1391/03/05 بنابه گزارشات رسیده به «فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران» جانباختۀ راه آزادی مردم ایران منصور رادپور به دلیل عدم درمان ، در زندان به قتل رسانده شد.
radpour mansour 120524شهید راه آزادی مردم ایران منصور رادپور در طی روزهای گذشته وضعیت جسمی اش حاد بود . روز یکشنبه 30 اردیبهشت ماه 3 بار به بهداری زندان برده شد که 2 بار بدون آنکه مورد درمان قرار گیرد به سلول خود بازگردانده شد و بار سوم به دلیل ناراحتی حاد تنها به تزریق آمپول مسکن اکتفا کردند.
پزشکانی که در بهداری زندان بودند شاهد وضعیت وخیم جسمی این زندانی بودند ، او می بایست به یکی از بیمارستانهای خارج از زندان منتقل می شد. اما بازجویان وزارت اطلاعات مانع انتقال وی به بیمارستان و تحت درمان قرار گرفتن او شدند و از این طریق وی را به قتل رساندند.
جانباختۀ راه آزادی مردم ایران سال 87 هنگام دستگیری و انتقال به محلهای امن و مخفی وزارت اطلاعات 25 روز تحت شکنجه بود که در اثر این شکنجه های طاقت فرسا دنده های قفسه سینه و کتف او دچار آسیب شدید گردید به حدی که نفس کشیدن برای او مشکل شده بود.علیرغم وضعیت حاد جسمی بازجویان وزارت اطلاعات هیچگاه اجازۀ درمان به این زندانی سیاسی را ندادند.
علاوه بر ناراحتیهای فوق او دچار ناراحتی کلیه و ناراحتیهای دیگری شده بود و در 2 الی 3 هفتۀ گذشته وضعیت جسمی او روز به روز رو به وخامت می رفت .
تا به حال تعداد زیادی از زندانیان سیاسی به دلیل عدم درمان عمدی بدستور بازجویان وزارت اطلاعات، جان خود را از دست داده اند که می توان نام زنده یادان محسن دکمه چی ،هدی صابر و آخرین آنها را منصور رادپور را برد.
سکوت و بی عملی سازمان های حقوق بشری بین المللی باعث شده است که بازجویان وزارت اطلاعات ولی فقیه علی خامنه ای از شیوۀ ضدبشری عدم درمان زندانیان سیاسی که در وضعیت حاد جسمی بسر می برند برای به قتل رساندن آنها استفاده کنند.
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،خواستار تشکیل یک هیئت حقیقت یاب بین المللی برای تحقیق در مورد قتل زندانیان سیاسی و بخصوص این زندانی سیاسی می باشد،لذا از گزارشگر ویژه حقوق بشر خواستار تشکیل چنین هیئتی برای تحقیق در مورد این قتلها در زندانهای ولی فقیه است.
هروز سورن: یک مبارزه و چند جبهه – بخش سوم – نرخ پرنسیپ ها در دنیای چپ چقدر است؟
داستان بی بی سی فارسی و صدای آمریکا هم داستان وابستگی است. وابستگی به جریان سرازیر شدن بودجه ای است که از طریق وزارت امور خارجه بریتانیا و یا دولت آمریکا برای گردش کار رسانه ای بی بی سی فارسی و صدای آمریکا با دهها کارمندشان در نظر گرفته شده است. ارتباطات پشت پرده رسانه صدای آمریکا با جمهوری اسلامی که برآمد ارتباطات پشت صحنه جمهوری اسلامی با نمایندگان دولت و منافع آمریکاست نشاندهنده آلودگی این نهاد با نیات ضد مردمی این دول است. صدای امریکا تا کنون حیاط خلوت سازگارا و فخرآور و نوری زاده و… غیره بوده است و هست. به تعبیری اینها دراشکال متنوع در چمنزار زاینده!! آنها جولان داده اند و مجموعا مجری و خدمتگذار سیاستهای آمریکا بوده و هستند.
جالب است که بدانیم در شرایطی که اشغال وال استریت از عناوین مهم رسانه های جهانی است, تلویزیون فارسی آمریکا با سماجت به سانسور آن پرداخته و از نامعلوم بودن!! خواسته های آن میگوید.
این رسانه ها دستگاههای تبلیغاتی نظم سرمایه داری هستند.ظهور برنامه پردازان در این رسانه ها نه اتفاقی است و نه از سر توانائی های تکنیکی و فنی و حرفه ای این افراد. این اشخاص بلحاظ شهرت خود و بواسطه ظرفیت های نرم و تشخص سیاسی لق خود به استخدام این رسانه در آمده اند. شرایط فعالیت آنها روی میز مذاکره قبلی تعیین میشوند. قول ها و قرار ها گذاشته میشوند و چارچوب تعیین میشود. میدان بازی را بودجه تعیین شده رسانه معین میکند. ساده لوحانه است چنانچه باور کنیم که نیات خیر دول انگلیس و آمریکا مبنای پیدایش این رسانه ها هستند.
پرسنل این رسانه ها از قواعد و چارچوبهای تعیین شده نمیتوانند عبور کنند. به نان شب شان بسته است. به تعبیری دیگر محیط تعیین شده این رسانه ها را میتوان به دایره ای تشبیه نمود که تمامی نقاط و محور های داخل آن مختصات کلی آن دایره را دارند.
نوشته ای از رادیو کوچه: نقل به معنی از گفته های آقای چالنگی
آقای هومن مجد. مترجم رسمی احمدی نژاد همزمان ارزیاب برنامه تفسیر خبر صدای آمریکا نیز بوده است!!
یار غار احمدی نژاد در رسانه فارسی آمریکا؟
جای تعجب نیست که در همین شرایطی که آمریکا بر طبل جنگ با ایران میکوبد و برکشتیهای جنگی اش در خلیج فارس میافزاید, معاملات بزرگ و میلیونی در خرید و فروش گندم صورت میپذیرد.
بی بی سی فارسی در ادامه پیگیری سیاستهای اربابانش و در فضائی که طبل جنگ بصدا در آمده بود از طریق وبلاگ خود گزارشگران!! دید و بازدید از ناوگان جنگی و نهادهای نظامی آمریکا و نمایشگاه تفنگ را در برنامه های خود قرار داده و قدرت و توانائی های جنگی این نهادها را تبلیغ میکرد و در وصف سفر های سیاحتی!! خبرنگار خود مینویسد.
در زمینه تبلیغات و فضاسازی برای افراد و نهادهای وابسته در صفوف اپوزیسیون نیز وظایف سنگینی!! بر عهده صدای آمریکا و بی بی فارسی قرار داشت. آلترناتیو سازی تبلیغاتی هر چند که کفگیر به ته دیگ خورده است.
بخشی از مطلب آقای منوچهر صالحی:
یکم آن که یک تیم هفت نفره گویا از 70 تن برای شرکت در این کنفرانس دعوت کرده بود، اما به روایتی فقط 20 تن از دعوت شدگان در این کنفرانس شرکت کردند. عکسها و فیلمهائی که از این کنفرانس پخش شدهاند، نشان میدهند که بیشتر صندلیهای سالن کنفرانس خالی بودند. با این حال خبرنگار «صدای آمریکا» در 5 گزارش خود مدعی شد که در آن کنفرانس 70 تن حضور داشتهاند. بهعبارت دیگر، خبرنگار این برنامه درباره تعداد شرکتکنندگان این کنفرانس به مردم دروغ گفت
http://p111272.typo3server.info/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=17098&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=74dece366c8839a31767785ff4f8c3e2
آمیزشی از پراگماتیسم و اپورتونیسم سیاسی
جای تاسف برای اپوزیسیون چپ رادیکال در تبعید که در کمال نومیدی و یاس از ضعف خودساخته, که نتیجه سکتاریسم ذاتی آن است , به تحولات خارج از اراده اش چشم دوخته, پناه میبرد و میدان را واگذار میکند.
سیاست سکوت این طیف در برابر وقایع سیاسی از جمله موسوی و کروبی, رضا پهلوی, پرویز ثابتی, کنفرانی اولاف پالمه و واشنگتن و … را نیز میتوان در امتداد پراگماتیسمی قرار داد که در ادامه خود پتانسیل لغزیدن به اپورتونیسم سیاسی را داراست.
( فعلا رفسنجانی و خاتمی حکومت را نقد میکند, درباره آنها سکوت کنیم و با افشاگری تضعیف شان نکنیم!!.
هم اکنون اما می بینیم که خاتمی در انتخابات شرکت میکند و با دهن کجی به مردم حتی به جناه هائی از سبز ها پشت میکند و رفسنجانی با حقه بازی ذاتی خود در پست خود ابقا میشود و … اما پیشتر ها گفته میشد که او هم نقد میکند و به او هم کاری نداشته باشیم. )
این منطق, منطق واگذاری است. منطق نومیدی و یاس است. این بینش نشان دگردیسی بخشی از اپوزیسیون اصیل و رادیکال جمهوری اسلامی در تبعید است که به هر دلیلی در روش و منش پیشین خود بازنگری کرده است.
موسوی و کروبی که دوران طلائی امام را خواب می بینند و با ان پیشینه که تا آرنج دستهایشان در دهه شصت خون آلود است, هرگز بشارت دهنده آینده ای بهتر و نوین نیستند. هم از اینرو میبایستی جبهه ای نیز برای آنها باز کرد. چپ رادیکال اما در مقام سازمانی و تشکل خود در اینباره سکوت میکند.
با تمام اینها اما شاهدیم که هر جا اعتراضی صورت گرفته است بسرعت نور و متناسب با برخورد خشن حاکمان رادیکالیزه شده است. جنبش های خیابانی و شعارهای طرح شده از سوی معترضان گواه این ادعاست و بازگوئی آنها مکرر خواهد بود.
مقوله انقلاب مقوله ای است بلحاظ تاریخی به درازای یک لحظه که میتواند در مدت زمانی کوتاهی همه چیز را زیر و رو کند. تعادل قوا را بهم بریزد و در کوتاه مدت صدها شکوفه دهد و آبستن پرشمار نهادهای مردمی باشد. نهادهائی که تابع پراگماتیسم سیاسی نخواهند بود و همه نیازهای انسانی خود را مطالبه خواهند کرد. معطل چپ پراگماتیسم هم نخواهند شد و از درون خود رهبران خود را بیرون خواهند داد. آتشی است زیر خاکستر.
این نکته همان کابوس رژیم و دول ذینفع خارجی که مشغول و متاثر از قراردادهای اقتصادی درازمدت و حیاتی و بهره بری از منابع ملی کشورمان است.
بر طبق گفته های آقای چالنگی ویدئو قتل ندا پخش نشد. ویدئوئی که دنیا را تکان داد. اینکه امروز ایشان به افشاگری علیه صدای آمریکا میپردازد با سوالاتی نیز همراه است. آقای چالنگی به تعبیری خانه زاد این صداست و مدتهای طولانی این رسانه را با حضور ایشان می شناختند. حال ایشان به هر دلیلی از مرکز اداری این رسانه کنار گذاشته شده است و دست به افشاگری میزند. سوال اینست که چرا دیروز نه و امروز؟ اینکه هومن مجد از دست اندرکاران صدای آمریکا مشاور و مترجم رسمی خاتمی و احمدی نژاد بوده است قطعا به زمانی بر میگردد که آقای چالنگی همراهی و همکاری با ایشان در این رسانه داشته اند. این ملغمه نشاندهنده این است که قدرتهای بزرگ امکانات و ابزار ارتباطی با مردم را در حین پارس کردن به یکدیگر در اختیار یکدیگر قرار میدهند. پیدا کنید ارتباط دست اندرکاران بی بی سی فارسی و صدای آمریکا را با جمهوری اسلامی؟
این رسانه ها مشاوران استراتژیک دارند که حلقه های ارتباطی این رسانه ها با دولتهای مذکور هستند که همان منافع دراز مدت دولتهای مطبوعشان را دنبال می کنند.
دست اندرکاران دست چین شده این رسانه ها در پشت هیاهوی کار حرفه ای روزنامه نگاری و خبرنگاری اهداف سیاسی و نهائی تامین کنندگان انرا دنبال میکنند. رقیق نویسی و طرح شخصیت های سیاسی از طریق میکروفون دادن به آنها از امور روزانه آنهاست و در کنار آن خبر رسانی را بموازات برنامه گذاری سیاسی خود و دولت مطبوعشان را پیش میبرند. اینکه رسانه های مزبور بدلائل وابستگی مالی آزاد و مستقل نیستند بر همگان روشن است و حرفی تکراریست اما اینکه جنبش مستقل و تحول خواه بلحاظ بنیادین با کدام دیدگاه به آنها نظر دارد امریست که همواره شبهه ایجاد کرده است.
شخصیت های این طیف چشم امید به انها دارند و تمایل و امید دارند که صدای انان نیز در کنار شخصیت های پرداخته شده آنان , پژواک یابد؟
رسانه های اینچنینی نقش کارگزاری منابع تامین مالی خود را دارند. تلاش آنها در بخش خبر رسانی نیز متاثر از سیاست گذاری های آنان است. تلاش آنها این است که بگویند ما مستقل خبر رسانی میکنیم و فعالیت ما حرفه ای است. حال آنکه ایجاد شبهه می کنند.
رسانه های مستقل از ابتدای اشغال افغانستان و سپس عراق همواره بر این اعتقاد و سیاست بودند که نیروهای متجاوز از صحن این دو کشور خارج شوند. به انتشار اخبار فجایع حملات نظامی به این دو کشور پرداختند حال آنکه این رسانه های وابسته مالی از انتشار اخبار و تصاویر مربوطه که در یوتیوب و رسانه های مستقل در خارج از کشورمنتشر میشد, خودداری میکردند.
اخبار مربوط به سوء استفاده های کلان کمپانی های مالی تجاری غرب و فروش پنهانی تسلیحات جنگی و… در این رسانه ها یافت نمیشود. بعبارت دیگر این نهادهای رسانه ای امروزه به ماشینهای کارگزاری و جیره خواری دول غربی تبدیل شده اند.
زمانیکه جنبش های خیابانی در جریان بود و هر روزه بر تعداد کشته شدگان از جوانان و زحمتکشان کشورمان افزوده میشد بی بی سی فارسی از رقم سیزده یا پانزده فراتر نمیرفت. هراس از یک تحول بنیادین و از پائین همان هراسی بود که تامین کنندگان مالیشان از سوی دول سرمایه داری غرب و کمپانی های غول پیکر مالی از انقلاب در ایران داشتند.
بر اساس نوشتاری که در سایت بی بی سی فارسی منتشر شد, دولت انگلیس ( وزارت خارجه بریتانیا) در سالهای اخیر بودجه تعدادی از کشورهای فارسی زبان منطقه را قطع یا تنزل داده است حال آنکه همین بودجه را برای بی بی فارسی چندین برابر کرده است. آیا این نکته با تحولات اخیر ارتباطی ایران با جامعه بین المللی و ساخت راکتورهای اتمی ارتباطی دارد؟
با توجه به منابع مالی سرشار دول غربی که در اختیار این رسانه ها قرار میگیرد میتوان گفت که این رسانه ها در عرصه بهره بری از تکنولوژی ماهواره ای و تبلیغاتی بازار ارتباطی با مردم کشورمان را در اختیار گرفته اند. دهها هزار بیننده و شنونده روزانه ایرانی مخاطب آنهاست. بر اساس یک خبر تنها یکی از آنها هشتصد هزار عضو فیس بوکی دارد.
آیا همه اینها به معنی مردمی بودن و مستقل بودن این رسانه هاست؟ قطعا نه و این موضوع در غیاب یک رسانه مرکزی مستقل از سوی تبعیدیان و نیروهای آزادی خواه و برابری طلب و اتمیزه بودن رسانه های مستقل, با امکانات مالی, استخدامی و تکنیکی جدید مرتبط است.
تردیدی نیست که برای دریافت حقیقت میبایستی با یک چشم به واقعیت و با چشم دیگر به جزئیات ان نگاه کرد. قضاوت در مورد این رسانه ها بدون در نظر گرفتن منابع مالی آنها, سیاستگذاری عمومی و دراز مدت این رسانه ها و رفتار سیاسی خبری آنها, امکان پذیر نخواهد بود.
ضعف جبهه انقلاب و نافی حضور جمهوری اسلامی در بوجود آوردن قطب خبررسانی و ارتباطی مستقل به مردم کشورمان قطعا بی تاثیر بر تک قطبی شدن این فعالیت خبررسانی به داخل کشور و انتشار اخبار واقعی نیست.
ارزش گذاری برای حضور پشت بلندگوی این رسانه ها از سوی شخصیت های چپ رادیکال نه از واقع بینی که از ناتوانی این طیف است. آنان که روی پای خود نمی ایستند و میدان را واگذار می کنند.
بهروز سورن
25.5.2012
Sooren001@yahoo.de
www.gozareshgar.com
« بازگشت
بهنام ابراهیم زاده: نامه ای به پدر عزیزم رحمان ابراهیم زاده که همچون بید خم شد اما نشکست
www.hro-kurd.net/article.aspx
هستیم استوار و پایدار، ایستاده، هشیار و بیدار
پدر عزیزم برایتان با عشق می نویسم تو نیز با عشق بخوان، برایت از نهایت دلتنگی ها و از حصار فاصله ها سلام و درود می فرستم. پدر مهربانم درمانده ام که سخن را چگونه آغاز کنم که شرمسار نباشم و آن گونه که شایسته است بتوان حق مطلب را ادا کنم چرا که بر این باورم کلام آغاز نمی شود تا دیدنت.
پدرعزیزم تکیه گاه دوران کودکی ام، هر زمان که درباره قداستت فکر می کنم نمی دانم وصف خوبی هایت را از کجا شروع کنم، تا کجا ادامه دهم و به انتها برسانم توصیف خوبی های تو نه در زمان می گنجد نه درمکان. هرگز فراموش نمی کنیم که چگونه با دستان خالی از مادیات و چشمانی پر از امید در کنار مادر عزیزمان برایمان گام برداشتی، از خودگذشتگی نشان دادی و ما را مفتخرانه و سربلندانه بزرگ کردی. رهنمودهایت در دوران کودکی و نوجوانی ام همچنان در گوشم است.
ای کاش مجالی برای با تو بودن پیدا شود تا دوباره لحظه های با توبودن را حس کنم. ای کاش این فریاد بی کلامم مرهمی باشد بر روی زخم هایم. شاید تنها چندقطره از اشک دریای متلاطم قلبم آرام گیرد. پدر عزیزم چشم هایم را که می بندم اولین تصویری که در ذهنم نقش می بندد تصویری از توست. افسوس می خورم که ماهی یک بار همدیگر را می بینیم آن هم از پشت دیوارهای سرد اوین که با میله های آهنین و شیشه های کدر تزئین شده است. در آن لحظات ملاقات که چشمان بارانی ات را می بینم آتش به خرمن هستی ام می افتد تنها نفس های گرم وجودت است که مرا به وجد می آورد.
پدر عزیز و مهربانم در بند بودن را موهبتی می دانم برای رسیدن به روزهای خوش آزادی، و قتی به گذشته و کودکی و نوجوانی ام می اندیشم غرور سراپای وجودم را فرا می گیرد که در کنار پدری دلسوز و مهربان همراه با آرمان های انسانی بزرگ شده ام و به من آموخته ای که نباید در برابر ظلم و ظالم سرخم آورم. من از سال ها بودن در کنارت آموخته ام که باید شاگرد خوب زمانه باشم و از معلم تاریخ بیاموزم که بعضی فرصت ها یگانه و تکرار ناپذیرند و برای قبولی در این آزمون سخت باید با جسارت گزینه مقاومت را برگزید و رتبه افتخار را به دست آورد. پدر عزیزم تو که لحظه به لحظه با مقاومت و صبرت به من ایستادگی می آموزی، مایه ی افتخار من هستی. ترا دوست دارم چون شایسته دوست داشتنی، مهربان عزیز، هنوز پژواک صدای پرمهرت در گوشم طنین انداز است، تو مهربان بودی و با محبت، مقاومت و پایداری که در طول بازداشت من تحمل کردی، تحسین برانگیز است. این نیز توان و روحیه مرا دوچندان می کند. هنوز روزهای سخت حبس انفرادی در 209، محروم بودن از ملاقات و تلفن، دادگاه و حکم 20 ساله آن روزهای دهشتناک و غمناک را در یاد دارم و از خاطره و ذهنم بیرون نرفته است.
چه کسی می داند چه بر من گذشت پدر عزیز، ما نخستین خانواده ای نیستیم که دچار این وضع شده ایم. افرادی که چنین مشقت هایی را تحمل می کنند، قوی تر می شوند. من به شما اطمینان می دهم که آرمان و هدف ما به قدر کافی قوی است و از وفاداری دوستانمان و مردم برخورداریم و فقط عشق و اخلاص و حمایت شما، دوستان، رفقا و مردم خواهد بود که مرا در تحولات آینده یاری خواهد کرد. تاریخ نشان داده که وقتی وجدان مردمی بیدار شده باشد، مجازات نمی تواند آن ها را از راهشان باز دارد. این در مورد من و دیگر هم طبقه ای ها و رفقایم که قبلاً با آنها کار کرده ام صدق می کند.
پدر عزیزم دوستت را دارم دستان پرمهرت را می فشارم و قلب پاکت را می بوسم چون اسطوره مقاومتی .
زنده پایدار بمانی
فرزندت بهنام ابراهیم زاده اردیبهشت 91 زندان اوین
تر رادپور: هنوز از مرگ پدر و بدن کبود و شکستهاش در شوک هستیم
منصور رادپور1
ما وقتی به زندان مراجعه کردیم مسئولین خیلی خونسرد و بی تفاوت بودند و نامه ای به ما دادند تا جنازه پدر را بگیرم. پزشک قانونی گفت علت مرگ سکته مغزی است اما وقتی جنازه پدر را دیدیم اصلا به آدمی که بر اثر سکته مغزی مرده باشد شباهت نداشت. تمام بدنش زخمی و کبود بود و آثار ضرب و شتم روی بدنش معلوم بود. من مطمئن هستم او را کشتند چون کسی که سکته مغزی می کند که بدن و دست و پایش اینطور آش و لاش نمی شود.
.
روز اول خرداد ماه سال جاری، منصور رادپور زندانی سیاسی محبوس در زندان رجاییشهر درگذشت. مسئولین زندان و پزشک قانونی در حالی مرگ این زندانی ۴۱ ساله را سکته مغزی اعلام می کنند که آثار شکستگی و کبودی بر روی بدن او وجود داشته است.
دختر هیجده ساله مرحوم رادپور می گوید که جنازه پدر را که دیدیم اصلا به آدمی که بر اثر سکته مغزی مرده باشد شباهت نداشت. تمام بدنش زخمی و کبود بود و آثار ضرب و شتم روی بدنش معلوم بود. من مطمئن هستم او را کشتند چون کسی که سکته مغزی می کند که بدن و دست و پایش اینطور آش و لاش نمیشود.
منصور رادپور بیست و هفتم اردیبهشت ماه سال ۸۶ در جاده چالوس توسط مامورین وزارت اطلاعات دستگیر و نزدیک به یک ماه در خانههای امن وزارت اطلاعات نگهداری و پس از آن به سالن ده بند چهار زندان گوهردشت و سپس بند سپاه و نهایتا به بند ویژه امنیتی این زندان منتقل می گردد.
این زندانی سیاسی طی دو حکم جداگانه با اتهاماتی همچون «اقدام علیه امنیت ملی» و «همکاری با سازمان مجاهدین خلق ایران» بدون داشتن حق وکیل و شرایط دفاع در دادگاه انقلاب کرج مجموعا به هشت سال زندان محکوم شده بود. او بیش از شش سال از دوران محکومیت خود را گذرانده بود و در طی این مدت تحت شکنجه های فیزیکی قرار گرفته بود.
متن گفتگوی سایت ملی مذهبی با مهسا راد پور دختر مرحوم منصور رادپور در پی میآید:
خانم راد پور آیا توانستید پیکر پدرتان را تحویل بگیرید؟
دیروز جنازه پدر را تحویل گرفتیم و او را به خاک سپردیم . فردا هم مراسم سوم او برگزار میکنیم.
نتیجه پزشک قانونی را به شما دادند؟ علت مرگ چه بود؟
ما وقتی به زندان مراجعه کردیم مسئولین خیلی خونسرد و بی تفاوت بودند و نامه ای به ما دادند تا جنازه پدر را بگیرم. پزشک قانونی گفت علت مرگ سکته مغزی است اما وقتی جنازه پدر را دیدیم اصلا به آدمی که بر اثر سکته مغزی مرده باشد شباهت نداشت. تمام بدنش زخمی و کبود بود و آثار ضرب و شتم روی بدنش معلوم بود. من مطمئن هستم او را کشتند چون کسی که سکته مغزی می کند که بدن و دست و پایش اینطور آش و لاش نمی شود.
آیا قصد دارید پیگیری قضایی کنید؟
اگر بتوانیم که شکایت و پیگیری می کنیم اما پیگیری قضایی وکیل می خواهد و برو و بیا.
چطور از فوت پدر اطلاع پیدا کردید؟
دو روز پیش ساعت چهار بعداز ظهر دوستان پدرم از زندان با ما تماس گرفتند و گفتند که پدرم فوت کرده است.
آخرین ملاقاتی که با پدر داشتید کی بود؟
من دو هفته پیش از فوت پدرم او را ملاقات کردم که خیلی سرحال بود و هیچ مشکلی نداشت. اگرچه شرایط زندان شرایط خوبی نیست. مخصوصا که شش سال در آن شرایط باشی اما برای روحیه دادن به ما روحیه اش را حفظ می کرد.
مشکل جسمانی خاصی داشتند؟
معده شان درد می کرد و چند بار درخواست مرخصی هم دادیم اما وثیقه سنگینی می خواستند ما در توان مان نبود و به او مرخصی ندادند.
حکم زندان پدرت چند سال بود و چند سال او در زندان بود؟
در دو پرونده جداگانه به جرم سیاسی به هشت سال زندان محکوم شد که خود پدر معترض بود و شش سال داخل زندان بود و دو سال از آن مانده بود. همیشه آرزو می کردم که پدر زودتر به خانه برگردد و ما از این همه مشکلات نجات پیدا کنیم، اما حالا می بینم ای کاش آرزو می کردم که زندان باشد اما زنده باشد. حداقل وجود او به من دلگرمی می داد که این مشکلات را تحمل کنم.
الان اعضای خانواده در چه شرایطی بسر می برند؟
حال برادرم اینقدر بد بود که او را بالای سر جنازه پدر نبردیم. من و مادر و دایی و عمو بر سر جنازه پدرم رفتیم و من بعد از دیدن پدرم با آن وضعیت شوکه شده بودم . اصلا اول پدرم را نشناختم و الان جز بدن داغون پدرم چیزی یادم نمی آید. صدای گریه مادرم توی گوشم می پیچید. خیلی شوکه شده بودم، حتی نمی توانستم گریه کنم. باورم نمی شد باورم نمی شد ؛ به همین راحتی….
ما الان اصلا شرایط مناسبی نداریم. هنوز از مرگ پدر و وضعیت جسدش در شوک هستیم که حالا باید با قرض خرج تدفین و مراسم هم تهیه کنیم. مادرم مدام گریه می کند واقعا نمی دانم از دستم چه کاری بر می آید تا برایش انجام دهد…
از مشکلات تان چه قبل و چه بعد از فوت پدر برایمان بگو؟
الان بزرگترین مشکل ما مشکل مالی است. مشکلات زندگی و مشکلات مالی یک طرف و نبود پدر در کنارمان یک طرف! قبل و بعدی ندارد، درد دوری بود و غصه نداری! خود من که بخاطر همین مشکلات مالی که داشتیم ترک تحصیل کردم و در اواسط اول دبیرستان بودم که دیگر نتواستم ادامه بدهم. مادرم مریض است و دست و پایش درد می کند. کمکی که از جانبازان می کنند حتی به اندازه کرایه خانه مان هم نمی شود… (سکوت طولانی) دیگر چه بگویم؟ از کدام درد بگویم ،از درد کشتن پدرم یا از گریههای مادرم؟ نمی دانم چطور باید ادامه دهیم ، مشکلاتمان که یکی و دو تا نیست… (به علت بغض و سکوت این گفتگو ناتمام ماند)
تر رادپور: هنوز از مرگ پدر و بدن کبود و شکستهاش در شوک هستیم
منصور رادپور1
ما وقتی به زندان مراجعه کردیم مسئولین خیلی خونسرد و بی تفاوت بودند و نامه ای به ما دادند تا جنازه پدر را بگیرم. پزشک قانونی گفت علت مرگ سکته مغزی است اما وقتی جنازه پدر را دیدیم اصلا به آدمی که بر اثر سکته مغزی مرده باشد شباهت نداشت. تمام بدنش زخمی و کبود بود و آثار ضرب و شتم روی بدنش معلوم بود. من مطمئن هستم او را کشتند چون کسی که سکته مغزی می کند که بدن و دست و پایش اینطور آش و لاش نمی شود.
.
روز اول خرداد ماه سال جاری، منصور رادپور زندانی سیاسی محبوس در زندان رجاییشهر درگذشت. مسئولین زندان و پزشک قانونی در حالی مرگ این زندانی ۴۱ ساله را سکته مغزی اعلام می کنند که آثار شکستگی و کبودی بر روی بدن او وجود داشته است.
دختر هیجده ساله مرحوم رادپور می گوید که جنازه پدر را که دیدیم اصلا به آدمی که بر اثر سکته مغزی مرده باشد شباهت نداشت. تمام بدنش زخمی و کبود بود و آثار ضرب و شتم روی بدنش معلوم بود. من مطمئن هستم او را کشتند چون کسی که سکته مغزی می کند که بدن و دست و پایش اینطور آش و لاش نمیشود.
منصور رادپور بیست و هفتم اردیبهشت ماه سال ۸۶ در جاده چالوس توسط مامورین وزارت اطلاعات دستگیر و نزدیک به یک ماه در خانههای امن وزارت اطلاعات نگهداری و پس از آن به سالن ده بند چهار زندان گوهردشت و سپس بند سپاه و نهایتا به بند ویژه امنیتی این زندان منتقل می گردد.
این زندانی سیاسی طی دو حکم جداگانه با اتهاماتی همچون «اقدام علیه امنیت ملی» و «همکاری با سازمان مجاهدین خلق ایران» بدون داشتن حق وکیل و شرایط دفاع در دادگاه انقلاب کرج مجموعا به هشت سال زندان محکوم شده بود. او بیش از شش سال از دوران محکومیت خود را گذرانده بود و در طی این مدت تحت شکنجه های فیزیکی قرار گرفته بود.
متن گفتگوی سایت ملی مذهبی با مهسا راد پور دختر مرحوم منصور رادپور در پی میآید:
خانم راد پور آیا توانستید پیکر پدرتان را تحویل بگیرید؟
دیروز جنازه پدر را تحویل گرفتیم و او را به خاک سپردیم . فردا هم مراسم سوم او برگزار میکنیم.
نتیجه پزشک قانونی را به شما دادند؟ علت مرگ چه بود؟
ما وقتی به زندان مراجعه کردیم مسئولین خیلی خونسرد و بی تفاوت بودند و نامه ای به ما دادند تا جنازه پدر را بگیرم. پزشک قانونی گفت علت مرگ سکته مغزی است اما وقتی جنازه پدر را دیدیم اصلا به آدمی که بر اثر سکته مغزی مرده باشد شباهت نداشت. تمام بدنش زخمی و کبود بود و آثار ضرب و شتم روی بدنش معلوم بود. من مطمئن هستم او را کشتند چون کسی که سکته مغزی می کند که بدن و دست و پایش اینطور آش و لاش نمی شود.
آیا قصد دارید پیگیری قضایی کنید؟
اگر بتوانیم که شکایت و پیگیری می کنیم اما پیگیری قضایی وکیل می خواهد و برو و بیا.
چطور از فوت پدر اطلاع پیدا کردید؟
دو روز پیش ساعت چهار بعداز ظهر دوستان پدرم از زندان با ما تماس گرفتند و گفتند که پدرم فوت کرده است.
آخرین ملاقاتی که با پدر داشتید کی بود؟
من دو هفته پیش از فوت پدرم او را ملاقات کردم که خیلی سرحال بود و هیچ مشکلی نداشت. اگرچه شرایط زندان شرایط خوبی نیست. مخصوصا که شش سال در آن شرایط باشی اما برای روحیه دادن به ما روحیه اش را حفظ می کرد.
مشکل جسمانی خاصی داشتند؟
معده شان درد می کرد و چند بار درخواست مرخصی هم دادیم اما وثیقه سنگینی می خواستند ما در توان مان نبود و به او مرخصی ندادند.
حکم زندان پدرت چند سال بود و چند سال او در زندان بود؟
در دو پرونده جداگانه به جرم سیاسی به هشت سال زندان محکوم شد که خود پدر معترض بود و شش سال داخل زندان بود و دو سال از آن مانده بود. همیشه آرزو می کردم که پدر زودتر به خانه برگردد و ما از این همه مشکلات نجات پیدا کنیم، اما حالا می بینم ای کاش آرزو می کردم که زندان باشد اما زنده باشد. حداقل وجود او به من دلگرمی می داد که این مشکلات را تحمل کنم.
الان اعضای خانواده در چه شرایطی بسر می برند؟
حال برادرم اینقدر بد بود که او را بالای سر جنازه پدر نبردیم. من و مادر و دایی و عمو بر سر جنازه پدرم رفتیم و من بعد از دیدن پدرم با آن وضعیت شوکه شده بودم . اصلا اول پدرم را نشناختم و الان جز بدن داغون پدرم چیزی یادم نمی آید. صدای گریه مادرم توی گوشم می پیچید. خیلی شوکه شده بودم، حتی نمی توانستم گریه کنم. باورم نمی شد باورم نمی شد ؛ به همین راحتی….
ما الان اصلا شرایط مناسبی نداریم. هنوز از مرگ پدر و وضعیت جسدش در شوک هستیم که حالا باید با قرض خرج تدفین و مراسم هم تهیه کنیم. مادرم مدام گریه می کند واقعا نمی دانم از دستم چه کاری بر می آید تا برایش انجام دهد…
از مشکلات تان چه قبل و چه بعد از فوت پدر برایمان بگو؟
الان بزرگترین مشکل ما مشکل مالی است. مشکلات زندگی و مشکلات مالی یک طرف و نبود پدر در کنارمان یک طرف! قبل و بعدی ندارد، درد دوری بود و غصه نداری! خود من که بخاطر همین مشکلات مالی که داشتیم ترک تحصیل کردم و در اواسط اول دبیرستان بودم که دیگر نتواستم ادامه بدهم. مادرم مریض است و دست و پایش درد می کند. کمکی که از جانبازان می کنند حتی به اندازه کرایه خانه مان هم نمی شود… (سکوت طولانی) دیگر چه بگویم؟ از کدام درد بگویم ،از درد کشتن پدرم یا از گریههای مادرم؟ نمی دانم چطور باید ادامه دهیم ، مشکلاتمان که یکی و دو تا نیست… (به علت بغض و سکوت این گفتگو ناتمام ماند)
گزارشی تکاندهنده از زندانی در همسایگی پایتخت + جزئیات مرگ منصور رادپور
اینجا زندان رجایی شهر، ندامتگاهی در همسایگی امالقرای جهان اسلام است. جایی که هر روز فاجعه تکرار میشود و مرگ به امری روزمره، جان به کالایی بیارزش و انسانها به بیحرمتترین اشیاء ممکن تبدیل شدهاند.
مسئولان مدعی کشور و انقلاب که این روزها به انتقامگیری از منتقدان دلسوز خود در زندانها مشغولاند و همچنان به تقسیم غنائم کودتای انتخاباتی، پروژههای میلیاردی و پستهای بادآورده میپردازند، البته لابد بیخبرند از فجایعی که در این نزدیکترین زندان بزرگ به تهران هر روزه در حال وقوع است.
هفت مرگ در هفت روز گذشته. این آخرین آمار کسری زندانیانی است که حکومت وعده داده بود زندان را برای آنها به دانشگاه تبدیل کند. این در حالی است که آمار تلفات زندان رجایی شهر در گذشته به طور متوسط ماهی ۱۰ الی ۱۵ نفر بود.
این زندانیان پیش از آنکه مانند منصور رادپور، زندانی امنیتی، قربانی بیاعتنایی و نارسایی پزشکی شوند و یا همچون برخی دیگر از فرط مصرف مواد مخدر و یا شیوع بیماری بمیرند؛ قربانی بدکرداری مسئولانی هس تند که مدعی مدیریت جهان شدهاند و از اداره یک زندان بازماندهاند.
خبرنگار کلمه در گزارشی در هفته پرده، به توصیف شرایط و فاجعهبار زندان رجاییشهر کرج پرداخته و واقعیتهای دردناکی از شرایط فعلی این زندان برای زندانیان عادی و سیاسی را شرح داده است.
در این گزارش به شیوع گسترده مواد مخدر و مرگ هر روزه زندانیان، عادی شدن ضرب و شتم زندانیان سیاسی به بهانههای مختلف، مرگ یک زندانی امنیتی در روزهای گذشته در این زندان بر اثر عدم رسیدگی پزشکی، محدودیت شدید زندانیان سیاسی در استفاده از تماس تلفنی و هواخوری، محرومیت مطلق برخی زندانیان از ملاقات، تونل ۸۰۰ متری زیر زمینی قبل از سالن ملاقات و موارد تکاندهندهی دیگر اشاره شده است.
پرده اول، زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر کرج
زندان رجایی شهر کرج، با هفت اندرزگاه در نزدیکی شهری بزرگ اطراف پایتخت، یکی از دشوارترین زندان های کشور است برای زندانیان سیاسی. به خصوص زندانیانی که نزدیک دو سال است به آنجا تبعید شده و خانواده هایشان در سختی های مضاعف بر رنجی که بر آن ها تحمیل شده صبوری و مقاومت می کنند.
خانوادههای زندانیان سیاسی زندان رجاییشهر، پاییز سال قبل از اعمال محدودیتهای جدید برای این زندانیان خبر داده بودند. این محدودیتها در پی تغییر رییس زندان رجاییشهر هر روز برای زندانیان سیاسی این زندان ابعاد گستردهتری مییابد، تا جایی که خانوادهها میگویند این روزها ضرب و شتم زندانیان سیاسی در زندان رجاییشهر متداول شده و نگهبانان و مسئولان زندان، زندانیان و به ویژه زندانیان سیاسی را به هر بهانهای مورد آزار و اذیت قرار میدهند.
پرده دوم، بحران در زندان رجایی شهر کرج
بر اساس این گزارش تعداد افرادی که در این زندان قرص مصرف می کنند تقریبا ۳/۴ (سه چهارم) افرادی است که در آن نگهداری می شوند؛ قرص هایی شامل قرص اعصاب و آرامبخش های سنگین. به طور مثال در سالنی که زندانیان سیاسی هستند، به عنوان کم ترین آمار تعداد مصرف کننده، بیش از ۲۵ نفر از حدود ۵۵ نفر به مصرف قرص روی آورده اند.
در بقیه بندهای این زندان نیز توجه به مثالی حاشیه ای اما مهم و موثق می تواند عمق فاجعه و اوج بحران را نشان دهد: قرصی که بیرون از زندان دانه ای ۳۰ تومان یا ۴۰ تومان خریداری می شود در زندان دانه ای ۲۰۰۰ تومان خرید و فروش می شود و این اختلاف عجیب قیمت از عدم تعادل عرضه و تقاضا در این زندان خبر می دهد.
پرده سوم، محرومیت از ملاقات و امکان تماس، مرحله ی آغاز بحران
طی چند سال گذشته بارها گزارش شد که زندانیان سیاسی ملاقات های منظم ندارند. اولین معضل ملاقات ها این است که خانواده ها دو هفته یک بار می توانند به ملاقات زندانیان خود بروند و در این شرایط کافی است یکی از این روزها با ایام تعطیل مصادف شود تا با توجه به قطعی تلفن ها، یک ماه بی خبری و بی ملاقاتی به عاملی تازه برای آزار چندباره ی زندانیان و خانواده هایشان تبدیل شود.
روزی دو ساعت هوا خوری به شکل نوبتی با گروه بندی های درون زندان به سادگی دلیل بسیاری از بیماری های پوستی، عصبی، استخوان و مفصل و … که به بیماری های زندانیان مشهور است را روشن می کند.
در بند ۱۲ هر روز ۳۷ الی ۳۸ نفر روزی ۲ ساعت اجازه دارند به هواخوری بروند. این در حالی است که به گفته ی زندانیان سیاسی هیچ گونه سرگرمی دیگری در این زندان وجود ندارد، به جز مواد مخدر که فراوان است و معلوم نیست چرا مسئولان از ترویج مصرف آن استقبال می کنند.
پرده چهارم، امکان کار کردن در زندان رجایی شهر
در زندان ها معمولا کارخانه ها یا کارگاه هایی وجود دارد که زندانیان می توانند روزی ۵ الی۶ ساعت در آنجا مشغول کار شوند، زندان رجایی شهر نیز از این قاعده مستثنی نیست و زندانیان می توانند کار کنند و هم سرگرم باشند و هم از حقوق هرچند اندکِ روزی ۳ یا ۴ هزار تومان بهره مند شوند.
بر اساس این گزارش، زندانیان سیاسی از همین امکان تغییر فضا و روحیه نیز محروم هستند و بدون هیچ دلیل و توجیه قانونی، اجازه ی کار از آن ها سلب شده که همین موضوع به تخریب روحیه و پژمردگی این زندانیان دامن می زند.
پرده پنچم، صبر و استقامت، زندانیان سبز زندان رجایی شهر ایستاده اند
زندانیان سبز این زندان اما در این شرایط بغرنج و نا مساعد با توجه به اهداف و آرمان های خود و البته حضور دوستان و همراهان در کنار خانواده هایشان به لحاظ روحی شرایط بهتری دارند.
زندانیانی سبز که هر بار در روزهای ملاقات از خانواده های خود می شنوند که دوستان و فعالان و مردم تنهایشان نگذاشته اند و مناسبت های مختلف بهانه ی حضورشان در کنار آن هاست، روحیه بیشتری گرفته و محکمتر بر باورهای خود می ایستند.
بر اساس این گزارش، اما بسیاری از زندانیان این زندان در شرایط بسیار تلخی دوران حبس خود را طی می کنند و به معنای واقعی کلمه در حال پوسیدن هستند. به طور مثال بعضی از این زندانیان سیاسی «بی ملاقاتی» نامیده می شوند.
در سالن ۱۲، از ۵۵ زندانی سیاسی ۲۵ نفر اصلا ملاقات ندارند. خانواده های این زندانیان که ساکن کردستان و خوزستان و اصفهان و … هستند، اساسا امکان آمد و رفت به تهران را ندارند. یک تلفن تنها وسیله ی ارتباطی آنان بود که آن هم از یک سال و نیم پیش قطع است. از این تعداد ۱۲ نفر معتاد به شیشه شده اند.
پرده ی ششم، مرگ یک زندانی امنیتی
منصور رادپور زندانی سیاسی بند ویژه امنیتی زندان رجایی شهر کرج روز دوشنبه درگذشت.
منصور رادپور که به علت شکنجههای فیزیکی طولانی مدت از ناراحتیهای جسمی متعددی از جمله ناراحتی ریوی و خونریزی معده رنج میبرد، بیست و هفتم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۶ در جاده چالوس توسط مامورین وزارت اطلاعات دستگیر و پس از یک ماه نگهداری و شکنجه در خانههای امن وزارت اطلاعات به سالن ده بند چهار زندان گوهردشت و سپس بند سپاه و نهایتا به بند ویژه امنیتی این زندان منتقل شد.
مرحوم رادپور طی دو حکم جداگانه در شعب ۱ و ٨ دادگاه انقلاب اسلامی کرج، به اتهامات «اقدام علیه امنیت ملی» و «همکاری با سازمان مجاهدین خلق» مجموعا به هشت سال زندان محکوم شده بود.
به گزارش کلمه، مرحوم منصور رادپور تا قبل از اینکه به سالن ۱۲ منتقل شود انسان شاداب و با روحیه ای بود، اما در این بند به اعتیاد روی آورد. درهای بسته، اتاق های دو متر در دو متر و هواخوری های کوتاه و مقطعی افسردگی را در این سالن رایج کرده که برخی هم به مصرف مواد مخدر یا قرص های آرام بخش روی آورده اند.
منصور رادپور روزانه ۱۰ الی ۲۰ تا از قرص های آرام بخش تجویز شده توسط پزشک زندان را مصرف می کرد که همان ها بیشتر روحیه اش را تضعیف کرده بودند و نتیجه اش هم چیزی جز سکته مغزی نبود.
شرایط در پنج سال اخیر، هر روز بر او سخت تر می شد، مدیریت قدیم زندان به او هم اجازه ملاقات با همسر و خانواده اش را داده بود و هم اجازه ی تماس تلفنی. اما تا قبل از مرگ، بیش از یک سال بود که ملاقات وی با همسرش به طور کامل قطع شده بود.
پنج سال پیش، یعنی در روزهای ابتدایی بازداشت و بازجویی، وزارت اطلاعات همسرش را مجبور می کند که از وی جدا شود و همین بهانه ای شده بود که ملاقات های وی از مرحوم رادپور قطع شود. از طرفی پسر و دختر وی به دلیل اینکه کوچک بودند نمی توانستند یک هفته در میان به تنهایی به ملاقات بیایند.
گذشته از مسیر و دوری راه که برای کودکان به تنهایی آمدن غیر ممکن بود، شرایط خاص ملاقات و زندان نیز امکان آمدن این کودکان را به تنهایی، غیر ممکن می کرد. چرا که از در ورودی تا سالن ملاقات، فقط ۸۰۰ متر زیر زمین است که باید به تنهایی طی شود.
به گزارش خبرنگار کلمه، در یک هفته اخیر ۳ مرتبه حال منصور رادپور بد شده بود و بیمارستان و بهداری زندان باز هم صرفا به تجویز مسکن و ارام بخش و قرص ضد حساسیت اکتفا کرده و گفته بودند که چیز خاصی نیست.
در نهایت روز دوشنبه ساعت ۸ شب منصور رادپور در حالی که صورت، گردن و پاهایش سیاه شده بود درگذشت. وی در تمام مدت از بیماری هایی همچون نوسان فشار خون، نارسایی کلیه و ناراحتی شدید قلبی رنج می برد و مسئولین زندان حاضر به رسیدگی پزشکی در مورد وی نبودند. پزشکان زندان در معاینات اولیه جسد، تشخیص دادند که وی بر اثر سکته مغزی درگذشته است. گفته شده هنگامی که جسد منصور رادپور به بهداری زندان منتقل میشود صورت، گردن و پاهای وی کاملا سیاه شده بود.
بر اساس این گزارش، وی در ابتدا به ۳ سال حبس محکوم شد که پس از آن و به دلیل اینکه با یک تلفن خبری را از درون زندان به یکی از سایتها مخابره کرده بود، به ۵ سال حبس دیگر نیز محکوم شد.
وی در این مدت با توجه به شرایط خانوادگی و جسمی اش چند بار توبه نامه نوشت و اظهار ندامت کرد و درخواست کرد اجازه دهند نزد همسر و فرزندانش برود، اما فقط و فقط به دلیل آن تلفن اجازه مرخصی از وی سلب شد.
پرده هفتم، اینجا زندان رجایی شهر، جان انسان بی ارزشترین هاست
طی یک هفته ی گذشته ۷ زندانی در زندان رجایی شهر کرج جان خود را از دست داده اند. سه تن از این هفت نفر در اثر سکته جان باختند و یک نفر از این تعداد زندانی سیاسی بوده است.
در حالی درگذشت هفت زندانی در زندان رجایی شهر تایید می شود که پیش از این نیز در گزارش ها آمده بود به طور متوسط ماهی ۱۰ الی ۱۵ نفر در زندان رجایی شهر جان خود را از گروه های مختلف و به دلایل مختلف از دست می دهند.
{در یادمان امیرپرویز پویان، رحمتالله پیرونذیری و اسکندر صادقینژاد}
دو دوره و دو کارکرد متفاوت کمونیستی را میتوان از هم متمایز ساخت و همچنین پیشرفت و پسرفت هر انقلابی را میتوان با این دو خصیصه سنجید. در حقیقت آرمان کمونیستی با بیجوششی و با بیتحرکی مغایر است. حیات و سرزندگی کمونیزم با عمل انقلابی مدافعین آن گره خورده است. این چنین بوده است و خلاف آن، تحریف آرمان کمونیستیست. میتوان بهعنوان یک سازمان و یا حزب سیاسی برای دورهی معینی از عمر خود را به سازماندهی درونی اختصاص داد و از عرصهی عملی و ارتباط با جنبشهای اعتراضی بدور ماند؛ امّا نمیتوان و نمیبایست جایگاه و اهمیت پراتیک انقلابی را کمرنگ و بیرنگ نمود و یا آنرا تا ابد به حایشه انداخت. میتوان به دهها دلیل سازمانی – تشکیلاتی به «نقد» تئوریک – سیاسی و ناکردههای خود نشست؛ امّا نمیتوان تا ابد از پیوند این دو مفوله سر باز زد.
به کلامی دیگر فقدان تعرض به دشمنان طبقاتی کارگران و زحمتکشان با نفس انقلاب در تناقض است؛ بیعملی مغایر با اصول اولیهی مارکسیست – لینینستیست و سازمان کمونیستی بدون انتخاب تاکتیکهای تعرضی بازنده است. بر مبنای چنین پیش فرضهای پذیرفته شدهی کمونیستیست که میتوان، جایگاهِ پیشاهنگ، و پیشقراولان جنبشهای اعتراضی را باز شناخت و در جهت تقویت هر چه بیشتر آن تلاش ورزید. اگر نگوئیم از سه دههی قبل، ولی امروزه و به جرأت میتوان گفت که جنبش کمونیستی ایران دوران سخت و بس اسفباری را دارد سپری میکند و از انجام پائینترین وظایف کمونیستی خود باز مانده است. دورانی که با آرمان کمونیستی امیرپرویز پویان و دیگر یارانش در تضاد است؛ دورانی که پویانها بر خلاف جو حاکم بر جامعه، و بر خلاف تسلیمطلبیها و بعضاً عقبنشینی کمونیستها سیاست به پیش را در پیش گرفتند و علیرغم خفقاق و دستگیریهای روزانه، دم و دستگاههای اطلاعاتی شاه را مورد خطاب قرار دادند و اعلام نموند که: «برای اینکه باقی بمانیم باید تعرض کنیم»؛ اعلان نمودند که بردوامی رژیمهای مسلح با سرکوب پیوند خورده است و اعلان نمودند که تنها با کار بست سلاحست که میتوان نظم و ترتیب دلبخواهی سرمایهداران وابسته را در هم ریخت. آری، پیشاهنگ پرولتری در بستر چنین فضا و شرایطی سر در آورده و رشد نموده است و به جریانِ محبوب هزاران توده و جوان تبدیل گشت.
بی شک زمان زیاد و نزدیک به نیم قرنیست که از پایهگذاری ایدهی «تعرض کنیم تا باقی بمانیم» میگدرد و به تبعی آن جنبش کمونیستی از بلندیها و پستیهای گوناگونی عبور نموده است و در اینمیان انحراف و عقبنشینی، شکست و بیتفاوتی عملی را میتوان از زمره خصیصهی سه دههی جنبش کمونیستی ایران به حساب آورد. روز و روزگاری، پرچم کمونیزم با دخالتگری و با عمل انقلابی فرزندان کارگران و زحمتکشان تعریف میشد و متأسفانه امروزه دارد با تمایلات درونی سازمانها و احزاب ترسیم میشود؛ روز و روزگاری پیشاهنگ، پیشقراول اعتراضات کارگری – تودهای بود و امروزه سازمان و یا حزب کمونیستی، در پس ارابهی جنبشهای اعتراضی قرار گرفته است؛ روز و روزگاری عمل انقلابی پیش درآمد هرگونه فعالیت کمونیستی بود و امروزه بی عملی به اولویت کاری کمونیستهای تبدیل گشته است. معین استکه این دو نگاه، دو ثمرهی کاملاً متضاد از هم را ببار خواهد آورد. چرا که یکی نماد بالندهگی و شکوفائیست و دیگری مبلغ انجماد و مردهگیست. یکی پیشبرندهی انقلاب است و دیگری انقلاب را به عقب میراند. مگر بی دلیل بوده – و میباشد – که دارند از نام کمونیستهای آنزمان و از سازمان گذشته به نیکی یاد میکنند؟ باری، امیرپرویز پویان و دیگر یارانش از آن نسل پر افتخاراند و بیگمان نام و پراتیک سازمانشان تا ابد در ذهنها ماندگار خواهد ماند.
بنابراین و بر مبنای چنین واقعیاتی و به چه دلیل نمیتوان تفاوتی مابین کمونیست امروزی با کمونیست دیروزی قائل شد؟ به چه دلیل نمیتوان کارکردهای امروزی جریانات به اصطلاح مدافعی آن رفقا را همردیف با سیاست و تاکتیکهای آنان قرار نداد و نام اینان و «سازمان»شانرا به حساب میراثخواران نگذاشت؟ متأسفانه رفتار و کردار «دنباله»روان راهِ آن رفقا دارد دو کارکرد کاملاً متفاوت را بنمایش میگذارد. دلیل این امر واضح است، چرا که تعلقات مغایر از هم است؛ چرا که آن سیاست – و متد کاری پویانها – در خدمت به شکستن جو خفقاق حاکم بر جامعه و در خدمت به ایجاد فعالیتهای کمونیستی مطلوبتر و ارتباط با پایگاههای اجتماعیاش بود و در مقابل این سیاست در انتظار نشسته است. آن سیاست نویدبخش، امید دهنده، تأثیرگذار و جذب کننده بود و این سیاست ناامید کننده و رمنده است. آن سیاست پای بهمیدان عملی مبارزه گذاشت و تا آخرین لحظه در میادین متفاوت مبارزاتی حضور داشت و علیرغم تور گستردهی پلیسی و بی امکانی و دهها کمبود، رژیم سراپا مسلح را به مصاف طلبید و این سیاست در کمین, «فرصت» اهداء شده نشسته است!!
براستی که پرسشی بزرگ از جانب همه، بی پاسخ مانده است که ماهیتاً چه تفاوتیست مابین سازمان رزمنده و کمونیستی آنزمان، با سازمانِ مدعی پیشاهنگ و هدایت مبارزات کارگری – تودهای امروزی؟ علیرغم تمامی ادعاهای موجود، پیرامون کسب تجربه و «پرباری» و «نـوآوری» تئوریک، کدام سیاست و تاکتیک و کدام عنصر کمونیست در جهت تغییر فضای جامعه و پس زدن دشمنان کارگران و زحمتکشان از قدرت حکومتی تلاش عملی نموده است و متعاقباً چه دستآوردهای مبارزاتی را در جامعه و برای نسل آتی بر جای گذاشته است؟ مسلم استکه تفاوتهای زیادی در این چندین دهه در درون جامعه رخ داده است و شکی در آن نیست و تاکید بر آن استکه جنبش های اعتراضی همگانی شده است و همچنین ابعاد اعتراضات و تحصنات در این دوران قابل شمارش نیست، اما در کنار چنین واقعیاتی، حقیقت دیگری وجود دارد مبنی بر اینکه اس و اساس و پایههای رژیم جمهوری اسلامی با رژیم گذشته – شاهنشاهی – یکسان است و بنیاد رژیم کنونی هم بهمانند رژیم گذشته با قلع و قمع اعتراضات کارگری – توده ای پای ریخته شده است؛ بنیادی که مولد انتخاب تاکتیکهای سازمانی نیروهای کمونیستی بهمنظور بسیج تودهای و ساقط نمودن سلطهی حاکمیت امپریالیستیست.
در عمل مشاهده شده استکه این رژیم مخالف سرسخت هرگونه فعالیتهای ابتدائی و پایهای تودهایست و در اینمیان کمتر کسیست که در درندهخوئی رژیم شک و شبهه ای داشته باشد و کمتر کسیست تا ماهیت این رژیم را بهعنوان رژیم سرکوبگر برسمیت نشناسد. همه، طعم سرکوب رژیم جمهوری اسلامی را چشیدهاند و در اینمیان هیچ جریان و یا مخالفی از تیررس سردمداران رژیم جمهوری اسلامی مصون نمانده است. سردمداران رژیم جمهوری اسلامی در حق میلیونها انسان رنجدیده اینچنین کردهاند و همچنان با ارتکاب ضد انقلابی در پی خاموشی و پس زدن انقلاباند. از همان آغاز و به بهانهی تحکیم انقلاب به انقلاب و انقلابیون حمله نمودهاند و به بهانهی برقراری دمکراسی، دامنهی اسارت آزادی را تنگ و تنگتر نمودهاند. بنابراین جامعه نیاز به انتخابی دیگر و خلاف انتخاب تاکنونی نیروهای کمونیستی دارد؛ نیاز به نیروی عمل با برنامه دارد؛ نیاز به سازمان کمونیستی رزمنده، بسیج کننده و دخالتگر دارد؛ سازمانی که بتواند با عمل انقلابی خود فضای جامعه را دگرگون سازد و امیدی تازه به نسل جوان امروزی دهد و راه مسدود شدهی مبارزه را هموار سازد؛ نیاز به آن دارد تا علیهی بی تفاوتیهای عملی قدعلم نماید و راه نوین و ثمربخش مبارزه را پیشهی خود سازد.
در حقیقت آزادی کارگر و جامعه در گرو حل تضاد عملیست، در گرو بُرش پیشاهنگ انقلابی در درون جامعه است؛ پیشاهنگی که دوشادوش اعتراضات کارگری – تودهای سینهی دشمنان را نشانه گیرد و آنانرا از جان و مال میلیونها انسان محروم پس زند. کار و راهی که امیرپرویز پویان و دیگر کمونیستهای دوران شاهنشاهی در مقابل خود قرار دادند و بدون کمترین چشمداشتهای سیاسی به جنگ نارساییها شتافتند و جنبش کمونیستی را از رکود و خمودگی، و از بیعملی مفرط بدر آوردند.
بیمناسبت نیست تا در چهلودومین سالگرد جانباختن امیرپرویز پویان، رحمتالله پیرونذیری و اسکندر صادقینژاد که در سّوم خرداد هزار و سیصد و پنجاه و در نبردی رو در رو با سرکوبگران رژیم شاهنشاهی جان باختند، یکبار دیگر بر موضوع اشاره گردد که رشد و ضمانت انقلاب با پیگیری راه آنان گره خورده است و زمانی میتوان تودهها را از وضعیت ناهنجار کنونی بدر آورد که عمل انقلابی پویانها را پی گرفت و بر بیتفاوتیهای عملی فائق آمد.