۱- نگاه اول: شيوه ستيز ۲- نگاه دوم: ساخت سازمانى ۳- نگاه سوم: ضعف ايدئولوژى ۴- نگاه چهارم: شناخت پليس سياسى ۵- نگاه پنجم: شناخت دوست و دشمن

مصطفی شعاعیان / فصل چهارم بخش اول
محمود طوقی

 

چند نگاه شتابزده


اين كتاب نيز توسط انتشارات مزدك چاپ و پخش شده است و شامل پنج نگاه است.

۱- نگاه اول: شيوه ستيز

۲- نگاه دوم: ساخت سازمانى

۳- نگاه سوم: ضعف ايدئولوژى

۴- نگاه چهارم: شناخت پليس سياسى

۵- نگاه پنجم: شناخت دوست و دشمن


نگاه اول: شيوه ستيز

اين بخش به درخواست مجاهدين نوشته شده است. تا به غناى برنامه ‏هاى راديو عراق كمك كند. بخشى كه در دست نيروهاى اپوزيسيون بود، احتمالاً راديوى ميهن ‏پرستان بايد باشد. و اين در روزگارى است كه شعاعيان رابطه تنگاتنگى با مجاهدين دارد. پس در سال ۱۳۵۱ چاپ و پراكنده شد. و بازبينى مجدد كتاب در سال ۱۳۵۳ است با امضاء «رفيق»، روزگارى كه شعاعيان با چريك‏ ها زندگى مى‏ كند.

اين جستار از مشروطه شروع مى‏ شود تا سال۵۰، و نگاهى گذراست به حركت ‏ها و جنبش‏ ها و علل شكست آن‏ ها كه بر محور مسلح نبودن جنبش‏ هاى شكست خورده مى‏ چرخد. شعاعيان از رفرميست‏ هاى اشرافى شروع مى‏ كند. قائم ‏مقام و اميركبير، كه مى‏ خواستند از بالا دست به اصلاحات بزنند. «ستيز از بالا، خامى و گمگشتگى ستيز نيز بود. چگونه مى‏ شود شيوه، شيوه ستيز از بالا را همچون شيوه ‏ايى تعيين‏ كننده باور داشت. تاريخ با چنين باورى زندگى نمى‏ كند و پس شكست، پشت شكست.»

بعد نوبت به مشروطه رسيد. «نيروهاى نوين به ستيزه برخاستند. حركتى شهرى، بيشتر در پايتخت و چند شهر بزرگ مثل تبريز.» ستيز سيمايى مسالمت‏ آميز و مظلومانه داشت منتظر مراحم ملوكانه بودند پس عريضه مى‏ نوشتند. پاك درمانده بودند و اين درماندگى نيز خود ريشه ‏يى طبقاتى داشت.» بست‏ نشينى، تعطيل بازار، اعتراضات خيابانى و فرستادن عريضه به شاه و وزيران چهره اين دوران ستيز را نشان مى ‏دهد.

ستيز رو به برنايى نهاد. گام بعدى نبرد مسلحانه بود. تبريز جنگ ‏افزار به ‏دست گرفت. چهره ستيز تغيير كرد. مسالمت به قهر استحاله يافت. ستيز به سلاح دست يافته بود ولى هنوز دانستگى نيافته بود كه چگونه و تا به كجا بايد و در چه ژرفايى اين افزار مينويى انقلاب را به ‏كار برد. اما ستيز هنوز پهن‏ گستر نشده بود.

دسيسه ‏ها آغاز شد. خرده‏ بورژازى با بى‏ خردى ناب، جنگ ‏افزار به زمين گذاشت. تبريز در هم شكست و به دنبال تبريز همه چيز در هم شكست.

بعد گيلان نبرد را آغاز كرد و به ‏دنبال آن مشهد و تبريز. و گيلان همان تبريز بود. با همان كاستى‏ ها و فزونى ‏ها. همچنان سردرگم، سردرگمى سرمايه دارى. انقلاب اسلحه دستى خود را داشت ليكن اسلحه مغزيش را نداشت. درست همچنان تبريز و ناچار شكست نازل شد.

ستيز تا ۱۳۵۰ سال از سلاح دور ماند. كاغذبازى و شكست‏ هاى بى‏ حاصل. تا جريان ملى شدن نفت پيش آمد. مصدق با هنرمندى بسيار ستيزه ‏هاى پارلمانى را دنبال كرد و جنبش ضداستعمارى را از گذرگاه نفت به جلو برد. جنبش كه در شيوه ستيز كاستى‏ هاى داشت اصلاح ‏طلبى و حركت آرام سرشت آن بود. و ديگر آن‏كه اين ستيز از بالا و ميانه تجاوز نكرد و توده ‏اى نشد.

مصدق ارتش را از دست شاه بيرون كشيد؛ اما از دست ضدانقلاب نه، آن‏ هم با قيام ۳۰تير۱۳۳۱. بايستى توده را مسلح مى‏ كرد. اما نه مصدق و نه حزب توده از اين قيام درس نگرفتند. اسلحه به مردم داده نشد. ارتش از دست شاه خارج شد، اما در دست ارتجاع ـ استعمار ماند. و سرانجام با كودتا به دست شاه افتاد.

ديگر از پايدارى مظلومانه كارى ساخته نبود. مردم هيچ ‏افزارى براى دفاع نداشتند. تنها حزب توده نيرويى داشت. اما اين نيرو براى جنگ نبود. آزنيرواندوزى به اندوختن آن‏ ها كشيده شد. حزب توده از موضع گنج ‏اندوزى حركت مى‏ كرد. حزبى خرده ‏بورژوايى و اپورتونيستى كه نه به توده كه به بيگانه تكيه داشت.

حزب توده در برابر كودتا كارى نكرد. تنها نيروهاى انقلاب راكت بسته تحويل ضدانقلاب داد بعد از كودتا نيز نهضت مقاومت و حزب توده باز همان سبك و سياق قديم، كاغذ و روزنامه و متينگ را ادامه دادند.

تا باز شدن نسبى فضا در سال۴۱-۱۳۳۹، جبهه ملى دوم بدون خرد و هنر جبهه ملى آغاز به ‏كار كرد. ارتش آن از آغاز تا انتها دانشگاه بود ارتشى كه بر عليه رهبرى دست به كودتا زد و جبهه ملى سوم درست شد. ولى سرنوشتى نوين آفريده نشد. آن‏ ها نيز از جهت شيوه ستيز به شيوه قهرآميز روى نياورند و در حد ستيزه ‏هاى سياسى ومجلسى ماندند.

مصدق در اين زمان تنها راه رستگارى را «راه الجزيره» اعلام كرد.

جبهه ملى دوم و سوم آن‏قدر بى ‏ابتكار و بى‏ انديشه بودند كه در برابر شعارهاى مزورانه انقلاب سفيد پاك گيج ماندند.

در همين روزگار منبرها به شور انداختن در دل پامنبرى‏ ها پرداختند.

۱۵خرداد در تهران و قم شروع شد و در هم شكسته شد. دستگاه با شعار انقلاب سفيد چيره شد. همگى اين شكست‏ ها مبارزه را به آستانه نوينى كشاند. راه مسالمت‏ آميز ديگر شدنى نبود. ضدانقلاب همه روزنه‏ ها را كور كرده بود. تنها راه رستگارى راه انقلاب بود. بدين‏سان جنبش شفيق‏ ترين يار خود اسلحه را پيدا كرد.

 

نگاه دومساخت سازمانى

  تا انقلاب مشروطه تشكيلاتى به قدرت تشكيلات اسماعيليه در تاريخ مبارزات ايران نيست تشكيلاتى كه توانست با كادرسازى انقلابى خود، فدائيانش ترسى در دل فئودال‏ ها و حكام وقت بيندازد. متأسفانه كار تحقيقى روى فرم سازمانى آن‏ها انجام نگرفته است. تا اين فرم تشكيلاتى پايه‏ اى براى سازمان ‏هاى بعدى باشد.

در آستانه انقلاب مشروطه ما تشكيلات فراماسونرى را داريم. تشكيلاتى نه چندان قدرتمند ولى به ‏هرروى نيمه علنى، نيمه مخفى براى انجام رفرم در جوامعى كه عقب ‏مانده بودند. نام فراموشخانه تأكيدى بود بر حفظ اسرار و حفظ اسرار يكى از اصول سازمان‏هاى مخفى است.

با شروع انقلاب مشروطه كه در واقع تاريخ معاصر ما آغاز مى‏ شود ما با دو تشكيلات به مفهوم درست آن روبه ‏روييم:

۱-تشكيلات انجمنى غيبى

رهبرى اين تشكيلات با على مسيو بود. لقبى كه به درستى معلوم نشد كه چرا به اين مرد بزرگ آذرى داده شد. كه مسيو به معناى آقا خود لفظى فرنگى بود. اما در نزد ايرانيان به معناى مسيحى و ارمنى تلقى مى‏ شد. كه نام على خود نافى ارمنى بودن او بود.

در دوران استبداد صغير اين تشكيلات تبريز را نجات داد و اگر ستارخان سردار ملى شد جد از جنم ستارخان، درايت و كياست اين تشكيلات بود.

۲- سازمان سوسيال دمكرات تهران

سازمان سوسيال دمكرات تهران كه رهبرى آن با حيدرخان عمواوغلى بود. بزرگ‏ترين ارگانيز اتور مشروطه. همين تشكيلات بود كه در تندپيچ ‏هاى انقلاب كارگشاى كارها بود. و يكى از شاهكارهاى آن ترور اتابك صدراعظم مرتجع محمدعلى شاه بود. كه از ديار فرنگ آمده بود تا بساط مشروطه را برچيند.

لازم به ذكر است كه اين دو تشكيلات، بخش‏ هايى از فرقه اجتماعيون ـ عاميون بودند كه مركز اصلى آن در قفقاز بود.

بعد مى ‏رسيم به كميته مجازات، با ضعف‏ ها و قوت‏ هاى خودش. تشكيلاتى نيمه ‏علنى ـ نيمه مخفى كه مى ‏توانست در پروسه خود، سازمانى قدرتمند شود، اما بعد از دو ترور درخشان به علت نداشتن استراتژى روشن و مغايرت اهداف با تشكيلات به بى ‏راهه رفت و متلاشى شد.

و در اولين ضربه رهبران آن، ابوالفتح ‏زاده، منشى ‏زاده، عمادالكتاب و بقيه دستگير شدند. تعدادى اندك چون احسان ‏الله خان گريختند و به نهضت جنگل پيوستند.

بعد از كميته مجازات، فرقه عدالت را داريم و بعد از آن حزب كمونيست ايران را كه در واقع فرار روئيدن يكى از ديگرى است. با همان فرم تشكيلاتى بلشويك ‏ها، نوعى كپى ‏بردارى از حزب لنينى. فرمى كه مناسب ساخت سياسى ـ فرهنگى ما از همان ابتدا نبود.

ارانى و كامبخش در همان چاهى افتادند كه حزب كمونيست افتاد و بعدها حزب توده به همان كوره راهى رفت كه ديگران رفته بودند.

چيدن تمامى تخم ‏مرغ‏ ها در يك سبد، همان حزب لنينى است. حزبى كه در يك كشور نيمه‏ دمكرات كارآيى دارد.

چه در ضربه ۱۳۱۶، گروه ۵۳نفر، كه كامبخش در يك روز تمامى جيك و بوك‏ هاى تشكيلات را در كتابچه‏ اى تحويل پليس داد و چه قبل از آن در ضربات سال‏هاى۱۰-۱۳۰۹ رضاشاه بر حزب كمونيست ايران و چه در جريان سال‏هاى ۱۳۳۳-۱۳۳۲ حزب توده، منطبق نبودن تشكيلات بلشويكى بر شرايط ايران به عينه خود را نشان مى ‏داد.

اما از آنجايى‏ كه به قول ملانصرالدين، حرف مرد يك كلام است، نه ارانى و كامبخش نه اسكندرى و رادمنش و نه كيانورى و طبرى، درسى از اين ضربات نگرفتند و به فهم درست و ديالكتيكى تشكيلات نرسيدند.


انواع تشكيلات

شعاعيان سه نوع تشكيلات را برمى ‏شمارد:

۱- تشكيلات علنى

۲- تشكيلات نيمه ‏علنى ـ نيمه ‏مخفى

۳- تشكيلات مخفى

كه اين اشكال را گوهر طبقاتى، خط مشى و اهداف آن سازمان تعيين مى‏ كند. به ‏عبارت ديگر هر سازمان براساس استراتژى و تاكتيك خود شكل سازمانى ‏اش را تعيين مى‏ كند.


۱- تشكيلات علنى

شعاعيان تشكيلات علنى را مخصوص سازمان‏ هاى «اصلاح‏ طلب و سازش‏كار» مى ‏داند. كه منظورش بورژوايى ليبرال است. كه در شرايط مناسب فعاليت سياسى مى‏ كنند و در هنگام سركوب سياست صبر و انتظار را پيش مى ‏گيرند و به سركار خود (بازار، دانشگاه و تجارت) باز مى‏ گردند. ذكر يك نكته ضرورى‏ ست كه فعاليت علنى براى سازمان‏ هاى به گوهر انقلابى هيچ منعى ندارد. آن‏ گونه نيست كه هر فعاليت علنى نشان از رفرميسم و سازشكارى داشته باشد. هنر يك سازمان انقلابى استفاده درست از شرايط است. در روزگارى كه به ‏هر دليلى، از ضعف حكومت گرفته (آغاز سلطنت محمدرضا پهلوى) تضاد درون حكومت (سال‏ هاى ۴۱-۳۹) و يا رشد و اوج نهضت مردمى (۵۷-۵۶)، امكان فراهم شود تا سازمان پيشاهنگ فاصله خودش را با مردم كم كند. بايد بدون فوت وقت از اين وضعيت سود جويد. شعارهاى خود را بين توده و طبقه منتشر كند. و دست به سازمان‏دهى لازم در تشكيلات، صنفى، فرهنگى و سياسى بزند.

۲-تشكيلات نيمه ‏علنى ـ نيمه ‏مخفى

شعاعيان اين گونه سازمان‏ ها را سازمان‏ هاى انقلابى در گفتار و رفرميستى در كردار مى ‏داند و در واقع گوهر طبقاتى آن‏ها است كه آن‏ ها را ناچار به گزينش چنين تشكيلاتى مى ‏كند. شعاعيان اين شكل مبارزه را نوعى بيمارى مى‏ داند. بيمارى كشنده ‏اى كه گريبان، دلير شهيد ارانى را هم گرفت.

مبارزه نيمه ‏علنى، نيمه ‏مخفى يك وجه ديگرى هم دارد. و به ‏طور كلى مذموم و مطروح نيست در سال ۱۳۲۷ كه شاه در دانشگاه ترور شد. و اين ترور به حزب توده منتسب شد. حزب غيرقانونى و بخشى از رهبرى آن دستگير شدند. حزب از سال ۲۷ تا كودتا نيمه ‏علنى ـ نيمه ‏مخفى بود.

يك سازمان انقلابى در شرايط ويژه ‏اى، حكومت ‏هاى پنجاه ـ پنجاه كه هنوز به‎يكپارچگى ضدانقلابى نرسيده ‏اند تا توان سركوب صد درصد جامعه را داشته باشد. مى‏ توان اين گزينه را در پيش گرفت و به فعاليت خود ادامه داد تا جايى‏ كه يك سويه شود يا به وضعيت علنى بازگردند يا صد درصد مخفى شوند.

سازمان‏ هاى انقلابى كه به گوهر انقلابى ‏اند، اين پتانسيل را دارند كه تحت شرايطى علنى يا مخفى شوند. به ‏واقع الاستيسيته تشكيلاتى دارند. اين نيمه‏ علنى ـ نيمه ‏مخفى بودن متفاوت است با جريانات رفرميستى كه پذيرش و توان مخفى شدن را ندارند.

 

يك يادآورى تاريخى

شعاعيان به ترور يوسف خزدوز اشاره مى‏ كند كه اسرار تشكيلات، انجمن غيبى را افشاء كرده بود. از اين نوع ترور ما با ترور حسين‏ خان‏ لله در كميته مجازات و ترورهايى در حزب توده، سازمان مجاهدين و سازمان چريك ‏هاى فدايى خلق روبه ‏روييم.

اخيرا عده ‏اى (مازيار بهروز در شورشيان آرمان‏خواه مسعود نقره‏ كار در مقاله ترور سياسى) با طرح ترور در سازمان‏ هاى سياسى به مذمت آن پرداخته ‏اند.

مسئله ترور در سازمان‏هاى انقلابى يك پارادوكس است، مهم آن است كه از چه زوايه‏ اى به آن نگاه مى‏ كنيم.

طرح مجرد مسئله به پاسخى درست و روشن راه نمى‏ برد. اين‏كه ترور تشكيلاتى بد است حرف درستى است. اين‏كه يك سازمان انقلابى نبايد عضو خود را ترور كند. اين هم حرف درستى است اما اين‏كار قلوه‏كن كردن يك حقيقت از صد حقيقت است.

از زاويه ديگر نگاه مى‏ كنيم سازمانى انقلابى (انجمن غيبى، كميته مجازات، حزب توده، سازمان مجاهدين، سازمان چريك ‏ها و الخ) در يك موقعيت جنگى است. براى آزادسازى ميهن. آدم ‏هاى بسيارى را به سختى گرد آورده ‏اند كه در يك جنگ مرگ و زندگى، ارتجاع و استعمار را به تمامى نابود كنند. آن‏سوى جبهه نيز، تمامى نيروهاى خود را بسيج كرده است كه چند صباحى ديگر به خيانت خود ادامه دهد. پس براى ماندن از هيچ جنايتى روى‏ گردان نيست. در چنين شرايطى آيا رهبرى يك سازمان مجاز است زندگى ديگران را به‏ خاطر دهان گشاد يوسف خزدوز يا حسين‏ خان لله به خطر بيندازد. هرگز.

برسيم به ترور حسام لنكرانى در حزب توده، كه به علت ارتباطات گسترده‏ اش درحزب اطلاعات بسيارى از سازمان‏ هاى مخفى حزب داشت. معتاد شده بود. حزب قادر نبود او را متقاعد كند براى درمان به شوروى برود بايد با او چه مى‏ كردند. اجازه مى ‏دادند دستگير شود يا خود را تسليم كند و جان صدها نفر را به خطر بيندازد.

برسيم به ترور پنجه شاهى كه به‏ خاطر ارتباط با دخترى هم ‏تيم ترور شد. حيثيت و آبروى يك جنبش انقلابى مطرح است. خون‏ هاى بسيارى بر زمين ريخته شده است. احمدزاده و پويان و مفتاحى و سلاحى و زيبرم كه هر كدام ارزش ملكى داشته ‏اند. حالا در يك خانه تيمى، و به هر دليلى يك چريك خواسته است با هم تيمى‏ اش مغازله‏ اى بكند، حالا شما بياييد اين عشق را افلاطونى بدانيد و فرض كنيد هيچ انگيزه جنسى هم در آن نبوده است. و به ‏طور كل اين عشق، يك عشق آسمانى بوده است. بالاتر از اين كه نمى‏ شود. فرض كنيم ساواك اين تيم را دستگير مى‏ كرد و خانم را با شكم برآمده يا
برنيامده به تلويزيون مى‏ آورد و مى‏ گفت نگاه كنيد دخترهاى شما را به خانه ‏هاى تيمى مى‏ برند با شكم‏ هاى باد كرده يا نكرده بيرون مى‏ آيند. جواب اين آبروريزى را چه كسى مى ‏داد. حالا چريك‏ ها چگونه  به مردم مى‏ گفتند، اين عشق اهورايى بوده است و يا موردى نادر و اتفاقى بوده است. با ديگر تيم ‏ها چه مى‏ كردند. اگر اين تبديل به يك سنت مى‏ شد. جواب خود و ديگران را چه مى‏ دادند نمى‏ شد كه از فردا يك آژان ۲۴ ساعته را در هر خانه تيمى  به گشتزنى گذاشت. تا مبادا فلان چريك فيلش ياد هندوستان بكند.

نبايد سروقت او مى ‏رفتند و يك گلوله در مغز او خالى مى‏ كردند كه مرد ناحسابى، هوس هندوستان كرده ‏اى، بلند شو برو هندوستان در خانه تيمى كه نمى‏ شود دست به سروگوش هم ‏تيمى كشيد.

برويم برسيم به مهندس رضا عسگريه از جبهه دمكراتيك شعاعيان. آقا از مبارزه خسته شده است. آدم بدى است؟ هرگز. اين حق هر كسى است كه امروز انقلابى باشد، فردا نباشد آيا بايد او را كشت؟ هرگز. اما اگر اين آقا ويرش گرفت برود خود را به ساواك معرفى كند و تمامى اسرار سازمانى را افشاء كند. آيا نبايد سروقت او مى ‏رفتند با يك گلوله مغزش را در دهانش مى ‏ريختند تا جان دليرى چون شعاعيان كه يك موى بدنش به هزار نفر بريده ‏اى مثل مهندس رضا عسگريه مى‏ ارزيد حفظ شود.


ذكر يك نمونه؛ حزب توده

حزب توده در سال ۱۳۲۷ به ناچار زيرزمينى شد. امكانات حزب براى فعاليت زيرزمين بى ‏كران بود. حزب شهرى با تمام وسايلش در زيرزمين ساخته بود اما يك چيز نداشت، سرشت انقلابى.

 حزب توده در واقع اداى يك سازمان مخفى را درمى‏ آورد. زيرا اين شكل سازمان‏دهى بايد با هدف، خط مشى، جهان ‏بينى و آرمان، تاكتيك و آمادگى رزمى‏ اش پيوستگى ارگانيك داشته باشد.

شعاعيان در اينجا به‏ درستى فرق مى‏ گذارد بين سازمانى كه بنا به خط ‏مشى و گوهرش ستيز پنهانى را بر مى‏ گزيند و سازمانى كه به‏ ناچار «قايم» مى‏ شود. قايم شدن به‏ راستى با مخفى شدن يكى نيست .

حزب توده از جان مبارزه و سازمان پنهانى تهى بود. ولى لاشه آن‏را داشت. آخر ستيز پنهانى در نهان بودن خلاصه نمى‏ شود. داشتن بافت زيرزمينى، ناشناخته ماندن كادرهاى مخفى در جايگاه ‏هاى آشكار جامعه، حرفه ‏اى بودن بخشى از كادرها، داشتن خانه‏ هاى امن، كه به اين ويژگى ‏ها، ويژگى ‏هاى جسمى يا عام سازمان پنهانى مى‏ گويند. اما اين سازمان بايد جان و سرشت انقلابى داشته باشد. هوشيارى نيز يكى از ويژگى ‏هاى اين سازمان است. هوشيارى از ضربات دشمن و حفظ و نجات نيروهاى لو رفته و تبديل آن‏ها به كادرهاى حرفه ‏اى و بردن آن‏ها به‌مناطق امن.

مخفى‏ ترين بخش حزب، سازمان نظامى حزب بود كه تا نفر آخر در سر كار دستگير شدند اين هم از آن حكايت ‏هاى مبارزه مخفى به سبك و سياق حزب توده است.

بعد از كودتا نيز حزب و جبهه ملى نيمه ‏علنى ـ نيمه ‏مخفى شدند. اما اين مخفى شدن نه به‏ خاطر تحليل و شناخت علمى و گوهر انقلابى‏ شان بود بلكه به زور تو سرى دستگاه چيره سر در لاك خود فرو برده بودند.


جامعه سوسياليست‏ها

جامعه سوسياليست‏ها جريان خليل ملكى بود. جريانى كه در سال ۲۶ از حزب توده جدا شد. مدتى بعد به ‏همراه مظفر بقايى حزب زحمتكشان را به ‏وجود آورد و بعد از جدايى از بقايى، نيروى سوم و بعد جامعه سوسياليست‏ها را سازمان‏دهى كرد.

شعاعيان تحليلى درست از جامعه سوسياليست‏ها مى‏ دهد. تحليلى كه تا آن‏روز نظير نداشت. حتى انديشمندى چون جزنى وقتى به ملكى مى ‏رسد نمى‏ تواند از زير تبليغات حزب توده به دركى درست از ملكى برسد و انشعاب ملكى را، انشعابى راست و اپورتونيستى ارزيابى مى‏ كند.[1]

اما ببينيم شعاعيان چه تعريفى از ملكى مى‏ دهد.

۱- ساخت انديشه آن‏ ها در زمينه‏ هاى بنيادين چون انقلاب، ستيز پنهان و شناخت توده و همبستگى رزمى با توده و جنبش مسلحانه همانند حزب توده بود.

۲-اما ملكى مصدق را شناخت.

۳- جنبش ملى شدن نفت را درك كرد.

۴- او دانست كه حزب توده، حزب طبقه كارگر ايران نيست.

۵- و در آخر فهميد كه شوروى انترناسيوناليست نيست.

نيروى سوم جناح چپ جنبش نفت را در دست داشت. ولى كيفيتاً فرقى با جناح راست نداشت. بسيج انقلابى نمى ‏ديد. پيشنهادهايى مى ‏داد اما خود عمل نمى‏ كرد. مثل حزب توده، سراپاى سازمان نيروى سوم علنى بود. به ‏همين خاطر بعد از كودتا دوام نياورد بعد از كودتا به نهضت ملى پيوست. و همه هنر او «ماهنامه ‏اى» بود. سخت اپورتونيستى و بى‏ سروته، با خرده ‏گيرى‏ هايى آبكى از حكومت و همگى در شكسته و اندوهناك.

به دو جناح چپ و راست بعدها تقسيم شد. كه جناح چپ آن خام ‏تر و ناپخته ‏تر و منحرف ‏تر از جناح راست كه خليل ملكى بود.

در برابر انقلاب سفيد موضع جامعه هرچند آبكى و غيرانقلابى بود. اما از موضع جبهه ملى دوم بسى والاتر بود.


جبهه ملى دوم

جبهه ملى دوم هيچ فرقى با جبهه ملى اول نداشت. جز آن‏كه جرأت عمل، خرد سياسى و پنهان‏كار و خط ‏مشى جبهه ملى اول را نداشت. و بدتر از همه از شرايط نوين جامعه و جهان آگاهى نداشت و به‏ طور كلى فاقد آبديدگى و تجربه پيشين بود.

ستيز هم چنان در گذرگاه آشكار و نيمه ‏آشكار بود. و دردناك‏تر از همه گذرگاه جبهه ملى دوم و سوم رژيم توانست بسيارى از نيروها را شناسايى كند.


جبهه ملى سوم

فرزند جبهه ملى دوم بود. سرشار از سرگردانى و بى ‏اصولى بى‏ خردى و بزدلى‏ هاى پيشين، ساختمان سازمانى در جبهه يكى بود. بدون خط‏مشى و هدفى انقلابى، بدون برنامه.


نهضت آزادى

اين سازمان از پهلوى جبهه ملى دوم بيرون آمد. از نظر سيماى سازمان، خط ‏مشى و هوشيارى با جبهه ملى دوم تفاوتى نداشت. اما صميمى و گستاخ بود.


جمع ‏بندى كنيم

اگر بخواهيم شيوه ستيز و ساختمان تشكيلاتى صد ساله اخير را جمع ‏بندى كنيم به‌نتايج زير مى ‏رسيم:

۱- خط‏مشى ‏ها انقلابى نبودند.

۲- سازمان‏ ها علنى يا نيمه ‏علنى بودند.

۳-گرايش به سلاح نداشتند.

۴- به سرنگونى بنيادين ضدانقلاب نمى ‏انديشيدند.

شعاعيان در پايان به اين نتيجه مى‏ رسد كه شكست اين سازمان‏ ها، شكست خود اين سازمان‏ ها نبود. شكست خط‏مشى و سرشت آن‏ها نيز بود.

پس جنبش به جاده نوينى گام نهاد. يك راه بيشتر نبود؛ قهر، قهر انقلابى، به كمك اين عوامل داخلى، عوامل خارجى نيز به كمك اين راه نوين آمد. جنبش‏ هاى انقلابى درلائوس، ويتنام، كوبا، امريكايى لاتين، افريقا، فلسطين، عوامل بيرونى مساعدى بودند در راه برگزيدن ستيز مسلحانه و در كنار همه اين ‏ها شكست هرگونه مبارزه اصلاح ‏طلبانه و مماشات‏ گرايانه در سراسر جهان.


ديالكتيك سازمان و تشكيلات

شكل سازمان و يا تشكيلات برمى‏ گردد به گوهر طبقاتى، استراتژى و آرمان هر جريان سياسى از يك سوى و از سويى ديگر وضعيت دمكراسى در جامعه.

در جوامعى چون ايران دو گونه تشكيلات قابل تصور است:

۱- تشكيلات علنى با ساخت سازمانى باز

اين تشكيلات مربوط است به جريانات رفرميسم كه به مبارزه علنى باور دارند و درپى اصلاحات در چارچوب نظام موجودند.

ساخت سازمانى آن‏ها از يك هسته مركزى كه به چند ده نفر مى ‏رسد و توده‏ هاى هوادار كه ارتباط ارگانيك با اين هسته ندارند. حول روزنامه ‏اى منسجم مى ‏شوند و درانتخابات و فعاليت‏هاى پارلمانى فعال مى‏ شوند. با شروع سركوب دفتر و روزنامه تعطيل و هر كدام به دنبال كسب و كار خود مى ‏روند. نهايت با انتشار اعلاميه‏ هايى گه‏ گاه با امرى موافقت و مخالفت مى‏ كنند. و اگر رژيم در فاز كم ‏حوصلگى ‏اش باشد آن‏ها را دستگير و روانه زندان مى‏ كنند. نمونه تيپيك آن نهضت آزادى است.

۲- تشكيلات علنى و نيمه ‏علنى با ساخت نيمه باز

اين نوع تشكيلات نيز مربوط به جريانات رفرميست است منتهى در طيف چپ. مثل حزب توده تشكيلاتى با ساختى بوروكراتيك و از بالا به پايين به شكل يك هرم، نوعى الگوبردارى از حزب بلشويك عضوگيرى در اين تشكيلات نه چندان سخت با پذيرش اساسنامه، دادن حق عضويت ممكن است و بر سرشت انقلابى تأكيدى ندارند.

در شرايط باز در تشكيلات علنى دمكراتيك كارآ ودر سخنورى و روزنامه ‏نويسى فعالند. با تغيير شرايط توان نيمه ‏مخفى شدن را دارند و اين نيمه بودن بستگى دارد به‌شدت سركوب فعاليت. در واقع بستگى دارد به تحمل حاكميت.

اما با تغيير شرايط و بسته شدن تمامى فضاها و شروع دوران سركوب اين تشكيلات قدرت تبديل خود با سازمان بسته و مخفى را ندارند. و با اولين ضربه فرو مى ‏پاشد.

۳- تشكيلات علنى، نيمه علنى و مخفى با ساختى منعطف

اين تشكيلات با گوهر انقلابى، خواستار دگرگونى عميق و كسب حاكميت ‏اند. بسته به شرايط مى‏ توانند به ساختى بسته، نيمه ‏باز و باز تبديل شود.

در شرايط دموكراتيك مى ‏توانند به سرعت علنى شوند. تشكيلات دموكراتيك ‏شان را فعال كنند. و با تقسيم ‏بندى نيروهاى طرفدار خود به سمپات، هوادار، هوادار فعال، پيش عضو، عضو، كادر، سازمان خود را گسترش دهند.

تشكيلات شامل دو بخش است:

۱- كادرهاى حرفه ‏اى، كه كاركنان رسمى سازمان ‏اند.

۲-اعضا و هواداران حزبى كه به شكل نيمه وقت در خدمت سازمان ‏اند.

با سخت ‏تر شدن شرايط قدرت آن‏را دارند كه بخش سازمان را مخفى و بخش ديگر را در قالب تشكيلات دموكراتيك سازمان دهند. و حالت نيمه علنى ـ نيمه مخفى بگيرند.

و با شروع سركوب توان، آن‏را دارند كه والفور سازمان را كوچك كنند و در خانه‏ هاى امن كه قبلاً تدارك ديده ‏اند، كار سازمانى خود را به پيش ببرند.

حيات و ممات يك سازمان انقلابى بستگى دارد به درك ديالكتيكى آن سازمان از شرايط و نوعى از تشكيلات كه امكان بقاء داشته باشد.

 

 

نگاه سومضعف ايدئولوژى

 

 

در دو نگاه قبلى شعاعيان جنبش را از نظر مشى و سازمان بررسى كرد و اين نگاه به‌ضعف تئوريك جنبش مى‏ پردازد به نگره شورشى جنبش و تئورى انقلابى در چند گروه بررسى مى‏ شود:


حزب توده

نبود نگره انقلابى و چيرگى نهاد اپورتونيستى در اين حزب فرهنگ نوينى به‎نام ماركسيسم به ‏وجود آورد كه هرچه بود ماركسيسم نبود و هرچه بود انقلابى نبود.

همين كيفيت حزب را به آنجا كشاند كه نفت جنوب را براى انگليس و نفت شمال را براى روس‏ ها مى ‏دانست.[2] با مصدق مخالفت مى‏ كند با ملى شدن نفت مخالفت مى‏ كند ودر برابر حكومت چهار روزه قوام كه به قيام ۳۰ تير منجر مى‏ شود سكوت مى‏ كند. کودتا را نظاره مى‏ كند و دسته دسته دلاوران خلق را به كشتارگاه مى ‏فرستد و از رابطه شاه و شوروى حمايت مى‏ كند و فروش اسلحه روسى به ايران را توجيه مى‏ كند. اين سطح نازل تئورى در صميمى‏ ترين عناصر حزب چون خسرو روزبه وجود داشت روزبه در كتاب «اطاعت كوركورانه ‏اش»، حزب توده را حزبى رفرميست مى ‏داند. و خود را معتقد به انقلاب معرفى مى‏ كند. اما وقتى حزب توده در سال ۱۳۲۷ طى يك قطعنامه اعلام مى‏ كند كه يك حزب انقلابى است. روزبه مى ‏پذيرد و خود را تا به آخر وقف حزب مى‏ كند. در حالى‏ كه هر حزب به گوهر نماينده سازمانى و آرمانى يك طبقه ويژه است و مشى را برمى‏ گزيند كه با سرشت طبقاتي اش يگانه باشد. پس هيچ حزبى با صدور قطعنامه نمى ‏تواند بناگاه از نمايندگى يك طبقه به نمايندگى طبقه ديگر نقل مكان كند.

حزب توده حزبى آشكارا خرده ‏سرمايه‏ دارى و آن هم بدترين بخش آن، خرده ‏سرمايه‏ دارى رفرميست و ناانقلابى بود.

به ‏خاطر همين ضعف تئورى بود كه بعد از آن ‏همه كثافتكارى حزب، روزبه به جاى ايستادگى در مقابل حزب، توجيه ‏گر اقدامات ضدكمونيستى و اپورتونيستى حزب مى‏ شود و باز خودش را توده ‏اى مى ‏داند روزبه هرگز تميز نداد كه فاجعه دهشتناك ۲۸ مرداد به دليل ناانقلابى بودن حزب توده پيش آمد. اگر روزبه داراى نگاه علمى بود. دست‏كم پس از ۲۸ مرداد مى ‏توانست منشأ اقداماتى ارجمند شود.

دست‏كم بايد پس از ۲۸ مرداد از حزب مى‏ گسست و با بيرون كشيدن عناصر انقلابى و برپايى جنبش مسلحانه، جنبش را به راه درست مى ‏انداخت.

تهيدستى خسرو از نگره انقلابى باعث شد كه همان‏گونه كه در زندگيش ‏افزارى دردست حزب بود پس از شهادتش نيز دستاويزى در دست حزب براى آن‏كه به‎ سستی هایش مردانگى‏ هاى ناآگاهانه او را بدهد.


روزبه و حزب توده

داستان حزب توده، «داستان پرآب چشمى‏ ست». حزبى كه فرصت‏ هاى بى‏ بديل را به خاكستر بدل كرد. روشن بود كه بعد از كودتا نيز از خواب اپورتونيستى كه در ذره ذره وجودش رسوخ كرده بود بيدار شود.

اما تلاش روزبه بعد از كودتا و پاي مرديش در زندان و دادگاه، نشان مى ‏داد كه جنس  جنم او از جنس و جنم رهبرى حزب نبود. روزبه اين پتانسيل را داشت كه حزب را به‎راه ديگرى بكشاند. اما در زمانى‏ كه او بايد در هيئت يك ژنرال ظاهر مى‏ شد خود را سرباز گوش به فرمان رهبرى حزب نشان داد. و تا به آخر به ماهيت واقعى حزب پى نبرد. شايد اين عيب روزبه نبود. ضعف تئورى انقلابى در حزب توده بيداد مى‏ كرد و روزبه چيزى جدا از حزب نبود.


جبهه ملى و مصدق

مصدق در آغاز از تضاد امريكا و انگليس بر سر نفت سود برد و جنبش را به پيش برد. اما بالاخره اين تضاد به وحدت تبديل شد. و كودتاى ۲۸ مرداد صورت گرفت. بعد از كودتا احزاب جبهه ملى نهضت مقاومت را درست كردند با همان شيوه حساب روى تضاد و دو امپرياليست، تضادى كه پايان يافته بود. و هر كدام به سهمى از نفت رضايت داده بودند. و اين اوج بى‏ خبرى جبهه بود.


جامعه سوسياليست‏ها

همين انديشه بى‏ خردانه از مغز خالى جامعه سوسياليست‏ها نيز تراوش مى‏ كرد. نزديكى به امريكا و هشدار به امريكا كه اگر عاقلانه عمل نكند، حزب توده روى كار مى‏ آيد. و حتى بدانجا رسيدند كه دادن پايگاه به امريكا براى حفاظت كشور از روس ‏ها بلااشكال است.


گروه ماركسيست‏ها

گروه ماركسيست‏ها چون نيروى سوم از حزب توده جدا شده بودند. اين گروه در طرح مسائل تئوريك ناب بى‏ همتا بود ولى انقلابى نبود. براى نخستين بار اينان بودند كه حزب توده را با شمشير ماركسيسم تشريح كردند.[3]

ماركسيست ‏ها انگليس را استعمارگر درجه اول ايران مى ‏دانستند و براى امريكا رتبه دوم قائل بودند. اينان نبرد دو استعمار را در سيماى نبرد پايگاه ‏هاى داخلي شان مى ‏ديدند، فئوداليسم و سرمايه ‏دارى، كه فئوداليسم پايگاه استعمار انگليس و بورژوازى پايگاه امپرياليسم امريكاست پس وظيفه نيروهاى چپ مبارزه بر عليه استعمار درجه اول و پايگاهش و اتحاد با امپرياليسم امريكا و پايگاهش مى‏ باشد.

برنامه حداقل آن‏ها حمايت از سرمايه ‏گذارى خارجى براى صنعتى كردن كشور بود. كه باعث توليد مراكز توليدى، گسترش پرولتاريا و زمينه براى خيزش براى پرولتاريا است.

در بين همه تحليل‏ ها، تحليل‏ هاى اين گروه منسجم ‏تر و دستگاه انديشه آن‏ها هم نواتر بود اما آنچه در دستگاه انديشه آن‏ها وجود نداشت، گوهر انقلابى بود. اسلحه فراموش شده بود و چه فراموشكارى كوچكى!


يك نكته مهم

شعاعيان در اينجا مسئله مهمى را مطرح مى‏ كند «آيا تضاد، هر گونه تضادى قابل استفاده هست»؟ و جواب او آرى‏ ست. مى‏ توان از تضاد امريكا و انگليس، فئوداليسم و بورژوازى كمپرادور سود جست. همان‏گونه كه مصدق در فاز اول ملى شدن صنعت نفت با هنرمندى تمام سود برد. ولى آنچه مهم است چگونگى كار است. آنچه بايد حل شود همين است.

و بر اين باور است كه هرگونه تضادى بايد در چارچوب اصول و خط‏مشى انقلابى مورد بهره ‏بردارى قرار گيرد و از نظر او خط انقلابى نبرد مسلحانه و جنگ توده ‏اى است.

آويختن به تضاد درون ضدانقلاب در بيرون از جنبش مسلحانه و انقلابى، دست بالا ثمره ‏اى بيش از آنچه نفت و با آن هنرمندى مصدق به بار آورد به بار نمى‏ آورد.

يكى از خطاهاى جنبش نفت حساب بيش از اندازه روى اين تضاد بود. تضاد به‌وحدت تبديل شده بود و مصدق و جبهه ملى از آن غافل بودند.


جمع‏ بندى كنيم

شعاعيان در اين بخش با نگاهى گذرا به حزب كمونيست ايران، حزب توده، جبهه ملى، نيروى سوم و ماركسيست‏ها، يكى از دلايل شكست جنبش انقلابى را ضعف نگره شورشى[4] مى ‏داند. كه اين ضعف در هر كدام به شكلى است.


يك سؤال استراتژيك

سؤالى كه شعاعيان به آن جوابى نمى ‏دهد اين است كه چرا جنبش انقلابى ايران از چپ گرفته تا دمكرات‏ هاى انقلابى و بورژوازى ملى، در يك قرن گذشته، لااقل از مشروطه به‎بعد، نتوانستند به اين ضعف غلبه كنند. و اين بيمارى كشنده را به شفايى عاجل بدل كنند.

براى رسيدن به پاسخ بايد سه نكته تاريخى را در نظر گرفت:

۱- نهاد استبداد

۲-نهاد سنت

۳- ضعف تاريخى ساخت اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى

از سقوط ساسانيان توسط اعراب باديه ‏نشين، كه ما به ‏عنوان يك امپراتورى بزرگ درسراشيب سقوط و اضمحلال قرار گرفتيم. ساخت اقتصادى ما دستخوش ويرانى قرار گرفت. حمله مغول و اقوام ترك آسياى مركزى مزيد بر علت شد. به‏ گونه‏ اى كه درعصر صفويه ما نتوانستيم گذار از فئوداليسم به بورژوازى را انجام دهيم. پس بورژوازى ما در حد همان سوداگرى باقى ماند.

ركود در ساخت، ركود در تفكر را دنبال داشت. و ما در آستانه انقلاب مشروطه كه انقلاب بورژوا ـ دمكراتيك ما بود فاقد دانشمندان عصر روشنفكرى خود بوديم.

مونتسكيو و ولتر و روسوى ما در حد آخوندزاده و تالبوف و حاج سياح و ملكم خلاصه شدند اما اين زمينه تاريخى هجوم و ويرانى بر دو بستر استبداد و سنت ـ ويرانى را در ذهن و عين صد چندان كرد.

هر انديشه نويى از سوى نهاد استبداد كه سلطنت نماينده آن بود و نهاد سنت كه روحانيت آن‏را نمايندگى مى‏ كرد تحمل نشد. پس هر جوانه ‏اى در زير ملات آهك و سيمان استبداد و سنت مدفون شد. و در ركود عينى، خاموشى و رخوت ذهنى صد چندان شد.

با اين مؤلفه ‏ها ما وارد عصر جديد شديم و ناگهان خود را با نهاد ديگرى روبه ‏رو ديديم، استعمار كه او نيز ملات استبداد و سنت و عقب ‏ماندگى را با قدرت جادويى جهانى خود صد چندان كرد.

 


[1]. تاريخ سى ساله ـ جزنى

[2]. روزنامه مردم، مقاله احسان طبرى

[3]. متأسفانه شعاعيان نمونه‏اى از تحليل آن‏ها نمی آورد. اين تحليل نيز تا امروز مفقودالاثر است.

[4]. نگره شورشى همان تئورى انقلابى است.

Advertisements
منتشر شده on 1 مه 2019 at 6:41 ق.ظ.  دیدگاه‌ها برای ۱- نگاه اول: شيوه ستيز ۲- نگاه دوم: ساخت سازمانى ۳- نگاه سوم: ضعف ايدئولوژى ۴- نگاه چهارم: شناخت پليس سياسى ۵- نگاه پنجم: شناخت دوست و دشمن بسته هستند