ایران: اعدام قریب الوقوع دگراندیش کرد لفو شود

زینب جلالیان جزو 17 کرد دگراندیش که در معرض خطر مرگ قرار دارند
سه شنبه ۸ تير ۱۳۸۹ – ۲۹ ژوين ۲۰۱۰

hrw.jpg
(نیویورک، ‎29 ژوئن 2010) – سازمان دیده بان حقوق بشر امروز اعلام کرد دستگاه قوه قضاییه ایران باید فورا از اجرای اعدام زینب جلالیان و دگراندیشان کرد دیگر خودداری کند. جلالیان و هفده کرد دگراندیش دیگر در حال حاضر محکوم به مرگ می باشند.
جلالیان احتمالا در معرض خطر اعدام است. مقامات دولتی جلالیان را در زندان بدون ارتباط با دنیای بیرون و دسترسی به وکیل نگه داشتند و وضعیت فعلی وی نامعلوم است. خلیل بهرامیان، وکیلی که مسئولیت وکالت فرزاد کمانگر، یکی از چهار دگراندیشان کرد که بدون هشدار ماه گذشته اعدام شد را به عهده گرفته بود، به سایت فارسی زبان روزآنلاین گفت که دولت ایران تلاش های وی برای وکالت در پرونده جلالیان را خنثی کرده و او از محل بازداشت فعلی جلالیان نا آگاه است. بنا به بعضی از گزارش های رسانه ای، جلالیان در بند 209 اوین که تحت نظارت وزارت اطلاعات است به سر می برد.
جو استورک، معاون بخش خاورمیانه در سازمان دیده بان حقوق بشر گفت: «این کاملا غیر قابل درک است که دولت ایران شخصی را که بیشتر از یک سال در زندان نگاهداشته و در حال حاضر در معرض خطر اعدام است هنوز از دسترسی به وکیل محروم می کند». «حتی هنگامی که جلالیان در مقابل چوبه دار قرار گرفته از حقوق اولیه خود محروم می باشد».
دادگاه عالی کشور حکم اعدام جلالیان را در ماه نوامبر سال 2009 تایید کرد. دولت ایران جلالیان را بدون ارائه مدرک به جرم محاربه یا «جنگ با خدا» در رابطه با عضویت وی در حزب غیر قانونی حیات آزاد کردستان یا پژاک متهم نمود. تحلیل گران این جزب را به عنوان شاخه ایرانی حزب ممنوعه کارگران کردستان ترکیه، پ.ک.ک.، معرفی می کنند. در ماه مه 2010، دیده بان حقوق بشر از دولت ایران تقاضا کرد که کلیه اعدام ها را لغو کند، و اخطار کرد که جلالیان تنها یکی از 17 دگراندیش کرد است که در معرض خطر اعدام می باشد.
دیده بان حقوق بشر می گوید ایران ناقض قانون اساسی خود و همچنین قوانین بین الملل می باشد.
در حال حاضر 16 کرد دیگر در معرض خطر اعدام می باشند: رستم ارکیا، حسین خضری، انور رستمی، محمد امین عبداللهی، قادر محمد زاده، حبیب الله لطیفی، شیرکو معارفی، مصطفی سلیمی، حسن طلعی، ایرج محمدی، رشید اخکندی، محمد امین اگوشی، احمد پولادخانی، سید سمی حسینی، سید جمال محمدی، و عزیز محمد زاده.
سازمان دیده بان حقوق بشر در تمام شرایط با اعدام به علت ماهیت ظالمانه، غیر انسانی و غیر قابل تغییر آن مخالف است.
استورک گفت: «با توجه به محرمانه بودن بازداشت جلالیان و اعدام اخیر دگراندیشان کرد، ما معتقدیم که وی شدیدا در معرض خطر اعدام است». قوه قضاییه ایران مسئولیت هر نوع صدمه ای که به جلالیان و یا زندانیان دیگری که محکوم به مرگ شده اند را خواهد داشت».
برای دریافت اطلاعات بیشتر در باره هدف قرار دادن، دستگیری ها، بازداشت ها، و اعدام ناراضیان کرد، لطفاً به وب سایت های زیر مراجعه نمایید:
http://www.hrw.org/en/news/2009/11/10/iran-halt-execution-kurdish-activist
http://www.hrw.org/en/news/2009/01/08/iran-end-repression-kurdish-areas
http://www.hrw.org/en/news/2008/02/26/iran-kurdish-teacher-tortured-sentenced-death
برای دریافت گزارش های بیشتر از سازمان دیده بان حقوق بشر در باره محدودیت های اعمال شده توسط دولت ایران برای آزادی بیان و تجمع در مناطق کرد، به وب سایت زیر مراجعه کنید:

http://www.hrw.org/en/reports/2009/01/08/iran-freedom-expression-and-association-kurdish-regions

برای اطلاعات بیشتر لطفا تماس بگیرید با:
در لس آنجلس، فراز صانعی (انگلیسی، فارسی):‎ 0153 428 310 1+ موبایل
در واشنگتن دی سی، جو استورک (انگلیسی):‎ 4327 612 202 1+‎; 4925 299 202 1+ موبایل

Advertisements
Published in: on 30 ژوئن 2010 at 5:39 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ایران پس از انتخابات دو نفر از متهمان کهریزک به اعدام محکوم شدند

ازمان قضایی نیروهای مسلح

سازمان قضایی نیروهای مسلح در ایران مسئول رسیدگی به اتهامات مأموران نظامی و انتظامی است

یک دادگاه نظامی در ایران دو تن از متهمان پرونده کهریزک را به اتهام ضرب و جرح عمدی منجر به قتل، به «قصاص نفس» محکوم کرده است.

روابط عمومی سازمان قضایی نیروهای مسلح ایران روز چهارشنبه ۹ تیر (۳۰ ژوئن) با صدور اطلاعیه ای اعلام کرد که دادگاه نظامی یک تهران این دو تن را مسئول قتل امیر جوادی فر، محسن روح الامینی و محمد کامرانی شناخته و آنها را علاوه بر «قصاص نفس»، به تحمل حبس، انفصال موقت از خدمت، پرداخت جزای نقدی، تحمل شلاق تعزیری و پرداخت دیه هم محکوم کرده است.

بر اساس این اطلاعیه، ۹ متهم دیگر پرونده هم به اتهامات مختلف به تحمل مجازات هایی چون تحمل حبس، پرداخت دیه و جزای نقدی، انفصال موقت از خدمت و تحمل شلاق محکوم شده اند.

یکی از متهمان پرونده هم به دلیل «عدم احراز جرم» از اتهامات وارده تبرئه شده است.

بشنوید

* گفت و گو با پدر امیر جوادی فر در مورد دادگاه کهریزک
* گفت و گو با حسین باستانی، خبرنگار بی بی سی، در مورد ماجرای کهریزک

این احکام غیر قطعی و قابل تجدیدنظرخواهی است.

هویت محکومان در اطلاعیه سازمان قضایی نیروهای مسلح اعلام نشده است، اما این سازمان پیش تر اعلام کرده بود که متهمان این پرونده «از رده ها و قسمت های مختلف نیروی انتظامی و افراد مرتبط» بوده اند.

علی جوادی فر، پدر امیر جوادی فر (جوانی که در جریان اعتراضات انتخاباتی سال گذشته بازداشت و در اثر ضرب و جرح در بازداشتگاه کهریزک کشته شده بود) به بی بی سی فارسی گفت که در میان متهمان، مأموران انتظامی با درجه های مختلف از گروهبان تا سرتیپ حضور داشتند.

مأموران نیروی انتظامی از گروهبان تا سرتیپ در دادگاه حضور داشتند که هر کدام به نوعی در بازداشتگاه مسئولیت داشته اند، یکی رئیس بازداشتگاه بوده و یکی افسر نگهبان…

پدر امیر جوادی فر

به گفته او یکی از زندانیان غیر سیاسی کهریزک که به عنوان «ارازل و اوباش» در بازداشت به سر می برده و به عنوان «وکیل بند» انتخاب شده بوده هم در میان متهمان حضور داشته است.

آقای جوادی فر گفت که مجازات این متهمان، کشته شدگان را به زندگی باز نمی گرداند، اما اعضای خانواده کشته شدگان خواهان شناسایی و محاکمه آمران بدرفتاری در بازداشتگاه کهریزک هستند.

سازمان قضایی نیروهای مسلح اعلام کرده است که احکام مجازات بر اساس «نظریات پزشکی قانونی، تحقیقات انجام شده و سایر مستندات» و پس از برگزاری چندین جلسه دادگاه با حضور شاکیان، اعضای خانواده کشته شدگان، متهمان و کلای طرفین صادر شده است.
سابقه بازداشتگاه کهریزک

بازداشتگاه کهریزک سال ها پیش و هنگامی ساخته شد که نیروی انتظامی ایران به «پاکسازی» محله جرم خیز خاک سفید در شرق تهران پرداخت.

در سال های اخیر و در جریان اجرای طرح امنیت اجتماعی، این بازداشتگاه بار دیگر مورد استفاده قرار گرفت و به محل نگهداری کسانی تبدیل شد که از نظر پلیس «ارازل و اوباش» شناخته می شدند.

در جریان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال ۱۳۸۸، تعداد زیادی از بازداشت شدگان تجمعات اعتراضی روز ۱۸ تیر ماه به بازداشتگاه کهریزک منتقل شدند و در آنجا مورد ضرب و جرح و شکنجه قرار گرفتند.

حکومت ایران کشته شدن دست کم سه تن از این بازداشت شدگان را در اثر ضرب و جرح مأموران پذیرفته است.
بازداشتگاه کهریزک

بازداشتگاه کهریزک روز پنجم مرداد سال گذشته به دستور آیت الله علی خامنه‌ای تعطیل شد

آیت الله علی خامنه ای، رهبر ایران روز پنجم مردادماه، دستور تعطیل شدن بازداشتگاه کهریزک را به دلیل «غیراستاندارد» بودن صادر کرد.

در گزارشی که کمیته ویژه مجلس شورای اسلامی برای پیگیری حوادث پس از انتخابات تهیه کرد و اواخر دی ماه از جلسه علنی مجلس قرائت شد، سعید مرتضوی، دادستان عمومی و انقلاب وقت تهران به عنوان صادرکننده دستور انتقال بازداشت شدگان به بازداشتگاه کهریزک معرفی شد.

آقای مرتضوی گفته بود که دلیل انتقال بازداشت شدگان به کهریزک، «فقدان ظرفیت زندان اوین» و علت مرگ کشته شدگان هم ابتلا به بیماری مننژیت بوده است، اما کمیته ویژه مجلس در گزارش خود هر دو این اظهارات را خلاف واقع اعلام کرد.

آقای مرتضوی در حال حاضر ریاست ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا را به عهده دارد و به اتهاماتی که در گزارش کمیته ویژه مجلس علیه او مطرح شده بود، رسیدگی نشده است.
کشته شدگان کهریزک

امیر جوادی فر، محسن روح الامینی و محمد کامرانی سه جوانی بودند که حکومت ایران کشته شدن آنها را در اثر ضرب و جرح در بازداشتگاه کهریزک به رسمیت شناخت.

گفته می شود که علاوه بر این ها، دست کم دو تن دیگر از بازداشت شدگان هم پس از آزادی، در اثر صدمات وارده توسط مأموران بازداشتگاه کهریزک جان خود را از دست داده اند.

آقای روح الامینی فرزند عبدالحسین روح الامینی، دبیرکل حزب عدالت و توسعه ایران اسلامی و از حامیان محسن رضایی در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران بود.

در گزارش کمیته ویژه مجلس در مورد شرایط منجر به کشته شدن او آمده بود: «مرحوم روح الامینی در مسیر انتقال از کهریزک به اوین وضعیت وخیمی داشته که هر چه بازداشت شدگان به مأموران محافظ در این خصوص متذکر شده اند، آنان بدون توجه از این مسئله گذشتند. انتقال از کهریزک به اوین با اتوبوس های نامناسب و با ازدحام بسیار زندانیان، آن هم در اوج گرما در ساعت ۱۰ صبح تا ۲ بعدازظهر انجام شد و در اوین نیز علیرغم وخیم بودن وضعیت مرحوم روح الامینی از ساعت ۱۴ الی ۱۷ در نوبت قرنطینه بوده و در ساعت ۱۷ پزشک وی را جهت مداوا به بیمارستان اعزام نمود.»
جوادی فر، روح الامینی، کامرانی

امیر جوادی فر، محسن روح الامینی و محمد کامرانی

نحوه کشته شدن امیر جوادی فر هم در این گزارش چنین توصیف شده بود: «ایشان در زمان دستگیری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و قبل از انتقال به کهریزک مداوا گردیده ولی با این حال نامبرده از لحاظ جسمی ضفیف شده بود و توان مقاومت در برابر صدمات جسمی و روحی بازداشتگاه کهریزک را نداشته است و در چهار روز حضور در کهریزک یک بار به پزشک وظیفه زندان مراجعه کرده که مداوای خاصی نسبت به ایشان انجام نمی پذیرد. به هر حال ایشان با حالت وخیم سوار اتوبوس می شود و در همان آغاز حرکت اتوبوس ها نامبرده وضعیت بحرانی پیدا نموده و در بیرون از اتوبوس جان می دهد.»

پزشک وظیفه بازداشتگاه کهریزک که در این بخش از گزارش به او اشاره شده، ظاهرا رامین پوراندرجانی بوده است که جسد او اواخر آبان ماه در خوابگاه محل خدمتش پیدا شد.

سرتیپ اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده پلیس ایران همان زمان گفت که آقای پوراندرجانی «احتمالا» خودکشی کرده است، چرا که برای ارائه توضیحات در مورد وقایع کهریزک به دادسرای نظامی احضار شده و «آنگونه که در وصیتنامه اش نوشته»، به صدور حکم زندان به مدت پنج سال تهدید شده بود.

کمیته ویژه مجلس در مورد سومین کشته شده کهریزک هم در گزارش خود نوشته بود: «مرحوم محمد کامرانی پس از دستگیری بدون بازجویی به زندان کهریزک منتقل می شود و در آنجا نیز همچون سایر زندانیان مورد ضرب و شتم و تحقیر قرار می گیرد. وی تحمل صدمات وارده را نداشته و پس از بازگشت به زندان اوین به بیمارستان لقمان منتقل می شود و در بیمارستان نیز رسیدگی لازم صورت نمی گیرد. وضعیت بحرانی نامبرده پس از ۳۰ ساعت از انتقال به بیمارستان به خانواده وی اطلاع داده می شود. آنها همان شب فرزند خود را به بیمارستان مهر منتقل نموده، اما انتقال ایشان ثمره ای نداشته و وی در بیمارستان مهر جان خود را از دست می دهد.»

Published in: on 30 ژوئن 2010 at 5:37 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جشن جنگ و سرکوب در کودتاچیان؛ تحلیل بولتن های داخلی سپاه: شرایط منطقه جنگی است

؛ 9 تیر
ژوئن 30, 2010 · نوشتن دیدگاه

در پی اعزام ناو هواپیمابرآمریکایی ترومن با همراهی 12 کشتی به منطقه خلیج فارس و اضافه شدن آن به ناو هواپیمابر آیزنهاور و یا جایگزینی احتمالی آن و همچنین تصویب چهارمین قطعنامه تحریمی علیه ایران و تمرکز بیشتر آن برمنافع و روابط سپاه، سرداران سپاه پاسداران، برخلاف گفته های خود در خبرگزاری های رسمی، در بولتن های داخلی این نیروی نظامی با انتشار اخبار مربوط به این تحرکات، شرایط منطقه را جنگی دانسته و از تحرکات نظامی در کشور برای مقابله با این وضعیت خبر داده اند. در همین راستا یکی از بولتن های داخلی سپاه پاسداران ضمن ابراز نگرانی از بوجود آمدن شرایط جنگی در منطقه برعلیه ایران نوشته: “چند هفته پس از مانور مشترک ناوهاي هواپيمابر و هواپيماهاي آمريکا، فرانسه و جنگنده هاي بريتانيايي، ناو هواپيمابر هري ترومن، با 90 بالگرد و هواپيما، به همراه 12 کشتي همراه متعلق به نيروي دريايي ايالات متحده آمريکا، از کانال سوئز عبور کرده و وارد درياي سرخ و حوالي آب هاي ايران شد.”

درحالی که برخی از منابع رسمی و نیمه رسمی غربی خبرداده اند ناوهواپیمابر ترومن جایگزین ناو هواپیمابر آیزنهاور که در خلیج فارس مستقر است خواهد شد، این نشریه بدون اشاره به احتمال این جایگزینی خاطرنشان کرده: “بعد از ناو هواپيمابر «آيزنهاور»، اين ناو هواپيمابر دومين ناو آمريکايي خواهد بود که در سواحل ايران مستقر مي شود. آمريکا پيش از اين ناو هواپيمابر فوق الذکر را، با 68 جنگنده و چهار بالگرد، در منطقه مستقر کرده بود که بر اساس برخي گزارشها ظرفيت کامل آن نيز، تا 90 جنگنده و 6000 خدمه است. منابع خبري گفته اند که بر اساس تصميماتي، واشنگتن طي سال جاري قصد دارد 56 ناوهواپيمابر خود را در سواحل ايران مستقر سازد و نيروهاي نظامي بريتانيا و فرانسه نيز به آنها افزوده خواهند شد.”

یکی دیگر از بولتن های سپاه پاسداران برای هادیان سیاسی این نهاد نظامی نیز ضمن انتشار کامل نتایج نظرسنجی “موسسه ی تحقیقاتی پیو” درباره حمله نظامی به ایران ضمن “هدف” دانستن ایران یادآور شده است که: “رسانه ها ومقام هاي غربي براي القاي جو رعب و وحشت در ميان مردم كشورهاي هدف با مستند سازي عمليات رواني وحركتهاي ايزايي و تمسك به آمارها و استنادات ساختگي در صدد توجيه اقدامات غير قانوني خود بر مي‌آيند، نكته ديگری كه در كنار این ملاحظات مطرح است زمينه سازي براي برخي ازاقدامات احتمالي در آينده مي باشد که اين امر خود نيازمند حفظ هوشياري وآمادگي لازم در ابعاد سياسي و نظامي است.”

وبسایت بصیرت، ارگان اینترنتی سپاه پاسداران نیز همزمان با انتشار این خبرها و تحلیل ها در نشریات داخلی سپاه، از رویگردانی روسیه از ایران و عدم تحویل موشک های اس 300 در چنین شرایطی ابراز نگرانی کرده و ضمن خبردادن از احتمال عدم تحویل محموله سوخت برای نیروگاه بوشهر، این موضوع را “چرخش معنا دار مقامات روسي به سمت سياستهاي آمريكا وهمراهي اين كشور با واشينگتن در شوراي امنيت”دانسته است.

تحلیل قطعنامه تحریمی

نشریه اداره سیاسی سپاه پاسداران برای هادیان سیاسی آن در یکی دیگر از مطالب خود در تحلیل قطعنامه تحریمی علیه ایران(قطعنامه 1929) نوشته است: “بخشي از محتواي قطعنامه 1929 و قطعنامه هاي قبلي بر روي نيروهاي نظامي ايران و فرماندهان آنها متمرکز شده است. به نظر مي رسد طراحان قطعنامه 1929 سعي دارند ضمن ايجاد رعب در ميان نظاميان، تصوير خاصي از آنها در ميان افکار عمومي داخلي و خارجي ايجاد نمايند. در واقع براساس سياست اعلامي کاخ سفيد در زمينه اتخاذ ديپلماسي هوشمند، تحريم شرکت ها و افراد نظامي سعي دارد افکار عمومي داخلي را به اين نتيجه برساند که تحريم ها به خاطر عملکرد اين نهادها يا به خاطر رفتار دولت جمهوري اسلامي است.”

این بولتن داخلی سپاه پاسداران در ادامه افزوده: “آنها از سوي ديگر در تلاشند تا با فشارهايي که از قبل قطعنامه هاي زنجيره اي بر نظام جمهوري اسلامي وارد مي شود، به تدريج ناکارآمدي و مقبوليت نظام و در نتيجه مشروعيت نظام را زير سئوال برده و بسترهاي نارضايتي در داخل را از حوزه اي به حوزه ديگر منتقل نمايند تا در نهايت زمينه هاي فروپاشي از درون فراهم گردد.”

تحلیل گردانندگان اداره سیاسی سپاه در مورد اثرات این قطعنامه چنین است: “کاخ سفيد با صدور قطعنامه هاي زنجيره اي درصدد است تا در يک سيکل زماني نامحدود ايران را ابتدا تبديل به يک دغدغه بالقوه و البته مخاطره آميز براي صلح و امنيت جهاني و در ادامه با برجسته نمايي سويه تهاجمي رفتار هسته اي ايران آ‌ن را به سمت يک تهديد بالفعل جهاني سوق دهد.”

بولتن این نهاد نظامی جمهوری اسلامی همچنین در تحلیل خود خاطرنشان کرده که “امريکا ابتدا منتظر به بارنشستن اهداف نرم افزارانه قطعنامه هاي زنجيره اي و ساير اقدامات نرم در ايران است. آن وقت با توجه به تضيعف دولت در ابعاد نظامي، اقتصادي، اجتماعي و پشتوانه مردمي از يک سو و قدرتمند سازي اپوزيسيون و مخالفان نظام، تغيير ساختار را از طريق شوک هايي مانند انتخابات، شورشهاي محلي يا جنگ فراهم نمايد.”

استقرار فرماندهی نیروی دریایی در بندرعباس

این تحلیل ها و اخبار در حالی مطرح می شود که چهارشنبه هفته گذشته فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران از انتقال ستاد کل فرماندهی این نیرو به بندرعباس خبر داده و اعلام کرده بود که “این انتقال تا آخر تیرماه سال جاری انجام خواهد شد.”

در همین ارتباط علی فدوی، بدون اشاره به شرایط خاص منطقه خلیج فارس و تحولات صورت گرفته در منطقه گفته بود: “ستاد فرماندهی نیروی دریایی سپاه در راستای کنترل و حفاظت از آبهای خلیج فارس و به لحاظ استراتژیک بودن منطقه جنوب و با توجه به دستور مقام ارشد سپاه و در راستای خروج سازمانها از تهران در بندرعباس مستقر خواهد شد.”

فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران همچنین خبر داده بود که فرماندهی نیروی دریایی ارتش، صنایع دریایی وزارت دفاع و سایر دستگاه های مرتبط دریایی نیز بزودی در بندرعباس مستقر خواهد شد.

همچنین قنبرعلی صلاحیان، فرمانده منطقه پدافند هوایی جنوب کشور نیز همزمان با اظهارات فرمانده نیروی دریایی سپاه با اشاره به اینکه “ما آماده پاسخگویی و دفاع هستیم” اعلام کرده که: “قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیا در جنوب کشور با بهره گیری از تنوع تجهیزات پدافندی، اعم از رادارهای دوربرد و میان برد، اخطار هوایی و سامانه های موشکی مختلف از جمله سامانه موشکیS200، هاگ و اورلیکن و دوش پرتاب های میثاق و استرلا و با بهره گیری از دیده بانی منطقه و استفاده از رادارهای ملی چون مطلع الفجر آمادگی دفاعی خوبی دارد و جوابگوی هرگونه تهدید احتمالی کشور است.”

Published in: on 30 ژوئن 2010 at 5:29 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

گفت و گو خسرو شمیرانی با عبدالله قاسمی، عضو سابق واحد حفاظت مسئولان جمهوري اسلامی ایران

