کشتار زندانیان سال 60 : زندان شیخ و شاه از زبان زندانیان

بازگویی زندان از زبان: بنفشه، فائزه (فریبا ثابت)، یکی از بچه های گروه “نودی ها”، مریم، عباس مظاهری، ابراهیم آوخ و قدرت.

بنفشه
هوادار ساده پيكار بودم . در سال 60 هنگام دستگيري شش‌ماهي بود كه هوادار تشكيلاتي بودم . سر يك قرار همراه مسئولم دستگير شدم. در آن هنگام من تازه وارد دانشگاه شده بودم. در اواخر سال 69 آزاد شدم.
منطقه‌يي كه ما قرار گذاشته بوديم، از نظر سازمان منطقه‌ي سرخ بود و هنگامي كه من از مسئولم پرسيدم چرا در خيابان سهروردي، او گفت كه اين آخرين قرار است چون انشعاب شده است، به هرصورت در همين آخرين قرار دستگير و به زندان اوين برده شديم. هنگام ورود به اوين بافتني دست بافي را كه در دستم بود، به عنوان چشم‌بود استفاده كردند و شروع به زدن با مشت و لگد كردن. سپس ما دو نفر را جدا كردند و به من چشم‌بند دادند و از پله‌هايي بالا بردند و وارد راهرويي شديم كه صداي ضجه و ناله تمام فضايش را پُرمي‌كرد.
من كه واقعاً هوادار ساده‌يي بودم و هيچ آمادگي‌يي براي دستگيري نداشتم خود را باخته بودم و نمي‌دانستم كه چه كار كنم! از زير چشم‌بند ديدم كه مردي توي راهرو نشسته و از سرش خون جاري‌ست و از اتاق‌ها هم صداي شلاق مي‌آمد و يكي مي‌گفت نزن ، من كاره‌يي نيستم و همه‌ چيز را مي‌گويم و ديگري هم فرياد مي‌زد و … خلاصه توي راهرو جمعيت موج مي‌زد. مرا هم پشت به ديوار ايستاندند و هركس رد مي‌شد لگدي نثارم مي‌كرد و اساساً به همه آنهايي كه در راهرو بودند و به رغم اين‌كه از پا يا سرشان خون مي‌آمد لگدي مي‌زدند.
مرا به اتاق بازجويي بردند و يكي با باتوم به سرم زد و در مقابل اعتراض من كه كاره‌يي نيستم، گفت كه اين جيره‌ي هركسي‌است كه وارد اينجا مي‌شود. پس از پنج دقيقه زدن، بيرون رفت و سپس كاغذي آورد كه من مشخصاتم را در آن بنويسم و اگر دروغ بنويسم اعدام خواهم شد. اسم و فاميلم را نوشتم و وقتي او آن را خواند، گفت كه مي‌دانم توچه‌كاره هستي، تو عضو اصلي سازمان هستي و مسئول دانشجويي آن مي‌باشي! او رفت و من دوباره نوشتم و در برگشت و با ديدن ورقه باز به جانم افتادو مشت و لگد نثارم كرد و سپس مرا به اتاق باصطلاح انتظار فرستاد. اين اتاق مخصوص آنهايي بود كه منتظر اعدام يا بازجويي مجدد هستند، و چون در آن باز بود، آنهايي كه نشسته بودند صداي برآمده از اتاق‌هاي شكنجه را مي‌شنيدند و به اين وسيله مي‌خواستند به آنها حالي كنند كه اينجا چه خبر است!
من كه در انتظار بازجويي بودم ، كه البته انتظار طاقت فرسايي ست، با خودم فكر مي‌كردم كه اگر مرا بر اجاق بنشانند – چيزي كه از پسر دايي‌ام كه زنداني زمان شاه بود شنيده بودم و خود هيچ تجربه‌يي نداشتم- چه خواهم كرد؟ مني كه يك هوادار ساده هستم و هيچ اطلاعاتي كه لزوم اقرار داشته باشد، ندارم؟
مي‌توانم بگويم كه اكثر بچه‌هايي كه حتا اعدام شدند، هوادار ساده بودند و وضع مرا داشتند. آنها كار نداشتند كه تو هوادار و يا عضو سازمان هستي ، فقط وقتي تو بر موضع خودت مي‌ماندي برايشان كافي بود كه هركار كه مي‌خواهند، بكنند. يادم است كه يكي از بچه‌هاي ما كه او هم هوادار بود، فقط چون دفاع كرد و گفت كه من سازمان پيكار را قبول دارم و ماركسيست هم نبود- ما واقعاُ ماركسيست نبوديم كه بخواهيم از آن دفاع كنيم- درجا به جوخه‌ي اعدام سپرده شد، در حالي‌كه بيش از هژده سال نداشت. اسم كامل او يادم نيست و فقط مي‌دانم كه اسم كوچك او مهناز بود.
خلاصه مرا به بازجويي خواندند و پس از آن بر تختي خواباندند و با كابل بر كف پايم زدند و دو ساعت بعد از آن مسئولم را هم كه بر موضع‌اش مانده بود، آوردند و گفتند كه حالا به دادگاه مي‌رويم و ما را يك طبقه‌ي ديگر بالا بردند و به طبقه‌ي سوم رسيديم. دادگاه پنج دقيقه بيشتر طول نكشيد و حاكم شرع براي خودش تند تند مي‌خواند و يكي از جرم‌هاي من شركت در كوه‌پيمايي بود و ديگر – از خودش خواند- اين‌كه مسئول دانشجويي بوده‌ام و تبليغ ماركسيست مي‌كردم و بعدگفت بلند شو برو و حكم تو اعدام است. ما را كه در دادگاه هم با چشم‌بند بوديم، بيرون آوردند و به صف كردند و من ديگر مسئولم را نديدم و بعداً شنيدم كه او اعدام شد.
در آن صف اعدام، تعدادي مجاهد بودند و تعدادي هم “از گروه فرقان” كه فرقاني‌ها بلا استثناء اعدام مي‌شدند زيرا گروهي مسلح بودند و بعدها شنيدم كه اكثر زندانيان آن صف اعدام شدند. به هرحال خود من در آن صف بودم و منتظر اعدام و صف را به طرف آپارتمان‌هايي كه زمان شاه پرسنل زندان را جاي مي‌داد – هنوز بند 216 و 240 به وجود نيامده بود- بردند و جلوي در، بخشي از ما را جدا كردند كه اكثر بچه‌هاي اين بخش اعدام شدند و تنها دو نفر از جدا شده‌ها را به داخل آپارتمان‌ها بردند كه من جزو آن دو بودم. توي آپارتمان‌ها اتاق‌هاي بيست متري بود كه در هركدام از آنها سي‌تا پنجاه زنداني را جاي داده بودند. آن‌موقع در روزنامه‌ها اعدام‌ها را اعلام مي‌كردند ولي ما از توي آن اتاق‌ها مي‌توانستيم تعداد اعدامي‌ها را بشريم، كه شبي هفتاد تا هشتاد و پنج نفر اعدام مي‌شدند. ابتدا صداي رگبار مي‌آمد كه مثل صداي خالي‌كردن تيرآهن به زمين بود و سپس صداي تير خلاص كه از روي تعداد آنها بچه‌ها مي‌توانستند تعداد اعدامي‌ها را بشمرند.
بعد از يك‌ماه آمدند و از ما سؤال كردند كه نماز مي‌خوانيد يا نه؟ كه ما گفتيم نمي‌خوانيم و گفتند وسايلتان را جمع كنيد و ما را به بند 216 بالا –آن‌موقع بند 216 مخصوص زندانيان 30 خردادي بود كه اكثراً اعدامي بودند- بردند و در يك اتاق جاي دادند. در اين بند ما را به اتاق 6 -‌يعني اتاق كافرها‌- بردند كه در پنج اتاق ديگر آن بند بچه‌هاي مجاهد سي‌خردادي زنداني بودند . يادم است كه در هر بندي ششصدنفر زنداني بود . در اتاق ما صد و ده نفر را جا داده بودند. تعدادي را هم كه تاكتيكي گفته بودند نماز مي‌خوانيم و در واقع مسائلشان لو نرفته بود به بند 216 پايين فرستادند و تعدادي را نيز روانه بند 240 كردند. از اين بند هم صداي رگبار و تير خلاص را مي‌شنيديم و هفته‌يي دو بار نوبت اعدام بود كه يك روزش چهارشنبه بود و روز ديگرش را الان به خاطر ندارم.
من فكر مي‌كنم اعدام‌هاي سال 60 به اين خاطر بود كه رژيم سعي در تثبيت خود داشت . در آن موقع هنوز رژيم متزلزل بود و تثبيت نشده بود و فقط با كشت و كشتار- مثل امروز كه صداي نويسندگان و روزنامه‌نگاران را خفه مي‌گند كه گويا از ثبات خود در ترديد است- مي‌خواست خودش را تثبيت كند. در واقع رژيم مي خواست با كشتار و خون‌ريزي، رعب و وحشت و انداختن ترس در دل مردم – كه از اعدام ابائي ندارد- خود را تثبيت كند.

