۱- روايت جهانشاهلو از رضاشاه خواندنى است. خواندنى از آن‏ رو كه بفهميم ميزان درك و شعور يك كمونيست قديمى كه در سه حزب عضويت داشته است (۵۳نفر و حزب توده و فرقۀ دمكرات) از تاريخ چيست؟ هرچند بنا ندارم كه تمامى خاطرات او را نقد كنم. اما اگر جريانات چپ در ايران دچار شكست و نامرادى شدند، دست‎کم يكى از دلايل آن، سطح نازل دانش اجتماعى در بين رهبران آن بود. با هم می‎خوانیم: «رضاخان ميرپنج يگانه سرباز ميهن‏ پرستى بود كه با عبرت گرفتن از همۀ رخدادهاى تاريخ با زبردستى خود را دوست انگلستان نشان داد. عمال او را به بازى گرفت. سران ايلات و عشاير هوادار انگليس را سركوب كرد. شيخ خزعل و نصرت‏ الدوله و تيمور تاش را كشت و همين‏ كه وضع جهان دگرگون شد از اطاعت انگليس سربر تافت و جانب آلمان را گرفت. آن‏ هم چون سياستمدارى هوشيار و كارآزموده ـ و من چون يك ايرانى، او را يكى از خدمتگزاران بزرگ تاريخ ميهن خود مى‏ دانم. هرچند او چون همۀ آدم‏ ها ضعف‏ هايى در مورد پول و زمين داشت. اما آن‏هايى كه از دمكراسى عملى چيزى نمى‏ فهمند به غلط او را ديكتاتور مى‏ دانند. او ديكتاتور نبود.» اين فشردۀ تمامى مطالبى است كه افشار در صفحات ۱۹۳-۱۲۲ آورده است.

فرقه دموکرات دفتر دوم بخش دوم روايت جهانشاهلو از تاريخ 
محمود طوقی

۱- روايت جهانشاهلو از رضاشاه خواندنى است. خواندنى از آن‏ رو كه بفهميم ميزان درك و شعور يك كمونيست قديمى كه در سه حزب عضويت داشته است (۵۳نفر و حزب توده و فرقۀ دمكرات) از تاريخ چيست؟ هرچند بنا ندارم كه تمامى خاطرات او را نقد كنم. اما اگر جريانات چپ در ايران دچار شكست و نامرادى شدند، دست‎کم يكى از دلايل آن، سطح نازل دانش اجتماعى در بين رهبران آن بود. با هم می‎خوانیم:

«رضاخان ميرپنج يگانه سرباز ميهن‏ پرستى بود كه با عبرت گرفتن از همۀ رخدادهاى تاريخ با زبردستى خود را دوست انگلستان نشان داد. عمال او را به بازى گرفت. سران ايلات و عشاير هوادار انگليس را سركوب كرد. شيخ خزعل و نصرت‏ الدوله و تيمور تاش را كشت و همين‏ كه وضع جهان دگرگون شد از اطاعت انگليس سربر تافت و جانب آلمان را گرفت. آن‏ هم چون سياستمدارى هوشيار و كارآزموده ـ و من چون يك ايرانى، او را يكى از خدمتگزاران بزرگ تاريخ ميهن خود مى‏ دانم. هرچند او چون همۀ آدم‏ ها ضعف‏ هايى در مورد پول و زمين داشت. اما آن‏هايى كه از دمكراسى عملى چيزى نمى‏ فهمند به غلط او را ديكتاتور مى‏ دانند. او ديكتاتور نبود.»

اين فشردۀ تمامى مطالبى است كه افشار در صفحات ۱۹۳-۱۲۲ آورده است.

رضاخان بر بستر يك بحران اجتماعى (در داخل) و استراتژى جديد امپرياليسم انگليس (در خارج) كه دولتى مقتدر براى محاصرۀ روسيۀ بلشويك لازم داشت روى كار آمد. يك ضرورت داخلى و يك نياز خارجى. در ۲۰سال حكومت خود، مدرنيسم ناقصى را بر كشور تحميل كرد كه حاصل اين مدرنيسم از بين رفتن دمكراسى نيم ‏بند مشروطه بود. دمكراسى‎ای كه مى‏ توانست رفته رفته نهادينه شود و بتواند با انكشاف استعدادهاى طبيعى، جامعۀ ايران را به مدرنيسم واقعى نزديك كند.

با شروع جنگ دوم، رضاشاه با ابلهانه ‏ترين وجهى وارد يك بازى خطرناكى شد كه برخلاف تصور او آيندۀ جهان از آن رقيب بود و ايران را با سياست غلط خود به اشغال متفقين درآورد و ايران را كه مى‏ توانست با سياستى مدبرانه به فاتح جنگ تبدیل  كند به كشورى اشغال شده و متحد فاشيسم درآورد.

اين، تمامى بود و نبود رضاشاه است. واقعيت تاريخ با خاك پاشيدن در چشم حقيقت عوض نمى‏ شود. حاصل كار رضاشاه و بعداً پسرش همه در پيش روى ماست. جهنم را كه با دروغ نمى‏ توان بهشت جا زد. و اگر به راستى رضاشاه ديكتاتور نبود همين آقاى افشار در زندان او چه مى‏ كرد. عده ‏اى روشنفكر كه اوج كارشان يك مجله به‎نام دنيا بود. عده‎ای كه بیشترين آن ها به ۱۰۰ نفر هم نمى‏ رسيد. پليس رضاشاهی به زور ۵۲نفر آنان را روانۀ زندان كرد.

۲-« اردشير که مردى نادان بود به صلاحديد سفارت روس به آذربايجان رفت. در آنجا دست به اقدامات مسلحانه زد. دهقانان و مالكين از حزب توده خوششان نمى‏ آمد. به ليقوان رفت. يك ليقوانى به نام حاج احتشام را که سر نماز بود و نوۀ كوچكش را كه داشت بازى مى‏ كرد کشت. و مردم از او و حزب توده متنفر شدند[1]

آرداشس آوانسيان معروف به اردشير از سال ۱۳۱۰ به جرم عضويت در حزب كمونيست زندانى رضاشاه بود. در زندان جزء چهره‏ هاى برجسته و مبارز زندان بود. بعد از آزادى و تشكيل حزب توده جزء معدود افرادى بود كه از تشكيلات و ماركسيسم اطلاعاتى داشت. از سازمان‏دهندگان جنبش كارگرى و دهقانى بود.

در حادثۀ ليقوان كه به شهادت عده ‏اى از افراد حزب منجر شد. حاج احتشام از فئودال‏ هاى خونخوار ليقوان، دهقانان هوادار حزب را كتك مى ‏زد. از فعاليت دفتر حزب جلوگيرى مى‏ كرد. غلام يحيى به همراه عده ‏اى از هواداران حزب براى اعتراض به‎كارهاى او به ليقوان رفتند. اما از سوى تفنگ‏چى‏ هاى او مورد هجوم قرار گرفته و حدود ۴ نفر كشته شدند. درگيرى كه شروع شد، نوۀ حاج احتشام كه بچه هم نبود و در حال بازى هم نبود و تفنگ به دست داشت و تيراندازى مى‏ كرد كشته شد. حاج احتشام بر سر نماز نبود در بين راه توسط توده ‏اى‏ هاى خشمگين، احتمالاً زولون كشته شد. پس اولاً نه خسن بود و نه خسين. ثانیاً دختر نه بلکه پسربودند. ثالثاً پسر معاويه هم نبودند بلکه پسران على بودند رابعاً نه سه نفر بلکه دو نفر بودند. خامساً قضیه اساساً دروغ بود!! سه تا هم نبودند (اشاره به ضرب ‏المثلى كه مى‏ گفت خسن و خسين هر سه دختران معاويه بودند) و به طور كلى در جريان مرگ حاج احتشام اردشير دخالت نداشت و در حال سفر به تهران بود. خاطرات اردشير آوانسيان در اين مورد توضيحات مفصلى داده است[2].

۳- به دنبال تصرف ميانه توسط غلام يحيى، دولت در صدد برآمد تا با كمك پليس و سلطان محمود ذوالفقارى كه نزديك به ۱۰۰ تفنگ‏چى داشت، فعالين كارگرى و سياسى زنجان را دستگير و زندانى كند. تشكيلات فرقه مطلع شد و با پيش‏دستى شهر را تصرف کرد و سلطان محمود ذوالفقارى مجبور به فرار شد. دكتر افشار در برابر مصادرۀ اموال او و دستگيرى خواهرش مقاومت مى‏ كند و در خاتمه مى‏ گويد: «روس‏ها براى آقاى ذوالفقارى نقشه ‏هاى شومى داشتند و خوشبختانه انجام نگرفت[3]

براى اين‏كه ما هم در خوشبختى جهانشاهلو افشار شريك شويم بايد بدانيم كه سلطان محمود ذوالفقارى كه بود.

 محمود ذوالفقارى سلطان نبود. سلطان لقبى بود كه حكومت به او داده بود. وی از فئودال‏هاى خونخوار منطقۀ زنجان بود كه چيزى نزديك به ۲۰۰ پارچه آبادى داشت. از همان لحظۀ نخست تشکیل فرقه، در صف مقدم مبارزه با فرقه بود. توسط دولت مسلح و آموزش ديد. در اشغال زنجان به نيروهاى دولتى در غارت و كشتار مردم روى چنگيزخان را سفيد كرد. و در تصرف تبريز جزءِ نيروهاى پيش‏آهنگ ارتش بود و در كشتار و غارت سنگ تمام گذاشت. دكتر افشار در كشته نشدن اين خونخوار اظهار خوشوقتى مى‏ كند. به راستى يك آدم تا چه اندازه مى‏ تواند سقوط كند كه در مبارزۀ خلق و ضدخلق، جانب ضدخلق را بگيرد.

۴-« محمد بى ‏ريا وزير فرهنگ، در باغ ملى تبريز تصنيف‏ هاى خود را مى‏ خواند و تنبك مى ‏زد مسئول بخشى از گروه بازى‏ ها و چرخ و فلك ‏ها بود. وی در خانه فرهنگ شوروى با ميرزا ابراهيم‏ اوف آشنا شد. وی در نخستين ديدار محمد بى ‏ريا را كه شخصى دريده و به دليل كم‏ سوادى و نادانى لگام گسيخته بود پسنديد. پس از آن عمال روسى او را در اتحاديه كارگران حزب توده تقويت كردند تا جايى كه اتحاديۀ كارگران تبريز را تسخير كرد[4]

كاشف بى ‏ريا اردشير آوانسيان است. آوانسيان در خاطراتش در مورد بى ‏ريا مى‏ گويد: «بى‏ ريا از طبقات زحمتكش شهر بود. آدمى بود كم ‏سواد. مى‏ گفتند در دوران رضاشاه در باغ گلستان چرخ و فلك درست كرده بود. گاهى نيز شعر مى ‏گفت. بعد از ورود ارتش شوروى، او به آزاديخواهان ملحق شد و شعر هم می‎گفت.

وقتى من وارد تبريز شدم، معلوم شد كه بى ‏ريا، به كلى از نهضت فاصله گرفته و اصلاً حاضر به همكارى نيست. بعد فهميدم كه او را برده بودند به شوروى. او در آنجا رفته بود به كنسولگرى ايران و تقاضاى بازگشت به ايران را كرده بود. من خواستم با او آشنا شوم ولى او جداً حاضر نشد با اشخاصى مثل من سروكار داشته باشد.

پس از مراجعت به تهران يكى از اشعار او را به تركى در روزنامۀ مردم چاپ كردند. پس از اين‏كه روزنامه را خواند سخت مريدش شد.

او را به ميتينگ‏ هاى كارگران و دهقانان مى‏ بردم. در آنجاها شعر مى‏ گفت، و مردم را به هيجان مى ‏آورد. كم‏ كم در ميتينگ‏ هاى ما حاضر می‎شد. تا این‎که او را رسانديم به ‏اتحاديۀ كارگران و شد رئيس اتحاديه. بد هم كار نمى‏ كرد[5]

اين دو روايت با هم هم‏خوانى ندارند. بى‏ ريا كم ‏سواد بود. اما نادان نبود. شاعرى بود توده ‏اى كه شعرش بُرد توده ‏اى داشت و اردشير با استفاده از همين برگ توانست در بين كارگران افكار و انديشه ‏هاى حزب را رسوخ دهد و اتحاديه ‏هاى رقيب (خليل انقلاب‏ آذر و يوسف افتخارى) را به عقب براند.

زندگى سياسى بعدى بى‏ ريا، چپ‏روى‏ هايش در زمان رياست اتحاديه و بعداً وزير فرهنگ شدنش و زندانى شدنش در شوروى به خاطر مخالفت با روس‏ ها. هيچ یك دليل نمى‏ شود كه قابليت ‏هاى او را نفى كنيم.

۵- «دستور ياغيگرى افسران لشكر خراسان را آقاى كامبخش توسط آقاى بهرام دانش سروان پياده كه رابط بود، صادر كرد و افسران را در محظور بسيار دشوارى گذاشت. از همه بدتر دستور سازمان بود كه هرچه پول دولتى در اختيار داشتند پيش از ياغى‎شدن تسليم سازمان كنند و به ديگر رفقا به آنان دستور دزدى داده بود.»

ياغي گرى يك لغت مغولى ‏ست به معناى تمرد، سركشى، نافرمانى، اما جز اين‏ها بارسياسى هم دارد. ياغى دشمن مردم است. راهزنى است كه در كمينگاه مخفى مى‏ شود و ناگهان بر سر راه كاروان‏ هاى تجارى و مسافرى ظاهر مى‏ شود و كاروانيان را لخت مى‏ كند.

يا آن‏ كه به دهكده‏ هاى مرزى حمله مى‏ كند. مردم بى ‏دفاع را مى‏ كشد و اموال آن‏ها را غارت مى ‏كند. اسماعيل آقا سيميتقو نمونۀ تيپيك يك ياغى است. بى‏ انصافى است كه قيام افسران خراسان را، كه در روزگار خود جزء پاك‏ترين، ميهن‏ پرست‏ ترين و شريف ‏ترين عناصر ارتش بودند و آماجى جز بهروزى مردم خود نداشتند به ياغي گرى متهم و خود را با ارتجاعى‏ ترين بخش حكومت هم ‏صدا و هم ‏زبان كنيم.

اين نكتۀ نخست. نكتۀ دوم آن‏كه طبق تمامى اسناد و مدارك، از خاطرات افسران خراسان گرفته تا خاطرات اسكندرى و ديگران، كامبخش در شكل‏ گيرى اين قيام نقشى نداشته است و با آن مخالف بوده است. سرهنگ آذر به دروغ از قول كامبخش به سروان دانش دستور شروع عمليات را مى ‏دهد. دليل روشن آن این‎که هم مسئول كميتۀ ايالتى حزب در گنبد (قاسمى) و هم فرماندهان ارتش شوروى در گنبد از پذيرش افسران و حتى مجروحين آن‏ها خوددارى كردند. نكتۀ سوم: استراتژى و تاكتيك قيام خراسان بود. سرگرد اسكندانى فرماندۀ اين گروه در پى برپايى يك كانون شورشى و آزاديبخش در گنبد بود تا توسط آن، تمامى ايران را آزاد كند. ممكن است ما با اين استراتژى موافق يا مخالف باشيم. مهم زاويۀ نقد ما است. جهانشاهلو از ارتجاعى ‏ترين موضع به قيام افسران خراسان نگاه مى‏ كند.

۶- «غلام يحيى با ايرانيان مهاجر روانۀ ايران شد و در بخش سراب سكنى گزيد. در روستاى سراب شيره مى ‏فروخت. اما پس از آشنايى با چند دزد به ‏كار قصابى پرداخت. آن‏ها شبانه از روستاهاى دوردست گوسفند مى ‏دزديدند و او گوشت آن‏ها را مى ‏فروخت. وی در ضمن تبليغات ضددولتى و كمونيستى توسط ژاندارم‏ها دستگير شد.»

پس از رهايى از زندان به عضويت اتحاديۀ كارگران حزب توده درآمد و در آستانۀ تشكيل فرقۀ دمكرات، او مسئول اتحاديۀ كارگران شهر ميانه بود. در مهر ۱۳۲۴،  در كنگرۀ فرقه پادويى مى‏ كرد.

در آذر ۱۳۲۴ با اسلحه ‏اى كه روس‏ ها در اختيارش قرار دادند ميانه را از دست دولتيان گرفت. و پس از آمدنش به زنجان، روى آدم‏ كشان و غارت‏گران تازى و مغول و غز را سپيد كرد».

حسن نظرى كه از نزديك با غلام يحيى ارتباط داشته است او را چنين توصيف مى‏ كند: «غلام پسر يحيى در سراب چشم به جهان گشود و در نوجوانى همراه پدرش براى كار در كارخانه ‏هاى نفت به باكو رفت. در آنجا او به عضويت سازمان جوانان كمونيستى به نام (كامسومول) و سپس حزب كمونيست درآمد. او با فعاليتش در ميان كارگران به ويژه كارگران ايرانى توانست اعتماد سازمان‏ هاى حزبى و دولتى شوروى را جلب نمايد. به طورى‏ كه به مقام شهردار صابونچى، مهم‏ترين بخش نفت‏ خيز باكو گمارده شد. هنگام بيرون راندن ايرانيان از آذربايجان شوروى (۱۷-۱۳۱۶) او را نيز به‎ايران فرستادند. براى اين‏كه  رفتن او كه فردى شناخته شده بود به ايران توجيه گردد شايعه پخش كردند كه او پول شهردارى را گرفته و به ايران فرار كرده است. گويا به وى نيز مأموريتى داده بودند. زيرا پس از آتش زدن قورخانه ارتش در خيابان خيام در سال ۱۳۱۸ (يا ۱۳۱۹) او را نيز كه در ميانه بود، بازداشت كرده و به تهران بردند. اما نتوانستند ارتباط وى را با گروه خرابكار ثابت نمايند.

با اشغال ايران او نيز آزاد شد و در سراب و ميانه به فعاليت حزبى پرداخت و در مبارزه با خان‏ ها نامى به هم زد. شوروى‏ ها چند واگن باربرى راه‏ آهن ايران كه كاملاً در دست آن‏ها بود به وى دادند تا او با بهره ‏گيرى از آن به راه بردن بارهاى بازرگانان درآمدى داشته باشد و بتواند هزينه سازمان‏ هاى حزب توده در آذربايجان را برآورده سازد.

او با قدى بلندتر از متوسط، چشم‏هاى نيمه آبى و سبيل چهارگوش چارلى چاپلينى همواره در برخورد با ديگران لبخندى نشان مى‏ داد كه چهره ‏اش را پسنديده مى‏ كرد. زبان توده‏ ها را به خوبى مى ‏دانست و مى‏ توانست با سخنرانى‏ اش آن‏ها را جلب نمايد. و اين هم از تجربه ‏اى بود كه در ميان كارگران نفت باكو به دست آورده بود.

اين دو رهبر زنجان (دكتر جهانشاهلو) و ميانه (غلام يحيى) از يكديگر خوششان نمى‏ آمد. دانشيان جهانشاهلو را خان مى ‏دانست و ادعا مى‏ كرد كه از خان‏زاده انقلابى درنمى ‏آيد. دكتر جهانشاهلو نيز به نوبۀ خود او را بى‏ سواد و عامى قلمداد مى‏ كرد و باور داشت كه او نه انقلابى بلكه يك آدم‏كش مى‏ تواند باشد.»

به هر روى تصوير يك دزد و آدم‏كش از غلام يحيى دادن با ديگر مستندات و روايت ‏ها همخوانى ندارد. بی‎شك در مصادره اموال افراط و تفريط ‏هايى بوده است. و بی‎تردید غلام يحيى در اين گرفت و گيرها، با نگاهى كه او به شوروى داشت، فرماندهان شوروى را بى ‏نصيب نگذاشته است. غلام يحيى تا روز مرگ يك شوروى‏ پرست افراطى بود.

با همۀ اين‏ها، غلام يحيى به ‏عنوان يكى از رهبران خودساختۀ كارگرى آذربايجان توانايى ‏ها و قابليت‏ هايى داشته است. بررسى زندگى او هرچند در حوصلۀ اين بحث نيست، اما بايد زندگى غلام يحيى را به دو بخش تقسيم كرد. از كار یک بخش در معادن نفت باكو تا رياست فداييان فرقه. و بخش از شكست فرقه تا روز مرگ.

۶- «از همان آغاز فرمانروايى فرقه بسيارى از خيابان‏ها آسفالت شد و تعدادى ساختمان سودمند برپا گرديد. و آنچه بيش از همه ارزنده بود و براى مردم باقى ماند يكى دانشگاه تبريز و ديگرى دستگاه فرستنده راديو بود.

اصلاحات فرقه وسيع‏ تر و عميق ‏تر از آن است كه افشار به آن اشاره مى ‏كند. شاهكار فرقه در اصلاحات ارضى بود. براى نخستين بار در ايران فرقه دست به كارى بزرگ زد و باب جديدى براى تغيير ساختارى در ايران گشود كه متأسفانه با شكست فرقه اين باب جديد بسته شد. در  زمينۀ اصلاح قوانين كارگرى، دهقانى، حقوق زنان، حقوق از كارافتادگان و محرومين نيز فرقه اقداماتى جدى به عمل آورد.

اما افشار از آنها مى ‏گذرد و تنها بسنده مى‏ كند به گوسفندهايى كه غلام يحيى خودش خورده است يا به روس ‏ها خورانده است.

۷- «ميرجعفر باقراوف همواره از آذربايجان واحد دم مى ‏زد. در اين ميان شخصى مانند مولوتف معاون نخست‏وزير استالين و وزير امور خارجۀ شوروى بود كه هم ماركسيستى مؤمن و هم به قوانين و مقررات بين ‏المللى و حيثيت شوروى در جهان سخت پاى ‏بند بود. از اين‏رو درباره آذربايجان ايران و مسئلۀ نفت همواره ميان او و بريا و باقراوف كشمكش بود…

سرانجام استالين به دو دليل به تخليۀ ايران تن داد. نخست به سبب فرسودگى پس از جنگ دوم و نداشتن آذوقه و مهمات كافى. دوم به سبب دست نيافتن به بمب اتم.

… در تهران سادچيكف و همكارانش به دستور مولوتف و شايد استالين ما را به‎بستن يك قرارداد مسالمت‏ آميز به هر نحوى كه ممكن باشد تشويق مى‏ كردند[6].

… آقاى پيشه ‏ورى كار را به لجاجت كشاند.

اما نظر كميته مركزى حزب توده و ديگر دوستان من درست بود كه به حل مسالمت ‏آميز با قوام معتقد بودند…

ـ آقاى مظفر فيروز اصرار داشت كه نبايد در مسائل پافشارى كنيم. بايد هرچه مى‏ توانيم گرچه كوچك باشد از دولت قوام امتياز بگيريم. زمان نشان داد كه حق با او بود.

ـ نقش آقاى مظفر فيروز بسيار شايان توجه بود. او، هم محرم راز سفارت انگليس و مورد اطمينان بى‏ چون چراى آنان و هم دوست سفارت روس و هم همه‏ كارۀ دولت قوام و هم غم ‏خوار ما بود.»

پان‏توركيسم و اپورتونيسم

در جريان شكل‏ گيرى فرقۀ دمكرات سه جريان دخيل و ذينفع بودند:

۱- مردم آذربايجان

۲- ميرجعفر باقراوف

۳- مولوتف

قضيه آنقدر پيچيده نيست كه نياز به ذهنى پليسى داشته باشد. اشتباه تمامى منتقدين و هواداران فرقه در آن بوده و هست كه هر كدام يك يا دو جنبۀ آن را ديدند پس به‎خطا رفتند.

در نظر آدم‏ هایى مثل افشار، در موضع نويسندۀ كتاب، نه معاون پيشه ‏ورى و يا مسئول كميتۀ ايالتى حزب توده در زنجان، مردم صاحب هيچ حقى نيستند و در اين تحليل‏ ها جايى ندارند. حتى افشار خود به اين مسئله اشاره مى ‏كند: «هنگامى ‏كه آقاى پيشه‏ ورى با آب و تاب از خواست ‏هاى مردم آذربايجان سخن مى‏ راند، آقاى قوام ‏السلطنه لبخند مى ‏زد و مقصودش اين بود كه اين خواست ‏هاى شماست نه مردم آذربايجان».

مرتجع مفلوكی مثل قوام ‏السلطنه نمى ‏فهميد كه پيشه ‏ورى از زير بُته به عمل نيامده است و مردم خواسته ‏هاى خودشان را بايد به شكلى بيان كنند. و اين خواسته ‏ها به‎ناگزیر در برنامۀ احزاب و رهبران آن‏ها متبلور می‎شود.

عنصر دوم ناسيوناليسم ترك بود كه در پى وحدت با آذربايجان جنوبى بوده و هست. و اين وحدت هيچ ربطى به باقراوف نداشت. قبل از باقراوف، مسئلۀ وحدت هم در زمان حكومت مساواتيست ‏ها مطرح بود. امروز هم به نحوى هست، فردا هم خواهد بود. اين يك واقعيت مسلمى است كه آذربايجان شمالى و جنوبى، دوپارۀ يك پيكرند كه بايد روزى اين دوپارگى به شكلى حل شود. و اين حل‏ شدن حتما مستلزم جنگ و تجزيه و كشمكش نيست. مطمئنا انسان متمدن، فردا راه بهترى از آن‏چه كه امروز در جلو پاى ما نيست، پيدا خواهند كرد. از بازار مشترك گرفته تا حكومت فدراتيو و هر شق ديگرى كه امروز نمى ‏تواند در دستور كار ما باشد. اما به معناى آن نيست كه فردا در دستور كار ما نخواهد بود.

اين عنصر نيز در برآمدن و فروپاشى فرقه نقش داشت و محور آن باقراوف، بى ‏ريا و استالين بودند.

عنصر سوم: اپورتونيسم روسى بود.

برخلاف نظر افشار، مولوتف، نه ماركسيسم بود نه مؤمن؛ بلکه اپورتونسيمى به تمام معنا بود. تير خلاص فرقه را او زد. فرقه را با نفت شمال معاوضه كرد. حالا اگر بعداً كلاه سرش رفت اين برمى‏ گردد به حماقت روسى و نشناختن حقه ‏بازی هاى ايرانى جماعت.

دكتر جهانشاهلو افشار از ابتدا تا به آخر درك عميقى نسبت به جريانات فرقه پيدا نكرد. هم چنان‏ كه از شكل‏ گيرى فرقه تحليل ندارد از فروپاشى آن‏ هم تحليل ندارد. بی‎گمان هر تحليلی نيازمند تفكر است، و تفكر نيازمند غور در مسائل و پروسه‏ هاى اجتماعى است كه افشار در اين خاتمه نامه‏ اش نشان داد كه خوشبختانه اهل تفكر و غور در مسائل نيست، وگرنه بعد از تجربۀ سه حزب بزرگ چپ، به سلطنت، آن‏ هم از نوع فاشيستى ‏اش نمى ‏رسيد.

عقب‏ نشينى شوروى

شوروى در موضعى نبود كه بتواند مدت زيادى در ايران بماند. نه تقسيم جهان در كنفرانس يالتا به او اجازه مى ‏داد و نه دلايلى در دست داشت كه مورد قبول افكار جهانى باشد. دلايل سست و بى‏ بنياد استالين كه گويا گروه‎هاى خرابكار، نفت باكو را تهديد مى‏ كنند و چسبيدن به قرارداد سال ۱۹۲۱ ايران و شوروى (بند ۶ آن) هيچ محمل واقعى و حقوقى نداشت.

اما برخلاف نظر جهانشاهلو، خروج شوروى نه دو علت كه سه علت داشت: نخستين علت آن گرفتن امتياز نفت شمال بود كه طى قراردادى در فروردين۱۳۲۵ به دست آمد و تهديد آمريكا و نداشتن بمب اتم و وضعيت بد اقتصادى نيز مزيد بر علت بود.

اما اگر شوروى در وضعيت جنگ تازه ‏اى نبود، امريكا و انگليس هم نبودند.

مذاكرات تهران

در مذاكرات تهران حق با پيشه ‏ورى بود، نه حزب توده، و نه سادچيكف و نه مظفر فيروز كه سر در هر آخورى فرو می‎برد و در قضيۀ آذربايجان نقش ويرانگرى داشت. جهانشاهلو هنوز هم بعد از سال‏ ها فكر مى‏ كند كه در مذاكرات تهران حقيقتی نهفته بوده است. قوام و شاه، دنبال خريدن وقت، فريب فرقه دمكرات، حزب توده و شوروى بودند.

 پيشه ‏ورى اگر در تهران برهنه هم مى‏ رقصيد، آخرِ اين داستان با توپ و تفنگ به‎هم می‎آمد. جهانشاهلو هنوز نمى‏ داند كه دشمنان مردم ايران از چه جنم  و سنخى بوده‏ اند و هستند. جهانشاهلو خود چنين مى‏ نويسد: «كارى از پيش نرفت.» سؤال اين است كه چرا؟ «چون شاه مخالف بود و آقاى قوام ‏السلطنه هم چنان‏كه به شاه قول داده بود با زيركى خواسته ‏هاى او را برآورد. چون هم روس‏ ها را از ايران راند و هم فرقه را متلاشى كرد و هم دست ‏نشاندگان بيگانگان را گوشمالى داد[7]

پس هرچه بود فريب بود. شاه مخالف  بود. و قوام هم به او قول داده بود فرقه را سركوب كند. مى ‏ماند مردم بيچاره، كه از نگاه جهانشاهلو، دست‏ نشاندگان بيگانه بودند كه گوشمالى داده شدند. اما سؤالى كه مطرح هست اين است كه اين دست‏ نشاندگان بيگانه چه كسانى بودند؟ سران فرقه؟جهانشاهلو كه بود؟ معاون پيشه ‏ورى. فرد دوم يا سوم اين داستان. پس چگونه مى‏ شود عامل بيگانگان كه خود حضرت افشار باشد از سركوب خود و دوستانش خوشحال می‎شود.

۸- «برپا شدن حزب توده و پيدايش فرقۀ دمكرات آذربايجان، براى دريافت امتيازها و به ويژه نفت شمال بود.»

موضع راست ارتجاعى كه كشور را ملك طلق خود و مردم را «رعايا» و فاقد هر نوع شعور و حقوقى مى ‏داند؛ هر درخواست و تشكل و حزبى را كار عوامل بيگانه مى‏ داند. اين موضع ربطى به حزب توده و فرقۀ دمكرات ندارد كه به خاطر درك غلط ‏شان از انترناسيوناليسم پرولترى سنگ شوروى را به غلط بر سينه زدند.

تبلور درخواست ‏هاى مردم چه ربطى دارد به بيگانگان و درخواست امتياز نفت.

فرقۀ اجتماعيون ـ عاميون ايران كه حزب سوسيال دمكرات ايران است زمانى شكل گرفت كه نه حكومت كمونيستى در كار بود و نه مسأله نفت شمال مطرح بود. هر جامعه ‏اى نياز به چپ خود دارد. چپ تبلور عدالت و درخواست‏ هاى مردم فرودست جامعه است. در سال‏ هاى بعد كه حزب توده و فرقۀ دمكرات آذربايجان از جغرافياى سياسى جامعه حذف شدند، جامعۀ چپ، خود را به شكلى ديگر سازمان داد و آن سازمان چريك‏هاى فدايى خلق ايران بود.

در سال‏هاى بعد كه سازمان فدايى از جغرافياى سياسى حذف شد جامعه، چپ خود را ساخت. نام و نشان احزاب فرق نمى‏ كند. جامعه نمى‏ تواند خودكشى كند. حزب توده و فرقۀ دمكرات نباشد، سازمان فدايى و راه كارگر و رنجبر. اين ها نباشد حزب كمونيست كارگرى، و همين‏طور در قرع و انبيق خود سازمان‏ ها و احزاب را تصفيه مى‏ كند. به محض اين‏ كه اين احزاب آرمان ‏هاى چپ‏گرايانه جامعه را نمايندگى نكنند. جامعه آن‏ها را حذف مى‏ كند و نماينده خود را مى‏ سازد.

به راستى و به راستى چگونه مى‏ شود حزب توده و فرقۀ دمكرات را با ده‏ ها هزار هوادار و سمپات، سازمان‏ هاى دست‏ ساز شوروى دانست براى گرفتن امتياز نفت يا امتيازهايى ديگر؟! مگر ممكن است به خاطر منافع كشورى بيگانه هزاران آدم به ميدان بيايند و فداكارى كنند؟ نقد حزب توده، و فرقۀ دمكرات نفى ضرورت اجتماعى آن‏ها نيست. ضرورت حزب كمونيست يك ضرورت تاريخى است. در زمانى‏ كه نه شوروى بود نه حزب توده و نه فرقه دمكرات، احزاب چپ در آلمان، و فرانسه و انگليس شكل گرفتند و براى رهايى طبقۀ كارگر مبارزه كردند. اين ‏گونه تحليل‏ هاى بى ‏ارزش بيشتر به‎درد بحث‏ هاى خيابانى مى‏ خورد تا زندگينامۀ يك آدمى كه چيزى نزديك به چهل سال فعال سياسى‎ بوده است.

۹- «براى آماده كردن لشكر ضربتى بابك و گروه پدافند شهر تبريز، به آقاى كاويان مراجعه شد. او گفت اسلحه نداريم… من به همراهى چند افسر انبار اسلحه را بازديد كرديم تفنگ و تپانچه به هيچ رو نبود…

ما ناچار شديم همه لشكر و مدافعين تبريز را با خودكارهاى سبك و سنگين آماده كنيم…

ـ جز اسلحه‏ هاى به دست آمده از خلع سلاح در لشكر تبريز و رضائيه و پادگان‏ هاى ژاندارمرى، روس‏ ها همۀ تفنگ‏ ها و خودكارهايى كه به خواست آنان تخشايى ارتش ساخته بود و بسيارى خودكارهاى دستى و سبك و سنگين و تپانچه كه از ارتش (آلمان نازى به غنيمت گرفته و همچنين خودكارهاى دستى و تپانچه‏ هايى (كلت) كه بر پايه قانون وام و اجاره از امريكا دريافت كرده بودند در اختيار ما گذاشتند: اين سلاح‏ ها يك‏جا براى آماده كردن نزديك به ۱۰لشكر بسنده بود. آنچه ما براى نيازمندى‏ هاى آن زمان، كم داشتيم توپ و خمپاره ‏انداز و هواپيما بود.»

جهانشاهلو افشار براى مسلح كردن لشكر بابك، به ژنرال كاويان مراجعه مى‏ كند و مى‏ گويد اسلحه نداريم. خود به انبار مى‏ رود مى‏ بيند سلاحى در كار نيست اما چند خط پايين‏تر مدعى مى‏ شود كه مجموعۀ سلاح ‏هايى كه فرقه در اختيار داشت براى مسلح كردن ۱۰ لشكر بسنده بود. كدام درست است، آن يا اين يا هيچ یك؟

ما در اينجا خاطرات سروان حسن نظرى را داريم. كسى‏ كه مستقيما در گيرودار مسائل نظامى بوده است و به ‏عنوان يك كارشناس مسائل نظامى نظر صائب‏ ترى دارد تا افشار كه يك پزشك بوده است.

طبق روايت سروان حسن نظرى، روس‏ ها خروج نيروهايشان را از پايان سال ۱۳۲۴ آغاز مى‏ كنند و تا خروج كامل كه تا نوزدهم ارديبهشت صورت مى‏ گيرد كليۀ سلاح‏ هاى سنگين و نيمه سنگين و تانك و توپخانه و مسلسل‏ ها و آتشبارهاى ضدهوايى را از فرقه مى‏ گيرند و در واقع، فرقه را خلع سلاح مى‏ كنند. آن‏ هم به يك دليل روشن: معاملۀ نفت در برابر فرقه انجام شده بود و همچنان‏كه قوام در گزارش به سفارت امريكا اشاره مى‏ كند شوروى قول داده است «مساعدت‏هاى معنوى» بكند. و معناى مساعدت‏ هاى معنوى هم كه معلوم است. جلوگيرى از مقاومت مسلحانۀ فرقه.

شوروى با گرفتن سلاح‏ هاى خود از ارتش فرقه و بردن مستشاران نظامى‏ اش كه در لباس ارتش فرقه و با نام مستعار فعاليت مى ‏كردند ستون فقرات ارتش فرقه را شكست. پرواضح بود كه يك ميليشيای محلى در برابر يك ارتش دست‎کم ۲۴ساله مدرن با توپ و هواپيما و تانك، نمى‏ توانست مقاومت كند.

سلاح و ارادۀ استفاده از سلاح

دكتر جهانشاهلو نظر ژنرال پناهيان را مبنی بر این‎كه ارتش از راه تكاب و مياندوآب و مراغه به تبريز حمله مى‏ كنند و گويا ژنرال پناهيان مدعى بود توسط دوستان خود نقشۀ وزارت جنگ را به دست آورده است خائنانه مى‏ داند و بر اين باور است كه پناهيان عامل شاه بوده است. پس در آخرين روزها پناهيان عزل می‎شود و ژنرال آذر، آن افسر بزرگ و رشيد مى‏ آيد كه نظر او حملۀ ارتش از قافلانكوه خواهد بود. تمركز نيرو در مراغه و آن نواحى غلط است. روزهاى بعد اين نظر تأييد شد.

بر من معلوم نيست و به راستى معلوم نيست كه اشتباه تاكتيكى ژنرال پناهيان يك اشتباه نظامى بوده است يا يك اشتباه عمدى، اما جان قضيه در اينجا نيست.

داشتن سلاح به معناى استفاده از آن نيست. در انجيل لوقا مى‏ خوانيم كه مسيح به‎يارانش دستور داد ردا و عباى خود را بفروشند و سلاح بخرند. سلاح خريده شد. و روز دستگيرى كه مسيح پيش ‏بينى كرده بود فرا رسيد. كاهنان يهودى و سربازان رومى براى دستگيرى مسيح آمدند. يكى از حواريون با شمشير خود گوش يكى از نوكرهاى كاهنان يهود را بريد. اما مسيح او را مذمت كرد و گوش او را شفا داد.

اين يك نمونۀ تيپيك و تاريخى است كه داشتن سلاح به معناى استفاده از آن نيست. اراده استفاده از سلاح بايد باشد تا سلاح به‏ كار آيد. داشتن سلاح تنها شرط لازم است و شرط کافی، فراهم بودن اراده برای استفاده از آن است.

ضمن آن‏كه داشتن سلاح هم مورد مناقشه است. فرقه در آذر سال ۱۳۲۵ طبق شواهد متعدد فاقد سلاح لازم براى جنگ به آن عظمت بود. اما مشكل اصلى فرقه اين نبود. شوروى اجازۀ استفاده از سلاح را به فرقه نداد. جان كلام در اينجاست. نكته ‏اى كه جهانشاهلوى افشار از درك آن عاجز است.

كودتايى كه خود افشار به درستى به آن اشاره مى‏ كند و تبعيد جناح چپ فرقه یعنی پيشه‏ ورى، و صادق پادگان و افشار به چه معناست؟ روى كار آوردن بى ‏ريا، شبسترى و جاويد در بحبوحۀ جنگ چه معنايى مى‏ دهد. غیر از این است كه فرقه اجازۀ استفاده از سلاح نداشته باشد؟ حتى زمانى‏ كه قلى‏ اوف كه بعد از رفتن ژنرال آتاكيشى‏يف همه كارۀ فرقه بود (معاون سازمان امنيت آذربايجان) وقتى در روز ۲۱ آذر وقتی متوجه شد که امكان عمليات پارتيزانى مردم وجود دارد از آن‏ها خواست اگر احساس خطر مى‏ كنند به‎شوروى پناهنده شوند. چه معنايى دارد كه جدا از آن‏ كه سلاح بود يا نبود، فرقه اجازۀ استفاده از سلاح را نداشت.

شكست فرقه ربطى به اشتباه عمدى يا سهوى ژنرال پناهيان نداشت.

شوروى سلاح‏ هاى اساسى (توپ، تانك، آتشبار و ضدهوايى) را از فرقه گرفت. مستشاران نظامى خود را كه براى يك ارتش جوان حكم معلم و راهنما را دارد فرا خواند سرانجام با يك كودتا فرقه را از رهبرى اصولى خود محروم كرد تا كت بسته به‎كشتارگاه برود. مشكل جهانشاهلو اين است كه عمق تراژدى را نفهميده است.

۱۰-«غلام يحيى هنگامى ‏كه ارتش از زنجان گذشت و به سوى تبريز در حركت بود چه كرد.

او به جاى پايمردى در نخستين برخوردها راه گريز را در پيش گرفت. همين ‏كه تيراندازى ميان فداييان و سواران ذوالفقارى و افشار درگرفت دستور داد فداييان خود ما سرهنگ دوم قاضى اسدالهى را كه افسرى ميهن‏ خواه و دلير بود از پشت با تير بزند. چون او دستورهاى غلام يحيى قصاب را مخالف اصول سربازى مى ‏دانست و آن‏ر انجام نمى ‏داد.» سروان حسن نظرى روايتى مغاير با روايت جهانشاهلو دارد. ابتدا روايت نظرى را ببينيم و بعد قضاوت كنيم كه كدام روايت به حقيقت نزديك‏تر است.

«به دفتر پيشه ‏ورى وارد شدم. او سراسيمه و با نگرانى گفت واقعۀ غم ‏انگيزى در قافلانكوه رخ داده. ديروز قاضى اسدالهى را سربازان ارتش ايران با تير زدند…

از ميانه يكسر به نوروزآباد و جمال ‏آباد رفتم. و در آنجا سران فدايى كشته شدن محمود قاضى اسدالهى را شرح دادند. استاد محمد گل‏محمدى گفت: سرهنگ دوم قاضى مانند همۀ روزها تصميم گرفت كه به تپه ‏هاى جنوبى نوروزآباد سر بزند تا ببيند چه دگرگونى در گردهمايى نيروهاى اعزامى رخ داده است. به او گفتم: رفيق سرهنگ تنها رفتن خطرناك است. اجازه بدهيد من يا چند فدايى همراه شما باشند. اما پاسخ داد كه تعداد زياد سوار جلب نظر مى‏ نمايد و با اين جمله سوار اسب شده و تنها به سوى تپه‏ ها حركت كرد و پس از چند دقيقه در ميان تپه ‏ها ناپديد گرديد. پس از يك ساعت ما ديديم كه اسبش از تپه ماهور بيرون مى‏ آيد ولى سوار روى آن ديده نمى‏ شود. با دوربين نگاه كرديم و ديديم كه رفيق سرهنگ روى زين افتاده و تكان نمى‏ خورد… من و چند فدايى سوار چهار نعل به سوى اسبش تاختيم و ديديم كه او در خون غوطه ‏ور است… و گلولۀ دشمن به پيشانى ‏اش خورده و از پشت سرش بيرون رفته است.

دو راوى

راوى دكتر جهانشاهلو فدايى گمنامى است كه مدعى است در دستۀ صفرعلى بوده است و شاهد ترور قاضى اسدالهى توسط يكى از فداييان هوادار غلام يحيى بوده است. پس گلوله باید از پشت اصابت كرده باشد.

اما راوى سروان نظرى سرگرد استاد محمد گل ‏محمدى است كه نزديك‏ترين فرد در روز حادثه به قاضى بوده است و اولين كسى است كه جسد را ديده است و شهادت مى‏ دهد كه قاضى اسدالهى از جلو گلوله خورده است.

سرگرد استاد محمد گل ‏محمدى كيست

سرگرد استاد محمد گل ‏محمدى كه ما او را از طريق خاطرات سروان حسن نظرى مى‏ شناسيم يكى از قهرمانان گمنام نبرد تاريخى انقلاب با ارتجاع ايران است.

او سمبل مردمى است كه براى بهروزى جامعۀ خود مبارزه مى‏ كنند. درك روشنى نسبت به مسائل دارند اما در ردۀ رهبرى نيستند. پس فداكارى و روشن ‏بينى ‏شان در اشتباهات و حماقت‏ هاى رهبران به جايى نمى ‏رسد.

استاد محمد از جنگل آمده بود. او ۵-۴ سال همراه با ميرزا كوچك خان در طى جنگ جهانى اول عليه انگليسى ‏ها و روس‏ ها جنگيده بود؛ فراز و فرود انقلاب گيلان را ديده بود. و بعد از شكست جمهورى گيلان به شوروى رفته و در باكو به آهنگرى و مكانيكى پرداخته بود.

در خاطرات نظرى نخستين بار ما استاد محمد را در بازگشت دكتر جاويد به عنوان استاندار آذربايجان مى‏ بينيم. وقتى دكتر جاويد مى‏ رود، استاد محمد مى‏ گويد: روس‏ ها ما را فروختند و اشاره مى‏ كند که به ۹۰۰هزار تومان بودجۀ ژاندارمرى آذربايجان كه دكتر جاويد گرفته بود ما را فروختند.

استاد محمد در سه جاى ديگر مى‏ بينيم كه درك درستى از وقايع دارد تا در غربت مى ‏ميرد. به هر روى، به نظر مى‏ رسد كه روايت جهانشاهلو در مورد مرگ قاضى اسدالهى مقرون به صحت نباشد.

۱۱-«پيش از رسيدن ارتش آقاى سرهنگ بواسحقى چنان‏كه يك بار يادآور شدم براى به دست گرفتن دستگاه ‏ها به ويژه نگهبانى (ژاندارمرى) به زنجان آمده بود. اما همين ‏كه ستون‏هاى ارتش به آنجا نزديك شد مردمى ‏كه از غلام يحيى و دارودسته‏ اش به‎جان آمده بودند به پا خاستند. در اين گيرودار كسانى هم كه با يكديگر خرده حسابى داشتند در آشوب شركت كردند. از اين‏رو مردمى كشته و گروهى هم به تبريز گريختند. در اين ميان آقاى شيخ خوئينى كه مردى باسواد و رئيس محضرهاى ثبت اسناد بود نيز كشته شد.»

 زنجان در مذاكرات تهران در تبريز بين فرقه و قوام از مسائل بحث برانگير بود. فرقه معتقد بود زنجان جزء آذربايجان است و قوام مصر بود كه نيست. اما مجلس مى‏ تواند در تقسيمات كشورى دست ببرد و زنجان را جزء آذربايجان به حساب بياورد. پس فرقه پذيرفت كه زنجان را على‏رغم اعتراض ۵۰ هزار نفرى ميتينگ مردم به دولت پس بدهد. و منتظر بنشيند تا مجلس پانزدهم در اين مورد نظرش را اعلام كند.

پس در اين هيچ مشكلى نيست كه فرقه مصمم بود زنجان را پس بدهد و مفاد قرارداد تهران و تبريز را اجرا كند.

تحويل زنجان در روز اول آذر ۱۳۲۵ صورت گرفت. اما تحويل و تحول مسالمت‏ آميز در برنامه شاه و قوام نبود. چرا؟ براى اين‏كه اينان به قراردادهاى تهران و تبريز باور نداشتند و دنبال بهانه ‏اى براى زير پا گذاشتن آن بودند.

در ساعت اول روز دوم آذر ارتش در قطاری که قرار بود گندم به زنجان حمل کند سرباز و توپ و تانك به زنجان فرستاد و ناگهان شهر تحويل داده شده در اول آذر، در دوم آذر اشغال شد و نيروهاى آموزش ديدۀ ركن ۲ و فئودال‏هاى منطقه مثل ذوالفقارى‏ ها كشتار مردم را آغاز کردند.

مردم واژه‏اى مبهم

دكتر جهانشاهلو مى‏ گويد: مردم عليه دار و دستۀ غلام يحيى قيام كردند. و ما مى‏ گوييم اراذل و اوباش شروع كردند به كشتن مردم. و معلوم نيست كه مردم چگونه خودشان را كشتند.

در واقع اين ابهام در واژۀ مردم نيست بلکه در سوءاستفاده از واژه مردم است جدا از آن‏ كه اين واژه نيز از ابهام خالى نيست.

به طور كلى باید گفت که در یک کشور چیزی به نام مردم نداریم. مردم یک کشور یا  شهر هرگز یک‏دست نیستند. ما در هر جامعه‏ ای با طبقات مواجه هستیم. حكومت داريم. ارتش داريم و فرقه داريم.

اگر جهانشاهلو به صرافت و روشنى روايت مى ‏كرد، نيازى نبود كه ما بگوييم چه كسانى، چه كسانى را كشتند.

در كشتار زنجان، صف ‏بندى‏ ها روشن است. در يك سو ارتش و نيروهاى ملاكين فرارى بودند و در سويى ديگر، هواداران فرقه، كسبه و تجار و زحمتكشان بى‏ طرف و در بين اين اقشار، مخالفين فرقه. كه اين طبيعى است هر جريان، مخالفين و مدافعينى دارد.

زنجان كه تحويل داده مى ‏شود و بعد توسط سرهنگ هاشمى فرماندۀ ستون اعزامى اشغال مى‏ شود، كشتار شروع مى‏ شود و دست مخالفين فرقه چه آن‏ هايى كه با ستون‏هاى اعزامى آمده بودند، چه مخالفين خاموشی که درون شهر مترصد فرصت بودند براى سركوب هواداران فرقه باز مى ‏شود.

در جنگ ارتجاع و انقلاب در يك كشور عقب‏ مانده با حكومتى مستبد و توتاليتر پيشاپيش نهايت كار روشن است. هميشه همين گونه بوده است. آن روز فرقه، روز ديگر حزب توده و قس علی هذا.

شيخ محمد آل‏اسحق هم كه مردى محترم بود هوادار فرقه نبود. فرقوى هم نبود. تنها با جنايات و ظلم و ستم‏ هاى ذوالفقارى‏ ها مخالف بود. پس شكمش را پاره كردند عمامه‏ اش را دور گردنش پيچيدند و از پنجره به بيرون پرتابش كردند.

برخورد شاه و قوام در زنجان، چون يك كشور اشغال شده بود.

به راستى كه جنايت را نمى ‏توان با بلغور کردن واژه‏ ها مبهمی چون «مردم و قيام مردمى و مردم خشمگين» و از اين خزعبلات پنهان كرد. روايت تاريخ با ژورناليسم ارتجاعى، دو مقولۀ جدا از همند و جهانشاهلو اين تفاوت را نمى‏ فهمد.

يك پرانتز: بى‏ شرف كيست؟

دكتر جهانشاهلو روز بيست و يكم آذر۱۳۲۵ را، در نيمه راه رها مى‏ كند و به اين فكر مى‏ افتد تا نشان دهد كه حزب تودۀ ايران چگونه، هم دست پرورده است و زير فرمان روس‏ هاست و هم در دست پليس ورزيده و كهنه‏ كار انگلستان بازيچه ‏اى بیش نيست.

نامۀ فتح ‏اله بهزادى مسئول ساواك به رئيس ساواك در آلمان خاورى را كه در پانزدهم آذر ۱۳۵۴ نوشته شده است مى ‏آوریم تا همه بدانند كه «كاين همه لاف شرف بى‏ جاست.»

نخست آن‏ كه اين نامه كه در مورد وضعيت رهبرى حزب توده در آلمان شرقى است و ساواك مدعى است از طريق كانال‏ هايى با كيانورى و زنش مريم فيروز ارتباطاتى دارد. جعلى است.

نقد كيانورى و حزب توده نيازى به اسناد جعلى و روش‏ هاى ناجوانمردانه ندارد. اين شيوه كه از متدولوژى توده ‏ايسم بيرون مى‏ آيد ربطى به نقد جدى يك حزب ندارد. مريم فيروز و نورالدين كيانورى هرچه بودند جاسوس و عامل انگليس نبودند. اما سؤالى كه مطرح است در بحبوحۀ كشتار روز بيست و يكم آذر۱۳۲۵ و آن فرار غمبار چه جاى مطرح كردن يك نامۀ جعلى و يا حتى واقعى از حزب توده است.

يك روايت جدى و مهم از تاريخ چه نيازى دارد به پرت و پلانويسى. تاريخ فرقه چه ربطى دارد به حزب توده در سال 1۱۳۵ و گزارش ساواك.

«اين همه لاف شرف بى‏ جاستى» در اينجا مصداق دارد.

روايت درست تاريخ

دكتر جهانشاهلو از روز بيست و يكم آذر و روزهاى بعدى به سرعت مى ‏گذرد و با بازگو كردن زندگى در باكو از آمار كشتگان و مهاجران و زندانى‏ شدگان چشم مى‏ پوشد. هرچند دكتر جهانشاهلو در سال ۱۳۸۴ در مصاحبه با تلويزيون ماهواره‏اى NITV مدعى شد كه كشتگان به تعداد انگشتان دست هم نمى ‏رسيد.

اما زاويه روايت مهم است. نهضت دمكراتيك مردم آذربايجان از نظر جهانشاهلو يعنى او و پيشه ‏ورى و پادگان و شبسترى و جاويد و بى ‏ريا. بقيۀ مردم، يعنى بازيگران اصلى صحنه حضور عينى ندارند. سياهى لشكرهاى يك فيلم هاليودى‏ اند كه كرور كرور كشته مى‏ شوند اما انگار نه انگار خانى آمده و خانى رفته است.

از بخش‏ هاى بعدى كتاب مى‏ گذريم که در حوصلۀ بررسى اين تحقيق نيست. اما گفتنى است كه جهانشاهلو، مصدق را فردى مستبد و نخست ‏وزيری سركش و غيرقانونى مى ‏داند. و كودتاى بيست و هشتم مرداد نه‏ تنها كودتا نبوده است بلكه يك عمل قانونى عليه يك نخست ‏وزير غيرقانونى بوده است.

قضاوت او در مورد خليل ملكى نيز به همين اندازه برنادرستى استوار است.

مهم نيست، مهم آن است كه يك آدم، شرافت سياسى خود را به چه بهايى مى‏ فروشد. كيانورى در خاطراتش مدعى است که حسن نظرى، جهانشاهلو را به ساواك معرفى كرد و ساواك املاك پدرى او را فروخت و به خارج فرستاد.

بر من درستى اين روايت معلوم نيست. اما نه اموال پدرى و نه اموال غيرپدرى بهاى چهل سال زندگى جهانشاهلوى افشار عضو گروه ۵۳نفر، عضو حزب توده، عضو فرقۀ دمكرات و بالاتر از همۀ اين‏ها راوى تاريخ نيست.

تاريخ بالاتر از تمامى ماست. آدم‏ ها مى‏ آيند و مى‏ روند. اين ضرورت اجتناب‏ ناپذير هستى است. اگر چنگيز خان نماند اگر هيتلر و استالين و روزولت و چرچيل هم نماندند؛ ديگران هم نخواهند ماند. اما به قول فروغ «تنها صداست كه مى ‏ماند» آری تنها كرده ‏ها و ناكرده ‏هاى آدمى است که مى ‏ماند.

مى‏ توان چون دكتر رادمنش دبير اول حزب توده، سكوت كرد و حتی وصيت كرد بعد از مرگ نيز تمامى نامه‏ ها را بسوزانند. نقد رادمنش، نقدِ خاموشى او است. به قول روزبه، عباسى بايد مى ‏مرد و حرف نمى‏ زد، اما او بايد حرف بزند و بعد بميرد. رادمنش بايد سخن مى ‏گفت، اما درست. روايت مو به موى تاريخ.

اگر اين مايه در وجود راوی نيست پس چه بهتر كه خاموش باشد و تاريخ را به لجن نكشد.

دكتر نصرت‏ اله جهانشاهلو اگر سكوت مى‏ كرد دست‏کم براى بخشى از مردم ما، قابل احترام بود. خان‏زاده ‏اى كه برخلاف نظر غلام يحيى، به انقلاب روى آورده بود. بالاتر از انقلاب به آرمان‏ هاى مردمى و در راه اين هدف، سختى‏ هاى بى‏ شمارى را تحمل كرده بود و دربه درى‏ ها را از زندان رضاشاهى گرفته تا دوران تبعيد به جان خریده بود.

آمار كشتگان

در تبريز جنگى صورت نگرفت. همچنان‏كه زنجان آن‎گاه اشغال که تسليم شده بود و سربازان ارتش شاهنشاهى با مردم این خطه چون شهرى فتح شده برخورد كردند. در تبريز هم مانند زنجان رفتار شد.

ارتش در نزديكى‏ هاى تبريز پا شل كرد تا تفنگ‏چى‏ هاى فئودال‏ هاى رانده شده، ركن دوم ارتش در لباس شخصى، استواران ارتش در لباس مردمان عادى، مخالفان خاموش فرقه، و تمامی اراذل و اوباش، دست بازى در كشتار، و غارت اموال و نواميس مردم داشته باشند.

برخورد شاه، قوام، ژنرال‏ هاى ارتش، فئودال‏ ها، در تبريز و حتى زنجان نشان داد كه ميهن ‏پرستى تا چه حد مى‏ تواند دروغين باشد. قاتلان مردم لقب شاه دوست و ميهن ‏خواه گرفتند و مردم مظلوم به خائنين و متجاسرين ملقب شدند. طُرفه آن‏كه بعدا مدعى شدند كه در اين قصابى بزرگ، كسى كشته نشده است. پس نگاه كنيم به آمارها از منابع مختلف:

۱- سپهبد حسين فردوست، ظهور و سقوط پهلوى، ۲ هزار الی۳هزار نفر نفر؛

۲- مسعود بهنود، از سيدضيا تا بختيار،۲۵۰۰ اعدام، ۷۰۰۰ كشته۷۰ هزار پناهنده، ۲۶ هزار تبعيدى و ۸ هزار زندانى؛

۳- ريچارد كاتم، ناسيوناليسم در ايران، ۶۵۰۰ كشته قبل از ورود ارتش؛

۴- مجله خواندنى‏ ها دى سال۱۳۲۵، ۸ هزار نفر؛

۵- خليل ملكى، خاطرات سياسى،۱۵هزار نفر؛

۶- ميرقاسم چشم ‏آذر، ۲۵ هزار نفر؛

۷- ابوالحسن تفرشيان، قيام افسران خراسان،۲۰ هزار  نفر؛

۸- آذربايجان فرقه سى،۱۰ هزارنفر؛

۹- بهروز حقى به نقل از ماريا مارچاكى،۲۵ هزارنفر؛

۱۰- على ‏مراد مراغه ‏اى، زندگى پيشه‏ ورى، اسامى ۴ هزار كشته؛

۱۱-حزب توده، چهل سالگى حزب، اسامى۷۱ نفر افسر اعدام شده.


[1].  خاطرات جهانشاهلو، صفحه ۱۴۵

[2]. خاطرات اردشیر آوانسیان

[3]. خاطرات جهانشاهلو همان کتاب از صفحه-۸۹-۱۷۸

[4]. خاطرات جهانشاهلو همان کتاب

[5]. خاطرات اردشیر آوانسیان

[6]. خاطرات جهانشاهلو

[7]. همان کتاب، صفحه ۲۴۴ كتاب

منتشر شده on 30 نوامبر 2018 at 9:53 ب.ظ.  دیدگاه‌ها برای ۱- روايت جهانشاهلو از رضاشاه خواندنى است. خواندنى از آن‏ رو كه بفهميم ميزان درك و شعور يك كمونيست قديمى كه در سه حزب عضويت داشته است (۵۳نفر و حزب توده و فرقۀ دمكرات) از تاريخ چيست؟ هرچند بنا ندارم كه تمامى خاطرات او را نقد كنم. اما اگر جريانات چپ در ايران دچار شكست و نامرادى شدند، دست‎کم يكى از دلايل آن، سطح نازل دانش اجتماعى در بين رهبران آن بود. با هم می‎خوانیم: «رضاخان ميرپنج يگانه سرباز ميهن‏ پرستى بود كه با عبرت گرفتن از همۀ رخدادهاى تاريخ با زبردستى خود را دوست انگلستان نشان داد. عمال او را به بازى گرفت. سران ايلات و عشاير هوادار انگليس را سركوب كرد. شيخ خزعل و نصرت‏ الدوله و تيمور تاش را كشت و همين‏ كه وضع جهان دگرگون شد از اطاعت انگليس سربر تافت و جانب آلمان را گرفت. آن‏ هم چون سياستمدارى هوشيار و كارآزموده ـ و من چون يك ايرانى، او را يكى از خدمتگزاران بزرگ تاريخ ميهن خود مى‏ دانم. هرچند او چون همۀ آدم‏ ها ضعف‏ هايى در مورد پول و زمين داشت. اما آن‏هايى كه از دمكراسى عملى چيزى نمى‏ فهمند به غلط او را ديكتاتور مى‏ دانند. او ديكتاتور نبود.» اين فشردۀ تمامى مطالبى است كه افشار در صفحات ۱۹۳-۱۲۲ آورده است. بسته هستند