:فرصتى براى شنيدن درددل‌هاى كودكان كا

0ارديبهشت :
:دست لاجون كودك و آجر سنگين كوره‌پزخانه
ايلنا (سميه جاهد عطاييان): اين هفته، هفته كارگر است. ايامى كه شايد فرصتى باشد براى شنيدن درددل‌هاى كارگري، انتقاد، وعده و وعيد و يا تقديم يك شاخه گل ناقابل به كارگران عرق‌ريخته و زحمت‌كش!

كمى به دور و برمان نگاه كنيم. در اين ميان نان‌آوران كوچكى نيز هستند كه نه دست پرمهرى آنها را نوازش مي‌كند و نه آغوشى براى حمايتشان باز شده است. نمي‌خواهيم بوسه بر انگشتان كوچكشان بزنيم، تنها كمى تامل كافى است!

كارگاه‌هاى كم‌نور زيرزميني،‌ مغازه‌هاى كوچك صنعتي، واحدهاى توليدى و …. هزاران هزاران كودك را در خود مي‌بلعد، بي‌آنكه نگاهى نگران عاقبت آنها را جست‌وجو كند.

اين روزها چشم‌ها به روى كودك كار بسته مانده و اذهان پرادعاى مسوولان به روى هزاران كودكى كه پنهانى كار مي‌كنند و مورد انواع بهره‌كشي‌ها واقع مي‌شوند خنثى مانده است.

دست لاجون كودك و آجر سنگين كوره‌پزخانه

كودك سياه‌سوخته، پاها را تا عرض شانه باز كرده و آجرهاى تازه از كوره درآمده را با كهنه دستمال مرطوبى پاك مي‌كند. با دست‌هاى كوچكش ضربه‌هاى لاجونى به آجر مي‌زند تا گرده‌هاى آن جدا شود. حميد چهار سال دارد و در كوره‌پزخانه‌هاى محمود‌آباد كنار برادر، مادر و خواهرش كارگرى مي‌كند. شيرين براى خودش يك بانوى تمام و كمال است. مادرش به دليل فقر از صبح خروس‌خون تا بوغ سگ در خانه‌هاى مردم را مي‌شورد و مي‌سابد.

شيرين هر روز صبح با راهى كردن برادرهاى قد و نيم‌قدش براى كار، خواهر كوچولوى دو ساله‌اش را به كمر مي‌بندد و تشت پر از لباس چرك برادرهاى شيطانش را با دست چنگ مي‌زند، عصرها با همان كودك روى كول به كانون حمايتى كودكان كار به پامنار مي‌رود و شب‌ها با كورسوى نورى كه از خيابان به حياط مي‌تابد، محتاطانه درس مي‌خواند. برادر شيرين دياليزى است و كليه‌هايش را بابت مصرف آب نامناسب در كارگاه توليدى از دست داده است.

دار قالى و سر انگشت ريز كودكان

ناهيد، رقيه، فريده و انسيه با انگشتان كوچك، اما ماهر خود بهترين قالى دست‌باف تبريز را مي‌بافند. در روستاى دورافتاده آنها اكثر كودكان در كارگاه‌هاى كم‌نور و مرطوب قالي‌بافى مي‌كنند و با تحمل غرولندهاى صاحب‌ كار، در آخر كار هم حق‌الزحمه‌ آنها با پدرشان تسويه مي‌شود و باز در عين نان‌آوري، نان‌خور محسوب مي‌شوند. اكيپ دسته‌جمعى آنها از صبح تا شب جان مي‌كند تا رضايت صاحب كار را به دست آورد. كودكى آنها پشت دار قالى مخفى مانده است.

عطيه چشمان گيراى عسلى دارد و تا دو سال پيش شاگرد درس‌خوان مدرسه شبانه‌ بوده. اولياى مدرسه و اعضاى يكى از انجمن‌هاى حمايتى به دليل غيبت‌هاى مكرر، جوياى احوالات عطيه مي‌شوند و با مراجعه به خانه خشتى و بيغوله دختربچه 14 ساله با ديدن پرده‌اى كه به تن‌فروشى دختر بچه اختصاص داشت، به دلايل غيبت و ترك‌تحصيل طفل معصوم پى مي‌برند! فقر و ندارى آمار ندارد

امثال عطيه، ناهيد، رقيه، حميد و هزاران هزار كودك كار در كشور زياد است، اما عده‌اى با زباله‌گردي، دست‌فروشى يا تكدي‌گرى در سر چهارراه‌ها به چشم مي‌آيند و عده‌اى هم پنهان و آرام تلف مي‌شوند.

در ميان همين جان كندن‌هاى بي‌وقفه كودكان، كسى اشاره‌اى به وضعيت كودكان كار ، قربانيان جنسي، كودكان حمل‌كننده مواد مخدر و …. نمي‌كند. حال مسوولان آمار و ارقام هم دهند، فرقى نمي‌كند. فقر و ندارى آمار نمي‌خواهد، چشم بصيرت و نگاه بي‌ادعاى جسور مي‌خواهد! نگاهى كه حتى دورترين و كوچك‌ترين مكان خواب يك كودك كار را جست‌وجو كند.

با وجود فقر آمارى در ايران در هر حوزه از جمله كودكان كار، همچنان راه انكار اين معضل به روى مسوولان باز گذاشته شده است.

مريم پناهى عضو كانون فرهنگي، حمايتى كودكان كار در گفت‌وگو با ايلنا به تحقيقى پيرامون 20 مورد از انواع كار كودكان اشاره مي‌كند و مي‌گويد: كودكان كار جنسي، كودكان گل‌فروش، كودكان حمل‌كننده موادمخدر، كودكان بزرگ‌راهي، كوره‌پزخانه‌ها، كودكان كار خانگي، كارخانه‌ها، مزارع، دامداري‌ها و كودكان ازدواج كرده از جمله مواردى هستند كه مورد بررسى قرار گرفته و شرايط آنها سنجيده شده است.

او در پاسخ به سئوالى پيرامون آمار مربوط به اين كودكان، ادامه مي‌دهد: بزرگترين معضل مربوط به اين قبيل كودكان خلاءهاى آمارى است؛ چرا كه كار كودك در خانه‌ها ناديده گرفته شده و تعداد بي‌شمارى از كودكان در شرايط بسيار نابسمان كارى و دور از چشم مردم و مسوولان مشغول به كار هستند.

اجحاف مضاعف با وجود فقر آمارى

پناهى عضو كانون فرهنگى ـ حمايتى كودكان كار مي‌گويد: وقتى ده سال گذشته كار خود را در محله پامنار آغاز كرديم، تعداد كودكان به 30 نفر نمي‌رسيد، اما در حال حاضر بعد از گذشت ده سال، هزار و 200 كودك در پامنار تحت حمايت انجمن هستند و اين روند در ساير انجمن‌هاى حمايتى پراكنده در كشور كه پيرامون كودكان فعاليت مي‌كنند، نيز مشاهده مي‌شود.

پناهى به تحقيقات صورت گرفته اشاره مي‌كند و ادامه مي‌دهد: روستاهاى تبريز، بالاترين آمار مربوط به كودكان كار در قالي‌باف‌خانه‌ها و يا كارگاه‌ها را دارند كه بهترين قالي‌ها را با ارزان‌ترين قيمت مي‌بافند؛ چرا كه گره‌هاى در هم تنيده شده توسط انگشتان ريز كودكان به خوبى بافته مي‌شود. سختى كار كودك در روستاهاى زابل، زاهدان، سيستان و بلوچستان، بسيار چشمگير بوده و اين مساله بيشتر شامل دختران كار است كه بيشتر در معرض انواع آسيب‌هاى جسمي، جنسي، روحى و عاطفى قرار دارند.

عضو كانون فرهنگى ـ حمايتى كودكان كار ادامه داد: متاسفانه در حال حاضر دغدغه‌اى در شهردارى وجود دارد كه بر اين اساس نسبت به جمع‌آورى فله‌اى كودكان كار در خيابان‌ها اقدام مي‌كنند. در حالى كه تعداد كثيرى از كودكان با كار در كارگاه‌هاى زيرزمينى و توليدى هر گونه تحقير و توهينى را تحمل مي‌كنند و شاهد انواع تبعيض‌ها هستند.

اين فعال حوزه كودكان تصريح مي‌كند: در حال حاضر كارفرمايان اين كودكان هزاران خواسته و توقع بي‌جا در كارگاه‌هاى تنگ و تاريك دارند و با انواع و اقسام آزارهاى جسمي، روحي، روانى و …. آنها را شكنجه مي‌دهند.

فشار چهار چنگولى انجمن‌ها و فشار مضاعف مسوولان غافل

پناهى از نگراني‌ها مي‌گويد: گزارش‌هايى رسيده مبنى بر اينكه كودكان خارج از چرخه تحصيل و يا ترك تحصيل كرده‌هايى كه چوب فقر خانواده را مي‌خورند، در صورتى كه نتوانند كار پيدا كنند و يا شانس به آنها رو نكند، شلاق پدر و يا سركوفت مادر هر 20 روز يك بار آنها را تهديد مي‌كند و يا اگر دختر هم باشند، نيروى كار خانه محسوب مي‌شوند.

عضو كانون فرهنگى ـ حمايتى كودكان كار به هفته كارگر اشاره مي‌كند و به حرف‌هاى تكرارى ده سال گذشته مي‌رسد و مي‌گويد: ‌تمام انجمن و كانون‌هاى حمايتى مربوط به كودكان مانند جزيره‌اى متروك تلاش مي‌كنند تا سختى پديده كار كودك را از طريق پرداخت كمك هزينه تحصيل كم كنند، اما اين كار از وظايف مسلم دولت است؛ چرا كه ايران از نظر منابع ثروتمند است. او از آموزش و پرورش مي‌خواهد تا به كودكان خارج از چرخه تحصيل توجه كند و مي‌گويد: با همان فشار چهارچنگولى كه انجمن‌ها براى هدايت كودكان به سمت آموزش به كار مي‌برند، دو برابر اين نيرو در آموزش و پرورش صرف بازماندن اين كودكان از چرخه تحصيل مي‌شود!

كودك كار در آرزوى ازدواج با نان‌آور ديگر

كودكان كار نه تشكيلات و صنفى دارند و نه با حقوق خود آشنا هستند. كورسوى اميد آنها به تعدادى از انجمن‌هاى حمايتى است كه اين انجمن‌ها هم با بي‌عنايتى مسوولان مواجهند.

على 12 ساله، كودك گل‌فروش جاده بهشت‌زهرا آرزو دارد وقتى بزرگ شد با زهرا كه شيفت صبح گل مي‌فروشد، ازدواج كند و مي‌خواهد آن‌قدر پول جمع كند تا شايد روزى بتواند زهرا را زير مشت‌ و لگدهاى ناپدري‌اش راحت كرده و او را با خود به دنياى آرامش ببرد.

كودكان كار نمي‌دانند كه مطابق با ماده 79 قانون كار كودكان و نوجوانان، به كار گماردن افراد كمتر از 15 سال تمام، ممنوع بوده و نزديك به هفت سال نيز از پيوستن ايران به مقاوله‌نامه 182 سازمان بين‌المللى كار مبنى بر منع بدترين اشكال كار براى كودكان وجود دارد، اما آيا مسوولان هم به قوانين اشراف دارند؟

فاطمه قاسم‌زاده عضو كميته هماهنگى شبكه يارى كودكان كار ايران به ايلنا مي‌گويد:‌ اين امكان وجود دارد كه كودكان كار 15 سال به بالا مورد نظارت و حمايت قرار گيرند اما چون وزارت كار، نان‌آورى كودكان زير 15 سال را مجاز نمي‌داند، نظارتى هم بر روند اجراى اين قوانين نمي‌كند. در عين حال هيچ نظارتى هم بر كارگاه‌هايى كه تعداد كارگرهاى شاغل در آن كمتر از 10 نفر بوده، نيست چرا که اين کارگاه‌ها را از شمول قانون كار خارج مي‌دانند و به اين بهانه كه تعداد نيروهاى نظارتى كم است، از اين امر مهم سر باز مي‌زنند.

كودكان كار اتحاديه مي‌خواهند

اين فعال حوزه كودكان با اعلام اينكه فقر مالى خانواده‌ها باعث افزايش تعداد نان‌آوران كوچك شده است، مي‌گويد: سازمان‌هاى دولتى بايد براى كاهش رنج كودكان گام بردارند چرا كه متاسفانه كار كودك قابل حذف نيست و از روى تفنن انجام نمي‌شود، بلكه فقر، كودكان را به كار وا مي‌دارد.

او ادامه مي‌دهد: كودكان كار تشكيلاتى ندارند كه منافع خود را در چارچوب اتحاديه‌ها حفظ كنند، در حالى كه بايد براى كودكان كار نوجوان در سنين 15 تا 18 سال، جايگاهى در نهادهاى غيردولتى در نظر گرفته شود تا بتوانند مشكلات خود را مطرح كنند. چرا كه اين نوجوانان با نداشتن اتحاديه و ارگان نظارتى از بسيارى حقوق مسلم، محروم مي‌شوند.

قاسم‌زاده به معضل ديگرى اشاره مي‌كند و مي‌‌گويد: نظارت وزارت كار بر روى كارگاه‌ها هم از نظر كيفى مشكل دارند و هم از نظر كمي؛ به طورى كه با كم بودن تعداد نيروهاى نظارتى توانايى نظارت بر كار كودكان از عهده وزارت كار ساقط است.

عضو كميته هماهنگى شبكه يارى كودكان كار ايران تاكيد مي‌كند: سال‌ها از مصوبه هيات دولت مبنى بر اينكه كارگاه‌هاى كمتر از ده نفر جمعيت از شمول قانون كار خارج هستند، مي‌گذرد در حالى كه اين مساله با وجود تعداد زيادى كودك شاغل در كارگاه‌هاى اين‌چنينى يك نقص بزرگ است.

او به ضعف قوانين نيز مي‌پردازد و ادامه مي‌دهد: از ناحيه قانون هم به كودكان اجحاف مي‌شود چرا كه تنها در دنباله قانون كار بزرگسالان، چند ماده به كودك كار اشاره كرده و از ديدگاه قانونى تدبيرى براى كودكان كار نشده است و زمان كار كودكان تنها نيم ساعت با كار بزرگسالان تفاوت دارد، در حالى كه نيم ساعت مشكلى از معضلات عديده كودكان كار كم نمي‌كند و در طى نيم ساعت نمي‌توانند مهارتى ياد بگيرند و كودكى كنند.

سهم گم شده كودكان كار در هفته كارگر

هفته كارگر كه در اصل يادآور مبارزات كارگران در دوره‌هاى مختلف است مي‌تواند فرصت مناسبى براى طرح معضلات و كاستي‌هاى مربوط به كودكان كار باشد چرا كه دولت ايران در سال 80 به مقاوله‌نامه 182 حقوق بنيادين كار پيوسته و كنوانسيون حقوق كودك را در سال 70 امضا كرده است. تمام قوانين با تمام كاستي‌ها و ضعف در اجرا براى آن است كه شايد فشارهاى وارد آمده بر روى كودكان كه نشات گرفته از فقر است، جبران شود.

كودكان كار بايد بتوانند سهمى از حق خود براى كودكى را ادا كنند و مانند ساير شهروندان از حقوق انسانى مانند آموزش، بهداشت، تغذيه مناسب، اوقات فراغت، تامين اجتماعى و … برخوردار شوند نه آنكه به واسطه فقر و شرايط نامناسب كارى با ساير معضلات مانند اعتياد، آزار جنسی و … دست و پنجه نرم كنند و مشكلى به معضلات آنها افزوده شود.

به لقمه‌هاى كوچك كودكان كار تامل كنيم

بياييد به كثيفى لقمه‌هاى غذا در مخازن زباله‌ شهردارى براى كودكان كار فكر كنيم، كيسه سياه‌رنگ مواد مخدر كه توسط كودكان جابجا مي‌شود و يا به حرارت كوره‌پزخانه‌ها، كوره‌هاى ذوب مواد اوليه و صدها پله زيرزمينى كه كودكان با سرازير شدن در اين كارگاه‌ها جاى پاى كودكان آينده را هم براى چنين سرنوشتى باز مي‌كنند، بيانديشم.
10 اردیبهشت 1389

Advertisements
Published in: on 30 آوریل 2010 at 9:38 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ديکتاتورهای جهان با دو بازو زنده اند: تبليغات سرسام آور بي وقفه و نيروهای مسلح برای ارعاب و به تاخير انداختن سرنگوني !

Published in: on 30 آوریل 2010 at 10:30 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

شعبده را ببينيد!

شادی صدر

شعبده را می بينيد؟! بالاخره بعد از چندين ما شکايت و پيگيری خانواده های قربانيان کهريزک و نيز، خود قربانيان، سه نفر، برای همه آن فجايع به قصاص محکوم می شوند: دو افسر نيروی انتظامی و يک زندانی عادی (که تحت عنوان اراذل و اوباش توصيف شده است) (1). در حالی که گزارش هيات تحقيق و تفحص مجلس از مرتضوي، دادستان سابق تهران به عنوان عامل اصلی فجايع رخ داده در کهريزک نام می برد، شاهدان عيني، از نقش مستقيم حيدری فرد، بازپرس (يا داديار) شعبه امنيت دادسرای انقلاب تهران در فرستادن متهمان به اين بازداشتگاه می گويند و اگرچه مقامات رسمی حضور احمد رادان، جانشين فرمانده نيروی انتظامی را در کهريزک تکذيب کردند (2)، اما حداقل می دانيم که رادان در يک نشست خبری رسمی جنايت کهريزک را چنين توصيف کرده است: کهريزک، يک اشتباه کوچک بود! و باز هم شعبده ای ديگر در نظام قضايی حاکم بر ايران اتفاق می افتد: مرتضوي، حيدری فرد و رادان وارد کلاه شعبده بازی می شوند و چند صباحی بعد، از کلاه، دو افسر نيروی انتظامی و يک زندانی بيرون می آيند! کسانی که حتی نامشان را نمی دانيم، به اعدام محکوم می شوند و روزی هم خبری سه خطی در روزنامه ها منتشر می شوند که سه عامل اصلی جنايات کهريزک «به درک واصل شدند» و ما می مانيم و خواسته برآورده نشده دانستن حقيقت، ما می مانيم و خشم ناشی از سر و ته همه چيز هم آورده شدن و ما می مانيم و اين سئوال که آيا نبايد به حکم اعدام آنها، مثل هر اعدام ديگری اعتراض می کرديم؟! در واقع ما می مانيم و دنيای وارونه وارونه!
براساس حقوق کيفری بين الملل، مسئوليت افراد مرتکب جنايات عليه بشريت، در کنار مسئوليت دولتهای ناقض حقوق بشر، به امری جا افتاده تبديل شده است، و به اين ترتيب، در گفتمانهای جديد حقوق بين الملل، ديگر مثلا نمی توان تنها گفت که جمهوری اسلامی مسئول اين نقض فاحش حقوق بشر است بلکه می توان و بايد، از مسئوليت افرادی که مرتکب اين نقض فاحش شده اند نيز سخن گفت. نمی توان تنها از يک سيستم ناعادلانه انتقاد کرد بلکه کسانی هم که اين سيستم را بازتوليد و اداره می کنند، مسئوليت کيفری فردی دارند. اين مسئوليت هم شامل کسانی که مستقيما دست به جنايت عليه بشريت زده اند (ماموران) و هم شامل مقامات دستوردهنده (آمران) می شود. حتی قانون مجازات اسلامی ايران نيز در ماده 57 از مسئوليت آمر و مامور در مورد يک اقدام غيرقانونی سخن گفته است. به شهادت وکلای قربانيان کهريزک، گزارش مجلس (3) و نيز گزارشهای معتبر منتشر شده درباره رفتارهای انجام شده با بازداشت شدگان در کهريزک (4)، فهرست بلند بالايی از اقدامات غيرقانونی در آنجا اتفاق افتاده که در مورد آن، هم ماموران (اگر می دانستند که دستورات آمران، غيرقانونی است) و هم آمرانی که اين دستورات غيرقانونی را صادر کرده اند، مقصرند و بايد به دادگاه فراخوانده شوند. گيرم که گفته شود اين دو افسر، که نامشان هنوز اعلام نشده، آمر بوده اند؛ آن وقت سئوال اينجاست که ماموران (عاملان) که بوده اند؟ آيا همان زندانی عادي، به تنهايی مرتکب تمام آن قتلها و شکنجه ها شده است؟ آمار رسمی می گويد حداقل سه نفر در کهريزک يا ساعاتی پس از انتقال از آن، به دليل شدت ضربات و جراحات وارده و محيط غيرانسانی بازداشتگاه و عدم دسترسی به درمان فوري، کشته شده اند (امير جوادی فر، محسن روح الامينی و محمد کامرانی). آمار رسمی کسانی که از اقدامات خلاف قانون در بازداشتگاه کهريزک شکايت کرده اند 104 نفر است (5). همه اين آمار را که بگذاری کنار هم به سادگی نتيجه می گيری که اين فاجعه، نمی تواند تنها محصول رفتار خودسرانه دو مامور نيروی انتظامی و يک زندانی باشد.
براساس گزارش مجلس، روز 19 تير 88، حداقل 147 نفر از کسانی را که در جريان تجمعات خيابانی به مناسبت سالگرد واقعه کوی دانشگاه تهران (18 تير) بازداشت شده بودند، به دستور مستقيم مرتضوي، به کهريزک آورده اند و به همراه 30 زندانی عادی (توصيف شده به عنوان مجرمان خطرناک و اراذل و اوباش) که از قبل در آن بازداشتگاه بودند، در يک سلول 70 متری جا می دهند. يعنی به هر نفر، حدود 60 سانتی متر مربع فضا می رسيده است. در راه، و در خود بازداشتگاه به شدت آنها را کتک زده اند، تعداد زيادی را در سلولهايی با ظرفيتهای بسيار کمتر و در هوای داغ تابستان، بدون آب و غذا و کمکهای پزشکی روی هم تلمبار کرده اند، در دو رديف ايستاده اند و زندانيان را مجبور کرده اند از اين راهرو عبور کنند درحالی که به شدت کتک می خورند و اين وضعيت چهار روز تمام، تا زمانی که زندانيان را به اوين انتقال داده اند طول کشيده است. چطور می شود از دستگاه قضايی پذيرفت که انجام همه اين اقدامات در اين محدوده زمانی تنها با سه نفر ممکن بوده است؟ آيا مقاماتی که حکم محکوميت اين سه نفر را صادر کرده اند فکر نکرده اند که برای بستن در سلولها، برای جا به جايی اين زندانيان به کهريزک و انتقال آنها به اوين، برای زدن آنها و…به تعدادی بسيار بيش از اين نيرو لازم بوده و لازم نيست ذهن پيچيده ای داشته باشی تا نتيجه بگيری که تعداد بسيار بيشتری از سه نفر، درگير و دخيل فاجعه کهريزک بوده اند؟
وقت آن نرسيده که از طرف قربانيان، شاکيان و خودمان، مردم ايران، بگوييم: آقايان! شعبده بازی بس است! هم ما می دانيم و هم خود شما که سر و ته داستان را نمی توان با اعدام سه نفر هم آورد؛ اساسا هيچ زخمی را نمی توان با اعدام و مرگ بيشتر مرهم گذاشت. تنها چيزی که می تواند ما را راضی کند، دانستن حقيقت درباره تمامی کشته شدگان کهريزک و همچنين، روشن شدن واقعيت مرگ رامين پوراندرجاني، پزشک بازداشتگاه کهريزک و شرح علنی واقعه از زبان عاملان و آمران فجايع کهريزک، در برابر دوربين تلويزيونهاست. اگر الان، در ايران فعلي، با دستگاه قضايی فاقد استقلال و شريک جنايت کهريزک، اين کار نمی شود، روزي، در دادگاههای بين المللی يا محاکماتی عادلانه، خواهد شد. نه فقط برای آن روز، زنده ايم بلکه برای رسيدن آن روز، زندگی می کنيم!

پانوشت ها:
1.حکم قصاص برای سه نفر از متهمان کهريزک
http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=108553
2.فرمانده نيروی انتظامی: من و رادان در کهريزک متهم نيستيم
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/02/100206_l01_ahmadimoghadam.shtml
3. متن کامل گزارش کميته ويژه مجلس درباره کهريزک
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=69403
4.ايران، تيرماه ١٣٨٨: شاهدی بر جنايات دولتی در بازداشتگاه کهريزک
http://www.iranrights.org/farsi/document-1217.php
5.تعداد مامورين متهم پرونده کهريزک ۸ و شاکيان خصوصی ۱۰۴ نفر
http://74.125.77.132/search?q=cache:HNd1eiD5kt0J:www.sarkhat.com/fa/group/sfktpil/+%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF+%D8%B4%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86+%DA%A9%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DA%A9&cd=2&hl=en&ct=clnk

Published in: on 29 آوریل 2010 at 8:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سبز نئوکان (ميلتون فريدمن و عالی جناب سبزپوش)