فائزه فريبا ثابت
ارديبهشت سال 1362 دستگير شدم و تا بهمن‌ماه 1369 در زندان بودم.
من در سال 60 توي زندان نبودم ولي بعدها از شاهدان عيني در زندان شنيدم ، آن چنان جنايات وحشتناكي در سال 60 اتفاق افتاده است ، كه با آن چه ما در بيرون شنيده بوديم قابل مقايسه نبود . فكر مي‌كنم كه سال 60 مقطعي بود كه رژيم مي‌خواست پايه‌هاي خودش را محكم كند. يعني هيچ چاره‌يي نداشت كه در مقابل خواسته‌هايي كه حتا خودش – خميني در پاريس- شعادش را داده بود‌: آزادي براي همه حتا ماركسيست‌ها ، آزادي زنان و غيره‌.. بايستد . تبلور اين خواسته‌ها تظاهرات ضد حجاب زنان تا شورش‌هاي خياباني سال 60 بود . خميني مي‌خواست جمهوري اسلامي‌يي را كه به قول خودش نود و هشت درصد مردم بدان رأي داده بودند، پايه‌ريزي كند . بنابراين هيچ چاره‌يي جز كشتار عمومي نمي‌توانست اين رژيم را نجات دهد.
بنابراين شاهد هستيم كه در سال 60 با دادگاه‌هايي بسيار فرمايشي و محاكماتي سه تا پنج دقيقه‌يي و عمدتاً توسط ري شهري – كه حاكم شرع آن سال‌ها بود- زندانيان به جوخه‌ي اعدام سپرده شدند، در اين مرحله بچه‌هاي چهارده‌ساله هم اعدام شدند و زنهاي حامله هم به جوخه‌ي اعدام سپرده شدند كه به طور مشخص خانمي از بچه‌هاي “نبردخلق” – كه اكنون نامش را كاملاً فراموش كرده‌ام- كه هفت‌ماهه حامله بوده، اعدام مي‌شود. وقتي مادرش به اعدام فرزند حامله‌اش اعتراض مي‌كند، او را هم دستگير و روانه زندان مي‌كنند. در واقع ابعاد فاجعه چنان گسترده است كه در قوانين اسلامي خودشان هم كمتر نظير دارد. تجاوز وجود داشته و شاهدان زيادي در اين مورد گواهي داده‌اند . بچه‌ها تعريف مي‌كردند كه در آن سال هرشب در فضاي باز زندان اوين صد تا دويست نفر را اعدام مي‌كردند و اينان از روي تيرهاي خلاص كه كه زده مي‌شد، متوجه تعداد اعدامي‌ها مي‌شدند. در طول سال 60 به بهانه‌هاي مختلف كشتار جمعي كردند كه نمونه‌ي بارز آن كه ابعاد وسيعي داشت و دادگاه سه دقيقه‌يي را هم تشكيل ندادند، كشتاري بود كه بعد از دستگيري موسي خياباني كردند. بند پسرها و دخترها را به محوطه كشتار برده بودند و اجسار را به آنها نشان دادند و خواستار شدند كه اينان بر اجساد تُف بياندازند. دخترهايي كه به هر دليل اعدام نشدند و بعدها ما در زندان آنها را ديديم مي‌گفتند كه پسرها احساساتي شدند و نه تنها تُف نكردند كه شعار هم دادند و به همين دليل تعداد زيادي از آنها را در بهمن 60 اعدام كردند.
بهانه‌ي ديگرشان براي كشتار بمب‌گذاري “دفتر حزب جمهوري اسلامي” بود. يكي از دخترها كه خود حضور داشته، برايم تعريف كرد كه لاجوردي همه‌ي زندانيان را بك جا جمع مي‌كند كه همه را بكشد ولي پاسدار محافظش به او حمله مي‌كند كه به او تيراندازي مي‌كنند و كشته مي‌شود. به هرحال كشتار تا آخر سال 60 به بهانه‌هاي مختلف ادامه داشته و از سال 61 است كه جمهوري اسلامي احساس مي‌كند كه رعبي را كه مي‌خواسته، در جامعه ايجاد كرده است. بنابراين سعي مي‌كند كه به اصطلاح قضيه را قدري عقلاني كند و يعني از دادگاه‌‌هاي سه دقيقه‌يي خبري نباشد، بچه‌ها اعدام نشوند و زنان حامله هم تا حد ممكن اعدام نشوند‌! به همين جهت زندان‌ها پُر مي‌شود.
با گوش‌هاي خودم شنيدم كه لاجوردي مي‌گفت كه فكر نكنيد كه ما شماها را آزاد مي‌كنيم كه مثل زمان شاه برويد و انقلاب كنيد. آنها با موج عظيمي از زنداني در سرتاسر ايران مواجه بودند و شايد در مقطعي فقط در تهران و زندان‌هاي قزل‌حصار، اوين و گوهردشت پانزده شانزده هزار زنداني سياسي داشتند. بنابراين در سال 67 مانده بودند كه با اين‌همه زنداني چه بكنند! و ديگر اين‌كه در جامعه‌هم مسائلي اتفاق مي‌افتاد كه مجدداً پايه‌هاي رژيم را سست مي‌كرد و همين‌طور در آن سال رژيم از نظر جهاني هم براي تعداد زنداني كه داشت، تحت فشار بود. به طور واقعي تعداد زندانيان و به ويژه روحيه‌ي آنها كه نسبت به قبل بالا رفته بود، براي رژيم مسأله شده بود و مجموع اين‌ها بهانه‌يي بود كه مجدداً كشتاري را سازمان بدهد. و اين كشتار فجيع تابستان سال 1367 است كه در اين مورد . در كتاب خاطراتم ( ياد هاي زندان ) به طور مشروح شرح داده‌ام .

گروه « نودي ها » ي (ياخچي آباد و‌ نازي آباد)

من و دوستانم در بيست‌هفتم خرداد سال 60 در رابطه با انجمن توحيدي پيام – وابسته به مجاهدين- كه در گلاب‌دره‌ي نازي‌آباد دفتر داشت، دستگير شديم. بلافاصله پس از دستگيري كه همراه با ضرب و شتم بود به كميته و از آنجا به يك گاوداري در صالح‌آباد منتقل شديم. در همان گاوداري بوديم كه خبر تظاهرات عظيم سي‌خرداد را شنيديم و بعد از آن بازجويي شديم. قبل از آن قصد داشتند بخش عمده‌يي از ما را آزاد كنند، چرا كه عمدتاَ طيف دستگير شدگان از بچه‌ها‌ آشناي همان منطقه بودند و آنها مي‌دانستند كه اينان اكثراً فعاليت سياسي ندارند و صرفاً مخالف سياست رژيم و بخصوص حذف بني‌صدر هستند.
پس از تظاهرات سي‌خرداد، از پاسدارها شنيديم كه لاجوردي جلاد خواسته بود كه همه‌ي دستگيرشدگان را به اوين منتقل كنند. حدود هفت هشت تا از بچه‌هاي سيزده چهارده‌ساله بودند كه اطلاعات سياسي نداشتند و بيشتر در رابطه‌ي دوستي با بقيه آمده بودند. بعد از دستگيري‌ ما،‌ مقدار زيادي تبليغ روي اين دستگيري شد . بي‌بي‌سي لندن اعلام كرد كه “ارتش سرخ مجاهدين” دستگير شد . و راديو مسكو اعلام كرد كه نودنفر از كادرهاي مجاهدين دستگير شده‌اند.
بعد از انتقال ما به اوين و در كمال ناباوري خودمان و به خاطر كاري كه نكرده بوديم و انجمني كه عملاً تابلو داشت و هيچ مشكلي نداشت، پانرده نفرمان را روز چهاردهم تيرماه 60 اعدام كردند. از اين تعداد حدود سه چهار نفرشان بچه‌هاي سيزده چهارده ساله و يكي هم شانزده ساله بود. ما نتوانستيم هيچ تحليلي بدهيم كه انتخاب و جداسازي اين افراد با چه معياري صورت گرفته! و هنوز هم دليلي پيدا نمي كنيم !
در واقع گروه ما در زندان بود كه به گروه « نودي ها » معروف شد . اين نام‌گذاري در زندان صورت گرفت. تعدادي از بچه‌ها هنگام دستگيري نام و نام فاميل خود را به پاسدارها نداده بودند و حتي آخرين نفر شماره نود را داشت و در واقع تعداد بچه ها نودنفر بودند . در آن موقع اگر مثلاً تعدادي را در يك پارك دستگير مي‌كردند و به زندان مي‌آوردند، آنها راگروه پاركي‌ها مي‌ناميدند. تركيب گروه نود از بچه‌هاي زحمتكش و كارگر بودند و عموماً از ياخچي‌آباد و نازي‌آباد مي‌آمدند و بعضي از آنها حتي سواد خواندن و نوشتن نداشتند و توي زندان خواندن را آموختند.
به هرحال اعدام اين پانزده نفر هيچ توجيهي نداشت و من چندنفرشان را از نزديك مي‌شناختم و اين‌ها بچه‌هايي بودند كه سابقه‌ي كار سياسي نداشتند و حتا يكي از آنها به نام مهدي از ابتداي دستگيري گريه مي‌كرد. تصورش را بكنيد كه يك بچه‌ي سيزده ساله رو به محيطي بيارن كه به اون چشم‌بند بزنند ، صداي جيغ و فرياد شكنجه را بشنود ، و قپان كردن و آويزان كردن را ببيند، چه عكس‌العملي خواهد داشت؟ پاسداري كه گويا براي ترساندن ما از لحظه‌‌ي اعدام او مي‌گفت چنين اظهار كرد كه : او مرتب گريه مي‌كرد و طلب بخشايش و حتي هنگام اعدام جلوي جوخه‌ي اعدام نايستاد و روي زمين دراز كشيده بود و التماس مي‌كرد، به گونه‌يي كه ما مجبور شديم در همان حالت افتاده او را اعدام كنيم و تير خلاص بزنيم.
در آن مقطع – به نظر من- رژيم جمهوري اسلامي با بستن فضاي باز سياسي، مبارزه‌ي نظامي را به اپوزيسيون تحميل كرد . تا قبل از آن و به عنوان يك كار سياسي حداكثر حكم براي كار ما مي‌توانست مدتي كوتاه زندان باشد. ولي آن‌موقع حكم‌ها “كيلويي” بود و شامل اعدام وابد و يا پانزده سال زندان مي‌شد. رژيم ابتدا حكم‌هاي سنگين داد و سپس وعده داد كه در صورن توبه شما را آزاد مي‌كنيم . شرايط توبه هم در آن مقطع اين بود كه مي‌گفتند بايد سلام را بشناسيد و به آن روي آوريد.
داستان تواب سازي رژيم توي زندان از اينجا شكل گرفت كه مي‌گفت برگرديد و توبه كنيد و اگر كمي عميق‌تر به آن نگاه كنيم از همان ابتدا در مي‌يابيم كه اينان مي‌خواستند از هر زنداني يك پاسدار بسازند. به نظر من در داخل زندان، رژيم نيروي اصلي‌اش را روي تواب سازي گذاشته بود و در ضمن مي‌خواست كه رعب و وحشت را در جامعه جا بياندازد. با دستگيري‌هاي خيلي گسترده و اعدام‌هاي گسترده – كه به نظر من در اين سياست جنايت‌كارانه‌اش موفق هم شد‌- مي خواست در دل مردم ترس بياندازد و به نوعي خود را تثبيت كند.
همه‌ي زندان‌ها و به خصوص زندان‌هاي سياسي در همه‌ي دنيا -‌بسته به فضاي هر كشور و قوانين آن- در ابتداي دستگيري، زنداني را براي كسب اطلاعات تحت فشار قرار مي‌دهند ولي زندان‌هاي رژيم اسلامي اين تفاوت را با آنها دارد كه نه تنها هنگام دستگيري ، كه در تمام مدت زندان، فشار و شكنجه وجود دارد و شما هميشه زير بازجويي هستيد. آن موقع تصور ما اين بود كه مثل همه‌ي كشورهاي دنيا وقتي دوره‌ي بازجويي تمام شد و به بند عمومي منتقل شديم، بايد دوران محكوميت را بگذرانيم، ولي ديديم كه فضا خيلي بدتر از دوران بازجويي است. چرا كه اگر دونفر با هم صحبت مي‌كرديم، بلافاصله ما را با چشم بسته زير هشت مي‌بردند‌، و تا ده روز تحت فشار و كتك بوديم كه شما داريد به يك‌ديگر “خط” مي‌دهيد، و اگر سه نفر مي‌شديم، بهانه مي‌كردند كه“تشكيلات” زده‌ايم.
شرايط سال 60 تا 61 و 67 ويژگي خاص خودش را داشت و توي زندان به طور خودجوش و براساس ضرورت‌ها شكل مي‌گرفت. در ابتدا و به خاطر فضاي باز سياسي سال 60، رژيم و براي ايجاد رعب دستگيري‌هاي گسترده داشت و خود بهتر از همه مي‌دانست كه بخش عمده‌ي دستگيرشدگان هرچند مخالف هستند ولي انگيزه‌هاي سياسي انجام كاري را ندارند و اصلاً كاري نكرده‌اند. خوب اين دستگيرشدگان “كيلويي” و مثلاُ در پارك‌ها را زير فشار قرار مي‌دادند و به قول خودشان اگر چندنفر را هم وادار به شكستن مي‌كردند، مي‌گفتند كه خب تواب است و هر اتهامي را هم كه مي‌خواستند برايش مي‌تراشيدند.
خيلي از بچه‌ها هم بودند كه مسائلشان لو نرفته بود، فضاي زندان و به طور خودجوش طلب مي‌كرد كه براي حفظ اين بچه‌ها وبراي لو نرفتن مسائلشان و ندادن آتو به رژيم – چون خيل راحت اعدام مي‌كرد- فضاي حزب‌الله بازي در سطح شعار و شركت در نماز جماعت به اجراء درآيد. نماز جماعت صددرصد اجباري بود و برايش مسئول تعيين كرده بودند و ليست مي‌گرفتند و اسامي را مي‌نوشتند و خب براي كساني‌كه مسائلشان لو نرفته بود خيلي پوشش خوبي بود كه در آن فضا قرار بگيرند و مسائلشان لو نرود. حالا اگر كسي در اين فضا وارد كار اطلاعاتي مي‌شد، ديگر بحث پوشش نبود و درواقع او بريده و خائن تلقي مي‌شد. به هرحال اين‌كه به عنوان يك سياست فردي ياحتا به طور خودجوش در زندان كسي تواب شود، مي‌توانست وجود داشته باشد ولي اين‌كه به عنوان خطي از طرف سازمان آمده باشد نبوده و من در هيچ مقطع از زندگي‌ام اين را نشنيدم و فكر نمي‌كنم كه چنين بوده باشد.
توجه داسته‌باشيد كه رژيم تواب را تا ته قضيه مي‌كشاند كه حتا تير خلاص بزند . و خوب اين‌را ديگر نمي‌توان تواب تاكتيكي ناميد. يكي هست كه مسائلش لو نرفته ، و خوب مي‌گويد كه كاره‌يي نبوده‌ام و حزب‌اللهي بوده‌ و هستم و براي لو نرفتن مسائلش چنين وانمودي مي‌كند كه البته اين زنداني تا حد مثلاً كار صنفي -پخش نان و غذا- پيش مي‌رفت. هيچ عنصر شرافتمندي تا آخر قضيه نمي‌رفت مگر اين‌كه بريده باشد كه خوب نمونه‌هايش هست مثل آقاي شاهسون كه تير خلاص مي‌زد و او نمي‌تواند مدعي شود كه من تاكتيكي اين كار را كردم.
بعد از سال 60 لاجوردي تعدادي تواب را كه صورتشان را پوشانده بودند براي شناسايي زنداني‌ها مي‌آورد.ا ز هر تشكلي يك تواب بود كه زنداني‌ها را شناسايي مي‌كرد و لو مي‌داد. از اين هنگام بود كه رفته رفته مسائل بچه‌ها لو رفت و تعدادي اعدام شدند و تعدادي حكم گرفتند. و با اين لو رفتن بود كه فضاي مقاومت يواش يواش شكل گرفت. يعني مرز بين تواب و ديگر زنداني‌ها كاملاً مشخص بود و آنان بايكوت شدند. مثلاً وقتي مسئول زندان در سال 60 به بند مي‌آمد، به ظاهر لبخند و سلامي بود ولي وقتي در سال 61 -با روشن شدن مرزها- به بند مي‌آمد كسي تحويلش نمي‌گرفت.
در سال 60 من اوين بودم ولي بخشي از دوستان و هم پرونده‌يي‌هاي ما را به قزل‌حصار برده بودند. من در بند چهار اوين بودم و اعدام‌ها پشت بند 4 شكل مي‌گرفت، كه من يادم است كه اولين بار صدايي شنيدم مثل خالي كردن تيرآهن، فكر كردم و تصويري كه ديگر بچه‌ها داشتند اين بود كه مثلاً بيست تن تيرآهن روي زمين خالي كرده اند ولي بعد كه صداي تك‌تير آمد ما همراه اشك ريختن آنها را مي‌شمرديم. اگر يادتان باشد در آن مقطع روزنامه‌ها يا تلويزيون با وقاحت تمام آمار اعدامي‌ها را اعلام مي‌كردند ولي شايد يك هشتم ليست اعدامي‌ها را مي‌خواندند. ابعاد اعدام خيلي وسيع‌تر از آن چيزي بود كه آنها اعدام مي‌كردند.
به بچه‌هاي “نود” برمي‌گردم كه سرنوشت جالبي پيدا كردند. اين بچه‌ها را زندانيان زندان مركز بهتر از خود من مي‌شناسند. از بين آنان كساني‌كه -تعداد محدودي- قبلاً كار تشكيلاتي مي‌كردند خوب زندگي خودشان را داشتند و مي‌دانستند كه در زندان چه بايد بكنند ولي بخش عظيم آنها فاقد بينش سياسي و حتا سواد بودند. اما توانستند خود را به جايي برسانند . بزرگ‌ترين مقاومت‌ها را سازمان دادند و بخشي زيادي از آنها شهيد شدند و بخشي هم پس از آزادي به فعاليت ادامه دادند. همه‌ي ما مي‌دانيم كه اگر رژيم همان موقع دستگيري اين‌ها را آزاد مي‌كرد و از آن‌جايي كه اين‌ها را پاسدارهاي مطقه سيزده مي‌شناختند كه كاره‌يي نيستند، شايد الان بخش عمده‌ي آنان به كار خود بودند و زن و بچه‌يي داشتند. ولي تا آنجا كه خبر دارم بخش عمده‌ي آن‌ها- پس از تصميم رژيم به نگه‌داريشان در زندان- توي زندان جانانه زندگي كردند و در قتل عام 67 هم اعدام شدند و عده‌اي هم كه آزاد شدند الان توي منطقه هستند. مي‌توانم بگويم بيشتر بچه‌هاي آزاد شده دوباره وصل شدند، دوباره كار كردند و الان هم در صحنه هستند.
من كه از سال 60 تا 67 زنداني بودم در مورد تفاوت قتل‌عام‌هاي 60 و 67 مي‌توانم بگويم كه – اين نظر شخصي من است- انگيزه رژيم در سال 60 ايجاد رعب و وحشت در جامعه بود و براي خودشان هم واضح بود كه بخشي از كساني‌را كه اعدام مي‌كنند، حكم‌شان نمي‌تواند بيش از چندماه زندان باشد. اما در سال 67 انگيزه‌اش روابط بين‌المللي بود و ما توي روزنامه‌ها -در زندان- ‌خوانديم كه يكي از شروط گنشر وزير خارجه‌ي آلمان براي آمدن به ايران، مسأله‌ي زندان و مسأله‌ي حقوق بشر بود. اين‌ها به اصطلاح يك رفرم كذايي در زندان راه انداختند و چهره‌هاي منفوري مثل لاجوردي و حاج‌داوود را برداشتند – سال 63، 64 – و چهره‌هاي جديدي را آوردند كه اينان ديگر با پنبه سر مي‌بريدند و مقداري هم امكانات صنفي را بهتر كردند. البته به خاطر حفظ موجوديت خودشان و اين‌كه بتوانند با جهان خارج -اروپا و آمريكا- ارتباط برقرار كنند و قرارداد داشته باشند، از سال 64-65 شروع به آ‌زاد كردن “ملي كش”ها كردند، اين آزاد شده‌ها از بچه‌هاي دستگير شده سال 59 مجاهدين كه همه را سال 67 اعدام كردند، نبودند و عمدتاً از دستگير شدگان سال 60 بودند و كساني بودند كه آنان مي‌دانستند كه فعاليتي نداشته‌اند -به رغم مخالفت- و برايشان تهديدي نيستند. درصد زيادي از همين آزاد شده‌ها كه جنايات رژيم را در زندان ديده‌بودند و اين كه تا چه حد متوحش است و سياست‌هايش در جامعه تا چه اندازه جنايتكارانه است، دوباره به تشكيلات خودشان وصل شدند كه بخصوص بخش عمده‌ي آنها از مجاهدين بودند.
به هرحال در سال 67 رژيم به اين نتيجه رسيد كه يك مجموعه‌ي زنداني سياسي روي دستش مانده است. نمي‌توانست آنها را نگه‌دارد چرا كه از يك‌طرف فشار بين‌المللي بود و از طرف ديگر خط حداكثر تهاجم توسط زنداني‌ها پيش مي‌رفت و نمي‌توانست آزاد كند و مي‌دانست همه‌ي آنها دوباره به تشكيلاتشان ملحق مي‌شوند. مي‌دانستند كه زنداني در آنجا دستش بسته است و آنها مي‌توانند با شكنجه جسم‌اش را -‌نه روحش را- در اختيار داشته باشند ولي پس از آزادي تبديل به يك چريك مي‌شود و سلاح دستش مي‌گيرد و سرب داغ را به سينه‌ي جنايت‌كارهايي مثل لاجوردي و بازجوها و پاسدارها و اراذل و اوباش رژيم مي‌زند.
يادآوري مي‌كنم كه اين نظر شخصي من است: در يك چيز مانده بودند كه آزادي زنداني او را تبديل به يك نيروي نظامي زبده مي‌كرد و نگه‌داري‌اش توي زندان، براي‌شان مشكل آفرين بود: مشكل خود زندان، مسأله‌ي خانواده‌ي زنداني‌ها، تبليغات در خارج از كشور وغيره بود. به هرحال با بهانه‌يي كه رژيم توانست بگيرد كه عمليات فروغ جاويدان بود، به دروغ اعلام كرد كه زنداني‌ها شورش راه انداختند و ما مجبور شديم سركوب كنيم.
اين‌كه مي‌گويند هم‌گام با عمليات فروغ جاويدان اخباري به زندان رسيد كه در جامعه موقعيت انقلابي است و هم بدين جهت زنداني‌ها فعال شدند، محلي از اعراب ندارد. ابتدا بگويم كه بچه‌هاي زنداني هميشه مقاومت كرده‌اند و اين‌طور نبود كه اخباري رسيده كه تحركي هست. آنچه كه مسلم است زنداني از ابتدا مي‌جنگيد كه حقوق صنفي -سياسي خودش را و هويتش را به عنوان يك زنداني به رژيم ضدبشري اعمال كند و براي اين هم بهاي سنگيني پرداخت. حالا ممكن است كاسب‌كارهايي مثل تواب‌ها يا كساني شبيه آنها با شنيدن اين‌كه مثلاً توي ايران آمادگي انقلاب است، بخواهند به اين سمت زوم كنند، مسأله‌يي‌ست كه در جامعه هست و اين كاسب‌كاري‌هاوجود دارد. ضمناً توجه داشته باشيم كه مجموعه‌ي تواب‌ها-در سطح كلي‌اش- به خاطر فشارهاي بيش از حدي كه به آنها آمده، به اينجا رسيده‌اند. به هرحال پوست و گوشت و استخوان است و رژيم هم بي‌نهايت جنايت‌كار است و هيچ‌كس تا نباشد و نديده باشد نمي‌تواند درجه‌ي توحش رژيم را تصور كند. وقتي كسي در خيابان و از روي فقر و بيكاري و براي سيركردن شكم زن و بچه‌اش دزدي كوچكي بكند، دستش قطع مي‌شود -در حالي‌كه خودشان دزدي‌هاي ميلياردي مي‌كنند- ديگر حال آنهايي كه مخالف سياسي هستند معلوم است و معلوم است چه بلايي سرِآنها مي‌آورند! البته طيف بچه‌هاي هوادار مجاهدين با شنيدن خبر تشكيل ارتش رهايي بخش و اخبار ديگر درباره‌ي مجاهدين، خيلي انگيزه داشتند و روحيه‌شان قوي‌تر شده‌بود.
خُب! رژيم براي اين‌كه اين تناقض خودش را حل كند، به اين نتيجه رسيد و اين تنها كاري بود كه مي‌توانست بكند – و به نظرمن از قبل‌هم برنامه‌اش را ريخته بود- اين بود كه قتل‌عام كند، خيلي راحت زنداني‌ها را به ديوار چسباند و هيچ پارامتري هم نداشت و “كميسيون مرگ” تصميم مي‌گرفت. من با خيلي از زندانياني كه آزاد شدند و يا آناني كه به “كميسيون مرگ” رفتند -با شناختي كه از آنها داشتم- و زنده ماندند يا زمان براي اعدام نمانده بود، صحبت كردم. براي خود من خيلي مسأله بود ومي‌خواستم تحقيق كنم كه اصلاً داستان اين اعدام‌ها چيست؟ به نظر خودم و با نتيجه‌يي كه گرفتم مي‌توانم بگويم شايد درصد بالايي از اعدامي‌ها از مجاهدين بودند و مسأله‌ي رژيم هم مسأله‌ي مجاهدين بود. هر چند كه بخش زيادي از بچه‌هاي چپ را هم اعدام كرد . به نظر من رژيم فرصت را غنيمت شمرد كه آنان را هم بزند. رژيم روي بچه‌هاي چپ هم مثل مجاهدين فشار مي‌آورد و برايش فرق نمي‌كرد ولي به طور اخص روي بچه‌هاي مجاهدين حساسيت داشت، چراكه از زاويه‌ي مجاهدين تهديدي را احساس مي‌كرد كه تهديد سرنگوني بود و حالا درست يا غلطش را به قضاوت مردم مي‌سپارم. در اين سال حتا بچه‌هايي كه تاكتيكي برخورد كرده بودند، به راحتي بر طناب دار-با اطلاعاتي كه من دارم- بوسه زدند و سرودخوانان و عاشقانه بالاي دار رفتند
با مشاهداتي كه داشتم و ارزيابي‌اي كه دارم مي‌توانم بگويم كه‌:
يك: رژيم آنهايي را ابتدا اعدام كرد كه زيرحكم بودند و هنوز حكم قطعي نداشتند. همه‌ي اينها را اعدام كرد.
دو‌: طيفي از بچه‌هاي چپ را كه در زندان مقاومت مي‌كردند و افرادي شناخته شده از نظر زندانبان بودند، اعدام كرد، چرا كه مديريت زندان در اين امر بي‌نقش نبود. در واقع “كميسيون مرگ” هيأتي بود كه تركيبش از: نيري، زماني -اسم اصلي‌اش موسي واعظي- و مسئولان زندان تشكيل مي‌شد. اينها -مسئولين زندان- مي‌گفتند كه اين نفرات در اين مقطع زندان ، انگيزه دارند، دردسرند و بيرون هم بروند، دردسر خواهند شد.
به هرحال رژيم شروع به اعدام كرد و به نظر من خيلي كور هم عمل كرد. نمي‌توانيم بگوييم كه از اين قتل‌عام مردم خبر نداشتند. كاملاً واضح بود كه قطع شدن ملاقات با آن سرعت وحتا بيرون نرفتن تواب‌ها، هشداري بود بر آنچه كه در پيش است. حتا خود بازجوها و زندانبان‌ها و مسئولين زندان اجازه ارتباط تلفني با خانواده‌شان نداشتند و اين به خاطر آن بود كه اخبار هيچ درزي نكند. اما به هرحال بايد بعدها به خانواده‌ها جواب مي‌دادند و اين بود كه يواش يواش شماره‌ي قبر دادند تا به گورهاي دسته‌جمعي برسند.
در خاتمه بگويم كه از بچه‌هاي نود اكثراً اعدام شدند و از بخش آزادشده‌ي آنان تعدادي درخارج هستند تعدادي به مجاهدين پيوسته‌اند و خوب تعداد محدودي هم هستند كه توي ايران دنبال زندگي خودشان هستند .

مريم
من خودم را مريم معرفي مي‌كنم. در سال 62 دستگير و سال 68 پس از شش سال زندان، آزاد شدم . در رابطه با طيف چپ بودم. از كشتار وسيع سال 60 آنچه كه در ذهن من نقش بسته – نه به عنوان خاطره‌يي كه ذهنم را مشغول كند – و هرگاه به زندان و زنداني فكر مي‌كنم دوباره برايم زنده و مجسم مي‌شود، ماجرايي‌ست كه يكي از زندانيان زن و سه سال پس از ماجرا برايم تعريف كرد و همان را بازگو مي‌كنم:
وقتي كه من پس از دو سال از سلول انفرادي به بند عمومي رفتم و با زندانيان آشنا شدم، با دختري كه اين ماجرا را تعريف كرد نيز آشنا شدم. او دختربچه‌ي دانش‌آموزي بود كه زمان تعريف ماجرا نوزده ساله بود و يعني در واقع در زمان دستگيري دانش‌آموز شانزده ساله‌يي بوده است. در رابطه با مجاهدين دستگير شده بود و مي‌گفت وقتي زندانيان را براي اعدام به صف مي‌بردند، او هم در يكي از صف‌هاي اعدامي بوده كه لاجوردي او را مي‌بيند. لاجوردي گاهي خودش شخصاً شكنجه مي‌كرد و قربانيانش را هم خود انتخاب مي‌كرد . از جمله كساني‌را كه انتخاب مي‌كند همين دختربچه بوده و او را از صف اعدامي‌ها به طور موقت و براي شكنجه بيرون مي‌كشد. او را به اتاقي مي‌برد و با ميخي چنداينچي و به وسيله‌ي چكش- آلات شكنجه‌ي معمولي‌اش- بر زانوي آن دختربچه مي‌كوبد. اين‌كه درد حاصل از فرو رفتن ميخ بر زانو چقدر است و چگونه يك آدم قادر به تحمل آن است، چيزي‌ست كه توان گفتن آن را ندارم! و فقط آدم بايد يك لحظه خودش را در آن حالت تصور كند. به هرحال در همين حين پاسداري لاجوردي را صدا مي‌زند و او مي‌رود و اين دختربچه كه حالا با چادر و چشم‌بند آنجا افتاده، احتياج به دستشويي پيدا مي‌كند و پاسداري مي‌آيد و او را كشان كشان به دستشويي مي‌برد. پس از برگشتن از دستشويي صفي را در حال عبور مي‌بيند و او هم لنگ لنگان دنبال آن صف راه مي‌افتد و بعد متوجه مي‌شود كه همراه صف وارد يك بند عمومي شده است.
مدت‌ها در آن بند عمومي مي‌ماند و نه از بازجويي خبري‌ست و نه كسي او را صدا مي‌زند و نه ملاقاتي دارد. به هرحال آنجا مي‌ماند و پس از دو سال معلوم مي‌شود كه صف اول صف اعدام بوده و او به طور اتفاقي توسط لاجوردي از صف بيرون كشيده شده و پس از شكنجه ، باز هم به طور اتفاقي در صف راهيان بند قرار مي‌گيرد. در واقع اين نشانگر آنست كه در سال 60 اعدام‌ها چقدر بي حساب و كتاب بوده وهمه را همچون برگ ريزان اعدام مي‌كردند و اوست كه در واقع ، يك “شانس” مي‌آورد.

عباس مظاهري

من در رابطه با “ حزب ملل اسلامي” در پاييز سال 1344 دستگير شدم و در زمستان سال 1357 و بعد از سيزده چهارده سال آزاد شدم. توي زندان و در رابطه با انديشه‌هاي ديگر و طي سه چهار سال تغيير ايدئولوژي دادم و به هرحال دست از خيال‌بافي‌ها و تماميت‌طلبي‌هاي مذهبي برداشتم.
هرچه مي‌گذشت و هرچه مي‌گذرد ماهيت ارتجاعي مذهب براي من بيشتر مشخص مي‌شد و مي‌شود. و اين در رابطه با بيرحمي‌ها و سفاكي‌هاييست كه در برخورد‌هاي ايدئولوژيك مذهبي وجود دارد. توي تاريخ مذهب بي‌رحمي و سفاكي كاملاً گوياست، مثلاً وقتي آدم‌ها حرف “نوح” را قبول نمي‌كنند، تمامي يك ملت را مي‌كشند. منطق مذهب است و در تورات و قرآن هم آمده و مردم هم خيلي ساده واگفت مي‌كنند و گويي كه اصلاً چيز مهمي نبوده است. مي‌گويند كه “نوح” نهصدسال نوحه كرد و مردم را به اصطلاح خودش دعوت به “حق” كرد ولي مردم نپذيرفتند و در نتيجه همه بايد مي‌مردند.
در تاريخ اسلام آمده است كه “حضرت علي” مي‌گويد كه در جنگ نهروان من در يك شب هزار شمشير كشيدم – با ذوالفقار- و با هر ضربه‌يي كه زدم يك سر انداختم. حالا اين درست باشد يا مبالغه ولي به هرحال در قرآن كشتن يك چيز منفي نيست. معروف است كه مي‌گويند درمحاكمات خلخالي فردي كه نه سر پياز بوده و نه ته پياز، گريه مي‌كرده كه من بي‌گناهم و خلخالي به وي گفته كه خوب اگر بي‌گناه باشي به بهشت مي‌روي و نگران نباش.
به هرحال واقعيت‌هاي روز هم اين‌را نشان مي‌دهد و آن موقع كه ما در زندان بوديم، برخوردهاي مذهبي‌ها با ما به همين‌گونه بود و اين‌كه چقدر مذهب به آدم – بدون اين كه خودش متوجه باشد- تماميت طلبي و سفاكي و بي‌رحمي مي‌دهد را مي‌توانم با تعريف خاطره‌يي نشان بدهم :
مرا در سال 1356 از زندان مشهد به زندان اصفهان منتقل كردند. در اين زندان حدود ده نفر زنداني چپي وغيره مذهبي بودند و حدود چهل پنجاه نفر هم زنداني مذهبي. چپ‌ها در واقع اكثراً كساني بودند كه قبلاً مذهبي بوده‌اند و حالا مذهبي‌ها براي انتقام و نيز مجازات آنان، كناب‌هايشان را گرفته بودند و هيچ چيز نداشتند و نيز از هر جهت تحت فشار بودند. چپي‌ها بايكوت بودند و مذهبي‌ها از هر امكاني براي تحت فشار گذاردن آنان استفاده مي‌كردند. مذهبي‌ها با چيدن توطئه‌ايي غيرمذهبي‌ها را زدند ولي به رغم اين‌كه آنها چپ‌ها را زدند، ما پرنسيب‌هاي خودمان را حفظ كرديم و اين را به حساب تنگ‌نظري‌هاي آنها گذاشتيم و در واقعه‌ي د‌يگري كه زندانيان عادي مي‌خواستند آنها را بزنند، ما مدافعشان شديم. زنداني‌هاي عادي به دليل اين‌كه زندانيان مذهبي بلندگوهاي زندان را خاموش مي‌كردند – به دليل حرام بودن موسيقي، از دست آنها ناراحت بودند و نهايتاً به تنگ آمدند و ريختند و مذهبي‌ها را زدند. ما از مذهبي‌ها دفاع كرديم چون به هرحال فكر مي‌كرديم كه اينان سياسي‌اند و آنان مجرم. مذهبي‌ها گفتند كه مي‌خواهند اعتصاب غذا كنند. ما در تيرماه 1357 و به خاطر مذهبي‌ها اعتصاب غذا كرديم و خواستار بند جداگانه‌ي مخصوص سياسي‌ها شديم. ما به اين هدفمان رسيديم. بعدها متوجه شديم كه اينان در حين آن اعتصاب در شهر اصفهان اعلاميه‌هايي پخش كرده‌اند و گفته‌‌اند كه زندان زندانيان عادي جنايت‌كار، پليس و عناصر ضد خدا – منظورشان ما بوديم- با هم توطئه كرده‌اند و فرزندان رشيد اسلام را زده‌اند. دروغ و بي پرنسيبي از سراپاي اين اعلاميه هويداست و با اين‌كه آنها ما را زده بودند- در همان توطئه‌يي كه سه نفر از نمايندگان ما را براي مذاكره دعوت كردند و سي نفر در يك اطاق روي آن سه نفر ريختند كه يكي از رفقاي‌ ما درحال مرگ بود- ولي بعداز آن ما با آنها همكاري كرده بوديم، چنين دروغي را اعلام كردند. اين يك نمونه است و نمونه هم نشان مي‌دهد كه چگونه فكر مي‌كنند و يعني هركس مسلمان و با ما باشد خوبست ، و هركس انديشه‌ي ديگري داشته باشد بايستي از بين برود.
در زندان مشهد هم مذهبي‌ها و همين مجاهديني كه آن‌موقع فكر مي‌كرديم خيلي مترقي هستند ، چون در اكثريت بودند ما چپ‌ها را زدند‌. از اين نمونه‌ها بسيار است. در زندان‌هايي كه اكثريت با چپ‌ها بود و مثلاً در زندان تبريز كه ما چهل پنجاه نفر بوديم و مذهبي‌ها و مجاهدين شش هفت نفر، ما با آنها برخوردي دمكراتيك داشتيم. به هرحال نمونه‌هايي كه گفتم و نمونه‌هاي بسيار ديگري كه وجود داشت، نمونه‌ي سفاكي‌ مذهبي هاست كه از ايدئولوژيِ مذهبي‌شان مي‌آيد . مخالفان فكري بايستي به طور فيزيكي از ميان برداشته شوند.
عين اين نمونه‌ها را وقتي كه جمهوري اسلامي به قدرت رسيد، به مرور و يكي و يكي و مرحله به مرحله ديديم. از پاره‌كردن اعلاميه‌ها گرفته تا حمله به تظاهرات و تا بهم زدن سخن‌راني‌هاي دانشگاه . اساساً از گسترش آگاهي وحشت دارند. ادامه اين نمونه‌ها در سال 60 ، هنگامي كه خودشان را لحظه‌يي در خطر ديدند، به سفاكي‌هاي جنايت‌كارانه رسيد. در آن سال بنا بر آمار روزنامه‌ها روزي صد تا صدوپنجاه نفر مي‌كشتند.نمي‌دانستم احساسم را در اين مورد چگونه بيان كنم چرا كه به هرحال وقتي خودمان در زندان بوديم اين احتمال را مي‌داديم كه ما را بكشند وحتا در اعتصابات زندان اصفهان تهديد كردند كه شما را مثل جزني و بقيه‌ي دوستانش مي‌كشيم ولي وقتي آدم اين صحنه‌ها را از دور مي‌بيند يا مي‌شنود و نمي‌تواند هيچ‌كاري بكند، برايش وحشتناك است.
مي‌بينيم كه چقدر سيطره‌ي ايدئولوژي مذهبي ساير آدم‌ها را مي‌تواند از تمام ارزش‌هاي انساني تهي كند. به راحتي مي‌گرفتند و مي‌كشتند‌. خواهر عليرضا تشيد كه دختري چهارده ساله بود پاي مرگ مي‌رود، رفيقي حامله را مي‌كشند و‌… اين‌ها مثل پتك‌هايي‌ست كه يكي پس از ديگر به سر انسان مي‌خورد.
سال 60 چنين فكر مي‌كرديم كه خوب ما را هم مي‌گيرند و مي‌كشند وخودمان را به گونه‌يي در آن فضا مي‌ديديم . ولي در سال 67 كه ما اينجا بوديم وقتي خبرهاي كشتار را مي‌شنيديم، برايمان به مراتب دردناك‌تر بود. و من هم‌زمان آن صحنه‌هاي سفاكي‌ و بي‌رحمي‌ وبي‌پرنسيبي‌هايي را كه مذهبي‌ها در طول آن سال‌ها نشان داده بودند، در خاطرم زنده مي‌شد. در واقع وقتي ايدئولوژي تعيين كننده بررسي واقعيت‌ها باشد و وقتي آدم بخواهد واقعيت‌ها را از چشم ايدئولوژي ، آن هم از نوع اسلامي‌اش ببيند، نتيجه‌يي جز اين نخواهد داشت البته در اين مورد نظرات متفاوت است ولي به نظر من چپ و راست در اين مورد تفاوتي ندارند چه به نام مذهب باشد مثل “خميني”، چه به نام غير مذهب مثل پول‌پوت و چه به نام كمونيست مثل “استالين”، وقتي ايدئولوژي بخواهد تعيين كننده باشد كافي‌ست كه آدم فكر كند كه مثلاً به خاطر طبقه‌ي كارگر مي‌كشد و مسأله‌يي نيست و يا به نام خدا جنايت مي‌كند. حاجي‌يي كه به مسجد مي‌رود، پس از خواندن نماز و بيرون آمدن ازمسجد احساس مي‌كند تمام وظايف به اصطلاح انساني‌اش را انجام داده و حالا دستش باز است و هركاري مي‌تواند بكند!
كشتارهاي سال 60 و 67 هم دقيقاً از همين جا ناشي مي‌شود. يعني اينان فكر مي‌كنند كه خدا ما را خلق كرده و به ما يك دين داده كه بايستي براساس آن عمل كنيم – البته برداشت‌ها از اسلام متفاوت است و شايد بتوانم بگويم كه به تعداد مسلمان‌هاي دنيا دين اسلام وجود دارد- و عمل كرده و مي‌كنند. به هرحال برداشت حاكمان ايران را ، خميني و ارتجاع سياه خط مي‌دادند و برايشان روشن و مشخص بود كه وقتي كسي در مقابل اسلام قرار مي‌گيرد ، بايستي از بين برود . حتا ، كسي هم كه برداشت ديگري از اسلام دارد، بايستي از بين برود و برايشان فرقي نداشت.

ابراهيم آوخ

1350 تا دوم بهمن 1357
در زندان‌هاي رژيم شاه
واقعيت اين‌ست كه جنايت را بُعدي متصور نيست؛ رژيم شاه و رژيم اسلامي هردو سركوب كردند، هر دو دستگير كردند، هردو شكنجه كردند و هردو اعدام كردند. بدون آن‌كه بخواهيم كشتار مردم آذربايجان در سال 1325، يا كشتار مردم كردستان و يا سركوب عشاير فارس در سال 1342 را فراموش بكنيم، بزرگ‌ترين رويدادي كه در زندان‌هاي رژيم شاه به مثابه يك خط و مشي عمل كرد، تيرباران رفيق جزني به همراه : عباس سوركي ، عزيز سرمدي ، حسن ضيا ظريفي ، سعيد مشعوف كلانتري ، احمد جليل افشار ، محمد چوپان‌زاده ، گاظم ذوالنوار و مصطفي جوان خوش دل بود كه ساواك به دروغ‌، اعلام كرد كه در حين فرار كشته شده‌اند . كه اين در واقع هشداري بود به ديگر زندانيان‌ ، يعني چنين جوي را ايجاد مي‌كرد كه گويا مي‌خواهند همه را بكشند. اما ، مثلاً در سال‌هاي 1350 و 1351 گروهاي اعدامي‌، هيچوقت تعدادشان از ده تا پانزده نفر تجاوز نمي‌كرد.
اما وقتي به دوران رژيم اسلامي مي‌رسيم، مي‌بينيم در سال 1360 هنگامي كه در يك روز تعداد اعدامي‌ها به يكصدنفر مي‌رسيد، عليرغم دردآور بودنش ، انسان به نوعي احساس رضايت مي‌كرد كه تعدادي از بچه‌ها هنوز زنده ‌مانده‌اند. در حقيقت اين دو دوره اصلاً قابل قياس نيستند. يا در كشتار سال 1367 كه قتل‌عام وسيعي از زندانيان سياسي و بين 5 تا 6 هزارنفر -حداقل كشتار طبق آمار موجود- در مدت چند روز بود، ابعاد قابل قياسي با دوره‌ي قبل از آن ندارد. هرچند ، همان‌طور كه گفتم جنايت، جنايت است و رژيم‌هاي جنايت‌كار، جنايت‌كارند و فرقي بين آنان نيست؛ اما ابعاد جنايت رژيم جمهوري اسلامي غيرقابل تصور است و به همان نسبت تنفري كه از اين رژيم وجود دارد، مرزهاي تنفر را هم شكسته.
واقعيت ديگري را كه به روشني ديديم، اين بود كه رژيم‌هاي ديني، مذهبي و ايدئولوژيك به مراتب خطرناك‌تر از رژيم‌هاي توتاليتر معمولي هستند.
كشتار زندانيان سياسي توسط رژيم ، در سال‌هاي 1360 و 1367 ، ابعادي فاجعه باري را رقم زده است. در سال 67 غزيزترين‌هاي ما محكوم به زندان‌هاي طولاني شده بودند و به هرحال انتظار داشتيم كه روزي دوران محكوميت‌هاشان به پايان خواهد رسيد و ما دوباره آنها را خواهيم ديد، اما همه‌ي آنها اعدام شدند. عزيزترين‌هايي كه، از آنها جدايي نداشتم – مانند علي‌رضا تشيد يا علي‌رضا زمرد- عزيزاني كه اميدوار بودم فردا روزي ، آنها را ببينم . پس از اعدامشان چنان دچار شوك شده بودم كه نمي‌دانستم اين هاله‌يي كه رژيم ايجاد كرده چيست؟! البته ، چرايي اين كار توسط رژيم ايوئولوژيك ، آن هم از نوع اسلامي‌اش قابل درك است . به هر حال هرچه بيشتر به اين موضوع فكر كردم بيشتر به زشتيِ اعدام پي بردم ، و به اين نتيجه قاطع رسيدم كه براي لغو حكم اعدام و بر چيدن بساط شكنجه ، و با وجود سنت‌هاي استبدادي حاكم بر جامعه‌ي بلا زده‌ي ما ، بايد مباره اي سترك و مداوم را سازمان داد .

قدرت
خودم را قدرت معرفي مي‌كنم. من دوبار در سال 60 دستگير شدم كه با دلايل مشخصي مثل دادن تعهد و آشنا داشتن و نداشتن مدرك مشخصي از طرف دادگاه انقلاب- چون آن موقع شيوه اين بود كه حداقل دو نفرحزب‌اللهي شهادت مي‌دادند كه شما سازماني‌هستي يا نه! و همين براي اعدام بچه‌ها كافي بود- آزاد شدم.
وقتي از سال 61 تا 62 زندان بودم، از كساني‌كه شاهد اعدام‌هاي سال 60 بودند شنيدم كه خيلي‌ها از طريق دو شاهد حزب‌اللهي اعدام شدند و خيلي‌ها را هم اشتباهي اعدام مي‌كردند. خيلي از بچه‌هاي گروه‌ها و به ويژه مجاهدين كه نمي‌خواستند هويت‌شان فاش شود، اسم‌هاي عوضي مثل عبداله و سميه و غيره مي‌گفتند و با همان نام ، بخصوص در شهرستان‌ها ، اعدام مي‌شدند. از يكي از بچه‌هايي كه شاهد اعدام‌هاي جمعي سال 60 بود شنيدم كه جو آن سال جو وحشت، جو دستگيري و اعدام بود. دادگاهي به آن معني وجود نداشت و اگر هم چيزي بود در همان زندان حاكم شرعي به نمايندگي مي‌آمد و چون حكم از قبل با وجود شهود حزب‌اللهي معلوم بود, طي دو دقيقه چيزهايي مي‌گفت و حكم اعدام صادر مي‌كرد.
بچه‌هاي آن سال تعريف مي‌كردند كه مثلاً در يك اتاق سه در چهار، شب شصت تا هفتاد نفر زنداني بودند و همه ايستاده و صبح روز بعد شايد پانزده نفر بيشتر از آن اتاق باقي نمي‌ماند و بقيه شبانه اعدام مي‌شدند. مي‌گويند كه جو مقاومت بالا بوده و بچه‌ها هنگام اعدام سرود مي‌خواندند و شعار مي‌دادند و تسليم آنها نمي‌شدند . بچه‌هاي مذهبي‌يي بودند كه سر ساعت نماز مي‌خواندند و اصلاً از اعدام ترسي نداشتند.
فضاي زندان در سال 61 كه من دستگير شدم به دليل اين‌كه رژيم قدري مسلط شده بود، فضا و جو وحشت بود و جو زندانيان هم اين‌طور بود كه آناني كه مقاومت مي‌كردند، اين مقاومت مخفيانه بود. تعداد كساني كه علني مقاومت كنند يا حتا به زندانيان ديگر اعتمادكنند، متأسفانه اندك بود، ما در يك اتاق سه در چهار پانزده شانزده نفر بوديم كه كتابي مي‌خوابيديم و امكانات هم افتضاح بود.
در مورد شكنجه بگويم كه مثلاً خود من در سه روز اول دستگيري مدام شلاق و كتك خوردم. و بعد از آن‌هم يك هفته در سلول انفرادي بودم و سپس به بند عمومي منتقل شدم. به هرحال در ابتداي دستگيري انواع مختلف شكنجه ، زدن و شلاق زدن و آن‌هم با چشمان بسته كه به هرطرف حركت مي‌كرديم سرمان به ديوار مي‌خورد، چيزي عادي و معمولي بود. متداول‌ترين شكنجه شلاق زدن بود و يا با چشم‌بسته ترا توپ فوتبال كردن و يا فحش‌دادن و توهين كردن بود، در همان حالت چشم‌بسته. گاهي اعدام مصنوعي راه مي‌انداختند و آن‌هايي را كه مي‌گفتند ما هيچ كاره‌ايم و مدركي هم از آنها نداشتند، به طور مصنوعي در خط اعدام مي‌ايستاندند و وقتي يكي از آنها -‌به موقع اعدام به زعم خودش‌- شعار مي‌داد، او را به باد كتك مي‌گرفتند كه تو كه گفتي هيچ‌كاره‌اي!؟
يك ‌بار ما را -‌هنوز دادگاهي نشده‌ و چهار نفر بوديم ، عقب يك پيكان براي احتمالاُ انتقال به يك زندان ديگر نشاندند. اين‌كه مي‌گويم احتمالاً، براي اين‌ست كه ما حق نداشتيم سؤال كنيم و اگر سؤال مي‌كرديم مورد اهانت و كتك قرار مي‌گرفتيم. بعد از ده دقيقه ما را كه چشم بسته بوديم و دست‌هاي‌مان با دست‌بند بهم وصل بود، پياده كردند و از پله‌هايي كه گاهي پاي‌مان به آنها گير مي‌كرد و مي‌افتاديم، بالا بردند و در حياطي ايستاندند. دقيقه‌يي ايستاده بوديم كه صداي بهم خوردن دري آهني آمد و كسي گفت آماده هستيد؟ ما فكر كرديم كه مي‌خواهند ما را تيرباران كنند و آن‌كه دستش به من وصل بود، لرزيد و من دست او را كشيدم كه خوددار باشد و به هرحال ما راهي را انتخاب كرده‌ايم و هرچه مي‌خواهد بشود، نبايد ضعف نشان داد.
پس از ده دقيقه ما را به اتاق‌هايي بردند كه سه در چهار بود. آنجا يك خانه‌ي تيمي بود كه در اختيار داشتند و چهار اتاق داشت كه جمعاً 100 نفر در آنها زنداني بودند. جو آنجا بسيار بد بود و امكاناتش بدتر از آن. مهم‌تر از همه براي ما كه در آنجا بوديم اين مسأله بود كه اطلاعي از پرونده‌مان نداشتيم. خود من سه ماه و نيم طول كشيد تا به دادگاه رفتم و در اين مدت هم ملاقات نداشتم وخانواده‌ام اصلاً از من خبر نداشت. يك‌بار كه پاي من شكسته بود آنها براي عكس‌برداري پا از شهر عبور مي‌دادند، دختر عمويم مرا داخل ماشين ديد و من‌هم برايش -‌با دستبند‌- دست تكان دادم و او سپس به خانواده‌ام اطلاع داد كه من زنداني هستم و آنها به در زندان آمدند ولي به اطلاعشان رسيد كه چنين كسي نداريم و همين باعث سكته‌ي مادرم شد كه سمت چپ صورتش فلج شد.
من در شاهرود- قائم‌شهر- زنداني بودم و آن موقع نوزده سالم بود.

منبع: مجله آرش- شماره 77

http://www.arashmag.com/content/view/495/47/

Advertisements
Published in: on 4 ژوئن 2010 at 5:48 ق.ظ.  Comments (1)  

The URI to TrackBack this entry is: https://aleborzma.wordpress.com/2010/06/04/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-60-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d9%88-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2/trackback/

RSS feed for comments on this post.

One Commentبیان دیدگاه

  1. تظاهرات همگانی را هرگز نمیتوان سرکوب کرد ، اگه همه مردم بریزن تو خیابونا ، جمهوری اسلامی نمیتونه سرکوب کنه تظاهراتو ، اگه همه مردم تو تظاهرات شرکت کنن ، جمهوری اسلامی به هیچ وجه نمیتونه سرکوب کنه تظاهراتو ، اگه تظاهرات همگانی باشه ، مثه سیل که هیچی نمیتونه جلوشو بگیره ، جمهوری اسلامی هم نمیتونه سرکوب کنه تظاهراتو و مردم میتونن سرنگون کنن جمهوری اسلامیو ، زنده باد ایران ، زنده باد آزادی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s