بایگانیِ 23 فوریه 2012

فراز و نشیب حزب توده ایران در دهه ۶۰؛ از کامروایی تا اعدام

فوریه 23, 2012

فراز و نشیب حزب توده ایران در دهه ۶۰؛ از کامروایی تا اعدام

ایرج مصداقی

پژوهشگر

به روز شده: 21:06 گرينويچ – پنج شنبه 23 فوريه 2012 – 04 اسفند 1390

فیسبوک
تویتر
سهیم کنید
ارسال صفحه
چاپ مطلب

نورالدین کیانوری

نورالدین کیانوری، رهبر حزب توده مدتی پس از بازداشت وادار به حضور در مقابل دوربین تلویزیون و اعتراف علیه خود و حزب خود شد

این نوشته نه بررسی و تحلیل سیاست‌های حزب توده و فعالیت‌های آن در دوران پس از انقلاب، بلکه بیشتر وقایع‌نگاری یورش نیروهای جمهوری اسلامی به این حزب و حوادث پس از آن و نیز گزارشی است از سرنوشت بخشی از رهبری، کادرها و اعضای آن در سال‌های سیاه دهه شصت در زندان.

متأسفانه در بسیاری موارد تحلیل و قضاوت درباره سیاست‌های رسمی حزب توده به داوری یکسان درباره همه افراد این حزب، چه در سطح رهبری و چه در سطح کادر و عضو، تعمیم داده شده است و این یکسونگری باعث شده است که بسیاری از حقایق ناگفته بماند و یا دستخوش تحریف گردد.
حزب توده در سال‌های پیش از سرکوب
مطالب مرتبط

کارنامه حزب توده ایران
فهرست اسامی اعضای اعدام شده حزب توده ایران در تابستان ۱۳۶۷

با آن‌که در روزهای سیاه دهه ۶۰ به خاطر درگیر بودن شدید نیروهای نظامی، پلیسی، امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی با مجاهدین و دیگر نیروهای مخالف نظام، اعضای حزب توده و فدائیان اکثریت نسبت به دیگر گروه‌های سیاسی از حاشیه امنیتی مناسبی برخوردار بودند اما سرکوب بیرحمانه گروه‌های سیاسی تنها به نیروهای مخالف و درگیر با نظام محدود نشد و دامنه آن جسته و گریخته به اعضا و هواداران این دو گروه که از جمهوری اسلامی حمایت می کردند نیز رسید.

جدا از اعضا و فعالین حزب توده، سه عضو مشاور کمیته مرکزی این حزب به نام‌های فریبرز (برزو) بقایی، فریبرز صالحی و ابوالحسن خطیب در ماه‌های تیر، شهریور و بهمن ۶۰ دستگیر شدند.

شعبه ۵ دادستانی انقلاب اسلامی و بخش ویژه‌ای از اطلاعات سپاه، کار رسیدگی به پرونده افراد وابسته به این حزب را پی‌گیری می‌کردند.

تا پیش از آغاز سرکوب گسترده حزب توده در زمستان ۶۱ و در دورانی که وابستگان دیگر گروه‌های سیاسی شدید‌ترین شکنجه‌ها را متحمل می‌شدند در مورد اعضا و هواداران حزب توده و «فدائیان اکثریت» بدرفتاری های رایج در اوین اعمال نمی‌شد و از سخت‌گیری‌های معمول خبری نبود.

«اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز در نیمه دوم فروردین ۶۱ در جریان یکی از برنامه‌هایی که در حسینیه اوین برگزار می‌شد گفت: «امروز فرخ (فرخ‌ نگهدار) این‌جا بود به او گفتم فعالیت تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت ممنوع است. چنانچه فردی از شما در ارتباط تشکیلاتی دستگیر شود او را نگاه‌ خواهیم داشت تا با ارائه چارت تشکیلاتی کلیه اطلاعاتش را به مقامات دادستانی بدهد.»»

در این دوران، زندانیان وابسته به حزب توده در زندان غالباً بر اساس رهنمود‌های تشکیلاتی، زندانبانان و شکنجه‌گران زندان را برادران ناآگاه خود می‌دانستند و در جریان بازجویی‌ها نیز تلاش‌ می‌کردند ضمن اشاره به حقوق قانونی مصرح در قانون اساسی، روی سیاست رسمی حزب خود مبنی بر حمایت از جمهوری اسلامی تأکید کنند.

در سال‌های اولیه دهه ۶۰ موضع‌ رسمی حزب توده و فدائیان اکثریت مبنی بر حمایت از برخورد با وابستگان گروه‌های سیاسی‌ای که به مقابله با نظام برخاسته بودند موجب می‌شد که زندانیان وابسته به این دو گروه مورد بایکوت زندانیان سیاسی قرار گرفته و در انزوا به سر برند.

در این دوران حزب توده در مواردی مصاحبه‌‌ها و اعترافات تلویزیونی اعضا و هواداران درهم‌شکسته گروه‌های سیاسی دیگر را نشانه‌ای از حقانیت مواضع خود و شکست و نابودی نیروهای سیاسی رقیب معرفی می‌کرد.

با این حال موضع رسمی حزب توده باعث نمی‌شد که هرکس که در ارتباط با این حزب دستگیر می‌شد به همکاری با مقامات زندان بپردازد یا به جرگه توابین زندان بپیوندد. چرا که آن‌ها به وضوح بسیاری از اعمال بد رژیم را به چشم می دیدند و به خاطر خمیرمایه انسانی‌ای‌ که داشتند نمی‌‌توانستند مؤید آن‌ها باشند. و از این بابت‌ آن‌ها در تناقض عجیبی گرفتار بودند که یک سر آن مواضع رسمی حزب بود و سر دیگر آن واقعیت‌هایی که به چشم‌ می‌دیدند.

در نیمه دوم فروردین ۶۱، اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز در جریان یکی از برنامه‌هایی که در حسینیه اوین برگزار می‌شد در پاسخ به سؤال کتبی اعضا و هوادران حزب توده و فدائیان اکثریت در مورد دلیل دستگیری‌شان با توجه به حمایت‌ و پشتیبانی‌ این دو گروه از جمهوری اسلامی، خط مشی دادستانی را در برخورد با نیروهای این دو جریان که می‌رفتند در هم ادغام شوند چنین برشمرد: «امروز فرخ (فرخ‌ نگهدار) این‌جا بود به او گفتم فعالیت تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت ممنوع است. چنانچه فردی از شما در ارتباط تشکیلاتی دستگیر شود او را نگاه‌ خواهیم داشت تا با ارائه چارت تشکیلاتی کلیه اطلاعاتش را به مقامات دادستانی بدهد.»

در همان ماه و در جریان مراسم اعتراف‌گیری از حسین روحانی، یکی از رهبران سازمان پیکار توسط لاجوردی در حسینیه اوین، واقعه‌‌ای اتفاق افتاد که می‌توانست هشدار جدی‌‌ای باشد به رهبران حزب توده، اما آن‌ها همچنان دست روی دست گذاشته و ناظر حوادث بودند.

در جریان سخنرانی روحانی، صحبت‌های او که در زیر شکنجه‌ درهم شکسته بود بطور متناوب با شعار «جماران گلباران، روحانی تیرباران» قطع می‌شد. پس از مدتی لاجوردی که متوجه شده بود جدای از توابین زندان عده‌‌ی دیگری نیز این شعار را به شکلی کوبنده می‌دهند، میکروفون را گرفت و با خنده خطاب به شعاردهندگان گفت: «نگران نباشید تا سال دیگر کیانوری‌ را هم پشت همین تریبون خواهیم آورد».

حسین روحانی و سازمان پیکار از مخالفان اتحاد جماهیر شوروی و حزب توده به شمار می‌رفتند و در تبلیغات این حزب «تربچه‌های پوک» و «مارکسیست‌های آمریکایی» معرفی می‌شدند. در واقع حزب توده اضمحلال و فروپاشی سازمان پیکار و اعتراف به شکست رهبران آن را نشانه صحت و درستی تحلیل‌های خود ارزیابی می‌کرد.

«در آذرماه ۶۱ روزنامه جمهوری اسلامی به نقل از سید حسین موسوی تبریزی حزب توده را «منحله» نامید»

در این تاریخ نیروهای امنیتی و اطلاعاتی موفق شده بودند ضربات مهلکی به مجاهدین، پیکار، فداییان اقلیت، راه‌کارگر و دیگر گروه‌های سیاسی وارد کرده و نیروهای نظامی در جبهه‌های جنگ پیروزی‌های متعددی به دست ‌آورده بودند و نظام سیاسی نسبت به سال قبل از ثبات نسبی برخوردار شده بود. در چنین شرایطی توجه دادستانی و سپاه پاسداران بیش از پیش به تعیین تکلیف کردن با حزب توده جلب می‌شد. آن‌ها دیگر تحمل چنین حزبی را لازم نمی‌دیدند و طبیعی بود که به دنبال حذف آن از صحنه سیاسی باشند.

در ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ چند روز بعد از هشدار لاجوردی، در یورش به دفتر انتشارات حزب توده واقع در خیابان حافظ، محمد پورهرمزان مسئول انتشارات حزب و تعدادی از کادرهای آن دستگیر شدند اما حزب توده همچنان به حمایت از «خط امام» ادامه داد و آقای کیانوری در نشست پرسش و پاسخ ۲۰ شهریور ۶۱ با خواندن شعر گونه‌ای با این مصرع از کامروایی حزب سخن گفت:

«توده‌ای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام»
ضربه‌های ۱۷ بهمن ۶۱ و ۷ اردیبهشت ۶۲

در آذرماه ۶۱ روزنامه جمهوری اسلامی به نقل از سید حسین موسوی تبریزی حزب توده را «منحله» نامید. در اواخر دیماه ۶۱ علی عمویی به دیدار لاجوردی در اوین رفت و یک بار دیگر سیاست‌های حزب در حمایت از نظام را برای او تشریح کرد. اما کمتر از سه هفته بعد در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ بیش از ۵۰ نفر از اعضای رهبری و کادرهای فعال آن از جمله نور‌الدین کیانوری، مریم فیروز، منوچهر بهزادی، ابوتراب باقرزاده، عباس حجری، اسماعیل ذوالقدر، رضا شلتوکی، تقی کی‌منش، علی عمویی، عبدالحسین آگاهی، احمدعلی رصدی، مهدی کیهان، رفعت محمدزاده، آصف رزمدیده، صابر محمدزاده، هوشنگ ناظمی، ملاحسن قزلچی، کیومرث زرشناس، فاطمه ایزدی و… توسط سپاه پاسداران به اتهام جاسوسی دستگیر و در زندان کمیته مشترک (توحید) به زیر شکنجه برده شدند.

حزب توده دیگر به وضوح اراده حاکمیت در سرکوب خود را می‌دید، اما با این‌حال در اطلاعیه‌های رسمی مدعی بود که «جریان راست» حاکمیت در صدد ضربه به حزب توده و «خط امام» ‌است.

برخلاف تبلیغات حزب توده، ضربه مزبور توسط اطلاعات سپاه پاسداران وارد شده بود و نه دادستانی انقلاب که به مؤتلفه و جناح بازار نزدیک بود و حزب توده به خوبی از آن آگاه بود.

در هفتم اردیبهشت ۶۲ در عملیاتی با اسم رمز «حضرت علی» حدود ۱۷۰ نفر از کادرهای حزب در تهران و ۵۰۰ نفر در شهرستان‌ها و از جمله احسان طبری، فرج‌ الله میزانی، بهرام دانش، رحمان هاتفی، احمد دانش، حسین جودت، انوشیروان ابراهیمی، هدایت‌الله معلم، هدایت‌الله حاتمی، محسن علوی، علی گلاویژ، جواد ارتشیار، ملکه محمدی، فاطمه مدرسی تهرانی (سیمین فردین) اعضای باقیمانده رهبری و اعصای سازمان مخفی و نظامی حزب تحت عنوان مقابله با طرح کودتای نظامی دستگیر شدند. دامنه دستگیری‌ها تا ماه‌های بعد هم ادامه داشت.

این در حالی بود که حزب توده پیش از آن با سپاه پاسداران، کمیته‌های انقلاب اسلامی و دادگاه انقلاب ارتش در شناسایی و به تور انداختن کودتا‌چیان همکاری کرده بود و شکست و دستگیری آن‌ها را به مقامات سیاسی و مذهبی کشور تبریک و شادباش می‌گفت.

توطئه کودتای مزبور را یکی از اعضای هیئت تحریریه «نامه مردم» که در ضربه اول دستگیر شده بود به دروغ مطرح کرده بود و بازجویان پرونده با اعمال شدید‌ترین شکنجه‌ها تلاش کردند دستگیرشدگان را وادار به اعتراف و پذیرش آن کنند.

دستگیری گسترده اعضای حزب توده با استقبال آقای خمینی و رهبران نظام به ویژه کسانی که حزب توده از آن‌ها به عنوان «پیروان راستین خط امام» یاد می‌کرد مواجه شد که پیام‌های تبریکی در این زمینه منتشر کردند.

گفته می‌شد عزیز دانش‌راد نماینده یهودیان در مجلس خبرگان قانون اساسی، هراچ خاچاطوریان نماینده ارامنه و سرگون بیت‌اوشانا نماینده مسیحیان آشوری دوره اول مجلس شورای اسلامی نیز در ارتباط با حزب توده‌ بودند. اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتش دستگیری بیت‌اوشانا در ارتباط با حزب توده و آزادی سریع او را تأیید می‌کند و در مورد دو نفر دیگر صحبتی نمی‌کند. او همچنین تأکید می‌کند که قرار بوده به دستور علی خامنه‌ای، ناخدا بهرام افضلی نیز آزاد شود اما این اتفاق نمی‌افتد و وی عاقبت به جوخه اعدام سپرده می‌شود. افضلی توسط آقای خامنه‌ای به دفتر کارش احضار و در همان‌جا توسط مأموران اطلاعاتی سپاه دستگیر شده بود. صفرخان قهرمانی نیز که عضو افتخاری کمیته مرکزی حزب توده بود چند ساعتی دستگیر و سپس آزاد شد.
اعترافات تلویزیونی و میزگرد رهبران حزب توده

روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۲ اعترافات تلویزیونی آقای کیانوری و آقای به‌آذین که تحت شکنجه اخذ شده بود از تلویزیون پخش شد. گفته می شود که آقای خمینی طی دستوری تأکید کرده بود که حتماً این اعترافات یک شب قبل از «روز کارگر» پخش شود تا تأثیر بیشتری داشته باشد. ۶ روز بعد، احسان طبری ایدئوگ حزب در حالی که کمتر از ده روز از دستگیری‌اش می‌گذشت در تلویزیون ادعا کرد که در اثر مطالعه کتاب‌های علامه‌ طباطبایی و مرتضی مطهری به اسلام روی آورده است.

در شهریور ۶۲ نورالدین کیانوری دبیرکل حزب توده، فرج‌الله میزانی مسئول کل تشکیلات، منوچهر بهزادی مسئول روزنامه مردم و عضو هیئت سیاسی و هیئت دبیران، رضا شلتوکی عضو هیأت سیاسی و هیأت دبیران، حسین جودت عضو هیأت سیاسی و کمیته مرکزی، عباس حجری مسئول کمیته ایالتی تهران، انوشیروان ابراهیمی مسئول آذربایجان، علی گلاویژ مسئول کردستان، محمد‌مهدی پرتوی مسئول سازمان مخفی، احمد‌علی رصدی عضو کمیسیون بازرسی، مهدی کیهان مسئول شعبه کارگری، آصف رزم‌دیده عضو کمیته مرکزی، گاگیگ آوانسیان مسئول تدارکات، محمد پورهرمزان مسئول انتشارات، فریدون فم‌ تفرشی مسئول تشکیلات تهران، شاهرخ جهانگیری از مسئولان سازمان نظامی و غلامحسن قائم‌پناه عضو کمیته مرکزی تحت شدید‌ترین شکنجه‌ها مجبور به شرکت در میزگردی شدند که اداره آن به عهده آقای عمویی مسئول روابط عمومی حزب بود.

میزگرد مزبور آماده سازی افکار عمومی داخلی و خارجی برای محاکمه شبه علنی شبکه مخفی و نظامی حزب توده محسوب می شد.
محاکمه اعضای شبکه مخفی و نظامی حزب توده

در پاییز و زمستان ۶۲، بیش از یک صد نفر از اعضای شبکه مخفی و نظامی حزب توده در هشت گروه جداگانه در دو شعبه دادگاه نظامی به ریاست محمد محمدی‌ ری‌شهری و علی یونسی با نام مستعار «ادریسی» محاکمه شدند. در این دادگاه‌ها ۱۰ نفر به اعدام، ۷ نفر به حبس ابد، ۴ نفر به ۳۰ سال حبس، ۵ نفر به ۲۰ سال حبس، ۱ نفر به ۱۴ سال حبس، ۳ نفر به ۱۳ سال حبس، ۶ نفر به ۸ سال حبس، ۱۵ نفر به ۱۰ سال حبس، ۱ نفر به ۷ سال حبس، ۱ نفر به ۶ سال حبس، ۳۰ نفر به ۵ سال حبس، ۹ نفر به زیر ۵ سال و ۳ نفر به زیر ۱‌ سال حبس محکوم شدند.

حدود ۳۰ نفر از اعضای سازمان فدائیان اکثریت که در نیمه سال ۶۱ از طرف این سازمان در اختیار شبکه مخفی حزب توده قرار داده شده بودند نیز بعداً مورد محاکمه قرار گرفتند.

«یک کار ضد دیپلماتیک در مورد شوروی انجام شد که شاید هم لازم بود و آن، برخورد با حزب توده و دستگیری سران آن بود. این کار با تبلیغات گسترده همراه شد و به دنبال آن، روابط ما با شوروی مشکل شد. اگر آن کار را نمی‌کردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آنها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم، البته به نفع شوروی فعالیت‌هایی داشتند»

اکبر هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با روزنامه همشهری

در هفتم اسفند ۶۲ ناخدا بهرام افضلی فرمانده نیروی دریایی، سرهنگ بیژن کبیری فرمانده نیروهای هوابرد (کلاه‌سبزها)، سرهنگ هوشنگ عطاریان یکی از فرماندهان عالی‌رتبه جنگ و مشاور وزیر دفاع، سرهنگ حسن آذرفر استاد دانشکده افسری و معاون پرسنلی نیروی زمینی، شاهرخ جهانگیری عضو مشاور کمیته مرکزی حزب و از مسئولان سازمان نوید، ابوالفضل بهرامی نژاد، محمد بهرامی نژاد، فرزاد جهاد، غلامرضا خاضعی، و خسرو لطفی از کادرهای مخفی حزب توده به جوخه اعدام سپرده شدند.

از آن‌جایی که آقای ری‌شهری شخصاً سرهنگ هوشنگ عطاریان و سرهنگ بیژن کبیری را می‌شناخت و عملیات‌های مختلف اطلاعاتی و از جمله به تور انداختن صادق قطب‌زاده را همراه با آقای کبیری انجام داده و نسبت به گرایشات‌ سیاسی او آشنایی داشت محاکمه این دو را به عهده علی یونسی گذاشتند چرا که نمی‌خواستند این دو نفر در مقابل نمایندگان دست‌چین شده جراید و مطبوعات روبرو شوند. این احتمال می‌رفت که کبیری با دیدن ری‌شهری روی موارد یادشده تأکید کند و ناسپاسی ری شهری و دستگاه قضایی و امنیتی نظام را برملا کند.

بعدها آقای هاشمی رفسنجانی در گفتگو با روزنامه همشهری گفت: «یک کار ضد دیپلماتیک در مورد شوروی انجام شد که شاید هم لازم بود و آن، برخورد با حزب توده و دستگیری سران آن بود. این کار با تبلیغات گسترده همراه شد و به دنبال آن، روابط ما با شوروی مشکل شد. اگر آن کار را نمی‌کردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آنها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم، البته به نفع شوروی فعالیت‌هایی داشتند.»
سرنوشت برخی از توده‌‌ای‌هایی که دستگیر شدند

عبدالحسین آگاهی که هنگام دستگیری به پایش تیر خورده بود در سال ۶۲ در اثر همان جراحت در زندان فوت کرد.

تقی کی‌منش اوایل ۶۲، محسن علوی ۱۸ بهمن ۶۲، حسن قزلچی مهر ۶۳، مرتضی باباخانی آبان ۶۳، علی شناسایی آبان ۶۳، گاگیک آوانسیان فروردین ۶۴، رضا شلتوکی ۲۹ آبان ۶۴، علی‌ گلاویژ سال۶۶ و حسین قدمگاهی ۲ مهر ۶۲ در زندان ارومیه در اثر بیماری و فشارهای ناشی از زندان و شکنجه فوت کردند.

رحمان هاتفی در تابستان ۶۲ در کمیته مشترک خود را حلق‌آویز کرد. همچنین نور‌الدین کیانوری در نامه به خامنه‌ای از فردی به نام انصاری از اهالی ترکمن صحرا و دکتر در علوم اجتماعی و ادبیات ترکمن در اتحاد شوروی نام می‌برد که در زندان فوت کرده است.

بهروز افشاری ۳۱ تیرماه ۶۴ در تهران، عادل رام ۱۷ خرداد ۶۲ در بندر ترکمن، غلام حسین قناعتی اول آذر ۶۲ در تهران و حمید مؤسس غفاری ۲۶ خرداد ۶۲ در کرمانشاه بنا به ادعای رژیم خودکشی کرده‌اند. همچنین سعید سجادی در تابستان ۶۲ به هنگام دستگیری در ساوه خود را از بلندی پرت کرده است.

حسن حسن‌پور تبریزی اول خرداد ۶۲ در تهران، رضا محمدزاده گازرگاه ۸ خرداد ۶۲ در تهران، اسدالله ریاحی ۸ خرداد ۶۲ در شهرکرد، جمشید عسگری شهریور – مهر ۶۲ در ملایر، محمد صدیقی چافجیری دیماه ۶۲ در رودسر در زیر شکنجه‌ کشته‌ شده‌اند. همچنین قید شده است که طاهر امامی پور اهل ایلام در اردیهبشت ۶۵ پس از بازگشت به ایران دستگیر و در زندان کشته و در بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.

در مورد رسول امیری آمده است که رژیم مرگ او را فرار از زندان و خفگی در دریا در دیماه ۶۲ اعلام کرده است. همچنین موسی فرقانی در بهمن ۶۳ در تهران ۵ ساعت پس از انتقال از زندان به منزل در حالی که شدیداً بیمار بوده فوت می‌کند.
اعدام توده‌ای‌ها قبل از کشتار ۶۷

بنا به اعتراف آقای ری‌شهری، شش نفر از اعضای شبکه مخفی حزب توده در مراکز و رده‌های مختلف سازمانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و چهار نفر در مراکز مختلف کمیته انقلاب اسلامی نفوذ کرده بودند. بر اساس آن‌چه تا کنون منتشر شده، رضا محمدزاده گازرگاه پاسدار جماران در زیر شکنجه در ۸ خرداد ۶۲ جان سپرد و محمد حسن عبدی و محمدحسین عبدی در اردیبهشت ۶۳ در تهران، عظیم محقق ثمرین مسئول پرسنلی سپاه در ۴ شهریور ۶۳ در تبریز و ابوالفضل پورحبیب ۸ فروردین ۶۷ و احمد ادریسیان در قتل‌عام ۶۷ در تهران اعدام شدند و از سرنوشت بقیه اطلاعی در دست نیست. همچنین صالح امیر افشار ۲۲ شهریور ۶۳ در اهواز تیرباران شده بود که از اتهام او اطلاعی در دست نیست.

تا پیش از شروع کشتار ۶۷ علیرغم این که تمامی اعضای هیئت سیاسی، کمیته مرکزی و مشاوران کمیته مرکزی به دادگاه رفته بودند اما غالباً احکام‌شان اجرا نشده بود و در این میان تنها انوشیروان ابراهیمی دبیر کمیته مرکزی حزب در ۲۲ شهریور ۶۶، کیومرث زرشناس عضو کمیته مرکزی و سعید آذرنگ مشاور کمیته مرکزی حزب توده در ۲۹ تیر ۶۷ به جوخه اعدام سپرده شدند.
رویکرد اعضای حزب توده در زندان پیش از کشتار ۶۷

رویکرد اعضای حزب توده پس از پشت سر گذاشتن دوران بازجویی و شکنجه و دادگاه در برخورد با رژیم یکسان نبود. کما این که برخورد اعضای رهبری حزب هم یکسان نبود و می‌شد آن‌ها را به ۴ دسته تقسیم کرد.

بخشی از رهبری حزب توده مثل کیانوری، جوانشیر، جودت، بهزادی، گلاویژ، کیهان، قائم‌پناه و… در بخش فرهنگی زندان و یا در بند و سلول‌های خود در ترجمه متون و کارهای تحقیقاتی مشارکت می‌کردند. در همین دوران جوانشیر با تهیه جزواتی به آموزش «کاپیتال» به طلاب حوزه علمیه قم می‌پرداخت و کیانوری با وجود آن که از مارکسیسم و حزب توده دفاع می‌کرد با این حال گاه از زندانیان می‌خواست که با نوشتن انزجارنامه از زندان آزاد شوند یا با نوشتن نامه سرگشاده مواضع حزب توده علیه رژیم را به نقد می‌کشید.

دسته دوم کم و بیش سیاست و خط مشی حزب در قبال جمهوری اسلامی در دوران فعالیت آزاد را قبول داشتند اما حاضر به همکاری در بخش فرهنگی و ترجمه نبودند. عمویی، حجری، باقرزاده، ذوالقدر که در دوران پهلوی نیز ۲۵ سال زندان را متحمل شده بودند به این نگاه گرایش داشتند.

دسته سوم به طور کلی مخالف جمهوری اسلامی بودند و به تعبیری به براندازی اعتقاد داشتند. از جمله این افراد می‌توان از امیر نیک آئین، رفعت محمدزاده، محمد پورهرمزان، کیومرث زرشناس و سعید آذرنگ نام برد.

دسته چهارمی هم متهم هستند که ضمن شرکت در فعالیت‌های فرهنگی، در کارهای اطلاعاتی و تهیه کیفرخواست برای سایر توده ای ها نیز شرکت می‌کردند.

از آبان سال ۶۶ به پیشنهاد بخشی از اعضای رهبری حزب توده، میزگردی از رهبران گروه‌های چپ در حسینیه اوین در ۲۷ جلسه ۳ ساعته برگزار شد. ۱۶ جلسه به حزب توده و ۱۱ جلسه به دیگران گروه‌های سیاسی چپ اختصاص داشت. طبری، کیانوری، جوانشیر، جودت، بهزادی، گلاویژه، قائم پناه، کیهان، مهدی و هادی پرتوی، معزز، عباس خرسند و… در این میزگرد شرکت داشتند. برخلاف میزگردی که در سال ۶۲ تشکیل شده بود این بار افرادی چون عمویی، حجری، محمد‌زاده، پورهرمزان و… حاضر به شرکت در میزگرد نشدند.

مسئولان امنیتی نیز با توجه به دیدگاه‌های مختلف بین رهبری حزب توده، آن‌ها را در بندهای مختلف نگهداری می‌کردند.

در مجموع روابط دوستانه‌ای بین رهبری حزب توده در زندان حاکم نبود و غالباً رابطه خوبی با کیانوری نداشتند.

اعضا و کادرهای حزب توده به گرایش سوم نزدیک بودند و برخلاف کیانوری که معتقد بود ضروری است پس از پایان حکم زندانیان با پذیرش شرایط دادستانی از زندان آزاد شوند، همچنان بر مواضع خود پایداری کرده و تعدادی از آن‌ها پس از پایان حکم نیز حاضر به اعلام انزجار از حزب توده نشده و به عنوان «ملی‌کش» در زندان ‌ماندند. تعدادی از آن‌ها در کشتار ۶۷ جان دادند و بقیه در ماه‌های آذر و دی ۶۷ پس از پذیرش شرایط دادستانی انقلاب و انجام مصاحبه در جمع زندانیان گوهردشت آزاد شدند.

اعضا و کادرهای حزب توده در سال‌های ۶۴ تا ۶۷ ضمن شرکت در تمامی فعالیت‌های اعتراضی زندانیان از جمله‌ اعتصاب‌های غذا، تحریم ملاقات و هواخوری و انجام ورزش جمعی، عهده‌دار مسئولیت‌‌های مختلف در بندهای زندانیان سیاسی نیز می‌شدند.

در این سال‌ها آن‌ها بخشی از جریان مقاومت در زندان بودند و رابطه متقابل خوبی بین آن‌ها و دیگر زندانیان سیاسی به وجود آمده بود. تعدادی از آن‌ها مانند سیف‌الله غیاثوند، مهدی حسنی پاک، اسماعیل وطن‌خواه و… انسان‌های وارسته‌ و دوست‌ داشتنی‌‌ای بودند که همنشینی با آنها موجب صفا و غنای روحی بود.

برخلاف روابط بین اعضای رهبری حزب توده، روابط بین کادرها و اعضای حزب توده در زندان گرم و صمیمی بود و تلاش می‌کردند برخورد یکدستی با دیگر گروه‌های سیاسی و زندانبانان داشته باشند و از این بابت موفق‌ترین جریان سیاسی چپ در زندان بودند. آن‌ها در بندهای مختلف به طور رسمی روز کارگر و مناسبت‌های حزبی را جشن می‌گرفتند.
زنان توده‌ای

در میان اسامی اعدام شدگان و کشته شدگان گروه‌های سیاسی ایرانی به ندرت به اسامی زنان توده‌ای بر می‌خوریم. در دوران هفتاد ساله فعالیت حزب توده تنها فاطمه مدرسی تهرانی، (سیمین فردین) متولد ۱۳۲۷، فوق‌ لیسانس حسابداری، روزنامه نگار، مترجم، کارمند شرکت نفت، عضو مشاور کمیته‌ مرکزی حزب توده در فروردین ۶۸ به اتهام عضویت در حزب توده به جوخه اعدام سپرده شد.

در اسناد حزب توده آمده است که هما نصر زنجانی، کارمند وزارت اطلاعات و جهانگردی سابق، دانشجوی مدرسه‌ هتلداری و جهانگردی یکی از هواداران این حزب در اواخر اردیبهشت ۶۱ به طور اتفاقی توسط گشت کمیته خیابان زنجان دستگیر شد و پس از بازرسی منزل به زندان برده شد. در تحقیقات بعدی خانواده مشخص شد که وی در ۲۶ تیرماه ۶۱ در بهشت زهرا به خاک سپرده شده است. مقامات قضایی مرگ وی را در اثر بیماری در زندان اعلام کرده‌اند که قطعاً واقعی نیست.

گیتا علی‌شاهی دانشجوی دانشگاه تربیت معلم روز ۵ مهر ۶۰ مشکوک به شرکت در تظاهرات مجاهدین در چهارراه ولی عصر دستگیر و همان‌شب در اوین اعدام شد.
زندانیان توده‌ای یکی از قربانیان اصلی قتل‌عام ۶۷

«بی‌بی‌سی: اگر اطلاعات بیشتری مورد زندانیان و اعدام شدگان حزب توده ایران در اختیار دارید لطفا از طریق ایمیل shoma@bbc.co.uk با ما در میان بگذارید»

پس از کشتار مجاهدین در مرداد و شهریور ۶۷ مقامات قضایی جمهوری اسلامی به قتل‌عام زندانیان سیاسی چپ و به ویژه رهبران حزب‌ توده و اعضا و کادرهای فداییان اکثریت و کنگره ۱۶ آذر (جناح کشتگر) پرداختند. در سال‌های ۶۴ تا ۶۷ به خاطر فشارهای آیت‌الله منتظری و جنگی که نیاز به حمایت اتحاد شوروی در آن احساس می‌شد، مقامات جمهوری اسلامی از اعدام آن‌ها خودداری کرده بودند.

اجرای حکم اعدام کیومرث زرشناس دبیر سازمان جوانان حزب توده و سعید آذرنگ عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده و فرامرز صوفی عضو سازمان فدائیان اکثریت بلافاصله پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ، نشان‌دهند‌ه تغییر نگاه مقامات قضایی، امنیتی و سیاسی بود. با این حال به منظور راضی نگاه داشتن اتحاد شوروی از اعدام چند چهره شاخص حزب توده خودداری کردند که با بهانه مقامات قضایی برای کشتار زندانیان چپ نمی‌خواند.

کیانوری، رهبر حزب، طبری سمبل ایدئولوژیک حزب، عمویی چهره کاریزماتیک حزب،‌ مهدی پرتوی مسئول شبکه مخفی و نظامی حزب و به آذین چهره ادبی حزب و کانون نویسندگان را به دادگاه نبردند. بایستی توجه داشت که کیانوری نوه شیخ‌ فضل‌الله نوری و احسان طبری فرزند فخرالعارفین و نوه‌‌ی آقا شیخ علی اکبر مجتهد طبری ساروی بیش از هر کس مشمول حکم «مرتد فطری» می‌شدند.

در این قتل‌عام بیش از ۹۰ درصد از اعضای هیئت سیاسی و کمیته‌ مرکزی حزب توده به شکل هدفمندی قتل‌عام شدند. تنها فریدون فم تفرشی، جواد ارتشیار، محمود روغنی، فریبرز بقائی، فتح‌الله ناظر و غلامحسین قائم پناه اعضای کمیته مرکزی بودند که به دادگاه برده شدند و زنده ماندند.

در جریان قتل‌عام ۶۷ مریم فیروز، ملکه محمدی و فاطمه ایزدی اعضای کمیته مرکزی حزب توده مانند دیگر زنان چپ نزد هیئت کشتار برده نشدند و خوشبختانه جان به در بردند و بعدها آزاد شدند. فاطمه مدرسی تهرانی دیگر عضو مشاور کمیته مرکزی هم به دادگاه برده نشد و در سال ۶۸ به خاطر پرونده اتهامی‌اش اعدام شد که با توجه به آزادی اکثریت قریب به اتفاق زندانیان «چپ» مرد و بخش اعظم زندانیان چپ زن جای تأمل داشت.

چند تن از زنان توده‌ای پس از پایان قتل‌عام سال ۶۷ در زمره کسانی بودند که نزد حسینعلی نیری رئیس حکام شرع اوین برده شده و به اتهام ارتداد و نخواندن نماز به تحمل شلاق محکوم شدند. آن‌ها در میان زندانیان زنی که به تحمل شلاق روزانه محکوم شده بودند بیشترین مقاومت را از خود نشان دادند.

مریم فیروز که در سن هفتاد سالگی دستگیر و تحت شکنجه‌های جسمی و روحی شدید قرار گرفت همه دوران ۹ ‌ساله زندانش را در سلول انفرادی و در سخت‌ترین شرایط گذراند. او از این بابت در دنیا بی‌نظیر است و متأسفانه تاریخ ما در حق این زن بزرگ و مقاومت سترگی که از خود نشان داد، جفا کرده است. او تنها عضو دفتر سیاسی حزب توده بود که حاضر به مصاحبه و شرکت در میزگرد نشد و خود را نادم و پشیمان نخواند.
تصحیح لیست منتشر شده توسط حزب توده

نزدیک به ۴۰ اسم در لیست‌ها و کتاب «شهیدان توده‌ای» به عنوان قربانیان حزب توده در قتل‌عام ۶۷ بدون هیچ توضیحی آمده است که غالباً نادرست هستند. در کلیک فهرستی که در مورد اعدام شدگان توده ای این سال تهیه کرده ام، از آوردن آن‌ها خودداری کرده و توضیحات زیرا در مورد ۲۵ نفر از آن‌ها ضروری می‌دانم.

اسامی زیر در لیست قربانیان سازمان «فداییان اکثریت» آمده است. اما در کتاب «شهیدان توده‌ای» به عنوان قربانیان حزب توده معرفی‌شده‌اند که به نظرم نادرست است.

پرویز الهی- امیر باقری- جلیل جباری- حسین خان‌باباپور- خسرو شایان- یدالله صادقی- نادر صلواتی و علیرضا محمدی.

اسامی زیر وابستگان سازمان «فداییان اکثریت» هستند که به احتمال زیاد از سوی تهیه‌کنندگان لیست‌ها بد خوانده شده و تبدیل به اسامی جدید با هویت توده‌ای شده‌اند.

غلامرضا اویسی- غلامرضا ادیبی (فداییان اکثریت)
علی‌اصغر خطیبی- اصغر حلیمی اصل (فداییان اکثریت)
مرادپور – بندعلی مرادپور (فداییان اکثریت)
حسن میثمی لنگرودی- حسن مشینی لنگرودی (فداییان اکثریت)
شاپور استواری- شاپور اسکندری (فداییان اکثریت)

اسامی زیر توده‌‌ای‌هایی هستند که اسامی‌شان با مقداری تغییر دوباره آمده است

ستار بابانژاد- ستار باباترکالو
عباس هاشمی- عباس فانی
بهرام دانش- بهرام دادور
محمد رجالی فرد- محمد رجالی مند
غلام‌علی داوری – غلام‌ داوودی
اکبر خطیبی- احمد خطیبی
حسن صراف پور- حسن سلامت پور
اسماعیل وطن‌خواه – محسن وطن‌خواه

سیامک الماس‌پور به نظرم همان سیامک الماسیان (فداییان اقلیت) است.

مسعود افتخاری متولد ۱۳۴۵، دانش آموز، هوادار مجاهدین به نظرم می‌تواند همان فردی باشد که در لیست حزب توده آمده است.

یدالله نجفی و سید محمد مفیدی نیز جزو قتل‌عام شدگان ۶۷ معرفی شده‌اند که نادرست است. اولی به ۵ سال زندان محکوم شده بود که آزاد شد و دومی دندانپزشک (تواب) زندان‌های قزلحصار و گوهردشت بود که به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود و آزاد شد.

در لیست حزب توده نام علی شبانی به اشتباه علی شعبانی آمده است. وی از اعضای قدیمی نوید و عضو شبکه مخفی حزب بود. علی، کشتی‌گیر بود و در زندان اهل ورزش. پس از دستگیری یک سال و نیم در کمیته مشترک زیر بازجویی و شکنجه بود و سپس ۶ ماه در انفرادی آسایشگاه به سر برد و عاقبت به گوهردشت منتقل شد. علی در بهمن‌ماه ۶۶ مجدداً از گوهردشت به اوین منتقل شد و در همانجا اعدام شد.

در اسناد حزب توده آمده است که علی‌ گلاویژ در سال ۶۴ در زیر شکنجه کشته شد در حالی که وی تا نیمه دوم سال ۶۶ در زندان اوین بود و در میزگرد رهبران نادم گروه‌های «چپ» در حسینیه اوین نیز شرکت داشت.
حزب توده پس از کشتار ۶۷

کلیه اعضای زنده مانده حزب توده به جز کیانوری، عمویی، پرتوی و بقایی در دی و اسفند ۶۷ و فروردین ۶۸ آزاد شدند. چندین زن عضو حزب به علت نپذیرفتن شرایط دادستانی برای آزادی در زندان ماندند و عاقبت در سال‌های ۶۹ و ۷۰ از زندان آزاد شدند. گیتی مقدم همسر سعید آذرنگ پس از آزادی از زندان در اثر بیماری سرطان فوت کرد.

احسان طبری در اردیبهشت ۶۸ در خانه تحت نظر وزارت اطلاعات فوت کرد و به‌آذین تا سال ۷۰ تحت نظر باقی ماند. عدم آزادی بقایی که سال‌ها بود در بهداری زندان نیز مشغول کار بود و فرایض دینی را به جا می‌آورد ناشی از مسئولیت وی در سازمان‌های حزبی خارج از کشور حزب توده پیش از دستگیری بود. در همین رابطه بازجویان عقیده داشتند که مبالغ هنگفتی در حساب‌ بانکی او در آلمان هست و تلاش داشتند به آن‌ها دسترسی پیدا کنند.

نور‌الدین کیانوری و مهدی پرتوی به عنوان سخنران در سمینار یک روزه‌ای که وزارت اطلاعات و سازمان تبلیغات اسلامی در اسفند ۶۷ در تالار رودکی ترتیب داده بودند شرکت کردند.

در دیماه ۶۸ کیانوری در دیدار با گالیندوپل نماینده ویژه دبیرکل سازمان ملل برای بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران به شکنجه خود که منجر به آسیب‌دیدگی شدید دست و پایش شده بود اشاره کرد و در حضور نماینده ویژه به بحث و جدل با مهدی پرتوی که معتقد بود حزب توده به جاسوسی مبادرت کرده پرداخت.

کیانوری و مریم فیروز از سال ۷۰ در بیرون از زندان به خانه‌ای تحت نظر ماموران وزارت اطلاعات انتقال پیدا کردند و مریم فیروز از سال ۷۴ و کیانوری از سال ۷۵ اجازه یافتند در منزل خودشان زندگی کنند.

پرتوی در سال ۷۰ از زندان آزاد شد. بقایی در سال ۷

Iran Yasouj Uni Feb 2012 Student protest by sewing his lips

فوریه 23, 2012

بزك كردن ساواك، نرماليزه كردن جنايت

فوریه 23, 2012

بزك كردن ساواك، نرماليزه كردن جنايت
تراب حق شناس

http://www.peykar.org/articles/668-savak.html

دوشنبه ، ۱ اسفند ۱۳۹۰؛ ۲۰ فوريه ۲۰۱۲

توجه، باز شدن در يك پنجره جديد.
برنامه افق صداى آمريكا و برنامه مربوط به كتاب «در دامگه حادثه» و مصاحبه با پرويز ثابتى را من هم نگاه كردم. ملاحظه يا كامنت كوتاه زير برايم جدى ست.
آنچه در اينجا مهم است نه تكذيب و تأييد اين حادثه يا روايت، بلكه جوهر اين سناريويى است كه دارد ساواك را بزك ميكند، عادى جلوه مى دهد، قابل بحث و كنكاش وانمود مى كند و با استفاده از جهنمى كه جمهورى اسلامى به بار آورده، مى كوشد رژيم پهلوى و ساواك را رو سفيد نشان دهد تا مردم باور كنند كه » صد رحمت به كفن دزد اول»!
من يادم هست در دهه ۱۳۴۰ زمانى كه تيمور بختيار به دنبال يك توطئه كودتا به بغداد فرار كرد و خواست خود را آزاديخواه نشان دهد نامه اى به شيخ آقا بزرگ تهرانى (مؤلف دائرة المعارف الذريعه) نوشته، از او خواسته بود تا از «اهداف آزادى خواهانه اش» حمايت كند! شيخ آقا بزرگ كه فرزندش ستوان محمد رضا منزوى پس از ۲۸ مرداد ۳۲ با لگدهاى همين تيمور بختيار زير شكنجه همراه با وارطان سالاخانيان و كوچك شوشترى (هر سه از مبارزين توده اى) كشته شده بود، در پاسخ به نامه اى كه امضا شده بود: تيمور بختيار، چنين نوشت: «آقاى سرهنگ تيمور بختيار فرماندار نظامى تهران… » و در نامه دست ردّ محكمى به سينه او زد (كارى كه البته خمينى نكرد و از طريق پسرش «آقا مصطفى» با بختيار در تماس بود). بختيار كوشيده بود چهره خود را با دستان خون آلودش نهفته در دستكش آزاديخواهى بپوشاند، همان كارى كه ساواكى هاى ديروز هم اكنون مى خواهند با كمك همدستانشان در سازمان سيا و موساد و با نقاب تحقيق و پژوهش در عادى كردن خود انجام دهند. به نظر من برخورد با جناياتى كه ساواك و همدستان بين المللى اش در حق مردم ايران مرتكب شده اند و نتيجه اى كه با «پس انداختن» جمهورى اسلامى از خود برجاى گذاشته اند جاى هيچ چشم پوشى و سكوتى باقى نمى گذارد. اروپايى هايى كه شلاق فاشيسم و نازيسم بر گرده شان فرود آمده حتى پس از ۶۰ـ۷۰ سال حاضر نيستند اين پديده جنايت بار تاريخى را عادى نشان دهند و بر سر اين يا آن حادثه و روايت، ماهيت جنايتكارانه فاشيسم را ناديده بگيرند. من نشنيده ام كه كسى پاى صحبت امثال گوبلز و هس و بربى بنشيند و بپرسد كه درباره اين يا آن واقعه فرمايش تان چيست.
در برنامه افق، نويسنده كتاب «در دامگه حادثه» را محقق معرفى مى كنند كه گويى «بيطرفانه» به پژوهش و داورى پرداخته است (امان از دست اين به اصطلاح محققين ساخته و پرداختهء جمهورى اسلامى و ضد كمونيست هاى ريز و درشت ديگر كه هدف اصلى شان نابودى چپ است). بارى نويسنده كتاب از جمله مشت خود را با اين عبارت باز مى كند كه سخن از كودتاى ۲۸ مرداد را مرثيه خوانى مى نامد تا جنايتى را كه نظام سلطنت و سيا و اينتليجنت سرويس عليه مصالح مردم ايران مرتكب شدند عادى و قابل چشم پوشى نشان دهد. جالب است كه امپرياليسم آمريكا با زبان بيل كلينتون اعتراف ميكند كه راه را با كودتا بر آزادى مردم ايران بسته بوده ولى اين كاسه هاى از آش داغتر آن جنايت عظيم را كه ۲۵ سال بر دوران سياه پهلوى افزود ناچيز جلوه ميدهند. رژيم جمهورى اسلامى بدون شك فرزند خلف رژيم قبلى و دستگاه سركوب آن ساواك است. اينكه ساواك توانسته بود نفس ها را در سينه خفه كند و راه را بر هر انديشه و بيان دمكراتيك و پيشرو ببندد و سانسور و وحشت غير قابل تصورى را بر مردم ايران تحميل كند باعث شد كه غول ارتجاع جمهورى اسلامى به عنوان آلترناتيو از شيشه بيرون آيد. جانبداران رژيم گذشته وبال جنايت هاى رژيم كنونى را نيز بر عهده دارند. هر دو رژيم پيشين و كنونى متحدا براى سركوب كارگران و زحمتكشان كه اكثريت جامعه را تشكيل مى دهند و براى بى اعتبار كردن جنبش چپ از هيچ اقدامى فروگذار نكرده اند.
نكته ديگرى كه در برنامه افق شديدا مشام را مى آزارد حضور يكى از مسئولين فدائيان اكثريت است. او در عمل و با مشاركت خود به سياست توجيه جنايات ساواك ادامه مى دهد و در درون كارگزاران دستگاه جهنمى ساواك نيز به دنبال يك داور با انصاف مى گردد و براى اينكه خود را خيلى متمدن جا بزند جنايكاران ساواك امثال ثابتى و عضدى را با لحنى احترام آميز ياد مى كند. در گير و دار سقوط آزاد خيل مبارزين پيشين و له له زدن آنان براى جلب نظر امپرياليسم آمريكا به اميد دست يافتن به مقامى موهوم، اين برنامه تلويزيونى مى خواهد به همه كسانى كه آمادگى خود فروشى دارند در باغ سبز نشان دهد.
نكته آخر اينكه پرويز ثابتى گويا به خاطر رعايت مسائل امنيتى چهره خود را نشان نمى دهد مبادا كسانى كه ستم ساواك را تحمل كرده اند دست انتقامشان به او برسد. آيا عجيب نيست كه پرويز ثابتى معناى مبارزه طبقاتى و تضاد بين ستمگران و ستمديدگان را بهتر از برخى از مدعيان كمونيسم مى داند كه ساده لوحانه (اگر نه از هول حليم) علنى گرى را دامن مى زدند و به اعضاى خود فراخوان مى دادند كه عكس و مشخصاتتان را منتشر كنيد تا «توده ها رهبران خود را بشناسند»!؟ سطح نازل درك اينان از توده ها و امر رهبرى، يكى از تراژى كميك هاى سال هاى اخير اپوزيسيون به اصطلاح چپ ايران است. اينان با همين شعارهاى انحرافى و نابخردانه باعث شدند كه شمارى از دانشجويان مبارز دانشگاه هاى ايران علنى شوند و «ساواك» كنونى جمهورى اسلامى آنان را به راحتى شناسايى و با كشتار و زندان و تبعيد از دور خارج كند. معلوم نيست اين به اصطلاح اپوزيسيون جمهورى اسلامى، ديگر تا كجا امكان سقوط دارد.
به نظر مى رسد كه تنها با سرِ موضع بودن، با مبارزه انقلابى و راديكال در مسير مصالح كارگران و زحمتكشان و به رهبرى خود آنان است كه شايد بتوان نيرومند برپا ايستاد و سقوط فاجعه آميز را كه عادى شده به حصار كشيد.
۲۰ فوريه
2 اسفند 1390

کاريکاتورهای از»علی فرزات»وطبيعت

فوریه 23, 2012

نگاهی گذرا به مصاحبه علی یونسی وزیر سابق اطلاعات

فوریه 23, 2012

نگاهی گذرا به مصاحبه علی یونسی وزیر سابق اطلاعات

بیژن جانفشان

بیژن جانفشان

مدتی است که دیگر برای مطالعه و کسب خبر از اوضاع و شرایط روزنامه های داخلی را خریداری نمی کنم ، چراکه مطبوعه ها به ابزار کاغذی مدح و ثنای حاکمیت تبدیل شده وپیگیری امور ملت به محاق فراموشی رفته است دراین میانه نشریات وابسته به جناحهای مختلف حکومتی هر یک برای دست یافتن به قُرب رانتهای حکومتی گوی سبقت را در وارنه نشان دان اوضاع از یکدیگر می ربایند.دستگاه عریض و طویل سانسور هم که از ترس مرگ زودرس از اعتای مجوز نشر به اشخاص ملی و معتبر احتراز دارد و دراندیشه هرچه تنگتر نمودن گردش آزاد اطلاعات صحیح است . البته اگر نخواهم از ره انصاف خارج شوم باید گفت که وقتی از کنار دکه روزنامه فروشی می گذرم نگاهی هر به تیترها می اندازم و گاهی هم برای نظافت شیشه های خانه یا تمیز نمودن سرویس بهداشتی سخاوتمندانه روزنامه کیهان را می خرم تا از آن خان نعمت مطبوعه چی ها که به جیب کیهان نشینان سرازیر می شود ما هم بهره ای بریم چون قیمت آن روزنامه از قیمت کاغذ باطله هم کمتر است اما حیف که کیهان حتی در نظافت هم به جای پاکی تنها لک و رد سیاه به جا می گذارد . بگذریم…

چند روز پیش به طور اتفاقی تیتر یکی از روزنامه ها اصلاح طلب توجه مرا جلب نمود عنوان مطلب مصاحبه با علی یونسی وزیر وقت اطلاعات و امنیت دولت اصلاحات بود و متن مصاحبه از عنوان آن جالب تر ، تو گویی در آن گفتگو ریاست اسبق عظیم ترین نهاد امنیتی حکومت در عالم دیگر سیر و سیاحت میکند و آنچنان عملکرد خود و پرسنل تحت امرش را ترسیم میکند که انگار در زمان جنابش اوضاع کنشگران عرصه سیاست و هنر و قلم گل و بلبل بوده است !!!. در اینجا قصد ورود به مصائبی که توسط نهاد متبوع ایشان براین ملت شریف رفته را ندارم که آن خود مثنوی هفتاد من کاغذ است اما نگاهی به پاره ای از ادعاهای علی یونسی خالی از لطف نیست:

علی یونسی :( (من معتقد بوده و هستم که دستگاه امنیتی باید بهترین ارتباط با اهالی هنر ، قلم و فرهنگ داشته باشد و اگر مشکلی برای سازمان اطلاعاتی و امنیتی هست ، این مشکل همه است…باید سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی هدف اصلی شان آشتی با گروهی باشد که کارشان فرهنگ سازی است و با کمک آنها اگر مشکل امنیتی است برطرف شود نه اینکه این گونه تصور شود که آنها مشکل امنیتی هستند . نمی خواهم بگویم اهالی فرهنگ و هنر نفوذ ناپذیرند و مشکلی ندارند ،نه ، آنها هم مانند خیلی های دیگر نفوذ پذیرند هم نفوذگروههای ضد امنیتی در آنها امکان پذیر است هم گروههای جاسوسی می توانند در آنها نفوذ کنند و هم سیاست مداران مغرض از آنها می توانند استفاده کنند))

آقای یونسی پس از کرشمه اولیه در باب ارتباط عالی با اهالی هنر و قلم و فرهنگ به طرفه العینی با تغیر لحن آن جماعت را عرصه مناسب نفوذ همه دشمنان درون ذهن خود می شمارد ، این گونه مواجهه با اهالی هنر درسرویس های امنیتی کشور های کمونیستی فراوان دیده می شود به عنوان مثال در دوران ریاست بریا بر کمیساریای خلق در امور داخلی (کا گ ب ، بعدی) در زمان استالین بر امور هنری نهایت دقت می شد تا دشمنان خلق در آنها نفوذ نکنند در برخی مواقع به هر یک از مامورین زبده ذره بینی داده می شد تا در پس زمینه آثار هنری نشانی از صلیب شکسته پیدا کنند و از این طریق عوامل دستگاه جاسوسی اس اس را در سرزمین پرولتاریا بیابند در یکی از موارد ماموری کارگشته در زیر میکروسکوپ الیاف پارچه های ریسندگی را قرار داد و توانست خطوط مشخصی را کشف کند که با اتصال آنها به یکدیگر صلیب شکسته نمایان می شد این موضوع یکی از کشفیات بزرگ !!!سرویس امنیتی دروان استالین بود.

آقای یونسی با تیز بینی خاص خود عنوان نمی کنند که این نفوذ سازمانهای جاسوسی و ضد امنیتی! به چه منظوری انجام می پذیرد و اساسا از این نفوذ چه منافعی حاصل می شود در زمانیکه برای نمایش یک فیلم می بایست فیلمنامه ، موسیقی متن ، مراحل تصویر برداری ،صلاحیت بازیگران ، پروانه کارگردان و تهیه کننده و… همگی از زیر ممیزیهای شدید دستگاه های مختلف بگذرد تا پروانه نمایش بگیرند چگونه می شود که با تمام این تفاسیر باز هم سازمانهای ضد امنیتی فیلمی نمایش دهند که مخل امنیت حاکمیت شود شاید به ظن ایشان فیلمهای همچون مارمولک ، نیمه پنهان ، نقاب غیرو نمونه آن نفوذ بوداند که پس از چند روز نمایش پروانه اکران آنها باطل گردید.

چندی پیش فیلمی با عنوان (( جانی اینگلیش )) با بازی روان آتکینسون ( همان مستربین معروف) در ژانر کمدی ساخته شد در این فیلم چنان ساختار مدیریتی سرویس امنیتی انگلستان مورد تمسخر قرار گرفته بود که انگار سراسر مامورین آن یا دچار فساد اخلاقی و مالی هستند و یا ابله و بی خرد. آقای یونسی اگر در دوران مدیریتی جنابعالی یا اسلاف و اعقابتان با خبر می شدید که کسی در خیال خود قصد ساخت چنین فیلمی را دارد چه می کردید؟ شاید هزار بار بدتر از کاری که با کارگردان سفارشی کار خودتان حاتمی کیا و فیلم کم ارزش او یعنی به رنگ ارغوان انجام دادید ، انجام می دادید.

ع ی : ((…اگر فردی برنده جایزه بین المللی می شد ما اولین گروهی بودیم که به او تبریک می گفتیم و به کمک او می رفتیم و مشورت می دادیم که این فرد از طرف گروههای تروریستی محاصره نشود . به طور مثال یک حقوق دان در زمان ما برنده جایزه مهم بین المللی شد بررسی و احساس کردیم اگر با او برخورد مثبتی نشود چه بسا از طرف گروههای تروریستی و ضد انقلاب تحت تاثیر قرار بگیرد به او تبریک گفتیم و کمک کردیم که به ایران هم باز گردد… ))

اقای یونسی آشکارا از نام بردن خانم شیرین عبادی اکراه دارند ، در تصورات ایشان گروههای تروریستی وجود دارد که سرشار از منابع مالی و تبلیغاتی هستند ومترصد شکار کنشگران اجتماعی درون مرز می باشند با توجه به اینکه عمده تعریف تروریسم خاصه گروههای مسلح با خط مشی چریکی هست کاش جناب ایشان مشخص می نمودند که در عالم واقع این گروههای تروریستی چه گروهایی هستند تا از این طریق به تنویر افکار عمومی کمک می نمودند در ادامه سخن رویکرد مامورین وزارت متبوع آقای یونسی بر مشاوره دادن و از این طریق کمک نمودن به بازگشت خانم عبادی به وطنش بوده است ،صرف نظر از اینکه بازگشت به میهن از حقوق بدیهی هر شهروند ایرانی است که این حق را ایشان مصادره به مرهمت خود نموده اند ، پرسش اینجاست که مامورین جنابعالی چه مشاوره هایی داده که سر آخر موضع خانم عبادی خروج بر حاکمیت گردید . تنوعی از این دست مشاوره های کم نبوده است اما نتایج آن تقریبا یکسان بود نگاهی به رویکرد سمیرا مخملباف و پدرش محسن مخملباف ( کارگردان انقلابی دهه 60) ، بهمن فرمان آرا ، مینا لاکانی ، گل شیفته فراهانی و ده های مورد دیگر دال بر بلا وجه بودن ادعای آقای یونسی می باشد.

منطقا وزارت اطلاعات و امنیت می بایست حافظ شهروندان در برابر هر نوع تهدید از جمله تهدید عناصر خود سر در سایر دستگاه های موازی امنیتی باشد نه اینکه با عدول از رسالتش آن را در مسائل شخصی و صنفی به عنوان طرف مشاور ومرجع بررسی صلاحیت نهادها و اشخاص فروبکاهد . یک جامعه آزاد پویایی خود را در زیر سایه امنیت گسترده ملی و فارغ از تور وحشت وجو پلیسی و پرونده سازی به دست می آورد و بالنده می گردد.

متن کامل مصاحبه روزنامه شرق 26/11/90

آقایان، بس کنید! سخنی با «داد»ستان دادگاه انقلاب اسلامی تهران

فوریه 23, 2012

دکتر‌‌محمد‌‌ ملکی

بسم الحق
خبردار شدم که آقای دادستان دادگاه انقلاب اسلامی تهران تهدید کرده اند اگر کسی مردم را دعوت به تحریم انتخابات کند، تحت تعقیب و پیگرد قرار خواهد گرفت. درست است که در این سی و سه سال از سوی حکومتگران از این نوع تهدیدها زیاد شنیده ایم و مردم ما هزینه های فراوانی را متحمل شده اند، اما این یکی در آستانه خیمه شب بازی جدیدی که از آن به نام انتخابات نام برده می شود، از آن حرفهاست؛ حرفی که در آن خشونت است و بی رحمی و شمشیرکشیدن به سوی مردم.

اگر افرادی از جامعه جرات کنند عقاید خود را بگویند در نظامی که شما «داد» ستان آن هستید باید به سلابه کشیده شوند که چرا به کسانی که از فیلتر وزارت کشور و شورای نگهبان گذشته اند و تعهد سر فرود آوردن در برابر ولی فقیه، و بازوی عملیاتی رهبر بودن و اطاعت چشم بسته از اوامر رهبری را کرده اند، رأی نمی دهند؟ باید چنین افرادی را تحت پیگرد قرار داد تا سزای داشتن «عقیده»ای برخلاف نظر حاکمیت را ببینند؟ آقای دادستان به من که یک شهروند هستم اجازه می دهید از شما پرسشی داشته باشم یا به دلیل همین سئوال هم دچار پیگرد قرار می گیرم؟ پرسش من این است که به عقیده شما در یک جامعه عادلانه و در قرن بیست و یکم وظیفه ی یک دادستان چیست؟ جز اینکه «داد» مردم را از «بی داد»گران بستاند؟

شما از هنگامی به این سمت منصوب شدید که اتفاقا مصادف با «بی داد»های بسیار از سوی حاکمیت بود، از جمله کشتار ده ها نفر در تظاهرات اعتراضی به کودتای انتخاباتی سال 88 و 25 بهمن 89 و زندانی و شکجه شدن صدها نفر بعد از این حوادث، کشتار در زندانها، شهادت مظلومانه ی هاله سحابی و هدی صابر و دهها نمونه دیگر. آقای «داد»ستان، براستی داد کدام خانواده ی دادخواه را از بیدادگران گرفته اید؟ شما میدانید نداها و سهراب ها و مختاری ها، بدست چه کسانی شهید شدند. شما می دانید مامورین وزارت اطلاعات چگونه هاله را در تشیع پیکر پدرش مهندس سحابی کشتند. شما می دانید در زندان اوین چه کسانی هدی صابر را شهید کردند. شما میدانید در زندانهای کهریزک و قرچک ورامین چه گذشت، بنابراین وظیفه ی شما «داد»ستانی است از بیدادیان نه تهدید مردم بخاطر اظهارنظر و تبلیغ عقیده.

شما چرا نگران تحریم انتخابات و عدم شرکت مردم در نمایش انتخابات هستید؟ حکومت گران آنگونه که در این 33 سال عمل کرده اند می دانند چگونه بخشی از مردم را به پای صندوق ها بکشانند و بازار انتخابات فرمایشی را گرم کنند، نگران این امر نباشید. از 33 سال تجربه نظام ولایی در تقلب ها و بداخلاقی ها و آمار دروغ دادن ها غافل نشوید. حاکمیت چه مردم در انتخابات شرکت بکنند یا نکنند، کسان مورد نظر را از صندوق ها بیرون می کشند و شما وظیفه دارید به جای تهدید مردم از حقوق ضایع شده ی آنها دفاع کنید. شما حق ندارید مجری دستورات بازجویان و مسئولین وزارت اطلاعات باشید. وظیفه ی شما ستاندن «داد» ستم دیدگان و مظلومین از «بیدادگران» است.

آقای دادستان، بگذارید دراینجا نکته ای را یادآور باشم. من دقیق نمی دانم شما چند سال دارید و هنگام انقلاب کجا بودید و چه می کردید، اما بدانید – بقول آقای خمینی – در زمان آن پدر و پسر هم «انتخابات» انجام می شد و کسانی سر از صندوق ها بیرون می آوردند که از فیلتر شاه و درباریان، خان ها و ارتشیان، قدرت بدستان و ملاکان و آخوندهای درباری گذشته باشند. آن روزها روحانیانی که بعد از سقوط نظام شاهی قدرت را به دست گرفتند به ما می گفتند شرکت در انتخابات حرام است و ما را تشویق به هرگونه اخلال در انتخابات می کردند. راستی چه شده که آن اعمال که دیروز واجب شرعی و مباح و مرضی خداوند بود امروز حرام و جنگ با خدا و رسول و قابل پیگرد و مجازات شده است؟ احتمالا می گویید: برای اینکه شاهان پهلوی «ناحق» بودند ولی حکومت ما برحق است. ملاک حق و باطل در دیدگاه شما چیست؟ نظام شاهی در تجاوز به حقوق سیاسی مردم چه می کرد که نظام شیخی نمی کند؟

اگر تاریخ را ورق بزنیم تمام حکومت های جبار و ستمگر خود را «حق» می دانستند. آیا فرعون و نمرود که ادعای خدایی می کردند خود را «ناحق» می دانستند؟ آیا مغول ها و تاتارها و هزاران قبیله ی خونخوار خود را «ناحق» می دانستند؟ آیا استالین و هیتلر، موسیلینی و ناپلئون و آغا محمدخان قاجار و محمدعلی شاه و آن پدر و پسر خود را «ناحق» می دانستند؟ آنها هم مانند آقایان خمینی و خامنه ای خود را «حق» می دانستند. بله آقای دادستان همه ی حکومت ها تا بر سر قدرت نشسته اند خود را حق و مخالفین را ناحق می دانند. پس چرا به مردم این حق را نمیدهید که طبق اصل بیست و دوم قانون اساسی خودتان، عقیده ی خودشان را بیان کنند و بنویسند؟ شما حق ندارید هیچ کس را به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار دهید.

من اخیرا در سه یادداشت که حتما به سمع و نظر شما رسیده با ارجاع به اسناد غیرقابل انکار اعلام کردم که از اولین روزهای برپایی نظام ولایی، انتخاب ها در ایران از جمله رفراندوم تغییر نظام، انتخابات مجلس خبرگان و رفراندوم قانون اساسی با بداخلاقی ها، تقلب ها و آمارسازی های بسیار صورت گرفت. چرا راه دور برویم در سال 88 شاهد بودیم که کودتای انتخاباتی چگونه صورت گرفت و با رأی مردم حاکمیت چه کرد، و با مردم معترض چه رفتاری داشت. حال جناب آقای دادستان چگونه است که اگر مردم انتخاب های این چنینی را تحریم کنند و بر عقیده خود پافشاری نمایند قابل تعقیب هستند، اما اگر حکومت با تمام وسایل، با پول و پلو مردم را تشویق به شرکت در نمایش انتخابات نماید، کار درست و صحیحی انجام می دهد. شما که وظیفه دارید داد مردم را از بیدادگری های حکومت بگیرید چگونه است که تاکنون برعکس عمل کرده اید؟ مگر نباید شما به عنوان یک قاضی در مسند قضاوت بی طرف باشید و حق مظلوم را از ظالم بستانید؟ آقای دادستان از عاقبت کارتان بترسید، شما در مقابل خدا و خلق مسئولید و باید روزی پاسخگو باشید. شما حتما از سرنوشت دادستانها، ماموران ساواک، قضات دادگاههای نظامی، بازجوها و … که در نظام شاهی آن چنان جولان می دادند و مردم را به سلابه می کشیدند بی خبر نیستید.

این روزها که حکومت با تمام امکانات عقاید خود را در مورد انتخابات به اطلاع مردم می رساند؛ پس چرا اگر تعدادی از دگراندیشان با نبود هیچ نوع امکاناتی و تنها با چند ورق کاغذ و چند سطر نوشته عقاید خود را بیان کنند تا مردم به قضاوت بنشینند و تصمیم بگیرند، این چنین ناراحت می شوید و تهدید به تعقیب و پیگرد آنها می کنید؟

جناب آقای دادستان دادگاه انقلاب اسلامی تهران، من به عنوان یک شهروند ایرانی وظیفه ی خود می دانم عقیده ام را بگویم و روی آن تبلیغ کنم، بنابراین من رسالت و وظیفه ام را انجام می دهم شما هم به کار و مأموریت خود ادامه دهید. در آخرین نامه نظرم را گفته ام و بازهم تکرار می کنم که:

شرکت در انتخابات فرمایشی و نمایشی تایید همه ی نابسامانی هاست، بیاییم این بار با تجربه گیری از گذشته، انتخابات را به یک تحریم فعال و هدفمند تبدیل کنیم و با اعتراض و عدم حضور پای صندوقهای رأی گیری به حاکمان بفهمانیم ملت ما هنوز سرزنده و فعال، مقاوم و هوشیار است و دیگربار فریب فریبکاران را نخواهد خورد.

والسلام
دکتر محمد ملکی ـ اسفند 90

مرده ای که زنده شد!

فوریه 23, 2012

این مهره تا کنون مرده سیاسی با چه انگیزه ای در صدای آمریکا ظاهر شده است؟ صدای آمریکا با چه نقشه شومی او را زنده می کند؟ آیا ثابتی میخواهد بدنبال بوی کباب مجددا به صحنه سیاسی بازگردد و احیانا مقام و منصبی پس از سرنگونی ج.ا داشته باشد؟ آیا به مردم ستمزده کشورمان میخواهد بگوید: همانطور که پدران و مادرانتان را شکنجه کردم و کشتم حالا نیز در تداوم جنایات جمهوری اسلامی, فرزندانتان و نوه و نتیجه تان را هم شکنجه و خواهم کشت؟ پرویز ثابتی در لانه های امن آمرانش در آمریکا پناه گرفت و در برابر دادگاه حقیقت یاب (فرضی) و شاهدان هنوز زنده جنایاتش قرار نگرفت. علیرغم گذشت سالهای متمادی اما و شادمانه شاهدان زنده را از ما و تاریخ خونین کشورمان در دو دوران سرکوب و حاکمیت وحوش, نگرفته است.

برای بزرگنمائی روی عکس کلیک کنید

…………..

چندی پیش صدای آمریکا که صدای امریکاست ( بسیاری یا این نکته را درک نمی کنند و یا این موضوع را عمدا پنهان میکنند ), مصاحبه و نکته هائی از خاطرات پرویز ثابتی را انعکاس داد. پرویز ثابتی از جمله وحشی ترین و منفورترین افراد ساواک در نظرگاه زندانیان سیاسی دوران پهلوی بود و از خوش حادثه! موفق به فرار از کشور به محبوبترین کشورها و دولتهای خود اسرائیل و آمریکا شد. در طی این دوران بلحاظ سیاسی مخفی و منزوی بود تا اینکه صدای آمریکا معجزه ای دیگر آفرید و این مرده سیاسی را زنده کرد.

زنده کردن مرده قطعا مورد توافق وجدانهای انسانی و باعث شادمانی است اما زنده کردن سیاسی هیولا و مزدوری که معروف به قتل و شکنجه بسیاری از زندانیان سیاسی دوران پهلوی است نه تنها مفید! نیست که به مراتب مغایر با اخلاق و حقوق انسانی است. خوشبختانه و علیرغم سپری شدن بیش از سه دهه از جنایات رژیم پهلوی و مهره های کلیدی اش همانند ثابتی, تهرانی و … بسیاری از زندانیان سیاسی آن دوران بعنوان شاهد عینی زنده هستند.

مسلم است که ثابتی هم از حق دفاع از خود نباید محروم باشد. تردیدی نیست که او میبایستی در برابر دادگاهی عادلانه قرار گیرد که قطعا مملو از شاهدان عینی و قربانیان سرکوب و شکنجه و قتل وی و سیستم مخوف سرکوب پلیسی اش خواهد بود. اما پاشیدن بذر توهم و گناه شوری صدای آمریکا از او تنها سیاستی است که به مقتضی شرایط کنونی انجام می پذیرد. فضای سیاسی غبار آلود کنونی و خطر بروز جنگی خانمانسوز بی ارتباط با این حضور مجدد سیاسی وی نیست.

این مهره تا کنون مرده سیاسی با چه انگیزه ای در صدای آمریکا ظاهر شده است؟ صدای آمریکا با چه نقشه شومی او را زنده می کند؟ آیا ثابتی میخواهد بدنبال بوی کباب مجددا به صحنه سیاسی بازگردد و احیانا مقام و منصبی پس از سرنگونی ج.ا داشته باشد؟ آیا به مردم ستمزده کشورمان میخواهد بگوید: همانطور که پدران و مادرانتان را شکنجه کردم و کشتم حالا نیز در تداوم جنایات جمهوری اسلامی, فرزندانتان و نوه و نتیجه تان را هم شکنجه و خواهم کشت؟ پرویز ثابتی در لانه های امن آمرانش در آمریکا پناه گرفت و در برابر دادگاه حقیقت یاب (فرضی) و شاهدان هنوز زنده جنایاتش قرار نگرفت. علیرغم گذشت سالهای متمادی اما و شادمانه شاهدان زنده را از ما و تاریخ خونین کشورمان در دو دوران سرکوب و حاکمیت وحوش, نگرفته است.

ثابتی مزدور اتهامات بسیار بزرگی را حلقه پرونده جنایاتش دارد. از ادرار در دهان زندانیان سیاسی به مقصود خرد کردن آنان, شکنجه سیستماتیک, ارتباط تنگاتنگ با موساد و سیا در زمینه شکستن مقاومت و محو زندانیان سیاسی تا کشتار هولناک 9 زندانی سیاسی در تپه های اوین.

پرویز ثابتی تنها از زبان زندانیان سیاسی آن دوران نمونه یک مزدور جنایتکار و سرسپرده رژیم دیکتاتوری پهلوی شناخته نمی شود. او را همه می شناختند چه در بیرون و چه در درون زندان همانطور که لاجوردی خون آشام جمهوری اسلامی را.

ثابتی, لاجوردی پهلوی نشان بود. سیمای مخوف و شکنجه گر او همه جا معروف بود. اما یک چیز مسلم است و اینکه تلاشهائی از جانب آمریکا صورت میگیرد تا صندلی پهلوی چی ها از جمله ثابتی و آهی و دیگران را, در کنار نیروهای سیاسی قرار دهند که رهبرانشان در آن دوران بدست امثال ثابتی ها شکنجه شده بودند. نگاه کنید به کنفرانس اولاف پالمه و لیست اسامی شرکت کنندگانش. در همین ارتباط نامه اعتراضی تعدادی از زندانیان سیاسی آن دوران سیاه به صدای امریکا را دیدم. اسامی برخی از آنانی را دیدم که همین چندی پیش با همکار پرویز ثابتی در دایره سیاسی رضا پهلوی یعنی اقای شهریار آهی, نشست و برخاست کرده اند و سودای آلترناتیو سازی و اتحاد برای دمکراسی داشته اند.

برای این دسته از امضا کنندگان کدامیک مهمتر است؟ هویت زندانی سیاسی سابق خویش و معترض به دوران سرکوب پهلوی؟ یا هویت سیاسی – سازمانی کنونی در کنار رهروان آندوران؟ این پرسشی است که پاسخی زیبنده میخواهد!

قدر مسلم اینست که جمهوری اسلامی با جنایات گسترده و فجیع اش در طول سی و چند سال و بویژه کشتار زندانیان سیاسی در ابعادی بسیار وسیعتر از دیکتاتوری پهلوی, فضائی مهیا کرده است و میدان به افرادی همانند پرویز ثابتی داده است تا خود را دوباره به بازار بی در و پیکر سیاست عرضه کنند.

گزارشگران

www.gozareshgar.com

دیوان بلخ!

فوریه 23, 2012

دیوان بلخ!

شهباز نخعی

شهباز نخعی

اگرپرسیده شود که زیانبار و پرخسارت ترین عملکرد حکومت آخوندی درعمر 33 ساله اش کدام بوده، چه پاسخ می دهید؟

- گروگان گیری کارکنان سفارت امریکا و پیامدهای آن از جمله تجاوز صدام حسین به کشور و بدنامی درسطح بین المللی؟

- به درازا کشاندن بیهوده و نابخردانه جنگ پس از بیرون راندن دشمن متجاوز ازخاک ایران، درحالی که عراق و کشورهای عرب پشتیبان آماده پرداخت خسارت های جنگ بودند؟

- برقراری فضای اختناق، کشتارزندانیان سیاسی درسال 1360 و قتل عام هزاران زندانی سیاسی درتابستان 1367 درحالی که بسیاری از آنان بخش عمده یا تمام دوران محکومیت خود را گذرانده بودند؟

- تقلب و تبانی سید احمد خمینی و علی اکبرهاشمی رفسنجانی درمجلس خبرگان و برمسند ولایت فقیه نشاندن سید علی خامنه ای؟

- تبدیل «ولایت فقیه» به «ولایت مطلقه فقیه»؟

- رواج فساد فراگیردراثراشتهای سیری ناپذیر هاشمی رفسنجانی و فرزندان و وابستگانش به مال اندوزی ازراه رانت خواری و زدوبندهای اقتصادی؟

- فریبکاری و دغلبازی «اصلاح طلبان»؟

- خالی از مفهوم و محتوا کردن انتخابات و نهادهای انتخابی ازطریق «نظارت استصوابی» شورای نگهبان؟

- بستن روزنامه های مستقل و زندانی کردن نویسندگان و روزنامه نویسان؟

- قتل های زنجیره ای نویسندگان و روشنفکران؟

- اراده ولی مطلقه فقیه به یکدست کردن حاکمیت؟

- تقلب گسترده حتی در انتخابات مهندسی شده و فرمایشی؟

- سرکوب وحشیانه و جنایتکارانه مردم خوشباوری که پس ازروبرو شددن با تقلب خواستاربه حساب آمدن رأی خود شده بودند؟

- تقسیم پست های کلیدی حکومت بین فرومایه و نالایق ترین افراد که بزرگترین هنرشان مجیزگویی و چاپلوسی است؟

- کاهش سهم مشاع 50 درصدی ایران دردریای خزر به 11 درصد؟

- برباد دادن سرمایه های ملی با بذل و بخشش آنها میان سوریه، حزب الله لبنان، حماس، جهاد اسلامی و کشورهای افریقا و امریکای جنوبی؟

- خیره سری و لجاجت در پرونده هسته ای که کشور را به لبه پرتگاه جنگی ویرانگر و تحریم های فلج کننده کشانده است؟

- بی ارزش کردن پول ملی، افزایش بیکاری و گرانی طاقت فرسا و کمرشکن؟

- و… و… و… و…؟

من ضمن تأیید همه موارد بالا و آنهایی که ازقلم افتاده اند، عاملی دیگررا زیانبار وپرخسارت تر از همه اینها می دانم و براین باورم که همه موارد بالا درواقع معلول های این عامل هستند. این عامل ویرانی، تباهی، فرمانبرداری و آلودگی قوه قضاییه حکومت آخوندی است. همه موارد بالا را یک بار دیگر مرور کنید، خواهید دید که درصورت وجود یک قوه قضاییه مستقل و دادگر مردم می توانستند با پناه بردن به آن از منافع و حقوق ملی و فردی خود دفاع کنند.

ویرانی و تباهی قوه قضاییه را من ازخودم نساخته ام. سال ها پیش، آیت الله شاهرودی عراقی، رییس پیشین قوه قضاییه، گفت که از سلف خود یک ویرانه به عنوان قوه قضاییه تحویل گرفته است. این ویرانی و تباهی امروز به حدی رسیده که قاضی القضات آن بدون آنکه شرم کند آشکارا می گوید که قوه قضاییه مطیع اوامرمقام معظم رهبری است!

درقوه قضاییه ای با چنین ویژگی، طبعا کار دادگری، دادگاه و دادرسی به شکل مضحکه و خیمه شب بازی هایی درمی آید که انسان درمی ماند به آنها بخندد یا گریه کند.

ازجمله فرآورده های این کارخانه بیدادسازی و ظلم پراکنی مبارزه با فساد است که هرچند یکبار به صورت نمایشنامه ای نوشته و کارگردانی می شود و به صحنه اجتماع می آید تابرای مدتی مردم را سرگرم کند و درست به خلاف ادعا آنان را ازپی بردن به عمق واقعی فساد بازدارد و خاک به چشمشان بپاشد.

نخستین نمایشنامه ازاین نوع شانزده سال پیش روی صحنه آمد. درسال 1374، نیمه دور دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، زمانی که او و فرزندان و بستگانش با اشتها و ولعی سیری ناپذیربه غارت منابع ثروت و دریافت رشوه های کلان – ازجمله 50 میلیون دلار ازشرکت نفتی استات اویل نروژ – مشغول بودند، سروصدای زیادی درمورد مبارزه با فساد و محاکمه و مجازات عاملان آن بپاخاست. بیدادگاهی فرمایشی برپاشد که تا مدت ها ذهن مردم را به خود مشغول کرد و به نام دادگاه اختلاس 123 میلیارد تومانی مشهورشد. خلاصه ماجرا این بود که برادر محسن رفیق دوست، وزیرسپاه پاسداران و رییس یکی از بنیادهای پرثروت، باهمکاری فردی بنام فاضل خداداد که ساکن کالیفرنیای ایالات متحده بود، با ترفندی شناخته شده بازدوبند با روسای شعبه برخی بانک ها، پول هایی را برای مدت چندساعت درروز ازحساب بانک برداشت می کردند و با این تنخواه رایگان سود هایی کلان بدست می آوردند. محسن رفیق دوست با حقه بازی و فریب فاضل خداداد را که در امریکا بود به ایران کشاند و دادگاه مربوطه – که ریاست آنرا محسنی اژه ای دادستان کنونی کل کشور برعهده داشت – او را به اعدام محکوم کرد و مرتضی رفیق دوست عامل اصلی سوء استفاده مالی نیز به حبس ابد محکوم شد. با اعدام فاضل خداداد، مرتضی رفیق دوست مسئول خرید فروشگاه های زندان ها شد و درنتیجه تمام روز را درخارج از زندان بسرمی برد و فقط مدتی شبها را درزندان می خوابید. پس از چندی، حتی حفظ ظاهرهم لازم دیده نشد و او عملا آزاد شد.

عین همین داستان چند ماهی است درابعادی بزرگتر، که بخشی از آن می تواند ناشی از بی ارزش شدن پول باشد، مردم را به خود سرگرم کرده است. این داستان «اختلاس سه هزارمیلیارد تومانی» نام دارد و این روزها نمایش محاکمه عاملان آن روی صحنه است. به جزییات ماجرا که دردسترس همگان است نمی پردازم. خیلی خلاصه: یک گروه صنعتی و سرمایه گذاری بنام «امیرمنصورآریا» با زدوبند با چندین بانک، ازجمله بانک های صادرات و ملی، از اعتباراتی که جمع مبلغ آنها به سه هزار میلیون تومان می رسد سوء استفاده کرده و دراین عملکرد از حمایت هایی دردولت، مجلس و بیت رهبری نیز برخودار بوده است. دراین رابطه، پس از آن که مقام معظم رهبری فرمان داد که رسانه ها موضوع را کش ندهند، پرونده ای 12 هزار صفحه ای تشکیل شد و دادستان در کیفرخواستی 320 صفحه ای برای مدیرعامل گروه سرمایه گذاری امیرمنصورآریا بنام مه آفرید امیر خسروی و 4 نفر دیگر به عنوان مفسد فی الارض درخواست مجازات اعدام نمود و بیست و چند نفردیگر – غالبا کارمندان شرکت – به عنوان شرکای جرم محاکمه می شوند.

به دلیل های زیر این محاکمه هم مانند «اختلاس 123 میلیارد تومانی» 16 سال پیش دادگاهی فرمایشی است که به قصد انحراف افکارعمومی از واقعیت و لاپوشانی عمق فساد فراگیردرحکومت آخوندی برگزار می شود:

1 – با آن که اطلاق جرم به عملکرد گروه سرمایه گذاری امیرمنصورآریا نادرست نیست، اما چنین کارهایی بطور روزمره درحکومت آخوندی جریان دارد و مصداق این زبانزد است که: «گرحکم شود که مست گیرند درشهر هرآنچه هست گیرند».

2 – مبلغ سه هزارمیلیون تومان با آنکه رقمی نجومی و معادل یک ماه یارانه نقدی پرداختی به بیش از 70 میلیون ایرانی است، اما بخش کوچکی از مطالبات بلاوصول بانک ها را تشکیل می دهد. درحال حاضربانک های حکومت آخوندی بیش ااز 50 هزار میلیارد تومان مطالبات وصول نشده دارند که غالبا بدون دریافت وثیقه کافی به عمال و وابستگان حکومت پرداخت شده و بانک ها را با ورشکستگی اعلام نشده مواجه ساخته اند. سه هزار میلیارد تومان موضوع اختلاس – که بیش از مطالبات دیگر امکان وصول آن هست – تنها 6 درصد کل مطالبات بلاوصول بانک ها را تشکیل می دهد.

3 – عامل اصلی و انگیزه رواج سوء استفاده هایی ازاین نوع، اقدام خلاف قانون و مجرمانه چندسال پیش سید علی خامنه ای است که با دستآویز «تعیین سیاست های کلی نظام» و خارج از چهارچوب اختیارات قانونی خود، ثروت های ملی کشور را درمعرض غارت و چپاول دزدانی که دور اورا گرفته اند قرارداد و گروه سرمایه گذاری امیرمنصور آریا تنها یکی از این دزدان است که دردعوای بین جناح های حکومت آخوندی قربانی می شود تا بقیه دزدان و غارتگران را با برپاکردن پرده غبار ازنظرها پنهان کند.
اگر قوه قضاییه حکومت آخوندی سالم و مستقل بود – که نیست – نخستین کسی که باید به محاکمه کشیده می شد ودرجایگاه متهم ردیف اول قرارمی گرفت، شخص سید علی خامنه ای است که با عملکرد مجرمانه خود زمینه اختلاس سه هزارمیلیارد تومانی را فراهم کرده است. ترفند نشاندن معلول به جای علت، ترفندی شناخته شده است که هدف ازآن رهانیدن سید علی خامنه ای از مجازات است. درحکومتی که دادگستری آن تا اعماق وجودش فاسد است، ادعای مبارزه با فساد یادآور داستان های دیوان بلخ است!

شهباز نخعی

Shahbaznakhai8@gmail.com

کشتی های جنگی برای ماهیگیری به خلیج فارس نیآمده اند

فوریه 23, 2012

کشتی های جنگی
برای ماهیگیری به خلیج فارس نیآمده اند
یونگه ولت- گزینش و ترجمه رضا نافعی

«سویم داگدلن» نماینده سخنگوی حزب چپ آلمان در سیاست خارجی این حزب و نماینده پارلمان این کشور، هفته گذشته در مراسم سالگرد بنیانگذاری سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت- در شهر اسن شرکت کرده و در آنجا نظرات مهمی را در ارتباط با ایران و خطراتی که آن را تهدید می کند بیان کرده است. با توجه به این که این سخنان نظرات حزب چپ آلمان است و این حزب نقش تاثیر گذاری را در پارلمان آلمان و همچنین پارلمان اتحادیه اروپا دارد، ترجمه خلاصه ای از آن را می خوانید. این سخنرانی در روزنامه «یونگه ولت» نشریه چپ آلمان نیز منتشر شده است.
ایران در حال حاضر در برابر دو مسئله بزرگ قرادارد. مسئله نخست این است که دولتی بر آن حکومت می کند که مذهبی است و برای حقوق بشر حرمتی قائل نیست. مسئله دوم این است که ایران از سالها پیش با جنکی اعلام نشده روبروست که بعید نیست در آینده ای نزدیک به یک جنگ آشکار تبدیل شود. حل همزمان هر دو مسئله (هم تغییر رژیم و هم جنگ)، گرچه به خاطر خطور می کند، ولی متاسفانه عملی نیست چون این دو مسئله سخت با هم متفاوت هستند و به همین دلیل دو موضع گیری متفاوت و دو شیوه عمل بکلی گونه گون می طلبند.
14 ماه پیش که بهار عربی آغاز گشت، تصاویر و تاکتیک های مقاومت در مصر و تونس با آنچه قبلا، پس از انتخابات 2009 ، از تهران می شناختیم، به یکدیگر شبیه بودند. در آن زمان مردم تهران، یک بار دیگر نشان دادند که دلاور، مصمم و هوشمند هستند. من تردید ندارم، آنها بمحض آن که لحظه مناسب فرارسد، خود را از سلطه رژیم مذهبی آزاد خواهند کرد. از این رو برای بسیاری شگفت انگیز بود که پس از آغاز بهار عربی اوضاع در ایران نسبتا آرام ماند.
من تقریبا مطمئن هستم که اینجا همه تحت تاثیر آغاز بهار عربی بودند و این بهار برای ما سخت امید بخش بود. ولی ترازنامه این بهار بیشتر هشدار دهنده است. در حال حاضر چنین بنظر می رسد که این بهار بیش از همه بسود حکومت های سلطنتی مذهبی و مستبد حوزه خلیج (فارس) تمام شده و آنها را تقویت کرده است. آنها توانستند سلطه خود را بر یمن تحکیم کنند، به شمال آفریقا توسعه دهند و در لباس اتحادیه عرب (دست کم فعلا) خود را به یک عنصر فعال سیاسی در عرصه جهانی و همکار نزدیک کشورهای عضو ناتو ارتقاء دهند. آنچه جلب توجه می کند اتحادی است که بین کشورهای عضو ناتو و اسلامگرایان افراطی نزدیک به القاعده وجود دارد. آنها در لیبی و سوریه با هم همکاری می کنند. آنچه دیده می شود این است که حتی سلفی ها و تروریست ها هم متحدان مطلوبی برای مبارزه با رژیم سکولار و شیعی سوریه و برای ایجاد «خاورمیانه جدید»ی هستند که نقشه اش کشیده شده است.
تشنگان نفت و گاز
بنظر می رسد آمریکا و همپیمان هایش با توجه به این که منابع نفت رو به اتمام است، با عطش سیری ناپذیرشان برای انرژی، تصمیم گرفته اند این منطقه را بطور کامل زیر سلطه خود در آورند و یا بشکلی در آورند که خود آنرا کنترل می نامند. برای رسیدن به این مقصود اتحاد با تروریست هم دیگر آنقدرها تعجب انگیز نیست. اگر توجه کنیم می بینیم جنگ های غرب با بازرسی های شبانه، حملات هواپیماهای بی سرنشین همراه با کشتن هدفمند افراد و ویرانگری، و عملیات محرمانه بیشتر شبیه به همان ترور و همان عملیات تروریستی است که آنها در ظاهر با آن می جنگند. ادعا می شود جنگ با ترور بود که سبب شد ژنرال داوید پتریوس در ماه سپتامبر 2009 فرمان »Joint Unconventional Warfare Task Force Execute Order« را امضاء کند، که فرمانی است برای جنگ سرپوشیده بوسیله نیروهای زبده «در کشورهای دوست و دشمن» در خاورمیانه و نزدیک. هم اکنون سربازان آمریکائی مشغول اجرای این جنگهای سرپوشیده در بیش از75 کشور جهان هستند و واشنگتن یک شبکه جهانی از زندانها و شکنجه گاههای مخفی بوجود آورده است. پرزیدنت اوباما هم اکنون به دلیل اجرای این شکل از جنگ شهرت جهانی یافته است، البته شهرتی منفی. برنده جائزه صلح اثبات کرده است که از رئیس جمهور قبلی آمریکا جورج بوش در زیرپا گذاشتن قوانین بین المللی بسیار جدی تر است. نتیجه منطقی این سیاست این بود که ژنرال پتریوس که قبلا سرفرمانده نیروی نظامی آمریکا در افغانستان و عراق و مبتکر نظریه مقابله با شورش ها بود بعدا مدیر سیا شد.
جنگ روزبه روز بیشتر به عرصه سازمانهای اطلاعاتی انتقال می یابد و از دید عمومی پنهان می شود. یک نمونه آن هدایت هواپیماهای بی سرنشین بر فراز پاکستان است. این جنگ خود را گاه در پشت نقاب ترور پنهان می کند و گاه با نقاب شورش به میدان می آید. این جنگ خود را بر خاورمیانه بویژه بر ایران و همسایگانش متمرکز کرده است. اینها شرائط بسیار بدی هستند برای قیامی که نمی خواهد نفوذی ها در آن رخنه کنند، و نمی خواهد آلت دست آمریکا و وسیله ای برای اجرای خواست های آمریکا گردد و نمی خواهد مصادره شود و بر ضد مصالح مردم بکار گرفته شود .
مسلم است که جنگ آمریکا و همدستانش به این اشکال محدود نمی ماند. هنوز به حد کافی و حتی بیش از کافی سربازان معمولی در سراسر جهان در خدمت هستند که بیشترینشان در همسایگی دیوار به دیوار ایران مستقرند : 100 هزار سرباز آمریکائی در افغانستان حضور دارند و هزاران نفر همچون گذشته در عراق. در آغاز ماه فوریه منابعی از سینا گزارش دادند که دهها هواپیمای حمل و نقل از اروپا بسوی خلیج فارس پرواز کرده اند. از آغاز سال جاری بر تعداد سربازان آمریکائی که در پایگاههای جزائر مصیره(عمان) و سقطرا (یمن ) مستقر هستند بشدت افزوده شده است. برخی تعداد آنها را به 50 هزار نفر تخمین می زنند. در عین حال در ماههای گذشته کشتی های جنگی گوناگون روی بسوی خلیج فارس آورده اند، از آخرین جنگ خلیج ( فارس) تا کنون چنین تجمعی از شناور های جنگی در منطقه سابقه نداشته است. در هفته گذشته ناو هواپیمابر یو. اس.اس. جان استنیس و ناو یو.اس.اس کارل وینسون همراه با چند ناوشکن به خلیج فارس وارد شده اند . کشتیهای ایران و آمریکا در معرض دید یکدیگر قرار گرفتند. سومین ناو هوپیما بر همراه با دیگر کشتی های همراهش بنام آبراهام لینکلن هم اکنون در را ه رسیدن به خلیج فارس است. گویا قرار است ناو هواپیما بر فرانسوی بنام ژنرال دوگل نیز به اینها بپیوندد.
قدرت بزرگ

در سال 2006 که غرب بر شدت عمل خود نسبت ایران افزود، بخش پژوهش های علمی پارلمان آلمان در نوشتاری که به تحلیل وضع باصطلاح چالش اتمی پرداخته بود دلائل این چالش را بوضوح بیان کرد. در حالی که در این نوشتار به موضوع حقوق بشر در ایران بعنوان یکی از موضوعات سیاست داخلی نگریسته می شود، در فصل جامع و اصلی پژوهش با عنوان » ایران در راه تبدیل به قدرت برتر منطقه» دلیل اصلی ذکر شده است: » بدلیل علائق نفتی ـ گازی روسیه، چین، هند و دیگر کشورها باید در انتظار افزایش مواضع قدرت ایران بود … درهر حال…افزایش ارتباطات و گسترش تعامل (اینتراکشن) مشهود است سال 2007 سالی است که ایران در عرصه سیاست خارجی تلاشهای جدی برای توسعه موضع قدرت خود و پس راندن نفوذ غرب بویژه آمریکا و با کمک اتحاد های منطقه ای مانند سازمان همکاریهای شانگهای و شبکه مستقل اقتصادی کشورهای ساحلی دریای خزر (مازندران) به ایجاد وزنه سیاسی متقابل خواهد کوشید…افزون بر این ایران در موضع گیری علیه آمریکا توانسته است ونزوئلا را نیز با خود همرا سازد و با پرزیدنت چاوز قراردادهای فراوان بامضاء برساند. مناسبات با نیکاراگوئه، بولیوی و روسیه سفید نیز تعمیق شده است و افزون بر این ایران می کوشد در منطقه خلیج فارس نیز شورای همکاریهای خلیج و عراق را به یکدیگر بپیوندد … کشورهای حاشیه خلیج باستثنای عربستان سعودی که نیروی هوائی مجهزی دارد، بدلیل تسلط ایران بر تنگه هرمز مجبورند مناسبات حسنه با ایران داشته باشند و رهبری ایران را بپذیرند.» در پایان نوشتار به مقاله ای از نیویورک تایمزاستناد می شود با عنوان » نخستین قانون سیاست نفت» مبنی بر این که ایران و دیگر صادر کنندگان نفت با افزایش در آمد مستمری که دارند از لحاظ سیاست خارجی نیاز چندانی به در نظر گرفتن علائق جهان بویژه غرب ندارند. در پژوهش »نشریه بنیاد دانش و سیاست» که به دولت آلمان نزدیک است، ایرانشناس نشریه ترکیب ژئوپلیتیک آن زمان را، گویا و مختصر، به این صورت بیان می کند :.آنچه روشن نیست این است که » ایران در آینده چه نقشی بازی خواهد کرد.نقش مزاحم را و یـا نقش یک قدرت منطقه ای واقعی را؟
لفظ » یـا » در اینجا قابل تعمق است. یک قدرت منطقه ای که نشان دهد در عین حال «عامل مزاحم» هم می تواند باشد و افزون بر آن بهترین مناسبات را با دیگر سرکشان نیز دارد به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. از این رو در این موقعیت ژئوپلیتیک ـ که خود حاصل تجاوز مصیبت بار آمریکا به عراق، در مرحله نهائی تحریم هائی بود که دم بدم سخت تر شد، تحریم هائی که قبل از آغاز عملیات جنگی یک میلیون قربانی غیر نظامی داشت ـ در این موقعیت جنگ خزنده علیه ایران آغاز شد.

http://www.jungewelt.de/2012/02-21/049.php

به بهانهٔ حضور رجبعلی مزروعی در مراسم سياهکل سازمان اکثريت

فوریه 23, 2012

به بهانهٔ حضور رجبعلی مزروعی در مراسم سياهکل سازمان اکثريت

مهدی اصلانی

مهدی اصلانی

بهمن ماه امسال مصادف بود با چهل‌و‌يکمين سال‌گشت «حماسهٔ سياهکل» از اين‌رو بر اساس سنت همهٔ ساليان تبعيد، همهٔ شاخه‌ها و نحله‌های فدايی که خود را ميراث‌دارِ جنبشِ فداييان خلق ايران می‌پندارند با برگزاری مراسم‌های ويژه در گرامی‌داشت اين رُخ‌داد تاريخی کوشيدند.

۴۱ سال پس از آن رُخ‌داد تاريخی، ترجمانِ مفهومِ زنده‌گی‌ حماسه‌سازانِ سياهکل را شايد بتوان در «نه» گفتن به قدرت پيدا کرد. يکی نه که مرگ، عقوبت داشت. قدرت‌ستيزانی که در دورانِ بی‌عملی و رخوتِ سياسی‌ حاکم بر شرايط آن روزگاران مقابلِ زور سر خم نکرده و شجاعت را وسيلهٔ بيان آرزو کردند. هم از اين‌ رو است که رُخ‌داد سياهکل را حماسه می‌خوانيم. قهرمانان «حماسهٔ سياهکل» ‌ با حذفِ خود، به انکارِ هم‌نوايی با قدرت برآمدند. آنان دل‌بسته‌گان اردوی نيکی بودند که در راه رسيدن به انديشهٔ آرمانيشان رسمِ خويش‌کاری به جا آورده و بر خاک بوسه زدند. آئينی که مانده‌گاری‌ فدايی در آن متبلور است. حذفِ خود به بهای عدم کرنش مقابلِ زور.

در می‌انِ سازمان‌های سياسی‌ برون‌مرز، از جمله جريان‌هايی که در معنا و مفهومی تؤامان تراژيک و کميک هنوز خود را وام‌دارِ آرمان‌های سياهکل می‌پندارد سازمان فداييان خلق (اکثريت) می‌باشد. موضوع اين نوشته نه نقدِ سازمان اکثريت که نگاهی است به برگزاری‌ مراسمِ سياهکل توسط شاخهٔ -غرب آلمان- اين جريان، البته با حضورِ مهمانِ ويژهٔ مراسمِ امسال رجبعلی مزروعی.

به ظاهر و در مدعا سازمان اکثريت با فاصله گرفتن از نظرياتِ فاجعه‌آميزِ خود به ويژه در سالِ سياه ۶۰، امروز خوانشی ديگر از سياست ارائه می‌دهد. اما آن‌چه در اين سازمان هم‌چون بيماری لاعلاج، مانده‌گاری‌ سی‌ساله يافته فلسفهٔ سياسی‌ حاکم بر آن است. زير‌ساخت و جان‌مايهٔ فکری‌ اين جريان با کمترين تغيير نسبت به گذشته هم‌چنان راهنمای عمل اين سازمان است. رهبران خطا‌پيشهٔ اين جريان در دههٔ ۶۰ با گفتمانِ غالب در جهان، با دفاعِ بی‌قيد و شرط از سوسياليسم واقعاً موجود و خط‌ِ امام و نظريهٔ راهِ رشدِ غير‌سرمايه‌داری، جنبشِ عظيم و توده‌ای‌ فداييانِ خلق را به خفت‌بار‌ترين طريقِ ممکن در آستانِ خطِ امام سر بريدند و بخشی بزرگ از آن‌را به سربازان «امام خمينی» بدل کردند. سياستِ خانمان‌براندازی که بيشترين لطمه را به جنبش نوپای آزادی‌خواهی‌ آن روز وارد کرد. سازمان اکثريت بيش از سه دهه با کمترين تغيير هماره خوانشی از سياست را نماينده‌گی کرده که بن‌مايهٔ آن دفاع از جناحی از قدرت در مقابل بخشِ ديگرِ آن بوده است.

به موضوع و بهانهٔ اصلی‌ اين نوشته بر می‌گردم. خبر آن بود: برگزاری‌ی مراسم سياهکل، توسط شاخهٔ غرب اين سازمان در آلمان با حضور رجبعلی مزروعی، سخن‌گوی شاخهٔ برون‌مرزی!! سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، عضو جبهه مشارکت ايران اسلامی و رئيس انجمن صنفی‌ی روزنامه‌نگاران. (؟!) که در چهل‌و‌يکمين سال‌گشت سياهکل افتخار حضور در مراسم بر اکثريتی‌ها ارزانی داشتند. ايشان يکی از اعضای اصلی‌ جريانی قلب با نام مجاهدين انقلاب اسلامی هستند که نظامِ امنيت و سرکوب پس از انقلاب با اينان آغازيدن گرفت. تجربهٔ تاکنونی به ما می‌گويد که اکثريت چهره‌های امنيتی‌ نظام به ويژه پس از سال ۶۰ در پوشش کارهای فرهنگی به تکليف! عمل نموده‌اند. از برادر حسن و حسين، (حسين شريعتمداری و حسن شايانفر) سردمداران کارِ فرهنگی! گرفته تا فريدون وردی‌نژاد رياستِ سابقِ خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی و عباس عبدی معاونتِ سابقِ سياسی دادستان کل کشور و محسن امين‌زاده محسن آرمين و خسرو تهرانی و… اکثريت اعضای سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی که هريک به فراخورِ موقعيتشان دستی در فرهنگ!؟ داشته‌اند. ليستِ چهره‌های فرهنگی! نظامِ اسلامی چنان بلند است که می‌توان تعدادی مازاد بر نياز را به خارج صادر کرد. برای آشنايی بيشتر با مهمانِ ويژهٔ مراسم سياهکلِ سازمانِ اکثريت، جناب رجبعلی مزروعی، همين بس که ايشان از اوان سربازی در سال ۱۳۵۹ و در محل خدمتشان ادارهٔ عقيدتی سياسی پايگاه هشتم شکاری اصفهان به تکليف عمل می‌نمودند پس از خدمت سربازی و به دليل علاقهٔ وافر به کارهای فرهنگی به وزارت ارشاد نقل مکان نموده و سپس با فرنگی‌کاری سمت‌هايی هم‌چون رايزن فرهنگی جمهوری اسلامی در نيجريه (۱۳۶۵-۱۳۶۳)، وابستهٔ فرهنگی در کراچی (۱۳۶۸-۱۳۶۵)، معاون مديرکل اداره مطبوعات و رسانه‌های خارجی (۱۳۷۰-۱۳۶۸)، مدير کل مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها (۱۳۷۰-۱۳۷۱)، مشاور مديرکل مرکزِ مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها (۱۳۷۴-۱۳۷۱) و… را عهده‌دار بوده و پس از اخراج از چرخهٔ قدرت و حکومت (نه حتا کناره‌گيری) در حال حاضر سخنگوی شاخهٔ برون‌مرزی سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی می‌باشند. تا اين‌جای کار شايد حضور جناب رجبعلی مزروعی در کنار اکثريتی‌ها موضوعی چندان پراهميت نبوده و بتوان آن‌را نوعی تعامل سياسی ارزيابی کرد. سازمانی که با سماجت هنوز آرمان‌های خود را آرمان سياهکل می‌داند دست در دست اصلاح طلبانی می‌گذارد که با توسل به علم ژنتيک از کارهای امنيتی و اطلاعاتی به مقام شامخ روزنامه‌نگار آن هم از نوع اصلاح‌شده و استادی چه و چه استحاله يافته‌اند. اما چرا سياهکل؟

در بيانيهٔ هيئت سياسی سازمان اکثريت به مناسبت چهل‌و‌يکمين سالگشت سياهکل آمده است: «امروز ما به نگرش، استراتژی و تاکتيکی دگرگون دست يافته‌ايم. اما آرمان‌های ما‌‌ همان آرمان‌هايی است که در سرمای بهمن ۱۳۴۹ يارانِ ما جانِ خود را مشعل آن کردند» پرسش مشخص و ساده از اعضای هيئت سياسی سازمان اکثريت و در راًس آن آقای بهروز خليق، اين است: رجبعلی مزروعی را با سياهکل چه کار؟
مگر می‌توان سياهکل را با کسانی آلود که حضورشان از اساس انکار فلسفهٔ سياهکل است. اين دعوت در کجای سياست جا دارد؟

آقای خليق! نمی‌توان حتا با مفهومِ کج‌سليقگی سياسی عملی که بدان مرتکب شديد را توضيح داد. که عمل‌کردی اين‌گونه ديگر حتا معنای اعوجاج سياسی را هم درنورديده. به راستی در ميان سازمان‌های سياسی شما ديگر «نوبرش را آورديد.» تمامی تلاشِ سازمانی که شما بر راًس آن تکيه داده‌ايد نوعی ائتلاف سياسی را هدف می‌گيرد. شما کماکان در هرم قدرت متحد جست‌و‌جو می‌کنيد. نوشِ جان و مفتِ چنگتان. اما يک‌بار هم شده دست از سرِ سياهکل بر داريد. مگر نه آن‌که هر کوشندهٔ سياسی که تنه‌اش به سازمانی که شما مسئول اول آن می‌باشيد خورده باشد زخمی سياستی است که در سال سياه ۶۰ پيش گرفتيد؟ مگر معتقد به مفهومی با عنوان ترميم نمی‌باشيد؟ اين چه ترميمی است که با دعوت از رجبعلی مزروعی می‌خواهيد بدان فعليت بخشيد؟ اين گونه و با اين شکل سياست کردن چنان‌چه در بيانيهٔ اخيرتان آورده‌ايد می‌خواهيد: «همگام با ديگر نيروهای چپ دموکرات و سوسياليست نقش برجسته‌ای در راه شکل‌دهی چپِ بزرگ ايفا کنيد»

از جمله ميراثِ پربهای سازمانِ فدايی آثار به جاماندهٔ فداييان خلق است. کلت کمری و نوارِ صوتی حميد اشرف. نقاشی‌های بيژن. و يادگارهايی اين‌گونه. آقای خليق! شايد در ویترين لباس‌های به جا مانده از آن دوران پيراهنِ خونين و يخ‌زدهٔ سياهکلی‌ها را که هنوز مايهٔ ارتزاقتان است حفظ کرده باشيد؟ آقای خليق! به چه بهايی در مراسمِ سياهکل پيراهنِ صفايی فراهانی را بر تن رجبعلی مزروعی پروو کرديد؟ به چه قيمت پيراهنِ خونينِ ابراهيم را تن‌خورِ مهمان و متحدِ سياسيتان نموديد؟ اين‌ها که دستشان تا مرفق به خون فدايی و مجاهد آغشته است. فکر نمی‌کنيد پيراهن برادرتان بهايی بيش از ده يورو ورودی ناقابل مراسمتان برای زيارت رجبعلی مزروعی داشت؟ چرا پيراهن خونين يوسف را با سياه‌جامهٔ زنجيرزنان و چاه‌کنانِ تاريخ تاخت می‌زنيد؟ چرا حرمت می‌شکنيد و قامتِ قدرت‌ستيزانِ جنبش فدايی را هم‌قدِ قدرت‌پذيری‌ سياسيتان پايين می‌آوريد؟ به همه چيز چوب حراج زديد. ديگر سياهکل را در راه ائتلاف سياسيتان سر نبريد. رجبعلی مزروعی را با سياهکل چه کار؟


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.