بخش سوم
26 آگوست 2005 – جمعه 4 شهریور 1384
* آقاي قاسمی میگفتید که از طریق داریوش باریکانی با آقاي رضا هاشمیان آشنا شدید و …
بله. به تشویق داریوش با آقاي هاشمیان وارد یک معامله شدم. قبلا گفته بودم که داریوش یار غار محسن هاشمی فرزند
آقاي رفسنجانی و در برخی تجارتها شریک رضا هاشمیان خواهر زاده رئیس جمهوري وقت بود.
داریوش به من گفت که آقاي هاشمیان تعدادي موبایل نیاز دارد. من آنچه میخواستند تهیه کردم. صورت حساب ایشان
هفتصد هزار دلار آمریکایی شد. داریوش به من گفت آقاي هاشمیان به زودي چک این مبلغ را به من خواهد داد. این
محموله در ایران چندین میلیارد تومان ارزش داشت.
دسامبر سال 1996 بود و تیم ملی ایران در رابطه با یک سري بازیهاي جهانی که خوب به خاطر نمی آورم چه بازي هایی
بودند، ( 1) در دوبی بود. ایران به جایگاهی رسیده بود و به همین سبب جشن مفصلی در باشگاه ایرانیان دوبی به افتخار
بازیکنان ایرانی برگزار شد. آقاي هاشمیان سخنران اصلی بود و آقاي عابدان زاده کنسول ایران در دوبی نیز حضور
١٣
١٣
داشت. در آنجا گفته شد که هر یک از اعضاي تیم ملی، یک دستگاه تلویزیون هدیه میگیرند. این تلویزیون ها خریداري
شده و قرار بود با هواپیمایی که تیم را به ایران بازمیگرداند، به ایران فرستاده شوند.
همان شب بعد از مراسم، تجار ایرانی دوبی جشنی به افتخار تیم ملی ترتیب دادند. آقاي عابدان زاده دو عدد کارت
دعوت به داریوش داد که به منزله اجازه ورود داریوش و من در آن میهمانی بود. (از این میهمانی یک فیلم ویدئویی در
دست است که یک نسخه از آن نزد تحریریه شهروند است. خ ش) 4 صبح قرار بود تیم ملی به ایران بازگردد. آقاي
هاشمیان تلاش کرده بود تا مدیریت تیم ملی را راضی کند که مستقیما به رفسنجان پرواز کنند و در آنجا مورد استقبال
قرار بگیرند. اما مایلی کهن این را نپذیرفت. پس مقدمات براي پرواز به تهران چیده شد. من خودم شاهد گفت وگوي
هاشمیان و باریکانی بودم که درباره فواید استقبال از تیم ملی در رفسنجان سخن میگفتند و از اینکه باید مایلی کهن را به
این کار راضی کرد. البته وقتی از»فوائد» حرف میزنم روشن است که فایده براي خود آقایان مد نظر بود. به هر حال
اینها موفق نشدند. داریوش که با «ایران ایر» آمده بود توسط آقاي عابدان زاده بلیت خود را تعویض کرد تا با هواپیماي
حامل اعضاي تیم که با امارات ایرلاین بود، بازگردد. این هواپیما تلویزیون هاي هدیه اي به بازیکنان را نیز حمل میکرد.
بعدها من دلیل این اصرارها را متوجه شدم.
* دلیل چه بود؟
من در ختم همسر ناصر محمدخانی ( 2) با خیلی از این افراد برخورد مجدد داشتم. حتما اطلاع دارید که ماجراي مرگ
این خانم خیلی بالا گرفت. در تهران بودم. براي شرکت در مراسم ختم به مسجدي در امیرآباد رفتم. به خاطر نمی آورم
مسجد حضرت علی و یا مسجد امیر نام دارد.
با فریاد نادرشیران و مایلی کهن روبرو شدم. اینها داستان را به اینگونه تعریف کردند که تلویزیون هاي مذکور هیچگاه به
بازیکنان تحویل نشدند. این هر دو اصرار میکردند که داریوش باریکانی سر آنها را کلاه گذاشته است. دیرتر توضیح
خواهم داد که داریوش به آقاي رضا هاشمیان کمک کرده بود که در یک معامله تمام زندگی مرا بر باد دهد. من
میدانستم که داریوش خودش به تنهایی کاره اي نیست و به دیگران پشت دارد.
در پیگیري هاي خود متوجه شدم که آنها از ابتدا در دوبی نقشه اي چیده بودند. روشن بود که بارهاي مربوط به تیم ملی
از گیت ویژه عبور میکند یعنی پروسه عادي گمرك را طی نمیکند. محموله موبایل که از من خریداري شده بود در همان
امارات در کارتن هاي تلویزیون ها جاسازي شده بود و احتمالا باید به رفسنجان میرسید. به همین دلیل آنها اصرار داشتند
که تیم اول به رفسنجان برود. کارتن هاي تلویزیون ها آن روز توسط ماشین «شرکت پسته رفسنجان» به فرودگاه منتقل
شد. یعنی تلویزیون ها براي مدت کافی تحت اختیار همکاران نمایندگی «شرکت پسته رفسنجان» در دوبی بودند. ( فیلم
ویدئویی نقل و انتقال کارتن هاي تلویزیون توسط ماشینی با آرم «شرکت پسته رفسنجان» در اختیار تحریریه شهروند
است. خ ش )
مایلی کهن به من گفت که اعضاي تیم ملی تلویزیون ها را دریافت نکردند بلکه قول داده شد که مبلغی بابت آن به اعضا
داده شود. من دیگر تعقیب نکردم که آیا این پول داده شده بود یا خیر. به هر حال با سوءاستفاده از موقعیت تیم ملی
موبایل ها به ایران رسیده بود. طبیعتا این آقایان نمیتوانستند تلویزیونها را به اعضاي تیم بدهند زیرا در این صورت سئوال
برانگیز بود که چرا تمام باکس ها باز شده بودند.
* گفتید که آقاي هاشمیان هفت صد هزار دلار مبلغ موبایل ها را به شما پرداخت نکرد …
همینطور است. دو سال پس از تلاش هاي بی ثمر براي دریافت پول خود، یک روز در تاریخ 26 دسامبر 1998 براي
وصول طلب خود به دفتر آقاي رضا هاشمیان در نمایندگی «شرکت پسته رفسنجان» در دوبی رفتم. مدتها از زمان معامله
گذشته بود و او همچنان مرا سر میدواند. در دوبی تلاش بسیار کرده و چون به نتیجه نرسیده بودم به تهران رفته بودم.
وقتی درآنجا نیز به نتیجه نرسیدم دوباره به دوبی بازگشتم. و در اینجا ماجرایم شکل دیگري به خود گرفت.
١٤
١٤
از او خواستم که پول را بپردازد. بدهی خود را نپرداخت و به جاي آن با پلیس تماس گرفت. پلیس آمد و مرا به «شرطه
نایف» ( کلانتري محله نایف) برد.
در اینجا باید دو نکته را توضیح بدهم.
یکی اینکه رئیس پلیس دبی فردي به نام ضایع خلفان (احتمالا املاي نام کوچک دقیق نیست) ، دوست نزدیک آقاي
هاشمیان و شریک تجاري او بود. در مدارك ثبت نمایندگی «شرکت پسته رفسنجان» در دوبی نام ضایع خلفان اول و
سپس نام هاشمیان آمده است.
دیگر اینکه من فردي را در دوبی میشناختم که ایرانی ها را به شکل تور به آنجا میآورد. مدتی پیش از دستگیري من در
دفتر آقاي هاشمیان، این آقا نزد من آمد. او یک ایرانی را همراه با خود آورده بود که میخواست یک ماشین اجاره کند.
نام دارد. همیشه در صورت نیاز به ماشین به آنجا مراجعه میکردم. در Regency من یک شرکت اجاره ماشین میشناختم که
این روزها نیز یک ماشین نیسان ماکسیما در اجاره داشتم. روال این بود که براي دریافت ماشین پاسپورت خود را به
عنوان ضمانت نزد شرکت میگذاشتیم. یک خانم نیمه ایرانی به نام […] در آنجا کار میکرد.
با این آقا که […] نام داشت به آنجا رفتم. او یک تویوتا کمري اجاره کرد. طبیعتا پاسپورتش را به عنوان ضمانت به شرکت
سپرد. بعدها فهمیدم که این فرد مقداري مشروب الکلی تهیه کرده و با این ماشین به ابوظبی برده است. مشروب الکلی در
ابوظبی ممنوع است و قاچاق آن جرم محسوب میشود. به هر حال او دستگیر شد و طبق قانون ابوظبی ماشین را مصادره
کردند.
آنها این امر را به پرونده اي براي من تبدیل کردند. از این پس من بیش از یک سال در دبی و ابوظبی در زندان بودم.
هرماه یک بار بین دوبی و ابوظبی جابجا میشدم. جلسه اي شبیه دادگاه تشکیل میشد ولی هیچ سئوال و جوابی از من
نمیشد.
* قاعدتا در دبی یا ابوظبی شما باید میتوانستید به وکیل دسترسی داشته باشید …
ببینید آنجا بخصوص در آن سالها یعنی قبل از جنگ آمریکا با عراق، از جهت عدل و داد اوضاع خیلی بهتر از ایران
نبود. تازه من هنوز زبان عربی نمیدانستم.
* آیا به شما امکان داده نشد که با سفارت ایران تماس بگیرید؟
با سفارت ایران تماس گرفتم. گفتند که خلاف کرده ام و باید چوبش را بخورم. گفتند که از همان شرکت اجاره ماشین
نامه اي دریافت کرده اند که من با ماشین اجاره اي آنها دست به قاچاق مشروب زده ام و سر مرز دستگیر شده ام. اما همه
اینها دروغ بود. من خودم میدانستم که کجا دستگیر شدم و «جرم» من چه بوده است. البته چون هیچ دادگاهی تشکیل
نشد من هیچگاه نتوانستم با مدارك نشان دهم که پاسپورت من به دلیل اجاره نیسان ماکسیما در نزد آن شرکت بوده است
و نه براي ماشین مصادره شده که یک تویوتا کمري بود.
* با چه کسی در سفارت صحبت میکردید؟
من با فردي به نام دهدار که مسئول امور اجتماعی سفارت بود صحبت میکردم. بعدها فهمیدم که او خود به سفارش
آقاي هاشمیان در سفارت استخدام شده بود.
* از شرائط زندان بگویید.
در بیرون از زندان تمام دار و ندار خود را از دست دادم. بعد از ماه هاي اول که میان «مدیریه» زندان موقت ابوظبی
در دوبی ( اداره آگاهی دوبی) جابجا میشدم به زندان «وثبه» منتقل شدم که تجسم زندان آلکاتراز بود. «CID» و زندان
١٥
١٥
در ابتدا اقامت در این زندان 4 ماه تمام نتوانستم با خانواده خود تماس بگیرم. سپس دوباره به «مدیریه» ( بازداشت گاه
اداره آگاهی) ابوظبی منتقل شدم.
* چطور آزاد شدید؟
یک سال بعد از زندانی شدنم، در روزهاي پیش از ماه رمضان به من گفتند که عفو شده ام.
روزنامه الخلیج نوشته بود که شیخ زائد پرداخت خسارت شرکت اجاره ماشین را تقبل کرده است. این شرکت شاکی من
بود. من توانستم با کنسول ایران در ابوظبی آقاي سیبوي (او در عراق به دنیا آمده است و به همین دلیل به عربی مسلط
است. درآن روزها پدر او در تهران پیشنماز بود) صحبت کنم. سئوال من این بود که اولا جرم من چیست، ثانیا در کجا
اثبات شده است، و ثالثا من که هیچگاه محکوم نشده ام و چگونه میتوانم عفو بشوم؟ اما او نیز در این رابطه پاسخی نداشت.
به هر حال من آزاد شدم و به دنبال پاسپورت خود به آن شرکت رفتم. آنها پاسپورت من را تحویل ندادند. ویزاي من
تمام شده بود و باید به ایران بازمیگشتم. به این دلیل باید پاسپورتم را میگرفتم. به این طرف و آن طرف زدم. یک وکیل
سوریه تبار گرفتم که بعد از چند روز گفت پرونده به شکلی است که از او کاري ساخته نیست. گفت نمیخواهد کاري کند
که براي اقامتش در آنجا مشکل به وجود بیاید.
میخواستند مرا دیپورت کنند. دوباره زندانی شدم. در زندان اعتصاب غذا کردم. میخواستم که یک مرجع به توضیحات
من در مورد پرونده اي که براي من تهیه شده بود گوش کند. گفته بودم که میخواهم یک نفر از سفارت هم در آنجا
باشد.
در این روزها آقاي دهدار رفته بود و آقاي نجاري مسئولیت امور اجتماعی سفارت را به عهده داشت. آقاي مجید خوئینی
ها معاون کنسول (مجید خوئینی پیشتر در سفارت ایران در کانادا کار میکرده است)بود. مرا از زندان به اداره پلیس
دوبی بردند. آقاي خویینی هم قرار بود به آنجا بیاید. چند دقیقه قبل از رسیدن خوئینی چند تن از پلیس ها مرا به CID
اجبار و به بهانه گرداندن و خرید کردن از اداره پلیس بیرون بردند. وقتی که مرا بازگرداندند خوئینی دیگر آنجا نبود. مرا
به بازداشتگاه شرطه که مرا در آنجا نگه میداشتند برگرداندند. در آنجا یک تیغ ریش تراشی به دست آوردم و تهدید به
خودکشی کردم. یک افسر با درجه تیمساري (راعد) آمد. میخواست تیغ را از من بگیرد. گفتم پاسپورتم رامیخواهم و باید
یک نفر از سفارت ایران بیاید و به حرفهاي من گوش بدهد.
که راشد (Regency) تیمسار تلفن زد و دقایقی دیرتر پاسپورت مرا آوردند. بعدها فهمیدم که صاحب شرکت اجاره ماشین
بود. (CID) عبدالله نام داشت خود نیز سرهنگ اداره آگاهی
آقاي خوئینی ها و آقاي نجاري، از سفارت آمدند در حضور آنها تیمسار پاسپورت مرا بازگرداند و من اجازه یافتم دوبی را
ترك کنم. از صدور بلیت هواپیماي من بیش از یک سال گذشته بود و به همین دلیل بلیت باطل شده بود. آه در بساط
نداشتم. همانجا گفتم که من بیگناه به این روز دچار شده ام. حالا همه چیز خود را از دست داده ام و حتی امکان تهیه
بلیت ندارم. تیمسار گفت که بلیت از شرکت امارات ایرلاین است و او میتواند ترتیب تمدید اعتبار آن را بدهد. اما آقاي
خوئینی ها تاکید کردند ایشان ( یعنی من) ایرانی است و سفارت خود بلیت را تهیه خواهد کرد. البته سفارت یک بلیت از
شرکت هوایی «آسمان» براي من تهیه کرد و پول آن را از من گرفت.
فردا صبح به زندان «صدر» که سر مرز ابوظبی و دوبی قرار دارد برده شدم. و چند روز بعد با خط هوایی «آسمان» به
ایران فرستاده شدم.
* در ایران چه کردید؟ آیا باز هم ماجرا را دنبال کردید؟
در فاصله اي که من در زندان بودم همسرم بارها به وزارت خارجه مراجعه کرده بود. فرداي آمدنم هر دو به ساختمان
شماره 3 وزارت خارجه رفتیم. بخش امور اجتماعی وزارتخانه در این ساختمان بود. با آقاي انصاریان، مسئول بخش
صحبت کردم. همسرم با او بارها صحبت کرده بود. در ضمن او برادر همان شیخ انصاریان است که خیلی عشق لاتی روضه
١٦
١٦
میخواند. آنها در تمام مدت زندان من هیچگونه کمکی نکرده بودند. علاوه بر اینکه انصاریان ماجرا را از همسرم شنیده
بود، خودم نیز جزئیات آنچه بر من رفته بود را را توضیح دادم. در سفارتخانه در دوبی من علیه آقاي هاشمیان شکایت
کرده بودم این را نیز مطرح کردم. آقاي انصاریان گفت که تحقیق و پیگیري میکند. دیرتر به این آقا هم میرسیم که نه
تنها کمک نکرد بلکه خود در یک کلاهبرداري بزرگ دیگر شریک شد.
در همین حین براي تمدید پاسپورت خود به اداره گذرنامه رفتم. پاسپورت من تمدید نشد. با تلاش و سرو صداي فراوان
که در وزارت خارجه راه انداختم توانستم پاسپورت خود را دوباره تمدید کنم.
پس از مدتها تلاش بی نتیجه در وزارت خارجه ایران، دوباره توسط یک دوست که در دوبی زندگی میکرد و شرکت
تجاري داشت، براي خود و همسرم ویزاي دوبی را گرفتم. به آنجا رفتم تا بلکه در آنجا به نتیجه برسم. به مجرد ورود به
سفارتخانه نزد آقاي خوئینی رفتم.
* سفارتخانه کمک مؤثري کرد؟
خیر آقاي خوئینی ها گفت برو وکیل بگیر.
من همه چیز را از دست داده بودم. بیش از یک سال عمرم، 700 هزار دلار سرمایه ام، محل کسب و کارم و بسیاري چیزها
که با پول نمیتوان سنجید. از آن روز که با این آقاي هاشمیان وارد معامله شدم سالها میگذشت و طی این سالها هر روز به
نا آرامی زندگی من و خانواده ام افزوده شده بود.
به ایشان گفتم که مخارج وکیل را نمیتوانم بپردازم. به هر حال مرا به کنسولگري ارجاع داد.
آن موقع کنسولگري بی کنسول بود و فردي به نام حسینی موقتا کار کنسول را انجام میداد. نزد او رفتم. او هم پس از
یکی دو جلسه مرا به سفارتخانه ارجاع داد و همچون که در ایران رسم بود، پاس کاري بین این دو اداره نیز شروع شد.
در همین فاصله یک روز به نماز جمعه رفتم. آقاي سید علی شاهچراغی، امام جمعه و نماینده خامنه اي در دوبی بود. رضا
هاشمیان در صف اول نمازگزاران نشسته بود. بعد از نماز جلو رفتم و یک سیلی به گوش وي زدم با صداي بلند گفتم که
مال مردم را میخوري و در صف اول نماز هم می ایستی … مرا گرفتند و از آنجا دور کردند.
* خلاصه به نتیجه رسیدید؟
ویزاي من و همسرم 15 روزه بود. قضیه نماز جمعه روز سیزدهم اتفاق افتاد. فرداي آن روز میخواستیم به ایران
برگردیم تا مشکلی براي خود و دوستم که ویزا را تهیه کرده بود پیش نیاید.
قوانین دوبی به این شکل است که اگر ویزا تمام شود و مسافر از این شیخ نشین خارج نشود، آن فرد که ویزا را تهیه کرده
100 درهم جریمه میکنند. این فرد قاعدتا صاحب بیزنس است، پس مجوز تجارت او را هم باطل میکنند.
همان روز تصادفا در خیابان با یک دوست قدیمی برخورد کردم. او یک پلیس دوبی بود که از زمان کسب و کارم در
آنجا وي را میشناختم. مرا به محل کار خود که در شرطه نایف ( کلانتري محله نایف) بود دعوت کرد تا دیداري تازه
کنیم. سر صحبت باز شد. وقتی که داستان خود را به او گفتم نام مرا وارد کامپیوتر کرد و بلافاصله گفت که من تحت
پیگرد هستم و اگر الان به فرودگاه بروم بلافاصله دستگیر میشوم. در این لحظه فهمیدم کشیده اي که به صورت هاشمیان
زده بودم «نتیجه» بخش بوده است.
به این ترتیب دوباره در مخمصه گیر کردم. نه میتوانستم به فرودگاه بروم و نه به هتل. به سفارت رفتم و گفتم که وضعیت
من اینچنین است و من از سفارت خارج نمیشوم. تا ساعت 10 شب در آنجا بودم. آن وقت با باشگاه ایرانیان تماس گرفتند
و من به آنجا رفتم.
* این باشگاه ایرانیان چیست؟ به کدام ارگان یا موسسه تعلق دارد؟
١٧
١٧
یک مجموعه بزرگ تفریحی است که در جوار بیمارستان آمریکاییان قرار دارد. زمین فوتبال، رستوران، هتلی با
نزدیک به 100 سوئیت مجلل و کلی امکانات تفریحی دیگر دارد. آقایان و آقازاده ها کلی از نعمات آن بهره مند میشوند.
این باشگاه بزرگ به بنیاد مستضعفان تعلق دارد.
* ادامه داستان ….
بله. ازسفارت به من پیشنهاد دادند که ترتیبی بدهند تا بدون کنترل پاسپورت از امارات خارج بشوم. من نپذیرفتم. اولا
نمیتوانستم به آنها اعتماد کنم و ثانیا اگر چنین میکردم مشکلات بزرگی براي دوستم که ویزا را براي ما تهیه کرده بود ایجاد
میکردم.
به همسرم گفتم باید کاري کنیم که توجه مسئولان دوبی را به مشکل مان جلب کنیم. به این ترتیب هم به پولمان میرسیم و
هم از این مشکلات خلاص میشویم.
روز بعد یعنی 8 ماه می 2000 به یک پمپ بنزین رفتم علاوه بر ماشین یک گالن آب را پر از بنزین کردم و به شرکت
رفتم. گوشه اي از مشکلات من عملا به این شرکت بازمیگشت که بر پایه یک دروغ آشکار از من شکایت کرده Regency
بود. قبلا گفتم که صاحب آن سرهنگ راشد عبدالله بود.
همان خانم نیمه ایرانی که قبلا از او صحبت کردم هنوز آنجا کار میکرد. دفتر شرکت یک پله کان پیچی داشت که به
طبقه بالامیرفت. خود و همسرم در بالاي پله ها مستقر شدیم. به خانم نیمه ایرانی گفتم که من میخواهم به دلیل شکایت
دروغین، دفتر شرکت را آتش بزنم و او هم میتواند پلیس خبر کند. پلیس آمد. چند ایرانی آوردند که مرا نصیحت کنند
و…
* شما چه خواسته اي را اعلام کردید؟
گفتم اگر شیخ محمد، شیخ دوبی نیاید، شرکت را همراه با خود و همسرم به آتش میکشم.
آقاي مجید خوئینی را از سفارت آوردند. به من گفت که با این کار آبروي ایران و ایرانی را میبرم. در پاسخ گفتم که این
شما هستید که آبروي ایران را میبرید. شما حامی ایرانی نیستید مال مردم میخورید و از مال مردم خورها حمایت میکنید.
4 سال است که زندگی مرا به روز سیاه نشانده اید و ….
در همین روز پادشاه اردن، شاه عبدالله میهمان شیخ دوبی بود. ….
ادامه دارد
زیرنویس ها
1 آقاي قاسمی از بازیهاي جام آسیایی سخن میگوید. در سال 1996 بازي هاي پایانی در امارات متحده عربی صورت
گرفت. در تاریخ 21 دسامبر 1996 ایران در مقابل کویت پیروز شد و براي بار چهارم به مقام سوم در آسیا دست یافت. در
همان روز عربستان سعودي در مقابل امارات برنده و قهرمان آسیا شد.
2 فاطمه (لاله) سحرخیزان همسر ناصر محمد خانی مربی سابق تیم پرسپولیس، در 17 مهر ماه 1381 با 37 ضربه چاقو به
قتل رسید. خدیجه (شهلا) جاهد همسر دوم ناصرخانی به این جرم محاکمه و در خرداد 1383 به اعدام محکوم شد.
بخش چهارم
16 سپتامبر 2005 – جمعه 25 شهریور 1384
* میگفتید که شما با یک ظرف بنزین در دفتر شرکت اجاره ماشین به اعتراض نشسته بودید. …
١٨
١٨
همانطور که گفتم آقاي مجید خوئینی از سفارت آمده بود و میگفت که باعث آبروریزي براي ایرانی ها هستم. به او
گفتم که آنها با کارهاي غیرقانونی خود آبروي ایران را میبرند. به او گفتم که که شما بیخود میگویید که حامی ایرانی
هستید شما فقط حامی برخی گردن کلفت ها، آقاها و آقازاده ها هستید.
بالاخره معاون رئیس پلیس دوبی آمد. ازمن خواست که ظرف بنزین را تحویل بدهم و در مقابل آنها به خواسته هاي من
گوش میدهند. من همچنان پافشاري کردم و گفتم تا شخص شیخ محمد نیاید از جاي خود تکان نمیخورم. ظاهرا خبر را
به شیخ محمد رسانده بودند. او تلفن زد و به من گفت که شاه عبدالله میهمان اوست و معذرت خواهی کرد که خودش
نمیتواند بیاید اما مسئول دفتر خود را براي حل و فصل موضوع به محل میفرستد.
مدتی گذشت و فردي آمد که خودش را به عنوان مسئول دفتر شیخ محمد معرفی کرد. همراه او فردي بود که صالح
عبدالله مراد نام داشت. رئیس دفتر شیخ مرا به این فرد سپرد و گفت که اگر با مشکلی برخورد کردم او در دیوان شیخ
محمد به کار من رسیدگی خواهد کرد و هر زمان که بخواهم میتوانم در دیوان به دیدار او بروم.
کارت ویزیت صالح عبدالله نشان میداد که او مسئول بخش حقوق بشر پلیس دوبی است.
بلاخره من بنزین را تحویل دادم و به سمت اداره پلیس راه افتادیم. من تمام مدارك خود را به همراه داشتم. با ارایه
مدارك نشان دادم که دستگیري من بی دلیل و مدرك بوده است. من توانستم نشان بدهم که موضوع دستگیري من
ربطی به پرونده آقاي [….] نداشته است. او در ابوظبی و من در دفتر آقاي رضا هاشمیان، رئیس نمایندگی «شرکت پسته
رفسنجان» در دوبی دستگیر شده بودم. من بیش از یک سال به اتهام ماشین از دست رفته یک شرکت اجاره ماشین در
زندان به سر برده بودم. اسناد من نشان میداد که آن ماشین هیچ ارتباطی با من نداشته است. یک کپی از مدارك من
گرفتند. چون ساعت اداري به پایان رسیده بود، قرار بر آن شد که برویم و فردا من دوباره به دفتر صالح عبدالله مراجعه
کنم. روز بعد به اداره پلیس رفتم. معاون آقاي خلفان خود شخصا مرا به دفتر آقاي صالح عبدالله برد.
در آنجا با عبدالله راشد عبدالله روبرو شدم. همانطور که گفتم او نیز افسر پلیس بود، صاحب شرکت اجاره ماشین بود که
مدعی من بود و در عین حال دوست نزدیک آقاي رضا هاشمیان بود.
صالح عبدالله مراد با لحن بسیار تندي با او صحبت کرد و او را به خاطر ادعاي دروغینش نسبت به من مورد مؤاخذه قرار
داد. تمام اینها در حضور همسرم اتفاق افتاد.
* یعنی شما به حق خود رسیدید؟
نه خیر. از فرداي روز آن برنامه ما این شده بود که روزانه به اداره پلیس برویم و جواب سر بالا بشنویم. در حالی که ما
براي یک سفر 15 روزه به دوبی رفته بودیم الان ماه ها بود که در آنجا بودیم.
فکر کردم تنها راه باقیمانده این است که به مسئول دفتر شیخ محمد مراجعه کنم. به دیوان رفتم. مرا به اتاقی هدایت
کردند و سپس سه مرد با لباس عربی آمدند و به من گفتند که مسئول دیوان در فلان کاخ به سر میبرد و میتوانم همراه با
آنها به ملاقات وي بروم.
بردند. (CIB) نگذاشتند ماشین خود را بردارم. من و همسرم را سوار ماشین خود کردند و نه به کاخ بلکه به اداره آگاهی
در آنجا مرا به عبدالله راشد عبدالله تحویل دادند. همسرم را رها و مرا به سلول منتقل کردند.
دو روز بعد با این قول که دفتر شیخ محمد در حال رسیدگی به پرونده ما است من و همسرم را به ایران روانه کردند.
مدتی در ایران تلاش کردم. امیدوار بودم بخشی از طلب خود از آقاي رضا هاشمیان را زنده کنم. تلاشها ثمري نداد.
بالاخره تصمیم گرفتم دوباره به دوبی بروم و از آنجا پی گیري کنم
در سپتامبر 2001 توسط یکی از دوستانم دوباره ویزا گرفتم و به دوبی رفتم. در فرودگاه دوبی به من گفتند که ممنوع
الورود هستم. میدانستم که اگر ممنوع الورود بودم اصلا برایم ویزا صادر نمی شد یعنی داستان دوباره از جاي دیگري آب
میخورد. البته این به اشتباه خودم بازمیگشت که در تهران در وزارت خارجه گفته بودم که دوباره به دوبی می روم.
١٩
١٩
خلاصه بیش از یک هفته در فرودگاه دوبی ماندم. با آقاي مجید خوئینی در سفارتخانه ایران در دوبی تماس گرفتم. از او
خواستم ترتیبی دهد که من بتوانم در دوبی به دنبال حق خود بروم اما کاري نکرد. اقامت در فرودگاه خیلی گران بود.
پرداخت هتل ساعتی بود و گاه تا 80 دلار در ساعت قیمت داشت. پولهایم تمام شده بود و تمام درها نیز بسته بود.
کردم ولی پاسپورت مرا ندادند. گفتند که آن را در هواپیما به من OK تصمیم گرفتم دوباره به ایران بازگردم. بلیت را
میدهند. من را با اسکورت پلیس امنیتی و قبل از همه مسافران به داخل هواپیما بردند. پاسپورتم را به من ندادند. وقتی
هواپیما راه افتاد من شروع به سرو صدا کردم و از میهمانداري که از ابتدا گفته بود به زودي پاسپورتم را دریافت خواهم
کرد سراغ پاسپورت را گرفتم. هنوز هواپیما از زمین برنخاسته بود دیدم که دور زده و در بخش دیگري از فرودگاه
متوقف شد. روزهاي پس از واقعه 11 سپتامبر بود. وقتی به بیرون نگاه کردم ده ها پلیس ویژه، هواپیما را در محاصره خود
گرفته بودند. به شدت ترسیده بودم فکر میکردم اگر مرا به عنوان هواپیما ربا بگیرند چه بلائی بر سرم میآورند. بلاخره پلیس
ها وارد شده مرا از هواپیما خارج کردند. از من پرسیدند دلیل سرو صدائی که ایجاد کردم چه بوده است؟ من توضیح
دادم که پاسپورت مرا ضبط کرده و به من پس نداده اند. پرسیدم چرا هواپیما بازگشته است؟ گفتند که خلبان متوجه سرو
صداي من شده و با بودن من در هواپیما از پرواز خودداري کرده بود.
بالاخره پاسپورت مرا دادند و من با هواپیماي بعدي که روز بعد پرواز داشت به تهران بازگشتم.
در تهران توسط نیروي انتظامی فرودگاه دستگیر و به مامورانی در لباس شخصی تحویل داده شدم. بیش ازشش ماه در
محلی بودم که هنوز هم نمیدانم کجا بود. به غیر از هنگامی که در سلول انفرادي خود بودم، تمام مدت چشم بند داشتم.
شکنجه هاي وحشیانه آغاز شد. نزدیک به دو ماه تحت آزارهاي طاقت فرسا بودم. انگشتان پایم را شکستند.
* اینها که بودند؟
من هنوز هم نمیدانم آنها آیا اصلا متعلق به ارگانی بودند یا نه و اگر بودند کدام ارگان. البته آنها مرا رسما از نیروي
انتظامی فرودگاه تحویل گرفتند و طبیعتا هر کسی نمیتواند به نیروي انتظامی مراجعه کند و زندانی تحویل بگیرد.
* به چه اتهامی شما را دستگیر کرده بودند؟
نیروي انتظامی فرودگاه به من هیچ توضیحی در مورد اتهام و غیره نداد اما این گروه که مرا تحویل گرفت در
فرودگاه به من گفتند که من چند صد هزار دلار به امارات ایرلاین خسارت وارد کرده ام. بعد از اینکه من به آن محل
منتقل شدم دیگر بحث از خسارت به شرکت هوایی امارات نبود. آنها طی شکنجه ها تلاش میکردند به من بقبولانند که من
از هیچ کس پول طلب کار نیستم.
* در کدام زندان بودید؟
نمیدانم کجا بود ولی میدانم که یک زندان رسمی نبود. گرچه چشم بند داشتم ولی معلوم بود که محل کوچکی است.
هنگام خروج از سلول هیچ صدایی به گوش نمیرسید. میتوانست زیرزمین یک ساختمان مسکونی بازسازي شده باشد. تا
آنجا که از زیر چشم بند قابل تشخیص بود هیچکدام از افراد آنها یونیفورم نداشتند.
* هیچگاه از آنها سئوال کردید که در کجا هستید؟
حق سئوال نداشتم و اگر سئوال میکردم مورد شکنجه شدیدتر قرار میگرفتم.
* شکنجه ها به چه ترتیب بود؟
شست و انگشتان کوچک پاي من هنوز ناقص است. آنقدر شست پا را پیچاندند که از جا در رفت. انگشتان کوچک پایم
را به شکلی خم میکردند که شکستند. از هوش میرفتم. مرا به هوش می آوردند و دوباره شروع میکردند. درد وحشتناك
٢٠
٢٠
بود. دستانم را با تیغ پاره پاره میکردند. اگر خاطرتان باشد قبلا از دستگیري و شکنجه خود در اوین در سال 61 گفته بودم
شکنجه هاي اوین در مقابل آنچه امروز با من میکردند نوازشی بیش نبود.
* معمولا وقتی شکنجه میکنند به دنبال چیزي هستند این «چیز» گاه اطلاعات است و گاه اعتراف. از شما چه میخواستند؟
فراموش کرده بودم یکی دو نکته را به شما بگویم. من قبل از اینکه این بار آخر به دوبی بروم مقداري از مدارك خود
را برداشتم و به دفتر یکی از روزنامه هاي اصلاح طلب رفتم. نام آن را به خاطر نمی آورم. همراه با همسرم بودم. او
احتمالا به خاطر میآورد دفتر در نزدیکی سیدخندان بود. در آنجا با آقایی صحبت کردم و از او خواستم داستان مرا منتشر
کند. گفت چون مساله یک بعد خارجی دارد او ملزم است با وزارت خارجه مشورت کند. سپس گفت که حق انتشار
داستان مرا ندارد.
بجز این با سرمحافظ ناطق نوري، محمد رضا دانا هم تماس گرفته بودم. از او خواستم که از طریق ناطق نوري اقدام
کرده و پول مرا زنده کند. تهدید کرده بودم که در غیر این صورت آنچه در مورد ارتباط ناطق با لباس شخصیها میدانم
(( افشا میکنم. (( 2
ظاهرا تمام اینها براي من تبدیل به یک پرونده قطور شده بود که الان در زندانی که معلوم نبود کجا بود و به کسانی که
معلوم نبود که هستند، بازخواست پس میدادم. آنها میگفتند که اولا باید داستان پول را فراموش کنم، ثانیا دیگر حق ندارم
از این حرفهاي «نامربوط» بزنم و حاج آقا را تهدید کنم.
* چگونه آزاد شدید؟
این هم خود داستانی غم بار است. بار اول آزادي من در عید 1362 با شهادت برادرم در جبهه مصادف شد. این بار نیز
با حادثه اي که براي برادرم اتفاق افتاد مصادف شد.
برادر کوچکتر من که 8 سال مهندس انفجار در جبهه بود، در شب 22 بهمن سال 1380 طی حادثه اي باور نکردنی و فجیع
به شدت مجروح شد.
فرداي 22 بهمن بود مرا بدون هیچ حرف و بحث قبلی آزاد کردند. پس از مراجعه به منزل مستقیما به بیمارستان رفتیم.
برادرم 52 ساعت پس از حادثه در اثر سوختگی شدید فوت شد.
گفته شد که در هنگام آتش بازي هاي 22 بهمن او مسئولیت مراسم آتش بازي را در همدان به عهده داشت. مواد انفجاري
بر روي بام بانک ملی در خرپشته انبار شده بودند. میگویند به دلیل سهل انگاري برادرم انبار منفجر و خودش طعمه حریق
شده بود.
البته بعدها دوستان وي برایم تعریف کردند که تردید بسیار دارند که این یک سانحه بوده باشد. آنها میگویند برادرم به
پرس و جو و تحقیق درباره پرونده من آغاز کرده بود و حدس میزنند که به چیزهایی دست یافته بود که احتمالا به قیمت
جان او تمام شد. البته از همان ابتدا بسیاري این سانحه را با چشم تردید مینگریستند بخصوص آنها که از سابقه و تخصص
برادر من در زمینه مواد منفجره وآتش زا اطلاع داشتند.
پس از مرگ برادرم جسد وي را براي تشییع به همدان بردیم. با سردار اویسی که فرمانده او بود ملاقات کردم. برادر من
در لباس سپاه و در ساعات ماموریت مجروح شده بود و طبق ضوابط میبایست شهید محسوب میشد اما سردار اویسی گفت
که او شهید نشده است. پرونده برادرم به بنیاد شهید تحویل نشد.
دوستانش که خودشان با من تماس گرفتند گفتند که شاهد بوده اند هنگامی که او به انبار داخل شده بود یک نفر به
داخل انبار شلیک کرده و موجب انفجار شده بود. آنها معتقد بودند که این عمل به تعمد انجام شده بود.
در عین حال از مراسم آن شب یک فیلم ویدیویی وجود دارد. من آن فیلم را دارم اما صحنه هاي مربوط به انفجار را از
فیلم حذف کرده اند. من با سردار اویسی صحبت کردم و فیلم کامل را خواستم. او گفت که آن قسمتها توسط حفاظت
اطلاعات حذف شده است.
٢١
٢١
* آیا سرانجام توانستید اطلاعات دقیق تري در این رابطه به دست بیاورید؟
موردهاي زیادي بود که همپاسداران برادرم به من زنگ میزدند و با التماس میگفتند که من قضیه مرگ او را دنبال کنم
و نگذارم که خون او پامال شود، اما تصور کنید من پس از ماه ها شکنجه از زندان آزاد شده بودم. از نظر روحی به شدت
