شناسایی ستادهای «فتنه اقتصادی»

شناسایی ستادهای «فتنه اقتصادی» در دو هزار نُقطه تهران

منصور امان
با برقراری غیر رسمی حالت فوق العاده در کشور، رژیم ولایت فقیه برای رویارویی با اعتراضهایی که به طور آشکار انتظار آن را می کشد، آرایش جنگی گرفته است.

گُزارشها رسیده از تهران از استقرار نیروهای نظامی و شبه نظامی در خیابانها و محله های پُر جمعیت و راه اندازی گشتهای ایست و بازرسی از نخُستین ساعات روز گُذشته (شنبه) خبر می دهد. این تدبیرها بخشی از تلاشهای امنیتی است که حُکومت با هدف وحشت پراکنی در میان شهروندان و باز داشتن آنها از اعتراض به افکندن یکجانبه بار بُحران اقتصادی بر دوش خود در چارچوب طرح ضد مردُمی حذف یارانه ها، صورت می دهد.

گُسیل تُفنگ و چُماق به دستان حُکومتی به خیابان برای اجرای طرح مزبور نشان می دهد که هشت ماه فریبکاری، گُمراه سازی و پنهانکاری گُسترده رهبران و پایوران جمهوری اسلامی پیرامون نقشه ی خود علیه سطح زندگی مردُم، آب در هاون کوبیدن بوده است.

حُکومت نه تنها نتوانسته فضای اجتماعی مطلوب برای تزریق اراده اش به جامعه را ایجاد کند، بلکه ناچار گردیده است با بیرون ریختن اُرگانهای قهری خود، همه ی بدگمانیها و نگرانیهایی که در میان اقشار گوناگون مردُم نسبت به پیامدهای وخیم و خانمان برانداز «طرح هدفمندی یارانه ها» وجود دارد را به گونه رسمی تایید کند.

در همین رابطه، سرکردگان دستجات پُلیسی و امنیتی حُکومت، بر حسب وظیفه ای که بر عُهده دارند، شیپور بی اعتمادی جامعه به دستگاه تحت فرمان آیت الله خامنه ای را بُلند تر از همریشان دیگر خود به صدا درآورده اند. پاسدار حُسین ساجدی نیا از این جُمله است که روز آدینه اطلاع داد، کوس عدم مشروعیت حُکومت و تصمیمهای آن در «دو هزار نُقطه تهران» نواخته خواهد شد.

چنین می نماید که سرانجام پس از تلاشهای طاقت فرسا برای کشف و شناسایی عوامل و «ستاد» های «فتنه اقتصادی»، اینک رهبران وحشت زده جمهوری اسلامی می توانند اطلاعات دقیق تری در این باره بدهند. آنها 375 محله شهر تهران و دو هزار نُقطه را به عُنوان کانون توطیه شناسایی کرده اند اما این هنوز نوک کوه یخ است. آنها می توانند در هر کوچه، مغازه، پیاده رو، کارخانه، مدرسه، تاکسی و در مجموع هر جا که به مشمولین «طرح هدفمندی» برخورد می کنند، «نُقطه» دیگری را به نقشه عملیاتی خود اضافه کنند.

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 6:16 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

يورگن هابرماس، به عنوان يکی از مطرح‌ترين فيلسوفان معاصر که تزهای وی اتفاقا در زمينه «زبان»، «گفتگو» و «ارتباط» مشهور است، فيلسوفی است که معتقد است با يک «سلام، حال شما چطور است؟» می‌توان نقب به منظور گوينده و برداشت‌های مخاطب زد. پس به نظر نمی‌رسد در درک نامه‌هايی که به وی می‌رسد دچار مشکل شود و نياز به توضيح ديگران داشته باشد*.

تنهايی فلسفه
آرامش دوستدار بی‌ترديد انديشمندی تنهاست. نه تنها از آن رو که به تندی و تلخی با تاريخ و فرهنگ ايرانی در افتاد، بلکه هم چنين بدين سبب که فلسفه که با پرسش آغاز می‌شود، بدون آنکه با پاسخی پايان گيرد، در ايران همواره، و به ويژه در چهار قرن گذشته، تنها بوده است چرا که ظاهرا نه نيازی در عمل کردن به توصيه امانوئل کانت و به کار گرفتن «فهم خويش» وجود داشت و نه پرسشی که پيشاپيش پاسخی نداشته باشد!
«درخششهای تيره» آرامش دوستدار نزديک به بيست سال پيش (۱۳۷۰) با سخن مشهور کانت «در به کار بردن فهم خويش دليری ورز!» در خارج کشور منتشر شد. من ده سال پيش يک کتابگزاری زير عنوان «ما احشام الاهی!» درباره‌اش نوشتم. شيوه بررسی دوستدار در ميان نويسندگان ايرانی برايم تازگی داشت. از همين رو در آن کتابگزاری يادآوری کردم، روش علمی او در اين کتاب، خواننده را به ياد شيوه ارنست رنان در کتاب «زندگانی مسيح» و کارل يونگ در کتاب بی‌همتای «پاسخ به ايوب» می اندازد.
می‌توان در برخی يا بسياری نکات با دوستدار موافق نبود. می‌توان بر اساس منطق خود وی، او را به پرسش کشيد. ليکن نمی‌توان او را تخطئه کرد حتا اگر فقط به يک دليل «نابخشودنی» باشد: دوستدار درباره «نينديشيدن»، آن هم نينديشيدن «روشنفکران» ايرانی انديشيده است! حال آنکه برخی بر اين گمان بوده و يا هستند که می‌انديشند در حالی که يا انديشه ديگران را باز پس داده‌اند و يا فقط کمی بيشتر از ديگران اطلاعات داشته‌اند!
«دينخويی» مفهوم اصلی «درخششهای تيره» است. دوستدار معتقد است: «دين خويی در حدی که مدعی فهميدن به معنای جدی آن است، نه از آن عوام بلکه منحصر به خواص است. آدم عامی نه تنها نمی‌گويد که می‌داند و می‌فهمد، بلکه به نادانستگی خود صريحا اقرار می‌کند. فقط خواص‌اند که همه چيز می‌دانند و می‌فهمند. هر اندازه دينخوتر باشند از اين نظر به خود مطمئن‌ترند».
و من اين همه را اين گونه می‌فهمم که برای دينخو بودن حتما نبايد ديندار بود. می‌توان بی‌دين ولی دينخو بود! بستگی به اين دارد که فرد تا چه اندازه به دانسته‌‌ها و فهم خود مطمئن باشد. مشکل دينخويی در اين نيز هست که نمی‌توان تصميم گرفت ديگر «دينخو» نبود! دينخويی يک فرهنگ و يک روش در برخورد با پديده‌هاست.
به تجربه ديده‌ام که دينخويی بنا به سرشت خود بی‌تحمل است. غيرتی است. خودنما است. امکان ندارد کسی را بدون پاسخ بگذارد. ناگهان شمشير کلام از نيام بر می‌کشد و اينجاست که حقارت ذاتی خويش را به نمايش می‌گذارد. چرا؟ زيرا کسی جرأت کرده و «فهم خويش» را به کار گرفته و جهان بدون پرسش و نوکری و چاکری را در برابر «نامداران» خدشه‌دار کرده است. دينخو گمان می‌کند که می‌پرسد. حال آنکه واقعيت اين است که دينخويان تنها زمانی پرسشی را مطرح می‌کنند که خود به پاسخ‌اش نيز رسيده باشند! پاسخی که تنها پاسخ آنهاست و نه پاسخ همگان! دينخويان آنگاه پاسخ خود را به پرسش همگان، «حقيقت» می‌پندارند. دينخويان پروايی ندارند از اينکه گذر زمان پاسخ‌های آنها را بی‌اعتبار سازد چرا که به سلاح «توجيه» نيز مجهزند!
آلمانی‌ها مثلی دارند که می‌گويد پرسش احمقانه‌ وجود ندارد، بلکه جواب است که ممکن است احمقانه باشد. نمی‌دانم دامنه اين گشاده‌دستی فکری تا چه اندازه بر کسانی که آن را می‌شنوند روشن است. برای من اما همواره بازتاب اوج آزادی انديشه و به پرسش کشيدن همه چيز، مطلقا همه چيز، بوده است. مهم، پرسش است. پاسخ اهميت درجه دو دارد چرا که ممکن است غلط باشد! يا بعدا معلوم شود که غلط بوده است!

پاسخ‌های بدون پرسش!
کسانی اما وجود دارند که پاسخ برايشان همواره مهم‌تر از پرسش بوده است. اصلا رسالت خود را در رساندن اين پاسخ‌های چه بسا بدون پرسش، به مردم می‌شمارند!
هجوم ملخ‌وار «اصلاح‌طلبان» جمهوری اسلامی به خارج کشور که از سال‌های آخر دومين دوره رياست جمهوری حجت‌الاسلام محمد خاتمی شدت يافت، صحنه سياسی را در ميان ايرانيان تبعيدی دگرگون ساخت. اين هجوم از يک سو با سرکوب شديد از سوی رژيم که «اصلاح‌طلبان» را نيز وادار به ترک کشور می‌کرد و از سوی ديگر با موج مهاجرتی که در سال گذشته پس از رويدادهای ۲۲ خرداد دوباره خيز برداشت، نمی‌توانست جامعه ايرانيان خارج از کشور را دچار تلاطم نکند.
نکته سزاوار تأمل اما در اين بود، و هست، که مدافعان «اصلاحات» به آن معنی که جناحی از رژيم مدافع آن است، بر خلاف ايرانيان تبعيدی که از سالها پيش بدون هرگونه امکانات، يک سپهر دفاعی و در عين حال فرهنگی، با همه کمی و کاستی‌هايش برای خويش به وجود آورده بودند، با پشتوانه‌هايی که برخی اتفاقا از سوی همين ايرانيان تبعيدی برای آنها فراهم آمده بود، به جامعه خارج کشور پيوستند. آنها در عين حال با پيشينه و تجربه‌ای که در زمان همکاری خويش با جمهوری اسلامی اندوخته‌ بودند، از جمله ارتباط با افراد و محافل خارجی، اين امکان را دارند تا از هرگونه امکانات مادی که جهت به اصطلاح پيشرفت دمکراسی در ايران از سوی کشورهای خارجی در اختيار «ايرانيان» قرار می‌گيرد، بلافاصله و زودتر از ديگران برخوردار شوند. جالب اينجاست هستند در ميان اين گروه‌های به اصطلاح مدافع حقوق بشر، افرادی که ويژگی فعاليت‌شان تنها و تنها دفاع از «حقوق بشر» زندانيان «مسلمان» در جمهوری اسلامی است! چگونه چنين چيزی ممکن است؟ دليل‌اش را برايتان می‌گويم.
هنگامی که در دانشکده علوم سياسی دانشگاه برلين درس می‌خواندم، بارها در کلاس‌هايی حضور يافتم که به مسائل ايران و خاورميانه و يا کشورهای اسلامی می‌پرداختند. دانشجويان که عمدتا تازه از دبيرستان به دانشگاه آمده بودند، به جای خود. ولی همواره اين موضوع که اين استادان تا چه اندازه نسبت به مسائل واقعی کشورهای آن سوی جهان بدون شناخت هستند، سبب شگفتی و در عين حال آزار می‌شد. آنها اطلاعات کافی داشتند. خيلی مطالعه کرده و چه بسا حتا به آن کشورها سفر کرده بودند. ليکن با آن همه «اطلاعات» از «شناخت» و «آگاهی» بهره چندانی نداشتند. از همين رو من اطمينان خود را نسبت به شناخت اين اساتيد درباره کشورهای ديگر، مثلا آمريکای لاتين يا روسيه و چين نيز از دست دادم. اين که برخی از ايرانيان مدافع «حقوق بشر» می‌توانند از امکاناتی که برای اين امر اختصاص داده شده در محدوده فکری و سياسی خويش استفاده کنند، از جمله به همين عدم شناخت کشورهای غربی باز می‌گردد. گاهی ساده‌لوحانه هر چيزی را به آنها می‌گويند می‌پذيرند!
بعدها، به ويژه در زمينه آنچه در رسانه‌های آلمان بازتاب می‌يافت، به تجربه دريافتم افرادی که به عنوان پل ارتباطی بين شخصيت‌های علاقمند به اوضاع ايران و يا احزاب و رسانه‌های آلمان با جامعه ايران عمل می‌کنند، نقش کليدی در «آگاهی» و «شناخت» آنها نسبت به کشور ما دارند. برای نمونه، فرق می‌کند که اين «پل ارتباطی» يک «اصلاح‌طلب» باشد يا کسی که خواستار بسی بيش از جمهوری اسلامی اصلاح‌شده است، يا کسی از خود جمهوری اسلامی!
در تمام اين سال‌ها، نخست کسانی که از عهد بوق کنفدراسيون در کشورهای غربی ساکن بودند، نقش اين پل ارتباطی را ابتدا به عنوان دانشجو و چپ و ناراضی و سپس به عنوان نويسنده و روزنامه‌نگار و «محقق» بازی می‌کردند. از آنجا که غربی‌ها هر نوع همکاری را از نظر مادی جبران می‌کنند، طبيعتا اين افراد هنوز به دليل سابقه‌شان بيش از هر کسی شناخته شده‌اند و دست‌شان نيز هميشه دراز است (همکاری‌های امنيتی موضوع ديگری است و ربطی به اين بحث ندارد).
از هفت هشت سال پيش به اين سو، مدافعان «اصلاحات» که اتفاقا در همان بخش قديمی نيز به فراوانی ديده می‌شوند، و خود «اصلاح‌طلبان» از جمله کسانی که در جمهوری اسلامی به بند و زنجير کشيده شده بودند و بعد راهی خارج از کشور شدند، اين نقش را بر عهده گرفتند.
با هجوم «اصلاح‌طلبان» به خارج از کشور، فضای تبعيد رنگارنگ شد ليکن الزاما پربارتر نشد! بسياری از امکانات آنها عليه ايرانيان تبعيدی به کار گرفته شد. آنها در بسياری از رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور لانه کردند و هر آنجا که توانستند دست به حذف زدند. فرد را حذف کردند. نظر را حذف کردند. تنها اينترنت، اين تا کنون دمکراتيک‌ترين ابزار ارتباطی از گزند آنها در امان ماند آن هم به اين دليل که حذف و سانسور در اينترنت، تا زمانی که يک قدرت دولتی پشت آن نباشد، معنايی ندارد.
نامه آرامش دوستدار، فيلسوف ايرانی، به يورگن هابرماس، فيلسوف آلمانی، با واکنش مرعوب‌کننده و تخطئه‌گرانه از سوی همين گروه فکری روبرو شد و مرا به ياد متنی درباره نمايشگاه جديد و منحصر به فرد «جامعه و جنايت: هيتلر و مردم آلمان» انداخت با پرسش‌هايی که هفتاد سال دير درباره نظام دينخوی نازی‌ها مطرح می‌شود: «چگونه هيتلر امکان ظهور يافت؟ چگونه هيتلر و نازی‌ها که مسئول جنگ، جنايت و پاکسازی قومی بودند، توانستند به يک مقبوليت گسترده در آلمان دست يابند؟ چرا بسياری از آلمانی‌ها حاضر بودند با تبعيت از «رهبر» فعالانه از ديکتاتوری نازی‌ها پشتيبانی کنند؟» نه پاسخ اين پرسش‌ها که هنوز جستجو می‌شوند، بلکه اگر خود پرسش‌ها در زمان خود مطرح می‌شدند، چه بسا توده‌ مردمی که از کودک شش ساله تا سالمند نود ساله پا به پای «روشنفکران» اعم از دانشگاهی و هنرمند و نويسنده و متخصص برای «پيشوا» نامه می‌نوشتند و همه چيز خود را نثار وی می‌کردند، اندکی، فقط اندکی، می‌انديشيدند. نامه‌هايی که از سوی رژيم نازی طبقه بندی و نگاهداری شده بودند و اتحاد شوروی پس از جنگ جهانی دوم آنها را به غنيمت برد و اينک برای اطلاع عموم در «موزه تاريخ آلمان» در شهر برلين به نمايش گذاشته شده است: نينديشيدن و به کار نگرفتن «فهم خويش» به نمايش گذاشته شده است!

ـــــــــــــــــــ
*مراجعه کنيد به کتاب‌های هابرماس از جمله: «اعتبارمندی و واقعيت Geltung und Faktizitaet» و «حقيقت و توجيه Wahrheit und Rechtfertigung»
کتابگزاری «ما احشام الاهی!»:
http://www.kayhanpublishing.uk.com/Pages/archive/khandaniha/book/Ketabgozari/Aramesh%20Doostdar.htm

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 4:00 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«ما احشام الاهی!»

■ درخششهای تیره
■ آرامش دوستدار
■ انتشارات خاوران، فرانسه، چاپ دوم، زمستان 1999

«درخششهای تیره» که نخستین بار در سال 1370 در خارج کشور به چاپ رسید با گزین سخن روشنگری از امانوئل کانت آغاز می شود: «در به کار بردن فهم خویش دلیری ورز!»
نخستین بخش کتاب به «روشنفکری ایرانی یا هنر نیندیشیدن» می پردازد. دینخویی، بینش باطنی، اصلاح دینی و عرفان مضمون هایی هستند که در این بخش مورد بررسی قرار می گیرند. بخش دوم با عنوان «نگاهی به رفتار فرهنگی ما» بار دیگر با پس زمینه دینخویی بر روی نقش اسلام در فرهنگ روشنفکری ایران متمرکز می شود. ا ین کتاب دارای سه پیوست درباره «گنوس»، «ادیان سری» و «مکتب رواقی» است. آنچه پس از مطالعه صفحاتی چند توجه را جلب می کند، روش بررسی نویسنده است. کاربست چنین روشی از یک سو احاطه نسبتا کامل بر موضوع مورد بحث را می طلبد و از سوی دیگر برای ورز آوردن موضوع و پرداخت ِ پرسش ها به خمیرمایه ای نیاز هست که تنها از اندیشه ای مستقل و پویا حاصل تواند شد.
زبان «درخششهای تیره» روشن و بی پرواست تا جایی که گاه به نیشتری تبدیل می شود که چرک و خونابه را بیرون می ریزد. پویایی آن نیز سبب می شود تا کسانی که از رویارویی با واقعیت خویش و تاریخ «ایران اسلامی» به خشم نمی آیند، آن را یک نفس تا بهه آخر بخوانند. روش بررسی این کتاب که با طرح پرسش و جست و جو برای پاسخ های احتمالی همراه است، خوانندگانی را که چه بسا با پرسشهای مشابه درگیر بوده و هستند، با کنجکاوی فزاینده به صفحه آخر می رساند. این روش، یادآور شیوه «ارنست رنان» در کتاب «زندگانی مسیح» و کارل گوستاو یونگ در کتاب بی همتای «پاسخ به ایوب» است و این هر دو مسیحیانی معتقد بودند بدون آنکه دینخو باشند!
در عین حال کلمات و مفاهیم تازه ای در این کتاب به کار رفته است، که کاش ناشر با گردآوری و توضیح آنها در پایان کتاب هم دستیابی دوباره به آنها را آسانتر می ساخت و هم در دورانی که دزدیدن و فروش اندیشه و عبارت به شکل های دولتی و خصوصی و تعاونی به شدت رایج است، به حفظ دستاوردهای زبانی نویسنده یاری می رساند.

دینخویی و روزمرّگی
بر اساس دو مفهوم دینخویی و روزمرّگی است که آرامش دوستدار با تاریخ و فرهنگ ایرانی در می افتد و می داند که این کاریست بس مشکل، چرا که انبوه «روشنفکران» هادی و داهی در برابر این «بت شکنی» صف آرایی می کنند. «رساندن مولوی و حافظ به ستیغ آسمان- البته هر دو مانند بسیاری دیگر با خاکساری عرفانیشان خود را از پیش به چنین مقامی رسانده اند- یکی از نمونه های آن است».
آرامش دوستدار فرهنگ ایرانی را دینخو می داند. دینخویی که مفهوم بنیادین «درخششهای تیره» است هرگز به معنای دینداری نیست. روشنفکران بی دین نیز دینخو هستند. دینخویی شیوه و روش زندگانی ایرانی است. دینخویی سبب بت سازی، نیندیشیدن، ساده پذیری و گوسفندوارگی است. دینخویی درهای اندیشه را می بندد و هنر روشنفکران ایران این بوده است که نیندیشند اگرچه به شدت دچار توهم تفکر هستند.
روشنفکر از نظر دوستدار کسی است که روشن بیندیشد (این کلمه در زبان فارسی به تصادف چنین ترکیبی از «روشن» و «فکر» در آمده است و در زبان مبدأ «انتلکتوئل» به معنای برخورداری از استعداد اندیشیدن است که خود به خود معنایی روشن و مثبت از آن برداشت می شود). روشنفکر نه مرید و نه مراد. روشنفکر باید که جستجوگر باشد و این جستجو را می باید نخست از خویشتن و با رهایی از روزمرّگی بیاغازد. «روشنفکر از طریق تحقق وجودی می یابد که برای بیرون کشیدن از این حیات همگانی یک بند تکاپو می کند و در گسلاندن بندهای مأنوس و آشنا پیکر فردی خود از پا نمی نشیند… روشنفکر به بهای از دست دادن این پایگاه همگانی می تواند خود را از تصورات مستولی و عمومی بپالاید و به تفرد برسد، یعنی هستی فردی خود را بسازد، بیابد و به دست آورد. از این رو باید برای پابرجایی فردی یا ناهمگانی اش پیوسته با دینخویی و روزمرّگی در افتد… به همین سبب روشنفکری را ایستادگی و پویایی تفرد باید شمرد… روشنفکر موجودی است همیشه ناتمام که باید هستی خویش را در تمایزش از دیگران و ناهمسانی اش با همگان همیشه از نو بسازد و از آن دفاع کند».
دوستدار پس از توضیح «جوامعی که مانع رشد شخصیت و مخل تشخص فردی هستند» نتیجه می گیرد: «هر یک از ما به مثابه نمونه ای جزیی از کلیت فرهنگ مان از آغاز بی خویشتن و وابسته، یعنی تهی از خویش و پر از «دیگری» بار می آییم» و از اینجاست که «تفاوت نخبه ها و متعارف های ما… در اندیشیدن و نیندیشیدن نیست، در بیشتردانی آنها و کمتردانی اینهاست، در بیشی و کمی معلومات و محفوظات است».
آرامش دوستدار خیام را در میان قدما و هدایت را از معاصران تنها اندیشمندانی می شناسد که می پرسند و پرسش را می شکافند لیکن به دلیل دینخویی فرهنگ، نابارور می مانند. «تأثیر مشابه هر دو در ما این بوده که ما همیشه می توانیم به گونه ای خیامی و هدایتی شویم یا در امور بنگریم، بی آنکه لحظه ای به خودمان زحمت این را داده باشیم که گامی در راه پرسش آنان به جدّ برداریم». مریدان تنبلی که عادت کرده اند تا از «فهم» دیگران استفاده کنند و به پرسش های یک بار برای همیشه جواب داده شده از سوی قدما چنان بپردازند که دیگر به چون و چرا نیاز نباشد، به یقین در برابر هر اندیشه ای که خارج از این عادات حرکت نماید مقاومت کرده و چوب تکفیر بر می دارند. اینان همان دینخویان هستند. «دینخویی یعنی آن رفتاری که امور را بدون پرسش و دانش می فهمد. بنابراین دینخویی، در حدی که مدعی فهمیدن به معنای جدی آن است، نه از آن عوام بلکه منحصر به خواص است. آدم عامی نه تنها نمی گوید که می داند و می فهمد، بلکه به نادانستگی خود صریحا اقرار می کند. فقط خواص اند که همه چیز می دانند و می فهمند. هر اندازه دینخورتر باشند از این نظر به خود مطمئن ترند». این، هسته اصلی آن فرهنگی است که روشنفکری ایران را شکل داده داست. روشنفکر ایرانی در پی یافتنن «همنواهای نشخوارگر» و «پروردن پیروان آخورزی» است. این فرهنگ ریشه در دین دارد و در این میان «اسلام کیش ضدفردی و شخصیت کشی است».

پرسش های روشن
برخی «درخششهای تیره» را می ستایند تا در زمره ناخویشاگاهان دینخو قرار نگیرند! حال آنکه اگر واقعا «فهم» خویش را (و نه فهم آرامش دوستدار را) به کار گیرند، آنگاه درخواهند یافت که دینخویی یک تصمیم نیست، بلکه یک فرهنگ تاریخی است. عکس آن نیز نه یک تصمیم، بلکه یک فرهنگ و یک روش در برخورد با پدیده هاست. ضد دین بودن به خودی خود نشانگر روشنفکری و غلبه بر دینخویی نیست. «درخششهای تیره» هنگامی کامیاب خواهد بود که خود به ابزاری برای ادامه دینخویی و مریدپروری و زیست انگلی بر اندیشه دیگران تبدیل نشود، بلکه برانگیزنده استفاده از فهم و خرد فردی در پرسیدن و جست و جو برای پاسخ باشد. گاه خواننده دچار این تردید می شود که «درخششهای تیره» به شدت کلبی است و همه چیز و همه کس را به تمسخر گرفته و نفی می کند، لیکن آرامش دوستدار بر این موضوع آگاه است که «نفی کردن محض، هر چه باشد، یقینا روشنفکری نیست، بلکه شیوه ای است زاده بینش دینی». با این همه پرسش هایی از متن «درخششهای تیره» بر می آیند که نمی توان نادیده شان گرفت.
آیا میت وان مجموعه متنوعی به نام «غرب» را در برابر یک دین (اسلام) قرار داد؟ آیا نویسنده این کتاب خود زاییده فرهنگی نیست که آن را «مُرده» خوانده و به همین دلیل نیز مُرده خواهد ماند؟! پس چه امیدی به «دگرگون ساختن این فرهنگ بی تحرک و پر هیاهو» می توان داشت؟ قطعا نویسنده اعتقاد ندارد که مرید یا مراد یا تاریک فکر است. اگر او فراگرد فکر کردن ِ روشن را در خود پرورانده است، پس دیگران هم می توانند چنین کنند، در این صورت از فرهنگی مُرده چگونه چنین حیاتی ممکن است؟! اگر کانت انسان را به به کار گرفتن فهم خویش فرا می خواند، آنها را محروم از فهم اعلام نکرده است و به همین دلیل نیز در گزین سخن روشنگری دچار تناقض نمی گردد. در حالی که آرامش دوستدار اگرچه خود را تافته جدا بافته نمی داند، ولی با اندیشیدن خویش، حکم خود را نقش می نماید و در اینجا مشکل قطعا در اندیشیدن نویسنده «درخششهای تیره» نیست، بلکه احتمالا درحکمی است که صادر کرده است. شاید به دلیل همین تناقض است که دوستدار در پیشگفتار چاپ دوم از یک سو می نویسد: «پرهیز از توسل به این یا آن تئوری و متد غربی… از الزام های تز کانونی کتاب بوده است. تز کانونی دو گفتار این نوشته می گوید ما در این صد و پنجاه سال گذشته نیز بر خلاف ظاهرش در اسارت دیرپای فرهنگی مان همچنان ناپرسا و نیندیشا مانده ایم. در این صورت یاری گرفتن از این یا آن تئوری غربی و متدهایش برای اثبات این تز خود تز را به این سبب نقض می کرد که بنا را بر مجهز بودن فرهنگی ما به تئوری و مآلا پرسیدن و اندیشیدن می گذاشت» و از سوی دیگر توضیح می دهد: «اگر من در پایان درخششهای تیره نوشتم فرهنگ دین زاده ما چون مرده به دنیا آمده، مرده خواهند ماند، برای آن بوده که از وحشت آنچه تا کنون به نام فرهنگ بر ما گذشته و در سکون و قرار ما همچنان خواهد پایید، برخی تکان بخورند و بر شمارشان رفته رفته افزوده شود، بلکه بتوان با اهتمام سدها نفر در چند دهه زمینه دگرگون ساختن این فرهنگ بی تحرک و پرهیاهو را از درون فراهم ساخت. من هر گز نخواسته ام با آنچه اندیشیده و گفته ام درها را بر این فرهنگ ببندم، بلکه هر بار از نو و از سویی دیگر کوشیده ام نشان دهم که درهای این فرهنگ از آغاز برای بستن، یعنی محبوس کردن ما ساخته شده اند. باید آنها را تک تک گشود و در صورت لزوم شکست، اگر «شکستن» است که راه ما را به درون و بیرون باز می کند».
«درخششهای تیره» در پی گشودن درهاست، در پی رَستن است از زندان نیندیشیدن که به توهم روشنفکری دچار است. در این رهگذر نویسنده همه ماهیت و هویت روشنفکری در ایران را به پرسش می کشد و جای شگفتی نیست که با سکوت «روشنفکران نازک دل» روبرو شود اگرچه برخی از آنان پروایی ندارند که به ایده ها و عبارات «درخششهای تیره» با مهارت دستبرد بزنند.
آرامش دوستدار پدیده تاریک جمهوری اسلامی را زاییده ناسالمی و تاریک فکری ما «روشنفکران» می داند که همواره در طول تاریخ همچون «احشام الاهی» بدون اندیشه و پرسش عمل کرده ایم. هرگز دلیر نبوده ایم تا فهم خویش را به کار بگیرریم. همواره یا مرید بوده ایم یا مراد، آن هم در چهارچوب هایی که هرگز نسبت به چیستی ِ آنها تردید به دل راه ندادیم و خود از آن هویت (کیستی) یافتیم و این همه هیچ به اندیشه ای نیاز ندارد. این تز که ما «احشام الاهی» اندیشه و حرفی برای ارائه به خود و به جهانیان نداریم، چرا که اصلا اندیشیدن نمی دانیم، ما راا به چرایی رهنمون می شود. آنگاه باید به کتاب بازگشت و استدلال نویسنده را در آن جُست…

الاهه بقراط
اکتبر 2000 / مهر 1370

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 3:59 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«Why is Assange still alive?» INFOMATION CLEARING HOUSE

The Wretched Mind of the
American Authoritarian
By Glenn Greenwald
October 30, 2010 «Salon» — Decadent governments often spawn a
decadent citizenry. A 22-year-old Nebraska resident was arrested
yesterday for waterboarding his girlfriend as she was tied to a couch,
because he wanted to know if she was cheating on him with another man;
I wonder where he learned that? There are less dramatic though no less
nauseating examples of this dynamic. In The Chicago Tribune today,
there is an Op-Ed from Jonah Goldberg — the supreme, living embodiment
of a cowardly war cheerleader — headlined: «Why is Assange still
alive?» It begins this way:
I’d like to ask a simple question: Why isn’t Julian Assange dead? . . .
WikiLeaks is easily among the most significant and well-publicized
breaches of American national security since the Rosenbergs gave the
Soviets the bomb. . . .
So again, I ask: Why wasn’t Assange garroted in his hotel room years ago?
It’s a serious question.
He ultimately concludes that «it wouldn’t do any good to kill him, given
the nature of the Web» — whatever that means — and reluctantly
acknowledges: «That’s fine. And it’s the law. I don’t expect the U.S.
government to kill Assange, but I do expect them to try to stop
him.» What he wants the Government to do to «stop» Assange is left
unsaid — tough-guy neocons love to beat their chest and demand action
without having the courage to specify what they mean — but his question
(«Why isn’t Julian Assange dead?») was published in multiple newspapers
around the country today.
Christian Whiton, a former Bush State Department official, wasn’t as
restrained in his Fox News column last week, writing:
Rather, this [the WikiLeaks disclosure] is an act of political warfare
against the United States. . . . .Here are some of the things the U.S. could
do: . . .Explore opportunities for the president to designate WikiLeaks
and its officers as enemy combatants, paving the way for non-judicial
actions against them.
I emailed Whiton and told him I’d like to do a podcast interview with him
for Salon about his WikiLeaks proposal and he replied: «Thank you for
the invitation, but I am starting a trip tomorrow and will be on a plane just
about all day.» I replied that it didn’t have to be the next day — I’d be
happy to do it any day that was convenient for him — and he then stopped
answering. As I said, the real objective is for them to beat their chest in
public and show everyone how tough they are — take ’em out, Whiton
roared — but they then scamper away when called upon to be specific
about what they mean or to defend it (let alone to participate in the
violence they relentlessly urge). Whiton was just echoing his fellow war
cheerleader, torture advocate Marc Thiessen, who wrote this in
The Washington Post, under the headline «WikiLeaks Must be Stopped»
The government has a wide range of options for dealing with him. It can
employ not only law enforcement but also intelligence and military assets
to bring Assange to justice and put his criminal syndicate out of
business.
«Military assets»: apparently, according to this brave and battle-tested
warrior — Marc Thiessen — the U.S. can and should just send a drone over
London or Stockholm and eradicate Assange, or just send some ground
troops into Western Europe to abduct him.
Speaking of war cheerleaders, The Atlantic’s Jeffrey Goldberg today points
to an Editorial by The New York Sun’s Seth Lipsky which fantasizes — as
Goldberg puts it — that «Lincoln, and FDR as well, would have pretty
much tried to hang the Wikileaks founder for treason.» Apparently,
the fact that Assange is not and never was an American citizen is no bar to
hanging him for «treason»: when you wallow in self-centered, selfabsorbed
imperial exceptionalism, everyone on the planet has the
overarching duty of loyalty to your own government, and you think
everyone is under the auspices of American rule.
There are multiple common threads here: the cavalier call for people’s
deaths, the demand for ultimate punishments without a shred of due
process, the belief that the U.S. is entitled to do whatever it wants
anywhere in the world without the slightest constraints, a wholesale
rejection of basic Western liberties such as due process and a free press,
the desire for the President to act as unconstrained monarch, and a
bloodthirsty frenzy that has led all of them to cheerlead for brutal, criminal
wars of aggression for a full decade without getting anywhere near the
violence they cheer on, etc. But that’s to be expected. We lived for eight
years under a President who essentially asserted all of those powers and
more, and now have a one who has embraced most of them and added
some new ones, including the right to order even American citizens, far
from any battlefield, assassinated without a shred of due process. Given
that, it would be irrational to expect a citizenry other than the one that is
being molded with this mentality.
* * * * *

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 3:31 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

معامله 418 میلیارد تومانی ایران خودرو سرانجام نهایی شد

پس از دستور احمدی نژاد و امضای اسناد
جرس: بدنبال دستور صریح احمد نژاد و امضای تمامی اسناد و مدارک، معامله بلوک 18 درصدی ایران خودرو به ارزش 418 میلیارد تومان سرانجام قطعی شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، خریداران معامله بلوکی سهام ایران خودرو تمام مدارک و مستندات این معامله را امضا کردند تا فرآیند قطعی شدن آن طی شود.

شورای عالی بورس و اوراق بهادار در جلسه اخیر خود در راستای حمایت از حقوق سرمایه گذاران مصوب کرد که برای همیشه درصورت تعطیلی دولت، روز های تعطیل شده ، روز کاری در بورس محاسبه نخواهد شد. این مصوبه شرایط را برای قطعی شدن معامله 18 درصدی سهام ایران خودرو فراهم کرد.

بلوک 18 درصد سهام ایران خودرو در روز هفتم تیرماه امسال پس از 5 روز رقابت توسط کنسرسیومی به رهبری کارکنان تعاونی ایران خودرو خریداری شد؛ اما بعدها سازمان بورس و ساز مان خصوصی سازی به دلیل ارائه نشدن به موقع اسناد و مدارک توسط خریداران این معامله را غیرقطعی اعلام کردند.

عسگری مارانی مدیرعامل سرمایه گذاری ملی ایران نیز این خبر را تائید کرده است. براساس این گزارش، نمایندگان شرکت های سپهرکیش ایرانیان مالک 12 درصد از 18 درصد و متشکل از تعاونی خاص ایران خودرو، انجمن قطعه سازان و شرکت قطعه سازی کروز و سرمایه گذاری عظام به همراه مدیران عامل و اعضاء هیات مدیره شرکت های سرمایه گذاری ملی ایران و بانک صنعت و معدن و همچنین شرکت ترنیان (وابسته به تعاونی اعتبار کارکنان ایران خودرو) دقایقی پیش این قرار داد را امضاء کردند.

به این ترتیب سازمان خصوصی سازی ازطریق کارگزار فروشنده (کارگزاری بانک ملی ایران ) تا ساعتی دیگر اسناد و مدارک لازم مانند فرم تصفیه پایاپای را به شرکت بورس اوراق بهادار ارایه می دهد تا این شرکت به عنوان متولی حوزه عملیات بازار سرمایه یک میلیارد و 134 میلیون سهم ایران خودرو به حساب خریداران جدید منظور کند.

چند روز پیش، با دستور رئیس دولت به شورای عالی بورس، معامله بلوك ١٨ درصدی ایران خودرو قطعی شد تا واگذاری بزرگترین شرکت خودروسازی کشور نیز، همانند سایپا دستخوش معاملات پنهان دولتی ها و شبه دولتی ها در روند واگذاری ها شود.

پیش از این در جریان واگذاری بلوک های ١٨ گانه شرکت خودروسازی سایپا، مشخص شده بود که “دولت سهام سایپا را سه برابر قیمت به خودش فروخته است؛ یعنی دولت هم فروشنده بود و هم شرکت وابسته به خود را خریدار جا زده بود، تا سود مستقیما بین خودشان تقسیم شود.”

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 3:21 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اشتباه شاهنشاهی ایران

در سال ۱۹۷۱ برابر با مهر ماه ۱۳۵۰ جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی به نحو چشمگیر و با جلال و
شكوه در تخت جمشید برپا گردید، همه جهانیان شكوه و عظمت آن را در تلویزیون های خود دیدند.
(رسانه های فرانسه در همان زمان كارتن نشینان در زاغه ها را هم نمایش می داد) رؤسای كشورها و
مقامات جهانی آمدند. همه بودند بجز ملت ایران و غذای سنتی ایرانی. ایرانی ها از نظر امنیت حق
نزدیک شدن به مراسم را نداشتند و پذیرایی هم توسط رستوران ماكزیم پاریس انجام شد و تزئینات به
عهده دكوراتور پاریس ژان سن واگذار شده بود. از آن مراسم انتقادات شدیدی از نظر سیاسی اجتماعی
و هزینه های انجام شده به عمل آمد كه هنوز هم بعد از ۳۹ سال ادامه دارد.
این انتقادات با گذشت زمان رنگ می بازد ولی آنچه نابخشودنی نیست این فریب تاریخی است. سال
۱۹۶۱ میلادی ۲۵۰۰ سال از تصرف بابل توسط كورش بزرگ می گذشت كه یهودیان اسیر را آزاد و
حدود چهل هزار نفر آنان را به اورشلیم برگرداند و لذا كورش بزرگ در كتابهای درسی یهودیان مسیح
رهاننده و تا مقام پیامبری مقدس است و اسرائیل برای سپاسگزاری از مرد برتر همیشگی تاریخ جهان
كورش بزرگ ایران تصمیم داشت بزرگداشتی در شان و مقام شاهنشاهی او برپا دارد. پیرامونیان
وابسته یعنی دشمنان دوست نما پادشاه را اغفال كردند كه جشن ها را ایران برپا دارد. پادشاه كه
و بزرگ بینی برای ایران « تمدن بزرگ » تحصیلات و آگاهی از گذشته به اندازه كافی نداشت و تنها توهم
فكر می كرد در چاله ای افتاد كه یكی از علل شكستن پایه های تخت سلطنت او بود. برای روشن شدن
حقایق، تاریخ ثبت شده و موجود را ورق می زنیم…تمدن قدیم ایلامی از هفت هزار سال تا ۶۳۹ سال قبل
از میلاد دوام داشته و پادشاهی و سلطنت آن از ۲۸۵۰ تا ۶۴۰ سال قبل از میلاد بود كه شاهان متعددی
سلطنت كردند و اكتشافات زیادی هم انجام شده كه در موزه لوور پاریس و سایر موزه های جهان موجود
است. در سال ۱۹۶۱ یعنی ده سال قبل از برپایی جشن های ۲۵۰۰ ساله تخت جمشید در ایران وزیر
فرهنگ فرانسه نمایشگاه بسیار بزرگ و بی نظیری در پاریس برای هفت هزار سال تمدن، فرهنگ و هنر
ایران تحت سرپرستی عالیه ریاست جمهوری ژنرال دوگل برپا نمود كه همه مقامات عالی و ریاست
جمهوری از آن بازدید نمودند و وزیر فرهنگ دانشمند فرانسه آندره مالرو نوشته ای در باره ارزش بی
نظیر هفت هزار سال تمدن، هنر و فرهنگ ایران نوشت كه جزو اسناد و نوشته فوق العاده در ادبیات
فرانسه به یادگار ماند.
پادشاهی مادها هم از سال ۷۰۱ قبل از میلاد به پایتختی اكباتان در ایران برقرار بود یعنی ۲۶۷۲ سال
قبل از تاریخ جشن های تخت جمشید كه برپا كردیم.
اگر قرار بود از گذشته چشم پوشیده و سال ۵۵۰ قبل از میلاد كه كورش بزرگ امپراطوری بزرگ مادها
و پارسها را یكی كرد مبداء تاریخ قرار گیرد جشن های ۲۵۰۰ ساله را می بایستی در سال ۱۹۵۰ برپا
می كردند كه آن هم حذف بخش بزرگی از تاریخ بود.
اگر هم تنها به خاطر كورش بزرگ تولد او را مبداء قرار می دادند (حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد) كه در
اوایل قرن و هم زمان به قدرت رسیدن رضا شاه قرار می گرفت اما سال ۱۹۷۱ (مهر ماه ۱۳۵۰ ) را به
نام ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی ایران اعلام كردند كه خود فریب بزرگ تاریخی و فرهنگی است.
اگر هم معبد شاهنشاهی ایران امروز بی صاحب شده دانش پژوهان نسلهای بعد از ما مقصرین این
فریب بزرگ تاریخی را خواهند شناخت كه شرمشان باد. و این ننگ به نام نسل ما ثبت خواهد شد.
اما جالب توجه و تئاتری را كه ندانشته بازی كردند این بود كه سال ۱۹۷۱ (مهر ماه ۱۳۵۰ ) دقیقا دو
هزار و پانصد سال بود كه ما بیدار بودیم و كورش بزرگ آسوده خوابیده و به دیار فانی شتافته بود
۵۲۹ سال قبل از میلاد) شاید هم بدیمنی این روز درگذشت كورش بزرگ بود كه هفت سال بعد سلطنت )
پهلوی دوم (اعلیحضرت همایون شاهنشاه اسلام پناه آریامهر خدایگان بزرگ ارتشداران فرمانده) فرو
پاشید.
۲۵۰۰ ) سال بعد از مرگش ناظر بود كه بیش از نود درصد مردم بخشی از + روح كورش بزرگ ( ۷
سرزمین امپراطوریش با رأی خود شاهنشاهیش را سرنگون نمودند و سیستمی من درآوردی به نام
(دیكتاتوری جمهوری اسلامی) برقرار نمودند كه اگر در ۲۵۴۹ سال قبل یهودیان را از اسارت نجات داد
و رهاننده نامیده شد امروز مردم كشورش اسیر مافیای آخوندهایی هستند كه به بستگی خود به تازیها به
نام سید بودن افتخار می كنند و این پاچه ورمالیدگان و حاكمان پر تزویر ملت ایران و كشور را به سقوط
می كشانند. اما باید بدانند چنین رژیم پا در هوایی پایدار نمی ماند.
سرهنگ دكتر عقیلی پور نوامبر ۲۰۱۰ پاریس

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 3:17 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اندر باب مبارزات فرسایشی اصلاح طلبان

Sunday, October 31, 2010

< دونان چو گلیم خویش بیرون بردند / گویند چه غم گر همه عالم مردند
شیخ سعدی
اصلاح طلبان با پا فشاری برشعار مسخره "رأی منو پس بده"، بخشی از مردم را به اعتراض به خیابان کشاندند که نتایج آن چیزی جز سرکوب و کشتار مردم نبود. "رأی منو پس بده" خود نمودی از توهم و نا آگاهی به ساختارحاکمیت و شرایط غیر دمکراتیک مسلط بر چگونگی رای دادن و انتخابات در جمهوری ولایت فقیه پس از سه دهه بود.
گرچه اصلاح طلبان خود؛ اعتراضات همین مردم را به کل سیستم ولایت فقیه تاب نیآورده و بالا رفتن اعتراضات و خواستهای مردم آنان را به وحشت انداخت. به همین دلیل بخشی از نمایندگان خود را بلافاصله به خارج از کشور گسیل داشتند تا اعتراض خارج کشوری ها را نیز هدایت کرده و نگذارند از چارچوب نظام خارج شود. نمایندگان آنها در خارج از کشور برآن شدند که خواست های مردمی را تا آنجا که به کل نظام بر نخورد، در زرورقی نازل بسته بندی کرده به ارگانهای بین المللی؛ به مطبوعات و دولت های خارجی تحویل دهند. و در این راه با در دست داشتن رسانه های وسیع بین المللی در سانسور و وارونه کردن حقایق موفق نیز بوده اند.
موفقیت آنها به همت دنباله روی بخشی از اپوزیسون خارج کشوری صد چندان بوده است. اپوزیسیونی که نیروها ؛ امکانات و ارتباطات خود را در اختیار این قشرسبز تازه از راه رسیده قرار داد و زحمات و رنج های سی ساله خود را بزیر پاهای آنها ریخت.
اپوزیسیون راست گرا؛ دنباله رو وامانده در خارج از کشور به گردابی افتاد که برای خوشآمد این قشر امتیاز طلب؛ به حذف دگراندیشان در رسانه های خود و به سانسور انتقادات و به بزرگ نمایی این طبل های تو خالی پرداخت. هرآنجا که نیمچه انتقاد یا سوالی از سبک سری؛ دروغگویی و دغل کاری نمایندگان سبز میشد بی وقفه مورد حمله، فحاشی و حتی تهدید گروه های فشارسبز الله مستقر در خارج قرار میگرفت. تبلیغ انحصار طلبانه سبز و در پی آن سانسورسبز بر بسیاری از سایت های اینترنتی و رسانه های برون مرزی سایه افکند. مبارزات دمکراسی خواهانه و حقوق بشری این دسته از سبزها به جمع آوری امضا برای دفاع یا آزادی این یا آن فرد خاص یعنی "خودی ها" خلاصه شد و سکوت شرم آور آنان در مقابل اعدام های دسته جمعی و کشتار افرادی که به مکتب آنها تعلق نداشتند.
سکوت آنها در مورد سرکوب مبارزات سندیکاها؛ دانشجویان؛ کارگران انجمن ها و اقلیتهای مذهبی نشانگر تعلق فکری آنها به یک گروه خاص است که ربطی به دفاع ازحقوق بشر بدون تبعیض ندارد. هر روز می بینیم که اسمی یا عکسی از یک قربانی بدست این قبیله ممتاز در رسانه های خارجی جهت امضاء بالا میرود و در سایه این هیاهوی رسانه ای، سرنوشت هولناک خیل زندانیان و اعدام شدگان ناخودی به فراموشی سپرده میشوند. آنها ازخواست آزادی تمامی زندانیان سیاسی یا لغو اعدام محکومین به اعدام بدون هیچ تفکیکی طفره میروند. برخورد و نگاه تبعیض آمیز به شرایط مخالفین و زندانیان سیاسی برای آنان به یک اصل تبدیل شده است.
نوع دیگر مبارزات فرسایشی لابی های سبز و وابستگان آنها دادن لیست افراد؛ بانکها، موسسات یا مقامات درجه سه جمهوری اسلامی به سازمان ها با کشورهای خارجی با هدف ناروشن تحریم یا ندادن ویزا یا تحریم های مو ضعی آنان است. در این اقدامات یکجانبه؛ محفلی و خطرنا ک معیار تهیه لیست، اهداف و عواقب اقتصادی آن جای پرسش است. اما آنچه که این دسته به آن بی توجه اند فرسایش افکار عمومی ایرانی و خارجی در مقابل این روشهای تن به تن و فرسایشی مبارزاتی است. چه آنها هر روز یا هر هفته یک زندانی را در مقابل جهانیان علم میکنند بدون آنکه با سیستم سرکوب و مجازاتهای اسلامی در بیافتند. بدون آنکه آزادی همه زندانیان سیاسی یا لغو حکم اعدام برای همه زندانیان را شعار خود قرار دهند. تا کی میتوان از مردم دنیا خواست که زیر اینگونه بیانیه را امضاء کنند بی آنکه تغییر اساسی در شرایط ضد انسانی زندانیان را مد نظر داشت؟
به فرض که با فشار افکارعمومی و نفوذ در روابط دیپلماتیک؛ چند تن آل عبا هم از زندان یا اعدام رهایی یافته وجایزه و مدالی از طرف بازار جهانی سرمایه به نام حقوق بشر و دمکراسی به آنها داده شود؛ تکلیف بقیه زندانیان و خانواده آنها با سرکوب و بی عدالتی نظام اسلامی چه میشود؟ زندانیانی که نه پول دارند؛ نه شهرت؛ نه پارتی و نه کار چاق کنی دردولتها و پارلمان های اروپا و نه در سازمان ملل؛ هم قربانی نظام اسلامی و هم قربانیا ن این نگرش تبعیض آمیز بخشی از اصلاح طلبانند. آیا روشها ی تبعیض آمیز و تبلیغاتی برای دمکراسی و حقوق بشر، دست نظام اسلامی را درسرکوب و کشتن مخالفین و دگر اندیشان باز نمیگذارد؟
امضاء محفوظ

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 11:42 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Published in: on 31 اکتبر 2010 at 11:24 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

لاله حسین پور: به نسرین ستوده!

زنی در زندان دست به اعتصاب غذا می زند، تصمیمی می گیرد که بر آن راسخ است. همه می دانند که او چقدر آگاه است، کسی او را به نادانی ، سطحی نگری، و ندانم کاری نمی شناسد. او کار خود را امروز شروع نکرده و تازه کار نیست. او می داند که چه می خواهد، می داند که چه می کند. خود بهتر از هر کسی می داند که فرزندانش در انتظار اویند. می داند که طپش قلب یارانش هر لحظه تندتر می شود. او همه چیز را می داند و تصمیمی می گیرد. چرا نباید به تصمیمش احترام گذاشت، چرا نباید این تصمیم را پذیرفت و تأمل کرد تا خود نتایج اجرای تصمیمش را ببیند

……………………….

بارها و بارها قصد نوشتن کردم، اما چیزی مرا از نوشتن بازمی داشت. چیزی مانند یک تابو!

تا زمانی که نسرین در زندان از شیره جانش می مکید تا روحش را استوار نگاه دارد، نمی توانستم یک تحسین نامه برایش بنویسم. نوشتن چنین تحسین نامه ای یک تابو بود.

در شرایطی که مقالات نگارش می شد، امضاء ها جمع آوری می شد و از نسرین خواهش و تمنا می شد که به خاطر فرزندانش، به خاطر دوستانش، به خاطر آرمان هایش، به خاطر…….. تصمیم اش را لغو کند و کاری را که اطرافیانش از او انتظار دارند، انجام دهد، نمی توانستم برخلاف این جریان قلم به دست بگیرم و بنویسم: دیگر بس است، بس کنید.

زنی در زندان دست به اعتصاب غذا می زند، تصمیمی می گیرد که بر آن راسخ است. همه می دانند که او چقدر آگاه است، کسی او را به نادانی ، سطحی نگری، و ندانم کاری نمی شناسد. او کار خود را امروز شروع نکرده و تازه کار نیست. او می داند که چه می خواهد، می داند که چه می کند. خود بهتر از هر کسی می داند که فرزندانش در انتظار اویند. می داند که طپش قلب یارانش هر لحظه تندتر می شود. او همه چیز را می داند و تصمیمی می گیرد. چرا نباید به تصمیمش احترام گذاشت، چرا نباید این تصمیم را پذیرفت و تأمل کرد تا خود نتایج اجرای تصمیمش را ببیند.

نیازی به روشن کردن این امر نیست که ما با نامه های عدیده به نسرین جهت شکستن اعتصابش، فشار زندان و اعتصاب را نه تنها دو چندان، بلکه هزاران بار سخت تر کردیم. ما با این نامه ها او را هم راهی نکردیم. ما تصمیمش را نپذیرفتیم، به او پشت کردیم و او را در اجرای تصمیمش تنها گذاشتیم. این تنهایی و فشار بر زندانی که تصمیمت را لغو کن، تلخ ترین حادثه در زندان است و تنها فرد را مردد و ناتوان می سازد.

چرا وقتی زنی تصمیمی می گیرد که بر نتایج آن آگاه است و در کمال هوشیاری دست به اجرای آن می زند، هزاران کفیل و قیم پیدا می کند. چنین پروسه ای را می توان به طور روزمره در زندگی خود و دیگران ملاحظه کرد. پروسه ای که بسیار طبیعی به نظر می رسد و هیچ گونه قصد و خیال بد و منفی در آن وجود ندارد. برای مثال اگر زنی تصمیم به جدایی از همسرش بگیرد، آیا در جلسات خانوادگی او را خرد نمی کنند؟ آیا تمام استدلالات دنیا را در مقابلش نمی گذارند تا به خاطر فرزندانش، به خاطر آبروی پدر و مادرش، به خاطر حقیر بودن زن مطلقه در جامعه، به خاطر عدم توان اقتصادی برای ادامه زندگی و هزاران استدلال دیگر دست از تصمیم خود بردارد و نظر و تمایل و تصمیم اطرافیانش را پیش برد؟

این پروسه آشنا را در هر لحظه شاهدیم. تصمیمات زن چه کوچک و چه بزرگ، چه جزئی و چه تعیین کننده، نه تنها توسط دیگران، نه تنها توسط مردان ، از پدر و برادر گرفته تا همسر و پسران، بلکه از جانب زنان دیگر، مادر، خاله، دختر و در نهایت از طرف خود زن نیز ملغی می گردد.

بسیاری زنان تنها با تصمیم و اراده اطرافیان، شغل خود را عوض می کنند. به خاطر فرزندان و نقش «مقدس» مادری خانه نشین می شوند و به علت حسادت و سوءظن های همسر به کارهای مثلا «زنانه» می پردازند. شاید تحصیل تنها ارزشی باشد که غالب دختران از آن منع نمی شوند، اما همین که به مرحله شغل یابی و تأمین معاش می رسند، مجددا این پدر، مادر، عمو، خاله و اطرافیان هستند که تمایلات و تصمیمات شان را به دختر تحمیل می کنند. بعد از آن همه چیز در همسریابی و ازدواج خلاصه می شود و این که از «شر» دختر خلاص شده و او را به مردی دیگر جهت سرپرستی بسپارند. ازدواج ارزشی ست که بر جامعه ما و به ویژه بر سرنوشت دختران حاکم است. چرا، چون قانونی نانوشته معتقد است که زن هنوز توان تصمیم گیری های سرنوشت ساز ندارد.

زن، خود نیز تحت فشار مستقیم و غیر مستقیم خانواده، جامعه و مشکلات عدیده زندگی در یک نظام مردسالارانه به خودسانسوری می پردازد و قبل از این که به تصمیم روشن و جدی ای برسد، آن را ملغی می کند. زنانی که بر خلاف جریان آب حرکت می کنند، مطرود و منزوی می شوند. یا باید به راه «راست» برگردند و یا تا ابد بیگانه از جامعه و از خود باقی بمانند.

با اطمینان راسخ می توانم بگویم که نسرین هیچ تردیدی در عشق و درجه خلوص هیچ یک از یارانش نمی کند و می داند هر جمله ای که خطاب به او نوشته شد، تنها حکایت از دوستی بی پایان آنان دارد. اما بپذیریم که بی اعتمادی به صحیح بودن تصمیمی که نسرین گرفته بود، بی اعتمادی نهادی شده به زنان در فرهنگ یک جامعه مردسالار است. بی اعتمادی به این که زنان هنوز نمی توانند در لحظات خطیر تصمیم درستی گرفته و آن را اجراء نمایند.

Published in: on 30 اکتبر 2010 at 6:23 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

درماندگی جمهوری اسلامی در برابر دانشگاه ها

محمد رضا شالگونی

نخست آنها شعار «اتحاد حوزه و دانشگاه» سر دادند. بيزاری از ديکتاتوری شاهنشاهی ، گرگ و ميش را يک جا جمع کرده بود و خمينی و وردست های او گمان می کردند دانشگاهيان گوسفندوار به گله «امتِ امام» خواهند پيوست. اما در همان دو سال اول معلوم شد که محاسبه شان اشتباه بوده است. بنابراين «گزمگان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند» و به رسوايی «انقلاب فرهنگی» راه انداختند. تعطيل سه ساله دانشگاه ها ، اخراج بخش بزرگی از استادان و دانشجويان و کشتار هزاران جوانه دانش و اميد برای مدتی خاطرشان را آسوده کرد که نطفه شورش دانش را کشته اند. بنابراين همه «خودی ها» ( از چاقوکشان بسيجی گرفته تا سرداران سابق و لاحق سپاه و حتی بسياری از حوزوی ها ) به دانشگاه های اسلامی شده سرازير شدند تا هرکدام علاوه بر افتخارات ديگر ، يک فقره مدال دکترای اسلامی هم بر سينه بزنند. اما اشتباه می کردند. دانش سرکوب شده به هر گوشه ای نقب می زد ، گسترش می يافت و در دهان جوانان لذت ميوه ممنوعه را داشت. تا اين که شورش ضد استبدادی سال ۸۸ چُرت آقايان را پاره کرد و به فکر افتادند که با يک تير دو نشان بزنند و ضمن کنار گذاشتن پيرايه های بی مصرف شدۀ «جمهوری» و عريان کردن خلافت اسلامی و حکومت الهی ، «انقلاب فرهنگی» ديگری راه بيندازند و بارديگر عِلم را به زانو زدن در مقابل ولايت فقيه وادارند.
طرح «انقلاب فرهنگی» دوم را نخستين بار «مقام منيع ولايت» خود در شهريور سال گذشته پيش کشيد و تدريس علوم انسانی در دانشگاه ها را موجب «ترديد در مبانی دينی و اعتقادی» ناميد و باز با پيگيری همان طرح در شهريور امسال ، «استادان سکولار» را «موريانه های مخرب و ويرانگر» ناميد. و حالا عمله و آَکرۀ ولايت اعلام کرده اند که می خواهند ۱۲ رشته علوم انسانی را به پذيرش و ترويج «مبانی عقيدتی دينی و بومی» وادارند. معنای «مبانی عقيدتی دينی» روشن است ، ولی منظور از «مبانی عقيدتی بومی» احتمالاً تبعيت از همان سنت قديمی کرنش در مقابل قدرت است ، همان سنت شناخته شده ای که سعدی آن را چنين خلاصه کرده است: «خلاف رأی سلطان رأی جُستن/ به خون خويش باشد دست شستن. اگر خود روز را گويد شب است اين/ ببايد گفت آنک ماه و پروين».
اما اين بار نيز آقايان اشتباه می کنند و بار ديگر ناشيانه «به کاهدان زده اند» ، به چند دليل: اولاً گرچه در جنبش ضد ديکتاتوری کنونی ، دانشجويان نقش فعال تری دارند ، اما اين بيش از آن که محصول تلقينات «استادان سکولار» باشد ، ناشی از بيزاری عمومی مردم از ديکتاتوری حاکم است. آقايان فراموش می کنند که همين دانشگاه ها که در سال ۵۷ به مراتب «سکولار» تر از حالا بودند ، در شورش عليه ديکتاتوری شاهنشاهی نيز نقش فعال تری داشتند. و تصادفاً اين يکی از داده های علوم انسانی است که در غالب ديکتاتوری های امروزی دانشگاه يکی از گسل هايی است که مسدود کردن آن از طريق سرکوب کار آسانی نيست و با اولين اختلال در نظام سياسی ، فوران آتشفشان خشم مردم از آنجا شروع می شود. ثانياً آقايان بی آن که خود بدانند ، بيماری علاج ناپذير ديکتاتوری ها را تجربه می کنند. ديکتاتورها عموماً حتی از سايه خود هم می ترسند ، زيرا می دانند که بنياد قدرت شان را بر بی حقی عمومی مردم گذاشته اند. ديکتاتوری ولايی حتی اگر بتواند «موريانه های مخرب و ويرانگر» سکولاريسم را ريشه کن کند ، با موريانه های ترديد در حوزه ها چه خواهد کرد؟ تصادفی نيست که مقام ولايت در آنِ واحد هم با علوم انسانی می جنگد و هم با مراجع تقليد ناراضی! برای او هر جنبده ای خطرناک است و جنبده ها تمامی ناپذيرند ، مخصوصاً در دنيای امروز که بستن در و دروازه «ممالک محروسه» کار آسانی نيست. و اين يکی ديگر از داده های علوم انسانی است. ثالثاً با همين اعلام جنگ عليه علوم انسانی ، ولايت فقيه ناخواسته اعتراف می کند که حکومت دينی نه تنها با رضايت اکثريت مردم ( و حتی اکثريت مومنان ) غير قابل جمع است ، بلکه ناگزير با همه علوم ( و نه فقط علوم انسانی ) و حتی با آزادی انديشه نيز بايد در جنگ باشد. بگذاريد اين نکته آخر را اندکی توضيح بدهم:
تمرکز آقايان روی ضديت با علوم انسانی نشان می دهد که آنها جلوتر از نوک بينی شان چيز ديگری نمی بينند. ولی فقيه علوم انسانی را متهم می کند که انسان را مانند حيوان فرض می کنند. اين توصيفی عصبی از پايبندی علوم انسانی به اصل مشاهده و تجربه است ، اصلی که اختصاص به اين علوم ندارد ، بلکه از ضرورت های هر انديشه و روش علمی است. به عبارت ديگر ، او می خواهد علوم انسانی کنيزک های فقه باشند و حتی فراتر از آن ، مجيزگويان مقام ولايت. اما اگر اين خط را بگيريد و پيش برويد ، کار به آنجا خواهد کشيد که نه فقط زنان را علناً کم عقل تر از مردان معرفی بکنيد ، بلکه دنبال حکمتی در جواز برده داری باشيد. مگر نه اين است که قرآن و فقه توانايی فکری زنان را پائين تر از مردان تصوير می کنند و برده داری را مجاز می دانند؟ اما با تبليغ علنی چنين چيزهايی ولايت فقيه حتی از ماسک «ضد استکباری» مصلحتی خود نيز محروم خواهد شد و کار به جاهای باريکی خواهد کشيد و در يک کلام ، «مصلحت نظام» به هوا خواهد رفت! و مهمتر از آن ، با همين منطق ناگزير خواهد شد علناً جبهه ديگری عليه علوم طبيعی نيز باز کند. مگر نه اين است که قرآن ( و البته تورات و انجيل ) می گويند خدا همه موجودات دو پا را از زن و مرد واحدی آفريد؟ پس صحبت از نظريه تکامل نيز بايد جزو موارد «محاربه با خدا» باشد. يعنی حتی آدمی مانند دکتر يدالله سحابی زمين شناس را که بيچاره می خواست قرآن را با نظريه تکامل آشتی بدهد ( و از طرف علامه طباطبايی مؤلف تفسير «الميزان» و استاد بسياری از اين آقايان ) تودهنی خورد ، بايد از عوامل «تهاجم فرهنگی» و «جنگ نرم» استکبار جهانی قلمداد شود. از اين فراتر برويم ، قرآن از هفت آسمان و هفت زمين صحبت می کند و شهاب های آسمانی را مأمور راندن شياطين معرفی می کند که می خواهند به بارگاه الهی رخنه کنند! و می گويد خورشيد هر شامگاه در مغرب زمين در چشمه ای گِل آلود فرو می رود! آيا در دانشگاه های تحت امر ولی فقيه ، نجوم و حتی جغرافيا نيز برای «اسلامی شدن» ادب نخواهند شد؟
جمهوری اسلامی ما را به سمت يک فاجعه هولناک می برد. گرچه از همين حالا شکست رژيم در جنگ با علوم و از جمله علوم انسانی قطعی و روشن است ، اما تا زمانی که اين نظام پابرجاست جوانان ما ، کشور ما و دانشگاه های ما هزينه سنگين و مدام سنگين تر شونده ای را خواهند پرداخت.
27 اکتبر2010
5 آبان 1389

Published in: on 30 اکتبر 2010 at 5:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه