شرح حال حرفه ای سید ابراهیم نبوی

یکشنبه 2 مهر 1385

برای کسانی که می خواهند با زندگی شغلی ابراهیم نبوی آشنا شوند، خواندن این شرح احوال بد نیست. در این نوشته با انسانی آشنا می شوید که همه کار کرده است و شاید هم….

زندگی نامه
متولد 22 آبان 1337 در شهر آستارا. آموزش زبان فارسی در سن سه سالگی.
سفر و ادامه زندگی در شهر تهران در سال 1339، سفر و زندگی در شهر رفسنجان در سال 1346 سفر و زندگی در شهر جیرفت در سال 1347 سفر و زندگی در شهر کرمان در سال 1348، سفر به شیراز برای ادامه تحصیل، ازدواج در سال 1359، تولد اولین فرزند دختر در سال 1361، تولد دومین فرزند دختر در سال 1362، سفر به تهران برای کار و ادامه تحصیل در سال 1361، ادامه تحصیل در دانشگاه تهران. تولد سومین دختر در سال 1370، سفر به شیراز برای مدت دو سال، بازگشت به تهران و فعالیت در مطبوعات سیاسی اصلاح طلب، رفتن به زندان در سال 1377 به دلیل فعالیت های مطبوعاتی به اتهام اقدام علیه امنیت کشور به مدت یک ماه. سفر به فرانسه برای اولین بار، سفر به عربستان سعودی و مکه و مدینه، سفر به کانادا، آلمان، فرانسه و اجرای اولین برنامه های استندآپ کمدی در هفت شهر. رفتن به زندان برای دومین بار در سال 1379 به اتهام اهانت به مسوولان حکومتی و توهین به نظام جمهوری اسلامی. ادامه فعالیت کاری و انتشار کتاب. سفر به جمهوری آذربایجان، سفر به امارات متحده عربی، سفر به عراق و سوریه شش ماه قبل از سقوط صدام حسین. سفر به کشورهای سوئد، نروژ، دانمارک، بلژیک، آلمان، فرانسه، اتریش برای اجرای برنامه استندآپ کمدی در این کشورها در سال 1381، بازگشت به ایران و احضار مجدد به کمیته اماکن به اتهام همکاری با ضدانقلاب در فعالیتهای فرهنگی موسسه فرهنگی هنری تهران. خروج از کشور از بیست فروردین 1382 به کشور فرانسه. اقامت و زندگی در بلژیک. سفر به ایالات متحده آمریکا برای اجرای یازده برنامه استندآپ کمدی در ایالات مختلف این کشور.

تحصیلات
سال اول و دوم دبستان در تهران 1344
سال سوم دبستان در دبستان پهلوی شهر رفسنجان 1346
سال چهارم دبستان در دبستان پهلوی شهر جیرفت 1347
سال پنجم و ششم دبستان در دبستان سعدی شهر کرمان 1348
دوره دبیرستان در دبیرستان شاپور شهر کرمان 1350
ورود به رشته جامعه شناسی دانشگاه پهلوی شیراز در سال 1356
انتقال به دانشگاه تهران و ادامه دوره لیسانس در این دانشگاه تا سال 1366
تحصیلات علوم دینی در شیراز به مدت هشت ماه در سال 1359
آموزش زبان فرانسه در موسسه جی ال تی تی بروکسل به مدت دو سال.

مشاغل و فعالیت های اداری
1) کپی کردن از روی تابلوهای مینیاتور و فروش آن به یک فروشگاه نقاشی در کرمان( 1355)
2) معلم حق التدریسی رشته تاریخ و فلسفه و منطق در دبیرستان های شیراز( 1359-1361)
3) عضو هیات مدیره دانشجویی کتابخانه ملاصدرا در دانشگاه شیراز(1359)
4) تدریس تاریخ سیاسی ایران به دانش آموزان عضو اتحادیه دانش آموزان در شیراز( 1360)
5) تدریس در رشته تاریخ ایران در دانشسرای مقدماتی دختران شیراز( 1360)
6) عضو شورای مرکزی سازمان دانشجویان( عضو دفتر تحکیم) دانشگاه شیراز(1359-1361)
7) مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور(1361-1364)
8) جانشین مدیرکل اجتماعی وزارت کشور به مدت سه ماه( 1364)
9) عضو شورای طرح و برنامه شبکه اول سیما ( 1363-1366)
10) معاون گروه فیلم و سریال شبکه اول سیما( 1364-1365)
11) مدیر طرح و برنامه شبکه اول سیما(1365- 1366)
12) مشاور رئیس دانشکده صدا و سیمای جمهوری اسلامی(1366- 1367)
13) عضو شورای سردبیری هفته نامه سروش و دبیر سرویس سینمایی آن(1365 تا 1368)
14) عضو تحریریه نشریه دانشگاه انقلاب(1367-1368) این نشریه توقیف شد.
15) عضو اولین انجمن منتقدین سینمایی کشور، همراه با هوشنگ گلمکانی، محمد آقازاده، شهروز جویانی، نازنین مفخم، فریدون صدیقی(1367)
16) سردبیر مجله گزارش فیلم به مدت شش شماره( 1368)، به دلیل اخطار وزارت ارشاد از آنجا رفتم.
17) عضو شورای سردبیری ماهنامه ارغوان، ماهنامه نقد کتاب(1368-1369) این نشریه به دلیل فشار وزارت ارشاد و قطع کاغذ دولتی متوقف شد.
18) مدیر تولید کتاب نشر نجوا( 1368- 1370) به دلیل قطع کاغذ ارشاد انتشارات متوقف شد.
19) مدیر اجرایی و عضو شورای سردبیری هفته نامه طنز گل آقا(1369- 1371) به دلیل مخالفت دفتر رهبری از آنجا رفتم.
20) دبیر سرویس اجتماعی و سینمایی ماهنامه همشهری(1371-1372)، این نشریه به اتهام اهانت به رهبری توقیف شد.
21) طراحی و راه اندازی روزنامه همشهری و دبیر سرویس گزارش، گزارش شهرستانها و صفحه شانزده این روزنامه تا سه ماه پس از انتشار(1372-1373)، به دلیل اعتراض مجلس سردبیر این روزنامه عوض شد و گروه موسس آن از روزنامه کنار رفتند.
22) همکاری با ماهنامه تصویر، ماهنامه عکاسی و سینما(1373-1377)
23) نویسندگی متن برنامه های طنز تلویزیونی(1369-1371)
24) نویسندگی و کارگردانی بخش هایی از برنامه تلویزیونی تا هشت و نیم برای شبکه دوم( در سال 1373)
25) سفربه اصفهان، همکاری با حوزه هنری این شهر( 1373-1376)
26) معلم دوره آموزش داستان نویسی و فیلمنامه نویسی در اصفهان(1375)
27) همکاری برای راه اندازی اولین جشنواره فیلم مستند اصفهان(1375)
28) نویسندگی و کارگردانی یک سریال مستند برای تلویزیون اصفهان(1374-1375)
29) نویسندگی و کارگردانی و تهیه کنندگی یک سریال کمدی برای تلویزیون اصفهان(1375-1376)
30) برگزاری نمایشگاه بزرگ کتاب در اصفهان(1375)
31) همکاری با هفته نامه فرهنگی اجتماعی مهر(1376)
32) بازگشت به تهران و عضو شورای سردبیری ماهنامه مهر(1376)
33) نویسندگی یک واریته تلویزیونی نوروزی برای شبکه سوم سیما(1376)
34) نویسندگی 52 قسمت از یک مجموعه تلویزیونی علمی به نام «قاصدک» برای شبکه سوم سیما(1376-1377)
35) نویسندگی و کارگردانی 32 قسمت از یک مجله تلویزیونی فرهنگی اجتماعی به نام سایه روشن برای شبکه دوم سیما(1376) به دلیل محتوای سیاسی این برنامه ادامه تولید آن متوقف شد.
36) نویسندگی برای ماهنامه سینمایی نقد سینما(1376- 1377)
37) نویسنده مقالات طنز روزانه و مصاحبه های سیاسی روزنامه جامعه( 1376-1377) این روزنامه پس از انتشار 119 شماره توقیف شد.
38) نویسنده مقالات طنز روزانه و مصاحبه های سیاسی روزنامه توس(1377) این روزنامه پس از انتشار 45 شماره توقیف شد و من به زندان رفتم.
39) طراحی و راه اندازی و سردبیری روزنامه زن به مدیر مسوولی فائزه هاشمی تا شماره سوم( در سال 1376-1377)
40) نویسنده ستون ثابت طنز روزانه روزنامه آریا( 1377-1379) این روزنامه پس از دو سال توقیف شد.
41) نویسنده ستون ثابت طنز روزانه روزنامه نشاط(1377-1378) این روزنامه پس از یک سال انتشار توقیف شد.
42) نویسنده ستون ثابت طنز روزانه روزنامه عصر آزادگان(1378-1379) این روزنامه پس از چند ماه انتشار توقیف شد.
43) نویسنده ستون طنز روزانه روزنامه اخبار اقتصاد به مدت یک ماه(1378) این روزنامه پس از یک سال توقیف شد.
44) نویسنده ستون طنز در هفته نامه گوناگون به سردبیری حمید جلائی پور(1379) این روزنامه پس از شش شماره توقیف شد.
45) سردبیر دوهفته نامه سیاسی اجتماعی و فرهنگی دانستنیها( 1379) این دوهفته نامه پس از انتشار چهار شماره توقیف شد و من به زندان رفتم.
46) نویسنده مقالات طنز در هفته نامه مهر پانزده روز پس از آزادی از زندان(1379)، این نشریه نیز به دلیل اشاعه فحشاء پس از سه سال توقیف شد.
47) نویسنده ستون طنز روزانه در روزنامه اصلاح طلب بنیان(1380) این روزنامه پس از سه ماه انتشار توقیف شد.
48) نویسنده ستون طنز روزانه در روزنامه توسعه(1380)
49) راه اندازی وب سایت شخصی نبوی آنلاین و نوشتن مقاله روزانه در آن(1380)
50) نویسندگی ستون طنز روزانه برای روزنامه حیات نو(1380) این روزنامه توقیف شد.
51) نویسندگی برای روزنامه محافظه کار جام جم(1380) این روزنامه توقیف نشد!
52) نویسندگی ستون طنز روزانه برای روزنامه همبستگی تا سه روز بعد از بیرون آمدن از ایران(1380-1381)
53) نویسندگی یک سریال طنز تلویزیونی برای شبکه پنجم سیما به نام بکلی سری( 1380) این سریال ساخته نشد.
54) طراحی سایت اینترنتی ایرانشهر برای اطلاع رسانی شهری(1381)
55) برگزاری استند آپ کمدی در 38 شهر اروپایی(ازسال 1379 تا 1381)
56) همکاری برای تاسیس موسسه فرهنگی هنری تهران، پاتوق(1380)
57) نویسندگی طنز سیاسی روزانه در وب سایت اینترنتی گویا پس از خروج از کشور و از بین رفتن سایت اینترنتی نبوی آنلاین(1381-1383)
58) همکاری با سایت اینترنتی بی بی سی از طریق تولید مقالات جدی، پنج مقاله(1382-1383) و ادامه همکاری با بی بی سی به صورت طنز و جدی از سال 1383 تا 1385
59) نویسندگی، اجرا و همکاری با فرشاد بیان در ساخت 28 برنامه کمدی تلویزیونی هفتگی به نام اعتراف برای شبکه تلویزیونی صدای آمریکا(VOA)،( 1381-1382)
60) نویسندگی و اجرای 30 برنامه رادیویی طنز سیاسی به نام چهل سال بعد در همین هفته برای رادیو آلمان( دویچه وله)،(1382-1383)
61) طنزنویسی روزانه برای وب سایت اینترنتی روزآنلاین( 1384-1385)
62) اجرای استندآپ کمدی در یازده شهر ایالات متحده آمریکا( دانشگاه استنفورد، برکلی، هاروارد، مریلند، سن خوزه و شهرهای ساکرامنتو، واشنگتن، سانتاکلارا، لس آنجلس و…)
63) راه اندازی و فعال کردن وب سایت شخصی دوم دام دات کام( از سال 1383 تا 1385)

تخصص ها
طراحی و برنامه ریزی برای مطبوعات
طراحی و برنامه ریزی برای سایت های اینترنتی
طنزنویسی برای مطبوعات، رادیو و تلویزیون
نویسندگی برای نمایشنامه و فیلمنامه تلویزیونی و سینمایی
روزنامه نگاری در حوزه های مختلف
ساخت و کارگردانی فیلم مستند و گزارشی برای تلویزیون
داستان نویسی
کارشناس در حوزه مسائل سینما و نقد فیلم
کارشناس در حوزه تاریخ ادبیات و بخصوص طنز ایران
تجربه در حوزه شعر و ترانه سرائی

زبان های خارجی
آشنایی معمول با زبان انگلیسی.
آشنایی اولیه با زبان فرانسه.

آثار منتشر شده
الف) کتاب های منتشر شده:
1) دستفروش( نقد فیلم و فیلمنامه، با همکاری محسن مخملباف، نشر نی، 1368)
2) مجموعه داستانهای کوتاه( شماره اول، گردآوری، انتشارات سروش، 1368)
3) کتاب سینما، شماره 1( گردآوری، منتخب مقالات، انتشارات سروش، 1367)
4) دشمنان جامعه سالم( مجموعه داستانهای کوتاه، نشر نی، 1368)
5) قندمکرر( مجموعه شعرهای طنز، گردآوری، انتشارات گل آقا، 1371)
6) شکرپاره( مجموعه شعرهای طنز، گردآوری، انتشارات گل آقا، 1371)
7) ستون پنجم( مجموعه مقالات طنز سیاسی، نشر روزنه، 1378)
8) تهرانجلس( مجموعه داستانهای کوتاه طنز، نشر روزنه، 1378)
9) قصه های نصرالدین( قصه های قدیمی طنزآمیز، نشر روزنه، 1378)
10) راپرتهای یومیه و تذکره ها( طنز انتقادی با زبان ادبی کهن ایران، نشر روزنه، 1378)
11) بی ستون( مجموعه مقالات طنز سیاسی، نشر روزنه، 1378)
12) در سال 77 اتفاق افتاد( گزارش طنز سیاسی از اوضاع سال 1377، طنزهای کوتاه همراه با کاریکاتورهای نیک آهنگ کوثر، نشر روزنه، 1378)
13) گفتگوهای صریح( مجموعه 14 گفتگوی سیاسی با سیاستمداران ایرانی، نشر روزنه، 1378)
14) یک فنجان چای داغ( مجموعه مقالات طنز سیاسی، نشر روزنه، 1379)
15) لطایف الطوایف( قصه های قدیمی طنزآمیز، نشر روزنه، 1379)
16) چهلستون( مجموعه مقالات طنز سیاسی، انتشارات جامعه ایرانیان، 1379)
17) در خشت خام( یک گفتگوی سیاسی بلند با احسان نراقی، انتشارات جامعه ایرانیان، 1379)
18) سفربه خانه آزاد شده( یک گزارش طنزآمیز سفر به مکه و مدینه، انتشارات جامعه ایرانیان، 1379)
19) کاوشی در طنز ایران( جلد اول، پژوهشی درباره طنزنویسان ایرانی از قرن چهارم تا امروز، انتشارات جامعه ایرانیان، 1379)
20) دائره المعارف ستون پنجم( یک فرهنگنامه طنز،انتشارات جامعه ایرانیان، 1379)
21) رساله دلگشا( بررسی طنزهای قدیمی عبیدزاکانی، نشر روزنه، 1379)
22) اعتراف( یک داستان بلند طنز در مورد اعتراف گیری اجباری، نشرنی، 1379)
23) شعرطنز امروز ایران( گزیده اشعار طنز معاصر ایران از شاعران مختلف، با همکاری شهرام شکیبا، نشر نی، 1379)
24) قصه کوتوله ها و درازها( 140 داستان بسیار کوتاه مینیمالیستی طنز سیاسی، همراه با طرحهای گرافیکی رضا عابدینی، نشر نی، 1379)
25) در سال 78 اتفاق افتاد( گزارش طنز سیاسی از اوضاع سال 1378،طنزهای کوتاه همراه با کاریکاتورهای نیک آهنگ کوثر، نشر روزنه، 1379)
26) سفرطولانی پیرمردی با سرفه های خشک و طولانی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود( مجموعه داستانهای کوتاه طنز، انتشارات جامعه ایرانیان، 1380)
27) کاوش در طنز ایران( جلد دوم، پژوهشی درباره طنزنویسان ایرانی از قرن چهارم تا امروز، انتشارات جامعه ایرانیان، 1380)
28) در سال 79 اتفاق افتاد( گزارش طنز سیاسی از اوضاع سال 1379، طنزهای کوتاه همراه با کاریکاتورهای نیک آهنگ کوثر، نشر روزنه، 1380)
29) زهرالربیع( قصه های قدیمی طنز ایرانی، نشر روزنه، 1380)
30) دیوار پینک فلوید( بررسی تحلیلی موسیقی و محتوای شعرهای گروه موسیقی پینک فلوید، با همکاری مهسا ملک مرزبان، نشر نی، 1380)
31) سالن شش( یادداشتهای روزانه زندانی 1379، نشرنی، 1380)
32) ماه عسل پائیزی( یادداشتهای روزانه زندان 1379، انتشارات جامعه ایرانیان، 1380)
33) دائره المعارف شیطان(بازنویسی و مقدمه بر ترجمه کتاب آمبروز پیرس، با ترجمه مهشید میرمعزی،نشر مروارید، 1380)
34) آقای رئیس جمهور( شرح طنزآمیز وقایع چهارساله اولین دوره ریاست جمهوری خاتمی، نشر توسعه، 1380)
35) حقیقت یا آزادی؟( گفتگویی بلند با عباس عبدی در مورد جنبش اصلاحات در ایران، انتشارات همشهری، 1380)
36) مقدمه بر کتاب بدون های، بدون هوی، مجموعه اشعار دکتر علی یزدانی( نشر دادار، 1380)
37) علیه سانسور( گفتگویی بلند با شهلا لاهیجی در مورد سانسور و وضع زنان در ایران، انتشارات همشهری، 1380)
38) پس از حرف آخر( گفتگویی بلند با مسعود بهنود در مورد تاریخ معاصر ایران و جنبش اصلاح طلبی ایران، انتشارات همشهری، 1380)
39) نبوی آن لاین دات کام( مجموعه مقالات طنز سیاسی، نشر روزنه، 1381)
40) خانه امن( رمان سیاسی، انتشارات علمی، 1381)
41) بوی تمشک وحشی( مجموعه اشعار و نوشته های شاعرانه و عاشقانه، نشر دادار، 1381)
42) در سال 1380 اتفاق افتاد( گزارش طنز سیاسی از اوضاع سال 1380، طنزهای کوتاه همراه با کاریکاتورهای نیک آهنگ کوثر، نشر روزنه، 1382)
43) مجنون لیلی( رمان، انتشارات آشیانه کتاب، 1382)
44) در شهر خبری نیست(مجموعه مقالات طنز سیاسی، نشر دادار، 1383)
45) الف نون( مجموعه مقالات طنز، نشر نیما، آلمان، 1385)
46) پارادوکس( مجموعه نوشته های طنز کوتاه غیرسیاسی، نشر نیما، آلمان، 1385)
47) متن فرانسه سالن شش( انتشارات اکت سود، پاریس، 2006)
48) متن فرانسه بیست ساله ها در تهران( انتشارات آلترناتیو، پاریس، 2002)
49) همکاری در نوشتن کتاب بهار مطبوعات( متن ایتالیایی، انشارات پولی ستامپا، رم، 2006)

ب) سینما و تلویزیون
1) فیلمنامه سینمایی سرگشته( اصلاحیه خورد و ساخته نشد، 1368)
2) ساخت چندین فیلم کوتاه گزارشی پنج دقیقه ای در مورد هنرمندان ایرانی برای برنامه تلویزیونی تا هشت و نیم( 1373-1375)
3) ساخت یازده فیلم 30 دقیقه ای در مورد آئینهای سوگواری در شهرهای ایران، برای تلویزیون اصفهان( 1375)
4) نوشتن متن پلاتوی 52 برنامه علمی قاصدک برای شبکه اول سیما(1376)
5) نویسندگی و کارگردانی 32 برنامه 30 دقیقه ای فرهنگی اجتماعی به نام سایه روشن برای شبکه دوم سیما(1376-1377)
6) نویسندگی سریال 26 قسمتی طنز تلویزیونی« جیغ، قسمت پنجم» برای شبکه پنجم سیما( این متن ها که در سال 1379 نوشته شد، ساخته نشد)
7) همکاری به صورت محقق و مصاحبه کننده برای ساخت فیلم های یک ساعته در معرفی چهره های بزرگ فرهنگی ایران برای مرکز جهانی گفتگوی تمدنها( 1377-1378)
– فیلم های ساخته شده در مورد « مسعود بهنود»، « رضا سید حسینی»، « سیمین بهبهانی»، « هوشنگ گلشیری»، « ابراهیم یزدی»، « ضیاء موحد»، « ایران درودی»، « ژازه طباطبائی»، « غلامحسین صالحیار» ، « آیدین آغداشلو»
14) مشاور کارگردان و سراینده بعضی ترانه های فیلم مکس برای سامان مقدم
15) بازی در فیلم مستند « صندلی سبز بهشت» در مورد انتخابات شوراها به کارگردانی کمال تبریزی
16) نویسندگی و ساخت 28 برنامه تلویزیونی کمدی برای تلویزیون صدای آمریکا
17) نویسندگی و اجرای 30 برنامه رادیویی طنز برای دویچه وله

جوایز داخلی و بین المللی:
1) جایزه بهترین نویسنده طنز نوشتاری مطبوعات ایران در جشنواره مطبوعات در سال 1377
2) جایزه بهترین نویسنده طنز نوشتاری مطبوعات ایران در جشنواره مطبوعات در سال 1378
3) جایزه بهترین نویسنده طنز نوشتاری مطبوعات ایران در جشنواره مطبوعات در سال 1379
4) جایزه هلمن- همت، دفاع از آزادی بیان در سال 1999
5) جایزه بنیاد پرنس کلاوس در سال 2006

Advertisements
Published in: on 15 ژانویه 2010 at 11:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یک مشاهده، یک مشاجره!

در آکسیون 23 سپتامبر – بروکسل

«آنها در دهه 60 کمونیست بودند و باید می مردند، شما هم 5 درصد بیشترنیستید و حقتان همین است!» – ابراهیم نبوی

روز 23 سپتامبر همگام با اعتراض هزاران ایرانی در سراسر دنیا به حضور و سخنرانی احمدی نژاد در مقر سازمان ملل در نیویورک، ما هم در بروکسل در برنامه ای بهمین عنوان شرکت کردیم. این برنامه به دعوت و سازماندهی «کانون مدافعان حقوق بشر ایران – بلژیک» در میدان شومان یعنی روبروی ساختمانهای اتحادیه اروپا برگزار شد. حدود 50 نفر از ایرانیان مقیم بلژیک و ژول روبنفلد از کمیته هماهنگی سازمان های یهودی در بلژیک که از مراکز راست صهیونیستی اینجاست و یک عضو حزب سوسیالیست و یک نماینده از حزب سبزها و سید ابراهیم نبوی نیز در برنامه حاضر بودند. نخست مسئولین برنامه مخالفت خود را با سفر و سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل اعلام کردند و برنامه با سخنرانی سایر مدعوین ادامه پیدا کرد.

در ادامه نبوی سخنرانی کرد، برای اولین بار بود که او را می دیدیم. پوشیده در لباسی سیاه و شال بلند سبزی بر گردن که تا زانوانش می رسید و کمابیش حال و هوای نوحه خوان های عاشورا را داشت تا طنزپرداز. او ابتدا اعلام کرد که بدلیل اینکه در صورت سخنرانی وارد طنزپردازی می شود، برای رعایت وقت تعیین شده، از روی همان متن خواهد خواند (متنی از ابراهیم نبوی که در ابتدای برنامه بوسیله برگزارکنندگان بین مردم توزیع شد). او در صحبت هایش اعلام کرد که «موسوی یکی از رهبران جنبش مردمی در ایران موسوم به جنبش سبز است و …. من تمایل فراوان به ایجاد رابطه با آمریکا دارم ولی این دولت فعلی نمی تواند اینکار را به پیش ببرد و …. من بعنوان نماینده ملت ایران اعلام می کنم که …. » و صحبتهایی از این دست.(نقل به مضمون)

در هنگام سخنرانی نبوی ما نیز به همراه تعدادی از جوانان دیگر ساکن بلژیک در جمع حاضر بودیم و پلاکاردهای خود را با نمایشگاه عکس آماده کرده بودیم و تراکت هایی را در افشای جمهوری اسلامی بین جمعیت پخش کردیم.

سخنرانی نبوی آنقدر برای ما عجیب، یک جانبه و حاوی نکات انحرافی و سؤال برانگیز بود که پس از پایان سخنرانی اش نزد وی رفتیم و محترمانه از او درمورد نکات سخنرانی اش پرسشهایی طرح کردیم.

ما پرسیدیم که چرا شما موسوی را رهبر جنبشی به این بزرگی می دانید؟ چرا خود را نماینده مردم ایران می خوانید؟ چرا چیزی از سالهای دهه 60 و نقش موسوی در آن نمی گویید؟

این بخشی از سؤالات ما بود که در دوره صدارت آقای موسوی متولد یا بزرگ شده بودیم، ما که در ایران هم به هیچ بهایی سکوت را برنتافتیم، نه در مقابل دروغ ها و لبخندهای خاتمی و نه در مقابل عوامفریبی های احمدی نژاد، حالا اینجا ایستاده بودیم تا در روز روشن و در دنیای «باصطلاح آزاد»، آقای نبوی خود را نماینده تام الاختیار مردم و موسوی اعلام کند؟! شاید اگر اوضاع اینقدر جدی نبود می شد باور کرد که اینهم بخشی از طنزپردازی های ایشان است!!! به خاطر همین پیشقدم شدیم تا سؤال کنیم. ولی آقای نبوی ابتدا گفت که شما هیچی از دهه 60 و کشتارها نمی دانید وقتی گفتیم اگر ما نمی دانیم آقای منتظری رفیق سابق شما که خوب می داند؟! کم کم برافروخته شد و هر چه سؤالات ما جدی تر می شد او هم از ماسک آقای سخنران متین و باوقار دورتر می شد.

وی که خود را نماینده مردم خوانده بود گفت که «می تونیم و واسه همینم می گیم. شما هم می تونید برید بگید.» ما اینرا به حساب بداخلاقی این «طنزپرداز» مشهور گذاشتیم و دندان بر جگر گذاشتیم و از او خواستیم حداقل در مورد کشتارهای دهه 60 و نقش موسوی و دیگر اصلاح طلبان در آن کشتار هم نظرش را بگوید؟ و توضیحی به ما دهد.

در حالیکه یکی از رفقای زن با اشاره به شال سبز رنگ او گفت اینهم که نشانه اسلام ناب محمدی است که به گردن انداخته اید، او گفت: «95% جامعه ایران مسلمانند، شماها 5% جامعه ایران هستید، برید هر کار می خواهید بکنید.» و چنان با تندی دست خود را بالا آورد که انگار در مسند واقعی قدرت قرار گرفته بود. تعدادی از مردم حاضر بدور ما جمع شدند و در این هنگام نبوی تندتر از قبل حرف می زد. وی به ما اشاره کرد که «شما اینجایتان کار نمی کند (با دست به سرش اشاره کرد) و شعور ندارید.» و ادامه داد «آنها در سالهای 60 یه مُشت کمونیست بودن و باید می مردن و شما هم 5% هستید و حقتون همونه»!!! اینجا اوضاع تغییر کرد. نبوی واقعاً نبوی شد … البته این وضع چندان ادامه نیافت و ما با گفتن این مسئله که اشکالی ندارد اگر جواب ما را نمی دهید ولی باید روزی جواب تاریخ را بدهید از ادامه این بحث بی نتیجه خودداری کردیم. عده ای از به اصطلاح طرفداران «اتحاد» ما را به سکوت دعوت می کردند تا «اتحاد»مان حفظ شود و عده ای ما را فرا می خواندند تا در پایان برنامه با نبوی (نماینده آقای موسوی) قرار بگذاریم و بحث کنیم. پاسخ ما هم این بود که اولاَ ما هیچ اتحادی با نبوی نداریم که به خطر بیفتد؛ دوماَ اتحاد از نوع «وحدت کلمه» خمینی برای ما معنی ندارد و 30 سال پیش نتیجه داده است و نسل ما لازم نمی داند یکبار دیگر اینرا آزمایش کند، ما باید بدانیم با چه کسی و برای چه متحد می شویم؛ سوماَ چه کسی به آقای نبوی نمایندگی داده تا از طرف ما هم به آقای موسوی (مساوی جمهوری اسلامی) تأییدیه و دست بیعت بدهد؛ چهارماَ آقای نبوی هم مثل بقیه اصلاح طلب ها در ادامه حیات و جنایات جمهوری اسلامی نقش داشته و باید در مقابل مردم توضیح بدهد که نقشش چه بوده است، ما نیازی به مذاکره با ایشان در «کافه» و «رستوران» نداریم، ایشان هم امروز رسماَ و علناَ اعلام کرده نماینده مردم و موسوی و مدافع اسلام است، نه در کافه و … و جالب اینکه همه به جای آقای نبوی می خواستند به ما توضیح بدهند که ما درست نفهمیده ایم؟! و بالاخره ما نفهمیدیم چرا آدم زنده وکیل لازم دارد؟! نبوی که خودش آنجا بود و خلاصه، مختصر و مفید «دمکراسی» مدنظر و دیدگاهش را نسبت به مخالفین (هرچند در اقلیت) توضیح داد!!! اما همان لحظه برای ما این سؤال طرح شد که آقای نبوی واقعاَ چه جامعه ای را به ما وعده می دهد؟

قبول رفتار آقای نبوی برای ما بسیار سخت بود و نمی توانستیم حرفها و رفتار این طنزنویس مشهور را در مغزمان جا دهیم. با دوستان که به خانه برگشتیم جستجویی در سایتهای اینترنتی کردیم و به نتایجی رسیدیم که فهم برخورد ایشان و مهمتر از همه جامعه ای که ایشان وعده می دهد – جامعه ای که در آن سزای کمونیستها و دگراندیشان مرگ است – را برایمان آسان کرد. از ویکی پدیا شروع کردم با پیشینه ای روبرو شدیم که هربخشش برایمان رویدادهایی را تداعی می کردند از سالهای نه چندان دور 60. همان شب نکاتش را یادداشت کردیم. اما چند روز بعد که به سراغ ویکی پدیا رفتیم در کمال ناباوری دیدیم تمام آن پیشینه «درخشان» به زبان فارسی از صفحه ویکی پدیا پاک شده بود!!! اما چرا؟؟؟ معلوم نیست!!!

ولی حذف کنندگان اطلاعات مربوط به گذشته نبوی دست شان به سایتهای دیگر نرسید و می توان کماکان هر چند بطور پراکنده به این اطلاعات دست یافت.* مانند اینکه:

وی در سال 56 تا 59 در دانشگاه شیراز در رشته جامعه شناسی تحصیل می کرد.

طی سال 59 تا 61 او عضو شورای مرکزی سازمان دانشجویان (عضو دفتر تحکیم) دانشگاه شیراز بود. و در این زمینه با کسانی چون عطالله مهاجرانی، جمیله کدیور و مصطفی معین همکاری نزدیک داشت.

نبوی در سال 59 به مدت 8 ماه به تحصیل علوم دینی در شیراز پرداخت. (شاید قصد داشت آخوند شود ولی بعداَ منصرف شد؟!)

در همین دوره وی عضو هیأت مدیره دانشجویی کتابخانه ملاصدرا در دانشگاه شیراز بود.

تا زمان انتقال به دانشگاه تهران و گرفتن مدرک لیسانس، وی مدرس رشته های تاریخ و فلسفه و منطق به اعضای اتحادیه های اسلامی دانش آموزان در شیراز بود و در خدمت جهاد سازندگی قرار داشت.

او طی سالهای 61 تا 64 مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور (تحت هدایت ناطق نوری) بود و به مدت سه ماه جانشین مدیر کل اجتماعی وزارت کشور بود. البته طی همین سالها به عنوان عضو شورای طرح و برنامه شبکه اول سیما، معاون گروه فیلم و سریال و دبیر طرح و برنامه شبکه اول سیما ایفای نقش کرد. او سرانجام در سال 66 – 67 به سمت مشاور رئیس دانشگاه صدای و سیمای جمهوری اسلامی به کار مشغول شد.

آقای نبوی همچون دیگر یارانش پس از آنکه از سرکوب نیروهای انقلابی و مردم فارغ شد، پس از آنکه جوانان بسیاری را شستشوی مغزی داد و آنها را به هوای رفتن به بهشت راهی جبهه ها کرد، پس از آنکه دست و قلم اش را در خون فرزندان مردم شست، تصمیم گرفت و فرصت کرد که یکسره به حرفه هنر و فرهنگ (بهتر است گفته شود تحمیق فرهنگی) بپردازد.

از آن پس وی عهده دار سردبیری (یا تحریریه) نشریات گوناگون ادبی، هنری و سینمایی شد. البته پس از ظهور دوم خرداد به جبهه اصلاح طلبان پیوست و با کمی گشت و گذار در مکه، مدینه، فرانسه و چند صباح کوتاهی در زندان بتدریج رخت اپوزیسیون بر تن کرد و امروز به شال سبز آویزان شد.
با دانستن این تاریخچه است که بهتر می توان به عمق کلمات تهدید آمیز امروزین آقای نبوی پی برد. با دانستن این تاریخچه بهتر می توان به رابطه گذشته وی با وعده های آینده اش پی برد. چه در جایگاه چماق بدست، قلم به مزد، قلم به فرمان دیروزی و نماینده امروزی سبزها در بلژیک.

… آری دیگر برای ما تعجبی نداشت که چرا آقای نبوی دوباره نبوی شده بود. شاید دوباره یاد دوران جوانی اش افتاده بود. شاید هم داشت دوباره متولد می شد. دیگر برای ما تعجبی نداشت که وی زمانی که اختلاف سنی چندانی با امروزِ ما نداشت تا مقام مدیریت دفتر سیاسی وزارت کشور و چندین پُست دولتی دیگر ارتقا یافته بود. چه جوان کارآمدی! پُستی که در آنروزها بدون همراهی و هم رأیی با جنایتکاران بزرگ به کسی داده نمی شد. شاید هم نبوی در مشاجره با ما روزها و شبهای نبرد انقلابیون واقعی با دانشجویان پیرو خط امام در دانشگاه شیراز را بیاد آورده بود. ایامی که در کسوت یکی از مجریان انقلاب فرهنگی در دانشگاه شیراز نقش سرکوبگرانه ایفا می کرد. مبارزین زیادی از آندوره زنده اند تا شهادت دهند رشادت های وردستِ وزیر سابق را و نویسنده و طنزپرداز منتقد امروز را. برای اینکه بر همگان آشکار شود که جمله ای از این گزارش برخلاف حقیقت نیست، شما را به گفته های خود جناب نبوی پیش از دوران انتخابات، در آن دوره و اکنون ارجاع می دهیم**. گفته ها و نوشته هایی که او سعی می کند در آنها اصلاح طلبان و مستقیماً نقش موسوی در جنایات دهه 60 را تبرئه و لاپوشانی کند. شاید برخورد او با ما به این خاطر بوده باشد که تلنگری به طبل پُر سروصدا و توخالی اش خورده بود.

در انتها نمی توان این سئوال را طرح نکرد که چرا به چنین آدمی (با چنین سابقه ای در سرکوب حقوق بشر) توسط کانونی که خود را مدافع حقوق بشر می نامد میدان و میکروفون داده می شود؟ کسی که هنوز بدون اشاره به گذشته تاریکش، در روز روشن و در مقابل دهها نفر صحبت از کشتن 5 درصد مخالف خود در جامعه می کند!
کمیته دانشجویی بلژیک
http://www.committe2007.blogfa.com
Emaim: committe.2007@gmail.com

*http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C

http://www.doomdam.com/archives/000126.php

** http://www.iran-telegraf.com/sazad/2009/06/post_382.html

***http://www.mihan.net/news/index.php?option=com_content&view=article&id=665:2009-09-20-00-21-42&catid=8:announcement

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 11:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

به ایران بازخواهم گشت و نظرات انتقادی خود را در همه زمینه ها همچنان ابراز خواهم کرد: اکبر گنجی

ايران
به ایران بازخواهم گشت و نظرات انتقادی خود را در همه زمینه ها همچنان ابراز خواهم کرد: اکبر گنجی
۱۳۸۵/۰۳/۱۶

اکبر گنجی امروز سه شنبه در کنفرانس خبری خود در مسکو گفت:

قصد دارد به نبرد خود برای دموکراسی و حقوق بشر ادامه دهد، گرچه ممکن است در این راه مجددا روانه زندان شود. او افزود: درباره زندان خودم نکته چندانی ندارم بگویم، زیرا در ایران به افراد دیگری بسیار بیشتر ازمن ظلم شده. اکبر گنجی روزنامه نگار برجسته در کنفرانس خبری خود در پاسخ به پرسشی درباره مساله هسته ای ایران گفت: متاسفانه در ایران امروز اجازه نمی دهند در مطبوعات هیچ صدای مخالفی در این زمینه ها منتشر شود، اما بسیاری از روشنفکران و روزنامه نگاران و دانشگاهیان با سیاست های دولت در این زمینه مخالف هستند.

آقای گنجی گفت: ما با دولت ایران مخالف هستیم، با آن مبارزه می کنیم، اما این کار را خودمان خواهیم کرد؛ آن چیزی که ما احتیاج داریم حمایت معنوی نهادهای مدنی است در سراسر جهان. برنده جایزه امسال قلم طلایی انجمن جهانی روزنامه ها گفت: دموکراسی نمی تواند در ایران به زور تحمیل شود. اکبر گنجی برای اولین بار پس از شش سال در خارج از ایران توانست حرف های خود را به گوش جهانیان برساند. این روزنامه نگار منتقد حکومت که به تازگی از سالها زندان و حبس انفرانی آزاد شده، برای دریافت جایزه موسوم به قلم طلایی به مسکو پایتخت روسیه سفر کرد و در آنجا کنفرانسی خبری را برگزار کرد.

گلناز اسفندیاری (رادیو فردا): اکبر گنجی امروز سه شنبه در کنفرانس خبری خود در مسکو گفت: قصد دارد به نبرد خود برای دموکراسی و حقوق بشر ادامه دهد، گرچه ممکن است در این راه مجددا روانه زندان شود. صدای اکبر گنجی: من به ایران بازخواهم گشت، من نظرات انتقادی خودم را در همه زمینه ها همچنان ابراز خواهم کرد.

گ . ا: گنجی که شش سال را به خاطر نوشته های انتقادی خود در زندان گذراند، امروز گفت: سایر کسانی که در ایران در راه آزادی و دموکراسی تلاش می کنند، با شرایط دشوارتری از وی مواجه بوده اند. صدای اکبر گنجی: درباره زندان خودم نکته چندانی ندارم بگویم. دلیل آن هم این است که در ایران به افراد دیگری بسیار بیشتر ازمن ظلم شده. افرادی به صورت سازماندهی شده کشته شدند، روشنفکران ما. برخی افراد در زندان ها به قتل رسیدند. دوست عزیزم آقای حجاریان ترور شد و الان فلج است. چند میلیون ایرانی مجبور به مهاجرت شدند و در کشورهای اروپایی و آمریکا زندگی می کنند. فکر می کنم آنها بیشتر از من هزینه دادند.
گ . ا:
اکبر گنجی روزنامه نگار برجسته در کنفرانس خبری خود در پاسخ به پرسشی درباره مساله هسته ای ایران گفت: وظیفه تمامی روشنفکران مبارزه علیه نظامی شدن جهان است، هرچند که به گفته او چنین چیزی ممکن است هدفی دوردست به نظر آید. صدای اکبر گنجی: روشنفکران و روزنامه نگاران و مردم ایران باید حق داشته باشند نظرات مخالف خودشان را درباره پروژه هسته ای دولت ایران اعلام کنند. متاسفانه در ایران امروز اجازه نمی دهند در مطبوعات هیچ صدای مخالفی در این زمینه ها منتشر شود. گویی در ایران در این زمینه یک صدا هست و همان صدایی است که دولت می گوید. اما اینطور نیست. بسیاری از روشنفکران و روزنامه نگاران و دانشگاهیان با سیاست های دولت در این زمینه مخالف هستند.

گ . ا: اکبر گنجی در ادامه گفت: اوضاع حقوق بشر در ایران در ماه های گذشته بدتر شده است. وی به بازداشت فعالان دانشجویی و فشار بر اساتید دانشگاه اشاره کرد و همچنین گفت: بسیاری از کتابهایی که قبلا در ایران منتشر می شد، دیگر اجازه انتشار نیافته است. با این حال آقای گنجی از فشارهای خارجی بر ایران انتقاد کرد. صدای اکبر گنجی: در هر شرایطی ما باید از کشورمان دفاع کنیم. من مخالف حکومت ایران و سیاستهایش هستم. این یک مساله است، مساله دیگر این است که من خواهان نابودی کشورم باشم. اگر یک رویارویی شبیه عراق در کشور من روی بدهد، می تواند منجر به نابودی کشور من شود. هیچ ایرانی چنین درخواستی ندارد و نمی تواند داشته باشد. ما با دولت ایران مخالف هستیم، با آن مبارزه می کنیم، اما این کار را خودمان خواهیم کرد. آن چیزی که ما احتیاج داریم حمایت معنوی نهادهای مدنی است در سراسر جهان.

گ . ا: اکبر گنجی برنده جایزه امسال قلم طلایی انجمن جهانی روزنامه ها گفت: دموکراسی نمی تواند در ایران به زور تحمیل شود. صدای اکبر گنجی: دموکراسی را در ایران باید ایجاد کرد. از خارج نمی شود به ایران دموکراسی تحمیل کرد. ما باید خودمان بکوشیم، مبارزه کنیم تا نظام و کشورمان را دموکراتیک کنیم.

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 10:56 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اجرای فرار «محسن رضایی» از میان رزمندگان اسلام!

آذر ماه 1363
چند وقتی می شد که لشکر 27 محمدرسول الله (ص) و لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، به «پادگان ابوذر» آمده بودند. تیپ «نبی اکرم» هم که از بچه های کرمانشاه و اسلام آباد غرب تشکیل شده بود، پایگاه اصلی اش ابوذر بود. یکی از روزها «محسن» از بچه های محل مان را دیدم که متوجه شدم در واحد «اطلاعات و عملیات» لشکر 10 است.
اوضاع پادگان کمی در هم و بر هم به نظر می رسید. حال هوای سیاسی تهران و بحث های سیاسی که بیشتر پیرامون آیت الله منتظری و هواداران سرسخت او بود، در پادگان شدیدا جریان داشت. کانون آن هم لشکر سیدالشهدا بود. محسن گفت:
– می گن محسن رضایی توی پادگان ولی عصر تهران سخنرانی داشته که همه به عنوان اعتراض جلوش بلند شدن و شروع کردن به شعار دادن، که اون سریع پریده توی ماشینش و فرار کرده. البته بچه ها زدن ماشین شو داغون کردن. می گن توی ستاد مرکزی هم همین طور شده و دنبالش کردن.
یکی از شب ها، مسئول تبلیغات گروهان وارد اتاق ما شد که در جا خشکش زد. رد نگاهش را که گرفتم، رسیدم به پوستری از منتظری که سپاه چاپ کرده و زیر آن از قول امام خمینی نوشته بودند:
«بدخواهان از سایه‌ی امثال شما می ترسند.»
با ناراحتی پرسید که چه کسی این عکس را این جا به دیوار چسبانده؟ که گفتم: «من».
خیلی بهش برخورد. گفت که سریع آن را بکنم که قبول نکردم. اصلا نمی دانستم این رفتار برای چیست. تبلیغات لشکر هرگونه پوستر منتظری را ممنوع کرده بود ولی در عوض، در لشکر سیدالشهدا عکس منتظری از واجبات هر اتاق بود.
عصر یکی از روزها به اتاق کوچک محسن در واحد اطلاعات رفتم. او کوچک ترین نیرو از نظر سن و جثه در آن جا بود. از حرف های آنها فهمیدم که قرار یکی دو روز دیگر محسن رضایی برای سخنرانی به پادگان ابوذر بیاید. می گفتند که قرار است حالش را بگیرند. من یکی اصلا منظور آنها را از این کارها نمی فهمیدم. از محسن هم که می پرسیدم:
– این بازی ها توی جبهه، چه معنی ای داره؟
او که وانمود می کرد خیلی به مسائل سیاسی پیش آمده اخیر وارد است، می گفت:
– بچه ها در اعتراض به این که محسن رضایی عضو سازمان مجاهدین انقلابه می خوان جلوش وایسن.
وقتی پرسیدم: «مگر عضویت او در مجاهدین انقلاب مشکلی ایجاد کرده؟» گفت:
– آره. مگه امام نگفته که سپاهی ها حق ندارن عضو احزاب و گروه های سیاسی باشن؟

آن روز، در صبحگاه لشکر اعلام شد که برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، امروز صبح در حسینیه‌ی پادگان سخنرانی خواهد داشت. ساعتی بعد که از بلندگوها اعلام شد به حسینیه برویم، از تمامی ساختمان ها نیروها به آن جا روان شدند.
ساختمان حسینیه‌ی ابوذر آن چنان بزرگ نبود. شاید به زور نصف حسینیه‌ی شهید همت دوکوهه می شد. وارد که شدیم، مثل همیشه، پیر مرد خوش سیمای یزدی که دورش را بچه ها گرفته بودند، با آن لهجه‌ی قشنگش داد زد:
– خدا … پدر مادر همه …
و کل جمعیت در جواب او گفتند:
– بیامرزد.

در همان لحظات اول حسینیه پر شد و جا برای نشستن نبود. من و محسن زرنگی کردیم و خودمان را کشیدیم جلوی محلی که تریبون قرار داشت. به محض این که محسن رضایی از در پشت حسینیه وارد شد، جمعیت سر پا ایستادند و شروع کردند به شعار دادن. سر و صداها بسیار مبهم بود و معلوم نمی شد چه شعارهایی داده می شود. عده ای فریاد زدند:
«صل علی محمد … یار امام خوش آمد»
ولی عده ای دیگر که بیشتر از بچه های لشکر 10 بودند، چیزهای دیگری می گفتند!
مجری مراسم که از تبلیغاتچی های لشکر بود، پشت تریبون رفت و پس از قرائت چند آیه از قرآن مجید، به ترتیب اسامی فرماندهان و معاونان لشکرها را خواند که بیایند جلو و کنار فرمانده سپاه بنشینند.
نام عباس کریمی فرمانده‌ی لشکر 27 و سید رضا دستواره معاون او را خواند، ولی هیچ کدام پیدای شان نشد. نام کاظم رستگار و معاون لشکر 10 را خواند که آنها هم پیدای شان نشد. فقط نام «ناصح» فرماندر تیپ نبی اکرم را که خواند، او رفت کنار رضایی. همین که اسم هر فرمانده خوانده می شد، محسن کنار من می گفت:
– خدا کنه نیاد … آخه قراره نیان جلو.
و وقتی فرمانده پیدایش نمی شد، محسن از شدت خوشحالی، کف دست هایش را به هم می مالید.
کم کم زمزمه ها شروع شد. احساس بدی داشتم. بوی خوشی از اوضاع و احوال به مشام نمی رسید.
محسن رضایی پشت تریبون قرار گرفت تا سخنرانی کند. همان اول یک نفر از وسط جمعیت برخاست و فریاد زد:
– برای سلامتی فرمانده‌ی کل سپاه پاسداران … امام خمینی صلوات …
که جمعیت، ناخواسته صلوات بلندی فرستادند. رضایی که از این شعار جا خورده بود، سعی کرد خودش را کنترل کند و «بسم الله الرحمن الرحیم» را گفت.
پشت سر او، محافظینش در جنب و جوش بودند. معلوم بود انتظار برخورد بدی دارند. محسن که کنار من نشسته بود، ذوق زده شده بود. در چشمانش برقی دیده می شد که نشان می داد خیلی از این حوادث راضی است.
ناگهان صدای «هیس س س » جمعیت بلند شد. به دنبال آن سرفه کردن های الکی هم آغاز شد. هنوز رضایی دو سه کلمه حرف نزده بود که یک نفر جلویش بلند شد و درست توی صورت رضایی، داد زد:
«خمینی بت شکن … بت جدید رو بشکن»
ناگهان جمعیت روی پا ایستادند و شروع کردند به دادن همین شعار. محافظین رضایی سریع ریختند دورش تا او را از میان جمعیت خارج کنند. عده ای جلوی جمع را می گرفتند که به طرف او نروند. رضایی از سخنرانی منصرف شد و سریع به طرف در پشتی رفت. جمعیت به طرف درهای حسینیه هجوم بردند که متوجه شدند درها را از بیرون قفل کرده اند. عده ای با لنگه پوتین و هر چه دم دست شان می آمد، شیشه‌ی پنجره ها را شکستند و به بیرون پریدند. ماشین لندکروز رضایی گازش را گرفت و رفت تا از دست آنها که قصد کرده بودند بزنندش، رهایی یابد.
جمعیت خشمگین، در خیابان های پادگان راه افتادند و شعارهای مختلف در مخالفت با محسن رضایی سر دادند:
– فرمانده‌ی کل سپاه … خمینی روح خدا
– خمینی بت شکن … بت جدید رو بشکن
بیچاره بچه های تیپ نبی اکرم که اصلا روح شان از این بازی های سیاسی خبر نداشت، مات و مبهوت در کناری ایستاده و به آنها که انگار دنبال فرمانده‌ی ارتش عراق کرده اند، نگاه می کردند.

جو پادگان خیلی ملتهب شد. نماز جماعت ظهر در حسینیه ای که حالا شیشه هایش توسط نیروهای مخالف رضایی خورد شده بود، برگزار نشد.
از روز بعد، لندکروزهای حفاظت اطلاعات سپاه، در پادگان چرخ می زدند و مثل فیلم های سیاسی – پلیسی، هر کس را که قبلا شناسایی کرده بودند – و اکثرا بچه های لشکر 10 بودند – دستگیر کرده و با خود می بردند. به دستور «زرمخی» مسئول تبلیغات، عکس های منتظری از اتاق ها پایین کشیده شد. روی در توالت ها، شعارهای مختلفی از جمله «مرگ بر رضایی»، «مرگ بر بت جدید» به چشم می خورد.
وقتی که به واحد اطلاعات عملیات لشکر 10 رفتم، آن جا را خلوت و ساکت یافتم. به زور محسن را پیدا کردم. ظاهرا فقط او را که سنش پایین بود، نگرفته بودند! محسن می گفت:
– دیشب، در ساختمان فرماندهی لشکر سیدالشهدا، 6 ساعت جلسه بین محسن رضایی و مخالفین اون بوده که کاظم رستگار جلوی محسن ایستاده و گفته که چرا نیروهای مجاهدین انقلاب رو به کار می گیری و محسن هم همان جا جلوی همه گفته که تو منافق هستی و من می دم به جرم نفاق دادگاهیت کنن. امروز صبح زود هم حفاظت اطلاعاتی ها ریختن توی تبلیغات لشکر 10 تا فیلم های دیروز و بخصوص 6 ساعت جلسه دیشب رو بگیرن، که متوجه شدن فیلم ها اون جا نیست. بچه ها زرنگی کردن و همون دیشب با یه تویوتا، فیلما رو رسوندن به آیت الله منتظری تا در جریان هم چیز باشه.
(بعدها فهمیدم که در پادگان ولی عصر تهران، «اکبر گنجی» بلند شده و علیه رضایی حرف زده. کل دعوا هم بین جناح چپ و راست سازمان مجاهدین انقلاب بود که دعوای سیاسی و قدرت شان را به جبهه کشاندند و باعث اختلاف و حتی درگیری بین رزمندگان اسلام شدند.)/
قرار شد که لشکر به جنوب برود. برای همین به نیروها یک هفته مرخصی دادند تا به تهران بروند و احتمالا برای این که ماجرای درگیری های سیاسی زیاد بین نیروها شایع نشود، آنها را به مرخصی می فرستادند.
در تهران شنیدم که امام خمینی پیامی برای سپاهی ها داده که قرار است نماینده امام در سپاه، آیت الله «محلاتی» آن را بخواند.
اطراف پادگان ولی عصر تهران غلغله بود. اتوبوس ها و مینی بوس هایی که سپاهی ها را از شهرستان ها و هر جای دیگر آورده بودند، خیابان ها را بند آورده بودند. جلوی در، کارت کامپیوتری رسمی سپاه می خواستند که من نداشتم و نتوانستم بروم داخل. خیلی دوست داشتم بفهمم امام درباره‌ی حوادث اخیر چی گفته است.
کنار پادگان منتظر ماندیم تا بچه ها بیایند بیرون. بعدا از هر کس پرسیدم که پیام امام چی بود، هیچ کس چیزی نمی گفت. محسن هم که معلوم بود بد جوری دمغ شده، اصلا کلمه ای از پیام امام را نگفت.
آن نامه محرمانه امام، به هیچ وجه منتشر نشد و کسی هم درباره‌ی آن چیزی نگفت. اخیرا در میان دست نوشته های سردار شهید «کاظم رستگار» که نزد خانواده اش بود، کاغذی یافتم که ظاهرا در همان جلسه، بخش هایی از پیام امام را یادداشت کرده بود.

متن نامه امام خمینی برگرفته از نوشته های سردار شهید «کاظم رستگار»

بسمه تعالی
شما به آقایان بگویید که شماها می دانید که مملکت ما بعد از انقلاب است و ما مبتلا هستیم به مخالفت های همه جانبه از تمام ممالک دنیا، دو سه تا هستند که با ما سر جنگ ندارند و همیشه ابرقدرت ها در فکر آن هستند که به یک راهی عمل کنند که تا می توانند ما را آرام کنند. راه هایی که انتخاب کرده اند زیاد بوده است تا رساندند به جنگ و در جنگ هم موفق نشدند.
اینها در فکر این هستند که اختلاف ایجاد کنند و آن جمعیتی که بیشتر از همه مورد خوف آنهاست سپاه و آن چه مربوط به آن است و بسیج. از این باب آنها دنبال این هستند که در خود سپاه رخنه کنند.
خیال نکنید اگر کسی آمد و هیاهو کرد که سران سپاه چه هستند، از حلقوم خودشان است. از حلقوم خودشان نیست. از حلقوم دشمنان اسلام است.
اگر مردم خوبی هستند، بازی خورده اند. اگر چنان چه اشخاصی باشند که نفوذ کرده اند و عمدا این کارها را انجام می دهند که سپاه را فشل کنند، باید بدانند که اگر چنان چه اختلاف در سپاه بیفتد، جمهوری اسلامی از بین خواهد رفت.
اگر به خدا معتقد هستند، پیش خدا مسئولند و این طور نیست که خداوند از آنها گذشت نماید.
اگر مردمی هستند که برای ایران عمل می کنند و این کارها را انجام می دهند، باید بدانند که این وضعیت به نفع اسلام نیست.
از این کارها دست بردارید. البته من می توانم با وضع دیگری عمل کنم، ولی بنا دارم با دوستی و برادری برخورد شود.
علی ایحال از این طور کارها که موجب تضعیف فرماندهی می شود که آنها از حشمتی که دارند بیفتند، دست بردارید.
ما امروز هیچ یک از افرادی که در راس امور هستند را امکان ندارد که برداریم و آنها همین طور خواهند ماند.
با هیاهو آقای محسن و آقای رفیق دوست برداشته نمی شوند. اگر ما یک مقام را برداریم، ما را تضعیف می کنند و این به نفع مملکت ما نیست. چه از نظر اسلام و چه از نظر برداشت سیاسی ما از دنیا چون ما می بینیم کارهایی که در این جا انجام می شود قبل از آن که از رادیوی خودمان بشنویم، از رادیوی بیگانه می شنویم.
شما درست توجه کنید که با این مسائلی که خیال می کنید با سر و صدا و هیاهو افراد کنار می روند، امکان ندارد سران کنار بروند.
کنار بگذارید این کارها را. این کارها مخالف جمهوری اسلامی است. این کار با برداشت ما از جمهوری اسلامی مخالف است و وضع سیاسی ما در دنیا به هم می خورد.
من سفارش شما را به آقایان کرده ام که با شما مدارا کنند. اگر افرادی بعد از این پیام دست برنداشتند باز بخواهند به اختلافات دامن بزنند، به من اطلاع دهید. آنها تکلیف دیگری دارند.این را باید اطلاع بدهید.
در بین آقایان هم صحبت کنید. به آنها محبت کنید و اگر من بدانم بعد از این پیام کاری کنند، من به عنوان مخالف اسلام تلقی و معرفی می کنم.
والسلام
روح الله الموسوی الخمینی
28/9/63

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 10:45 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

گر حکم شود که مست گیرند

جعفر پویه
پس از قرائت گزارش کمیته ویژه مجلس که سعید مرتضوی را مقصر اصلی جنایات انجام گرفته در بازداشتگاه کهریزک اعلام کرد، اقدام برای کشاندن او به پای میز محاکمه شروع شد. سعید مرتضوی، دادستان پیشین عمومی و انقلاب تهران بود که پس از افشا شدن فجایع کهریزک از مقام خود عزل اما بعد از چند روز به شغل معاونت دادستان کل کشور برگزیده شد. جالب اینکه دادستان کل کشور، غلامحسین اژه ای یکی از جانیان و قاتلان معروف است که مرتضوی را به معاونت خود برگزیده است.
اما این همه ماجرا نیست. از آنجا که مرتضوی عزیز کرده رهبر رژیم جمهوری اسلامی است، برای دهن کجی به کسانی که جنایات مرتضوی را افشا کرده بودند، محمود احمدی نژاد او را با حفظ سمت به ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز منصوب کرد.
در چند روز گذشته ابتدا خانواده های قربانیان بازداشتگاه کهریزک علیه او شکایت کردند و سپس علی مطهری، نماینده مجلس با انتشار نامه سرگشاده ای به صادق لاریجانی، رییس قوه قضاییه درخواست لغو مصونیت قضایی مرتضوی را مطرح کرد تا امکان پیگیرد او به وجود آید. مطهری در نامه خود نوشت: «آقای سعید مرتضوی متهم به ارتکاب جرایمی گردیده است که طبق قانون باید در یک مرجع قضایی ذی‌صلاح و خارج از نوبت رسیدگی شود.»
منهای اینکه آیا در سیستم قضایی جمهوری اسلامی مرجع ذیصلاحی وجود دارد یا نه، سید مصطفا طباطبایی نژاد، عضو کمیسیون قضایی مجلس نیز خواستار برخورد با افراد خاطی در هر مقام و منصبی شد. او همچنین گفت: «به محض اینکه تخلف سعید مرتضوی در جریان کهریزک برای قوه قضاییه محرز شد، وی از سمت دادستانی تهران عزل شد ولی متاسفانه رییس‌جمهور به وی سمت جدیدی در دولت داد.»
همچنین صالح نیکبخت، وکیل خانواده های جانباختگان می گوید: «سعید مرتضوی چهار روز پیش از انتخابات ۲۲ خرداد یک حکم کلی برای بازداشت فعالان سیاسی صادر کرده بود که باید در قبال این اقدام غیر قانونی نیز پاسخگو باشد.»
در پاسخ به این اظهار نظرها و درخواستها، عباس جعفری دولت آبادی می گوید: «تا وقتی ارتکاب جرم با دلایل کافی احراز نشود و قاضی تعلیق نشود، موجبی برای ورود این دادسرا به موضوع نیست.»
اگر قتلهای اتفاق افتاده و گزارش پزشکی قانونی در مورد علت آنها که ضرب و شتم اعلام شده برای جانشین مرتضوی دلایل کافی نیست، پس کدام دلیل و مدرکی می تواند از این محکمه پسندتر و مستدل تر باشد؟
در پاسخ به درخواست بعضی نمایندگان برای محاکمه مرتضوی، آخوند علی شاهرخی، رییس کمیسیون قضایی مجلس می گوید: «به طور قطع اگر این سخنان استمرار پیدا کند، مجلس برخورد لازم را می‌کند و تصمیم مقتضی را خواهد گرفت.»
و اینگونه مباشران قتل و کشتار فرزندان مردم، دیگران را تهدید به برخورد می کنند.
اما سووال اساسی در مورد این پرونده اینجاست که آیا رییس قوه قضاییه و دست اندرکاران آن از اتفاقاتی که در بازداشتگاه های با نام و بی نام تحت کنترل آنها می افتند بی خبرند؟
پاسخ این پرسش را هر کسی که اندکی با سیستم قضایی رژیم ولایت فقیه آشنا باشد می داند که منفی است، زیرا از سطر تا ذیل دستگاه قضایی رژیم که رییس آن منصوب رهبر است، دستورات خود را از ولی فقیه دریافت می کنند. جنایات انجام گرفته در کهریزک را به گردن مهره های بی ارزشی همچون مرتضوی انداختن و او را قربانی کردن، انحراف از موضوع اصلی است. اگر روزی بخواهند مقصران اصلی این فجایع را به پای میز محاکمه بکشانند، معلوم است که رهبران درجه اول رژیم و در راس آنها علی خامنه ای مسوول قتل، کشتار، شکنجه و تجاوز جنسی به بازداشت شدگان می باشند. اوست که باید به همراه عوامل خود در یک دادگاه ذیصلاح پاسخگوی ددمنشیهای انجام گرفته در مورد فرزندان مردم ایران باشد.

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 10:34 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مجله: مصاحبه با اکبر گنجی

بایگانی
مجله: مصاحبه با اکبر گنجی
۱۳۸۵/۰۵/۰۱
[ audio ] (rm) صدا | (wma) صدا [ 27:00 mins ]
اکبر گنجی روزنامه نگار دگراندیش در ادامه سفری که اولین مقصدش مسکو بود و دریافت قلم طلایی، این هفته و در پی اعتصاب غذای دو روزه در نیویورک، میهمان واشنگتن بود و در روزهای پنجشنبه و جمعه در دانشگاه جرج تاون این شهر سخنرانی داشت. آقای گنجی در مصاحبه با رادیو فردا از جمله در باره نقش خودر در جنبش دموکراسی خواهی ایران، فلسفه و نقش آن در دموکراسی، اهداف سفر به اروپا و آمریکا، تضییع حقوق زنان در ایران، دوران محکومیتش در زندان و تاثیر روش های خشونت آمیز حکومت برای سرکوب مخالفان می گوید. اخبار حقوق بشر به نوشته ادوارنیوز، سازمان های حقوق بشری عربی در بیانیه مشترکی خواهان آزادی علی اکبر موسوی خوئینی شدند. خبرگزاری دولتی کار ایران گزارش داد همسر دکتر رامین جهانبگلو در زندان با وی ملاقات کرد. لباس شخصی ها پیمان مسکین دبیر واحد سیاسی دانشگاه رازی کرمانشاه را در منزلش در تهران دستگیر کردند. بینا داراب زند مشمول مرخصی زندانیان نمی شود. به گزارش کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، یک پژوهشگر از اردیبهشت ماه سال گذشته در سالن دو بند 209 زندان اوین به سر می برد. دکتر علیرضا ساسانی کاشف واکسن اوروین است که نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی او را زندانی کرده اند تا امتیاز این واکسن را به یک نهاد دولتی منتقل کند. حسن هرگلی دمیرچی موسیقی دان آذربایجانی به یک سال زندان و حسین احمدیان ساکن تبریز به دو سال زندان محکوم شدند. به گزارش ایلنا یک آذربایجانی به حکم دادگاه انقلاب تبریز به شش ماه زندان و 50 ضربه شلاق محکوم شد. سه زندانی اردبیل محمدرضا فقیهی را به عنوان وکیل خود انتخاب کردند. شعبه 120 دادگاه عمومی جزایی تبریز، دانشجو شیخ بگلو را به 91 روز زندان محکوم کرد. یک شهروند اردبیل به حکم دادگاه انقلاب به 50 ضربه شلاق در حضور تماشاگران محکوم شد. سعید ساعدی و اجلال قوامی روز دوشنبه در دادگاه انقلاب سنندج محاکمه می شوند. خالق حمدزاده اهل مهاباد در دادگاه انقلاب اسلامی این شهر به ده سال زندان در تبعید محکوم شد. شعبه پنج دادگاه کارکنان دولت آقای فلاح مدیرمسئول روزنامه توقیف شده اقبال را محاکمه کرد. مصاحبه با اکبر گنجی مریم احمدی (رادیو فردا): اکبر گنجی روزنامه نگار دگراندیش در ادامه سفری که اولین مقصدش مسکو بود و دریافت قلم طلایی، این هفته و در پی اعتصاب غذای دو روزه در نیویورک، میهمان واشنگتن بود و در روزهای پنجشنبه و جمعه در دانشگاه جرج تاون این شهر سخنرانی داشت. یکی از سئوالاتی که بارها در طول این سفر اکبر گنجی با آن روبرو شد، این بود که وی خود را در چه نقشی می بیند و چه رسالتی برای خود قائل است؟ ما هم مصاحبه خود با اکبر گنجی را با همین پرسش آغاز می کنیم. اکبر گنجی: والا من هیچ نقشیم را نتوانسته ام خوب ایفا کنم. ولی به هر حال اگر توجه داشته باشیم، هر شخصی در زندگیش نقش های گوناگونی را ایفا می کند. ما در درجه اول انسانیم، بعد همسریم، بعد پدریم، بعد معلم هستیم، بعد کارمند هستیم، هزاران نقش در زندگی ایفا می کنیم و هیچ کس یک نقش واحد ندارد. بنده هم روزنامه نگار هستم، هم روشنفکر هستم، هم دگراندیش هستم، هم فعال سیاسی هستم. فقط یک مغالطه اینجا صورت می گیرد و فکر می کنند هر کسی که فعالیت سیاسی می کند، لزوما باید نقش رهبری ایفا کند. من فعال سیاسی هستم، خواهم بود ولی به این معنا نیست که حتما باید رهبر سیاسی باشم. رهبر سیاسی باید یک اجماع جمعی رویش وجود داشته باشد و جامعه او را به عنوان یک رهبر سیاسی بپذیرد. اما من یک فعال سیاسی هستم و از این جهت که شهروند هستم حق دارم نظام سیاسی خودم را تعیین کنم و به آن دلیل من می گویم نظام سیاسی فعلی را نظام دموکراتیک نمی دانم و می کوشم برای تغییر نظام و این هیچ منافاتی با این که من یک روزنامه نگار باشم، ندارد. م . ا: خود شما در سخنرانی که جمعه شب در دانشگاه جرج تاون داشتید، گفتید نافرمانی مدنی که یکی از راه های رسیدن به آن جامعه دموکراتیکی است که ما خواستارش هستیم، درواقع احتیاج به یک طور رهبری و تشکیلات دارد. اکبر گنجی: بله، ما قطعا به این احتیاج داریم و من خودم دارم سعی می کنم نیروهای روشنفکری را که یک حداقلی از اجماع ملی میان ناراضیان سیاسی وجود دارد، مجاب کنم دور هم جمع شوند و این جبهه دموکراسی خواهی را متشکل و سازمان یافته کنم و خودش به طور دموکراتیک برای این جنبش یک رهبری انتخاب کند که آن رهبری باید چیزی باشد در سیمای گاندی، نه یک آدمی که طرفدار خشونت و نفرت و کینه باشد. ما به یک شخصیت گاندی گونه برای رهبری این جنبش گذار به دموکراسی نیاز داریم و این جنبش یک حزب سیاسی نیست، یک جنبشی است که می تواند پشتوانه معنوی این گذار باشد. م . ا: شما در صحبتهایتان هم از سیاست صحبت می کنید، هم از حقوق بشر، هم از فلسفه و بخصوص اشارات مکرری دارید به فلسفه و فیلسوفان در جوامع غربی. آیا در این سفری که داشتید، با صحبت های نزدیک و تماس های نزدیکی که داشتید با اندیشمندان اروپایی و آمریکایی، تلقیتان نسبت به فلسفه در غرب تغییر کرده؟ اکبر گنجی: من به فلسفه همیشه علاقه داشتم و همیشه می خوانم و استفاده می کنم از نظرات فیلسوفان بزرگ و در نوشته هایم آنها را بیان می کنم و لذت می برم از این که به خدمت فیلسوفان برسم، اما از منظری که اینک ما با آن چالش داریم، یعنی بحث دموکراسی دو نظر وجود دارد. کسانی بر این گمان هستند که با فلسفه می شود یک نظام سیاسی دموکراتیک برقرار کرد. یعنی ما نیاز داریم که یک تصویر روشنی درباره فلسفه داشته باشیم و یک بنیادهای فلسفوی درستی از پایین بچینیم بیاییم بالا تا یک بنای دموکراتیک بتوانیم بنا کنیم. در مقابل اشخاص دیگری هستند که سردسته آنان اکنون فیلسوف بزرگ آمریکایی رورتی است که من هم آخر این هفته با ایشان ملاقات دارم. کتاب ایشان به فارسی هم ترجمه شده با نام «تقدم دموکراسی بر فلسفه» و ایشان معتقد است دمکراسی هیچ بنیاد فلسفی، مذهبی، تئوریک ندارد و خود دموکراسی تقدم دارد بر هر فلسفه و پیش فرض و تئوری و می شود دموکراسی ساخت بدون آن پیش فرض های فلسفی. اما در عین حال که این نظریه مهم است و باید به آن توجه شود، در جوامعی مانند جامعه ما که فرهنگشان یک فرهنگ غیردموکراتیک است و فلسفه های خیلی غیردموکراتیکی داریم، من فکر می کنم همچنان به فلسفه نیازمند هستیم. بنیاد دموکراسی و بنیاد حقوق بشر برابری است و در جامعه ای که در فرهنگش، سنتش، دینش و دیگر اجزای خودش نابرابری بسیار پذیرفته شده است، یعنی نابرابری بین زن و مرد، مسلمان و غیرمسلمان، فقیر و غیرفقیر، انواع و اقسام نابرابری ها در این فرهنگ وجود دارد، ما باید بکوشیم برای اثبات برابری، برای این که انسان ها از آن نظر که انسان هستند برابر هستند و اینجا ما باز به فلسفه نیازمندیم و فکر می کنم در دموکراسی خواهی ما فلسفه حضور جدی داشته، دارد و خواهد داشت. ما باید بکوشیم، فالوده کنیم فرهنگ و سنن خودمان را، قرائت های مختلفی که از دین در کشور ما وجود دارد برای این برابری خواهی که بنیاد دموکراسی و حقوق بشر است. م. ا: واقعا آیا این نقش هایی که شما برای خودتان تعیین کردید، سنگین نیست؟ چون مثلا سیاستمداران معمولا سعی می کنند خودشان را وارد فسفه نکنند، یا روزنامه نگاران همینطور. آیا فکر می کنید همه اینها را در کنار هم انجام دادن کار سنگینی نیست؟ اکبر گنجی: من هیچ ادعایی ندارم. من انسانی هستم که به لحاظ علمی کاملا متواضع هستم به این معنا که صادقانه اعتراف می کنم چیز زیادی بلد نیستم. ولی احساس می کنم فرصت های زیادی را در زندگیم از دست دادم و شش سال زندان بودم و خوشبخت هستم از این که شش سال زندان بودم و پشیمان نیستم، ولی در عین حال دوست داشتم در این مدت کارهایی انجام می دادم که نتوانستم و الان هم یک فرصتی برایم پیش آمده که می توانیم حرف هایی را بزنم، صداهایی را به گوش جهانیان برسانم و دوست ندارم این فرصت را از دست بدهم، چون می خواهم به زودی به کشور برگردم و باز احتمال بسیار زیادی وجود دارد که به محض ورود بازداشت شوم و به زندان بروم، می خواهم از این فرصت استفاده کنم و یک صدا را به گوش جهانیان برسانم و آن صدا، صدای صلح، آزادی، دموکراسی، مظلومیت، انسان های بی پناه، درد و رنج، مظلومیت مردم جامعه مان است. من دوست دارم این صدا را در فرصت اندکی که دارم به گوش جهانیان برسانم. به هر حال یک امکانی فراهم شده که یک توجهی معطوف شده به این صدا و من دوست دارم این صدا بلند شود. سعی می کنم در ملاقات هایی که دارم با روشنفکران جهان، با نهادهای حقوق بشری، با روزنامه نگاران، این صدا را از ایران به گوش جهانیان برسانم تا بدانند ما در چه شرایط دشواری زندگی می کنیم. شرایط ما شرایط مرگ و زندگی است. من وقت زیادی نداشتم و ندارم، زیرا طی این سفر شهرهای گوناگونی را سفر کردم، ولی فرصت نکردم هیچ جا را ببینم و همیشه در حال صحبت کردن بودم و وقتی برگردم ایران، مجددا فرصت استراحت برایم فراهم خواهد شد. م . ا: شما در گذار به دموکراسی حتما یک مسیری را در ذهنتان دارید. این چه تفاوتی با انقلاب های رنگین یا مخملی دارد که در سال های اخیر شاهدش بودیم؟ اکبر گنجی: در گذار به دموکراسی اولا ما می گوییم انقلاب نمی خواهیم، به این معنا که ما نمی خواهیم کل ساختارهای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی یک کشور را به روش های خشونت آمیز تغییر دهیم. این کار نه تنها نشدنی است و به لحاظ فلسفی محال است، بلکه نامطلوب است، در حکومتی که سرکوب و رعب و وحشت ایجاد می کند. اما از سوی دیگر ما می خواهیم به روش های مسالمت آمیز برویم و یک نظام کاملا دموکراتیک در کشور خودمان ایجاد کنیم. هیچ هراسی نداریم از این که این را شجاعانه بیان کنیم. یعنی اهدافی که ما تعقیب می کنیم، یک اهداف رادیکال هستند، نه این که ماهیتا آنها رادیکال باشند. ما دموکراسی می خواهیم، آزادی می خواهیم، پلورالیسم می خواهیم، جدایی دین از سیاست می خواهیم و تمام چیزهایی که یک حکومت دموکراتیک را تشکیل می دهد. اینها رادیکال نیستند، ولی در شرایط غیردموکراتیک رادیکال محسوب می شوند. ما برای رسیدن به اینها، با روش های مسالمت آمیز جلو می رویم، اما خود اینها یک تحول بنیادین هستند. لذا تحولاتی که ما دنبال می کنیم، یک تحولات بنیادین است. اسمش مهم نیست. شما آش را بپزید، پس از این آن را پختید هر اسمی که دوست دارید روی آن بگذارید. یک چیز روشن است و آن را خیلی صریح، شفاف و روشن بیان می کنیم؛ ما آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، جدایی دین از دولت، جدایی عرصه خصوصی از عمومی، دولت از جامعه مدنی، تلورانس و همه این چیزها را می خواهیم و این ها را هم به روش های مسالمت آمیز می خواهیم برویم دنبالش و ایجادش کنیم. هر کس هر اسمی روی اینها می گذارد، برای من مهم نیست، مهم خواستی است که داریم و روش هایی که انجام می دهیم برای رسیدن به اینها. م . ا: شما گفتید در اعتراض به نابرابری جنسیتی در جمهوری اسلامی قصد دارید یک برنامه جهانی دیگر ترتیب دهید. می شود در این باره یک مقدار بیشتر توضیح دهید؟ اکبر گنجی: به زنان در کشور ما دو ظلم می شود. یک ظلمی است که به کل ایرانیان می شود و آن حکومت خودکامه ای است که تمام ملت ایران را از حقوق ابتدایی خودشان، حقوق شهروندیشان، حقوق بشر محرومشان کرده. ولی به زنان یک ظلم دیگری هم در جامعه می شود و آن آپارتاید جنسی است. یعنی زنان از آن جهت که زن هستند، نابرابر هستند. شما اگر به قوانین ما نگاه کنید، قانون مدنی، قانون مجازات اسلامی، تمام قوانین ما، قانون اساسی ما، زن و مرد در تمام این قوانین نابرابر هستند. زن رهبر نمی تواند بشود، رئیس جمهوری نمی تواند بشود، قاضی نمی تواند بشود، بسیاری از پست های کلیدی و سیاسی را زنان نمی توانند داشته باشند. به لحاظ حقوق مدنی از کمترین حقوق بهره مند هستند. ارث را نصف مرد می برند، حق طلاق با مردان است و بسیاری چیزهای دیگر که در قوانین ما وجود دارد و این نگاه نامربوطی که در جامعه ما به زنان می شود. به عکس تمام تبلیغاتی که همیشه در جامعه ما می شود که به زن در مغرب زمین نگاه ابزاری می شود و سوء استفاده می شود، در جامعه ما اگر نگاه کنیم، این نگاهی که به زنان می شود، انگار زنان ما همیشه باید مواظب خودشان باشند، همیشه انگار یک گرگ هایی هستند که می خواهند به آنها حمله کنند. این وضعیت فلاکت باری است که ما امروز گرفتارش هستیم به خاطر آن سرکوب جنسی در این سالها کرده و بیماری سرخوردگی گسترده ای که ناشی از همین است در جامعه ما گرفتارش هستیم و این وضعیت بسیار بحرانی برای ما آفریده. لذا مبارزه جهت برابری حقوقی و فرصت های زنان و مردان مهمترین پروژه جنبش دموکراسی خواهی ما است و برای این جنبش بسیار بسیار استراتژیک است. به همین دلیل من اعلام کردم پس از اعتصاب غذا، برنامه بعدی ما تجمع سراسری در سراسر جهان درباره برابری زنان خواهد بود و رفع تبعیض از آنها. ما خواستار اجرای کنوانسیون و میثاق رفع تبعیض از زنان هستیم. این یکی از خواست های ما است و خواست های بسیاری دیگر هم داریم. در آن تجمع که من با هماهنگی و همکاری کلیه دوستانم در داخل و خارج کشور به زودی برگزار خواهیم کرد، می کوشیم دفاع کنیم از برابری زنان و مردان؛ برابری حقوقی، برابری فرصت ها. می کوشیم که بگوییم زنان هم انسان هستند و هیچ کمتر از مردان نیستند و چرا در این کشور این همه به زنان ظلم می شود و به آنها به چشم انسان نگاه نمی کنند. م . ا: شما در زمان انقلاب یک جوان نوزده بیست ساله بودید. در این فاصله راه زیادی را طی کردید و خیلی تغییر کردید. آیا این تغییر، یک تغییر تدریجی بوده یا می توانید از یک واقعه نام ببرید که در تغییر مسیر فکری شما موثر بوده؟ اکبر گنجی: من همیشه در حال تغییر و تحول بودم و هستم و این تحولات تدریجی است. ولی اگر منظورتان سال های اول انقلاب است، همیشه یک شکاف بسیار بسیار عظیم بین آن چیزی که انقلابیون پیش از انقلاب می خواهند و آن چیزی که پس از انقلاب تحقق پیدا می کند، وجود دارد و یک انسان صادق را با مشکل روبرو می کند. ما می خواستیم بهشت درست کنیم، ولی جهنم درست کردیم. وقتی یک انسان صادق با آن سرکوب ها، بگیر و ببندها، اعدام ها، مظالم نگاه می کند، به طور طبیعی مجبور می شود از آن فاصله بگیرد. مثلا فقط مساله حاکمیت نبود. در اپوزیسیون هم کسانی بودند که دست به خشونت می بردند، دست به سلاح می بردند، دست به ترور می بردند. همه دست به دست هم دادند و آن شرایط اسفبار را بوجود آوردند و این برای من غیرقابل قبول بود. همزمان من مطالعه می کردم، آثاری را که راجع به انقلاب های مختلف در جهان بود، همه را مطالعه کردم و بعد رسیدم به این که اساسا انقلاب یک پدیده ای است که وقتی محقق می شود، چیزی جز همین دستاوردها در پی نخواهد داشت و لذا من از انقلاب فاصله گرفتم، نه تنها از انقلاب ایران، بلکه از کل انقلاب ها و انقلابی گری و من به هیچ وجه یک انقلابی به آن معنا که انقلابیون کلاسیک بودند، نیستم که خواهان تحول سریع و خشونتبار کل ساختارهای یک کشور باشم. ما فقط آزادی می خواهیم، دموکراسی می خواهیم، حقوق بشر می خواهیم، آن هم به روش های مسالمت آمیز. من همچنان در حال مطالعه و فکر کردن هستم. همیشه سعی می کنم بیاموزم. هر کتابی که می خوانم، از آن می آموزم. با هر کسی که ملاقات می کنم سعی می کنم از آن چیزی یاد بگیرم و همیشه وامدار بسیاری از افراد بودم که در زندگیم به من چیز یاد دادند. م . ا: شما 47 ساله هستید، اما ممکن است تاریخ تولدتان را هم به ما بگویید؟ اکبر گنجی: من متولد یازدهم بهمن 1338 هستم. م . ا: چه سالی ازدواج کردید؟ اکبر گنجی: سال 1360 م . ا: و دو دختر دارید. اکبر گنجی: دختر بزرگم دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است، جامعه شناسی می خواند و دختر کوچکترم امسال دیپلمش را گرفت. م . ا: دختر کوچکتان در زمانی که شما در اعتصاب غذا بودید، گویا با شما همراه شده بود. اکبر گنجی: خانواده ما در آن دوران خیلی رنج کشیدند و درواقع هر زندانی سیاسی بیشترین درد و رنجی که درواقع بر آنها روا داشته می شود، درد و رنجی است که بر خانواده هایشان روا داشته می شود. یک زندانی حتی در سلول انفرادی که هست، خودش می داند بر او چه دارد می گذرد. ولی خانواده ها از ملاقات محرومند، از دیدار محرومند و همیشه نگران هستند. همیشه منتظر یک خبر هستند و بعضا به آنها خبرهای دلهره آور داده می شود و اینها بسیار در شرایط روحی بدی قرار می گیرند. در اضطراب هستند همیشه و با انواع بیماری ها می توانند دست به گربیان شوند و خطرات. اما خانواده من خوشبختانه هیچ فشاری هیچگاه در طول این شش سال زندان به من نیاوردند و همیشه پشتیبانم بودند و هیچگاه حتی یک بار هم از من نخواستند که کوتاه بیا و دست از این کارها بکش و همیشه یار من بودند و پشتیبانم و من همیشه خودم را وامدار آنها می دانم. م . ا: اگر بخواهید لحظه ای از دنیای سیاست و مبارزه برای دموکراسی خودتان را رها کنید، چه چیزی در زندگی برایتان لذت بخش است؟ اکبر گنجی: زندگی خودش لذت بخش ترین چیز است و آن را در کنار خانواده اش باشد و بتواند به آنها کمک کند و زندگی سعادتمندی برایشان درست کند و کاری کند که از زندگیشان لذت ببرند و جوانی و نوجوانیشان فدای پیکار سیاسی که پدر و همسرشان دارد نشود و متاسفانه در خصوص من اینطور بوده که به آنها لطمات زیادی زدم و فرصت های جوانی خوب زندگیشان از دست رفت و به جای این که لذت ببرند از این دوران، همیشه در رنج و غمی بودند که من نصیبشان کردم. م . ا: در روزهایی که در زندان بودید، بخصوص بند انفرادی، به جیز فکر کردن راجع به مانیفست و مسائل دیگر، چطور خودتان را سرگرم می کردید؟ اکبر گنجی: یک مقدار زیادیش تاملات همین سیاسی است، یک مقدار فکر کردن های سیاسی است، یک مقدار فکر کردن به خانواده است و من خودم شخصا بسیار آدم مذهبی هستم و به هر حال استفاده می کردم از دورانی که در حبس بودم برای نوعی عبادت که کاملا خصوصی می شود. م . ا: برای کسانی که در بند هستند، اگر بخواهیم پیامی بفرستید که چطوری روزهایشان را بگذرانند، چه توصیه ای دارید؟ اکبر گنجی: این یک منطق موقعیت است. ما یک موقعیت واحد نداریم. درست است که همه را می کنند داخل یک سلول انفرادی، ولی ما انسانی های متفاوتی هستیم و خصوصیات روحی متفاوتی داریم، افکار متفاوتی داریم و هیچ حکم واحدی کسی نمی تواند برای کسی وضع کند. اگر به شخص من باشد، همیشه دوست دارم بتوانیم بایستم، مقاومت کنم، از عقاید خودم دفاع کنم، ولی این مبنایی قرار نمی گیرد برای این که ما کسی را بخواهیم اخلاقا محکوم کنیم. اخلاق اصولا برای حوزه اختیار است. یعنی شما باید اول یک موجود آزاد و مختار باشید و در شرایط آگاهانه و اختیاری دست به اعمالی بزنید، بعد ما آن اعمال را بررسی می کنیم می گوییم این کارها بد بود این کارها خوب بود. ولی انسانی که مجبور است، هیچگاه ما نمی توانیم رفتارش را بیاییم محکومیت اخلاقی کنیم. اگر کسی در زندان اعترافات نادرست کرد، ما به هیچ وجه حق نداریم محکومش کنیم. تنها کاری که ما در این شرایط مجاز به انجام هستیم، محکومیت حکومت و حاکمانی است که از روش های استالینستی استفاده می کنند برای فشار آوردن بر یک انسان دگراندیش، بردن او به سلول انفرادی، فیلم گرفتن، شوهای استالینیستی تهیه کردن و پخش کردن. 70 سال اتحاد جماهیر شوروی از این روش ها استفاده کرد و به آن شیوه فلاکتبار وقتی کوچکترین دمای خورشید را دید، مانند برف زمستانی آب شد و به زمین ها رفت و محو شد. چشم بند به زندانیان می زنند، چون می ترسند از رفتاری که می کنند. خجالت می کشند، در تنهایی خودشان هم شرمنده هستند از این که انسان های بزرگی را زندانی می کنند، بدترین رفتارها را با آنها دارند. همیشه در عذاب وجدان خواهند بود، همیشه با اخلاق خودشان باید کلنجار بروند و آن کسی که در سلول انفرادی است، همیشه با وجدانی آرام به سر خواهد برد که کاری نکرده و جرمی مرتکب نشده و به لحاظ اخلاقی همیشه باید برای آنها ارزش های والایی قائل باشیم و هستیم.

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 9:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«آقای گنجی، آن گنجی که یافت می ‌‌نشود، آنم آرزوست»

علی دروازه غاری
طبق معمول ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم. اینترنت را که چک کردم کلی‌ ایمیل داشتم. تیتر یکی‌ از آنها سریع جلب توجهم کرد. رفیق خوبم سارا نوشته بود: «علی‌ اینو حتما گوش کن». با شوق بازش کردم. مصاحبه یی بود با اکبر گنجی تحت عنوان:

«پاسخ اکبر گنجی در مورد عضویت او در سپاه پاسدران، در پاسخ به پرسش رادیو سوئد.»
http://www.sr.se/webbradio/webbradio.asp?type=db&Id=2084939&BroadcastDate=&IsBlock=

نگار دنیا را به من می‌ دادند. از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم. صدای زیبای مجری برنامه توی گوشم می‌ پیچید: «انتقادی که به شما شده اینه که عضو سپاه بودید آیا این درست است «؟ اکبر گنجی شروع به صحبت کردن کرد. هر چه ازصحبت‌های اومی‌‌ گذشت آب یخ بیشتری دراین هوای سرد زمستانی بر سرم می‌‌ریخت. خوب فهمیدم اما که اکبر گنجی نامهٔ مرا خوانده و مجبورشده است به خاطر فشارهای زیاد سر سخن را آغاز کند.

همانطور که در مقاله اولم «آقای اکبر گنجی از جان ما و مردم ما چه میخواهید» توضیح داده بودم، من با آقای گنجی کاری ندارم، ولی‌ وقتی‌ که ایشان اسب خویش را چنان می‌‌تازند که گویا هیچ کس ایشان را نمیشناسد وحتا تا آنجا پیش میروند که ادعای رهبری جنبش راهم میکنند، کمی‌ بی‌ انصافی و بی‌ مسئولیتی است که جوابیه‌ای نگیرند، آن هم از طرف من که ایشان را خوب میشناسم.

آنچه که مرا به نوشتن در مورد اکبر گنجی وا می‌دارد نه ارزش تحلیلی و وجودی » اکبر گنجی » برای مبارزات مردم ما در درون و برون کشور، و نه دیدگاه‌های او، بلکه دروغ پردازیها، صغرا- کبرا‌ چیدن ها، کتمان کردن حقیقت و دنبال کردن سیاستی است که نهایتا فریب توده هاست، مضمون نگاه و نقدم نسبت به کرده اوبشمار می رود. من در مقاله اولم گفته بودم که آقای «اکبر گنجی» لطفا حقیقت را بگویید. درهمان مقاله توضیح دادم که هر کس در بیان نظرات خویش آزاد است. من صادقانه بر این امر اعتقاد راسخ دارم که هیچ کس، تکرار می‌کنم، هیچ کس حق ندارد به دیگران بگوید چگونه بیند یشند. اما همان جا توضیح دادم که ما هم حق داریم «همان گونه که میخواهیم» بیندیشیم. شیوه ی اندیشیدن آقای گنجی اما در مصاحبهٔ شان با «رادیو سوئد» حکم صادرمی‌کنند که ما دروغ گو، افترا زن و حراف هستیم و اگر در نظام دمکراتیک کشورهای خارج از کشوربودیم حتما تحت تعقیب قانونی‌ قرارگرفته و دادگاهی شده و نهایتا میلیونها دلار غرامت متحمل می‌‌شدیم.

آقای گنجی، همهٔ کسانی که در مورد شما نوشته اند و تفکر شما را زیر سوال برده اند، خارج از کشور هستند و از قضای‌ روزگار من در آمریکا زندگی‌ می‌کنم. خوشحال میشوم که مرا به دادگاه فرا بخوانید و اتفاقا میزبانان شما در خارج از کشور مراهم خوب میشناسند. اگرهم خواستید در یک مناظرهٔ علنی همدیگر را زیارت خواهیم کرد تا بدانید که من شخصیتی‌ حقیقی‌ و حقوقی هستم. اما بگذارید کمی‌ از صحبت‌های شما و من را بر رسی کنیم :

من هیچگاه به شما تهمت و افترا نزده ام. اما نه تنها من بلکه خیلی‌‌ کسان تا به امروز، از شما سوال‌هایی‌ کرده اند که شما برای اولین بار لب به دهان گشودید. شما و دوستان میزبان خارج از کشوری شما خوب میدانید که چون در خارج از کشور دربطن به اصطلاح (حکومت‌های دمکراتیک) هستید، باید مواظب باشید که دادگاهی نشوید چرا که ممکن است صحبتی‌ کنید که باعث درد سرشما بشود. اما آقای گنجی، همانطور که من به زندانی شدن شما اعتراض کردم، به علنی بودن دادگاه و حق وکیل داشتن همهٔ متهمین هم اعتقاد دارم. به شما قول می‌‌دهم که من در کنارهمهٔ نیروهای چپ، در علنی بودن دادگاه های مردمی و حق وکیل داشتن تمامی متهمین، عاملین و آمران قتل و غارت سرمایه و جان مردم ایران، چه مستقیم و یا چه غیر مستقیم، بی‌ وقفه تلاش خواهیم کرد.

بگذارید قبل از اینکه به ترهات یا فرمایشات یکسویه شما بپردازیم کمی‌ اتمام حجت کنیم و من به طورخلاصه نظر خود را به عنوان یک فعال سیاسی و یک زندانی ی سیاسی ی سابق بگویم:

· شدیدا با زندانی کردن، شکنجه کردن هر کسی به خاطر عقیده، افکار و اعتقادات مذهبی‌ یا نا باوری به اعتقادات مذهبی‌ و اجتماعی کاملا مخالفم. اصل اول حقوق دمکرتیک انسانی را حق آزادی بیان عقیده، بدون شرط و شروط میدانم. هیچ انسانی‌ را به خاطر عقیده، فکر و عقیده نباید محکوم کرده و به غل و زنجیر بست.

· هیچ کس را نباید در پشت درب های بسته به هر جرمی‌ دادگاهی کرد. دادگاه‌ها باید علنی بوده و حق داشتن وکیل جزء حقوق ابتدایی هر شهروند یا هر متهمی هست.

· نه تنها اعتقاد دارم که هیچ کس خطا کار نیست مگر آنکه جرمش ثابت شود، بلکه من اعدام به هر دلیل و هر جرمی‌ را هم محکوم می‌کنم.

· هر انسانی‌، به هر دلیلی‌ درزندگی یا درنا بسامانی‌های زندگی خود اشتباهاتی، حتا فرا تر از مرز زندگی‌ عادی خود انجام میدهد. بنا بر این، به باور من هیچ کس‌ را به خاطر اشتباهات گذشته نباید محکوم کرد (اگر چه این امر باید برای همه روشن شود). این که انسانها در زندگی‌ خود اشتباه کرده‌اند را هیچ غمی نیست، آنچه که مهم هست نحوهٔ برخوردشان به این مساله است. بحث بر سر گذشتهٔ پاک و ناپاک اینان نیست، بلکه بحث بر سر اثر چگونگی برخورد آنها به گذشتهٔ خود و شیوهٔ زندگی ی کنونیشان خود در برخورد به اشتباهات گذشتهٔ خود می‌باشد.

· مسالهٔ آخر آنست که بعضی‌‌ها ،در قاموس دمکراسی طلبی، حمله به چپ را هدف اصلی خود قرار داده اند. اینان نه منتقدان به چپ که اغواگران نا صادقی‌ هستند که ردای صادقانه مابانهٔ ی دمکراتیک را به تن میکنند و همانند امام حسین زن و بچهٔ خود را به میدان کربلا میاورند و هر گونه انتقاد به خود را تهمت به زن و مادر خود مینامند و ما را به فحاشی و لمپنیسم محکوم می کنند. از آنجمله است مصاحبه ی آقای اکبر گنجی.

آقای گنجی هدف من نه محاکمهٔ شما، نه ارزش دادن و یا نقض ارزش اجتماعی شما و نه کسب جایگاه اجتماعی تان میباشد )اگر چنین جایگاهی در پیشگاه مردم ایران برای شما متصور باشد ( . چرا که من نه حق قضاوت دارم و نه حق محاکمه کردن. ولی‌ آیا حق دارم به خاطرهزاران هزارپیکر به خونافتاده یارانم درکشتار سال 60 و بعد از آن، خواهان آشکار شدن حقیقت شوم یا نه؟ آیا سوال کردن جرم است؟ شما حق دارید که جواب بدهید یا ندهید ولی‌ آیا من و امثال من، حق سئوال کردن هم نداریم؟ یادتان باشد که در رژیم اسلامی و دادگاه‌های ۲ دقیقه یی آیت الله ها حق نظردادن نبود، اما اینجا در حکومت‌های به قول شما دمکراتیک خارج از کشور، مردم در بیان نظر خود آزادند. من سوال می‌کنم،شما هم اگر تمایل داشتید جواب بدهید ولی بگذارید مردم قضاوت کنند. بگذارید از اول مصاحبهٔ ایشان شروع کنیم و من در پایان دوباره سوالهای خود را به نوعی دیگر عرضه کنم:

آقای گنجی شما یک عضو ساده ی سپاه پاسداران نبودید:

آقای گنجی عضویت خود را در سپاه پاسداران قبول کرده و ادامه میدهند که در سال ۱۳۶۳ پی بردند که سپاه پاسداران «عقیدتی» شده، بنابر این لب به اعتراض گشوده و سند ش هم موجودهست (به بلاگ پاسدار داوودی»حمید داودآبادی» مشاور «مسعود ده‌نمکی»، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس !!! مراجعه کنید که بله اکبر گنجی با این عقیدتی بودن مخالفت کرد( 1 )). آقای اکبر گنجی همین امر را در وب سایت خود و ویکیپید یا دنبال میکنند:

اکبر گنجی از مخالفین ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر بود وی در سال ۱۳۶۲ در یک سخنرانی علنی در پادگان ولی عصر و در حضور محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه، به سیاست ادامه جنگ اعتراض کرد و آن را بیفایده دانست. وی در همان سخنرانی که باعث بحرانی در سپاه شد، فرماندهی سپاه، از جمله محسن رضایی، محسن رفیقدوست، ذوالقدر و زیبایی نژاد را متهم کرد که سپاه را آلت دست سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی کرده اند و با نیروی نظامی سپاه کار سیاسی می‌کنند و خواستار برکناری فرماندهی سپاه شد. این سخنرانی که با استقبال نیروهای لشگر محمد رسول الله سپاه و تنش میان آنان با فرماندهی سپاه شده بود، واکنش شدیدی در سپاه در حال جنگ ایجاد کرد.دادستانی سپاه این برخورد را تمرد در شرایط جنگی دانست و برای گنجی خواستار اشد مجازات یعنی حکم اعدام شد. اما با وساطت آیت الله منتظری و شیخ یوسف صانعی این موضوع منتفی شد. وی در سال ۱۳۶۳ از سپاه استعفا داد و از آنجا بیرون آمد ( 2).

آنچه که آقای گنجی بدان اشاره نمیکنند، اختلافی است که در خود سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایجاد شده بود که حتا باعث دخالت شخصی‌ خمینی و انحلال آن توسط خود خمینی در سال ۱۳۶۵ شد. حال آنکه آقای گنجی سال ۱۳۶۳ از سپاه جدا شده ولی‌ در ستور زیر خواهیم دید چه مشاغلی به ایشان عطا شد.

.

آقای گنجی بگذارید کمی‌ در مورد شما صحبت‌ کنیم:

اکبر گنجی در سایت فارسیش مدعی هستند که در روز ۱۱ بهمن ۱۳۳۸ در کوی سیزده آبان (۹ آبان سابق) شهر ری ، تهران به دنیا آمده( 2 ) ولی‌ درسایت انگلیسی خود مدعی شده که در سال ۱۹۶۰ در قزوین به دنیا آمده ( 3 ). آیا کوی ۱۳ آبان در سال ۱۳۳۸ اصلا ساخته شده بود یا نه و آیا اکبر گنجی تاریخ‌ها را اشتباه گرفته در حوصله ای من نیست. چرا که اولین ساختمان ۱۳ آبان از سال ۱۳۴۲ شروع شده و در سال ۱۳۴۵ تمام شد. برای آشنایی دقیق با ۹ یا ۱۳ آبان به پیوست یا ضمیمه توجه کنید( 4 ). وی در دوران انقلاب ۱۳۵۷ایران از فعالین خیابانی بود که بعدها با تشکیل سپاه پاسداران به آن پیوست و چند سالی رابط فرهنگی سفارت ایران در ترکیه بود و همچنین او با اعضای نهاد اطلاعات نخست وزیری مانند سعید حجاریان که بنیان گذاران اصلی وزارت اطلاعات بودند ارتباط داشت که گاهی باعث شده بعضی وی را از اعضای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بدانند.

در بسياري از نوشته هايي که درباره گنجي منتشر شده است، وي متهم به همکاري با وزارت اطلاعات شده است. گنجي در اين مورد گفته است: «من هرگز در هيچ زماني با وزارت اطلاعات کار نکردم.» او پس از بيرون آمدن از سپاه، در سال 1363 به وزارت ارشاد اسلامي که در آن زمان توسط سيد محمد خاتمي اداره مي شد رفت و در کنار کساني مانند سعيد پورعزيزي، مصطفي تاج زاده، کيومرث صابري، محمد علي ابطحي، جواد فريدزاده و بسياري از کساني که بعدا نامشان در فهرست اصلاح طلبان آمد، مشغول به کار شد. او اوايل سال 1366 در دوراني که رضازاده مسوول خانه فرهنگ ايران در آنکارا بود، به عنوان کارمند خانه فرهنگ به ترکيه رفت. پس از رضازاده، مصطفي عرب سرخي و سپس سعيد پور عزيزي مسوولان خانه فرهنگ شدند و در دوره آنها اکبر گنجي به کارش در خانه فرهنگ ايران ادامه داد. در آغاز سال 1369 گنجي پس از سه سال به ايران بازگشت.

خیلی‌ جالب است که آقای گنجی نمیگویند که از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹ کجا بودند. اما مدعی میشوند که از سال ۱۳۵۹ به سپاه پاسداران پیوستند. اما آنچه اکبر گنجی نمی‌گویند بیان این مطلب است که وی چگونه به عضویت سپاه در آمده و چگونه از سال ۱۳۵۹ تا سال ۱۳۶۳ با فرماندهان سپاه به حشرو نشرنشستند و تا آنجا پیش رفتند که به قول خودشان «رضائی» هم ایشان را میشناخت و سخنرانی ایشان باعث بحرانی در سپاه شد. برای اطلاع خواننده باید اشاره کرد که آقای گنجی بلافاصله پس از پيروزي انقلاب ايران، در سال 1358 وارد سپاه پاسداران شد و در واحد عقيدتي که در آن روزها با عنوان واحد ايدئولوژي خوانده مي شد، به تدريس مسائل عقيدتي به نيروهاي سپاه پاسداران پرداخت. او همزمان در مرکز تحقيقات سياسي ايدئولوژيک سپاه پاسداران در قم فعاليت مي کرد. رئيس مرکز قم، سعيديان فر از پيروان آيت الله منتظري بود که پس از مدتي برکنار شد (ایشان ابتدا عضو شورای مرکزی سپاه بوده و پس از مدت کوتاهی مسئولیت سپاه قم به او واگذار شد و این مسئولیت تا اواخر سال 1360 ادامه داشت . ( 5 )

من در مقاله قبلی‌‌ام سوال کرده بودم که آقای گنجی لطفا در مورد «عباس دوزدوزانی» و رابطه‌ای خود با ایشان توضیح بدهید. آنچه که مهم هست انست که چگونه یک جوان ۱۹ ساله مثل آقای گنجی چنان پیش میروند که در ردهٔ بالای سپاه قرارمیگیرند. چه عاملی باعث میشود که آقای گنجی (چنان مظلومانه مدعی میشوند که ۱۹ ساله بودند و جوان و مثل همهٔ مردم دلسوز انقلاب)، بعد از چند سال در سپاه بودن با سران جنایت کار رژیم همانند محسن رضائی حشر و نشر میکنند و آقای صانعی و منتظری هم ایشان را خوب میشناسند ؟

ایشان تنها نیستند. عمادالدین باقی‌، عباس عبدی، سعید حجاریان،… همه و همه بچهٔ های» نازی آباد» یا «۱۳ آبان» بودند و همه به رتبهٔ های بالای سپاه منصوب شدند و همه (اکثرا) امروزه مدعی آزادیخواهی و اصلاح طلبی بیرون نظام هستند. اکبر گنجی راحت می ‌توانست بگوید که یا «عباس دوزدوزانی » را نمیشناسد یا اینکه «عباس»ربطی‌ به ایشان ندارد. اما هر کسی که «عباس دوزدزانی» را میشناسد میداند که عباس دوزدوزانی از پایه گذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اولین فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی, تشکیل دهنده ای هسته ی اولیه ی سپاه بوده و بیانیه ی اعلام موجودیت سپاه به قلم ایشان است.

خود»عباس دوزدوزانی»برخلاف تصورعامه مدعی هست که تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران در ارديبهشت 57 بوده ( 6 ) . البته تمامی اطلاعات حاکی‌ ازانست که بنیان سپاه در اوایل انقلاب صورت گرفته است. اگر چه «عباس دوزدوزانی» همچون خیلی‌ از همکاران سابقشان این روزها مدیریت یک دبیرستان را به عهده دارد اما این نماینده سابق مجلس، وزیر ارشاد در دولت شهید رجایی ، اولین فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مشاور وزیر علوم در دوران وزرات دکتر مصطفی معین ، مشاور ارشد رئیس جمهوری در دوران ریاست جمهوری دکتر سید محمد خاتمی، عضو و رئیس دومین شورای اسلامی شهر تهران و…..( 7) ، عضو گیرندهٔ خیلی‌‌ها از عناصر سپاه» نازی آباد» و» کوی۱۳ آبان» می‌باشد. علت مهم بودن «عباس» در عضو گیری این اشخاص، درجه بالای این عناصر در سپاه می‌ باشد. همانطور که آقای «اکبرگنجی» خودشان مطرح میکنند صدای ایشان و رفقایشان به گوش خمینی هم رسیده بود. این عناصر در عرصهٔ سیاسی چهره‌های معروفی‌ کاملا دارند. از آن جمله هستند: سعید حجاریان، عمادالدين باقی‌، عباس عبدی، عبدالله رمضان زاده، تقی محمدی، اکبر گنجی، محمد علی‌ رحیمی و کلی‌ دیگر.

دراین میان من نه به خود و نه به هیچ کس دیگری حق می‌‌دهم که در مورد کسی‌ قضاوت کنم. قضاوت به عهدهٔ مردم، خوانندگان این نقد، قاضی‌ دادگاه و … می‌باشد. ولی‌ وقتی‌ که آقای گنجی مدعی میشوند که ایشان عضو سپاه بوده اند اما بعد چند سال تا رده ی بالای سپاه درجه میگیرند (اگر چه آن زمان سپاه درجه یی نبود) و تمام کسانی که با ایشان هم پیاله بودند در آن شرایط از سران اطلاعاتی رژیم بودند‌، چگونه میشود که نباید سوال‌ کرد؟ آقای حجاریان به عنوان بنیانگذار اطلات سپاه و کسی که مخالف عضویت سعید امامی در وزارت اطلاعات بوده، چهره شناخته شده ای است، چگونه است که ایشان در کمیته نازی آباد بوده و اکبر خوش گوش را نمیشناخته؟ و آیا نارواست که امروز روز و بعد از گذشت این همه سال بدانیم چگونه و توسط چه کسانی‌ شکنجه شدیم؟ آیا فحاشی، زبان درازی و گزافه گویی است که بدانیم چه کسانی جوانان، زنان، مادران یا پدران بی‌ گناه مارا به جوخه ی اعدام بردند؟ آیا گناه هست که بدانیم چگونه به دختران ما قبل از اعدام به نام خدا، مصلحت نظام و اسلام تجاوز کردند تا به بهشت نروند؟

آقای گنجی شما یا نمی‌ دانید یا انکار می‌کنید. کمیته حقیقت یاب باید سالها قبل درست میشد و اگر شما حقیقت جوهستید بگویید که چه میدانید مگر آنکه فکر میکنید که بیان حقیقت برای خودتان دردسر درست خواهد کرد . خوب است این را هم بدانید که ما دنبال شما و رفقای خوبتان مثل حجاریان ها هم نیستیم. ما دنبال حقیقت هستیم. شما پاسدار سر کوچه‌ آبان نبودید. شما عضو ساده ی کمیته محل هم نبودید. شما همانطور که خودتان اذعان کردید عضو ردهٔ بالای سپاه بودید، همانگونه که حجاریان ها ، عبدی ها ، باقی ها ‌ و سازگار‌ها بودند. لطفا بگویید که چه میدانید. ما خواهان حقیقت هستیم. ما میخواهیم بدانیم که چرا بخش اطلاعات سپاه و حکومت اسلامی آدمهایی مثل شما را به ترکیه، پاکستان و یا کشورهای همجوار فرستاد آنهم بعد از سال های۶۳ و بعد از جدایی شما از سپاه. چگونه هست که ابوشریف به افغانستان میرود؟ ساده آن که ما خواهان افشای جنایت‌های رژیم هستیم و شما، سازگارها، حجاریان‌ها ،باقی ها،مخملباف ها، همهٔ ی شما ذهنتان سرشارازاین اطلاعات است. اطلاعاتی که تا به امروز به هر دلیلی از جانب شما و یارانتان از دیدگان مردمان ما پنهان مانده است. آقای گنجی ما و مردم ما میخواهیم که حقیقت باز یابی‌ شود. همین و والسلام.

آقای گنجی بگذارید بعضی‌ از بچه محل ها یتا ن را از نازی آباد و سیزده آبان معرفی‌ کنیم و نشان بدهیم که شما کجا ایستاده بودید:

عمادالدين باقي متولد 5 ارديبهشت 1341 عضو انجمن حجتيه، انجمن اسلامي گروههاي جنوب تهران كه پايگاه اوليه آن در «مسجد هرندي دروازه غار» بود را راه اندازي كرد. خطبه عقد ش را حضرت امام جاري كردند. امام خميني وكيل زن عمادالدين و آيت الله توسلي وكيل عمادالدين باقي در اجراي خطبه عقد شدند. این مساله از اینجا مهم هست که آقای باقی‌ در اواسط سال 1359 در كنار تدريس در آموزش و پرورش (۱۸ سالشان هست) به سپاه پاسداران پيوست و ابتدا به كمك تعدادي از همكاران سپاهي خود يكي از مناطق فرهنگي سپاه در تهران را تأسيس و كلاسهاي آموزشي برپا كردند كه بيشتر دوستان و همكارانش در اين منطقه فرهنگي به شهادت رسيدند. سپس او به دفتر سياسي سپاه پاسداران رفت و در بخش خارجي اين دفتر مسئوليت اخبار و تحليل اروپا و آمريكا را بر عهده داشت.در اثر عكس العمل هاي تندي كه يكي از مقامات بلند پايه سپاه در آن زمان عليه مقالات حزب قاعدين داشت كه معروف به نوعي جانبداري از انجمن حجتيه بود ناگزير از استعفا دادن از سپاه در سال 1363 شد ( 8 ). هر کسی که گذارش به کمیته هرندی افتاده باشد هیچگاه فراموش نمیکند که چه انسان‌های پستی آن جا کمیته چی‌ بودند.

عبدالله رمضان زاده فرزند دوم یک خانوادهٔ هشت نفری از والدینی کرد است که در سال ۱۳۴۰ در شهرستان گچساران به دنیا آمد. پس از تولد به همراه خانواده به شهرستان بیجار، محل زندگی پدری خویش، بازگشت. در سال ۱۳۴۹ به همراه خانواده به تهران مهاجرت کردند و در محله سیزده آبان در مجاورت شهر ری سکنی گزیدند. هنگام ورود خمینی به تهران از محافظین او بود.رمضان زاده در سال ۱۳۵۹ از دبیرستان هدف دیپلم ریاضی خود را گرفت. وی در سال ۱۳۶۱ پس از اتمام دوره سربازی که مصادف با بازگشایی دانشگاه­ها بعد از انقلاب فرهنگی بود، در کنکور آن سال نمره عملی پذیرش در دانشگاه امام صادق(ع) را کسب کرد. و به سبب شرایط زمانی بعد از انقلاب اسلامی و دغدغه‌های مذهبی و انقلابی در رشته علوم سیاسی به عنوان اولین دوره دانشجویی وارد دانشگاه امام صادق شد. وی مدرک لیسانس و فوق لیسانس خود را از دانشگاه امام صادق کسب کرد. رمضان زاده از شاگردان آیت الله مهدوی کنی محسوب می‌شود . برای ادامه تحصیل به کشور بلژیک اعزام شد و توانست طی مدت چهار سال مدرک دکتری خود را از دانشگاه لوون (Katholieke Universiteit Leuven) کسب کند ( 9 ). } (دانشگاه در ابتدا با در سه رشته معارف اسلامي و تبليغ (الهيات) ، معارف اسلامي و علوم سياسي، معارف اسلامي و اقتصاد، در مقطع كارشناسي ارشد پيوسته، آغاز به كار كرد. گروهي از جوانان متعهد و مستعد كشور از همان سالهاي آغاز تاسيس، براي تحصيل به اين دانشگاه وارد شدند) http://www.isu.ac.ir/Farsi/History.htm) ) ۱) غلط‌های انشای از خود سایت دانشگاه هست. ۲) در سال ۱۳۶۱ کنکوری برگزار نشد، همانطور که اشاره شد افراد دست چین شده بودند { . لازم به تذ کر هست که «رمضان زاده» مورد سوه قصد یک تیم از طرف سازمان مجاهدین قرار گرفت اما جان سالم به در برد.

محمد شریعتمداری وزیر بازرگانی در دولت دوم محمد خاتمی بوده است.وی عضو جمعیت دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی و از حامیان محمد محمدی ری شهری در انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ بود. ایشان در سالهای اولیه انقلاب از اعضای ارشد وزارت اطلاعات بوده اند.محمد شريعتمداري هنگام تأسيس وزارت اطلاعات پي ريزي وزارت و جذب نيرو و ايجاد ارگانهاي اطلاعاتي زير مجموعة وزارت را عهده دار شد. در اين مجموعه كسي هم چون سعيد حجاريان طراح قانون تأسيس وزارت سمت سرپرستي را داشت. او و شاهچراغي كه بعدها سرپرست كيهان و بعد هواپيمائي شد و در يك سانحة هوائي مشكوك به قتل رسيد، احمد پورنجاتي و اصغر حجازي (قمر وزير ولي فقيه و مسئول اطلاعات ويژه) محمدي گلپايگاني رئيس دفتر سيدعلي آقا رهبر، مديران ارشد وزارت اطلاعات بودند . ( 10 )

تقی محمدی بچه‌ نازی‌آباد و یکی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است. سازمانی که حجاریان، بهزاد نبوی، محسن‌آرمین، مصطفی تاج زاده، محسن امین زاده، محمدباقر ذوالقدر، احمد توکلی و … از بنیانگذاران آن بودند.وی همچنین یکی از اعضای اولیه دفتر اطلاعات نخست وزیری بود . ریاست این دفتر در آن دوران با خسرو تهرانی مشاور امنیتی خاتمی بود و سعید حجاریان مسئولیت بخش خارجی و ضدجاسوسی آن را به عهده‌داشت . تقی محمدی یکی از همراهان سعید حجاریان بود، او و دیگر مهره‌های اطلاعاتی و امنیتی رژیم به خوبی وی را می‌شناسند.

تقی محمدی هیچ‌گاه مخالف رژیم نبود و هیچ‌گاه به جرگه مخالفان رژیم آن‌گونه که دستگاه‌های تبلیغاتی رژیم این‌روزها در بوق کرده‌اند نپیوست.وی در سال ۶۴ در حالی دستگیر شد که کاردار دولت جمهوری اسلامی در افغانستان بود. با توجه به نقش مخرب دولت جمهوری اسلامی در افغانستان و حمایت از نبرد جنگجویان بنیادگرا علیه دولت نجیب‌الله، می‌توان به نقش حساس وی در رژیم پی برد.

در سال ۶۴ ابتدا با دستگیری تقی محمدی شروع کردند و سپس به خسرو تهرانی و بهزاد نبوی رسیدند. هر دوی آن‌ها مدتی در اوین آب خنک خوردند و عاقبت تقی محمدی که شدیدا تحت فشار قرار گرفته بود در سلول انفرادی دست به خودکشی زد . به دنبال این واقعه به دستور خمینی ، پرونده مختومه شد . ضمناً برخی خودکشی او را در زندان که به دنبال شکنجه های طاقت فرسا [توسط تیم لاجوردی ] روی داده ، زیر سئوال می برند . ( 11 )

سعید حجاریان (متولد ۱۳۳۳ هجری شمسی-۱۹۵۴ میلادی) که دارای سوابق امنیتی و اطلاعاتی بود و جزو موسسین وزارت اطلاعات به حساب می‌آید، پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ در نخستین انتخابات شورای اسلامی شهر تهران به عنوان نایب رییس به این شورا راه یافت و در عین حال سمت مشاور سیاسی رییس جمهور وقت را نیز بر عهده داشت. همچنین مدتی نیز ریاست سازمان مطالعات استراتژیک در طی سالهای دهه ۷۰ را بر عهده داشت. سعید حجاریان در مورد خودش مدعی هست که: » من آدم تئوريكي بودم».

حجاريان رفيق نزديک تقي محمدي کاردار ايران در افغانستان بوده است.تقي محمدي در رابطه با بمب گذاري در ساختمان نخست وزيري دستگير شد. تا شروع به بازکردن پرونده کرد، جنازه او را کف سلول ديدند. بعد از مرگ محمدي پرونده ادامه پيدا نکرد. اگر او کشته نمي‌شد نفر بعدي بايد «سعيد مظفري» (حجاريان) را مي‌گرفتند چون با هم بودند.حجاريان در دفتر اطلاعات نخست وزيري در سمت معاون خسرو تهراني در امور ضد جاسوسي فعاليت نموده است و در تاسيس وزارت اطلاعات نقش اساسي داشته است و در دوران وزارت ري شهري مديرکل آن وزارتخانه بود.حجاريان پس از دولت «ميرحسين موسوي» به تدريج خود را از وزارت اطلاعات جدا ساخته و به مرکز تحقيقات استراتژيک رياست جمهوري پيوست که موسوي خوئيني‌ها رئيس آنجا بود. وي در آنجا به سمت معاون سياسي موسوي خوئيني‌ها منصوب شد. علي رغم اينکه حجاريان در مصاحبه‌هاي خود اعلام مي‌کند دليل خروجش از وزارت اطلاعات، علاقمندي به کار در رياست جمهوري بوده است اما علت خروج حجاريان از وزارت اطلاعات مخالفت وي با سپردن وزارت اطلاعات به علي فلاحيان بود. (12)

عباس عبدي متولد 1335 در محله دولاب تهران، بزرگ شده در محله نازي‌آباد تهران در كنار سعيد حجاريان است. همکلاس دوران کودکي و همفکر دوران نوجواني كه بعدها در اطلاعات نخست وزيري در كنار خسرو تهراني همکارش گرديد. در سال 1353 وارد دانشكده پلي‌تكنيك تهران (دانشگاه اميركبير كنوني) شد و در سال 1363 در رشته مهندسي پليمر فارغ‌التحصيل شد. از دانشجوياني است كه در تصرف لانه جاسوسي نقش فعال داشت. عبدي هرچند به عنوان سخنگوي دانشجويان اشغال كننده سفارت ظاهر شد اما در واقع به لحاظ تشكيلاتي عضو شوراي بازو بود. به گفته «دكتر پور يزدان پرست» از دانشجويان خط امامي شوراي مركزي دانشجويان عبارت بودند از: اصغرزاده، رضا سيف اللهي، محسن ميردامادي، حبيب الله بيطرف و رحيم باطبي. بعد از اين شوراي مركزي، شوراي بازو بود . ( سايت مركز انقلاب اسلامي11 آبان 1385) به دعوت دوستان عباس عبدي به دفتر اطلاعات نخست‌وزيري در بخش بررسي روابط خارجي آمد. اين قسمت بعدها به طور كامل به وزارت اطلاعات منتقل شد و مدت كمي را در آن وزارتخانه و در اداره بررسي اطلاعات كشورهاي همسايه فعاليت كرد.

عبدي دربخش اطلاعات خارجي نهاد اطلاعات نخست وزيري مشغول به كار شد و در زمان دادستاني موسوي خوئينيها عبدي سمت معاونت سياسي او را داشت. به همين دليل از آمران اصلي قتل عام سياه سال67 شناخته شده است. در سالهاي بعد عبدي به اصلاح طلبي روي آورد وبه روزنامه نگاري پرداخت. اوعلاوه بر روزنامه سلام در روزنامه هايي از قبيل بهار، صبح امروز، مشاركت، نوروز، راه نو مقاله مي نوشت و به خاطر اختلاف نظرهايش با بخشهايي از هيأت حاكمه چند بار دستگير شده و به زندان افتاد. عبدي عضو مؤسس، شوراي مركزي و دفتر سياسي جبهه مشاركت و نويسنده سه بيانيه هاي اين حزب در کنگره هاي اول تا سوم بوده است.

(براي اطلاعات بيشتر از فعاليتهاي عبدي مراجعه شود به مقاله يكي از پنج روزنامه نگار برتر سال85 نوشته مازيار رادمنش، 17ارديبهشت 86، در سايت اينترنتي روز آن لاين)

خسرو قنبری معروف به خسرو تهرانی (زاده ۱۳۳۳) مقام اطلاعاتی و کارشناس امنیتی ایرانی است. او رئیس دفتر اطلاعات نخست وزیری (نهادی که به وزارت اطلاعات تبدیل شد) و مشاور امنیتی سیدمحمد خاتمی بوده‌است. تهرانی پیش از انقلاب از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود و یکی از مقاماتی بود که پس از انفجار دفتر نخست وزیری در ۸ شهریور ۱۳۶۰ به دست داشتن در این حادثه متهم گردیدند و حتی مدتی نیز زندانی شد. تهرانی فوق لیسانس علوم سیاسی خود را از دانشگاه امام صادق دریافت کرده، پایان نامه او «ساخت روانی و جامعه‌شناسانه سازمان مجاهدین خلق ایران با نگاه به مباحث تکنیکی» نام داشت و سابقه تدریس در دانشگاه علامه طباطبایی و دانشگاه تهران را دارد . (13)

«محمد علی‌ رحیمی» ، متولد سالهای ۱۳۳۵-۱۳۳۷، قبل از انقلاب کمی‌ مذهبی‌ و گاها طرفدار «حزب پان ایرانیست» به رهبری «محسن پزشک پور» بود. در مرکز رفاه خانواده ۱۳ آبان تایپ کردن را به خانم‌ها یاد میداد. ازآنجایی‌ که درکوچه ی فروردین می‌‌نشستند با مسجد «امام رضا» میا نه خوبی‌ داشت. در همان مسجد با «عباس دوز دوزانی» آشنا شد. نمیدانم که «محمد علی‌» بعد از انقلاب چه کاره بود ولی‌ خوب میدانم که تحصیلات دانشگاهی نداشت.‌ در پاکستان مسوًل فرهنگی یا دیپلمات ایران بود و در سال ۱۳۶۹ (۱۹۹۰) در پاکستان ترور شد. (در سال ۱۹۹۰ تعداد کشته شدگان جنگ‌های شیعه و سنی و قومی در آن منطقه به حدود ۲۰۰ نفر رسید. حکومت ایران شدیدا در آن منطقه فعال بود . ( 14 )

اسامی زیادی هم مانند «عزیز رجب زاده» فرماندهٔ کنونی پلیس تهران یا برادرش «فوری» (Foori) ، که توسط زنش به قتل رسید هست که فعلا از باز گو کردن آن خود داری خواهم کرد ولی‌ در شرایط دیگری اگر احتیاج بود نام آن‌ها را در پیشگاه مردمم باز خواهم گفت. اما نمونه های فوق صرفاً نشان دهنده انست که آقای اکبر گنجی، حجاریان، عباس عبدی، محمد علی‌ رحیمی همه از سران بالای اطلاعات رژیم بودند. سوال اینست که شما که در سالهای ۱۳۵۸-۶۳ در ردهٔ بالای رژیم بودید چه اطلاعاتی‌ را دارید که امروزه بعد از ۳۰ سال هنوز آنرا «خلاف مصالح» میدانید؟ محمد علی‌ رحیمی مسول فرهنگی‌ در پاکستان بود، گنجی در ترکیه و آقای عمادالدين باقی‌ به قول خودشان مسئول دفتر بخش خارجي سياسي سپاه پاسداران و مسئول اخبار و تحليل اروپا و آمريكا و سعید حجاریان جزو موسسین وزارت اطلاعات به حساب می‌آید. این امر از این جهت مهم هست که اینان نه تنها رتبه‌های بالایی‌ داشته اند بلکه انبار اطلاعاتی هم هستند.

ببینیم آقای گنجی در رابطه با کشتار ۶۷ چه می‌گویند:

«من خودم از سال ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۹، بمدت ۳سال، در کشور ترکیه بودم و اصلا آنموقع من در ایران نبودم و تا وقتی در ترکیه بودم اصلا از این حادثه مطلع نشدم، چون خیلی از ایران دور بودیم و ارتباط‌مان با ایران خیلی خیلی کم بود. …» ( 15 ). این صحبت شما نه تنها با هیچ منطقی‌ همراهی و موافقت ندارد بلکه هیچ صداقت و پرنسیب انسانی ی‌ را هم با خود به دنبال ندارد. صادقانه ابراز می‌کنم که شما دروغ شاخداری میگویید. اگرمی گفتید که می‌دانستید ولی‌ بنا بر بعضی‌ شرایط اعتراضی نکردید آغوش من صمیمانه برای شما باز بود ولی‌ زهی بیشرمی. شما سرا پا دروغ میگویید. آقای گنجی مردم ما کودن نیستند. سوال خیلی‌ ساده است: چگونه هست که مرید منتظری هستید، به دست ایشان از حکم اعدام (به ادعای خودتان) آزاد شدید، اما نمیدانید ایشان چه گفتند و چرا از مصدر امامت خلع شدند؟ دست مریزاد. می‌گویند آدم دروغ گو کم حافظه هست. واقعا این جملهٔ شما توهین به همهٔ انسانهاست.

آقای گنجی سوال من از شما اینست که سپاه سالهای ۶۰ چگونه در قتل عام جوانان شرکت کرد و نقش هر کدام از سران رژیم در این جریان‌ها چگونه بود. بگذریم که اکبر گنجی مدعی شده بود سالی‌ که در کنفرانس برلین بود از قتل عام سال ۱۳۶۷ زندانیان سیاسی با خبر شد و کلی‌ تناقضات دیگر که خواننده را به مقاله «ایرج مصداقی» رجوع میدهم. اما اگر قصد گاندی بودن ایران را دارید، لطفا صداقت داشته باشید. چون از سران سپاه رژیم بودید توضیح بدهید که سپاه به چه مشغول بود.

چگونه هست که شما از کشتار جوان‌های زیر ۱۸ سال یا خبر نداشتید یا اینکه اعتراضی نکردید؟ چگونه هست که آیت الله منتظری را میشناسید و ایشان هم از شما حمایت کردند اما به خود این اجازه را ندادید که نامه‌های ایشان را در اعتراض به کشتار و تجاوز و دخترن بخوانید و دلیل عزل ایشان را بدانید؟ در همان سا لها آیتالله منتظری به آیتالله خمینی چنین نوشتند:

» آيا مي‎دانيد در زندانهاي جمهوري اسلامي به نام اسلام جناياتي شده كه هرگز نظير آن در رژيم منحوس شاه نشده است ؟! آيا مي‎دانيد عده زيادي زير شكنجه بازجوها مردند؟ آيا مي‎دانيد در زندان مشهد در اثر نبودن پزشك و نرسيدن به زندانيهاي دختر جوان بعدا ناچار شدند حدودبيست و پنج نفر دختر را با اخراج تخمدان و يا رحم ناقص كنند؟! آيا مي‎دانيد در زندان شيراز دختري روزه دار را با جرمي مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام كردند؟ آيا مي‎دانيد در بعضي زندانهاي جمهوري اسلامي دختران جوان را به زور تصرف كردند؟ آيا مي‎دانيد هنگام بازجوئي دختران استعمال الفاظ ركيك ناموسي رائج است ؟ آيا مي‎دانيد چه بسيارند زندانياني كه در اثر شكنجه هاي بي رويه كور يا كر يا فلج يا مبتلا به دردهاي مزمن شده اند و كسي به داد آنان نمي رسد؟ آيا مي‎دانيد در بعضي از زندانها حتي از غسل و نماز زنداني جلوگيري كردند؟ آيا مي‎دانيد دربعضي از زندانها حتي از نور روز هم براي زنداني دريغ داشتند اين هم نه يك روز و دو روز بلكه ماهها؟ آيا مي‎دانيد برخورد با زنداني حتي پس از محكوميت فقط با فحش و كتك بوده ؟» ج2 – 1163 ( 16 ).

آقای گنجی همان طور که خودتان خوب می‌دانید، شما و رفقای شما بعد از اینکه مدعی هستید از سپاه استعفا دادید، همه در وزارت ارشاد استخدام شدید (اگر چه همه شما معتقد هستید که از سپاه بیرون آمدید).

بگذارید قبول کنیم که شما عضو ساده سپاه بودید و بعد استعفا دادید. خوب مسول فرهنگی‌ بودن، آن هم در ترکیه که مقام شاخصی‌ هست عزیز. بگذارید کمی‌ صادق باشیم. شاید خواننده‌ها ندانند که چه کسی مسول و کنسولگر ایران در ترکیه بود ولی‌ شما که خوب میدانید عزیز. بگذارید که برای خوانندگان توضیح بدهم که زمانی‌ که شما به گفتهٔ خود مسوًل فرهنگی‌ ایران در ترکیه بودید چه کسی کنسول گر ایران بود: آقای منوچهر متکی. بله همین آقای منوچهر متکی ( سفیر جمهوری اسلامی ایران در ترکیه، 1364 تا 6813 ).

متكي در سال1364 به عنوان سفير رژيم در تركيه منصوب شد. ولي كار اصلي او پشتيباني ازتيمهاي ترور و ايجاد تسهيلات با پوشش ديپلماتيك براي آنها بود. در آن ايام تيمهاي ترور رژيم در تركيه دست به ترور تعدادي از مخالفان زدند. به چند نمونه از «تك زني»هاي آنان (اصطلاحي كه بين خودشان رايج بوده است) اشاره مي‌كنيم:

ـ 11 خرداد1364 ترور سرهنگ بهروز شهورديلو در استانبول

ـ 2د ي1364 ترور سرهنگ عزيز مرادي در استانبول

ـ 2 آبان 1365 ترور سرهنگ احمد حامد منفرد، در آنكارا

ـ 10 آذر 1366 ترور جواد حائري يك مخالف رژيم در منزلش در استانبول

ـ 3 مرداد 1366 ترور محمد حسن منصوري و يكي از دوستانش در استانبول

ـ شهريور65 حمله به كنيسة يهوديان در استانبول

ـ قتل يك ديپلمات سعودي. روزنامه حريت چاپ تركيه در 6 خرداد 1368 گزارش داد يك گروه 14 نفره هنگام نفوذ به خاك تركيه از ايران براي انجام كار تروريستي دستگير شدند. رئيس اين گروه در قتل ديپلمات سعودي در آنكارا دست داشت.

– علاوه براين عده تعدادي از شهروندان تركيه نيز قرباني «تك زني»هاي تيمهاي تروري شدند كه در پشت پرده همه شان متكي نقش اول را داشت. از جمله آنان مي‌توان ا ز افراد زير نامبرد:

ـ 31 ژانوية 90 (11بهمن68): پرفسور معمر آكسوي رئيس جمعيت حقوقدانان تركيه و وكيل سابق مجلس تركيه مورد اصابت گلوله قرار گرفت.

ـ 16 اسفند 68: ترور چتين اِمَچ: روزنامه‌نگار ترك

در آبان ۱۳۶۷ تروریستهای سفارت رژیم در استانبول مجاهدی که ابوالحسن مجتهد زده» نام داشت را ربودند و پس از شکنجه قصد انتقالش به ایران را داشتند . (17)

آقای گنجی آیا این صحیح نیست که شما یکی‌ از بر گذار کنند گان مراسم ختم خمینی در ترکیه بودید؟ شما چطور متناقض صحبت میکنید. از یک طرف نمیدانید که در سال ۱۳۶۷ در ایران چه میگذ شته، ولی‌ در همان زمان مقام بالای مملکتی بودید و مراسم ختم هم میگرفتید؟ آقای گنجی خیلی‌ از انسانهای خوب طرفداری از خیلی‌ از آدمهای بد و دیکتاتور کرده بودند اما صادقانه باید اذعان کرد و درعمل صداقت داشت. خیلی‌ از مردم عادی آلمان سربازان هیتلر بودند؟ مگر جز اینست که به بسیاری از جوانهای مذهبی‌ و ساده لوح ایران کلید پلاستیکی‌ ساخت چین را به بهانهٔ کلید بهشت می‌‌دادند تا از روی مین رد بشوند؟ این‌ها آدمهای ساده یی بودند که عملکردشان اگر به مرگ خودشان منتهی‌ نشد به ناراحتی‌‌های روانی‌، اجتماعی یا خانواده گی شان ختم شد. خیلی‌ از این انسانها قبول کرده‌اند که راه اشتباهی‌ میرفتند و خواهان از بین رفتن ظلم، بی‌ عدالتی و محاکمهٔ سران این رژیم‌ها هستند ولی‌ شما که جزو رهبری بودید نه تنها به اشتباه خود اذعان نمیکنید بلکه دیگران را احمق، فحاش و خود سر مینامید که باید دادگاهی شوند. چگونه هست این منطق شما؟ آیا ما زندانیان سابق باید محاکمه بشویم چون خواهان بازگویی ی حقیقت هستیم؟ این است منطق شما؟ شمایی که خود اینجا وآنجا خواهان گروه حقیقت یاب نیز بودید تا ثره از ناسره تشخیص داده شود، زهی بی‌ شرمی.

چطور هست که امروز هم که درخارج هستیدهنوز بعد از۳۰ سال صلاح مصلحت میکنید وچرتکه می اندازید تا از زیر بار این حد پرسش ما شانه خالی کنید؟ از این بگذریم که شما بعد از ۸ ماه در خارج بودن ادعا کردید که بدون همسرتان، معصومه شفیعی، نمیتوانید زندگی کنید و ایشان هرگز به خارج نخواهند آمد، که دختران شما و همسرتان مشغول تحصیل هستند. آقای گنجی‌ الان از آن موقع ۲ سالی‌ می‌‌گذارد حالا مصلحت چه کسانی را در نظر دارید؟ ( 18 ) از روابط رژیم اگر خبری ندارید چگونه هست که خواجه حافظ شیرازی در قبر خود خبر دارهست اما شما نه؟ اگر هم اطلاعات را دارید لطفا برای بیان حقیقت دهان باز کنید.

اگر قرار باشد که کمیته یا هییًت حقیقت یابی‌ برای محاکمه ی سران حکومت جمهوری اسلامی ایران درست بشود منطق حکم می‌کند که شما و رفقایتان صندوقچهٔ قلبتان را باز کرده، به آغوش مردم بیایید و حقیقت را باز گویی کنید. چرا که یک کمیسیون حقیقت یاب یا یک کمیسیون آشتی ملی‌، آن کمیسیونی است که در جهت کشف و افشای خلاف کاریها، جنایت‌های آنها که در حکومت بودند ( و بسته به موقعیت آن، آنها که با آن رژیم همکاری میکردند) با امید به حل و فصل گذشته و افشای آن می‌باشد. آیا شما حرکتی‌ دراین مورد کرده اید؟

آقای گنجی شما چه زیبا گفتید که در هر جامعه «عنصر اعتماد» و «عنصر اطمینان» باید وجود داشته باشد که جامعه را به هم وصل کند. اما همانگونه که یادتان رفت اضافه کنید که کمیته حقیقت یاب نیاز به باز گویی حقیقت از طرف همهٔ اعضای جامعه را دارد، این را هم فراموش کردید که ما (زندانیان سابق و همهٔ آنها که مستقیم و غیر مستقیم تحت شکنجه، آزار و …….. رژیم بودند) چگونه به شما اطمینان کنیم که از رهبران سپاه بودید؟ شما با ذکر اینکه «صلاح نیست»، از بازگویی حقیقت طفره میروید. جالب تر آن که دروغهای شما به قول معروف شاخدارهم هستند. آخرچگونه چنین ترهاتی سرهم میکنید و توقع دارید که کسی هم آنها را باور کند؟ تنها کسانی که به شما باور دارند یاران توده یی- اکثریتی ی شما یا خاتمی چی‌‌های ۲ خردادی هستند که هیچ وجهه ی انسانی‌ هم در آنها نیست. آنها هم مثل شما شارلاتان هستند. آنها هم مثل شما با حکومت خمینی همکاری کردند. آقای گنجی دروغ که میگویید لطفا با بعضی‌‌ها مشورت کنید چون این دروغ‌های شما خیلی‌ بچه گانه هستند.

آیا نمیخواهید بگویید و یا حتا بدانید که چگونه «سردار عزیز رجب زاده» (برادر فوریFoori, ) و بچه محل خودتان، از کفتر بازی به مقام رئیس پلیس تهران رسید؟ آنهم عزیزی که کلاس دهم روهم نتوانست تمام کند ؟ فکر نمیکنید مردم باید بدانند که چگونه حدود ۷۰۰ نفر(بله اشتباه نمیخوانید هفتصد نفر) از بچه‌های «۱۳ آبان» در سال ۱۳۶۴ دستگیر شدند؟ آیا این صحیح نیست که رفیق شما «حجاریان» آنها را در کمیته «نازی آباد» بازجویی میکرد؟ می‌ توان پرسید که اگر خود نمیدانید لطفا از رفقای عزیزتان بپرسید که بچه‌های ۹۰ نفری «نازی آباد» را چه کس یا کسانی باز جویی می کردند؟ خودتان که حتما «علی‌ و محمد حیدری» را میشناسید. هر دو جزو بچه‌هایی‌ بودند که به ۹۰ نفری‌های نازی آباد معروفند که قبل از ۳۰ خرداد دستگیر شدند. خیلی‌‌ از آنها ساکنان «۱۳ آبان» بودند. اسامیشان را خوب میدانم ولی‌ الزامی در بردنشان نمیبینم ولی‌ اگر خواستید برایتان نام خواهم برد. نام بردن هر کدامشان اشک مرا خواهد آورد. آنها اکثرا متولد ۱۳۴۰ بودند. خیلی‌ ها که درزندا ن اوین بودند «اکبر خوش گوشت» این بچه‌ی «نازی آباد» ، این جنایت کار را میشناسند.اسم «اکبر خوش گوشت» در کنار نام «حجاریان» ثبت شده. لطفا در اینترنت دنبالش بگردید و خودتان پیدا کنید. آیا این جرم است که ما بدانیم اینها را چه کسانی باز جویی کردند؟ فحش نامه است اگر فریاد کنیم که آمران آن شناسایی و محاکمه شوند؟ آقای گنجی به باورمن، آنان که از بیان حقیقت واهمه دارند و خواهان آن هستند که تاریخ به فراموشی سپرده شود یا خود شریک قافله بودند یا قصد فریب و انکار واقعیت را دارند.

آقای گنجی شرط گاندی بودن گاندی زیستن است. شرط شخصیت ملی‌ بودن «با شخصیت بودن» و «مردمی بودن» است. چگونه میشود به شما که برای اولین بار(این جملهٔ خودتان هست) ، آن هم به خاطر اینکه مقاله مستندی که من نوشتم، و شما آن را فحش نامه خواندید، مطرح کردید که عضو سپاه بودید؟ آقای گنجی سر خود را در برف نکنید. شما عضو سپاه نبودید بلکه از عالی‌ رتبگان سپاه بودید. ما شما را بخوبی میشناسیم.آقای گنجی همان طور که خودتان خوب می‌دانید، شما و رفقای شما بعد از اینکه مدعی هستید از سپاه استعفا دادید، همه در وزارت ارشاد استخدام شدید (اگر چه همه شما معتقد هستید که از سپاه بیرون آمدید) . می‌ توان سوال کرد که این چگونه این امکان پذیر هست؟

آقای گنجی، کدام سیا ست را دنبال میکنید؟

آقای اکبر گنجی ادعا میکنند چون ۱۹ ساله بودند و مثل همه مردم و انقلابیون، به صف سپاه پاسداران که همه، حتی مجاهد ین و تمامی مارکسیست ها هم خواهان آن بودند، پیوستند. ایشان فراتر رفته و ادعا میکنند که:»گروه‌های مارکسیست و مجاهدین علم میکردند که ارتش باید منحل بشود و سپاه پاسداران باید به سلاح سنگین مجهز بشود.» این ادعا یا از سر نا‌ آگاهیست یا از سر ریا. چرا که هیچ جریانی جز «اکثریت» چنین شعاری نداده بود. آن شعار هم سال۱۳۶۰ بود نه سال ۱۳۵۸. نسبت دادن چنین شعاری به همهٔ نیروهای چپ و مجاهدین کمال بی‌ شرمیست. آنچه نیروهای سیاسی چپ معتقد بودند «انحلال ارتش و برقراری ی ارتش خلق بود نه تشکیل سپاه پاسداران» (نشریه «کار» پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۵۸). انچه که در این امر جالب است انست که آنها که در سال ۱۳۶۰ «خواهان سنگین شدن سلاح سپاه پاسدران» بودند امروزه دقیقا، تکرار می‌کنم دقیقا همان سیاستی را دنبال میکنند که آقای اکبر گنجی و شرکا در شرایط کنونی با خود به یدک میکشند. اتفاقا بعضی‌ از میزبانان آقای گنجی دقیقا همان‌ها یی هستند که به اکثریتی ها یا ۲ خردادی‌های دیروزی معروفند. نیروهای انقلابی اما اینها را از همان دوران سا لهای ۱۳۶۰، مزدوران بی‌ جیره و مواجب بگیر جمهوری اسلامی می‌ نامیدند. از انجمله است آقای فرخ نگهدار که در منابع و خاطرات بعضی‌ از اعضای سابق اکثریت هم قید شده که «اسداله لاجوردی» در زندان اوین تلفن ایشان را هم داشته است. آقای نگهدار خودشان هم اقرار میکننند . لطفا خوب دقت کنید: یک سال بعد از ماجرای رفیق منصور (محمد رضا غبرایی)، یعنی‌ در نخستین روزهای بهمن ماه ۱۳۶۱ از طریق دفتر روابط عمومی‌ سازمان، که یک جایی‌ بود نزدیک چهار راه انقلاب و همیشه حد اقل یکی‌ از رفقا آنجا حاضر بود، خبر دادند که از ددستانی انقلاب زنگ زده اند بیا ئید صحبت کنیم راجع به زندانی‌های شما. …. تصمیم بر این شد که من بروم . (18) آقای نگهدارهمانجا اشاره میکنند که ایشان با حاج آقا نگهدار (بابا شان) به ملاقات حاج آقای تبریزی (منظورشان همان جنایت کار موسوی تبریزی هست) رفته و خوش و بش میکنند و سر آخرهم می‌آیند خانه. جالب آنکه نورالدین کیانوری در بهمن ماه ۱۳۶۱ همراه با بسیاری از رهبران، اعضا و هواداران حزب دستگیر شد. آیا واقعا جای سوال نیست که از ایشان پرسید که چگونه هست شما سالم میایید خانهٔ بابایتان، اما کیانوری و بقیه دستگیر می‌‌شوند؟ من خوانند گان را به خواندن این مقاله و گفتگوی نگهدار با اکبر شالگونی دعوت می‌کنم چرا که این نوشتار علنی کردن بخشی از همان تاریخی‌ هست که ما خواستار آن هستیم: چگونه هست که در دما دم کشتار و دستگیری ها، آقای نگهدار با یک تلفن به ملاقات دادستان میروند ولی‌ ۷۲ نفر از اعضا یشان زندانی و بعد همهٔ کمیته مرکزی حزب توده هم دستگیر می شوند ؟

جالب تر آنکه اگر به تاریخ بر گردیم، همین «اکثریت» و «حزب توده» اطلاعیه مشترکی در حمایت از انتخاب «خامنه یی» به ریاست جمهوری دادند (مورخ ۱۰ مهر ۱۳۶۰). اتفاقا همین سازمان بود که با افتخار در نشریه خود ادعا کرد که در سرکوب «سربداران در آمل» شرکت کرد. به عبارت دیگر آنها همچون شما معتقد به مسلح شدن سپاه وریاست جمهور شدن ولی فقیهشان خامنه یی هم بودند نه ما. قاطی‌ کردن ما با خودتان اگر از روی کینه نباشد از روی نادانیست. همانطور که در مقاله اولم » از جان ما چه میخواهید؟» گفتم، چرا افترا زنی‌ می‌ کنید ؟ چرا میخواهید خود را با لجن مال کردن ما تبرئه کنید؟ ما هیچگاه به جمهوری اسلامی رای ندادیم . تنها سازمانی که به آن رای داد فقط «حزب توده» بود. «سازمان مجاهدین» هم مشروط رای داد. در شمارهٔ کار (نشریه سازمان فدائیان شمارهٔ ۶) هم میخوانیم که دادگاه‌ها باید علنی شوند : نشریه «کار» شمارهٔ ۶، پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۵۸: …. اعتقاد داریم که برای آگاهی‌ مردم از جنایت‌های این عناصر، باید آنان در دادگاه‌های علنی محاکمه گردند،… آقای گنجی ما هیچگاه ترسی‌ نداریم که به اشتباهات خود اقرار کنیم ولی‌ ما را همدست و همراه رژیم خواندن فقط برای لجن پراکنی علیه نیرهای مردمی و انقلابی و تبرئه خودتان هست. تاریخ خود گواهی است که نیروهای انقلابی اولین‌ کسانی بودند که خواهان دمکراسی، شوراهای مردمی و دادگاه‌های علنی بودند. اما این سپاه پاسداران بود که بمب‌های خوشه یی به میان تظاهر کنندگان میانداخت. (تظاهرات سازمان پیکار در راه طبقه کارگر و بمب‌های خوشه یی در سال ۱۳۶۰).

آقای گنجی ما چهره‌های نا‌ آشنایی‌ نیستیم:

آقای گنجی همهٔ کسانی که از شما سوال کردند اسمشان واقعی‌ بود به جز من. ایرج مصداقی، بحرام رحمانی، مسعود نقره کار، امیر جواهری لنگرودی، کاظم مصطفوی (حمید اسد یان) و خیلی‌ها ی دیگر، اما هیچکدام به تنبان شما مورچه نینداختند جز من. میدانید چرا؟ چون سوألاتی که من می‌کنم دقیقا همان سوألاتی هستند که همهٔ مردم ایران میخواهند بدانند (اگر چه تمامی نوشتارعزیزان فوق هم بسیار ارزشمند هست). آقای گنجی من نه تنها با شما دشمنی شخصی‌ ندارم بلکه هیچ غرضی جز باز یابی‌ حقیقت در من نخواهید یافت. سوگند به تمامی انسانهای خوبی‌ که رژیم جنایت کار اسلامی به دارشان کشید من هیچ تهمتی هم به شما نمیزنم. من نه قاضی هستم و نه هیچگاه حق قضاوت به خود میدهم ولی‌ آقای گنجی دردنیای بقول خودتان دمکراتیک هر کس که ادعای ارث می‌کند باید مدرک نسبیت راهم با خود بیاورد: ما چگونه به شما اعتماد کنیم در حالی‌ که بعد از ۳۰ سال طفره رفتن و دروغ گفتن‌ هنوز ثمّ اون بکم ساکت نشسته اید و میخواهید که ما گذشته ی خود را فراموش کنیم؟ شعار شما که «ببخشیم و فراموش کنیم» هنوز در گوش ماست. ما نمیتوانیم فراموش کنیم و بخشیدن را هم میسپاریم به باز یابی شدن حقیقت و به قضاوت مردم. ما نمیتوانیم فراموش کنیم، چرا که حافظهٔ ما هنوز زنده هست. چگونه می‌‌شود زندان بودن و شکنجه شدن خود یا صدای تک تیر‌ها را فراموش کرد؟ آقای گنجی مادر من حتا در آمریکا هنوز هم از پلیس میترسد. اگر پلیسی‌ در خیابان یا پیاده رو راه برود مادر من زهره ترک میشود. گاها دست مرا میگیرد و با خود به کناری میکشد. چگونه هست که مادر من هنوز ترس دارد؟ مگر میشود به این پیر زن توضیح داد که اینجا زندان اوین نیست؟ مادر من زندانی نبود ولی‌ به زمان ملاقات آمدن من زندان اوین را دید. حالا چگونه هست که من باید فراموش کنم؟ شما بیایید به مادر من توضیح بدهید که چگونه فراموش کند.

آقای اکبر گنجی از جان ما چه میخواهید؟

یادتان رفته است که در ایستگاه دوم کوی۱۳ آبان بچه‌های مهر ۶ و آبان ۳ (همقطار‌های شما داوود کله ها ، میرزا جانی ها و….) بساط کتاب و مجلات نیروهای انقلابی را به هم میریختند و همه را کتک می‌زدند؟ مگر آقای نعمت حسنی، رفیق شما، رئیس کمیته ۱۳ آبان نبود؟ لطفا برای مردم توضیح بدهید که آقای «نعمت حسنی» امروز کجا هستند؟ ایشان چه تصمیماتی در سال ۱۳۶۰ در رابطه با دستگیری‌های نیروهای مخالف داشتند؟ چطور شد که ایشان از کمیته رفتند و «جهان محمودی» جایگزین ایشان شد؟ ما کتک خوردیم، زندانی شدیم، اعدام شدیم،….. حالا هم به همکاری و همیاری با رژیم متهم می‌ شویم؟ آقای گنجی همانطور که عرض کردم، آنها که همکاری کردند امروزه در صف شما هستند. (منظور من به هیچ وجه آن نیست که هر کس که در صف شماست همکار و همیار رژیم بوده. بلکه معتقدم هرآنکس که همیار رژیم بوده و امروز خود را به اصطلاح مخالف رژیم میداند در صف شماست). امروزه تنها چیزی که از شما میخواهیم باز گوی یی حقیقت هست نه لجن پراکنی. اگر سیاست شما را با فرخ نگهدارها در نحوه ی برداشت، برخورد و تفکرشان نسبت به رژیم اسلامی مقایسه کنیم تقریبا هیچ تفاوتی‌ نخواهیم دید.

با در نظر گرفتن این مساله چگونه هست شما که محکوم به اعدام شدید، در وزارت ارشاد استخدام شده و ۳ سال بعد زیر نظر «منوچهر متکی»‌ مشغول کار شدید؟ آیا شما مسوًل «متکی»‌ بودید یا اینکه ایشان زیر مسوًل شما؟ آیا میشود کسی را که حکم اعدام برایش صادر میکنند به پست مهمتری ارتقا دهند؟ آیا این امر غیر منطقی‌ نیست. اما لطفا بگویید چرا وزارت ارشاد همه شما را در سال ۱۳۶۴ استخدام کرد؟ چرا کشور‌های همجوار ترکیه، پاکستان؟ وزارت ارشاد قصد ارشاد چه کسانی را در کشورهای همجوار داشت؟ مگر نه این که نیروهای سیاسی از طریق این ۲ کشور فرار میکردند؟ خوب اگر ریگی در کفش خود ندارید لطفا بگویید آنها که در ترکیه بودند چه کسانی بودند و چگونه عمل میکردند؟آقای گنجی امروز بعد از ۳۰ سال جنایت رژیم صلاح مصلحت چه کسانی را میخواهید؟ حجاریان، عبدی، یا مصلحت مردم را میخواهید ؟ شاید هم مصلحت منوچهر متکی‌ را میخواهید ؟ آیا فکر نمیکنید که بیان حقیقت بخشی از آگاهی‌ و آرامش روح خانواده‌ها شود؟ آقای گنجی آیا میدانید بین سالهای۱۳۶۴ -۱۳۵۸ چندین هزار نفر در ایران اعدام شدند و خانواده‌های اینان تشنهٔ آگاهی‌ هستند و شما که در رابطه با رضایی، رفسنجانی‌ و آیت‌الله صانعی بودید حدا قل کمی‌ اطلاعات دارید یا نه؟ زبانم لال، آیا بیان حقیقت بودن شما در ترکیه امکان دستگیری خودتان در کشور‌های دمکراتیک را به بار خواهد آورد؟ آیا میترسید که شما را محاکمه کنند؟ آیا این مصلحت، نمایانگر آغشته بودن دست خودتان در این جرم‌ها می‌باشد؟ شما خودتان خوب میدانید که «متکی‌» به دلیل تروریسم از ترکیه اخراج شد….. زبانم لال. قبل از اینکه جوابیه را شروع کنم هیچ به این فکر نمیکردم.

آقای گنجی، رفیق عزیزم امیر جواهری لنگرودی در نشریه آرش شماره۹۳- ۹۲ اسم ۳۸۷ نفر را برده که حقیقت جویان راه آزادی و دمکراسی خواهان شناختن آنهاهستند. ما می‌خواهیم بدانیم که اینها چه کردند، چه میکنند و خواهان مجازات آنها هستیم. آیا فحاشی است که بپرسیم کدام یک از اینها را میشنا سید ؟ آیا تهمت است بپرسیم اگر کسی خواهان عدالت اجتماعی است لطفا در مورد اینها اطلاعا تی‌ بدهد؟ ( 19 )

گپی هم دوستانه:

آقای گنجی کسی هم نفهمیده است که شما چگونه فوق لیسانس گرفتید و یا از کجا گرفتید؟ در کدام کنکور شرکت کردید و سر آخر آنکه فوق لیسانس ارتباطات (کممیونیکیشن، communication ) یعنی‌ چه؟ -همگان می‌دانند که دانشگاه‌ها سال ۱۳۶۲ باز شدند و از رفقای شما در کوی ۱۳ آبان فقط «نعمت حسنی» دانشگاهی بود و خود شما اما نه. با در نظر گرفتن این مساله چگونه هست شما که محکوم به اعدام شدید اجازه گرفتن فوق لیسانس داشتید و حتا قبل از وارد شدن به دانشگاه در ترکیه از طرف وزارت اطلاعات استخدام میشوید؟ چرا که بازگشایی مجدد دانشگاهها در سال 62 با اعمال فیلترهای گزینشی و عقیدتیِ بسیار سفت و سخت، به همراه راه اندازی مقوله ی سهمیه های تحصیلی برای رزمندگان و جانبازان و خانواده ی شهدا و غیره که مکانیزم ساده ای بود برای تسهیل ورود نیروهای ارزشی به دانشگاهها که بخشی از آنها به تدریج بدنه ی نهادهای سرکوب دانشجویی را تکمیل کردند.

چطور هست که ما از دانشگاه اخراج شده، شکنجه شده، آزار و اذیت شده، به خارج پرتاب شده (اگر چه خیلی از رفقا ی ما اعدام شدند) اما شما رتبه گرفتید، فوق لیسانس گرفتید، توی زندان قلم و خود کار گرفتید و چند روز بعد از آزادی تان ویزای لندن و بعد هم آمریکا را گرفتید؟ شما در ۱۸ مارس ۲۰۰۶ به دلیل شرایط جسمی‌ از زندان آزاد شدید و در ژوئن ۲۰۰۶ از ایران خارج شده و در ژولای ۲۰۰۶ در آمریکا سخنرانی‌ داشته اید.

بگذارید تاریخ‌ها را با هم مرور کنیم: سال ۱۳۳۸ به دنیا آمدید، ساله ۱۳۵۹، ۱۹ ساله بودید. نه تنها دانشگاه بسته شد، شما هم دانشجو نبودید. تا سال ۱۳۶۳ که در سپاه بودید و دانشگاه‌ها هم ساله ۶۲ باز شده بود. سال ۱۳۶۹-۱۳۶۳ در ترکیه از همه جا بی‌ خبر بودید. آهان، اینجا قید شده که شما بعد از جنگ به دانشگاه وارد شدید. با پایان جنگ و پس از ورود به دانشگاه، از اوایل دههٔ هفتاد گنجی به حلقهٔ کیان پیوست ( 20 ). البته سوال اینست که «حلقه ی کیان» یعنی‌ چه؟ آقای گنجی هیچ کدام از تاریخ‌های شما چه دنیا آمدنتان، چه محل توّلد تان، چه چه اگاهیتان از شرایط جامعه با هیچ موازین عقلانی جور در نمیآید. ما را به صداقت تو امید نیست شرمرسان.

آقای گنجی چگونه هست که امروز خود را ناجی ایران میدانید؟ من ا ما نه خواهان رستم دستان هستم نه آرزوی مهدی موعود دارم:

آقای گنجی من بر خلاف شما نه اعتقادی به امام زمان دارم نه به ناجی زمانه. من اعتقاد دارم که آگاهی‌ تنها راه رسیدن به آزادی، معرفت اجتماعی هست. من دنبال رستم دستان نیستم. آن چه که شما هم به عنوان رهبری مدعی میشوید نه مشخصهٔ‌ی شماست، نه عبای لقا یتان. در کعبه ی ما جنگ رسیدن به خدا نیست. انسانها همه خدایند. آنها که برای رسیدن به عرش الهی خود را به عرش اعلا میرسانند و اعتقاد دارند که مردم به گاندی یا مصدق احتیاج دارند همان‌هایی‌ هستند که مردم را احمق و نا‌ لایق مینامند. مردم احتیاج به شاه و شیخ ندارند. در مسلک و مرام ما ودر نظام مورد نظر ما آیه «اعطیو ا لله و اعطیو و الرسول و الول امرالمنکم» جایی‌ ندارد. ما را به خیر تو امید نیست شرمرسانید.

خوب به خاطر داشته باشیم که خمینی، در صحبت‌های قبل از به مصدر نشستنش چه حرفهای زیبایی در رابطه با «حقوق بشر» زد و آزادی را برای همه آرزو کرد. همگان سخنان او را در رابطه با «آب و برق و گاز مجانی‌» هنوز خوب به خاطر داریم. همه خوب می‌دانند که احمدی نژاد دور سفره می‌نشیند و تیلید ابگوشتش را هنوز با نان در دستش می‌خورد. گاندی زیستن، ساده زندگی کردن، ولی صادق بودن و مورد اعتماد بودن است (اگر چه در شخصیت گاندی هم بحث‌هایی‌ هست اما گیریم که با شما در سیاست و شخصیت گاندی موافق باشیم). شما هیچ شباهتی‌ به گاندی ندارید. شما نه تنها به شخصیت گاندی شباهتی‌ ندارید بلکه به شخصیت خمینی بیشتر شبیه هستید: شما با فرماندهان سپاه در حشر و نشر بودید. می‌‌گویید که برای شما در خواست و تقاضای اعدام کردند و نتیجه میگیرید که اعدام می‌‌شدید اما به رتبهٔ عالی از طرف وزارت ارشاد و بعد‌ها به عنوان مسًول فرهنگی‌ به ترکیه و کجا‌ها و کجاها منتقل شدید. من قصد ندارم که قضاوت کنم اما حق شبهه که دارم؟ آقای گنجی هر کس حق دارد که شک کند. شک بنیان هر حرکت علمی‌ است. انسان اگر به واقعیت جامعه و شرایط اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی بیرونیش شک نکند عبده وعبید هست. این چنین است که فقهای مذهبی‌ شک کردن را جرم میدانند و توهین به مقدسات. شما هم میگویید هر کس که از شما سوال کند یا به اقدامات شما شک کند، یا فحاشی می‌کند یا توهین. اما نازنین، به مقدسات عالم شک کردن شیوهٔ خردمندان است. دنیا و علم از شک شروع شده به خرد جمعی می‌رسد.

آقای گنجی ما چه میخواهیم؟

آقای گنجی، در اینکه شما و دوستانتان حق دارید چگونه بیند یشید را شکی‌ نیست. اما آقای گنجی ما هم حق داریم که از شما و یا یارانتان که امروزه ادعای «گاندی» بودن و رهبری مردم را دارید بخواهیم که باز گوی حقیقت شوید. آقای گنجی آنها که در زندان رژیم اسلامی بودند خوب به خاطر دارند که با زور و اجبار باید فیلم «توبه نستوه» آقای «محسن مخملباف» را می‌‌دیدند . فکر نمیکنید آنها امروز حق داشته باشند که بدانند که ایشان با گروه «جلال حبشی»ای خود چه کسانی را دستگیر کرده وکدام یک از آنها به جوخهٔ اعدام سپرده شده‌اند؟ نامهٔ «محسن مخملباف» به لاجوردی و همچنین شهادت و بعضی‌ از آنها که توسط ایشان دستگیر شده اند در اینترنت هم موجود هست. فکر نمیکنید که این کمال بی‌ شرمی باشد که مثلا آقای «محسن مخملباف» نه تنها باز گوی حقیقت نباشند بلکه امروزه با همکار سابق خود آقای «محسن سازگارا» بیانیه مشترک داده یا همچون «فرخ نگهدار» برای مردم ایران نسخه مبارزاتی بپیچند؟ آیا ما حق نداریم بپرسیم: شما چه کاره بودید؟ یا شما چه میدانید؟ و یا اینکه چگونه هست که اکثر شما که ماموران امنیتی، اطلاعآتی، وزارت ارشادی و حتا همچون سازگارا‌ها و حجاریان‌ها بنیان گذار اطلاعات رژیم بودید، چگونه است، تکرار می‌کنم چگونه است که شما نه تنها اطلاعاتی‌ در باره ساخت و پاخت های رژیم نمیدهید، بلکه تازه خود را از سران اپوزیسیون رژیم هم میدانید؟ چگونه است که شما که بنیان اعتراضتان «هاشمی‌ رفسنجانی» بود امروز هم صدای او ضد رژیم جنایت کار اسلامی شده اید؟ همراهی و هم یاری شما مورد سوال هست.

آقای گنجی حداقل این جسارت و شهامت را داشته باشید همچون عطالله مهاجریان بگویید که سکوت کرده واشتباه کردید: «همه ما که در برابر کشتار جوانان در سال 1367 ساکت ماندیم. گمان می کردیم شرایط جنگ و تهدید خارجی می تواند مجوزی برای چنان جوان کشی باشد، که در تاریخ ما کمتر نظیری برای آن می توان یافت». (عطاء الله مهاجرانی 21 ). یا شاید بهتر است همچون نبوی، یار دانشگاهی مهاجرانی صادقانه اعلام کرد: «آنها در سالهای 60 یه مُشت کمونیست بودن و باید می مردن و شما هم 5% هستید و حقتون همونه) «!!!ابراهیم نبوی .(22

alidarvazehghari@yahoo.com

علی‌ دروازه غاری ژانویه ۲۰۰۹

منابع:
1 ) «حمید داودآبادی» مشاور «مسعود ده‌نمکی»، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس.
http://www.davodabadi.blogfa.com/post-169.aspx.

2 ) http://fa.wikipedia.org (لطفا کلمهٔ اکبر گنجی را در جستجو تایپ کنید.)

3 ) http://www.akbarganji.org http://en.wikipedia.org/wiki/Akbar_Ganji

4 )http://fa.wikipedia.org/ (لطفا کلمهٔ رضا پهلوی را در جستجو تایپ کنید.)

کوی سیزده آبان: محله ۱۳ آبان که در منطقه ۲۰ تهران و در مجاورت شهرری قرار دارد پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به نهم آبان شهرت داشت. علت این نام گذاری روز تولد رضا پهلوی ( ۹ آبان ۱۳۳۹ در تهران) فرزند بزرگ محمدرضاشاه و ولیعهد وی بود. ولی بعد از انقلاب به احترام شهدای روز دانش آموز ۱۳ آبان نام گرفت. قسمتی از خانه‌های ۱۳ آبان را به کارمندان راه آهن سراسری ایران واگذار کرده‌اند. درحال حاضر ۱۳ آبان دارای ۷۷ کوچه و ۴۷۴۰ عدد خانه و بالغ بر ۴۵۶۶۰ نفر جمعیت می‌باشد. (تا آخرین سرشماری)این محله دارای دو ورزشگاه، با نام‌های شهر سالم و صدری است. در مرکز فرهنگی و آموزشی علوم و فنون شهید رحیمی ۱۳ آبان نیز سالن سینما، کتابخانه، آموزشگاه‌های مختلف و… وجود دارد. کتابخانهٔ بسیار مجهز و نمونه ای در سطح منطقه در این محله از سال 87 افتتاح شد . در این شهرک مساجد زیادی وجود دارد که معروف ترین و با سابقه ترین آن مسجد جامع امام رضا (ع) است که بیش از چهل سال سابقه دارد و پس از اتمام باز سازی در اسفند ماه 87 با حضور دکتر قالیباف افتتاح شد . این مسجد از فعال ترین مساجد شهر ری است .اشخاص معروفی همچون علیرضا دبیر ، علیرضا اسحاقی ، مجید بادکوبه ای ، عبدالله رمضان زاده ، اکبر گنجی و … از متولدین یا اهالی این محله هستند.

5 ) http://www.negaheno.net/mojahedin/30%20Khordad/47_MohammadJafar_Saidianfar.htm

6 ) http://alef.ir/content/view/24972/

7 ) http://www.kaleme.org/1388/07/30/klm-1157
) http://www.emadbaghi.com/archives/000370.php (8زندگينامه عمادالدين باقي نوشته
اختصاصي فاطمه كمالي احمد سرايي.)
9 ) http://fa.wikipedia.org (لطفا کلمهٔ رمضان زاده را در جستجو تایپ کنید.)
10 ) http://www.nourizadeh.com/archives/000075.php

(11 http://www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=29

(12 http://password.parsiblog.com/-1074755.htm

13 ) مرتضی صفار هرندی. http://fa.wikipedia.org (لطفا کلمهٔ خسرو قنبری را در جستجو تایپ کنید.)

14 )An Iranian diplomat Muhammad Ali Rahimi was killed in Multan in December

1990 . http://www.satp.org/satporgtp/countries/pakistan/terroristoutfits/SMP.htm

15 ) https://aleborzma.wordpress.com/2009/10/10/

16 ) http://www.amontazeri.com/farsi/Khaterat/html/1096.htm

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-48918 (17

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20070103223851.html (18

19 ) http://www.dialogt.org/image/zendan/ameran_langeroudi.html

(20گنجی چند ماه پس از پایان دوران زندان به خارج از ایران مسافرت کرد. گنجی از همان ابتدا ، سفر خود را موقتی نامید و گفت به کشور باز خواهد گشت. http://fa.wikipedia.org

20 ) http://ettelaat.net/09-oktober/news.asp?id=41667

http://news.political-articles.net/Group/iran/2009/October/ir00850.htm (21

زیر نویس:

Iran’s Foreign Minister Manouchehr Mottaki will travel on Wednesday to Turkey, a country that once expelled him for his involvement in terrorism when he was the Islamic Republic’s ambassador to Ankara. Mottaki, 52, has been accused of involvement in a series of terrorist attacks in Turkey in the late 1980s, according to Iranian exiles and defectors from the theocratic regime.
Turkish authorities had asked him to leave the country in 1989, when he was Iran’s ambassador in Ankara, after his role in several terrorist incidents in Turkey became known.
http://www.iranfocus.com/en/special-wire/once-expelled-from-turkey-iran-s-fm-makes-a-comeback-04604.html

نازی‌آباد (مدائن) از محله‌های جنوب غربی جنوب شهر تهران است. نزدیکترین محله از محله‌های قدیمی تهران به آن خانی‌آباد است که در نازی‌آباد واقع شده‌است.

نازي آباد آدم هاي معروف زيادي دارد مثلاابراهیم آشتیانی علي اكبر دودانگه قهرمان كشتي جهان در سال ۹۸، آقاي شريعتمداري وزير بازرگاني و… نازی آباد انسانهای بسیار خوب، فدا کاران زیادی هم داشت از انجمله هستند بازیکن تیم ملی‌ ایران مجاهد حبیب خبیری . http://hamshahrionline.ir/hamnews/1383/830126/Irshahr/tahransh.htm

دوزدوزاني پس از جواد منصوري فرمانده موقت سپاه، اولين فرمانده رسمي اين نهاد انقلابي بوده در رابطه با چرايي تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران در ارديبهشت 57 به خبرنگار تاريخ ايسنا‌ گفت: انقلاب اسلامي براي تمام جامعه ايراني داراي يك موقعيت و شان ويژه‌اي بود و همه براي حفظ آن تلاش مي‌كردند؛ كساني كه در سال‌هاي قبل و بعد از 15 خردادماه در جريان مسايل سياسي، اجتماعي و مبارزاتي قرار داشتند و در دو دهه پس از سال 42 فعاليت مي‌كردند به خوبي حركت‌ها و مقابله‌هاي رژيم طاغوت را به ياد مي‌آورند.

برآن بوديم كه اين بازوي نظامي – كه بايد اعتقادي و فكري باشد – شكل بگيرد. اين بازوي نظامي بايد در كنار نظامي‌گري ضرورت‌هاي جهان و زمان و آينده‌نگري لازم را مي‌داشت.وي با بيان اينكه مشابه همين ديدگاه در سه جريان ديگر پس از انقلاب نيز وجود داشت اظهار كرد: جريان دولت موقت نيز با وجود تفكر خاصي كه داشت معتقد بود كه انقلاب نيازمند يك جريان نظامي و بومي براي حفاظت از خود است؛ در آن مقطع جريان‌هاي نظامي و انتظامي موجود نمي‌توانستند به تنهايي موفق باشند.

دوزدوزاني تصريح كرد: در آن مقطع جرياني تازه از مجموع مبارزان قبل از انقلاب تشكيل شده بود كه به دلايل متعدد با يكديگر هماهنگ شده بودند و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي آن روزها را تشكيل دادند؛ اين جريان، جرياني ديگر بود كه به دنبال شكل‌گيري چنين بازوي نظامي بود.وي افزود: در آن مقطع نيز جريان ديگري تحت رهبري شهيد محمد منتظري و دو افسر شايسته و نخبه يعني شهيد نامجو و كلاهدوز شكل گرفت كه آنها با دوستانشان به شهيد منتظري متصل شده بودند و ايشان سادجا را تشكيل داده بود و فعاليت اين در آخرين روز فروردين سال 58 كه امام خميني (ره)‌ در قم به سر مي‌بردند، اعضاي اين شوراي 12 نفره به اين نتيجه رسيدند تا براي كسب تكليف از امام (ره) خدمت ايشان برسند و نتيجه تصميمات خود را به ايشان برسانند به همين جهت اين شورا تصميم گرفت تا بنده و آقايان محسن رضايي و رفيق‌دوست خدمت امام (ره) برسيم گروه را سازمان‌دهي كرده بود. وي با اشاره به اينكه بعد مذهبي، فكري و اعتقادي و سياسي در شكل‌گيري سپاه مدنظر بود خاطرنشان كرد: در دوره‌هاي دو هفته‌اي آموزش سپاه در آن مقطع آنقدر خوب عمل مي‌شد كه شهيد نامجو كه مسوول دانشگاه افسري ارتش بود از ما خواست تا نيروهايي كه مي‌خواهند وارد اين دانشگاه شوند، در ابتدا دو هفته در اين كلاس‌ها دوره ببينند و پس از آن وارد پادگان شوند. اين نشان‌دهنده كار فكري، اعتقادي و نظامي بود كه در آن مقطع مدنظر ما قرار داشت. http://alef.ir/content/view/24972/

اکبر گنجی در سال ۱۳۶۳ از سپاه استعفا داد و از آنجا بیرون آمد . او بعد از کنار رفتن از سپاه چند سالی رابط فرهنگی سفارت ایران در ترکیه بود و همچنین او با اعضای نهاد اطلاعات نخست وزیری مانند سعید حجاریان که بنیان گذاران اصلی وزارت اطلاعات بودند ارتباط داشت که گاهی باعث شده بعضی وی را از اعضای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بدانند. خود او هرگونه حضور و ارتباط با وزارت اطلاعات را تکذیب می‌کند

علي ربيعي حضور در سپاه پاسداران و پس از آن وزارت اطلاعات را در پرونده خود دارد. وزارتخانه اي كه ربيعي در آن جايگاه معاونت يافت و پس از تغييرات انجام شده در دوره فلاحيان او هم مانند ديگر اصلاح طلبان وزارت اطلاعات از اين وزارتخانه خارج شد. ربيعي در دوره خاتمي مشاور اجتماعي او شد و در زمان رياست حسن روحاني بر شوراي عالي امنيت ملي رياست كميته سياستگذاري تبليغات شوراي عالي امنيت ملي را عهده دار بود. ربيعي پس از انقلاب تحصيلات خود را در رشته مديريت تا مقطع دكترا ادامه داد

از مسئولیتهای اجرایی او اطلاعات کاملی در دست نیست؛ تنها از میان خاطرات دری نجف آبادی مشخص می گردد ربیعی با نام مستعار عباد معاون پارلمانی وزارت اطلاعات و پیش از آن مدیركل اطلاعات آذربایجان غربی نیز بوده است. فلاحیان نیز در مصاحبه ای با روزنامه جام جم از تدریس او در دانشگاه امام باقر (علیه السلام) که زیر نظر وزارت اطلاعات است به عنوان استاد عملیات روانی یاد می کند. فلاحیان در مصاحبه ای نیز از چگونگی خروج وی از وزارت و رفتن به شورای امنیت ملی اینگونه می گوید:» علی ربیعی از بچه های خانه کارگر و از بچه های چپ بود… یک مقطعی شد مدیرمسئول روزنامه کاروکارگر. در عین حال در وزارت اطلاعات هم بود. ما بهش گفتیم دیگر نمی شود که در اطلاعات بمانی. چون رفتی در یک گروه سیاسی. یا آن را انتخاب کن و یا وزارت را. او هم خیلی با من بد شد… علی ایحال وقتی کنارش گذاشتیم آقای حسن روحانی او را برد به دبیرخانه شورای امنیت … بعد از انتخابات آقای خاتمی می خواست او را وزیر کار بگذارد و خیلی روی این مساله اصرار داشت… و در هر حال ربیعی وزیر کار نشد… یکهو گفتند بشود دبیر شورای امنیت… بالاخره با لابی بازیهای پشت پرده قرار شد که حالا رسما دبیر همین آقای روحانی باشد ولی مسئول اجرایی شورای امنیت عباد شود. البته این پست عباد بسیار کلیدی است در امنیت کشور…» ارتباط دوستانه خاتمی و عباد تا آنجا بود که دری نجف آبادی در خاطرات خود درباره اولین اقداماتش پس وزارت اطلاعات می گوید :» . درحدود نه صفحه استراتژی خود را نوشتم پس از آن كپی گرفتم و یك نسخه برای آقای عباد و نسخه دیگر برای آقای معیری از بچه‌های وزارت فرستادم. هدفم از فرستادن كپی نوشته‌هایم برای آنها، دریافت تجربه‌ها و پیشنهاداتشان بود و یا این كه اگر نكته‌ای مورد نیاز بود از آنها دریافت نمایم. ضمن این كه ، آقای عباد از نزدیكان آقای خاتمی بود.» و یا خود ربیعی در یکی از مصاحبه هایش تاکید می کند:» بنده به عنوان نزديكترين شخص به رئيس جمهوري هيچگاه نه كسي را معرفي كردم نه …» از این میان می توان به نقش کلیدی وی در میان اصلاح طلبان پی برد.

ربیعی در پروژه 18 تیر چندین نقش ایفا نمود.وقتی در پي شكايت وزارت اطلاعات، روزنامه «سلام» تعطيل شد از سوی خاتمی به همراه ابطحی به وزارت اطلاعات فشار آورد تا شکایتش را از سلام پس بگیرد. كه بعد آن از طرف وزارت اطلاعات اطلاعيه‌اي به اين مضمون صادر [شد] كه «به‌منظور جلوگيري از هرگونه تشنج در جامعه شكايت خود را پس مي‌گيريم» و در همان روز (هفدهم تير) از طريق رسانه‌هاي گروهي اعلام گرديد و از سوی دیگر بنابر خاطرات تاجزاده، ربیعی به همراه دكترمعين (وزیر علوم) و رضاخاتمي(دبیرکل جبهه مشارکت و برادر رییس جمهور) شب در میان دانشجویان معترض مانده و مورد استقبال گرم و صمیمی آنها قرار می گیرد .

علي ربيعي که مشاور اجتماعي خاتمی و مسئول اجرايي دبيرخانه شوراي عالي امنيت ملي بود پس از آن عضو موثر كميته تحقيق شورای امنیت در خصوص 18 تیر گشت و توانست در کنار تاج‌زاده ، ظريفيان و بلنديان دیگر اعضای دولت خاتمی در این کمیته فضای سنگینی علیه نیروی انتظامی به وجود آورد.

در ماجرای قتلهای زنجیره ای نیز گهگاه نام ربیعی به میان آمد. پرونده قتل های زنجیره ای زیر نظر کمیته تحقیق سه نفره رییس جمهور علی یونسی(رئيس وقت سازمان قضايي نيروهاي مسلح)، عباد(علی ربیعی) و سرمدی و به مشاورت سعید حجاریان و خسرو تهرانی آغاز به کار نمود و از همان ابتدا نقش گسترده عباد در آن به چشم می آمد. گروه اول بازجويي زیر نظر سازمان قضايي نيروهاي مسلح آغاز به کار کرد که به واسطه گزارشهای عباد در مرداد 1378 گروه اول بازجويي منحل و با تشکیل گروه دوم (موسوم به گروه بازخوانی) موافقت گردید ؛ ربيعي نتايج كار گروه بازخواني را چنين برمي شمارد: «اول اينكه دربازجويي ها، روشهاي درستي به كار گرفته نشده بود، دوم اينكه انحراف در بازجويي وجود داشت، به اين معني كه اين پرونده از مسير كشف قتل ها دور شده بود، سوم اينكه مواردي مانند بمب گذاري درمشهد و سه مورد ديگر مانند ترور و قتل شخصيتي ديگر، نمي توانست كار اين گروه باشد» بدین ترتیب مسیر پرونده به طور کامل تغییر کرد و در نتیجه تیم تبلیغاتی او سوی اتهامات را به سمت فلاحیان بردند؛ فردی که موجب اخراج عباد از وزارت اطلاعات گشته بود. http://www.beyademadar.blogfa.com/post-18.aspx

رادیو فردا از اکبر گنجی می‌پرسد:

«سابقه شما در پیگیری ردپای قتل های سیاسی زنجیره ای در مطبوعات پس از دوم خرداد سال ۷۶ بر همه روشن است، اما دیدگاه شما درباره اعدام های سال ۱۳۶۷. آیا شما از کسانی بودید که در همان زمان در ایران در صدد اطلاع رسانی و مقابله با این اعدام ها برآمدید یا در آن زمان برای شما مانند بسیاری از هواداران جمهوری اسلامی این اعدام ها قابل توجیه بود، اما بعدا هرچه نگاهتان به نظام انتقادی تر شد، درباره اعدام ها هم دچار تردید شدید؟»

«درباره اعدام های سال ۶۷ من اظهارنظرهای علنی داشتم که منتشرشده. حداقل چند تا از آنها وجود دارد. یکی در دادگاه کنفرانس برلین در سال ۷۹من در آنجا این اعدام های ۶۷ را محکوم کردم و متن چاپ شده اش هم در کتاب کیمیای آزادی وجود دارد. همانجا در دادگاه با این که احتمال حکم شدید داشت، آنجا بیان کردم. سال گذشته هم در نامه هایی که از زندان منتشر کردم، باز به این قتل ها اشاره کردم و آنها را رد کردم.» م . ا: شما 47 ساله هستید، اما ممکن است تاریخ تولدتان را هم به ما بگویید؟ اکبر گنجی: من متولد یازدهم بهمن 1338 هستم. م . ا: چه سالی ازدواج کردید؟ اکبر گنجی: سال 1360http://www.radiofarda.com/content/transcript/284903.html

اکبر گنجی: درباره زندان خودم نکته چندانی ندارم بگویم. دلیل آن هم این است که در ایران به افراد دیگری بسیار بیشتر ازمن ظلم شده. افرادی به صورت سازماندهی شده کشته شدند، روشنفکران ما. برخی افراد در زندان ها به قتل رسیدند. دوست عزیزم آقای حجاریان ترور شد و الان فلج است. چند میلیون ایرانی مجبور به مهاجرت شدند و در کشورهای اروپایی و آمریکا زندگی می کنند. فکر می کنم آنها بیشتر از من هزینه دادند.

http://www.radiofarda.com/content/article/282016.html

ن.ع: آقای گنجی برای سفرتان به خارج شما مشکلی نداشتید؟ اکبر گنجی: من که حدود دوماهی دنبال پاسپورتم دویدم. چون پاسپورت مرا سال 79 که بازداشت شدم از خانه من برده بودند. مدارکی که مراجعه کردم بگیرم گفتند مدارک شما همه اش مفقود شده است. یکی دوماهی دویدم تا توانستم نامه ای از دادگاه انقلاب برای اداره گذرنامه بگیرم برای پاسپورتم و این روزهای آخر پاسپورتم جور شد و سریع ویزا گرفتم آمدم.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تشکیلاتی سیاسی ایرانی بود که پس از انقلاب ایران تشکیل شد. این سازمان در سال ۱۳۶۵ پس از تصمیم آیت‌الله خمینی مبنی بر عدم حضور نماینده‌اش در سازمان منحل شد.[۱]از اعضای کلیدی دیگر این سازمان در بدو تشکیل می‌توان بهزاد نبوی، محسن رضایی، محسن آرمین، مجتبی شاکری، محسن مخملباف، فیض‌الله عرب سرخی، حسین فدایی، مصطفی تاج‌زاده، سعید حجاریان و حسن واعظی را نام برد[۲]. مجاهدین انقلاب در سرکوب نیروهای استقلال‌طلب در کردستان و سیستان و بلوچستان نقش فعّالی داشت، به طوری‌که در دوران جنگ کردستان فرمانده سپاه پاسداران در غرب کشور محمد بروجردی و فرمانده ارتش در غرب کشور علی صیاد شیرازی هر دو از اعضای این سازمان بودند. http://fa.wikipedia.org

ضارب سعید حجاریان به نفع موسوی وارد میدان شد:

مطالب دیگران – سعید عسگر ضارب سعید حجاریان در جریان آشوبهای خیابانی به نفع میر حسین موسوی وارد میدان شده بود از سوی دستگاههای امنیتی شناسایی شد. به گزارش ثانیه نیوز، سعید عسگر در جریان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری با راه اندازی یک ستاد فرعی در سه راه تقی‌آباد شهرری به نفع آقای موسوی به فعالیت می پرداخت. در آشوب های خیابانی اخیر، سعید عسگر با ساماندهی چند تیم 5 نفره در جهت کمک به اغتشاشگران فعالیت می کرد و در جریان پیگیری نهادهای امنیتی برای شناسایی اغتشاشگران، وی نیز شناسایی شد. http://www.khabaronline.ir/news-10964.aspx

به كار گيري عناصر ساواك از عمده ترين كارهاي نهاد اطلاعات نخست وزيري بوده است. معروفترين اين چهره ها ارتشبد حسين فردوست، قائمقام ساواك و رئيس دفتر ويژه اطلاعات شاه بود. بنا بر آن چه تا كنون معلوم شده فردوست نقش تعيين كننده اي در بازسازي سيستم اطلاعاتي آخوندها داشته است. كتاب خاطرات او كه در دو جلد منتشر شده، بخش سانسور شدة بازجوييهاي او(به ويژه دربارة رابطه ساواك با آخوندها) مي باشد و حاكي از اطلاعات وسيع او و ميزان نفوذش در ارگانهاي اطلاعاتي شاه است. آخوند محمود دعايي به يكي از اين نمونه هاي «ريز»تر اين قبيل شاهكارها اعتراف كرده است كه اشاره به آن خالي از لطف نيست. دعايي در ابتداي انقلاب سفير ايران در عراق بود. او در گفتگو با روزنامه شهروند امروز(13خرداد87) وقتي از خاطراتش در سمت سفيري حرف مي زند، مي گويد: « از مسائل جالبي كه اتفاق افتاد، آشنايي ما با سفارت ايران در عراق بود. قبل از انقلاب، پس از قرارداد الجزاير كه دو رژيم با يكديگر آشتي كردند، بناي ارتباطات، ارتباطات ديپلماتيك نبود، روابط امنيتي بود. هر دو رژيم سفير داشتند، اما دو نماينده رژيم، در مقام امنيتي بودند. لباف، مسئول امنيتي ايران،‌ عنصر وطن‌پرست و عرب ايراني بود». ظاهراً «ميهن پرست» خواندن يك ساواكي براي خبرنگار مقداري تعجب برانگيز است كه سؤال مي كند: « چرا آن مسئول امنيتي را فردي ميهن‌پرست مي‌ناميد؟» و آخوند دعايي بدون هيچ پرده پوشي مي گويد: «روزي كه رژيم شاه اعلام كرد كه ساواك منحل شده است، مسئولان امنيتي بغداد «لباف» را احضار مي‌كنند. به او مي‌گويند كه تو نماينده تشكيلاتي هستي كه آن تشكيلات در ايران منحل شده است. ما آمادگي داريم كه به تو پناه دهيم. اگر به ايران بروي، اعدام مي‌شوي. او تشكر مي‌كند و به سفارت مي‌آيد و مسئولان سفارت را جمع مي‌كند و براي آنها آن صحبتها را تعريف مي‌كند و مي‌گويد: «فردا اگر اين مسأله را نپذيرم، خانواده مرا گروگان خواهند گرفت و مرا اسير خود خواهند كرد. من ترجيح مي‌دهم كه به دست هموطنانم اعدام شوم، اما به دست اين افراد خبيث نيفتم. من مي‌روم و شما، بعداً خانواده مرا به ايران بفرستيد». پس از انحلال ساواك و فرمان امام مبني بر فرار سربازها از پادگانها و تقريباً فروپاشي ارتش، صدام حسين توسط برادرش در بصره قرارگاه مي‌زند و از آبان 1357 خودش را براي انتقام از ايران به دليل قرارداد الجزاير، آماده مي‌كند. مي‌توان گفت كه جنگ از آن زمان آغاز شده بود. براي يارگيري، بهترين فرد همين آقاي «لباف» بود كه فردي وطن پرست بود و حاضر به قبول اين مسأله نشد. بنده پس از فراخوانده شدن از سفارت ايران در عراق، در مصاحبه‌اي از لباف تجليل كردم و گفتم بنده به عنوان يكي از مسئولان انقلاب اسلامي ايران، از مراتب ميهن‌پرستي و ضدبيگانگي يك عنصر خدمتگزار امنيتي تجليل و تقدير مي‌كنم. دومين روز حضورم در روزنامه اطلاعات، او به دفترم آمد و گفت: شما با آن مصاحبه جان مرا نجات داديد. پس از آن، من او را به آقاي خسرو تهراني معرفي كردم و منشأ كارهاي بسيار بزرگي در جنگ تحميلي شد». http://www.nosazi.ir/comments.asp?id=16735

(1997) In the same month, the Iranian Cultural Centre in Lahore was attacked and set on fire, while in Multan seven people were shot dead including the Iranian diplomat Muhammad Ali Rahimi. The death toll for 1977 had risen above 200 well before the end of the year . http://www.members.tripod.com/~no_nukes_sa/chapter_2.html

منبع: سايت ديدگاه

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 9:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سید سوپاپ دوم

میلاد مختوم
آخرین نمایش انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در نظام ضد بشری ولایت فقیه در محتوا تفاوت چندانی با سایر نمایشات انتخاباتی رژیم نداشت. شباهت های این ماجرا با ماجرایی که در سال 1376 تحت عنوان انتخابات به تکیه زدن خاتمی شیاد بر کرسی ریاست جمهوری اسلامی انجامید، شگفت انگیز است. نگاهی گذرا به سابقه سید میر حسین موسوی خامنه و وقایع آن سال ها و مواضع صحنه گردان های آن زمان، که صحنه گردان های امروز (هر چند در نقش های دیگر) نیز هستند، آموزنده خواهد بود.

تومار پست های سید میرحسین موسوی خامنه

سید میر حسین موسوی خامنه پس از تأسیس حزب جمهوری اسلامی توسط آخوند بهشتی، دبیر سیاسی و سردبیر روزنامه حزب شد؛ حزبی که به عنوان سازمان دهنده و بنیانگذار باندهای چماقدار شناخته می شود. در کابینه های رجایی، باهنر و مهدوی کنی پست وزارت خارجه را داشت. پس از کشته شدن رجایی و باهنر در شهریور 1360، خامنه ای پست ریاست جمهوری را اشغال کرد و سید میر حسین بر کرسی نخست وزیری رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی نشانده شد و تا سال 1368 و دق مرگ شدن خمینی دجال و حذف پست نخست وزیری در این مقام باقی ماند. در سال 1368 با حکم سید علی خامنه ای، که یک شبه ولی فقیه شده بود، به عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام در آمد و همچنان هم عضو این مجمع پر نفوذ هست. در دوره ریاست جمهوری رفسنجانی (از 68 تا 76) مشاور سیاسی رئیس جمهور بود و از سال 1375 عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی گردید. در دوره ریاست جمهوری سید شیاد خاتمی (از 76 تا 84) مشاور عالی رئیس جمهور بود. در سال 1378 با حکم خاتمی، رئیس فرهنگستان هنر شد و در سال 1384 حکم ریاست فرهنگستان هنر را برای 4 سال دیگر از سر دژخیم پاسدار احمدی نژاد دریافت کرد. بدین ترتیب سید میر حسین موسوی خامنه در مقام های گوناگون در تمامی جنایات رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی نقش اساسی داشته و هنوز هم دارد.

سابقه بحث اختیارات ولی فقیه

خامنه ای، ولی فقیه امروز، در سال 1366 در مقام رئیس جمهور اسلامی در یکی از نمایشات جمعه بازار در مورد محدود کردن اختیارات ولی فقیه صحبت کرده بود. اختیارات رئیس جمهور اسلامی در آن زمان بسیار ناچیزتر و آبکی تر از امروز بود و پست ریاست جمهوری بیشتر جنبه تشریفاتی داشت. وظایف اجرایی بر عهده نخست وزیر بود. خلاصه اینکه نخست وزیر آن روزها، سید میرحسین و وزرای کابینه اش، از جمله خاتمی شیاد، با اتکا به اختیارات بی انتهای ولایت فقیه، ترک تازی می کردند. خامنه ای که در برابر آنها احساس ضعف می کرد، برای کسب سهم بیشتری از قدرت، بحث اختیارات ولی فقیه را پیش کشید. خمینی بلافاصله در یک نامه سرگشاده عکس العمل نشان داد و حرف های سید علی خامنه ای را ناشی از عدم شناخت ولایت مطلقه الهی دانست و از جمله نوشت:

«حکومت می تواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف اسلام و مصالح کشور باشد، یکجانبه لغو کند و می تواند هر امری را، چه عبادی یا غیر عبادی باشد، که جریان ان مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامی که چنین است، جلوگیری کند.»

خامنه ای هم به سرعت عقب نشینی کرد و بر گفته های خمینی صحه گذاشت.

بعد از مرگ خمینی دجال، تقسیم قدرت در نظام ولایت فقیه دگرگون شد. قانون اساسی را تغییر دادند تا عبای ولایت فقیه بر تن خامنه ای اندازه شود. علاوه بر آن پست نخست وزیری را حذف کردند و بر اختیارات رئیس جمهور اسلامی افزودند تا رفسنجانی در منصب ریاست جمهوری بتواند در برابر ولی فقیه عرض اندام کند. بدین ترتیب رژیم 8 سال دیگر را در جلد هیولایی دو سر سپری کرد. در این میان دار و دسته موسوم به «خط امام»، یعنی هار ترین باند تبهکار رژیم، امثال همین سید میر حسین موسوی خامنه و سید محمد خاتمی، به پشت صحنه رانده شدند و به قولی برای روز مبادا در سرکه خوابانده شدند.

تک رفسنجانی و باند خط امام

رفسنجانی پس از پایان دو دوره ریاست جمهوری اش در سال 1376، برای عرض اندام در برابر غولی که خود در خروج اش از شیشه و قدرت گرفتن اش نقش اساسی داشت، با خط امامی های تو سری خورده متحد شد. انتخاب اول آنها برای شرکت در نمایش انتخاباتی همین سید میر حسین بود، که کاندیداتوری را نپذیرفت. زهرا رهنورد، همسر موسوی در همان روزها گفته بود: «اگر می خواهید روی ما اسم بگذارید، می توانید بگویید ما بریده هستیم.» بدین ترتیب آخوند خاتمی در برابر کاندید باند ولایت فقیه، آخوند ناطق نوری، وارد صحنه شد. خامنه ای در آن زمان هم قصد داشت به هر طریقی شده، ناطق نوری را از درون صندوق های وزارت کشور در آورد. رفسنجانی و محسن رضایی در مقام فرمانده سپاه با تأکید بر اینکه، در صورت دخالت آشکار خامنه ای احتمال خارج شدن اوضاع از کنترل رژیم وجود دارد، رأی او را زدند. بدین ترتیب ماشین های جعل رأی و تقلب به سود خاتمی به کار گرفته شدند و سید شیاد به عنوان سر سلسله اصلاحات در نقش سوپاپ اطمینان و برای جلوگیری از انفجار خشم مردم وارد صحنه شد. قیام قهرمانانه دانشجویان در تیر ماه 1378 حباب اصلاحات دروغین را ترکاند و سید شیاد نقاب از چهره برداشت و فرمان سرکوب قیام دانشجویان را، تحت عنوان «اخلال و اغتشاش عده ای منحرف» صادر کرد. اینک معلوم می شود که سر دژخیم پاسدار احمدی نژاد، که از معترضین به عنوان «خس و خاشاک» نام می برد، در مکتب سید شیاد درس خوانده است.

در آن روزها هم درست مثل امروز عده ای اپوزیسیون نما وسط معرکه پریدند و در عین سر فرود آوردن بر آستان سرکرده گان وحشی رژیم ولایت، در باب «خودداری از خشونت» برای مردمی که رژیم ضد بشری جانشان را به لب شان رسانده، داد سخن سر دادند.

پاتک سید علی خامنه ای یا کودتای انتخاباتی!

این بار اما باندهای خط امامی همه توان خود را به کار گزفته بودند تا بار دیگر در برابر ولی فقیه عرض اندام کنند تا هم سهم خود را از قدرت پس بگیرند و هم به زعم خودشان رژیم ضد بشری را از انزوای بین المللی در آورند. آنها دلالان خود را هم در اقصی نقاط دنیا تحت عناوین روزنامه نگار ناراضی، فیلم ساز معترض، مدافع حقوق بشر، استاد دانشگاه، تحلیل گر سیاسی، طنز نویس، فیلسوف و غیره، با کمک استعمار گران حامی استحاله جا انداخته بودند تا در روز موعود با کمبود سخنگوی برون مرزی مواجه نشوند. خاتمی شیاد هم در یک نمایش هالیوودی، شال سبز سیدی را بر گردن میر حسین انداخت و او را به وسط معرکه پرتاب کرد. خلاصه همه چیز را برای قالب کردن سید میر حسین موسوی خامنه به عنوان اوبامای ایران ،مهیا کرده بودند. از طرف دیگر اما خامنه ای پس از 20 سال ولایت، خودش را در موقعیتی می بیند که توان مقابله با باندهای رقیب را داراست و با دخالت مستقیم در تقلبات گسترده در خیمه شب بازی انتخابات، ورق را به زیان باند موسوی ـ خاتمی ـ رفسنجانی برگرداند. با توجه به سابقه امر و در نظر گرفتن این واقعیت که، همه رئیس جمهورهای اسلامی در نظام ولایت فقیه با تقلب و نظر لطف ولی فقیه بر کرسی ریاست نشانده شده اند، صحبت کردن از «کودتای انتخاباتی» بی مورد است.

واکنش مردم پس از انتخابات آخوندی

جنبش اعتراضی شجاعانه مردم پس از اینکه خامنه ای نوچه خود را از صندوق بیرون کشید، چرت همه باندهای جنایت کار رژیم را پاره کرد. مقابله و مبارزه جوانان ایران زمین با نیروهای سرکوبگر، تحسین جهانیان را برانگیخت. همه باندهای رژیم آخوندی و دم و دنبالچه های برون مرزی آنها برای مقابله با جنبش مردم بسیج شدند. بلندگوهای استعماری در تلاش اند تا سید میر حسین را دست کم به عنوان رهبر اپوزیسیون به مردم ایران قالب کنند. آخر این چه رهبر اپوزیسیونی است که برای حفظ نظام جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر، وارد صحنه شده است و سیاه ترین دوران تاریخ ایران را با وقاحت تمام «دوران طلایی» می نامد و حسرت رجعت به دوران کشتارهای خونین دجال جماران را می خورد؟

سید میر حسین موسوی خامنه، سید سوپاپ دوم سلسله رسوای اصلاحات است. جنبش اعتراضی مردم ایران می رود تا با عبور از سید میر حسین و سایر اصلاح طلبان دروغین، به جنبش مقاومت سراسری برای سرنگونی رژیم پلید آخوندی تبدیل شود. مبارزه قهر آمیز انقلابی تنها پاسخ اصولی و کارآمد به رژیم آخوندی است.
15 ژانویه 2010
منبع: سايت ديدگاه

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 9:17 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یانیه هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان در خصوص بازداشت های اخیر و مفقود شدن سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی

یانیه هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان در خصوص بازداشت های اخیر و مفقود شدن سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی
جمعه، ۲۵ دي، ۱۳۸۸

هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان با انتشار بیانیه ای نگرانی خود نسبت به وضعیت نامشخص علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی اعلام کرد.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر در این بیانیه اشاره شده است که مراجع قضایی باید نسبت به بازداشت این دانشجویان پاسخگو باشند و خانواده های آنان را در جریان وضعیت فرزندانشان قرار دهند. متن این بیانیه به شرح زیر است:

در پی افزایش موج بازداشت فعالین سیاسی و اجتماعی که گستره آن به روزنامه نگاران و روشنفکران میانه رو نیز رسیده و همچنین کاهش امنیت اجتماعی، خصوصا امنیت قشر دانشگاهی و اساتید فرهیخته، هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان انتقاد و اعتراض خود را نسبت به نا امنی های اجتماعی، گسترش بی انتهای بازداشت های فراقانونی و به طور کلی انقباض فضای نقد و نقادی و نقض آشکار حقوق بشر و حقوق شهروندی در جامعه خصوصا صحن مقدس دانشگاه اعلام می دارد.

در حالی که دکتر احمدی نژاد در مصاحبه ها و نشست ها مدام از آزادی بیان نزدیک به مطلق در ایران سخن می گوید، هر روز و در هر گوشه و کنار این سرزمین شاهد حصر فزاینده اندیشه و بازداشت فعالین مدنی به جرم ابراز عقیده هستیم و می بینیم که دایره خط قرمز ها تا چه حد تنگ شده که حتی روزنامه نگاران و هنرمندان نیز خارج از آن قرار می گیرند. می بینیم که هر صحبتی از سر دلسوزی و هر موضع گیری برای آشتی ملی و بازگرداندن آرامش به جامعه چگونه دفع می شود و حتی چه هتاکی ها که به شخصیت های برجسته نظام روا نمی دارند!

عجبا آزادی نزدیک به مطلقی که سراسر اسارت است و حتی مادران عزادار و بازداشت شدگان نیز از این اسارت در امان نیستند. عجبا جمهوریتی که پر است از نشانه های تمامیت خواهی اقتدار گرایی و جراید و مطبوعات به طور مداوم توقیف می شوند! عجبا اسلامیتی که فجایع کهریزک اتفاق می افتد و مسئول آن به جای حکم قضایی، سمت قضایی می گیرد و یا فقیه عالیقدری را به دلایل سیاسی از مرجعیت عزل می کنند! عجبا قوه قضاییه مستقلی که وزیر دفاع برای آن مصداق جرم محاربه تعیین می کند و عجبا قوه مقننه ای که وزارت اطلاعات به جای نمایندگان مردم می نشیند و قانون وضع می کند که ارتباط با رسانه ها و سازمان های مذکور در فلان لیست جرم است و خود می برد و می دوزد و …!

در میان بازداشت های اخیر خبری مبنی بر 16 روز بی خبری مطلق از سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی بسیار نگران کننده بود. یاران دبستانی سابقمان در دانشگاه زنجان که در خرداد 87، هتک حرمت به یک دانشجوی دختر توسط معاونت دانشجویی آن زمان را تاب نیاوردند و اجازه ندادند مهر رسوایی اخلاقی در صحن دانشگاه بر پیشانی جامعه دانشگاهی بنشیند، به جرم اشاعه فحشا متهم و محکوم شدند و متهم واقعی تبرئه و حتی شاکی شد! در ماجرای تحصن خرداد 87 در دانشگاه زنجان این هم کلاسی های سابق، متهم به اشاعه فحشا، اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی و … شدند و متهم واقعی اعاده حیثیت کرده و در پرونده ای دیگر علیه دوستانمان شکایت کرد. لازم به ذکر است سورنا و علیرضا در تمام این مدت نیز بدون هیچ حکم رسمس و قانونی از تحصیل محروم بودند.

آری! این گونه و در مقابل دیدگان همگان، حقیقت که به روشنی روز بود سیاه نمایی شد و پرده دروغ حقیقت را استحاله کرد.

شایان ذکر است در روز یکم آذر ماه نیز سورنا هاشمی، عضو سازمان دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های ایران به همراه سایر اعضای این سازمان بازداشت شد و درست یک روز پس از روز دانشجو در 17 آذر ماه بدون هیچ تفهیم اتهامی آزاد شد. مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه و سینا شکوهی، از اعضای این سازمان فکری هم در وضعیت بدی در زندان اوین به سر می برند.

اما در حالی که پرونده قضایی سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی در مورد ماجرای دانشگاه زنجان در مراجع قضایی در حال پیگیری بود، این دو، 16 روز پیش، در سفر خود به شهر تبریز به طرز مشکوکی مفقود شدند و تا کنون هیچ اطلاع دقیقی از آنان در دست نیست. خانواده آن ها به شدت نگران وضعیت فرزندشان هستند و بنا به شواهد، یکی از احتمالات، بازداشت آنها توسط نیروهای امنیتی است. حتی اگر این احتمال نیز مردود باشد، باید گفت که مسئولیت جان شهروندان هر جامعه ای بر عهده حکومت است. ایجاد امنیت جانی، حداقل چیزی است که هر دولتی باید برای شهروندان خود فراهم سازد. اما به عینه شاهدیم که استاد برجسته دانشگاه تهران در رشته فیزیک، دکتر مسعود علی محمدی که اتفاقا یکی از اساتید امضا کننده بیانیه حمایت از مهندس موسوی در دوران انتخابات نیز بود، در جلوی درب منزل خود ترور می شود؛ خواهرزاده میر حسین موسوی به ضرب گلوله ترور می شود؛ جوانان این مرز و بوم در خیابان ها پرپر می شوند و دولت به جای رسیدگی قضایی به این مسائل یا آن ها را توجیه کرده و با نسبت دادن این تروریسم آشکار به گروهک های خائن منافقین و انجمن پادشاهی و … از مسئولیت خویش در ایجاد امنیت برای شهروندان شانه خالی می کند و یا کشته شدگان را محارب و عامل بیگانه می خواند. سوال اینجاست که آیا نمی توان این ترورها را چه منشا داخلی داشته باشند و چه منشا خارجی کنترل کرد؟! آیا تا این حد در ایجاد امنیت عاجز شده ایم که اجازه می دهیم گروهک های تروریست در جامعه نفوذ کرده و اقدام به ترور کنند؟! با این بی تدبیری ها در حیرتیم که تا کنون چگونه در مقابل این همه گروه های شبه نظامی جدایی طلب در چهار سوی سرزمین مان که تمامیت ارضی ما را نشانه رفته اند مقاومت کرده ایم؟!

بارها گفته ایم وای بر ما اگر آزادی را فدای امنیت کنیم. اما امروز می بینیم که نه تنها آزادی را سلاخی می کنند، حتی از امنیت جانی هم چیزی برایمان نمانده! می بینیم که قرائت خاص از عدالت که مورد نظر دولت کنونی است را هم نداریم و هر روز خط فقر بالاتر و بالاتر می رود. می بینیم که از یک سو شعار استقلال را در بوق و کرنا کرده اند و از سوی دیگر تبدیل به یکی از بزرگترین بازار های مصرف کالاهای چین و … شده ایم. به راستی چه بر سر آرمان های ما آمده؟! ما را چه شده که تمام شعارها و آرمان ها را زیر پا له می کنیم؟!

ما اعضای هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان در طول ترم جاری بنا به وضعیت نه چندان مناسب فضای سیاسی کشور سعی کردیم آرامش، انتقاد مسالمت آمیز، پرهیز از گفتمان خشن و انتقامجو و همچنین منطق را به فضای دانشگاه باز گردانیم و انتظار داشتیم مسئولان دانشگاه ما را حمایت کنند و مسئولان دولتی نیز این رویه را در سیاست داخلی پیش گیرند. اما نه تنها این گونه نشد بلکه مسئولین دانشگاه صدایمان که همان نشریه طلوع اندیشه بود را بدون حتی یک مورد نقض قانون خفه کردند و با صدور حکم توقیف موقت نشریه حجت را بر ما تمام کردند! این اقدام نشانگر تمامیت خواهی مطلق مسئولین بود که حتی به روند میانه رو ما نیز راضی نبودند. مسئولین محترم، اگر فقط اندکی منطق در کارتان روا می داشتید متوجه می شدید که با این کار چه فرصتی را سوزاندید! شاید در آینده ای نزدیک متوجه شوید!

در پایان ما اعضای هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان اعلام می داریم مسئولیت جان شهروندان این سرزمین از جمله سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی بر عهده دولت است. اگر خدای ناکرده اتفاقی برای دوستانمان بیافتد باید مراجع قضایی نسبت به آن پاسخگو باشند و اگر در بازداشت نیروهای امنیتی به سر می برند طبق قانون باید خانواده آنان در جریان مراتب امر قرار گیرند. این حداقل خواسته ما در دفاع از حقوق اولیه دوستانمان است.
به امید ایران سربلند
هیئت موسس انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 8:55 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ندای مردم ایران

Published in: on 15 ژانویه 2010 at 8:49 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه