این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

Advertisements
Published in: on 21 نوامبر 2010 at 11:11 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

Published in: on 21 نوامبر 2010 at 10:50 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

در عراق « تخريب سازنده نئوکان ھا »

حمله نظامی به ايران و نقش احمدی نژاد
٢٣ آبان ١٣٨٩ برابر با ١۴ نوامبر ٢٠١٠ ميلادی
محمد حسيبی

سياست خارجی کشورھا به ويژه کشوری مثل امريکا که آنھم حداقل از دوران رياست
نظم نوين » جمھوری رونالد ريگان تاکنون داعيه امپراطوری و زعامت جھان را زير عنوان
در سر می پروراند با عوض شدن رئيس جمھور ھر چھارسال (New World Order)« جھانی
يا ھشت سال يکبار تغييری نخواھد کرد. اگر به ياد داشته باشيم تفسير روشنفکران امريکائی
در دوران تبليغات انتخاباتی اوباما اين بود که پرزيدنت جرج دبليو بوش، سياست خارجی
امريکا را که ھمان سياست ميليتاريزم نئوکان ھا است چنان به شيوه گاوچران ھای تکزاس
به اجرا می گذارد که در دل مردم ديگر کشورھای جھان عليه امريکا ايجاد ( cowboys )
نفرت و انزجار می کند. اما اوباما قادر است ھمان سياست را به گونه ای ادامه دھد که نه
تنھا نفرت و انزجاری نخواھد آفريد، بلکه ايجاد محبوبيت ھم خواھد کرد!.
اکنون دو سال از رياست جمھوری باراک اوباما می گذرد و تداوم ھمان سياست ميليتاريزم
نئوکان ھا را با سرعت و عمق بيشتر و تأسفباری ادامه می دھد. جرج دبليو بوش چنانکه می
دانيم برای حمله نظامی به عراق به صحنه سازی ھا و دروغ پردازی ھای وقيحانه ای
متوسل شد، اما باراک اوباما برای تداوم ھمان سياست پيشين، سعی می کند افکار عمومی
جھانيان به ويژه افکار عمومی مردم امريکا را برای تداوم جنگ و تجاوز و خونريزی با
خود ھمراه سازد. او و ديگر کشورھای ھم پيمان در پيشبرد و توسعه سياست جنگی خود در
جھان، به ويژه عليه کشور ما در حال ايجاد انزجار و نفرت روزافزون عليه مردم ما و کشور
ماست که اين بدون شرکت سران نظام ولايت مطلقه فقيه و بدون اعمال و کردار احمدی نژاد
ممکن نبود.
خدمات احمدی نژاد به مجريان سياست امريکائی/اسرائيلی نئوکان ھا مسئله ای نيست که فقط
در دوران دو ساله رياست جمھوری باراک اوباما آغاز شده باشد. ھمکاری سران نظام
جمھوری اسلامی با امريکا به طور اعم، و ھمکاری ھای احمدی نژاد به طور اخص،
که در ايران سر می دھند، بس واضح و « مرگ بر شيطان بزرگ » عليرغم شعارھای
غيرقابل انکار است.
ابتدا توجه می کنيم در زير به يک پاراگراف از کتاب مايکل لدين که او در زمره تئوريسين
ھای درجه اول نئوکان ھا به حساب می آيد:
مايکل لدين در واقع مانيفست سياسی/عقيدتی/اقتصادی نئوکان ھا را در اين پاراگراف چنين
برملا می سازد:
Creative destruction is our middle name, both within our own society
and abroad. We tear down the old order every day, from business to
science, literature, art, architecture, and cinema to politics and the law.
Our enemies have always hated this whirlwind of energy and creativity,
which menaces their traditions (whatever they may be) and shames them
for their inability to keep pace. Seeing America undo traditional
societies, they fear us, for they do not wish to be undone. They cannot
feel secure so long as we are there, for our very existence—our
existence, not our politics—threatens their legitimacy. They must attack
us in order to survive, just as we must destroy them to advance our
historic mission.
ترجمه فارسی:
تخريب سازنده) نام ميانی ماست، ھم در جامعه خودمان و ) « Creative destruction»
ھم در جوامع ديگر ما ھر روز رسوم گذشته را از روش کسب و کار روزانه، علوم،
ادبيات، ھنر، معماری، و سينما گرفته تا سياست و قوانين فرو ميريزيم. دشمنان ما ھميشه
از اين گردباد انرژی و سازندگی ما که رسوم و سنت آنھا را ( ھرچه که باشد) تھديد می
کند و نيز از شرم و خجالتی که، چون توان رسيدن به ما را ندارند متنفر بوده اند. آن ھا از
اينکه امريکائی ھا رسوم و سنّتشان را از بين می برند از ما وحشت دارند، نمی خواھند ما
سنّت و فرھنگشان را دگرگون کنيم. تا زمانی که ما آنجا ھستيم نمی توانند احساس امنيت
کنند، وجود ما را تھديدی در برابر حقانيت خود می دانند، نه سياست ما را. آن ھا بايد برای
حفظ موجوديت خود به ما حمله کنند، درست به ھمين دليل است که ما بايد برای رسالت
تاريخی خود آنھا را نابود سازيم.
البته جا دارد ھر جمله اين پاراگراف از کتاب مايکل لدين که سراسر مملو از دروغ
ونيرنگ و تحريف است مورد تفسير و تعبيری دقيق قرار گيرد، اما در اينجا فقط به بخش
(تخريب سازنده) ای که او بر آن پا می فشارد و آن را نام ميانی خود و ھمدستانش می داند
می پردازيم.
برای بررسی موضوع کافی است به مدل (تخريب سازنده) نئوکان ھا را در کشور عراق
بنگريم. آنچه امروز از عراق به جا مانده حاصل ھمين (تخريب سازنده) است که آن را در
يک جمع بندی کلی می توان به دو بخش تقسيم کرد. يکم تخريب معنوی و دوّم تخريب
مادی :
اول: تخريب معنوی درعراق.
برای روشن شدن مطلب، در زير، فقط به دو نمونه که مشتی است از خروار توجه می
کنيم:
١. طی سال ھای حمله نظامی امريکا و متحدان اين کشور به عراق چنانکه شاھد بوديم
تمام مدارس، دانشگاه ھا، کتابخانه ھا، موزه ھا و ديگر مراکزی که برای تعليم و
تربيت نسل ھای آينده در اين کشور حياتی بودند با خاک يکسان شد و گرانبھاترين
آثار تمدن بشريت در موزه بزرگ عراق نيز به غارت رفت. تمامی اساتيدی که
بسياری از آن ھا در رديف بھترين کادرھای دانشگاه ھای معتبر جھان به حساب می
آمدند و در دانشگاه ھا و دانشسرا ھای معظم عراق مشغول تدريس بودند، به وسيله
تک تير اندازان اعزامی به عراق در بين راه خانه به دانشگاه و بالعکس به قتل
رسيدند، يا زخمی و معلول شدند، و يا اينکه به اتفاق خانواده ھای خود جان بر کف
به صحراھای خشک و سوزان اطراف بغداد و ديگر شھرھا تن به آوارگی ناخواسته
و اجباری دادند. امروزه در عراق نه تنھا از وجود دانشگاه ھای عظيم و کتابخانه ھا
و ديگر مراکز آموزشی و علمی که در روزگار پيشين، نسل ھای آينده را برای
آبادانی عراق آماده می ساختند خبری نيست، بلکه نظم و ترتيب و برنامه و بودجه
ای ھم برای ايجاد يک سيستم آموزش جانشين، در آينده ای دوردست ھم به چشم
نمی خورد!
٢. تا قبل از حمله نظامی امريکا به عراق، واحد پول در اين کشور » دينار» بود، اما
در اين روزھا عراق دارای واحد پول واحد و مستقلی نيست. در بخشی از عراق
﷼ ايران و در بخشی ديگر دلار امريکائی به پول رايج عراق مبدّل شده اند. بر
اساس اين دو نمونه می توان بخش اول (تخريب سازنده) نئوکان ھا يعنی بخشی را
که ميزان خسارات حاصله از آن را نمی توان سنجيد و ناگزير بايد آن را به آينده ای
نامعلوم و بی انتھا موکول کرد تخريب معنوی درعراق نام نھاد. در اثر اينگونه
خرابی ھا ھويت مردم عراق به منزله صاحبان اصلی کشور عراق رو به نابودی
است.
دوّم: تخريب مادی در عراق.
تاريخ کشورھای نفتخيز خاورميانه نشان می دھد که ثروت ملی اين کشورھا، از جمله
کشور عراق و کشور خودمان ايران از ديرباز تاکنون دستخوش چپاول و غارت کشورھای
زورگوی امپرياليستی بوده است. اين غارت و چپاول چنانکه ميدانيم ھميشه از طريق
مزدورانی نظير صدام حسين در عراق و رضاشاه و محمدرضا شاه در ايران انجام می شد.
آنچه را که شرکت ھای بزرگ نفتی به عنوان سھمی از منافع نفت و گاز به کشورھايی مثل
عراق يا ايران پرداخت می کردند اگرچه در برابر سود سرشاری که به جيب آن ھا
سرازير می شد، ناچيز و غير عادلانه بود، اما اجازه نمی دادند حتا ھمان مبالغ ناچيز به
مصرف آبادانی شھرھا و پيشرفت و زندگی بھتر مردم برسد. بيشترين بخش اين درآمدھا
توسط ھمان نوکران جيره خوار مثل صدام حسين در عراق و شاه در ايران با خريد اسلحه
و يا واگذاری قراردادھای ساختمانی و راه سازی و لوله کشی آب و شبکه برق رسانی و سد
سازی و فرودگاه سازی . . . و غيره را به جيب خود و اربابان خود سرازير می کردند. با
اين توضيح اجمالی می توان گفت برای مردم عراق از درآمد سرشار نفت و گاز طی
ساليان دراز تاکنون چيزی به غير از ھمين ساختمان ھا ، پل ھل، جاده ھا، فرودگاه ھا،
شبکه ھای آبرسانی و ديگر ابنيه و آثار مشابه برجای نمانده بود که آنھم نابود شد.
مانيفست نئوکان ھا در رابطه با ايران و خدمات احمدی نژاد
اجرای بخش اول (تخريب سازنده) يعنی تخريب معنوی ايران ديرزمانی است که به
عھده اسلام سياسی گذاشته شده و در حال پيشرفت است. مبارزه با فرھنگ، ھنر، علم،
دانش، زير و رو کردن کتاب ھای تاريخی و فرھنگی از يکسوی و به قلّاده کشيدن روحيه
و خصلت مبارزه مردم ايران برای رسيدن به زندگی بھتر، مھار کردن نيمی از مردم ايران
،« خصوصی سازی » يعنی زنان مبارز و پيشرو ايران، تعطيل کردن صنايع، زيرعنوان
رايج نمودن استعمال مواد مخدر، حذف علوم انسانی از مفاد درسی دانشگاه ھا، تبديل کردن
دانشگاه ھا به مراکز اجرای نماز جمعه، به خاک سپردن شھدای جنگ در محوطه دانشگاه
ھا، ترويج و توسعه عزاداری ھای دائمی دينی، ايجاد بيکاری و سرگردانی برای فارغ
التحصيلان دانشگاھی و ده ھا مورد مشابه ديگر دليل قاطعی است مبنی بر اين ادعا که
تخريب معنوی ايران از روزھای آغاز خمينی به ايران به عھده اسلام سياسی گذاشته شد
و بلافاصله در برنامه کار نظام قرار گرفت.
اما بخش دوم يعنی ھمان تخريب مادی يا با خاک يکسان کردن پل ھا، جاده ھا،
ساختمان ھا، راه آھن، فرودگاه ھا، سدّھا، شبکه ھای آبرسانی و برق رسانی و
غيره چه خواھد شد؟. اين کاری نيست که بتوان به عھده اسلام سياسی گذاشت.
اين کار فقط به وسيله بمب افکن ھای نيروی ھوائی امريکا و متحدانش ساخته
است. ولی آيا می توان بدون دليل کشوری را با بمباران ھای ممتد با خاک يکسان
کرد؟. جواب منفی است. نقش احمدی نژاد در اينجا نقشی است کليدی. اوست که
وظيفه بزرگی را از سوی اسرائيل و امريکا به عھده دارد. افکار عمومی مردم
جھان به ويژه مردم امريکا بدون کردار و گفتار احمدی نژاد برای حمله نظامی
به کشور ما آماده نخواھد شد. به چند موضوع در زير برای نشان دادن وظيفه ای
که احمدی نژاد و جمھوری ولايت مطلقه فقيه به عھده گرفته اند اشاره می شود:
• تھديد مکرّر احمدی نژاد مبنی براينکه اسرائيل را از نقشه جھان محو خواھد کرد.
آيا چنين سخن ياوه ای علاوه بر غير عملی بودنش می تواند کمکی به مردم ستمديده
فلسطين بکند؟ آيا ممکن است کمکی به مردم ستمديده ايران بکند؟. به طور قطع جواب
منفی است. بنابراين او به چه دليلی اينگونه عربده می کشد؟. آيا ياوه سرائی ھای
اينچنانی برخلاف منافع کوتاه مدت و دراز مدت مردم فلسطين نيست؟ آيا دليل اصلی
اين سخن ھای سراپا ياوه و غيرقابل اجرا برای ايجاد نفرت و انزجار در دل جھانيان
و آسان ساختن روند آماده سازی اذھان عمومی برای يک حمله نظامی به ايران
نيست؟
• انکار کردن ھولوکاست از سوی احمدی نژاد
آيا انکار ھولوکاست مکن است کوچک ترين کمکی به ملت فلسطين يا مردم ايران
بکند؟. آيا اين نيز باعث آماده سازی اذھان عمومی بر عليه ايران و در نتيجه
ھموارسازی راه برای حمله نظامی اسرائيل و امريکا با ظاھری حق بجانب نيست؟
• تحريک شيعيان عراق عليه اھل تسنن و ديگر مذاھب و فرقه ھا در عراق.
می دانيم که جمھوری اسلامی با دامن زدن به اختلافات بين شيعيان و اھل تسنن خونريزی
و برادر کشی در عراق را توسعه می دھد. در اين رابطه بايد از خود سوآل کنيم آيا اين به
نفع مردم عراق است؟ آيا به نفع مردم ايران است؟ جواب به طور قطع منفی است. آيا چنين
اعمال و روش ھای ضد بشری در جھت پياده کردن مانيفست نئوکان ھا، آنجا که مايکل
تا زمانی که ما آنجا ھستيم نمی توانند احساس امنيت کنند، وجود ما را . » لدين می نويسد
تھديدی در برابر حقانيت خود می دانند، نه سياست ما را. آن ھا بايد برای حفظ موجوديت
خود به ما حمله کنند، درست به ھمين دليل است که ما بايد برای رسالت تاريخی خود آنھا
نيست؟. آيا چنين کردار ضد بشری از جانب جمھوری اسلامی به پياده «. را نابود سازيم
کردن پروژه تجزيه کشور عراق که مايکل لدين يکی از سردمداران و تئوريسين ھای ايجاد
تفرقه برای تجزيه کشورھای خاورميانه است کمک نخواھد کرد؟
• در مورد افغانستان و پاکستان نيز وضع به ھمان منوال عراق است. در واقع تمام
اقدامات احمدی نژاد و جمھوری اسلامی در جھت اجرای منويات ارباب بزرگ يعنی
منويات امريکا است. چندی پيش فاش شد که امريکا به نوکر خود حميد کرزای در
افغانستان کيسه ھا و چمدان ھای پول نقد می دھد تا او بتواند اھداف اين کشور را
برای نابودی افغانستان بدون کوچکترين حسابرسی پيش ببرد. ومتعاقب آن فاش شد که
جمھوری اسلامی نيز به ھمين کار غير قانونی يعنی پرداخت کيسه ھای پول نقد به
حميد کارزای کمک کرده و می کند؟. اين عمل احمدی نژاد و نظام جمھوری اسلامی
فقط می تواند در جھت پيشبرد اھداف امريکا در اين کشور مصيبت زده باشد. حميد
کارزای از ساليان جوانی حقوق بگير سازمان سيا بوده است که از سوی امريکا در
افغانستان به قدرت رسيده نه با رأی آزاد ملت افغانستان!.
• داستان غنی سازی يورانيوم و سناريوی ساختن بمب اتمی در ايران نيز بخش ديگری
از کمک ھای جمھوری اسلامی و احمدی نژاد به ايجاد وحشت در دل مردم امريکا و
در نتيجه موجه نشان دادن حمله نظامی به ايران است. با توجه به نقشه زير، که ايران
را در محاصره پايگاه ھای نظامی امريکا نشان می دھد و با در نظر گرفتن ھمان
پاراگراف از کتاب مايکل لدين (مانيفست نئوکان ھا) و آن (تخريب سازنده) آيا جای
شکی باقی خواھد ماند که ھدف نھائی بمباران ايران است؟
خدمات بی شمار اسلام سياسی به امپرياليزم دارای سوابق تاريخی ديرين است. آنچه را که
جمھوری اسلامی از روزھای آغازين قدرتگيری در درون و بيرون ايران به اجرا گذاشته
بزرگ ترين خدمت اسلام سياسی به امپرياليزم به حساب می آيد. اگر خمينی و خامنه ای و
احمدی نژاد و ديگر سردمداران جمھوری اسلامی قصد و عزمی برای استقامت در برابر
امپرياليزم داشتند دموکراسی را مبنای انتقام گرفتن از کشورھای زورگو قرار می دادند. به
چند نمونه از آخرين خدمات اسلام سياسی به امپرياليزم طی چندين دھه گذشته تاکنون در
ايران به شرح زير بی مناسبت نيست:
• خدمت بزرگ آيت لله سيد ابوالقاسم کاشانی در کودتای امريکائی/ انگليسی ٢٨ مرداد
١٣٣٢ بر عليه مردم ايران و نماينده قانونی ملت ايران زنده ياد دکتر محمد مصدق.
• خدمت بزرگ خمينی به امريکا و انگليس و اسرائيل در دزديدن انقلاب اخير ملت
ايران که برعليه دربار و برای انقراض نظام فاسد شاھنشاھی در ايران انجام شد نه
برای روی کار آوردن اسلام سياسی.
• خدمت بزرگ جمھوری اسلامی به امريکا در برنامه گروگانگيری کارکنان سفارت
امريکا در ايران که مدارک آن در اين سال ھا در حال فاش شدن است و نشان می
دھد که طراحان اصلی اين گروگانگيری کسانی به غير از ھنری کيسينجر، سايروس
ونس و برژنيسکی نبوده اند.
• و بالاخره کمک به برنده شدن رونالد ريگان(آغاز کننده طرح «نظم نوين جھانی» )
در انتخابات رياست جمھوری در رابطه با آزاد کردن گروگان ھا پس از ۴۴۴ روز.
با اين ترتيب چگونه ممکن است باور کرد که ھمين آيت لله ھا با چنين سوابق کارچاق کنی و
نوکری به امپرياليزم، اکنون يکباره يکصدو ھشتاد درجه تغيير جھت داده باشند و عَلَم
مخالفت با ارباب تاريخی خود را بلند کرده باشند؟. اين از محالات است و نه تنھا ملت ايران
بلکه ھيچ ملتی در جھان نبايست دچار چنين اشتباه بزرگی بشود.
در رابطه با واحد پول عراق نيز که عملا پس از حمله نظامی امريکا و انگليس دينار عراقی
از بين رفته و دو واحد پول خارجی يکی دلار و ديگری ﷼ ايرانی جانشين آن شده می
توان پيش بينی کرد با تقليل قيمت واحد پول در ايران پروسه نابودی واحد پولی مستقل در
ايران نيز آغاز شده است. خبرھايی که از ايران به گوش می رسد حاکی از اين واقعيت تلخ
است که ھم اکنون بسياری از معاملات در ايران با واحد پول ھای اروپائی و امريکايی انجام
می گيرد.
بنابراين نمی توان و نبايد نظام حکومتی کنونی ايران را به خاطر شعارھای توخالی و بی
محتوای احمدی نژاد و ديگر سرسپردگان غرب در ايران مخالف امريکا و انگليس و ديگر
کشورھای امپرياليستی جھان تصّور نمود، بلکه بايد به اعمال و کردارشان و نتايج خيانت
ھايشان به ملت ايران و ملت فلسطين را در راستای خدمت به امپرياليزم جھانی دانست.
جمھوری اسلامی و تھديد توخالی بستن تنگه ھرمز:
جمھوری اسلامی غرب را به بستن تنگه ھرمز و متوقف کردن عبور و مرور کشتی ھای
حامل نفت در صورت حمله نظامی به ايران تھديد می کند. اما واقعيت چيز ديگری است.
احمدی نژاد و ديگر سران جمھوری اسلامی خوب می دانند که شعار بستن تنگه ھرمز بس
بيجا و توخالی است. آن ھا خوب می دانند که اربابشان يعنی امريکا پيش بينی لازم در اين
رابطه را کرده است. لينک زير نمونه ای است از ھمينگونه تمھيدات برای بی نياز شدن از
تنگه ھرمز برای حمل و نقل کشتی ھای حامل نفت. آيا اين به تنھائی نشان نمی دھد که
احمدی نژاد و جمھوری اسلامی فقط در خدمت امريکا برای آماده سازی اذھان عمومی در
رابطه با حمله نظامی به ايران انجام وظيفه می کنند؟
http://www.shana.ir/141420-fa.html
حمله نظامی به ايران، رونق اقتصاد امريکا و انتخاب مجدد اوباما
باختن حزب دمکرات امريکا در انتخابات ميان دوره ای که قريب دو ھفته پيش باعث کسب
مقام اکثريت جمھوريخواھان در مجلس نمايندگان شد تفسير و تعبيرھای بی شماری در پی
داشت. اکثريت تفسير و تعبيرھا در اين رابطه متعلق به نويسندگان و مفسرانی است که
معتقدند حمله نظامی به ايران باعث رونق اقتصادی در امريکا و انتخاب مجدد باراک اوباما
به رياست جمھوری خواھد شد. جمعی ديگر پيش بينی می کنند با حمله نظامی به ايران نام
باراک اوباما به عنوان محبوب ترين رئيس جمھوری امريکا در تاريخ اين کشور ثبت خواھد
شد. لينک ھای زير بخشی از اينگونه تفسير و تعبيرھا را نشان می دھد.
http://israelmatzav.blogspot.com/2010/10/obamas-best-chance-for-re-election.html
http://www.godlikeproductions.com/forum1/message1234412/pg1
http://www.manilatimes.net/index.php/top-stories/31261-the-us-midterm-elections-
– president-obama-and-iran

Published in: on 21 نوامبر 2010 at 8:01 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پیشکش به عاشقان ایران

به مناسبت سیزدهمین سالگرد به خون خفتگان نهضت ملی ایران پروانه و داریوش فروهر

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

راه من راه پاکان است

داریوش فروهر

وقتی تقاضای کسب پروانه برای نهضت آزادی از طرف کمیسیون ماده 10 احزاب رد شد، در مصاحبه ای با بی بی سی گفت که حزب او از سال ها پیش تأسیس شده و نیاز به پروانه نداد – «صدور پروانه هم تقاضا نخواهم کرد. خودمان را بنا بر پیشینه 44 ساله که به هنگام هم، حزب به ثبت رسیده است حزبی قانونی می دانیم و در عمل همه امتیازها را برای خودمان می شناسیم و کوشش می کنیم، کاری به این نداریم که سردمداران جمهوری اسلامی چه قرار و مدارهایی پیش خودشان نهاده اند».

داریوش فروهر اعتقادی به این که جمهوری اسلامی بتواند اعتبار مردمی کسب کند نداشت و خودکامگی را بزرگترین مشکل نظام ایران می دانست. ولی وقتی آقای رفسنجانی برای اولین بار به ریاست جمهوری رسید دربارة کابینه او گفت: «کابینه حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی را که با جنجال بسیار از سوی رسانه های همگانی داخلی و بیشتر خارجی کابینه فن سالار نامیده شده است و خود ایشان هم کابینه کار خوانده اند، قادر به حل مشکلات کشور نمی دانم. بیشتر عضوهای آن از مدت ها قبل یا در گذشته وزیر بوده اند و نمی توانند در بحران کنونی کشور بی اثر باشند. اگر این پیش رانده شدگان پس از پیروزی انقلاب، کارآوری یا فن سالاری داشتند، تاکنون نشان داده بودند و چنین تنگناهایی در زمینه های گوناگون زندگی ملی پدید نمی آمد و مردم بدین سان دچار سیه روزی نمی شدند. هر دگرگونی در ایران جز در راستای پایان دادن به روند خودکامگی و زنده داشت حاکمیت ملی و برقراری مردم سالاری نه ارزش دارد و نه کارساز می باشد.»

او در آخرین گفتگویی که با یکی از نشریات خارج از کشور انجام داده بود دربارة خود و حیات سیاسی اش چنین گفته است:

«نزدیک هفتاد سال را پشت سر گذاشته ام و در عشق این مرز و بوم و سودای یک ایران آزاد و آباد، بهترین سال های زندگی ام را در زندان بسر برده ام. من و شما که عمر جاودان نداریم، اما این کشور و این ملت همیشه پایدار است. جاودانگی من در آن است که زندگی ام را فدای ایران و سربلندی آن کنم. پس از من، دیگران، جوانان، شماها هستید و اگر مرا بکشند بعد هم ستیز و پیکار مردم که دم به دم اوج می گیرد، ادامه خواهد یافت. پس چه باک! زندگی من فدای ایران و سربلندی آن باد! من راه خودم را که راه پاکان است، راه مصدق بزرگ است، می روم و برای مرگ هم آماده هستم».

«مرگ چشمه عدم نیست

جویباری است که در دیگران جریان می یابد»

پروانه فروهر

گزیده ای از خطابه ای که به مناسبت سالروز تولد مصدق در احمدآباد ایراد کرده است

چشم های من مصدق را دیده اند، آن بالای بلند و آن دست های بزرگ و نوازشگر را، هنوز یادآوری آن دیدارها مرا به چشمه خورشید بدل می سازد، رگ، رگم را به دست افشانی می کشاند و سرم را از بالندگی و شور تا کهکشان ها می فرازد … از او گفتن، تاریخ را ورق زدن است … تاریخ کمتر کسی را به یاد دارد چونان او پاک و عاشقانه در راه آزادی جان گدازی کند و بخش عمده ای از عمرش را در زندان و تبعید و پس از مرگ استخوان هایش نیز در زنجیر استعمار و استبداد … برای چنین انسانی که به بهای زندگی خود آرمان های ملتش را واقعیت بخشد دیگر مرگ سرچشمه عدم نیست، جویباری است که در دیگران جریان می یابد …

آفتِ نبودِ آزادی، این آفت خوفناک و سمج که هر مصیبت دیگری در برابر آن ناچیز است، مدام و مدام چونان کابوسی رنجه اش می داشت.

مصدق با ردای قهرمان آزادی، سیاست پیشه ای خردمند و درست کار، پشگام پیکارهای رهایی بخش، پولاد گداخته در کورة خیزش مشروطیت که همة فلسفه های سیاسی اش به گرد آرمان های ملی و آزادیخواهانه شکل گرفته، حکومتش نماد راستین نهادها و شیوه های دموکراتیک بود.

او پدیده های پراکنده و پیوستة اجتماع را از کارها و کسان گرفته تا پایگاه هایشان می دید و می شناخت. برداشت او از جامعه، جهان شمول و در تمامیتی سازمند و اندام وار به هم می پیوندند، همزمان در پیوستگی و گسستگی، در شدن و بودن.

راستی همچون دیگر فضیلت ها، وسیله ای بود برای رسیدن به هدف های بزرگ انسانی و در این نظام اخلاقی، وسیله خودداری ارزشی مطلق بود.

در دایرة اخلاق او، هدف مرکزی است که وسیله چون محیطی آنرا فرا گرفته و محیط و مرکز علت و شرط یکدیگرند. اگر چیزی را نمی پسندید، باور نداشت، اگر چه خواستنی و پذیرفتنی می نمود و ایمان خطرناک عوام و عوام فریبان بود، پس می زد. مصدق چونان آفتاب از غروب خود طلوع کرد و رهسپار نور گردید.

دغدغه اصلی مصدق همواره حفظ و تقویت ارزش های مردم سالارانه بود. او ضرورت انتخابات آزاد و تحکیم مبانی پارلمانی با رعایت صبورانه و بر دوام ضابطه های آن تأکید داشت و بر ضد خودکامگی پیکار می کرد. بر اندیشه آزادی و ترقی، محدود کردن قدرت ملطقه برای جلوگیری از دادن امتیاز به بیگانگان و کوتاه کردن دست سرآمدان سنتی قدرت از منافع کشور برای پیشبرد جامعه، پافشار بود …

او باور داشت سرچشمه حیات مردمی در یک پیشینة پاک سیاسی و ایثار و شجاعت اخلاقی نهفته است نه در آنچه به زور و جنجال های تبلیغاتی حاصل می شود. به عقیده او مردم خوب می توانند خدمتگزاران واقعی خود را تشخیص دهند و در شرایط مناسب ارج نهند. استراتژی کلی مصدق در امر رهبری در اتکای بی واسطه و ارتباط نزدیک و صادقانه با مردم نهفته بود …

او به ضرورت درک و برداشت دقیق از وضع جغرافیای سیاسی ایران و فرهنگ آن آگاهی کامل داشت و حفظ منافع واقعی ملت، فکر ثابت او بشمار می رفت و راه دستیابی به آنرا حاصل بحث و گفتگوی آزاد و عاری از غرض می دانست.

ناسیونالیسم دموکراتیک ایران از هیچ اسطوره و نمادی توانمندتر از مصدق برخوردار نیست.

اگر چه مصدق در جبهة گسترده داخلی و خارجی جنگید، هرگز از دایرة قانون تجاوز ننمود و در دیدگاه او «هیچ قانونی بالاتر از اراده ملت» نبود و هرگز قرار و مدارهای گماردگان دیکتاتوری را قانون تلقی نمی کرد …

کردارهای مصدق در سیاست خارجی گرداگرد محوری قرار داشت که روند رهایی جامعه ایرانی از هر نوع سلطه شکل می گرفت و رقم زن تاریخ مبارزات ضد استعماری ایران از آن زیر عنوان موازنه منفی سخن به میان می آورد. مصدق نام آورترین پیکارگر استقلال و درهم ریزنده بساط استعمار کهن خط جدیدی را ترسیم کرد که برای بسیاری از سیاستگران نامفهوم، مبهم، خیالی و غیر عملی جلوه می کرد. آنها که مبارزه را در چهارچوب وابستگی ها از قطبی به قطب دیگر تشخیص داده بودند و یا به نوعی هماهنگی و همگامی با بیگانگان رضا می دادند و در چنبر زد و بندها به حل دشواری های می پرداختند، هیچگاه، هیچگاه باور نداشتند که ملت خود کانون پر جوش و خروش همة دگرگونی ها و سازندگی ها است و دست آویختن به ذخیره های آتشفشانی فرهنگی آن می تواند بسیاری از ناممکن ها را ممکن سازد. مصدق در سال هایی که ایران به سختی در پنجه استعمار و استبداد و ارتجاع گرفتار بود، راهگشای آینده شد و برای تمامی آرمانخواهان پس از خود، نظم ارزشی جاودانه ای بدست داد …

اینک صدای آواز ریشه های کهن، از درون سینة گسترده زمین، از راه های دور، از قله های بلند و دشت ها باز می گذرد و چونان تپش پنهان قلب ستاره، به ما می رسد، نگران و دل گرفته. صدای آواز دیار دور فراموشی، از خلال کشتزارهای رنج، وزان بر خوشه های اندوه، صدایی که چون آب از سنگ، از صمیم پیر ما بر می جهد، در تار و پود شب و روز می دود، صدای پیر ما که در بستر ضمیر یک، یک، ما خفته است …

ستاره راهنمای ما اکنون در خلوت خاک است، او به رنگ روشنایی و راستی، به رنگ ارغوانی طلوع و غروب و به سپیدی نیم روز است …

دموکراسی در ایران پا نگرفت زیرا دموکراسی یک فرایافت مجرد نیست، فرهنگی است پرورشی و سازمانی، یک نظام اجتماعی، ره آورد یک جهان بینی و یک حالت ذهنی، شناسایی است و انضباط و پاداش و پادافره.

این ها را در صد سال پیکار جز در دو سال و سه ماه و هجده روز زمامداری مصدق و نخستین ماه های پس از انقلاب لمس نکردیم، با این همه دست هایمان چندان تهی نیست، ما در جهانی بسر می بریم که دیگر کمتر پذیرای عوام فریبان و دیکتاتورها است و پیروزی مردم سالاری را در سرزمین هایی که هرگز کانون فرهنگی چنین بارور، نبودند می بینیم.

می دانم پیمودن این راه، پربلا و در ضمن پر شور و اشتیاق است ولی بهر حال طریقی است که در پرتو رشد و گسترش آگاهی و تجربه و دانش مردم بر آنچه بوده و هست، طی می شود.

برای گشودن یک فضای سیاسی بسته دو شرط لازم است، یک رهبری سازش ناپذیر و پر قدرت که بتواند از عهده پیکاری پیچیده و پر فراز و نشیب و حساس بر آید و دیگر استراتژی پیش بینی شده و روشن.

باید سازمان های سیاسی در ضرورت یک فرآیند سنجیده همداستان گردند و به هم اعتماد نمایند …

وجود اشتراک دیدگاه ها را نباید دست کم گرفت. باید آنها را بازشناخت و بر بُعدهایی که دارد پای فشرد و با مدارای فرهنگی و سیاسی به بحث و گفتگو نشست و از برخورد عقاید و آرا سود جست.

باید به ایران اندیشید که زمانه سخت هراسناک، حساس و در گذر است. گذار از این دوران پر خطر بار دیگر همبستگی همگانی را به گونه ضرورتی تاریخی جلوی روی ما قرار می دهد …

از زبان سخنسرای پارس به گفتارم پایان می دهم «حرم در پیش است و حرامی در پس، اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی».

احمدآباد

29 اردیبهشت 1374

حزب ملت ایران «در راستای لغو کیفر اعدام»
روز نوزدهم آذر 1376، طی قطعنامه ای به مناسبت چهل و نهمین سالگرد جهانی حقوق بشر، حزب ملت ایران لغو مجازات اعدام را در برنامة سیاسی خود قرار داد که گویای روشن نظرات پروانه و داریوش فروهر دربارة «فرمانفرمایی واپس گرایانه» جمهوری اسلامی است که از «کیفر اعدام به گونة ابزار وحشت آفرینی» استفاده می کند! قطعنامه مزبور عیناً به شرح ذیل است:

چون شناسایی و ارج گذاری به حیثیت ذاتی انسانی پایبندان زیست آزاد ملت ها و شکوفایی فرهنگ آنهاست؛
چون زندگی نخستین و والاترین دادة ایزدی به هر انسان است و هیچ فرد یا جمع یا نهادی به هیچ بهانه ای حق سلب آنان را ندارد؛
چون در روند زندگی بشر، پیشرفت های چشمگیری پدید آمده و بسیاری از نگرش های کهنه در شناخت بزه و دادن کیفر نارسایی خود رانمایان کرده است؛
چون در گسترده دانش بشری، بزه دیگر سرشتی شناخته نمی شود و هر کیفری باید دربردارندة فرصتی برای بازسازی و پرورش بهینة هر به کژراهه افتاده ای باشد؛
چون کیفر اعدام از دید اجتمعی بیدادگرانه و ضد انسانی، از دید اخلاق خشن و ناپسند و از دید قضایی تردیدآمیز و اثر آن برگشت ناپذیر است؛
چون روشن شده، کیفر اعدام، نه تنها سبب تنبیه دیگری و بازدارندة تبهکاری نیست که اهرم اختناق و تصفیه حساب های سیاسی و سرکوب دگراندیشان در بسیاری از سامان های یکه تازانة فراگیر می باشد؛
و از آنجا که جمهوری اسلامی چه در مورد اتهام های عقیدتی و چه به لحاظ بزه های عمومی دارد؛

و اکنون در جمهوری اسلامی، کیفر اعدام بگونة ابزار وحشت آفرینی در راستای نگهداشت جوّ خفقان و پایمال کردن آزادی های شناخته شده برای انسان در آمده است؛

حزب ملت ایران پس از رایزنی های بایسته در چهل و نهمین سالگرد صادر گردیدن اعلامیه جهانی حقوق بشر، پیشنهاد لغو کیفر اعدام را پذیرا شده و کوشش همه جانبه در این زمینه را در برنامه خود قرار می دهد.

حزب ملت ایران خواهان حذف کیفر اعدام از همه قانون های جزایی کشور می باشد تا هیچ فرمانروایی نتواند با دستاویز آن بر خلاف خواست مردم پایه های قدرت خود را استوار دارد.

در آینده باید نهاد نیک آدمیان را که در انبوه نابهنجاری های اجتماعی به زشتکرداری کشانده است با نوپروری، بازآموزی و حتی کارآوری تن و روان، صیقل داد.

باید هر ایرانی را چنان پرورد که با هر باور دینی و سیاسی از فرهنگ پربار میهن خود درس مهر و دوستی گیرد و نهال کین و دشمنی را از بیخ برکند. چنین باد.
دبیرخانه حزب ملت ایران، نوزدهم آذرماه 1376

هوشنگ کردستانی، 5 آذرماه 1377، پاریس

دست نظام اسلامی به خون پروانه و داریوش فروهر آلوده است
خبر دردناک و باورنکردنی بود: داریوش و پروانه فروهر، زوج ایراندوست و آزادیخواه که چهل سال افتخار آشنایی، دوستی، همراهی و همدلی با آنان را داشتم، به دست دژخیمان نظام ورشکسته اسلامی در خود پاک خود در غلتیدند. این رویداد وحشیانه، مردم ایران و حتی مخالفان سیاسی آنان را به سختی تکان داد. می توان با فروهرها که اینک ما را تنها گذاشته اند، اختلاف سلیقه سیاسی داشت ولی نمی توان ایرانخواهی و شجاعت کم نظیر آنان را انکار کرد.

جای تردید نیست که این جنایت هولناک توسط آدمکشان رژیم به ظاهر اسلامی اتفاق افتاده است. نظام خون و وحشت ولایت فقیه که دقایق زندگی ملت ایران را حتی در پشت درهای بسته خانه زیر نظر دارد، بی شبهه فروهرها را نیز به خاطر تلاش های سیاسی آنان در سطح جهانی، تحت مراقبت داشته است، و چنانچه سازمان دهنده این جنایت بیشرمانه نبود به آسانی می توانست جنایتکاران را شناسایی، دستگیر و تسلیم عدالت کند.

این ادعای نادرست که عوامل بیگانه می آیند و کسانی را که بود و نبودشان تأثیری در جامعه ایران ندارد می کشند تا نظام الهی را در پیش مردم بدنام کنند، استدلالی است ابلهانه که بجز در حوزه فریبکاری غاصبان ایران خریداری ندارد. اگر قرار بود عاملان بیگانه کسانی را که بی ارزش هستند از میان بردارند، سردمداران رژیم واپسگرای اسلامی باید نخستین قربانیان باشند. بر روزگار حکومتی که عوامل بیگانه هر گاه اراده کنند به محدوده آن وار می شوند، افرادی را که می خواهند می کشند و به راحتی از کشور خارج می شوند باید گریست، مگر آن که گمان بریم آن بخش از حاکمیت رژیم که دست به چنین جنایت هایی می زند به دستور مقامات بیگانه عمل می کند.

فروهرها، مخالفت های خود را با رژیم، تنها با ابراز نظر و ارائه رهنمود که سالم ترین نحوه برخورد در تضادهای سیاسی و عقیدتی است، تجلی می دادند، و حکومت اسلامی با دست زدن به کشتار بیرحمانه این دو ایرانی پاک نهاد، شجاع و میهن پرست نشان داد که تفاوتی میان آنهایی که از راه های سیاسی مبارزه می کنند و آنان که برای رسیده به هدفشان دست به اسلحه می برند نمی گذارد.

اگر چه جای سرزنش نیست، اما باید به اشتباه محاسبه برخی از رسانه های گروهی فارسی زبان در خارج از کشور نیز اشاره کرد که باور داشتند باید صدای پیکارگران درون مرز را در جامعه ایرانی برون مرز بازتاب داد. بارها یادآور شده ام که چنانچه پیکارگران درون مرز همان شعارهایی را به کار برند که مبارزان خارج سالهاست مطرح می کنند، چاره ای ندارند که یا مانند دیگران از کشور بگریزند و یا جان شیرین خود را در یورش بی امان نیروهای سرکوبگر رژیم فدا کنند.

از یاد نبریم که قتل جانکاه داریوش و پروانه فروهر خط بطلانی بود بر تبلیغات کشورهای غربی که اصرار داشتند نشان دهند در ایران فضای آزاد سیاسی پدید آمده است.

در بزرگداشت خون پاک پروانه و داریوش فروهر که در راه ایران ریخته شد، بیاییم هر یک به سهم خود تلاش کنیم موجباتی فراهم شود که یک هیأت صلاحیت دار از خارج برای بررسی این جنایت و عاملان آن به ایران برود و واقعیت این کشتار دردناک را برای جهانیان روشن سازد.

هوشنگ کردستانی

پاریس، سی ام آبان ماه 1379، بیست نوامبر سال 2000
دومین سالروز رویداد غم انگیز پروانه و داریوش فروهر
با این که دو سال از فاجعه دردناک کشته شدن پروانه و داریوش فروهر رهبران حزب ملت ایران می گذرد، هنوز نام دستور دهندگان و اجرا کنندگان این جنایت نابکارانه اعلام نشده است.

بررسی های کمیسیون تحقیق چنانچه بجایی هم رسیده باشد همچنان در پرده ابهام قرار دارد و سردمداران هر دو جناح ترجیح می دهند پیرامون آن مطلبی به آگاهی مردم نرسد. بنابراین اکنون می توان به درستی چنین اندیشید که تشکیل این کمیسیون از همان نخست برای آرام نگاهداشتن مردم و جلوگیری از انفجار خشم آنان بوده است.

برای رسیدن به یک نتیجه ملموس، باید دید کدام یک از جناح های حاکمیت اسلامی از این جنایت هولناک بهره گرفته است. به چند دلیل می توان تصور کرد جناج کارگزاران از کشته شدن این دو چهره درخشان سیاست معاصر ایران می توانست و یا دست کم امیدوار بود که بیشترین سود را ببرد.

نخست آنکه انگشت اتهام از همان آغاز رهبر نظام اسلامی را نشانه رفت که این خود در مبارزه کسب قدرت امتیاز چشم گیری بسود رهبری کارگزاران بود.

دوم آنکه این امکان وجود داشت که رئیس جمهور اسلامی بدنبال وقوع این قتل ها استعفا کند و خود را از عرصه سیاست کنار بکشد و اگر چنین می شد طبیعی است که با توجه به موقعیت زمانی راه برای به قدرت رسیدن دوباره رهبر کارگزاران هموار می شد.

سوم آنکه جناج کارگزاران انجام این دو قتل و سایر قتل های زنجیره ای را دلیل بر فقدان امنیت در دوران پس از ریاست جمهوری رفسنجانی عنوان می کرد و مدعی می شد – که شد – در دوران ریاست جمهوری رهبر آنها این همه ناامنی برای جان شهروندان ایران وجود نداشته است.

از آنجا که رئیس جمهور کنونی برای به پایان رساندن دوره چهار ساله فعلی و انتخاب مجدد خویش در حمایت رهبر نظام نیاز دارد و باز از آنجا که پایه های قدرت رهبری را نهادهایی می سازند که در برابر ترفندهای رهبر جناح کارگزاران آسیب پذیر و شکننده هستند، در شرایط کنونی هیچ قدرتی در جمهوری اسلامی قادر نیست که گره کور قتل های زنجیره ای را بازگشاید. و امید به اینکه در شرایز فعلی حتی گوشه کوچکی از اسرار پشت پرده این جنایت ها، به آگاهی مردم برسد امیدی واهی و بیهوده می باشد. در واقع تا هنگامی که ملت ایران بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی خود حاکم نشود، انتظار هیچ بهبودی را در اوضاع کشور نمی توان داشت.

یادمانده هایی از داریوش و پروانه فروهر

احمد رُناسی

همه «مردمی» باید و «راستی»

چرا که

نه دربند «گاهم» و نه در بند «جاه»

مقدمه

نگارنده با دیدگاهی که خود را در سروده های خرد طوس، شناسنامه نویس ایران زمین، فردوسی بر می نمایاند، به نوشتن شتاب زده دیده ها و شنیده هایی چند از پروانه و داریوش فروهر، به بر نمایی سرشت نشانه هایی که داشته اند، روی می آورد. برشمری فروزه های آن در همه پهنه های اجتماعی، به ویژه سیاسی- فرهنگی، روشن ساز زندگی نامة این دو راد زن و مرد خواهد شد، تنیده در هم دنبال می شود تا خواننده خود به داوری بنشیند، نه تنها در دریافت ارزش داوری تاریخی برای آنان، که در میزان زشتکاری «استبداد اسلامی» و خطری که این نظام خون ریز دارد!

کوشش خواهد شد، وقایع پیش از قیام 22 بهمن کمتر و بیشتر، فشرده نویسی شود، و به دوران خیزش ها که به واژگونی «استبداد شاهی» راه گرفت، کمی بیشتر پرداخته شود، تا پایان خونین سرنوشت آنان که به دستور پایوران نظام استبدادی «فقها» و به دست خون ریزان آنها، شماره زده می شود! نگارنده در نوشته های دیگر، گاهشمار زندگی آن دو و پیوستگی آن را به سیرگاه تاریخ نهضت ملّی ایرانیان نمایانیده است، به گونه ای تاریخی – اجتماعی، اگر چه موجز. نهضت ملّی ایرانیان و نمادهای تاریخی ویژة آن، با بارِ مبارزاتی در پهنه های سیاسی- نظامی و یا در گسترة سیاسی- فرهنگی و چگونگی سرنوشت فرزانگانی که بسیاری از آنان، به دست خودکامان نهان، بومی و بیگانه؛ شاه یا خلیفه؛ مغ یا فقیه و یا دیگر وادی ایمن «القادر بالهی» در این راه به خون نشانیده شدند! فرزانه زنان و مردانی چون مزدک ها، سهروردی ها، قره العین ها که به دستور انوشیروان و یا المعتصم بالله و بنا بر حکم سلطان و یا حکم شرعی امام غزالی ها، به جرم «میهن دوستی» و دارندگی آرمان های مردمی، به خون نشانیده شدند!

عضویت در حزب ملت ایران و آشنایی با فروهر

آغاز آشنایی نگارنده باز می گردد به دوره 1338-1339 و نخست وزیری اقبال – شریف امامی، و خیزش های ملّی مردمی این برهه ها، با اندک آشنایی دورتر، از دوران دولت ملی مردمی مصدق، و روی آوری به کوشندگی های سیاسی! دوره ای که با خیزش های دانشجویان و پیوند گرفتن آن با اعتصاب معلمین و جان باختن دکتر خانعلی، شروع می شود، نگارنده به حزب ملت ایران روی م آورد. در صف مصدقی ها خود را می یابد! زایش، گهواره و شفته ریزی سیاسی خود را، وام دار این جریان سیاسی پیشینه مصدقی دارد، دانسته و پر بهره بری از فروزه های پروانه و داریوش و آرمان های حزب ملت ایران، که بنیاد آموزیده ها و برگرفتة آزموده های آنها، در پروریدگی سیاسی نگارنده نشان ژرف خود را به جای نهیده است.

می توان بنیادی ترین سرشت پروانه و داریوش را، در مصدقی بودن دانست و در این راه، بیم و خطر نشناختن، سخن و خواست و دیدگاه خود را آشکار و رسا، بیان داشتن، حتی در شرایط سخت زندان و یا در برابر دژخیم ترین مأموران هر دو رژیم!

زندگی داریوش در زندان های شاه، و دلاوری هایش در برابر حسین آزموده، دادستان نظامی کودتای 28 مرداد؛ سرهنگ زیبایی، معاون تیمور بختیار فرماندار نظامی؛ پرویز ثابتی، مقام امنیتی! و بسیاری دیگر از دستور بگیران شاه، همان اندازه درخشندگی دارد و احترام برانگیز است که در برابر جلادان نظام «فقیه» و خون ریز «استبداد اسلامی»، چون لاجوردی ها، ری شهری ها و …!

زندگی پروانه نیز سرشار از دلاوری، رخ نمود! در خیزش های خیابانی – دانشگاهی و در بر گُرده گرفتن کارهای سیاسی دوره های گوناگون، که از 16 آذر 1339 و جنبش معلمان نمایان می گردد و هنگامه آفرینی او همواره به چشم می خورد.

داریوش، بی گسست از دوران بُرنایی، در پی شهریور 1320 تا 1339 که نهایتاً به عضویت شورای جبهه ملی گزیده می شود، توانایی های خود را، چه در سازمان دهی و چه بمانند نمادی مقاوم در برابر دشمن، نشان می دهد و در میان رهبران نهضت ملی جای می گیرد، که بیانگر دیدگاه جوانان و دانشجویان باشد و بازگوی نیرویی شورآفرین و گرمی مبارزه بخش، به جنبش دوباره پای گرفته!

پیوند پروانه و داریوش

از این گاه به بعد، پروانه نیز همچون سروده سرایی که شور دلاوری در دل بر می انگیزاند، با پای نِهی به دانشگاه، دانش و رزم آوری را در سوی ارزش های مردمی و آرمان های ملی، در هم می آمیزاند. در روز 16 آذر 1339، با شکستن یخ سکوت دوران پس از 28 مرداد، خونی گرم در رگ های جوانان دانشجو به جریان می اندازد و همگان را به زنده داشت یاد «جان باختگان» این روز، فرا می خواند!

این دو گُرد که از پیش در انجمن آناهیتا با هم آشنا شده بودند، در فروردین 1340 با هم پیوند یگانگی می بندند و دوران همسری را دنبال، و با خون خویش نشان جاودانگی را که بازگوی خون سیاوش ها و بابک هاست بر پیشانی تاریخ ایران می نهند!

نگارنده از این دوران، روز به روز بیشتر، از نزدیک، با این دو عزیز آشنا و آشناتر شده، اگر چه همواره از این و آن نیز پر می شنود از ارزش هایی که دارنده بودند و گفته آمد، و مُهر تایید زده می شود به آن چه خود به چشم می بیند! نکته اساسی که در پیش چشم سبز می شود، هر چند در ابتدا، به آن بهایی سزاوار داده نمی شد، دستمردی پروانه و نشان آن در دلاوری های داریوش که درون و برون از زندان از خود نشان می داد! لذا، بی گونه ای ابهام، می توان گفت که آنان «جفت» همه گونه بهم جور شده ای بودند، هر یک مکمل دیگری، در سیرگاه مبارزاتی که به آن روی آورده بودند، و مصدق هم به آن، در نامه ای به پروانه، اشاره دارد!

پروانه همواره در راه خانه – مدرسه- زندان، بچه بر دوش- آموزش دهی، تهیه و بردن خوراک، با گشاده دستی و از همه جور، برای زندانیان، و نه فقط برای داریوش، بنا بر آن چه باور داشت، اگر چه خود و دلبندانش در پشت دیوارهای خانه و دور از چشم این و آن، در تنگنایی سخت زندگی را می گذرانیدند.

پروانه با حقیر گرفتن خودکامه و با اینگونه فداکاری، نیروبخش داریوش و دگر دربندبودگان، می گردید و نیز «اخبار» خارج از زندان را با شکیبایی و به یاری دوستان حزبی و غیر حزبی اش گردآوری می کرد و در هنگام ملاقات، هوشیارانه به داریوش می رسانید! یکی از دوستان بسیار عزیز و چهره ای از چهره های انگشت شمار از میان زندانیان مقاوم و پرسابقة دوران استبدادی شاهی، برای نگارنده تعریف داشت به اینکه: «روزهایی که پروانه به دیدار داریوش می آمد، اندکی پس از آن، داریوش اخبار فراوانی را میان ما پخش می کرد و ما به دیگران می رسانیدیم». نگارنده از این دوست و دیگر دوستانی از جمله شکرالله پاک نژاد، از رفتار شجاعانه داریوش در پشت میله های زندان و در برابر زندانبان های سرکوبگری که در گذشته از آنها نام برده شد، بسیار شنیده است، در گویایی به این که؛ داریوش با این رفتار خود در برابر زندانبان ها و در پیش چشم زندانیان، می توانسته برای زندانیان جوان نیروزای مقاومت گردد و در آنها ترس را بشکند!

سخنان این دوست و بسیار دیگر از دیگران شنیده ها و خوانده ها، دال بر این دارند که کارها و رفته های این «جفت» درون و بیرون زندان، مکمل یکدیگر، کارآیی داشته اند و بر و میوه های مبارزاتیشان، سخت به سود مبارزه و جنبش، شیرین و کارساز بوده است!

همة آنانی که دستی در آتش مبارزات پس از کودتای 28 مرداد دارند، می دانند که داریوش هنگامه آفرینی داشت با رهبری اش در نهضت مقاومت ملی و تلاشگریِ گسترده اش در پای گرفتن جبهه ملی دوم که بسیاری نوشته، گفته و با زبانی ستوده اند، از جمله، دکتر غلامحسین صدیقی و مهدی بازرگان.

با راه یافتن پروانه به دانشگاه و پیوند زندگی با داریوش، هر یک از این دو نیروزای دیگری شد در مبارزه و برانگیزی شور زندگی! در کسوت های گوناگون دانشجویی، و در کنگرة جبهه ملی، همسان با داریوش و دیگر هموندان حزبی، به آن گونه مبارزه ای باور داشت که مورد پسند و پذیرش مصدق بود و از هرگونه سستی گرفتن در امر مبارزه در بربر خودکامه، علیرغم رخدهی هر پی آمدی، دوری می گزید، مبارزه ای که سرانجام به بر پا داشتن جبهه ملی سوم و بازداشت و زندانی شدن داریوش می انجامد. در پی بازداشت همگون خود، پروانه یاری دهی به جبهه ملی سوم و بی گسست، تهیه گزارش برای مصدق را دنبال می کند، اگر چه هم زمان بارِ حزب، خانه و فرزندداری؛ مدرسه؛ رفت و آمد به زندان؛ و … را هم بر روی شانه های خود دارد!

به هنگام فروش بحرین و آن خیمه شب بازی، داریوش و پروانه و هموندان حزبی آنان بودند که رسواگر آن خیانت شاه گردیدند و چهرة استعمار را دریده ساختند و هنگام بازداشت داریوش، در بدرقة او، با رفتاری سزاوار، پروانه، فرزندی بر بغل و دیگری در پی او، با خواندن سرود «ای ایران»، هم بر گرمی مبارزاتی داریوش می دمد و هم بر روی مأموران امنیتی، اثری ژرف بر جای می نهد!
چند یادآوری

بسیارند بیاد ماندنی هایی در پهنة ملی مردمی، زیبا، از این دو گوهر، که از جمله اند:

در پی چهاردهم اسفند 1345 و درگذشت مصدق، که آن دو در کنار فرزندان و نوادگان مصدق از جمله منصوره، هدایت و مریم متین دفتری و دو نفر از هموندان حزب ملت ایران، پیکر «پیر» فرزانه را به احمدآباد رساندند، روز اول فروردین 1346، که نگارنده نیز همراه آنان بود، بر سر مزار آن خرد همیشه بیدار رفتند، سراپا اندوه همه را در خود گرفته بود و پروانه بر پهنابگون رخسار اشک ریزان، جاری شده از دو چشمه سار، سنگ مزار را گلریزان می کرد.
هرگز از مهر خود نکاستن و بزرگواری همه جانبة خود را داشتن به هموندانی که دیدگاه و گرایشی دیگر بر می گزیدند، که از جمله بود نسبت به شکرالله پاک نژاد، که همواره از او به نیکی یاد می کردند و سزاواری های او را بر می شمردند و حرمت نِهی به مبارزات او و دیگرانی همانند او که از حزب ملت ایران جدا شدند و راهی دیگر برگزیدند، و یا پاس احترام به ایثارگری دارندگان دیگر گرایش ها و دیدگاه ها.
هرگز حتی سر سوزنی از مهر و دوستی شان به نگارنده، کاسته نگردید، اگر چه مدت ها بود کوشندگی حزبی را ترک و گرایش به دیدگاه مصطفی شعاعیان، و سپس تا اندازه ای به آنارشیسم و خودگردانی، پیدا کرده بود! این دگر شدن دیدگاه سیاسی را، از دو و یا سه سال پیش از ترک آلمان نگارنده پیدا می کند، ولی همواره نزدیکی و روابط دوستی و سیاسی را، نه تنها با این دو، که همیشه دل به مهر آنها بسته داشتم، که با هموندان حزب ملت ایران هم! به ویژه، هنگام پای گرفتن خیزش ها، هنگامی که در پاریس زندگی گزیده بودم، پیش از آن با هر فرد و سازمانی تماس گرفته شود، برای بازگشت به ایران، با آنان تماس گرفته شد، از جانب خود و گروه همراه خود، که بمانند اولین نیرو، تصمیم گرفت به ایران باز گردد! چنین منش آزادگی را در پروانه و داریوش دارنده دیدن، همواره نگارنده را بر آن می داشت که با بودن پاره ای ناهمانندی دیدگاهی و یا انجام گرفتن مسایلی به دور از باورهای خود، سخت با آنان یگانگی داشته و برقرار باشد و هر آن چه که بتواند به انجام خواسته های آنان جامة عمل بپوشاند. کوشندگی در این راه، رابطه ای تنگاتنگ و یگانه، بوجود آورده بود و سبب ساز، که شاید بتوان گفت یکی از نزدیک ترین کسان با آنان بشمار آیم!
در پیش از «قیام»، هنگام بازگشت به ایران، همراه با آن گروه که سخن رفت، داریوش همواره رهنمود دهنده بود به این که «برهه ای است به هنگام برای بازگشت» و این که «به پشت بانی و در پناه خیزش های گسترده مردمی، شما می توانید از گزند دستگیری در امان باشید» و در واقع نیز چنین بود و شد! او نیز، قول داد به هرگونه کاری که بتواند، یاری رسان آن گروه باشد. علیرغم این که چندی پیش از بازگشت این گروه همراه سنجابی بازداشت شده بود، پاره ای از یاران حزب ملت ایران در فرودگاه حضور یافتند، که از جمله زنده یاد منوچهر مسعودی بود که ما را با چند ماشین به خانة خود برد که تا پس از ناهار، هر یک به جای امن، از پیش برای خود تهیه دیده، برود! بنا بر درخواست گروه، هدایت متین دفتری نیز در کسوت نایب رئیس کانون وکلای دادگستری برای حراست و حمایت از گروه، در فرودگاه حاضر بود!

لغو مجازات اعدام

هنگام دیدار پروانه با پرستو، و سپس آرش که برای اولین بار می دیدم، پروانه مرا به شام دعوت کرد. این زمانی است که داریوش هنوز در زندان حکومت نظامی است و هیچ از واژگونی استبداد شاهی خبری نیست و در پیش چشم، چشم اندازی این چنانی دیده نمی شود. هنگام گفت و شنود، از «کیفر اعدام» و باورمندیش در این مورد پرسش داشتم؟! پاسخ روشن و قاطع او این بود که «اگر رخدادهای کنونی دست آوردی پیروز برای ملت ایران باز کند، می بایست لغو کیفر اعدام را اساسی ترین کار بشمار آوریم و کوشش به انجام این مهم شود!». در ادامه این گفت و شنود، در پاسخ به این پرسش که داریوش هم بر این باور است؟! گفت که: «نه تنها داریوش، که نیروی گسترده ای از بچه های حزبی هم چنین باوری را دارند و خواست آنان است.»

داریوش نه تنها بر حرمت منزلت های انسانی به «لغو کیفر اعدام» و دیگر ارزش های انسانی و مردمی توجه داشت و پای فشری می کرد، بلکه در امر بسیج مردم در برابر «استبداد اسلامی» نیز، آن را بایسته می شناخت. این بایستگی را در آن می دید که مردم را از خاموشی ناشی از ترس کشته شدن و قهر برخاسته از آن آزاد می سازد و جامعه در رویارویی با این نظام انسانسوز ایران برباد ده و در واژگونی آن شتاب می گیرد! او به دفعات، هنگام سفرهای خود به اروپا، برای جراحی چشم و آرتروز، به این نکته اشاره های چندین باره ای به نگارنده داشت و پیام به دو دوست حقوقدان خود، که این شعار را با یاری دیگر افراد و گروه های آزادیخواه، میان ایرانیان برده و برای پیشبرد آن از مردم جامعه های دیگر یاری بخواهید.

در پیوند با مورد بالا، او نیز بر این بود که میان ایرانی های دارندة پیشه های گوناگون تشکل صنفی بوجود آید تا اگر فردی در ایران دستگیر شد، بتوانند از هم صنف خود دفاع کرده و خبر دستگیری او را به میان صنف های خود از ملیّت های گوناگون برده و بدین گونه نیروی تعیین کننده ای در دفاع از زندانیان بوجود آید! به درستی یادآور بود که این شیوة کار می تواند از سوی های گوناگون، پهنه را بر دشمن تنگ کند و کسی که زیر ستم استبداد اسلامی قرار گرفته، از هر نوع خطری نجات یابد. بر این بود، این روش کار، فشاری هم خواهد بود بر روی دولت های جامعه های گوناگون که به خاطر منافع اقتصادی، با این نظام خون ریز، سر و سری برقرار می کنند و انسانیت را به هیچ می نگارند. پیام او را به آن دو دوست حقوقدان و دیگر کسان، یادآور شدم و در مورد «لغو کیفر اعدام» و طرح و بردن این «شعار» در میان نیروهای ایرانی خارج از کشور، سودمند افتاد!

خیزش ها به قیام 22 بهمن و واژگونی «استبداد شاهی» راه گرفت و به برپایی نمایش های زننده تلویزیونی، زیر نظر ابراهیم یزدی رهبر کنونی نهضت آزادی و آغاز اعدام ها منجر شد. آن چه که به باور نگارنده، آغاز کژی گرفتن سیرگاه قیام پیروز مردم می بایست به شمار آورد! شروع شد.

فردای اولین اعدام ها، خانة فروهرها بودم که خبر اعدام ها رسید. لحظه ای بعد تلفن زنگ زد. پس از پایان گفتگوی تلفنی پروانه با آن طرف خط تلفن که خواهر سالارجاف بود، از کُردهایی که با آیت الله حکیم روابطی تنگاتنگ داشت، گریان به جمع پیوست و با طنین صدایی اندوهگین روی به داریوش کرد که «این همان شد که در رژیم واژگون شده جریان داشت و …»، سپس رخساری غم و ماتم گرفته در همگان بوجود آمد و به ویژه، داریوش که در دولت موقت قرار داشت! او از خودش که کاری نمی تواند در بازداری این شرم آوری ها بکند و دیگران از او که چرا قیام پیروز مردمی به زشتی گرفت و شاید دیگر پرسش و پاسخ هایی که در دل هر یک راه گرفته بود؟!

هرگز این رخساره های به اندوه و غم کشیده در آن شب، به ویژه و به گونه ای داریوش و به گونه ای دیگر پروانه، در نگارنده زدوده نگردیده و سخن از آن داشت که آنان به «لغو کیفر اعدام»، باورمندی ژرف داشتند! چهره گریان پروانه را که می گفت: «چگونه می توانم به این زن خبر اعدام برادرش را که دیشب انجام گرفته، بدهم!» اعدام سالارجاف را، که شب پیش با نصیری و … انجام داده بودند، خون ریزان «استبداد اسلامی»، در پوشش قرار داده بودند، چرا که سالارجاف در پشت تلویزیون به قرآن سوگند یاد کرد که هر آن چه را انجام داده، به خواست و دستور آیت الله حکیم بوده، چه سوگند او راستگویانه و چه دروغ برخاسته از ترس مرگ داشتن بوده باشد؟!

در پی این خاطرة شوم و دیگر دیده های نفرت برانگیز روزهای اعدام و به نمایش نِهی پیکره های متلاشی شده و دیگر مناسبت ها، مرتبه ای در ایران، با داریوش درباره «لغو کیفر اعدام» و سخنان پروانه و پرسش و پاسخ به این که «در دستور کار دارند، تا به هنگام، در کنگره حزبی به آن پرداخته شود»، که گردش کار جامعه، با شتاب گرفتن و چیرگی «استبداد اسلامی» پروای کار برای برپایی کنگره ای بوجود نیاورد، و انجام چنین مهمی تا آذرماه 1376، که با پاسخ برشماری چراها، به آن مهم پرداخته و چاپ پخش گردید! به تعویق افتاد. (1)

بی مناسبت نیست یادآور شدن که داریوش و پروانه و هموندان حزبی آنان، با آزاد شدن داریوش از زندان «اسبتداد اسلامی»، آغاز به چاپ پخش گزارش های خبری نمودند. گام به گام ولی پیوسته و بی گسست، و به مناسبت هایی بدست آورده، به منزلت های انسانی پرداختند! سخت به شکنجه – اعدام و شکستن انسانیّت، که از روش های شوم پایوران نظام شده است، یا آوردن «توابی» روی پردة تلویزیون و یا در زندان به زیان هم بند خود در آوردن و … ، اعتراض می کردند و به روشن ترین گونه ممکن این روش های ضدانسانی رژیم خون ریز «فقها» را یادآور و از انسانی کردن جامعه، بگونه ای ریشه ای سخن راندند. این گونه دفاع از زندانیان و انتقاد به «استبداد اسلامی»، درگزارش های خبری حزب ملت ایران آورده شده که حال هر زندانی، دارندة هر گرایش، آیین و دیدگاهی را شامل می بود! بازگو کنندة آن چه روی می داد که آنها از آن با خبر می شدند بود، چنان چه در مورد وابستگان به حزب توده، دکتر مظفر بقایی و یا مهدی هاشمی که هر آن چه کرد، چه پیش از قیام و در رابطه با قتل آیت الله شمس آبادی در اصفهان و رابطه با سازمان امنیت، چه پس از آن همه و همة آن چه را که کرد، بنا بر خواست پایوران «استبداد فقها» بود و آنها پیشاپیش آنان شخص آیت الله خمینی، از آن باخبر بودند! آنها، در گزارش های خبری یاد کردند، که پاره ای از زندانیان سیاسی را زیر نام «قاچاقچی» اعدام کرده اند. مرتبه ای، داریوش در گفت و شنودی با روزنامه ای فارسی زبان در خارج و با خبرنگار رادیویی سخت به مهدی بازرگان انتقاد کرد که گفته بود؛ «در میان اعدام شدگان به جرم قاچاقچی، زندانی سیاسی وجود نداشته» و داریوش، بازرگان و سخنان او را، دور از احساس مسئولیت خوانده بود.

همه و همة آنچه آمد، روشنگر باورمندی آنان به لغو کیفر اعدام و دفاع ریشه ای از منزلت انسان است. آنان، بر گردن گرفته داشتند، همیشه و در تمام دوران زندگی، دفاع از انسانیت، و انسان برخاسته از هر آیین و یا باوری را اگر حقوق انسانی آن کس را در بزنگاه پایمال شدن می دیدند، آینده، درستی اش را، بیشتر تایید خواهد کرد!
حرمت به مصدق و مزار شهدای 30 تیر

داریوش و پروانه، به خرد همیشه بیدار ایرانیان، مصدق، سخت عشق می ورزیدند و چون مردمک چشم خود عزیزش می داشتند و کوشنده به آن بودند که راه او را، بی آن که ریایی در کار باشد، ادامه دهند و اگر در کارزاری در برابر دشمن قرار می گرفتند، که مصدق را در تیررس دشنام دهی و یا بی حرمتی از سوی دشمن می دیدند، سخت ایستادگی و به پاسخگویی سزاوار روی می آورند، اگر چه برای آنان، هر چه قدر ممکن بود، گران تمام شود! در دوران قیام، و در برابر «استبداد شاهی» هر دو کرده هایی دارند دندان شکن، حتی داریوش در پشت میله های زندان و در برابر اجراکنندگان خواسته های شاه! نیز در روز تاسوعا در سال 1357، هنگام حمل عکس مصدق، پیشاپیش صف هموندان حزبی اش، پاسخ تند به آخوندی فضول داد که به نیت بی حرمتی به مصدق، می خواست از حمل عکس جلوگیری کند. نیز چنین بیاد می آورم آن روزی که، روز اربعین همان سال، حزب ملت ایران، نزدیک به یک میلیون از عکس های گوناگون مصدق، حسین فاطمی و تختی را میان همگان پخش کرد و سخن داریوش به این که: «اگر هنگام حمل عکس مصدق، مورد یورش قرار گرفتید، هرگز نباید آنرا از دست دهید حتی اگر به سختی زخمی شدید» و تأکید داشت که اگر در خود، در چنین حالتی، نیروی نگهداری کننده نمی بینید، به حمل آن روی آور نشوید!

پروانه نیز چنین بود و چنین کرد. روزی که پاسداران «استبداد اسلامی»، هم زمان برای دستگیری داریوش به خانه مادرش می ریزند، به خانه آنها نیز یورش می برند، همین طور به خانه خواهر پروانه، پاسداران هنگام یورش به سوی عکس مصدق می روند تا آن را از دیوار پایین کشند، که با دلاوری بی مانند پروانه رو به رو می گردند. پروانه با طنین صدایی کارساز به میخکوب کردن، به پاسداری که قصد پایین کشیدن عکس را داشت، می گوید: «مگر وضو گرفته ای که به آن دست می زنی و …» این گونه بر جوّ چیرگی میگیرد و از دستبر عکس مصدق جلوگیری می کند! با همت آنان و دیگر هموندان «مزار جانباختگان سی تیر در ابن بابویه» در ری و در احمد آباد مزار مصدق بازسازی می شود و همه ساله، به مناسبت های به هنگام، آیین های سزاوار آن روز (30 تیر، 14 اسفند، …) در این دو مزار گاه برپا می شود، که با امید دنبال شود!

ناگفته نمایند که داریوش، از مدت ها پیش، برای خود پروانه دو مکان در جوار «شهدای سی تیر» تهیه دیده بود که «استبداد فقها» از خاکسپاری آنان در آن جلوگیری کرد. لذا یاران آن دو، پیکرة آن پاک اندیشان را «موقت» در بهشت زهرا به امانت گذاشتند.
یادمانده های دیگر

از دیگر بیاد مانده ها نگارنده، کاندید شدن پروانه، در اولین دوره پس از قیام 22 بهمن و پخش تراکت های مبارزة انتخاباتی خود جلو دانشگاه تهران و پاسخ او در برابر فرستاده رادیو، تلویزیون آلمان که آیا؛ «شما می توانید به مجلس راه یابید؟» این بود که: «تمام کوشش انتخاباتی خود را می کنم، چرا که گونه ایست از مبارزه و می بایست با تمام نیرو به آن بپردازم»! اگر چه هر دو پی آن شدند که تنها راه رهایی ایران در واژگونی نظام «استبداد فقها» است. این زن سراپا مهرورز، ناآرام به تلاش برای جمع آوری پول و تدارک امکان به درمان و یاری رسانیدن به جوانان آسیب دیده و زخمی شده در روزهای خیزش، می پرداخت. پروانه را نیروی گسترده ای از خانواده های زندانیان دوران گوناگون و خود زندانیان هم، چه به نام و چه از نزدیک و با دیدن او، می شناختند.

داریوش نیز چهره ای به تمام آشنا برای زندانیان بود و بسیاری از زندانیان را می شناسم که داریوش را می ستودند – در پیوند با استواری اش در برابر زندانبانان و دشمن- حتی آنانی که سخت با دیدگاه های او، دانسته و نادانسته مخالفت می ورزیدند. از این رو، عده ای چشم گیر از چپ ناوابسته که در سازمانی جای نگرفته بودند، آمادگی از خودشان نشان می دادند تا با او همکاری کنند که از جمله اند آنانی که از اروپا و آمریکا بازگشته بودند. با دریغ و درد، بسیار بازدارندگی هایی در آن گاه تاریخی، در ایران پس از قیام 22 بهمن، وجود داشت که سد ساز این همکاری های بایسته گردید!

روزهایی پس از قیام، رهبران سوسیالیست های اروپا، کریسکی (اتریش) – پالمه (سوئد) و گون زالس (اسپانیا) به ایران آمدند و داریوش یکی از چند نفری بود که با او دیدار و نشست برقرار کردند و نیز، در مرتبه دوم جراحی چشم، که داریوش به اسپانیا رفته بود، از سوی ولی برانت (آلمان غربی) از او دعوت شد و در بن (آلمان) نشست هایی با ویلی برانت، نمایندگان پارلمان، و دیگر رهبران حزب سوسیال دموکراسی آلمان برقرار گردید و دیدار و گفت و شنودی رخ داد، به شناسایی دیدگاه ها و گرایش های اجتماعی – سیاسی یکدیگر، و ویلی برانت، نسخه ای از کتاب خود را به داریوش به یادگار می دهد! داریوش در چند بار آمدنش به اروپا، در پخش اخبار و رویدادهای ایران در پی تماس های بی گسست، همگان را آگاه می کرد، از جمله، قتل کاظم سامی – احمد میرعلایی و … نیز دفاع همه جانبه اش از سعیدی سیرجانی، امیرانتظام و …، نباید فراموش کرد! او در آخرین سفر که برای جراحی آمده بود، از تمام امکاناتش سود جست تا مورد امیرانتظام را به پارلمان آلمان و اروپا برد. به ویژه از طریق نمایندگان سوسیال دموکراسی آلمان (S.P.D) و در این امر موفق بود.

پروانه نیز، همچون همگون خود، چه در مورد قتل کاظم سامی، سعید سیرجانی، احمد میرعلایی و …، کوشنده بود و همراه با دیگر هموندان، در بخش گزارش های خبری، و خبررسانی می کوشید و از نادر کسانی بود که علیرغم سایه گستردة ترس در همه آیین های برپا داشته، به ویژه برای کاظم سامی پاس می داشت، زندگی سرافراز آنان را.

نیز، پروانه و داریوش، و به یقین با یاری دیگران، در پخش اخبار کشتار جمعی سال 1367 در زندان، تلاش گسترده داشتند و نگارنده اولین بار، از داریوش شنید و پی برد به چگونگی این جنایت هولناک و این که به دستور و به دست چه کسانی از وابستگان به این نظام خون ریز انجام شد، زمانی که برای جراحی اولین چشمش، به اسپانیا آمده بود!

بسیار است سخن، از به یاد مانده و دیده و شنیده هایی که روشن ساز فروزه های این جان باختگان مردم سالاری شود، که بی گسست و در تداومی، یکی پنجاه ساله و دیگری چهل و پنج ساله، کوشش داشتند در ایران برپایی آن را، که با دریغ نمی توان به همه آنها پرداخت. نگارنده، با شناخت همه جانبه ای که از آندو گوهر راه مردم سالاری و برآورده سازی خواسته های اجتماعی – تاریخی ایرانیان، یعنی توأمان «ملی مردمی»، دارد، یادآور می شود که تحقق پذیری این دیدگاه روشن در ایران زمین، شاد ساز آنان خواهد بود. آنان با آگاهی و با چشمی روشن چنین راه پرخطری را آغاز و دنبال داشتند و چنین سرنوشتی را برای خود رغم زدند!

بی گونه و شک و گمانی، آنان در ستیغ قلة پیروزی نشستند و بلندترین فرازی ممکن از دست آوردی را بدست آوردند و جان باختگی و به خون نشینی شان، فراز حافظ را یادآور است که «فراز قلة خورشید، تکیه گاه» آن دو باشد.

من نیستن برای شما باور نمی کنم

پیروز ملت ایران و دیگر ملت های زیر ستم

پاریس، 14 دی ماه 1377

زندگی نامه پروانه و داریوش فروهر

آری؛ آن زن، شیرزن

آنکه هرگز نبودش مرد در ناورد

آری اکنون آن عماد مردم و امید ایرانشهر

شیرمرد عرصه ناورد

آنکه بر رخشش، تو گفتی، کوه بر کوه

است، در میدان

بیشه ای، شیر است. در جوشن

آری؛ اکنون آن زبردستان شیراوژن

در تک تاریک چاه ژرف پهناور

چه سر مهر پر از خنجر

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان چاه بی دردان

خفته اند آرام چشم بر ایران

در شامگاه روز شنبه 30 آبان ماه 1377، دو پیکر پاک پروانه و داریوش فروهر، دلاورترین سربازان نهضت ملی و رشیدترین فرزندان مصدق، بخون نشانیده شدند، و داغی بزرگ بر دل مهر به ایران بستگان نهادند.

تاریخ شمار زندگی افتخارآمیز آن دو مبارز شیردل چنین است:

داریوش فروهر در هفتم دی ماه 1307 در خانواده ای دلبسته به مهر میهن، در اصفهان بدنیا آمد. و پروانه اسکندری (فروهر) در 29 اسفند ماه 1317 در خانواده ای آزادیخواه، با پیشینه ای مبارزاتی در جنبش مشروطیت، زاده شد.

پدر داریوش از افسران ملی ارتش بود که مقارن جنگ دوم جهانی، بدستور انگلیسی ها، به اردوگاه اسیران جنگی اراک اعزام شد. سال هایی که ایران در اشغال نظامی بود، دوران آشنایی داریوش با دیدگاه های مصدق بود. در آن سال ها که در «دبیرستان ایرانشهر» تهران به مبارزه سیاسی روی آورد و با شورآفرینی های نوجوانی، در شانزده سالگی، همدوش با جوانان دانش آموز و دانشجو، به مبارزه با اشغالگران بیگانه و تجزیه طلبان آذربایجان و کردستان پرداخت. در این سال ها، پروانه کودکی دبستانی بود، در دبستان «مهر ایران» درس می خواند و ذرات مهر ایران، بر دلش می نشست.

در سال 1327، داریوش فروهر به دانشکده حقوق راه یافت و به گروه سیاسی پان ایرانیست روی آورد.

سال بعد، پس از آشنایی بیشتر با مصدق و دیدگاه او، یاری رسانی به جنبش ملی و پیشبرد آرمان های جبهه ملی را پیشه سیاسی ساخت و در انتخابات دوره 16، در راه پیروزی مصدق و هم پیمانانش، به مبارزه پرداخت.

سال 1329، سال انتخاب داریوش به نمایندگی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در این سال بود که داریوش برای اولین بار زندانی شد و به مناسبت ملی شدن صنعت نفت در میدان بهارستان سخنرانی پرشوری ایراد کرد. سال 1329 سالی است که در 29 اسفند ماه آن صنعت نفت ایران ملی شد. در روزی که زادروز پروانه است. پروانه ای که 12 ساله بود و شادی و شورآفرینی یکپارچه ملت، از هم گسیختگی زنجیر استعمار و به غروب نشانی امپراتوری انگلیس را با روز تولدش یکجا جشن می گرفت.

در سال 1330، داریوش فروهر همراه با بسیاری از هموندان حزب، از حزب پان ایرانیست جدا شد و حزب ملت ایران بر پایه پان ایرانیست را بنیاد نهاد. حزبی که به دبیری آن برگزیده شد و با تمام نیروی آن حزب به یاری رسانی به دولت ملی مصدق پرداخت.

سال 1331، سال سفر دکتر مصدق به لاهه و سال خلع ید از شرکت نفت انگلیس و سال هنگامه آفرینی های داریوش در حمایت از مصدق و مبارزه پیگیر و سرسختانه او با شاه و نیروهای انتظامی زیر فرمان او شد. در این سال او باری دیگر دستگیر و زندانی شد.

در خیزش سی ام تیرماه فروهر و یارانش میدان بهارستان را به آوردگاه بهارستان بدل ساختند و به حمایت از مصدق حماسه آفرینی ها کردند.

در سال 1332، در جریان همه پرسی 12 مرداد، در روز 25 مرداد و روزهای پس از آن، داریوش پیشاپیش مبارزان برای بزیر کشیدن مجسمه های شاه در حرکت بود.

روز 28 مرداد 1332، روز کارزار و آتش و خون بود. روزی که داریوش سخت زخمی شد و یاران حزبی او را به بیمارستان نجمیه بردند و شب هنگام از آنجا فراریش دادند. کودتا به وقوع پیوست. فروهر و یارانش، در پناهگاه، نبردی سازمان یافته را آغاز کردند و در اول شهریورماه «ستاد پنهانی حزب ملت ایران» اعلامیه خود را علیه کودتاچیان، پخش کرد. زیر آن، نام داریوش فروهر بود.

این اعلامیه و پخش تراکت هایی که «باید در مرکز ماند و جنگید» با امضای داریوش فروهر پخش شد. فرماندار نظامی اعلامیه ای صادر کرد و در آن، برای دستگیری زنده و یا تحویل مردة فروهر جایزه ای معین نمود.

در نیمه شب دهم دیماه فروهر را در خواب دستگیر و به بازداشتگاه فرمانداری نظامی اعزام کردند. فرمانداری نظامی، طی اعلامیه های شماره 20 و 21 خود، دستگیری او را اعلام کرد. در این ایام، پروانه 15 ساله به مبارزه سیاسی روی می آورد.

در سال 133 داریوش فروهر از زندان فرمانداری نظامی به جزیره قشم تبعید شد. در تبعید نیز از پای ننشست و طرح «اتحاد- انقلاب- انتقام» را برای حزب و «نهضت مقاومت ملی» فرستاد. او هنگام امضای قرارداد «امینی پیچ»، با نافرمانی، از تبعید به تهران آمد و مسئولیت تشکیلات «نهضت مقاومت ملی» را بر عهده گرفت و در افشاگری قرارداد کنسرسیوم کوشید. در یکی از تظاهرات موضعی دستگیر و به همراه تنی چند از یاران خود به زندان افتاد.

در سال 1335 از زندان آزاد شد و پس از آزادی به افشاگری «پیمان بغداد» پرداخت و قلابی بودن انتخابات دوره نوزدهم را آشکار ساخت. بدنبال آ«، دوباره دستگیر و زندانی شد.

در سال 1336، داریوش به تدارک تظاهراتی در حمایت از مصر و مخالفت با تجاوز انگلیس، فرانسه و اسرائیل در پی ملی شدن کانال سوئز پرداخت.

در سال 1337، دوره دوم «آرمان ملت» ارگان حزب ملت ایران را با شعار «جنگ علیه ستم توقف ناپذیر است» و «مردان راستین میدان جهاد آشتی ناپذیرند»، به گونه ای پنهانی، منتشر ساخت. در این سال ها پروانه در انجمن «آناهیتا» که حیدر رقابی «هاله» (سراینده شعر مرا ببوس)، به پشتیبانی حزب ملت ایران، تأسیس کرده بود، سرگرم فعالیت های سیاسی – فرهنگی و سرودن سروده های پرشور میهنی بود. در این انجمن، فرزانگانی چون پورداود به سروده های او روی آور بودند. در همین انجمن او با داریوش فروهر آشنا شد و این آشنایی بعدها به پیوندگی همیشگی انجامید.

در سال 1338، داریوش فروهر پس از دوره آزادی کوتاهی، مجدداً در هشتم خرداد ماه، بازداشت و در زندان دژبان، در سلولی زیر شیروانی که لوله های بخار از آن می گذشت، در شرایط گرمای مرگ زایی زندانی شد.

در سال 1339، پس از آنکه 18 ماه در آن زندان همه شکنجه را گذرانده و از مقاومت سرسختانه او هیچ کاسته نشده بود، ارتشبد هدایت در زندان به دیدار او رفت و از جانب شاه به او پیشنهاد کرد ایران را برای همیشه ترک گوید. فروهر در پاسخ گفت: «زندان را به آزادی دور از وطن ترجیح می دهم.»

در 30 تیرماه 1339، جبهه ملی دوم شکل گرفت و داریوش غیاباً به عضویت شورا برگزیده شد. دوستان فروهر، با چاپ و پخش تراکت ها، آزادی او را خواستار شدند. او آزاد گشت. دو ماه پس از آزادی، بهنگام انتخابات مجلس شورای ملی، در حالیکه فروهر از جانب جبهه ملی نامزد شده بود، مجدداً بازداشت شد.

در سال 1339، پروانه که پای به پهنه دانشگاه نهاده بود و یخ شکن سال های سرد می شد، در روز 16 آذر به سازمان دهی تظاهرات دانشجویی پرداخت. در جوّ سرد و خاموش سال های پس از کودتا، او شجاعانه فریاد سر داد و از همگان خواست تا به یاد و خاطره شهدای 16 آذر، یک دقیقه سکوت کنند. در پی سکوت، پروانه با سروده «سوگند» خود، در همه، شور مبارزه برانگیخت و دل ها را به شوق آورد. این فرازها «به پیر دیر و یار مهربانش، به خون خفته شهید جاودانش»، از آن سروده است.

در 25 فروردین ماه 1340، داریوش از زندان آزاد گشت. در سوم اردیبهشت ماه همان سال، پروانه و داریوش با یکدیگر پیوند زندگی یگانه ای را بستند. مهر پروانه شاهنامه فردوسی شد، پیشکش شده زنده یاد غلامحسین صدیقی و آذین آن آئین، پرچم ایران بود و شمعی روشن که به حضور یاران حزبی و رهبران جبهه ملی و نزدیکانشان، گرمی بخش بود.

دیری از اینم ازدواج نپایید که داریوش فروهر، در شامگاه 29 تیر ماه 1340 بهمراه شخصیت های دیگر ملی، بر مزار جان باختگان 30 تیر، حضور یافت. در پی آن، دستگیر و زندانی شد.

پروانه در جنبش آموزگاران، سخت کوش بود. در این جنبش، دکتر خانعلی در 12 اردیبهشت 1340 جان باخت.

در رخداد شوم اول بهمن، پروانه ۀآشکارا و داریوش پنهانی به مبارزه ادامه دادند و برای آزادی دوستان حزبی و جبهه ملی کوشیدند و به نتیجه نیز رسیدند.

در سال 1341، نخستین کنگره جبهه ملی بر پا شد و پروانه فروهر همراه زنده یاد هما دارابی به عنوان نماینده زنان به کنگره راه یافتند و به همراه داریوش فروهر و نمایندگان دانشجویان و پاره ای از بازاریان، تشکیل اقلیتی را دادند که بیانگر دیدگاه مصدق بود. پروانه، داریوش و دیگر یاران، به برپایی نمایش های خیابانی جهت افشای نیرنگ «انقلاب سفید» و همه پرسی قلابی شاه روی آوردند که به دستگیری داریوش در اسفندماه 1341 انجامید. او تا شهریورماه 1342 در زندان بود.

همگاه با کشتار 15 خرداد، داریوش فروهر بهمراه جمعی دیگر از رهبران جبهه ملی، در زندان به تهیه اعلامیه ای جهت محکوم کردن آن کشتار و استبداد شاهی و دستگیری و تبعید آیت الله خمینی، مبادرت ورزیدند.

در سال 1342، در پی ارسال نامه های متعددی از سوی نمایندگان دانشجویان و شخصیت های ملی به دکتر مصدق، با الهام از رهنمودهای او، جبهه ملی سوم تشکیل شد. از جمله نامه های ارسالی، نامه هایی از پروانه و داریوش فروهر بود. مصدق در یکی از از پاسخ هایش به پروانه، مبارزات آن دو را ستوده و یادآور شده بود که «خداوند خوب در و تخته را به هم انداخته است.»

در سال 1343، داریوش فروهر همراه با یارانی که جبهه ملی سوم را بپا داشته بودند، دستگیر شد و سپس در رابطه با ارسال نامه ای به اوتانت، اعلامیه ها و پیام دانشجو محاکمه و به سه سال زندان محکوم شد. در تمام این مدت پروانه بار اداره خانه، مدرسه، حزب و جبهه ملی سوم را به دوش می کشید.

به هنگام مرگ دکتر مصدق در 14 اسفند 1345، داریوش فروهر که چند ماهی از آزادیش می گذشت، بهمراه پروانه فروهر و چندتن دیگر از فرزندان مصدق، پیکر او را تا احمدآباد تشییع کردند و در آیین خاکسپاری او شرکت جستند. سپس با انتشار اعلامیه هایی، مردم را به شرکت در مراسم چهلمین روز درگذشت آن «پیر» فراخواندند.

سال 1349، سال فروش بحرین است و داریوش و پروانه فروهر و دیگر یاران حزبی، این دسیسه استعماری را با ترکت و اعلامیه هایی برملا ساختند.

داریوش فروهر، به جرم وطن خواهی، در هفدهم فروردین ماه بازداشت شد و سه سال در زندان بسر برد. بهنگام بازداشت، پروانه فروهر بهمراه دو فرزند خردسالش پرستو و آرش، با سر دادن سروده «ای ایران» وی را تا دم در همراهی کردند. خواندن سرود اثری ژرف بر روی مأموران امنیتی نهاد.

در فاصله سال های 1352 تا 1355، داریوش فروهر آزاد بود و با پرداختن به وکالت دادگستری، به بی سر و سامانی های مالی خود تا اندازه ای سامان می داد.

در سال 1356، داریوش فروهر به همراه بختیار و سنجابی، طی نامه سرگشاده ای به شاه، زشت کاری های رژیم را یادآور شدند و به تنگناهای اجتماعی – سیاسی اشاره کردند. در همین سال، در جوّ ترس و اختناق، داریوش فروهر در مجلس ختمی که بازاریان به مناسبت مرگ مصطفی خمینی بر پا کرده بودند، با ایراد سخنرانی دلاورانه ای دیوار ترس را فرو ریخت و جوّ ساکت و خاموش جامعه را در هم شکست. در عید قربان این سال، در کاروانسرا سنگی، در باغ گلزار، آئینی بر پا می سازد. کماندوهای گارد سلطنتی به آن یورش می بردند. در این یورش، به او، از ناحیه سر، آسیب سختی می رسد چنانکه در بیمارستان بستری می شود.

داریوش فروهر با دیگر یاران نهضت ملی به برپایی «اتحاد نیروهای ملی» روی آورد و پروانه و دیگر یاران او به چاپ و پخش بی گسست خبرنامه روی آوردند. پروانه فروهر سپس به انتشار «اتحاد بزرگ»، «جبهه» و «آرمان ملت» پرداخت و مقام سردبیری آن ارگان ها را داشت. این نشریه تا مدتی پس از دست آوردهای خیزش های 22 بهمن همچنان به انتشار خود ادامه می داد.

سال 1357، سال ویرانی خانه آنان بود. در هفتم اردیبهشت ماه، خانه آنان که خانه ای اجاره ای در طبقه دوم، با بمب گذاری گماشتگان امنیتی ویران شد، و زن سالمند صاحب خانه، در طبقه همکف سکته کرد و جان سپرد. مدت 8 ماه، پروانه و داریوش فروهر و فرزندانشان خانه بدوش بودند ولی با این وجود دمی از مبارزه برای در هم شکستن استبداد چیره بر ایران دست بر نداشتند. در همین سال، داریوش فروهر بهمراه سنجابی، در نشستی با جمعی از روزنامه نگاران داخلی و خارجی شرکت کرد. دستگیر و روانه زندان شد.

در روز 26 دیماه، روز فرار شاه، فروهر جهت دیدار با آیت الله خمینی به پاریس رفت و پس از 18 روز با هواپیمای حامل خمینی به ایران بازگشت و در دولت موقت، وزارت کار را بر عهده گرفت. ایجاد صندوق وام کارگری، بر قراری بیمه بیکاری، تعیین تعطیلات کارگری و کارمندی، تعیین حداقل دستمزد که به سه برابر افزایش یافت، از اقدامات او در دفاع از حقوق کارگری در آن مدت کوتاه بود. داریوش فروهر همچنین عهده دار به سازمان آوردن وضع کردستان گشت که از همان آغاز کار با سنگ اندازی چند جانبه ای روبرو شد. علیرغم همه کوشش های او، آن اقدام بزرگ ملی راه بجایی نبرد.

با استقرار استبداد اسلامی، داریوش فروهر تحت پیگرد قرار گرفت و پنهان و سپس دستگیر شد و مدت 5 ماه زندانی شد و بنا بر گفته های لاجوردی و ری شهری، در شب نوروز، در پاسخ به پرسش خمینی، «تمام کارهای ممکن بر روی او صورت گرفته ولی هیچ چیز از زبان او بیرون نیامد.» خمینی نیز پاسخ داد که «فکر می کنم چیزی هم نتوانید از او بدست آورید.» این 5 ماه زندان، همانطور که خود بارها گفته است، به مراتب از 15 سال زندانی شاه سخت تر و جانگدازتر بوده است. گاه به طنز می گفت: زندان یعنی این 5 ماه! با اینهمه، زندان استبداد اسلامی نیز نتوانست فروهر را از عزم راسخش باز دارد. او بارها در گفتگوهای رادیویی اش شکنجه های ددمنشانة رژیم و خونریزی های وحشیانه دست اندرکاران «نظام ولایت فقیه» را برملا ساخت. پروانه، و او، همواره تباهکاری ها، جنایت ها، خیانت ها و خون ریزی های «رژم فقها» را بازگو کردند و از طریق انتشار اعلامیه ها و گفت و شنودهای رادیوئی، مردم ایران را به مبارزه و مقاومت فراخواندند و عاقبت به ضرب دشنه این نظام خون ریز از پای در آمدند.

این دو دلاور راهی برگزیدند که مرگی آگاهانه را بهمراه داشت. سروده بانوی ایران زمین، پروانه فروهر، وصف حال خود و همگون خود را، در سال های پیش، اینگونه بیان می دارد:

«اگر از سینه هامان خون بریزد

به نامردی به جهانمان ستیزند

به راه دوستان هستیم هستیم

که نامردیم اگر پیمان گسستیم»

و بدینگونه سروده سروده فتانه اسکندری خواهر پروانه، روشن و بی ابهانم، بیانگر حال کنونی ایران زمین است:

«آه از چه بی تابم چنین؟

انگار سرو کاشمر

در لحظه افتادن است

انگار داس یک عرب

اندام بابک می زند

وای از تبر! واز تبر!

آه از چه بی تابم چنین؟»

کنون و در پایان، رشته سخن را به سروده اخوان گره می زنم. در وصف این بر سریر قدرت نشستگان سروده است:

«ای درختان عقیم ریشه تان

در خاک های هرزگی مستور

یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان

رست نتواند

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود

یادگار خشکسالیهای گردآلود،

هیچ بارانی شما را شست نتواند!

Published in: on 20 نوامبر 2010 at 4:46 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مترجم آثار محمد ارکون به فارسی

مهدی خلجی
مترجم آثار محمد ارکون به فارسی

بخش مهمی از پژوهش‌های ارکون درباره‌ متن قرآن است

محمد ارکون (یکم فوریه 1928- پانزدهم سپتامبر 2010) دوست داشت خود را ناقد رادیکالِ سنت اسلامی، ایدئولوژی اسلامی و گفتارِ خاورشناختیِ سنتی تعریف کند.

او طرحی فکری را پیش نهاد که بیش از طرح‌های دیگر در رویکرد به اسلام، انقلابی به نظر می‌رسد: تاریخ‌مند دیدنِ همه‌ی متن‌ها و گفتارها، نهادنِ همه‌ی رخدادها در سیاق تاریخی، واسازی دوگانه‌ها و براندازی آن‌ها. او می‌کوشید سنت، متن‌ها و تاریخ اسلام را از چشم اندیشمندانِ رادیکال عصر خود بخواند: لوسین فور، فرنان برودل، ژاک لاکان، میشل فوکو، ژاک دریدا، پیر بوردیو، ژاک گودی، کورنولیوس کاستوریادیس و رُنه ژرار. از همین رو بود که آثار او برای خوانندگانِ عام مسلمان غریب می‌آمد.

طرح فکری ارکون را شاید بتوان در سه قلمرو بازشناخت:

انسان‌گرایی اسلامی

محمد ارکون، از رساله‌ی دکترای خود، در دانشگاهِ سوربن (پاریس 3) در سال 1968 دفاع کرد. عنوان رساله‌ی او «انسان‌گرایی عربی در سده‌ی نهم و دهم میلادی؛ مسکویه‌ی فیلسوف و تاریخ‌نگار» بود. انتشارات فلسفی ورن (Vrin) در پاریس، این کتاب را دو بار چاپ کرده است. او مسکویه را به اعتبار زبانی که در نوشتار به کار می‌برد فیلسوف و تاریخ‌نگاری عرب خوانده بود. از نظر او، در عصر زرین تمدن اسلامی مجالی کوتاه برای انسان‌گرایی، خردگرایی، این‌جهانی‌ اندیشیدن، جهان‌روایی و رواداری پدیدآمده بود؛ اما این مجال چونان شهابی تندگذر از آسمانِ تاریخ اسلام ناپدید شده بود. ارکون با پژوهش درباره‌ی روشِ عقلانی تاریخ‌نگاری مسکویه و سپس خردگرایان و انسان‌گرایان دیگری چون ابوحیان توحیدی و ابوالعلاء معری می‌کوشید خاطره‌ای گمشده را در وجدان مسلمان امروزی بیدار کند. او سخت دوست داشت این اثرش به فارسی برگردانده شود، زیرا باور داشت بیشتر انسان‌گرایان و خردگرایان این عصر، تبار و تیره‌ای ایرانی داشته‌اند.

سال‌ها بعد، ارکون دوباره به این موضوع بازگشت؛ در کتابی که همان ناشر چاپ کرد: «انسان‌گرایی و اسلام؛ جدال‌ها و پيش‌نهادها». او با یادآوری زمانی از دست رفته می‌کوشید شرح دهد چرا مبارزات ملت‌های مسلمان برای رهایی از استعمار به شکل‌گیری حکومت‌های خودکامه، تفسیرهای ایدئولوژيک و خشن از اسلام، رکود اقتصادی و اجتماعی، سرکوب فرهنگی و فکری، هویتی مثله‌شده و کژتابیده و در پاره‌ای موارد مانند الجزایر – سرزمین مادری ارکون – به جنگ داخلی انجامیده است. ارکون خود را بسیار به ابوحیان توحیدی نزدیک می‌دید و گاه با نقل سخنانی از او، سرّ دلبران را در حدیث دیگران می‌گفت.

تفسیر تاریخی قرآن

ارکون مطالعات و تحقیقات فیلولوژيک اسلام‌شناسان را بسیار ارج می‌نهاد، اما باور داشت که اسلام شناسی نباید در مرزهای زبان‌شناسی تاریخی بایستد.
بخش مهمی از پژوهش‌های ارکون درباره‌ی متن قرآن است. او باور داشت آن‌چه مسلمانان امروز از متن قرآن می‌شناسند، نه مقدس است، نه وحیانی. او بدون آن‌که در سرشت وحی پرسش کند، می‌انديشيد کلمات وحی‌شده همه شفاهی بودند و پیامبر خود هرگز قرآن را ننوشت. در نتیجه وحی مقدس، گفتاری شفاهی بود که به شکلی تکرارناپذیر برای یک بار در تاریخ روی داد. متن امروزی قرآن که مصحف عثمان خوانده می‌شود، متنی است حاصل گردآوری یادداشت‌های کسان بسیار از گفته‌های پیامبر اسلام. در شورای تدوین قرآن درباره‌ی سوره‌بندی و آیه‌بندی و ترتیب آیات و نیز ناسخ و منسوخ تصمیم گرفته شده است. شورای تدوین قرآن به دستور خلیفه‌ی سوم مسلمانان عثمان بن عفان تشکیل شده است. بنابراین، تدوین متن نهایی و قطعی قرآن در شرایطی یک‌سره سیاسی صورت گرفته است. ارکون می‌انديشيد سرشت گفتار شفاهی با متن نوشتاری متفاوت است. قرآن در تبدیل از گفتار شفاهی (وحی) به متن نوشتاری (مصحف) دگرگونی معنایی یافته است. گفتار شفاهی، مقدس اما غیرقابل دسترس است. آن‌چه قابل دسترس است همین متن نوشتاری است که نامقدس است و می‌توان با روش نقد تاریخی درباره‌ی ترجیح قرائت‌ها و روایت‌ها و تکوین آن بحث کرد و متن نهایی و بسته شده را از نو گشود.

بر این بنیاد، بر خلاف نصر حامد ابوزید، ارکون نخست به سراغ شرایط تکوین متن قرآن می‌رفت. پس از تعیین جایگاهِ معرفت‌شناختی قرآن، او بحث روش‌شناسی تأویل قرآن را درمی‌انداخت. از نگاه او روش‌شناسی تفسیری سنتی کاملاً باید کنار نهاده شود. او به انقلاب پارادایمی و جابه‌جایی نظام مسائل و منظومه‌ی فکری باور داشت. روش‌شناسی سنتی تفسیری در چشم او ایدئولوژيک می‌آمد. او سرشت ایدئولوژيک بودن تفسیر سنتی را از جمله در تفسیر طبری از آیات وصیت و ارث نشان داده بود (بنگرید به محمد ارکون، نقد عقل اسلامی، ترجمه‌ی مهدی خلجی، تهران: نشر ایده، 1379). اما نقادی او از روش‌شناسی سنتی به تفسیر محدود نمی‌شد و نظام فقهی و اجتهاد را نیز دربرمی‌گرفت.

نقد عقل اسلامی

ارکون نظام سنتی اجتهاد را در درون پارادایم جهان‌شناسی و معرفت‌شناسی سنتی و منسوخ می‌دید. از نظر او اجتهاد فقیهان بر درکی از عقل، اجماع، حدیث و قرآن استوار است که در رویکرد عقلانی مدرن به این چهار پدیده قابل دفاع نیست. او نشان می‌داد که عقل مورد استناد فقیهان عقلی شرعی است، در حالی که عقل مدرن فارغ از استناد به شرع است. اجماع نیز پدیده‌ای یک‌سره ایدئولوژيک است و در برابر نقادی تاریخی تاب نمی‌آورد. قرآن نیز متنی تاریخی است نه مقدس. حدیث هم باید با روش نقد تاریخی خوانده شود و بیشتر بازتاب عقاید و نیازهای ایدئولوژيک مردمان در دوران قدیم است تا آن‌چه یک مسلمان امروزه می‌تواند به شکلی عقلانی باور داشته باشد.

ارکون عقل اسلامی را آن‌چیزی تعریف می‌کرد که سنتِ گذشته با صفت اسلامی تولید کرده است. عقل اسلامی مقدس نیست و می‌تواند سراپا با عقل مدرن نقادی شود، همان‌طور که عقل مسیحی در دوران جدید موضوع بازسنجی عقلانی قرار گرفته است. برای نمونه، دوگانه‌هایی مانند نجس/پاک، حلال/حرام، خوب/بد، واجب/حرام، مقدس/نامقدس و زنانه/ مردانه، واقعی نیستند، مصنوعی و خیالین‌اند. نظام فکری سنت بر پایه‌ی این دوگانه‌ها بنا شده است. این دوگانه‌ها که در پلکانی ارزشی یکی را بالاتر و دیگری را فروتر می‌نشاند، باید از میان بروند و سرشتِ ناواقعی بودنِ آن‌ها آشکار شود. در کتاب‌هایی چون «اسلام؛ اصلاح یا براندازی؟» (لندن: انتشارات ساقی، 2006) محمد ارکون به تفصیل در نقد عقل حقوقی-فقهی، عقل تفسیری و عقل کلامی اسلامی نوشت. او پیوند میان امر مقدس، حقیقت و خشونت را با بهره‌گیری از آرای رنه ژرار و دیگران در سیاق اسلامی توضیح داد. ارکون رابطه میان ادیان توحیدی، مشترکات و مفترقات آن را در پرتو دانش‌های نوین، از جمله انسان‌شناسی تاریخی تبیین کرد.

ارکون در برابر اسلام‌شناسان سنتی غربی

مهدی خلجی و محمد ارکون

ارکون در زمانه‌ای پژوهش درباره‌ی اسلام را آغاز کرد که اسلام‌شناسی در دانشگاه‌های غربی بیشتر در انحصار رشته‌ی اسلام‌شناسی/خاورشناسی سنتی بود. ارکون مطالعات و تحقیقات فیلولوژيک اسلام‌شناسان را بسیار ارج می‌نهاد، اما باور داشت که اسلام شناسی نباید در مرزهای زبان‌شناسی تاریخی بایستد. او روش خاورشناسان را از این رو نقد می‌کرد که با اسلام و تاریخ آن برخوردی اروپامحورانه دارند و روش‌هایی را که در مطالعه‌ی جوامع غربی و متون یهودی و مسیحی به کار می‌گیرند، در پژوهش اسلام کنار می‌گذارند؛ گویی اسلام، متون و جوامع اسلامی تافته‌ای جدابافته‌اند. او می‌انديشيد روش‌شناسی علوم انسانی، هرمنوتیک و زبان‌شناسی جدید همه باید در مطالعه‌ی اسلام اجرا شوند. از این رو، نقد او از خاورشناسی کاملاً متفاوت از نقد ادوارد سعید از آن بود. ارکون نمی‌کوشید از اسلام هویتی متفاوت از ادیان دیگر بسازد. او خواهان مشارکت کردن مسلمانان در عقلانیتی جهانی بود؛ عقلانیتی که به پیروان ادیان گوناگون رخصت می‌دهد بر پایه‌ی معیارهایی علمی با یکدیگر گفت‌وگو کنند و همدیگر را به شکلی تفاهمی بشناسند.

ارکون و ترجمه‌های فارسی

مهم‌ترین آثار ارکون هنوز به زبان فارسی درنیامده است. مجموعه‌‌ای سه‌جلدی (دو جلد قرآن‌شناسی و یک جلد روش‌شناسی ارکون) به این قلم در دست تألیف است. ارکون تا روزهای آخر عمر خود بر تدوین این سه جلد نظارت مستقیم داشت، اما دریغ زنده نماند تا حاصل کار را بنگرد. او به جامعه‌ی ایران به دلیل سابقه‌ی آن در آفرینش انسان‌گرایی و خردگرایی تعلق خاطر داشت و دوست داشت مخاطبان ایرانی آرا و اندیشه‌های او را بشناسند. او یک‌جا نوشته است: «ملت‌های ترک، عرب و ایرانی روزی در عرصه‌ی تاریخ وارد خواهند شد و خواهند پذیرفت که تاریخ خود را بازنویسی کنند و در پرتو روش‌های مدرن معرفت‌شناسی معاصر و خرد انتقادی، دین خود را تأویل نمایند. این روش‌ها مقاومت‌ناپذیر و برناگذشتی هستند… حرکت معکوس ملت‌های مسلمان در این روزگار نباید ما را بفریبد. ورای این موج خشم و خروش و پرهیز از غرب، عطش عظیم آزادی و مشارکت سیاسی و ورود به میدان رقابت تاریخ نهفته است.

ارسال شده توسط azadeh در ۱۴:۱۹ 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام

Published in: on 20 نوامبر 2010 at 10:29 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حرکت

Published in: on 20 نوامبر 2010 at 7:58 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مادر کوهیار گودرزی: خوشحالم که اتهام پسرم، مایه تحسین اوست

مردمک/ مادر کوهیار گودرزی در مراسم دریافت جایزه باشگاه ملی مطبوعات آمریکا به پسرش، این جایزه را به مادر ندا آقا سلطان، مادر سهراب اعرابی، مادر محسن روح‌الامینی، مادر کیانوش آسا و مادران همه زندانیان سیاسی تقدیم کرد.

رئیس باشگاه ملی مطبوعات آمریکا نیز در این مراسم از ایران خواست تا زندانیان سیاسی و روزنامه‌نگارانی را که در زندان به سر می‌برند، آزاد کند.

آلن بیرگا که در مراسم اهدای «جایزه جان ابوشون» سخن می‌گفت با تقدیر از کوهیار گودرزی، وبلاگ‌نویس و روزنامه‌نگار دربند و برنده این جایزه، از محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهوری ایران خواست که به سرکوب مطبوعات در ایران پایان دهد و این فعال حقوق بشر را آزاد کند.

مراسم جایزه آزادی مطبوعات جان ابوشون هر سال به یک آمریکایی و یک غیر آمریکایی اهدا می‏شود. کوهیار گودرزی، دبیر کمیته گزارشگران حقوق بشر ایران و «چارلز دیویس» استادیار مدرسه روزنامه‌نگاری میسوری، روز اول شهریور به طور مشترک برنده این جایزه اعلام شدند.

به گزارش کمپین بین‌المللی حقوق‌بشر در ایران، در مراسم اهدای این جایزه که عصر دوشنبه، ۲۴ آبان برگزار شد، پروین مخترع، مادر کوهیار گودرزی در پیامی، اهدای جایزه آزادی مطبوعات را به پسرش مایه افتخار برای خود و دلگرمی برای مادران زندانیان سیاسی ایران دانست.

آقای گودرزی، دانشجوی مهندسی هوا فضای دانشگاه صنعتی‌شریف است که آبان سال گذشته از دانشگاه اخراج و ۲۹ آذر هنگامی که برای شرکت در مراسم خاکسپاری آیت‌الله حسین‌علی منتظری عازم قم بود، بازداشت شد. او تا به حال چندین‌بار دست به اعتصاب غذا زده است و خانواده‏اش از ملاقات با او منع شده‏اند.

خانم مخترع گفت: مایه خرسندی است که به همان اتهام‌هایی که فرزندان ما در کشور خودشان در بند شده‌اند، مانند فعالیت‌های حقوق بشری، داشتن حق‌تحصیل در دانشگاه، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حقوق کودکان کار، کمپین علیه اعدام، حقوق‌مدنی و شهروندی، در کشورهای دیگر مورد تشویق و تحسین قرار می‌گیرند.

او، جایزه آزادی مطبوعات را از سوی خودش و کوهیار به «ملت سبز ایران، مادران آرژانتینی، مادران فلسطینی، مادران صبور ایرانی، به‌ویژه مادر ندا آقا سلطان، مادر سهراب اعرابی، مادر محسن روح‌الامینی، مادر کیانوش آسا و مادران همه زندانیان سیاسی» تقدیم کرد.

در این مراسم همچنین آلن بیرگا، رئیس باشگاه ملی مطبوعات آمریکا یادآوری کرد: به کوهیار گودرزی افتخار می‏‌کنیم نه به این خاطر که او یک زندانی مشهور است، بلکه به این خاطر که او یکی از افراد بی‌شماری است که دنیا به اندازه کافی درباره‌ آنها چیزی نمی‌گوید.

او افزود: ما این وبلاگ‌نویس را بزرگ می‌داریم نه فقط به این خاطر که پرونده او خاص است، بلکه به این خاطر که او یکی از بسیار افرادی با پرونده‌های مشابه در ایران و در سراسر جهان است.

آقای بیرگا یادآوری کرد که «ایران و چین در حال حاضر برای سرکوبی روزنامه‌نگاران، به عنوان زندان‌بانان برجسته جهان شانه‌به‌شانه یکدیگر رقابت می‌کنند».

سرکوب مطبوعات و روزنامه‌نگاران در ایران، از زمان دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری در سال ۱۳۸۸، شدت گرفت. جمهوری اسلامی، این فعال حقوق بشر را به دلیل حضور در تجمعات غیرقانونی به تبلیغ علیه نظام و محاربه متهم کرده که مجازات آن طبق قوانین جمهوری اسلامی، مرگ است.

پیش از این اکبر گنجی، روزنامه‌نگار ایرانی در سال ۲۰۰۶ جایزه آزادی مطبوعات جان ابوشون را از باشگاه ملی مطبوعات دریافت کرده بود.

Published in: on 19 نوامبر 2010 at 6:27 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سازمان ملل قطعنامه محکومیت نقض حقوق بشر در ایران رابا اکثریت چشمگیر تصویب کرد

خبرگزاری هرانا – کميته سوم سازمان ملل متحد روز پنجشنبه با تصویب قطعنامه ای از «نقض جدی حقوق بشر در جمهوری اسلامی» عميقا ابراز نگرانی کرده است.

به گزارش رادیو فردا به نقل از خبرگزاری رويترز، اين قطعنامه در کميته حقوق بشر سازمان ملل متحد با حمايت آمريکا، اتحاديه اروپا و کانادا مطرح شد که با ۸۰ رای موافق، در برابر ۴۴ رای مخالف و ۵۷ رای ممتنع تصويب شد. در اين قطعنامه آمده است: سازمان ملل « عمیقا از نقض جاری حقوق بشر در جمهوری اسلامی ايران ابراز نگرانی می کند.»

در اين قطعنامه از شکنجه، قطع اعضای بدن، سنگسار و «نابرابری گسترده جنسيتی و خشونت عليه زنان » به عنوان مصادیق نقض حقوق بشر یاد شده است.

در اين قطعنامه همچنين از قصور حکومت جمهوری اسلامی در تحقيق درباره مسايل مطرح شده در خصوص نقص حقوق بشر در جريان حوادث پس از انتخابات رياست جمهوری به عنوان «نگرانی ويژه» ياد شده است.

در اين قطعنامه از ايران خواسته شده است تا به تبعض و نابردباری مذهبی پايان دهد و رويکرد خود را در قبال بهائيان تغيير دهد.

در قطعنامه کميته سوم سازمان ملل همچنین آمده است: هفت رهبر بهايی که از سال ۲۰۰۸ در زندان به سر می برند می بايست از حق داشتن وکيل، رسيدگی عادلانه و شفاف به پرونده اشان برخورد باشند.

.کميته سوم مجمع عمومی سازمان ملل متحد روز پنجشنبه همچنين قطعنامه هايی درباره نقض حقوق بشر در ميانمار و کره شمالی صادر کرد.

انتظارمی رود که اين سه قطعنامه ماه آينده به طور رسمی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصويب برسند.

سوزان رايس، سفير آمريکا در سازمان ملل متحد در بيانيه ای از تصويب اين قطعنامه ها در کميته سوم سازمان ملل استقبال کرد.

محمد جواد لاريجانی، دبير ستاد حقوق بشر اسلامی و مشاور رييس قوه قضائيه، در کميته سوم حقوق بشر، آمريکا را عامل اصلی حمايت از اين قطعنامه دانست.

محمد جواد لاريجانی از چند روز پيش به مقر سازمان ملل متحد در نيويورک سفر کرده است و فعالان حقوق بشر می گويند اين سفر در راستای جلوگيری از تصويب اين قطعنامه بود .

محمد جواد لاريجانی با انتقاد از کانادا گفت: اين کشور سابقه خوبی در خصوص رفتار با اقليت های قومی ندارد.

محمد جواد لاريجانی همچنين گفته است: ايران «دمکراسی غربی نمی خواهد».

Published in: on 19 نوامبر 2010 at 6:00 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

در اعماق اين جامعه زيستن

Published in: on 19 نوامبر 2010 at 5:55 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جنايات سازمان يافته خامنه ای

Published in: on 19 نوامبر 2010 at 12:51 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه