6th day of Israel’s offenive on Gaza, Operation Pillar Of Defense

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 5:20 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یانیه‌ی شماری از زندانیان سیاسی ایران در محکومیت حمله‌ی رژیم نژادپرست اسرائیل به فلسطین

یانیه‌ی شماری از زندانیان سیاسی ایران در محکومیت حمله‌ی رژیم نژادپرست اسرائیل به فلسطین

 

مردم شریف ایران

باز آتش حمله‌ی نظامی و بمباران‌های وحشتناک در فلسطین و اسرائیل زبانه کشیده است. ارتش متجاوز اسرائیل به فرمان دولت نژادپرست این کشور و تحت شرایط تنگناهای اقتصادی و سیاسی که این دولت با آن دست به گریبان است دست به جنایت‌های تازه‌تری زده است. انگیزه‌ی اصلی این جنایت‌ها مثل همیشه سلطه‌طلبی امپریالیستی و نوامپریالیستی و صهیونیسم سیاسی وابسته و پیوسته به آن است. دولت اسرائیل نمی‌خواهد آرامش و تعاون در منطقه حکمفرما گردد. برای این دولت هر نشانه‌ای از وحدت مردمی به‌ویژه اتحاد کارگری بین فلسطینیان، اسرائیلی‌ها و سایر مردم عرب و غیرعرب منطقه، کابوسی ابدی است.

این بار نیز بر همین پایه دولت اسرائیل اقدام به بمباران و کشتار مردم فلسطین کرده است. متأسفانه اسرائیل از بی‌مایگی و انحراف دولت‌هایی که در انقلاب‌های نیمه‌کاره‌ی عربی در مصر و تونس و لیبی به قدرت رسیده‌اند و از جنگ داخلی سوریه که به کشتار ده‌ها هزار نفری و خشونت و ویرانی حاصل از مداخلات امپریالیستی و بازتاب آن در کشور استبدادزده‌ی سوریه با حکومتی سرکوب‌گر منجر شده است بهره‌برداری می‌کند. اسرائیل در کنار آمریکا و متحدان امپریالیستی و منطقه‌ای بر آن است تا به هر قیمتی از رشد جنبش‌های مستقل، برابری جویانه و دموکراسی‌خواهانه جلوگیری کند و در این راه تا کنون خسارت‌های انسانی و مادی باورنکردنی‌ای را متوجه مردم کرده است. حکومت‌های مرتجع موجود و حکومت‌هایی که سرهم‌بندی شده از نیمه‌ی راه جنبش‌های مردمی به قدرت می‌رسند با ظاهر دموکراسی مطامع نئولیبرالی و نوامپریالیستی جهانی و متحدان نوعی آن را به‌پیش می‌برند. گرایش‌های سست و بازیگرایانه از یکسو و گرایش‌های خشونت‌پسند و واپسگرا از دیگرسو زمینه‌ها و بهانه‌های مناسبی برای ارتش متجاوز اسرائیل فراهم می‌آورد. در این میان تاوان و هزینه‌ی سنگین همیشه متوجه مردم فقیر و بی‌نوای فلسطین بوده است. ضرورت اعلام همبستگی سیاسی ضدامپریالیستی – ضدبنیادگرا با مسئله‌ی فلسطین از سوی ما از آنجا ناشی می‌شود که از یکسو حیات سیاسی قدرت‌های مرتجع موجود به ناآرام نگه داشتن منطقه گره خورده است و از سوی دیگر اپوزیسیون نولیبرالی هویت‌یابی خویش را منوط به دفاع از امپریالیسم بشردوستانه نموده است. این‌بار نیز سرآغاز تیره‌روزی‌ها درون دوزخ‌های تازه‌تر را شاهدیم.

ما می‌دانیم که سوق دادن مقاومت فلسطین و منطقه به سمت ایدئولوژی‌های ارتجاعی از یک طرف و تزریق ویروس‌های نولیبرالی در رگ‌های اقتصادی و سیاسی منطقه از طرف دیگر که با انگیزه‌های سلطه و حفظ قدرت جهانی و بومی انجام می‌شود، فلسطین و متحدان آن را کم توان می‌سازد. ما می‌دانیم که تا زمانی که مقاومت فلسطین مردمی‌تر، آزادتر، گسترده‌تر و مبتنی بر سازماندهی مقاومت مستقل در جای‌جای منطقه نشود ناکام می‌ماند. ما می‌دانیم که دستگاه امپریالیستی رسانه‌ای و خبری جهانی که بیش از دو دهه است از سوی نوامپریالیسم و معتقدان دولتی و نادولتی آن در همه جای جهان به‌کار است می‌خواهد از مقاومت برحق و ضروری مردم فلسطین و سایر کشورها و مردم زیر فشار مرگبار اسرائیل، جریانی تروریستی و صلح‌ستیز بتراشد و بهانه به دست تجاوزهای نژادپرستانه‌ی اسرائیل بدهد. ما باید از مواضع دوگانه و ریاکارانه‌ی کسانی که مقاومت فلسطین را محکوم و آن را بهانه‌ی بقای خشونت ضدبشری اسرائیل قلمداد می‌کنند اما در همان حال از خشونت‌های اعمال‌شده در سوریه با جان ودل استقبال می‌کنند آگاه باشیم و آن را محکوم کنیم. ما می‌دانیم که باید نیروهای آزاداندیش، برابری‌خواه و رادیکال عرب و یهودی و اصولاً مردم مترقی همه‌ی جهان با توان هر چه بیشتر به یاری فلسطین بیایند و پیوندهای مسموم اسرائیل را با افکار عمومی و حمایت دولت‌ها قطع کنند.

ما ضمن ابراز تأسف عمیق از کشتارها و خسارت‌هایی که متوجه مردم فلسطین و باز هم متوجه کودکان فقیر و بی‌نوا شده است و با محکوم کردن جنایت‌های هزارباره‌ی ارتش اسرائیل، برای مردم فلسطین آرزوی دستیابی به وحدت نظریه و عمل و روش و جلب باز هم بیشتر نیروهای مردمی جهان را برای آن داریم. ما با تأسف کشتار را در فلسطین و واکنش‌های آن را که منجر به مرگ شهروندان یهودی می‌شود محکوم می‌کنیم و برای هر انسانی که جان می‌بازد و به نوعی لطمه می‌خورد، در سراسر منطقه متأسفیم. با این اوضاع گمان ما این است که بازگشتن صلح و آرامش نه در گروی دست شستن از مقاومت فلسطین است و نه با فراموش کردن رأی و اراده‌ی مردم ساکن اسرائیل است که خود زیر فشار اقتصادی و تحمیل حکومت‌های دست‌راستی افراطی قرار گرفته‌اند. مردم اسرائیل، جنبش تسخیر وال‌استریت، انقلاب‌های عربی، مردم آزادیخواه ایران و . . . همه به همه باید به صلح و آرامش در فلسطین بیاندیشند و حکومت متجاوز و نژادپرست اسرائیل را یکسره محکوم کنند و در برابر آن واکنش جمعی داشته باشند.

ما در این بند به خصوص خود را همراه و همگام با مردم فلسطین می‌دانیم و درخواست وحدت عملی و کنش سیاسی، کارگری و رادیکال در ایران را داریم. این ضرورت خود را در مبارزه‌ی بی‌امان کارگران و توده‌های محروم جهان و منطقه در قبال پیشروی سیاست‌های نوامپریالیستی در قالب جنگ، تحریم و محاصره‌ی اقتصادی نشان می‌دهد. وظیفه‌ی دفاع از ستمدیدگان منطقه وظیفه‌ی انسانی، کارگری و سوسیالیستی ماست.

امضاکنندگان:

فریبرز رئیس‌دانا – فریدون صیدی راد – یاشار دارالشفا – سعید جلالی‌فر – وحید علی‌قلی‌پور – رضا شهابی – داور حسین وجدان – بهنام ابراهیم‌زاده

زندان اوین

آبان ۱۳۹۱

 

 

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 5:15 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 5:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Rafeef Ziadah – ‹We teach life, sir›, London, 12.11.11

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 5:01 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آقای خامنه ای !! مسئولیت پذیر باشید ( نامه روح الله زم به رهبر ایران)

آقای خامنه ای !! مسئولیت پذیر باشید ( نامه روح الله زم به رهبر ایران)

جناب حجه الاسلام والمسلمین سید علی خامنه ای
رهبر جمهوری اسلامی ایران
با سلام

اکنون که مجال بعدی گفتار من با جنابعالی فرا رسیده است خبری تلخ و تکان دهنده , فضای ذهنی ایرانیان را به خود مشغول کرده است و چون طوفانی اذهان نگران آزادیخواهان و دلسوزان را در می نوردد.
قصد دارم بار دیگر مطالب را با اذهان جامعه و شما مرور کنم.باشد که تاریخ این سرزمین کهن در آینده ای نه چندان دور قاضی میان ما و حکومت شما باشد.
: خبر کوتاه است و بارها و بارها تکرار شده است
ستار بهشتی ملقب به ستار آزاد جوان 35 ساله از قشری که عنوان پر افتخار «کارگری» در جامعه ستم دیده ایران را با خود یدک می کشد و نسبت به نظام تحت حاکمت جنابعالی انتقاداتی سازنده و سوزنده داشته است, در زندانهای نهادهای امنیتی-نظامی جمهوری اسلامی شکنجه و جانش ستانده میشود
این اتفاق ناگوار و تکان دهنده تنها ظرف پنج روز از آغاز دستگیری او اتفاق افتاد و ذهن جامعه را مشوش نمود.تنها در عرض تنها 24 ساعت پس از انتقال جسم زجر کشیده او از بند 350 زندان اوین به مکانی نامعلوم ,شهادت او رقم خورد و «برگ ننگین» دیگری را بر کارنامه سراسر ظلم و تاریکی رهبری جنابعالی در نظام جمهوری اسلامی رقم زد.

میدانم که شما سالها در منابر متعدد حکومتی برای ما و مردم روضه دینداری و قیامت و جهنم و بهشت را خوانده اید و شما را مصداق همان «عامل بی عمل» می دانم.اما لازمست که آیه ای از قران مجید را در مطلع کلام به شما یاداوری و پس از آن بحث را بگشایم :
هرکس , کسى را جز به قصاص قتل، یا به جزاى فساد در روى زمین، بکشد مانند این است که همه مردم را کشته باشد. (آیه ۳۲ سوره مائده)

بسیاری اوقات به خود و داشته های ذهنی ام که همگی تحت حاکمیت جمهوری اسلامی تان در ذهنم انباشته شده است ,شک میکنم. به آیات و احادیث و اقوال معصومین شیعه نیز…اینکه با چنین اقوال و آیات و احادیثی و مقایسه اش با گفتار حاکمانی تحت لوای دین اسلام , این چنین جنایاتی در حکومتی که نام اسلامی را با خود یدک می کشد اتفاق می افتد و حاکم اسلامی و زیر مجموعه حاکمیتی او مسئولیت اتفاقات را نمی پذیرند , نکته ای بدیع را به همراه دارد و مرا به یک دو راهی سوق می دهد که ناچار باید بپذیرم یا اقوال و احادیث و گفتار شیعه و امامان آن کذب است(که چنین احتمالی بعید بنظر می رسد) یا حاکمان جمهوری اسلامی از ابتدای پیدایش آن , خود را پشت پوسته ای از اسلام مخفی نمودند تا بتوانند حاکمیت روحانیون را بر صدر بنشانند و «خرشان» که از «پل مراد» گذشت فتواهای غریبی صادر نمایند مبنی بر اینکه «برای حفظ نظام جمهوری اسلامی ترک نماز هم اشکالی ندارد..

در چند روز اخیر مواضع گروهها و شخصیتهای شناخته شده سیاسی و اجتماعی معتمد مردم را بدقت رصد نمودم وملاحظه کردم کسی به منشاء این اتفاقات هولناک اشاره ای نداشته است و یا اینکه شاید هم ملاحظات خاص سیاسی خود را داشته اند.اما ندیدم کسی شما را بعنوان منشاء این فسادها مورد خطاب قرار داده باشد.امیدوار بودم فعالان سیاسی و احزاب و گروههای منتقد نظام به سرشاخه اصلی این اتفاقات می پرداختند و مرا از این مکاتبه تلخ معذور می داشتند.اما هر چه انتظار کشیدم نتیجه ای در پی نداشت و لازم دیدم شخصا با جنابعالی دست به قلم ببرم

واقعیت امر اینست که شما مسئولیت سنگینی را بر عهده دارید که در مانیفست مورد قبول فعلی (قانون اساسی) به آن اشارات زیادی گردیده است.یکی از اصول مصرح قانون اساسی , حاکمیت بلا منازع شما در فرماندهی کل قوا و فرماندهی نیروهای نظامی-انتظامی و امنیتی ست که اتفاقا تنفیذ این امور حاکمیتی به افراد و سازمانهای زیر مجموعه دولتی و غیر دولتی ناقض مسئولیت پذیری شما نیست.یعنی اگر خطایی در زیر مجموعه شما اتفاق بیفتد ,شخص رهبری مسئولیت مستقیم در پاسخگویی دارد,ولو اینکه امور را به افراد یا نهادهایی تنفیذ کرده باشد. در اتفاقات اخیر تنها چیزی که مشاهده نکردیم موضعگیری رهبری نسبت به خطای زیر مجموعه خود بوده است و چه بسا شما ترجیح دادید خود را مخفی نموده و در انظار هم کمتر ظاهر شوید, تا مردم یادشان نباشد «رهبری» دارند که شآن مسئولیت خود را نمی داند و «حفظ جان و مال و ناموس جامعه » در اولویت کاری وی نیست و تنها بدنبال «مصادره به مطلوب» کردن امور به نفع خود است.

همزمان با این اتفاق دردناک , کارگر 47 ساله دیگری در اهواز با نام «جمیل سویدی» زیر شکنجه ماموران سرکش اداره اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی جان خود را به خالق هستی تقدیم می نماید .خانواده این شهید نیز روزهای متمادی دربیدادگاهها و مراجع نظامی-امنیتی در رفت و آمد بوده اند و سرانجام در روز 18 آبانماه جنازه زخمی و خونین وی را به خانواده اش برای دفن تحویل می دهند. همزمانی این حوادث و اتفاقات مشابه دیگر مانند شهادت هدی صابر در زندان و شهیده هاله سحابی در زیر تابوت پدر کاملا گویای این مطلب است که نظام جمهوری اسلامی برای بقای خود به انجام «قتلهای سازمان یافته» اعتیاد پیدا کرده است که «ترک این عادت موجب مرض» در ساختارش میشود

جناب آقای خامنه ای

برای «صلاح» خود و حکومتتان به شما پیشنهاد میکنم که «مسئولیت پذیر» باشید. بیایید بر خلاف همیشه که در بزنگاههای متعدد تاریخی ظاهر میشوید و اعمال و کردار «راستین» دیگران را بنام خود مصادره می نمایید و «خوبی» دیگران را به حساب «رهبری داهیانه» خود می گذارید, این بار تغییر رویه بدهید و مسئولیت جنایات و اعمال زیر مجموعه خود را بپذیرید.در صورت انجام این اقدام «رهبری فرصت طلب» به حساب نخواهید آمد و شما را بعنوان «رهبری مسئولیت پذیر» خواهند شناخت.صفتی که اکنون انتساب آن به شما «بعید» است و موجب مضحکه برای «ناقل کلام» خواهد بود.
حتما میدانید که ماموران تحت امر جنابعالی خانواده های شهداء را با عناوین مختلف تحت معذوریات قرار می دهند و اجازه انتشار اخبار عزیزان و جگر گوشه های از دست رفته خویش را از آنان سلب می نمایند.حتی اجازه برگزاری مراسم ترحیم این عزیزان را نیز به خانواده هایشان نمی دهند و آنها را از مصاحبه با رسانه های مختلف منع می نمایند.نگویید نمی دانید و اطلاع ندارید که این اعتراف «عذر بدتر از گناه است»…اعمال شما مرا به یاد سروده ای حماسی با صدای خواننده محبوب ایرانی می اندازد که : «گیرم که می زنید,گیرم که می کشید,گیرم که می برید,با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟؟؟

من و بسیاری دیگر از ایرانیان بر خلاف ذهن فراموشکارمان, بزنگاههای تاریخی سرزمینمان را فراموش نمی کنیم.حوادثی مانند 18 تیرماه 1387,قتهای حاکمیتی زنجیره ای با فتواهای شرعی روحانیون,انتخابات تلخ ریاست جمهوری سال 1388 و حملات مجدد به کوی دانشگاه تهران و مجتمع مسکونی سبحان و جنایات کهریزک و …همه این موارد که تحت رهبری شما در ایران اتفاق افتاد با واکنشهای شدیدی در افکار عمومی مصادف شد,بطوریکه اظهار نظرهای عوام فریبانه جنابعالی را نیز در پی داشت و شما ماهرانه احساسات مذهبی مردم را با سیاستهای ضد مردمی حکومت به اصطلاح اسلامی خود پیوند دادید و در برخی از آنها از چاشنی » گریه » نیز استفاده کردید. ناگزیر باید اعتراف کنم به مقصود «کوتاه مدت» خود نیز نائل شدید.شاید شما تنها رهبر در میان رهبران کشورهای مختلف جهان در تمامی اعصار تاریخ باشید که برای کنترل اوضاع کشور خود , دو – سه باری در «انظار عمومی»گریه کرده است و دین و سیاست و فریب را بهم پیوند داده تا به مقصود خود نائل شود!! و پس از آن چماقداران خویش را به جان مردم خود می اندازد و بعد با اتومبیل ضد گلوله خویش از معرکه می گریزد ! در حالیکه اگر رهبری مسئولیت پذیر بودید پس از بیان این عبارات به میان مردم خود می آمدید و مانند امامان شیعه , ابهامات را از بین می بردید.هر چند قیاس شما با پیشوایان شیعه ,»قیاسی شدید الفارق» است ولی من به شما عرض میکنم که بیایید با خود «رو راست» باشید تا خداوند این «نعمت» را نصیب شما کند که بتوانید با مردم هم «صادق» باشید
شما حوادث کوی دانشگاه را با شدت و حدت زیاد محکوم نمودید.اما در جلسه محاکمه نمادین حمله کنندگان به کوی دانشگاه تهران , صرفا یک سرباز بخاطر دزدیدن یک دستگاه «ریش تراش» محکوم گردید و بر آنهمه فجایع و خونریزیها «سرپوش» گذاشته شد! شما قتلهای زنجیره ای را محکوم نمودید و آنرا به محافل صهیونیستی نسبت دادید و مستقیما به بازجوها و نهادهای امنیتی این پیام را دادید که «سناریوهایی» را طراحی کنند که به محافل صهیونیستی و امریکایی ختم شود.کیست که نداند سعید امامی در سفرهای خصوصی شما با خانواده تان نیز حضور داشت و شما شخصا با او جلسات امنیتی کشور را بصورت محرمانه برگزار می نمودید و چون «تاریخ مصرف» او را تمام شده یافتید و ادامه حضورش را به ضرر خود ارزیابی کردید ,او و جریانش را وابسته به محافل امریکایی و صهیونیستی خطاب کرده و آن صحنه سازیهای معروف سازماندهی شد تا شما «شانه از مسئولیت» خالی کنید و کسی از شما سوال و جوابی ننماید.در حالیکه اگر فرمایش شما صحیح بوده است باید پذیرفت که خطرناکترین جریان امنیتی کشور, بارها و سالها در بیت رهبری نظام تردد و لانه کرده بود , بصورت خصوصی با رهبر ایران ملاقاتهای مکرری داشته و همسرش با همسر رهبر ایران رفت و آمدهای خصوصی و محرمانه ای نیز داشته است!! چرا فکر میکنید بر «جامعه گوسفندان» رهبری میکنید و مردم و نخبگان درک و شعور لازم برای تحلیل بیانات و مواضع شما را ندارند؟ چه امری باعث شده که چنین «دید از بالایی» بر مردم و نخبگان جامعه داشته باشید؟ در صورتی که در جریان حوادث سالهای اخیر, بسیاری از نخبگان , خطر «جریان احمدی نژاد» را درانتخابات ریاست جمهوری سالهای 1384 و 1388 بارها به شما گوشزد کرده بودند و شما با همان «اخلاق مشهورتان» به اندرزها وقعی ننهادید و دلسوزان کشور را به بند کشیدید و اکنون پس از گذشت 8 سال فهمیده اید که حرفهای آن نخبگان صحیح بوده است! پس شما هیچگونه ارجحیتی بر نخبگان ندارید که باعث شود خود را از آنها متمایز کنید و «با بصیرت» جلوه کنید.زیرا با بصریتان جامعه بر شما «مقدم» و اکنون دوران عمر مفید خویش را در زندانها سپری می کنند.نمونه اخیر ,تنها یک نمونه از فرصت سوزیهای مدیریتی کشور «تحت رهبری» شماست؛مدیرانی که سالها با هزینه مردم تجربیات فراوانی را برای اداره کشور اندوخته اند ,اکنون باید در زندانها تجربیات مدیریتی خود را دفن کنند .در حالیکه این تجربیات باید برای اداره امور کشور بحران زده ای چون ایران بکار گرفته شود
این ایام مصادف است با سالگرد اولین قتلهای محفلی-حکومتی (داریوش فروهر و پروانه فروهر) در حالیکه فرزندشان در حین ورود به کشور برای برگزاری مراسم سالگرد پدر و مادرش تحت آزار و اذیت ماموران حکومتی قرار می گیرد و گذرنامه او توقیف میشود…مگر آمریکا و اسراییل به گفته شما در آن قتلها دست نداشتند؟؟ پس چرا نمی گذارید فرزند آنها برای والدینش مراسم ترحیم برگزار نمایند؟مگر سعید امامی وابسته به آمریکا و اسراییل نبود؟ پس چرا او را در زندان به قتل رساندند و مانع پیگیری قتلها و یافتن منشآ آن گردیدند؟ فردی که با خود صداقت نداشته باشد نمیتواند با مردم هم از خود صداقت نشان بدهد.صداقت داشته باشید و به این تضادها پاسخ دهید.
مگر شما بارها و بارها حمله کنندگان حکومتی و امنیتی به کوی دانشگاه تهران و مجتمع مسکونی سبحان در سال 1388 و در پس آن نمایش انتخاباتی را محکوم ننمودید؟؟ نتیجه چه شد؟ آیا برای آنها پس از گذشت سه سال کوچکترین دادگاهی برگزار گردید؟
مگر شما جنایات شنیع کهریزک و جان باختن سه تن از اسیران دربند آن بازداشتگاه را محکوم ننمودید؟ اصلا مگر آن بازداشتگاه با دستور شما !! تعطیل نشد؟؟ پس چرا عاملان آن جنایات آزادند و «راست راست» در جامعه می گردند و انگشت خویش را در چشمان ملت فرو می کنند ؟ مگر طبق گزارش مجلس شورای اسلامی سعید مرتضوی بعنوان متهم ردیف اول این جنایت مطرح نشد؟ چرا او را به مدیر عاملی بزرگترین سازمان اقتصادی کشور (سازمان تامین اجتماعی) گماردند و کک جنابعالی گزیده نشد؟؟ جالب تر اینکه او در دهن کجی ای آشکار,همسر خود را به معاونت سازمان تامین اجتماعی منصوب می نماید و ما را به این قضاوت رهنمون می سازد که همگی این اعمال شنیع با هماهنگی شخص جنابعالی و ماشین سرکوب شما انجام میشود و حرفهای شما » تنها » اظهاراتی عوامفریبانه بوده است. چه اینکه فرد منتسب به بیت شما و پدر همسر آقا مجتبایتان(غلامعلی حداد عادل) حتی از استیضاح وزیر کار هم در مجلس شورای اسلامی برای اجبار به برکناری سعید مرتضوی جلوگیری بعمل می آورد ! طنز عجیب تر این روزگار ما نیز اینجاست: سردار احمد رضا رادان که طبق اظهارات اسیران دربند کهریزک هر روز با هلی کوپتر برای شلاق زدن متهمان به آنجا تردد داشته است و به وحشیانه ترین شکل ممکن اقدام به تنبیه بدنی و «شلاق زدن» اسیران کهریزک اقدام می کرده است ,» اکنون » منادی حق طلبی شده و گروهی حقیقت یاب برای یافتن عاملان شهادت «ستار بهشتی» تشکیل می دهد!! عوامفریبی تا چه حد؟؟

حالا هم قوه قضائیه تحت فشار فعالان سیاسی و اجتماعی و سازمانهای مدافع حقوق بشر گفته است که با عاملان این قتل برخورد جدی خواهد شد.اینهم طنزی دیگر از سلسله طنزهای حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی ایران است.همانگونه که اکنون نیز آن شهید را به انواع بیماریهای روانی و ایست قلبی و مرگ طبیعی منتسب می کنند فردا نیز بار دیگر ندای «کشش ندهید» رهبر ایران , در گوشها طنین انداز خواهد شد و «کش دهندگان» به حبس و تعزیر و شلاق محکوم خواهند شد.

آقای سید علی خامنه ای

باید قبول کنید که شما شایستگی های مصرح در قانون اساسی جمهوی اسلامی ایران را, برای رهبری جامعه مدتهاست از دست داده اید. روز به روز بر آمار زندانیان مخالف و منتقد در زندانهای ایران افزوده میشود و قتلهای سیاسی-عقیدتی فزاینده فضای ایران را اشباع کرده است؛ بطوریکه «عنان حاکمیت مطلقه فقیه » سالیان اخیر شما بر جان و مال و ناموس مردم را از شما ستانده است. خوشبختانه مردم ایران متوجه عوامفریبی های متعدد دستگاه حاکمیتی جمهوری اسلامی شده اند و دیگر فریب بازیهای سیاسی شما را نخواهند خورد. ما و بسیاری از منتقدان نظام حکومتی شما نمیتوانیم نکته مثبتی را در کارنامه رهبری شما منظور کنیم که هر چه هست , » اعمال و سیاستهای ضد مردمی و ضد ملی » شما بوده و حاصل آن باعث شده کار ما و شما به این بزنگاه تاریخی بکشد.

اکنون نیز اندکی فرصت باقی مانده است و من قصد دارم پیشنهادی را با شما مطرح کنم.همین پیشنهاد را مخالفین بشار اسد در سوریه مطرح نمودند.اما شما بعنوان حامی اصلی رژیم سرکوبگر سوریه با آن مخالفت نمودید و کار را به آنجایی رساندید که هزاران هزار کشته بر دست ملت سوریه گذاردید و از امانت ملت ایران(بیت المال مسلمین) به نفع سیاستهای سرکوبگرانه و «توهم آلود» خود استفاده نمودید و در آخر نیز شد آنچه باید میشد…بشار اسد و خانواده اش از کاخ ریاست جهوری سوریه گریختند و به مکانی نامعلوم نقل مکان کردند!!

حالا من آن پیشنهاد را بار دیگر با شما مطرح میکنم: شما چاره ای جز آزادی میرحسین موسوی و مهدی کروبی و سایر مخالفان و منتقدین نظام که در زندانهای شما اسیر هستند , ندارید. دیر یا زود ناگزیر خواهید بود آنها را آزاد کنید و همه می دانیم که این امر » تداوم و پایداری » نخواهد داشت.

برای کشور ایران پس از تحمل سالها مشقت مردمی و ملی از ناحیه » پذیرش » نظام جمهوری اسلامی و انقلاب سال 1357 اکنون فقط » تامین یک حداقل » باقی مانده و آن به دست شما امکان پذیر خواهد بود. شما ناچارید بپذیرید که » تحت لوای نام اسلام در سرزمین ایران » و با صرف پولهای هنگفت از درآمدهای نفتی و سرمایه های نسل های آینده ؛ انواع قتل و غارتها و اختلاسها و «امور غیر شرعی و غیر قانونی» زیادی رخ داده است. بپذیرید که این حداقل را نابود نکنید و این «داشته اندک » باقیمانده مردم را حفظ نمایید و بخاطر بقای دین فردی مردم ایران و رضایت خداوند از مقام خود استعفاء دهید و کار را به کاردان بسپارید و «حکومت مردم بر مردم» را محقق سازید , پیش از اینکه کار به خونریزی بیشتر مردم و دخالت خارجی در کشور بیانجامد و یا کشور در معرض تجزیه فرصت طلبان قرار گیرد. در ازای این خدمت شما به مردم ایران , میتوانید از مردم بخواهید که اجازه دهند شما با اموال و خانواده خود در «مکانی امن» ادامه زندگی خود را بگذرانید و در امور سیاسی دخالتی ننمایید و صرفا به اعمال مذهبی خود ادامه دهید.

میدانم که جسارت من در طرح چنین پیشنهادی , شما و متملقین و چاپلوسان حاشیه امن بیتتان را , بشدت عصبانی خواهد نمود.اما بدانید که در این پیشنهاد جز خیر و صلاح شما و ملت چیزی را مدنظر قرار نداده ام. معادلات منطقه ای و اشتباهات مکرر شما در امر هدایت کشور بر هیچکس پوشیده نیست.بطوریکه اکنون کشور به سمت پرتگاههای متعدد اقتصادی,اجتماعی و سیاسی رهنمون شده و برای ما و شما » راه گریزی » جز پذیرش این اشتباهات و کناره گیری از امر رهبری ملت , باقی نگذاشته است. هنوز تحمیل خواسته های غیر معقول شما و بالا بردن پرچم جنگ با سایر کشورهای جهان در خصوص «انرژی هسته ای» و کاغذ پاره های آنان(تحریمها) جلوی چشمانمان است و شاهدیم که مردم را به چه سختی ای انداخته اید و چگونه مردم ایران این روزها و ایام را با مشقت سپری می کنند.پس بیایید واقع بین باشید و ساده لوحانه به ما امید » آینده ای روشن » را نوید ندهید که ما با توجه به همه تجارب گذشته , چنین امیدهای واهی و پیمودن راه تا » فتح قله های نامعلوم «را نخواهیم پذیرفت.
اساسا «فلسفه تشکیل حکومت برای بشر» , انتخاب نمایندگانی بوده است که بتوانند رشد و رفاه و آزادی را برای مردم آن کشور به ارمغان بیاورند.نه اینکه کشور و ملت خود را به مانند «عقب ماندگان ذهنی» هدایت نمایند و راه رشد و پیشرفت ملت خود را مسدود کنند و همان مردم را برای امیال و سیاستهای خود سرکوب و کشته و زخمی نمایند.شما در عمل نشان داده اید که نمی توانید کشور را اداره نمایید و راه رشد و رفاه را برای مردم ایران هموار نمایید.پس بهتر است کار را به کاردان بسپارید.

شاید پس از کناره گیری شما از رهبری ایران , سایر ممالک و دولتهای مترقی دنیا اجازه دهند از کشورشان بازدید نمایید و طلسم چند ده ساله «ممنوع الورودی» شما به کشورهای دیگر شکسته شود و آنگاه مشاهده خواهید کرد که دولتها در کشورهای دیگر چه کارکردهایی برای پیشرفت کشور خود داشته اند و شما در ایران چه » فرصت سوزی ها » که نکرده اید و چگونه میتوانستید با «فرصت سازی» و » مدیریت منابع » , کشور ایران را در مسیر رشد و پیشرفت و رفاه مردم سوق دهید. آنگاه متوجه در می یابید که » همه دنیا » , فقط «خیابان پاستور» نیست.

روح الله زم – 29 آبانماه

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 1:36 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

روحانیت شیعه ؛ معضل اصلی آزادی و آزادیخواهی ( بخش دوم ) نهاد روحانیت ؛ ولایت فقیه ؛ فتوا و اسلام سیاسی

روحانیت شیعه ؛ معضل اصلی آزادی و آزادیخواهی ( بخش دوم )
نهاد روحانیت ؛ ولایت فقیه ؛ فتوا و اسلام سیاسی

محمود خادمی

در بخش اول مقاله به نواقص محتوایی اسلام و مذهب تشیع در زمینه سازی آسانتر ؛ برای سوء استفاده روحانیت از اسلام و تشیع اشاره کردم . همچنین در مورد تعریف و چگونگی پیدایش طبقه روحانیت توضیحاتی داده شد و گفتم که روحانیت صنف عرضه کننده و بعبارتی دکاندارانِ فروشِ دین هستند و آنان میراث دار مدعیان با عالم غیب یعنی » 4 نایب » امام زمان در دوره غیبت صغری می باشند و اکنون ادامه مقاله :

سوم ــ نهاد روحانیت ؛ مرجعیت :

با تشکیل حکومت صفویان ؛ شیعه به دربار برده میشود و پادشاهان صفوی برای مقابله با قدرت دولت عثمانی ــ که دارای مذهب سنی بودند و مذهب سنی دین رسمی دولت عثمانی بود ــ مذهب شیعه را به دین رسمی کشور تبدیل نمودند . بدین ترتیب راه برای ورود سران ؛ شیوخ و متولیان » فقه » شیعه از کشورهای مختلف به دربار صفویه هموار گردید . با ورود علمای شیعه و تمرکز یابی آنان در دربار صفوی ؛ » فقه » شیعه دیگر از حالت بحث ؛ تدوین ؛ نوآوری و اجتهادِ گذشته خارج شده و از این به بعد ؛ فقهای شیعه به طمع نان و نام در گیر امور حکومتی ــ دولتی ــ شدند . یعنی فقیهان شیعه از این پس جمع شدند تا برای دولت شیعه صفوی یک فقه تبلور یافته شیعی دست و پا کنند تا بر اساس آن دولت بتواند مردم را تربیت و امورات کشور را حل و فصل نماید .

در همین دوره بود که ؛ نطفه بندی اولیه القاب و اسم گذاری برای سلسله مراتب آخوندی بسته شد ــ در این دوره بود که برای علامه حِلّی که جزئی ار ارکان حکومت صفوی شده بود ؛ لقب » آیت الله » بکار برده شد ــ امّا ؛ اگر چه نطفه بندی اولیه این طرح در دوره صفوی صورت گرفته بود ؛ ولی طرح نهائی ؛ تکمیلی و اصلی سلسله مراتب و رتبه بندی و اعطا القاب به آخوندها در واقع در دوره قاجاریه کامل و بپایان رسید ــ و هم پیمانی استراتژیک و علنی » شاه » و » شیخ » با مشروعیت بخشی روحانیت به پادشاهان قاجار و از جمله مشروعیت و اعتبار به فتحعلی شاه قاجار توسط » ملا احمد نراقی » پدر آرمانی » روح الله خمینی » ؛ پرده برداری شد ــ همچنین بحث مرجع1 و تقلید2از مجتهد جامع الشرایط نیز در همین دوره تئوریزه و تدوین گردید .

القاب آخوندی عموما» از طرف حکومت3ــ بر حست موقعیت و خدمات آخوندها به حکومت ــ همزمان و به موازات القابی که برای پادشاهان ؛ وزرا و سایر مقاماتِ دربار و دولتِ قاجار تعیین میشد ــ به آخوندها نیز اعطا می شد . القابی مانند ثقه الاسلام ــ که پائین ترین رتبه آخوندی بود ــ ؛ حجت الاسلام و آیت الله و …… بعد که تعداد آیت الله ها زیاد شد ؛ برای تفکیک و تمیز و مشخص کردن درجه و شأن هر یک از آیت الله ها ؛ لقب آیت الله عظما و …. نیز به القاب اضافه گردید .

بنابراین پیدایش این القاب ربطی به اسلام نداشته و ندارد ؛ یعنی ذاتی اسلام نبوده و نیست . به عبارتی پاسخی به نیاز حکومتگران دوره صفویه و قاجار و برای اعتبار و مشروعیت بخشی به پادشاهان و تثبیت اقتدار آنها بوده است . از آنجا که در این دوره روحانیون ــ بخصوص روحانیون طراز اول و شناخته شده ــ جزئی از دربار و ارکان قدرت بودند ؛ به موازات تخصیص القاب به پادشاهان ؛ وزرا و مقامات حکومتی ؛ می بایست برای تقدیس روحانیونی که به پادشاهان مشروعیت و اعتبار می بخشیدند ؛ القابی نیز به روحانیون اختصاص داده شود .

یعنی القاب آخوندی و سلسله مراتبی که امروزه در حوزه های علمیه قم ؛ اصفهان ؛ مشهد و …… بکار میرود ریشه در ساختار سیاسی حکومتهای صفویه و قاجار دارد و برای آخوندهائی که در دربار حکومتهای صفوی و قاجار بکار مشغول بوده اند ــ و به عبارتی برای آخوندهای سیاسی ــ ؛ بکار می رفته است . بعدا» در دوره پهلوی ــ بخصوص در دوره پهلوی دوم ــ بر اساس همین القاب در حوزه علمیه قم ؛ رتبه بندی روحانیون نهادینه شد .

همین جا باید توضیح دهم که ؛ روحانیت در حوزه علمیه قم ؛ قبل از تأسیس نظام جمهوری اسلامی ــ و بخصوص تا پیش از یک شبه آیت الله شدن سید علی خامنه ای ــ نسبت به اعطا و بکارگیری این القاب حساسیت داشت و مواظب بود که این القاب بیهوده به کسی که مدارج لازم حوزوی را طی نکرده است تعلق نگیرد . در نظام جمهوری اسلامی و بخصوص در دوره خامنه ای حرمت و اعتبار این القاب از میان رفت و این القاب براحتی و مانند نقل و نبات به آخوند های حکومتی داده شد .

بدین ترتیب نهاد اجتماعی شیعه در این دوره ها پا گرفت و نهادینه شد و برای اولین بار در تاریخ شیعه شاهد سیادت یک و یا چند تن از مجتهدان و فقیهان بر دیگران و پذیرش ولایت و رهبری ایشان از سوی دیگر مجتهدان و روحانیون در شهرهای مختلف ایران و دیگر کشورهای شیعه بودیم . این نهاد روحانیت که محصول دولت شیعی صفوی بود و ربطی به اسلام نداشت ؛ بیشتر نهاد فقه بو د تا علوم اسلامی دیگر مانند فلسفه و یا عرفان ( بعدا» بیشتر توضیح می دهم ) .

بنابراین در این دوره است که سازمان کار روحانیت همراه با سلسله مراتب حوزوی رسمیت می یابد و بعد از این فاجعه است که راه ورود متولیان دین به امر سیاست باز می شود . و از جمله » شیخ نورالدین کرکی » معروف به » محقق ثانی » وارد دربار صفوی شده و در زمان شاه » اسماعیل صفوی » به مقام » شیخ الاسلامی ــ» نایب امامی » ــ رسید و باز سازی » نیابت امامی » که از پایان عصر » غیبت اصغر » به سایه رفته بود دوباره از سرگرفته میشود و ادامه می یابد تا امروزه که سید علی خامنه ای معروف به » علی گدا » نایب بر حق امام زمان می شود و دولت احمدی نژاد ؛ دولت ظهور نامیده شده و برای ظهور قبل از موعد » امام غایب » برنامه ریزی میکند .

امروزه بیش از هر زمان دیگر ؛ بدلیل بی اعتنائی و لگد مال شدن ارزشها و پرنسیب های حوزوی در اعطا القاب به روحانیون توسط سید علی خامنه ای ؛ روحانیت موجود در نظام جمهوری اسلامی ــ بلحاظ دنباله روی و تأمین منافع حکومت و رو در روی مردم قرار گرفتن ــ بیشتر به روحانیت شیعه در بار صفوی شبیه میباشد تا روحانیتِ تا حدودی مستقل و خود مختار قبل از انقلاب 57 . بی دلیل نبود که مرحوم منتظری گفته بود : حکومت با درآمدهای سرشار نفتی ؛ قدرت روحانیت را هم خریده است .

امّا امروزه دیگر بخاطر کثرت جنایت و فساد توسط آخوندها در این 34 سال ؛ شدت کینه و تنفر از آخوندها و همدستان آنها بحدی است که بعد از سرنگونی نظام ولایت فقیه و تعیین تکلیف شدن » نهاد روحانیت » و رسیدگی به جرائم آخوندها در دادگاه های صالحه ؛ حتی در مورد امکان زندگیِ سربلندانه آنان در میان مردم ایران تردیدی جدی وجود دارد .

چهارم ــ » ولایت فقیه » و ولی فقیه :

» ولایت فقیه » نظریه ای در فقه شیعه است که بر اساس آن ؛ در دوران غیبت امام دوازدهم شیعیان نظام مشروع حکومتی ــ سیاسی ــ توسط ولی فقیه تشکیل میشود . نخستین فقیهی که اولین بار ــ بعد از اسلام ــ واژه » ولایت فقیه » را بکار برده و در این زمینه به بحث پرداخته است » شیخ مرتضی انصاری » ( 1214 ــ 1281 ) بوده که به ولایت محدودِ فقیه ــ ولایت در افتا ــ یعنی صدور فتوا ــ ؛ قضاوت و اخذ وجوهات شرعی ــ معتقد بوده است . وی معتقد است از قرن چهارم هجری قمری که مرجعیت خلق شده است ؛ مرجع این اختیارات را دارا بوده ؛ اما وی دخالت ولی فقیه در امور سیاسی را موجه ندانسته و آن را مورد شک و تردید قرار داده است .

اما بعدا » فقیهانی مانند «شیخ محمد حسین نجفی » معروف به » صاحب جواهر » ( 1200 ــ 1266 ) و » ملا احمد نراقی » ( 1185 ــ 1245 ) حوزه اختیارات ولی فقیه را بسیار وسیع تر دانسته و دخالت در امور سیاسی را نیز جزء اختیارات ولی فقیه بحساب آورده و » ولایت سیاسی » را هم مطرح نمودند .

خمینی بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی به تبعیت و دنباله روی از صاحب جواهر و احمد نراقی ــ پدر آرمانی روح الله خمینی ــ اما بسیار فراتر از آندو ؛ معتقد بود اختیارات ولی فقیه همطراز با پیامبر اسلام است ؛ وی معتقد بود : ولی فقیه اختیارات پیامبر اسلام ( یعنی اختیار بر نفس و جان مسلمانان ) را دارد و رأی او بر نظر همه مردم و سایر فقها برتری و رجحان دارد .

بنابراین در فقه شیعه ؛ در عصر غیبت به فردی که کار سرپرستی شیعیان را به عهده دارد » ولی فقیه » می گویند . مطابق این نظریه ؛ ولی فقیه بعنوان » ولی امر مسلمین » حتی بدون رضایت مسلمین حق تصرف جان و مال آنها را نیز دارد .

اما واقعیت این است که علیرغم هر تفسیر و تلقی که از نظریه » ولایت فقیه » صورت گیرد ؛ این نظریه ؛ نظریه ای است قرون وسطائی که نظام مبتنی بر آن نظامی است که با نظام مدرن و دمکراتیکِ ملتزم به حقوق بشر و آزادی تعارض جدی و بنیادی دارد . بهمین علت ؛ پذیرش دمکراتیزه کردن ساختار سیاسی و کل جامعه همان و زوال و نابودی » ولایت فقیه » و نظام دینی همان .

تجربه بیش از سی سال حکومت دینی در کشور و نتایج آن ؛ نشان داده است که ولی فقیه نه تنها از حلّ مشکلات و تضادهای انسان ــ در دنیای مدرن و امروزی ــ عاجز و ناتوان است ؛ بلکه جامعه و انسانها را به سطح دستگاه ارزشی نازل و عقب ماندهِ موردِ قبول خود نیز تقلیل می دهد . بطوریکه حتی بعضا» روحانیون و بسیاری از شخصیت های سیاسیِ دینی که نگاهی نو تر به دین دارند به صراحت این نظریه را نفی کرده اند .

عبدالکریم سروش ( جمعه 6 فروردین 1389 ) : دینداران باید بدانند که در روزگار حاضر ؛ اجرای عدالت که خواسته شرع هم هست ؛ فقط به شیوه ای دمکراتیک امکان پذیر است ؛ نه به شیوه فردی و یا به شیوه ولایتی .

محسن کدیور ( 3 تیر 1389 ) در نامه ای به حسن خمینی : امیدوارم شما نیز در تحقیقات خود باین نتیجه برسید که ولایت شرعی بر مردم فاقد مستند عقلی و نقلی است . ولایت مردم بر خودشان تنها طریقی است که عقل و نقل به صحت آن شهادت می دهند .

آیت الله زنجانی در جمعی از مخالفین رژیم خطاب به اصلاح طلبان در تاریخ 23 دی 88 : اصل ولایت فقیه نه از اصول دین است و نه انکارش کفر آمیز

اما دوران استیلای هیولای استبداد دینی تحت عنوان نظام ولایت فقیهی مربوط به صدها سال پیش نیست که از ذهنیت مردم ایران زدوده شود ؛ وقایع تلخ و رنجبار ؛ قصاص و سنگسار ؛ سرکوب و تحقیر زنان ؛ زندان و شکنجه ؛ اعدام و قتل عام زندانیان سیاسی ؛ به کشتن دادن هزاران تن از جوانان و نابودی و ویرانی کشور در جنگی بیهوده و ضد میهنی با عراق و هزاران فجایع دیگر در خاطره مردم ایران حک شده است و به آسانی محو نمیشود . بنابراین بعد از این تجربه تلخ و خونبار ؛ بخصوص برای کشوری که ساختار جمعیتی آن یک ساختار جوان می باشد ؛ به آسانی دیده می شود ؛ که این جمعیت جوان و این پدر و مادرهای داغدار و رنجدیده در این نظام ؛ دیگر چیزی بنام » ولایت فقیه » ــ با هر تفسیری ــ را نخواهند پذیرفت و سرانجام رو در روی آن خواهند ایستاد .

پنجم ــ روحانیت ؛ فتوا ابزار سرکوب :

فتوا » بر اساس لغت نامه های فارسی عبارت است از ؛ آنچه عالم دینی ( فقیه ؛ مجتهد و مفتی ) بصورت حکم شرعی می نویسد و چون از شرع بر می خیزد غیر قابل تخطی و لازم الاجرا می باشد . ولی در واقع » فتوا » دخالتی آشکار ؛ نا حق و ناروا از طرف متولیان حجره نشین دینی ــ بنام مجتهد ؛ فقیه و آیت الله ــ است در زندگی انسان متمدن و امروزی .

فتوا از مظاهر و نمادهای آشکار استبدادی است که ؛ در یک حکومت دینی از طرف مراجع و صاحبان فتوا بر مردم تحمیل می شود . فتوا دهنده بر اساس فتوای خود ؛ بر فراز هرگونه اراده ملی ؛ بر فراز هر گونه راه حل قانونی و ساز و کارهای قانونی یک حکومت ؛ حکم صادر می کند . و مهمتر اینکه به خاطر خود شیفتگی آقایان ؛ صاحبان فتوا ــ فقیهان و مراجع صاحب فتوا ــ حق خود میدانند و انتظار دارند که همه آحاد یک ملت و حتی همه مسلمانان ساکن کره زمین احکام آنان را به جان و دل بپذیرند و در پی اجرای آن باشند .

فتوای صادره از طرف روحانیون و مراجع دینی در طول تاریخ ؛ همواره کاربردی رعب آور و وحشت آفرین داشته و در بسیاری از موارد انگیزاننده و تشویق کننده بسیاری از قتلها ؛ آدم کشیها ؛ جنگها و ویرانی ها بوده است . و چه بسیار خونهای مخالفین حکومتها و آزادگانی که با چنین دستاویزی بزمین ریخته است ؛ آزادی خواهانی که یا سلطه و اقتدار آخوندها مخالف بوده و نظام حاکم را زیر سئوال برده اند و یا سخنانی بر خلاف میل صاحبان فتوا ابراز داشته اند .

حکم فتوا در حقیقت چیزی نیست جز برنامه ریزی و سازماندهی آشکار و پیدایِ ترور دینی و کشتار مخالفین و دگر اندیشان با توسل به حربه دین . بنابراین حقِ فتوا از مظاهر فاجعه آمیز فرهنگِ اسلام آخوندی است ؛ که نشانگر پتانسیلِ قتل و ویرانگری نهفته در درون شریعت آخوندی می باشد . و همه مردم از کارکرد آن در قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 در زندانها ؛ سریال قتل های زنجیره ای در کشور ؛ ترور تبعیدیان سیاسی در خارج از کشور و تجاوز به زنان زندانی قبل از اعدام ــ با فتوای خمینی ــ در زندانهای نظام جمهوری اسلامی ؛ با خبر هستند .

بیش از سی سال است که کشور ما ؛ با فتوای مراجع و متولیان فقه اداره می شود .اکنون دیگر میتوان با یقین اذعان داشت که آنچه بر کشور ما رفته است حاصل فتاوی شرعی و مورد موافقت مراجع ؛آیت الله ها و سایر روحانیون ( حکومتی و غیر حکومتی که در برابر فجایع ؛ مصیبت ها و ویرانی های وارده بر مردم و کشور ایران توسط همقطاران آنان سکوت کرده اند ) و …. بوده است .

ششم ــ روحانیت و سیاست ؛ اسلام سیاسی :

در تاریخ کشور ما تقابل و درگیری دین و حدود و میزان دخالت آن در قدرت حکومتی سابقه ای دیرینه دارد . با ورود اسلام به ایران رابطه دین و سیاست ــ که با مشارکت در قدرت سیاسی و دولت تجلی می یابد ــ دچار تحول جدی شد . زیرا که :

یکم ــاسلام ( و بطور خاص اسلام مورد ادعای آخوندها ) بر خلاف ادیان دیگر ؛ دارای ادعای سیاسی و حقوقی برای اداره دولت است و از همان آغاز هم ؛ اسلام بعنوان یک دین سیاسی عمل کرده است و پیامبر اسلام ؛ همزمان سه قوه » اجرائی » ؛ » مقننه » و » قضائیه » را رهبری می کرده است .

دوم ــ با تکوین شیعه که ماهیتا» سیاسی بود و پیدایش آن ریشه در اختلافات بر سر جانشینی پیامبر اسلام داشت ؛ اسلام ــ بخصوص بخش شیعی آن ــ پیش از گذشته بدنبال بدست آوردن قدرت سیاسی حرکت کرده و با روی کار آمدن صفویان ؛ سرانجام با مشارکت روحانیون در دولت صفوی ؛ شیعه به قدرت سیاسی دست یافت .

آخوند های طرفدار اسلام سیاسی معتقدند ؛ بین سیاست و اسلام هیچگونه جدائی وجود ندارد . آنها جدائی بین مذهب و سیاست را از مشخصه های دین مسیحیت میدانند و نه اسلام . با این تلقی ؛ حوزه ی فرهنگی جامعه به تصرف دین در می آید و فرهنگ به قلمرو اختصاصی مبارزه سیاسیِ روحانیون تبدیل میشود . بهمین خاطر ــ به خاطر تأکید انحصاری به فرهنگ ــ مبارزه اجتماعی در هیچ دوره ای در دستور کارِ سیاسی آخوندها قرار نمیگیرد و در طول تاریخ هم ؛ روحانیون از مبارزه اجتماعی بین طبقات تحت ستم و استثمار با طبقه ستمگر و حاکم بر کنار میمانند و همواره در کنار طبقات حاکم از مالکیت استثماری دفاع کرده و نابرابری و ستم اجتماعی را مشروعیت بخشیده اند .

سیاست آنها همانگونه که آخوند » مدرس » گفته بود عین دیانت آنها است و دیانت آنها هم اجرای بدون چون و چرای احکام همیشگی فقه می باشد . آخوندها معتقدند حلال و حرام های محمدی تا ابد حلال و حرام باقی میمانند ؛ یعنی شریعت آخوندی قدیم و جدید نمی شناسد . آنها خود را مدعیان ولایت امر مسلمین میدانند و ملت را چون صغار جاهل و ناقص می پندارند که باید از طرف روحانیت قیمومیت و سرپرستی شوند . آیت الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی در این باره می گوید : قیمومیت ملت با صغار از لحاظ وظیفه و موقعیت فرق ندارد و می گوید مردم جاهل و ناقص و ناکاملند ؛ آنها نیازمند کمال اند و شرعا» احتیاج به قیم دارند .

روحانیون شیعه معتقدند که اداره انسان و اجتماع و به عبارتی حکومت بر مردم از طریق حاکم کردن فقه شیعه صورت گیرد ؛ ولایت فقیه هم از ابواب فقه می باشد . آیت الله خمینی در حالیکه در تارنمای ولایت فقیه میگوید : فقه تئوری واقعی و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است . و در حالیکه نظرات ارتجاعی و قرون وسطائی اش در باب اداره جامعه ــ کشور داری ــ در کتابهای وی بنام » حکومت اسلامی » و » تحریر الوسیله » چاپ شده بود . به خاطر ارتجاعی و ضد دمکراتیک بودن این عقاید ؛ زمانی که در پاریس بود ؛ در جواب روزنامه نگار خارجی که در مورد آن کتابها از وی سئوال می کند ؛ ضمن انکار عقاید خودش ؛ مزورانه میگوید : آن دو کتاب » جعلی » و » ساخته و پرداخته ساواک شاه » می باشند

آیت الله سید محمد حسین بهشتی ( انتشاران روزنامه جمهوری اسلامی ) : اگر جامعه ما بخواهد اسلامی بماند و اسلام اصیل بر آن حکومت کند باید فقه در جامعه ؛ هم رهبری فقاهتی کند و هم رهبری ولایتی یعنی باید نبض حکومت در دست فقیه باشد .

در حالیکه نواقص و کمبودهای انکار ناپذیر احکام فقه و ناسازگاری این احکام با آزادیها و حقوق بشر؛ با زندگی مدرن و امروزی و عدم ظرفیت برای ارتقاء این احکام به سطح قوانین مدرن و دمکراتیک ؛ امروزه دیگر بعد از سی و چند سال حاکمیت فقیهان بر کشور ؛ بر همگان روشن و آشکار شده است . باز هم آنچه آخوندها ــ از هر نوعش ــ تحت نام اسلام برای اداره جامعه و کشور عرضه می کنند ؛ به اجرا در آوردن احکام و قوانینی است که تئوریسین های اسلام ( متخصصین فقه جعفری ؛ آیات عظام و مراجع ) صدها سال است که مستمرا» در احکام و فتاوی خود تکرار می کنند ؛احکامی مانند دست بریدن ؛ چشم از حدقه در آوردن ؛ تازیانه و سنگسار ؛ شکنجه تا حد مرگ ؛ کشتن و از بلندی انداختن ؛ حرام کردن زیبائیها و شادیها و …

شما اگر در رساله حتی مترقی ترین و به اصطلاح آگاه ترین این مراجع و آیت الله ها نگاه کنید ؛ حرفی و کلامی در باره » آزادی » بخصوص آزادی زنان » عدالت و رفاه اجتماعی » حقوق بشر » و ……. نمی بینید و هر چه هست ؛ خشونت و خونریزی می باشد . در واقع رساله هر یک از آنها یک » مانیفست » جدی خشونت و خباثت میباشد .

فقها و متولیان دین همواره در طول تاریخ و بخصوص در نظام جمهوری اسلامی از حربه های کافر ؛ منافق ؛ ملحد ؛ ملی و …. برای گسترش استبداد و خود کامگی دینی استفاده کرده اند و با حربه دین ؛ خون بیگناهان زیادی را بر زمین ریخته اند . بگواهی تاریخ و بیش از 30 سال حاکمیت فقیهان بر کشور ما ؛ هر زمانی که در جامعه حرکتی بسوی آزادی و تغییر بوقوع پیوسته است ؛ روحانیون با صدها مکر و حیله برای متوقف کردن و یا منحرف کردن آن بپا خاسته اند . چرا که استبداد ؛ تنها نظامی است که با مبانی فقهی و شریعت آخوندی سازگار است .

اسلام سیاسی مورد ادعای آخوندها در خصوص بسیاری از مسائل از جمله موقعیت اجتماعی زنان ؛ دیگاهی بغایت ارتجاعی و استثماری دارد ؛ مسئول ستم و فشار بر اقلیتهای دینی و شهروندان غیر مسلمان است و جامعه را به مسلمان ــ آنهم شیعه ــ و غیر مسلمان تقسیم می کند . به سرکوب روشنفکران و آزادیخواهان ــ که بذر تردید و تشکیک نسبت به باورهای خرافی رایج آخوندها می پراکنند ــ دستور میدهد . حتی به مخالفین شیعه هم رحم نمی کند ؛ نباید فراموش کرد که تعداد باورمندان شیعه ای که بفرمان آخوندهای شیعه شکنجه ؛ کشته ؛ قتل عام و یا سر به نیست شده اند به ده ها هزار تن می رسد . آیا هیچ جریان غیر شیعه ای جسارت قتل عام سال 67 و جسارت چنین نسل کشی را داشت ؟ در مورد دیدگاههای شریعت آخوندی در مورد تحقیر زنان ؛ سرکوب آزادیها ؛ فشار بر اقلیت های دینی و …… در بخش دیگر جداگانه خواهم نوشت .

از طرف دیگر با نگاهی به تاریخ می بینیم ؛ در مواردی هم که روحانیون مخالفت هائی با حکومت وقت داشته اند ؛ مواردی بوده که منافع نهاد روحانیت از طرف حکومت در معرض تهدید قرار گرفته است . در اینگونه موارد هم ؛ همواره روابط نهاد روحانیت با حکومت بر اساسی تنظیم شده که هویت این نهاد به خطر نیافتد . یعنی مرز اعتراض روحانیت به حکومت تهدید و به خطر افتادن منافع نهاد روحانیت و بعد حفظ امتیازهای ویژه فقیهان بوده است .

یعنی » نهاد روحانیت » در برخورد با حکومت ؛ پیش از هر چیز ــ حتی مقدم بر دل مشغولی اجرای شریعت ــ به حفظ و بقای خود می اندیشیده است . بارها از » عبدالکریم حائری » ــ بزرگترین مرجع شیعه در دوره پهلوی اول ــ پرسیدند چرا در برابر نقض حکم شریعت بدست دولت » رضا شاه » اعتراض نمی کند ؟ هر بار پاسخ او آن بود که وظیفه او در آن شرایط حفظ حوزه است .

فقه شیعه امتیازها و حقوق ویژه بی شماری برای فقیهان قائل میباشد. از نظر فقه شیعه ؛ فقیهان شهروندان عادی و معمولی نمی باشند . مثلا» آنان بر خلاف همه مردم که باید به دولت وقت مالیات پرداخت کنند ؛ از پرداخت مالیات معاف می باشند . تأمین این امتیازها و منافع باد آورده ــ که در واقع از جیب مردم و بیت المال عمومی تأمین میشود ــ همواره مرز سرخ آخوندها در رابطه با حکومت ها بوده است . این مرز سرخ ــ منافع نهاد روحانیت ــ همواره ثابت بوده و ربطی به نوع حکومت نداشته است ؛ مثلا» حتی اگر الان در نظام جمهوری اسلامی به جای ولی فقیه ؛ سلطانی هم در رأس امور باشد اولویت و مرز سرخ آنها تغییری نمی کند .

نهایت خواست روحانیون و مراجع از حکومتگران و دولت مردان این بوده که اقتدار معنوی و سنتی حوزه های دینی و مراجع را برسمیت بشناسند و در زمینه اجتماعی ؛ فقه و احکام شرعی را لحاظ کنند و نظرات مراجع دینی در این زمینه را مد نظر قرار دهند .

با پیروزی انقلاب در 22 بهمن 57 و با تأسیس نظام جمهوری اسلامی ؛ روحانیت که همواره در تاریخ نقش مشروعیت آفرینی و اعتبار بخشی برای دیکتاتوری های عرفی را بعهده داشته است ؛ این بار مشروعیت بخش استبداد دینی شد . …… ادامه دارد

محمود خادمی ــ 19.11.2012

arezo1953@yahoo.de

پاورقی :

1 ــ در فقه شیعه به مجتهد جامع الشرایطِ صاحبِ رساله ؛ بشرط آنکه پیروانی داشته باشد که در احکام فقهی از او پیروی کنند ؛ مرجع می گویند .

2ــ تقلید در لغت به معنای قلاده بر گردن انداختن است و در اصطلاح فقهی به عمل تبعیت مسلمانان عامی از مجتهد جامع الشرایط می گویند . یعنی مسلمانانی که سواد دینی ندارند ؛ باید قلاده یک مجتهد جامع الشرایط را بگردن انداخته و از وی تبعیت کنند .

3 ــ معروف است که حکومت قاجار ید طولانی در ساختن و اعطا القاب داشته اس

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 1:34 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پاسخ دندان شکن سیمین بهبهانی به احمدی نژاد

پاسخ دندان شکن سیمین بهبهانی به احمدی نژاد

نوامبر 18, 2012 by |

احمدی نژاد در بیرجند با انتقاد از روشنفکران ایرانی و منتقدان خود گفته بود “ اینها شیطان پرستان مدرن اند….برخی قیافه روشنفکری می گیرند، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”


شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی

که روشنـــفکر را بزغاله خواندیولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیـجا نشـاندی

سخن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتـــی تکانــدی

سخن هایت ز حکمت دفتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی

ولیـکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود
دریــغا حرفـی از جنــگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 1:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حکم تاریخی دادگاه لاهه و واکنش ناگزیر «هیأت اجرایی راه کارگر»

حکم تاریخی دادگاه لاهه و واکنش ناگزیر «هیأت اجرایی راه کارگر»

ایرج مصداقی

برای کسانی که کوچکترین شناختی از فعالیت جریان ضد «ایران تریبونال» و در راس آن «هیات اجرایی راه کارگر» داشتند روشن و آشکار بود که موفقیت چشمگیر این «کارزار مردمی» در لاهه و صدور حکم تاریخی دادگاه در محکومیت جمهوری اسلامی و به رسمیت شناختن آن چه در دهه‌ی ۶۰ در کشورمان گذشته به عنوان «جنایت علیه بشریت»، غیر قابل تحمل بوده و آنان را به واکنش‌های غیرمنطقی وادار خواهد ساخت. به ویژه که چند روز پیش از برگزاری مرحله‌ی دوم این دادگاه در لاهه، این محفل رو به انحطاط، ناامیدی و ناشکیبایی خود نسبت به موفقیت کارزار «ایران تریبونال» را به بارزترین شکل ممکن با انتشار مقاله‌ای تحت عنوان «پيروزی میان تهی (پيروزی شكست فرجام)» نشان داده بود.

http://www.rahekargar.net/browsf.php?cId=1070&Id=23&pgn=

در طول برگزاری دادگاه نیز این «هیأت» که انسان را به یاد «هیأت مؤتلفه» و «جریانات همسو» می‌اندازد به همراه «کارزار دستها از مردم ایران کوتاه» که متحد سیاسی‌شان »یاسمین میزر» در انگلستان آن را هدایت می‌کند تمام تلاش‌شان را برای تحت‌الشعاع قرار دادن این دادگاه مردمی به خرج دادند. جریان فوق تمامی هم و غم خود را به کار بردند تا بلکه «بی بی سی» را که «بوق امپریالیستی» اش می‌نامند وادار به توقف پوشش اخبار این دادگاه کنند و یا به مصاحبه با آن‌ها تن دهد و به این ترتیب در جریان کار دادگاه به لحاظ تبلیغی خللی وارد کنند که همگی با شکست مواجه شد. آن‌ها حتی «بی بی سی» را به شکایت در مراجع حقوقی انگلستان تهدید کردند! تا می‌توانستند تلاش کردند با توسل به شیوه‌های غیراخلاقی و… قضات را از شرکت در این دادگاه منصرف کنند! کوششی نبود که به خرج ندهند تا بلکه بتوانند یک شاهد و یا فعال را از «ایران‌ تریبونال» جدا کنند تا به میمنت فتح‌شان جشن شادی به پا کرده و اطلاعیه صادر کنند. ای کاش بخشی از این «همت» و «غیرت» را در مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی و «دادخواهی» خون قتل‌ عام شدگان نشان می‌دادند.

به دروغپردازی مستمرو اتهام زنی بی پروای آن ها در جریان برگزاری دومین مرحله‌ی «ایران تریبونال» در لاهه توجه کنید:

«کارزار «دست ها از مردم ایران کوتاه» می‌گوید شماری از مسئولان ایران تریبونال با نهادهایی که از دولت‌های غربی از جمله آمریکا کمک مالی می‌گیرند، همکاری می‌کنند و آنچه که این دادگاه انجام می‌دهد زمینه‌سازی برای تغییر نظام در ایران از طریق مداخله خارجی است.» (۱)

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/10/121025_l21_political_prisoner_execution.shtml

به تلاش رفقای همسو با کارزار «دست‌ها از مردم ایران کوتاه» در آمریکا که دم از «عشق و صلح» می‌زنند در آدرس زیر توجه کنید:

http://www.we99.ir/index.php?pid=27&newsid=38

بعد از مشاهده‌ی استقبال گسترده از «ایران تریبونال» طبیعی بود آنان که در چند ماه گذشته به جای جمهوری اسلامی دشمنی با این کارزار مردمی را تحت عناوین دهان پرکن «ضدامپریالیستی» و … وجه همت خود قرار داده بودند پیروزی این کارزار علیه آخوندهای حاکم بر میهنمان را برنتافته و به هر طریق ممکن بکوشند آن را خدشه‌دار کنند. با این حال اعتراف می‌کنم باور این واقعیت که پیروزی و درخشش «ایران تریبونال» عقل و هوش از سر این «جماعت» و «امام» و «پیشنماز»شان برباید که به صدور چنین اطلاعیه‌های سخیفی روی آورند لااقل برای من سخت بود.

صدور اطلاعیه‌ی مزبور از سوی«هیات اجرایی» علیه «ایرج مصداقی» تحت عنوان «ترور شخصیت، مقدمه‌ای برای تدارک حکومت پلیسی!» یک روز پس از پایان کار دادگاه لاهه و صدور حکم تاریخی آن، پیش از آن که اقدامی مأیوسانه و از سر استیصال علیه من باشد، افول یک محفل سیاسی در مقابل درخشش و تلالو «ایران تریبونال» و موفقیت سترگ آن است. موفقیتی که دل قربانیان نقض حقوق بشر، خانواده‌ی جانباختگان و اسیران را در سراسر ایران و جهان را شاد کرده است.

http://rahekargar.wordpress.com/2012/10/29/101534/

البته یک روز پیش از آغاز به کار «دادگاه مردمی لاهه»، همتا‌های آنان در «گفتگوهای زندان» با صدور اطلاعیه‌ای خطاب به «ایران تریبونال» و علیه ایرج مصداقی یکی از سخنگویان کارزار، به زعم خود تقسیم کار کرده بودند که در نوشته‌ی جداگانه‌ای به آن، که روی دیگر جریان منحرف ضد «ایران تریبونال» است، خواهم پرداخت.

صدور اطلاعیه‌ »هیأت اجرایی» که در تاریخ سیاسی ایران بی‌سابقه است البته در آینده به عنوان لکه‌ی سیاهی باقی خواهد ماند و درس عبرتی خواهد شد برای گروه‌های سیاسی تا بدانند دافعه‌ی مخالفت با یک جریان اصولی و ماندگار تا کجا می‌تواند آن‌ها را به سقوط و قهقرا بکشاند.

خشم و کین نهفته‌ در کلمات انتخاب شده از سوی کیفرخواست نویسان «هیأت اجرایی» برای منی که تجربه‌ی اوین و گوهردشت و قزلحصار و دادستانی انقلاب و لاجوردی و … را دارم قابل فهم و درک است و البته استعداد آن‌ها در دروغگویی و مهمل بافی حیرت زا و تأسف برانگیز.

آنها برای دشمنی با «ایران تریبونال» با همه‌ی نیرویشان وارد میدان شده و شکستی سخت را متحمل شدند. صدور اطلاعیه‌ی کینه توزانه این «جماعت» علیه ایرج مصداقی واکنش طبیعی این جریان نسبت به این شکست است. وگرنه چه دلیلی داشت آن‌ها که به قول خودشان چند ماه دندان سر جگر گذاشتند، این همه کینه و عداوت علیه من را بگذارند درست در فردای صدور حکم تاریخی دادگاه لاهه بیرون بریزند؟ آیا زمان دیگری را نمی‌توانستند انتخاب کنند؟ آیا فکر کرده بودند من از دست‌شان فرار می‌کنم؟ یا جامعه ایران در عطش روشنگری حضرات علیه من می‌سوخت؟

من در مقاله‌ی «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید؛ پرسش‌هایی از سوی مخالفین ایران تریبونال» سنگ‌هایم را با «هیأت اجرایی راه کارگر» و مخالفان ایران تریبونال باز کرده بودم. در آن‌جا پاهای زشت «طاووس علیین» را نمایش داده بودم. خشم این «جماعت» از آن‌جاست.

http://www.irantribunal.com/ASNAD/Iraj-Mesdagi-Tribunal.html

چه کسی باور می‌کرد یک جریان سیاسی مدعی مبارزه با رژیم و «امپریالیسم» هم و غم‌اش را بگذارد علیه «دادخواهی» قربانیان نقض حقوق بشر و یک زندانی سیاسی جان بدر برده از کشتارهای رژیم که در طول سال‌های گذشته از انجام هیچ اقدامی علیه رژیم فرو گذار نکرده و دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم و مزدورانش تا توانسته‌اند علیه او توطئه کرده‌ و به خونش تشنه‌اند.

هر کسی که کوچکترین شم سیاسی داشته باشد می‌داند که عاقبت صادر کنندگان چنین اطلاعیه هایی علیه یک زندانی سیاسی شناخته شده و طرح اتهامات واهی آن هم بدون ارائه یک سند یا مدرک و یا حتی بیان استدلال و برهان … چه خواهد بود.

وقتی در مقاله‌ی «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید» نوشتم این جریان در «زمین رژیم بازی می‌کند» و برای ضدیت با «ایران تریبونال» به «تبهکاری» روی آورده، و نمونه ی مشخص این «تبهکاری« را با ارائه سند آوردم شاید هنوز پذیرش آن برای خیلی‌ها سخت و دشوار بود؛ آیا پس از صدور این اطلاعیه، و اقدامات رسوایی که در چند ماه گذشته علیه ایران تریبونال انجام داده‌‌اند هنوز هم کسی در این که به «تبهکاری» روی آورده‌اند شکی دارد؟ متأسفانه بایستی قبول کرد در دنیای واقعیت‌ها نمی‌توان با ابزاری سالم و زیبا به مخالفت با یک جریان اصیل و ماندگار پرداخت و به مقابله با «دادخواهی» مظلومان و قربانیان نقض حقوق بشر دست زد.

http://www.irantribunal.com/ASNAD/Iraj-Mesdagi-Tribunal.html

بی‌‌دلیل نیست «ایران اینترلینک» یکی از سایت‌های وابسته به وزارت اطلاعات با شتاب به استقبال این اطلاعیه رفت و بر پیشانی سایت‌اش آن را انتشار داد.

http://www.iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=13716

اگر نبود مسئولیتم در «ایران تریبونال»، «هیات اجرایی» و مداحانش را در حدی نمی‌دیدم که به اعلامیه‌شان پاسخی دهم. حالا هم مخاطب من مردمی هستند که دانستن را حق‌شان می‌دانم و این توضیحات را نه در دفاع از خودم بلکه به منظور روشن کردن فضای سیاسی برای کسانی که واقعاً شناختی از مسائل حول و حوش خود ندارند و به عنوان ناظری بیطرف به دنبال حقیقت هستند می‌دهم.

تأسف من از این است که این افراد از نامی استفاده می‌کنند که عزیزانی چون علیرضا شکوهی، علیرضا تشید، مهدی برادران خسروشاهی، لهراسب صلواتی، نور‌الدین ریاحی و… برای استواری آن چه زجرها و چه شکنجه‌هایی که متحمل نشدند.

دلم برای همه‌ی آنهایی می‌سوزد که تحت این نام مبارزه کردند و جوخه‌ی اعدام از خونشان رنگین شد و امروز چنین بی‌پرنسیب‌هایی میراث آنان را که با خون آبیاری شد مورد سوء استفاده قرار می‌دهند.

از آن‌جایی که دلم نمی‌خواهد نام و یاد و خاطره‌ی شریف آن‌ها خدشه دار شود از آوردن نام «راه‌کارگر» بعد از عنوان «هیأت اجرایی» در سرتاسر مقاله خودداری می‌کنم.

***

۱

«هیأت اجرایی» و امام جماعت‌شان در اطلاعیه صادره، جامعه ایرانی را به اشتباه همچون «نماز جمعه‌‌‌« و «نمازگزاران» آن فرض کرده و در مقام احمد جنتی به دروغ‌پردازی و جفنگ گویی می‌پردازند. آنها در فراز اولیه اطلاعیه‌‌ی خود در یک فرار به جلو در ارتباط با من مدعی شده‌اند:

«در چند ماه و بویژه در چند هفته‌ی اخیر، ایرج مصداقی و تهیه کنندگان متن‌هایعریض و طویلش… فرهنگ همیشگی‌شان در ترور شخصیت فعالان سیاسی را به اوج تازه‌ای رسانده‌اند. بویژه آخرین نوشته‌ها نشانه‌ای از عمق سقوط اخلاقی او و جریان حامی‌اش دارد که به جای مقابله‌ی سیاسی، به ترور شخصیت روی آورده‌اند »

«جماعت» مزبور مدعی شده‌اند که نوشته‌های من را دیگران تهیه کرده و به نام من انتشار می‌دهند!

منظور آن‌ها از «تهیه‌کنندگان متن‌های عریض طویل» ظاهراً مجاهدین و «جریان حامی‌اش»، «ایران تریبونال» و بخش وسیعی از فعالان چپ و دلسوزان واقعی میهن‌مان هستند. وصل این جریان‌ها به هم تنها از عهده‌ی «عقل‌کل‌»های نشسته در «هیات اجرایی» امکانپذیر است وگرنه در سپهر سیاسی ایران در حال حاضر چنین چیزی امکان ناپذیر است.

از قرار معلوم یکی از نوشته‌های «عریض و طویلی» که در هفته‌های اخیر از سوی «تهیه‌کنندگان» مزبور که مجاهدین باشند به من ارائه شده و در سایت‌های اینترنتی به صورت گسترده انتشار یافته مقاله‌ی مربوط به محمدی گیلانی و فرزندانش است که در آن به صراحت ادعای مجاهدین مبنی بر صدور حکم اعدام فرزندان محمدی گیلانی توسط خودش را رد کرده‌ام.

http://www.irajmesdaghi.com/maghaleh-453.html

اگر ادعاهای عاری از منطق و استدلال «هیات اجرایی» را بپذیریم بایستی قبول کنیم که مجاهدین عقل‌شان را از دست داده‌اند که مطالبی را در رد ادعای خودشان تهیه کرده و به نام من انتشار می‌دهند!

حتماً تهیه کنندگان کذایی دچار مازوخیسم شده‌اند که در هفته‌های اخیر متنی «عریض و طویل» در «مشابهت فرهنگ مجاهدین و دشمنانشان» تهیه کرده و به نام ایرج مصداقی منتشر کرده‌اند:

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-46600.html

لابد ۱۳ جلد کتاب «عریض و طویل» من را هم برایم «دیگران» نوشته‌اند! یکی نیست به این «دیگران» بی عقل بگوید چرا این‌ها را به نام خودشان منتشر نمی‌کنند و در اختیار من می‌گذارند؟

در طول سال‌های گذشته ده‌ها جلسه در کشورهای مختلف دنیا داشته‌ام، هزاران نفر شاهد سخنانم بوده‌اند هرگز کسی مرا ندیده که از روی کاغذ و حتی یادداشت سخنرانی کنم. سخنرانی‌های زنده‌ی «عریض و طویلم» را چه کسی تهیه کرده است؟

صدها مصاحبه‌ی «عریض و طویل» زنده‌ی رادیو و تلویزیونی مرا چه کسی تهیه کرده است؟ پاسخ سؤالات فی‌ البداهه مجریان و مردمی که تماس می‌‌گیرند را چه کسی می‌دهد؟

ذهن منجمد شده‌ی «هیأت اجرایی» نمی‌تواند بپذیرد یک نفر می‌تواند به تنهایی آن‌چه را که من در چندماه گذشته آن‌هم در بستر بیماری و از بیمارستان انتشار داده‌ام تولید کند. (۲) در این مورد من حق را به آن‌ها می‌دهم چرا که وقتی یک جریان سیاسی منحط، سطح توانمندی من را با «امام جماعت» خود و اعضای درمانده‌اش مقایسه می‌کند بایستی که چنین نتیجه‌‌‌‌‌ای بگیرد.

آن‌ها درک و شناختی از «انگیزه‌»‌‌‌ای که انسان را به حرکت و جوش و خروش وا می‌دارد ندارند. آن‌ها نمی‌فهمند همنشینی و همراهی با نسلی که در سیاه‌ترین روزهای میهن‌مان مقاومت کرد و پرپر شد چه توانی به انسان می‌بخشد و تلاش برای پژواک دادن به صدایی که در راهروهای مرگ و بر چوبه‌‌های دار و میدان‌های تیر خاموش شد چه نیرویی تولید می‌کند و ترکیب آن‌ها با هم چه انرژی‌ای را آزاد می‌کند.

معلوم است که اعترافی چنین از سر استصیال آن‌هم از سوی رقیبی وامانده که دست‌هایش را در میدان رقابت بالا آورده، خستگی چندماهه را از تنم در می‌آورد و مرا با انرژی بیشتری روانه میدان مبارزه با رژیم می‌کند.

با این حال شرمنده‌ی نسلی هستم که ناتوانی‌هایم اجازه نمی‌دهد بزرگی‌شان را تصویر کنم. ضعف‌هایم موجب می‌شود که قادر نباشم رنجی را که متحمل شدند بیان کنم و سستی‌هایم باعث می‌شود که نتوانم درخشش و تلاءلو مقاومت‌شان را بازتاب دهم.

وقتی «نه زیستن نه مرگ» را انتشار دادم، بودند افرادی در سطح معلومات و دانش و سواد و البته «شرافت» و «وجدان» و «تعهد» «جماعت هیات اجرایی» که همین مضامین را کوک کردند.

در این رابطه آن‌ها لااقل هفت سال از «علیرضا نوری زاده» عقب هستند. او در «کیهان لندن» مدعی شده بود:‌

«در طول تعطیلات پایان سال میلادی یک کتاب سه جلدی را با عنوان «غروب سپیده» خواندم [کتاب من نامش «نه زیستن نه مرگ» و چهارجلدی است. نام جلد اول آن غروب سپیده است. نوری زاده حتی آن را ندیده بود].بحث در باره این کتاب را که به ظاهر خاطرات یک زندانی سابق وابسته به سازمان مجاهدین خلق به نام «ایرج مصداقی» است به وقت دیگری می‌گذارم. چون تردیدی نیست که این کتاب حاصل کار مجموعه‌ای است که حتی طول و عرض دقیق زیرزمین اوین و اتاق پشتی دفتر لاجوردی را می‌داند و خطابه سیاسی و مانیفست فرهنگی و اجتماعی و مبارزاتی صادر می‌کند و از همه آن‌ها که بدون داشتن دستیاران و محققان چپ و راست دردهای دلشان را در خاطرات زندان ریخته اند ایراد می‌گیرد. … باری پشت این کتاب خیلی حرف‌ها و سخن است. هیچ زندانی حتی اگر حافظه‌ای به وسعت تاریخ اوین داشته باشد نمی‌تواند این همه ارقام و اسامی را در سینه داشته باشد و آنطور که خود ایشان می‌گوید کامپیوتر و قلم و کاغذ در اختیارش نبوده که حتی اسامی مستعار زندانی‌ها و زندانبانان و شکنجه گران را آن گونه که در کتاب آورده در جایی نگهداری کند. «کیهان لندن شماره 1208 ژانویه ۲۰۰۵ در ستون یک هفته با خبر»

ادعای «هیأت اجرایی» در حالی صورت می‌گیرد که مجاهدین سعی کردند با انتشار کتاب «آفتابکاران» در یک کتاب‌سازی آشکار و کپی‌برداری ناشیانه به رقابت با «نه‌زیستن نه مرگ» بپردازند اما این پروژه در همان ابتدا با شکست روبرو شد. من هم به سهم خودم در نقد این کتاب و در نقد فرهنگی که پشت آن است نوشتم. از قضا «عریض و طویل‌ترین» نوشته‌ی من هم مربوط به همین کتاب هست. چنانچه حوصله کردید در آدرس‌های زیر می‌توانید آن را که در حدود صد صفحه‌ است بخوانید.

نقدی بر «آفتابکاران» نوشته‌ی محمود رویایی – بخش نخست

http://irajmesdaghi.com/page1.php?id=331

در قسمت دوم این نقد به تلاش بی حاصل مجاهدین برای حذف و سانسور من از خاطرات زندان اشاره کرده‌ام. اتفاقاً «جماعت هیأت اجرایی» در این رابطه نیز دچار عقب‌ماندگی تاریخی است.

نقد فرهنگ سیاسی – حذف و سانسور در خاطرات زندان!- بخش دوم

http://irajmesdaghi.com/page1.php?id=332

در قسمت سوم این نقد به گزارش نادرست و غیرمنطقی مجاهدین از مسائل مختلف در ارتباط با کشتار ۶۷ و زندان و … پرداخته‌ام.

گزارش‌های نادرست به ما خدمت نمی‌کنند- بخش سوم

http://irajmesdaghi.com/page1.php?id=333

یکی از متن‌های «عریض و طویل» من، نفی تیرخلاص زنی احمدی نژاد و بازجو بودن او در اوین و روایت‌های مجاهدین و شاهدانشان از زندان در این مورد است. چنانچه حوصله کردید متن مزبور به ویژه انتهای آن را بخوانید:‌

«غلامرضا جلال و روایت‌های غیرواقعی از زندان»

http://www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=195

۲

در ارتباط با جریان حامی من یعنی «ایران تریبونال» بایستی بگویم حضرات قیاس به نفس می‌کنند. اولا «ایران تریبونال» حزب یا جریان سیاسی نیست که از کسی حمایت به عمل بیاورد یا نیاورد. این تریبونال مسئولیتی در قبال من و دیدگاه‌هایم ندارد. چنانچه من هم مسئولیتی در قبال مواضع دیگر همکارانم در تریبونال ندارم.

«ایران تریبونال» چنانچه مسئولان و فعالان آن بارها توضیح داده‌اند یک تلاش جمعی برای پیگیری نقض حقوق بشر در ایران و محکومیت نظام جمهوری اسلامی در یک دادگاه مردمی است که با موفقیت کامل هم روبرو شد.

«هیات اجرایی» در یک فرار به جلوی دیگر مدعی شده است:

«بویژه آخرین نوشته‌ها نشانه‌ای از عمق سقوط اخلاقی او [ایرج مصداقی] و جریان حامی‌اش دارد که به جای مقابله‌ی سیاسی، به ترور شخصیت روی آورده‌اند »

این ادعای «جماعت» مزبور در حالی صورت می‌گیرد که در چندماه گذشته آن‌ها از انجام هیچ اقدامی علیه من از جمله «ترور شخصیت» کوتاهی نکرده‌اند. خنده دار است که دم از «سقوط اخلاقی» هم می‌زنند.

برای نمونه به نوشته‌ی فرد معلوم‌الحالی به نام «توفیق شالگونی» تحت عنوان «حاج آقا مصداقی بیا پائین با هم برویم»که توسط «هیأت اجرایی» انتشار یافته توجه کنید.

http://rahekargar.wordpress.com/2012/08/19/dena-4762/

باور می‌کنید این نوشته و یک نوشته‌ی دیگر علیه «ایران تریبونال» که تحت عنوان «اگر آنها زنده بودند! خطاب به گردانندگان و طرفداران «تریبونال لندن»انتشار یافت، تنها نوشته‌‌‌های شخصیت «مبارز» و «ضد امپریالیست» معرفی شده از سوی «هیأت اجرایی» است؟

http://www.rahekargar.net/printf.php?tb=articles_2012&fn=2012-07-18_203_tofgh.htm&d=2012-07-18

یک خط نوشته از «توفیق شالگونی» یکی از وابستگان «امام جماعت هیأت اجرایی» در مورد جنایات رژیم در هیچ کجا پیدا نمی‌کنید. «هنر» او تنها در دشمنی با «ایران تریبونال» و «ایرج مصداقی» خلاصه شده است. البته گفتنی در مورد وی و «هنرهایش» بسیار است که به زمانی دیگر وا می‌گذارم.

کوربینی «جماعت» مزبور تا به آن‌جا رسید که در راستای سیاست «اتهام زنی» و «سنگ مفت ، گنجشک مفت» با انتشار مقاله ی «جنبش انقلابی به بهانه ی مصاحبه ی آقای علیخانی در رابطه با قتل عام دهه ی شصت صداهایی که گویی از یک منشاء از یک حلقوم بیرون می‌آیند!!!!» من و رضا علیجانی و مجاهدین و پرویز ثابتی را آلترناتیو ساخته و پرداخته شده از سوی غرب و صدایی که از یک حلقوم و منشاء می‌آیند معرفی کردند.

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-46427.html

بعد از انتشار پاسخم به مقاله مزبور، نویسنده مقاله و سایت «هیأت اجرایی» و سردبیر آن به همراه سایت‌های تابعه … ضمن نامه‌نگاری و پاسکاری به یکدیگر به تشکر و قدردانی از هم پرداختند و از زیربار پذیرش مسئولیت نوشته فوق و چگونگی انتشار آن فرار کرده و طلبکار هم شدند! کافیست نگاهی به اطلاعیه‌ی «هیئت اجرایی» بیاندازید تا متوجه‌ی شباهت‌ مضمون آن با مقاله‌ی فوق شوید.

آن‌ها حتی از انتشار مطلب کسی که در فضای مجازی «تغییر جنسیت» داده و با حجاب «سیمین محمودی» علیه من و «ایران تریبونال» مطلب نوشته بود هم کوتاهی نکردند.

تا پیش از انتشار مطلب فوق، «جماعت» یاد شده «سیمین محمودی» را «مشکوک» هم ارزیابی می‌‌کردند. او فردی است که با «جنبش سبز» همکاری می‌کرد. به ایران سفر کرده و به خاطر آن از «کمیته ماینز» اخراج شده است. وی از مخالفان «ایران تریبونال» و همراهان سیاست «هیأت اجرایی» در دشمنی با کارزار «ایران تریبونال» بود.

۳

از دیگر اتهامات «جماعت هیأت اجرایی» علیه من، «تراشیدن وابستگی‌های ساختگی تشکیلاتی برای مخالفان» است. ظاهرا اشاره‌ی آن‌ها به روشنگری من در مورد «وزیر فتحی» است که حضرات تلاش می‌کنند او را «رفیق وزیر فتحی» به افراد بی خبر قالب کنند. من در مورد او نوشته‌ام که وی «مسلمان» و «هوادار شریعتی» بوده و هست و از آن‌جایی که «امام جماعت» هیأت اجرایی کفکیرش به ته دیگ خورده برای ازدیاد «جمعیت» وی را در زمره‌ی دشمنان «ایران تریبونال» دسته‌بندی‌ کرده‌ و به او لقب «رفیق» بخشیده‌ است. «هیأت اجرایی» به جای اتهام زنی کافیست «رفیق فتحی» را متقاعد کند همین ادعای من مبنی بر هواداری او از «دکتر علی شریعتی» را رسما تکذیب کند.

اتهام «تراشیدن وابستگی‌های ساختگی تشکیلاتی برای مخالفان» از سوی جماعت هیأت اجرایی در حالی به من زده می‌شود که این محفل مرا به دروغ به داشتن وابستگی تشکیلاتی به مجاهدین متهم می‌کند و به روضه خوانی در مورد آن می‌پردازد.

«ائتلاف با راست ترین جناح‌های سرمایه جهانی تنها خصلت نمای ایران تریبونال نیست. وجه دیگر این ائتلاف به ساختار رهبری داخلی ایران تریبونال، یا هیئت هماهنگی، مربوط می‌شود که شاخص اصلی آن، ائتلاف با کسانی است که نمایندگان سیاست‌های مجاهدین (نظیر ایرج مصداقی و لیلی قلعه بانی) می‌باشند.

http://www.rahekargar.net/browsf.php?cId=1070&Id=23&pgn

هرکس که کتاب «دوزخ روی زمین» من را خوانده باشد می‌داند که گرایش مذهبی ندارم. نه تنها به لحاظ ایدئولوژیک بلکه تشکیلاتی هم رابطه‌ای با مجاهدین ندارم. اما نه تنها برای آن‌ها بلکه برای هرکس که با رژیم مبارزه کند احترام قائلم؛ چرا که دشمن اصلی را رژیم جمهوری اسلامی و باندهای آن می‌دانم. اگر رابطه خود با مجاهدین را تکذیب می‌کنم از این موضع نیست که هواداری از مجاهدین را «ضد‌ارزش» می‌دانم، خیر. در نگاه من «محافلی» در حد «هیات اجرایی» اساساً‌ قابل قیاس با مجاهدین نیستند.

از من که بگذریم آن‌ها به دروغ حتی لیلا قلعه بانی یکی از فعالان کارزار را نیز نماینده مجاهدین معرفی می‌کنند که در عمرش یک روز هم با مجاهدین نبوده و انگیزه‌ی همکاری‌اش با «ایران تریبونال» اعدام دو برادرش در دهه‌ی ۶۰ است. این دو زمانی که لیلا کودکی بیش نبود در سنین نوجوانی و جوانی به خاطر هواداری از مجاهدین اعدام شدند.

برخلاف ارزیابی ساده‌انگارانه‌ی «جماعت هیأت اجرایی» که هیچ شناختی از مجاهدین و دیدگاه‌هایشان ندارند. سازمان مجاهدین موافق تشکیل «ایران تریبونال» و تلاش‌هایی از این دست نیست و برای آن دلایل ایدئولوژیک خاص خود را دارند که سعی می‌کنم به اختصار توضیح دهم.

از آن‌جایی که مجاهدین به لحاظ ایدئولوژیک «رهبر عقیدتی» خود را در ارتباط با مبارزه، مقاومت، خون،‌ شکنجه، اعدام و … صاحب «حق» می‌دانند هر نوع کوششی در این زمینه از سوی دیگران را دست درازی به «حقوق» رهبری و طبق تعریف ایدئولوژیک‌شان ارتزاق از «خون شهدا» معرفی می‌کنند. با همین نگاه است که «منیره رجوی»‌ را سمبل قتل‌عام شدگان ۶۷ معرفی می‌کنند و شعار «خون شهیدان ما، رنج اسیران ما در تو گره می‌خورد رجوی قهرمان» تولید می‌شود تا این تعریف از «حق رهبری» برجسته شود. به همین دلیل هیچ فردی که رابطه‌ی تشکیلاتی با مجاهدین یا شورای ملی مقاومت داشته باشد به همکاری با «ایران تریبونال» چه در مرحله‌ی تدارک و چه شهادت و چه حضور در دادگاه و … تن در نمی‌‌‌دهد و مجاهدین علیرغم داشتن ده‌‌ها سایت رسمی و غیررسمی و تلویزیون ۲۴ ساعته که نام «تلویزیون ملی ایران» را هم یدک می‌کشد اخبار این دادگاه را پوشش نمی‌دهند. «سیاست» مجاهدین جدا از «ایدئولوژی» شان نیست. چگونه ایرج مصداقی و لیلا قلعه بانی می‌‌توانند «نمایندگان سیاست مجاهدین» معرفی شوند؟

در حالی که «هیأت اجرایی» و «امام»‌شان همانند ساکنان «غار اصحاب کهف» از درک ساده‌ترین مسائل جنبش عاجز هستند چگونه می‌‌توان انتظار داشت که از مسائل غامض و پیچیده سیاسی سردر بیاورند. البته بودند و هستند «عقل‌کل‌»‌هایی که مرا جزیی از «اتاق فکر» مجاهدین معرفی می‌کنند و از رفقا و همفکران‌شان می‌خواهند که آن‌ها هم برای مقابله دست به کار شوند. با خواندن این گونه مطالب نمی‌دانم بخندم یا اظهار تأسف‌ کنم از این همه «بصیرت». لابد «اتاق فکر» احتمالی که حضرات تشکیل می‌دهند «فکر» هم تولید می‌کند. وای بر جنبشی که بر اساس چنین «افکاری» بخواهد پیش برود.

«هیأت اجرایی» درحالی مرا نماینده مجاهدین معرفی می‌کنند که بارها نظراتم را راجع به این گروه و سیاست‌هایش اعلام کرده‌ام. برای مثال در لینک‌های زیر می‌توانید بخشی از آن را ملاحظه کنید:‌

پرسش و پاسخ در مورد فعل‌انفعالات عراق و وضعیت مجاهدین و … (قسمت اول)

http://www.irajmesdaghi.com/maghaleh-338.html

پرسش و پاسخ در مورد فعل‌انفعالات عراق و وضعیت مجاهدین و … (بخش دوم)

http://www.irajmesdaghi.com/maghaleh-339.html

لازم به تذکر است نقدی که من به مجاهدین به لحاظ ایدئولوژیک، تشکیلاتی، سیاسی و یا روایت‌شان از زندان و تاریخ مبارزات مردم ایران دارم، نقدی است که به کل جنبش و اپوزیسیون ایران دارم وگرنه مجاهدین دارای ویژگی‌های مثبتی هم هستند که چه بسا «محفل‌هایی» همچون هیأت اجرایی از آن بی‌بهره‌ اند.

۴

در ادامه «جماعت هیأت اجرایی» به شیوه‌‌ی «آخوندهای‌» سر منبر برای فریب و سو‌ء‌استفاده از احساسات شنوندگان کم‌سواد و بی‌اطلاع می‌‌نویسند:

«اطلاعات جمع آوری شده تیم‌های پشتیبان، که اینک به قلم ایرج مصداقی علنی می‌شوند، تدارک برای کارهای ناتمامی است که جلادان ستم شاهی در تپه‌های اوین آغاز کردند؛ جنایتکاران جمهوری اسلامی در اوین و گوهردشت و ده‌ها زندان دیگر ادامه دادند و اینک برای نابودی ادامه دهندگان آرمان آن‌ها، با هسیتری [هیستری] کمونیست ستیزی شگفت‌انگیزی پی گرفته می‌شود.»

«جماعت» مزبور «تبهکاری» را به آن‌جا می‌رسانند که بدون ارائه یک نمونه مرا متهم می‌کنند به «داستان پردازی در باره افراد غیرمطلوب با اتکا به پرونده‌سازی‌های اطلاعاتی هدفمند» و به شکل شریرانه‌ای اضافه می‌‌کنند: «حتی استفاده از اعترافات زندانیان سیاسی تحت شکنجه بازجویان جنایتکار جمهوری اسلامی».

حضرات به صلاح خود و جماعت شان نمی بینند یک نمونه از افراد «غیرمطلوب» را که من در موردشان «با اتکا به پرونده‌سازی‌های اطلاعاتی هدفمند»، «داستان‌پردازی» کرده‌ام معرفی کنند. همچنین یک مورد استفاده‌ی من از «اعترافات زندانیان سیاسی تحت شکنجه‌ بازجویان جنایتکار جمهوری اسلامی» را مشخص نمی‌کنند. از خوانندگان عزیز می‌خواهم با مراجعه به سایت شخصی من افراد «غیرمطلوب» مورد نظر این «جماعت» را مشاهده کنند.

http://www.irajmesdaghi.com

به اتهاماتی که به من نسبت داده‌اند توجه کنید. این جماعت کسانی هستند که در همین اطلاعیه مدعی‌ شده‌اند: «کشور ما برای عبور از این دایره‌ی شوم جنایت، به فرهنگ نوین انسانی نیاز دارد. حرمت و شرف انسانی هر فرد، حریم مقدسی است که باید با تمام قوا پاسداری شود.»

این گوشه‌ای از «فرهنگ نوین انسانی»است که حضرات «نیاز»ش را تجویز کرده‌‌اند! خوب است نمردیم و «حریم مقدسی» را که این افراد قرار است «پاسداری» کنند به چشم دیدیم. لازم به تذکر نیست که تجربه‌ی «پاسدار» و «پاسداری» زیاد دارم.

با خواندن این سطور به یاد دوست و رفیق شفیقم «فیروز الوندی» افتادم. مدت‌ها «سنگ صبور»ش بودم. یادش به خیر «ساقی مسکین نواز من»، در سال ۵۹ در ارتباط با «راه‌کارگر» دستگیر شده بود و پس از پایان دوران محکومیت‌اش «ملی‌کشی» می‌کرد. از سیفون یک متری توالت نشسته خودش را دار زد. باور می‌کنید؟ یک بخش از کتاب «نه زیستن نه مرگ» را به او اختصاص دادم. خودش می‌گفت «لاله‌‌ی سرنگون» است و آخر فروردین و اول اردیبهشت «گل» می‌دهد، به عهدش وفا کرد و همان موقع هم «گل» داد. «فرهنگ نوین انسانی» و «حرمت و شرف» و «حریم مقدس» را که خواندم دوباره به یاد شعری افتادم که پس از دیدن جنازه‌ی «فیروز»
مدت‌ها ورد زبانم بود. «احمدرضا محمدی مطهری» در توالت دوم بند را باز کرد تا جنازه‌اش را که دردمندانه جان داده بود و گردنش چند سانتی‌متری کشیده شده بود ببینم و چاره‌ای بیاندیشیم.

«بدرود دوست من

بی آنکه دست‌ها را بفشاریم و حرفی بزنیم

غمگین مباش. خم به ابرو نیاور

در این زندگی مردن چندان تازگی ندارد

و زیستن نیز دیگر چیز تازه ای نیست»

سرگی آلکس ساندرو ویچ یه سه نین

«جماعت» مزبور بنا به دلایل کاملاً روشن ترجیح می‌دهند در مورد معرفی «تیم‌های پشتیبانی» که برای من اطلاعات جمع‌آوری می‌کنند سکوت کنند. هفت سال پیش علیرضا نوری‌زاده در مورد کتاب من مدعی شده بود: «تردیدی نیست که این کتاب حاصل کار مجموعه‌ای است که حتی طول و عرض دقیق زیرزمین اوین و اتاق پشتی دفتر لاجوردی را می‌داند» و حالا «جماعت هیأت اجرایی» مدعی تیم‌های پشتیبانی می‌شوند که قرار است کار ناتمام جلادان ستم‌شاهی و جنایتکاران اوین و گوهردشت را تمام کنند. آیا تولید این دروغ‌ها نشانه ی «تبهکاری»‌ و نبوغ سرشار در پرونده سازی نیست؟

یادم هست چند سال پیش یک اکثریتی و عضو اتحاد جمهوری‌خواهان به نام جهانگیر علیزاده که دو سالی هم زندان بوده و سابقه‌ی «درخشانی» هم دارد و بین برلین و تهران ییلاق و قشلاق می‌کند پس از آن که در مورد سوابق دو «عنصر نامطلوب» یعنی محسن درزی عضو «اکثریت» و «اتحاد جمهوری‌خواهان» و تیرخلاص زن و تواب دو آتشه زندان اوین و قزلحصار و هوشنگ اسدی عضو حزب توده و ساواکی و توابی که در توطئه علیه روشنفکران ایرانی و تئوری‌پردازی راجع به «تهاجم فرهنگی» دست داشت مطلب نوشتم با اسم مستعار «ج- بابک»در سایت «ایران گلوبال» راجع به من و کتابم نوشت:‌

«و برخی از افراد اطلاعاتی رژیم در خارج از کشور چندین جلد کتاب می‌نویسند و خودشان را در محافل مربوط به این‌ها افشاگر جمهوری اسلامی جا زده ومدعی می‌شوند که سابقا مجاهد بوده ولی حالا مستقل می‌باشند!! در مجاهد بودنشان شکی نیست ولی در مستقل بودنشان؟؟ گزینشی و حساب شده در کتابشان به انبوه اطلاعات ومطالبی اشاره می‌کنند که همه برگرفته از آرشیوهای قطور وزارت اطلاعات می‌باشد بر گرفته شده از همان میلیون‌ها صفحات سیاه شده بازجوئی‌ها از زندانیان سیاسی سه دهه و از سربرگ‌های معروف النجاة فی الصدق وزارت اطلاعات، برگرفته از همان اوراق تک نویسی‌های میلیونی وزارت اطلاعاتی، و دست مریزاد به نویسندگان ظاهری چنین کتبی که از آنچنان حافظه‌ای هم در یادآوری آن سال‌های دور از همه جزئیات رویدادهای انبوه آن روزگاران درد و رنج و عذاب برخوردارند که جز در توانائی حافظه‌های الکترونیکی نمی‌تواند بگنجد و علم نوین پزشکی باید بر روی حافظه این نویسنده به کشفیات و اختراعات جدید برسد. جل الخالق از این همه معجزه و عجایب!!! »

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=47159&nid=haupt

البته تعجب نکنید جهانگیر علیزاده در «اتحاد جمهوری‌خواهان» با نام خودش حضور دارد و در پاپوش دوزی علیه من با اسم مستعار!

وی که سوابق «مشعشعی» داشت همان موقع هم بند را آب داده و نوشته بود:‌

«آنچه امروز بهانه‌ام برای نگارش این مقال کوتاه از تجربه شخصی‌ام در حبس و بند شده است نه تلاش گسترده و وسیع تیم‌های سازمان یافته فرهنگی کار وابسته به سازمان‌های متعدد اطلاعاتی و امنیتی بل تلاش برخی از چهره های مشخص اپوزیسیون در افشای عناصر به اصطلاح آنها تواب و خائن!! در زندان‌های جمهوری اسلامی با استفاده از همان منابع معلوم‌الحال وزارت اطلاعات در برخی نشریات اینترنتی و نشریات حتی معتبر و وزینی چون آرش و غیره می‌باشد. در واقع انگیزه‌ام در تحریر این سطور تلاش این دسته از مجریان و مغرضان آن سناریوی اطلاعاتی و امنیتی سازمان‌های متعدد اطلاعاتی می‌باشد.

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=47159&nid=haupt

«جماعت هیأت اجرایی» با توسل به شیوه‌‌ی «آخوندی» به منظور تهییج و تشجیع مستمعان اندک‌ ولی «متعصب» و «عقب‌مانده»‌شان که این روزها تصاویر همتایان‌ آن‌ها را در رسانه‌ها هنگام حمله به مظاهر و مراکز «فساد» و «دشمنان» خدا و پیامبر و اسلام می‌بینیم، مرا به «کمونیست ستیزی شگفت‌انگیز» هم متهم می‌کنند. گویا امام جماعت فلان مسجد در اسلام آباد و کراچی و پیشاور و کابل و قندهار و هرات و جاکارتا و قاهره و بصره و نجف و کربلا و تهران و قم و مشهد و … نمازگزاران را متوجه‌ی «اسلام‌ستیزان» می‌کند.

البته بایستی صادقانه بگویم اگر نمایندگان «کمونیسم» اعضای «هیأت اجرایی» از جمله کسانی هستند که من می‌شناسم به این «کمونیست ستیزی» افتخار می‌کنم. اما اگر کمونیست «علیرضا تشید» یا «لهراسب صلواتی»‌اند که من از همه‌ی توش و توانم استفاده می‌‌کنم تا یادشان را گرامی بدارم.

اگر منظور از «کمونیست»، خوش‌نشینان عضو «هیأت اجرایی»‌‌اند که من به این «کمونیست ستیزی شگفت‌انگیز» اعتراف می‌کنم اما اگر منظور از کمونیست پویان و احمد‌زاده و جزنی و ضیا ظریفی و حمید اشرف و شکرالله پاک‌نژاد و مصطفی شعاعیان و سپاسی آشتیانی و مرضیه احمدی اسکویی و مهرنوش ابراهیمی و … هستند که «فدایی» مردم ایران بودند من بارها سر تعظیم در مقابل‌شان فرود می‌آورم و ارادت قلبی‌‌ام را نثار آرمانشان می‌‌کنم.

نیاز به یادآوری نیست آنچه که امرز «جماعت هیات اجرایی» می‌کوشد در زورق «چپ و مارکسیسم» به نسل جوان عرضه کند در دهه ی خونین 60 به شکل تراژیکی تجربه شد و ننگی تاریخی برای چپ ایران به ارمغان آورد و چپی که مدعی و مبتکر آن بود با اتکا به دیدگاه‌های مشابه در کنار سیاه ترین نیروی تاریخ ایران به توجیه بزرگترین جنایات معاصر پرداخت.

افسوس و هزار دریغ! کجا هستند عزیزانی چون علیرضا شکوهی و علیرضا تشید و مهدی برادران خسروشاهی و لهراسب صلواتی و نور‌‌الدین ریاحی و … تا ببینند چه کسانی برجای آن‌ها تکیه زده‌اند. چه خوب که این غم و رنج بزرگ را افزون بر ‌آن‌چه در شکنجه‌گاه‌ها و میدان‌های تیر و چوبه‌های دار متحمل شدند تجربه نمی‌کنند. چه خوب که «فیروز» دوباره از غم و اندوه جان نمی‌دهد و رنج نمی‌کشد.

آیا «تبهکاری» بیش از این را می‌توان انتظار داشت؟ چه کسی بیش از من در افشای جنایات اوین و گوهردشت مطلب نوشته است؟ چه کسی با تلاش فردی‌اش عکس‌های اعضای هیأت مرگ را که گروه‌های سیاسی مدعی پس از گذشت بیش از دو دهه از تهیه‌ی آن عاجز بودند انتشار داد؟ چه کسی کشتار ۶۷ را با روزشمار آن ایام مستند کرد؟

چه کسی دغدغه‌اش جنایت صورت‌گرفته در تپه‌های اوین بوده است؟ آیا «هیأت اجرایی» و «امام»‌شان مقاله‌ی من در نشریه آرش و سایت‌های اینترنتی تحت عنوان «من و «حق» بیژن جزنی و کشتار ۳۰ فروردین ۱۳۵۴» را ندیده‌اند؟

http://news.gooya.com/politics/archives/2012/10/148533.php

آیا هیچ کسی که کمترین فراست و هوشی داشته باشد باور می‌کند که اعضای «هیأت اجرایی» ادامه دهندگان آرمان کسانی هستند که در تپه‌های اوین توسط «جلادان ستم‌شاهی» و «جنایتکاران جمهوری اسلامی در اوین و گوهردشت» به خاک افتادند؟

مگر کسی مغز علیلی در حد اعضای «هیأت اجرایی» داشته باشد که ادعا کند من در صدد «تدارک کارهای ناتمامی هستم که جلادان ستم شاهی در تپه های اوین آغاز کردند؛ جنایتکاران جمهوری اسلامی در اوین و گوهردشت و ده ها زندان دیگر ادامه دادند.»

آیا هیچ انسان منصف و شریفی پیدا می‌شود که ادعاهایی از این دست را بپذیرد؟

آیا شرم و حیای قاضی مرتضوی بیش از کیفرخواست نویسان «هیأت اجرایی» و «امام»‌شان نبود و نیست؟

۵

«جماعت هیأت اجرایی» در ادامه‌ی پرونده‌‌سازی‌شان علیه من هراس خود را هم نشان داده‌اند:

«سازمان ما اقدامات ایرج مصداقی و جریان پشتیبانش در ایجاد فضای رعب و وحشت در میان نیروهای اپوزیسیون را به شدت محکوم کرده و تلاش برای ترور شخصیت افراد را اقدامی بی شرمانه می‌داند که باید با قاطعیت با آن مقابله کرد. ما هم چنین به تمامی افراد و جریاناتی که با این فرد و جریان حامی اش همکاری می‌کنند، هشدار می‌دهیم که مواظب باشند در خدمت جریانی قرار نگیرند که از همین امروز برای از میان برداشتن مخالفان به سازمان‌های اطلاعاتی امپریالیستی گِرا می‌دهند!

http://rahekargar.wordpress.com/2012/10/29/101534/

چند روز پیش از صدور این اطلاعیه محفل «گفتگوهای زندان» که در دشمنی با «ایران تریبونال» با جماعت هیأت اجرایی همسو است تهدیدات مشابهی کرده بود. به مضمون مشترک آن با اطلاعیه جماعت هیات اجرایی توجه کنید:‌

«ما ضمن محکوم کردن شیوه پلیسی این سخنگوی ایران تریبونال هشدار می‌دهیم که مسئولیت پیامدهای ناشی از این عمل نه تنها بر عهده این فرد، بلکه بر عهده تمام کسانی است که به هر شکل با او همکاری، همراهی و همیاری می‌کنند. ما زندانیان سیاسی سابق بر این اعتقادیم که حرمت انسانی، هویت حقوقی و آزادی عقیده و بیان جزء لاینفک جامعه ایست که ما بر آن باور داریم. »

http://www.dialogt.net/index.php?id=48&tx_ttnews%5Btt_news%5D=173&cHash=9e6aa26e32ee6f43b7e40e647c7a2ba7

توجه کنید علاوه بر تهدید و هشدار مشابه به «حرمت انسانی، هویت حقوقی و آزادی عقیده و بیان» «جامعه» مورد نظرشان هم اشاره کرده ‌اند.

به خاطرتان می‌آورم که جماعت هیأت اجرایی هم روی «فرهنگ نوین انسانی» و «حرمت و شرف انسانی هر فرد» تأکید کرده و آن را «نیاز» جامعه بر شمرده‌اند.

تا پیش از این دستگاه اطلاعاتی رژیم و مزدورانش در داخل و خارج از کشور از من و روشنگری‌هایم «وحشت» داشتند و آن را بر نمی‌تافتند و امروز «جماعت» مزبور و «امام‌شان» نیز به آن اضافه شده‌اند. در ماهیت چه کسانی بایستی شک کرد؟

من از چه قدرتی برخوردارم که می‌توانم «فضای رعب و وحشت» ایجاد کنم!؟ مگر «جماعت هیأت اجرایی» مشغول چه کاری هستند که این چنین از افشای آن به وحشت افتاده‌اند؟ هراس آن‌ها از چیست؟ بیچاره کسانی که از چند جمله روشنگری من به «رعب و وحشت» می‌افتند. چه دل و جرأتی، چه دلاوری و شجاعتی؟ این مدعیان چگونه می‌خواهند با رژیم مبارزه کنند؟ این «پهلوان‌ پنبه‌ها» چگونه ادعای مبارزه با «امپریالیسم» را دارند؟

جمعی که با انتشار یک مقاله دچار «رعب و وحشت» می‌شوند خنده دار است که دم از «قاطعیت» و «هشدار» هم می‌زنند.

این بیانیه‌ی استیصال و درماندگی از کجا ناشی می‌شود؟ مگر حامیان من چه کسانی هستند؟ الا این که شریف‌ترین فعالان عرصه‌ی اپوزیسیون؟

برخورد من با «جماعت هیأت اجرایی» نه برخورد با یک «محفل» بلکه برخورد با فرهنگ دورویی و ریاکاری در عرصه‌ی سیاسی و عمومی است؛ فرهنگ مبتذلی که محفل ورشکسته‌ی «هيأت اجرایی» نمونه‌‌ی بارز آن است؛ فرهنگی که متأسفانه همیشه پل‌های اعتماد میان مردم و فعالان سیاسی را خراب کرده است.

جماعت هیأت اجرایی همچنین در مورد «باندهای پلیسی و دسته‌های مافیایی و تشنگان قدرت» و «زندگی خصوصی» افراد هم افاضه‌ی فضل کرده‌‌اند:

«اختلافات سیاسی نمی تواند توجیهی برای سرک کشیدن در زندگی خصوصی افراد باشد. چنین اقدامی را تنها در باندهای پلیسی، دسته‌های مافیائی و تشنگان قدرت می‌توان سراغ گرفت. برای مبارزه با حاکمیت جهل و جنایت و برای ایجاد جامعه‌ای که در آن « شکوفائی هرفرد، شرط شکوفاهی همگان باشد»، باید به تشکل‌های توده‌ای میدان داد تا دیکتاتوری و سلطه‌ی زورگویانه‌ی احزاب، دسته جات و فرقه‌ها جای حاکمیت مردم را نگیرد.»

توجه کنید اینان که سی سال است در جوامع دموکراتیک اروپایی زندگی می‌کنند و فعالیت علنی دارند، همچنان واهمه دارند از این که مردم بدانند این «پیشتازان اخلاق و آزاد‌گی» و «رهبران طبقه کارگر» که ادعای تغییر جهان را داشته و از همه درخواست شفافیت دارند، چگونه زندگی می‌کنند و چه فاصله‌ی عمیقی بین ادعاها و عملکردشان است.

چنان‌که می‌بینید حضرات به «انشا‌ء نویسی در مورد «علم خوب است یا ثروت» روی آورده‌اند. تنها در یک جامعه بسته و عقب‌مانده استدلال‌های «جماعت هیأت اجرایی» خریدار دارد و گرنه در یک جامعه‌ی باز، دموکراتیک و پیشرفته تمام کسانی که در عرصه‌ی عمومی و سیاسی فعالیت می‌کنند و به ویژه برای کسب قدرت سیاسی به مبارزه می‌پردازند باید دارای پیشینه‌ای روشن و شفاف باشند و نمی‌توانند و نباید چیزی را از چشم مردم مخفی و پنهان نگاه دارند. در این‌گونه جوامع، رسانه‌های گروهی و خبری وظیفه‌ی روشنگری و شفاف‌سازی را بعهده دارند و برای دریافت خبر و انتشار عمومی آن در هر سوراخ سنبه‌ای سر فرو می‌برند. شخص مورد اشاره‌ی رسانه‌ها هم اعتراض نمی‌کند که چرا شما مسائل مربوط به من را آشکار ساخته‌اید و زندگی خصوصی مرا برملا کرده‌اید، بلکه بجای آن، تلاش می‌کند تا آن‌ها را بگونه‌ای مستند رد کرده و ثابت کند که این‌ها همه تهمت است و حقیقت ندارد و یا اگر آن‌ کارها را انجام داده‌ است از مردم به‌خاطر خطایش پوزش می‌خواهد نه آن که طلبکار شود و موضع عافیت‌طلبانه اتخاذ کند.

ادعاهای حضرات را مقایسه کنید با آن‌چه رسانه‌های جمعی و مطبوعات یک جامعه‌ی مدرن بر سر بیل‌ کلینتون و سپس الیوت اسپیتزر فرماندار نیویورک و
امروز ژنرال پترائوس رئیس سازمان «سیا» آورده‌اند و آن را مقایسه کنید با جامعه‌ی بسته‌ی اتحاد شوروی سابق و «سوسیالیسم واقعا موجود» و یا کره‌ شمالی امروز و لیبی دیروز و … تا متوجه‌ی «شکوفایی» هر فرد و «شکوفایی همگان» بشوید. همه‌ی ما شاهد بودیم که بر سر «شکوفا» شدگان چه آمد؟

اما بشنوید از بقیه داستان و رذالتی که در آن به خرج داده‌ و مرا متهم به «گرا» دادن به «امپریالیسم» کرده‌‌اند.

در مصاحبه با «بی بی سی» برای آن که نشان دهم آمریکایی‌ها به دنبال مطامع سیاسی خود از طرح موضوع ترور مستشاران آمریکایی در ایران هستند به نقش بخش منشعب مجاهدین در این ترورها و فرار حسین سیاه کلاه و محسن طریقت منفرد به خارج از کشور اشاره کردم. با توجه به این که این موضوع بارها از سوی سازمان «پیکار» و اسناد آن انتشار یافته؛ در کتاب‌های منتشر شده از سوی رژیم و سایت‌های اینترنتی روی آن با ذکر جزئیات تأکید شده؛ در اسناد انتشار یافته ساواک راجع به ترور مستشاران آمریکایی و افراد درگیر در آن مو به مو توضیح داده شده و مأموران «سیا» و «اف بی آی» در جریان بازجویی‌های افراد دستگیر شده در ارتباط با قتل‌ مستشاران آمریکایی در ایران بودند؛ به طرح موضوع پرداختم و در واقع من رازی را فاش نکردم که به «امپریالیسم گرا» داده باشم. (۳)

تازه یکی از مخالفان اصلی حضور من در «بی بی سی» مجاهدین هستند. به مقاله‌ی من در این رابطه که پاسخی است به واکنش مجاهدین توجه کنید:‌

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-46600.html

اما «جماعت هیأت اجرایی» به زعم خود از ناآگاهی افراد سوءاستفاده کرده و مدعی شده‌اند که من «گرا»ی اعضای بخش منشعب یا مارکسیست لنیست سازمان مجاهدین را به «امپریالیسم» داده‌‌ام! گویا تیمسار نصیری و مقدم و فردوست لال بودند تا اطلاعات ساواک در مورد این ترورها را به سیا دهند و مأموران امنیتی امپریالیسم منتظر نشسته بودند تا پس از گذشت ۳۷ سال فردی در مقام و موقعیت پژوهشگر و محقق با استناد به کتاب‌ها و اطلاعات منتشر شده آن‌ها را مطلع کند!

ده‌ها تن از بازجویان و اعضای تیم‌های گشت و مراقبت و صاحب‌منصبان ساواک در آمریکا به سر می‌برند، آیا «سیا» و «اف بی آی» و «امپریالیست‌« ها در طول این سالیان نمی‌توانسند از آن‌ها که عهده‌دار بازجویی از افراد درگیر در این ترورها بودند خبر بگیرند؟‌

آیا پس از گذشت ۴ دهه نیاز به «گرا» دادن من بود؟ با توجه به توضیحاتی که دادم بایستی در عقل و شعور کسانی که چنین مطالبی را طرح می‌کنند شک کرد یا در صداقت‌شان یا هردو؟

وقتی در جامعه «اخلاق»‌ کالایی است کمیاب و «نادانی» می‌شود «فضیلت» و «تعصب و جهالت» رنگ «ارزش» به خود می‌گیرد بایستی هم «جماعت» مزبور همچون روضه‌خوان‌های منبری و امامان جمعه و جماعت برای مستمعان بی‌خبر از همه جایشان چنین ادعاهایی کنند. مگر ندیده‌اید در کشورهای اسلامی چگونه افراد نادان و عقب‌مانده را در خیابان‌ها تحت عنوان به خطر افتادن «دین» و «مذهب» و توهین به «پیامبر» و «نبی» بسیج می‌کنند؟

مگر نخوانده‌اید در همین کشور خودمان روضه‌خوان‌های بیسواد و مکار چگونه عده‌ای نادان و تحریک شده را در طول تاریخ تحت عنوان مبارزه با «بابی» و «ملحد» و «کافر» و … به جان مردم می‌انداختند و خون‌ها می‌ریختند؟

افرادی که مدعی هستند من «گرای» این دو نفر را که نه جایشان مشخص است و نه اسمی که با آن زندگی می‌کنند، به امپریالیسم داده‌ام، کسانی هستند که از صبح تا شام می‌کوشند آمریکایی‌ها و امپریالیست‌ها را متقاعد کنند مجاهدین که هم جایشان و هم اسم و رسم‌شان مشخص است مسئول ترور مستشاران آمریکایی هستند. این را چه می‌نامند خدا می‌داند؟ صدها بار اسناد و مدارک و کلیشه‌های نشریات مجاهدین را که در آن به ترور هاوکینز و پرایس اعتراف کرده‌اند انتشار داده‌اند. بارها تصویر مواضع مجاهدین در تأیید اشغال سفارت آمریکا و نگاه ضد‌امپریالیستی مجاهدین در سال‌های ۵۸ و ۵۹ را پخش کرده‌اند اما هیچ‌یک از این اقدامات در منطق حضرات «گرا» دادن به «امپریالیسم» محسوب نمی‌شود. یک بام و دو هوا را ملاحظه می‌کنید؟

سال‌‌هاست با خودم می‌‌اندیشم چرا به جای این همه نیروی «ضد‌ امپریالیست»، جنگنده‌های آمریکایی مجاهدین را بمباران کردند؟ و چرا دولت «امپریالیست» فرانسه به جای حمله به مأمن گرم و نرم «ضد‌امپریالیست‌» های دو آتشه به محل زندگی مریم رجوی و … حمله کرد و آن‌ها را دستگیر کرد؟

یک بار دیگر به ادعا‌های «جماعت هیات اجرایی» که صحنه‌ی سیاسی ایران را با «منبر» اشتباه گرفته‌اند توجه کنید.به آن‌ها باید گفتبجای درس «اخلاق» و «شرافتمندی» و «آزادگی» و «بزرگ منشی» دادن به دیگران، بهتر است کمی در خود تأمل کنید و صادقانه به خود، و تنها به خود، پاسخ گویید آیا آن‌چه که می‌نمایید، هستید؟!

باز هم تأکید می‌کنم برای پذیرش هر اتهامی آماده‌ام اما به سهم خودم اجازه نخواهم داد امثال «امام‌« و «امام‌زادگان» هیأت اجرایی و پامنبری‌هایشان که از نظر من نمونه‌‌ی آشکار ریاکاری و دورویی و تزویر و فرهنگ آخوندی هستند فضای سیاسی جامعه ایران را بیش از این آلوده کنند.

ایرج مصداقی نوامبر ۲۰۰۱۲

http://www.Irajmesdaghi.com

irajmesdaghi@gmail.com

۱- دروغگویی یکی از ویژگی‌های جماعت هیأت اجرایی و همراهانشان است. برای نمونه احمد نوین یکی از اعضای «جماعت هیأت اجرایی» بدون آن که پروایی کند به دروغ مدعی شد:

«بنابر اطلاعات منتشر شده، دادگاه ایران تریبونال مورد بحث که اخیراً در لندن آغاز به کار نموده است و با حمایت بیدریغ مرکز اسناد حقوق بشر ایران پاگرفته است. مرکزی که در زمان دولت جورج دبلیو بوش با هزینه چند میلیون دلاری و به اسم دفاع از حقوق بشر ایران تاسیس شده است .عمده مخارج این تریبونال بین‌المللی لندن را این مؤسسه پرداخت می‌کند. مؤسسه‌ای که در زمان دولت اوباما بنا بر سیاست‌های روزِ دولت امریکا و بنابر تعریف دولت امریکا از حقوق بشر و مطابق سیاست‌های خود دولت اوباما، متناسب با شرایط طرح و برنامه‌ریزی می‌نماید .»

به گفتگوی (از دقیقه بیست به بعد) وحید صمدی یکی از دشمنان «ایران تریبونال» و گردانندگان سایت «امید» با رادیو «راه‌کارگر» توجه کنید. ببینید چگونه به صراحت در مورد حضور رینالدو گالیندوپل و قاضی جفری رابرتسون به عنوان قضات دادگاه «ایران تریبونال» برپایه‌‌ی نادانی و جهالت دروغ می‌بافد و روضه می‌خواند. اولی در ماه مارس ۲۰۱۲ یعنی سه ماه قبل از تشکیل «ایران تریبونال» فوت کرده و به علت کبر سن و فراموشی سال‌ها خانه‌نشین بود و فعالیتی نداشت و دومی علیرغم احترامی که برای او قائلم هیچ ربطی به «ایران تریبونال» نداشت و روحش از تشکیل این دادگاه بی خبر بود و در نتیجه‌ قدمی هم در راه تشکیل و برگزاری آن برنداشت.

http://omied.de/audio/item/543-2012-10-interview-javaheri-samadi-2-3.html

۲- در ۳ ماه گذشته، یک ماه و نیم در بیمارستان بستری بودم و سه بار به اتاق عمل برده‌‌شدم و منتظر عمل جراحی چهارم هستم. در این مدت هشت بار با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدم اما در بدترین شرایط جسمی هم حاضر نشدم برای لحظه‌ای دست از تعهداتم بردارم. وضعیت مرا مقایسه کنید با جماعت پر مدعای «هیأت اجرایی» که با خواندن یک مقاله‌ دچار «رعب و وحشت»‌ می‌شوند و از «همپالگی‌»‌هایشان می‌خواهند علیه من «بسیج» شوند!

۳- در اسناد سازمان پیکار می‌توانید ببینید:

http://peykar.info/PeykarArchive/Mojahedin-ML/etelaiyeh-1357.html

http://www.peykarandeesh.org/article/Shetab-Dar-Neweshtan.html

صفحه ۲۷۸ کتاب «گزارش به خلق»؛ نامه‌های یکی از اعضای انشعابی سازمان «مجاهدین به مرکریت آن.

http://peykar.info/PeykarArchive/Mojahedin-ML/pdf/Se-Bayaniyeh-Mojahedin.pdf

حسین روحانی در صفحات ۱۵۵ تا ۱۶۷ کتاب «سازمان مجاهدین خلق ایران » از چگونگی طرح تز «انحلال موقت تشکیلات»‌و ارائه‌ی «تز رکود» و تجزیه و تحلیل ماهیت فرارطلبان و انشعابگران (بهار ۱۳۵۶) می‌گوید و در همین کتاب بارها به فرار مصطفی (محمدقاسم عبدالله زاده)، حسین سیاه کلاه و محسن طریقت منفرد به خارج از کشور اشاره می‌کند.

در کتاب سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (۱۳۴۴-۱۳۸۴) در صفحات ۲۹۴ تا ۳۰۲ به موضوع فوق از زبان جواد قائٔدی، حسین روحانی، بهجت مهرآبادی، احمد‌علی روحانی و مهری حیدرزاده اعضای رهبری سازمان پیکار پرداخته شده است. افراد فوق همگی توسط دادستانی انقلاب اسلامی دستگیر و به جز مهری حیدرزاده اعدام شدند.

در کتاب سازمان مجاهدین خلق ایران نوشته‌ی حسین روحانی در صفحات ۱۵۴، ۱۵۷، ۱۵۸، ۱۶۱، ۱۶۲، ۱۶۳ به محسن طریقت اشاره شده است.

در همین کتاب در صفحات۱۱۹، ۱۴۶، ۱۴۸، ۱۴۹، ۱۵۴، ۱۵۶، ۱۵۷، ۱۵۸، ۱۵۹، ۱۶۰، ۱۶۱، ۱۶۲، ۱۶۶ در مورد حسین سیاه کلاه صحبت شده است.

در کتاب «بررسی تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۵۴» از حسین سیاه کلاه در صفحه‌های ۱۱۰، ۱۲۳، ۱۲۹، ۱۳۲، و ۱۳۳ یاد شده است. و از محسن طریقت در صفحه‌ی ۱۵۱ و ۱۵۲ تحت عنوان «محسن طریق» یاد شده است.

در کتاب سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (۱۳۴۴-۱۳۸۴) جلد اول به نام حسین سیاه کلاه در صفحه‌ ۶۰۱ اشاره شده است. و در همین کتاب به نام محسن طریقت منفرد در صفحه‌های‌۴۷۸ و ۶۰۱ اشاره شده است.

در کتاب سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (۱۳۴۴-۱۳۸۴) جلد دوم به نام حسین سیاه کلاه در صفحه‌های ۶،۷،۹،۱۶،۲۶،۳۱،۴۶،۴۸،۷۶،۱۵۹،۱۶۴،۱۶۵،۱۶۶،۲۰۲،۲۰۴،۲۸۰،۲۸۵،۲۹۰،۲۹۱،۲۹۴،۲۹۵،۲۹۶ اشاره شده است.

در کتاب یاد شده به نام محسن طریقت منفرد در صفحه‌های ۶۸، ۹۱، ۲۰۲، ۲۸۰، ۲۸۵، ۲۹۴، ۲۹۵، ۲۹۶، ۳۰۱، ۳۰۲، ۳۰۹، اشاره شده است.

همچنین در کتاب سازمان مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام صفحه‌ی ۳۰۹ به نقل از قاسم عابدینی آمده است:‌

انتشار جزوه «فراخوان» . «… جریان فرار مصطفی [عبدالله زاده] و محمود [طریقت] و کاظم [سیاه کلاه] را شبیه و در راستای حرکت بخش منشعب از چریک‌‌های فدایی خلق که آن‌ها نیز در اواخر سال ۵۵ از چریک‌ها انشعاب کرده و در سال ۵۶ کاملا جدا شده بودند، می‌داند. … محسن طریقت منفرد و محمد قاسم عبدالله زاده پس از جدایی از سازمان به خارج از کشور رفتند و به زندگی عادی مشغول شدند. »

صفحه‌ی ۱۰۹ و ۱۱۰ یادداشت‌های قاسم عابدینی.

http://www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/ketabkhani_4/ketab4200/ketab4200_13.pdf

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 1:31 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

FRANCE 24 Sur Le Net : 19/11/2012 SUR LE NET

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 12:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پروانه فروهر درپاسخ به وزير آموزش عالى جمهورى اسلامى:شاهنامه شاه ستائى نيست حماسه ملى ايرانيان‏است!

۱۳۹۱/۰۸/۲۹ForouhardelavaranIstademimirand

بنام خداوند جان و خرد

گرامى روزنامه همشهرى

پنج شنبه اول تير ماه، در صفحه دوم ضميمه خانوادگى آن روزنامه، آقاى على كدخدا زاده، بعنوان گزارشگر، در گفت و شنودى با وزير فرهنگ و آموزش عالى جمهورى اسلامى، در پرسشى كه به طنز شبهه انگيز بيشتر مى ‏مانست، از «صلاحيت شيخ مصلح الدين سعدى و حكيم ابوالقاسم فردوسى» براى استادى دانشگاه، آنهم در زمانه‏اى كه بيشتر فرهيختگان گرفتار هفتخوان «ستاد انقلاب فرهنگى» شده و خانه نشين و يا آواره گرديده‏ اند، سخن بميان آورد و آقاى محمد رضا هاشمى گلپايگانى به ژاژخائى پرداخت و ژرفاى بى مايگى، كم دانشى و ناآشنائى خود را با فرهنگ ايران زمين، آشكار كرد.
از آن روز، در انتظار بودم ادب پروران، پژوهشگران و نهادهاى فرهنگى كه شمار آنها هم بسيار است، به اين گستاخى و اهانت نسبت به دو شخصيت برجسته ادبى، فرهنگى و تاريخى ايران، واكنشى در خور نشان دهند. ولى دريغ! در ميهن بلازده من، اختناق و سانسور چنان جو گسترده ‏اى يافته كه قلمها در نيام شكسته و نفسها گوئى در كام بريده‏ است !!
ناگزير، من كه سراسر كودكيم، چونان ديگر فرزندان اين سرزمين، با نواى دلنشين شاهنامه رنگ گرفته و پهلوانان آن، انسانهاى آرمانيم هستند و در جايگاه مادرى نيز، با كلام فردوسى نهال ايران ستائى را در دل دختر و پسرم نشانده ‏ام، تنها به حكم وظيفه ملى و با كوله بار عشق به همه رادان گران سنگى كه در هنگامه‏ هاى سخت گذر، جان گرامى را سپر بلاى اين ميهن ورجاوند كرده ‏اند، با فروتنى و پوزش از همه صاحب نظران عاليقدر، اين نامه را براى آن روزنامه مى ‏فرستم و بنابر قانون مطبوعات – اگر قانونى برجا باشد – مى ‏خواهم به چاپ برسد. گرچه خود نيز بگونه نامه سرگشاده، آن را به آستان ملت ايران، عرضه مى ‏دارم تا بسهم خويش، گرد آزردگى از روان آن بلند آوازه ترين نمادهاى انديشه بشرى كه هريك زمينه‏ هاى ويژه‏اى داشته‏ اند، از اين ناسپاسى بزدايم.
آقاى محمد رضا هاشمى گلپايگانى كه از «معاودين» از كشور استعمار ساخته عراق است و بخش نخست آموزشهاى خود را از نژادگرايان حزب بعث گرفته ‏است و به بركت زد و بندهاى خانوادگى، بدون داشتن شايستگى، در «ستاد انقلاب فرهنگى» كه هدف آن تاراندن استادان كارآمد از دانشگاهها بود، به كارپرداخته و در كابينه دوم آقاى على اكبر هاشمى رفسنجانى، با داعيه «مهندسى پزشكى» و يدك كشيدن لقب «دكتر»، بى بهره از علوم انسانى و نا آگاه از زير و بم آموزش و پرورش، بركرسى وزيرى فرهنگ و آموزش عالى نشانده شده ‏است، در مصاحبه ياد گرديده، ماهيت «عرب گرائى» و «بعث زدگى» خود را نشان داد.
گزارشگر روزنامه همشهرى مى ‏پرسد: «اگر سعدى زنده بود، فكر مى ‏كنيد حاضر مى‏ شد با وضعيت فعلى، استاد يكى از دانشگاههاى كشور شود؟» و وزير پاسخ مى‏ دهد: «با روحيات بسيار قوى و انعطاف پذيرى كه از سعدى مى ‏دانيم، خودش را تطبيق مى‏ داد. سعدى شخص با معرفت اهل زندگى و اهل تجربه بود. » و با اين برداشت، به كنايه، به شيخ مصلح الدين سعدى، يكى از درخشان ترين ستاره هاى آسمان ادب ايران، تهمت سازشكارى، رنگ بازى و تن دادن به جدول ارزشهاى حاكم، براى چسبيدن به زندگى زد.
در بخش ديگرى، از اين گفت و شنود رسواگرانه، از وزير فرهنگ درباره شاعر فرزانه ايران زمين، استاد سخن، ابوالقاسم فردوسى، چنين پرسش شده ‏است: «با ملاكهاى شما در اين وزارتخانه، آيا فردوسى مى ‏توانست پست استادى بگيرد؟ » و نامبرده در پاسخ نابخردانه‏اى كه نشان از بى دانشى و غرض ورزى دارد، چنين مى‏ گويد: «در مقطع زمانى و مكانى كه فردوسى زندگى مى ‏كرد، حتماً اما با معيارهاى امروزى، شك دارم. در ملاكهائى كه ما داريم، مدح گوئى راجع به شاهان پسنديده نيست. چون فردوسى با همه خصوصيات خوبى كه داشته، اين مسئله در كارهايش انعكاس دارد و ممكن است اين مدح گوئى برايش مشكل ايجاد كند.»
اين داعيه تنگ نظرانه كه بزرگ مردى چون ابوالقاسم فردوسى، به سودائى، در مدح كسانى، سيلابه روح بر ورق رانده باشد، سخت بى بنياد است و دور از انصاف كه شاهنامه درخششى در تاريكى اختناق و فرياد رعد آسائى در خلاء ارزشهاى ايرانى است. زمانى كه تركان غزنوى خاندانهاى ايرانى را برانداختند و شعر فروشان دربارى همه آن سياهكاريها را با مديحه سرائى رقم زدند و ديگر گون جلوه دادند، از گرد راه سوارى پديدار شد. بادلى چون آتشفشان و طبعى چون آب روان و اراده‏اى چون كوه سترك، او فرياد برآورد:
چنين گفت موبد كه مردن بنام
به از زنده دشمن بدو شادكام
آن خرد هميشه بيدار بدرستى مى ‏دانست هر بينش كه براى رسيدن به رستگارى، از كوره راه بيداد بگذرد، به فرجام، نا رستگار است. و سخن فردوسى، سخن ريكاران دنيا دوست كه خود را به جامه انديشه‏اى دلپذير مى ‏آرايند و آن را به فساد مى ‏كشند و سود مى ‏جويند، نيست.
حكيم ابوالقاسم فردوسى، به داورى تاريخ ، بيزار از چاپلوسى و مديحه است. رواج دهنده زبان فارسى، پايبند شيعه گرى و دشمن تازى و ترك، بمثابه دو عنصر اشغالگرى است كه پنجه بر گلوى ايران نهاده بودند.
زندگى چنين اسطوره‏اى كه در گذشته بى ‏آغاز و آينده‏ اى بى‏ فرجام جارى است و حركت انديشه او چون كلافى به بزرگى فلك، كلى واحد و تمام، پرديسى خود سامان و خود پايدار كه بايد بگونه پديده‏اى اصلى پيش رو نهاد و از درون سنجيد و اين نه كار هر خس و خاشاك است.
جهان از فروغ چنين انسانهائى روشن است كه جان مايه از راستى و رادى گرفته‏ اند و برغم تلخاميها و فروريزى ارزشها، دست از تلاش و ستاره باران شب زندگى ملى برنداشته‏اند.
چونان مشعلى فروزان در ظلمت و ترديد و بزدلى و رنگ بازى.
حكيم ابوالقاسم فردوسى مردى يزدان شناس، هنرمند، دور انديش و عاشق ايران ، در دوستى استوار و در وفادارى پايدار، به درازناى آرزوهاى ملتى كه خود را در او خلاصه مى ‏كند. جان بركفى كه در راه هدف سر از پا نمى شناسد و خويشتن را فداى سود و صلاح ملت مى‏ نمايد. نگاهبان ايران و آرامش بخشاينده همگان.
براستى آيا صداى وزير فرهنگ و آموزش عالى جمهورى اسلامى آنجا كه استادى حكيم ابوالقاسم فردوسى را دچار اشكال مى ‏بيند، صداى وزير كاسه ليس سلطان محمود غزنوى نيست كه قتل او را آرزو مى ‏كرد؟
بى مهرى به شاهنامه و دشمنى با فردوسى، آن پيام خرد و دانش در اين سرزمين، تازگى ندارد. بيش از هزار سال از زندگى تلخ و بزرگوار حكيم مينوسرشت ايران، مى‏ گذرد. در ميان سفله پروريهاى پهنه تاريخ، بى ‏دادى كه براو رفته، بى مانند است.
با گذشت بيش از هزار سال، هنوز جهان شگفت شاهنامه برارباب فضل دربسته و ناشناخته مانده‏است. ولى در اين دوران دراز، شاهنامه زندگى پرشكيب خود را ميان توده مردم نياخاك اهورائى ما ادامه داده ‏است و صداى گرم آن استاد همه زمانها و همه مكانها شنيده مى ‏شود.
بيش از هزار سال است كه فروزه تابناك شاهنامه گستره فرهنگى ميهن را روشنى، شور و اميد بخشيده و فرزندان ايران را ديرينه سال در دشتها و كوهساران، از كناره هاى سرسبز دريا تا بستر گرم اروند خونين، از ستيغ برف آگين بلندى كوههاى قفقاز تا كرانه‏ هاى نيلگون خليج فارس و درياى عمان، همه جا و همه گاه، شاهنامه، اين سرود جاودانه هستى و يگانگى ملى را سرداده اند كه سرچشمه اميد و پايدارى و مايه سربلندى بوده ‏است. و بسبب كليت جهانى و آشكار كردن ژرفترين دردهاى آدمى تا كنون همپاى زمانه آمده و از تطاول جان بدر برده‏است.
بى گمان ستيزه واپس گرايان بركرسى قدرت نشسته با شاهنامه كه نمونه‏ اش ستردن داستانهاى آن از كتابهاى درسى است، ريشه در انديشه آنان نسبت به اين سرزمين كه جولانگاه گرديده و بزرگان ملى ما دارد. ولى نگاهى به شمار روز افزون نوشتارها، كتابها، فصل نامه هاى پژوهشگران، در همين دوران وانفسا، پيرامون حكيم ابوالقاسم فردوسى، داورى مردم را نشان مى‏ دهد كه در سالهاى سياه سلطه بيگانه، شاهنامه را در پستوها و بدور از حيطه گزمه ها، حفظ كردند و سينه به سينه، اين سروده‏ هاى آسمانى را نسلى به نسل ديگر، سپرد تا جائى كه امروز، تنديس شكوهمند آن نماد ايرانى گرى را در جاى جاى اين كهن بوم و بر، برافراشتند.
حال زمانه فضيلت سوز كار را بدانجا كشانيده كه يك روزنامه دولت به اين حريم خرد و رايت آزادى و آزرم و دين دارى، چنين گستاخى روا مى ‏دارد و سخنان زشت و سخره آور مردى تربيت شده بعثيان را كه كلاه كج نهاده و راست نشسته، باز مى‏ گويد !!
راستى را آقاى محمد رضا هاشمى گلپايگانى وزير فرهنگ و آموزش عالى جمهورى اسلامى، شاهنامه، اين شاهنامه تاريخى و هويت ملى و دادنامه انسانى را حتى يكبار ورق زده‏ است و مفهوم «مديحه سرائى» را مى ‏شناسد؟ و آيا جا ندارد به سبب اين بى دانشى، جايگاهى را كه به ناحق اشغال كرده، ترك نمايد؟ و شايسته ترين روش جبران اين بى ‏حرمتى آنستكه به دانشگاه پلى تكنيك باز گردد و در درسى كه داعيه تخصص آن را دارد، مهندسى پزشكى، انجام وظيفه كند و ديگر گرد كارهائى كه از آن آگاهى ندارد، نگردد.

با احترام – پروانه فروهر

آدرس- تهران – خیابان سعدی خیابان هدایت- کوچه شهید مرادزاده- شماره 24

24/04/1374

Published in: on نوامبر 19, 2012 at 12:24 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.