مفلوك بودم و بدنم نیز آش و لاش شده بود. اصلا فکرم کار نمیکرد و نمیدانستم آیا اصلا و چگونه میتوانم آن را دنبال
کنم.
* دیگر قید طلب هاي خود را زده بودید؟
دریافت کردم. دراین نامه رسمی از دوبی، ذکر شده بود که دیوان شیخ محمد DHL در همین اثنا نامه اي با پست
پرداخت یک میلیون دلار غرامت به من را تأئید کرده است.
در اینجا باید ذکر کنم که در یک دادگاه که در دوبی برگزار و وکیل من در آن شرکت کرده بود، من از تمام اتهامات
تبرئه شده بودم.
طبق توضیحات این نامه مبلغ یک میلیون دلار به عنوان غرامت براي مدت بیش از یک سال زندان بی دلیل توسط دولت
دوبی به من پرداخت میشد. وزارت خارجه ایران میبایست ناظر بر این امر باشد.
به وزارت خارجه رفتم و نامه را به آنها تحویل دادم. در آنجا به من گفتند که باید منتظر نامه اي از سفارت دوبی در ایران
باشم و در تاریخی که در آن نامه ذکر خواهد شد باید به وزارت خارجه مراجعه کنم تا مبلغ مذکور به من تحویل شود.
بلاخره یک روز آقاي انصاري، مدیر کل بخش کنسولی وزرات خارجه با من تماس گرفت و گفت که باید به ساختمان
شماره 7 وزارت امور خارجه مراجعه کنم. این ساختمان محلی است که دیپلماتهاي خارجی در آن پذیرفته میشوند.
در آنجا در جلسه اي با نماینده اي از سفارت دوبی و آقاي انصاري مدیر کل امور کنسولی وزارت خارجه، شرکت کردم.
گفتند که پول به حساب وزارت خارجه واریز میشود و سپس آنها به من تحویل میدهند. من خواستم که مستقیما به حساب
خودم واریز کنند. نماینده سفارت دوبی یک سند را به آقاي انصاري تحویل داد. من از او خواستم یک کپی از آن سند به
من بدهد ولی آقاي انصاري گفت که لزومی ندارد من کپی داشته باشم.
من حساب ارزي نداشتم. آقاي انصاري به کارمند بخش حسابداري، فردي به نام […] دستور داد و او 100 دلار براي من
آورد. من رفتم و با این 100 دلار یک حساب ارزي باز کردم. شماره حساب را به آنها دادم. قرار شد پول به آن حساب
واریز شود.
نزدیک عید 1381 بود. در آن روز پولی وارد حساب ارزي تازه گشوده من، نشد. چند هفته بعد پس از تعطیلات سال نو به
من اطلاع دادند که مبلغ غرامت به بانک صادرات مرکز رسیده است و باید به آنجا مراجعه کنم.
میدانستم که علی رحمانی در وزارت اطلاعات کار میکند و روابط خوبی دارد. به او مراجعه کردم. به من گفت که در
ساختمان سپهر که بانک صادرات مرکز در آن واقع است دوستانی دارد و مساله را براي من پیگیري خواهد کرد. البته
گفت که در مقابل بد نیست من هم 15 میلیون تومان به او بدهم تا فردي که به خاطر این مبلغ دیه ( 15 میلیون تومان) در
زندان به سر میبرد به خانه و زندگی خود باز گردد. من به او قول دادم که اگر به من کمک کند من این 15 میلیون را به
او میدهم. حالا خدا میداند که آیا این حق و حساب خودش بود یا او واقعا میخواست به فرد ثالثی کمک کند.
به دلایل روشن در آن روزها خیلی به وزارت خارجه میرفتم. دیگر بسیاري کارمندان مرا میشناختند و به شوخی میگفتند
که من هم از کارمندان وزارت خارجه هستم. یکی از کارمندان وزارت خارجه به نام آقاي [….] مرا همراه با داریوش
باریکانی مشاهده کرده بود. او داریوش را به خوبی میشناخت. به من گفت کلید حل مشکل من در دست فردي به نام
آقاي دکتر هادي ( 1) است. او همچنین گفت که آقاي دکتر هادي «نوچه» آقاي هاشمی است و اگر دوستان من از
٢٢
٢٢
آقاي هاشمی بخواهند و او به دکتر هادي دستور بدهد، وي حتما و به سرعت کار مرا ردیف خواهد کرد. البته من با این
دکتر هادي هم ملاقات کردم ولی کاري برایم انجام نداد.
در روزهاي پس از تعطیلات عید، علی رحمانی با انصاري مدیر کل امور کنسولی قرار ملاقاتی ترتیب داد و ما سه نفر پس
از ساعات اداري در دفتر انصاري، در ساختمان شماره 3 وزارت خارجه ملاقات کردیم. در این ملاقات آقاي انصاري تمام
ماجرا را از اساس انکار کرد و گفت هرگز چنین ملاقاتی با من و نماینده سفارت دوبی روي نداده و اساسا این ادعاي من
بی پایه است.
* شما گفته بودید که علاوه بر شما، آقاي انصاري و نماینده سفارت دوبی فردي به نام [….] نیز حضور داشت. آیا شما براي
شهادت دادن در این رابطه به او مراجعه نکردید؟
چرا. ولی او را از ساختمان شماره 7 وزارت خارجه به محل دیگري به ماموریت فرستاده بودند. خیلی به دنبال او گشتم
اما انگار غیب شده بود. به من گفته شد که او براي ماموریت به خارج از کشور اعزام شده است.
* چرا به سفارت دوبی مراجعه نکردید؟
بارها به سفارت دوبی در خیابان ظفر مراجعه کردم. در آنجا به من گفتند که با من تماس خواهند گرفت. اما خبري
نشد. یعنی اصلا نتوانستم با هیچ فرد مسئولی صحبت کنم.
* وضعیت خودتان چه شد؟ آیا دوباره دنبال شما آمدند؟
طی ماه هاي پس از آزادي من زیاد مراقب نبودم و خیلی جاها خیلی حرفها را میزدم. تعریف کرده بودم که با من که
محافظ سران مملکت و گاه در کنار رهبر بودم و حتی با آنها عکس دارم، چنین کرده اند.
من همچنان در کارگاه و فروشگاه لوازم الکترونیکی یکی از اقوام خود در خیابان جمهوري کار میکردم. یک روز که
خیلی دیر سر کارم رسیدم صاحب مغازه که فامیل من بود گفت که خوب شد اینجا نبودي آمده بودند دستگیرت کنند.
من زیاد جدي نگرفتم. ولی قرار شد یک هفته اي به سر کارم نروم. بعد که دوباره سر کار رفتم یک روز تلفن شد.
روزهاي اول شهریور 1381 بود. شاید اول یا دوم شهریور. فردي به من گفت که روز بعد ساعت 9 صبح به دفتر شکایات
رهبري مراجعه کنم. پرسیدم مگر چه شده است؟ گفت چیز خاصی نیست، فقط لازم است به دفتر بروم و به چند سئوال
پاسخ بدهم. آدرس داد. محلی که باید میرفتم در کوچه اي بود که نبش ورودي آن ستاد ائمه جماعات واقع است. گفت
روي تابلو نوشته شده است » دفتر شکایات و پیگیري مقام معظم رهبري» و من باید در آنجا نزد فلان فرد بروم. او اسمی
را گفت که الان به خاطر نمیآورم. این دفتر در فاصله کمی از دفتر علی اکبر ولایتی مشاور رهبر در سیاست خارجی واقع
شده است.
من فرداي آن روز به آنجا رفتم. دفتر را پیدا کردم. من را به اتاقی هدایت کردند. درباره سوابقم پرسیدند. بعد
میخواستند بدانند که آیا من در کنار «مقام معظم رهبري» عکس دارم. کتمان کردم زیاد طول نکشید. پرسش پاسخ تمام
شد و مرا مرخص کردند.
* پس این بار بخت با شما یار بود …
اینطور نبود. شاید یک هفته نشد یعنی حول و حوش ششم – هفتم شهریور ماه 1381 به منزل ما ریختند. همسرم، دو
دخترم و من را دستگیر کردند. خانه ما را زیرو رو کردند. تمام آلبوم ها، کاغذ ها و مدارك، از جمله پاسپورت هایمان را
با خود بردند.
* چطور وارد خانه شدند؟
٢٣
٢٣
منزل ما در یک ساختمان دوطبقه واقع بود که به خانواده همسرم تعلق داشت. ما در طبقه بالا ساکن بودیم. زنگ زده
بودند و مادر همسرم در را باز کرده بود. سراغ مرا گرفته بودند و او هم مرا صدا کرد. وارد شدند سئوال کردم که چه
میخواهند. مرا به کناري راندند. و شروع به تجسس خانه کردند. از حکم تفتیش سئوال کردم اما هیچ چیز ارایه ندادند.
فقط اسلحه هاي خود را نشان دادند.
ما را با چشمان بسته به محلی بردند که هنوز نمیدانم کجا بود. من را در یک فضا و همسر و دخترانم را در فضاي مجاور آن
کردند. به من گفتند که آدم بشو نیستم و حق زندگی ندارم. ضرب و جرح وحشیانه بود. از جمله یک تیغ ریشتراشی را
وارد دهان من کردند و میگفتند باید آن را قورت بدهم. در یک طرف دهانم دو دندان افتاده است از میان دندانهاي
افتاده یک قاشق را وارد دهانم میکردند و فشار میدادند تا تیغ را فرو بدهم. تمام دهانم زخمی شده بود. همسر و دخترانم
صداي مرا میشنیدند و من صداي فریاد همسرم را میشنیدم. بعد از مدتی که دیگر جان و حالی براي من نمانده بود شکنجه
را متوقف کردند. من را به طبقه دیگري در همان ساختمان منتقل کردند. مکان مشابه یک بیمارستان یا بهداري بود. من
آدم ها را در رفت و آمد میدیدم ولی همه چیز تار بود. بعدها همسرم به من گفت که آنها را نیز به آن طبقه آورده بودند.
ظاهرا به من یک آمپول تزریق کرده بودند که بیهوش شده بودم. همسرم را بالاي سر من آورده بودند. او که مرا بی
حرکت دیده بود باور کرده بود که من را کشته اند و شیون سر داده بود. دخترانم تعریف کردند که در یک اتاق
نگهداري شدند که چند زن قوي هیکل از آنها محافظت میکردند. آنها هم میگویند که محیطی که آنها مشاهده کردند به
یک بهداري و یا بیمارستان شبیه بود.
همسر و دخترانم را پس از سه روز آزاد کرده بودند اما من را پس از شش روز در اتوبان مدرس رها کردند. آنطور که
بعدها فهمیدم بیش از دو روز بیهوش بوده ام. هنوز آثار شکنجه هاي فیزیکی باقی هستند.
* شما طوري مطرح کردید که گویی از دفتر رهبري این بلا را سر شما آوردند اما هیچکدام از وقایعی که تعریف کردید
نشان نمیدهد این افراد از کدام ارگان بودند یا اصلا از هیچ ارگانی بودند.
طبیعی است که آنها کارت ویزیت نشان ندادند اما به نظرم این تصادفی نبود که چند روز پس از بازجویی توسط افراد
وابسته به بیت رهبري اینها بیایند و دنبال همان چیزهایی بگردند که قبلا چند روز پیش در همان دفتر شکایات سراغ آنها را
از من گرفته بودند. در ضمن حرفهایی که شکنجه گران من میزدند همان بود که در دفتر شکایات بیت رهبري از من
سئوال شده بود. علاوه بر این به شدت بعید به نظر میرسد که آن دم و دستگاهی که ما چهار نفر در آنجا دیدیم متعلق به
یک بقال یا مثلا کتاب فروش باشد. یا رهبر از حضور شکنجه گران در بیت خود خبر ندارد که دیگر طبق قوانین خودشان
سلب صلاحیت شده است و لیاقت رهبري ندارد و یا خبر دارد که در این صورت خود شریک این جنایات است. مضاف بر
تمام اینها خودشان در یک تماس بعدي که با من داشتند ناخواسته به این مطلب اعتراف کردند که توضیح خواهم داد.
* آیا سعی کردید به جایی مراجعه کنید و به طور قانونی پیگیري کنید؟
شوخی میکنید؟ به کجا بروم و بگویم که افراد بیت رهبري مرا در یک شکنجه گاه عریض و طویل شکنجه کرده اند.
کدام ارگان قانونی به این موضوع رسیدگی میکرد که افراد رهبري همسر و دختران نوجوان من را به چنان وضعی
دستگیر و در کنار اتاقی که من در آن شکنجه میشدم نگه داشته اند و سپس مرا که تمام صورتم و دستانم مجروح وخون
آلود بوده به آنها نمایش داده اند.
* پس هیچ اقدامی نکردید؟
به همان علی رحمانی زنگ زدم و گفتم با من چنین شده است. به محمد رضا دانا زنگ زدم و گفتم که میدانم همه چیز
زیر سر آن مرتیکه، ناطق نوري است. به دانا گفتم:» به آن آشغال [آقاي ناطق نوري ] بگو که دست از آزار و اذیت من و
زن و فرزندانم بردارد.»
٢٤
٢٤
در اسفند ماه 1381 چند روز پس از این گفت وگوي من با محمد رضا دانا که خیلی تند بود، دوباره تلفن زدند و از من
خواستند به مقابل بیت رهبري بروم.
پرسیدم به چه منظور؟ گفتند اگر نروم دوباره به خانه ام میآیند و همه مان را میبرند. فکر کنم این فرد متوجه نبود که بر
چه عملی صحه میگذارد. به هر حال از ترس اینکه دوباره فرزندان و همسرم را وارد ماجرا کنند تصمیم گرفتم بروم. به
فردي که پاي تلفن بود گفتم که بیت رهبري بزرگ است و پرسیدم که دقیقا به کجا بروم. گفت به در اصلی مراجعه کنم.
محمد رضا حاجی باشی آنجا منتظر من خواهد بود. اگر هم آنجا نباشد باید به دربان بگویم و او حاجی باشی را مطلع
خواهد کرد. من حاجی باشی را از قدیم میشناختم. فردا سر ساعت مقرر به بیت رهبري رسیدم. محمد رضا حاجی باشی
جلوي در بزرگ آهنی که عملا خیابان را قطع میکند منتظر بود. به من گفت اینجا منتظر باش با چند نفر از بچه ها
میخواهیم به جایی برویم.
ادامه دارد
زیرنویس ها:
1) یک منبع آگاه در مورد فردي که آقاي قاسمی از او به عنوان «دکتر هادي» یاد میکند، میگوید نام کامل او محمد )
علی هادي نجف آبادي است. آقاي هادي نجف آبادي که بدون داشتن تحصیلات آکادمیک ترجیح میدهد دکتر نامیده
شود، معممی بود که زمانی ترك لباس روحانیت کرد. او به گروه سید مهدي هاشمی نزدیک بود، اما همزمان با زیر ضرب
رفتن این گروه از این مجموعه دور شد و به نوعی خود را به اطرافیان آقاي هاشمی رفسنجانی نزدیک کرد.
پیش از انقلاب در لبنان، لیبی و عراق بوده است. پس از انقلاب در دور اول ، دوم و احتمالا دور سوم نماینده مجلس
اسلامی بود. در دور اول براي مدت کوتاهی ریاست کمیسیون امور دفاعی مجلس را به عهده داشت. از همان زمان با
حسن فریدون (حسن روحانی) در رقابت بود.
آقاي هادي نجف آبادي که مدتی سفیر ایران در عربستان سعودي بود، در ژانویه سال 2005 به درخواست آقاي کمال
خرزاي (وزیر خارجه وقت) و تأئید آقاي محمد خاتمی به عنوان سفیر ایران در امارات منصوب شد.
درباره آقاي هادي شایعات بسیار است.
در مورد سوابق پیش از انقلاب وي گفته میشود که او با سازمانهاي جاسوسی عراق و لیبی رابطه داشته است. این شایعات تا
آنجا پیش میروند که در ماجراي قتل مصطفی خمینی پاي وي نیز به میان آمده است و گفته شده است که او در این مورد
با ساواك در ارتباط بوده است. به نظر میآید که نیروهاي مذهبی مخالف شاه و ساواك متقابلا وي را نفوذي خود در
اردوي حریف می پنداشته اند. چگونگی سر سالم بدر بردن وي از داستان ماجراي سید مهدي هاشمی نیز بر همین مبنا
توضیح داده میشود. گفته میشود در این ماجرا نیز هر دو طرف وي را متعلق به خود و نفوذي در گروه مقابل می پنداشتند.
سایت انگلیسی کمیته روابط خارجی شوراي ملی مقاومت، وابسته به سازمان مجاهدین خلق ادعا کرده است که آقاي
هادي نجف آبادي مستقیما در ترور کاظم رجوي که در آوریل 1990 در ژنو روي داد دخالت داشته است.
( این ترور توسط دستگاه قضایی سوئیس رسما به جمهوري اسلامی ایران منتسب شده است)
http://www.iranncrfac.org/Pages/Publications/BOOKS/Islamic-Fundamentalism/chIX.htm
2) در بخش اول و دوم این گفتگوها آقاي عبدالله قاسمی به تفصیل درباره نقش و رابطه آقاي اکبر ناطق نوري با لباس )
شخصی ها توضیح داده است.
٢٥
٢٥
بخش پنجم و پایانی
23 سپتامبر 2005 – جمعه 1 مهر 1384
* شما دوباره از سوي افراد دفتر رهبري احضار شدید …
( بله همانطور که گفتم در اسفند ماه 1381 بود. در مقابل در اصلی «بیت رهبري» محمد رضا حاجی باشی منتظر من بود. ( 1
پس از سلام و احوالپرسی مختصر، حاجی باشی به من گفت که چند لحظه اي صبر کنم چند نفر از «بچه ها» می آیند و به جایی
میرویم. بعد از چند دقیقه یک پاترول سبز رنگ از بیت خارج شد. در کنار ما توقف کرد. سه نفر در آن نشسته بودند. فقط یکی از آنها
در قسمت عقب ماشین بود. محمد رضا از من خواست که سوار بشوم. من سوار شدم و پاترول راه افتاد. پرسیدم محمد رضا چه میشود
گفتند که او خودش جداگانه میآید.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بدوبیراه گفتن به من را آغاز کردند. کسی که در کنار من نشسته بود گفت که من آدم بشو نیستم.
هنوز به من چشم بند نزده بودند. اما به نظر میآمد که دوباره «برنامه هاي ویژه» اي براي من دارند. ماشین وارد «جمهوري»شده
بود و در میان ترافیک به آهستگی به سمت «لبافی نژاد» میرفت. قبل از ورود به «لبافی نژاد» در را که هنوز قفل نکرده بودند باز
کردم و شروع به دویدن کردم. در نزدیکی خیابان جمهوري ساختمانی بود که اخیرا در اثر آتش سوزي سوخته و نیمه مخروبه شده
بود. از آنجا که نمیخواستم در خیابان ها بگردم و به محل کار خود که در آن نزدیکی بود هم نمیتوانستم بروم با آقاي […] یکی از
کسبه خیابان جمهوري که دوست من بود تماس گرفتم. از او خواستم به دنبال خانواده من برود و آنها را به منزل خود ببرد. دلیل
پرسید گفتم نمیتوانم توضیح بدهم ولی در خطر هستند. با منزل هم تماس گرفتم گفتم آماده باشند که آقاي […] به دنبال آنها خواهد
آمد. او سراغ خانواده من رفته اما شاید از روي ترس آنها را نه به منزل خود بلکه جاي دیگري برده بود. با دوست دیگري تماس
گرفتم و از او خواستم که دنبال خودم بیاید.
بالاخره بعد از چند ساعت همراه با همسرم فکر کردیم و تنها راه نجات را خارج شدن از کشور دیدیم. پس از چند روز زندگی در
منزل یکی از نزدیکان از مرز زمینی از ایران خارج شدیم.
* گفتید که یک پسر شما پاسدار وظیفه بود. او الان در ایران است. آیا مشکلی براي او پیش نیامده است؟
هنگامی که ما تصمیم به خروج از ایران گرفتیم پسرم دانشجو بود. او نمیخواست کشور را ترك کند. پس از خروج ما از ایران او به
خدمت رفت و پاسدار وظیفه شد. البته همزما ن با خدمت تحصیل خود را به طور پاره وقت ادامه داد.
یک بار او را در محل خدمت دستگیر کردند و نزدیک به پانزده روز مورد ضرب و شتم قرار دادند. پس از این واقعه و یک سري
اتفاقات دیگر او دوباره تحصیل تمام وقت را از سر گرفت.
ما به شدت نگران او هستیم.
* آقاي قاسمی، در طول گفت وگو ها مسائلی بیان شدند که در آنها نام افراد بانفوذ و قدرتمند به میان آمد اگر موافق باشید کمی به
این نامها بپردازیم. شما به داستانی اشاره کردید که به «المکاسب» و ناصر طبسی بازمیگردد. میتوانید بیشتر توضیح دهید؟
وقتی که من در زندان «مدیریه» ابوظبی بودم با یک گروه آشنا شدم که سفارت ایران به آنها لطف ویژه داشت. اینها شش نفر
بودند که هیچکدام ایرانی نبودند. این گروه متشکل از 4 سودانی ، یک پاکستانی و یک هندي، مورد توجه سفارت ایران در ابوظبی
قرار گرفته بود. برایم جالب بود که چرا مهر این افراد به دل سفارت ایران افتاده بود. بعد از مدتی اقامت در زندان با یکی از اعضاي
25 ساله بود و عمر نام داشت نزدیک شدم و او ماجرا را برایم تعریف کرد. – گروه که جوانی 26
در شارجه کار میکردند. عمر میگفت که محموله هاي آنها از ایران میرسید و به مقصد سودان و لبنان بارگیري cargo آنها براي یک
میشد. ظاهرا اینها محموله هاي اسلحه بودند و غالبا توسط «المکاسب» به این شرکت تحویل میشدند. مدت زمانی طولانی این
شرکت بدون دردسر، بارگیري را در شارجه انجام میداد. اما یک بار که ظاهرا تاخیري صورت گرفته و محموله میبایست به سرعت
بارگیري و فرستاده میشد تصمیم گرفته میشود که از فرودگاه ابوظبی براي این کار استفاده شود. این محموله که بعدها معلوم شد
حاوي تفنگهاي » ژ- 3 » بوده است مورد بازرسی گمرکی قرار گرفته و لو میرود.
٢٦
٢٦
عمر میگفت تمام اعضاي شرکت حتی آبدارچی را که همان فرد هندي بود، دستگیر کردند.
من با شرکت » المکاسب» ( 2) آشنا بودم. ناصر را از بچگی میشناختم. عکس هاي بسیاري از کودکی او دارم که خودم آنها را گرفته
11 ساله بود. – 1360 هستند که ناصر 10 – ام. این عکس ها متعلق به سالهاي 1359
فردي به نام مهدي رمضانی از من موبایل میخرید که به مقصد مشهد در ایران قاچاق میکرد. او چندین محموله موبایل هم براي ناصر
خرید.
* گفتید آقاي مهدي رمضانی با رمضانی معروف نسبتی داشت؟
بله. برادر او است. مهدي بارها از قدرت و نفوذ برادرش براي من تعریف کرده بود. ( 3) میدانید که در دوره اول ریاست جمهوري
رفسنجانی، این رمضانی به قدرت و ثروت بی مانندي دست یافت. میگفتند عملا هیچ معامله اي نبود که با روسیه و کشورهاي مشترك
المنافع صورت بگیرد و او در آن نقشی نداشته باشد. این امر بزرگترین معاملات تسلیحاتی را نیز شامل میشد. نفوذ او در شرق و ثروتی
که از این راه به هم زده بود سبب شد که مورد غضب نسبی خامنه اي و رفسنجانی قرار بگیرد. او در اثر این غضب مقداري از ثروت
و قدرت خود را از دست داد اما همچنان در آن بالا ماند. در انتخابات اخیر ریاست جمهوري او حامی اصلی محمد باقر قالیباف بود.
*گرچه قبلا درباره آقاي احمد امینی مطالبی را نقل کردید که منتشر شد اما بار دیگر در رابطه با او به داستان آقاي امیر عباس […]
اشاره کردید. این داستان به جنبه دیگري از کار احمد امینی ارتباط داشت …
بله همانطور که پیشتر گفته بودم، احمد امینی اکنون در مجلس کار میکند. او قبل از انقلاب در کار خیاطی بود. بعد از انقلاب
سردسته یکی از گروه هاي چماق دار شد. مثل محمد سلحشور هیچوقت عضو سپاه نبود و توسط ناطق نوري پرداخت میشد. در میان
گروهی که در سال 1359 براي کسب فتواي قتل دکتر بنی صدر نزد دکتر باهنر آمدند آتش او از همه تندتر بود. الان هم همچنان
رئیس «موتورسواران» است.
یک بار در سال 1381 که براي به دست آوردن پولم از همه جا ناامید شده بودم نزد او رفتم. داستان را پرسید. من هم برایش تعریف
کردم. او در پاسخ گفت رضا هاشمیان به مادر خودش هم رحم نمیکند و سر وي (امینی) را هم کلاه گذاشته است. جریان را پرسیدم.
یک کاغذ به من نشان داد که هنوز هم آن را دارم. این کاغذ دست نوشته اي از رضا هاشمیان بود.
ماجرا از این قرار بود که فردي به نام امیر عباس […] که خودش در دوبی صاحب شرکت بود یک معامله با نمایندگی»شرکت پسته
رفسنجان» در دوبی انجام داده بود. این معامله تقریبا یک میلیارد تومان ارزش داشت. اما ظاهرا آقاي امیر عباس با کشیدن چک
هاي بی محل و بدون پرداخت این مبلغ از صحنه غایب شده بود.
خانواده امیر عباس […] از باغداران دامغان هستند. رضا هاشمیان به احمد امینی مراجعه کرده بود. آدرس برادر امیر عباس را به احمد
امینی داده بود و گفته بود که وي را دستگیر کند و به هر شکل ممکن پول را از وي بگیرد. در مقابل قول داده بود که یک درصد از
کل مبلغ را به عنوان حق الزحمه به وي بدهد.
روي دست نویسی که امینی به من داد و من آن را هنوز دارم، به خط رضا هاشمیان تاریخ سررسید چک ها نوشته شده است و در
پایان افزوده شده است: کل مبلغ بدهی آقاي امیر عباس […] به شرکت پسته رفسنجان سه میلیون و دویست و شصت هزارو هشتصدو
شصت و نه درهم دوبی. این مبلغ کمی کمتر از یک میلیون دلار آمریکایی است.
امینی تعریف کرد که آنها برادر امیر عباس را دستگیر کردند و چنان بلایی به سر وي آوردند که حاضر به پرداخت تمام مبلغ شد. اما
هاشمیان به قول خود وفا نکرده بود و یک درصد را نپرداخته بود و این باعث ناراحتی احمد امینی شده بود.
* شما درباره یک شرکت سرمایه گذاري صحبت کردید که حمید نقاشیان بنیان گذار آن بود …
بله. این آقاي حمید نقاشیان در سال 1357 از مال دنیا فقط یک تاکسی داشت. در منزل پدري اش که یک خانه کاملا معمولی در
شهرآرا بود زندگی میکرد. بعد از انقلاب محافظ آقاي خمینی شد و از آن به بعد درهاي نعمت و قدرت به روي او باز شد. او همراه با
محمد هنردوست در ضربه به فرقان نقش بزرگی داشت. از همان آغاز براي مأموریت هاي خاص به خارج از کشور سفر میکرد. در
٢٧
٢٧
زمان ري شهري معاون وزارت اطلاعات شد و در حین ریاست رفیق دوست بر وزارت سپاه او مدتی مسئول خرید سپاه پاسداران شد.
پس از جنگ وقتی که «سردار سازندگی» در تکاپوي ساخت و ساز بود و شرکتهاي دولتی را بذل و بخشش میکرد آقاي نقاشیان که
قبلا با گرفتن کاترپیلار قدرت اقتصادي بزرگی به هم زده بود، یک شرکت سرمایه گذاري تاسیس کرد. نام این شرکت را به خاطر
نمیآورم اما دفتر آن در نزدیکی سینما تخت جمشید سر تقاطع «وصال» بود. محمد هنر دوست هم که از ابتداي انقلاب به او نزدیک
بود از همراهان او در این شرکت بود. این شرکت محل تجمع افرادي بود که در سالهاي اول انقلاب با جهد فراوان موسسات
خصوصی را مصادره و دولتی کرده بودند و الان طی خصوصی سازي مجدد آنها را تصاحب کرده بودند.
افراد بسیاري از قدرتمندان رژیم در این شرکت سهیم بودند. از عسگراولادي مسلمان تا محمد هنردوست، خانواده همسر حمید ناطق
نوري ، مصطفی ناطق ( فرزند اکبر ناطق نوري) یکی از پسران عباس ناطق ( از کشته شدگان 7 تیر 1360 ) سهم داشتند. البته حتما
افراد دیگري هم صاحب سهم بوده اند که من از آنها خبر ندارم.
یکی از کارخانه هایی که به این شرکت تعلق داشت کارخانه «مبلیران» بود. محمد هنردوست فرزند یک مبل فروش بود. شاید به
همین دلیل این کارخانه به او سپرده شد. وقتی که من در دوبی بودم اینها براي بازاریابی به دوبی آمدند. من هم قدري کمک شان
کردم. اما به این دلیل که «مبلیران» اسکلت مبل ها را یکپارچه درست میکرد، مخارج ترانسپورت خیلی بالا بود و به این نتیجه
رسیدند که صادرات به دوبی مقرون به صرفه نیست. تا آنجا که به خاطر دارم «مبلیران» ماه ها از پرداخت حقوق به کارگران سر باز
زد. در نتیجه کارگران دست به اعتراض زدند. اینکه بعد چه شد خبر ندارم.
و ناصر نوري … Golf Regency * شرکت کشتیرانی
بود که یک شرکت کشتیرانی Golf Regency ناصر جمشیدي نوري از برادرزاده هاي شیخ اکبر ناطق نوري است. او مدیر عامل
متعلق به دولت بود. اما این آقازاده با جعل اسناد توانست نیمی از این شرکت را به چند شیخ دوبی بفروشد. طبیعی بود که دیر یا زود
این داستان بر ملا میشد که چنین هم شد. وزارت اطلاعات در سال 1377 آقازاده را دستگیر کرد اما از برکت رئیس مجلس شوراي
اسلامی که عموي ایشان بود، دو شب بیشتر در بازداشت نبود و با وجودي که این قضیه سبب آبروریزي بزرگی براي ایران شده بود،
آقازاده حتی رنگ دادگاه را ندید.
البته ناطق ها همه جا هستند. یک بار در همان سال 1377 مسافرتی به ایران داشتم. سري به ناصر آتش افروز زدم . ناصر آتش افروز
که از یاران قدیمی ناطق نوري بود در باغ فیض تهران در نزدیکی محل سکونت حمید ناطق ( فرزند احمد ناطق نماینده کنونی
مجلس و رئیس فدراسیون بوکس ایران) خانه داشت. البته این همسایگی هم داستانی دارد که باید تعریف کنم.
من نزد ناصر بودم که حمید ناطق سر رسید. وارد صحبت شدیم. مرا به خوبی میشناخت. از مدیران وزارت اطلاعات است. به من
پیشنهاد داد که براي وزارت اطلاعات در دوبی جاسوسی کنم. من بحث را عوض کردم که مجبور به جواب دادن نباشم.
* گفتید که همسایگی این دو نفر هم داستانی دارد …
رسولی محلاتی، عضو بیت خامنه اي و پدر زن اکبر ناطق نوري است. در زمانی که ناطق نوري وزیر کشور بود، با کمک او رسولی
محلاتی همراه با فرد دیگري به نام حاج شجاع در شمال غرب تهران در باغ فیض، زمینهاي زیادي را تصاحب و میان آدم هاي خود
تقسیم کردند. عملا تمام اطرافیان ناطق الان یا در آن محل زندگی میکنند و یا در آنجا خانه اي دارند. اینها اقوام، پاسداران و سر
چماقدارانی هستند که گوش به فرمان ناطق نوري بوده اند.
* به عنوان آخرین سئوال، شما از جواد رسولی نام برده بودید که در کنار آقاي ناطق نوري مشغول بوده است. آیا این فرد با آقاي
رسولی محلاتی نسبتی دارد؟
بله. جواد فرزند رسولی محلاتی است. جواد رسولی که در سال 1361 در دفتر ناطق کار میکرد برادر زن حاج آقا بود. او یکی
دوسال بعد به سربازي رفت. اما جالب است بدانید که به جبهه نرفت بلکه روانه یکی ازکشورهاي اروپا شد. ناصر آتش افروز به من
گفته بود که در مدتی که آقازاده سربازي اش را در یکی ازسفارتخانه هاي ایران در اروپا میگذراند حقوق ماموریت در خارج را به
هم به دلار دریافت میکرد.
وقتی که من به دنبال پول خود در وزارت خارجه رفت و آمد میکردم این آقازاده رئیس اداره امور سجلی وزارت خارجه شده بود.
بعد هم در سال 1380 یا 1381 به عنوان کاردار، کنسول و یا چیزي از این قبیل راهی آلمان شد.
٢٨
٢٨
البته از اختاپوس خانواده ناطق نوري گفتنی بسیار است.
عباس آخوندي را حتما میشناسید. او باجناق ناطق و داماد دیگر شیخ رسولی محلاتی است. او زمانی که ناطق نوري نماینده آقاي
خمینی در جهاد سازندگی بود با وي کار میکرد. در همان زمان پرونده قطوري از کلاه برداري و اختلاس به هم زد. در دولت آقاي
رفسنجانی وزیر مسکن شد و در همین دوران با محمد سلحشور شرکت ساختمانی » خانه گستر» را تاسیس کرد. محمد سلحشور از
افراد احمد امینی بود. اینها سرکرده هاي گروه «موتورسوارها» بودند که در حمله به دانشجویان و تجمعات نقش اول دارند.
البته » خانه گستر» هم افتضاحی آفرید که به استیضاح وزیر انجامید اما طبق معمول قوانین اسلامی هیچ گاه مشکلی براي خانواده
ناطق نوري به وجود نیاورده اند.
پایان
زیرنویس ها
1 محمد رضا حاجی باشی به نیروهاي اولیه سپاه پاسداران تعلق داشت. آقاي قاسمی همچنین ادعا کرده است که آقاي حاجی
باشی در یکی از شبهاي پس از وقایع 14 اسفند 1359 همراه با چند تن دیگر به منزل محمدجواد باهنر مراجعه کرده بود تا براي قتل
دکتر ابوالحسن بنی صدر، رئیس جمهور وقت ، فتوا بگیرد. او اکنون از افراد بیت رهبري است و در عین حال به مجموعه رئیس
جمهور احمدي نژاد بسیار نزدیک است. براي اطلاعات بیشتر به شهروند شماره 1007 مراجعه شود.
2 شرکت المکاسب در دوبی ثبت شده بود و مدیریت آن را آقاي ناصر واعظ طبسی فرزند «تولیت آستان قدس رضوي» به عهده
داشت. در سال 1381 وقتی که پرونده شرکت المکاسب به دادگاههاي جمهوري اسلامی ایران کشیده شد، مدیر عامل این شرکت
که معاملات آن میلیاردي بودند، آقاي ناصر طبسی تقریبا 30 ساله بود.
در آن روزها مطرح شد که آقاي ناصر طبسی فقط در یک فقره سوء استفاده بیش از 13 میلیارد تومان از اعتبارات بانک مرکزي را از
آن خود کرده است. پرونده شرکت المکاسب که اتهام تقلب در واردات، صادرات، خروج ارز، و اختلاس از بانکها را شامل میشد، به
یکی از قطورترین پرونده هاي اقتصادي تبدیل شد. ناصر واعظ طبسی پس از چند روز بازداشت با وثیقه چند میلیارد تومانی که
توسط آقاي اکبر ناطق نوري سپرده شد، آزاد شد. این پرونده تا به امروز به فرجام نرسیده است اما بدون تشکیل دادگاه آقاي ناصر
واعظ طبسی از تمام اتهامات خود تبرئه شد. در همان هنگام نشریات مطرح کردند که بیست تن از قضات از جمله وزیر کنونی وزارت
اطلاعات در این پرونده ذینفع بودند.
در مسکو به ضرب چهار گلوله به قتل ، Paul Klebnikov در تاریخ 9 جولاي 2004 ژورنالیست 41 ساله روس Forbes 3 به گزارش
تعلق داشت. او در Forbes Russia رسید. هنوز تا به امروز ماجراي این قتل روشن نشده است. پل کلبنیکف به هئیت تحریریه
مقالاتش عمدتا به مافیاي قدرت و ثروت در روسیه میپرداخت. اما آخرین کتاب وي که چند ماه قبل از قتل او منتشر شد «ملاهاي
میلیونر» نام داشت و به موضوع قدرتمندان در جمهوري اسلامی و سوءاستفاده آنها از قدرتشان براي کسب ثروت پرداخته بود.
در مسکو گزارش کرد که پل کلبنیکف قبل از مرگ خود اعلام کرده بود Forbes آسوشیتد پرس به نقل از آلکساندر گوردیو، مدیر
که «ملاهاي تهران حکم قتل او را صادر کرده اند.»
http://www.forbes.com/2004/07/12/cz_sf_0712steveforbes.html
فردي که به عنوان قاتل این ژورنالیست مطرح شد مهدي برهانی، از نزدیکان رمضانی معروف است. همچنین گفته میشود که مهدي
برهانی در بسیاري موارد عامل «کارهاي کثیف» رمضانی بوده است.
نشریه انقلاب اسلامی در تبعید نیز در شماره 600 خود به نقش مهدي برهانی در قتل پل کلبنیکف اشاره کرده است.
منبع : نشریه شهروند