محمد قراگوزلو

نام و شهرت ميلتون فريدمن به چند دليل مشهور و جهانی شده است:
 تاسيس مکتب شيکاگو و تئوری پردازی در زمينه ی اقتصاد سياسی نئوليبرالی.
 طراحی تئوری ضد انسانی دکترين شوک.
 تاثيرپذيری مستقيم تاچريسم و ريگانيسم از دکترين پيش گفته.
 تکميل مباحث نظری مکتب ليبرالی وين (فون ميسز ـ فون هايک).
 عملياتی سازی کودتای شيلی با استفاده از برنامه ها و حضور فعال شاگردان او.
 تدوين کتاب «سرمايه داری و آزادی» در دفاع از بازار آزاد.
 دريافت جايزه ی نوبل اقتصادی سال 1976 برای تنظيم سياست های مونتاريستي، تحليل مصرف و مواضع ضد کارگری.
 مشاور اقتصادی ريچارد نيکسون و رونالد ريگان.
از همين معرفی اجمالی نيز پيداست که دست تئوری های ميلتون فريدمن به خون ميليون ها کارگر و زحمت کشی آغشته است که در جريان کودتا، خصوصی سازي، بی کارسازي، تقليل وضع معاش، انحلال اتحاديه های کارگري، پول سالاری و… قربانی نظام سرمايه داری نئوليبرال شده اند.
ميلتون فريدمن – که هوادارانش او را عمو ميلتی می خوانند – يکی از اعضای مجمع مونت پله رن سوئيس بود که در سال 1947 توسط وينستون چرچيل تاسيس شد. اعضای اصلی مجمع 37 تن از راست ترين تئوريسين های ليبراليسم بودند. کسانی همچون فون  ميسز، فون  هايک، کارل پوپر، مايکل پولانی و… که رسماً عليه دولت رفاه – و به زعم خود «سوسياليسم خزنده» – غداره کشيده بودند.
(در اين زمينه بنگريد به فصول مختلف کتاب «بحران» به همين قلم، و به ويژه فصل «نئوليبراليسم در چالش با سوسياليسم»، صص: 144-85، تهران: انتشارات نگاه).
آوازه ی فريدمن (2006-1912) زمانی از حلقه ی نئوکان ها گذشت و پنج سال بعد به دريافت جايزه ی نوبل – به تعبير شاملو جايزه  برای بهترين انشا در مدح آمريکا – ارتقاء يافت که دولت دموکراتيک سالوادور آلنده به اعتبار نظريه پردازی های مکتب شيکاگو و در جريان يک کودتای آمريکايی ساقط شد. از سوی ديگر به روايت نائومی کلاين از «سرمايه داری فاجعه»، هنگامی که حمله ی تروريستی يازدهم سپتامبر صورت گرفت کاخ سفيد از شاگردان ميلتون فريدمن پر شده بود که در ميان آنان می توان از دوست نزديک فريدمن، دونالد رامسفلد ياد کرد. گروه کاری بوش، بی درنگ، به بهره برداری از بُهت و سردرگمی عمومی پرداخت. نه از آن رو که بنا به ادعای بعضی خودشان پنهانی فاجعه را پديد آورده بودند؛ بل که به اين سبب که عناصر کليدی اين دولت [از ديک چنی تا پل ولفوويتز و جان بولتون] کارگزاران کهنه کار سرمايه داری فاجعه در آمريکای لاتين و اروپای خاوری بودند»
(Naomi Klein, 2007, PP.141-5).
به يک مفهوم انديشه  های فريدمن که در متن مکتب شيکاگو تئوريزه شده به اندازه ی تاريخچه ی ظهور و جان سختی نئوليبراليسم در هارترين ژانر سرمايه داری معاصر ريشه داشته و قدمتش به اندازه ی عمر تاچريسم ـ ريگانيسم تا مقطع علنی شدن بحران جاری اقتصاد جهانی ست. به عبارت ديگر حيثيت و دوام تئوری های فريدمن به اندازه   جنايات نئوکنسرواتيست هاست.
از طرف ديگر موسسه ی کيتو – اسپانسر جايزه ی فريدمن – يکی از چند محفل افراطی دست راستی ا ست که با وجود به حاشيه رفتن تمايلات فاشيستی نئوکان های آمريکايی و انگليسي، با بودجه های کلان تغذيه می شود و به نام دفاع از «آزادی» همچنان فعاليت می کند. دفاع رسوايی برانگيز اين موسسه از پينوشه – آن  هم زمانی که در سال 2006 به عنوان جنايت کار جنگی محکوم و دست گير شد – مويد عمق انديشه های راست گرايانه ی اين نهاد کثيف است. جايزه ی چرب و نرم «موسسه ی تحقيقاتی کيتو» – که به نام فريبنده ی «پيشبرد آزادی» تاسيس شده است – در سال جاری (2010) دو کانديدای پر و پا قرص داشت. فريد زکريا سردبير نيوزويک و يکی از مقتدايان مقدس اصلاح طلبان و ليبرال های ايرانی از غنی نژاد تا عباس عبدی و اکبر گنجی. چنان که دانسته است جايزه  پانصد هزار دلاری به عالی جناب اکبر گنجی تعلق گرفت. آن هم به خاطر پيش برد آزادي؟! جالب است. زمانی که فرهنگ لغات از درون مايه ی اصلی و هدف واقعی واضع لغت تخليه و در مفاهيم ديگری استحاله  می شود، البته چندان عجيب نيست که جايزه ی فريدمن نئوکان به گنجی سبز شبه رفرميست به اصطلاح سکولار شده تعلق بگيرد. به قول استاد و رفيق عزيزم احمد شاملو:
«آه، مختوم قلی
من گه گاه
سر دستی
به لغت نامه
نگاهی می اندازم:
چه معادل ها دارد پيروزی! (محشر!)
چه معادل ها دارد شادی!
چه معادل ها دارد انسان!
چه معادل ها دارد آزادی!
مترادف هاشان
چه طنين پر و پيمانی دارد!» (احمد شاملو، 1380، صص:2-861)

باری در جهان بنجل پروری که زيّ ما در آن سپری می شود، «انسان» برگزيده ی تايم از گنداب هنر بورژوايی ليدی گاگا و بيانسه بيرون می آيد و رقيب شان هم تا حد موسوی و رهنورد ارتقاء می يابد.
روزگار عجيبی است نازنين.
در چنين روزگاری چندان شگفت نيست که جايزه  ی «پيشبرد آزادی» از سوی يک موسسه ی نئوکنسرواتيست به يک ليبرال تازه جمهوری خواه شده ی فرو رفته در ژست سکولاريسم تقديم  شود. صرف نظر از مبلغ قابل توجه پانصد هزار دلاری – که پرداخت آن فقط از عهده ی نهادها و موسسات بورژوايی امکان پذير است – نکته ی قابل تامل هم پوشانی انديشه ها ی نئوليبرالی و ضد انسانی فريدمن و مديران کيتو با اصلاح طلبان ايرانی ست.
از سوی ديگر اهدا اين جايزه  به اکبر گنجی و تبليغ آن از سوی مديای بورژوايی مفاهيم ديگری را نيز تلويحاً و تصريحاً به ميان می کشد. تقديس گنجی توسط ژورناليست فرصت طلبی همچون مسعود بهنود چندان اتفاقی نيست!! من از سنت  متداولی که برخی منتقدان در جريان افشای سابقه ی ضد انسانی اصلاح طلبا نی همچون موسوی و کروبی… تا حجاريان و گنجی و جلايی پور پيشه کرده اند. پرهيز می کنم و به فرض ندامت، مرزبندی و پروسه مندی افکار اين حضرات به مواضع کنونی شان اشاره می کنم:
1. چهره ی محبوب فلسفی عالی جناب سبزپوش ما، کارل پوپر است. شخصيت  سياسی مورد علاقه ی او واسلاو هاول و چهره ی کارگری مورد نظرش لخ والسا است. تبليغ گنجي، به واقع ترويج منش و روش فلسفي، سياسی و کارگری اين سه مرد خبيث نيز هست. گيرم که با دريافت چنين جايزه يی عالی جناب سبز ما، يابو برش دارد که فيلسوف هم شده و گويا قرار است «مانيفست [مهمل] جمهوری خواهی »اش، برای حل بحران اجتماعی ايران نسخه يی تجويزی باشد.
2. برجسته سازی اکبر گنجي، به مثابه ی يکی از اعضای گروه پنج لندن؛ می تواند تراشيدن آلترناتيوی براي، رهبران ليبرال خيزش سبز (موسوي، کروبي، خاتمی) قلمداد شود. طرح ولايت فقيه مشروط از سوی محسن کديور و باز شدن پای مهاجرانی به موسسات نئوکان آمريکايي، حضور مستمر در تلويزيون فارسی BBC، نوشتن سرمقاله های الشرق الاوسط يکی ديگر از شواهد اين مدعاست. مضاف به اين که عضويت عبدالکريم سروش در اين گروه؛ – به عنوانی شبه فلسفه دانی که تفکر ليبرالی پوپر را نماينده گی می کند – در کنار فعاليت عبدالعلی بازرگان و پيوستن فرخ نگهدار به جمع لندنی ها سخت معنادار است.
3. حالا که جنبش اعتراضی خيابانی به دلايل قابل فهمی که طرح آن از حوصله ی اين مجال مجمل بيرون است – از جمله غيبت طبقه ی کارگر – به بن بست رسيده و رهبران خود خوانده يی همچون موسوي، به پاسخ گو کردن احمدی نژاد و باز شدن روزنامه ی ليبرال خودی رضايت داده اند و عملاً فشارهای خيابانی به تغيير سياست مداران نينجاميده است، سرمايه داری جهانی برای تحت فشار قرار دادن جناح نظامی حاکم بر ايران به برافراشتن لولوی سرخرمن گروه پنج لندن و گروه سه واشنگتن (سازگارا، نوری زاده، مخملباف) روی آورده است. آنان نگران از حوادث قرقيزستان – که کم ترين ربطی به مسايل داخلی ايران ندارد- تصاوير جديدی از ساکاشوويلی و باقی اف می گيرند و در قاب های بومی شده برای روز موعود حفظ می کنند. نگرانی بورژوازی جهانی از به ميدان آمدن طبقه ی کارگر ايران و عروج سوسياليسم جدی است.

بعد از تحرير
چنان که دانسته است تئوری های نئوليبرالی فريدمن از طريق خصوصی سازي، بازار آزاد، مقررات زدايي، اقتصاد غير مادي، بورس  بازي، تقليل دخالت دولت (حذف سوبسيدها) و شوک درمانی عملياتی شده است. دولت دهم نيز طی چند سال گذشته اين سياست ها را – به توصيه ی صندوق بين المللی پول و بانک جهانی – عملياتی کرده و با تصويب طرح هدف مندسازی يارانه ها و نئوليبراليزه کردن اقتصاد ايران، اجرايی ساخته و استراتژی ادغام در اقتصاد جهانی را هدف قرار داده است. موسسه ی نئوکنسرواتيست کيتو، با اهدای جايزه ی فريدمن به اکبر گنجی به نحوی سمبليک راه حل پينوشه يی را برای حل بحران سياسی اقتصادی ايران پيش کشيده و تلويحاً روی کرد دولت دهم به راه حل های نئوليبرالی را تاييد کرده است. فلسفه ی اصلی اين جايزه همين است.

منابع:
شاملو. احمد (1380) مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر يکم، اشعار، تهران: انتشارات نگاه.
قراگوزلو. محمد (1388) بحران، نقد اقتصاد سياسی نئوليبرال، تهران: انتشارات نگاه.
Klein Naomi (2007) The shock Doctrin – The rise of disaster capitalism, knop Canada.
9 اردیبهشت 1389

Published in: on 29 آوریل 2010 at 8:28 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

خانم آقا سلطان در مصاحبه با روز: چشم های باز ندا مرا دیوانه کرد

پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۸۹
خانم آقا سلطان در مصاحبه با روز:
چشم های باز ندا مرا دیوانه کرد
فرشته قاضی
Iranbaan. fgh@gmail. Com

هاجر رستمی مطلق، مادر ندا آقا سلطان، دختر جوانی که چشمان بازش در گاه مرگ، چشمان جهان را به اتفاقات ایران گشود، در گفت و گو با روزاز «باز» بودن چشمانی گفته که دیوانه اش کرده است: چشمان باز فرزند.

در حالیکه به نوشته «تایم» لحظه جان باختن ندا آقا سلطان در جریان سرکوب اعتراضات مردم ایران به کودتای انتخاباتی، شاید «پربیننده‌ترین لحظه مرگ یک انسان در تاریخ بشریت باشد»، هاجر رستمی مطلق در گفتگو با «روز» و برای اولین بار از لحظاتی سخن گفته است که فیلم جان باختن دختر جوانش را به نظاره نشست.

با مادر ندا آقا سلطان در حالی به گفتگو نشسته ام که از 30 خرداد تاکنون بارها ناچار شده است یک تنه در مقابل کسانی بایستد که به انواع دروغ ها متوسل شدند تا حکومت را از کشته شدن ندا، مبرا کنند اما هنوز کسی پای صحبت ها و درددل های این زن داغدار اما صبور و سربلند ننشسته است. زنی که لحظه جان باختن دخترکش را همچون جهانیان به تماشا نشست و عزیز از دست رفته اش سمبل مبارزه آزادیخواهی یک ملت شد.

مصاحبه «روز» با هاجر رستمی مطلق، مادر ندا آقا سلطان را در ذیل بخوانید.

خانم رستمی، فیلم جان باختن ندا را چگونه دیدید. ممکن است بگویید از این فیلم و….

با آقای پناهی بارها حرف زده بودم که ندا لحظات آخر چه گفت و چه اتفاقی افتاد اما جرات نمیکردم فیلم را ببینم. آقای پناهی می گفت «از تظاهرات خارج شده بودیم و به سمت ماشین می رفتیم که سوار شده و به منزل برگردیم که یکهو صدای تیر آمد. ندا باورش نشد که گلوله به او خورده؛ خم شد؛ نگاه کرد و فهمید چه اتفاقی افتاده و افتاد. فقط گفت : آقای پناهی من سوختم». اینها را بارها از آقای پناهی می پرسیدم و او می گفت اما تا 8 ماه فیلم را ندیده بودم. جرات نگاه کردنش را نداشتم. تا اینکه یک روز که تنها بودم جرات کردم و نگاه کردم. حالم خیلی بد شد؛ قابل توصیف نیست. آن چشم های باز ندا مرا دیوانه کرد. وقتی کسی می میرد چشم هایش بسته می شود اما چشم های ندای من باز ماند و من مطمئن ام که تا به هدف و خواسته اش نرسد بسته نمی شود. همان یکبار فیلم را کامل دیدم؛ دیگر نتوانسته ام کامل ببینم بااینکه در ماهواره ها و اینترنت و همه جا است اما سعی می کنم نبینم. مدام چشم های باز ندا و خونی که بالا آورد و جان دادن و آخرین حرفش «سوختم» با من است. همه جا و همیشه و به شدت مرا آزار می دهد. از درون ویرانم می کند. چشم های ندا خیلی اذیتم می کند. این چشم ها دنبال چرای زندگی خودش و چرای کشته شدنش می گشت و …

گفتید که چشم های ندا تا به هدف و خواسته اش نرسد بسته نمی شود. هدف و خواسته ندا چه بود؟

ندا دنبال آزادی بود. او به عنوان یک زن، دنبال آزادی های اجتماعی و زندگی انسانی بود. همیشه می گفت: «زن و مرد هیچ تفاوتی با هم ندارند برابر هستند اما چرا در ایران حقوق زن و مرد یکی نیست. چه فرقی بین زن و مرد است؟ چرا چون زن هستم باید حجاب اجباری داشته باشم و در قانون حق من ضایع شود». ندا دانشجوی دانشکده الهیات و معارف واحد تهران شمال بود. در این دانشگاه، چادر اجباری بود و ندا نمی توانست بپذیرد و مدام می گفت در محیطی که همه زن هستند چرا باید چادر سر کنم. او سه ترم بیشتر نخواند و انصراف داد. می گفت چرا وقتی بیرون می روم باید نگران باشم که به نوع پوشش من گیر ندهند و چرا مهمانی که می روم باید استرس داشته باشم که یکباره نریزند و نگیرند و….

برای ندا در اصل برابری زن و مرد، دغدغه بود. او آزادی می خواست. بعد از انتخابات هم به هموطنانش پیوست که دنبال رای و حق خود بودند. او نیز دنبال حق خود بود و اعتراض داشت، با اینکه نتوانسته بود رای بدهد.

ندا چرا رای نداد؟ آیا آنطور که گفته شده جزو تحریمی ها بود؟

نه. ندا دنبال آزادی و تغییر بود. من شمال بودم که رای دادم و روز بعد از انتخابات برگشتم. ندا آن روز عصبانی بود. زنگ زد و گفت چند حوزه برای رای دادن رفته اما نتوانسته رای بدهد. بعد توضیح داد که در این حوزه ها نماینده آقای موسوی حضور نداشت. وقتی ندا پی گیر می شود و می گوید که میخواهم نماینده آقای موسوی را ببینم می گویند که نماینده احمدی نژاد اینجا است و بیا رای بده و او عصبانی می شود که چطور ممکن است در حوزه ای نماینده سایر کاندیداها نباشند و فقط احمدی نژاد باشد. برای همین رای نداده بود.

به غیر از 30 خرداد، به همراه ندا در تجمعات حضور داشتید؟ هرگز تصور چنین اتفاقی را می کردید؟

جو قبل از انتخابات، جو بسیار قشنگی بود. هر گز به عمرم چنین شور و حالی ندیده بودم. با اینکه در راهپیمایی های انقلاب 57 هم همیشه من و خانواده ام حضور داشتیم اما هرگز چنین چیزی ندیده بودیم و به هیچ عنوان تصور چنین اتفاقاتی را نمی کردیم. در راهپیمایی های 57 خانواده من در شمال و ما هم در شهر ری همیشه در صف اول بودیم، اما دریغ از یک خراش کوچک. هیچ جای دنیا هم یک زن را مستقیم با تیر نمی زنند. از هلال احمر یک گروهی آمده بودند برای همدردی که من به خانه راهشان ندادم و گفتم که در هیچ جای دنیا چنین کاری نمی کنند حداقل به زانو می زنند؛ قلب و سینه را نشانه نمی گیرند.

شما شکایت کرده اید و خواهان معرفی و محاکمه قاتل ندا شده اید. این شکایت در چه مرحله ای است؟

شکایت کردم؛ می خواهم قاتل ندا را معرفی کنند تا توی چشم هایش نگاه کنم و بپرسم چرا زدی؟ چه جوری زدی؟ چه حسی داری و چی نصیبت شد؟اما شکایتم به هیچ نتیجه ای نرسیده و هیچ جوابی نمی دهند. من هم شهروند این مملکت هستم. حق قانونی من است که بدانم چه کسی ندا را کشته و چه کسی دستور داده. فقط یک پرونده تشکیل شده که گواهی پزشکی قانونی هم درون آن است که علت فوت را اصابت گلوله ذکر کرده اند، اما هیچ رسیدگی نشده است.

گویا به شما هم گفته بودند که دیه بگیرید و رضایت بدهید درست است؟

جرات نکردند مستقیم چنین حرفی به من بزنند.من قبلا اعلام کرده بودم که نه دیه می خواهم و نه قاتل را قصاص می کنم. فقط به من بگویید کی زد و کی دستور داد. می خواهم چشم در چشمان آنها نگاه کنم و بپرسم چرا؟ یک بار آقای شهریاری، قاضی دادسرای جنایی به من گفت که برخی خانواده ها دیه گرفته اند. گفتم من دیه نمی خواهم. گفت دیه از بیت المال است و من هم گفتم که من حرام می دانم و اجازه نمی دهم یک ریال از این دیه به خانه ام بیاید.اما یک مساله را باید توضیح بدهم. سعی می کنند وانمود کنند ما دیه گرفته ایم یا سایر خانواده ها دیه گرفته اند. در حالیکه این دروغ است. غیر از یک خانواده، نه ما و نه سایر خانواده ها دیه نگرفته ایم و حاضر به چنین کاری هم نیستیم. من تا زنده هستم شکایتم را پی گیری خواهم کرد. هرگز عقب نشینی نمی کنم و هر کجا که لازم باشد می روم. اگر در ایران به نتیجه نرسم میروم سازمان ملل باید بیایند جواب بدهند. یک روز گفتند صهیونیست ها بودند یک روز گفتند منافقان بودند یک روز رفتند جلوی سفارت انگلیس و آرش حجازی را قاتل اعلام کردند. هر روز یک حرفی می زنند و حرف های قبلی خود را نقض می کنند. اما باید بیاورند و به من نشان دهند و بگویند قاتل ندا این است، دستور دهنده این است و…. یک روز باید به من بگویند قاتل ندا کی بود. قبری که برای ندا گرفتیم دو طبقه است. گاهی می گویم من باید الان آنجا در آن قبر در کنار بچه ام باشم اما من هستم و می مانم تا قاتل بچه ام را پیدا کنم. آخر مگر بچه های ما چی می خواستند؟ جز حق قانونی خود چه می خواستند. من وقتی به ندا می گفتم نرو؛ می گفت مگر خودت 57 نمی رفتی توی خیابان؟ حالا نوبت ماست برای آزادی این مملکت برویم و برای حقوق خودمان. خب آیا جواب این گلوله است؟ بگویند با لباس های بچه من چه کردند؟

لباس های ندا را به شما بازنگرداندند؟

اوایل شوکه بودیم اما دو هفته بعد از این قضیه رفتم بیمارستان شریعتی، دنبال لباس های ندا. گفتند اینجا نیست. گفتم مگر چنین چیزی امکان دارد؟ حداقل کتانی خونین و شلوارش را بدهید که در نهایت گفتند لباس های ندا منهدم شده و گویا سوزانده اند… من به شدت منقلب شدم؛ یاد روز اول بیمارستان افتادم و پسر جوانی که شال خونی ندا را با خود برد. من خواهش می کنم از او، هر کسی که هست شال ندای مرا به من بدهد. این شال بوی ندا را می دهد. غیر از فیلم ها و عکس های شهادت ندا، تنها یادگاری بچه ام است. این شال را به من بدهید تا با بوی بچه ام جان تازه ای بگیرم.

می خواهم برگردم به عقب و به روز 30 خرداد. خانم رستمی آن روز چه اتفاقی افتاد؟

من روز 25 خرداد با ندا و آقای پناهی رفتم تظاهرات و در یکی از کوچه های گاندی، لباس شخصی ها با موتور، دنبال ما افتادند. با ماشین برگشتیم اما ندا خیلی به هم ریخته بود و چون 25 خرداد چند نفر را شهید کرده بودند خیلی روی ندا تاثیر گذاشته بود. 180 درجه تغییر کرده بود. جمعه شب یعنی شب قبل از شهادت، یکباره از خواب پرید و گفت خواب خیلی بدی دیدم. گفت: «خواب دیدم تا صبح در میدان جنگ هستم و دارم می جنگم». روز شنبه ساعت که نزدیک 3 شد لباس پوشید که برود خواهش کردم که نرو و گفتم که حکم تیر داده اند اما گفت: «من با جوان های دیگر چه فرقی دارم آنها هم همه پدر و مادر دارند». گفتم که من به دلیل جراحی که قبل تر کرده ام نمی توانم بدوم تو هم نرو. اما جواب داد: «اگر برای تو اتفاقی بیفتد من نمی توانم تحمل کنم اما شاید تو تحمل مرگ مرا داشته باشی». ازمحمد و هدی (برادر و خواهر ندا) و دوستان ندا خواستم منصرفش کنند. اما هر چه گفتیم امروز خیلی اوضاع خطرناک است قبول نکرد و رفت در حالیکه نمی دانست چنین اتفاقی می افتد؛ هر گز تصور هم نمی کردیم. با توجه به خوابی که دیده بود نگران بودم. زنگ زدم به موبایلش و گفت که به حدی نیرو آورده اند که آدم وحشت می کند. پرسیدم چکار می کنند؟ پاسخ داد:» فکر کردی ناز و نوازش می کنند؟» دوباره زنگ زدم گفت: «گاز اشک آور زده اند و در آزمایشگاهی هستیم. سیگار روشن کرده ایم اما چشم هایمان به شدت می سوزد».

چگونه از کشته شدن ندا مطلع شدید؟

بار آخری که با او صحبت کردم از موبایل آقای پناهی زنگ زده بود. گفت که دارند به سمت ماشین می روند تا برگردند به منزل اما دقیقه یک ربع بعد آقای پناهی زنگ زد و گفت که پای ندا تیر خورده و بیایید بیمارستان شریعتی و من هم به هدی زنگ زدم و راه افتادم. یکی از همسایه ها هم با من آمد. توی راه بیمارستان، بیرون را نگاه می کردم. انگار میدان جنگ بود. رسیدیم بیمارستان. دیدم محمد عین مجسمه شده و هدی گریه می کند. تعداد زخمی ها و شهدا زیاد بود.فقط یادم است که پسر جوانی، شال خونی ندا را در دست داشت. نفهمیدم کی رفت و شال را با خود برد. دنبال ندا بودم. آقای پناهی از بالا تا پایین لباسش، خونی بود. گفت که کتف ندا گلوله خورده. گفتم : من بچه نیستم که؛بگویید چه بلایی سر ندای من آمده. که آقای پناهی زد زیر گریه. من دیوانه شده بودم. داد می زدم و فحش می دادم به خدا فحش می دادم. می گفتم خدایا به تو فحش بدهم نه به مسئولین، چون تو کاری به بنده ات نداری. دویدم سمت اورژانس و آقای علیزاده، از حراست بیمارستان آمد و گفت شما مادر هستی هر چه می خواهی بگو. گفتم می خواهم ندا را ببینم. گفت در حال جراحی هستند تا گلوله را در بیاورند. فکر می کردم ندا زخمی شده. اصلا تصور کشته شدنش را نمی کردم. دیدم که شوهر هدی زنگ زد و برادران او هم آمدند. به ذهنم خطور نمی کرد که اینها برای چی می آیند اما رنگ رضا (شوهر هدی) عین مرده ها شده بود.در حیاط بیمارستان هم گاز اشک آور زده بودند و ما در سالن بودیم که دقایقی او را بردند و بعد که آمد به هدی گفت مادرت را ببر خانه و وقتی پرسیدم آرام گفت متاسفم. نفهمیدم چی شد عین دیوانه ها فقط جیغ می زدم و می گفتم: «ندای منو کشتن» و….

پیکر ندا را یک روز پس از کشته شدنش به خاک سپردید. مشکلی بابت تحویل پیکر ندا و تشییع او پیش نیامد؟

حراست بیمارستان خیلی همکاری کرد. گویا دیده بودند که فیلم شهادت ندا روی اینترنت رفته. ساعت سه صبح از حراست بیمارستان شریعتی به شوهر هدی زنگ زدند و گفتند که جسد را به پزشکی قانونی کهریزک برده اند. بعد شنیدیم که برای تحویل پیکر ندا پول گلوله می خواهند. پدر ندا و شوهر هدی با دوستان و پسر عموی ندا رفتند و با خود پول هم بردند. ساعت یک و نیم ظهر بود که زنگ زدند و گفتند مشکلی نیست و پول نگرفته اند و جسد را داده اند. تشییع کردیم و به خاک سپردیم و رفتیم منزل هدی و در آنجا مراسم گرفتیم.

وقتی پیکر ندا را تحویل گرفتید در چه وضعیتی بود آیا او را کالبد شکافی کرده بودند؟

بالای سینه سمت راست گلوله خورده بود و به اندازه چند سانت جای بخیه بود اما قسمت پشت او سالم بود یعنی گلوله خروجی نداشت و در جراحی آن را درآورده بودند. تا جایی که ما دیدیم کالبد شکافی نشده بود.

برای برگزاری مراسم ختم و هفت و چهلم ندا مشلات زیادی ایجاد شد.ممکن است در این زمینه توضیح دهید؟

روزی که ندا را خاک کردیم چند ماشین گارد ویژه همراه با تعدادی موتور سوار در کوچه ما دور می زدند و مدام عکس و فیلم می گرفتند. در اصل ما هیچ مراسمی نگرفتیم و فقط در خانه بودیم. در اصل مستقیم به ما چیزی نگفته بودند اما مساجد را از برگزاری مراسم برای شهدا ممنوع کرده بودند و ما به دو مسجد مراجعه کردیم که گفتند وزارت اطلاعات دستور داده و نمی توانیم. مثلا برای مراسم روز سوم به مسجد نیلوفر رفتیم که استعلام کردند و گفتند به شما مسجد نمی دهیم. بعد به مسجد امام جعفر صادق در حوالی شریعتی رفتیم که مسجد قبول کرد اما ساعت 12 دیدیم که اعلامیه ندا رفته روی اینترنت.می دانستیم که جمعیت زیادی خواهد آمد و من به خاطر حفظ جان مردم کنسل کردم. برای مراسم هفت هم در خانه بودیم و فقط سر خاک رفتیم.

مراسم چهلم ندا، یادم است که به تنهایی در پارکی نشستید و شمع روشن کردید در حالیکه میر حسین موسوی و مردم زیادی بر مزار ندا رفته بودند و شما نیز از قبل اعلام کرده بودید مراسم چهلم را بر مزار ندا برگزار خواهید کرد.

برای چهلم، از پلیس امنیت آمدند و گفتند مراسم نگیرید. من گفتم من چه به بهشت زهرا بروم و چه نروم، مردم خواهند رفت و مردم منتظر من نمی مانند. گفتند شما نروید. من هم گفتم باشد فقط به خاطر مردم نمی روم. بعد شنیدم که در بهشت زهرا در گیری شده است. نمی توانستم تحمل کنم منزل ما در تهران پارس است و من رفتم پارکی در پاسداران که نزدیک منزل هدی بود شمع روشن کردم و شروع کردم به گریه و روز بعد سرخاک ندا رفتم.

و بعد هم رفتید جایی که ندا کشته شده بود.

بله رفتم و آنجا هم شمع روشن کردم. مردم هم آمدند اما از پلیس امنیت آمدند و مانع شدند. اجازه ندادند بنشینیم و همه را متفرق کردند و از ما هم خواستند که محل را ترک کنیم. اما من هر چند وقت یکبار می روم دولا می شوم و جایی که ندا افتاد را می بوسم. شمع روشن می کنم و گل می گذارم. موقع شهادت ندا، فردی دست خود را به خون ندا زده و به دیوار زده بود. می رفتم خون دخترم را می دیدم آخرین یادگاری او را که اکنون اسپری قرمز زده اند و خون ندایم هم دیگر نیست. سال تحویل هم رفتم اما به خاطر مردم کمتر می روم چون مردم می آیند و با من می نشینند و ماموران می آیند و درگیری می شود و من دوست ندارم به خاطر ندا مشکلی برای کسی پیش بیاید و کسی زندان برود. برای همین بعضی شب ها ساعت 12 می روم و….

شب جمعه آخر سال هم از حضور مردم بر مزار ندا جلوگیری کردند درست است؟

آن روز خیلی نیرو ریخته بودند. البته همیشه اینکار را می کنند و نیروهایشان مدام آنجا هستند. نیروها فقط حضور داشتند اما روز بعد سر خاک ندا رفته و پارچه ای مشکی بر سنگ قبر او انداخته و نگذاشته بودند مردم بر مزار ندا بروند و بنشینند. به مردم گفته بودند مگر ندا امامزاده است که مدام می آیید و….

در این مدت چند بار نیز به سنگ قبر ندا آسیب رسانده اند و حتی گفته شده به صورت تصویرندا در سنگ قبرش شلیک کرده اند؛ تا چه اندازه این شایعات صحت دارد؟

بهشت زهرا سنگ قبر های کوچکی دارد و ما هنوز سنگ قبر اصلی ندا را نگذاشته بودیم. سه ماه از شهادت ندا می گذشت که یکی از دوستان تماس گرفته و به خواهر من گفته بود که برخی سنگ قبرها را شکسته اند و مادر ندا فعلا بهشت زهرا نیاید. نگفت سنگ قبر ندا را شکسته اند. من رفتم سرخاک. پر از مامور بود. حالم خوب نبود. دنبال قبر ندا می گشتم. فکر کن سنگ قبر بچه ات را گم کنی. داشتم سکته می کردم. جیغ می زدم قبر ندا کو. یهو خم شدم. بالای سر قبر ندا بودم و دیدم که سنگ قبر ندا را شکسته اند و همه را برده اند. فقط یک شماره 32 مانده بود. جیغ زدم هوار زدم گفتم ندا را کشتید سنگ قبرش را چرا می شکنید. افسر نیروی انتظامی آمد تسلیت گفت و ادامه داد که ما برای برقراری امنیت آمده ایم. گفتم اینقدر بهشت زهرا بی در و پیکر است که کسی مسولیتی نمی پذیرد؟ گفت که نمی دانیم چه کسی شکسته اما فردا یک سنگ قبر جدید می گذاریم. گذاشتند و آن را هم شکستند. آذر ماه ما سنگ قبر اصلی ندا را گذاشتیم که فقط 12 روز سالم بود. شلیک نکرده بودند اما انگار که با تیشه صورت ندا را تراشیده بودند. باز از پلیس امنیت گفتند سنگ قبر را عوض می کنیم که من مخالفت کردم و گفتم بگذارید همین بماند. عوض نمی کنم.بگذارید هر کاری می خواهند بکنند. سنگ قبر را هم ببرند. ندا در قلب مردم است. من روی سنگ قبر ندا هیچ چیزی ننوشته ام. نه شهید و نه هیچ چیز دیگر و فقط نوشته ام ندا آقا سلطان و همین خود گویای خیلی چیزها است. همین اسم خود خیلی حرفها دارد.

اولین برخورد مسئولان با قضیه شهادت ندا چگونه بود؟ یعنی با شما چه برخوردی کردند؟

روز اول دو نفر از شورای عالی امنیت ملی آمدند و تسلیت گفتند. از پلیس کلانتری یوسف آباد هم آمدند و آنها نیز تسلیت گفتند. چند روز اول خبری نبود. اما چند روز بعد آمدند و گفتند که احتمالا انتقام عشقی است و شوهر سابق ندا دست به انتقام زده و ما گفتیم چنین چیزی امکان ندارد. آن زندگی تمام شده و اکنون دو ماه است ندا با کس دیگری آشنا شده و مدتی دوست بودند و اکنون به خواستگاری و نامزدی رسیده است. هر چند که عقد نکرده بودند و نامزد رسمی نبودند اما نامزد بودند و ندا مشکلی نداشت که کسی بخواهد انتقامی از او بگیرد. رفتند تحقیق کردند و گفتند حق با شماست.

و بعد خواستند که ندا را به عنوان شهید، تحت پوشش بنیاد شهید قرار دهند.

بله روزنامه همشهری به نقل از آقای زریبافان نوشته بود که اگر وزارت اطلاعات بگوید ندا ترور شده ما هم او را تحت پوشش بنیاد شهید قرار می دهیم. که من اعلام کردم ندای من همچون بقیه بچه ها شهید شده و ما نمی خواهیم تحت پوشش این بنیاد قرار بگیرد.

در این میان بازداشت کاسپین ماکان به چه دلیلی بود؟ گفته می شد با تعهد شما آزاد شده است؟

کاسپین اول خبر نداشت. همان روز اول من زنگ زدم و گفتم که ندا را کشتند. آمد و با ما بود تا شب هفت ندا که به من گفت به خاطر مصاحبه هایی که کردم ممکن است مرا بازداشت کنند. چند روز بعد بازداشت شد. از طریق مقامات امنیتی پیگیری کردم و گفتم این جوان، دو ماه است وارد زندگی دختر من شده و اصلا هم اهل سیاست نیست. در اصل کاری هم نکرده بود فقط چند مصاحبه درباره ندا انجام داده بود. تعهدی از من نگرفتند. یعنی امضایی از من نگرفتند.او هم با وثیقه آزاد شد؛ اما من هم گفتم که بعد از آزادی اگر کاسپین هر اقدامی انجام دهد مسئولیتش با من نیست و ربطی به ما ندارد. آن موقع فکر نمی کردم کاسپین از کشور خارج شود.

خانم رستمی پدر، خواهر و برادر ندا نیز فیلم جان باختن او را دیده اند و عکس ها، موزیک ها و کلیپ های مختلفی که ساخته شد و تصاویر دیگر را. ممکن است از آنها برایم بگویید و از فضایی که بر زندگی شما حاکم است؟

پدر ندا که مثل من است. یکباره چشم ها قرمز می شود و اشک سرازیر می شود. دیدن ان فیلم همه ما را به زانو در آورد. خیلی سخت است و کسی نمی تواند تصور کند دیدن لحظه جان باختن عزیزش به این صورت چقدر کشنده است. هدی همان اوایل فیلم را دیده بود. محمد هم همین طور اما به خاطر من خودداری می کنند و درونشان می ریزند. بروز نمی دهند. جلوی من گریه نمی کنند. دلمان که برای ندا تنگ می شود، می روند سراغ فیلم جان باختنش تا او را ببینند. محمد دلتنگ که می شود می رود سراغ پیانوی ندا. محمد تار و ویلون می زند و ندا پیش آقای پناهی، کلاس آواز می رفت. پیانویی را پسندیده بود و می خواست بخرد حتی جایش را هم در خانه تعیین کرده بود. بعد که شهید شد محمد پیانو را خرید و آورد گذاشت همان جا که ندا می خواست بگذارد و اکنون همانطور که می شنوید صدای همین پیانو است که محمد به آن پناه می برد. هدی مدام مرا دلداری می دهد و می گوید که به نکات مثبت فکر کن که ندا را همه مردم دوست دارند و الان سمبل آزادی مردم ماست و…. اما من یک مادرهستم. دلم برایش تنگ شده است. دلم می خواهد صدایم کند و بگوید: «مامان». لبخند های قشنگی داشت. دلم می خواهد بخندد از در بیاید و بگوید: مامان غذا چی داریم؟ منتظر آن صدا هستم و… فقط می نشینم به خدا می گویم خدایا طولانی ترین عمر را به قاتل ندا بده اما هرگز نگذار تا روزی که زنده است، روی آرامش ببیند و روزی صدبار از خدا درخواست مرگ کند. ندای من یک لحظه سوخت ولی مرا تا آخر عمو سوزاند…. زندگی ما دگرگون شده.پدر ندا و من بروز می دهیم اما هدی و محمد نه. در حالیکه هدی به شدت این مدت ضربه خورد. ابتدا ندا و بعد همسرش که دقیقا یک ماه بعد از شهادت ندا بیمار شد. رفتیم بیمارستان آزمایش گرفتند و گفتند که سرطان استخوان دارد و دو ماه بعد فوت کرد. اما هدی باز مونس من است و مرا دلداری می دهد و… اما همه احساس می کنیم که ندا حضور دارد و فقط حضور فیزیکی ندارد. او با ما زندگی می کند. سه شنبه روز تولدم بود. هرسال ندا مرا به رستوران می برد. امسال هدی مرا به همان رستوران برد و خیلی اذیت شدم هنوز باورم نمی شود. شب هدی، خواب ندا را دیده بود که برای من کادویی آورده بودو به من می گفت ندا همه جا حضور دارد و با ماست و….

خانم رستمی می دانم خیلی اذیت شدید. من پوزش می خواهم از اینکه مجبور شدید همه اینها را مرور کنید. در پایان اگر حرف خاصی دارید بفرمایید.

نه این چیزها، جزوی از زندگی ماست. جزوی جدا نشدنی که همیشه و در تمام لحظات با ما است. اما اینجا می خواهم از همه مردم تشکر کنم و از همه محبت ها و همدردی ها و روحیه ای که داده اند و می دهند. از همه هنرمندان تشکر می کنم. ازهم وطنان خودم که ده ماه است پا به پای من در بهشت زهرا و محل شهادت ندا هستند با اینکه مامورها هستندو مدام فیلم می گیرند اما مردم می آیند و به ما روحیه می دهند. نمیدانم چکار باید بکنم در مقابل این همه محبت و چگونه تشکر کنم. از هم وطنانم در خارج از کشور و مردم دنیا تشکر می کنم که ما را تنها نگذاشتند. از کسی که تابلوی نگاه آخر ندا را کشید و این تابلو و این نگاه خیلی مرا اذیت کرد، از شهردار میلان که به یاد ندا درخت کاشت و از همه کسانی که برای ندا خواندند. دو کار را روی من تاثیر گذاشت. یکی آنکه می گوید آزادی خون می خواهد و ندا خون داد برای آزادی» و دیگری آهنگی که می گوید» ندا نترس، ندا بمان»…. همه این ها به ما روحیه می دهد و و باعث افتخار ما شده است و من افتخار می کنم که ندا برای آزادی رفت. افتخار می کنم که شهادت ندا، سمبل آزادی شد. این برای من خیلی ارزشمند است و وقتی می روم بهشت زهرا و قبر دختر جوانی که فاصله زیادی با قبر ندا ندارد را می بینم که نه اسمی دارد و نه کسی سر خاکش می آید خدا را شکر می کنم که ندا را جای دیگری نبردند در همان خیابان تمام کرد کهریزک نبردند و استاد بالای سرش بود. خیلی دردناک است؛ بخصوص الان که بهار است. ندا عاشق بهار بود.بیرون که می روم یکباره می زنم زیر گریه و مردم نگاه می کنند و… فقط می گویم خدایا به مادرها صبر بده به درد مادران زندانیان برس و به درد مادران اعدامیان و….

Published in: on 29 آوریل 2010 at 6:21 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ديکتاتورها برای ادامه حيات ننگينشان به جنگ ، فقر ، چپاول ، دورغ و۰۰۰۰نيازمندند

Published in: on 29 آوریل 2010 at 5:37 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Sacco and Vanzetti – song by Woody Guthire & David Rovics

Published in: on 29 آوریل 2010 at 4:43 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پشت پرده هایی از سناریوی سپاه پاسداران برای فعالان حقوق بشر

در گفتگو با کیوان رفیعی
هموطنان زیادی ضمن تماس با مسولان «مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران»، توضیحات بیشتری در مورد سناریویی که طی دست کم پنجاه روز اخیر فشار مضاعفی بر این تشکل و بالطبع اعضای آن از سوی نیروهای امنیتی حکومت ایران در اشکال مختلف تحمیل کرده است خواستار شدند، در پنجاه روز اخیر مسائل متعددی از قبیل یک جنگ رسانه ای کم سابقه و نابرابر را شاهد بودیم که علاوه بر کلیت مجموعه تعدادی از اعضا را هم به صورت ویژه هدف قرار داده بود. در این رابطه با آقای کیوان رفیعی، دبیرکل سابق مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران گفتگویی داشته ایم که یقین است به روشن شدن زوایای بیشتری از این سناریوی حکومت ایران بر علیه فعالان حقوق بشر کمک خواهد کرد، این گفتگو عیناً در پی می آید

هرانا: آقای رفیعی متشکریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، لطفا برای اولین سئوال بگذارید ماجرای بازداشت ها را بررسی کنیم، آیا آنطور که دولت ایران اعلام کرده در این پرونده، 30 تن از اعضای مجموعه بازداشت شده اند؟
ابتدا اجازه میخواهم عذرخواهی کنم از هموطنان عزیز به علت تاخیر در پاسخگویی که ناشی از مشکلات عدیده و سپس تحلیل ما در خصوص حفظ امنیت و لزوم اولویت دادن به تلاش برای آزادی فعالان دربند بوده، صحبت خود را از اینجا شروع می کنم که از تاریخ 11 اسفندماه تعداد زیادی شهروند بازداشت شدند که به جرات میتوان گفت با اینکه تعداد بازداشت شدگان بیش از این عدد است اما هیچیک از انان در زمان بازداشت عضویتی در مجموعه نداشتند بلکه در قالب عضو سابق، همکار و فعالان مستقل و حتی افراد گمنام و اعضای خانواده ها باید بازداشت شدگان را دسته بندی کنیم.
ذکر این نکته لازم است که ما از ابتدای بهمن ماه سال گذشته اطلاعیه دادیم و اعلام کردیم کارتهای عضویت صادره و تمامی عضویت های افراد را یکطرفه تا تایید مجدد به دلیل اصلاحات ساختاری و فضای امنیتی کشور لغو کرده ایم، بنابراین اینکه تعددی از این فعالان دربند دارای سابقه همکاری و عضویت در مجموعه بوده اند با عضویت متفاوت است، اما فارغ از این موضوع آنچه که اهمیت و بر آن تاکید داریم قاطبه این افراد که هویتشان برای ما مشخص است در هر حالتی مدافعان حقوق بشر هستند و بازداشت آنان را برخلاف نص صریح تمامی قوانین حقوق بشری باید دانست و بر همین اساس هم حمایت از آنان را امری لازم و ضروری می دانیم.

هرانا: در میان دسته بندی بازداشت ها به بازداشت های اشتباهی و خانوادگی اشاره کردید آیا میتوانید توضیح بیشتری در این خصوص بدهید ؟
با توجه به اینکه نیروهای امنیتی ایران با محوریت سپاه پاسداران تلاش داشتند یک شوی تلویزیونی را پیش ببرند بنابراین کمیت بازداشت ها مهمتر از کیفیت آن برایشان بود و بر این اساس حتی در سطح همان سناریوی خود با اینکه اطلاعات صحیحی نداشتند، اما شروع به بازداشت های گسترده کردند، بنابراین در بعضی مراجعات مانند دستگیری های اهواز و کیش، برگه جلب یک برگه به اسم دادستانی کل بوده که در آن به فرماندهان اطلاعاتی و امنیتی اجازه بازداشت هرکسی را که فکر می کنند در اعتراضات اخیر میتواند ایفای نقش کند می داد. بر این اساس حداقل 4 مورد ما شاهد هستیم که برای بازداشت به منزل فردی مراجعه می کنند در حالی که فقط می دانند یکی از اعضای خانواده جزو همکاران ما محسوب می شود اما اسمی ندارند برای همین همان کسی که در خانه بوده را با خود می برند، با این عنوان که اگر اشتباهی یا بیگناه باشد مشخص می شود و آزاد می شود که البته برای 3 تن از اینان حداقل 20 روز و تا نزدیک عید طول کشید که مشخص شود اساساً اشتباهی بازداشت کرده اند و یک فردی هم به نام شهرام شکوفاییان در میان بازداشت شدگان هست که اساساً برای ما قابل شناسایی نیست ولی به اسم عضویت در مجموعه تفهیم اتهام شده است، یک بازاشت هم بازداشت خواهر خود بنده بوده که کماکان در بازداشت است و البته این بازداشت جنسش متفاوت است و معتقدم باید نام آن را گروگانگیری گذاشت.

هرانا: شما به فشار بر خانواده و اطرافیان فرد فعال اشاره کردید، آیا منظور شما این است که این فشار ها از یک نظم و مهندسی پیروی می کند ؟
بله به نظرم این یک مهندسی است که پس از دهه شسصت دوباره به لیست اشکال فشار دستگاه امنیتی بازگشته، بگذارید اشاره کنم فقط در همین پرونده فشار بر خانواده ها تنها همین یک مورد نبوده بلکه مثلا مدیریت مدرسه راهنمایی که دختر نوجوان خانم سما بهمنی در آن تحصیل می کرد، در طی هفته های اخیر او را بین جمع دانش آموزان در مدرسه به خاطر فعالیتهای مادرش مورد توهین و تحقیر قرار داده و سپس این دانش آموز ممتاز را با عنوان «دستور از بالا» اخراج کرده و همینطور ابوالفضل عابدینی جدای از اینکه موقع بازداشت با کندن در منزل و ضرب شتم هر کسی که در خانه بوده اعم از زن و کودک او را دستگیر کرده اند، در طی روزهای اخیر بر در و دیوار منزل خانواده آنها هم شعارنویسی بر علیه او و خانواده اش شده.
همینطور بعد از آغاز این پروسه فشار، بسیاری از همکاران و اعضای مجموعه که دارای وبلاگ یا سایت بوده اند ایمیل هایی را از مرکز جرایم سایبری سپاه گرفته اند که در آن ضمن اینکه آنها را برانداز خوانده اند و به آنها اتهامات نادرستی وارد کرده اند با این جمله در نامه تهدید شده اند که «اقدامات قانونی ما میتواند برای شما و خانواده اتان گران تمام شود».
و با توجه به پیش زمینه، روندی که طی شد و پشت پرده این فشارها من معتقدم که نام این قبیل بازداشت ها که به جای فرد فعال خانواده او را بازداشت می کنند باید گروگانگیری گذاشت

هرانا: با توجه به بی اطلاعی افکار عمومی، در مورد خانواده خود میتوانید بیشتر توضیح دهید؟ خصوصاً اهم مواردی که علاوه بر نقض حقوق بشر گروگانگیری بودن این بازداشت را برجسته می کند.
در زمانی که بازداشت های گسترده در جریان بود در روز چهاردهم اسفندماه خبری دریافت کردم که نیروهای امنیتی در دو تیم تلفیقی از اطلاعات سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات که همان بازجوی چند سال قبل بنده هم همراهشان بود ساعت 9 شب به منزل پدری بنده که خواهر، پدر و مادرم در آن زندگی می کرند مراجعه کردند. خانه ای که البته تنها رد و نشان سیاست آن بنده بودم که من نیز سالهاست در آن منزل زندگی نمی کنم.
بهرحال به منزل پدری مراجعه و خواهر جوان بنده که در آن زمان بیمار نیز بود را بدون ارائه حکم بازداشت به همراه هر آنچه که میتوانستند از تابلوهای روی دیوار تا آلبوم ها، کامپیوتر، کتاب و دفتر و گوشی تلفن همه اعضای خانواده و غیره را با خود بردند.
وقتی خواهر و خانواده اعتراض کردند که این دختر اصلا فعالیتی نداشته، در کمال وقاحت مسول تیم اعزامی از تهران گفت «از برادرش بپرسید که راه چاره ای نگذاشته!» که با توجه به عدم وجود سابقه فعالیتی در عرصه های سیاسی و حقوق بشری یرای خواهرم، و نظر به این رفتار و گفتار نیروهای امنیتی، از همان شب تفاوت این بازداشت برای ما مشخص شد.
در ادامه و در حالیکه شب 14 اسفندماه موضوع بازداشت روی داد و خواهرم همان شب توسط نیروهای امنیتی به تهران منتقل شده بود، تا چند روز بعد به خانواده می گفتند خواهرم در بازداشتگاه سپاه گرگان است، برای همین خانواده ام را پشت دیوار و در این اداره ها سرگردان کرده بودند. بهرحال ما نه تلفن و نه تماس و نه هیچ خبری از سرنوشت خواهرم نداشتیم.
در چنین شرایطی حسب تجربه به سراغ دوستان وکیل رفتم، با یکی از آنان در مورد این کیس و موضوع تلافی جویی نیروهای امنیتی صحبت کردم و او قبول کرد که کمک کند و قرار شد فردای آن روز خانوده را برای این موضوع ملاقات کند، بنابراین در تاریخ 17 اسفندماه قراری گذاشته شد اما و در کمال تعجب ساعاتی قبل از ملاقات، خبر بازداشت همان دوست وکیل را دریافت کردیم.
باز هم ناامید نشدم و روز بعد با یکی دیگر از دوستان وکیل تماس گرفتم و برای او موضوع را توضیح دادم و او قبول کرد که کمک کند، با او قرار گذاشتیم و قرار شد خانواده ام او را ملاقات کنند اما از صبح 19 اسفند ماه تلفنش خاموش شد و تنها چند ساعت قبل ملاقات تماس گرفت و محل قرار را از دفترش به یک کافی شاپ تغییر داد.
در زمانی که خانواده در کافی شاپ منتظر وکیل بودند فردی با چهره ای مشکوک در کنار میز خانواده اصطلاحاً جاگیری کرد، به طوریکه خانواده کاملا متوجه او بودند.
وکیل آمد اما سخنانش 180 درجه تغییر کرده بود و اضطراب زیادی داشت و کلیت صحبتش این بود که دختر شما وکیل نمی خواهد و همه چیز درست می شود و بعد از کمی صحبت فوراً محل را ترک کرد. در این زمان همان فرد مشکوک سر صحبت را با خانواده باز کرد که درست می شود و الکی با باز کردن پای وکلا دردسر برای همه درست نکنید و این قبیل نصیحت البته توام با تهدید!
حساسیت موضوع و حد بی قانونی و در عین حال خوش باوری خودم زمانی برایم ثابت شد که در تاریخ 22 اسفندماه و حدود 24 ساعت قبل از شروع پخش فیلم های کذایی صدا و سیما و آغاز یک جنگ رسانه ای تمام عیار بر علیه ما، فردی روی اینترنت از طریق شبکه های اجتماعی به سراغم آمد و بعد از کمی حرفهای بی ربط به من گفت آماده باش برای اخبار ساعت 2 ظهر و 9 شب فردا که «لطف ما را خواهی دید» که با توجه به اهم خواسته ها، اطلاعات و اشرافش جای شکی نمی گذاشت که نماینده ای از نیروهای امنیتی است.
وقتی به او گفتم گروگانگیری کاری غیرانسانی و غیرقانونی است، خیلی صریح پاسخ داد «می توانی آزادش کنی اگر عقلت کار کند» که با توجه به حرفهایش برداشتم این بود که میگوید برگرد به ایران یا حداقل به این کاری که میکنی دیگر ادامه نده.
بهرحال بعد از آغاز جنگ رسانه ای کذایی مورد اشاره حدود 48 ساعت بعد دوبار به سروقتم آمدند و این بار خیلی صریح تر صحبت کردند که «تو که از ریگی گنده تر نیستی»، واینکه «نمی خواهی خواهرت را آزاد کنی ؟» من پاسخ دادم در مملکتی که بیگناه می گیرند و وکیل را دستگیر یا تهدید می کنند چطور باید آزادش کرد؟ و پاسخ شنیدم که «خیلی پرتی» و ادامه دادند «میتوانی برگردی و آزادش کنی» که من پاسخ منفی دادم و گفتم «امیدوارم خواهرم هم مثل ما راه درست را از دل همان زندان پیدا کند » و با توجه به شناختی که از ماهیت آنان داشتم با ریختن آب پاکی به بحث خاتمه دادم.

هرانا: آیا شما سعی کردید این اقدامات غیرقانونی و غیرانسانی را از مراجع حقوقی داخل کشور پیگیری کنید ؟
بله سعی شد، این موضوع در جریان بود و سخت بود که باور کنیم بی محابا گروگانگیری کرده باشند و قصد و نیتی این چنینی پشت پرده باشد، تا اینکه خانواده موفق شدند در تاریخ 15 فروردین ماه امسال ملاقاتی با «جعفری دولت آبادی» دادستان تهران بگیرند.
آقای دولت آبادی در روز ملاقات بعد از اینکه خواهرم را به داشتن صفحه فیس بوک و عضویت در یک سایت مد لباس! همراه با نشان دادن برگه های متعدد امضا و انگشت زده شده! متهم کرد، صراحتا گفت با این همه دختر شما تقریبا کاری نکرده و بیشتر به خاطر برادرش اینجا هست و سپس گفت «او بیاید و این برود»! که خانواده نسبت به این حرف همان جا اعتراض خود را داشتند. صراحتی بیش از این قابل تصور نیست از دادستانی که داد نمی ستاند
و ناگفته نماند در همان زمان که اکثر افراد بازداشت شده منتسب به پرونده مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران دارای اجازه ملاقات و تلفن بودند، آقای دولت آبادی گفتند به خاطر حساسیت پرونده و موضوع برادرش من صلاح نمی دانم شما با دخترتان ارتباطی داشته باشید بنابراین تلفن و ملاقاتی در کار نخواهد بود تلاشی بیهوده نکنید، بنابراین جز چند تماس کوتاه هیچ ملاقات یا خبری از او نداریم تاکنون و این بی خبری و نگرانی مخصوصاً از سوی مادر برای تنها دخترش چیزی نیست که قابل تحمل باشد.
برای اینکه بهتر پاسخی در مورد مراجع قانونی داده باشم شاید مناسب باشد که اشاره کنم از تاریخ 15 فروردین ماه که قرار بازداشت یکماهه او تمام میشده الی 22 فروردین ماه بدون حتی تمدید قرار بازداشت یا عنوان دیگری او را نگه داشته اند یعنی حتی به کمترین اصول و رعایت ظواهر هم اهمیت نداده اند. و کسی هم پاسخگوی این بی قانونی ها نیست.

هرانا: این فشارها ادامه پیدا کرد ؟
بله، عملکردهای خودسرانه و غیرانسانی آنها آنطور ادامه پیدا کرد که مطلع شدم از ادامه اشتغال پدرم بدون طی ریل اداری، و حقوقی در دانشگاه محل خدمت از سوی نیروهای امنیتی ممانعت به عمل آمده و پدر که گویا خسته از این همه جفا شده بود حتی یک جمله بحثی هم در این موضوع با آنان نکرده بود و در سکوت از کار خداحافظی کرد، سکوتی که به نظرم برای کسی که از جبهه های جنگ تا سایر عرصه ها سالها در خدمت دفاع و پیشرفت این مملکت کوشیده است بسیار گران است.
و باز این رنج و موضوع البته ادامه پیدا کرد زیرا مطلع شدم در طی هفته های اخیر در شهرستان محل سکونت خانواده به بسیجیان کم سن و سال سی دی های پخش شده از صدا و سیما را برای توزیع در سطح شهر داده اند و چند روزی است که این سی دی ها همراه با مطالب بی پایه ای دیگر تحت عنوان اعلامیه در سطح شهر به قصد فشار بر خانواده و بالطبع بنده می چرخد.

هرانا: آیا همچنان این فشارها وجود دارد ؟
متاسفانه بله، طی سه روز اخیر دو تلفن دریافت کرده ام که در آن بدون اینکه کسی صحبت کند، تنها صدای گریه یک دختر پخش می شود، صدایی که به صدای خواهرم نزدیک است و چون هیچ کس دیگری هم جز همان قانون شکنان سراغ ندارم که دست به چنین اقدامی بزند این را نیز رنجی دیگر و حقوق دیگری از خود و اطرافیانم میدانم که توسط نیروهای امنیتی حکومت ایران پایمال شده است.

هرانا: اکنون وضعیت خانواده و خواهر شما به چه صورت است ؟
با توجه به جنس موضوع و اینکه هیچ ملاقات نداشته و معدود تماس های کوتاهی هم که داشته با کنترل شدید بوده، و همینطور وکلایی که به انان امکان فعالیت نمی دهند و نیز پرونده ای که در دادسرای مستقر در اوین و دور از دسترس همگان مفتوح است همراه با حضور بدترین نیروهای خودسر قانون گریز وابسته به سپاه پاسداران، ما امید زیادی به مراجع قانونی داخلی که نمونه اش را آقای دولت آبادی مثال زدم نداریم و قصد داریم تلاش خود را برای آزادی او از راهکارهای قانونی و بین المللی دنبال کنیم.

هرانا: آقای رفیعی با تاسف از وجود رویه ای که اشاره کردید، بگذارید به سایر ابعاد این پرونده و سناریو هم بپردازیم، دستگاه امنیتی ایران به واسطه رسانه های انحصاری خود اتهامات متعددی را بر علیه شما، همکاران و کلیت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران مطرح می کنند، برای اولین سوال بگذارید بپرسم آیا گروه و افراد بازداشت شده فعالیتی مبهم یا برخلاف قانون داشته اند ؟
خیر ، بعنوان یک گروه داخلی با بیش از 4 سال سابقه و فعالیت کاملا علنی و شفاف، هیج فعالیت مبهمی نداشته ایم و حتی در زمانی که دادگاههای انقلاب اهواز و سنندج در مورد آقای ابوالفضل عابدینی و خانم سما بهمنی در سال گذشته اتهام عضویت در مجموعه را مطرح کردند اطلاعیه هایی (خصوصاً اطلاعیه ای در 7 مردادماه) منتشر کردیم که از ریاست قوه قضاییه خواستیم یک دادگاه برای رسیدگی به موضوع قانونی یا غیرقانونی بودن ما ذیل اصل 168 قانون اساسی تشکیل دهند و مجموع اقداماتی که برای ثبت مجموعه در داخل کشور داشتیم به همراه معرفی وکیل برای آنها ارسال کردیم که نشان دهیم این مجموعه یک گروه غیرقانونی نیست و بالعکس آن کسی که نقض قانون می کند خود دستگاه قضایی-امنیتی است.
طبق ماده 28 اعلامیه جهانی حقوق بشر هر کس حق دارد در زمینه حقوق بشر و اعتلای آن تلاش کند، و این دوستانی که دربند هستند از این حق خود استفاده کرده اند و هیچیک اقدامی که نقض قانون و استانداردهای حقوق بشری باشد نداشته اند و عملا سناریویی که دولت ایران در مورد ما به اجرا گذاشته است نقض «اعلاميه‌ی سازمان ملل متحد در مورد مدافعين حقوق بشر» که در مجمع عمومي این سازمان با توافق تمامي اعضا در سال 1998 ميلادي به تصويب رسيد و در آن دولت ايران موظف به حمايت از مدافعان حقوق بشر شده است.

هرانا: موضع شما در خصوص اتهام ارتباط و خط گیری از دولت های غربی که رسانه های وابسته به دولت ایران مطرح کرده اند چیست ؟
قاطعانه عرض میکنم، فعالیت ما علنی و شفاف بوده و هیچگاه از هیچ دولتی اعم از دولت ایران تا دولت های دیگر خط و مشی نگرفته ایم و هیچ سندی هم برخلاف این حقیقت وجود ندارد. اساسا شاخص و نقطه اتکای ما همواره در سالهای اخیر استقلال ما بوده اجازه بدهید روشن کنم که الان یکی از مسائل ما این است که تلاش داریم همین دولت های غربی که ما را به ارتباط با آنها متهم می کنند را قانع کنیم که به کم توجهی نسبت به نقض حقوق بشر در ایران پایان بدهند و این نقض را جدی بگیرند و اقدامات جدی تری برای مقابله با نقض حقوق بشر در ایران داشته باشند.

هرانا: نظر شما در مورد اتهام همکاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران با گروههای سیاسی مخالف نظام چیست ؟
طبق اصول 18 و 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر افراد دارای حق آزادی اندیشه و بیان هستند و ما نیز این حق را محترم و مشروع می شماریم و ضمن احترام به تمام عقاید خصوصا آنهایی که در چارچوب دفاع از حقوق انسانی تعریف می شوند باید عرض کنم هیچ همکاری با هیچ یک از گروههای سیاسی اعم از موافق یا مخالف نظام تاکنون نداشته ایم و نخواهیم داشت.
در فرمهای عضویت و همچنین اساسنامه مجموعه بر استقلال مجموعه تاکید شده است و افراد از وارد کردن اندیشه ها و خطوط سیاسی به گروه منع شده اند.

هرانا: در این سناریوی سازی به خصوص در قسمت رسانه ای آن، قسمتهای زیادی به مسایل شخصی افراد پرداخته می شود، نظر شما در این باره چیست ؟
جای تاسف دارد وقتی دادستان تهران در نشست خبری حاضر می شود که مقابل او فیلمی پخش می شود فارغ از جعل و تحریف، سراسر نقض حقوق افراد و تجاوز به حریم شخصی شهروندان ایرانی که بعضا ربطی هم به این سناریو پیدا نمی کردند و از این طریق مشروعیت می دهد به نقض قوانینی همچون اصل 19 قانون اساسی و همینطور اصول 1، 3 و 12 اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز بند 1 از ماده 9 و بند 1 از ماده 17 میثاق حقوق مدنی و سیاسی. وقتی ما صحبت از حقوق می کنیم قسمتی از آن همین حقوق فردی است که باز در این حقوق فردی، حوزه شخصی و حریم شخصی تعریف می شود.
در این سناریو، دولت ایران نه تنها به حریم شخصی افراد به صورت آشکار تجاوز کرد بلکه با جعل و تحریف و سوء تفسیر جرایم دیگری را نیز مرتکب شد وگرنه در حداقل قسمت های صحیح، حضور در یک مهمانی خانوادگی یا دوستانه در هیچ کجا جرمی محسوب نمی شود.
با اینکه به راحتی میشود ادعای دولت ایران در خصوص مسائل اخلاقی را رد کرد اما تعمداً از ورود به جزئیات مطرحه به دو دلیل احتناب می کنیم اولا که این مسایل مطرحه همانطور که اشاره شد مربوطه به حریم شخصی افراد است و حریم شخصی هم محترم و محفوظ است و دوما پاسخ دادن در این موضوع را مشروعیت دادن به یک بدعت گذاری و شیوه غیراخلاقی میدانم که دستگاه امنیتی حکومت ایران تلاش زیادی برای استفاده از آن را دارد.

هرانا: در این سناریو به شما اتهاماتی هم در خصوص وابستگی در روابط مالی زده می شود ، نظر شما در این رابطه چیست ؟
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران حافظ استقلال خود است و این استقلال در بندهای متعدد اسناد داخلی و عمومی ما هم مورد تاکید قرار گرفته، خصوصا در ماده 1 از فصل سوم اساسنامه ذکر شده، «تامین مالی تنها از طریق حق عضویت و کمکهای داوطلبانه ای که استقلال مجموعه را خدشه دار نمی کند صورت میگیرد» ، مجموعه فعالان همانطور که قبلا هم اعلام کرده تاکنون یک ریال از هیچ گروه و جمعیتی اعم از سیاسی یا حقوق بشری کمک مالی نگرفته و متکی به خود و اعضای خود و استفاده از مواردی همچون حق عضویت اعضا بوده، اجازه بدهید عرض کنم یکی از اتهاماتی که به بعضی از دوستان بازداشت شده وارد کرده اند پرداخت حق عضویت و کمک مالی به مجموعه بوده.
ما قبلا هم گفته ایم بابت هر ریال گردش مالی مجموعه پاسخگو هستیم اما نه در جایی که پاسخ دادن ما باعث دستگیری و شکنجه تعدادی یگر میشود بلکه در یک دادگاه یا مرجع ذیصلاح بین المللی.

هرانا: قسمت عمده ای از تبلیغات در این سناریو در خصوص توان سایبری نیروهای امنیتی ایران معطوف بوده نظر شما در این مورد چیست ؟
به نظرم تلاش سپاه پاسداران برای قدرت نمایی تمام دلیل این سناریوسازی و هدف آن بوده، هر چند توان سایبری اصلا اینجا مفهوم خوبی هم ندارد که داشتن آن باعث افتخار باشد، اینکه یک حکومت به خرابکاری در سایتها و ممانعت از گردش آزاد اطلاعات و تروریسیم اینترنتی و اطلاعاتی و همینطور تجاوز به حریم شخصی افراد، جعل و جرم افتخار می کند جای تاسف دارد. همانطور که عرض کردم زمینه این سناریو اساساً از انجایی شروع می شود که توانی که ندارند را با شوی تلویزیونی برای ایجاد رعب و وحشت، میخواهند واقعی نشان دهند، در شرایطی که ما حتی خدمات فنی خود را از داخل کشور میگیریم اینکه یک خدمات دهنده را بگیرند و با ضرب و شتم از او رمز عبور بگیرند و بعد شروع به خرابکاری در سایتها کنند و سپس با جعل و تحریف بزرگ کنند توانمندی سایبری محسوب نمی شود همانطور که سوء استفاده از نام پلیس بین الملل(اینترپل) باعث نمی شود ما باور کنیم قرار است پلیس بین الملل فعالان حقوق بشر و منتقدان دولت ایران را دستگیر کند.
اجازه بدهید برای شفاف تر شدن موضوع عرض کنم اساساً قاطبه افرادی که بازداشت شده اند در اینترنت فعالیت خاصی حتی در حد استفاده از شبکه های اجتماعی، وبلاگ نویسی و امثالهم نداشتند و تعدادی هم هستند مثل آقایان مهدی خدایی و ابوالفضل عابدینی، دانیال و شراره صبحی و غیره که اصلا کامپیوتر نداشته اند و حتی روشن تر اینکه دوستانی مانند خانم محبوبه کرمی حتی ایمیل هم نداشتند یعنی اصلا استفاده نمی کردند از این سرویس ها، بنابراین کاملا روشن است در چنین حالتی کلماتی مانند ارتش سایبری و امثالهم فقط خوراک تبلیغی و رسانه ای این سناریو بوده و بس.
اکثریت آن چیزهایی که نامش را در این سناریو سند گذاشتند عمدتاً مطالبی جعلی و غیرواقعی است که برای نیروهایی با چنین توان تخریبگری و قانون گریزی این جعل ساده ترین کار محسوب می شود، قسمت دیگر مطالب این سناریو هم بعضاً حاصل وبگردی و گردآوری اطلاعات عمومی و همینطور بازجویی از دستگیر شدگان از سویی و از سوی دیگر هم مثلا با بازداشت خواهر بنده و ضبط کامپیوتر شخصی خانواده به تصاویر خانوادگی و شخصی ما و همینطور آدرس محل سکونت بنده دست پیدا کرده اند و سپس با نشان دادن اینها در تلویزیون میخواهند نشان بدهند که ارتش سایبری ما چنین توانی دارد که از جزئیاشت زندگی افراد هم اطلاعات به دست آورد بنابراین منتقدان ما در هیچ کجای دنیا امنیت نخواهند داشت!.

هرانا: وضعیت فعلی را چطور می بینید ؟
ما کماکان تحت فشار دستگاه امنیتی ایران هستیم ولی با توجه به شکست دولت ایران در خصوص عضو شدن در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد که جا دارد به جامعه حقوق بشری و همه هموطنان عزیز تبریک بگویم، نمی توان آینده مشخصی برای این سناریو که قسمتی از آن مربوط به همین موضوع شورا بوده را مشخص کرد.
آنچه که متوجه شده ایم فشار زیادی بر بازداشت شدگان برای قرار گرفتن مقابل دوربین و اصطلاحاً اعتراقات تلویزیونی بوده و همینطور اطلاعات سپاه پاسداران سناریو سازی در قالب مستندی! سه قسمتی را در بند 2 الف مستقر در اوین در خصوص کلیت مسئله حقوق بشر و همینطور سازمان ما در دست داشته که احتمال دارد به زودی پخش هم شود.که پیشاپیش هم در مورد هر دو موضوع اطلاعیه داده ایم و آنها را فاقد اعتبار و ارزش دانسته و می دانیم.
ما نیز هم اکنون در حال پیگیری شکایت خود در مراجع ذیصلاح از دولت ایران به دلیل جعل و افترا و همینطور تجاوز به حریم خصوصی از موضع مجموعه و همینطور افراد هستیم که در این رابطه اطلاع رسانی خواهد شد.

از وقتی که در اختیار ما گذاشتید سپاسگذاریم
« بازگشت

Published in: on 29 آوریل 2010 at 4:35 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ايران ما ، تصويری در آينه زمان، در دو رژيم شاه و شيخ!

Published in: on 28 آوریل 2010 at 8:17 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

با کشورم چه رفته است

سعيد اطلس (گيل آوا)
چندی پیش دریکی از دیدارهای دوستانه فرصتی پیش آمد تا با یکی از هموطنان از راه رسیده از ایران که فرد مطلع ای بنظرمیامد، صحبتی پیرامون اوضاع سیاسی و اجتماعی داخل کشور داشته باشم. در این محاورۀ کوتاه نظرش را نسبت به پاره ای از موضوعات مطرح، از جمله وضعیت معیشتی مردم جویا شدم. در بین اظهاراتش آنچه که برایم تازگی داشت، بکارگیری اصطلاح «خط بقا» از سوی وی در مقابل عنوان کردن «زیر خط فقر» از جانب من بود. وی در توضیح «خط بقا» گفت که اصطلاح » زیر خط فقر» دیگر نمیتواند توصیف گر تابلوی تمام نمای معیشتی مردم ایران در شرایط کنونی باشد و افزود که امروزه بخش قابل توجه ای از خانواده های ایرانی از خط فقر هم عبور نزولی داشته و در امتداد خط بقا روزگار می گذرانند! در این رابطه به علایم و ارقام و نمونه هایی اشاره کرد که تماما موئد صحت نظرات اش بوده و تراژدی غم انگیزی را به تصویر می کشید که امروزه گریبان بسیاری از خانواده های ایرانی را گرفته است.

راستش از شنیدن این اصطلاح که برایم تازگی داشت جا خوردم. آخر زیستن در امتداد خط بقا، معنی ساده اش زیستن در شیارهای مابین مرگ و زندگی است که عمدتا در مورد ساکنین بعضی از کشورهای فقیر و قحطی زده مصداق پیدا میکند و نه مردم کشوری انرژی خیز و ثروتمند چون ایران!

در مسیر بازگشت به سوی خانه، سرودۀ زیبای زنده یاد سعید سلطان پور بنام » با کشورم چه رفته است» را که پس از گذشت اینهمه سال رنگ و بو و تازگی خودش را از دست نداده است، بیاد میاورم و با تاثر به این می اندیشم که در طول سه دهه ای که از حکومت آخوندها بر ایران گذشته است، بر سر این کشور و مردمش دیگر چه باید میرفت که تا کنون نرفته است؟

تعرضات بی پایان حکومتگران ستمگر، به شعور و حقوق انسانی مردم کشورمان، تنها به ظلم و جنایات دامنه دار آنها ختم نمی شود، بلکه طلبکاری آنان از قربانیان بی دفاع شان نیز حکایت دیگری است. درست مثل طلب کردن پول تیر، از خانواده های تیر باران شدگان سالهای 60 و61 . یا منّت گذاشتن بر خانواده های ایراندختان اعدام شده ای که بعلت باکره گی شان بدستور همین حاکمان جانی مورد تجاوز پاسداران سنگدل قرار می گرفتند و روز بعد از اعدام این پرندگان بال و پر بسته، با یک جعبه شیرینی و لباس های بزور از تن در آوردۀ شان، به سراغ خانواده های آنان میرفتند تا بخاطر عروس کردن! دخترانشان لابد که حلالیت بطلبند !!! و این طلبکاری ها از ملت همچنان ادامه دارد. امروزه دامنۀ این طلبکاری ها آنچنان وسعت یافته است که حسب الامر آقایان، مردم از همین حالا باید خود را برای شرکت در محکمه ای که قرار است که بعد از وقوع احتمالی زلزله ای ویرانگر در تهران، برای حسابرسی گناهان آنان تشکیل شود، آماده سازند.

اظهارات اخیر آشیخ کاظم صدیقی که بعد از خلع رفسنجانی از امامت نماز جمعۀ تهران، وارد حلقۀ طوطی های دستچین شدۀ دفتر رهبری شده است، از جمله نمونه های وقاحتِ آمیخته با بلاهت آخوند های حکومتی است. او از تریبون نمایش نماز جمعه تهران که از طریق تلویزیون دولتی در سرتا سر ایران پخش می شود، صحبت از رابطۀ زلزله با بی حجابی و رعایت نکردن شئونات مذهبی توسط زنان جامعه می کند که البته درد اصلی اش همانا عدم پذیرش این حاکمیت منحوس توسط زنان آزادۀ ایران است. معرکه گیر نماز جمعۀ تهران، زمین و زمان را بهم می بافد که در نهایت بتواند مردم را عامل اصلی تمامی بدبختی ها و آنچه که بر سرشان آمده و قرار است که بیاید، جلوه دهد. آنهم در راستای خواب نما شدن آقای رئیس جمهور که گویا بعد از رویتِ خسارات ناشی از وقوع زلزله های پی در پی مردمی ده ماهۀ گذشته در سطح کشور و بویژه در تهران، بیکباره به ذهن اش می زند که برای کاستن از دامنۀ فاجعه بار زلزله در پایتخت (بخوانید زلزله های شدید و قابل انتظار مردمی)، طرح کاستن از جمعیت تهران را در دستور کار دولت خود قرار دهد.

زمان چندانی از افاضات مردم دوستانۀ ایشان نمی گذشت که دم خروس سناریویی که در پس این طرح ضد مردمی نهفته است با توضیحات مردم فریبانۀ وزیران علوم و بهداشت اش بیرون میزند. این دو در تایید حرفهای احمدی نژاد اینگونه القا می کنند که اجرای این طرح برای سلامت مردم و کاستن از تلفات یک زلزلۀ احتمالی در تهران ضروری است. موضوع برایشان آنقدر جدی است که بلافاصله اعلام می کنند که دانشگاههای مستقر در تهران همراه با کلیه دانشجویان (خطر آفرین) آنها در صدر لیست اخراجی هایشان از تهران قرار داده شده اند. البته با این امید که بتوانند با دور کردن کلیه دانشجویان گناهکاری که طی سی سال گذشته عصمت نظام و والیان مطلقه اش را بر باد داده اند، از اطراف و اکناف خیابان های فتنه خیز تهران، هر چه بیشتر ازقدرت ریشترِ زلزلۀ نیرومندی که در انتظار حکومت شان است بکاهند.

این شیوۀ مرسوم حاکمان رژیم جمهوری اسلامی است که برای پیشبرد اهداف ضد مردمی شان، همیشه عوامل خارجی را برای انحراف افکار جامعه، دجالانه به مدد می گیرند. اینبار نیز آنچه را که از جمعبندی تظاهرات اعتراضی چند ماهۀ اخیر در غالب راهکارهای پیشگیری از بحران های دامنگیر آتی حکومت، برای اجرا فرمولیزه کرده اند، با بلاهای آسمانی و خشم خدای خود گره زده اند تا راحت تر بخورد عوام الناس بدهند.
سناریو هم اینچنین نوشته می شود که در ابتدا یکی از علمای دولتی از قم دربارۀ وقوع یک زلزلۀ احتمالی و رابطۀ آن با بالا رفتن حجم معصییت در جامعه پیغامی برای آقای رئیس جمهور ارسال می کند. در پردۀ بعدی آقای رئیس جمهور که گفته می شود حتی یک رودۀ راست در اندرون ندارند، از روی مهرورزی موضوع را آنتنی کرده و قصد خود را برای کاستن 5 میلیون نفر از پایتخت اعلام می کند. در پردۀ سوم دو تن از وزیرانش صریحا صحبت از تصمیم دولت در انتقال دانشگاه ها از تهران به محل های پرت و قابل کنترل می کنند. برای داغ کردن تنور بحث شیرین زلزله و شرعی کردن آن هم مابقی وظایف بر عهدۀ آقایان کاظم صدیقی و احمد جنتی و سایر طوطیان درگاه ولایت سپرده می شود. در این میان تمامی کاسه و کوزه ها هم بر سر بالا رفتن بی ایمانی مردم و بي‌حجابی و بدحجابی بانوان جامعه خراب می شود و بعدش هم لولو کردن خدایی که آمادۀ غضب و نازل کردن زلزله و آروار کردن ساختمان ها بر سر تهرانیان گناهکار است!

معلوم نیست که خدای این مجموعۀ خبیث چگونه خدایی است که زمین و زمان اش از اینهمه جگرهای سوختۀ مادرانی که در سوگ پرپر شدن گل عمر جوانان شان بدست این جانیان، خون گریسته و می گریند، طغیان نمی کند!

معلوم نیست که خدای این مجموعۀ خبیث، چگونه خدایی است که از محتاج و بی آبرو شدن انبوهی از مردمان آبرومند ایران ثروتمند مان که از سر صدقۀ این حاکمان مردم کُش، در امتداد خط بقا، روز را به شب میرسانند، بر نمی آشوبد!

معلوم نیست که خدای این مجموعۀ خبیث، چگونه خدایی است که در مقابل اینهمه غارتگری های بی حساب و کتاب خوش نشینان دایرۀ قدرت در ایران، کور و در برابر فریاد های برخاسته از شکنجه گاه های این نظام بیرحم، کاملا کر است!

اما خدای ایران زمین که در وجدان بیدار و ارادۀ ستبر مردمان آگاه و آزادیخواه ایران متبلور است، بدنبال تعیین تکلیف نهایی با این مجموعۀ خبیث است و بس. باید با تمام وجود به این خداوند آزادی و شرف و انسانیت ایمان آورد. فردا روشن است.

«یسایت دیدگاه»

لندن – 27 آوریل 2010

Published in: on 28 آوریل 2010 at 7:55 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه