آشنایان حقیر ملامت می کنند که چرا ترک وطن کرده و پناه به دولت روس آورده ام. بنده هم در جواب از وزرای دولت پرور ما می پرسم: چرا آن خلایق بی حصر از ایران کنده اند و گرسنه و پابرهنه به تفلیس و اسلامبول و مصر و هندوستان، حتی به صحراهای افریقیّه فرار می کنند. آیا در خاک ایران، در وطن چندین هزارسالۀ ما چه واقع شده که هزارها مثل بندۀ مسلمانان بیچاره، این صحرای ترکمان را مجبورآ بر ارض اقدس ترجیح داده اند. اگر اولیای مملکت آرای تهران به قدر زن های ترکمان عار می داشتند، می بایستی هزار بار وجود منحوس خود را معدوم کرده باشند که چرا در این بیابان های مهیب، دیگران توانستند در ظرف چند سال راه آهن و امنیت و آبادی ها و قانون برپا بکنند و خلق ایران از وحشت خرابی های ما و از دست میر غضب های ظلم، پناه به مرحمتِ سالداتِ روس می برند. ما اولاد ایران که در زیر حمایت این دولت اجنبی جمع شده ایم، غیرت و دولت خواهی ما از هیچ کس کمتر نیست. ما از جان و دل هواخواه استقلال و شوکت ایران هستیم و لیکن باید با هزار تشکر دعاگوی رأفت امپراطورِ اعظم و ممنون قانون روس باشیم که می گذارند در این صحرا اقلّآ در آخر عمر، مثل آدم نفس بکشیم و از برای آن برادرانِ بدبخت که در تحت مرحمت اولیای تهران اسیر مانده هیچ امیدی نمی بینم مگر همان کرامتِ آدمیت که سروش قانون به خلق ایران اعلام می فرماید.»

بهزاد کشاورزی

در انتقاد از وزراء 

نقش روزنامۀ قانون لندن در عرصۀ ترقی خواهی ایران – بخش سوم

از زبان یک عالِم « فرضی » می نویسد:

« یکی از کملین علمای ایران که مد تیست با خیالات ما شراکت صمیمی دارد، در مصر چند نسخۀ این جریده را مطالعه نموده و این طور می نویسد: 

چارۀ کار و امیدِ واحد ، همان ظهور قانون است و بس و این نیز مسلم است که از وجود این وزرای حالیّه هیچ کارسازی نخواهد شد. نادانی و خودخواهی و اغراضِ پست و مستی قدرت، هرگز حضرات را طالب قانون نخواهد ساخت … »[۱1]

در جای دیگر از زبان « یک ملای خراسانی خیالی» از عشق آباد می نویسد:

« آشنایان حقیر ملامت می کنند که چرا ترک وطن کرده و پناه به دولت روس آورده ام. بنده هم در جواب از وزرای دولت پرور ما می پرسم: چرا آن خلایق بی حصر از ایران کنده اند و گرسنه و پابرهنه به تفلیس و اسلامبول و مصر و هندوستان، حتی به صحراهای افریقیّه فرار می کنند. آیا در خاک ایران، در وطن چندین هزارسالۀ ما چه واقع شده که هزارها مثل بندۀ مسلمانان بیچاره، این صحرای ترکمان را مجبورآ بر ارض اقدس ترجیح داده اند. اگر اولیای مملکت آرای تهران به قدر زن های ترکمان عار می داشتند، می بایستی هزار بار وجود منحوس خود را معدوم کرده باشند که چرا در این بیابان های مهیب، دیگران توانستند در ظرف چند سال راه آهن و امنیت و آبادی ها و قانون برپا بکنند و خلق ایران از وحشت خرابی های ما و از دست میر غضب های ظلم، پناه به مرحمتِ سالداتِ روس می برند. ما اولاد ایران که در زیر حمایت این دولت اجنبی جمع شده ایم، غیرت و دولت خواهی ما از هیچ کس کمتر نیست. ما از جان و دل هواخواه استقلال و شوکت ایران هستیم و لیکن باید با هزار تشکر دعاگوی رأفت امپراطورِ اعظم و ممنون قانون روس باشیم که می گذارند در این صحرا اقلّآ در آخر عمر، مثل آدم نفس بکشیم و از برای آن برادرانِ بدبخت که در تحت مرحمت اولیای تهران اسیر مانده هیچ امیدی نمی بینم مگر همان کرامتِ آدمیت که سروش قانون به خلق ایران اعلام می فرماید.»[2۲]

در اهمیت ایجاد قانون در کشور می نویسد:

« علی العجاله بدانید که استخلاص ایران از این گرداب مذلّت، یعنی استخلاص خود شما از این ظلمتِ اسیری، ممکن نخواهد بود مگر با استقرار قانون. 

قانون وکیل و ضامن و حاکم و مستحفظ حقوق انسانی است. 

بدون قانون هیچ جماعتی از ذلّت و شقاوتِ حیوانی هرگز نجات نخواهد یافت…. »[۳]

آنگاه در ادامه ضررهای بی قانونی در کشور را با زبان ساده و عامیانه به قلم می کشد و می نویسد:

« چرا خانۀ او را بی جهت ضبط کردند. به علت اینکه قانون نداریم.

چرا سر او را بی تقصیر بریدند. به علت اینکه قانون نداریم.

چرا این همه مَنا صِب را به یکی می دهند و اینهمه صاحب منصبان قابل را بیکار می گذارند. به علت اینکه قانون نداریم.

چرا رذالتِ جهل را بر فضیلتِ علم ترجیح می دهند. به علت اینکه قانون نداریم.»[۴]

بالاخره با یک شور و هیجان ولحنی مؤکّد، خواننده را تشویق و تشجیع به درخواست قانون از حکومت می کند. در این فراز قدرت قلم به قدری قاطع است که گوئی فریاد ملکم در صفحۀ روزنامه اش بلند شده است و می نویسد:

« پس اگر شعور دارید و حق زندگی می خواهید، قانون بخواهید.
اگر صاحب دین هستید قانون بخواهید.
اگر در بند دولت هستید، قانون بخواهید.
اگر خانۀ شما را خراب کرده اند، قانون بخواهید.
اگر مواجب شمارا خورده اند، قانون بخواهید.
اگر مناصب و حقوق شما را به دیگران فروخته اند، قانون بخواهید.
اگر صاحب عیال هستید، قانون بخواهید.
اگر صاحب چیز هستید، قانون بخواهید.
اگر فقیر هستید، قانون بخواهید.
اگر رحم دارید قانون، بخواهید.
اگر آدم هستید، قانون بخواهید.»[۵]

در انتقاد از اوضاع خراب کشور 

از زبان جمعی از اولاد ایران یک مطلب طولانی نوشته است که در فرازی از آن می خوانیم:

« … اساس هستی این ملک که یک وقتی فخر عالم بود، به بینید امروز برچه قبایحی عجیب و بر چه مظالم مهیب گذاشته شده است. ولایات همه ویران، رعیت همه جا فراری، لشگر آلت رذالت، مدارس همه خراب، سادات ما مردود، علما همه ذلیل، قانون سلطنت منحصر به دلخواه جُهُّالِ دنی، فروش مناصب، [ هراج؟] حراجِ[۶] حقوق همه در میدان فضاحت. نه اختیار مال، نه اطمینان جان، نه مجال حرف، نه امکان حرکت. تمام ایران یک حبس خانۀ فلاکت. در کدام اقلیم، در کدام گروهی است که بقدر خلق امروزۀ ایران گرفتار اسیری و منکوب مذلّت شده باشد.»[۷] 

در جای دیگر از زبان یک « صاحب منصب دانا» که از جور حکومت از وطن مهاجرت کرده است، می نویسد:

دیگر حالت زندگی برای من باقی نمانده. املاک رفت. اعتبار رفت. حقوق چاکری رفت. برادران و کسانِ ما در نکبتِ خدمتِ این دولت همه تلف شدند. هیچ رذلی نماند که بر منِ بی عار سوار نکرده باشند.هیچ حقارتی نماند که تلخی آن را شربت مخصوص من نساخته باشند. حال که به هزار جان کندن خود را به اینجا رسانده ام ( منظور به کشور خارج ) نمیدانم به ترحم کدام کافر پناه ببرم که از دست این ظالمانِ رعیت خور خلاص شوم. »[۸]

در مورد وضع خراب ارتش، از زبان یکی از سران نظامی چنین می نویسد:

« یکی از سرتیپ های ما که سرِ پر شور و دل پر خون دارد … اینطور می نویسد:

… کدام خواری و کدام پیسی است که بر آحاد لشگر و بر عموم نوکرهای دولت وارد نیاورده باشند. 

مواجب و جیره و مستمری نمی رسانند سهل است به بینید مناصب و حقوق و شأن نظامی را در چه 

نوع رذالت ها و تا به چه درجه آلت سُخریّۀ دنیا ساخته اند … »[۹]

در بارۀ مالیات

ملکم مالیات را سرچشمۀ عدالتِ مردم و اعتبار دولت و رکن ناگزیر نظام دنیا می داند. در مورد پرداخت آن می نویسد:

« شرط دولتِ حسابی این است که هر سال حساب دخل و خرج خود را به یک ترتیبِ صحیح اعلام نماید. این قرار عادلانه که در این عصر رکن ناگزیر نظام دنیا شده به اقتضای سایر بدبختی های ایران در این ملک بالمرّه مجهول مانده است. در کل ایران احدی نیست که بتواند بگوید این مالیات نقد و جنس و اینهمه سرباز و خزاین طبیعی که از ما می گیرند، همه مال و حق و در حقیقت خون ملت است. این ها را به چه قانون از ما می گیرند و به چه قانون و در کجاها خرج می کنند. دیوانیان ما بدون رعایت 

هیچ قانون و بدون ترس [ از ] هیچ مؤاخذه هرقدر و هرطور که میل دارند مال مردم را می چاپند و به هر نحو که دلشان می خواهد صرف آن کارها می کنند که می بینید … »

ملکم آنگاه از سوی یک جلسۀ « خیالی» اولیای آدمیت در مشهد، در مورد مالیات چنین حکم می کند:

« … اگر یک دولت بی قانون بخواهد اموال مسلمانان را به زور بگیرد و بدون هیچ نوع حدّ و سدّ صرف حظِّ نفس خود بکند، البته دادن مالیات، عملِ حرام و خلاف شریعتِ خدا و بر ضدّ منافع عامّه خواهد بود … دولت بی قانون آن مالیاتی که به زور از یک ولایت می گیرد، می برد اسباب غارت ولایت دیگر می سازد. لهذا به چنان دولت مالیات دادن اتلافِ حقوق و تقویتِ ظلم و اشدِّ گناه های ملی است.»[۱۰]

آدم و آدمیت:

ملکم انسان های پاک و آگاه و مبارز و طرفدار قانون را تحت عنوان « آدم » و رفتار آنان را « آدمیت » می خواند و در جای جای روزنامه اش از این واژه استفاده می کند. حتی اولین صفحۀ شمارۀ اول آن، در داخل کادری به ابعااد 7 در 5.5 سانتی متر واژۀ « ا د م ی ت » نوشته شده است که نشان از اهمیت آن در مطالب روزنامه اش داشت. 

برای روشن کردن معنای واژۀ آدمیت، به پرسش و پاسخ « خیالی » با خوانندگان روزنامه می پردازد.می نویسد:

« یک تاجر تبریزی از ارضروم می نویسد من فدای قانون بفرمائید چه کنم.

جواب ما این است: کتاب آدمیت را به دست بیاور بخوان. آدم بشو و به اندازۀ شعور خود در ترویج آدمیت بکوش.» 

برای توضیح بیشتر آن، ادامه می دهد:

« یکی از علمای فارس می نویسد لفظ آدم و آدمیت را زیاد تکرار می کنید. مراد از این لفظ چیست.

جواب:

ما که تشنۀ عدالت و دشمن ظلم هستیم و به فضل الهی خود را آدم می دانیم. از برای اینکه بر حسب اسم هم از جانوران متعدی فرقی داشته باشیم خود را همه جا آدم اعلام می کنیم.» 

و درآخر « آدم » را چنین تعریف می کند:

« هرکس طالب عدالت و صاحب غیرت و دوستِ علم و حامی مظلوم و مقوّی ترقی و خیرخواه عامّه است، او آدم است. »[۱۱]

در توضیح و تعریف بیشتر آدمیت، در نمرۀ سیزده، ص ۱، می نویسد:

« حرفِ آدمیت چیست.

حرف ما همان مطلب است که دین و عقل شما هر لحظه در قلب شما فریاد می زند.

ما می گوئیم خداوند عالم همۀ ما را یعنی همۀ افراد بشری را انسان آفریده است. و به هریک از ما این مأموریت مبارک را کرامت فرموده که خود را به اجتهاد شخصی خود از پایۀ انسانیت به مقام آدمیت برسانیم. می گوئیم معنی و قدرت آدمیت بروز نخواهد کرد مگر در اتحاد آدمیت. اگر ما غافل از این حقیقتِ اساسی بخواهیم خارج از اتحاد آدمیت حرکت بکنیم، لابد همین طور که می بینید طعمۀ این جانورانِ ملت خور خواهیم بود. و لیکن اگر به توفیق انوار علم، معنای مأموریت خود را درست درک نمائیم و مبنای اقدامات حود را بر اتحاد آدمیت بگذاریم، مقام افراد و قدرت جماعت ساعت به ساعت بالاتر خواهد رفت و خواهیم رسید به آن عالم سعادت که جمیع انیباء و اولیاء علم به امم روی زمین وعده فرموده اند و چون بر ما محقق شده که ظهور آن عالَمِ سعادت ممکن نخواهد بود مگر آن وقتی که عدد آدمیان به یک عقدِ قدسی برسد. و چون حصول آن عدد قدسی موقوف به مجاهدت آدمی است، ما که به شرف آدمیت افتخار می کنیم، شب و روز به جز تکثیر عدد آدمیان و حصول آن عقد قدسی هیچ خیال و آرزوئی نداریم … »

در ادامۀ این بحث، تعریف دیگری از آدمیت بیان داشته و آن را چنین می نویسد:

« مقصود این جماعت، بالفعل در ایران چیست.

مقصود اصلی ما مکرر بیان شده. ما آدمیانِ ایران، به اقتضای طبع بشری، طالب جمیع ترقیات دنیوی و به هدایت روح آدمیت جویای سعادتِ ابدی هستیم. و چون بر ما محقق است که حصول سعادت ابدی بدون ظهور ترقیات بشری و ترقی بشری خارج از جماعت، و عقد جماعت، بدون آدمیت هرگز میسّر نخواهد شد. لهذا قبل از آنکه حواس خود را متوجه عوالم بالا نمائیم، واجب می دانیم که اساس امنیت جماعت ما را به درجه ای که در قوّۀ تدابیر دنیوی باشد، مضبوط و محکم بسازیم. »[۱۲]

در بیان امنیت اجتماعی

ملکم در کنار در خواست اصلاحات اجتماعی، امنیت را « اولین اساس ترقی جماعت » و یکی از ارکان مهم جامعه دانسته و استقرار « صحیح » آن را از حکومت خواهان است. او در تعریف امنیت اجتماعی می نویسد:

« امنیت جماعت عبارت است از این معنی که هریک از اعضای جماعت باید از جان و مال خود کاملآ مطمئن باشد. معنی این حرف که بلاشک اولین اساس ترقی جماعت است، در نزد اغلب عقلای ما هنوز بکلی مجهول است.»

در ادامۀ مطلب می افزاید:

« … امنیت آن است که … نتوانند مال شما را به میل خود بگیرند و سرِ شما را به یک اشاره ببرند. 

امنیت میلی[۱۳] و عدالت تفضیلی سال هاست که داریم. حاصلش این است که تماشا می کنید. حال وقت است که عوض امنیت میلی، امنیت قانونی داشته باشیم. یعنی هریک از آحاد جماعت به طور یقین مطمئن باشد که هیچ امیر و هیچ وزیر نمی تواند برخلاف احکام الهی اذیتی به او وارد بیاورد … این امنیت قانونی را که سایر ملل به قوت عقل خود پیدا و در ملک خود مجری کرده اند، چرا باید اهل ایران نتوانند هم به قوتِ عقل و هم به حکمِ دینِ خود در این ملک اسلام برقرار نمایند.» [۱۴]

احترام به علمای دین اسلام:

ملکم خان از همان ابتدای سلطنت ناصرالدین شاه با فراصت دریافته بود که مردم جامعه بیشتر از هرکس به روحانیان اعتماد و اعتقاد دارند و لذا نتیجه گرفته بود که یکی از راه های آگاه سازی و ارشاد مردم، از طریق ملایان و روحانیان و منبر امکان پذیر است[۱۵] و به همین دلیل در گذشته با برپائی یک انجمن مخفی به نام « فراموشخانه » توانسته بود تعدادی از مجتهدان روشن ضمیر و آگاه را برای پیشروی جامعه آماده سازد. 

او در روزنامۀ قانون نیز روحانیان مذهب شیعه را تشویق می کرد تا مردم را در مساجد و جوامع از طریق منابر و غیره آگاه سازند. وی می نویسد[۱۶]: 

« باید مجتهدین و علما و ارباب قلم و اصحاب کلام فواید قانون و لزوم اتفاق را در مدارس و بر منابر 

و بر سر کوچه و بازار شب و روز گوشزد خلق ایران بسازند. »[۱۷] 

و نیز در جای دیگر، آنان را تشویق به مداخله در امور اجتماعی نموده و از سکوت آنان انتقاد می نماید و می نویسد:

« آن واعظ فرزانه … بر سر منبر این طور فریاد کرده است: ای علمای دین و ای عقلای ملک، بدانید که همۀ این ظلم ها و همۀ این سیل اشک که در ایران جاری می شود سببش در سکوت و بی رحمی شما ست. شما به حکم خدا و به حکم طبیعت پیشوا و مستحفظ حقوق ملت هستید. وقتی می بینید خرمن زندگی مسلمانان را آتش می زنند، به چه انصا ف، به چه رو می گوئید به من چه! آحاد ملت شریک امنیت همدیگر هستند. هرکس در امور جماعت بگوید به من چه یک حیوان مکروهی است که باید از دایرۀ آدمیت مردود ساخت. وقتی به یکی از ما ظلم می کنند، تقصیر تنها از ظالم نیست. بیشتر تقصیر، بلکه کل تقصیر از آن نامرد های احمق است که از اطراف، ظلم را تماشا می کنند و مثل حیوان می گویند به من چه! از برای دفع ظلم هیچکس متوقع نیست که علمای ما یاغی بشوند. کلام ایشان شمشیر کافی است. توقع ما فقط این است که علمای ما چشم و زبان داشته باشند و اقلآ شراکت نکنند به آن حیوانات بی حس که بواسطۀ نامردیِ به من چه! یک جماعتی را تسلیم چند نفر گرگ [ لکنته؟ ] می سازند. »[۱۸]

او با درایت تمام، علمای دین را به سوی مبارزه با ظلم و استقرار عدالت، سوق می داد. تا آنجا که یکی از علل معتبر شرکت روحانیان در نهضت تنباکو – و چند سالی بعد – در انقلاب مشروطیت، نتیجۀ کوشش او بود. با توجه به مطالب فوق و مطالب زیر، به خوبی روشن می شویم که چگونه پیش بینی های او در مبارزات مشروطه خواهی چند سال بعد به منصّۀ ظهور پیوسته است. می نویسد که:

« هرگاه فردا علمای عظام در مساجد ایران اعلام فرمایند که اجراء عوامل ظلم، منافی روح اسلام و 

مخرِّ ب آسایشِ عالم و مستوجب قهر الهی است، کدام ظالم است که در مقابل چنان اعلامِ عام از مستی غرور خود سراسیمه بیدار نشود.»[۱۹]

« شکی نیست که علمای اسلام کاملآ قادر هسیتند که در ظرف چند روز این دستگاهِ ظلم را از نظر عامّۀ مسلمین به طوری مورد لعن و به نحوی محلِ نفرتِ عام بسازند که دیگر هیچ بیدین جرأت نکند نزدیک چنان دستگاه منفور برود … از همت ایشان توقع ما فقط این است که از بالای منابر اسلام، دستگاهِ ظلم و معاونتِ ظلم و اطاعتِ ظلم را جهرآ و صراحتة لعن و تکفیر نمایند.»[۲۰]

ادامه دارد

_______________________

[۱] – همان، نمرۀ هفت، ص ۱.
[۲] – همان گذشته، نمرۀ هشتم، ص ۴.
[۳] – همان، نمرۀ دویّم، ص ۲.
[۴] – همان بالا، صص۳-۲.
[۵] – همان بالا، ص ۳.
[۶] – « هراج » نوشته شده است.
[۷] – نمرۀ نهم، ص ۱.
[۸] – همان گذشته، نمرۀ دهم، ص ۱.
[۹] – همان، صص ۶ – ۵.
[۱۰] – همان گذشته، نمرۀ پانزدهم، ص اول.
[۱۱] – روزنامۀ قانون، نمرۀ چهارم، ص ۳.
[۱۲] – همان، صص ۲ – ۱.
[۱۳] – تأکید ها از ماست.
[۱۴4] – همان گذشته، نمرۀ سیزدهم، ص ۲.
[۱۵] – ملکم خان در سال ۱۲۷۰ه – ش/۱۸۹۱م، ضمن یک سخنرانی که در جمع گروهی از انگلیسی ها انجام داد، در مورد مطلب فوق چنین گفت:
« … بی تردید ما بایستی اصولی را که در اروپا یافت شده و ریشۀ مدنیت شما را تشکیل می دهد، به نحوی برای خود اخذ کنیم. ولی به جای آنکه آن را از لندن یا پاریس بگیریم، به جای آنکه بگوئیم این ها از فلان سفیر اخذ شده، یا فلان دولت آن ها را توصیه کرده، ( که هرگز پذیرفته نخواهد شد )، بسیار آسان تر خواهد بود که همین اصول را برداریم و بگوئیم که از اسلام اخذ کرده ایم و این امر را به آسانی می توان ثابت کرد. ما در این زمینه تجربه هائی به دست آورده ایم و دریافته ایم که افکاری که منشأ آن ها اروپا بود و از این رو به هیچ وجه پذیرفته نمی شد، هنگامی که ثابت می شد آن افکار در بطن اسلام نهفته بود، بی درنگ با شور و شعف بسیار مورد قبول قرار می گرفت. من می توانم به شما اطمینان بدهم که پیشرفت ناچیزی که در ایران و عثمانی، به خصوص در ایران مشاهده می شود، مرهون این واقعیت است که برخی از مردم ما اصول اروپائی شما را گرفتند و به جای اینکه بگویند این ها از اروپا ، انگلستان، فرانسه یا آلمان آمده، گفتند ما را با اروپائیان هیچ کاری نیست، این ها اصول واقعی دین خودمان است که اروپائیان از ما اخذ کرده بودند. این کلام تأثیر آنی و شگفت انگیزی در بر داشته است.» ( ن – ک: بهزاد کشاورزی، تشیع و قدرت در ایران، ج۱، ص ۲۹۰.)
[۱۶] – و می دانیم که بالاخره رهبری انقلاب مشروطیت را روحانیان به عهده گرفتند.
[۱۷] – همان گذشته، نمرۀ اول، ص ۳.
[۱۸] – نمرۀ هشتم، ص۱.
[۱۹] – روزنامۀ قانون، نمرۀ بیستم، ص۲.
[۲۰] – همان بالا.

منتشر شده on 8 اوت 2019 at 8:11 ق.ظ.  دیدگاه‌ها برای آشنایان حقیر ملامت می کنند که چرا ترک وطن کرده و پناه به دولت روس آورده ام. بنده هم در جواب از وزرای دولت پرور ما می پرسم: چرا آن خلایق بی حصر از ایران کنده اند و گرسنه و پابرهنه به تفلیس و اسلامبول و مصر و هندوستان، حتی به صحراهای افریقیّه فرار می کنند. آیا در خاک ایران، در وطن چندین هزارسالۀ ما چه واقع شده که هزارها مثل بندۀ مسلمانان بیچاره، این صحرای ترکمان را مجبورآ بر ارض اقدس ترجیح داده اند. اگر اولیای مملکت آرای تهران به قدر زن های ترکمان عار می داشتند، می بایستی هزار بار وجود منحوس خود را معدوم کرده باشند که چرا در این بیابان های مهیب، دیگران توانستند در ظرف چند سال راه آهن و امنیت و آبادی ها و قانون برپا بکنند و خلق ایران از وحشت خرابی های ما و از دست میر غضب های ظلم، پناه به مرحمتِ سالداتِ روس می برند. ما اولاد ایران که در زیر حمایت این دولت اجنبی جمع شده ایم، غیرت و دولت خواهی ما از هیچ کس کمتر نیست. ما از جان و دل هواخواه استقلال و شوکت ایران هستیم و لیکن باید با هزار تشکر دعاگوی رأفت امپراطورِ اعظم و ممنون قانون روس باشیم که می گذارند در این صحرا اقلّآ در آخر عمر، مثل آدم نفس بکشیم و از برای آن برادرانِ بدبخت که در تحت مرحمت اولیای تهران اسیر مانده هیچ امیدی نمی بینم مگر همان کرامتِ آدمیت که سروش قانون به خلق ایران اعلام می فرماید.» بسته هستند