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 3:10 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تبارشناسی کودتای شصت، جنبش سبز در پيوند با کودتای خرداد شصت؟

(بخش اول)،
محمود دلخواسته

اگر در خرداد ۶۰ حقی از ملت پايمال شده‌باشد اين سکوت نيز مثل هر سکوت ديگری قربانيانی داشته و خواهد داشت؛ گذشته از عوارض وخيمی چون گسترش بی‌مهری و تخريب دائمی ميان اپوزيسيون جمهوری اسلامی و از اين رو پراکندگی نيروها، در وهله اول اين نسل جوان بعد از انقلاب در درون ايران است که به‌مانند کسی شده که از بيماری از دست دادن مقطعی حافظه رنج می‌برد ولی نمی‌داند چرا اين‌گونه شده‌است. فرضيه اين تحقيق اين است که اين فراموشی موضعی از علل اصلی سرگيجه‌گی موجود در هدف و روش و سخن‌گويی جنبش انقلابی سبز کنونی می‌باشد

m_delkhasteh@yahoo.co.uk

» وقتی که اعتراض به يک تقلب انتخاباتی به سرعت کليت نظام را به چالش می کشد، نشان از آن دارد که نظام حاکم بر ايران، از نظر اکثريت ايرانيان، دچار بحران مشروعيت جدی بوده است. پرسش بعدی که در پی اين پرسش مطرح می شود اين است که رژيم حاضر که وارث يکی از عظيم ترين و مردمی ترين انقلابات قرن بيستم می باشد چگونه با مشکل جدی مشروعيت روبرو شده است؟ به قول معروف چه شد که چنين شد؟ گسست چگونه آغاز شد؟ و نقطه شروع اين عدم مشروعيت در کجاست؟»

درآمد
هيچ جنبش و حرکت اجتماعی بی ريشه نيست و بدون سعی در ريشه يابی آن، نه ماهيت جنبش،( حتی برای بعضی از شرکت کنندگان در آن) فهميده ميشود، نه انديشه راهنما و نه اهداف آن از شفافيت لازم برخوردار خواهند شد. گروهی از فعالان درون و بيرون جنبش سبز، بنابر انواع انگيزه ها و مصلحت سنجی ها، مايل نيستند پيشينه و سابقه جنبش سبز با همه ابعاد واقعی اش، بر مبنای حقيقت جويی، بازگو شود. در حالی که برای رسيدن به اهداف جنبش عمومی، تلاش برای نشان دادن استمرار انديشه آزادی و دموکراسی خواهی در ايران زمين يک ضرورت قطعی است و لازمه عمق و پهنا بخشی به جنبش است. تنها با فعال کردن حافظه تاريخی مردم ِدر جنبش است که می توان راه پيروزی را با کمترين ميزان خشونت هموار ساخت. جنبش سبز کنونی در ايران اگر می خواهد از اغتشاش و ابهام، چه در تشخيص هدف و چه در شناسايی عواملی که استقرار هدف را ممکن می کند، خارج شود و سرعت گيرد راهی ندارد جز اينکه با ذهنيت/خاطرات تاريخی جامعه انس بيشتری بگيرد. تحولات خرداد شصت يکی از کليدهای اصلی ورود به اين ذهنيت/خاطره جمعی است.
متاسفانه در داخل و خارج گروه هايی از فعالان سياسی هستند که برخی مقاطع زمانی مثل خرداد ۷۶ را بسيار بيش از آنچه واقعيت داشته باشد برجسته می کنند و بخشی ديگر را مثل خرداد ۶۰ را بی محابا سانسور يا قطعه قطعه می کنند. اما اين کسان توجه ندارند که وقايع خرداد ۶۰ بخش بسيار مهمی از تاريخ دموکراسی خواهی در کشور ما را تشکيل ميدهد. (۱) برای اينکه بفهميم چقدر جامعه جوان مشتاق دانستن بيشتر در باره اين مقطع تاريخی است می توان به بازتاب اخبار شخصيتهای مطرح آن روز در رسانه های عمومی توجه کرد. گاه گاه که سخنی يا عملی از سوی فعالان و جريانهای خرداد ۶۰ به فضای عمومی وارد می شود، به دليل واکنشهای گسترده نسبت به آن سخنان يا رفتارها می توان به عينيت دريافت که گويی آن بخش سانسور شده هنوز که هنوز است زنده است و در ناخودآگاه مردم جای مستحکمی برای خود دارد. اين پژوهش کوششی در اين راستا ميباشد تا اثرات تحولات اين دوره را از وجدان ناخود آگاه جامعه وارد وجدان آگاه کند و بدينوسيله با شفاف سازی حساسترين دوران انقلاب، به جنبش دموکراسی خواهی ايرانيان در حد امکان ياری رساند.

آگاهی، مسئوليت و سکوت
آگاتا کريستی، نويسنده انگليسی، در يکی از معروفترين رمانهای جنايی اش با عنوان «قتل در اورينت اکسپرس»، داستان وقوع قتلی در يک قطار را می نويسد که کارآگاه جنايی در تحقيقاتش برای پيدا کردن قاتل به تک تک مسافران قطار رجوع می کند اما هر جا می رود با ديواری از سکوت روبرو می شود. به هر حال کارآگاه به دليل تجربه و مهارتی که در کارش دارد تحقيق را رها نمی کند و سرانجام با کاری طاقت فرسا موفق می شود ديوار سکوت را بشکند و درست همان لحظه است که متوجه رمز اين سکوت فراگير می شود؛ علت سکوت اين بوده است که تمامی مسافران در اين قتل دست داشته اند. بنظر می رسد که اين داستان شباهت بسياری به کودتای خرداد ۱۳۶۰ دارد. در کودتای خرداد ۶۰ بر عکس کودتای ۲۸ مرداد که به همراهی خاندان پهلوی، روحانيت قدرت طلب وابسته و دستگاههای اطلاعاتی انگليس و آمريکا، رخ داد و در ايران و جهان، وقوع اين کودتا به رسميت شناخته شد، در مورد کودتای خرداد شصت بر ضد اولين رئيس جمهور کشور، اينگونه نيست و جز معدودی وقوع آن را به رسميت نمی شناسند.
مرور حوادث اين ماه، حتی، تنها از طريق خاطرات آقای رفسنجانی و با تمام سانسورهايی که در کتاب انجام شده هنوز در روشنی تمام به ما ميگويد که بر حوادث اين ماه نامی جز کودتا نميتوان نهاد. بنا براين اجازه بدهيد به گزارش های روزانه آقای رفسنجانی (۲) و روزنامه ها بنگريم: ۶ خرداد: » امام گفتند: بنی صدر بخاطر اطرافيان نابکارش خود را حذف ميکند.» ۱۲ خرداد: آقای سلامتيان ( ن:نماينده اول اصفهان)…ميخواسته سخنرانی کند، حزب اللهی ها مجروح کرده اند و مراسم را بهم زده اند و او با چادر فرار کرده.» در ۱۷ خرداد ۶۰ به دستور رئيس ديوان عالی کشور آقای دکتر بهشتی و حکم آقای لاجوردی دادستان انقلاب مرکز، روزنامه ها فله ای بسته می شود. در ۲۰ خرداد: » آقای بنی صدر، در کرمانشاه است و گويا به دستور امام تحت نظرند که از کشور فرار نکنند.» ۲۲خرداد : «حمله به دفاتر همآهنگی زياد است.» و در ۲۳ خرداد: » تظاهرات پراکنده ای عليه و له آقای بنی صدر در تهران و شهرستانها رخ می دهد. چند نفری هم تا به حال تلف شده اند.» در ۲۴ خرداد در بيرون مجلس دو نماينده مجلس حامی بنی صدر، سلامتيان و غضنفر پور، از ترور جان سالم بدر بردند: » غضنفر پور و سلامتيان از مجلس بيرون رفتند و در درب مجلس با يک فرد سپاهی برخورد داشتند که کار به اسلحه کشی رسيد.» در ۲۵ خرداد خانه بنی صدر مورد حمله قرار گرفت.» نزديک غروب، صدای انفجار مهيبی آمد. بعداً معلوم شد، در حياط کاخ مسکن بنی صدر، انفجار رخ داده است. ممکن است کار خودشان باشد و ممکن است از مخالفانشان، بعداً روشن خواهد شد.» و در همان روز آقای خمينی به مجلس دستور حذف رئيس جمهور را ميدهد: » احمد آقا تلفن کرد و گفت: امام ميفرمايند زودتر مجلس در مورد آقای بنی صدر، تصميم بگيرد. امروز بنی صدر، جواب مغرورانه ای به اظهارات امام داده است…» و اين در حاليست که آقای خمينی سمتی در قانون اساسی نداشت که چنين دستوری را بدهد. نه تنها اعتراضی به آقای خمينی، از طرف مجلس صورت نگرفت که ايشان حق ندارند چنين دستوری را بدهند بلکه با اجرای دستور نشان داد که آلتی ميباشد بی اختيار در دست رهبر. ۲۸ خرداد: در حاليکه دشمن هنوز در خاک وطن به سر ميبرد و جنگ ادامه دارد، سپاهيان را از جبهه جنگ خوزستان به تهران آورده و در پارک خرم اسکان داده و هاشمی و بهشتی شب به ديدارشان رفته اند. و رئيس جمهور که هنوز قانوناً رئيس جمهور است را وادار به مخفی شدن می کنند و به قول آقای محمدی گيلانی حکم هفت بار اعدام او به عنوان باغی با غين در رسانه ها منتشر می شود. در روز ۳۱ خرداد که بسياری از نمايندگان مستقل و آزاديخواه مجلس به خصوص از طيف مهندس بازرگان و نهضت آزادی در هنگام ورود به مجلس آشکارا از سوی چماقداران تهديد به ترور می شوند، جلسه ای برخلاف مفاد قانون اساسی برای عدم کفايت سياسی رئيس جمهور تشکيل می شود و او برکنار می شود. ظاهرا به بنی صدر پنج ساعت حق دفاع از خود داده شده است، ولی وقتی که قبلا حکم هفت بار اعدام او به عنوان باغی با غين داده شده است، در خانه اش بمب انداخته ميشود و حتی غضنفری پوری که قبلا پيام رئيس جمهور را قبلا در مجلس، ۲۴ خرداد، خوانده بود سبب خشم خمينی ميشود: » امام که از راديو شنيده بود ( ن: پيام بنی صدر که بوسيله غضنفر پور خوانده شد) از خوانده شدن اطلاعيه از تريبون مجلس، انتقاد کرده بودند.» و بعد به همين علت اين نماينده دستگير » و بنا بر گزارش نماينده کميته حقوق بشر سازمان ملل متحد – که از ايران و زندانها ديدن کرده بود- سخت شکنجه شد» (۳) نشان از اين دارد که حتی اگر بنی صدر ميپذيرفت که با شرکت در مجلس، به کودتا شکل قانونی ببخشد، امکان نداشت که بگذارند که او زنده پا به مجلس بگذارد چه رسد که اجازه پنج ساعت دفاع به او بدهند. و اين در زمانی ميباشد که قبلا از آقای خمينی خواسته بود که به خانواده اش امنيت جانی بدهد و خود برای حفظ جان مجبور می شود مخفی شود و از اين منزل به آن منزل نقل مکان کند تا زمانی که در مرداد ماه از کشور خارج می شود. رژيم پس از خروج او از کشور، به کسانی مثل آقای لقايی که به اولين رئيس جمهور پناه داده بودند نيز رحم نمی کند و آنها را به همراه کسانی از نزديکترين همکاران بنی صدر مانند مشاور رئيس جمهور در حقوق بشر، دکتر منوچهر مسعودی.شهيد صدر الحفاظی از دفتر رياست جمهوری و شهيد نواب صفوی روزنامه نگار، اعدام ميشوند. آنانی نيز که مانند محمد جعفری سردبير روزنامه نقلاب اسلامی اعدام نميشوند ولی سالها در بدترين شرايط در زندان بسر ميبرند، تنها به خاطر مداخله آيت الله منتظری بود که از مرگ جان سالم بدر بردند. حال سوال اينست، حتی اگر دسترسی به اطلاعاتی که در اين تحقيق عرضه خواهد شد فراهم نبود و قضاوت را تنها با اين اطلاعات انجام داد، آيا اسم اين پروسه را جز کودتا چيز ديگری می توان نهاد؟
پرسشی که اين تحقيق با نگاهی تاريخی تلاش دارد پاسخی برای آن بيابد اين است که علت چنين سکوت فراگير در مورد کودتای خرداد شصت چيست؟ چرا در اين مورد خاص از بنيادگرايان و محافظه کار حاکم گرفته تا اصلاح طلبان حاضر در داخل و خارج و گروه های چپ تندرو در شکل حزب توده و چريکهای فدايی خلق اکثريت تا سلطنت طلب ترجيح می دهند مانند مسافران آن قطار ساکت باقی بمانند؟ اين طيف وسيع از نيروهای فعال سياسی در خرداد ۶۰ با وجود مخالفتهای شديدشان با يکديگر، انگار که همگی موافقتنامه نانوشته ای را امضا کرده اند تا در اين باره سکوت به ورزند. شگفت انگيز نيست؟ اما اگر در خرداد ۶۰ حقی از ملت پايمال شده باشد اين سکوت نيز مثل هر سکوت ديگری قربانيانی داشته و خواهد داشت؛ گذشته از عوارض وخيمی چون گسترش بی مهری و تخريب دائمی ميان اپوزيسيون جمهوری اسلامی و از اين رو پراکندگی نيروها، در وهله اول اين نسل جوان بعد از انقلاب در درون ايران است که بمانند کسی شده که از بيماری از دست دادن مقطعی حافظه رنج می برد ولی نمی داند چرا اينگونه شده است. فرضيه اين تحقيق اين است که اين فراموشی موضعی از علل اصلی سرگيجگی موجود در هدف و روش و سخنگويی جنبش انقلابی سبز کنونی می باشد.

نقطه آغاز بحران
به منظور پاسخ به پرسش بالا لازم است بيشتر در خصوص رابطه ميان قدرت و مشروعيت کنجکاو شويم. در دو دهه اخير بحث از رابطه قدرت و مشروعيت، حاکم بر جهان نظريه پردازی ها در رشته روابط بين الملل بوده است. اين بحث، هم به عنوان برونداد و هم به عنوان پاسخی فوری نسبت به بحران نظری ناشی از سقوط شوروی سابق ظهور کرده است. البته تمرکز بر روی رابطه مشروعيت و قدرت همچنين در پيوند است با تاثير بسيار زيادی که تئوری های پساساختارگرايی در انديشه سياسی مطرح ساخته است. به هر حال می توان گفت درک و فهم رابطه وثيق ميان قدرت و مشروعيت، به جز در ميان هواداران سخت سر ( hard core) در ميان ليبراليستها و نئو ليبراليستها، يکی از پذيرفته ترين سرمشقهای انديشه های سياسی نوين است.معنای اين تحول معرفتی در علوم سياسی اين است که امروزه تقريبا هيچ عقل سليمی نمی پذيرد که يک ساختار قدرت سياسی بدون حداقلی از مشروعيت سازی در بُعدی از ابعاد واقعيت اجتماعی بتواند شانسی برای تداوم خويش بيابد
لازم به توضيح نيست که هر واقعيت اجتماعی همزمان واجد بعدهای فرهنگی، اجتماعی، سياسی و اقتصادی است. حال وقتی که اعتراض به يک تقلب انتخاباتی به سرعت کليت نظام را به چالش می کشد، نشان از آن دارد که نظام حاکم بر ايران، از نظر اکثريت ايرانيان، دچار بحران مشروعيت جدی بوده است. پرسش بعدی که در پی اين پرسش مطرح می شود اين است که رژيم حاضر که وارث يکی از عظيم ترين و مردمی ترين انقلابات قرن بيستم می باشد چگونه با مشکل جدی مشروعيت روبرو شده است؟ به قول معروف چه شد که چنين شد؟ گسست چگونه آغاز شد؟ و نقطه شروع اين عدم مشروعيت در کجاست؟
برای پاسخ به چنين سوالی لازم می آيد که مقايسه ای بين انديشه راهنما و اهداف انقلاب، که سببِ آن خيزش عظيم شد، و واقعيت رژيم حاضر انجام دهيم. يکی از روشهای شناخت اهداف انقلاب مراجعه به بيش از ششصد شعار و صد و بيست و چهار مصاحبه آقای خمينی در سال ۵۶ و ۵۷ است. در اين شعارها و بيانات استقرار آزاديها و نظامی دموکراتيک از اهداف اصلی انقلاب اعلام شده بود و همين مطالبات در پيش نويس قانون اساسی نيز مدون شد. (۴) وقتی مجموعه اين شعارها و بيانها را با واقعيت رژيم جمهوری اسلامی مطابقت می دهيم در می يابيم که تا چه اندازه در تقابل کامل با يکديگر قرار گرفته اند؟ اين تقابل ميان مطالبات انقلاب ۵۷ و واقعيت های پس از وقوع انقلاب بيانگر يک گسل عميق در درون ساختار سيستم سياسی جمهوری اسلامی است که نام ديگر زوال مشروعيت است.
شايد نيازی به ذکر اين نکته نباشد که ساده نگری است اگر نقطه شروع اين گسست را به دوران انتصاب آقای احمدی نژاد و يا حتی دوران تبديل شدن آقای خاتمی به تدارکاتچی نظام برگردانيم. تحولات اخير همه نشانه های دم دستی و فعلی از يک بحران سی ساله اند. اين موضوع ريشه در همان بهار انقلاب دارد. پس برای شناخت دقيقتر بايد به خاستگاه اصلی گسست برگشت؛ بايد به سی ماهه اول انقلاب باز گشت زيرا شکاف شگل گرفته در نظام پس از انقلاب در اين دوران بود که به اوج خود رسيد و به جراحی های عميق منجر شد. در همين سی ماهه آغازين است که نزاع ميان دو ديدگاه و دو بينش اصلی شرکت کننده در انقلاب به اوج خود می رسد. نبردی هر روزه ميان وفاداران به اهداف مردمسالارانه انقلاب و نيروهايی که در پی استقرار استبداد در فرم دينی آن بودند، در گرفته بود. به قول آقای هاشمی رفسنجانی در نامه معروفش به آقای خمينی در اواخر بهمن ۵۹ و نيز در پاسخ به سوال آقای محمد مجتهد شبستری، دعوا دعوای دو اسلام بود؛ اسلام فقاهتی در برابر اسلام ليبرال. (۵)
اين دوران، در عين اهميت بسيار آن، يکی از سانسور شده ترين دوران انقلاب است و عجيبتر اينکه حتی در محافل آکادميک خارج از ايران نيز اين دوران بسيار کمتر از دورانهای ديگر انقلاب مورد مطالعه قرار گرفته است. و عجيبتر اينکه اکثر مقالات و فصول کتابها (۶)، مهر تاييدی شده است بر قرائت رسمی حوادث اين دوران. تحقيقات بيشتر حالت توصيفی و بسيار کمتر توضيحی می باشند و انگار که سنجشگری انتقادی که لزوما بايد يکی از اصلی ترين لوازم انديشيدن متفکر باشد، در مطالعه اين دوران يا بکار گرفته نشده است و يا از آن استفاده حداقلی شده است. چه توضيح معقولی برای اين پديده می توان ارائه کرد؟ چرا از ديد بسياری از پژوهشگرن انقلاب ايران درگيری ميان دو اسلام متضاد جدی گرفته نشده است؟ يک توضيح ساده برای اين موضوع شايد اين باشد که فهم تحولات سالهای آغازين انقلاب عمدتا در درون گفتمانهای قدرت صورت گرفته است. بدين معنا که محققان با يک پيش داوری سترگ به مطالعه اين دوران پرداخته اند؛ به اين معنا که در آن دوران همه نيروها در گفتمان قدرت می زيسته اند و لذا دعوای استبداد و آزادی مطرح نبوده است. همين پيش فرض زوايای کوری برای پژوهشگران ايجاد کرده است و مانع تجزيه و تحليل امور واقع آنگونه که واقع شده اند، شده است. (۷)
خلاصه اينکه، به نظر نويسنده، نقطه شروع گسل عدم مشروعيت، به کودتای خرداد سال شصت بر ضد اولين رئيس جمهور ايران باز می گردد که در آزادترين انتخابات از آن روز تا امروز مورد اعتماد اکثريت مردم ايران قرار گرفت. آقايان خمينی و رفسنجانی از کودتای خرداد ۶۰ به عنوان انقلاب سوم ياد می کنند. (۸) چرا اين کودتا با وجود تغيير تاريخی که در ماهيت رژيم و جهت انقلاب ايجاد کرد، در هاله ای از سکوت پيچيده شده است، تا جايی که خصوص نسل جوان شايد کمترين اطلاعی از آن نداشته باشد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانويس ها:
۱- حتی سعی قابل تقدير آقای تاجبخش در انتقاد از خود، هنوز اين دوران را دور زده اند. اميد اينست که در کارهای بعدی اين کار را انجام بدهند.
http://irangreenvoice.com/article/2010/jun/13/4432
۲- هاشمی رفسنجانی، «عبور از بحران» موسسه فرهنگی- هنری طاهر-ليلا. چاپ سوم سال ۱۳۷۸
۳- روزنامه انقلاب اسلامی شماره ۷۴۹ ص۱۶
۴- اين مطالعه موضوع تز دکترای نويسنده تحت عنوان «گفتمانهای اسلامی در خصوص قدرت و آزادی در انقلاب ايران در فاصله سالهای ۱۹۷ تا ۱۹۸۱» که در دانشگاه اقتصاد و علوم سياسی لندن انجام گرفته است و اميد آنست که هر چه زودتر به فارسی ترجمه شود؛
Islamic Discourses of Power and Freedom in the Iranian Revolution, 1979-81, London School of Economics and Political Science, 2007, United Kingdom
۵- به مقدمه کتاب نقدی بر قرائت رسمی از دين اثر محمد مجتهد شبستری، انتشارات راه نو. ۲۰۰۷ مراجعه کنيد
۶- گرچه اين دوران از حساسترين دوران انقلاب بوده است، ، در خارج حتی يک کتاب آکادميک که به اين دوره اختصاص داشته باشد وجود ندارد. آنچه هست، تا آنجايی که نويسنده تحقيق کرده است، تنها چندين مقاله يا فصلهايی از کتابهايی است که در مورد انقلاب نوشته شده است. البته در داخل کشور چند کتاب در اين رابطه نوشته شده که از منظرهای متفاوت همان قرائت رسمی را تکرار کرده اند. البته در خارج کشور تحقيقاتی جدی در اين رابطه، مانند تحقيقات محمد جعفری و علی غريب، منتشر شده است، ولی، تا جايی که نويسنده تحقيق کرده، هنوز اين تحقيقات در کارهای آکادميک بکار گرفته نشده اند
۷- برای نمونه به کارهای زير مراجعه شود؛
Mohsen M. Milani, The Making of Iran’s Islamic Revolution: From Monarchy to Islamic Republic (Boulder: Westview Press, 1988), p. 324. See also Milani, “The ascendance of Shi’i fundamentalism” and Farideh Farhi, States and Urban-Based Revolutions: Iran and Nicaragua (Illinois: University of Illinois Press, 1990), pp. 113-16. Gholam R. Afkhami, The Iranian Rrevolution: Thanatos on a National Scale (Washington, DC: Middle East Institute, 1985).
يا کسانی که کاملا اين دوران را دور زده و انقلاب را عين فاندامانتاليسم و بنيادگرايی ميدانند
For instance, see Fred Halliday, Islam and the Myth of Confrontation (New York: I. B. Tauris and Co. Ltd., 2003), p.44 and Said Arjomand, “Ideology as episodic discourse: the case of the Iranian revolution”, American Sociological Review, 57, no. 3 (1992), p. 355. John L. Esposito, ed., The Iranian Revolution: Its Global Impact (Miami: Florida International University Press, 1990) and Graham E. Fuller, The Centre of Universe: the Geopolitics of Iran (Connecticut: Westview Press, 1991) or Efrain Karsh, ed., The New Global Threat: The Iran-Iraq War, Impact and Implications (London: The MacMillan Press, Ltd., 1989).
۸- نکته جالب اينست که در نمايه جلد اول کتاب خاطرات آقای رفسنجانی، عبارت » انقلاب سوم» وجود دارد، ولی وقتی به صفحه مورد نظر مراجعه می شود، عبارت برداشته شده است. به احتمال بسيار زياد، عبارت، انقلاب سوم، بعد از مرور دوباره از متن کتاب برداشته شده، تا سرنگونی رئيس جمهوری را امری نه چندان با اهميت جلوه دهند، ولی فراموش کرده اند که عبارت را از نمايه نيز بردارند:
هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران، موسسه فرهنگی – هنری طاهر-ليلا ۱۳۷۸. ص۲۲۷
1378. ص227

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 10:42 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ديوي كه واقعا ديو نبود!

گزارش ايلنا از بازخواني تصوير ضحاك ماردوش از نگاه بهرام بيضايي، فريدون جنيدي، احمد شاملو، علي حصوري، ع.پاشايي و فردوسي؛
ديوي كه واقعا ديو نبود!

بيضايي مي‌گويد: شاملو و حصوري در خوانش متن بجامانده از ابوريحان در ماجراي ضحاك اشتباه كرده‌اند. جنيدي نقدش را سرسختانه بر شاملو فرودآورده و مي‌گويد: او تحت تاثير برخي عقايد؛ ژست گرفته‌است. پاشايي اگر مي‌پذيرد كه شاملو نه اسطوره‌شناس؛ نه متخصص تاريخ بوده؛ اما خاصیت اسطوره را در تغيير برداشت‌ها براي هر زمانه مي‌داند و اما شاملو از تفكر طبقاتي سراينده شاهنامه انتقاد كرده‌است.

ايلنا: تصويري كه از ضحاك‌ ماردوش در ذهنيت ايرانيان وجود داشته و دارد،‌ تصوير مرد سفاكي است كه به قول فردوسي در شاهنامه در جايگاه بوسه‌هاي شيطان بر شانه‌هايش، دو مار روئيده و ضحاك براي آرام كردن آنها به‌ناچار روزانه دوجوان را كشته و مغز آنان را خوراك(ضماد) اين دو مار مي‌كرده است.
اين باور از ديرباز با ايرانيان بود تا اينكه علي حصوري(تاريخ‌پژوه و ايران‌شناس) در نظريه‌اي نه تنها اين باور را غلط خواند بلكه مفهومي كاملا متضاد از ضحاك ارائه داد.
در ديدگاه اين تاريخ‌پژوه، ضحاك مردي برآمده از مردم است كه درمقابل نظام طبقاتي جمشيد قيام كرده و پس از به قدرت رسيدن؛ طبقات را ازميان برداشته و دارايي‌هايي كه دراختيار طبقات بالاي جامعه(از قبيل سپاهيان و موبدان) بوده را به توده مردم بازگرداند.
اين نظريه در سال 1990 دستمايه سخنراني معروف احمد شاملو در دانشگاه بركلي، كاليفورنيا قرار گرفت و جنجال‌هاي فراواني را دامن زد. شاملو در اين سخنراني ضمن بيان اين مطلب كه يكي از شگردهاي مشترك همه جباران، تحريف تاريخ بوده است، به كلام خود شدت بخشيد تا آنجا پيش‌روي مي‌كند كه مي‌گويد: متاسفانه چيزي كه ما امروز به‌نام تاريخ دراختيار داريم، جز مشتي دروغ و ياوه نيست كه چاپلوسان و متملقان درباري دوره‌هاي مختلف به‌هم بسته‌اند.
اين اظهارات تند در كوتاه‌مدت جنجال‌هايي را برانگيخت و پاي موافقان و مخالفان را به ميانه‌ي بحث بازكرد. يكي از افرادي كه دربرابر اين نظريه به‌شدت موضع گرفت و واكنش سختي از خود نشان داد، فريدون جنيدي(ايرانشناس و پژوهشگر تاريخ و زبان‌هاي باستاني) بود. وي درقالب مقاله‌اي طويل ضمن بيان نظريات خود درباره ماجراي ضحاك و فريدون، به شدت از احمد شاملو انتقاد كرد و تيتر مقاله خود را چنين انتخاب كرد:«آقاي احمد شاملو؛ تو را با نبرد دليران چه كار؟» در ادامه و پس از گذشت سال‌ها؛ چاپ كتاب «سرنوشت يك شمن؛ از ضحاك به اودن» در سال 1388 (البته بخش‌هايي از اين كتاب در مجله‌اي به نام «ضحاك» پيش‌تر در سال 1378 منتشر شده بود) تاكيد دوباره‌اي بود ازسوي علي حصوري و نظرياتش پيرامون ماجراي ضحاك و فريدون شد. از اين جهت بر آن شديم تا به بازخواني دوباره نظريات طرفين ماجرا درحاشيه انتشار اين كتاب بپردازيم.
پيش‌تر لازم است اعلام كنيم كه در نگارش اين مطلب هيچ‌گونه جانب‌گيري از هيچ شخصيتي دركار نبوده است و در اين مطلب به بيان مطالب عنوان شده از سوي هريك از افرادي كه از آنها نام برده شده پرداخته شده است.

1- اسطوره چيست؟
اسطوره معلق ميان پريشاني و واقعيت
درباره اساطير، خواستگاه و اعتبارتاريخي آنها نظرات متفاوتي وجود دارد.گروهي معتقدند اسطوره؛ زائيده تخيل و قصه‌پردازي است، بنابراين در تحليل‌هاي تاريخي نمي‌توان دست به دامن اساطير شد. اما گروهي بر اين باورند كه اساطير؛ ريشه در واقعيت‌هاي تاريخي دارند كه البته طي فرآيندي تبديل به اسطوره شده؛ رنگ و شكل‌هاي متفاوتي گرفته‌اند.
در لغت‌نامه دهخدا آمده: اساطير با جمع اسطار به‌معناي افسانه‌پردازي و روايت‌هاي بي‌پايه است! اسطوره در فرهنگ لغت عميد چنين معنا شده: افسانه، قصه، حكايت، سخن‌پريشان و بيهوده.
عبدالحسين زرين‌كوب(محقق و پژوهشگر در حوزه تاريخ) در كتاب «قلمرو وجدان» و در تعريف اسطوره مي‌گويد: اسطوره؛ قصه‌گونه‌اي است كه طي توالي نسل‌هاي انساني در افواه نقل مي‌شود. منشاء پديده‌هاي طبيعت و همچنين آئين‌ها و عقايد موروث را به نحو غالبا ساده‌لوحانه تبيين مي‌كند.
در اسطوره؛ دنياي عيني و ذهني به‌هم مي‌آميزند و زمان واقع عينيت خود را ازدست مي‌دهد و به زمان ذهني تبديل مي‌شود. الهه به‌صورت انسان درمي‌آيد و انسان قدرت‌هاي غيرعيني را كه اسطوره به حوادث مينويي مافوق طبيعي اما مورد اعتقاد منسوب مي‌داد، از خود نشان مي‌دهد. ارواح مينويي عالم تاريخ و عرصه زمان عيني را اشغال مي‌كند.
علي شريعتي، اساطير را دوگونه برمي‌شمرد: يكي از قهرمانان در تاريخ است كه اين شخص واقعي است و فتوحاتي كرده و سپس مريض شده و مرده، يا كشته شده كه به شخصيت ماورائي تبديل مي‌شود. اما نوع ديگر از ميتولوژي يا اساطير هست كه مايه واقعي ندارد كه الهه‌ها و رب‌النوع‌ها هستند.
ژرژ گيدرف(اسطوره‌‌شناس مشهور) نيز معتقداست: هر اسطوره، مستقل از سرشتي كه دارد، گوياي واقعه‌اي است كه در ازل روي داده و پيشينه و سابقا نمونه‌اي براي همه اعمال و موقعيت‌هايي به شمار مي‌رود كه بعدا آن واقعه تكرار مي‌شود. هر آئين كه آدمي بر پا مي‌دارد و هر عمل منطقي و معني‌دار كه انجام مي‌دهد، تكرار سرمشق و مثالي اسطايري است.

2- اولين گام در حمله به فرودسي؛
علي حصوري: فردوسي مدافع نظام طبقاتي است
علي حصوري در كتاب «سرنوشت يك شمن» از تجزيه شدن جامعه در زمان جمشيد به سه طبقه اجتماعي كه نتيجتا به تجزيه نيروي جادويي شاه ـ خدا منجر مي‌شود، سخن به ميان آورده است.
به اعتقاد حصوري؛ «در چنين جامعه‌اي پرچالش كه كشاورزان ظاهرا در فشار دو طبقه ديگر بوده‌اند، مردي ظهور مي‌كند كه مي‌خواهد جامعه را به شكل قديم اشتراكي برگرداند. بديهي است از آنجاكه راوي اسطوره طرفدار جامعه طبقاتي است و اصولا چون تحول جامعه به‌سوي طبقاتي شدن است، اين مرد از آغاز محكوم است. نام او در اوستا اژي‌دها كه به شكل سنتي مار ويژه، مار نيرومند يا بزرگ معني شده است» (سرنوشت يك شمن، ص 62)
اين تاريخ‌پژوه در ادامه به جايگاه و نقش مار يا اژدها كه در فرهنگ‌هاي مختلف مي‌پردازد و به وجود مارها در نقوش بجا مانده بر سفال‌ها و آثار مفرعي از اساطير اسكانديناوي اشاره كرده و معتقد است كه اصولا مار در فرهنگ‌هاي بسياري ازجمله ايران، نشانه محافظت و نگهباني، آب، هوشياري، خرد، زندگي و جاودانگي است.
حصوري سپس در جستجوي پايگاه اجتماعي ضحاك كه معتقد است در اساطير ايراني حذف شده است، به اشارات كوتاه ابوريحان‌بيروني تكيه مي‌كند و نظريه خود را بر اين گفتار استوار مي‌دارد: «… پادشاهي فريدون و فرمان او به مردم كه صاحب اطرافيان و اهل و فرزندان خود بشوند و آنان را كدخدا يا خداوند خانه ناميد و به فرمانروايي بر اهل و فرزندان و ملك و امر و نهي در آنها بداشت، پس از آنكه در زمان وقوع بيوزسپ بيكار مانده بودند و كارهاشان به دست شيطان‌ها و زيردستان افتاده بود و به دفع آنان ناتوان بودند و ناظر اطروش آن رسم را برافكند و اشتراك زيردستان را با مردم در كدخدايي بازگرداند(بيروني، ابوريحان، 1923، ص 193) (سرنوشت يك شمن ص 67)
تاويل حصوري از اين متن اين است كه «ضحاك پرچمدار جامعه كهن بوده و زمين‌ها را از برگزيدگان گرفته و به توده مردم داده و رسم اشتراك را از نو زنده كرده است. فريدون فرخ دوباره زمين‌ها را از مردم گرفته و به برگزيدگان داده و نظام خانواده، كدخدايي(سرپرستي زن و فرزند) را تازه كرده است»
وي در بخش ضحاك از كتاب سرنوشت يك شمن؛ به بازخواني داستان ضحاك و فريدون در شاهنامه فردوسي مي‌پردازد و به كشته شدن مرداس(پدر ضحاك) به دست ضحاك و با دسيسه مادرش اشاره مي‌كند. ابليس به شكل خواليگري نزد ضحاك مي‌رود و به او خورش‌هاي گوشت مي‌خوراند. ضحاك از او مي‌پرسد كه چه مي‌خواهد؟ و ابليس پس از بوسيدن كتف‌هاي ضحاك ناپديد مي‌شود و دو مار بر شانه‌هاي ضحاك مي‌رويد. ابليس به شكل پزشكي درمي‌آيد و نزد شاه مي‌رود و چاره را در دادن مغز سر مردم به مارها عنوان مي‌كند. ازسويي مردم ايران بر جمشيد شوريده و به ضحاك روي مي‌آورند و ضحاك دو دختر جمشيد را به زني مي‌گيرد.
در ادامه فريدون كه به سن 16 سالگي مي‌رسد؛ از مادر مي‌شنود كه مغز پدرش خوراك ماران ضحاك شده، به همراه دو برادرش شورش مي‌كند و به بيت‌المقدس رفته و بر سپاهيان ضحاك كه همه ديو هستند؛ پيروز شده و جادوي ضحاك را به گرز مي‌كوبد. ضحاك كه به هند رفته ناچار به مبارزه مي‌شود و فريدون او را دست بسته به دماوند مي‌برد و به بند مي‌كشد.
حصوري در اين بخش به گفتار فريدون در فردوسي اشاره مي‌كند:
بفرمود كردن به در برخروش/ كه هر كس كه داريد بيدار هوش
نبايد كه باشيد با ساز جنگ/ نه زين‌گونه جويد كسي نام و ننگ
سپاهي نبايد كه با پيشه‌ور/ به يك روي جويند هر دو هنر
يكي كار ورز و يكي گرزدار/ سزاوار هر كس پديد است كار
چو اين كار آن جويد آن كار اين/ پرآشوب گردد سراسر زمين
وزان پس همه نامداران شهر/ كسي را كه بود از زر و گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته/ همه دل به فرمانش آراسته
فريدون فرزانه بنواختشان/ ز راه خرد پايگه ساختشان
اين تاريخ‌پژوه با استناد بر اين ادبيات بار ديگر نظريه خود را بازگو كرده و به طبقه‌بندي كردن جامعه به دست فريدون اشاره مي‌كند و مي‌گويد: در اينجا تمام ماجراي ضحاك روشن مي‌شود، ماجرايي كه ابوريحان دانشمندانه، يعني بي‌طرفانه آن را بسيار كوتاه و به طوري كه كسي او را به چيزي متهم نكند، در كتابي آورده كه شايسته اين كار بود.
حصوري يكي از دلايلي كه فردوسي تنها بخش دوم ماجرا را بازگو و از بخش اول پرده برنداشته است را در آن مي‌داند كه «شاهنامه درواقع روايت كاركردهاي شاه‌خدايان ايراني است و همه پهلواني‌ها، بزرگي‌ها و آوازه شاه‌خدايان است كه عناصر حماسه را شكل مي‌دهد و نه مردمي كه از ميان توده مردم برخاسته و تمام سپاه و اطرافيان او هم از توده مردم‌اند.»
وي درمورد فردوسي نيز آورده است: «اگرچه بسياري از دهقانان در سده‌هاي نخست اسلامي ضعيف شده بودند، اما فردوسي كه آب و ملكي داشت؛ مي‌توانست از درآمد آن زندگي خود را به راحتي بگذراند. او با چنين اطلاعاتي كه از تاريخ داشت از آسودگي پدرانش كه تحت نظام دهقاني زيسته‌اند؛ آگاه بود و نمي‌توانست امتيازات زندگي طبقاتي را ناديده بگيرد.»
اين تاريخ‌پژوه درعين حال كه شاهنامه را يك آفريده حماسي و هنرمندان مي‌خواند و به نقش خطير شاهنامه در بقاي زبان و فرهنگ اشاره مي‌كند، آورده است: «بايد ديد كه او چگونه علايقي داشته و اين علايق در نظم شاهنامه ـ بي هيچ‌ گفت‌وگو ـ دخيل بوده است.»
علي حصوري بدين طريق فردوسي را مورد انتقاد مي‌داند و معتقد است: علايق شخصي وي در نگارش شاهنامه اثري مستقيم داشته و باعث شده تنها به نيمي از واقعيت كه همانا روي كار آمدن فريدون و طبقه‌بندي كردن جامعه است بپرازد و از نيمه ديگر حقيقت كه ضحاك و نوع حكومت‌ اوست پرهيز كرده است.

3- چرا شاملو به شاهنامه تاخت؟!
احمد شاملو: جاهل بي‌سروپايي كه قهرمان شد
همچنان كه پيش‌تر نيز گفته شد اين نظريات دستمايه سخنراني احمد شاملو در سال 1990 و در دانشگاه بركلي كاليفورنيا قرار گرفت و شهرت وحدت بيان اين نظريات در كلام زنده‌ياد شاملو چنان بود كه هركس تا آن روز نظريات علي حصوري را نشنيده بود. خبردار شد و جنجال گسترده‌اي بين موافقان و مخالفان آغاز شد.
زنده‌ياد شاملو در بخش‌هاي ابتدايي سخنراني‌اش پس از برخواني داستان كمبوجيه، برديا و داريوش آن هم از زاويه مشابه با پرداخت علي حصوري از ماجراي ضحاك، بر اين باور خود كه تاريخ‌نگاران درباري دروغ‌ها و اراجيف زيادي را بجاي حقيقت نوشته‌اند؛ دامن مي‌زند و سپس به بررسي داستان ضحاك و فريدون مي‌پردازد.
وي از علي حصوري نام ‌برده و مي‌گويد: «جمشيد جامعه را به طبقات تقسيم كرد؛ روحاني، طبقه نجبا، طبقه سپاهي، طبقه پيشه‌ور، كشاورز و… بعد ضحاك مي‌آيد روي كار. بعداز ضحاك، فريدون كه با قيام كاوه آهنگر به سلطنت دست پيدا مي‌كند، اولين كاري كه انجام مي‌دهد بازگرداندن جامعه به طبقات دوره جمشيد است و قول فردوسي چنين است كه فريدون به مجرد رسيدن به سلطنت؛ جارچي در شهرها مي‌اندازد كه:
سپاهي نبايد كه با پيشه‌ور/ به يك روي جويند هر دو هنر
يكي كار ورز و دگر گرزدار/ سزاوار هر دو پديد است كار
چو اين كار آن جويد آن كار اين/ پرآشوب گردد سراسر زمين»
شاملو در ادامه استنباطي همچون حصوري از اين داستان داشته و گفته است: «اين به ما نشان مي‌دهد كه ضحاك در دوره سلطنت خودش كه در دست وسط دوره‌هاي سلطنت جمشيد و فريدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ريخته بود البته ما از تقسيم‌بندي طبقاتي جامعه در دو و سه هزار سال پيش چيزهايي مي‌دانيم. اينكه طبقه نه فقط از مختصات جامعه ايراني كهن بوده، اوستاي جديد هم كه متنش از دست داد وجود اين طبقات را تائيد مي‌كند.»
اين شاعر با ذكر اين سئوال كه چرا بايد مردم آرزو كنند فريدوني بيايد و بار ديگر آنها را به اعماق براند يا چرا بايد از بازگشت نظام طبقاتي قند توي دلشان آب شود؟، مي‌گويد: «از دو حال خارج نيست: يا پردازندگان اسطوره كساني از طبقه مرفه بوده‌اند (كه بعيد به نظر مي‌رسد)، يا ضبط‌كننده اسطوره‌(خواه فردوسي، خواه مصنف خدانيا ملك كه ماخذ شاهنامه بوده) كلك زده، اسطوره‌اي را كه بازگو كننده آرزوهاي طبقات محروم بوده به صورتي كه در شاهنامه مي‌بينيم درآورده و از اين طريق صادقانه از منافع خود و طبقه‌اش طرفداري كرده است.»
وي در ادامه گفته است: «طبيعي است كه درنظر فردي برخوردار از منافع نظام طبقاتي، ضحاك بايد محكوم بشود و رسالت انقلابي كاوه پيشه‌ور بدبخت فاقد حقوق اجتماعي بايد در آستانه پيروزي به آخر برسد و تنها چرم پاره آهنگريش براي تحميق توده‌ها، به نشان پيوستگي خلل‌ناپذير شاه و مردم به صورت درفش سلطنتي درآيد.»
احمد شاملو با انتقاد از فردوسي كه در بخش پادشاهي ضحاك از اقدامات اجتماعي او چيزي بر زبان نياورده و پيشاپيش او را محكوم كرده مي‌گويد: «شما اگر فقط به خواندن بخش پادشاهي ضحاك شاهنامه اكتفا كنيد، مطلقا چيزي از اصل قضيه دستگيرتان نمي‌شود… اما وقتي به بخش پادشاهي فريدون رسيديد، آن هم به شرطي كه سرسري از روي مطلب نگذريد، تازه شست‌تان خبردار مي‌شود كه اول مارهاي روي شانه ضحاك بيچاره بهانه بود و چيزي كه فردوسي از شما قايم كرده و در جاي خود صدايش را بالا نياورده انقلاب طبقاتي او بوده، ثانيا با كمال حيرت درمي‌يابيم كه آهنگر قهرمان دوره ضحاك جاهلي بي‌‌سر و پا و خائن به منافع طبقات محروم از آب درآمده.»
وي در ادامه گفته است: «قيام مردم عليه ضحاك عملا قيام توده‌هاي آزاد شده از قيد و بندهاي جامعه اشرافي است بر ضدمنافع خويش و درحقيقت كودتايي است كه اشراف خلع يد شده به راه انداخته از طريق تحريك اجامر و اوباش عليه ضحاك كه آنها را خاكسترنشين كرده است.»
شاملو در ادامه اين سخنراني به رژيم پهلوي مي‌تازد و مي‌گويد: «بلندگوهاي رژيم سابق از شاهنامه به‌عنوان حماسه ملي ايران نام مي‌برد، حال آنكه در آن از ملت ايران خبري نيست و اگر هست همه جا مفاهيم وطن و ملت را در كلمه شاه متجلي مي‌كند. خوب، اگر جز اين بود كه از ابتداي تاسيس راديو در ايران هر روز صبح به ضرب دمبك زورخانه توي اعصاب مردم فرويش نمي‌كردند. آخر امروزه روز فر شاهنشهي چه صيغه‌اي است؟!»
وي در بخش ديگري از سخنانش به تحريف حقايق ازسوي حكومت‌ها در طول تاريخ اشاره و گفته است: «خوب، پس حقايق و واقعيت‌ها وجود دارند و آنجا هستند. توي شاهنامه، ‌توي سنگ نبسته بيستون، توي ديوان حافظ، توي كتاب‌هايي كه خواندنشان را كفر و الحاد به قلم داده‌اند، توي فيلمي كه سانسور اجازه ديدنش را نمي‌دهد و توي هر چيزي كه دولت‌ها و سانسورشان به نام اخلاق، به نام بدآموزي، به نام پيش‌گيري از تخريب انديشه و به هزار نام و هزار بهانه ديگر سعي مي‌كنند توده مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشه دنيا، هر رژيم حاكمي كه چيزي را ممنوع‌الانتشار به قلم داد، من به خودم حق مي‌دهم كه فكر كنم در آن رژيم؛ كلكي هست و چيزي را مي‌خواهد از من پنهان كند.»
اين شاعر در ادامه رو به مخاطبان خود مي‌گويد: «براي سلامت عقل؛ آزادي انديشه لازم است. آنها كه از شكفتگي فكر و تعقل زيان مي‌بينند؛ جلوي انديشه‌هاي روشنگر ديوار مي‌كشند و مي‌كوشند توده‌هاي مردم احكام فريب‌كارانه بسته‌بندي شده آنان را بجاي هر سخن بحث برانگيزي بپذيرند و انديشه‌هاي خود را براساس همان احكام قالبي كه برايشان مفيد تشخيص داده شده، زيرسازي كنند.»
وي همچنين درباره تعصبات بي‌جا گفته: «اينسان خردگراي صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاي خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن كار آدم جاهل بي‌تعقل فاقد فرهنگ است: چيزي را كه نمي‌تواند درباره‌اش به طور منطقي فكر كند، به صورت يك اعتقاد دربست پيش ساخته مي‌پذيرد و درموردش هم تعصب نشان مي‌دهد.»

4ـ حلقه ياران شاملو گسترده‌تر مي‌شود
عسكر پاشايي: هياهوها متعصبانه بود
ع(عسكر).پاشايي(مترجم و منتقد ادبي) دريادآوري سخنراني پرسروصدای معروف احمد شاملو در سال 1990 در آمریکا پيرامون اسطوره‌ی ضحاك و فريدون به ايلنا، گفت: روزی که شاملو این سخنرانی را ايراد کرد؛ به من زنگ زد…نصفه شب ما بود…گفت:«سیاوش(اسم خانگی من) پنبه‌ رو آتیش زدم؛ انداختم تو لونه‌ي مورچه»
گفتم:«چه کار کردی؟»
گفت:«متن سخنرانی را برایت می‌فرستم.»
نیم ساعت نگذشته بود که دوست دوران بچگی‌ام از همان جا زنگ که:«سیاوش؛ این رفیق تو آمده اینجا به باورها و مفاخر ما توهین بکنه؟»
گفتم:«چی شد؟»
ــ یکی ـ دو تا بد و بیراه بار این و آن کرد و با اوقات تلخی گوشی را گذاشت. حرف و حدیث‌اش را در روزنامه‌های آن روزها خوانده‌ایم. نمی‌دانم چرا امروز شما یاد آن سخنرانی را زنده‌ كرده‌ايد؟
پاشايي در دفاع از نظريه شاملو؛ ماجرا را چنين شرح مي‌دهد: البته احمد شاملو؛ نه اسطوره‌شناس بود نه متخصص تاريخ. اما معنی این حرف آن نیست که او نمی‌توانست یا نمی‌بایست آن اسطوره را آنطور تحلیل کند یا از تحلیل دیگران استفاده کند. اصلا خاصیت اسطوره این است که در هر دوره می‌شود آن را متناسب با نیازهای همان دوره تحلیل کرد و رسمي است در همه جای دنیا.
او با اين اعتقاد كه در این زمینه‌ها بايد آزادانديشي و بلندنظري در جامعه وجود داشته باشد، هياهوهايي كه بعداز سخنراني شاملو برپا شده بود؛ را گزکي دردست این و آن مي‌داند مانند بادي كه به گرد و خاک افتاده و ديگران از آن بهره‌برداری مي‌كنند.
پاشايي مي‌گويد: گمان کنم حضور بعضی‌ها در آن مجلس… شاید به تعبیر آن جمله‌ی شاملو «مورچه‌ها»، باعث شده بود که شاملو «نگرانی»اش را با رنگ تندی بیان کند. همه‌جور واکنش نشان داده شد و برخي هم نوشتند كه:«تو را با نبرد دلیران چه‌کار؟». تازه بعداز آن هیاهو بود که معنی «لونه‌ی مورچه» برایم روشن شد. به گمانم؛ هدف اصلي شاملو از آن قسمت سخنراني زيرسوال بردن هرگونه نظام طبقاتي و كاست‌هاي اجتماعي بوده، که همیشه‌ی خدا دود دوتایش به چشم دوتای دیگر می‌رفته، حتا در دوره‌ی احمد شاملو. حالا اگر یکی می خواهد از آن نظام طبقاتی(چه برای دیروز و چه برای امروز) دفاع کند؛ به خودش مربوطست. اما آیا فردوسی می‌توانسته این کاست‌ها را که خودش هم چوبش را خورده بود، تایید کند؟!
فکر نمي‌کنید دست‌کم ریشه‌ی بعضی از عوامل تبعیض‌های کنونی جهان امروز را(سیاه و سفید، زن و مرد…) را بتوان در همان کاست‌ها و کاست‌اندیشی پیدا کرد؟
از نگاه پاشايي، سخنراني شاملو از آن تریبون در سال 1990، زدن مهر باطلي بود بر هر نوع تفكر طبقاتي در جوامع(تفکری که شاید در بخشی از شنوندگان آن سخنرانی برای شاملو قابل تشخیص بود). او هرنوع كاست را چه برای ديروز؛ چه در امروز نفی می‌کرد. در نگاه شاملو؛ ستم، ستم است و امروز و ديروز برنمي‌دارد و نمی‌شود آن را زیرپوشش ایران‌پرستی دروغین مخفي کرد.
پاشايي به نگاه شاملو به فردوسي اشاره كرده، مي‌گويد: اگر احمد شاملو، انتقادي داشته؛ به داستاني بوده كه در شاهنامه نقل شده نه به شخص فردوسي. به عبارت ديگر، شاملو به ويژگي‌هاي هنري و شخصيتي فردوسي حرمت می‌گذاشت و من هیچ وقت از او چیزی جز ستایش هنر فردوسی نشنیده‌ام. خصوصا در زمینه‌ی استفاده‌ی نبوغ‌آمیز او از آواها که شاملو از آن در شعرش درس‌ها گرفته است. شاید شاملو می‌خواسته آن«شتک» را به‌صورت باوردارندگان آن کاست‌بندی بپاشد نه به صورت فردوسی. هیچ‌وقت از شاملو نشنیده‌ام که رنگ تند آن سخنرانی را درباره فردوسی تکرار یا تایید کرده باشد.
پاشايي قدم پيش نهاد، شاملو و فردوسي را شبيه هم دانسته، مي‌گويد: ازقضا به‌نظر من، فردوسي و شاملو شباهت‌هاي زيادي داشته‌اند. هردو سر سوزنی از شعرشان را «به پای خوکان» آن کاست‌ها نریخته‌اند. هردو نوعی فقر اختیاری را پذیرفته بودند و به هیچ «نواله‌ي ناگزیر»ی گردن کج نکرده‌اند. آوارگی و خانه‌بدوشی را به «دیگدان زر» ترجیح داده‌اند. گمان کنم آن داستان صله‌ی سلطانی را هم؛ همان فانوس‌کش‌ها و آقا… بله… چی‌ها ساخته باشند. جالب است که از این‌جور داستان‌ها را همان آقابله‌چی‌ها برای شاملو هم ساخته بودند. مثلا شايع كرده بودند؛ خانه‌ای که شاملو در آمریکا خریده بود(دور و بر دویست هزار تومن) فرح(همسر شاه ملعون) برايش خريده. می‌دانم که چندتا از جارچی‌ها و دارندگان«خبر موثق» اين عطیه‌ی ملوکانه؛ دربین همان شنوندگان بوده‌اند. حال مي‌خواستيد همان‌ها كه برای شاملو که ده سال است «روی در نقاب خاک کشیده» چنين اوهامي ساخته‌اند؛ برای فردوسی نساخته باشند؟

5ـ نقد سرسختانه شاملو، مدح فردوسي
فريدون جنيدي: چرا بايد به شايعات دامن زد؟!
فريدون جنيدي همان سال طي مقاله‌اي باعنوان «آقاي احمد شاملو؛ تو را با نبرد دليران چه كار؟» ضمن رد ادعاهاي شاملو (كه برگرفته از نظرات علي حصوري است) به بيان تحليل شخصي خود از واقعه ضحاك و فريدون مي‌پردازد. او اين‌بار در گفتگو با ايلنا دراين باره كه چقدر مي‌توان به اسطوره‌ها تكيه كرد و ماجراي ضحاك مي‌گويد: جايگاه اسطوره در كشورهايي چون انگلستان كه 800 سال يا فرانسه كه 1000 سال پيشينه تاريخي دارند؛ كاملا مشخص است. غير از يونان، در باقي كشورهاي اروپايي آنچه به نام اسطوره مي‌شناسند، زائيده خواب، ديوانگي و مستي است. اينها دروغ‌هايي هستند كه از مغز افرادي كه LSD مصرف مي‌كرده‌اند؛ بيرون آمده بنابراين مبين هيچ واقعه تاريخي نيست. اما وضع درمورد تمدن ايراني كه براساس يافته‌هاي باستان‌شناسي حتي تا بيش از 14 هزار سال قدمت دارد، فرق مي‌كند. اسطوره‌ها در ايران؛ ريشه در وقايع تاريخي دارند كه البته در طول زمان، رنگ و شكل خاصي به خود گرفته‌اند.
اما ضحاك يك شخص نيست، بلكه معرف دوره سلطنت بابليان بر ايران است كه هزار سال طول كشيده است. بابليان چيزي حدود هفت هزار سال پيش به ايران حمله كرده و جمشيد را شكست مي‌دهند تا قدرت را در دست ‌گيرند.
آنها در طول حكومت خود ظلم‌هاي فراواني را صورت مي‌داده‌اند و از طرفي شواهد و قرائن تاريخي نشان مي‌دهد كه درست مقارن با ورود بابليان به ايران؛ دو آتشفشان در كوه دماوند و كوه البورز در نزديكي مرز گرجستان كنوني(پيشتر معتقد بودم كوه دوم سبلان بوده است) طغيان كرده و از نگاه مردم؛ اين گدازه‌پراكني از بلاياي ورود بابليان به ايران به شمار مي‌آمده است. و تاريخ از اين حكومت هزارساله؛ از ضحاك نام برده و تصويري كه از ضحاك ارائه شده، مردي است با دو مار بر دوش‌ كه همان دو آتشفشان فعال شده‌اند. اين آتشفشان؛ شش هزار سال پيش كه دقيقا مقارن با شكست بابليان بود؛ فروكش مي‌كند و اين باور در بين ايرانيان تقويت مي‌شود كه گدازه افشاني اين دو كوه با حكومت بابليان در ارتباط بوده است.
به‌اعقتاد او، ضحاك با گذشت قرن‌ها معرف حكومت بابليان شده است: در زمان قاجار؛ مرو، افغانستان و قفقاز از ايران جدا شد. اين جداسازي‌ها به ترتيب در زمان‌هاي ناصرالدين شاه، محمدشاه و فتحعلي‌شاه اتفاق افتاد. حالا فرض كنيد چند هزار سال از اين واقعه بگذرد. قطع يقين آنچه در آينده از اين جداسازي‌ها در اذهان مردم باقي مي‌ماند اين خواهد بود كه در زمان قاجار اين اتفاق افتاده و ديگر كسي به دنبال نام افراد خاص نخواهد بود. داستان بابليان نيز به هفت هزار سال پيش برمي‌گردد. طبيعي است كه پس از گذشت هفت هزار سال تنها از آن دوران اسمي بجا بماند كه همان ضحاك است.
اين تاريخ‌پژوه درباره گمانه‌زني‌هايي كه درمورد اصالت ضحاك شده، اظهار مي‌كند:‌ متاسفانه بعداز اسلام؛ تاريخ‌نويسان تحت تاثير داستان‌هاي عمراني، گزافه‌گويي‌هاي فراواني كرده‌اند. مثلا برخي از اعراب گفته‌اند ضحاك فرزند نمرود بوده درحاليكه تاريخ نشان مي‌دهد زمان زندگي نمرود نزديكتر از زمان ورود بابليان به ايران بوده است. البته اشخاصي چون ابوريحان، ابوفرج زنجاني، مسعودي اصفهاني و برخي ديگر، انسان‌هاي واقع‌نگري بوده‌اند اما به طور كلي بايد گفت اغلب تاريخ‌نگاران پس از اسلام خود را موظف به راستگويي نمي‌ديدند و به شايعات و دروغ‌هاي فراواني دامن زده‌اند.
اين تاريخ‌پژوه درباره نظريات علي حصوري چنين مي‌گويد: با اينكه براي ايشان به جهت تحقيقاتي كه داشته‌اند؛ احترام قائل هستم اما بايد بگويم ايشان و احمد شاملو هردو تحت تاثير برخي عقايد سياسي چنين ژست‌هايي گرفته‌اند.
وي، پيرامون مسئله طبقه‌بندي شدن جوامع كه مورد انتقاد حصوري و شاملو قرار گرفته، پيدايش چنين پديده‌اي در طول تاريخ را طبيعي دانسته و تاكيد دارد: تا امروز نيز اين جريان به نوعي ادامه يافته است. آيا فرزند يك ژنرال فرانسوي در زمان ما كفاش مي‌شود؟ روند موروثي شغل از پدر به پسر؛ مسئله‌اي روشن است و هر شخصي خواه ناخواه به حرفه پدر خود گرايش پيدا مي‌كرده است.
جنيدي كه برخلاف روايت‌هاي تاريخي شروع طبقه‌بندي شدن جوامع را از زمان فريدون مي‌داند و نه جمشيد، مي‌گويد: طبقه‌بندي‌هاي اجتماعي تنها مربوط به ايران نمي‌شده و در تمام فرهنگ‌ها وجود داشته‌ است. به‌عنوان مثال در هندوستان طبقاتي وجود داشته كه امروزه نيز در اين كشور به چشم مي‌خورند. به عنوان مثال نجس‌ها و سودراها؛ اقوامي هستند كه امروز نيز در هند وجود دارند. پس آنچه كه مهم است؛ برخورداري طبقات از حقوق طبيعي است و در تاريخ ايران ما اين مسئله را مي‌بينيم. در مثالي ديگر؛ در تمام ادوار پادشاهي‌هاي ايراني مردم (از هر طبقه‌اي) حق داشتند بدون واسطه با پادشاه صحبت كنند. اين نشان مي‌دهد كه طبقه‌بندي كردن جامعه ازسوي پادشاهان به معناي محروم كردن آنان نبوده است.
جنيدي درباره گفته‌هاي ابوريحان بيروني از فريدون كه حصوري با تكيه بر آن، نظريات خود را استوار كرده است، مي‌گويد: آنچه كه از آن متن استنباط مي‌شود تنها اين است كه دارايي‌هاي ايرانيان كه توسط بابليان ضبط شده بود؛ پس از پيروزي فريدون به صاحبان اصلي خود، يعني ايرانيان برگردانده شد و استنباطي كه علي حصوري و شاملو از اين متن، ‌درمورد نوع حكومت ضحاك داشته‌اند، اشتباه است.
اين تاريخ‌پژوه به فره‌ پادشاهي در بين پادشاهان ايراني نيز اشاره مي‌كند: فره به معناي فر و شكوه است و متعلق به ايرانيان بوده و در نياكان و حتي مردم زمانه ما نيز وجود دارد. طبيعي است كه آنكه بيشتر از ديگران از اين فر و شكوه برخوردار است؛ شايستگي پادشاهي به سرزمين ايران را دارد. همچنان كه كريم‌خان‌زند فره‌ پادشاهي داشت و توسط مردم ايران محترم شمرده مي‌شد. اما پادشاهان قاجار كه توسط انگليسي‌ها حمايت مي‌شدند از چنين فرهي بي‌بهره بودند.
جنيدي كه به تحريفات تاريخي اعتقاد دارد؛ مي‌گويد: تاريخ‌نگاري در تمام زمانه‌ها و كشورها تحت نظارت حاكمين بوده كه تحريفات را موجب شده است اما باوجود چنين نظارت‌هايي؛ بازهم تاريخ‌نگاراني بوده‌اند كه نشانه‌هايي از حقيقت را نگاشته و از خود بجا گذاشته‌اند. به‌عنوان مثال اين حقيقت كه خسرو پرويز(پادشاه ساساني) با كور كردن و كشتن پدرش موافقت كرد؛ علي‌رغم نظارت بر تاريخ‌نگاران، در شاهنامه نيز آورده شده است. اين نشان مي‌دهد فردوسي به‌عنوان بهترين مترجم جهان، شاهنامه را ترجمه كرده است. او در انعكاس داستان‌هاي شاهنامه به جز هفت يا هشت مورد كه بعضا خودش تحت تاثير قرار گرفته (ازجمله كشته شدن سياوش) هيچ دخل و تصوري نداشته و مطلبي را به شاهنامه اضافه نكرده است.

6ـ روايتي خلاقانه از ماجراي ضحاك ماردوش
بهرام بيضايي: سوءتفاهم تاريخي درغياب ابوريحان
بهرام بيضايي(نويسنده و كارگردان) نيز در يك گفتگو با ايلنا، نظريات عنوان شده توسط علي حصوري و زنده‌ياد احمدشاملو پيرامون ماجراي ضحاك و فريدون را چنين كامل مي‌كند كه: من با نظر آنها موافق نيستم و پيشتر از آنان؛ نظرات خود را در نمايشنامه اژدهاك كه البته يك برخواني هنري از داستان ضحاك است، بيان كرده‌ام.
نمايشنامه اژدهاك حدودا ده سال قبل از نظريه‌پردازي علي حصوري و سخنراني احمد شاملو، يعني در سال 1345 براي اولين بار(ماهنامه پيام نوين ـ شماره 1) منتشر شد. اين نمايشنامه هرچند يك اثر هنري بود، اما بيانگر نگرش من به ماجراي ضحاك است.
او كه معتقد است غيراز علي حصوري و احمد شاملو، افراد ديگري نيز راجع به ضحاك مطالب متفاوتي نقل كرده‌اند، مي‌گويد: به عقديه من؛ علي حصوري و پس از وي، احمد شاملو درخوانش متن بجا مانده از ابوريحان(كه مورد استناد اصلي آنان واقع شده) اشتباه كرده‌اند و اين اشتباه باعث شده نگاه درستي به ماجراي ضحاك نداشته باشند.
بيضايي در ادامه گفت: قصد دارم نظر خود را كه پيشتردر قالب اثري هنري به رشته تحرير درآورده بودم، در كتاب ديگري باعنوان «هزار افسان كجاست؟» كه بخشي از آن در آينده‌اي نزديك به بازار خواهد آمد، نظرياتم را درباره حقيقت ضحاك بيان خواهم كرد.
از نگاه او، شيوه طبقه‌بندي كردن جامعه توسط پادشاهان باستان ايراني ازجمله جمشيد و فريدون در همه جاي دنيا و در هر زمانه‌اي در سرزمين‌ها و جوامع مختلف وجود داشته است.
و اما ضحاك در نمايشنامه اژدهاك، نوشته بهرام بيضايي: داستان از جايي شروع مي‌شود كه اژدهاك در كوه دماوند، دربند است و به روايت سرنوشت تلخ خود مي‌پردازد «من اژدهاك كه اينك بسته اين بندم، بر بلندي اين كوه؛ كوه سخت بزرگ بسيار بلند ـ‌دماوند! و من اژدهاك، كه از آن گاه كه بخت بدم ديدگان مرا به دنيا گشاد هر دم بسته ‌بندي بودم ـ بسته‌تر از هر بند ـ هرگز فرياد آسمان شكاف خود را برنياورده بودم و اين رشك بر من چيره بود»
اژدهاك در اين نمايشنامه؛ خود را مرد دل‌پاكي معرفي مي‌كند كه فارغ از دغدغه‌هاي قدرت و جنگ، به همراه پدر مرزبان خود در مرزي از مرزهاي روز و شب خانه و مزرعه‌‌اي داشته و به كشت و كار مشغول بوده‌اند: «اي شب، من اندوهگين روزگاري مردكي بودم، پاك‌دل، كه در مرزي از مرزهاي روز و شب خانه داشتم، مرا دشت سبز بود و كشتزار بزرگ. در جايي از كشت زار من بود كه روز و شب به هم مي‌رسيد»
در ادامه داستان ياماي پادشاه كه فردي ستيزه‌جو و ظالم تلقي شده از راه مي‌رسد و فتنه مي‌كند. او پس از نوشيدن باده‌اي كه پدر اژدهاك به وي پيشكش كرده بود، پدر را به دو نيم مي‌كند، تنها به اين دليل كه بداند با ده سرخ‌تر است يا خون؟ پس از قتل پدر ياماي پادشاه دستور مي‌دهد اژدهاكش (كه پيشتر ماري سه پوژه را كشته است) يعني اژدهاك را كه نفرينش كرده بود را به بند كشيده، تازيانه بزنند «و مرا كه به او گفتم:‌ اندوه‌ بر تو باد كه خانه‌هاي ما را به اندوه آكندي،‌گفت تا تازيانه زنند؛ و تازيانه را پيش‌روي مردم كوي‌ها و برزن زنند و مرا كه مي‌بردند ديدم كه خانه‌هايي از چوپ ساخته خوب ساخته ما آتش گرفته بود»
در ادامه داستان ضحاك كه آماج ضرب و شتم‌هاي ياماي پادشاه قرار گرفته، دردمند در ظلماتي كه تنها خون اژدهاك روشنگرش است، چون مار به خود مي‌پيچد و ناگهان دردي موحش از گودناي هستي‌اش زبانه مي‌كشد و متوجه مي‌شود دو مار از شانه‌هايش بيرون زده‌اند: باري دو مار غريونده از شانه‌هاي من بر زد؛ سياه و سرخ؛ كه خون بود و درد بود. و من بنگريستم در خود و اشك فشاندم؛ كه اين مار كينه بود!
اژدهاك پس از روئيدن مارها بر شانه‌هايش به سرزمين‌هاي دوردست و تهي پاي مي‌گذارد و به هر دري مي‌زند تا از شر اين مارهاي سرخ و سياه خلاصي يابد، اما تلاشش بي‌فايده است؛ آنچنان‌كه وقتي از گور دهان گشاده سرزمين دور مي‌خواهد تا مارها را از او بگيرد، اين جواب را مي‌شنود: «من مارهاي تو را بي‌ تو نمي‌خواهم من هيچ ماري را بي‌ مار دوش نپذيرفته‌ام و هيچ مردي نتوانسته است مارهاي درونش را پيش از خود به خاك بسپارد.»
اژدهاك پس از اين ناكامي تصميم مي‌گيرد تا به شهر نزديك برود و در آنجا براي خود خانه‌اي بسازد. وقتي به شهر نزديك مي‌رسد، از دروازه‌هاي شهر مي‌پرسد كه آيا شهر تو مرا با مارهاي درونم مي‌پذيرد؟ در پاسخ باز هم جواب نه مي‌شنود. جايي كه دروازه گشود مي‌گويد: «در شهر ما مارها كم نيستند، و مردمان خوراك يكديگرند، و مارها و مردمان خوراك زمين‌اند؛ و زمين گوري است ترسناك و تهي. و من مي‌گويم سه بار پشت هم كه تو خوراك خوبي براي مارهاي شهر ما هستي»
اژدهاك در حالي كه با نواختن ني چوپاني مشغول آرام كردن مارهايش و راه رفتن و گذشتن از شهرهاي مختلف است به ناگهان با خليدن اين سوال در ذهنش كه «آيا گريخته‌ام؟» اندوهگين شده وني چوپاني را مي‌شكند. سپس به سوي شهر خود كه در آن دادگستري نيست مي‌رود و در اين شهر جز آشوب و بيماري كه گريبان مردمان را گرفته نمي‌بيند. پس آنگاه به كشت‌زار سبز خود مي‌رسد كه هر گياهي در آن مرده و خشك شده است و دژ بسيار بلندي را مي‌بيند كه درست وسط كشتزارش روئيده و همانا دژ ياماي پادشاه است.
اژدهاك كه زبر اين دژ ياماي پادشاه را مي‌بيند كه با خنده رو به وي مي‌گويد: «منم ياماي پادشاه كه بر من مرگ نيست! مرا پيشگوياني هست؛ كه مي و انگبين ايشان از منست و چاره‌گري‌هاي من از ايشان…من دژ خود را با خوبرويان و بزرگزادگان خوب پوشيده و سنگ‌هاي شاهوار سبز و سرخ آراسته‌ام؛ و اندوه را به پشت ديوارهاي اين دژ رانده‌ام. ايشان مي‌گويند (مردم اين شهر مي‌گويند) اي ياماي پادشاه كه هر چه بخواهي داري، ما را به دژ بلندت ببر تا از سرماي سرد مرگ در پناه آييم و من مي‌خندم و مي‌گويم كه مرگ بهترين سروري است براي آن كس كه هرگز شادي را نشناخته.»
اژدهاك ديگرباره با ياماي پادشاه به سختي سخن مي‌گويد و وقتي ياماي پادشاه مارها را بر شانه‌هاي اژدهاك مي‌بيند او را ديو خوانده و از سخن گفتن با وي امتناع مي‌ورزد. اژدهاك در دهان مغاكي رفته توفاني را خفته در آن مي‌يابد و از او مي‌خواهد كه او را بكشد و از شر اين زندگي تلخ خلاصش كند. اما توفان مرگباد در پاسخ به اژدهاك مي‌گويد: «تو نخواهي مرد؛ تو نخواهي مرد اي اژدهاك، مگر آنگاه كه ياماي پادشاه مرده باشد» توفان طغيان مي‌كند و همه چيز و همه كس را جز اژدهاك و ياماي پادشاه از ميان برمي‌دارد.
وقتي توفان پايان گرفت بر ويرانه‌هاي شهري كه انگاشتي هرگز نبوده است؛ اژدهاك ياماني پادشاه را در برابر خود مي‌يابد كه به او مي‌گويد: «با زهر كدامين مار تو مرا خواهي ميراند؟ هيچ نيشي در مار هستي من كارگر نيست كه خود سرا پا زهرم» اژدهاك با ياماي پادشاه مي‌گويد پس تو مرا بكش! و ياماي پادشاه دو پاسخ مي‌گويد:‌مرا پيشگويان هست كه چاره‌گري‌هاي من از ايشان. ايشان گفته‌اند ـ به من سربلند گفته‌اند ـ كه اگر ترا بميرانم، مرده خواهم شد» پس اژدهاك خشمگين به وي مي‌گويد: «اي ياماي بر خود استوار، من با تو جنگ خواهم كرد.»
اژدهاك در برابر ظلم و ستمي كه ياماي پادشاه در حق او و پدرش روا داشته است قيام مي‌كند و ياماي خداوند را مي‌بيند كه از زبر دژ فرياد مي‌زند و مردميان (سپاهيان) را اين‌گونه عليه اژدهاك مي‌شوراند: «منم خداوند اين ديار، و ما سده‌هاي است مرده‌ايم! پس من با شما مي‌گويم راست كه از آسمان براي شما نشانه‌ها آورده‌ام. در اين نشانه‌هاست كه شما را مردي خواهد آمد زشت از بيخ مارها، كه خوراك او مغزهاي شماست…. اين است فرمان خداوند گارتان: او را در بند كشيد؛ بندي كه بسته‌ترين!»
به فرمان خداوند (پادشاه) بر اژدهاك مي‌شورند و وي را در بند مي‌كشند. اژدهاك خود را در بند ياماي پادشاه مي‌بيند كه بر كوه سخت بلند و بسيار بزرگ دماوند، زنجير شده است. او بر فراز دماوند كه پنداري بر شانه‌هايش گذاشته شده به ياد گفته توفان مي‌افتد كه: «اي اژدهاك تو نخواهي مرد، مگر آنكه ياماي خداوند مرده باشد» و در حالي كه اژدهاك هنوز زنده است، داستان به پايان مي‌رسد.
همان‌طور كه بهرام بيضايي خود گفته است، اين داستان يك اثر هنري است و از اين حيث چندان نمي‌توان در آن در پي تحليل تاريخي بود. اما آنچه مسلم است در نمايشنامه اژدهاك، ‌ماردوش (ضحاك) به هيچ وجه انسان شرور و ظالمي نيست، بلكه خود قرباني ظلم و ستم ياماي پادشاه قرار گرفته و پس از ناكام ماندن در راه خلاصي يافتن از شر سرنوشت شوم خود و مارهاي برآمده بر شانه‌هايش (درونش) طغيان مي‌كند. او با انديشه‌هاي عدالت‌جويانه به نبرد با اهريمن مي‌رود و از آنجايي كه دشمنش نفوذ فراواني بر مردم داشته، آنان را فريب مي‌دهد و اژدهاك را در بند مي‌كشد. در پايان نيز شاهديم كه اژدهاك رانمي‌كشد چون پيش‌گويانش به وي هشدار داده‌اند كه با مرگ اژدهاك، او نيز خواهد مرد. بنابراين ياماي پادشاه و اژدهاك داستان تا ابد زنده مي‌مانند و شايد بازتاب اسطوره‌اي اين داستان بر اين اساس باشد كه خير و شر همواره در جهان هستي برقرار خواهند ماند.
گزارش از: هادي حسيني‌نژاد

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 10:14 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

چراباید به شما اعتماد کرد؟ و لزوم جداکردن «جنبش» از «اصلاح طلبان»

درمقدمه شاید این توضیح لازم باشد که به نظر نمی رسد کلمۀ «جنبش» برای حرکت های اعتراضی یک ساله گذشته که هنوزهم با شدت کمتری ادامه دارند درست باشد. جنبش های اجتماعی لزوما باید از بیداری (آگاهی) شروع شوند و هدفی مشخص را دنبال نمایند. اعتراضاتی که در پی انتخابات سال گذشته به وقوع پیوستند عملا شکست خورده و از سطح جامعه به سطح فعالان سیاسی نزول پیداکرده است و در عمل آقای احمدی نژاد به حاکمیت خود ادامه می دهد. اما بر عکس آن، بخش کوچکی از اعتراضات که از نوع جابه جائی اشخاص در پست ریاست جمهوری نبود و خواهان حاکمیت مردم بود، روبه گسترش است. این گسترده گی با مقاومتی که از جمله از سوی بخش دیگر، به خصوص سران آن از خود نشان می دهند به کندی صورت می گیرد. به این دلیل نمی توان هنوز نام جنبش برآن نهاد و اکنون در فاز «بیداری» قراردارد.

مقالۀ «سازه ها و ناسازه های یک منشور» از آقای شکوهی فرد که در سایت روز آنلاین منتشر شده بود را خواندم . گزارشی از یک نشست بود درپاریس که در آن اطلاعیه شماره 18 آقای موسوی مورد بررسی و تحقیق و مداقه قرار گرفته است! در ابتدا، من که از قبل نگاهی گذرا به آن اطلاعیه انداخته بودم، به خود ایراد گرفتم که چرا با اطلاعیه ای به این اهمیت که احتیاج به تفسیر و تأویل و باز خوانی و تحقیق دارد بی توجهی کرده بودم. نویسنده، ماحصل آن نشست که نقاط قوت و ضعف «منشور» آقای موسوی باشد را از دیدگاه خود این چنین خلاصه کرده است (از نقاط ضعف در می گذرم وبه بخشی از جنبه های مثبت آن می پردازم):

1- «اشاره بیانیه به لزوم رها نکردن تجربه انقلاب به مثابه یک پروژه ناتمام که این ناتمامی خود مستقیما حکایت از تصریح راقم بر حقیقت تراژیکی به عنوان انحراف انقلاب میکرد».

این «حکایت» که «رها نکردن تجربه انقلاب» به معنای «انحراف ازانقلاب» می باشد، درواقع خواست وآرزوی مفسرین درآن نشست بوده است. با بیان دیگر، از دیدگاه آنان، انقلاب به انحراف کشیده شده است. اما چگونه و از چه زمانی؟ «تفسیر » هم مانند «منشور» در هاله ای از ابهام به سر می برد. در هرحال این که انقلاب به انحراف کشیده شده، نه سخن تازه ای است و نه معمائی که تازه از پرده بیرون افتاده باشد.

2- «خطاب مستقیم تر و صریح تر بیانیه به فلسفه سیاسی حاکمیت ….که منشأ انحراف گریبانگیر انقلاب مورد تأکید و اتفاق نظرقرار گرفت».

معلوم نیست منظور جمع از «فلسفه سیاسی حاکمیت» چیست؟ نظام ولایت فقیه است یا حکومت آقای احمدی نژاد؟ اگر ولایت فقیه است، دراین صورت «خط امام» چه معنائی پیدا خواهد کرد؟ اگر حکومت حاکم است، نمی توان نام «منشأ» برآن نهاد. در چهارچوب نظام، انتخاباتی صورت گرفته و در همان چهارچوب هم طبق روال معمول آن، کسی رئیس جمهور شده است. مسئله بسیار شفاف است و محتاج به ابهام گوئی نیست.

اما واژه های»خطاب مستقیم تر و صریح تر» حکایت از یک گله گی دارد که آن جمع را از مستقیم بودن و صراحت گفتار اطلاعیه در این مورد اغنا نکرده است. حیرتم زد ازاین همه کوششی که جوانان سبز برای متحول کردن «سران سبز» از خود نشان می دهند. همانند مادری دل سوز، از اولین اطلاعیه تا همین آخرین آن، یک حرف و دو حرف برزبان آنان می نهند تا «الفاظ» به آنان بیاموزند.

3- «دیگر نکته مهم و شایان توجه که مبین روح تحولات مثبت و عمیق راقم بیانیه است، اذعان مهندس موسوی بر لزوم جدایی نهادهای دینی از دولت و حاکمیت بود که نشان از درک تدریجی ایشان از عمق فجایعی که از قِبل ارتباط سیستماتیک و امتزاج میان نهاد قدرت و نهادهای مذهبی طی سه دهه اخیر متوجه کشور و انقلاب گشته دارد و تاکید او بر نفی تقدم نگاه ابزاری به مذهب نیز در همین ردیف مذکورات موجود در بیانیه قابل اشاره است».

می دانیم که نظریه جدائی نهاد دین از دولت امری جدید نیست و در طول عمر سی سالۀ خود ، نظام قربانیان زیادی از طرف داران آن گرفته است. اصل ولایت فقیه در قانون اساسی، اصل یکی کردن دین و دولت می باشد که هنوزهم راقم آن اطلاعیه جوانان و فعالان سبز را به بودن و ماندن در آن، یعنی معتقد بودن به آن تشویق می کند و هدفش «اصلاح» کردن آن می باشد! ازدید آن جمع اما اصلاحات واقعی در خود آقای موسوی در شرف انجام اند که » مبین روح تحولات مثبت وعمیق راقم بیانیه است» و درصورت واقعیت، بسیار میمون و مبارک می باشد. به هرحال، می دانیم که دلیل کودتای خرداد 1360 برضد منتخب مردم، همین مخالفت با حاکمیت ولی فقیه، یا جدائی دین از دولت و اعتقاد او به حاکمیت جمهور مردم بود. بنابراین، آن هم نه سخن تازه ایست و نه نظریۀ جدیدی.

4- «نکته مثبت دیگری که …….، اذعان مهندس موسوی بر غلبه نگاهی بر جامعه پیش از تولد جنبش سبز بود که شرکت در انتخابات را انتخاب گزینه ای جبری میان بد و بدتر می دانست و توضیحاتی زیبایی که ایشان مبذول کرده اند و این نفسا یک قدم فوق العاده مثبت قلمداد شد و قابل تحسین می نمود شجاعت و صداقت کلام و بیان ایشان را».

تحول انسان به سوی آزادی بسیار مبارک است. اما شجاعت و صداقت کلام و بیان زمانی است که سخن باشفافیت کامل ادا گردد. آقای موسوی نمی تواند بگوید که ازمفسدت «انتخابات جبری و انتخاب میان بد و بدتر» بی اطلاع بوده است. انصافا آقای بنی صدر در هر فرصت انتخاباتی تمامی موارد این امور را به صورتی دقیق و بالینی مورد بررسی قرار می داد و به اطلاع عموم می رسانید. چرا باید این جوانان منتظر امروز می شدند تا ایشان در اطلاعیه خود به این امر اشاره کند؟ شهامت و صداقت بیان موقعی می بود که ایشان در یک چنین انتخاباتی کاندید نمی شدند و سخن از انتخابات جبری می گفتند تا جوانان ما را دچار انتخاب میان بد و بدتر نکنند. نویسندۀ عزیزی که در استقلال سیاسی اش تردید ندارم نباید ازحد اکثر کلمات زیبا و گران استفاده کند و محلی برای تحولات بعدی آقای موسوی هم در نظر بگیرد زیرا اگر به این ترتیب پیش برویم، درآینده ای نه چندان دور، محتاج اختراع القاب والاتری خواهیم شد.

5- «تاکیدات مجدد و مبارک بر مفاهیمی همچون حق حاکمیت مردم و تلاش در جهت به بار نشاندن نظامی مبتنی بر آزادی در انتخاب و تشخیص روش های مدیریتی از دیگر ضمائر مثبت بیانیه قلمداد گشت».

دراین مورد هم سخن زیاد است اما آقای موسوی باید اصلاح را از خود شروع کند که هم عملی تر و هم آسان تر است و با مردم شفاف سخن بگوید و به آنان توضیح دهد چرا در خرداد 1360 در ستاندن حاکمیت از مردم شرکت کرد و چنان چه اشتباهی رخ داده بوده، صریح اعلام کند تا مردم بتوانند به او باور بیاورند.

در هر حال، آن چه در بالا رفت شمه ای بود از واقعیتی که بر کشور ما می رود. سالی پیش بخشی از جوانان ما بیدار شدند که با خواندن لالائی درصدد دوباره خواباندن آنان می باشند. حرکتی اعتراضی درونی بود که از کف حاکمیت به در رفت و به بیداری جوانان منجر گشت. اکنون سعی براین دارند آنان را در حالت خلسه نگه دارند تا چاره ای بیندیشند. بااین همه داده ها و نشانه های دقیق و روشنی که در سی سال گذشته دردست اند و نظریه های گوناگون از تجربه درآمده که بسان آفتاب می درخشند را رها کرده اند و گوئی آیه ای ازقرآن را می خواهند به تفسیر بکشند، وقت عزیز و گران خود را صرف توجیه و تفسیر و تأویل اطلاعیه ای پراز ابهام می کنند.

یک قرن پیش ازاین، اجداد ما جنبشی را تدارک دیدند و باشفافیت تمام ندای آزادی و به عمل درآوردن حق حاکمیت مردم را سردادند. اکنون پس از صدسال، و پس از مصدق که خود را منتخب مردم می خواند، جوانان ما گرد هم می آیند تا در ابهام و با ایما و اشاره سخن گفتن از حاکمیت مردم را شجاعت و صداقت کلام بنامند و…

چرا به گذشتۀ دور برویم؟ چرا به آنان که درگذشته اند رجوع کنیم؟ مگر همین اقای بنی صدر از سی سال پیش فریاد حاکمیت مردم را سرنمی دهد؟ مگر او از سی سال پیش آواز جدائی دین از دولت را نمی خواند؟ مگر درزمانی که در حاکمیت بود از عدالت نمی گفت؟ به سانسور ها اعتراض نمی کرد؟ نقد کردن و بحث آزاد را رواج نداد؟ و.. بااین که در مقام ریاست جمهوری بود، در برابر استبداد ولی فقیه نمی ایستاد؟ راستی «اصلاح طلبان» عزیزی که به یاد حاکمیت مردم افتاده اید، جهت اطلاع شما عزیزان اعلام می کنم ایشان به لطف خدا هنوز در قید حیات اند و در مبارزه ای خستگی ناپذیر می زیند. هنوز دربرابر استبداد استوار ایستاده است و از حقوق مردمش دفاع می کند. سخنانی را که شما اکنون به هر دلیلی با ایما و اشاره و درابهام می گوئید و عده ای دیگر لازم می بینند به تفسیر آن ها بپردازند، او از سی سال پیش با شفافیت تمام و با صدائی مصمم و رسا اعلام می کند.

گمان نرود که من دست به تبلیغات برای ایشان زده باشم. چنین گمانی اشتباه است زیرا اوخود بارها اعلام کرده است که خیال بازگشت به حاکمیت را ندارد. علاوه برآن، من خود، به عنوان نویسندۀ این مقاله به دلائل زیاد از جمله موقعیت اجتماعی کشور که نوشتۀ حاضر خرده ای از آن را نشان می دهد، گمان ندارم اگر حادثه ای رخ کند و زمینه مهیا شود، هنوز وضعیت فعالان سیاسی و اجتماعی کشور نسبت به حق حاکمیت مردم درحدی باشد تا چنین تفکری بتواند به راحتی حکومت، و به مردم خدمت کند. دوران ریاست جمهوری ایشان یک محک است. محکی برای آزادی است، محکی برای استقلال است و محکی برای مدعیان معتقد به حاکمیت مردم می باشد.

صداقت در کلام هنگامی صحت دارد که قبل از هراقدامی از ایشان عذرخواهی شود، از تمامی قربانیان راه آزادی عذرخواهی شود. با سانسورکردن نمی توان آن چه را براین ملت رفته است محو و نابود کرد.

درصورتی که صداقتی در گفتار می بود، چه چیزی می توانست مانع این عذرخواهی شود؟ عذرخواهی از ملتی که در آزادی انتخابی کرده بود. شما برآن ملت شوریدید. این «تحولات» اگر ازروی صداقت اند چه مانعی برای عذرخواهی از ملت برسر راه شما می تواند قرار داشته باشد؟ سانسور حقانیت این اولین منتخب مردم که از داخل کشور(که قابل فهم است) شروع می شود واز راه بی بی سی به مبلغین صدای امریکا می رسد به چه هدفی است؟ آیا سانسور یک انتخاب آزاد، برضد حاکمیت مردم نیست؟ کسانی که دست به این سانسور می زنند، هدفی جز نگه داشتن نظام ولایت فقیه با یک رهبری مطیع ومرعوب می توانند داشته باشند؟ پس چرا باید به شما باور داشته و اعتماد کرد؟

در یک چنین اوضاعی ما نباید به انتظار ایجاد تحول دردیگران بمانیم. باید تحول را درخود ایجاد کنیم و آزادشویم و پیش برویم. نباید خود را گرفتار تارعنکبوتیِ ابهامات کرد و زندگی را در آن تنگنا ادامه داد. اگر تحول دیگران به سوی آزادی تااین اندازه برای ما شادی آفرین است که آن جمع از خود بروز می دهد، پس این تحول را در خود دو چندان کنیم و پیش رویم و به ذره ذرۀ خوبی ها اکتفا نکنیم و خواستار انبوه آن ها باشیم. برای این کار باید استقلال خویش را بازیابیم و خوبی ها را ازجمله، آزادی و حاکمیت مردم برسرنوشت خویش را خواستارباشیم وبرای این کار، به انتظار اطلاعیه های بعدی ننشینیم. درواقع، این اطلاعیه ها درپی بیداری جوانان است که متحول می شوند، پس باید به اهمیت تحول خویش پی برد و آن را ادامه داد واجازه نداد که همان اطلاعیه ها حرکت را کُند کنند.

این بیداری وقتی به سوی «جنبش» می رود که خود را مستقل از حاکمان و محکومان کند و باهدفی روشن که همان حاکمیت جمهور مردم باشد، به راه خود ادامه دهد و این همان راهی است که ملت را در تمامیت خود باخود به هم راه دارد.

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 10:02 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ا بیانیه شماره ۱۸ آقای موسوی، از دل برمی‌خیزد ؟

«چند نکته ساده در مورد اعلامیه شماره ۱۸ آقای موسوی»
حسن مکارمی
روانکاو بالینی و پژوهشگر سوربن

بیانیه شماره ۱۸ آقای موسوی بر دل می‌نشیند، شاید چون از دل برمی‌آید، و چون همگی گفتار و کردار ما آدمیان خالی از تناقض نیست. دعوت ایشان به بحث و نظر پیرامون این بیانیه را به فال نیک بگیریم. از خلال این نوشتار، دو پیام را می‌توان دریافت کرد. پیامی که ایشان در نظر داشته‌اند آگاهانه برسانند و پیامی دیگر، آنچه که از ورای خواسته ‌ی ایشان، قابل خواندن است. به این نکته نیز باید توجه داشت که در شرایط ایشان شاید بالاجبار، مطالبی نیز در پرده و به طور غیر شفاف، آنهم به عمد مطرح می‌شود. فضای کلی بیانیه، خوش‌بینانه، ساده و کارآمد است.

واژه‌های، ایرانی آباد و سالم ، سازندگی ایران، عدالت اجتماعی و قضایی، جنبش مسالمت‌آمیز، احترام به تکثّر اندیشه و به حقوق بنیادین بشر، حمایت از جنبش مدنی، ارتقاء شأن ملت بزرگ و تاریخی ایران دل را گرما می‌بخشند.

چگونه می‌توان از واژه‌های دنیایی ویژه، انتظار پاسخ گفتن به نیازها و واقعیاتی خارج از آن دنیا را داشت ؟ ابعاد گفتار؛ پیام، واژه‌ها، آنچه خواسته و آنچه ناخواسته می‌آید، واژه‌ها و معنای پشت آنها درون ما را باز می گویند . با این پیش فرض دست کم این پرسش ها در مورد این بیانیه پیش روی ما ست:

آیا موسوی واژه‌های بدون وزن لائیک به کار می‌برد؟ آیا موسوی واژه‌های مدیریتی به کار می‌برد؟ آیا موسوی واژه‌های سازندگی، اجتماعی، آینده ساز به کار می‌برد؟ آیا موسوی واژه‌های سیاسی : «سیاستمدارانه» به کار می‌برد؟ آیا موسوی واژه‌های اداری، سازماندهی به کار می‌برد؟ آیا موسوی تاریخ جهان و ایران و گونه‌گونی فرهنگی و جغرافیایی ایران را می‌شناسد و از آنها می‌گوید؟ موضع فرهنگی موسوی در کجاست؟ موضع ارتباطی او در جهان در کجاست؟ آیا واژه‌های او از دل است یا حساب شده ؟ آیا او اسلام را می‌شناسد به شیعه، به معممین و سیستم آنها اعتقاد دارد ؟ آیا او سیستم فعلی جمهوری اسلامی، فعالین و کارکرد و ارتباط آنها را می‌شناسد؟

فضای این بیانیه در حول هویت‌یابی جنبش سبز می‌گردد. از یکسوی مردم میلیونی و از طرف دیگر حاکمان، لایه‌های درونی نظام، دولتیان، پلیس نظام امنیتی- قضایی، قداره‌کشان بی‌فرهنگ، که بی‌قانونی می‌کنند و فاقد صلاحیت لازم هستند، و از طرفی نیز جنبش سبز که هویت خود را در واژه‌های زیر تعریف می‌کند: حرکت در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و به رای مردم، پیگیری اهداف و آرمانهای انقلاب شکوهمند اسلامی چون عدالت، استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی پرهیز از مطلق نگری شرک‌آلود، هویت ایرانی- اسلامی، تحکیم وجه اخلاقی و رحمانی دین مبین اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران، نظام عقلانیت توحیدی، با توسل به خرد جمعی توحیدی، حقوق بنیادین بشر، حقوقی خدادادی، میثاق مشترک مردم ایران یعنی قانون اساسی، حفظ منافع ملی و دستیابی به اهداف انقلاب اسلامی …

راه‌کار اساسی برای آقای موسوی، آن طور که از این بیانیه می‌آید:

اجرای قانون اساسی و دگر قوانین، شفافیت، آنهم از طریق مبارزه‌ای در قالب جنبش مدنی و مسالمت آمیز با افشاگری و لزوم آگاهی است. و در این راه چند راه‌کار نیز مطرح می‌شود که به تدریج ما را به رویه‌ی دوم بیانیه، آنچه در پشت نوشته یا لابلای سطور است می‌رساند:

– ایشان از حفظ استقلال نهادهای دینی و روحانی از حکومت نام می‌برند و در این راه می‌نویسند: «… و حفظ استقلال نهادهای دینی و روحانی از حکومت»، اگر دقیقاً به این عبارت نگاهی بیاندازیم، خواهیم دید، این همان خواست بنیانگزاران شیعه اثنی‌عشری از بدو تشکیل حوزه‌های علمیه در ایران و عراق و لبنان است. یعنی، سیستم معممین شیعه، با در دست داشتن امکان دریافت خمس و زکات و اوقاف از نظر مالی، اداری، تشکیلات آموزشی و مدرسه‌ای، چون دولتی که از دولت و حکومت بی‌نیاز ‌باشند تا هیچ حکومتی نتواند آنها را به اطاعت و فشار وادار کند. این مقوله حتی در حکومت جمهوری اسلامی نیز تا کنون رعایت شده است. آنچه که می‌تواند خواست مردم باشد، درست برعکس این است: یعنی جدایی دین از دولت و حکومت یعنی استقلال حاکمیت و دولت، چرا که سیستم معممین مستقل می‌تواند باز هم در حاکمیت دخالت کند. آیا این جمله‌ای است که آن را به «اشتباه لپی یا تپق قلمی» می‌توان تعبیر کرد. آنچه در روانکاوی بالینی آن را «تپقی که درون را می‌نمایاند»، می نامند.

– ایشان تقریباً همگی مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر را نام می‌برند، بدون آنکه رسماً اعلام کنند که مبنای پایه‌ای جنبش سبز این اعلامیه است. و گاه و جابه‌جا از حقوق خدادادی سخن می‌گویند. این حقوق خدادادی، که توسط اندیشمندان سبز معتقد به نظام عقلانیت توحیدی و توسل به خرد جمعی توحیدی تعریف شده باشد، نه مطلق نگری شرک‌آلود ، چه اختلافاتی با اعلامیه جهانی حقوق بشر دارد، اگر ندارد چرا به خود زحمت دوباره تعریف کردن دهیم و اگر دارد در کجا؟

– و دست آخر، بیان ایشان در مورد، قانون اساسی جمهوری اسلامی؛ میثاق مشترک مردم ایران و انقلاب شکوهمند اسلامی که هم‌ردیف انقلاب مشروطیت و جنبش ملی شدن نفت، آورده می‌شود، نشان می‌دهد که ذهنیت ایشان در این موارد بسیار شفاف و روشن است. چون اصل را بر این می‌توان گذاشت که سخن ایشان از دل بر‌می‌آید و کلیه عبارات فوق همخوانی دارند. بدین معنی که ایشان در اجرای قانون اساسی موجود و اصول ۵، ۱۰۷ و ۱۵۰ آن با اهداف آزادی و استقلال، و قانون اساسی مشروطیت و خواستهای جنبش ملی شدن نفت هیچ تناقضی نمی‌بینند. و کلیه انحرافات و ظلم‌ها و وطن‌فروشی‌ها و فسادها و آدمکشی‌ها … وغیره را (رجوع شود به دو صفحه اول بیانیه) تنها انحراف جناحی، و محصول افراد کم فرهنگ … می‌بینند و نه در ساختار نظام و این مشکل اساسی ماست. مگر آنکه با خود بگوییم که پیشنهاد ایشان مرحله‌ایست و نمی‌توان راه دیگری رفت. در این صورت، بیانیه سخن دل ایشان نیست و سخن مرحله‌ای ست یا «تقیه‌ای» است در شیعه…

برای روشنتر شدن بی مناسبت نیست تحلیل مختصری از اصول ۵، ۱۰۷ و ۱۵۰ قانون اساسی ارائه کنیم :

با به روی صحنه آمدن سپاه پاسداران و آنهم به خط اول جبهه در وقایع سا لی که گذشت، آنچه تا کنون به گونه ای زیر زمینی بود، اجبار به حضور پیدا کرد. در اعلامیه های رسمی سپاه، در وابستگی سازمانی، بسیج به سپاه پاسداران، در انتخاب یکی از فرماندهان سپاه پاسداران چون مشاور رئیس قوه قضاییه، خط حضور سپاه در مدیریت و هدایت جامعه کامل می شود.

باید توجه کرد که چه بر اساس مفاد قانون اساسی بگونه ای مخفی و چه در نیات رهبران جمهوری اسلامی از نخستین روز، نقش ولایت مطلقۀ فقیه و تداوم انقلاب اسلامی بنیانی تر از خود جمهوری اسلامی و مردم ایران است.

از یاد نبریم که پس از سی سال نام رهبر، بطور رسمی، رهبر انقلاب اسلامی است. دادگاههای انقلاب اسلامی فعال تر از همیشه است و عملاً سپاه نیز پاسدار انقلاب اسلامی است. نکته ای بسیار اساسی که نباید از آن غافل شد. اینان در سی سال گذشته، جان و پوست و استخوان و زندگی هر روزه شان با نام پاسداری از انقلاب اسلامی شکل گرفته است. حالتی ازیگانگی جدا ناشدنی میان مفهوم ولایت مطلقه فقیه، رهبری انقلاب اسلامی و پاسداری از آن. از یاد نبریم که ساختارروانی نیروهای امنیتی بر اساس ضرورت وجودیشان شکل می گیرند و ماهیت وجودی پاسداران انقلاب اسلامی در سی سال گذشته همان پاسداری ازا نقلاب اسلامی است. حضور گسترده و عمیقشان بعنوان اساسی ترین بنیان مدیریت در جامعه در سیستم های مخابراتی , صنعتی و تولیدی که از بحث امروز ما خارج است. ولی اشارۀ مختصری به متن قانون اساسی در مورد تأسیس پاسداران و حتی آرم اصلی این سپاه حائز اهمیت است که در هیچکدام نه نامی از ایران نه از مردم ایران است و تنها حمایت از انقلاب اسلامی مورد نظر است. با هم اصل ۱۵۰ را بخوانیم:

«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در نخستین روزهای پیروزی این انقلاب تشکیل شد، برای ادامه ی نقش خود در نگهبانی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن پا برجا می ماند. حدود وظایف و قلمرو مسؤولیت این سپاه در رابطه با وظایف و قلمرو مسؤولیت نیروهای مسلح دیگر با تأکید بر همکاری و هماهنگی برادرانه میان آنها به وسیله قانون تعیین می شود.»

اگر این اصل را با اصل ۵ جمع کنیم نتیجه گیری دشوار نیست:

» در زمان‏ غیب‏ حضرت‏ ولی‏ عصر …… در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ ولایت‏ امر و امامت‏ امت‏ بر عهده‏ فقیه‏ عادل‏ و با تقوی‏، آگاه‏ به‏ زمان‏، شجاع‏، مدیر و مدبر است‏ که‏ طبق‏ اصل‏ یکصد و هفتم‏ عهده‏ دار آن‏ می‏ گردد. »

و در اصل ۱۰۷ عملا مستقیم یا غیر مستقیم، علاوه بر سه قوه ، همگی نیروهای انتظامی در اختیار رهبر است.

با این مختصر تلاش کنیم به پرسش‌هایی چند پاسخ بگوییم:

– فرض اول این بیانیه حرف دل است و صادقانه است. در این صورت تناقضات مطرح شده در اینجا، تناقضات درونی آقای موسوی است و همان طور که می‌دانیم، تناقضات به خودی خود مهم نیستند. مهم آنست که ما و دیگران و خود ایشان بدانند تا برای دفع این تناقضات اقدام مقتضی انجام گیرد. اینجاست که بحث‌های علمی و عملی فراوانی می‌توان انجام داد، و به روشنگری‌ها ادامه دهیم تا تناقضات یک یک ما هم بیرون بریزد و بتوانیم سر میز راستی و درستی و پاکی بنشینیم.

– ایشان به تناقضات واقف‌اند ولی صلاح نمی‌دانند و چون به اوضاع موجود ایران و جهان اشراف دارند، بیانیه‌ای مرحله‌ای ارائه کرده‌اند. در این صورت این بیانیه حرف دل ایشان نیست و ایشان تقیه می‌کنند. اگرچه از نظر سیاستمداران (به ویژه در جوامع دمکراتیک که نقش تصویر و ارتباطات در آنها بسیار پیشرفته است) بیان حقایق بر اساس وقایع است نه مطلق، ولی مارگزیدگانی چون جامعه ایرانی امروز ما را دچار سردرگمی بنیانی می‌کند.

– این تناقضات در بیانیه «کمی تقیه» است و «کمی هم اعتقاد عمیق ایشان»، در این صورت، امید وار باشیم که در بیانیه‌های بعدی بتوان به شیوه‌ای سهم این دو را از هم جدا کرد و هرچه فضا به سمت آزادی و تنفس بیشتر باز شود، درصد این تناقضات کمتر شود.

به امید آن روز.

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 10:01 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ايلنا به بهانه سالروز بمباران شيميايي روزگار مصدومان را روايت مي‌كند/

http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=131755

جانبازي كه دست ندارد كسي برايش قاشق مي‌گيرد، جانباري كه پا ندارد چرخ‌هاي ويلچر پايش مي‌شوند، جانباز قطع نخاعي را كسي اين‌ دست و آن دست مي‌كند و لباس تنش مي‌كند، اما هيچ‌كس نمي‌تواند به‌جاي جانباز شيميايي نفس بكشد.

ليلا هفتم تير 1366 سيزده ساله بود‏‌، بمب كه به خانه‌هاي شهر فرود آمد با خواهرش به پشت‌بام مي‌دويد تا ببيند چند خانه خراب شده و بمب چقدر خسارت زده است، هميشه همين كار را مي‌كنند از سال 1359، نوزده روز بعد از شروع جنگ كه براي اولين‌بار سردشت بمباران مي‌شود، همين كار را مي‌كنند، پس از هر بمباران براي تخمين خسارت به پشت بام مي‌روند، اين بار اما مي‌بيند ابري زمين را فرا گرفته، فكر مي‌كنند كه چه خوب اين بار خيلي خسارت نداشته، نيم ساعتي آن بالا مي‌مانند تا كساني را مي‌بينند با ماسك‌هايي كه تنها توي فيلم‌هاي جنگي ديده‌اند پايين مي‌دوند مادرشان مي‌گويد همه دارند به زيرزمين مي‌روند آنها زيرزمين ندارند به زيرزمين همسايه مي‌روند خانواده‌هاي ديگري هم آن جا هستند همه از بوي سير حرف مي‌زنند و اينكه اين يك بمب معمولي نبوده است همه از چيزي صحبت مي‌كنند به نام بمب شيميايي، ليلا نمي‌داند بمب شيميايي چيست، مادرش هم نمي‌داند، در جمع مردم تنها در اين حد مي‌دانند كه چيز خطرناكي است و ممكن است آدم بميرد همانطور كه به بمب شيميايي و مردم و آن ابر روي زمين فكر مي‌كند پدر سراسيمه وارد مي‌شود آنها را پشت يك وانت آبي سوار مي‌كند و از وسط ابر سفيد و درميان خانه‌ها و سرفه‌ها و زجه‌ها از شهر خارج مي‌كند. شب پدر با مردي قوي هيكل كه چشمانش كاسه خون است و هي سرفه مي‌كند به آنها مي‌پيوندد . تشت بزرگي مي‌آورند مرد آنقدر سرفه مي‌كند و خون بالا مي‌آورد كه مي‌ميرد، ليلا مي‌بيند كه مرد مي‌ميرد.
فرداي آن روز به سردشت باز مي‌گردند كودك خواهرش لباس مي‌خواهد غذا مي‌خواهد در حياط خانه ميوه‌هاي درخت چشمك مي‌زند، ‌ليلا ميوه اي مي‌چيند تا ترس و استرس 24 ساعت قبل را با آن ببلعد، ‌ميوه را آب مي‌زندو مي‌خورد از همان شب خارش گلويش آغاز مي‌شود، هيچ‌كس به او نگفته بود كه از حالا به بعد، همه چيز سردشت آلوده است.
***
از يك طرف آگاهي نداشتن مردم از نحوه رو‌به‌رو شدن با بمب شيميايي و عدم اطلاع‌رساني براي اين مردم خسارات جبران‌ناپذيري به بار آورد، جانباز 41 درصدي كه دست چپش بالش آخرين ساعت زندگي برادرش بود و حالا 23 سال است كه شدت عارضه پوستي كه در اثر برخورد با بدن برادري كه گاز خردل مستقيم به پوستش نشسته بوده از كار افتاده است شاهدي به اين است كه كاهلي در آگاهي دادن چه بر سر مردم اين شهر آورد.
از طرف ديگر عدم اطلاع‌رساني عمومي و كم‌كاري وسايل ارتباط جمعي از ابتدا باعث مظلوم واقع شدن سردشت شده تا جايي كه هنوز كساني هستند اين شهر را كه مي‌تواند نمادي باشد به ظلمي كه برايران توسط دولت صدام حسين واقع شد، نشناسند.
نماينده انجمن حمايت از حقوق مصدومان شيميايي سردشت در تهران در اين باره به خبرنگار ايلنا مي‌گويد: بمباران شيميايي سردشت همچون بمباران هسته‌اي هيروشيما بود گرچه هيروشيما بزرگ‌تر است و حجم بمباران وسيع‌تر بود اما بايد به اين نكته توجه كرد كه هيروشيما در دهه 40 بمباران شد كه كسي در دنيا مدعي حقوق بشر نبود، اما در دهه 80 كه سردشت بمباران شد «حقوق بشر» صحبت داغ مجامع بين‌المللي بود.
رحيم كريمي‌واحد مي‌افزايد: با اين همه وقتي روزنامه‌ها را در آن دوره ورق مي‌زنيم در فاصله ده تا بيست روز پس از هفتم تير رسانه‌ها به موضوع سردشت مي‌پردازند.
اما بعد با حادثه قرباني شدن حجاج ايراني در مكه، مثل هميشه كه وقتي در ايران موضوعي پيش مي‌آيد موضوع گذشته فراموش مي‌شود، ‌رسانه‌ها سردشت را فراموش كردند تا صدمين سال‌روز آن كه فقط در كيهان يا اطلاعات يك مقاله كوچك درباره آن نوشته شد.
در پي اين‌گونه كاهلي‌ها، بي توجهي‌ها و تبعيض‌ها مردم سردشت سال‌هاست دنبال پاسخ اين سوال هستند كه چرا مسوولين مملكت فاجعه سردشت را دنبال نكردند؟
آيا واقعا مسوولان دركي از مسايل جانبازان شيميايي دارند؟
بي‌توجهي به سردشت ادامه داشت، هزينه‌هاي زياد درمان عوارض گاز خردل كمر مردم را شكسته بود، در هر كوچه‌اي كه مي‌رفتي صداي سرفه خشك را مي‌شنيدي، ‌وقتي كنار چند نفر از مردم سردشت بودي، حتما نفس كشيدن يكي از آنها با خس‌خس بود، پدر سرفه مي‌كرد، مي‌مرد، ‌مادر آنقدر خودش را خاراند تا مرد، خواهر با چشم كورش به عزاي پدر و مادر نشست اما كسي به داد اين مردم نرسيد تا خودشان دست به كار شدند، ‌تا سال 1380 كه انجمن دفاع از حقوق مصدمان شيميايي سردشت تاسيس شد، حدود 90 نفر تحت پوشش بنياد شهيد قرار گرفتند.
نايب‌رئيس انجمن دفاع از حقوق مصدمان شيميايي سردشت مي‌گويد: اگر ما روي سردشت تاكيد داريم به اين خاطر نيست كه خود ما اهل آن‌جاييم، تنها به اين دليل است كه عكس‌ها و فيلم‌هاي بسياري فاجعه سردشت را تاييد مي‌كند و از آن جايي كه اين اتفاق در فضايي غير نظامي افتاده است مي‌تواند به عنوان سمبل تاثيرگذاري به افكار عمومي معرفي شود.
رحيم كريمي‌واحد مي‌گويد: در هر صورتي و در هر جاي دنيا چنين اتفاقي جنايت است اما سوال ما اين است كه از سال 1361 كه براي اولين‌بار ايران مورد حمله بمب‌هاي شيميايي قرار گرفت تا كنون مسوولان چه كرده‌اند؟ جز اين است كه اكنون با گذشت سال‌ها تازه قانوني در مجلس به تصويب رسيده براي حمايت از جانبازان شيميايي.
او به مصاحبه يك جانباز شيميايي با خبرنگار خارجي اشاره مي‌كند و از قول آن جانباز مي‌گويد: جانبازي كه دست ندارد كسي برايش قاشق مي‌گيرد و غذا دهنش مي‌‌گذارد، جانباري كه پا ندارد روي ويلچر مي‌نشيند و چرخ‌هاي ويلچر پايش مي‌شوند، جانباز قطع نخاعي را كسي اين‌ دست و آن دست مي‌كند و لباس تنش مي‌كند، اما هيچ‌كس نمي‌تواند به‌جاي جانباز شيمياي نفس بكشد.
كريمي‌واحد مي‌افزايد: اما آيا واقعا كسي هست كه به مصدومان شيميايي اين گونه نگاه كند؟ ما مصدوم شيميايي داريم كه چون بايد خلطش را مرتب از دهان خارج كند در اجتماع حاضر نمي‌شود ومي گويد، خجالت مي‌كشم كسي بود كه تنها در خانه چون نتوانسته بود خود را به دستگاه اكسيژن برساند شهيد شده بود گرچه هيچ وقت از طرف بنياد شهيد، «شهيد» شناخته نشد آيا واقعا مسوولان دركي از مسايل جانبازان شيميايي دارند؟
كلينيكي بدون پزشك متخصص، شهري بدون دارو
اين بي‌توجهي زندگي بسياري از مصدومان شيميايي سردشت را تحت تاثير قرار مي‌دهد گاهي حتي در اين تاثير پاي مرگ و زندگي در ميان است از جمله مي‌توان به وضعيت درمان اشاره كرد.
بيش از 15 سال پيش مقام‌معظم رهبري طرح مي‌دهند مبني بر احداث و تجهيز كلينك تخصصي مصدمان شيميايي، قرار مي‌شود اين كلينيك مجهزترين و تخصصي‌ترين كلينك در خاورميانه باشد. نزديك به 3 سال است ساختمان اين مركز تمام شده اما هيچ كارايي براي مصدومان شيميايي سردشت ندارد زيرا نه پزشك متخصص دارد و نه داروهاي مورد نياز مصدومان شيميايي، تاجايي كه حتي از طبقه دوم كلينيك به عنوان ساختمان اداري استفاده مي‌شود.
صالح عزيزپور‏، رئيس هيات مديره انجمن دفاع از حقوق مصدومان شيميايي سردشت در اين‌باره مي‌گويد: براي كشوري كه ميليارد، ميليارد پول خرج مي‌كند، دست كم 1600 جانبازي كه خودشان شناسايي كرده‌اند آنقدر ارزش ندارند كه برايشان يك پزشك متخصص در بيمارستان مستقر كنند، نه تنها اين ساختمان را براي رفاه مصدومان شيميايي تجهيز نكرده‌اند بلكه كار هم سخت تر شده است زيرا بيمارستان داخل شهر را هم به بيرون از شهر منتقل كرده‌اند.
او مي‌افزايد: مشكل تامين دارو صددرصد است داروهاي لازم مصدومان شيميايي را معمولا داروخانه‌هاي داخل شهر ندارند و مردم بايد از اروميه آن را تهيه كنند و وقتي ما پيگيري مي‌كنيم وزارت بهداشت مي‌گويد مسووليت آن با بنياد شهيد است و بنياد شهيد، وزارت بهداشت را مسوول آن مي‌داند.
علي‌رغم آنچه مردم و نماينده انجمن درباره نبود امكانات درماني، مخصوصا درمانهاي تخصصي در سردشت مي‌گويند وخاطراتي تلخي كه به خاطر اين كمبودها تعريف مي‌كنند.
سيدمحمد ميرهاشمي رئيس مركز مصدوميت شيميايي بنياد شهيد مي‌گويد: براي اين مركز درماني تجهيزات فرستاده شده و زير نظر بنياد شهيد شهرستان عمل مي‌كند همچنين تامين دارو توسط كارشناس دارويي انجام مي‌شود .
او مي‌افزايد: پيشنهاد اين بود كه اين كلينيك تخصصي حفظ شود، اما مشكلاتي بوجود آمد بنياد شهيد در حال‌حاضر به سيستم خريد خدمتي پزشك متخصص مي‌آورد اما هرگز بدين معنا نيست كه كلينيك تعطيل شود.
وي همچنين مي‌افرايد: عمده‌ترين دلايلي كه مصدومان به خاطر آن به پزشك مراجعه مي‌كنند اول ريه، بعد چشم و بعد پوست است.
رئيس مركز مصدوميت شيميايي بنياد شهيد، قصه مرگ يك مصدوم را در بيمارستاني در اروميه به‌دليل دير ‌رسيدن در شرايطي كه از سردشت با بيمارستان اروميه هماهنگ شده بود، اما مسوولان بيمارستان به‌جاي انتقال او به بخش ريه، او را چهارساعت در بخش اورژانس متوقف مي‌كنند،را در حاليكه سر زبان‌هاي بسياري از مردم سردشت نقل مي‌شود تكذيب مي‌كند و مي‌گويد : در چند سال گذشته تنها يك مورد مرگ اين‌چنيني داشتيم كه آن هم با درصد كم جانبازي بود و علت مرگ سكته قلبي اعلام شده بود.
در سردشت بايد دنبال آن‌هايي بگردي كه شيميايي نيستند
در سردشت از هر كسي سراغ بگيري اگر خودش مصدوم شيميايي نباشد، دست‌كم مي‌تواند چند مصدوم شيميايي معرفي كرده و از چندين شهيد نام ببرد.
بمب شيميايي كه با آن سردشت بمباران شد، «گاز خردل كثيف» ناميده مي‌شود،گازي كه مخلوطي است از خردل و گاز ارسنيك،مخلوط مسمومي كه ماندگاري بيشتري در فضا دارد، به همين دليل افرادي كه توسط آن آلوده مي‌شونداين يعني، كساني كه در آن دو-سه روز اول در شهر بوده‌اند حتما آلوده شده‌اند و كساني كه در همان روزها به مردم كمك كرده‌اند، حتما آلوده شده‌اند.
فرداي بمباران شيميايي سردشت وزارت كشور وقت، آماري را به سازمان ملل اعلام مي‌كند كه طي آن تعداد مصدومان شيميايي سردشت 4 هزار و پانصد نفر خوانده شده است و آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني خطيب جمعه تهران آمار مصدومان شيميايي سردشت را 8 هزار و 25 نفر خوانده است.
با تمام اين تفاسير به گفته ، اسعد اردلان، مشاور بين‌الملل انجمن‌، هنوز مهمترين نقطه اختلاف بين اين انجمن به عنوان نماينده مردم سردشت و بنياد شهيد به عنوان نماينده دولت، ميزان پوشش قربانيان و مصدومان بمباران شيميايي سردشت توسط بنياد شهيد است كه آمار آن با اختلاف فاحشي با واقعيت هزار و 600 نفر است. كه تنها 450 نفرشان جانباز 25 درصد به بالا شناخته شده‌اند كه از بنياد شهيد حقوق هم مي‌گيرند.
مردم هم از كميسيون‌هاي پزشكي كه تاكنون برگزار شده شكايت دارند، ليلا مي‌گويد: در اولين دوره‌اي كه كميسيون پزشكي بنياد شهيد تشكيل شد و دكتر تاعبي رئيس آن بود، مرا جانباز 25 درصد تشخيص دادند، اما دقيقا سال بعد پس از شركت در يك كميسيون پزشكي ديگر، گفتند: سالمي و سال بعد از آن باز با من تماس گرفتند كه به بقيته‌الله تهران مراجعه كنم و از آنها يك اسكن بگيرم، براي گرفتن اين اسكن يك هفته دويدم و بعد از دريافت آن را اروميه تحويل دادم، گفتند: برو زنگ مي‌زنيم، ديگر نزديك 5 سال مي‌گذرد اما هنوز زنگ نزدند.
رحيم كريمي‌واحد، نايب‌رئيس انجمن حمايت از حقوق مصدومان شيميايي سردشت، معتقد است، نحوه شناسايي مصدومان در سردشت به طور كل غلط است، وي مي‌گويد: در شهري مثل سردشت نبايد دنبال جانباز گشت، بايد فرض را بر اين گرفت كه همه جانباز هستند و دنبال انسان سالم گشت.
وي با اشاره به اينكه در دور اول كميسيون پزشكي كه با گذشت 17 سال از فاجعه براي تشخيص ميزان جانبازي آثار آن بر روي چشم، ريه و پوست مطالعه مي‌شد، پزشكان در 2 روز نزديك 1600 نفر را معاينه كردند در حالت طبيعي اين معاينه پس از 17 سال احتمال خطاي بالايي دارد چه رسد با سرعت اين پزشكان كه مردم سردشت به طنز مي‌گويند، اسمشان بايد در كتاب گينس ثبت شود.
كريمي‌واحد همچنين با بيان اينكه عوارض گاز خردل هرگز كمتر نمي‌شود، گفت: با اين حال با تغيير دادن نرم كسي كه سال 1382 20 درصد جانباز شناخته مي‌شد سال 1383 سالم شناخته شد.
وي در پاسخ به خبرنگار ايلنا درباره توجيه بنياد شهيد براي سختگيري‌هايش كه دوري جستن از سوءاستفاده‌گري‌هاست گفت: اين درست نيست به اين دليل كه امكان دارد كسي سوءاستفاده كند حق من را بگيرند..
نماينده انجمن حمايت از حقوق مصدومان شيميايي در سردشت گفت: وقتي انتهاي تاريخ ثبت‌نام را به بهانه مستضعفين باز گذاشتند، اعضاي انجمن مخالفت كردند و وقتي در اولين دوره برگزاري كميسيون كسي بود با مدرك باليني و صورت‌سانحه كه مورد تاييد قرار نگرفت و كساني هم بودند كه اصلا توي سردشت نبودند و گواهي جانبازي گرفتند (من اسم 5 نفرشان را به مسوولين گفته‌ام) اما اين موضوع كه در ميان مردم دهان به دهان شد، سبب شد، سيلي از مردم به ثبت‌نام‌كنندگان بپيوندد، پس مسوولان خودشان سبب اين اتفاق شدند.
سروش، رئيس پژوهشكده جانبازان بنياد شهيد و رئيس انجمن حمايت از قربانيان شيميايي نيز در اين‌باره به خبرنگار ايلنا گفت: سيستم‌هاي كميسيون پزشكي آدم‌هاي دقيق و باسوادي هستند و اگر موردي باشد، حاصل خلاءهاي قانوني و مشكلات مدارك پزشكي است كه بايد براساس آن تصميم‌گيري شود.
ايران بايد در دادگاه عراق طرح دعوا مي‌كرد
مردم سردشت فكر مي‌كنند، اين شهر مي‌توانست نمادي باشد براي ظلم‌هايي كه به مردم ايران رفت و نمايانگر هشت سال بمباران بر شهرهاي ايران باشد، اين شهر در عرصه بين‌المللي هم به خاطر كم‌كاري دولت ايران مورد بي‌مهري قرار مي‌گرفت.
اسعد اردلان، مشاور امور بين‌الملل انجمن دفاع از حقوق مصدومان شيميايي سردشت در اين‌باره مي‌گويد: سازمان منع استفاده از سلاح‌هاي شيميايي 12 سال پيش در هلند تاسيس شده است كه انجمن به عنوان اولين قدم توانست دو كرسي از آن را به عنوان عضو ناظر بگيرد، در سال‌هاي اخير كه فعاليت تشكل‌هاي مردمي تقويت شده، اعتلافي از سازمان‌هاي بين‌المللي براي منع سلاح‌هاي شيميايي تشكيل شده است كه در آن ايران يكي از هشت نفر كميته اجرايي است.
وي درباره هدف اين اعتلاف‌ها مي‌گويد: اين انجمن‌ها مي‌خواهند تلاش كنند اگر جنگي اتفاق بيفتد، هيچ ترسي از كاربرد سلاح‌هاي شيميايي وجود نداشته باشد.
وي همچنين از طرف انجمن و مردم سردشت گله مي‌كند و مي‌گويد: دولت ايران براي تقويت رواني شهروندان سردشت هم كه بود بايد در اين دادگاه طرح دعوا مي‌كرد، ضمن اينكه تا پيش از سال 2005 هر كشوري كه عراق عليه آن اقدام كرده بود مي‌توانست طرح دعوا كند. اما پس از سال 2005 و با تغيير قانون تنها كشورهاي عربي مي‌توانند از عراق غرامت بگيرند و اين به ضرر ايران شد.
رحيم كريمي‌واحد، نايب‌رئيس انجمن حمايت از حقوق مصدومان شيميايي نيز در اين‌باره مي‌گويد: اعضاي انجمن سردشت همان‌طور كه توانستند در دادگاه فروشنده سلاح‌هاي شيميايي به عراق، نام ايران و سردشت را مطرح كنند و اولين گروه حقوقي را به ايران و سردشت بياورند و اولين حكم دادگاه‌هاي اروپايي را به نفع ايران بگيرند، اگر وزارت كشور همكاري كرده بود، مي‌توانست در دادگاه عراق هم به نفع ايران حكم بگيرد.
وي ادامه داد: اگر دليل ايران براي گذشتن از حق شهروندانش تغيير دولت عراق بوده بايد بگوييم دولت‌هاي جنگ جهاني دوم هم تغيير كرده اما ما اكنون دنبال خسارتيم، ضمن اينكه ما مي‌توانستيم براي دلخوشي مردم دادگاه را تا آخر پيگيري كنيم و وقتي عليه عراق حكم گرفتيم، آن را به دولت مربوط ببخشيم.
وي تاكيد كرد: قانوني وجود دارد مبني بر اينكه وقتي دولتي جابه‌جا مي‌شود دولت جايگزين بايد تعهدهاي دولت پيش را انجام دهد.
وي افزود: سردشت اكنون مثل يك موزه زنده است و ما هرچه مسائل آن را به تعويق بياندازيم، اين سندهاي زنده يكي‌يكي شهيد مي‌شوند.
وي همچنين تصريح كرد: در دادگاه عراق انجمن تمام مراحل را با موفقيت طي كرد اما در دادگاه نهايي معرفي وزارت امور خارجه لازم بود كه ما آن را نداشتيم و هنوز هم به ما شده‌اند.
كريمي واحد گفت: ما تنها از مسوولين مي‌خواهيم ما را شناسايي كنند و به ما معرفي‌نامه بدهند، بقيه راه را خودمان بلديم.
خانه‌اي كه براي ثبت در سازمان‌ها دست به دست مي‌شود
ليلا از خانه‌اي مي‌گويد كه در ميان شهر مانده، خانه ابراهيمي، خانه‌اي كه بمب روي آن افتاده و حالا هر كسي وارد خانه مي‌شود با سرفه از آن خارج مي‌شود، خانه‌اي كه هفتم تير 1366 را ياد مردم سردشت مي‌اندازد و مردم با تمام وجود دوست دارند، آن خانه به همان صورت بماند.
رئيس هيات‌مديره انجمن دفاع از حقوق جانبازان شيميايي، عزيزپور، درباره اين خانه مي‌گويد: مردم دوست دارند اين خانه به عنوان سند جنايتي كه عليه‌شان روا شد بماند، در اروپا حتي اگر تيري به ديواري خورده باشد اجازه نمي‌دهند به ديوار دست بزنند و صاحب آن تنها مي‌تواند داخل منزل را تغيير دهد، اما در ايران ما همچنان براي نگه‌داشتن خانه در حال رايزني هستيم.
نايب‌رئيس انجمن، رحيم كريمي‌واحد با اشاره به اينكه اين خانه تنها خانه‌اي است كه از آن زمان عكس و فيلم هم دارد مي‌گويد: متولي اصلي اينچنين موضوعاتي بنياد حفظ و انتشار ارزش‌هاي دفاع مقدس است كه ما در نامه‌اي به سردار باقرزاده رئيس بنياد، خريد آن را پيشنهاد كرديم، سردار باقرزاده استقبال كرد و نامه‌اي براي دفتر بنياد در اروميه فرستاد، از آنجا نامه‌اي به استانداري برديم و استانداري نامه‌اي به فرمانداري نوشت و فرماندار هم به شهردار سردشت نوشت، كه خانه را بخرد، اما شهرداري حتي حقوق كارمندان خود را نمي‌پردازد، چگونه مي‌تواند اين خانه را بخرد؟
***
ليلا حالا 36 سال دارد، دختر 6 ساله‌اش چند سال پيش در ناحيه پا تومور مي‌گيرد وقتي دكترها از ليلا سابقه خانوادگي اين بيماري را مي‌پرسند، ليلا مي‌گويد: نه تا جايي كه من مي‌دانم همه سالم بودند بعد به ذهنش مي‌رسد بگويد ساكن سردشت است؛ دكتر مي‌گويد: قطعا اثرات شيميايي در دختر بي‌تاثير نيست.
ليلا مي‌گويد: تمام مشكلاتي كه وجود دارد يك طرف قضيه است و مشكل رواني كه تمام مردم سردشت با آن دست به گريبان هستند. طرف ديگر قضيه، ترسي كه صداي هواپيما در ما به وجود مي‌آورد، آستانه تحملمان كه چقدر پايين آمده و پرخاشگري و افسردگي، چيزهايي است كه حتي اگر عوارض جسمي شيميايي شدن روزي خوب شود، در ميان مردم سردشت پايان نمي‌يابد.
گزارش: تارا بنياد
پايان پيام

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 9:44 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ماجرای محمد کتابچی

عبدالله شهبازی

دانشجوی پلی‌تکنیک که از زندان به «ساویون» رسید
چهار شنبه ۲ تير ۱۳۸۹ – ۲۳ ژوين ۲۰۱۰

abdollah_shahbazi.jpg
خبرآنلاین: محمد کتابچی اهل آستارا و اردبیلی‌تبار بود. دانشجوی پلی‌تکنیک بود. دستگیر شد و دو سال و چند ماه زندان کشید. به شدت شکنجه شد. دوستانش او را «باشخصیت، محکم و قوی» توصیف می‌کنند. او را نابغه نیز می‌دانند. امروزه، محمد کتابچی رئیس کمپانی بزرگ «ساویون» در آمریکا، از بنیانگذاران سیستم مولتی مدیا و دانشمندی سرشناس در سطح جهانی در حوزه نرم‌افزار و بسیار متمول است.
به گزارش خبرآنلاین، روزهای زوج هر هفته کتاب منتشر نشده عبدالله شهبازی، مورخ و پژوهشگر کشور به صورت پاورقی و اختصاصی در خبرآنلاین منتشر می‌شود.
این مطالب که با عنوان «ساواک، موساد و ایران» منتشر می‌شود، بخشی از کتاب «سرویس‌های اطلاعاتی و انقلاب اسلامی ایران» آخرین کتاب شهبازی است که از ابتدای اردیبهشت 1389 در حال نگارش این کتاب بوده و قصد دارد پس از اتمام، آن را به صورت آنلاین در سایت شخصی‌اش منتشر کند.

***

در اوائل سال 1387 کتابی منتشر شد در 984 صفحه با عنوان چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن 1357. کتاب فوق حاصل کاوش آقای محمود نادری است در پرونده‌های سازمان چریک‌های فدائی خلق در بایگانی ساواک. پیش‌تر یادداشتی کوتاه منتشر کردم و نظر اجمالی خود را درباره این کتاب و اهمیت آن بیان نمودم. 1اینک می‌خواهم از بخشی از مندرجات کتاب فوق درس یا پیامی استخراج کنم:
انتشار کتاب چریک‌های فدائی خلق بسیاری از دانشجویان سال‌های 1345-1350 دانشکده پلی‌تکنیک را در بهت فرو برد. در این کتاب نام محمد کتابچی به عنوان منبع ساواک، با شماره رمز 10028، درج 2و شرحی از اقدامات او بیان شده که به کشف خانه تیمی و قتل حمید اشرف، 3رهبر نامدار سازمان چریک‌های فدائی خلق از نیمه سال 1350 تا تیر 1355، انجامید. اشرف در این زمان سی ساله بود.
محمد کتابچی اهل آستارا و اردبیلی‌تبار بود. دانشجوی پلی‌تکنیک بود. دستگیر شد و دو سال و چند ماه زندان کشید. به شدت شکنجه شد. دوستانش او را «باشخصیت، محکم و قوی» توصیف می‌کنند. او را نابغه نیز می‌دانند. امروزه، محمد کتابچی رئیس کمپانی بزرگ «ساویون» در آمریکا، از بنیانگذاران سیستم مولتی مدیا و دانشمندی سرشناس در سطح جهانی در حوزه نرم‌افزار و بسیار متمول است. 4دوستان قدیمش، که تا دیروز به سابقه دوستی با او مفتخر بودند، اینک با انتشار کتاب ‌چریک‌های فدائی خلق حیران مانده‌اند. بسیاری برایش ایمیل زده و توضیح خواسته‌اند. برخی شخصاً در آمریکا به دفترش مراجعه کرده‌اند. به ایمیل‌ها پاسخ نداده و با مراجعین برخورد از سر قدرت کرده و بدانان اعتنا ننموده. رفتارش به سان کسی است که وجدانش او را آزار نمی‌دهد و به آن‌چه کرده عمیقاً اعتقاد داشته. یکی از صمیمی‌ترین دوستانش، که خود دارای پیشینه مفصل فعالیت سیاسی و زندان در زمان شاه است، به من گفت:
«مدت‌هاست حیران مانده‌ام. یکی دو هفته پس از انتشار کتاب نادری خوابم نمی‌برد. شاید در زندان در زیر شکنجه شدید، که خود شاهد بودم و در سلول از او پرستاری می‌کردم، از ترس مرگ حاضر به همکاری شده. ولی اسناد کتاب نشان می‌دهد که با جان و دل همکاری می‌کرده. گویی اعتقاد داشته به آن‌چه می‌کند. گزارش‌هایش متعلق به یک فرد وازده و بریده نیست. بعدها هم در رفتارش هیچ نشانی از عذاب وجدان دیده نمی‌شد. کاملاً اعتماد به نفس داشت. هیچ کس نمی‌توانست حتی این فرض را به مخیله‌اش راه دهد که مأمور ساواک بوده. 5همکاری کتابچی با ساواک برایم علامت سئوال بزرگی است…» 6
یوسف قانع خشک بیجاری، ورودی سال 1345 دانشکده پلی‌تکنیک در رشته برق، پس از اتمام دوره سه سالش زندانش (تیر 1354) به سازمان چریک‌های فدائی خلق می‌پیوندند و مخفی می‌شود. 7 به دلیل ضربات وارده، ارتباط او با سازمان مختل می‌شود و به‌ناچار به سراغ یکی از سمپات‌هایش به‌نام منوچهر گلپور، دانشجوی پلی‌تکنیک، می‌رود. گلپور او را به «م. ک.» (محمد کتابچی)، منبع ساواک با شماره رمز 10028، وصل می‌کند.
«اوّلین سندی که مربوط به خبرچینی فرد مزبور می‌باشد و در پرونده یوسف قانع خشکبیجاری ضبط شده، مربوط است به ملاقات گلپور با وی در 12/ 10/ 54…» 8
پیرو آگاهی ساواک از این ارتباط مهم، کارشناس مربوطه می‌نویسد:
«از دستگیری گلپور تا حصول نتیجه قطعی خودداری و از مراقبت به‌وسیله منبع 4120 فعلاً استفاده نشود. زیرا امکان دارد در جریان مراقبت از موضوع مطلع و دست به اقدامات غیرقابل پیش‌بینی و احتمالاً قطع ارتباط با شنبه [منبع] نماید.»
پرویز ثابتی، مدیرکل اداره سوّم ساواک، ذیل خبر و نظریه کارشناس می‌نویسد:
«با پیشنهادات موافقت می‌شود. منبع باید از این طریق خود را در داخل چریک‌های فدائی خلق رخنه دهد.» 9
30 دی 1354 یوسف قانع با محمد کتابچی ملاقات می‌کند. کتابچی گزارش کامل را به ساواک می‌دهد. کارشناس مربوطه چنین پی‌نوشت می‌کند:
«آموزش لازم به شنبه [منبع] داده شده است. با توجه به گزارشات قبلی که تقدیم گردیده، اصلح است از هر گونه اقدام مستقیم خودداری تا نفوذ به‌طور کامل انجام گیرد.» 10
دیدارهای کتابچی با قانع و گلپور ادامه می‌یابد. رابطه قانع با سازمان قطع شده. کتابچی این را به ساواک اطلاع می‌دهد:
«مدتی است ارتباط وی با سازمان محدود شده و این به علت حوادثی است که اخیراً پیش آمده و همین امر تا حدودی موجب کندی ارتباط دوستش و گلپور با سازمان می‌گردد و اگر در طی مدتی که باید بگذرد تا ارتباط قانع و گلپور با سازمان به‌طور کامل برقرار شود و برای او پیشامدی رخ ندهد توسط خود او و در غیر این صورت از کانال‌های دیگر ارتباط دوستش و گلپور با سازمان برقرار خواهد شد و آن‌گاه بهتر و سریع‌تر خواهند توانست کار کنند.»
6 اسفند 1354 ثابتی ذیل گزارش فوق دستور می‌دهد:
«دستورالعمل‌های لازم جهت نفوذ هر چه سریع‌تر به منبع در هدف داده شود به‌وسیله منبع می‌توانید یکی دو نفر دیگر به گروه معرفی نمائید.» 11
ملاقات بعدی قانع با کتابچی در 16 بهمن 1354 در خانه کتابچی است.12 به موازات قانع، منوچهر گلپور نیز با کتابچی در ارتباط است.13
جمعه 27 فروردین 1355 گلپور به کتابچی اطلاع می‌دهد که قانع تماس تلفنی گرفته و اطلاع داده که به سازمان وصل شده. 14
در ساعت 2:30 صبح 8 تیر 1355 خانه تیمی حمید اشرف در منطقه مهرآباد جنوبی محاصره، در ساعت 4:30 با بلندگو اخطار و سپس حمله آغاز می‌شود. نتیجه چهار ساعت تیراندازی متقابل چریک‌ها و تیم‌های کمیته مشترک ضد خرابکاری ده کشته از چریک‌ها است. 15 حمید اشرف و یوسف قانع خشک بیجاری از کشته‌شدگان بودند. روشن است که ساواک از طریق تعقیب رضا یثربی 16یا قانع 17به خانه تیمی حمید اشرف دست یافت و دنبال کردن قانع و یافتن مخفیگاه رهبر سازمان چریک‌های فدائی از طریق قرارهای او با کتابچی ممکن بود. ساواک در گزارش «گردش کار» خود به رئیس دادرسی نیروهای مسلح درباره ضربه مهرآباد جنوبی و قتل حمید اشرف به صراحت این موفقیت را ناشی از «نفوذ اطلاعاتی ساواک» 18 عنوان می‌کند:
«بر اساس نفوذ اطلاعاتی ساواک در گروه چریک‌های به‌اصطلاح فدائی خلق، یکی از مخفیگاه‌های قابل اهمیت گروه در منطقه مهرآباد جنوبی، بیست متری ولیعهد، خیابان پارس، کوچه رضا شاه کبیر، کشف و مدتی تحت مراقبت واقع و پس از کسب اطلاعات مورد نیاز به کمیته مشترک ضد خرابکاری مأموریت داده شد تا عملیات لازم را… به عمل آورد…» 19
برخلاف ربیع‌زادگان، نام محمد کتابچی در فهرست‌های منابع ساواک، که در اوائل پیروزی انقلاب منتشر شد، مندرج نیست. نام مسعود بطحایی نیز نیست. داستان بطحایی را بعداً می‌خوانید. یعنی ساواک منابع مهمی داشت که نام‌شان با حفاظت بالا ثبت می‌شد و کتابچی و بطحایی دو نمونه آنند. آیا افرادی مانند بطحایی و کتابچی، حتی یکی دو مورد، در میان گروه‌ها و محافل فراوان مذهبی- سیاسی دوران متأخر پهلوی وجود نداشتند؟ آیا در زمان انقلاب این افراد نمی‌توانستند به حلقه مدیران حکومت جدید وارد شوند و با برخورداری از چتر حمایتی و پوشش همه‌جانبه شبکه‌های داخلی و سرویس‌های خارجی ارتقاء یابند و به مقامات عالی رسند؟

…………………………………………
1. ایراندخت، شماره 49، شنبه 8 اسفند 1387، ص 111؛
http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8827.htm#Naderi_Book
2. نادری، همان مأخذ، ص 681.
3. حمید اشرف (متولد 1325) برادر دکتر احمد اشرف، محقق سرشناس ایرانی مقیم ایالات متحده آمریکا و معاون دکتر احسان یارشاطر در دانشنامه ایرانیکا، است. (این امر را از دو منبع تحقیق کردم. اوّل، گفتگو با یکی از زندانیان سیاسی سرشناس دوران پهلوی، دوّم گفتگو با آقای محمود نادری نویسنده کتاب چریک‌های فدائی خلق.)
4. بنگرید به فهرست اسامی ایرانیانی که در ایالات متحده آمریکا رئیس شرکت‌های بزرگ‌اند در این آدرس:
http://soheil-ghaffari.de/raeiss/
و این آدرس‌ها:
http://www.siliconiran.com/events/itf2002/panelists/panelists02.shtml#Ketabchi
http://www.savvion.com/executives
5. ظاهراً در اوائل پیروزی انقلاب شایعاتی درباره محمد کتابچی وجود داشت ولی در حدی نبوده که بدگمانی جدّی علیه او را سبب شود. ملیحه زهتاب در گفتگو با اصغر جیلو می‌گوید: «قرارهایی را با محمد کتابچی، از دوستان مسرور فرهنگ [همسر ملیحه زهتاب]، اجرا کرده‌ام. بعد از انقلاب خواهر مسرور به من مراجعه کرده و گفت شایعاتی علیه محمد کتابچی وجود دارد ولی او که در امریکا است در تماس با خواهرش آن را رد کرده و گفته است می‌توانید از خانم مسرور بپرسید آیا این طور نبود که من در زمان قطع ارتباطش به او کمک نموده‌ام. و من اظهار کردم این حرف او که به من کمک کرده درست است اما من قضاوت صد در صد در باره او نمی‌توانم داشته باشم. برداشت من هم این بود که در صورت همکاری او با ساواک بایستی من دستگیر می‌شدم. بعد از انتشار این کتاب من موضوع آن زمان را مجدداً از خواهر مسرور پرسیدم و او این بار توضیح بیشتری داده و گفت موضوع شایعات آن بوده که در جریان انقلاب حین جابجایی اسناد ساواک در گیلان برخی از اسناد به دست هواداران سازمان می‌افتد که همکاری محمد کتابچی را با ساواک رشت نشان می‌داده است و در این رابطه هواداران سازمان در آستارا خشم خود را علیه خانواده و بستگان محمد کتابچی ابراز داشته‌اند.» (اصغر جیلو، «افسانه نفوذ، کنکاشی در یک رویداد از تاریخ فدائی»)
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=8234
6. گفتگوی تلفنی با یکی از دوستان سابق محمد کتابچی، جمعه، 10 اردیبهشت 1389/ 30 آوریل 2010، ساعت 11 صبح.
7. نادری، همان مأخذ، ص 679.
8. نادری، همان مأخذ، ص 681.
9. نادری، همان مأخذ، ص 682.
10. نادری، همان مأخذ، صص 682-684.
11. نادری، همان مأخذ، ص 686.
12. نادری، همان مأخذ، صص686-688.
13. نادری، همان مأخذ، ص 689.
14. نادری، همان مأخذ، ص 690.
15. گزارش ساواک به ریاست دادرسی نیروهای مسلح. نادری، همان مأخذ، ص 668.
16. نادری، همان مأخذ، ص 667.
17. نادری، همان مأخذ، ص 691.
18. ذکر نمونه محمد کتابچی، که البته نمونه بسیار بااهمیتی است ولی عضو سازمان چریک‌ها نبود، برای اثبات نوشته آقای نادری دال بر نفوذ گسترده ساواک در درون سازمان چریک‌های فدائی و مقایسه فرجام آن با «تشکیلات تهران» حزب توده کفایت نمی‌کند. می‌نویسد: «شاید بتوان با قطعیت ادعا کرد با نفوذی که ساواک در چریک‌های فدائی ایجاد کرده بود در صورتی که انقلاب اسلامی به پیروزی نمی‌رسید سرنوشت تشکیلات تهران حزب توده سرنوشت محتوم چریک‌های فدائی بود.» (نادری، همان مأخذ، صص 691) و در جای دیگر: «ساواک و کمیته مشترک در حالی‌که منابع متعددی در میان اعضای گروه نفوذ داده بودند و بخشی از هزینه‌های گروه را از طریق منابع می‌پرداختند و یا محیط را برای ملاقات منبع با عضو مخفی کاملاً سفید می‌ساختند در حال تدوین طرح‌های دیگری برای نفوذ هر چه بیش‌تر بودند. با آن‌که تعدادی از اعضا و سمپات‌های گروه زیر چتر حمایتی ساواک بودند و گزندی به آن‌ها وارد نمی‌شد، سایر اعضا و سمپات‌ها به‌طور اتفاقی یا در نتیجه تعقیب و مراقبت به دام مأموران کمیته مشترک و ساواک می‌افتادند و آخرین رمق‌های گروه ستانده می‌شد.» (همان مأخذ، ص 771)
توجه کنیم که «تشکیلات تهران» مستقیماً توسط ساواک هدایت می‌شد. (خاطرات کیانوری، صص 443-460) علاوه بر آن ساواک و سرویس‌های غربی از طریق حسین و فریدون یزدی به زندگی و اسناد خصوصی دبیر اوّل حزب توده، دکتر رضا رادمنش، در آلمان شرقی دسترسی داشتند. (همان مأخذ، صص 391-394) در مقابل، آقای نادری حتی یک نمونه دال بر عضویت یک نفوذی ساواک در سازمان چریک‌های فدائی، و نه حتی در مرکزیت سازمان، به دست نداده است.
ضمن تأکید مجدد بر اهمیت و ارزش انکارناپذیر تلاش آقای محمود نادری، از نظر من، ایشان از سر تعجیل، و یا شاید به دلیل برخی ملاحظات و الزامات برای نشر تحقیق خود، این‌گونه داوری کرده‌اند. از اینرو، نظر آقای اصغر جیلو را درست می‌دانم که: «اسناد مربوط به ساواک در کتاب آقای نادری جمعاً بر تعبیه سه شخص خبرچین در اطراف خانواده اعضای مخفی و سه مورد دیگر اقدام مشخص برای فرستادن افرادی به درون تشکیلات سازمان دلالت می‌کنند. دو مورد از این سه اقدام اخیر با عدم توفیق کامل ساواک خاتمه می‌یابند. اما اقدام سوّم منجر به جلب همکاری شخصی به نام محمد کتابچی، از دوستان مشترک مسرور فرهنگ و یوسف قانع خشک بیجاری، که هر دو از اعضای مخفی سازمان بوده‌اند، می‌شود. موقعیت محمد کتابچی را می‌توان به عنوان یک امکان بالقوه در پیرامون سازمان تعیین کرد که ممکن بود روزی بعد از طی پروسه‌ای به عنوان عضو علنی برگزیده شود. اما سیر حوادث تحقق چنین پروسه احتمالی را قطع و به تداوم رابطه او با سازمان نقطه پایان گذاشت.» (اصغر جیلو، «افسانه نفوذ، کنکاشی در یک رویداد از تاریخ فدائی»، همان آدرس)
19. نادری، همان مأخذ، ص 668.

Published in: on 28 ژوئن 2010 at 9:42 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه