بایگانیِ 3 فوریه 2012

بهرام رحمانی: مرکز اولوف پالمه و اپوزیسیون سازی!

فوریه 3, 2012

bahram.rehmani@gmail.com

بنا به گزارش رادیو پژواک، رادیو سراسری فارسی زبان دولت سوئد، قرار است در روزهای شنبه و یک شنبه 4 و 5 فوریه 2012، کنفرانسی در استکهلم، در رابطه با تحولات ایران برگزار شود. برگزارکننده این کنفرانس، مرکز اولوف پالمه است. نام کنفرانس نیز «اتحاد برای دموکراسی در ایران» عنوان شده است.
براساس اطلاعیه مرکز اولوف پالمه، در این کنفرانس نمایندگانی از احزاب سیاسی، دانشگاهیان، ژورنالیست ها، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، فعالان زنان و فعالان دیگر از جوامع ایرانی در خارج کشور شرکت خواهند داشت. محل برگزاری و نام دعوت شدگان به کنفرانس محرمانه اعلام شده است.
به این ترتیب، همین که محل برگزاری کنفرانس و دعوت شدگان محرمانه است خود به خود نشان دهنده اپوزیسیون سازی کاذب و شخصت سازی اولوف پالمه سنتر در راستای اهداف احزاب راست و دولت های غربی، بر علیه منافع و مصالح اکثریت مردم ایران است.
Jens Orback، مدیر مرکز اولوف پالمه به رادیوی بین المللی سوئد می گوید که هم چون کنفرانس های دیگری که این مرکز از جمله در رابطه با برمه و سوریه برگزارکرده، کنفرانسی به پیشنهاد منتقدان رژیم ایران برای بحث و گفتگو درباره مسائل این کشور برگزار می کند. او می گوید که شایعاتی نیز از سوی رژیم ایران که نسبت به این کنفرانس بدگمان است منتشر شده، شبیه به موردی که در رابطه با سوریه پیش آمد، اما مرکز اولوف پالمه به کار خود براساس اهداف تعیین شده برای مرکز که کمک به رشد دموکراسی در کشورهای مختلف است ادامه می دهد.
یکی از دعوت شدگان به این کنفرانس، «دکتر امیر حسین گنج ‌بخش» نام دارد که در سایت های اینترنتی از او به عنوان یکی از بنیان ‌گذاران «سازمان جمهوری ‌خواهان» نام برده شده است به «خودنویس» می ‌گوید به خاطر نامعلوم بودن اهداف و برنامه‌ های جلسه در بنیاد «اولوف پالمه» به استکهلم نمی ‌رود. او درباره تردیدهایش درباره گردهمایی استکهلم می ‌گوید: «شفاف نبودنش به این شکل است که هیچ‌ کسی نمی‌ داند چه خبر است… یکی می ‌گوید «آلترناتیو سازی» است، یکی می‌ گوید می‌ خواهند «دولت موقت» درست کنند، یکی می ‌گوید «یک سمینار ساده» است. یکی می‌ گوید «دیالوگ ملی» است، خب این غلط است!»
با نزدیک شدن به زمان برگزاری «کارگاه آموزشی» در شهر استکهلم که مرکز «اولوف پالمه» برگزار کننده آن است، تعداد از دعوت اعلام کرده اند که در این کنفرانس، شرکت نمی کنند. حالا این افراد چرا نخست چنین دعوت هایی را می پذیرند و سپس چرا پشمان می شوند خود داستان دیگری است؟! چرا که اصولا شر و شروط برگزاری چنین جلساتی از قبل با دعوت شونده در میان گذاشته می شود.
اسامی برخی از شرکت کنندگان کنفرانس مرکز اولوف پالمه که در رسانه ها به اسامی آن ها شاره شده است عبارتند از:
شهریار آهی، جواد اکبرین، کاظم اکبرین، کاظم علمداری، رضا علیجانی، نوشابه امیری، علی افشاری، جمشید اسدی، اکبر عطری، مریم معمارصادقی، مهران براتی، احمد باطبی، مسعود بهنود، پرویز دستمالچی، شاهین فاطمی، شهلا فرید، امیر‌حسین گنجبخش، سعید قاسمی‌نژاد، فریدون احمدی، رامین احمدی، فاطمه حقیت‌جو، عباس حکیم‌زاده، فواد پاشایی، احمد رفعت، نیما راشدین، ضیا صدرالعشراقی، مصطفی حجری، بیژن حکمت، پویا جهاندار، مهرانگیز کار، بهزاد کریمی، مرتضی کاظمیان، جواد خادم، محسین خاتمی، فریدون خاوند، منوچهر مقصود نیا، محسن مخملباف، حسن منصور، سراج میردامادی، عبداله مهتدی، مرجانه ستراپی، شهلا عبقری، نسیم سرابندی، علیرضا نوری‌زاده، ماشااله سلیمی، خالد عزیزی، آرش بهمنی، محسن سازگارا، حسن شریعتمداری، محمد‌علی توفیقی، نیره توحیدی، مجتبی واحدی، مهرداد درویش پور، رامین پرهام، گیتی کاوه، پروین اردلان، فریبا موحبی، گلاله شرافکندی، مهشید پگاهی، ناهید حسینی، شهران طبری، شهلا شفیق، آرام حسامی، رضا حسین بر، هوشنگ اسدی و…

کسانی که حتی آشنایی مختصری با سیاست های افراد و گروه های دعوت شده به این کنفرانس را دارند به سادگی می دانند که آن ها، همگی از طیف های مختلف گرایشات ناسیونالیستی، شوونیستی، مذهبی و راستی هستند و خوشبختانه هیچ گرایش چپ و مدافع جنبش کارگری در بین آن ها دیده نمی شود و قرار هم نیست دیده شود. چرا که گرایشات سیاسی و اجتماعی چپ و مدافعین جنبش کارگری کمونیستی، مخالف هر نوع اپوزیسیون و بدیل سازی در غیاب توده ها مردم و محاصره اقتصادی ایران و حمله نظامی به این کشور هستند. هنگامی که بخشی از شرکت کنندگان این کنفرانس نظیر سازگارا، در راس سپاه پاسداران بودند و در کردستان و ترکمن صحرا و جاهای دیگر ایران، به خصوص در ماه ها و سال های نخست انقلاب لحظه به لحظه آدم می کشتند؛ هنگامی که برخی چون حقیقت جو نماینده مجلس بودند و قوانین ارتجاعی و غیرانسانی و وحشیانه را علیه زنان، کارگران، دانش جویان، روزنامه نگاران، نویسندگان، هنرمندان و غیره تصویب می کردند؛ هنگامی که مخملباف ها پیشتاز اسلامی کردن سینمای ایران در راستای سیاست های و ایدئولوژی ارتجاعی حکومت اسلامی بودند؛ هنگامی که روزنامه نگاری چون بهنود ستایشگر سیاست های رفسنجانی بود؛ هنگامی که افشارها، راشدین ها، واحدی ها و… پیرو خط امام خمینی بودند؛ هنگامی که اسدی ها و کریمی ها در حزب توده و چریک های اکثریت از حکومت اسلامی دفاع می کردند؛ هنگامی که بخش زیادی از شرکت کنندگان این کنفرانس در این سال ها، تمام امید خود را به اقدامات و اصلاحات جناحی از حکومت اسلامی (دوم خرداد و یا اکنون سبز اسلامی) دوخته بودند؛ هنگامی که برخی از شرکت کنندگان چون شهریار آهی ها در بند و بست با دولت های قدرت مند به دنبال احیای سلطنت بودند و هنوز هستند و…، در حالی که تاریخ گواه است نیروهای چپ و مدافعین جنبش کارگری کمونیستی با تمام قدرت برای سرنگونی حکومت جهل و جنایت اسلامی مبارزه می کردند و آگاهانه ده ها هزار قربانی هم در راه آزادی داده اند و هم اکنون نیز لحظه ای از مبارزه در راستای سرنگونی کلیت حکومت اسلامی، غفلت نمی کنند، طبیعی ست که دعوت شرکت در چنین کنفرانس هایی را نمی پذیرند و شرکت هم نمی کنند. چنین جهت گیری نیروهای چپ و کمونیست، هم به لحاظ سیاسی و اجتماعی و هم به لحاظ انسانی، نقطه قدرت این نیروهاست. بنابراین، جای تعجبی نیست که افراد و جریانات راست و لیبرال پاسیو و بعضا ناشناخته با سوابق مختلف سیاسی چون پاسدار، بازجو، شکنجه گر، مامور امنیتی، نماینده مجلس، توده ای، اکثریتی، جمهوری خواه، مذهبی، سلطنت طلب، ناسیونالیست کرد، آذری، بلوچ و غیره در سالن های دربسته زیر پای سخنان نمایندگان دست چندم دولت ها بنشینند و درباره سرنوشت و آینده جامعه 75 میلیونی ایران، تصمیم بگیرند. چنین تصمیماتی مضحک و خنده دار و دست کم گرفتن شعور جامعه است. اما یک مساله روشن است و آن این که الگوی این افراد و جریانات راست و فرصت طلب، تحولات عراق و افعانستان و لیبی است. یعنی آن ها، به خاطر پول و قدرت و تبدیل شدن به مالکی ها و کرزای های ایرانی با همدیگر در حال مسابقه هستند. در حالی که این ها، عمدتا در مقابل جنایت های بی شمار حکومت اسلامی، سیاسی سکوت را پیشه کرده اند و مثلا در ماه های اخیر بسیاری از رسانه ها، حتی رسانه های فارسی زبان بین المللی از تهدید و دستگیری و شکنجه بسیاری از فعالین کارگری چون رضا شهابی خبر داده اند و یا اعدام ها روزمره در ایران در جریان است حتی یک موضع گیری خشک و خالی از بسیاری از کسانی که اسامی شان برای شرکت در کنفرانس مرکز اولوف پالمه برده شده، نشنیده است. به علاوه انگار برخی از دعوت شدگان، صرفا بازارگرم کن حضور در چنین جلسات مخفی و معامله گر هستند و خاصیت دیگری ندارند.
پرواضح است که هر انسانی و جریانی که مخالف جنگ و خشونت، سرکوب و کشتار، نابرابری و استثمار، سانسور و اختناق است نه با جناح های حکومت اسلامی، نه با دولت های قدرت مند غربی رقیب حکومت اسلامی، وارد هیچ گونه بند و بست و معامله سیاسی نمی شود؛ با آن ها، در هیچ نشستی و جلسه مشترکی شرکت نمی کند؛ در عین حال با قدرت و اتحاد و همبستگی مردمی بر سرنگونی حکومت اسلامی و این که مردم ایران باید مستقیما سرنوشت خود و آینده کشورشان را خودشان را رقم بزنند، پافشاری می کند.
هم اکنون سرنوشت دردناک مردم عراق و افغانستان و اکنون نیز لیبی در مقابل چشمان همه ماست. همین نیروهای رنگارنگ راست این کشورها، با متحدان بین المللی خود و در راس همه ناتو و آمریکا و اتحادیه اروپا و متحدان روسی و چینی شان، مردم این کشورها را با چنان فلاکتی روبرو کرده اند که رهایی از آن، دست کم در دهه های آتی، حتی به دور از هرگونه تصور است. نیروهای راست با همکاری دولت های قدرت مند، این سه کشور را به جولانگاه تروریسم دولتی و تروریسم گروه های فاشیستی، مذهبی و ناسیونالیستی تبدیل کرده اند که هیچ شهروندی احساس امنیت جانی و مالی و شغلی نمی کند. تروریسم و جنگ و انتقام جویی نفس مردم این کشورها را بریده است. اما عشق رسیدن به قدرت و ثروت، آن چنان چشم کرزای ها و مالکی های «وطنی» ما را کور کرده است که این واقعیت های عراق و افغانستان و لیبی را می بیبند اما درس عبرتی نمی گیرند! فراتر از همه، بی شرمانه بمباران های وحشیانه ناتو و جنگ و کشتار و تروریسم دولتی و غیردولتی در این کشورها را مداخله «انسان دوستانه» می نامند! معلوم نیست از کی و از چه تاریخی هواپیماهای بمب افکن و جنگی، هلیکوپترهای توپدار، تانک ها، موشک اندازها، سفیر گلوله ها، پیام آور «انسان دوستی» شده اند؟! شاید در کنفرانس استکهلم، علی افشاری و هم فکرانش به این مساله جواب بدهند؟
اما مسلم است که جنبش های اجتماعی ایران نظیر جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانش جویان و جوانان، روشنفکران و هنرمندان مترقی و همه نیروهای چپ و کمونیست و مدافع آزادی، برابری و عدالت اجتماعی آن قدر قوی هستند که بتوانند این نوع بازی های سیاسی و ترفندها و معاملات گرایشات راست اپوزیسیون و شبه اپوزیسیون و فرصت طلب را با دولت های غربی و غیره را خنثی کنند و محکم و قاطع با قدرت و همبستگی مردمی خود، حکومت جهل و جنایت و ترور اسلامی را سرنگون کنند و جامعه دل خواه خودشان را بسازند!

پنج شنبه سیزدهم بهمن 1390 – دوم فوریه

شهریاری: جاسوس ساواک در حزب توده

فوریه 3, 2012

علی امینی نجفی

پژوهشگر مسائل فرهنگی

- جمعه 03 فوريه 2012 – 14 بهمن 1390

به دنبال ضربه ۲۸ مرداد، تمام آنچه از تشکیلات «حزب توده ایران» باقی مانده بود، در دهه ۱۳۴۰ یک جا به دام ساواک افتاد

به دنبال ضربه ۲۸ مرداد، تمام آنچه از تشکیلات «حزب توده ایران» باقی مانده بود، در دهه ۱۳۴۰ یک جا به دام «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» (ساواک) افتاد. مأموری کارکشته و حیله‌گر به نام عباس شهریاری تا آخرین عضو حزب را به ساواک تحویل داد. زندگی و کارنامه شهریاری، مانند بیشتر جاسوسان، با اطلاعات غیردقیق و انبوهی حدس و گمان آمیخته است.
«مرد هزار چهره» که بود؟

عباسعلی شهریاری‌نژاد به سال ۱۳۰۷ در آبادی کوچکی در نزدیکی کازرون (استان فارس) به دنیا آمد. در اوان جوانی برای کار به خوزستان رفت و به استخدام «شرکت نفت ایران و انگلیس» در آمد. در دهه ۱۳۲۰ که کارگران صنعت نفت زیر رهبری حزب توده برای کسب حقوق خود به مبارزه‌ای بی‌امان دست زده بودند، شهریاری به عضویت حزب در آمد و در مبارزات کارگری نقشی برجسته ایفا کرد.
موضوعات مرتبط

گزیده ها

شهریاری در سال ۱۳۳۰ با شرکت در سازماندهی اعتصاب سراسری پالایشگاه آبادان به همراه گروهی از کارگران اخراج شد و به کار در سایر مجتمع‌های صنعتی پرداخت. او به فعالیت سندیکایی خود ادامه داد و پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ دو بار به زندان افتاد.

شهریاری پس از آزادی از زندان، از آنجا که شرایط زندگی و فعالیت در ایران را دشوار می‌دید، در سال ۱۳۳۴ به کویت رفت و در صنایع نفت این کشور به سازماندهی کارگران مهاجر ایرانی یاری رساند.

گفته شده است که پدر همسر شهریاری از ایل بختیاری بود و با تیمور بختیار، فرماندار نظامی تهران و نخستین رئیس «ساواک»، آشنایی یا خویشاوندی داشت. در همین ارتباط شهریاری، به احتمال قوی در سال ۱۳۳۶، به ایران برگشت، به خدمت ساواک در آمد و با نام‌های مستعار، از جمله «شهرام» و «عباس اسلامی»، مأمور خبرچینی از گروه‌های توده‌ای شد.
شهریاری

نفوذ در تشکیلات حزب توده به خاطر پیشینه حزبی شهریاری، دشوار نبود

نفوذ در تشکیلات حزب توده به خاطر پیشینه حزبی شهریاری، دشوار نبود. در اواخر دهه ۱۳۳۰ تشکیلات حزب توده به خاطر ضربات متعدد «حکومت کودتا» متلاشی شده بود. در کشور تنها گروه‌های کوچک پراکنده وجود داشتند که ارتباط خود را با رهبری مقیم خارج از دست داده بودند.

گفته می‌شود که نخستین مأموریت شهریاری نفوذ در تشکیلات ایالتی حزب در اصفهان بود. او موفق شد در سال ۱۳۳۷ تمام اعضای آن را شناسایی و به ساواک معرفی کند. سپس او به گروه‌های پراکنده حزبی که در خوزستان و آذربایجان از سرکوب جان سالم به در برده بودند، نزدیک شد و آنها را به ساواک معرفی کرد.

شیوه اصلی نفوذ شهریاری آن بود که نخست با نشان دادن جدیت و فداکاری، اعتماد اعضای شبکه را جلب می‌کرد، سپس به تدریج تمام اعضا را شناسایی می‌کرد و در فرصت مناسب همه را به دام می‌انداخت. او به خاطر پیشینه فعالیت زیرزمینی، از راه‌های فعالیت، پنهان‌کاری و فرار مبارزان آگاه بود. شهریاری که در به دام انداختن مبارزان ضدشاه، از مهارت و بیرحمی خاصی برخوردار بود، به الگویی «شایسته» برای مأموران ساواک تبدیل شد.
رهبری تشکیلات تهران

شهریاری در اوایل دهه ۱۳۴۰ با گروه‌های پراکنده حزبی در تهران رابطه برقرار کرد و کوشید آنها را در تشکیلاتی یگانه «متحد» کند. او به تدریج نه تنها کل «تشکیلات تهران» را در دست گرفت، بلکه در جهت «گسترش» آن نیز تلاش کرد! بیشتر اعضای تازه یا از هواداران پیشین سازمان جوانان حزب بودند و یا جوانانی از خانواده‌های توده‌ای، که در آنها علاقه به حزب زنده مانده بود.

پس از کودتای دست‌راستی در عراق (فوریه ۱۹۶۳) که به سقوط و قتل عبدالکریم قاسم منجر شد، «حزب کمونیست عراق» برای نجات جان برخی از اعضای خود از حزب توده یاری خواست. گفته می‌شود که «تشکیلات تهران» چند افسر کمونیست عراقی را «با موفقیت» از راه کردستان و آذربایجان ایران به مرز شوروی رساند.
عبدالکریم قاسم

پس از کودتا در عراق که به سقوط عبدالکریم قاسم منجر شد، «حزب کمونیست عراق» برای نجات جان برخی از اعضای خود از حزب توده یاری خواست

شهریاری با این «عملیات موفق»، که طبعا زیر نظر ساواک صورت گرفت، به چند هدف رسید: او اعتماد کامل رهبری حزب توده را جلب کرد و با مرکزیت آن در آلمان شرقی، تحت رهبری رضا رادمنش، رابطه نزدیک برقرار کرد. افزون بر این او با سازوکار «حزب کمونیست عراق» نیز آشنا شد و بعدها از آن بهره گرفت.

شهریاری درست مانند یک توده‌ای کارکشته و فداکار، «تشکیلات تهران» را توسعه می‌داد. او برای «تشکیلات» عضوگیری می‌کرد و چند نفر از مأموران ساواک را به نام «اعضای تازه» وارد تشکیلات کرد. زیر نظارت او حوزه‌های حزبی تشکیل می‌شد؛ «تشکیلات» برای حزب تبلیغ می‌کرد و حتی برای حفظ ظاهر، گهگاه علیه رژیم شاه اعلامیه می‌داد.
در کمین توده‌ای‌ها

شهریاری به رهبری حزب تلقین می‌کرد که ایران در «شرایط انقلابی» قرار دارد و بهتر است کسانی از رهبری برای هدایت مبارزه سیاسی به ایران منتقل شوند. به پیشنهاد او حزب عده‌ای از کادرهای خود را به ایران فرستاد اما همه به دام ساواک افتادند.

در سال ۱۳۴۳ حزب توده پرویز حکمت‌جو و علی خاوری، دو تن از کادرهای فعال مقیم اروپای شرقی را به همراه تقی معتمدیان و عمارلو راهی ایران کرد. هر چهار نفر در مرز شوروی، به محض ورود به ایران دستگیر شدند. حکمت‌جو در خرداد ۱۳۵۳ در زندان کشته شد و علی خاوری تا دم انقلاب سال ۱۳۵۷ در زندان ماند. او پس از نورالدین کیانوری به مقام دبیراولی حزب رسید.

همچنین پسر صمد حکیمی، یکی از رهبران قدیمی حزب توده، برای تماس و همکاری با تشکیلات تهران از چکسلواکی عازم ایران شد. او که با تمهیدات شهریاری در ایران کاری از پیش نبرده بود، هنگام خروج از کشور ‏به دام ساواک افتاد و زندانی شد.

«ملایری هنگام ورود به اتحاد شوروی توسط مأموران مرزی دستگیر شد. او که خود را پیک حزب توده معرفی کرده بود، در بازجویی‌های بیشتر اعتراف کرد که از طرف ساواک به خارج اعزام شده و همچنین اطلاع داد که تمام تشکیلات حزب در ایران در دست ساواک است.»

«تشکیلات تهران» نشریه‌ای «زیرزمینی» به نام «ضمیمه مردم» منتشر می‌کرد. در اواخر سال ۱۳۴۵ طی حمله‌ای نمایشی، چاپخانه‌ای که نشریه در آن چاپ می‌شد، به دست «مأموران امنیتی» افتاد. گفته‌اند که پس از لو رفتن چاپخانه، شهریاری به سران حزب قول داده بود که به زودی چاپخانه تازه‌ای برای حزب پیدا کند! او به این قول خود وفا کرد و نشریات «تشکیلات تهران» از آن پس در چاپخانه ساواک به چاپ می‌رسید.

در جریان حمله به چاپخانه «مخفی» حزب، دو کارگر توده‌ای، آصف رزم‌دیده و صابر محمدزاده دستگیر شدند. آنها سالها بعد در تابستان سال ۱۳۶۷ در زندان جمهوری اسلامی در کنار گروهی از کادرها و فعالان حزب اعدام شدند.
رو شدن نقش شهریاری

دستگیری پیاپی فرستادگان حزب به ایران، بدگمانی برخی از مسئولان حزبی را برانگیخت. برخی از آنها حدس می‌زدند که شهریاری به حزب گزارش‌های غیرواقعی می‌دهد و به هر بهانه‌ای از حزب پول می‌گیرد. اما دکتر رادمنش همچنان به طور کامل از عملکرد شهریاری دفاع می‌کرد.

آشکار شدن چهره واقعی شهریاری طی ماجرایی دور و دراز به وقوع پیوست. در سال ۱۳۴۵ سرگرد حسن رزمی، عضو پیشین سازمان افسران و مهندس معصوم‌زاده، از مسئولان تشکیلات تهران، به شهریاری مشکوک شدند. آنها برای انتقال این موضوع به رهبری حزب، بدون اطلاع شهریاری، شخصی به نام ملایری را از راه مرز شوروی به خارج فرستادند و در نامه‌ای به رادمنش گفتند که شهریاری را عامل ساواک می‌دانند.

ملایری که خود همکار ساواک بود، نامه را به دست شهریاری رساند. شهریاری دست به کار شد و برای قتل رزمی و معصوم‌زاده اقدام کرد. او ملایری را با نامه‌ای تازه به طرف شوروی روانه کرد. در این نامه از عملکرد شهریاری ستایش شده بود.

ملایری هنگام ورود به اتحاد شوروی توسط مأموران مرزی دستگیر شد. او که خود را پیک حزب توده معرفی کرده بود، در بازجویی‌های بیشتر اعتراف کرد که از طرف ساواک به خارج اعزام شده و همچنین اطلاع داد که تمام تشکیلات حزب در ایران در دست ساواک است.

مقامات اتحاد شوروی این موضوع را به برخی از اعضای رهبری حزب، از جمله نورالدین کیانوری، اطلاع دادند. آنها مشکوک بودن شهریاری را در پلنوم سیزدهم حزب که از ۶ تا ۱۱ آذر ۱۳۴۸ برگزار شد، مطرح کردند. دکتر رادمنش با سرسختی از عباس شهریاری دفاع کرد و مدعی شد که او نه تنها یک کادر برجسته حزبی، بلکه «یک شخصیت سیاسی در مقیاس بین‌المللی» است!

شهریاری در ایران به بازی با اعضای حزب ادامه داد و آنها را یکی پس از دیگری به دام انداخت. علاوه بر بسیاری از اعضای جوان، برخی از اعضای قدیمی حزب نیز قربانی شدند، مانند گاگیک اوانسیان، مرتضی باباخانی، هدایت‌الله معلم، سلیمان دانشیان، همت‌زاده، نجاریان و…

در پلنوم چهاردهم حزب که در دی ماه ۱۳۴۹ برگزار شد، دکتر رادمنش باز هم از شهریاری دفاع کرد، اما شرکت‌کنندگان پیشنهاد «هیئت اجرائیه» مبنی بر برکناری او را تائید کردند. در انتخاب رهبری حزب، ایرج اسکندری به جای رضا رادمنش دبیر اول شد. بدین ترتیب «مشکل شهریاری» حل شد، اما از حزب هم در ایران دیگر چیزی باقی نمانده بود.
شهریاری در توطئه قتل بختیار
تیمور بختیار

تیمور بختیار که مورد بی‌مهری محمدرضا شاه قرار گرفته بود، در اواخر سال ۱۳۴۰ ایران را ترک کرد

شهریاری، که به خوبی عربی صحبت می‌کرد، در همکاری با برخی از دستگاه‌های امنیتی منطقه، عده‌ای از کمونیست‌های عرب را به دام انداخت. اما رفت و آمد او به عراق بیشتر در رابطه با تیمور بختیار، سپهبد پیشین رژیم شاه، بود.

تیمور بختیار که مورد بی‌مهری محمدرضا شاه قرار گرفته بود، در اواخر سال ۱۳۴۰ ایران را ترک کرد. او پس از چند سال اقامت در اروپا، در سال ۱۳۴۸ در کوران منازعه ایران و عراق، به دعوت صدام حسین به بغداد رفت. او امیدوار بود که مبارزه نیروهای مخالف شاه را هماهنگ کند، اما بیشتر نیروهای اپوزیسیون، به خاطر پیشینه منفی بختیار، از همکاری با خودداری کردند.

پس از استقرار بختیار در عراق، شهریاری از ساواک دستور گرفت که با بهره‌گیری از روابط پیشین خود با بختیار، به تشکیلات او نفوذ کند و در فرصتی مناسب او را به قتل برساند. شهریاری در عراق به دیدار بختیار رفت و خود را از طرفداران سرسخت او نشان داد. شهریاری موفق شد «تیمسار» پیشین را خام کند و برخی از مهره‌های ساواک را دور و بر او قرار دهد.

شهریاری همچنین کوشید میان حزب توده و بختیار پیوندی برقرار کند تا در کنار هم با رژیم شاه مبارزه کنند. هدف اصلی ساواک این بود که از این رابطه برای بدنام کردن حزب توده استفاده کند. اما رهبران حزب به تماس با بختیار تن ندادند. گفته می‌شود که مقامات حزبی از بختیار خواستند از «گذشته خونبار و ننگین» خود ابراز ندامت کند، و چون بختیار حاضر به چنین کاری نشد، ملاقاتی هم صورت نگرفت.

نقشه دیگر شهریاری مبنی بر کشاندن رهبران حزب توده به عراق، با بدگمانی روزافزون به او همزمان شد و عقیم ماند.

مأموران ساواک در عملیاتی ماهرانه در مرداد ۱۳۴۹ موفق شدند تیمور بختیار را زیر نگاه چند محافظ عراقی او، به قتل برسانند.
در کمین چریک‌های فدائی

از اواخر دهه ۱۳۴۰ که حزب توده هم از نظر وجهه سیاسی و هم از نظر تشکیلاتی بسیار ضعیف شده بود، بیشتر جوانان انقلابی به «مبارزه چریکی» روی آورده بودند، و این میدان تازه‌ای بود برای فعالیت شهریاری.

«شهریاری پس از ضربه‌های سنگین به «جنبش چریکی» زندگی مخفی در پیش گرفته بود. فدائیان خلق به شدت به دنبال او بودند و سرانجام رد پای او را یافتند.»

برخی از فعالان «جنبش فدائی» که از بیم «ساواک» در پی فرار از ایران بودند، از طریق دوستان توده‌ای خود در تماس با شهریاری قرار گرفتند، زیرا او همواره لاف می‌زد که به راحتی می‌تواند افراد را از مرز عبور دهد. ظاهرا یکی از فعالان جنبش به نام حسن ضیاء ظریفی توسط یکی از اعضای «تشکیلات تهران» به شهریاری وصل شده بود.

بیشتر مبارزانی که برای خروج غیرقانونی از ایران با شهریاری تماس گرفتند، دستگیر شدند و دهها نفر از آنها به دست مأموران رژیم کشته شدند.

گفته می‌شود که فعالان اصلی «جنبش چریکی» طی دو یورش در سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ دستگیر شدند. بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی، مشعوف (سعید) کلانتری، زرار زاهدیان، عزیز سرمدی، عباس سورکی، احمد جلیل افشار، محمد چوپان‌زاده، قاسم رشیدی، سیروس شهرزاد، محمد کیان‌زاد، مجید احسن، کوروش و کیومرث ایزدی همه توسط شهریاری به دام ساواک افتادند.

شناسایی و دستگیری فعالان گروه «آرمان خلق» که همگی کشته شدند، نیز کار شهریاری بود: هوشنگ تره‌گل، بهرام طاهرزاده، همایون کتیرایی، ناصر کریمی، غلامرضا اُشترانی و…

شهریاری همچنین در شناسایی و دستگیری اعضای «گروه فلسطین» به رهبری شکرالله پاک‌نژاد نقش داشت. با نقشه او بود که حدود ۳۰ نفر از مبارزان جوان که قصد داشتند برای آموزش رزم چریکی از ایران به فلسطین بروند، یکراست از زندان اوین و قزل قلعه سر در آوردند.

شهریاری پس از ضربه‌های سنگین به «جنبش چریکی» زندگی مخفی در پیش گرفته بود. فدائیان خلق به شدت به دنبال او بودند و سرانجام رد پای او را یافتند.

«مرد هزارچهره» بامداد ۱۴ اسفند ۱۳۵۳ در خیابان پرچم تهران به دست یک تیم عملیاتی فدائیان کشته شد. احتمالا در پاسخ به قتل او بود که مأموران رژیم شاه در آخر فروردین ۱۳۵۴ نه زندانی سیاسی را در تپه‌های اوین تیرباران کردند.

.چرا توده‌ای های کانون نویسندگان اخراج شدند؟

فوریه 3, 2012

باقر پرهام
دعوای ما با اعضای توده ای کانون نویسندگان ایران در سال ۵۸ شکل گرفت. در این سال، هیات دبیران کانون عبارت بودند از من، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلامحسین ساعدی و اسماعیل خوئی. من، بنا به سنتی که به پیشنهاد به آذین در نخستین هیات دبیران موقت در سال ۵۶ پذیرفته شده بود و بدان عمل می شد، در سال ۵۸ نیز سخنگوی کانون بودم.

از آغاز گشایش دفتر کانون در خیابان مشتاق، شاهد درخواست روز افزون توده ای های سرشناس- که بخش مهمی از آنان، از احسان طبری گرفته تا دیگرانی مثل او، از خارج به کشور برگشته بودند- برای عضویت در کانون شدیم. هیات دبیران هم بدون استثنا این درخواست ها را می پذیرفت.

تا آنجا که یادم مانده- و ذکر آن برای ثبت در تاریخ بیفایده نیست- آخر از همه نوبت نورالدین کیانوری رسید که درخواست عضویت کانون را به دفتر کانون تحویل داده بود. دفتردار کانون در آن تاریخ دختر خانمی بود که نامش به خاطرم نمانده است. این خانم را ناصر ایرانی، از نویسندگان هوادار توده ای ها، به کانون معرفی کرده بود و ما نیز به راحتی پذیرفته بودیم.

هیات دبیران کانون، هفته‌ای یک بار – عصر چهارشنبه ها- درضلع شرقی-غربی سالن محل کانون- که غیر از یک اتاق، سالنی به شکل اِل داشت- تشکیل جلسه می داد و به مسائل روز، از جمله درخواست های عضویت، رسیدگی می کرد. تنها اتاق ساختمان کانون، به محل کار دفتردار و بایگانی اسناد و اموری از این دست اختصاص داده شده بود و محل تشکیل جلسات هیات دبیران در شاخۀ شرقی- غربی ِ سالن ِ اِل مانند، از محل دفتر به نسبت دورتر از همه جای دیگر سالن بود.

یادم می آید، در چهارشنبۀ موعودی که هیات دبیران برای تشکیل جلسه در باب موضوعی در کانون گرد هم آمده بودیم، از خبر تحویل درخواست کیانوری برای عضویت در کانون توسط همان خانم دفتردار کانون مطلع شدیم. فکر می کنم ، هنگامی که از دفتر درآمدیم و جلسۀ هیات دبیران در محل خودش آغاز شد، مرحوم شاملو بود که با خنده و طنز خاص خودش درآمد گفت: این یکی را، برخلاف همۀ آن های دیگر، رد می کنیم و خبرش را نیز همراه با دلایل مان به روزنامه ها خواهیم داد.
همه – و بیش از همه مرحوم ساعدی- از این حرف شاملو شادمان شدیم و به کار روزمان پرداختیم، با این قرار که به درخواست کیانوری برای عضویت در کانون در جلسۀ چهارشنبۀ بعد رسیدگی کنیم. شادمانی مرحوم ساعدی به حدی بود که پس از پایان جلسه و رفتن به اتاق دفتر برای خدا حافظی با خانم دفتردار هم نتوانست از اظهار شادمانی در این مورد و اشاره به تصمیمی که قصد داشتیم هفتۀ بعد عملی کنیم خوداری کند، چندان که خانم دفتر دار متوجه ماجرا شد.

چهارشنبۀ بعد، که برای تشکیل جلسه، نخست در دفتر حاضر شدیم و من از آن خانم خواستم درخواستی را که کیانوری تحویل دفتر کانون داده- یعنی آنکت درخواست عضویت اش- را به من بدهد که در جلسه به آن رسیدگی کنیم، آن خانم با حالت ناراحت کسی که احساس گناهی می کند برگشت گفت: آمدند و پس گرفتند. من گفتم: شما هم بدون مشورت با من بهشان پس دادید؟با شنیدن پاسخ مثبت او، همه دریافتیم که بی احتیاطی مرحوم ساعدی چه کاری دستمان داده است. من همان ساعت به آن خانم گفتم که جای او دیگر در این جا نیست و بهتراست بساطش را جمع کند و برود. او نیز با دستپاچگی و بسان کسی که خود به نتایج ماموریت اش آگاه شده، وسائل شخصی اش را جمع کرد و بدون کمترین اعتراضی با شتاب از کانون خارج شد.

تا این جا روابط ما با توده ای ها هنوز به حد بحرانی که به اخراج توده ای ها بینجامد نرسیده بود. حادثه ای که به آن اشاره کردم نه بازتاب داخل کانون یافت، نه بازتابی بیرونی. ولی، یک مسالۀ مهم از همان آغاز سال ۵۸ روابط هیات دبیران و توده ای ها را متشنج کرده بود. پس از انقلاب و از همان ماه های نخست سلطۀ روحانیون برکشور، همگان شاهد حمله و هجوم دستگاه و عوامل آن برای قبضه کردن انحصاری روزنامه ها بودیم.

در این مقطع، رژیم جدید بیشتر از عوامل معروف به حزب اللهی اش استفاده می کرد. دفتر کانون که در خیابان مشتاق گشوده شد و تلفن و آدرس اش را خیلی ها شناختند، موارد بسیار متعددی از حمله و هجوم به روزنامه ها و کتابفروشی ها، به ویژه در شهرستان ها، هر روز به اطلاع کانون می رسید، و کانون نیز در حد توان اش در دسترسی به مطبوعات به این پدیده اعتراض می کرد.

ولی، نکتۀ عجیب برای ما این بود که می دیدیم اعتراض های کانون به موارد نقض آزادی بیان و امنیت کار کنان مطبوعات، مطبوع طبع توده ای های کانون نیست و هر روز که می گذرد، در این مورد به خصوص، بیشتر مورد اعتراض آنان در داخل کانون قرار می گیریم، چندان که دیگر می دیدیم که این ها دارند به راستی عرصه را بر ما تنگ تر می کنند و اگر بخواهیم به دلخواه شان عمل کنیم، در واقع باید بپذیریم که کانون چیزی نباشد جز زائده بی بو و خاصیتی از حکومت تازه تاسیس اسلامی.

یک مورد دیگر اعتراض های گروه به آذین به نمایندگی از سوی توده ای ها در داخل کانون، ایراد به عضویت آقای مقدم مراغه ای در کانون بود. شروع کرده بودند به ایراد انواع تهمت ها نسبت به ایشان. آقای منصور کوشان نمونه های روشن و گویائی از این مشاجرات داخلی را، که یک سویش ما بودیم و استناد به وظیفۀ اصلی ِ کانون در دفاع از آزادی بیان اندیشه، و سوی دیگرش حرف های توده ای ها در مورد لزوم سرکوبی ِ به قول خودشان رسانه های «لیبرالی» و » وابسته»، در کتابش آورده است. با همۀ این ها، کانون، به کار خود، از جمله به برقراری جلسات سخنرانی عمومی اش ادامه می داد.
به آذین

یک مورد دیگر اعتراض های گروه به آذین به نمایندگی از سوی توده ای ها ایراد به عضویت آقای مقدم مراغه ای در کانون بود

در همین گونه جلسات بود که از جمله از آقای بزرگ علوی دعوت کرده بودیم که در کانون سخنرانی کند و کرد. در یکی دیگر از این گونه جلسات، مرحوم مهرداد بهار سخنرانی کرد.

نمی دانم که در یکی از کدامین این گونه جلسات و در سخنرانی ِ چه کسی بود که من، درمحلی نزدیک به تریبون سخنران، در کنار احسان طبری نشسته بودم. گرماگرم گوش دادن به سخنران ، ناگهان طبری سرش را به گوش من نزدیک کرد و آهسته گفت:» آقای دکتر پرهام، شما به نظر من برجسته ترین روشنفکر ایران هستید و من احترام بسیاری برای شما قائلم».عیناِ با همین بیان. مطلب به قدری نامنتظر و غیر عادی می نمود که من جز این که با شگفتی به او نگاهی کنم، چیزی نیافتم که بگویم . ولی، جمله ای که طبری در گوش من گفت، آنهم بی مقدمه، بی موقع، و با اغراقی آشکار، تا چند روز ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. می کوشیدم دلیلی برای این حرکت و گفتۀ طبری بیابم. سرانجام به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که اینها، یعنی حزب توده، تاکتیک تازه ای برای جذب و جلب افراد و عناصر سرشناس به سمت حزب اندیشیده و ظاهراً طبری را که به فیلسوف بودن و تئوریسین بودن شهرت بیشتری دارد، مامور این کار در کانون و عرصه های حضور روشنفکری کرده است. چند روز بعد، اتفاقی افتاد که استنباط مرا تایید کرد.

اول بگویم که در همین ایام، شاهد شایعه ای شدم که، پشت سر اسماعیل خوئی، داشت در بین اعضای کانون قوت می گرفت. خودم با گوش خودم، دست کم، از دو تن از اعضای کانون شنیدم که» خوئی، توده ای شده است». یکی از دو گوینده ، دیگر امروز زنده نیست، و دیگری را هم نمی دانم که زنده هست یا نیست، ولی من- و همگی اعضای کانون- می دانم و می دانند که تاثیر اوضاع جدید کشور بر جان و روان وی چنان شد که اگر بگویم کارش به جنون کشید، سخنی به گزاف نگفته ام.این نکته را از آنرو گفتم که اگر نه همگان، دست کم خود اسماعیل بداند که منظور من چه کسی ست. واکنش من به حرف های این دو تن همیشه این بود که می گفتم به این شایعات توجه نکنید، خوئی کسی نیست که به حزب توده روی بیاورد.
در یکی از چهارشنبه های موعود، پس از پایان یافتن جلسۀ هیات دبیران ، اسماعیل خوئی به من نزدیک شد و با صدائی که فقط خودم بشنوم گفت: با تو کاری دارم. میشه چند دقیقه صحبت کنیم؟ گفتم با کمال میل. به گوشۀ سالن رفتیم و نشستیم. حرف خوئی این بود که انتظار و پیشنهاد حزب توده از وی- با واسطۀ طبری – این است که او- یعنی خوئی – سردبیریِ مردم ، ارگان حزب توده را بپذیرد. و از من می پرسید که نظرت چیست، بپذیرم یا نه؟ پرسیدم که این مذاکرات در کجا صورت گرفته، و تو به دفتر حزب در خیابان شانزدۀ آذر هم رفته ای؟ جواب اسماعیل مثبت بود و گفت: آره، یه بار رفته ام. اینجا بود که من به اتکای – نه فقط همکاری در کانون – بلکه به پشتگرمی ِ سالها دوستی و معاشرتی که با هم داشتیم، با لحنی تند خطاب به وی گقتم: اگر بشنوم که یک بار دیگر پایت به دفتر حزب توده در خیابان شانزدۀ آذر رسیده است ، دیگر مرا فراموش کن و بدان که هرچه دیدی از خودت دیدی. او، که دیدم اندکی سرخ و ناراحت هم شده، پس از لحظه ای تامل، با تاکید گفت: مطمئن باش که نخواهم رفت، و البته نرفت. دستی به هم دادیم و از کانون درآمدیم.

از آنچه اسماعیل برایم گفت، حدسی که خودم زده بودم تایید شد. شتاب افراد توده ای برای پیوستن به کانون از سر پایبندی به اصل دفاع از آزادی بیان اندیشه برای همگان نیست؛ مجامعی چون کانون و اتحادیه های صنفی به طور کلی، از نظر اینها فقط بستر مناسبی است برای اطلاع از امور و اجرای تاکتیک های خودشان در جلب هرچه بیشتر افراد به حزب توده و کشاندن همگی به دنبال قدرت اسلامی ِحاکم.

اگر حافظه ام اشتباه نکند، فکر می کنم از آغاز تابستان ۱۳۵۸، بر اساس همین گونه تاکتیک های سیاسی – که ربطی به ماهیت صنفی و فرهنگی کانونی به نام کانون نویسندگان ایران نداشت – ما متوجه تغییر محسوسی در برخوردهای اعضای توده ای کانون در مسائلی که پیش می آمد و به گونه ای در بین اعضای کانون نیز بازتابی می یافت شدیم.

گفتم که سالن اجتماعات کانون به شکل یک اِل بود. در عمل متوجه شدیم اعضای توده ای ِ کانون – که پیدا بود سر دسته و راهنمایشان آقای محمود اعتماد زاده _به آذین است- در جلسات عمومی اعضای کانون، هرچه بیشتر ضلع شمالی- جنوبی ِ این اِ ل را برای نشستن انتخاب می کنند تا خود را عملاً از بقیه متمایز کنند.

از اوائل تابستان ۵۸، علاوه بر موضوع حملۀ حزب اللهی ها و عوامل دولتی به مطبوعات، و اختلاف نظر ما و توده ای ها بر سر این موضوع، زمینۀ دیگری هم شکل گرفت که معلوم بود عامل تشدید کنندۀ دیگری برای این گونه اختلافات خواهد شد. به پیشنهاد جمعی از اعضای کانون، صحبت برگزاری شبهای شعری در دانشگاه تهران- یادآور شبهای شعر کانون در انستیتوی گوته – مطرح گردید. این پیشنهاد البته بیشتر از سوی چند عضو غیر توده ای کانون – به ویژه مرحوم محمد مختاری و دوستانش – حمایت می شد، و این جابود که آقای اعتماد زاده شروع کرد به مخالفت با این پیشنهاد.

با اینهمه، بحث و گفت و گوی ما در درون کانون، تا این زمان، معقول و ناظر بر یافتن – در صورت امکان- راه عملی مناسب و قابل اجرای چنین کاری، با توجه به شرایط حساس و سرشار از تنش آن روز های ایران بود. اما، هروز که می گذشت من می دیدم که لحن درگیری ها در این مورد- به ویژه صدای مخالفت آقای به آذین در موضوع عضویت آقای مقدم مراغه ای – و مقالات علیه ما در مطبوعات توده ای یا به قلم توده ای ها در جاهای دیگر، تندتر می شود. و مانده بودم که چرا؟

این مخالفت توده ای ها ، آنهم از سوی آقای به آذین که تا آن زمان معروف بود صف خود را از حزب توده جدا کرده و جمعیت یا حزب دموکراتیک مردم ایران را راه انداخته است، از کجا بر می خواست؟ سالها بعد از این جریانات، که اسناد و اطلاعات مربوط به مذاکرات مجلس خبرگان که سرگرم بحث در بارۀ قانون اساسی رژیم بود منتشر شد، فهمیدم که مخالفت ها با آقای مراغه ای از کجا آب می خورده است. ایشان، گویا یگانه کسی بوده که با موضوع ولایت فقیه در قانون اساسی مخالفت کرده بود.

به هر حال، موضع هیات دبیران کانون در زمینۀ شب های شعر در بحث های داخلی ِ اعضای کانون این بود که انجام چنین کاری در دانشگاه تهران، در هر صورت، قطعاً موکول است به موافقت دولت بازرگان و دادن تضمین امنیت برگزاری چینین برنامه ای به کانون.
محمد مختاری

محمد مختاری و دوستانش از برپایی جلساتی که یادآور شبهای شعر کانون در انستیتو گوته بود حمایت می کردند

برای پایان دادن به دعوائی که بر اثر فشاری دو سویه- از یک سو فشار توده ای ها برای برگزار نکردن شب های شعر در دانشگاه تهران و مقالات تند و خطرناکی که علیه هیات دبیران کانون در روزنامه های خودی و غیر خودی شان می نوشتند، و از سوی دیگر، فشار مدافعان برگزاری شب های شعر در داخل کانون که به انجام این کار اصرار داشتند- کار معمولی کانون و پرداختن اش به وظایف اساسی اش فلج شده بود، هیات دبیران، تصمیم گرفت، بنا به سیاستی که در این زمینه برای خودش ترسیم کرده بود، با دولت موقت تماس بگیرد و خواستار موافقت دولت با این کار و تضمین امنیت شب ها ی شعر شود.

من به عنوان سخنگوی کانون مامور این کار شدم و قراری گذاشتیم که به ملاقات آقای صباغیان، وزیر کشور، در دفتر کار ایشان بروم. روزی که به این ملاقات می رفتم، آقای نعمت میرزازاده (آزرم) هم از من خواست که مرا همراهی کند.موافقت کردم و هر دو به دیدار وزیر رفتیم. صحبت من با آقای صباغیان به جائی نرسید و ایشان به صراحت گفتند که نمی توانند امنیت برگزاری شب های شعر را تضمین کنند. هیات دبیران کانون نیز با صدور اطلاعیه ای این موضوع و لغو برگزاری شب های شعر را به اطلاع مردم رساند.

با این وجود، تبلیغات توده ای ها علیه هیات دبیران کانون همچنان ادامه داشت و آنها در مقالاتی که بر ضد ما می نوشتند، اتهامات بسیار خطرناکی علیه ما عنوان می کردند. از جمله، در یکی از این مقالات، با نقل مطلبی از نشریه ای در پاریس، که گویا توسط طرفداران شاپور بختیار در خارج از کشور منتشر می شد و در آن گفته شده بود «خدا احمد شاملو و باقر پرهام را از گزند آدمکشان خمینی در امان بدارد»، صاف و پوست کنده ما را با گروه بختیار مرتبط دانستند و کوشیدند مقدمات تشکیل پرونده ای برای ما دو نفر و دیگر اعضای هیات دبیران را در هنگامۀ بگیر و ببندی که آن روزها در ایران حکمفرما بود فراهم کنند، در حالیکه روح ما از این قضایا بکلی بیخبر بود و ما هیچ گونه ارتباطی با هیچ جریان مخالفی نداشتیم.
من دیدم سکوت بیش ازاین جائز نیست و بهتر است ما نیز اقدامی قلمی علیه این جماعت را آغاز کنیم. برای اجرای این فکر، شخص من به مسئولیت خودم تصمیم گرفتم مقالاتی با عنوان حزب توده و کانون نویسندگان ایران در کتاب جمعه بنویسم.این مقالات که بر اساس مدارک موجود در کانون در مورد چگونگی تاسیس کانون در دورۀ نخست فعالیت اش در سالهای ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۸ در شماره های بیست و پنج به بعد کتاب جمعه منتشر شد، با تاکید بر بیانیه های کانون در آن دوره و سخنرانی آقای به آذین در تالار قند ریز و دفاعیات آن روز ایشان از آزادی بیان اندیشه و مسائلی از این دست که با موضعگیری ها و ادعاهای توده ای ها و آقای به آذین در ماجرای شبهای شعر پیشنهادی و لغو شدۀ ما به کلی مغایرت داشت، عدم پایبندی توده ای ها و گروه به آذین به آزادی اندیشه و بیان را که آرمان کانون بود برای خوانندگان روشن می کرد.

نوشتن این مقالات، سبب شد که حملات مطبوعاتی توده ای ها علیه ما تا حدود زیادی فروکش کرد. حزب توده دید ادامۀ این جریان به نفع شان نیست. اما، متاسفانه موضوع در گیری ِ آقای به آذین و گروهش در کانون به همین جا ختم نشد: آنها مسالۀ جدیدی را بهانه قرار دادند برای فشار آوردن بر ما و کانون نویسندگان و منحرف کردن ما از مواضع یک کانون صنفی- فرهنگی برای روی آوردن به سیاست هائی صرفاً سیاسی در جهت حمایت رسمی از هر اقدامی که حکومت جدید برای تثبیت حاکمیت خویش و آماده کردن مردم برای رسمیت بخشیدن به استبداد انجام می دادند، یعنی کاری که در چارچوب منشور و اساسنامۀ کانون نمی گنجید و به کلی خلاف آن بود. منظورم حملۀ دانشجویان معروف به پیرو خط امام به سفارت آمریکا و به گروگان گرفتن کارکنان این سفارت برخلاف کلیۀ معاهدات بین المللی بود.

فشار آقای به آذین و گروه او در این زمینه به جائی رسیده بود که به عنوان مثال، در روز های تشکیل جلسۀ هیات دبیران کانون که جز اعضای این هیات کسی دیگر در کانون حضور نداشت، آقای به آذین را می دیدیم که در معیت آقایان سیاوش کسرائی، هوشنگ ابتهاج، فریدون تنکابنی، و برومند- که چهار تن اخیر معمولاً یک قدم عقب تر از به آذین حرکت می کردند- ناگهان وارد کانون می شدند و به آذین، خطاب به ما پنج تن عضو هیات دبیران که تشکیل جلسه داده و به کار خود سرگرم بودیم فریاد می کشید و می گفت:» شما اینجا نشسته اید؟ما هاج و واج می پرسیدیم» کجا باید بنشینیم آقای به آذین؟، و او در جواب انگشتش را به سمت سفارت آمریکا می گرفت و می گفت: » آنجا، سفارت آمریکا. خلق آنجاست، و شما اینجا نشسته اید؟»

این عمل چندان تکرار شد، و اغلب نیز با حالت و سخنانی تهدید آمیز، که ما اندک اندک نسیت به امنیت شخصی و جان خود نگران شدیم، و به فکر افتادیم که چه کنیم که خطر را خنثی کنیم. با علم به این که دفاع از تسخیر سفارت آمریکا و گروگانگیری نه با عقاید شخصی مان می خواند، نه با اصول روابط بین المللی حاکم بر روابط کشور ایران با کشور های دیگر ، سر انجام چاره را در این دیدیم که به اصطلاح برای خالی نبودن عریضه متنی کوتاه بنویسیم که در مضمون آن، حتی الا مکان، به قول معروف، نه سیخ بسوزد نه کباب.

نوشتن این متن کوتاه به عهدۀ من گذاشته شد.من کوشیده بودم، با ستایش از احساسات ضد امپریالیستی دانشجویان پیرو خط امام، به طور ضمنی بگویم که این کاری که کرده اید مبارزۀ ضد امپریالیستی نیست. تا چه حد در رساندن این معنا موفق شده بودم نمی دانم، و نسخه ای از آن نیز امروزه دراختیارم نیست تا بتوانم قضاوت کنم. این متن کوتاه تایپ شد با امضای اعضای هیات دبیران.
ساعدی

به پیشنهاد ساعدی متنی را که من درباره اخراج نوشته بودم اسماعیل خوئی خواند

آقای سالمی، از اعضای کانون، داوطلب شد که این اطلاعیه را ببرد و به دیوار سفارت بچسباند. گویا دوتن از اعضای هیات دبیران، آقایان یلفانی و خوئی، نیز همراه او رفته بودند. نسخه ای را هم برای روزنامۀ اطلاعات فرستادیم، که به گفتۀ دوستم محسن یلفانی، چاپ و منتشر کرده بود و به دنبال آن هم گویا تلگراف تبریک کانون نویسندگان شوروی خطاب به ما را که از کارمان حمایت کرده بودند، منتشر کرد.

این کار ما به راستی از سر ناچاری بود. احساس می کردیم که این گروه توده ای گوئی تصمیم گرفته است یا ما را وادارد که از اصول منشور و اساسنامۀ کانون چشم بپوشیم و همه چیز را زیر پا بگذاریم، که خودمان می دانستیم که مرد این کار نیستیم. یا اگر نشد، کاری کند که گریبانمان دست امثال آقای خلخالی بیفتد. کار این گروه توده ای نه فقط غیر انسانی، بلکه در درجۀ نخست خلاف منشور و آرمان کانون بود.

این بود که دیدیم چاره ای جز اخراج آنها از کانون نداریم. همین کار را کردیم و اعلام شد. تصمیم هیات دبیران در این مورد، می بایست به تایید مجمع عمومی کانون برسد. ما به وظایف خودمان در فراهم کرن تشکیل مجمع عمومی کانون پرداختیم.

قرار شد، در مقابل ادعاهای آقای به آذین، دو دفاعیه از سوی هیات دبیران در مجمع ارائه شود. یکی را که آقای یلفانی نوشته بود خودش قرائت کرد، و دفاعیۀ دیگر را که طی آن همۀ ادعاهای به آذین و گروهش، با استناد به به آمار و ارقام، و به گونه ای بسیار مستدل و مستند، رد شده بود من نوشته بودم که متن کامل آن، خوشبختانه،به همت آقای کوشان برای ثبت در تاریخ حفظ شده و در صفحات ۷۲ تا ۸۵ کتاب حدیث تشنه و آب به قلم ایشان آمده و ماندگار شده است.

آقای یلفانی متن نوشتۀ خودشان را، چنان که گفتم، خودش در مجمع عمومی قرائت کرد. ولی، به پیشنهاد غلاحسین ساعدی، که خطاب به من گفت تو در این جریان زیادی در معرض خطر قرار گرفته ای و بهتر است ساکت بمانی و نوشته ات را یکی دیگر از اعضای هیات دبیران قرائت کند، من پذیرفتم و اسماعیل خوئی بیدرنگ گفت من می خوانم، که من و دیگر اعضای هیات دبیران موافقت کردیم.

پس از قرائت این نوشته توسط خوئی، اعضای حاضر در مجمع- البته غیر از توده ای ها- به شدت کف زدند و با آرای سنگین شان به نفع هیات دبیران، تصمیم ما را در اخرا ج آقایان به آذین، کسرائی، ابتهاج، تنکابنی، و برومند از کانون تایید کردند.

به دنبال این واقعه بود که کل عناصر توده ای، همراه این پنج تن، به میل خود از کانون نویسندگان ایران جدا شدند و کانون دیگری موافق با سیاست های حزب توده تاسیس کردند.

منبع: بی بی سی

سخنرانی باقر پرهام در شبهای شعر گوته: دوپارگی فضای حرف و فضای عمل

فوریه 3, 2012

سخنرانی باقر پرهام در شبهای شعر گوته: دوپارگی فضای حرف و فضای عمل

شب های شعر گوته که از هجدهم مهرماه 1356 با حضور پرشور شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و منقدین ایرانی و به همت کانون نویسندگان ایران آغاز به کار کرد، از نقاط عطف هم آوایی روشنفکران ایرانی در بزنگاه سرنوشت ساز انقلاب 1357 به شمار می آید، از شعرهای آتشین و انقلابی گرفته تا نصایح و پندارهای محافظه کارانه، جامعه ی روشنفکری ایران خود را ناگزیر از ورود به منازعه ای می دید که اندک اندک بر سپهر سیاسی و اجتماعی ایران سایه گستر می شد.
سخنرانی باقر پرهام، جامعه شناس و عضو سرشناس کانون نویسندگان ایران در این محفل، اما از جنس دیگری بود. پرهام گرچه رادیکالیزه شدن فضای اجتماعی ایران را محتوم می دانست، اما نگرانی عمده اش بیشتر معطوف به استیلای گفتار رادیکالیزه بر کنش های اجتماعی بود. از نظر پرهام گفتار رادیکالیزه اگر از فضای کنش اجتماعی برکنار مانده یا سودای به زیر کشیدن آن را داشته باشد، می تواند به همان سان گفتاری فرسوده و فرساینده نیز باشد. اگر از واژگان استوارت هال وام گیریم، نگرانی پرهام بیشتر متوجه این بود که میان تولیدات زبانی رادیکال و بازتولید کنشمند آنها نوعی عدم تقارن درگیرد و این وضعیت ناموزون، راه را بر دوپارگی فضای حرف و فضای عمل بگشاید. متن کامل این سخنرانی را به اتفاق بازمی خوانیم:

______________________________________________________________

سلام خواهران و برادران عزیز

ز دهقان و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود

در پایان جلسه دیشب، یکی از جوانان که من شخصاً نمی شناسم از بین جمعیت به سوی من آمد و یادداشتی را در دست من گذاشت و رفت. متن یادداشت این دوست ناشناس عیناً چنین است:

جناب آقای… ضمن سلام عرض شود که در مورد نوشتن این سطور مطمئن باشید هیچگونه خودخواهی و غرضی راه ندارد یا لااقل سعی کرده ام که راه نداشته باشد. بدون آماده کردن زمینه و اتلاف وقت شما خیلی صریح عرض می کنم که شما و دیگر مسئولین این برنامه یا خودآگاه (خدای ناکرده) و یا ناخودآگاه نه تنها کمکی به مردم و مخصوصاً جماعتی که در اینجا حاضرند نمی کنید بلکه با این کار خودتان بر روی تمام ظلمها و حقکشیها سرپوش می گذارید. البته این را نه بخاطر سخنرانی آقای مهمید می گویم بلکه بعد از سخنرانی های پیگیر و بخاطر ادامه دادن این برنامه از طرف شما می نویسم. باشد که حرفهای این کوچکترین حاضر در جمع این حضار، کوچکترین تأثیری در حال این حضار داشته باشد. اگر جز این است، فردا شب ثابت کنید.

چگونه باید «ثابت کرد»؟ من تصور نمی کنم که منظور این دوست محترم این باشد که ما و شما در اینجا یک میتینگ سیاسی برپا کنیم و بعد هم همه چیز را برهم بزنیم و به خیابان بریزیم. این نه منظور اوست، نه منظور ما و نه منظور شما. پس مقصود او واقعاً چیست؟ گمان می کنم مقصود او این باشد که ما با حرفهایی که در اینجا می زنیم، چیزی را ببریم و قطع کنیم. او می خواهد ما مسائل را صریح، بی پرده و عریان مطرح کنیم و احتمالاً هر چه تندتر، بهتر.
من برخلاف منظور این دوست عزیز، در گفتار امشب خود، همچنان به زبان ملاحظه سخن خواهم گفت و نه به زبان صراحت و بی پردگی. چرا؟ اولاً به دلیل اینکه بیماری اجتماعی قرنها را نمی توان یکشبه درمان کرد. درمان بیماری مستلزم شناخت بیماری است و این شناخت را، هم خود بیمار باید پیدا کند و هم آنانکه مسبب بیماری اجتماعی او هستند. آنان که مسبب بیماری اند بیماری را نادیده می گیرند و نمی خواهند گناه و مسئولیت خود را در ایجاد محیط اجتماعی بیمارگون قبول کنند. و از آنجا که همه نوع وسیله سخن پراکنی هم در اختیار دارند، هر نوع صدای اعتراض ما و شما را، صدایی مغرضانه، صدایی که از خود ما نیست، به مردم معرفی می کنند و می خواهند نشان دهند که ما و شما، نه از سر درد، بلکه بنا به دستور فریاد می کشیم. پس مصلحت اجتماعی ما و شما اینست که بهانه به دست دشمنان دیرین آزادی ندهیم و کاری کنیم که فضای گفت و گوی ما آنقدر ادامه یابد تا مردم، یعنی داور اصلی و نهایی هر مسأله اجتماعی، دریابند که حق با کیست.
دلیل دوم من اینست که کلام به خودی خود هدف نیست. ارزش کلام در رابطه اصیل آن با زندگی و عمل است. کلام، به خودی خود، می تواند شمشیر دو دم باشد: در رابطه با درک صحیح شرایط تاریخی، کلام می تواند راهگشای آینده باشد و نیروهای خلاق اجتماعی را در جهت تعالی و کمال انسانی بسیج کند. اما اگر رابطه کلام با عمل اجتماعی قطع شود، اگر کلامی بر زبان آید که از ضرورت زمان و امکان توانایی های حقیقی نیروهای اجتماعی برنخیزد، هیچ نتیجه عملی نخواهد داشت و به عمل نخواهد پیوست. در اینصورت، سخنها به کردار بازی خواهد بود و جامعه رو به قهقرا خواهد رفت. از این روست که من موضوع صحبت خود را در همین زمینه انتخاب کرده ام و گفتارم را با عنوان «فضای حرف و فضای عمل» به شما عرضه می کنم. آزادی بیان به نظر من، کوشش در جهت ایجاد فضای حرکت نیست، فضای حرف قرنها و سالهاست که وجود دارد. خواست آزادی بیان خواستی است در جهت ایجاد فضای حقیقی عمل که شرط اساسی تفکر اصیل و آفرینش کلام تازه است. برای درک موضوع بی مناسبت نمی دانم که دو جهان بینی بنیادی را که با موضوع بحث ما ارتباط دارند به سرعت با هم مقایسه کنیم.
در انجیل یوحنا آمده: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود…» گوته، شاعر نامدار آلمانی با اشاره به کلام انجیل، در پرسش و پاسخی کوتاه، می گوید: «در آغاز کلمه بود؟ نه. در آغاز عمل بود» آیا این دو حکم متناقض بیان کننده حقیقت و ضدحقیقت اند؟ به عبارت دیگر، آیا سخن گوته، نفی حقیقت کلام و اثبات حقیقت عمل است؟
منظور گوته، در اشاره به سخن انجیل، نفی حقیقت کلام نیست، بلکه آگاهی دادن نسبت به اصل و منشا وجودی حقیقت کلام است. منظور گوته اینست که سخن از عمل جدا نیست.
ذات معنوی سخن ناشی از ذات عینی زندگی است که خود حرکتی و تکاپویی در واقعیت پیچیده و بغرنج عمل است نه در خلاء اثیری الفاظ. هر کلامی، کلام گوینده ای است و گوینده کسی است که در زمان و مکان می زید و عمل می کند، و کلام او همانا زندگی اوست، یعنی زندگیِ زمانه ی اوست. البته منظور این نیست که گوینده را در حکم یک دیتگاه ضبط صوت که حرکت مکانیکی معینی را عیناً ثبت می کند تصور کنیم. نه، کلام گوینده هر چند حامل بار امانتی است که زمانه او از آن سرشار است، هر چند صورت سنجیده، اندیشیده و تعالی یافته تجربه ای است که گوینده از معانی زمان دارد، اما عمق و گستره آن از حد «روزمره» و «پیش پا افتاده» فراتر می رود و چه بسا که آینده ساز می شود. ولی این آینده، در هر حال آینده ای است مبتنی بر عمل اکنون و عمل گذشته. اینست معنای عمیق سخن گوته در برابر حکم یوحنا. سخن گوته در مقیاس بشری، پایان یک جهان بینی و آغاز جهان بینی دیگر است.
جهان بینی یوحنا، جهان بینی جوامع سنتی است. این نوع جوامع، نوع شکل بندی جوامع بشری تا پیش از آغاز دوران جدید در غرب بوده اند. با پیدایش و رشد جامعه صنعتی جدید، دوران تاریخی جوامع سنتی، به عنوان الگوی مسلط اجتماعی در مغرب زمین سپری شد. لکن ترقی جوامع صنعتی غرب خود از رهگذر استعمار عامل مهمی در بقا و استمرار سیاسی انواع اجتماعی سنتی در جوامع غیر غربی گردید. به نحوی که هم اکنون نیز که مغرب زمین در حال گذر از جامعه صنعتی به نوع اجتماعی مابعد صنعتی است، بسیاری از جوامع جهان هنوز گرفتار میراث گذشته سنتی خویش هستند و نتوانسته اند از مرحله سنتی خارج شده در طریق توسعه اجتماعی جدید وارد شوند.
البته «خروج از مرحله سنتی» که من در اینجا عنوان می کنم به معنای دست کشیدن از سنتهای اصیل و خلاق اجتماعی و مخالفت با آنها نیست. هر ملتی از اینگونه سنتها در تاریخ خود فراوان دارد و فرهنگ ملی او در حقیقت، شکل زنده و مجسم همین سنتهاست. حوامع مترقی جدید هم جوامعی نیستند که سنتهای اصیل و عالی خود را بکلی کنار گذاشته باشند. نه. جامعه جدید جامعه ایست که محتوای عمیق سنتها را، تا آنجا که با تحول و تعالی اجتماعی منافات نداشته باشد، نگاه می دارد و با تفکری مجدد درباره آنها، معانیی تازه و اصیل ایجلد می کند که ریشه در آب و خاک خود دارند و با زندگی مردم بیگانه نیستند. بنابراین منظور من از جامعه سنتی، جامعه سنتها نیست، بلکه آن نوع سازمان اجتماعی گذشته است که به حکم تاریخ منسوخ شده و قدرت عملکرد تاریخی خویش را از دست داده است.
همچنین منظور من از «توسعه جدید» الزاماً تقلید کورکورانه از الگوی توسعه غربی و سپردان همان راهی که غربیان پیموده اند، با قبول همه مضار و مفاسد آن نیست. منظورم از توسعه جدید، قبول آن نوع تحول اجتماعی و شکل بندی اجتماعی است که توانایی ها و امکانات اساسی انسان و جامعه بشری را آزاد می کند و با مددگیری صحیح از علم و تکنیک، جامعه را از قید اسارت نیروهای مخرب طبیعی یا مفاسد انسانی رهایی می بخشد و اعتبار و حیثیت نسل آدمی را بالا می برد. یک چنین جامعه ای همانست که از لحاظ بینش کلی بشر درباره وضع خویش و امکانات خویش، در سخن گوته آمده است. بینش یک چنین جامعه ای، بینش عمل است، عمل آزاد و خلاق نیروهای اجتماعی در برابر بینش آن نوع جامعه سنتی که عمل آزاد و خلاق در آن محدوده به سیطره کلام ماقبل عمل و مسلط بر عمل و محدود کننده عمل است. چنین بینشی قهراً به نفی آزادی منجر می شود چرا که آزادی رابطه ای است عینی و عملی، نه ذهنی. چنین بینشی اگر بر فضای سیاسی و اجتماعی جامعه حاکم شود، در آنصورت همه حرکت اجتماعی از بیرون به درون منتقل خواهد شد و جهان ذهنی، جهان تصور و خیال، جای جهان واقعی و عینی را خواهد گرفت. این نوع جوامع سنتی، که از آزادی عمل اجتماعی محروم اند، به آسانی در خطر این فشار قرار می گیرند که فضای اجتماعی آنها تبدیل به فضای توخالی حرف، فضای یکسانی و تکرار، فضای دگماتیزم و جزم فکری، فضای تبلیغ یکطرفه و مسخ کننده، فضای عقیم شدن تفکر و خلاقیت شود.
نخستین مشخصه این نوع جامعه سنتی اینست که در حرف رو به آینده دارد ولی در عمل اسیر گذشته است. در فضای این نوع جامعه، زندگی مردم، حرکت و عمل آزاد در مسیر آینده نیست که خود قادر است کلام تازه و تفکر تازه بیافریند، بلکه فضای فکری چیزی جز تذکر تعبدی و کورکورانه نسبت به ارزشهای گذشته یا ارزشهای مخالف با عمل آزاد نیست. این وجه مشخص جامعه سنتی، وجههی اتفاقی و دلخواسته نبوده بلکه ناشی از منطق ذاتی چنین جامعه ای است، چرا که در چنین جامعه ای اصل بر آفرینش و تولید اجتماعی نیست، اصل بر بازسازی گذشته و تولید مثل اجتماعی است. از این روست که بجای ابداع و کاربرد حقایق و قوانین متناسب با زندگی کنونی و عملی مردم، مشروعیت اجتماعی در توسل به گذشته ها و حقایق سپیده دم تاریخ جست و جو می شود.
چنین فضایی، فضای یکسانی و همرنگی است، حتی فضای بیرنگی و بیخودی است. چرا که خود، یعنی آدم زنده و متحرک، با همه امکانات وجودی خویش، در این فضای اجتماعی جایی ندارد و نقشی بر عهده او نیست. او آن دیوانه سودازده تاریخ آفرین نیست که بار امانت زمانه را بر شانه های خود حمل کند و حقیقت تابناک آینده را عریان سازد، بلکه آنچنان عاقل شده است که با تعبد و سرسپردگی در بارگاه احکام، که ریشه در گذشته های دور دارد، مجالی برای کشیدن هیچ نوع باری برای خود باقی نمی گذارد. وظیفه او همرنگ شدن، بیرنگی و بیچهرگی است، و غوطه ور شدن و جذب شدن در مصدر اعلاء رنگها و چهره ها. او، در واقع وجود ندارد، بلکه پرتوی است از وجود کل. او در واقع سخنی برای گفتن ندارد و سخن او همانا بازگو کردن سخن گذشته هاست.
چنین فضایی، فضای گفت و گو و رابطه نیست، فضای شنیدن و بخاطر سپردن است. گفت و گو آنجاست که زندگی با همه تنوع و امکانات عملی اش در کار باشد. آنجا که گذشته اجتماعی، همچون وجودی واحد و سخنی واحد، فضای اجتماعی را در استیلای نفوذناپذیر خویش متوقف و متحجر می کند، دیگر چه گفت و گویی می توان داشت؟ و از آنجا که نفس آزادی، خود در نفس رابطه هاست، پس نفی عملی امکان رابطه ها، در حقیقت نفی عملی آزادی و تصدیق عملی یکجانبگی و جبر است.
چنین فضایی، ذاتاً و ضرورتاً، به دگماتیزم و جزم فکری می انجامد، چرا که فضایی است فاقد تحمل و سعه صدر، که فقط اطاعت و تبعیت را می پذیرد و انحراف از آنها را به هیچ وجه و به هیچ شکل تحمل نمی کند. بازتاب این طرز تلقی از زندگی در روحیه و رفتار افراد همانا قشری بودن و تعبدی بودن است. افرادی به جایی می رسند که حقیقت را نه در عمل خلاق و فعال اجتماعی، بلکه در لا به لای سطور نوشته ها و در طنین توخالی الفاظ که جنبه الوهیت و تقدس به خود می گیرند بجویند. قشری بودن و تعبد از یک سو، و قهرمان نمایی لفظی از سوی دیگر، لازم و ملزوم چنین فضایی از تفکرند که رابطه خویش را با عمل قطع کرده است. بدین سان تفکر اجتماعی قدرت انتقادی خود را از دست می دهد و قادر به بازشناسی حقیقت از خطا نخواهد بود.
یک چنین فضایی، در نتیجه، اساساً فضای نظارت و تبلیغ دائمی و همه جانبه است. از آنجا که زندگی اجتماعی از بنیاد در سپهر کلمات و الفاظ جای دارد و نه در سپهر عمل و اقدام، سازمان اجتماعی در جهت تبلیغ دائمی و نظارت همه جانبه بسیج می شود. چنین پدیده ای در جوامع سنتی گذشته که تکنیکهای علمی تبلیغ و نظارت را در اختیار نداشتند چندان مخرب و زیان بخش نبود، اما در جوامع سنتی امروزی، که فضای اجتماعی و سیاسی آنهاسنتی ولی امکانات فنی و علمی آنها صنعتی و جدید است، چنین برداشتی از زندگی بالمآل به تشدید از خود بیگانگی اجتماعی می انجامد و بجای انسانهایی آزاد و خلاق، مریدانی چشم و گوش بسته و بی اعتقاد تربیت می کند که هنر آنها پایداری نسبت به عقاید خویش نیست بلکه دنباله روی آسان و بی چون و چرا از عقیده مسلط روز است. از این روست که بجای سخنوران و متفکران حقیقی، قشری وسیع از کارورزان حرفه ای کلمات پیدا می شوند که همه ارزش های فرهنگی و معنوی جامعه در دست آنها فقط کالایی استبرای رونق بخشیدن به بازار روز خود، در خدمت قدرت حاکم. این پدیده ای است بسیار خطرناک که بالمآل هستی و بقای ملتها را به خطر می افکند.
اساسی ترین وجه مشخص چنین فضایی، جدایی حرف از عمل است که خود سبب می شود که ساخت و سازمان اجتماعی دچار نوعی دوپارگی بنیادی گردد: یک پاره حرف و یک پاره عمل. در پاره حرف، زبانها دراز و میدان فصاحت و بلاغت گشوده است، اما از زندگی و عمل خبری نیست. در پاره زندگی و عمل، که جدا از حرفها و سخنها به واقعیت روزمره خویش ادامه می دهد، زبان بریده است و امکان بیان جز به استعاره و تمثیل موجود نیست. چرا که زبان فصیح زندگی و عمل ذاتاً با سلطه طلبی و تعبدجویی زبان غالباً تضاد خواهد داشت. از این روست که صراحت و روشنی جای خود را به ایهام و طفره آمیزی می دهد و کار به جایی می کشد که فکر و عمل جامعه به راستی قادر به پیوند خوردن و تکامل یافتن نیست. جامعه در تقلای عملی زندگی خویش، هزاران بار به آزمایش و خطا دست می زند ولی توانایی بهره گیری از خطاها و پیروزی های خود را ندارد چرا که امکان تفکر و بیان درباره عمل خویش و رسیدن به شناخت واقعی را از دست داده است.
چنین جامعه ای قادر به حرکت نیست، چنین جامعه ای همیشه نیاز دارد که دیگران بجای او فکر کنند، دیگران راهگشای مسائل و مشکلات او باشند، دیگران برای او طرح و نقشه توسعه بریزند.
اینهاست وجوه مشخصه جامعه ای که جهان بینی حاکم بر فضای اجتماعی و سیاسی آن از بنیاد با توسعه و تعالی اجتماعی منافات دارد. انقلاب مشروطیت و قانون اساسی ایران گامی بزرگ در جهت گسستن از این جهان بینی و ایجاد فضایی آزاد و مناسب برای توسعه اجتماعی بود. از این روست که در قانون اساسی ایران، همراه با آزادی اندیشه و بیان، آزادی تجمع و آزادی نشر و انتشار نیز تأکید شده است. ما هنگامی نویسنده، شاعر، محقق، دانشمند، فیلسوف، هنرمند و عالم حقیقی خواهیم داشت که ابناء وطن آزادانه جمع شوند، آزادانه عمل کنند، آزادانه بحث و مجادله کنند، به ایراد و انتقاد بپردازند، آزادانه بگویند، بشنوند، بنویسند، منتشر کنند، بسازند و عرضه کنند، و هیچ نوع محدودیتی در انتخاب موضوعهای تجربه های خود و در نحوه عرضه کردن آنها به مردم، جز حدودی که قانون معین کرده، نداشته باشند. تنها از این طریق است که جامعه هویت حقیقی خود را یازخواهد یافت، تنها از این طریق است که سلطه بی امان دروغ از جامعه رخت برخواهد بست و حقیقت و شناخت واقعی جای آن را خواهد گرفت.
اگر به الگویی از توسعه اجتماعی در جهان عقیده داشته باشیم، این الگو تنها از این طریق عملاً تحقق یافته و جز از این طریق در هیچ جای جهان تحقق نخواهد یافت. ادامه هستی هر ملتی در گرو شناخت دقیقی است که آن ملت خود از تجربه های جمعی و آزادانه خویش به دست می آورد. جمع باید آزاد باشد و آزاد بیندیشد. باید صد گل و صدها گل بشکفد تا کارورزان حرفه ای کلمات فرصت پیدا نکنندموجودیت ملتی را کالای ادامه حیات بی مایه خویش کنند و باکی از این نداشته باشند که فرهنگ بی نظیر ایرانی، در مسابقه انحطاط، به تدریج رو به تباهی رود: دریغ است ایران که ویران شود.

More than 70 Killed in Port Said Soccer Stadium

فوریه 3, 2012

Amy Goodman – Breaking the Sound Barrier

فوریه 3, 2012

جوانان برای حقوق بشر ایران youth for human rights:iran

فوریه 3, 2012

جوانان برای حقوق بشر ایران youth for human rights:iran

رضا اسماعیلی، زندانی سیاسی محبوس در زندان سلماس، از سوی دادگاه انقلاب خوی به اتهام محاربه، به اعدام محکوم شده است.

به گزارش هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، رضا اسماعیلی (مامدی) فرزند توفیق ،۳۴ ساله و اهل روستای دریک از توابع شهرستان سلماس که در حدود پنج ماه پیش توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود؛ به اتهام “محاربه” از طریق “فعالیت تبلیغی و همکاری با یکی از احزاب کردی مخالف نظام” به اعدام محکوم شد.

آقای اسماعیلی که مدتی طولانی را در بازداشتگاه‌های وزارت اطلاعات شهرستان سلماس سپری نموده، هم اکنون در زندان این شهرستان به سر می‌برد.

بر اساس حکمی که هفته‌ی گذشته به این زندانی سیاسی ابلاغ شده است، متهم ۲۰ روز جهت اعتراض به حکم صادره مهلت دارد.

لازم به ذکر است که نامبرده ۲ سال پیش و در یک حادثه‌ی آتش سوزی (انفجارگاز) همسر و دو فرزند خود را از دست داده است.

بررسی موارد حقوقی نقض شده در این گزارش:

بند ۱ ماده ۱۹ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی: هیچکس را نمی توان بمناسبت عقایدش مورد مزاحمت اخافه قرار داد.
بند ۲ ماده ۱۹ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی: هر کس حق آزادی بیان دارد. این حق شامل آزادی تفحص و تحصیل و اشاعه اطلاعات و افکار از هر قبیل بدون توجه به سر حدات خواه شفاهاً یا بصورت نوشته یا چاپ یا بصورت هنری یا به هر وسیله دیگر به انتخاب خود می باشد.
ماده ۱۹ اعلامیه جهانی حقوق بشر: هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد.
ماده ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر: هر فردی حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.
بند ۱ ماده ۶ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی: حق زندگی از حقوق ذاتی شخص انسان است. این حق باید بموجب قانون حمایت بشود. هیچ فردی را نمی‌توان خودسرانه از زندگی محروم کرد.

شعري تازه از «سهيل محمودي» در وصف دكتر محمد مصدق

فوریه 3, 2012

همچنان تنهاي تنها!

شعري تازه از «سهيل محمودي» در وصف دكتر محمد مصدق

يك عكس يك عصا يك قصيده

حسن فرازمند

اين تصوير خاطره‌انگيز از مرحوم دكتر محمد مصدق كه تاكنون بارها و بارها در نشريات مختلف چاپ شده است، هر بيننده‌اي را به عمق خاكستري خود فرو مي‌برد و معلوم نيست اين پتوي سادة نشان ساده‌زيستي و اين عصايي كه پيرمرد سترگ تاريخ ملي ايران به آن تكيه داده است؛ چه رازي در خود نهفته دارند كه انسان را اين چنين مجذوب و خيره مي‌كنند و عكاس در آن لحظه با ديدن اين پيرمرد، نه بگذار بگويم اين شيرمرد، چه ديده است كه تاريخ را به تماشاي اين تصوير دعوت مي‌كند.

امّا پيش از آن كه اين تصوير در نخستين روزهاي انقلاب اسلامي اجازة انتشار يابد، مرحوم «مهدي اخوان ثالث» با آن قصيدة معروفش با مطلع «ديدي دلا كه يار نيامد/ گرد آمد و سوار نيامد»، و با توضيحي كوچك در بالاي اين قصيده با اين مضمون كه: «تقديم به پيرمحمد احمدآبادي»؛ در آن سالهاي سياه اختناق‌آلود، به استقبال اين پير شير در زنجير رفته بود و بعد از آن ديگر كمتر كسي توانست دربارة آن دلاور شيرمرد تاريخ چنان نغمه‌اي سر كند.

اكنون سهيل محمودي با اين قصيدة غرّا و دلكش خود، شما را و ما را و همه را به سراي پيرمحمد احمدآبادي آن روزها به احمدآباد دعوت مي‌كند و يك بار ديگر تاريخ را به بازيافت و دركي ديگر از اين تصوير دل‌انگيز و خاطره‌انگيز دعوت مي‌كند. تاريخي كه از قرن ها پيش ـ پيشتر از مصدق ـ به فرياد و بيداد و فريب و سراب آغشته بوده و با سقوط ظاهري او به اوج رسيد. قصيده سهيل را با عنوان «همچنان تنهاي تنها»، مي‌خوانيم:

***

همچنان تنهاي تنها!

پس از سال‌ها نگاه خيره به تصويري از «پيرمحمّد احمدآبادي»…

پيرمرد دلشكسته تكيه داده بر عصايش

راستي را تكيه‌گاه ماست صدق بي ريايش

در عبايي خويش را پيچيده و كنجي نشسته

نه ادا با آن عبا و نه ريا زين بوريايش

تكيه داده بر عصاي خويشتن آرام، امّا

گردبادي تند سر بر مي‌كشد از چشم‌هايش

نام ما آخر نشاني از مرام ماست، هر چند

اسم و رسم او يكي بوده است هم از ابتدايش

بي گمان از خويشتن رسته است و دلخسته است ديگر

با يقيني روشن از اين تنگي تاريك جايش

حاصل دنيا عطايي گاهي و گاهي لقايي

چون عطايش را نمي‌خواهد، نمي‌خواهد لقايش

با هواي كيست؟ حالش چيست؟ كاين گونه رها كرد

آن جهان را با جنانش، اين جهان را با جفايش

دل به راه ديگري و بهتري و گوهري داشت

پاي شوق و جان پاك و همّت بي‌اعتنايش

ايستاده زير لب با خويش مي‌گويد كه‌اي داد

مرد تنها را رها كن ‌اي جهان! تنها رهايش

مثل باران است، تا اعماق اقيانوس راهي است

در نهان ما خموشان راه مي‌جويد صدايش

كوه را ماند بلندايش كه پوشيده است گردون

از سپيدي ابرهاي مهربان بر تن قبايش

جاودان چون آتش زرتشت، گرماي كلامش

بي امان چون نعرة سيمرغ، آواي رسايش

قصّة ققنوس را ماند دوام جاودانش

جلوة طاووس را ماند كلام جانفزايش

رَسته، امّا خسته از مكر و فريب نا رفيقان

خسته، امّا رسته از بيگانه، هم از آشنايش

كي به راز و رمز قهر و مهر او راهي بجويند

دشمنان بي حيايش، دوستان بي وفايش

بلكه مبهوت درشتي‌ها و نرمي‌هاي اويند

دوستان بي وفايش، دشمنان بي حيايش

پيرمرد از آن سوي تاريخ با لبخند تلخي

طعنه دارد مي‌زند بر مدّعي و مدّعايش

شير در زنجير، حتّي پير، امّا شير ـ آري

نه! كه خود زنجير هم از عجز مي‌افتد به پايش

شير را در حلقه‌اي از روبهان در كارزاري

ديده‌اي آيا؟ بيا بنگر به خشم جانگزايش

خرس و گرگي آن طرفتر، شير پيري سوي ديگر

در هراسند آن دو از اين يك تن و فرّ و بهايش

از پس پشت نگاه سادة او مي‌توان ديد

موبه مو پيچيدگي‌هايي كه دارد ماجرايش

چون درختي يكّه و تنها كه در شب‌هاي طوفان

خم نشد هرگز به زير بار وحشت شانه‌هايش

درّه‌ها بر خاك مي‌غلتند پيش آسمانش

قلّه‌ها بي باك مي‌جويند راه روشنايش

چشمه‌ها آيينه در آيينه سرگردان راهش

چشم‌ها تصوير در تصوير محو ردّ پايش

موج‌ها همگام طوفان يك به يك در التهابش

سروها در زير باران، صف به صف در اقتدايش

عقل سرخ از مشرق پيشاني او در تجلّي

گلشن راز جهان سبز معنا فكر و رايش

كهنه رندي كه سبو نشكست و در مستي نگه داشت

حرمت مي‌را درست از ابتدا تا انتهايش

تسمه مي‌خواهد كشيد از گُردة نيرنگ و افسون

پهلوان پير ما با پنجة صدق و صفايش

آفت بيگانه خاري بود و بركندش از اين خاك

ساخت پرچيني به گِرد باغ ما، امّا به جايش

هم حريفان را به خاك افكند و هم ما را برافراشت

پهلوان پير ما با بازوي زور آزمايش

شيونش را در هواي ميهنش آيا شنيدي؟

قرن‌ها اندوه ما را مي‌نوازد با نوايش

چيست جز بالندگي تقدير ياران صبورش

نيست جز شرمندگي سهم حريفان دغايش

مرگ؟ هِه! اين زندة بيدار، اين پير مياندار

زندگي بخشد جوانمردان عالَم را دعايش

در زمين و سرزميني كه به جز فرياد و بيداد

نشنوي و ننگري وقتي بگردي هر كجايش

در فريب‌آباد بي بنياد اين بيدادْ خانه

اين كه تاريخ سراب است آفت جغرافيايش

در دياري كه عطش از هر كجايش مي‌تراود

شعله‌ها برخاسته با دودِ آه از هر سرايش

با زلالي‌هاي ياد او به سرشاري رسيديم

چشمه‌اي جاري است، خاك تشنه سيراب از عطايش

ياد او باغي است با روشن چراغي در دل شب

مي‌توان عمري نفس زد در بهار دلگشايش

در نهان آرامشي دارد چنان چون خواب دريا

در عيان هم غرّشي، بيداري ما با صلايش

عزلتي چون پير كنعان، خلوتي چون بيت‌الاحزان

يوسفي گم كرد و پيدا كرد خون را در خدايش

قصّه و افسانه بود از سِحر و ا فسون هر چه گفتند

پير ما همسنگ اعجاز است امّا كيميايش

دولتي پُر خون دل يا مكنتي بي خون دل؟‌هاي!

پاك مانده دامن پرهيز و پروا در غنايش

پشت سر افكنده دنيا را زده پايي به عقبا

نه اميدي بر بقايش، نه هراسي از فنايش

پيرمرد از كژدم غربت جگر آزرده، دلخون

آشنايي كو نهد مرهم به درد بي دوايش

احمدآباد است اين جا يا كه يُمگان است؟ گويا

فرق چنداني ندارد اين و آن حال و هوايش

حبس مي‌خواهد نفس را بس كه دلتنگ است و بيزار

از چنين ايّام نامسعود، در زندان نايش

پيرمرد امّا هنوز آن گوشه در كنج غريبي

زير چشمي، همچنان كه تكيه داده بر عصايش

خيره بر ما مي‌شود گاهي و گاهي با نگاهي

راز مي‌گويد به ما فرزندهاي بينوايش

رازي از ديروز تاريخي، كه تو امروز آني

لكّة ننگي نباشي،‌هان پسر! فردا برايش

همچنان تنهاي تنها، پيرمرد اِستاده امّا

جاده‌اي در پيش رويش، كوله‌باري در قفايش

گزارشگران: از کوزه همان برون تراود که در اوست!

فوریه 3, 2012

اولاف پالمه سنتر کنفرانسی را برگزار میکند. این کنفرانس از فردا چهارم فوریه آغاز میشود. بنابر ادعای مطرح شده از احزاب سیاسی و فعالان سیاسی اجتماعی دعوت شده است تا برای اتحاد و دمکراسی در ایران نقشه ای ریخته شود!
محل برگزاری و فهرست دعوت شدگان نیز از هاله اسرار خارج نشده است. گویا قرار است نقشه جغرافیائی و فضای سیاسی کشورمان با حضور شرکت کنندگان در این مراسم!! منقلب شود؟
برخی از شرکت کنندگان از طریق تصاویر و نوشتارها شناخته شده اند. با نگاهی به این اسامی و اگر کمی با دنیای سیاست آمیخته باشیم محرز خواهد شد که این نقشه! قرار نیست ریخته شود بلکه از قبل سازمان یافته است و بوی دلار و یورو فضای این کنفرانس را پیش از برگزاری آکنده است.
بخشی از دعوت شدگان اصلا علت دعوت شدن خود را نمیدانند. ابهامات باعث شده است که تعدادی از چهره های اصلاح طلب نیز از مشارکت در این جلسه خود داری کرده اند. آش آنقدر شور شده است که برخی از جمهوریخواهان و هواداران کلیت جمهوری اسلامی را نیز گیج کرده است. یا شرکت نمیکنند و یا اسرار آمیز بودن دلایل برگزاری آنرا به نقد کشیده اند. در محافلی گفته میشود که قرار است آلترناتیو ساخته شود؟ آنچه مسلم است اینکه منافع مردم کشورمان مورد بحث نیست. تجمعی اینچنینی و تقبل مبالغ هنگفت هر چند با حضور برخی از فعالان حقوق بشر انجام پذیرد اما در خفا و دور از دیدگان تیز بین مردم کشورمان و اپوزیسیون خارج کشور مغایر با خواست و تمایل دمکراسی خواهانه و حقوق مردم است.
اتحاد برای دمکراسی اما مخفیانه و از قبل سازماندهی شده هرگز در امتداد مطالبات آزادیخواهانه مردمی نیست. اینهمه نشاندهنده اینست که مجموعه ای که تا کنون حول اتحاد برای دمکراسی و یا اتحاد جمهوری خواهان تجمع کرده بودند نه منافع درد کشیدگان که سود خود خواسته اند. با نگاهی به بخشی از لیست دعوت شدگان که تا کنون علنی شده است میتوان یافت که جملگی در حراست از اصل جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه عرق ریخته اند. از محسن سازگارا گرفته تا نماینده سازمان اکثریت, بدنیال فتوای خامنه ای نیستند اما کمر به تمایلات! کروبی و موسوی بسته اند. جدائی ولایت فقیه از حاکمیت را اصرار می کنند ولی جدائی دین از دولت را مصلحت نمیدانند. بی تردید این واقعه نیز مشمول مرور زمان خواهد شد.
شاید لازم باشد تا یکبار دیگر جنبش چپ و عدالتخواهانه مردم ایران همانطور که تا کنون با شفافیت بخشیدن به پشت پرده های این کنفرانس, دست رد به حرکات قیم مابانه سازماندهندگان معامله طلب این کنفرانس بزنند و آنرا نکوهش کنند! زیرا که هر اقدام سیاسی عمومی بدون حضور بی واسطه نمایندگان نهادهای مردمی باطل است.
گزارشگران
3.2.2012

عارف جانِ شيفته ي آزادي و انقلاب مشروطيت

فوریه 3, 2012

> یاور استوار
>
> aref-ghazvini1.jpg
> صدايش در گوشم مي پيچد، انگار از كوچه باغهاي ابوعطا ميگذرد و خاموش در خود زمزمه مي كند: نه! « دل هوسِ سبزه و صحرا ندارد» چرا كه در دشت هاي پهن و بي انتها، « ازخون جوانانِ وطن لاله دميده»! با خود مي گويد: « گريه كن كه گر…» سالمرگ « كلنل » فرا سيده است و مي بايد بجاي همه ي جانباختگانِ راه آزادي در اندوه او بگريد.
> در ميان انبوه رخدادها در ماهِ بهمن، مرگ دردناكِ عارفِ قزويني در بهمن ماه 1312 نيز هست.
> عارف بدون شك از چهره هاي ماندگار و جاودانيِ انقلاب مشروطيت است. انقلابي كه همانند انقلابِ بهمن، با آرمان رهاييِ ميهن شكل گرفت و در راه تحقق آن جان هاي گراميِ بسياري قرباني شد. اما، دريغ كه فداكاري هاي مردم ايران همانند انقلاب بهمن در نيمه راه خفه شد. در هم شكست و خاموش شد، تا از پسِ گير و دار حادثه ها سرانجام مهار آن با قيموميت امپرياليسم جنايتكار انگليس بدستِ ديكتاتوري جاه طلب بنام رضاخان مير پنج سپرده شود.
> بحث و گفتگوي مفصل و مشروح در رابطه با انقلاب مشروطيت از حوصله ي اين مقال خارج است. اما، آنچه در اين نوشتار و بدنبال باز گويي رخدادهاي بهمن در تاريخ معاصر، تكيه مي شود همانا بازبيني و بازگويي سال هاي آخرینِ يكي از ارجمندترينِ يادگاران اين انقلاب، يعني عارف قزويني است.
> باستانيِ پاريزي در جايي مي گويد:
> من زندگيِ بسياري كسان از جمله يعقوب ليث و اميركبيررا نوشته ام. اما نمي خواهم در مورد عارف چيزي بنويسم. چرا كه اين آدم چيزِ ديگري است و نقش و جايگاهش در انقلاب مشروطيت از همه والاتر و بالاتر است. اينكه نمي خواهم زندگي او را بنويسم از اين است كه مي ترسم در تحقيقاتم به نقطه هايي منفي در زندگيِش برسم كه ابهتش را برايم كم كند و از چشم و دلم بيفتد!
> « گفت آورد » بلند بالايي بود از استاد باستاني ي پاريزي. ( البته به معني). اما آنچه استاد در پايان اين «گفت آورد » مي گويند، شوربختانه چيزي نيست جز دردِ بيدرمانِ داوري ي اخلاقي در زواياي زندگي ي فردي. دانش اجتماعيِ امروز، اما، حوزه ي رفتارهاي فردي را بخود افراد وامي گذارد و در برخورد با زندگي ي چهره هاي اجتماعي، پيش و بيش از هر چيز، تماميت ، تاثير اجتماعي و جايگاه علمي تاريخي آنان را مد نظر قرار مي دهد.
>
>
> شوربختانه داوري هاي ما در طي اين سده ها همگي اخلاقي بوده است و با توجه به اين واقعيت كه خصوصياتِ اخلاقي در حيطه ي روبناي اجتماعي قرار مي گيرند، در بيشتر موارد، بخصوص در جامعه ي مذهب زده ي ما، به ديدگاه هاي مذهبي برمي گردد. بزباني ديگر داوري هاي اخلاقي از دريچه و منظر چگونگي ي نگرش مذهبي گوينده شكل و شمايل مي پذيرد.
> من بر اين عقيده ام كه عارف آيينه ي تمام نماي انقلاب مشروطيت بود. آيينه اي كه وظيفه داشت ماي ما را به رخ ما بكشاند و نشان دهد كه چه بوديم وچه هستيم. وقتي از اين نگرگاه به موضوع بنگريم در مي يابيم كه انقلاب جوانِ مشروطيت چيزي نبود جز تلاشي جانكاه، سخت و دردناك در راه تحقق آرمانهاي ملي ي ملتي كه اسير مذهب، خرافه و ديكتاتوري شده و خودباوريش را در راه اثبات وجود اجتماعي خويش از دست داده بود. دست و پا زدني ( برخلاف گذشته) هدفمند از پسِ هزاره ها!
> بياد داشته باشيم كه ما پس از تلاش هاي بسيار، مقاومت هاي دور ودراز و فداكاري هاي تاريخي، در مقابلِ تهاجم سپاهِ اسلام، سرانجام جنگ انديشه را با ظهور محمد غزالي باختيم. جنگ زميني را چندين سده پيش از آن در نهاوند و جلولا و قادسيه باخته بوديم. نظام كاستي – طبقاتي ساساني، اُس و اساس جامعه را از هم پاشيده و رمق مقاومت را از ما گرفته بود. سپاهِ اسلام هم خود باندازه ي كافي جرار و غارتگر بود! اما، بر خلافِ آنچه مشهوراست، ضربه ي كاري نه از حمله ي عرب برما فرود آمد، بلكه اين ضربه حاصل تلفيق دين و دولتي بود كه چندین سده ي پيش از آن با ازدواج دختر رهبر آتشكده ي كاريان فارس و پسر حاكم استخر ، شكل گرفته و در ادامه به تشكيل حكومت ساساني انجاميد! ساسانيان در ادامه ي زمامداري خود راه را بر تحرك طبقاتي كه همانا انكيزه شادابي پيشرفت اجتماعي است، بستند، ماني را پوست كندند، مزدك را از سر در زمين كاشتند، بدهانها پوزبند زدند، شانه ها را سوراخ كردن و نام همه ي اين ها را عدالت اجتماعي گذاشته واز درون آن نمادي بنام« انوشيروان دادگر » نيز برساختند، تا به طنز كچل را زلفعلي نام نهاده باشند.اين بود كه بهنگامِ حمله ي مسلمانان اگر چه از نظر سپاه و تجهيزات برتر بوديم، اما، دل و دماغ و توان مقابله را نداشتيم.
> اگر به استناد تاريخ هاي نوشته شده بوسيله خود مسلمانان، به ارزيابي آن رخدادها بنشينيم، در مي يابيم كه سربازانِ « غازي » اسلام و جنداله ( الحق) آنچنان كه راه و رسمِ آن هاست، بهيچ وجه از كشتار، تجاوز و ويرانگري كوتاهي نكردند، اما، همانگونه كه گفته شد، جنگ نهايي، چندين سده پس از آن و در زمان امام محمد غزالي صورت گرفت و ما (بقول داريوش آشوري) دراين « جنگ آسماني » در هم شكستيم. تا قوسِ نزولي خودباوري هايمان در این سرزمین سوخته رنگ باخته و با حاكم شدن سيستمِ اجتهاد و مرجعيت تقليد، اعتمادِ بنفس مان به پايين ترين حد ممكن برسد. از زمان صفويه، با روي كار آمدن مذهب شيعه كه تلفيقي از شبكه ي مخوف مغان دوره ي ساساني و انديشه هاي واپس مانده ي اسلامي بود، چرخه ي استقلال انديشه در ما شكست و در نه توي تار عنكبوتي مخوف شبكه ي روحانيت از تفكر وخودباوري تهي گشته و از تحرك و پويش باز ايستاديم!.آنهم در دوره اي كه جهانِ آن روزگار رنسانس و نوزايي را آغازيده بود!
> انقلاب مشروطيت عليه اين شكست و با هدف بازسازي ي خودباوري ها يما ن شكل گرفت.
>
> عارف، جانِ شيفته ي اين انقلاب و آزادي بود. جان شيفته يي كه ازهر نظر شباهت شگرفي با خود انقلاب مشروطيت داشت. انقلابي كه چون چشمه اي از زمين جوشيد، تلاش ورزيد تا از ميان خش و خاشاك، راه خويش را بگشايد تا بدشت ميهن كه وظيفه ي باروري و سرسبزيش را در خويش برسالت نشسته بود، برسد. اما نرسيد! چرا؟
> زيرا سنگلاخ و خاشاكِ فراروييده بر سر راهِ اين پويشِ ارجمند، اندك اندك به كوهپايه هايي غير قابل عبور و بيگذرگاه تبديل شدند تا اين پويش و فرارويي را سد كنند. كه كردند! شوربختانه، سرانجام، بن بستِ سكوت و سكون به انقلاب مشروطيت، تحميل شد و آن را از درون پوسانيد. چشمه راكد ماند و آب راكد بگنداب كشيد!.
> عارف ، نماي دورِ انقلاب مشروطيت در سالهاي پاياني عمر در تبعيد رضاخاني، در روستاي قلعه ي حسن خان در دره ي مرادبيگ همدان در ميان فقر و فاقه بگونه اي دردناك درگذشت.
> اشتباه نشود: نمي گويم كه آنچه در انقلاب مشروطيت رخداد بتمامي حاصل كار عارف بود. بلكه بر اين باورم كه به زندگي ي هر يك از نامداران آن انقلابِ نيمه تمام بنگريد، خود مجسمه و نماد آن رخداد خونين و بي سرانجام است. ملك المتكلمين را بنگريد و سرنوشت دردناکش را در باغ شاه. خياباني را و سرانجامش در قيام تبريز. ستار خان – سردار ملي – را و پيامد و پاداشش در ماجراي باغ اتابك! و خود انقلاب مشروطيت و پايان كارش را!
>
> راستي چرا چنين شد؟
> رضا خان كه بكوشش دولت انگليس بقدرت رسيد، براي اعمال قدرت خود بر جامعه تصميم گرفت هر صداي آزادي خواهي را در نطفه خفه كند.پشتوانه اين رفتار ضد انساني دومنبع نسبتن متفاوت كه در نهايت مورد وثوق و توافق صد در صد دولت انگليس در پاسداشت منافع استعماري اش بود، سرچشمه مي گرفت. نخست اين كه دولتِ انگليس كه پس از انقلاب اكتبر و چشم پوشي و الغاي كليه ي امتيازات روسيه تزاري در ايران، توسط بلشويكها ، خود را صاحب اختيار و يكه تاز اين عرصه مي دانست، با تكيه بر دولت دست نشانده و تهديد و تطميع احمد شاه قاجار، در نظر داشت قرارداد 1919 كه در واقع قرار داد فروش ايران بود، به مردم تحميل كند. اما با مقاومت شديد روشنفكران و ميهن پرستان ايراني بسدي سديد برخورد. دوم خشونت و ديكتاتوري ذاتي اين فرد كه از او موجودي ترسناك و زياده خواه ساخته بود. كودتاي اسفند 1299 برياست سيد ضيا و فرماندهي نظامي رضاخان بروايتي پايان انقلاب مشروطيت بود. چرا كه پس از عزل سيد ضيا و تشكيل كابينه ي سردار سپه، عملن تمامي ي اختيارات كشور به دست شخص نخست وزير افتاد تا بتواند نقشه هاي اربابان را موبمو اجرا كند.
> نامبرده كه شخصي بسيار جاه طلب و سفاك بود، مدارج « ترقي » را از تابيني ي سفارت انگليس تا نخست وزيري را بسرعت طي كرده و « لياقت » خويش را در كلاس ِسِر اردشير رپورتر – از پارسيان سرپرده ي هند كه جد اندر جد در هندوستان بنوكري بريتانيا در آمده بودند – آيرون سايد – فرمانده ي نيروهاي انگليس در ايران – و نورمن – وزير مختار دولت انگليس در ايران – طي كرده بود، شايسته ترين گزينه ، در تحقق آمال بريتانيا بشمار مي رفت.
> بي شك هيچ كس همانند رضاخان نمي توانست نقشه هاي استعماري انگليس را در ايران جامه ي عمل بپوشاند.
> اين كه رضاخان در مقطعي با شعار جمهوري وسقوط نظام سلطنتي مردم– واز جمله عارف را- فريفت بماند. اما سرانجام، مجلس دست نشانده چهارم با نايب رييسي « تدين » بفرمان انگليس و با فشار رضاخان ، نامبرده را بشاهي منصوب كرد.
> عارف كه بهنگام شعار جمهوريت رضاخاني، و بي خبر از بند و بست هاي پشت پرده، صادقانه و بي ريا، بطرفداري از « جمهوري و جمهوريت » برخاسته بود، با اجراي كنسرتي باشكوه تنفر ديرينه اش را از نظام شاهنشاهي و خاندان قاجار بدينگونه اعلام مي كند:
>
> خوشم كه دست طبيعت نهاد در دربار
> چراغ سلطنت شاه بر دريچه ي باد
> هميشه مالك اين ملك ملت است كه داد
> سند بدست فريدون، قباله دست قباد
> كنون كه مي رسد از دور رايت جمهور
> به زير سايه ي آن زندگي مباركباد
> تو نيز فاتحه ي سلطنت بخوان عارف
> خداش با همه بدفطرتي بيامرزاد
>
> و در رابطه با خاندان قاجار مي گويد:
>
> رحم اي خداي دادگر كردي نكردي!
> ابقا به فرزند قجر كردي نكردي
> از اين زمين شوره سنبل بر نرويد
> با تيشه قطع اين شجر كردي نكرد!
> با مجلسِ شورا ز عارف گو: جز اين كار
> فردا اگر كار دگر كردي نكردي!
>
> اما اين خوش بيني ساده دلانه ديري نمي پايد و همانگونه كه گفته آمد، نقشه ي انگليس ، رضاخان و مجلس فرمايشي، و در حاليكه بيشتر سران مشروطيت و روشنفكران ضد قرارداد در زندانند و يا تبعيد شده اند عملي گشته و بجاي « رايت جمهور » مورد علاقه عارف، رضاخان مير پنج با عنوان پر طمطراق رضا شاه پهلوي پادشاه ايران مي شود.
> كوهِ مجلسي كه عارف بدان دلبسته بود تا نظام شاهي را براندازد، بناگهان موش زاييد و سلطنت را از خانداني به خانداني ديگر تفويض كرد.
> عارف اما سرخورده از اين خيانت
> در تصنيفي سيد محمد تدين، طراح لايحه ي سلطنت پهلوي، را چنين بزير ضرب مي كشد:
>
> به اين سياست، آب رفته
> به اين سياست، آب رفته
> كي شود بجوي باز؟
> ز حربه « تدين » خراب مملكت از بن
> نشسته مجلس شورا به ختم مرگ تمدن
> چه زين بتر ببام و در
> ……………
> و در همين راستا شخص رضا شاه را چنين در هم مي كوبد:
>
> زقتل عام لرستان و فتح خوزستان
> چو هند و نادر، اسباب افتخار نشد
> زمام مملكت آنسان بدست « غير » افتاد
> كه بي لجام چو او، كس زمامدار نشد
> ز شاه سازي و دربار بازي، اين ملت
> مگر نديد دو صد بار، بار، بار نشد؟
> مدار چشم توقع بآنكه چشم طمع
> بمال دارد، اين مملكت مدار نشد!
>
> پس از آن عارف آواره شد . چرا كه ديكتاتور تازه بر مسندِ قدرت نشسته، هيچ منتقد و مخالفي را بر نمي تافت. از آن گذشته نه تنها عارف ، كه هيچ بازمانده ي جدي انقلاب مشروطيت نمي توانست از دسيسه هاي ديكتاتور در امان بماند. عارف به آذربايجان رفت تا با بازماندگان انقلاب تبريز و قيام خياباني خاطرات گذشته و ياد و خاطره ي جانباختگان مبارزات آزاديِ ميهن، در محافل خصوصي هم شده، زنده نگهدارند. تاريخ ، اما، شوربختانه چيز زيادي از اين دوران از زندگي عارف را بخاطر نسپرده است. با اين همه هنوز سايه ي او ، سايه ي آوازه خوان آزادي ميهن، آنقدر سنگين هست تا ديكتاتور را وادارد كه انديشه اش را مكدر كرده و بروايت « اورنگ » – كه از دست نشاندگان دولت بريتانيا بود – باد خبر عارف را بگوش اعليحضرت همايوني برساند.
> عارف، از آن پس نتوانست در تهران آفتابي شود و پس از آوارگي ها و دربدري هاي فراوان در كردستان، لرستان و آذربايجان به قلعه ي حسن خان واقع در دره ي مراد بيگ همدان تبعيد شد.
> عارف در نامه اي كه براي دوست موردِ اعتمادش حسن فروتن تبريزي ارسال مي دارد، مي نويسد: ……با اطلاعي كه از وضع زندگ من داريد و مي دانيد كه چند سال است در همدان زير مرقبت هستم و چندان مراوده اي با كسي ندارم و …………
> آري او سالهاي پايان عمر را زير مراقبت زيست . اداره تامينات همدان وظيفه داشت تا كليه ي روابط و آمد و شدهاي عارف را كنترل كرده و در صورت نياز جلوگيري كند. بروايتي، همه ي كساني كه علاقمند ديدارش بودند مي بايست اجازه ديدار را از اداره ي تامينات همدان ميگرفتند. در همين رابطه ، هنگامي كه بانو قمرالملوك وزيري در كنسرتي كه در همدان برگزار كرد، از عارف دعوت نمود و بر روي سن از اوتجليل بعمل آورد، اين حركت از چشمِ و گوش هاي مراقب پنهان نماند و بلافاصله مورد بازخواست اداره ي تامينات قرار گرفت. و تازه، اين، تنها زيستن در چنين فضاي خفقان آلود و نابهنجاري نبود كه او را عذاب ميداد. بلكه هر از چندگاهي روزي نامه ها و نشريات فرمايشي و نويسندگان مزدور كه متاسفانه هميشه در كشور ما بمقدار فراوان يافت مي شوند به جانِ درد كشيده و حساسش مي انداختند تا بار اندوهِ ناشي از شكست انقلاب، مرگ ياران و دردِ تبعيدش را سنگينتر كرده و به مرگ نزديكترش كنند.
> كسي كه به قول ايرج ميرزا:
>
> رو تو شبي در تياتر او كه ببيني
> هيچ شهي آنقدر سپاه ندارد
> آن همه كز بهر او زنند كسان دست
> آن همه مس زن خسوف ماه ندارد
>
> و استاد حسين شهريار، سالها پس از مرگش شگفت زده سروده بود:
>
> سِرِ تصنيف عارف مرحوم
> هست بر من هنوز نا معلوم
> شب كه مي گشت اين ترانه بلند
> صبح اطفال كوچه مي خواندند
> روز ديگر مگو كه بي اغراق
> منتشر بود در همه آفاق
> مي توان با نبودن بي سيم
> معتقد شد به دستگاه نسيم
>
> اينك در تنهايي و عسرت، آخرين قطرهاي زندگي را بر صحيفه ي روزگار مي چكاند. چرا كه ديگر به اين نتيجه ي نا اميد كننده رسيده بود كه:
>
> به ملتي كه ز تاريخ خويش بي خبر است
> بجز حكايت محو و زوال نتوان گفت
>
> عارف راز اين سكوت نابجاي قبرستاني را در بخشي از غزلي بنام « داستان وطن » كه در تبعيدگاهش سروده است چنين شرح مي دهد. توجه داشته باشيم كه در اين سروده، عارف، شخص رضاشاه را مد نظر دارد:
>
>
> كسان كه همتشان « امن» ساخت ايران را
> بريده اند همان ناكسان « امان » وطن
> چه خواهد از من آواره؟ آنكه با زر و زور:
> گرفته در كف خود اين زمان عنان وطن
> بمن پيام پياپي رسيده از همه سوي:
> كه بعد ازين ندهم شرح داستان وطن
> « زبان بريده بكنجي نشسته صم البكم »
> مني كه در همه جا بوده ام زبان وطن
>
> آري، خفقان دستگاه رضاشاهي كه مي خواست « قانون سياه» بقول خودشان ضدِ مرامِ اشتراكي را به مردم حقنه كنند، به عارف، اين فريادِ ماندگار و « زبانِ وطن »، « پيامِ پياپي » ( بخوان فرمان ) مي دادند كه «داستانِ وطن را شرح ندهد» !
> آن هم براي كسي كه سروده بود:
>
> آنان كه در ره وطن از جان گذشته اند
> ايران ز خونشان شده آباد زنده باد
> نابود باد ظلم چو ضحاك ماردوش،
> تا بود و هست كاوه ي حداد زنده باد
>
> قلبِ عارف، نبض تپنده ي انقلاب مشروطيت، روز دوم بهمن 1312 در تبعيد رضا خاني از تپش باز ايستاد. در حالي كه كولباري سنگين وتوانفرسا از اندوهِ جانكاهِ مرگ ياران و دوستانش كه همگي در راه آزادي و رهايي ميهن جان باخته بودند، بر دوش داشت!
>
> تدارك سفر مرگ ديد عارف وگفت:
> در اين سفر « كلنل » چشم انتظار من است
>
> پس از مرگ عارف، نامه اي منسوب به او در نشريات فرمايشي پايتخت منتشر شد كه ظاهرن عارف در تجليل و خطاب به « اعليحضرت رضا شاه پهلوي »نوشته بود.
> اين نامه بلند بالا در ميانِ روشنفكران و آزاديخواهان ايران، بهيچوجه جدي گرفته نشد. چرا كه همه مي دانستند اين نامه كاملن ساختگي و جعلي است. اما، انگار عارف، پيش از مرگش، پاسخ اين جعلنامه را داده بود! با هم شعر كوبنده و افشاگرانه ي « اين رسمِ پهلواني نيست » را كه خطاب به ديكتاتور با بياني پرخاشگر و بدرستي حق بحانب سروده است، مي خوانيم. سروده اي كه با همه ي ايجاز و فشردگيش، بايد بگونه ي سندي زنده در فصلِ پايانيِ كتابِ انقلابِ مشروطيت ثبت كرد. عارف در اين شعر كه ياد آور كنسرت هاي باشكوهش بود بر سكوي خطابه قامت راست كرده و بر غصب اموال مردم، قلدري، عاجزكشي، راه زني، نوكري اجنبي، زورگويي و جنايت رضاخان تاخته است:
>
>
> اين رسم پهلواني نيست
>
> بعهد ما بجز از هيز و دزد و جاني نيست
> بغیر ِ اصل زر و زور و خانخاني نيست
> وطنپرست دهد جان خود براه وطن
> به حرف ياوه و جان دادن زباني نيست
> بنام خود كني املاك خلق، شرمت باد
> كه قلدري بود، اين طرز پهلواني نيست
> نديده غير چپاول به پهلواني ي تو
> شدی تو راهزن – اين رسم پهلواني نيست
> زمانه، هر دو سه روزيست با يكي – هشدار
> « كه » گفت با تو كه اين عز و جاه ، فاني نيست؟
> صعود كرده يي اما بدست اجنبيان
> كه رتبت تو، به تاييد آسماني نيست
> تو گفته يي كه: « بود شوستر اجنبي، ز چه گفت:
> مديح وي؟../ مگر اين گفته از فلاني نيست»؟..!
> تو جاه و سود كلان برده يي ز اجنبيان
> مرا نصيب بجز فقر و ناتواني نيست
> من از براي وطن، لب گشوده ام به سخن
> ز بهر مال و منال و زر و اواني نيست
> كسي نگفت ترا، ليك گويدت عارف:
> « در اين زمانه چو تو زور گوي و جاني نيست» !
> ***
> صدايش در گوشم مي پيچد، انگار از كوچه باغهاي ابوعطا ميگذرد و خاموش در خود زمزمه مي كند: نه! « دل هوسِ سبزه و صحرا ندارد» چرا كه در دشت هاي پهن و بي انتها، « ازخون جوانانِ وطن لاله دميده»! با خود مي گويد: « گريه كن كه گر…» سالمرگ « كلنل » فرا سيده است و مي بايد بجاي همه ي جانباختگانِ راه آزادي در اندوه او بگريد. از پسِ دهه ها او را خطاب قرار داده و فرياد مي زنم:
> سر برآور ! همه ي خيابا ن ها پر از « حيدر و خياباني » ست! انگار درختانِ بي سر، هواي تنجه زدن دارند! نخلستان هاي سوخته در انديشه ي رويشي دوباره اند. اين تو بودي كه بي مهابا سرودي:
>
> ملت ار بداند ثمر آزادي را
> بركند ز بن ريشه ي استبدادي را!
>


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.