بر این مبنا در نوشته پیشین به حزب مؤتلفه پرداخته شد. اکنون به سراغ یکی از شخصیت‌های محوری این جریان می‌رویم: اسدالله بادامچیان.

در نوشته به بستگان او در طایفه همبسته بادامچیان و امانی هم اشاره می‌شود.

اسدالله بادامچیان

 اسدالله بادامچیان در سال ۱۳۲۰ در خیابان ری تهران در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. نام خانوادگی آن‌ها «بادام‌‌یرجاه»‌ است اما به بادامچیان معروف هستند. پدرش در بازار تهران فرش‌فروشی داشت و با فعالیت سیاسی پسرش مخالف بود.

اسدالله پس از پایان دوران ابتدایی به فعالیت در بازار در کنار پدرش در بازار فرش‌فروش‌ها[1]پرداخت و دوران دبیرستان را به طور شبانه و متفرقه خواند. اعضای مؤتلفه هیچ‌کدام دیپلم متوسطه نداشتند[2] و در دوران زندان به تحصیل مشغول شدند.

اسدالله بادامچیان با فراگیری دروس مقدماتی حوزوی از جمله با خواندن سیوطی و جامع‌المقدمات به دستور زبان عربی مسلط شد و یک کتاب صرف و نحو عربی به زبان فارسی را نوشت.  او در سال ۱۳۷۴ بدون شرکت در کنکور با استفاده از رانت نظام ولایی به دانشگاه آزاد که توسط عبدالله جاسبی دیگر عضو مؤتلفه اداره می‌شد راه یافت. او در این دانشگاه که دکان مدرک‌سازی برای مسئولان نظام است لیساس و فوق‌لیسانس علوم سیاسی گرفت. در این دوران او معاون سیاسی شیخ محمد یزدی رئیس قوه قضاییه بود و در هیچ یک از کلاس‌های درس شرکت نکرد. بادامچیان با استفاده از همین روابط در رشته‌ی روابط بین‌الملل دانشگاه آزاد در دهه‌ی هفتم عمرش مدرک دکترا گرفت.

سابقه‌ی سیاسی

اسدالله بادامچیان مانند همه‌ی عناصر نظام ادعاهای عجیبی در مورد سوابق مبارزاتی خود سرهم کرده و می‌گوید: «در مدرسه در کلاس چهارم گروه مبارزین اسلام را از بین دانش آموزان تشکیل دادم. ۱۸ نفر عضویت یافتند و با هم پیمان برادری اسلامی بستیم.» او مدعی است برای اولین بار در سن ۱۱ سالگی در راه اسلام «شکنجه» شده است! «شکنجه‌گر» او نیز معلمی توده‌ای بوده که در کلاس درس به خاطر خوردن نخودچی و کشمش و بلبل‌زبانی در حالی که او را به مسخره «فرزند رشید اسلام» می‌خوانده با چهار سیلی تنبیه کرده و او آخ نگفته و مورد تشویق «گروه مبارزین اسلام» قرار گرفته است. با چنان آب و تابی موضوع را تعریف می‌کند که گویا تنها بچه‌ای بوده که در دهه‌ی ۲۰  و ۳۰ خورشیدی در مدرسه تنبیه شده است.

اسدالله بادامچیان به اتفاق برادرش علی‌اکبر پس از ترور حسنعلی منصور بازداشت و پس از مدت کوتاهی هر دو آزاد شدند. اسدالله حتا کمتر از برادرش در بازداشت بود.

از آن‌جایی که مؤتلفه دیگر فعالیت خود را متوقف کرده بود و اعضای آن دور مبارزه نمی‌گشتند بادامچیان هم به دنبال کاسبی در بازار بود.

عزت شاهی، داماد خانواده بادامچیان می‌گوید:‌

«برای این کار [مبارزه‌ی مسلحانه] هنوز افراد توجیه نشده بودند، اعضا هنوز آمادگی این کار را نداشتند، به همین دلیل وقتی این‌ها را گرفتند و تعدادی را اعدام و عده‌ای را هم زندانی کردند، بقیه‌ی افراد دوام نیاوردند و تشکیلات از هم پاشید. آن‌هایی که در مسیر ماندند به کارهای فرهنگی ـ خدماتی روی آوردند و محافظه‌کاری پیشه کردند، برخی هم به تجارت کشیده شدند، تعدادی هم به زندگی عادی و معمولی خود بازگشتند. عده‌ای هم دنبال کارهایی مانند درست کردن مدرسه، بیمارستان و کمک به ایتام و از این قبیل امور روی آوردند و تعدادی هم تا سال‌های پایانی رژیم شاه به گروه‌هایی مثل سازمان مجاهدین خلق و گروه حزب‌الله کمک مادی می‌نمودند و از شرکت مستقیم در فعالیت‌ها و حرکت‌های سیاسی دوری می‌کردند، به این ترتیب دیگر گروهی به نام مؤتلفه تا زمان حیات رژیم شاه، وجود خارجی نداشت.» (منبع)

با بالاگرفتن آوازه‌ی مجاهدین در میان گروه‌های مذهبی در دهه‌ی ۵۰ بادامچیان دوباره تحریک به فعالیت شد. او در سال ۱۳۵۳ دستگیر و به مدت ۵ ماه و نیم زندانی شد و سپس در بهمن همان‌سال به اتهام ارتباط با مجاهدین دستگیر و تا ۲۸ مرداد ۱۳۵۶ به مدت دو سال و نیم زندان بود. در دوران زندان به خاطر تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین و تسلط بخش مارکسیستی بر آن، او به یکی از دشمنان مجاهدین و نیروهای چپ تبدیل شد و همراه با اسدالله لاجوردی و وابستگان مؤتلفه و روحانیون و صاحبان دیدگاه‌های سنتی در مقابل دیگر زندانیان ایستادند. در سال‌های ۵۵ و ۵۶ بادامچیان و هم‌خط‌های آنان مورد عفو ملوکانه قرار گرفته و آزاد شدند. او اعتراف می‌کند که به همراه لاجوردی در تصمیم‌گیری برای عفو‌نامه‌نویسی شرکت داشت:

«یک روز بعداظهر در اتاق چهار بند یک اوین بنده ،آقای عسگر اولادی، شهید عراقی،کچوئی و لاجوردی دور هم نشستیم. آنجا بحث شد در این شرایط تکلیف شرعی ما چیست؟ » (منبع)

بادامچیان حضور عسگراولادی و حاج مهدی‌ عراقی و حاج‌حیدری و … در مراسم «شاهنشاها سپاس» با مدال پهلوی به سینه و پخش مراسم مزبور از تلویزیون را توجیه کرده و به دروغ مؤتلفه را «سردمدار مبارزه» معرفی می‌کند:

«در این مسئله رژیم برای ما نقشه کشیده بود، چون احساس می‌کرد که ما داریم سردمدار مبارزه می‌شویم، پس بر این شدند که ما را بکشند… آن‌ها وقتی در سالن می‌نشینند می‌بینند که یک مرتبه پرده‌های سالن کنار رفت و گروهی نشسته‌اند و آن فرد هم دارد سخنرانی می‌کند. آقای انواری برمی‌گردد به آقایان بگوید چه خبر است؟ آقای کروبی هم بر می‌گردد تا با عسگر اولادی مشورت کند که اینجا وظیفه چیست؟ آیا باید برخیزند و همه چیز را به هم بریزند یا بمانند. سه تا ۵ دقیقه نمایش این عکس بیشتر طول نمی‌کشد. آقای عسگر اولادی و حاج‌حیدری تا می‌بینند دارند عکس می‌گیرند سعی می‌کنند به زیر میز بروند. حاج‌مهدی عراقی هم در این گیرودار برمی‌گردد تا در این موقعیت چه باید کند. ما از همان جا فهمیدیم که قضیه خیلی عمیق است و در واقع مبارزه رژیم با سازمان مجاهدین نیست و رژیم الان خطر را در مذهبی‌ها و روحانی‌ها می‌بینید؛ لذا تلاشش این است که اینها را بشکند و الا اگر رژیم می‌خواست آن‌ها را نشکند چه لزومی داشت که آن‌ها را در آن‌جا نشان دهد»؟ (منبع)

چنانچه در تصویر بالا دیده‌ می‌شود میزی در کار نیست و عسگراولادی و حاج‌‌مهدی عراقی در کنار هم نشسته‌اند. انواری و کروبی با آن‌ها فاصله دارند، عقب که برگردد دیگر کسی نیست. پرده‌ای در کار نیست که بالا رود.

عزت شاهی در مورد خستگی و بی‌خطر بودن آزادشدگان می‌‌گوید:

«تعدادی از اصحاب فتوا از زمان حسنعلی منصور در زندان بودند و ده دوازده سال از محکومیت شان می‌گذشت، دیگر خسته شده بودند، سن و سال شان هم زیاد بود، رژیم می‌دانست که اگر ایشان بیرون بیایند دیگر چریک نمی‌شوند و کار مخفی نمی‌کنند و حداکثر در حد کارهای علنی و هیأت و جلسات تفسیر و دعا فعال خواهند بود. همچنین رژیم می‌دانست این تعداد به جهت مخالف‌شان با مجاهدین اگر آزاد شوند و بیرون بروند علیه مجاهدین تبلیغ می‌کنند، پس آن‌ها برای رژیم ضرری نداشتند، از طرفی هم رژیم برای فروکش کردن برخی اعتراضات داخلی و بین‌المللی می‌خواست کمی آزادی بدهد، لذا افراد چون عسگراولادی، انواری، حاج‌حیدری ، عراقی و …. را به زندان قصر برد و طی جشن سپاسی به مناسبت سالگرد ۱۵ بهمن  مورد عفو قرار داده، آزادشان کرد » [3]

مهدی ملک‌الکتاب‌خیابانی یکی از شرکت‌کنندگان در مراسم «شاهنشاها سپاس» می‌گوید:

«ریشه این مراسم و برنامه در مارکسیست ‌شدن بچه‌های مجاهدین بود. در تحلیل وقایع و رخدادهای آن روزها به این نتیجه می‌رسید که ما با رژیم شاه به دلیل آن که در مقابل اسلام بود و مظاهر و شعائر اسلام را از بین می‌برد، دشمن بودیم. بعد دیدیم که سازمان مجاهدین از جریان مارکسیست‌ها حمایت می‌کند، مارکسیستی که به دنبال آن بود که ریشه اسلام را از بیخ و بن برافکند، حال در این وضعیت کار سخت‌تر شده بود. ما دیدیم پایگاه رژیم سست‌تر شده است، تصمیم گرفتیم ابتدا به سراغ مارکسیست‌ها برویم و از این فرصت (آزادی) استفاده کنیم تا ترتیب مجاهدین را بدهیم و ذهن مردم را نسبت به التقاط فکری و ایدئولوژیک ایشان روشن نماییم و آنچه را که از آنها دیده بودیم و می‌دانستیم در حرکتی آگاهی بخش در اختیار مردم قرار دهیم.» (منبع)

او در جای دیگری در حالی که جنبش چریکی با شکست مطلق روبرو شده بود و سازمان‌های مجاهدین (اعم بخش مذهبی و مارکسیست-‌لنینیست) و چریک‌های فدایی خلق با ضربات جدی ساواک مواجه و تارومار شده بودند، نظام سلطنتی در اوج اقتدارش بود و حضرات در اوج ناامیدی به پابوس نظام پهلوی می‌رفتند به دروغ می‌گوید:‌

«ما دیدیم پایگاه رژیم سست‌تر شده است، تصمیم گرفتیم ابتدا به سراغ مارکسیست‌ها برویم و از این فرصت (آزادی) استفاده کنیم تا ترتیب مجاهدین را بدهیم و ذهن مردم را نسبت به التقاط فکری و ایدئولوژیک ایشان روشن نماییم و آن‌چه را که از آن‌ها دیده بودیم و می‌دانستیم در حرکتی آگاهی بخش در اختیار مردم قرار دهیم . به نظرم انسان باید برای عقیده‌اش هر ملالت و رنجی را تحمل کند و برای فرار از دست دشمن از هر حیله‌ای استفاده کند، حال که در مقابل مبارزه و اسلام لازم دیدیم که از این موضوع (فرصت آزادی) استفاده کنیم، حال که در مقابل عمل انجام شده‌ای هستیم چرا از آن مصادره به مطلوب نکنیم…» [4]

بادامچیان که ارتباط بسیار ضعیفی با مجاهدین داشت به دروغ خود را «چریک همه‌جانبه سازمان» معرفی می‌کند.

خانواده بادامچیان و امانی

اسدالله بادامچیان برآمده از خانواده‌ای است که مظهر سیر و سرنوشت ارتجاع ایرانی است. او فرزند محمد‌باقر بادامچیان و صدیقه‌ امانی است. پدر و مادر او، دختر عمه و پسر‌دایی بودند و اصل و نسب‌شان به یک جا برمی‌گشت. پس از انقلاب این خانواده در همه جا دست دارند، از جمله در آموزش و پرورش.[5]

پدربزرگ مادری اسدالله بادامچیان، حاج‌احمد امانی‌همدانی از طرفداران شیخ‌ فضل‌‌الله نوری و دشمنان مشروطه بود.

‏‏شغل او، امانت فروشی بود و از شهرستان‌‌های مختلف برای او بار می‌فرستادند به همین مناسبت بود که خانواده آن‌ها به «امانی» شهرت یافتند.‏

خانواده‌ی بادامچیان و امانی که از طرفداران آیت‌الله کاشانی و فدائیان اسلام بودند در کودتای ۲۸ مرداد همراه با بخش سنتی بازار و روحانیت در مقابل مصدق قرار گرفتند و به کودتاچیان مساعدت کردند. این طایفه از فردای پیروزی انقلاب و به ویژه پس از ۳۰ خرداد ۶۰ نقش مهمی در سرکوب و کشتار از طریق مشارکت فعال در دادستانی و اداره‌ی زندا‌ن‌ها و غارت و نابودی منابع و ثروت‌های ملی و سلطه بر واردات و صادرات و اقتصاد کشور از طریق اداره‌ی انجمن اسلامی بازار و سازمان اقتصاد اسلامی و وزارت بازرگانی و صندوق‌های قرض‌الحسنه داشته‌اند.

اسدالله بادامچیان در سال ۱۳۴۸ با دختر‌ دایی‌اش (فرزند حاج سعید امانی) ازدواج کرد و دارای ۵ دختر و یک پسر است. دخترانش جملگی ازدواج کرده‌اند. اولین فرزند او در سال ۱۳۵۰ و  آخرینش، که آن پسر است، در سال ۱۳۸۱ به دنیا آمده است.

علی‌اکبر برادر او عضو شورای مرکزی مؤتلفه و از همکاران دادستانی انقلاب اسلامی و راضیه مسئول واحد خواهران مؤتلفه و همسر ابوالفضل نظیفی بود. راضیه در سال ۱۳۹۲به بیماری سرطان درگذشت. او در سال ۱۳۶۰ به همراه تعدادی دیگر از زنان مؤتلفه به دادسرای انقلاب اسلامی اوین پیوست و نقش مهمی در شکنجه و سرکوب زنان به عهده گرفت. راضیه بادامچیان همچنین در سال ۱۳۶۶ همراه همسرش در غائله حج در مکه شرکت داشت.  امیر نظیفی مسئول واحد جوانان حزب مؤتلفه است.

داماد‌های محمد‌باقر بادامچیان و صدیقه‌‌ امانی در سرکوب و کشتار دست داشته‌اند.

محمدصادق اسلامی (نماینده بازار در وزارت بازرگانی، عضو شورای مرکزی کمیته انقلاب اسلامی، معاون وزیر که در انفجار حزب‌ جمهوری اسلامی کشته شد)، حاج احمد قدیریان (معاون اجرایی لا‌جوردی و قدوسی و مسئول گروه ضربت و جوخه‌های اعدام اوین)، عزت‌الله شاهی، (مسئول بازجویی و شکنجه در کمیته مرکزی انقلاب اسلامی در میدان بهارستان)، هاشم رخ‌فر معاون و قائم‌مقام کچویی و ابوالفضل نظیفی(صاحب انتشارات).

خانواده‌ی امانی‌همدانی شامل حاج صادق امانی، حاج هاشم امانی، حاج سعید امانی، حاج ‌هادی امانی، حاج تقی امانی، حاج محمود امانی، حاج حسین امانی، دایی‌های اسدالله‌ بادامچیان می‌شود. حاج مصطفی و حاج اصغر امانی برادران ناتنی امانی‌ها  هستند.

برادران امانی در دوران رضا‌شاه به بهانه اجرای موسیقی در برنامه‌های دبستان، ترک تحصیل کردند و در بازار مشغول کار شدند. [6]

صادق امانی که همسرش خواهر لاجوردی بود از مسئولان گروه شیعیان و مؤتلفه به شمار می‌رفت که به اتهام مشارکت در ترور حسنعلی منصور اعدام شد.

حاج هاشم امانی، از اعضای فدائیان اسلام و گروه شیعیان مسئول مالی این گروه و عضو شورای مرکزی موتلفه اسلامی بود و در جریان ترور حسنعلی منصور به حبس ابد محکوم شد و در آبان ۱۳۵۵ به مناسبت تولد شاه با درخواست عفو ملوکانه آزاد شد.

حاج سعید امانی، عضو مؤسس و شورای مرکزی مؤتلفه اسلامی و عضو حزب جمهوری اسلامی، نماینده مجلس شورای اسلامی و از گردانندگان اصلی جامعه اسلامی اصناف و بازار بود. او همچنین از طرف خمینی حکم رئیس کمیته امور صنفی را دریافت داشت و از سوی قدوسی به عنوان نماینده دادستان در کمیته امور صنفی انتخاب شد. داماد سعید امانی یا یکی از بستگان نزدیک‌اش در سال  ۶۰ زندانی بود. او آهنگر بود و چوبه‌ی داری را که در اوین از آن استفاده می‌شد توسط او ساخته شد.

حاج محمود امانی برادر بزرگتر بود که فرزندان او حاج مهدی عضو با سابقه‌ی شورای مرکزی مؤتلفه و حاج تقی عامل خرید اسلحه‌ای که با آن منصور ترور شد و حاج رضا، بعد از شروع غائله خمینی در سال ۱۳۴۲ به حمایت از او پرداختند. حسن امانی نوه حاج تقی در جبهه جنگ با عراق کشته شد.

محمد‌هادی امانی در ارتباط با ترور حسنعلی منصور دستگیر و پس از مدتی آزاد شد. پیش از انقلاب او به همراه برادرزاده‌اش محمدجواد و قاسم بخارایی برادر محمد بخارایی ضارب حسنعلی منصور شبانه با نبش قبر جنازه چهار مسئول قتل منصور را مخفیانه به ابن‌بابویه منتقل کردند. او در حال حاضر یک کارخانه ساخت وسایل ورزشی / تناسب اندام، مبلمان و سایر مصنوعات در شهرک صنعتی شکوهیه قم دارد.

مصطفی امانی فرزند محمد امانی و اکبر وحدتی‌پور نوه‌ی دختری او نیز در جبهه جنگ با عراق کشته شدند.

رضا نوری (پسرعموی بادامچیان و از همراهان محمد بروجردی در کردستان)، منصور قدیریان، و مجید رحمانی، …. از دیگر کشتگان خانواده بادامچیان هستند.

امانی‌ها سه خواهر داشتند که یکی از آنها همسر حسین شلیله (قناعت) است. نوه او فاطمه شلیله نوجوان بسیجی بود که در سال ۱۳۷۹ در مراسم دیدار یکصد هزار جوان بسیجی با خامنه‌ای در مصلای تهران، به دلیل ازدحام جمعیت زیر دست‌وپا کشته شد. دیگری همسر محمود حجت از شاگردان خمینی و سومی مادر بادامچیان‌ها بود.  برای شناخت نگاه عقب‌مانده و غیرانسانی این خواهران همین بس که از قول صدیقه امانی می‌گویند:

«در سال ۱۳۱۹ که اوج پلیدی‌های رضاشاهی بود که مدارس را مختلط کند و عضویت در پیشاهنگی را برای دختر و پسر اجباری نماید و آنها را به اردوهای فسادانگیز و فحشایی ببرد با خواهرش که همسر مرحوم دکتر محمود حجت بود روزی درددل کرده بودند که سرنوشت دختر او و پسر او که نوزاد بودند فردا چه می‌شود؟ و در این محیط فساد و فحشاء چه می‌‌کنند؟

می‌گفت با هم دعا کردیم و مناجات نمودیم که اگر این دختر و پسر ما فردا فاسد می‌شوند از دنیا بروند و پسر خواهرش فوت کرد و دختر او ماند که همسر شهید والامقام هفتم تیر محمدصادق اسلامی شد. این نقطه اوجی است که دو زن جوان دو بچه خود را برای خدا می‌خواهند و از خدا طلب می‌کنند که اگر آن‌ها بدکاره می‌شوند عمرشان خاتمه یابد.» (منبع)

محمد‌علی امانی پسردایی بادامچیان، قائم‌مقام مؤتلفه اسلامی و رئیس اسبق اوین و معاون سیاسی لاجوردی است. او و برادرش محمد‌جواد، داماد‌های خواهر بادامچیان و قدیریان هستند.

علیرضا اسلامی فرزند صادق اسلامی و نوه‌ی صدیقه‌امانی و محمد‌باقر بادامچیان پس از انقلاب به معاونت قدوسی و لاجوردی در دادستانی انقلاب اسلامی رسید و با صدیقه دختر صادق امانی که مادرش زینب خواهر لاجوردی است ازدواج کرد و یکی از گردانندگان مؤتلفه است. حاج محمدجواد اسلامی دیگر فرزند صادق اسلامی است.

غلامحسین رحمانی، حبیب‌الله مهدی‌شفیق، ، محمد حجت دیگر رهبران و اعضای مؤتلفه و بازار از جمله بستگان نزدیک بادامچیان هستند.

حاج حسین رحمانی از مؤسسان حزب موتلفه اسلامی بود. او پس از انقلاب در راه‌‌اندازی زندان قصر و اوین با کچویی و لاجوردی همراه و همگام بود و در سیاه‌ترین روزهای تاریخ معاصر ایران در دادستانی اوین مشغول جنایت بود. اقدام برای ساخت مصلای بزرگ تهران و فعالیت در ستاد برگزاری نماز جمعه تهران از جمله دیگر فعالیت‌های او است.

حبیب‌الله مهدی‌شفیق از رهبران و بنیانگذاران مؤتلفه اسلامی است. پس از انقلاب از مؤسسان کمیته و اعضای شورای مرکزی کمیته امداد و همچنین عضو هیأت امنای بنیاد مستضعفان و جانبازان بود. از دیگر مسئولیت‌های او مدیریت مدرسه رفاه بود. دختر او همسر قاسم امانی، فرزند صادق امانی است.

دو عموی اسدالله بادامچیان حسین قهرمانی‌پور و علی‌اصغر نوری‌همدانی(از گردانندگان صنف فرش در بازار) نام خانوادگی متفاوت داشتند. پسر عمه‌ی او نیز از نزدیکان لاجوردی در دادستانی انقلاب اسلامی بود.

مسئولیت‌های اسدالله بادامچیان در دوران انقلاب و پس از آن

اسدالله بادامچیان عضو شورای مرکزی هفت نفره کمیته استقبال از خمینی بود و از آن‌جایی که به همراه فضل‌الله محلاتی و عبدالمجید معادیخواه در بخش تبلیغات شورای انقلاب دارای مسئولیت بود وقتی انقلاب پیروز شد او در صدا و سیما خبرها را چک می‌کرد و از همان جا کار او با خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها آغاز شد.

بادامچیان در مورد شورای مرکزی هفت‌نفره می‌گوید:

« امام که به ایران می‌آیند در کمیته استقبال از ایشان، من جزو شورای ۷ نفره هستم. ۷ نفر ۴ نفر اصلی هستند و ۳ فرعی دارد. ۴ اصلی از درون آن گروه برخاسته و معرفی آن گروه است. آقای شهید مطهری، شهید مفتح و شهید محلاتی؛ البته شهید مفتح جزو جلسه مخفی نیست. آقای محلاتی بود و بنده هم بودم. ما چهار نفر بودیم. این سه نفر که دو نفر از نهضت آزادی و یک نفر جبهه ملی گذاشتیم» (منبع)

او سه نفر فرعی را هاشم صباغیان، علی‌اصغر تهرانچی از نهضت آزادی و شاه‌حسینی از جبهه ملی معرفی می‌کند. در روایت‌های دیگر، کاظم سامی و محمد توسلی و علی دانش‌منفرد نیز  اضافه می‌شوند.

نکته‌ی قابل توجه آن‌که همه‌ی راویان تأکید می‌کنندکه حضور افراد وابسته به جبهه ملی و نهضت‌‌آزادی صوری بوده و به منظور فریبکاری صورت گرفته است. (منبع)

نقش‌آفرینی اسدالله بادامچیان به عنوان عضو مرکزیت کمیته و حضور گسترده‌ی اعضای هیئت‌های مؤتلفه‌ی اسلامی در دیگر ارکان و شاخه‌های کمیته‌ی استقبال سبب شد تا به‌زودی عملاً هیئت‌های مؤتلفه‌ی اسلامی که در پاریس نیز با مهدی عراقی و حبیب‌الله عسگراولادی در ارتباط بودند، اداره‌کننده‌ی اصلی کمیته استقبال شوند.

صادق اسلامی، محمدعلی نظران، علی درخشان، اسدالله لاجوردی، محمد کچویی، محسن رفیق‌دوست، سعید محمدی، اصغر رخ‌صفت، سیدرضا نیری، جواد مقصودی، حبیب‌الله شفیق، مهدی محمدی، محمود مرتضایی‌فر، مرتضی لاجوردی، مهدی غیوران، حسن راستگو، کاظم نیکنام و ابراهیم اکبری از اعضای هیئت‌های مؤتلفه‌ی اسلامی بودند که در شاخه‌های مختلف کمیته‌ی استقبال از امام خمینی حضور داشتند. (منبع) به این اسامی می‌توان نام ده‌ها نفر دیگر را افزود.

بادامچیان بین سال‌های ۵۸ تا ۱۳۶۰ دبیر اجرائی حزب جمهوری اسلامی، مسئول استان‌ها و مسئول تبلیغات در حزب جمهوری اسلامی بود و در این سمت مسئولیت بسیج چماقدار تحت نام «امت حزب‌الله» برای حمله به متینگ‌های سیاسی، کتاب‌فروشی‌ها و … را به عهده داشت.

از دیگر مسئولیت‌های او:

−نماینده دوره‌های دوم و هشتم مجلس شورای اسلامی. نایب رئیس و مخبر کمیسیون اقتصاد و دارائی، عضو کمیسیون اجتماعی، عضو کمیسیون احزاب مجلس، عضو هیئت عالی نظارت مجلس شورای اسلامی

−معاون سیاسی و مشاور امور اجتماعی رئیس قوه قضائیه

−رئیس کمیسیون ماده ۱۰ احزاب

−عضو مؤسس، شورای مرکزی، دبیر اجرائی، رئیس مرکز امور سیاسی و قائم مقام دبیرکل حزب موتلفه اسلامی و مدیر مسئول هفته‌نامه شما.

سه چهره اصلی کنونی حزب مؤتلفه: محمدنبی حبیبی، سید مصطفی میرسلیم، اسدالله بادامچیان

دروغگویی یکی از ویژگی‌های اعضای مؤتلفه

به نظر می‌رسد که دروغگویی در این جریان مذهبی سنتی نهادینه شده است، گویا به آن به عنوان یک واجب نگاه می‌کنند و در این راه هیچ حد و مرزی را به رسمیت نمی‌شناسند. برای پی‌بردن به میزان دروغگویی بادامچیان می‌توان به ادعای او راجع به نهضت آزادی توجه کرد. او ادعا می‌کند:

«بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نظام ما کمترین اعدام‌ها را داشت که طبق قانون قضایی انجام شد. اولین کسانی که طاغوتی‌ها را اعدام کردند همین نهضت آزادی‌ها بودند که در مدرسه رفاه این کار را انجام دادند، بعد از آن امام، مرحوم خلخالی را منصوب کردند به عنوان حاکم شرع تا طبق موازین این امور انجام شود و پس از آن هم مرحوم شهید قدوسی، شهید بهشتی و موسوی اردبیلی روی کار آمدند.» (منبع)

این ادعای سخیف درحالی صورت می‌گیرد که خلخالی شخصاً حکم اعدام نعمت‌الله نصیری و خسروداد، رضا ناجی و مهدی رحیمی را صادر و تا آخر عمر به آن افتخار می‌کرد. در شب ۲۵ بهمن ۱۳۵۷ او حکم اعدام ۲۵ نفر را داده بود که با اعتراض مسئولان نهضت آزادی نزد خمینی، آیت الله با اعدام ۴ نفر موافقت کرد. شخص بازرگان و دولت موقت تلاش زیادی برای جلوگیری از اعدام‌ها داشتند و اساساً هیچ نقشی در دادگاه‌های انقلاب نداشتند.

بادامچیان در همان گفتگو یادش رفته پیشتر چه ادعایی مطرح کرده و می‌گوید:‌

«اگر می‌خواستیم لیبرال‌بازی‌های جبهه ملی‌ها و نهضت آزادی‌ها را انجام دهیم انقلاب به باد می‌رفت.»

یا او در مورد گروه فرقان و وابستگی آن به مجاهدین می‌گوید:‌

«فرقان شاخه‌ای از سازمان منافقین بود که به تحریک سی‌آی‌ای فعالیت می‌کرد. من زمانی که عربی تدریس می‌کردم اکبر گودرزی، رهبر فرقان شاگرد من بود. جوان با استعدادی بود، استعدادش را در مسیر غلطی خرج کرد. جزواتی که این‌ها منتشر کردند و به اسم خودشان پخش شد در اصل همان جزوات و صحبت‌هایی بود که سال‌ها سازمان منافقین در زندان و یا در جلسات خودشان آن‌ها را مطرح کرده بودند و بعد به گودرزی دادند که به اسم خودش و گروه فرقان آن‌ها را منتشر کند و الا او نمی‌توانست انقدر فعالیت نوشتاری داشته باشد.»

هیچ‌ گزاره‌‌ی درستی در این ادعا نیست. هیچ رابطه‌ی بین فرقان و مجاهدین نبود. مجاهدین خواهان دستگیری و مجازات قاتلین مطهری و محمدولی قرنی و محمد مفتح و مهدی عراقی … شده بودند. سازمان سیا هیچ شناختی از فرقان نداشت که بخواهد تحریکی انجام دهد. اکبر گودرزی هیچ‌گاه نزد بادامچیان عربی نخواند. تفاسیر مجاهدین از قرآن هیچ مشابهتی به تفاسیر فرقان نداشت. مجاهدین مگر نمی‌توانستند جزواتشان را خودشان پخش کنند که بدهند یک گروه دیگر به نام خودش انتشار دهد؟!

بادامچیان در جلسه هفتگی جامعه انجمن‌های اسلامی اصناف و بازار تهران ضمن چاپلوسی مشمئز‌کننده از خامنه‌ای به دروغ به او نقش زورو و رامبوی اسلامی پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ داده و می‌گوید:

«صدام خیال کرد که می‌تواند دوباره به ایران حمله کند؛ از جنوب حمله کرد اما امام(ره) با درایت مثال زدنی مقام معظم رهبری را فرمانده لشکر جنوب کردند و ایشان هم لشکر عراق را در جنوب تار و مار و اعلام کردند که می‌توانند بصره را هم بگیرند که امام(ره) فرمودند که حتی یک قدم هم از مرز عبور نکنید. منافقین هم که خیال می‌کردند می‌توانند نظام را ساقط کنند، از غرب حمله کردند، آن‌ها با پشتیبانی عراق و آمریکا تا اسلام‌آباد هم آمدند، اما در تنگه مرصاد با حمله رزمندگان اسلام و شورش مردم تارومار شدند.» (منبع)

این در حالی است که در عرض چند روز نیروهای نظام ولایی تمام آن‌چه را که در طول هفت‌سال جنگ در جنوب به‌دست آورده بودند از دست دادند و خامنه‌ای هیچ‌گاه چنین مسئولیتی در جنگ و به ویژه در سال ۱۳۶۷ نداشت.

در حالی که چندین جنازه در کهریزک روی دست نظام اسلامی مانده بود بادامچیان در همین دیدار در تکذیب به کار‌گیری شکنجه در زندان می‌گوید:‌

«نیازی به شکنجه نبود؛ برخی از این‌ها حتی حال سیلی خوردن هم ندارند. » (منبع)

بادامچیان مانند دیگر همراهانش که جملگی مدعی‌ هستند متوجه نفوذی بودن کاظم افجه‌ای عامل قتل کچویی در اوین شده بودند، ۳۳ سال پس از انفجار هفت تیر ادعا می‌کند که به کلاهی عامل انفجار حزب جمهوری اسلامی مظنون شده بود و داستانی هم در این رابطه سرهم می‌کند:

«من به کلاهی مظنون شده بودم. به شهید مالکی تذکر داده بودم که آیا او را کاملاً می‌شناسند؟ و او گفته بود شخصاً نمی‌شناسد اما چند نفر از برادران که در دانشگاه با او بوده‌اند او را تأیید کرده‌اند و من گفتم حرکات او و شیطنتی که در چشم‌هایش هست مرا نسبت به او مشکوک کرده است و شهید مالکی با خنده‌ای تلخ گفت: آقای بادامچیان، شما چقدر سوء ظن دارید؟ و ای کاش او نیز مظنون می‌شد.»[7]

اسدالله بادامچیان، زیر پوستری که در کانون آن عکس لاجوردی دیده می‌شود (

همراه و هم‌کیش و همکار لاجوردی

لاجوردی جدا از نسبت خانوادگی با بادامچیان متحد او و خانواده‌ی امانی بود و اعضای مؤتلفه در راه و روش نیز یکسان بودند. بادامچیان در مورد «نمونه اعلای زندان اسلامی» که محصول لاجوردی است می‌گوید :

«آقای لاجوردی به تکلیف شرعی مسئول زندان شد و نمونه اعلای زندان اسلامی را شهید لاجوردی به وجود آورد. زندان را اقامتگاه زندانی می‌دانست و زندانی‌ها را به نگاه مجرم نمی‌دید. در داخل زندان به زندانی‌ها محرومیت نمی‌داد. در زندان‌های دهه ۶۰ با مدیریت لاجوردی زندانبانی اسلامی انجام شد. لاجوردی به زنان زندانی گفته بود اگر قرآن را حفظ کنید آزاد می‌شوید. هر کس وارد زندان می‌شد باید سواد یاد می‌گرفت. لاجوردی در حسینیه زندان برای زندانی‌ها جلسه می‌گذاشت و ساعت‌ها با آن‌ها صحبت می‌کرد. ساعت‌ها در زندان انفرادی می‌نشست و با زندانی صحبت می‌کرد. همین شد که وقتی لاجوردی شهید شد زندانی‌ها برای او گریه کردند و گروه سرود راه انداختند که «الهی بشکند دست منافق». (منبع)

برای درک «نمونه‌‌ اعلای زندان اسلامی» به صحنه‌ای اشاره می‌کنم که روبروی چشم جاوید طهماسبی که در ۱۵ سالگی دستگیر شد، اتفاق افتاد:

«سال ۶۲ یک روز من و دوستم که در قسمت باغبانی مشغول کار بودیم متوجه شدیم مجروحی را آورده بودند پشت بند همان‌جایی که سابقاً اعدام می‌کردند. من در ۲۰ متری آن‌جا بودم.

نمی‌دانم چرا او را آورده بودند اعدام کنند. یک پاسدار بهداری اوین به ما گفت تکان نخورید و همان‌جا بایستید و سپس شروع کرد به شلیک کردن. دست و پا و سر زندانی باندپیچی بود.

دستش تو گچ بود. ۳ یا ۴ تا تیز زد. او نیم خیز بلند شد و دوباره افتاد روی زمین. بعد با اسلحه ما را صدا زد. کیسه سوند به بدن زندانی بود. لوله سوند را با بیلی که دست من بود کشید بیرون و با فریاد گفت:‌ حالا جنازه را بردارید بگذارید پشت ماشین. جنازه را برد بیرون.»

بالاترین محرومیت‌های ممکن از سوی لاجوردی علیه زندانیان اعمال می‌شد. گریه کردن زندانیان برای قتل لاجوردی در زمره‌ی دروغ‌هایی است که ساختن آن از اعضای مؤتلفه برمی‌آید. لاجوردی در جامعه آنقدر منفور بود که وقتی خبرگزاری دولتی از «قتل» او خبر داد و باعث شادی مردم ایران شد. سواد‌آموزی به زندانیان دهه‌ی ۶۰ از آن دروغ‌هاست. اکثریت قریب به اتفاق زندانیان سیاسی باسواد و قشر روشن و آگاه جامعه بودند. تعداد اندک زندانی که بی‌سواد بودند نه تنها هیچ امکانی برای آموزش آن‌ها نبود بلکه چنانچه زندانیان می‌خواستند به آن‌ها در سواد‌آموزی کمک کنند با تنبیه و مجازات روبرو می‌شدند. دانش‌آموزانی که از پشت‌میز کلاس‌های درس به زندان آورده شده بودند امکان ادامه تحصیل نداشتند. برگزاری کلاس‌های درس از سوی زندانیان ممنوع بود. من به خاطر تدریس زبان انگلیسی به سلول انفرادی منتقل شده و فشارهای زیادی را متحمل شدم. لاجوردی خود شخصاً برایم جیره کتک و تنبیه قرار داد.

اسدالله بادامچیان در ادامه در ارتباط با چگونگی برخورد لاجوردی با زندانیان می‌گوید:

«با خشونت با آن‌ها برخورد نمی‌کرد، آزاد با آن‌ها حرف می‌زد. نتیجه این شد که منافقین تواب به لاجوردی علاقه‌مند شدند؛ چون باور کردند که مرحوم لاجوردی قصد برخورد با آن‌ها را ندارد و می‌خواهد آن‌ها را به خدا برساند. منافقین می‌گفتند کفاره گناهانی که ما مرتکب شدیم این است که اعدام شویم تا شاید در دنیای دیگر آرامش داشته باشیم. کسانی که با لاجوردی‌ها مخالف هستند شروع به دروغ و فریبکاری کردند.» (منبع)

به تعبیر بادامچیان هزاران زندانی و  آیت‌الله منتظری و حتا نمایندگان خمینی‌ دروغ می‌گویند و تنها اعضای مؤتلفه و تعداد اندکی زندانی دست‌آموز تواب که برای زنده‌ماندن و آزادشدن از زندان تن به هر خفت و خواری می‌دادند و حتا در جوخه‌های اعدام شرکت می‌کردند و در شکنجه و آزار و اذیت دوستان‌شان از چیزی فروگزار نمی‌کردند راست می‌گویند. لاجوردی مظهر خشونت بود. حتا جانیانی همچون موسوی تبریزی که خود از مظاهر خشونت در دهه‌ی ۶۰ بود نیز به این امر اذعان دارد.

بادامچیان کار حمایت از لاجوردی را به آن‌جا می‌رساند که مدعی می‌شود «نظیر لاجوردی وجود نداشت. یک نفر را نه زده و نه اعدام کرده.»

از شهادت صدها زندانی آزاد شده که در مراجع بین‌المللی شهادت داده‌اند می‌گذرم و به حسین همدانی یکی از شکنجه‌گران اوین و اعضای جوخه اعدام و گروه ضربت و همچنین مسئول گروه «گشت شکار» دادستانی بسنده می‌کنم. او در مورد قدرت لاجوردی در دهه‌ی ۶۰ می‌گوید:‌

«سر پامنار داشت با دوچرخه ۲۸ می‌رفت و من سوار موتور بودم. به او گفتم خطرناک است همان طور که با دوچرخه پا میزد، گفت ما کسی و چیزی نیستیم. چیزی برای خودش قائل نبود. هوی و هوسی نداشت، در صورتی که حاکم جان، مال و ناموس مردم بود و با یک حکم ایشان کسی زنده می‌ماند یا جانش گرفته می‌شد.» (منبع)

بادامچیان همچنین لاجوردی را «یک اسوه چند‌بعدی» معرفی کرده و می‌گوید:

«شهید لاجوردی یک اسوه چندبعدی است. او در مبارزه یک انسان جدی، سختکوش، مجاهد و صادق بود، چه قبل از آنکه نهضت امام(ره) شروع شود چه بعد از آن. قبل از نهضت امام(ره) در گروه شیعیان و در مسجد شیخ علی یک نمونه برجسته از کسی بود که از نظر اخلاق، رفتار، درس‌آموزی، منِش و کسب و پول حلال نمونه بود. ایشان بین دوستان هم نمونه بود. قاطعیت و صلابت به‌همراه تواضع و اخلاق او، لاجوردی را یک نمونه برجسته در جمع دوستان کرده بود.» (منبع)

بادامچیان برای وارونه‌جلوه‌دادن چهره‌ی پلید لاجوردی کتابی با عنوان «اسطوره مقاومت» انتشار داده و برای او سنگ تمام می‌گذارد.

بدون حمایت بی چون و چرای مؤتلفه و امثال بادامچیان و حوزه‌های علمیه و بازار و مسئولان سیاسی نظام امکان نداشت لاجوردی بتواند آن جنایات عظیم را پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ مرتکب شده و الگویی برای سراسر ایران شود.

بدنام در عرصه سیاسی و اقتصادی

به پست‌های بادامچیان در ۴۰ سال گذشته نگاه کنید: نه خمینی و نه خامنه‌ای هیچ مسئولیتی را به دوش او که به یکی از قدرتمندترین خانواده‌های وابسته به نظام تعلق دارد نگذاشتند. حتی در حزب مؤتلفه نیز رقابت را به محمد‌نبی حبیبی که هیچ سابقه‌‌ای در مبارزه با نظام پهلوی نداشت باخت. تنها شیخ محمد‌ یزدی به او روی خوش نشان داد.

مسیح مهاجری یکی از اعضای ارشد حزب جمهوری اسلامی و گردانندگان روزنامه جمهوری اسلامی بادامچیان را یکی از عوامل اصلی انحلال حزب جمهوری اسلامی معرفی کرده و می‌گوید:

«آن زمان مسئول سازمان شهرستان‌های حزب بود و افکار شخصی خودش را و افکار مؤتلفه را به نام حزب در شهرستان‌ها ترویج می‌کرد و اختلاف ایجاد می‌کرد. همین اختلافات و مشکلاتی که در شهرستان‌ها ایجاد می‌کرد به گوش امام رسید و امام دستور توقف فعالیت حزب را دادند.»[8]

فرشاد مؤمنی یکی از اقتصاددانان نظام ولایی و از اعضای حزب جمهوری اسلامی در مورد بادامچیان می‌گوید:‌

من در حزب جمهوری اسلامی بودم و با شگرد‌های آقایان راست عضو حزب، آشنایی داشتم و روش کارشان را تشخیص می‌دادم. چیزی که آن زمان خیلی مرا برآشفته می‌کرد، این بود که چون افرادی مثل آقای اسدالله بادامچیان در ساخت سیاسی و اقتصادی کشور خوشنام نبود و به عنوان تولید‌کننده یا کسی که توسعه‌گراست محسوب نمی‌شد، دور کسانی مثل آقای دکتر عباس شیبانی را می‌گرفتند و گاهی سعی می‌کردند حرف‌ خودشان ‌را از زبان او بزنند. … طیف خاصی بودند با آدم‌های سالم، خوشنام و دلسوز تماس می‌گرفتند و درباره‌ی صندوق‌های قرض‌الحسنه و سازمان اقتصاد اسلامی مظلوم‌نمایی می‌کردند. نمی‌گفتند که ما یک انحصار مالی تشکیل داده‌ایم و با توان مالی آن چه می‌کنیم، یا چه می‌توانیم انجام دهیم. » [9]

سازمان اقتصاد اسلامی فاجعه‌ای بود که بر اقتصاد کشور در سال ۱۳۵۸ نازل شد و امثال بادامچیان و عسگراولادی از همان ابتدا به عنوان عناصر پشت پرده در تحقق این فاجعه نقش داشتند.

پس از پیروزی انقلاب بازاریان متمول و گردانندگان جمعیت هیأت‌های مؤتلفه از جمله علاءالدین میرمحمد‌صادقی، سیدعلی‌اصغر رخ‌صفت، محمود اعتمادیان، محمدرضا اعتمادیان، سیدتقی خاموشی، علی شفیعی، سیدجواد آل‌احمد، کریم انصاریان، حسین کاشانی‌فرد، علی عدالت‌پیشه، مصطفی دلال‌زاده و … که در حزب جمهوری اسلامی متشکل شده بودند به منظور تسلط بر سیستم پولی و بانکی و اقتصادی کشور و سودجویی هر چه بیشتر وارد میدان شدند. این عده تحت عنوان این که در نظام اقتصادی پیشین بانکداری وسیله چپاول طبقه حاکم و ایادی آن‌ها بود و تحت تسلط اقتصاد امپریالیستی غرب قرار داشت و ربا از جمله ابزار کنترل سیستم پولی و عملیات بانکی بود، اعلام کردند که قصد دارند سیستم رباخواری را از صحنه بانکی کشور پاک کنند و با «دگرگونی نظام اقتصادی فعلی و تبدیل آن به اقتصاد اسلامی فقاهتی» و «ایجاد معاملات و خدمات بازرگانی صحیح بر پایه‌ی نیاز جامعه‌ی اسلامی و انطباق آن‌ها بر موازین فقه اسلام و به دنبال آن ایجاد مدیریت صحیح در سطح جامعه» به توسعه عدل و قسط و داد در کشور بپردازند.

آن‌ها با حمایت بهشتی و مطهری، خمینی را متقاعد کردند که در فروردین ۱۳۵۸ فرمان تأسیس «بانک اسلامی ایران» را صادر کند.

با توجه به نفوذی که این عده داشتند شورای پول و اعتبار در اردیبهشت ۱۳۵۸ علیرغم نظریه‌های کارشناسی بدنه‌ی بانک مرکزی اساسنامه بانک اسلامی ایران را به اتفاق آراء تصویب کرد.

هیأت مؤسسان، اولین حساب این بانک را به نام خمینی، افتتاح کردند و خرید و پذیره‌نویسی سهام بانک با خرید سهام به نام بهشتی و مطهری و محمد صدوقی آغاز شد تا همچنان حمایت آن‌ها را داشته باشند.

سرمایه اولیه بانک اسلامی از سوی مؤسسان آن ۲۰۰ میلیون تومان در نظر گرفته شده بود اما هنگامی که از سوی بانک اسلامی در جراید اعلام پذیره‌نویسی شد با توجه به جو پس از انقلاب و هیاهوی صورت گرفته از سوی دستگاه‌های تبلیغاتی نظام ولایی و فریب افکار عمومی، مبلغ ۴۰۰ میلیون تومان جمع‌آوری شد و بسیاری از کسبه و کارمندان دولت با خرید سهام‌های اندک که از ۱۰۰ تومان شروع می‌شد سهام‌دار «بانک اسلامی» شدند.

در این هنگام دولت موقت بانک‌ها را ملی اعلام کرد اما خمینی «بانک اسلامی» را از مصوبه دولت موقت استثناء قرار داد.

با رایزنی‌های صورت گرفته دولت موقت موافقت کرد بانک اسلامی ایران با اساسنامه مصوبه شورای پول و اعتبار به فعالیت خود ادامه دهد، فقط از کلمه بانک استفاده نکند اما تمام عملیات بانکی و اعتباری را انجام دهد. با یک کلاه شرعی کلمه بانک به عبارت سازمان اقتصاد تبدیل شد و بانک از لحاظ ماهوی به حیات خود ادامه داد ولی از نظر شکلی نقاب «سازمان اقتصاد اسلامی ایران» را به چهره زد.

بعد از مدتی بانک مرکزی اعلام کرد که این سازمان نباید، اعتبارات اسنادی و چک داشته باشد چرا که این کار به بانک‌ها اختصاص دارد. به این ترتیب «بانک اسلامی» به یک صندوق قرض‌الحسنه‌ی بزرگ مبدل شد و اختیار نظارت بر بیش از یک هزار صندوق قرض‌الحسنه را کسب کرد. گردانندگان سازمان اقتصاد اسلامی هیچ‌گاه نه پول سهامداران کوچک را بازگرداندند و نه توضیحی در این ارتباط دادند و بدون سروصدا میلیون‌ها تومان سرمایه را به جیب زدند. سهامداران کوچک هم نمی‌توانستند برای سرمایه‌گذاری‌ اندک‌شان در نظام بی در و پیکر ولایی دوندگی کنند.

در حال حاضر هزاران میلیارد تومان از منابع صندوق‌های قرض‌الحسنه در اختیار این نهاد که به نوعی بانک مرکزی سیاسی است قرار دارد و در طول سال‌های گذشته ضربات جبران‌ناپذیری به سیستم پولی کشور وارد کرده و باعث رشد نقدینگی ، افزایش تورم و فقر در جامعه گردیده است.

به خاطر نفوذی که گردانندگان این سازمان در تاروپود نظام اسلامی دارند تاکنون این سازمان مورد بازرسی قرار نگرفته و مسئولان آن به هیچ یک از سازمان‌های نظارتی از جمله بانک مرکزی پاسخگو نیستند.

بادامچیان و قتل احمد خمینی

بادامچیان بنا به اعتراف سعید امامی در قتل احمد خمینی مشارکت داشت. او که در دوران یادشده معاون سیاسی و مشاور اجتماعی شیخ محمد‌ یزدی بود در تصمیم‌گیری برای قتل او حضور داشت. در اعترافات سعید امامی آمده است:‌

«وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیت‌الله مصباح رفتیم، آقایان محسنی ‌اژه‌ای و بادامچیان هم آن‌جا بودند البته بعداً حاج آقا خوشوقت هم از بیت آمدند آن‌جا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت می‌کنند، رحم کرد.» (منبع)

دشمنی با آیت‌الله منتظری

دشمنی بادامچیان و مؤتلفه با آیت‌الله منتظری زبانزد است. موضوع برمی‌گردد به انزجار آیت‌الله منتظری از لاجوردی و جنایات او که از حمایت شدید مؤتلفه برخوردار بود. آیت‌الله منتظری، لاجوردی را جنایتکار دانسته و حتی اجازه ملاقات به او نمی‌دادند. دشمنی مؤتلفه و بادامچیان با آیت‌الله منتظری پس از اعتراضات ایشان به کشتار ۶۷ دامنه‌ی بیشتری یافت چرا که آن‌ها در زمینه‌سازی کشتار زندانیان سیاسی فعال بودند و در سال ۱۳۶۶ با خمینی دیدار کرده و نسبت به موضوع زندان‌ها و آزادی زندانیان سیاسی ابراز نگرانی کرده بودند. بادامچیان و مؤتلفه در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۹۶ با وجود کاندیداتوری مصطفی میرسلیم یکی از اعضای شورای مرکزی مؤتلفه از سید‌ابراهیم رئیسی یکی از مسئولان کشتار ۶۷ حمایت به عمل آوردند.

یکی دیگر از دلایل ضدیت بادامچیان و مؤتلفه با آیت‌الله منتظری مخالفت ایشان با عفو‌نامه‌نویسی و جریان «شاهنشاها سپاس»‌ بود. خشم مؤتلفه آن‌جایی بود که آیت‌الله منتظری رودروی روایت دروغ و جعلی آن‌ها ایستاد و به تمسخر  گفت:

«درباره شکل گیری جشن سپاس هم اینکه، آن آقایان [شرکت کننده درجشن] با ما هم مشورت کردند که برویم یا نه!، این نبود که نمی‌دانستند. ما هم فهمیدیم که ازآقایان دعوت کردند و بردند و آنجا برنامه انجام شد، اما اینکه بگوئید آنها بی اطلاع بودند، [نه!] خب ما هم بی‌اطلاع بودیم، پس چرا به ما نگفتند که بیائید آنجا؟!»[10]

در طول ۴ دهه‌ی گذشته اعضای مؤتلفه می‌کوشند بگویند که «عفو‌نامه» نویسی به توصیه‌ی «علما» و آیت‌الله طالقانی و منتظری بوده است. در حالی که این دو خودشان در زندان ماندند و مخالف این شیوه بودند.

وقتی در نگاه بادامچیان و مؤتلفه، لاجوردی «اسطوره مقاومت»‌ است و «اسوه»، بایستی کینه‌ی کسی که او را جنایتکار می‌نامید به دل گرفت.

کینه‌ی بادامچیان نسبت به آیت‌الله منتظری تا آن‌جاست که در کتاب « خاطرات منتظری و نقد آن» حتی یکبار از لقب آیت‌الله برای او  استفاده نمی‌کند در حالی که خمینی در آخرین نامه‌ای که به او نوشت او را «فقیهی عالیقدر» خواند و از او  خواست که به حوزه‌های علمیه گرمی ببخشد. اکثر قریب به اتفاق مسئولان نظام اسلامی در زمره شاگردان آیت‌الله منتظری هستند.

بادامچیان در قسمت پشت جلد کتابش آورده است:‌ «شخصاً معتقدم که این خاطرات آقای منتظری را از اعتبار مردمی کاملا بی‌بهره می‌سازد …هر چه تعداد بیشتری از مردم این خاطرات را بخوانند بیشتر از منتظری و جریان او فاصله می‌گیرند.»

معلوم نیست اگر چنین ادعایی واقعیت دارد چرا چاپ و انتشار کتاب خاطرات آیت‌الله منتظری در نظام اسلامی ممنوع است.

بادامچیان و ادعای مخالفت خمینی با موسوی

کمتر پیش می‌آید که بادامچیان در شرح وقایع تاریخی راست بگوید. او ادعا می‌کند خمینی میرحسین موسوی را قبول نداشت و او را تأیید نمی‌کرد. چنانچه او به مسافرت خارج از کشور نرفته بود موسوی حتا برای نخست‌وزیری در مجلس شورای اسلامی رأی نمی‌آورد! درحالی که تمامی شواهد عکس این موضوع را نشان می‌دهد. پس از مرگ هاشمی‌رفسنجانی مدعی‌ شدحسنعلی منصور با اسلحه‌ای که هاشمی رفسنجانی داده بود کشته شد، موضوعی که بلافاصله توسط خانواده‌ی او تکذیب شد. در مورد حسن خمینی گفت: « با آقای حاج سیدحسن خمینی دیدارهای بسیار خوبی داشتیم، ایشان متوجه اشتباهاتش شده  و به صراحت گفت که تابع ولی‌امر است.» این ادعا با تکذیب حسن خمینی روبرو شد.

بادامچیان ضمن تکذیب حصر میرحسین موسوی با وقاحتی مثال‌زدنی که ویژگی اعضای مؤتلفه است می‌گوید: «میرحسین که اگر نظام او را به خاطر اینکه خانواده‌های شهدا و کشته‌های فتنه ۸۸ او را نکشند یا فتنه گران خارجی نکشند و به گردن نظام بیاندازند، یا برای اینکه آماج خشم ملت حاضر در ۹ دی قرار نگیرد او را مراقبت می‌کنند….» (منبع)

همه‌ی این‌ها دروغ‌ها از آن‌جا ناشی می‌شود که موسوی جناح چپ حزب جمهوری اسلامی را رهبری می‌کرد و بادامچیان و مؤتلفه جناح راست این حزب بودند و از دیرباز با یکدیگر کشمکش و درگیری داشتند.

اوج درگیری‌ آن‌ها بر می‌گشت به ماجرای مقاومت ۹۹ نفره نمایندگان جناح راست در مقابل حکم خمینی در دفاع از دولت میرحسین موسوی، که اعضای جمعیت موتلفه حضور فعالی در آن داشتند.

ویرانه‌ای تحت عنوان دستگاه قضایی

بادامچیان در دوران تصدی پست معاونت سیاسی شیخ محمد یزدی، نماینده قوه قضائیه در شورای امنیت کشور، و در مسائل ساماندهی پول و لباس بود.

نتیجه‌ی دهسال همکاری بادامچیان و شیخ محمد یزدی در قوه قضاییه، تحویل یک «ویرانه» به هاشمی‌شاهرودی بود. اقدمات نابخردانه‌ی یزدی که با معاونت و مشاورت بادامچیان و دیگر اعضای مؤتلفه که صاحب پست و مقام در قوه قضاییه شده بودند همراه بود دستگاه قضایی نظام ولایی را با بحران عجیبی روبرو کرد. حذف سیستم دادسرا، دادستان و بازپرس تحت عنوان اسلامی کردن امر قضا، ضربات جبران ناپذیری به دستگاه قضایی کشور که پیشتر نیز با دادگستری مدرن بیگانه بود وارد کرد. پروفسور محمد عاشوری یکی از حقوقدانان مشهور ایرانمی‌گوید صدمات آن به بدنه‌ قضایی و حقوق کشور هنوز جریان دارد.


پانویس‌ها

[1]   بسیاری از صادرکنندگان فرش و گردانندگان این صنف از جمله برادران بادامچیان‌ (اسدالله، ‌علی‌اکبر، حسین و حسن)، درخشان (علی و حسن و محمد‌جواد) آل‌احمد (سید‌جواد، سید‌محمدرضا)، عراقچی( سیدمجتبی و سیدمرتضی)، رخ‌صفت(سیدعلی‌اصغر و سیدمحمد)، کریمی‌اصفهانی(احمد، اکبر، محمد)، جورابچی(محمود و محمد)، نوری‌همدانی(احمد و یعقوب) و … از گردانندگان مؤتلفه و یا از نزدیکان و متحدان آن‌ها هستند.

[2]  صادق امانی(بقال، شش ابتدایی)، محمد بخارایی (شاگرد و حسابدار مغازه آهن‌فروشی)، مرتضی نیک‌نژاد (شاگرد بزازی، ‌شش ابتدایی)، رضا صفارهرندی (شاگرد گالش‌فروشی، شش‌ابتدایی). این عده اعدام شده‌اند. تعدادی دیگر همچون حاج‌مهدی عراقی (آجرپز، کارگر معدن آبیک قزوین، شش‌ابتدایی)، هاشم امانی (شاگر خواربارفروش، چهارابتدایی)، حبیب‌الله عسگراولادی (برنج‌فروش، شش‌ابتدایی)، ابوالفضل حاج‌حیدری (شاگرد عطاری، شش‌ابتدایی)، محمدباقر محی‌الدین‌انواری (تحصیلات حوزوی)، عباس مدرسی‌فر (عطار، شش‌ابتدایی، در زندان به مجاهدین پیوست) به حبس ابد و احمد شاه‌بداغلو معروف به شهاب (واسطه آهن فروش، شش‌ابتدایی) و محمدتقی کلافچی (حق‌العمل‌کار، شش ابتدایی)  به حبس محکوم شدند. محمد بخارایی با داشتن مدرک سیکل دبیرستان، پس از دو سال رد شدن در رشته‌ی ریاضی ترک تحصیل کرد و سپس به صورت شبانه رشته‌ی ادبی را شروع کرد که دستگیر شد. او با‌سوادترین فرد مؤتلفه از میان نسل نخست بود.

[3]  خاطرات عزت‌ شاهی، ص ۴۰۴.

[4]   روزنامه اطلاعات، ۴بهمن۱۳۸۳

[5]   باند مافیایی مؤتلفه اسلامی به منظور مغزشویی از کودکان و نوجوانان، دارای دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان شهدای مؤتلفه اسلامی پسرانه و دخترانه است. مدارس پسرانه در دروازه شمیران و مدارس دخترانه در میدان خراسان، خیابان لرزاده هستند.

[6]   امام خمینی و هیأت‌های دینی مبارز،‌ محمدجواد مرادی‌نیا، ۱۳۸۷، ص ۸۱.

[7]   سایت سازمان قضایی نیروهای مسلح، ۷ تیر ۱۳۹۳.

[8]   روزنامه شرق ۹ تیر ۱۳۹۳.

[9]  اقتصاد سیاسی صندوق‌های قرض‌الحسنه و مؤسسات اعتباری، بهمن احمدی‌آمویی، کتاب پارسه، چاپ دوم، ص ۴۶.

[10]   مصاحبه نویسنده کتاب خاطرات عزت شاهی با آیت الله حسینعلی منتظری، ۲۳/۰۹/۸۳