عفو بين الملل ,اعدام» يک جنايت» است «چهره «رژيم

Published in: on 31 ژانویه 2011 at 4:46 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مهندس مهدی بازرگان: آيينهء اوج و افول «بورژوازى ملى ايران»

تراب حق شناس

بازرگان از معدود كسانى است كه سير زندگى آنان نقاط قوت و ضعف و تحولات و مواضع فكرى و سياسى طبقهء اجتماعى شان را آيينه وار نشان مى دهد.
او در سال 1285 شمسى (1906 ميلادى)، سال اعلام مشروطيت، در خانواده ای سرشناس از بورژوازى ملى و تجارى ايران، در تهران به دنيا مى آيد. در مدارس تازه تاسيس (رشديه) كه متناسب با امواج انقلاب مشروطيت در جامعهء ما ظاهر شده بود دورهء دبيرستان را به پايان مى رساند و جزء هيئت دانشجويانى كه در سال 1307 (1928) از طرف دولت به فرانسه و ديگر كشورهاى اروپايى اعزام مى شوند به فرانسه مى رود. جمعا 7 سال در آنجا مى ماند و در مدرسهء سانترال (Ecole Centrale des Arts et Manufactures) در رشتهء ماشين هاى حرارتى تحصيلاتش را به پايان مى رساند. سپس در 1314 (1935) به ايران برمى گردد و چند ده سال در رشته اى كه آموزش ديده بود يعنى علم و صنعت، به اشكال مختلف، چه در دانشگاه تهران و چه در پروژه هاى صنعتى بزرگ و كوچك فعال است كه بعدا به آنها اشاره خواهيم كرد.
اما آنچه در زندگى او مهمتر است، نه بخش علمى و حرفه اى بلكه مبانى فكرى و اعتقادات دينى اوست كه وى را از بسيارى از هم دوره اى هايش متمايز مى سازد. آنها يا تحت تاثير گرايش هاى فلسفى و سياسى لائيك يا گرايش هاى اجتماعى و سوسياليستى آن روز اروپا قرار گرفتند و بعد در ايران به فعاليت هايى فرهنگى يا سياسى دست زدند (از جمله دكتر تقى ارانى، ايرج اسكندرى، دكتر فروتن و …) يا از افكار و فلسفه هاى ناسيوناليستى تاثير پذيرفتند (مانند دكتر هوشيار، پورداوود و …) و يا علوم و فنون جديد را صرفا وسيله اى براى ارتقاء مقام قرار داده و به وزارت و وكالت رسيدند (امثال دكتر اقبال، مهندس رياضى و …). اما بازرگان با كوله بارى از مشاهدات و تجربيات و استنتاجات ويژهء خويش به ايران بازگشت و به اتكاء همين ها جريان فكرى و اجتماعى و سپس سياسى ويژه اى را (كه خود بر سرلوحه آن مدرنيسم و رفرم نوشته بود) به راه انداخت كه هر چند دامنهء اجتماعى آن در ابتدا محدود بود اما در مقاطع حساس تاريخى (اوايل دهه 1340 و بعد هنگام انقلاب 1357)، تاثير فراوانى در تحول فكرى و اجتماعى و سياسى ايران برجا گذارد. جريانى كه از بازرگان سرچشمه مى گرفت چون جويبارى طى 60 سال گذشته جريان داشته و نسل هايى از طبقه متوسط شهرى و روشنفكران سنتى جامعه، در سر راه خود، در نزديك و يا در درون آن اطراق كرده و به نحوى آثار آن را با خود حمل مى كنند. نسلى كه من به آن تعلق دارم، با ويژگى هاى طبقاتى و فرهنگى خويش، در اين تجربه، دست كم چندين سال، از نزديك زيسته است.
بازرگان فرزند وفادار طبقه خويش است. بورژوازى نوپاى عصر مشروطيت خواستار تغيير جامعهء كهن و ملاك هاى فكرى و سياسى آن بر طبق مصالح خود مى باشد. بازرگان از همان دوران دانشجويى در فرانسه كه در فكر فراهم آوردن ارمغانى براى ميهن خويش است ايدئولوژى بورژوازى فرانسه را كه مبتنى بر اهميت و منافع فرد در جامعه است و مفهوم شهروند و جامعه مدنى را خيلى سريع درك مى كند و از گردش در پاريس و ديدن بناى يادبود سرباز گمنام چنين نتيجه مى گيرد:
«آنجا يك فرد فرانسوى بى نام و نشان، يك سرباز گمنام بى درجه و مقام را به خاك سپرده اند. يك سرباز و يک فردی که مانند هزاران هزار سرباز و فرد ديگر در راه استقلال و آزادى فرانسه جان داده است. مردم پاريس و فرانسه و مردم دنيا در برابر جسد به خاك رفته يك فرد خم مى شوند و تعظيم و تجليل مى كنند. ملت فرانسه و دولت فرانسه براى فرد فرانسوى مقام و احترام قائل است. پايه هاى طاق پيروزى خود را روى پيكر فرد فرانسوى كه صاحب حقوقى است و بنابراين فداكارى مى كند بنا نهاده اند. آنها و ساير ملل راقيهء نيرومند و متمدن جهان عظمت و ارزش خود را مديون و مربوط به نقش افراد مى دانند. بنابراين براى فرد حقوق و آزادى قائل شده اند، خفه اش نمى كنند، توى سرش نمى زنند، تحقير و توهينش نمى كنند …». (مدافعات مهندس بازرگان در دادگاه، چاپ نهضت آزادى در خارج از كشور، خرداد 1343، ص 15).
نتيجه گيرى ديگرش ضديت با استبداد است و مى گويد: «در آنجا احترام و ارزش براى همه است. فرانسه مال همه است. همه براى آن خدمت مى كنند. اگر همه چيز به نام يك نفر، براى يك نفر و به فرمان و اختيار يك نفر بود، فرانسه فرانسه نمى شد!» (مدافعات، ص 15)
بعد به اهميت انجمن هاى خيريه و غير انتفاعى و ديگر انجمن ها و سنديكاها پى مى برد و نتيجه مى گيرد كه: «جامعه غربى از يك قرن و نيم گذشته در جهت تجمع افراد و جانشين ساختن جمع به جاى فرد سير كرده، با سرعت تمام در پيشرفت و توسعه بوده است». (مدافعات ص 16)
سپس به اهميت و رابطه بين ماشين و دمكراسى مى پردازد و مى گويد: «ميان ماشين و دمكراسى يعنى روح ماشين و صنعت از يك طرف و روح دمكراتيك از طرف ديگر تشابه و توافق فوق العاده وجود دارد. ماشين و زندگى صنعتى، دمكراسى را به وجود آورده است. دمكراسى هم ماشين را به وجود مى آورد. بدون دمكراسى توسعه و توليد صنعتى به مقياس امروزى ميسر نيست.» (مدافعات، ص 17) و بالاخره «كشف اين راز بزرگ كه زندگى اروپايى ضامن بقا و پيروزى ملت ها در شكل و نظام اجتماعى است نه انفرادى و شخصى». (مدافعات ص 20)
او با «اسلام خرافى و انحرافاتى تشريفاتى فردى»، مخالف است و يا ديدى رفرميستى «اسلام اصلى اجتماعى زنده كننده“را مى خواهد و بالاخره آنچه كه بعدها به قول خودش، خواست از طريق ”لوتربازى“در اسلام، درك كند و تئوريزه و پياده نمايد. مسئله مدرنيسم از همان روزهاى نخست براى او مطرح است و با تقليد صرف مخالفت مى كند. اولين سخنرانى او در زندگى كه (در زمان دانشجويى) در سفارت ايران در پاريس ايراد مى كند در طرد تقليد كوركورانه است (مدافعات، ص 20). او از فكرى كه سال ها تقى زاده مطرح كرده بود انتقاد كرده و چنان که از آثار و اعمالش پيداست راهى تلفيقى از اخذ تمدن فرنگى همراه با رفرم فكرى و مذهبى و اجتماعى و بعدها سياسى را در ايران پيشنهاد مى كند و تا آخر عمر در همين خط به پيش مى رود.
در فعاليت هاى بعدى او، آنچه نقش محورى دارد رفرم مذهبى است، همان لوتربازى. او با تجربه لوتر و كالوَن، تجربه پروتستانيسم كه همپاى نطفه بندى بورژوازى اروپا ظهور كرده بود اهميت زيادى قائل است و بدون آن كه به اصل دين دست بزند، شاخ و برگ ها و قامت آن را به اندازه قامت و نيازهاى بورژوازى نوپاى ايران تصوير مى كند.
از اولين مقالاتى كه در ايران مى نويسد، مقاله «مذهب در اروپا» ست(1321) تا تاكيد كند اگر اروپا را سرمشق قرار مى دهيد بدانيد كه «اروپا با شاپو و كراوات مردها و زلف و ماتيك خانم ها اروپا نشده است. اروپا معنويت و مذهب و ايده آل دارد، فعاليت و فداكارى دارد. تقوا و روح اجتماعى دارد». (مدافعات، ص 24)
در سال هايى كه او در پاريس بوده (1928 تا 1935) سال هاى بحران معروف جهان سرمايه دارى است، سال هاى بين دو جنگ، سال هاى برآمد جنبش هاى چپ و كارگرى، سال هاى اوجگيرى فاشيسم در اروپا، سالهای جمهوری انقلابى اسپانيا. اما او به اين مسائل توجهى ندارد. درك او از سرمايه دارى اروپا، كه جنگى امپرياليستى را هم از سرگذرانده (18-1914) همچنان دركى قديمى، كلاسيك و محدود است و عجيب اين كه تا آخر هم تقريبا به همين نحو مى ماند.
در ادامهء فعاليت محورى خويش در آن سال ها، يعنى رفرم مذهبى، با انجمن هاى مذهبى، مانند «كانون اسلام“(با شركت آقاى طالقانى) و «انجمن اسلامى دانشجويان، كه به منظور مبارزه با افكار مادى كه بيشتر از سوى حزب توده در دانشگاه رواج يافته بود» شكل گرفته، همكارى مى كند و در آن ها سخنرانى مى نمايد. مهمترين كتاب او در زمينه رفرم فكرى مذهبى تحت عنوان «راه طى شده» بسط چند سخنرانى او در همين انجمن اسلامى دانشجويان در سال هاى 26 و 1327 است.
تا زمان مصدق به سياست توجه چندانى ندارد. مشغول كار دانشگاهى و صنفى خويش است و در تاسيس «كانون مهندسين ايران» (اولين اتحاديهء صنفى مهندسين � 1321) شركت مى كند و مجله صنعت را كه نشريه اين كانون است پايه گذارى و اداره مى نمايد و خود همواره در آن مقاله اى فنى مى نويسد. «كانون مهندسين در دومين سال تاسيس خود، گاهواره اى براى يك قيام مهم و تكانى در ارگان هاى مملكتى گرديد»: اعتصاب مهندسين و سپس كليه فارغ التحصيلان با شعار ”سپردن كار بدست كاردان“ در 1321 (مدافعات، ص 35). او نه كار دانشگاهى و صنفى را فراموش مى كند و نه كار انجمن هاى اسلامى، از انجمن اسلامی دانشجويان گرفته تا پزشكان و مهندسين و معلمين … دو دورهء سه ساله، رياست انتخابى دانشكده فنى را به عهده مى گيرد و دو جلد كتاب ترموديناميك (نخستين كتاب درسى در اين زمينه در ايران) مى نويسد كه در بحبوحه استنكاف روشنفكران از مذهب با عبارت «به نام خدا» در صفحه اول، انتشار مى يابد.
در اين دوره تمام برنامه هاى غير درسى او حول مبارزه با افكار مادى و مبارزه با حزب توده دور مى زند، زيرا «در برابر موج كمونيسم، تقريبا هيچ مكتب سياسى و اميد نجاتى به جوانان عرضه نمى شد». تشكيل جبهه ملى و شروع مبارزات ملى به رهبرى مصدق «حقيقتا نسيم نجات بخشى بود كه كشتى توفان زده كشور را به مسير صحيحى انداخت». او از همين نقطهء اشتراك در مبارزه با حزب توده و مبارزات ملى است كه به راه و روش مصدق علاقه مند و پايش به سياست كشيده مى شود وگرنه آنقدر از درگيرى هاى سياسى در دانشگاه ناراضى بوده كه جزوه اى عليه دخالت جوانان در سياست مى نويسد: تحت عنوان «بازى جوانان با سياست».
با روى كار آمدن دولت مصدق، در سال 1330 چندى معاون دكتر سنجابى مى شود كه وزير فرهنگ وقت بود. ولى طولى نكشيد كه مصدق او را به ماموريت مهم جديدى كه بيشتر جنبه فنى دارد، يعنى خلع يد از شركت نفت ايران و انگليس و اداره تاسيسات شركت ملى نفت ايران برمى گزيند و مهندس کاظم حسيبى را كه استاد دانشگاه و از ياران نزديكش بود، مامور ابلاغ اين ماموريت مى كند. بازرگان در باره مى نويسد: «گفتم شما چطور مى خواهيد چند تا موش امثال مرا به جنگ گله پلنگ بفرستيد؟! من و شركت نفت؟!».
«ولى مملكت قيامى كرده، وارد معركه اى شده بود و بر هر فرد، خدمت و فداكارى، هرقدر [هم] سنگين و غير ممكن باشد، فرض بود. چون خود حسيبى در بسيارى از اعمال و اقداماتش در كار نفت، استشاره و استخاره از قرآن كريم مى نمود، من هم قبولى خود را مشروط و موكول به استخاره از قرآن كردم. براى نماز مغرب به مسجد هدايت خدمت آقاى طالقانى رسيديم. آيهء عجيبى كه نشانه اميد و امر بود آمد. آقاى حسيبى مهلت نداده بلافاصله دو نفرى منزل جناب آقای نخست وزير رفتيم. ايشان خوشحال شدند، مرا بوسيدند و فرمودند …“ (مدافعات، ص 44)
صرف نظر از قدرت و لياقتى كه او در اين كار از خود نشان مى دهد و طبعا بدون كمك انگليس ها، اداره تاسيسات نفت را به پيش مى برد براى برخى اين سوال پيش آمده بود كه آيا برداشتن او از وزارت فرهنگ دليل ديگرى داشته است؟ فريدون آدميت نقل مى كند كه مصدق گفته بوده اگر كار فرهنگ به دست او بيفتد، حجاب را در مدارس برقرار خواهد كرد (آشفتگى فكر تاريخى در ايران، فريدون آدميت، 1358). در عين حال كه اين امر كاملا امكان دارد اما اين را بايد گفت كه او و ديگر همكارانش در نهضت آزادى، چنين اجبارى را حتى در مورد خانواده هاى خود روا ندانسته بودند و دختران و زنانشان تا قبل از انقلاب 1357 كه حجاب اجبارى نبود، غالبا بى حجاب بودند.
پس از موفقيت در خلع يد و اداره شركت ملى نفت ايران كه 9 ماه طول كشيد، از سوى مصدق به سرپرستى سازمان آب تهران منصوب مى شود و على رغم مشكلات فراوان مالى كه وجود داشته، براى اولين بار آب را در لوله ها به جريان مى اندازد. آرم سازمان آب كه هنوز آيه قرآن، «من الماء كل شى حىّ» (هر چيزى از آب زنده است) بر آن نقش بسته يادگار اوست.
دولت كودتا، وجود فردى مصدقى را حتى در اداره اى كاملا فنى مثل سازمان آب تهران تحمل نمى كند و او را در بهمن ماه 1332، مجبور به استعفا مى نمايد و او به كار دانشگاه باز مى گردد. از اين به بعد دوره حضور بازرگان در صحنه سياسى اپوزيسيون است.
او همراه با عده اى از رجال و شخصيت هاى ملى كه تعدادشان به 60 مى رسيده نامه سرگشاده اى را خطاب به مجلسين شورا و سنا امضا مى كند كه در آن به انعقاد قرارداد كنسرسيوم و زيرپا گذاردن حقوق به دست آمده در مبارزات ملى شدن نفت اعتراض شده بود. دهخدا و چند تن از روحانيون طرفدار مصدق مانند فيروزآبادى و زنجانى و نيز 12 تن از استادان برجسته دانشگاه از جمله امضا كنندگان بودند. رژيم كودتا اين 12 استاد را منتظر خدمت مى كند و بدين ترتيب استقلال دانشگاه از بين مى رود. بازرگان يكى از سرسخت ترين مدافعان اين نامه اعتراضى است. (رجوع شود به «گزارش يك زندگى“به قلم دكتر على اكبر سياسى، رئيس وقت دانشگاه تهران، صفحات 247 تا 249، به نقل از «تاريخ 25 ساله سياسى ايران»، نوشته سرهنگ نجاتى، انتشارات رسا، 1371، ص 120). اين استادان اخراجى براى اداره زندگى و حفظ ارتباط و همبستگى خويش، شركتى كه كارش مقاطعه كارى تاسيسات بود تشكيل مى دهند به نام شركت ياد (علامت اختصارى يازده استاد دانشگاه) كه تا سال هاى قبل از انقلاب پابرجا بود.
دورهء زندان هاى متناوب بازرگان از اين به بعد است كه آغاز مى شود (1334)، وى به خاطر شركت در تاسيس نهضت مقاومت ملى كه در مخالفت با دولت هاى پس از كودتا شكل گرفت بارها به زندان مى افتد. در سال 1339 كه همزمان با روى كار آمدن كندى در آمريكا در اوضاع سياسى ايران تغييراتى پديد مى آيد و شاه وعده انتخابات آزاد مى دهد، جبهه ملى دوم تشكيل مى شود و بازرگان در شوراى مركزى آن عضويت دارد.
در ارديبهشت 1340 بازرگان جمعيت نهضت آزادى ايران را كه هويت خود را به ترتيب مسلمان بودن، ايرانى بودن و مصدقى بودن مى دانست همراه با دكتر يدالله سحابى و آيت الله طالقانى و حسن نزيه و چند تن ديگر از همكاران قديمى خود در نهضت مقاومت ملى تشكيل مى دهد (و جالب اين كه براى اين كار هم استخاره مى شود، مدافعات ص 76). نهضت آزادى برخلاف جبهه ملى كه خود را تابع رهبرى جمعى مى دانست، مصدق را رهبر اعلام مى كرد (مى توان گفت كه سپردن رهبرى به مصدق بيشتر تشريفاتى بود، زيرا وى عملا در زندان بود. احتمال دارد كه نهضت آزادى براى گريز از رهبرى سران جبهه ملى چنين مى گفته است). نهضت آزادى يكدست نبود، بلكه عمدتا از دو جناص مذهبى و غير مذهبى (لاييك) تشكيل شده بود. بازرگان در راس جناح اول و كسانى مانند رحيم عطايى جزء جناح دوم بودند. خود بازرگان مى گفت: ”ما سفره اى انداختيم ولى هر كس غذاى باب ميل خود را آورد: يكى چلوكباب، يكى آبگوشت …». برخوردهاى نهضت آزادى با دولت و شاه صريح تر از جبهه ملى و همراه با انتقادات و افشاگرى هاى تند بود. نهضت بخصوص شاه را كه «بجاى سلطنت كردن، حكومت مى كند» علنا مورد حمله قرار مى داد، در حالى كه جبهه ملى چنين نمى كرد. نهضت از جبهه ملى تقاضاى عضويت كرد ولى جبهه ملى در كنگره خود در سال 1340 كه در نارمك تشكيل شد به دلايلى عضويت آن را نپذيرفت. اين دلايل عبارت بوده است از اينكه:
نهضت، بعنوان يك جمعيت و حزب مى خواست وارد جبهه! ملى شود، اما جبهه ملى افراد را به عضويت مى پذيرفت، در حالى كه مصدق جبهه را «ائتلاف احزاب» مى دانست (رجوع شود به نامه دكتر مصدق به دكتر شايگان، تاريخ 25 سال سياسى، ص 284).
بازرگان علت را انتقادات صريح نهضت به شاه می داند (تاريخ 25 ساله… ص 212).
احتمالا اتكاء نهضت آزادى بر مذهب نيز عاملى در عدم قبول نهضت بوده است و شايد ملاحظاتى ديگر.
نهضت آزادى در بين دانشجويان، بازاريان و روحانيون فعاليت داشت، فعاليتى عمدتا غير مستقيم. مثلا با برگذارى مجالس مذهبى از سوى دانشجويان و مهندسين و … همچنين سخنرانى هاى هفتگى طالقانى در مسجد هدايت و با انتشار كتاب هاى مذهبى به روال فكر بازرگان توسط «شركت انتشار». نهضت آزادى تا زمانى كه فعاليت علنى اش آزاد بود جلساتى هم به نام خود برپا مى كرد و يا جزوات و تراكت و نشريه اى به نام «با حاشيه و بى حاشيه» داشت. همچنين چه در كادر نهضت و چه در كادر انجمن هاى اسلامى با برخى از روحانيون طرفدار رفرم و مخالف دولت در قم، مشهد و شيراز … در تماس بود و بر موضع گيرى هاى آنان تاثير مى گذارد. در فاصلهء سال 1339 تا 1342 كه سرانجام به حمله چماقداران رژيم به مدرسه فيضيه قم و دستگيرى خمينى منجر شد رابطه بين نهضت و دانشجويان علاقه مند به امور مذهبى � كه الزاما عضو نهضت نبودند، از يكسو و روحانيت معترض به اقدامات رژيم از سوى ديگر، ادامه داشت. اعتراض هاى روحانيت گاه جنبه هاى شديدا ارتجاعى داشت، مثل مخالفت با اصلاحات ارضى يا حق راى زنان در انتخابات، ولى به هر حال نقطه اشتراك آنها با نهضت آزادى عبارت بود از مخالفت با ديكتاتورى شاه. جو عمومى مخالفت با ديكتاتورى (كه هر نيرويى جلوه هاى ويژه اى از آن را در نظر مى گرفت) جريان هاى متعارض از چپ تا ليبرال و بالاخره جناح هاى راست محافظه كار را در كنار هم نگه مى داشت و عليرغم بدگمانى ها به يكديگر و اهداف جداگانه، نوعى همكارى نظرى و عملى عمومى به وجود آمده بود. تماس هاى نهضت آزادى بويژه طالقانى با خمينى موجب شد كه او در اعلاميه هاى خود بر امورى مانند [مخالفت با] شركت زنان در انتخابات تكيه نكند و در عوض رژيم را بخاطر ارتباط فعال با اسرائيل و آمريكا مورد حمله قرار دهد.
به هر حال در آستانه برگزارى رفراندم موسوم به انقلاب سفيد در ششم بهمن 1341 كه عموم مخالفان و معترضان را از هر دسته بازداشت مى كردند، اغلب سران و فعالان جبهه ملى و نهضت آزادى را دستگير كردند. همينجا اضافه كنيم كه جبهه ملى و نهضت آزادی كه قاعدتا بايد از موضع «بورژوازى ملى» برنامه اى براى اصلاحات ارضى و رفرم و غيره مى داشتند در برابر اصلاحات شاه به شدت غافلگير شدند و چاره اى نداشتند جز آنكه به شعارى مثل «اصلاحارت آرى، ديكتاتورى نه» اكتفا نمايند (تاريخ 25 ساله، ص 15-214). بارى، زندانيان جبهه ملى را آزاد كردند، ولى نهضتى ها را به دادگاه نظامى كشانده، بازرگان و طالقانى را به 10 سال و بقيه را به 6 سال و 4 سال و … محكوم نمودند (تاريخ 25 ساله سياسى، ص 332).
از كودتاى 28 مرداد تا 1342 غير از محاكمه هاى معروفى مانند، محاكمه مصدق و محاكمه افسران و رهبران حزب توده، به محاكمه سران نهضت آزادى مى توان اشاره كرد كه قريب يك سال طول كشيد. دادگاه علنى بود، اما روزنامه ها فقط اخبار روز اول دادگاه را توانستند منتشر كنند. دادگاه در پادگان عشرت آباد تشكيل مى شد و حضور افراد خانواده ها و تعداد كمى از تماشاچيان مجاز بود. چه در روزهاى دادگاه و چه در روزهايى كه براى خواندن پرونده ها متهمان را از زندان قصر به پادگان مى آوردند، مى شد آنان را ملاقات كرد. متهمان مدافعات و گزارش جلسات دادگاه را نوشته و تنظيم مى كردند و به افراد فعالى كه جهت ملاقات مى رفتند مخفيانه رد می کردند كه در بيرون چاپ و منتشر مى گشت.
جمعى از افسران ملى طرفدار مصدق كه غالبا بازنشسته شده بودند دفاع از متهمان را به عهده داشتند. از جمله سرهنگ عزيز الله امير رحيمى (كه هنوز هم [زمان نگارش اين مقاله] مثل اواخر دوره شاه، نامه هاى در اعتراض به حكومت مى نويسد و فعلا در زندان است)، سرهنگ غلامرضا نجاتى (كه مولف كتاب هايى است از جمله «تاريخ سياسى ايران») و تيمسار مسعودى (كه بعد از انقلاب با شوراى انقلاب همكارى داشت) و سرهنگ دكتر اسماعيل علميه (درباره سابقه او مراجعه شود به ص 26 از كتاب ”رسيدگى فرجامى محاكمه مصدق در ديوان كشور، نوشته جليل بزرگمهر كه تا ص 137 آن رساله است به قلم على همدانى) و سرهنگ غفارى و … اين وكلا را يكى از رهبران نهضت، احمد صدر حاج سيد جوادى، كه در بيرون بود، سازماندهى مى كرد.
تا اين زمان كتاب ها و جزوه هاى زير از بازرگان منتشر شده بود: «مذهب در اروپا» و «احتياج روز» (1321)، «مطهرات در اسلام» (1322)، «عشق و پرستش» (1324)، «راه طى شده»، «ذره بى انتها»، ”اسلام جوان»، ”بعثت»، «پراگماتيسم در اسلام»، «حكومت جهانى واحد» (سخنرانى بمناسبت سالگرد ميلاد امام زمان)، «مرز ميان دين و سياست» (1341)، «باد و باران در قرآن»، ”اسلام مكتب مبارز و مولد»، «انقلاب كوبا“(1342)، «كار در اسلام»، «دل ودماغ»، «آزادى هند»، «آموزش قرآن»، مقاله درباره «مرجعيت و روحانيت“(كه شورايى بودن مرجعيت شيعه را پيشنهاد مى كرد) (1340) و … به اضافه كتاب هايى ديگر در سال 1350 به بعد.
او مى كوشيد ايده هاى خود را در عمل به نحوى به اجرا بگذارد. مثلا اگر در مقاله «احتياج روز» (از قديمى ترين مقالاتش) درد جامعه ايرانى را تكروى و فرار از كار جمعى و فقدان روحيهء همكارى مى دانست و از جمله ورزش را مثال مى زد كه ايرانى ها غالبا در كشتى (كه فردى است) برنده اند و در فوتبال (كه جمعى است) بازنده و … در مقابل، تشكيل انجمن هاى صنفى يا عقيدتى اسلامى يا تاسيس شرکت های خدماتی برای انتشار کتاب (نمونه اش شرکت انتشار) يا برای تأسيسات شوفاژ (نمونه اش شركت ياد و شركت ايرفو) برپايهء سهام با مبلغ كم و شركاى زياد (يعنى آنچه به سرمايه دارى خلقى Capitalisme Popuaire معروف است را تشويق مى نمود و يا صندوق كمك به زندانيان و يا برگذارى نماز جماعت در دانشگاه و … و نماز جمعه (كه قرن ها در بين شيعه متروك شده بود). بازرگان علاوه بر آنچه گفتيم، با كمك دكتر سحابى و ديگران به تاسيس دبيرستان كمال و هنرستان نارمك و دانشسراى تعليمات دينى دختران نيز اقدام كرده بود كه ساليان دراز فعاليت رسمى داشتند. با وجود اين ها، دامنه نفوذ نهضت چه در بين دانشجويان و روشنفكران (كه عمده فعاليت بر روى آن ها متمركز بود) و چه در بين ديگر اقشار بسيار محدود بود. سران نهضت و بويژه بازرگان هرچند مورد احترام عمومى بودند ولى افكار و توجيهات مذهبى آنان در بين توده مردم نفوذى نداشت. روشنفكران هم با آنان هم نظر نمى شدند. وجود ديكتاتورى حاكم و به زندان افتادن نويسنده مانع از انتشار كتابهايش نبود، مگر در برخى موارد كه مزاحمت هايى ايجاد مى شد. بر عكس، مبارزهء رژيم با كمونيسم، همواره بطور ضمنى عامل مساعدى براى انتشار اين گونه كتاب ها، چه از او و چه از ديگران، بود كه مجال اشاره به آنها نيست.
بطور خلاصه، بازرگان سرچشمه يك جريان فكرى «بورژواـ ملى» و رفرماسيون مذهبى بود كه بيش از نيم قرن در ايران فعاليت كرده و شاخه هاى ديگرى از رفرماسيون دينى مانند افكار دكتر على شريعتى و … ؛ و بطور قطع برخى از روحانيون رفرم گرا را تحت تاثير خود قرار داده است. آنها هركدام با ويژگى هاى خود تاثيرى بر جامعه گذارده اند كه گاه از حجم نفوذ بازرگان نيز فراتر رفته است.
بازرگان و طالقانى كه هريك در سال 1342 به 10 سال زندان محكوم شده بودند، پس از 5 سال، در نهم آبان 1346 از زندان آزاد مى شوند (رجوع شود به كتاب ”طالقانى و تاريخ“نوشته افراسيابى، انتشارات نيلوفر، 1360، ص 283). ظاهرا سال هاى آرامش گورستان بود و اوضاع بر وفق مراد ساواك. نيروهاى ملى و روحانيون مخالف آرام گرفته بودند. رژيم مى كوشد بازرگان را با نوعى تسليم و تقاضاى عفو، از زندان آزاد كند و افرادى را براى قانع كردن نزد او مى فرستد از جمله دكتر محمد على اسلامى ندوشن كه ساعت ها در زندان قصر با بازرگان صحبت مى كند كه كوتاه بيايد ولى او كوتاه نمى آيد. با اين حال، چون آزادى او خطر چندانى نداشته، آزادش مى كنند. پس از آزادى، ديگر او را به دانشگاه راه نمى دهند. حقوق بازنشستگى اش را نيز قطع كرده اند (فشار مالى تازگى نداشت، چند سال پيش از آن بخاطر همين دستگيرى ها، مجبور شده بود، قطعه زمينى را كه داشت براى تامين مخارج خانواده اش بفروشد). اين است كه به كار آزاد صنعتى باز مى گردد و تا زمان انقلاب به همين نحو در سكوت نسبى مى گذراند. اما به نوشتن كتاب ها و تحقيقات دينى ادامه مى دهد. در سال 1356 با آزاد شدن نسبى جو سياسى، جمعيت حقوق بشر را تشكيل مى دهد و همچنان بر مواضع اصلاح طلبانه خويش در چارچوب رژيم حاكم مى ايستد و تا زمان انقلاب شعار سرنگونى رژيم پادشاهى نمى دهد.
در حوادث طوفانى زمان انقلاب هم پيمان اصلى او روحانيت به رهبرى خمينى است. نهضت آزادى مناسب ترين گروه براى همكارى با روحانيت است و هريك ديگرى را وسيله اى براى پيشرفت خود مى داند. نهضت مى خواهد با استفاده از قدرت توده اى و نفوذ كلام خمينى براى نيل به قدرت سود ببرد و خمينى هم عليرغم بدگمانى به آنان (حتى نسبت به طالقانى و بازرگان) چاره اى جز استفاده از آنان ندارد. گفته مى شود كه خمينى در پاريس به اطرافيان خود توصيه مى كرده كه با آقاى دكتر يزدى تندى نكنيد چون من با ايشان فعلا كار دارم. در اين دوره بازرگان با آزمايشى سخت روبروست و تمام ظرفيت فكرى و طبقاتيش به مبارزه طلبيده مى شود. او به فرمان خمينى نخست وزير مى شود و افراد كابينه را به استثناى دو سه نفر (كه از جبهه ملى و … بودند) همه از نهضتى ها برمى گزيند. اينجا ديگر همه آنچه را كه در جوانى در فرانسه آموخته بود و طى سال ها در ايران از آن دفاع كرده بود فراموش مى كند و در برابر اين سؤال كه چرا عمدهء افراد كابينه از دوستان و اطرافيان خودش هستند، مى گويد: «مملكت قحط الرجال است». او كه در همان چارچوب غرور بورژواملى خود در برابر رژيم شاه تن به خوارى نداده بود و در آن روزهاى زندان و محاكمه عليه استبداد شاه فرياد برمى داشت، در شرايط حساس كسب و حفظ قدرت، اختيار خود را به دست كسانى سپرد كه يك عمر كوشيده بود در انديشه آنان رفرمى ايجاد كند.
در دورهء 10 ماهه نخست وزيرى، بازرگان با دو به اصطلاح ”تندروى“مواجه است. يكى از طرف توده هاى محروم و تحت ستم (از مردم عادى گرفته تا روشنفكران) كه انتظار رهايى از قيود امپرياليسم و استثمار و استبداد دارند و ديگرى از طرف روحانيت طرفدار خمينى كه تشنهء كسب هرچه سريعتر قدرت است. دولت بازرگان هر مانعى را كه مى تواند در مورد خواست هاى دسته اول ايجاد مى كند: از سركوب (كردستان)، توقيف (برخى از نشريات چپ)، شكستن اعتصاب، سكوت رضايت آميز و يا تاييد آميز نسبت به تعطيل روزنامه آيندگان و بستن دفاتر سازمان هاى مبارز … در برابر خواست توده ها آن جمله معروف خود را مى گويد كه ”ما باران مى خواستيم، سيل آمد». ولى در برابر روحانيت و تعدد مراكز قدرت ناشى از آنان، جز توجيه و تسليم و گله گذارى و عذر بدتر از گناه كه «ما چاقوى بى تيغه هستيم» كار ديگرى نمى كند. حداقل چيزى كه در اين مورد مى توان گفت اين است كه اگر نوع و ميزان سركوب ها و ترور ها عليه مبارزان چپ و دمكرات و توده هاى محروم بطور رسمى به دستور دولت بازرگان نبوده ولى در مجموع، آنها بقاء در حكومت را بر موضع اعتراضى قطعى و كناره گيرى ترجيح مى داده اند. اگر در سال هاى پيش، بازرگان ايده هاى ”بورژوازى ملى“ را در اوج ضد استبدادى و ”استقلال طلبى“و «ترقى خواهى“اش نمايندگى مى كرد، در بعد از انقلاب ناتوانى آن ايده ها را از تحقق گامى به پيش نشان مى دهد و جا دارد كه هرگونه توهمى را نسبت به اين طبقهء ناپديد شده و ايده هاى آن در برخى ذهن هاى پندارگرا از بين ببرد.
بارى، در شرايط سركوب وحشتناك از يك طرف و مبارزهء بود و نبود كنونى از طرف ديگر، چه جاى آن است كه مثلا از خرده ريزهاى مثبت و غالبا فردى موضع گيرى هاى او سخن بگوييم. جزييات پيرامون برخى از خصلت هاى انسانى او كه احترام برانگيزند وقتى به چشم مى آيد و مهم جلوه مى كند كه در حقارت و فلاكتى كه جامعهء ما بدان دچار است غرقه شده باشيم. در اين جامعه نه تنها طبقه كارگر و طرفداران آن بلكه بورژوازيش هم عقيم و بى بته است. عبارت درست تر از انگلس نقل مى كنيم كه مى گويد: «طبقه كارگر آلمان در رشد اجتماعى و سياسى خود به همان اندازه از طبقه كارگر انگلستان و فرانسه عقب تر است كه بورژوازى آلمان از بورژوازى آن كشورها. خادم به اربابش مى برد“(انقلاب و ضد انقلاب در آلمان، ترجمه فارسى، ص 12). واقعيتى است كه پس از قريب يك قرن از آشنايى روشنفكران ما با دستاوردهاى عصر روشنگرى و لائيسيته و انديشه هاى دمكراتيك و سوسياليستى و تجارب دردناك و غنى درون كشور خودمان، از مشروطيت گرفته تا جنبش ملى نفت، فردى تحصيل كرده و جدى مانند بازرگان كه مى خواسته به ايده هاى بورژوازى ملى فادار بماند، بخش اعظم دستاوردهاى زندگيش حول توجيهات دينى بچرخد و بخواهد به زور فيزيك و ترموديناميك كه حاصل برخورد مادى به جهان اند، به مردم بقبولاند كه آنچه در 15 قرن پيش در جامعه عقب مانده آن روز عربستان مطرح شده نه تنها منطبق با علم امروز بلكه بالاتر از آن است و فرشتگان را انرژى متعالى وجن و شيطان را انرژى پست بنامد (رجوع شود به «ذره بى انتها») و مبناى دخالت خود را در سياست، وظيفه دينى بشمارد. چنين فكرى راهى جز اتحاد با خمينى و برپاكردن همين رژيم نداشته و ندارد. آخرين مصاحبه بازرگان با روزنامه آلمانى فرانكفورتر راندشاو كه در آن براى رژيم سرنوشت فرعون را پيشبينى مى كند، اعتراف به شكست راهى است كه نهضت انتخاب كرده است.
بازرگان در آخرين دفاعيه خود در دادگاه نظامى در سال 1342 مى گفت: «ما آخرين گروهى هستيم كه از رژيم سلطنتى و قانون اساسى دفاع مى كنيم» (و همين طور هم بود. چون هر گروه ديگرى كه پس از نهضت دستگير كردند خود را براى براندازى رژيم و انجام عمليات مسلحانه آماده مى كرد). در دورهء كنونى هم شايد نهضت آزادى آخرين جمعيتى باشد كه از رژيم جمهورى اسلامى و قانون آن دفاع مى كند. حقيقت اين است كه ديگر سال هاست از طبقه او كارى براى جامعهء ما ساخته نيست. او جلوه هاى روشنى از اوج و افول و سرانجام ناتوانى ”بورژوازى ملى ايران“را در قرن اخير براى پاسخ دادن به مسائلى كه جامعهء ما و بويژه كارگران و ديگر محرومان با آنها دست به گريبان اند نشان مى دهد. اوج و افول و ناتوانى اين طبقه را در دوره مشروطيت و بعد از آن در دورهء سياه 20 ساله رضا شاهى، در جريان جنبش ملى شدن صنايع نفت و بى برنامه بودن دولت مصدق پس از انجام امر مهم نفت و حتى در ناتوانيش در دفاع از دستاوردهای خويش، در بهت زدگى جبهه ملى و نهضت آزادى در قبال ”اصلاحات شاه“در بهمن 1341، در الحاق به شاه (تجربه شاپور بختيار) زير پوشش اسلام و خمينى رفتن (توسط سنجابى و بازرگان) مى توان ديد.
اما روشن ترين نتيجه اى كه از كل تجربهء بازرگان به دست مى آيد اين است كه رژيم شاه و نيز جمهورى اسلامى به حدى اصلاح ناپذير بوده و هستند كه حتى با بازرگان كه نه به ماهيت طبقاتيشان كار داشته و نه چارچوب نظام سياسى شان را زير سؤال مى برده اين طور رذيلانه رفتار كرده اند …
(بار اول در مجله نقطه، بهار 1374، بركلى- آمريكا، شماره 1، صفحات 65-59، منتشر شده است. در اينجا با اندکی ويراستاری)

و چند خاطره از 16 سال آشنايى با مهندس بازرگان و فكر او (1354- 1338)

تراب حق شناس
با اتمام كلاس نهم، هنگامى كه 15 سال بيشتر نداشتم براى «تحصيلات علوم دينى» به قم رفتم. سه سال طلبگى در قم شور بيشترى در من برانگيخت تا راهى جهت تبيين امروزين دين پيدا كنم. خوشبختانه محيط بزرگتر بود و كتاب و كتابخانهء عمومى فراوان. اما هرچه مى ديديم از مقبره و معجر و مرده پرستى تا خرافات مشمئزكننده حول و حوش آستانهء حضرت معصومه تا دستگاه مفتخورى و مرتجع پرورى دربار آيت الله بروجردى (كه خمينى نسبت به آن شورشى محسوب مى شد) و محيطى آكنده از انواع رياكارى ها و فسادها به نام دين و بالاخره جهالت هزاران نفر كه به دستبوس آيت الله بروجردى و امثال او و زيارت مى آمدند و خدمتى كه اين دستگاه به طبقه حاكم و رژيم كودتا مى كرد و انتقاداتى كه حتى از درون همين روحانيت برمى خاست و به زور تهمت و تكفير در نطفه خفه مى شد ( مثل پيشنهاد هاى اصلاح برنامه هاى درسى طلاب كه سيد رضا صدر مطرح مى كرد و با سوء ظن و بايكوت مواجه مى گشت و يا پاورقى هاى علامه طباطبايى بر كتاب بحارالانوار كه تا 7 جلد چاپ شد ولى از ادامه اش جلوگيرى كردند)، اينها مرا بيش از پيش متنفر مى كرد. اين بود كه طى همين سه سال، دوره دبيرستان را دواطلبانه امتحان داده، سپرى كردم و از قم براى ادامهء تحصيل در دانشسراى عالى راهى تهران شدم. در اين سال ها كتاب هاى بازرگان پناهگاهم بود. او بخاطر نوآورى هايش در دين، بخاطر اينكه فردى بود خارج از روحانيت و فكلى و دانشگاهى كه دفاع از دين را به عهده گرفته و مجال را بر آخوندها تنگ كرده است، مورد تهمت و تحقير بود. چه بسيار كه در دفاع از بازرگان و كتاب هاى او با برخى از طلاب به بحث داغ كشيده شده بودم.
اولين بار كه به تهران رفتم براى شركت در يك جلسه سخنرانى بازرگان در مسجد هدايت، خيابان استانبول بود. پاييز 1338. جشن مبعث انجمن اسلامى مهندسين، با حضور طالقانى و عده زيادى كه عمدتا از دانشجويان يا فارغ التحصيلان دانشگاه بودند. نخستين بار بود كه مى ديدم كه مردى با كراوات ايستاده و در يك مسجد به منبر رفته است. او از بعثت پيغمبر و «پديدهء وحى» (به اصطلاح خودش) و در پاسخ به نظر برخى خاورشناسان به دفاع از اسلام مى پرداخت. بعضی جملات و عبارت ها را به فرانسه ادا مى كرد و زنده و امروزين بودن اسلام را براى حاضران تشريح مى كرد. گاه به ياداشت هايش نگاه مى كرد. اين كنفرانس كجا و آن منبرها و روضه خوانى ها که ديده بودم كجا؟ عينا يك معلم بود كه در سر كلاس درس مى داد. هيچ ادا و اطوار سخنرانى هاى تهييجى نداشت. روال سخن و محتواى آن نه تنها چشم و گوش بلكه دهان حاضران را هم باز نگه مى داشت. اشاره هاى گذرا و كوتاه او به اوضاع اجتماعى و سياسى روز در ذهن شنونده بسرعت درك مى شد. آن شب آنقدر از اسلام و قرآن دفاع كرد و شاهد آورد كه خود به شوخى گفت، چه بسا اسم مرا بگذارند حجت الاسلام بازرگان و آقاى طالقانى را مهندس طالقانى بنامند!
فرداى آن روز به قم برگشتم. چند ماه بعد در كوى دانشگاه (اميرآباد) يك سخنرانى ديگر كرد و از جمله در آن گفت كه تبليغ دين ويژه روحانيت نيست و منكر آن شد كه در اسلام ضرورتى براى دستگاه روحانيت وجود داشته باشد كه مثلا با لباس مخصوص ظاهر شوند و حرفه شان رسيدگى به امور دينى مردم باشد و اضافه كرد كه براى مسجد هم لزومى به داشتن طاق و گنبد و گلدسته نيست. مى توان سالن هاى مدرن ساخت، ميز و صندلى گذاشت. چه ضرورتى به حفظ شكل كنونى هست؟ اين حرف ها كه توسط دو تن از طلاب كه از قم آمده بودند ( يكى سيد عبدالرضا حجازى كه در سال هاى آخر دوران شاه، واعظ مشهورى در تهران شده بود و بعد از انقلاب به اتهام همكارى با ساواك اعدام شد و ديگرى سيد هادى خسروشاهى كه بعد از انقلاب، مدتى سفير جمهورى اسلامى در واتيكان شد) به گوش بروجردى رسيد. حجازى جزوه اى تحت عنوان «در جشن دانشگاه چه گذشت» عليه بازرگان نوشت و با جايزه مورد تشويق بروجردى قرار گرفت. روحانيت هميشه به بازرگان به چشم رقيب نگاه مى كرد و در انكار و تحقير او فروگذار نمى نمود. مگر زمانى كه منافعش ايجاب مى كرد، پيش دانشگاهيان و يا مبارزين زندانى آن سال ها خود را مترقى و مبارز نشان دهد و چنانكه در سطور بعد خواهيم ديد تا آخر هم نه خمينى و نه ديگران با او برخوردى بهتر نكردند. شعار «مرگ بر ضد ولايت فقيه» و يا حمله به طرفداران «اسلام منهاى روحانيت». شامل حال بازرگان هم مى شد.
در پاييز سال 1339، سال اول دانشسراى عالى بودم. جبهه ملى كه فعاليت خود را از تيرماه همان سال مجددا آغاز كرده بود در خيابان فخرآباد ميتينگ گذاشته بود. تراكت دعوت به ميتينگ چنين امضا شده بود: «از طرف شوراى مركزى جبهه ملى ايران، خادم وطن، اللهيار صالح». آنقدر تازه كار و احساساتى بودم كه از عبارت «خادم وطن» اشك در چشمم جمع شد. كسانى كه از سران جبهه ملى در ميتينگ سخنرانى كردند، كشاورز صدر ( سخنگوى جبهه) و چند تن ديگر بودند، از جمله بازرگان. تازه متوجه شدم كه او نه تنها طرفدار اسلام مدرن و غير خرافاتى بلكه از ياران مصدق هم هست.
به انجمن اسلامى دانشجويان پيوستم كه هر هفته جلسه اى در كتابخانه بونصر شيبانى (كوچه شيبانى، خيابان اميريه) برگذار مى كرد. شمار شركت كنندگان زياد نبود (20-10 نفر) و سخنرانان كه عمدتا از دانشجويان يا فارغ التحصيلان بودند تحت تاثير افكار بازرگان قرار داشتند. انجمن اسلامى براى ما حكم كلاس آمادگى جهت پيوستن به نهضت آزادى پيدا كرد، اما همهء كسانى كه در انجمن فعاليت يا سخنرانى مى كردند، جزء نهضت آزادى نبودند، مانند بنى صدر، دكتر سامى يا مهندس معين فر… بازرگان بعدها در يك سخنرانى تحت عنوان مرز ميان دين و سياست ( كه بعدها عنوان «مبارزات سياسى و مذهبى» پيدا كرد) فرق فعاليت در انجمن اسلامى و فعاليت سياسى را بيان كرد كه البته در عمل كمتر پياده مى شد. انجمن اسلامى دانشجويان ( يا مهندسين و…) با اين كه با برخى از روحانيون ( كه به اصطلاح مدرن و امروزى فكر مى كردند) همكارى داشت و از آنها براى ايراد سخنرانى استفاده مى نمود مثل طالقانى (كه جايگاهش از اين حد هم فراتر بود) و يا مطهرى و غفورى و جزايرى و آيتى و بهشتى؛ ولى روحيهء حاكم بر آن روحيه اى ضد آخوندى بود. تو گويى رقابت بين روحانيون و دانشگاهيان معتقد به اسلام بر سر برداشت هاى متفاوت از دين وجود داشت. با وجود اين، انجمن هاى اسلامى به تبع فكر بازرگان، خود را با روحانيون متجدد در صف واحدى مى ديدند تا هم عليه تحجر دينى و هم عليه ماترياليسم و طرفداران آن مبارزه كنند. با اين كه اين انجمن ها در فضاى خفقان زدهء آن سال ها آزادى عملشان محدود بود، اما به دليل مبارزه اى كه رژيم عليه «كمونيسم» به پيش مى برد فعاليت انجمن ها تا حدى آزاد بود يعنى مى شد در دانشگاه تهران و يا دانشسراى عالى يا كشاورزى كرج و… جشن بزرگ مذهبى برپا كرد (واز برخى تسهيلات هم برخوردار شد) هرچند دست اندركارانش بخاطر مصدقى بودن به زندان رفته باشند. در سال هاى بعد حتى آزادى عمل بيشترى به دكتر شريعتى داده شد و او پس از يك دوره تحمل انزوا و محدوديت، بارها در دانشگاه هاى مختلف تهران و شهرستان ها سخنرانى مى كرد و البته مجدداً با محدوديت و زندان مواجه گشت.
نقطه اشتراك رژيم شاه و گروه هاى مذهبى (چه دانشگاهى و چه روحانى) عليه شبح كمونيسم، موجب مى شد كه رژيم مخالف خوانى هاى اين گروه ها را تحمل كند و يا با «گوش مالى» محدود از سر بگذراند. اما مجموعه اى از شرايط تاريخى، داخلى و بين المللى نتيجه اى به بار آورد كه همه مى دانيم: كلوخى را كه رژيم شاه از مذهب، به عنوان يک ايدئولوژى طبقاتى، در دست مى فشرد تا بر سر مخالفان لائيك يا كمونيست پرتاب كند، با گذشت زمان و تراكم تجربه به بمبى تبديل شد كه در دست رژيم تركيد و او و مخالفان غير مذهبى اش را دست كم براى مدتى تارومار كرد و دين را در ارتجاعى ترين برداشت هايش به قدرت نشاند. بازرگان هم به دست خويش و پا به پاى توهمات و توان ايدئولوژيك طبقاتى و مذهبى اش در پايه گذارى رژيم جمهورى اسلامى شركت كرد. با اينكه مسلم است با برخى از پيامدهاى آن بخصوص ولايت مطلقه فقيه توافقى نداشت (رجوع شود به كتاب ولايت مطلقه فقيه، از انتشارات نهضت آزادى ايران).
چند ماهى بود كه در فعاليت هاى جبهه ملى شركت مى كردم. در ارديبهشت 1340، نهضت آزادى ايران تشكيل شد، به آن پيوستم و امكان آشنايى با بازرگان بيشتر برايم فراهم گشت. از اين به بعد، علاوه بر جلسات سخنرانى و مسجد هدايت، در كلوپ نهضت هم مى شد پاى صحبت او نشست. با آنكه به روال مرسوم، فاصله هاى متعدد سنى، علمى، تجربى و جايگاه اجتماعى بين او و ما دانشجويان وجود داشت ولى هرگز نمى گذاشت اين فاصله را حس كنيم:
بارها براى انجام وظايفی كه به عهده ام بود، طبق قرار به او تلفن مى زدم و غالبا در سلام پيشدستى مى كرد.
يك شب در سال 1340 در مسجد جامع نارمك سخنرانى مى كرد. چند تن از دانشجويان هم حضور داشتيم، از جمله حنيف نژاد. بازرگان جمله اى گفت و افزود «حالا حنيف نژاد مى گويد اين طور نيست، اما جواب من اين است كه …».
يك بار در يک پيك نيك حدود 150 نفر به نياوران رفته بوديم ( باغ حاج سعادت). وقت ناهار، پشت سر ده ها نفر دانشجو در صف ايستاده بود تا نوبتش برسد و غذا بگيرد در حالى كه ديگر استادان و همقطاران او چنين نمى كردند.
در صحبت از استادان دانشگاه، چون خودش هم جزء آنها بود، غالبا مى گفت معلم ها ( نه استادان).
وقتى از او سؤال با انتقاد مى كرديم خيلى صريح و خونسرد جواب مى داد. اگر اصطلاحى يا فكرى را از كسى گرفته بود با تشكر از او ياد مى كرد، ولو از مخالفان سياسيش بود يا از شاگردان خودش.
اعتقاداتى داشت كه پنهان نمى كرد و دوست و دشمن مى توانستند بدانند چه می گويد. او اين صراحت را نه فقط در زمان شاه بلكه در دوره خمينى هم بارها بكار برد، چه در مخالفت با ولايت فقيه، چه در مخالفت با شخص پرستى كه خمينى به نفع خويش دامن مى زد: بازرگان در يك سخنرانى عمومى از فرستادن سه صلوات براى خمينى و يكى براى پيغمبر به طعنه انتقاد كرد و … .
گمان مى كنم در سال 1341 يك روز در يك گردش دستجمعى با او به كرج و سپس به موسسه سرم سازى رازى در حصارك رفته بوديم ( كه خودش در بنيانگذارى آن نقشى ايفا كرده بود). قرار شد در آمفى تئاتر آن موسسه سخنرانى كند. تريبون در وسط سن بود و عكسى از شاه بالاى سر سخنران قرار مى گرفت. صحبت را كه شروع كرد متوجه عكس شد. آرام ميكروفن را برداشته در گوشه سن ايستاد و گفت: « ما از كوبيسم خوشمان مى آيد». كه حضار نكته را گرفته، كف زدند. اهميت چنين رفتارى را وقتى مى توان درك كرد كه برخى از استادان كه از رهبران ملى هم محسوب مى شدند، آن سال ها حاضر نبودند حتى بنا به درخواست دانشجويان، درس روز 16 آذر خود را تعطيل كنند و يا استادى خيلى محترم و معروف در برابر شاه خود را به زمين انداخته بود و وقتى پرسيده بودند استاد چرا چنين كرديد، پاسخ داده بود: «هيبت سلطان مرا گرفت»!
خاطرهء ديگر مربوط است به اسفند 1341 يا فروردين 1342 كه در زندان قزل قلعه بود. رهبران جبهه ملى هم هنوز در زندان بودند. آن روزها كتابى در ايران منتشر شده بود از ژان پل سارتر، تحت عنوان « جنگ شكر در كوبا»، ترجمه جهانگير افكارى. بازرگان اين كتاب را خلاصه كرده در بند عمومى براى زندانيان به صورت سخنرانى ايراد كرده بود. او مقدمه اى بر آن افزوده در آن گفته بود كه در اين کتاب، اگر به جاى شكر، نفت بگذاريد و به جاى «باتيستا» ( ديكتاتور سابق كوبا) شخص ديگرى را ( يعنى شاه را)، خواهيد ديد كه «به هركجا روى آسمان همين رنگ است». و با اين مقايسه گفته بود كه اگر درد ايران و كوبا يكى است درمان هم يكى است. بازرگان دستخط آن را به من سپرد تا اگر شد علنى، وگرنه مخفى به چاپ بسپارم. (همين جا اضافه كنم كه سپردن چنين مسؤوليتى به من كه آن روزها حداكثر مى توانستم در چارچوب دانشجويى فعال باشم، بيش از آنكه موقعيت امثال مرا نشان دهد، ضعف و از هم گسيختگى تشكيلات نهضت را آشكار مى ساخت). من اين جزوه 50-60 صفحه اى را سرانجام وقتى در تبريز مخفى بودم ( زمستان 1342) با همكارى يكى دو دوست ديگر چاپ كردم و نام آن را «انقلاب كوبا» گذاشتم. وقتى به تهران برگشتم، هنوز دادگاهشان ادامه داشت. در پادگان عشرت آباد به ملاقاتشان رفتم. آقاى دكتر سحابى با ناراحتى از من انتقاد كرد كه چرا روى جزوه نوشته ايد «انقلاب …»، ولى بازرگان كه ايستاده بود به من گفت: «تراب ناراحت نشو. خوب كردى. نهضت همين است». مهندس بازرگان كه تحت تاثير جوّ موجود مى خواست از تجربهء كوبا بياموزد، « اسلام مكتب مبارز و مولد» را هم نوشت و در آن مى گفت كه جز با زور در برابر ديكتاتورى ها نمى توان ايستاد و اين كه نه تنها اسلام با شمشير پيش رفته، بلكه مسيحيت هم كه شعارش محبت است جز با زور و خونريزى به دينى جهانى بدل نشده است. اما همو يكى دوسال بعد در زندان قصر كتاب «آزادى هند» را نوشت و راه نجات مردم ايران را در عدم خشونت و تجربه گاندى جستجو مى كرد. جالب اين كه در آن سالها جوّ سياسى و اجتماعى طورى بود كه از بين خوانندگان كتاب هاى او كمتر كسى رغبت كرد، راه حل عدم خشونت را كه وى در اين كتاب 33-200 صفحه اى بررسى كرده بود، بخواند و ناشر آن (كتابفروشى محمدى، شاه آباد) زيان كرد.
بارى صراحت و وحدت او با خودش شامل برخورد به مصدق هم مى شد. يك بار در يك جلسه آموزشى نهضت، در اهميت تدوين برنامه و مشخص كردن هدف صحبت مى كرد و ضمن آن گفت: « مصدق هم پس از ملى كردن نفت چون برنامه اى نداشت به بن بست افتاده بود» و اضافه كرد كه « چون كودتا شد آبروى مصدق حفظ شد وگر نه بن بست خود، موجب سقوط و آبرو ريزى مى گشت».
اما درباره چاپ و نشر دفاعيات:
متن دفاعيات چه از سوى متهمان و چه از سوى وكلاى مدافع توسط خود متهمين در زندان تنظيم مى شد كه مخفيانه از آنها مى گرفتيم و تايپ و پلى كپى مى كرديم و به دست دوستان و علاقه مندان مى رسانديم. مجموعه مدافعات بازرگان را كه 78 صفحه بزرگ مى شد و در اصل عنوانش ( به نحوی پرمعنا) «چرا با استبداد مخالفيم» بود، على اصغر بديع زادگان روى استنسيل تايپ زد. تا صفحه 14 آن را در خانه اى كه با سعيد محسن گرفته بوديم در هزار نسخه پلى كپى كرديم و بقيه در خانهء دوست جوانى در بازار تهران و با كمك او انجام شد [نام وی حميد ايپکچی بود که در سال 1343 در رابطه با پروندهء نيکخواه و ديگران به زندان افتاد]. اطاقى در ميدان عشرت آباد گرفته بودم كه حكم انبارى داشت و با مهدى فيروزيان ( كه هم اكنون در سازمان مجاهدين فعاليت دارد) آنها را مرتب و صحافى مى كرديم. يك روز هم از يك محل ديگر به عنوان جاى امن جهت صحافى استفاده كرديم: يك كارگاه چوب برى در خانى آباد متعلق به لاجوردى، همين كسى كه بعدها جلاد اوين شد! چند نسخه از آنچه آماده شده بود را قبل از هرجاى ديگر كوشيديم به خارج بفرستيم [برای برخی همکاران نهضت مانند دکتر يزدی و قطب زاده] كه همان سال در آنجا تكثير شد.
بازرگان بسيار متين و پرحوصله و بر خود مسلط بود. آنچه مى كرد بدان معتقد بود، پليتيك نمى زد. هرگز او را عصبى و دستپاچه نديدم. دوستان زندانى نقل مى كردند، روزى كه حكم 10 سال زندان را به او داده بودند و به زندان قصر برگشت، حال و رفتارش با روزهاى ديگر فرقى نداشت و طبق معمول به كار و برنامه دقيقى كه داشت پرداخت. حادثه اى كه در يكى از جلسات دادگاه تجديد نظر رخ داد نقل كردنى است:
آخرين دفاعيه او در دادگاه تجديد نظر نظامى (در فروردين يا ارديبهشت 1343) قرار بود انجام شود. يكى دو هفته قبل متن را گرفتم كه به چاپ بسپارم، ولى پخش آن بايد طبعا مى ماند براى بعد از اجلاس دادگاه. براى چاپ در يك چاپخانه آشنا به يك دوست بازارى [حاج محمد شانه چی] كه گاه به ما كمك هايى مى داد مراجعه كردم كه پذيرفت و تاكيد كردم كه قبل از فلان روز كه اجلاس دادگاه است، حتى يك نسخه نبايد به دست كسى بيافتد. يكى دو روز بعد كه نسخه هاى چاپى را داد اطمينان داد كه همه اش همين است. من همه را جايى كه دست نخورد نگه داشتم. جلسه آن روز مقرر به دليلى به تعويق افتاد و چند روز بعد برپا شد. در جلسه دادگاه تجديد نظر كه تشكيل شد حاضر بودم. بازرگان تمام دفاعيه چند صفحه اى را با دقت خواند و منشى دادگاه طبق معمول تندنويسى مى كرد. وقتى تمام شد رئيس دادگاه كه همين سرلشكر قره باغى معروف بود، برگه اى را از بغل درآورد و گفت اين اعلاميه را امروز در خيابان به دست من داده اند و اين عينا مطلبى است كه شما خوانديد. از منشى هم خواست كه مقابله كند، كه كرد و گفت عينا همين مطلبى است كه خوانده شد. رئيس دادگاه با لحنى طعنه آميز بازرگان را مورد حمله قرار داد كه شما مى گوييد در زندان با خارج ارتباط نداريد ولى چطور آخرين دفاعيه شما را در خيابان پخش مى كنند؟ بازرگان از شرم سرخ شده، همانجا ايستاه بود كه ناگهان سرهنگ عزيزالله امير رحيمى كه وكيل مدافع او بود با يا بدون اجازه با لحنى تهاجمى خطاب به دادگاه گفت، « من يقين دارم كه حكم محكوميت آقاى مهندس بازرگان در جيب تيمسار ئييس دادگاه است. آقاى رييس شما مى گوييد اين كاغذ را در خيابان به دست شما داده اند. اولا كسى جرات نمى كند چنين مطلبى را به دست شما بدهد. ثانيا اگر بدست شما داده اند چرا سوراخ كلاسور در آن هست؟ اين را از پرونده سازى ساواك به دست شما رسانده اند.» دادگاه متشنج شد و موقتا تعطيل گرديد. وقتى بلند شديم، سرهنگ رحيمى به پشت سر برگشته به شوخى به من گفت « لعنة الله على العجول ( بر عجول لعنت!!). [بی احتياطی حاجی شانه چی باعث آن شده بود.]
با دستگيرى، محاكمه و زندانى شدن سران نهضت و تحت نظر يا تعقيب بودن بقيه فعالين،اين تشكيلات فعاليتش متوقف گشت. برخى از اعضاى جوان نهضت كه تجربه به آنان آموخته بود كه از سبك كار گذشته نتيجه اى عايد نخواهد شد به نقد فكر و عمل نهضت پرداختند و تشكيلاتى مخفى را بوجود آوردند كه (7- 6 سال بعد) در سال 1350 خود را سازمان مجاهدين خلق ايران ناميد.
وقتى بازرگان و طالقانى در سال 1346 آزاد شدند، هيچيك از دوستان قديم كه در سازمان مجاهدين فعاليت مى كردند، به دلايل امنيتى خود را مجاز نديد كه به ديدن بازرگان برود. چون ديدار با او ممكن بود ساواك را نسبت به آن فرد حساس كند اما وى از اين لحاظ گله مند شده بود. پس از مدتى، در چارچوب سياست سازمان دائر بر تماس با برخى از «قطب» هاى سياسى و جلب نظر و حمايت آنان براى آينده، همراه با رعايت ملاحظات امنيتى و پنهانكارى فراوان، با طالقانى و سپس با بازرگان تماس برقرار كردند و بطور بسيار فشرده به آنها گفتند كه ما برخلاف ظاهر امر، به هيچ وجج بيكار نبوده ايم و جمعى را تشكيل داده ايم.
طالقانى با خوشحالى از تجمع جوانان مبارز و دوستان سابق آن هم با هدف هاى انقلابى و راديكال استقبال مى كند. اما در مورد بازرگان، پس از يكى دو تماس خصوصى، قرار مى شود در يك جلسه جمعى مسائل و نظرات گروه برايش تشريح گردد. جلسه در يكى از روزهاى شهريور 1347 ( مصادف با روز بازى معروف فوتبال بين تيم هاى ايران و اسراييل) در يكى از اتاق هاى منزل آقاى ابراهيم مازندرانى ( كه هم اكنون با شوراى ملى مقاومت فعاليت مى كند) و بدون حضور ايشان، تشكيل شد. از طرف مجاهدين، شهداى گرانقدر محمد حنيف نژاد، سعيد محسن و اصغر بديع زادگان بودند. به من هم گفته بودند بيا. صحبت مان را در چهار بخش تنظيم كرده بوديم كه يكى هم به عهدهء من بود و موضوعش نارسايى چارچوب فعاليت گذشته در جبهه ملى و نهضت، براى ادامه مبارزه بود، همراه با ذكر تجربه اى كه مهندس مى دانست از سال 1342 به بعد من مستقيما در آن دست داشتم.
گفتگوها دوستانه بود. مهندس پرسش هايى كرد كه رفقا پاسخ دادند. او شيوه مبارزه مخفى را نمى پذيرفت و گفت: « من نمى توانم كار و نظر و زندگى ام را مخفى كنم و حتى اين را كه قرار بوده من محل جلسه را به كسى نگويم رعايت نكرده ام و پسر كوچكم، نويد ( كه در آن زمان 8-7 ساله بود) از من پرسيد كجا مى روى؟ من هم گفتم منزل آقاى مازندرانى!». نتيجه كار در زمينه ديگر هم نشان مى داد كه مهندس نتوانسته است با اين جمع توافق نظر داشته باشد. يادم هست كه سعيد محسن از نتيجه جلسه و عدم توجه او ناراحت بود و … در جلسه دوم در يكى دوهفته بعد از آن تشكيل شد كه من در آن نبودم و رفيق ديگرى رفت. در اين جلسه پس از شرح اهداف و بخصوص نقطه نظرات فكرى، آقاى بازرگان صريحا مى گويد كه شما حرف كمونيست ها را مى زنيد و يكى از رفقا به اعتراض به او مى گويد، شما براى كار چند سال ما پشيزى ارزش قائل نشديد.
با فاصلهء چند ماه يا يك سال، مجددا با مهندس تماس برقرار مى شود، با اين تصور كه اگر برخى جزوات چپ مثل «تضاد» اثر مائو تسه دون يا «چه بايد كرد» اثر لنين را در اختيار او بگذارند يا حتى با او بحث كنند نظرات او تغيير خواهد كرد! چنين كارى هم مى كنند ولى نتيجه مطلوب عايد نمى شود. بازرگان از حجم مطالعاتى كه گروه در زمينه هاى مختلف بويژه در مورد قرآن و نهج البلاغه و نوشته هاى خودش مثل «راه طى شده» كرده بود عميقا خوشحال و حتى شگفت زده مى شود و دربارهء سؤال هايى كه بر اساس مطالب كتاب « راه طى شد» تهيه شده بود تا در كلاس هاى آموزش ايدٸولوژيك بحث شود گفته بود، بعضى را خودم هم نمى توانم جواب بدهم!
به هر حال، در اين تماس هاى گاه طولانى، طالقانى توافق و هماهنگى بيشترى از خود نشان داد تا مهندس. طالقانى نسبت به تحليل هايى كه به نظر بازرگان «كمونيستى» تلقى مى شد، چندان حساسيتى از خود نشان نمى داد بلكه از تشويق و تاييد فعاليت سازمان دريغ نمى كرد. طالقانى در تفسير سوره «الفجر» (در كتاب «پرتوى از قرآن») مطالبى نوشته بود كه به نظر رفقا از بحث تضاد ديالكتيكى تاثير پذيرفته بود. بعدها كه دستگيرى مجاهدين پيش آمد (ضربه اول شهريور 1350) و حنيف نژاد هم در 30 مهر همان سال دستگير شد، بازرگان به همسر حنيف نژاد پيغام فرستاد كه به حنيف بگو: «مهدى غبطهء ترا مى خورد». و در جاى ديگر هم گفته بود «اگر باشد پيراهنم را هم مى فروشم و كمكتان مى دهم».
مسلم است كه اين موضع گيرى هاى دوستانه و پدرانه ( به تعبير مسعود رجوى در آن سال 1358 كه مى گفت، آقاى بازرگان پدر معنوى مجاهدين است) نمى توانست چارچوب فكرى و سياسى او را خدشه دار سازد و از حد برخوردهاى عاطفى فراتر رود. سازمان مجاهدين در بيانيه اعلام موجوديت خود، به تاريخ 20 بهمن 1350، در اولين پاراگراف، از «سران مؤمن و فداكار نهضت آزادى» تجليل كرد و سپس دلايل تشكيل سازمان و مواضع خود را درقبال رژيم و چشم انداز فعاليت خويش اعلام داشت. با اين اعلاميه، گسستى كه از 6-5 سال پيش با مشى سياسى بازرگان كرده بوديم، علنى شده، رسميت يافت.
اما گسست ما ( مجاهدين- بخش منشعب) از انديشه دينى بازرگان طى سال هاى 1352 تا 1354 رخ داد. اين انديشه دينى كه به اسلام از دريچه علم و بويژه فيزيك و ترموديناميك مى نگريست، ما به آن از دريچه مسائل اجتماعى ( و بقول خودمان تجارب انقلابى) و روزنه هايى از ديالكتيك و ماركسيسم نيز مى نگريستيم و دورنماهاى شگفت انگيزى مانند «جامعه بى طبقه توحيدى» به چشمانمان مى آمد. صداقت ما در پرداخت اين «تئورى» هيچ گرهى نمى گشود و تغييرى در نادرستى طرح نمى داد و ما ناگزير انديشهء دينى را از مبناى تئوريك مبارزهء سياسى و اجتماعى خود كنار گذارديم.
پس از گسست سياسى از بازرگان در نيمه دهه 1340، گسست فلسفى از او در نيمه دهه 1350 به نظرمان ضرورى گشته بود. ( رجوع شود به كتاب « بيانيه اعلام مواضع سازمان مجاهدين خلق ايران»، 1354، صفحه 153 تا 161 و 233 تا 261، در نقد مرام نامه نهضت آزادى و …). [يا به نشر اينترنتی آن در نشانی زير:
http://peykarandeesh.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/bayaniyeh-1354.html

(اولين بار در مجله نقطه شماره 1، بهار 1374 (1995)، بركلى- آمريكا، صفحه هاى 66-55 منتشر شد. در اينجا با اندکی ويراستاری.)

10 بهمن 1389

Published in: on 31 ژانویه 2011 at 1:07 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Published in: on 31 ژانویه 2011 at 11:56 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نامه سردار ابوترابی

Published in: on 30 ژانویه 2011 at 1:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

John Pilger «The Invisible Government» Part 1/

Published in: on 30 ژانویه 2011 at 1:22 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اعلامیه مشترک: اعدام ها همچنان ادامه دارد! خاموش نمانیم!


موج اعدامهای اخیر اعتراضات گسترده آزادیخواهان بسیاری از کشورها در خارج کشور را دربرگرفته است. هم ازینرو و در امتداد اعتراضات سراسری علیه اعدام و علیه جمهوری اسلامی ما نیز مراتب اعتراض شدید خود را به اقدامات جنایتکارانه استبداد حاکم بر ایران در مقابله با مطالبات برحق مردم ایران و بویژه اعدام و شکنجه زندانیان سیاسی ابراز میداریم و خواستار توقف هر چه سریعتر آن ها و آزادی بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی عقیدتی هستیم

فراخوان به تظاهرات را اینجا ببینید!

………….

اعدام و شکنجه و تجاوز به حقوق انسانی در ایران گفتمانی است روزمره و هر دم جنایتی تازه از سوی جمهوری اسلامی در زندانها و یا در صحن خیابانها صورت می گیرد. از مدتها پیش اعدام زندانیان سیاسی دربند در راس اخبار و گزارشات خبرگزاری ها قرار دارد و پایانی بر آن نیست.

جمهوری اسلامی با اعدام های جمعی در دهه 60 و کشتار سراسری زندانیان سیاسی در سال 1988 میلادی نشان داده است که از ظرفیت های ضد انسانی بسیار بالائی برخوردار می باشد و نمیتوان این ظرفیت ها را نادیده گرفت. استبداد حاکم با تکیه بر اعدام و شکنجه زندانیان سیاسی و سرکوب حرکات متشکل و مستقل کارگران، زنان، دانشجویان و ملیتهای تحت ستم تلاش دارد تا هر صدای آزادیخواهانه و بر حق را در نطفه خفه کند. بی خبری از وضعیت زندانیان سیاسی و به دار کشیدن مخفیانه آنها, خودداری از تحویل جسد بی جان آنان به خانواده ها مکمل کوشش های ضد بشری رژیمی است که تحفه ای جز فقر و فلاکت و ستم و نابرابری و شمشیر استبداد مذهبی برای مردم نداشته است.

.خلاصه اینکه تا این رژیم دارو جنایت بر اریکه قدرت است تمام درب ها بر این پاشنه می چرخد ،بنابر این سرنگونی رژیم حمهوری اسلامی و برقراری حاکمیتی دمکراتیک میتواند امکان پایانی بر دیکتاتوری ،اعدام هاو نابرابری ها را فراهم آورد.

فرزاد کمانگر , حسین خضری , شیرین علم هولی, احسان فتاحیان , جعفر کاظمی و علی آقائی , محمد رضا علی زمانی و آرش رحمانی پور و همچنین علی صارمی از جمله اعدام شدگان هستند و به باور ما فرایند اعدام ها همچنان ادامه خواهد داشت. هم از اینرو اعتراض و پیشگیری از وقوع جنایاتی تازه بر عهده نمامی افرادی است که به سرنوشت و حقوق زندانیان سیاسی در ایران حساس اند و به حقوق انسان ها با نگاه تعهد آمیز مینگرند.

بر اساس گزارش های متعدد خبرگزاری ها هم اکنون بسیاری از زندانیان دربند بویژه زندانیان کرد در لیست انتظار اعدام بسر می برند. از آنجمله اند: زينب جليليان، شيركو معارفي، رستم اركيا، مصطفي سليمي، انور رستمي، رشيد اخكندي، محمد امين آگوشي، احمد پولادخاني، سيد سامي حسيني، سيد جمال محمدي، حسن طالعي، ايرج محمدي، محمد امين عبداللهي و قادر محمدزاده , حبیب الله گل پری پور, حبیب لطیفی

بر طبق همین گزارشات جمهوری اسلامی از ابتدای ماه ژانویه تا کنون بیش از صد نفر از زندانیان عادی که اغلب معتادین مواد مخدر هستند, را نیز اعدام کرده است. حال آنکه بر طبق افشاگری های اخیر ویکی لیکس سپاه پاسداران این رژیم بزرگترین صادرکننده و فروشنده مواد مخدر در دنیاست.

خاموش نمانیم!

موج اعدامهای اخیر اعتراضات گسترده آزادیخواهان بسیاری از کشورها در خارج کشور را دربرگرفته است. هم ازینرو و در امتداد اعتراضات سراسری علیه اعدام و علیه جمهوری اسلامی ما نیز مراتب اعتراض شدید خود را به اقدامات جنایتکارانه استبداد حاکم بر ایران در مقابله با مطالبات برحق مردم ایران و بویژه اعدام و شکنجه زندانیان سیاسی ابراز میداریم و خواستار توقف هر چه سریعتر آن ها و آزادی بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی عقیدتی هستیم.

ما اعتراض خود را به بی تفاوتی دولتها و نهادهای حقوق بشری و مدافع زندانیان سیاسی ابراز داشته و خواهان شکستن سکوت آنان و بکارگیری تدابیر موثر در برابر وقوع این جنایات از سوی جمهوری اسلامی هستیم.

سرنگون باد جمهوری اسلامی

کمیته اتحاد عمل علیه اعدام , علیه جمهوری اسلامی – اتریش

27. 1. 2011

پژاک کمیتۀ اتریش

حزب دمکرات کردستان کمیتۀ اتریش

کمیتۀ دفاع از آزادی و برابری در ایران- وین

چاک کمیتۀ اتریش

فدراسیون جمعیت کرد

حزب اتحاد دمکراتیک

حزب کنکاش برای ایجاد دمکراسی در کردستان

(INFO IRAN) اینفو ایران

Published in: on 30 ژانویه 2011 at 12:56 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عکس و مشخصات ۲۲۲ نفر از سران رژیم جهل و جنایت جمهوری اسلامی

Published in: on 29 ژانویه 2011 at 10:19 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

کتاب طرفه قاجار، زندگینامه عباس وثوق ساسانفر

Published in: on 29 ژانویه 2011 at 2:38 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عباس عقبائی، وثوق، ساسانفر مرد هزار چهره طرفه قاجار/ طرفه تر است این سخن ز طرفه بغداد

عباس عقبائی، وثوق، ساسانفر مرد هزار چهره
طرفه قاجار/ طرفه تر است این سخن ز طرفه بغداد
کیخسرو معتضد و کا مران قاضی


http://sassanfar.blogspot.com/2009_04_01_archive.html

پیشگفتار

بیش از دو قرن پیش قوم قاجار، بر ایران حاکم شد، قاجار ها قومی ترک زبان هستند، كه عمدتا در آسیای میانه ساكن هستند. این قوم بازماندة ترکمانان غز (اغز) هستند. ترکمن هاي غز در قرون اولیة اسلامی در شبه جزیرة منقشلاغ (منقشلاق) در ساحل شرقی دریای مازندران و نواحی اطراف آن استقرار یافته بودند. نخستین پادشاه آنان آقا محمد خان قاجار بود، او در کودکی بدستور کریم خان، پادشاه زند در شیراز مقطوع النسل گردید، از این پس ایرانیان او را( آغا ) نامیدند . آغا محمد خان قاجار برادر زاده همسر کریم خان زند بود.
این خاندان تا سال 1304، خورشیدی بیش از صد و سی سال بر ایران حکمرانی کردند. تاریخ نشان می دهد از روزی که این خاندان فاسد و بیعرضه و زنباره روی کار آمد، بر آن بوده است که ایرانیان را از دخالت در امور کشورشان محروم سازند. آغا محمد خان قاجار سر سلسله آنان می گوید: « طوایف ترك و مغول كه در ایرانند باید با یكدیگر متحد شوند و نگذارند كه ایرانیان خود به سلطنت برسند. نباید دو ایل ترك با یكدیگر بجنگند و مجالی به دشمنان بدهند كه بر ایشان چیره شوند ».
(سعید نفیسی تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران).
متاًسفانه ایرانیان را رخوتی فرا گرفته بود، و سیطره این قوم بیش از صد و سی سال بدرازا کشید، و روزی که به فرمانروایی آنان پایان داه شد، تنها نامی از ایران برجای مانده بود، افسوس که بازماندگان این قوم ضد ایرانی و بی فرهنگ، چه در دوران پادشاهی پهلوی، و چه در این دوران، در لباس ایرانی همواره در پی نابودی ایران و ایرانی کمر همت بسته اند. پس از فروپاشی حکومت قاجار ها و روی کار آمدن رضا شاه پهلوی، بازماندگان قاجار ها بخدمت حکومت تازه در آمدند، و در طول 57 سال سلطنت دو پادشاه پهلوی نیز بر بسیاری از ارکان کشور ایران دست یافتند. بسیاری از وزراء و تنی چند از نخست وزیران رضا شاه و پسرش محمد رضا شاه از خاندان قاجار بودند.
در تاریخ معاصر ایران هفت واقعه بزرگ در دگرگونی روند تاریخی ایران تاًثیر عمیقی گذاشتند:
1 ـ واکنش علیه قرارداد رژی تنباکو به فتوای میرزای شیرازی.
2- انقلاب مشروطیت.
3 ـ واکنش علیه قرارداد 1919 و حکومت وثوق الدوله.
4- فروپاشی حکومت قاجار.
5 ـ واکنش علیه حکومت قوام (برادر کوچکتر وثوق الدوله) در 30 تیر 1331.
6- جریان ملی شدن نفت، وواقعه 28 امرداد سال 1332.
7 ـ واکنش علیه قانون معافیت مستشاران آمریکایی که منجر به بلوای آیت الله خمینی، و مذهبیون در 15 خرداد سال 42 شد که سر انجام به براندازی رژیم پادشاهی در ایران منجرگردید. اگر به این وقایع نیک بنگریم، نقش افراد خاندان قاجار در تمامی این رخداد ها بخوبی دیده می شود. حتی با فروپاشی حکومت پادشاهی در ایران، و حاکم شدن رژیم جمهوری اسلامی، باز ماندگان این خاندان در گوشه و کنار ایران و جهان، هنوز مانند اختاپوس بدور دست و پای ملت ایران پیچیده اند. نویسندگان کتاب« طُرفه قاجار» برآنند که با ارائه اسناد و مدارک مستند، پرده از چهره یکی از بازماندگان ناشناس این قوم، با حکومت جمهوری اسلامی بردارند. آن ها تاریخ نویس نیستند، و چنین ادعایی هم ندارند. انگیزه آن ها در نوشتن این سطور، آشکار ساختن واقعیت ها می باشد.
عباس وثوق (ساسانفر) فرزند وثوق الدوله قاجار، برخاسته از این قوم است. او زاده یکی از زنان صیغه ای وثوق الدوله، نخست وزیر احمد شاه قاجار، و امضا کننده ی قرارداد ننگین فروش ایران به انگلستان است با آغاز موج انقلاب اسلامی سال 1357و انحلال ساواک، عباس که سالیان دراز از خبر چینان کهنه کار ساواک بشمار می رفت، و مانند همیشه در پی فرصت طلبی بود به آغوش ملایان خزید. و در نخستین روزهای روی کار آمدن رژیم اسلامی، از سوی حکومت تازه ماموریت یافت ، تا دربیرون از کشور در پوشش مخالف رژیم اسلامی، درگروه های مخالف سیاسی نفوذ کرده، و با ایجاد تفرقه میان مخالفین، جنبش های سیاسی را از درون متلاشی کند، و مبارزان فعال را سرخورده و یا بهر گونه ممکن ازسرراه بردارد.
او پس از آن ماًموریت می یابد که این بار انجمن های فرهنگی را با دور کردن اندیشمندان بی اثر سازد. عباس در پاریس دست به تشکیل دو انجمن دینی زرتشتی زد و، برای فراهم نمودن ابزار لازم این ماًموریت، پولی به یکی از پژوهشگران زبان های باستانی در فرانسه پرداخت، تا او هفت بخش از کتاب گاتهای زرتشت را بنام عباس برگردان و چاپ کند، و سپس به یک روزنامه نگار الکلی و گمنام بلژیکی روی آورد، و با پرداخت مقداری پول چندین مقاله در رابطه با آئین زرتشت سفارش داد، سپس با خرید بخش قابل توجهی از سهام هفته نامه فارسی کیهان لندن، به درج این مقالات و آگهی های مورد نظر خود پرداخت. پس از اینکه دکتر احسان یار شاطر در راه اندازی دانشنامه ایرانیکا به پیشرفت هایی رسیده بود. عباس از سوی رژیم اسلامی ماًموریت یافت تا در میان آنان که بیشتر از بهائیان بودند نفوذ کند. عباس در پوشش همکاری، به ایرانیکا نزدیک می شود، بگونه ای که با بودن چند همکار و دوستان بهائی دکتر یار شاطر در فرانسه، جمع آوری پول برای ایرانیکا به او سپرده می شود. به دنبال این نفوذ، سه سخنرانی با همدستی عباس و احسان منوچهری، سرپرست بخش فارسی رادیو فرانسه، که خود ار بهائیان بود، در رادیوی فرانسه برگزار می شود، در این سخنرانی ها استادان اعزامی از تهران که همکار ایرانیکا بودند، بدون ارائه مدارک تاریخی و حتی، با چشم پوشی بر واقعیات مستند تاریخی، سخنانی در مورد پذیرش اسلام با آغوش باز از سوی ایرانیان باز گو می کنند.! این سخنرانی ها با اعتراض گسترده ی ایرانیان مقیم فرانسه و دیگر کشور ها و انجمن های فرهنگی، از جمله سازمان پاسداران فرهنگ ایران به سرپرستی ستار سلیمی (آله دالفک) روبرو می شود.
دکتر احسان یار شاطر پس از دو سال دفع وقت کردن، در نامه ای مدعی می شود که در تاریخ اسلام تخصص ندارد، و از این سخنرانی ها نیز آگاه نبوده است !. در صورتیکه احسان یار شاطر یازده جلد کتاب فرهنگنامه ایران و اسلام را در دوران حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی درتهران بچاپ رسانیده است، و از سوی مؤسسه ی(لاوی) در دانشگاه کالیفرنیاکه یکی از مؤسسات یهودیان می باشد، بواسطه ی پژوهش های اسلامی به دریافت جایزه مفتخر شده است. در ماه ژوئن 2007، عباس ساسانفر مبلغ پانصد هزار دلار، در یک شب نشینی در نیو یورک به دانشنامه ایرانیکا هدیه کرد، و فردای آن روز ایرانیکا بدون هیچ بررسی و تحقیقی، از عباس بنام یک شخصیت علمی، فرهنگی و اداری نام می برد، و این را در ماهنامه خود بزبان انگلیسی نیز به چاپ می رساند. گرایش روز افزون مردم ایران بویژه جوانان، به اندیشه های زرتشت، رژیم اسلامی را هراسناک کرده است. در پی هشدار چند تن از مقامات بلند پایه و روحانی رژیم ، سازمان های اطلاعاتی حکومت اسلامی بر آن شدند که تدبیری بیاندیشند ، و بتوانند این جنبش میهنی را از میان برداشته و یا تحت نظارت خود قراردهند رژیم اسلامی، عباس، را که همسر دومش یک زرتشتی زاده است برای این کار در نظر گرفت. عباس برای فریب مردم نام جعلی( آبتین) را بجای عباس بر خود گذاشت، و با بخدمت گرفتن و خریدن چند فرصت طلب و هوچی بی منش و اخلاق، کار خود را آغاز کرد. او از سال 2002 میلادی از فرصت استفاده کرد و برای پیشبرد مقاصد شخصی خود و خانواده اش، موافقت رژیم اسلامی را کسب کرد، تا بتواند زمین هایی را که پیش از انقلاب در حوالی تهران و دماوند از راه زمینخواری تصاحب کرده بود بفرو ش برساند، و بیست میلیون دلار پول از ایران بتدریج خارج کند، که کاربرد دقیق بخشی از این پول ها در کتاب آمده است. خواندن این کتاب مستند به همه ی کسانی که به ایران و ایرانی می اندیشند و به آزادگی، آزادی مردم ایران و بر پایی مردم سالاری در این کشور کهن باور دارند سفارش می شود.

فهرست گفتار ها
پیش گفتار

فصل اول

خاندان معتمد السلطنه
وثوق الدوله قاجار
عباس وثوق (ساسانفر) ، پسر وثوق الدوله

فصل دوم

پیش از سال 57 و ارتباط با ساواک
نفوذ در جنبش های مخالف جمهوری اسلامی ایجاد اپوزیسیون ساختگی
ادعای جانشینی داریوش فروهر

فصل سوم

سوء استفاده از عنوان وکالت در فرانسه
افشا گری کسرا وفاداری

فصل چهارم

نفوذ در انجمن های فرهنگی
نفوذ در ایرانیکا و بهائیان
نفوذ در تاجیکستان، در پوشش مراکز فرهنگی
شرکت های اجاره مسکن و انجمن های زرتشتی

فصل پنجم

سخن پایانی
فهرست نام ها
پیوست ها و پا نویس ها
————-
فصل اول
خاندان معتمد السلطنه
میرزا ابراهیم خان معتمد السلطنه پسر میرزا محمد قوام الدوله به بركت ازدواجش با خواهر امین الدوله به موقعیت بسیار خوبی دست یافته بود. بنا بر مدارک سرویس اطلاعاتى بریتا نیا[1] معتمد السلطنه مدت زمانى رئیس دفترمالیه (مستوفى) آذربایجان بود، سمتى كه در سال 1896 میلادی به فرزند ارشدش حسن وثوق سپرد. او پس از سال ها كار چون مستوفى خرده پایى در آذربایجان، در سال 1902 عنوان « شاهزاده شعاع السلنطه وزیر فارس» را كسب كرد.
میرزا ابراهیم خان معتمد السلطنه چهار فرزند داشت ، پسر بزرگش وثوق الدوله (حسن) و برادری که یک سال از او کوچکتربود یعنی قوام السلطنه (احمد) در زمره سیاستمداران وابسته ایران شدند. وثوق الدوله دوبار و قوام السلطنه چهار بار به نخست وزیری ایران رسیدند. دیگر فرزندان معتمد السلطنه از جمله یکی از پسر هایش بنام میرزا عبدالله خان معتمد السلطنه آدم بی عرضه ای بودند و فرصت نیافتند خود را به جایی برسانند.
میرزا حسن خان وثوق الدوله 77 سال عمر کرد. برادرش احمد 85 سال، هر دو آدم های ثروتمند شدند . سفته بازی و زمین خواری های شرق تهران را وثوق الدوله رواج داد. بنابر منابع فارسی،[2] جدّ مادرى این ها حاج میرزا محمد خان مجدالملك سینكی، پدرامین الدوله صدر اعظم مظفرالدین شاه، بود. بنابرهمین مدارک، از سوى پدری، او از اعقاب محمد تقى آشتیانى قوام الدوله بود كه در عصر فتحعلى شاه وارد خدمت حكومتى شده بود.
در 1909، مأموران اطلاعاتى بریتانیا حقوق سالانه ى میرزا ابراهیم خان معتمد السلطنه را به هنگام مستوفیگرى در آذربایجان پنج هزار تومان ثبت كردند. املاك وى در تهران در آن سال صد هزارتومان ارزیابى شد. اما حقوق او چون مأموریت حکومت فارس در تهران به ده هزار تومان در سال می رسید، كه در آن زمان پول زیادی بود. هم او و هم دو پسرش، حسن و احمد، مشهور به دزدی از خزانه کشور بودند و ثروت هنگفتى هم به هم زده بودند.
در گزارش اطلاعاتى بریتانیا (LP & S/20/223)، كه قوام را از, دوستان, خود به حساب مى آورد، نیز او را به رشوه خواری متهم مى ساخت. او در 1910 وزیر جنگ، در 1911، وزیر داخله، و در 1914 وزیر مالیه بود، و در آن هنگام پول هنگفتى گردآورد.
وثوق الدوله قاجار حسن یا میرزاحسن خان وثوق الدوله به سال 1254 خورشیدى در تهران متولد شد, پدر او میرزا ابراهیم معتمد السلطنه بود, وى برادر بزرگتر احمد قوام (قوام السلطنه) بود. میرزا حسن كه در اوایل سلطنت مظفرالدین شاه به وثوق الدوله ملقب گردید در مجلس اول شوراى ملى از طرف تجار تهران وكیل شد, بعداز به توپ بستن مجلس دوم و دوران استبداد صغیر برعكس دیگر نمایندگان مجلس كه زندانى یا تحت تعقیب بودند كسى با وى كارى نداشت. پیش از مشروطیت شغل های مستوفیگری آذربایجان را که از پدرش بارث برده بود وخالصجات سرکاری را به عهده داشت و پس از مشروطیت به نمایندگی مجلس، وزارت دادگستری، وزارت دارایی، وزارت داخله، وزارت خارجه و وزارت معارف و ریاست وزراء نایل آمد.
وثوق الدوله صدر اعظم دهه 1290 كه در پی امضای قرارداد 9 آگوست 1919 ( مرداد 1298) با دولت انگلستان در ازاى دریافت صد و سى هزار لیره انگلیسى طوق بندگى و ذلت را به گردن ملت ایران انداخت. این قرارداد اگر به اجرا در می آمد ایران تحت الحمایه دولت انگلیس می شد. مخالفت برخی رجال و مجلس با آن قرارداددر تیرماه 1299 باعث كناره گیری وی شده و به اروپا رفته بود. در اسفند سال 1304 و دو روزمانده به نوروز 1305 پس از انتقال سلطنت به رضا شاه پهلوی به ایران بازگشت، بعد ها یک مقام فرهنگی هم به او داده شد !.
وثوق الدوله و تنی چند از وزیرانش برای امضای این قرار داد از آن دولت رشوه نقدی گرفته بودند و چون می دانستند كه روزی باید در برابر تاریخ و ملت بعنوان خیانت به وطن پاسخگو باشند از بیم عاقبت کار ننگین خود از دولت انگلستان تضمین گرفته بودند كه در صورت لزوم به آنان در خاك خود پناهندگی بدهد. وثوق الدوله پس از مشروطیت‏ یک بار وزیر فرهنگ، دوبار وزیر دادگستری، دو بار وزیر کشور، چهار بار وزیر دارایی، هفت ‏بار وزیر امور خارجه و دوبار نخست وزیر ایران شد . وثوق الدوله در تاریخ ایران به عنوان یک مهره انگلیسی شناخته شده است. وثوق الدوله نخستین کسی بود که در ایران بساط زمین خواری و سفته بازی را راه انداخت. منطقه سلیمانیه در تهران پیش تر، اصفهانك نامیده میشده است و قنات آن را علیرضا خان عضدالملك قاجار (نایب السلطنه احمدشاه) كشید و قلعه را به نام پسر خود سلیمان، سلیمانیه نامید. مالك بعدی حسن وثوق الدوله بود؛ او پس از خروج رضا شاه از ایران، سی هزار متر اراضی سلیمانیه را خرید و برای چندین برابر آن سند گرفت، همین املاک در دهه ۳۰ و ۴۰ قیمت پیدا كرد و ورثه حسن وثوق از فروش این زمین ها پول سرشاری بدست آوردند و توانستند در اروپا بساطی بهم بزنند. وثوق الدوله یکی از نخست وزیران خیانت کار ایران در روز جمعه پنجم بهمن ماه سال 1329خورشیدی درگذشت و در شهر قم مدفون گشت.
عباس وثوق (ساسانفر) ، پسر وثوق الدوله قاجار
شناخت او به آسانی میسر نیست و نا گزیر هستیم، در درازای زمان بر پایه ی شهادت کسانی که این طُرفه معجون را از گذشته ی دور می شناسند و بر مبنای پژوهش های روانی، و برخی از اسناد و مدارک بدست آمده چهره ی واقعی او را آشکار سازیم. در دورانی بسر می بریم که بازار خود فروشی، رفت و آمد ها و داد و ستد های گوناگون، با حاکمان رژیم اسلامی بر ایران بشدت رواج دارد، و بسیاری اینکارها را نوعی زرنگی می دانند، وگاهی برای توجیه این اعمال خود، آنرا نوعی سیاست و سیاستمداری می پندارند و این عملکرد خود را، نوعی مبارزه با رژیم اسلامی نیز تعبیر می نمایند.
عباس وثوق، یکی از مصادیق بارز اینگونه آدم ها می باشد. او یکی از پسران وثوق الدوله، از یکی از زنان صیغه ای اش می باشد، او در سال 1307 در تهران متولد شد دوره ابتدایی را در دبستان جمشید و متوسطه را در دبیرستان فیروز بهرام سپری کرد. وی هنگام مرگ پدرش وثوق الدوله 22 سال داشت، و چون مادرش زن صیغه ای وثو ق الدوله بود جایگاه محکمی در خانواده میان دیگر برادران و خواهرانش نداشت. برادر بزرگش علی که سال ها بعد درویش مسلکی را پیشه کرد، و مدتی هم در وزارت دربار محمد رضا شاه مسئولیتی داشت، اداره امور خانواده را بدست گرفت.
عباس از مهر پدری نیز بی بهره بود، و بمانند هزاران کودک دیگرکه مادرانشان در شهرها و روستاهای کشور، یکشبه با زور یا پول به دام پیرمردان زنباره و صیغه باز و صاحب مکنت می افتند، تنها نقطه اتکایشان مادر رنج دیده می باشد. این تنهایی و هزاران دشواری دیگر و از همه مهم تر بی بهره بودن از مهر پدری، در روان این کودکان آثار نا مطلوبی بر جای می گذارد، و در نتیجه نا بسامانی های روانی در آنان بوجود می آورد.
این نابسامانی روانی را می توان به روشنی در عباس مشاهده کرد، او با اینکه بیش از هشتاد سال ا زعمرش می گذرد، هنوز بدرستی و کمال از دوران کودکی خارج نشده است، این مسئله سرمنشاء ناهنجاری های روانی در روابطش با مردم گردیده است. در دوران کودکی دوستان زیاد و یا بهتر است گفته شود اصلا دوستی نداشت. هر گاه در دبستان میان بچه ها صحبت از پدرو مادر، خواهر و برادر به میان می آمد، به بهانه یی از آن ها دوری می جست. او در جهان تنها یک نفر را می شناخت، و او مادر رنج دیده یی که همیشه در غم سنگینی فرو رفته بود. و هر گاه که سراغ پدرش را می گرفت، پدر پیر یا در خانه اصلی خود بود، یا گرفتار کار ها بود و یا در مسافرت بسر می برد. و گذشته از آن بدنیا آمدن عباس درست یکسال پیش از برکناری وثوق الدوله از کار های دولتی بود، و هنگامیکه عباس نوجوان بود از پدرش جز نام ننگینی در میان مردم و در تاریخ بجای نمانده بود. این مسائل به وجود شکننده ی او آسیب جبران ناپذیری وارد کرد. با گذشت زمان در رابطه با دیگران نوعی بد بینی و کینه ورزی بی بنیاد در خود احساس می کرد، قادر به زدودن آن نبود. به تدریج این کینه ورزی گسترش یافت و در خواندن درس ها دیگر رغبتی نداشت، لیکن برای آن که از همکلاسان خود عقب نیفتد، بناچار به تقلب و نیرنگ متوصل می شد. به عبارت دیگر از همان سال های اول دبستان، ناراستی در وجود او لانه کرد، و فرا گرفت که برای رسیدن به هدف هایش به هر کاری دست بزند، و دیگر معیار اخلاقی برای او وجود نداشت، و در هر کاری به آسانی دروغ می گفت، شهامت را از دست داده بود، و برای آنکه از دیگران عقب نماند، و چون توان برابری با آنان را نداشت، به ناسزا گویی به دیگران می پرداخت و آنان را متهم به تقلب و ناراستی می کرد. رنجا نیدن اطرافیان برای او یک نوع سرگرمی و تفریح در آمده بود. او با سخنان نا بجایش همه را از دور خود می پراکند، و سپس پشیمان می گشت و گاه برای جلب دوستی همکلاسی هایش به آن ها وعده و وعید می داد، و بعدا همه چیز را به فراموشی می سپرد. رفته رفته پول جای معبود را برای او گرفت، و برای دستیابی به آن تن به هر کاری می داد، و این را زرنگی می دانست. معتقد بود که با پول می شود همه چیز و همه کس را خرید. بعد ها که عباس بزرگتر شد و شخصیتش انسجام پذیرفت، اندیشه و گفتار و کردار یک ماکیاولیسم به تمام معنی را بخود گرفت، از دید عباس هیچ نوع قید و بند و چهار چوبی وجود ندارد، که او را درجهت خواسته هایش متوقف کند. او به آسانی دروغ می گوید، تهمت می زند، حقایق را وارونه جلوه می دهد فرصت طلبی اش حد و مرزی ندارد. هر جا که منافعش ایجاب کند حتی با دشمن اش کنار می آید، چون همه چیز را از زاویه منافع شخصی اش می بیند. در یک زمان با دوست و دشمن هم آوا است، ریا کار، عافیت طلب، دروغگو، تهمت زن، فحاش و بزدل و فاقد کمترین شهامت در دفاع از راستی است، پیشاپیش طرف برنده را می گیرد، دنباله رو است بسرعت رنگ عوض می کند و باصطلاح معروف نان را به نرخ روز می خورد، چاپلوس، چرب زبان، از القاب کمال استفاده را می کند در هر لحظه آماده است که دوست را دشمن و دشمن را دوست کند، کسی را به عرش اعلاء ببرد، و دیگری را بر زمین بکوبد. به راحتی قول می دهد، و به سادگی پیمان می شکند. ظاهر ساز است. گاهی اوقات، در اظهار ادب، مبالغه می کند، بیش از حد مودب می شود، چرا که می خواهد ابتذالش را پنهان کند. آنجا که منافعش ایجاب می کند لات می شود، یقه می دِرّد، فحاشی می کند، او ثبات شخصیت ندارد، دو شخصیتی، یا چند شخصیتی است. در قاموس فکری اش، خراب کردن و لجن مال کردن دیگران، کاری مجاز، ساده و راحت است، چرا که او پایبند به راستی و درستکاری نیست. او برای پیشبرد کارش هر نوع تفکرمذهبی، یا غیر مذهبی را، به راحتی می پذیرد و به همان لباس در می آید و حتی آماده است که دیگران را بدلیل انکار اعتقاداتی که خود، بدآنها اعتقاد ندارد، گردن بزند. انسان و زندگی، برای او، منبع چپاول و غارت است و در راستای این اندیشه کسانی را که پایبند اصول اخلاقی می باشند را نادان می شمارد. او در درس های تاریخ ایران خوانده بود، قوم قاجار طایفه یی از مغولان بوده اند که در مدت 130 سال ایران را به نابودی کشیده اند و تنها هنرشان داشتن حرمسراها و زنان بیشمار درگوشه و کنار کشور بوده و در سال های پایانی سرنگونیشان یکسوم از سرزمین های این کشور کهنسال را بر باد دادند، و چیزی نمانده بود که این کشور برای همیشه از روی نقشه ی جهان نا پدید شود، و پدرش به خاطر امضای قرارداد ننگین 1919 و فروش ایران به انگلستان، در نظر ایرانیان در شمار یکی از منفور ترین افراد خاندان قاجار بشمار می رفت. او توان بدوش کشیدن این ننگ جاودانی را نداشت ، بنابراین از یکسو برای فرار از سرزنش مردمان، و از سویی دیگر احساس می کرد که این نام ننگین در آینده برای او دردسر ساز خواهد بود، و دست و پای ویرا که نقشه های دیگری برای زیر پا گذاشتن هر چه که اخلاق و حقوق انسانی نام دارد خواهد بست، نام خانوادگی خود را به ساسانفر تغییر داد. غافل از اینکه نا راستی و ناپاکی ها را که کم و بیش در او نهادینه شده بود می بایستی تغییر می داد.[3]
فصل دوم

پیش از سال 57 و ارتباط با ساواک
وثوق الدوله پدر عباس اولین کسی است که زمینخواری و سفته بازی را در ایران بنیانگذاری کرد. اودر دوران نخست وزیری برادر کوچکترش،احمد قوام( قوام السلطنه) از فرصت استفاده کرده و با ساختن بنچاق، قولنامه و حاشیه نویسی در قرآن، به تاریخ های دو قرن پیش از آن، همه زمین های شرق تهران( از شکار گاه قصر فیروزه) تا دیواره های شهرکه امروزه ساختمان اداره برق تهران است، از آن خود ساخت. سال ها پس از مرگ وی این زمین ها با افزایش جمعیت تهران ارزش زیادی پیدا کرد، و از این پس دست یا زی به زمین های ملی و مردم، در این خانواده ارثی شد.
در سال های 1340، این زمین ها قیمت زیادی پیدا کردند، عباس هم توانست از سهم فروش این زمین ها برخوردار شود، گفته می شود که عباس بخشی ازسهام دیگر برادران و خواهرانش را هم بالا کشیده است. عباس پس از مرگ وثوق الدوله، راه پدررا در زمینخواری و زد و بند پیش گرفت، و برای زمینه سازی و موفقیت در این کار به فراهم کردن شرایط آن بر آمد، و برای نزدیک شدن با متنفذین آن دوره به عنوان مامور خرید به استخدام حزب ملت ایران در آمد، و توانست با برخورداری از نفوذ تنی چند از سران حزب، به دانشکده حقوق راه یابد. این مسئله مورد تاًئید چند تن از سیاسیون قدیمی حزب که هم اکنون در کشور فرانسه زندگی می کنند می باشد.
عباس پس از گرفتن لیسانس وارد کانون وکلای تهران شد ، همگان می دانند که در آن زمان کسانی که شایسته کار قضاوت نبودند و یا موفق به استخدام در دولت نمی شدند، ناگزیر به شغل وکالت بسنده می کردند عباس کارت وکالت را بدست آورد، ولی به واسطه نداشتن صلاحیت حقوقی، حتی موفق به وکالت در یک پرونده نشد، و لی توانست با استفاده از این عنوان به دو زمین خوار معروف آن زمان در تهران، بنام های بیوک ترکه و رحیمعلی خرم نزدیک شود، و عامل اجرایی کارهای غیر قانونی آنان در اراضی غرب تهران معروف به بند (ز) شود. این دو نفر زمین خوار بزرگ و معروف آن زمان، با برخی از مقامات دولتی و درباری هم زد و بند داشتند. در آن زمان مسئله زمین های بند (ز) در غرب تهران سرو صدائی بر پا کرده بود، ژاندارمری ناحیه یک مرکز از طرف شاه ماًموریت یافته بود که از تصرف این زمین ها جلوگیری نماید، ولی رحیمعلی خرم و بیوک ترکه از پشتیبانی چند تن از درباریان و مقامات ساواک برخوردار بودند بکار خود ادامه دادند.
عباس توانست، تنی چند از اوباش تهران را به خدمت گرفته و با عده ای کارگر شبانه اراضی وسیعی را دیوار کشی کرده وتصرف نمایند .در جریان همین کار های غیر قانونی بود که با یکی از کارمندان سرشناس ساواک به نام پرویز ثابتی آشنا می شود ، و همین آشنایی به زودی به دوستی و همکاری نزدیک آن دو منتهی می گردد ، و ثابتی نیز درزمینخواری ها سهیم می شود، و به پاداش آن عباس نیز بعنوان ماًمور کسب خبر به استخدام ساواک در می آید. پرویز ثابتی از بها ئیان بود و پس از روی کار آمدن رژیم اسلامی به آمریکا گریخت.
عباس هنوز هم رابطه خود را با ثابتی و خانواده اش حفظ کرده و به معاملات مشترک می پردازند. در اسناد پیوست که در ایالت فلوریدا در آمریکا در سال 2005 میلادی به ثبت رسیده، نام های پریسا ثابتی ، پردیس ثابتی ، هوشنگ ثابتی و نسرین غفار پور دیده می شوند که تاًیید کننده این رابطه می باشد.
( اسناد پیوست ملاحظه شوند) [4] در سال 1345 به توصیه ساواک، دکتر محمد علی معتمد ( برادر دکتر پیراسته) رییس دانشکده حقوق دانشگاه ملی، عباس را بعنوان کارمند حق التدریسی برای دو ساعت در هفته استخدام می کند، و لی هشت ماه بعد با روی کارآمدن احمد قرشی، و آشکار شدن همکاری عباس با ساواک، و تظاهرات دانشجویان به کاراو خاتمه داده می شود. باید یاد آور شد که در آن زمان برای داشتن عنوان استادی، افزون بر داشتن تخصص در یکی از رشته های حقوق، بایستی در استخدام رسمی دانشگاه نیزدر آمد، و یکی دو سال اول را با سمت مربی و زیر نظر یکی از استادان کار آموری کرد ، و در صورتی که کار رضایت بخش باشد به رتبه دانشیاری، و پس از چهار سال به رتبه استادیاری، و پس از چهار سال دیگر به شرط انجام یک کار پژوهشی و بودن پست می توان به رتبه استادی رسید. بنابراین می بینیم که عباس بی آنکه به استخدام رسمی دانشگاه در آمده و این مراحل را طی نموده باشد، یک شبه ره صد ساله را می پیماید.
عباس مدت هشت ماه در دانشگاه ملی گذراند، ولی این مدت به اوفرصت داد تا با بی پروائی در هر نشست و اجتماع ایرانیان خود استاد دانشگاه معرفی کند، و همه جا بگویدکه مدت هشت سال استاد دانشگاه بوده است. عباس توانسته بود از راه زمینخواری و ارتباط با ثابتی، ثروت هنگفتی گرد آورد.
پیش از انقلاب 57 پرویز ثابتی به خارج گریخت، ولی بیوک ترکه و رحیمعلی خرم بوسیله دادگاه ها ی انقلاب اسلامی تیر باران شدند. سیاوش بشیری روزنامه نگار ایرانی که به خارج از کشور پناهنده شده بود و از مخالفین بسیار فعال رژیم اسلامی بشمار می رفت، با بسیاری از افسران ارتش و ساواک دوستی داشت، و با بدست آوردن اطلاعاتی در مورد عباس، برای نخستین بار به افشای او پرداخت. دراین افشاگری ها از جمله راز بدام افتادن رحیمعلی خرم نیز باز گو شد.
رحیمعلی خرم در زمین های بند(ز) که شبانه به تصرف در آورده بود یک پارک تفریحی بنام خودش در ابتدای جاده کرج ایجاد کرده بود. خرم از جمله کسانی بود که با همه معروفیت اش تقریباً ناشناس باقیمانده بود و عکسی از او در جایی انتشار نیافته بود، و یکی از کسانی بود که پس از انقلاب مامورین کمیته در جستجوی او بودند. عباس که در آن زمان از طرفداران رژیم تازه شده بود و با برخی از چهره های رژیم چون داریوش فروهر و اعضای جبهه ملی نزدیک شده بود، او برای دستگیری خرم با کمیته های انقلاب همکاری کرد.
عباس در هتل میامی که از آن محمود قربانی شوهر سابق گوگوش خواننده بود با خرم قرار گذاشت، و با و وعده داده بود که از طریق دوستانش در حکومت جدید باو کمک کند، و هنگامیکه رحیمعلی خرم به محل قرار رسید مامورین کمیته سر رسیدند ولی او را نشناختند، خرم هم که چند نفر مسلح را دید دستپاچه شد، و از سویی هم به پشتیبانی عباس مطمئن بود، و فکر می کرد که تا چند دقیقه دیگر او هم به سر قرار می رسد، بلافاصله دستهایش را بالا برد و گفت شلیک نکنید من رحیمعلی خرم هستم، و کمیته چی ها هم او را دستگیر و به نزد آیت الله خلخالی بردند. در آنجا خلخالی کلیه اموال خرم را بنام آیت الله خمینی مصادره کرد، و سپس دستور داد که ویرا تیر باران کردند.
عباس پیش از آمدن خمینی به ایران به فرانسه رفت و در فرانسه با کمک داریوش فروهر به دیدار خمینی نائل شد ومبلغی هم بعنوان سهم امام پرداخت. [5] هنگامیکه رژیم تازه اسلامی در ایران بقدرت رسید و صحبت پیش نویس قانون اساسی حکومت تازه شد، عباس با یاری داریوش فروهر، حسن نزیه، مهدی بازرگان و دیگر دوستانش در جبهه ملی به تکاپو افتادند، و چندین جلسه این پیش نویس قانون اساسی را در خانه شخصی عباس در تهران برگزار کردند.
نفوذ در جنبش های مخالف جمهوری اسلامی
پس از تدوین قانون اساسی رژیم اسلامی و برگزاری همه پرسی 12 فروردین سال 1358، که منجر به برپایی جمهوری اسلامی گردید، مدت کوتاهی نگذشت که آخوند ها شرکای سابق خود در براندازی رژیم پادشاهی، یا به اصطلاح ملیون راکنار زدند، و خود اداره امور همه ارگانهای سیاسی کشور را بدست گرفتند ، نوبت تصفیه حساب های شخصی و سازمانی فرا رسید. آخوند ها بسیاری از شرکای سابق سیاسی خود را یا روانه زندان کردند، یا ازمیان بردند.
تعدادی از مخالفین نیز توانستند به خارج بگریزند و به خیل وابستگان رژیم پادشاهی، که چند ماه جلو ترکشور را ترک کرده بودند پیوستند، و اینبار یک اتحاد شکننده ای میان شکست خوردگان سابق و شکست خوردگان تازه پدید آمد. سپاه پاسداران با وظایف جدید سازمان یافت، و ارگانهای امنیتی و اطلاعاتی رژیم تازه بزودی شکل گرفتند، و در نتیجه ماًموریت های جدیدی برای برخی از عوامل پیش بینی گردید.
عباس که در آنزمان دارای سال ها تجربه همکاری با ساواک بود، از سوی رژیم اسلامی بخدمت گرفته شد. او که با سران به اصطلاح ملیون نیز آشنایی داشت، ماًموریت یافت تا بخارج از کشور رفته و در گروه های مخالف جمهوری اسلامی به منظور متلاشی کردن آنها نفوذ کند. در آن زمان شایع بود که دولت های خارجی مانند آمریکا، عربستان و عراق پول هایی در اختیار مخالفان جمهوری اسلامی گذاشته اند. این ماًموریت مانند ماًموریت های پیشینی که عباس در ساواک انجام داده بود، از دو جهت برای او سود بخش بود، از یکسو به وظیفه خود بعنوان ماًمور وزارت اطلاعات رژیم عمل می کرد، و از آنجا که نقش مخالف رژیم را در اپوزیسیون ها بازی می کرد، می توانست سهمی از پول های دریافتی از خارجیان را نیز نصیب خود کند. او در آغاز به علی امینی که نسبت فامیلی با وی داشت رو آورد، علی امینی نخست وزیر سابق از خاندان قاجار بود و در نتیجه وثوق الدوله را بخوبی می شناخت.[6] امینی در پاریس با کمک آمریکایی ها دفتری براه انداخته بود و مخالفین جمهوری اسلامی را گرد آورده بود ولی کاری از پیش نبرد. عباس چند صباحی بدنبال امینی راه افتاد، و مایل بود که حسابدار امینی شود، ولی سازمانی که علی امینی در پاریس براه انداخته بود پس از مدت کوتاهی بهم ریخت، و آمریکایی ها بجای او دکتر منوچهر گنجی[7] را که در آمریکا یک شیرینی فروشی بزرگ و موفقی را اداره می کرد به پاریس فرستادند. البته نقل و انتقال اموال این سازمان هم با دشواری انجام گرفت، چون امینی از پس دادن کلید های ساختمان و حساب های بانکی خود داری می کرد، که با فشار و واسطه چند تن این کار سرانجام به پایان رسید. امینی، به سفارش آمریکایی ها نزدیک به دوازده میلیون دلار از عربستان و عراق کمک مالی در یافت کرده بود. آگاهان می گویند که بخشی از این پول ها بدست شاهین فاطمی که گویا با امینی نسبت فامیلی داشت رسید، و دیگر خبری از آن پول ها در جایی شنیده نشد. امینی همیشه منکر دریافت پول از منابع یاد شده در بالا می شد. عباس، به سازمانی که ارتشبد آریانا تشکیل داده بود نیز نزدیک شد، بیشتر اعضای این سازمان از نظامیان بودند، و براندازی رژیم را از راه های نظامی جستجو می کردند.
برخی از افسران و افراد پیشین ساواک، که در آن سازمان بودند جلوی نفوذ عباس را گرفتند. دیری نگذشت که این سازمان هم برچیده شد و اعضای آن پراکنده شدند. عباس در این میان به سازمان نهضت مقاومت ملی ایران به رهبری شاپور بختیار نزدیک شد، ولی از بخت بدش هم خود بختیار، و هم چند تن از وزرای سابق کابینه بختیار و اعضای شورای نهضت، سابقه او را بخوبی می دانستند، و در نتیجه نتوانست نفوذی انجام بدهد. بگفته چند تن از آگاهان، یکی دو بار که نزد بختیار نامی از عباس برده شده بود، چهره بختیار دگرگون شد و با انزجار بسیاری از او بعنوان « جرثومه فساد» نام برده است.
عباس که بسیار تحقیر شده بود همواره و در همه جا به بختیار و اطرافیانش ناسزا گویی می کرد. چاپ کتاب خاطرات یکی از باز جویان پیشین ساواک بنام هوشنگ ازغندی، در سال 1375، در آمریکا که در آن از عباس و نقش او در رابطه با پرویز ثابتی نام برده بود، باعث شد که سازمان مجاهدین خلق، اطلاعاتی را که می گفتند از درون وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بدست آورده بودند، انتشار بدهند.[8] در این روزنامه مطالب زیر آمده است: « كمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت ایران به كمك پرویز ثابتی، « مقام امنیتی » رژیم شاه، وزارت اطلاعات، باندهای سلطنت‌طلب را به خدمت گرفته است چندی پیش با معرفی و تبلیغ كتابی به قلم هوشنگ ازغندی، سرشكنجه‌گر ساواك شاه و سرپرست تیمهای بازجویی از مجاهدین، در یكی از روزنامه‌های وابسته به بقایای سلطنت، نمود جدیدی از همدستی بقایای ساواك شاه با وزارت اطلاعات شیخ، بارز شد. چرا كه در این كتاب یاوه‌های تبلیغاتی وزارت اطلاعات رژیم آخوندی علیه مجاهدین، عیناً از زبان یك سربازجوی ساواك شاه، تكرار و باز نویسی شده است. در جستجوی منشأ این محصول دورگه كه البته بیشتر نشان از شیخ دارد تا شاه، حقایق بسیاری درمورد ارتباطات بقایای شاه با رژیم آخوندی بر مقاومت ایران آشكار گردید. از جمله براساس اخبار موثقی كه از درون رژیم دریافت كرده‌ایم، جلب همكاری و به خدمت گرفتن بقایای رژیم شاه، از مدتها قبل در دستور كار وزارت اطلاعات قرار داشته است. براساس این اخبار وزارت اطلاعات این طرح را از طریق باند ساواكیهای درون این وزارتخانه و به خدمت گرفتن ساواكیهای فراری در خارج كشور به ‌پیش برده است. در راس ساواكیهای خارج كشور پرویز ثابتی، (مقام امنیتی شاه)، كه مشاور مخصوص رضا پهلوی است، برای پیشبرد این طرح اشتیاق و آمادگی خود را برای همكاری فعال با وزارت اطلاعات نشان داده است. بر اساس گزارشهای مزبور، وزارت اطلاعات، ابتدا از طریق مزدوری به نام ساسان فر، كه در رژیم شاه یك وكیل ساواكی و در خارج كشور پیشكار پرویز ثابتی بود، به مقام امنیتی شاه نزدیك شد.ولی به‌زودی معلوم گردید كه پرویز ثابتی، خود در زمینهٌ ارائهٌ این‌گونه خدمات به رژیم بسیار مشتاق و آماده است. البته وزارت اطلاعات كه علاوه بر ساسانفر از همكاری كاظم جفرودی، (سناتور شاه و مقیم پاریس)، و علی راست بین، (عامل وزارت اطلاعات در پاریس و رئیس حزب رستاخیر شاه در دانشگاه تهران)[9]، نیز برخوردار بود، ابتدا قصد داشت برخی از باندهای سلطنت طلب و رضا پهلوی را به خود وصل كند و با ایجاد یك تشكل سلطنت طلب كه در كنترل خودش باشد، سایر باندهای بازماندگان شاه را تحت عنوان مذاكره، دیالوگ و… به‌خدمت بگیرد. اما از آنجا كه ایجاد یك تشكل نیازمند زمان بود و وزارت اطلاعات برای پیاده كردن طرحش عجله داشت، باید راه حل دیگری را جستجو می‌كرد. از اینرو با استخدام مهرداد خوانساری و « سازمان مشروطه خواهان خط مقدم » او، وسیلهٌ پیشبرد سریع طرح «مذاكره» با سلطنت طلبان را پیدا كرد. مهرداد خوانساری كه در ارتباط نزدیك با پرویز ثابتی قرار دارد، در جلسهٌ « مشروطه خواهان خط مقدم » كه در اواسط نوامبر گذشته در لندن برگزار شد، از تصمیم باندش برای برقراری دیالوگ با رژیم صحبت كرد و عملاً هم آنرا به مرحلهٌ اجرا گذاشت و از سوی دیگر وزارت اطلاعات، پس از دوره كردن بقایای رژیم شاه و به‌خدمت گرفتن باندهای مربوطه، درصدد گسترش طرح «مذاكره» و «اپوزیسیون سازی» در خط همكاری با رژیم برآمد. به این منظور، با استفاده از تجربیاتی كه از كاركرد باند ساسانفر به‌دست آمده بود، سراغ سایر طیفهای به اصطلاح اپوزیسیون، ازجمله میانه‌بازها و چپ ‌نماها رفت….» نشریه داخلی حزب پان ایرانیسم نیز در روزنامه رسمی خود از نقش عباس در جریانات انقلاب پرده بر می دارد و می نویسد :[10] « لازم است اضافه كنم، رمزی كلارك كه از یهودی های فراماسون عضو سیا و به عبارت دیگر مأمور مشترك آمریكا و انگلیس بشمار می رود، مدتی نیز رئیس دایره خاورمیانه در سیا بوده و در جریان فروپاشی ایران پس از ژنرال هویزر بار دیگر به ایران آمد، ولی این بار به اتفاق دكتر فرید زنجانی پسر آیت الله زنجانی دوستانشان را دلشاد ساختند…!! او روز 14 بهمن 1357 به پاریس می رود و با ناصر افشار كه مدیر كمیته « ایران آزاد » بود و از مأموران سرشناس و مخالف محمدرضا شاه به شمار می رفت ملاقات می كند.
ناصر افشار داماد (دوپن) بزرگ خاندان دوپن صاحب صنایع مهم در آمریكا و اروپا می باشد كه چون شاهنشاه حاضر نشد توصیه «سیا» را برای دادن كمیسیون كلانی جهت پالایشگاه تهران به او بدهند با قهر و غضب به اروپا رفت و كمیته « ایران آزاد » را بر پا كرد تا برای ایران آزادی دست و پا كند…!! این آقا نیز از آچار فرانسه های رمزی كلارك بود. رمزی كلارك در هتل ناپلئون در پاریس با قطب زاده و بنی صدر دیدار كرد و سپس در دفتر ساسانفر با داریوش فروهر ملاقات نمود.
ساسانفر وكیل دادگستری و عضو جبهه ملی و فرزند وثوق الدوله از زن صیغه ای می باشد. ایشان هم سری در میان سرهای فراماسون ها دارند رمزی كلارك مثل جن همه جا حاضر بود بویژه زمانی كه آقای خمینی در پاریس حضور داشت جمع كثیری از دولتمردان آینده و مردان انقلابی هم در پاریس به رتق و فتق امور مشغول بودند، از جمله كسانی كه رمزی كلارك در پاریس با ایشان ملاقات كرد آقای دكتر مبشری عضو سابق حزب توده و سپس طرفدار مصدق و وزیر دادگستری دولت مهندس بازرگان بود. آقای رمزی كلارك در اردیبهشت 1358 نیز یك بار دیگر به ایران آمد و شاهد و ناظر حضور شاگردان عزیزش در مسند های قدرت، وزارت و وكالت و … بود و از این كه همه آنها وحدت كلمه « مرگ بر آمریكا » را پس از «مرگ بر شاه» هم چنان حفظ كرده بودند كلی شادمان شد و به یاران تبریك گفت و توصیه نمود تا زمانی كه شعار مرگ بر آمریكا بر زبان ها جاری است… اوضاع هم بر وفق مراد پیش خواهد رفت!! »
ایجاد اپوزیسیون ساختگی
جمهوری اسلامی که موفق شده بود بسیاری از مخالفین خود را با ترور و دیگر دسیسه چینی ها از میان بردارد، در نظر داشت که خود یک اپوزیسیون بظاهر مخالف تشکیل دهد، و عباس در پاریس مسئول این کار شد. او با بر گزار کردن چند میهمانی موفق شد که نزدیک بیست نفر از فرصت طلبان و سور چرانان سیاسی، که همگی بدنبال پول بودند را گرد آورد و جلسه ای در پاریس تشکیل دادند، و قرار بود برای رد گم کردن و فریب دادن دیگران، با کشورهای مخالف جمهوری اسلامی هم تماس هایی بر قرار کنند، و بنام اپوزیسیون در خواست کمک مالی بنمایند، وعباس ساختمانی را که در ناحیه 7 پاریس داشت با یک خط تلفن و فکس در اختیار این سازمان فرمایشی بگذارد، و خود در رهبری سازمان نقش داشته باشد، و بویژه میل داشت که مسائل مالی وحسابداری این گروه زیر نظر او باشد، و خود را دارای تجربه در این کار معرفی می کرد، ودیگران زیاد به این خواسته او رغبت نشان ندادند، از همین جا اختلافات آنها آغاز شد، و این اولین و آخرین جلسه این گروه بود. با هشیاری پلیس فرانسه که مراقب این نوع گرد همایی ها بود، بساط عباس بهم ریخت، و این مسئله در همان زمانی اتفاق افتادکه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در حال فعال کردن عوامل خود در گوشه و کنار جهان بود.

ادعای جانشینی داریوش فروهر

در آذرماه 1377خورشیدی پس از کشته شدن فجیع داریوش فروهر و همسرش پروانه، بدست مامورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، عباس در پاریس یک مجلس ختم خصوصی بیاد بود آنان بر گزار کرد، و پس از چند روز با درج یک آگهی در روزنامه کیهان لندن، خود را جانشین داریوش فروهر نامید، ولی پس از درج این آگهی مورد اعتراض و حتی تمسخر بازماندگان جبهه ملی و حزب ملت ایران قرار گرفت. عباس، سهام قابل توجهی از روزنامه کیهان را خریداری کرده بود، تا بتواند از این راه به درج و پخش اخبار مورد نظر خود بپردازد. او روی پشتیبانی برخی از اعضای سابق جبهه ملی حساب می کرد، و با ترتیب دادن چند میهمانی و وعده و وعید در نظر داشت این مقام رهبری حزب را از آن خود نماید. لازم بیاد آوری است که از حزب ملت ایران چیزی جز نام آن بر جای نمانده بود، ولی رژیم جمهوری اسلامی همواره در نظر داشت، احزاب و گروههای سیاسی بازمانده از دوران پیش از انقلاب اسلامی را، که در براندازی رژیم محمد رضا شاه با آیت الله خمینی همکاری نموده بودند، و بازماندگان کنونی آنان که بنام ملی – مذهبی در جامعه ایران شهرت یافته بودند، را به گونه ای از میان بردارد و یا آنان را بی اعتبار سازد، و اداره آنان را بدست عوامل خود بسپارد، و این اقدام عباس بی تردید در هماهنگی با مسئولین رژیم در تهران بوده است.

فصل سوم

سوء استفاده از عنوان وکالت در فرانسه

عباس خود را همه جا وکیل و استاد دانشگاه معرفی می کند، وی با اخذ یک لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و بدون هیچ تشریفاتی پروانه وکالت را بدست آورد، در حالیکه در عمرش حتی یک پرونده را وکالت نکرده است، و این عنوان برای او تنها یک کارت ویزیت می باشد. عباس در تمامی عمرش تاکنون کار نکرده است ، و در واقع بجز خرید و فروش زمین و ساختمان کار دیگری انجام نداده است. او می گوید که در سال 1962 از کشور فرانسه مدرک دکترای حقوق گرفته است، و از سوی دیگر مدعی است که مدت 25 سال در کشور فرانسه بوکالت اشتغال داشته واکنون بازنشسته شده است. در حالیکه کسانی که عباس را از نزدیک می شناسند می دانند، که هنوز پس از گذشت پنجاه سال رفت و آمد و اقامت در کشور فرانسه ، مشکل زبان فرانسه دارد، و برای انجام کوچکترین کاری نیاز به مترجم دارد، بنابراین بدلیل مشکلات زبان و عدم شناخت مقررات پیچیده حقوق فرانسه هرگز توان چنین کاری را نداشته است. وکیل شناخته شدن او در فرانسه تنها با ارائه کارت وکالت ایران به کانون وکلای فرانسه انجام شده است، و بهمین دلیل در مدتی که در فرانسه عنوان وکالت را داشته است هرگز عملاً وکالتی نکرده است، و اسماً وکیل بوده است، و حتی از مزایای کانون وکلا که به وکلای بیکار و بی پرونده داده می شود بر خوردار شده است، و هم اکنون پس از رسیدن به سن باز نشستگی این کمک را که ماهانه 700 یورو می باشد به عنوان حقوق باز نشستگی در یافت می کند.
در سند زیر که در کانون وکلای شهر پاریس ثبت شده نشان دهنده این واقعیت می باشد.
(سند پیوست ملاحظه شود).
[11] برابر فهرست نام وکلای پاریس در حال حاضر عباس وکیل افتخاری است. و در همین فهرست می بینیم که در قسمت تخصص و تجربه، چیزی نوشته نشده است، و به این معنی است که یا دارای تخصص و تجربه نمی باشد و یا اینکه تخصص و تجربه ایشان مورد شناسایی کانون وکلای پاریس نیست.
در بخش حوزه فعالیت، کشور سوئیس [12]، درج شده است، و در بخش زمینه فعالیت روابط بین المللی نوشته شده ، و در بخش زبان تنها زبانهای فارسی و انگلیسی دیده می شود. این نکته ها هر یک پرسش برانگیز است ، برای اینکه در سوئیس اکثریت فرانسه زبان می باشند و زبان فرانسه جزو زبانهای رسمی آن کشور می باشد، حال کسی که ادعا می کند دکترای حقوق را در فرانسه گرفته است، چرا هیچ اشاره ای به این زبان نشده است؟ ! تاریخ ثبت نام یا تاریخ سوگند وکالت او روز شنبه اول ژانویه 1972 می باشد.
افشا گری کسرا وفاداری
کسرا وفاداری اززرتشتیان ایرانی و خواهر زاده همسر عباس بود. وفاداری در دانشگاه (Nanterre) در حومه پاریس استاد رشته ایرانشناسی بود و مدتی هم مدیر انجمن زرتشتیان فرانسه بود که خاله اش در پاریس به ثبت رسانده بود. عباس میانه خوبی با او نداشت و ماجرا بر می گشت به سال 2002 میلادی، که عباس برای آغاز ماًموریت نفوذ در انجمن های فرهنگی که باو واگذار شده بود، بدنبال فراهم کردن زمینه ها و ابزار لازم برای این کار می گشت، و در نظر داشت که با ترجمه یکی از بخش های کتاب گاتهای زرتشت، از زبان اوستایی به فارسی، خود را برای نخستین بار اوستا شناس و پژوهشگر دین زرتشتی و فرهنگ دوست به مردم معرفی نماید، ولی وفاداری پرده از ماجرای وی برداشت، و چون می دانست که عباس هیچ آشنایی به زبان اوستایی ندارد و اصولاً میانه ای با کار های فرهنگی ندارد، و بیشتر دلبسته به خرید و فروش زمین و ساختمان است در پی جستجو بر آمد، و دریافت که عباس از شخصی بنام رهام اشا ساکن فرانسه، که پژوهشگر زبانهای باستانی است یاری گرفته وگویا با پرداخت پولی بوی این بخش از کتاب را از زبان اوستایی ترجمه کرده و بنام خود در فرانسه و سپس در ایران چاپ و انتشار داده است، وبرای تبلیغ کارش بطور رایگان به مردم هدیه می کرد.
عباس ازاین افشاگری خشمناک شد و کینه وفاداری را به دل گرفت، و با کمک چند تن از اطرافیانش بدون اطلاع وفاداری یک جلسه فوق العاده انجمن در منزلش بر پا کرد و او را از مدیریت انجمن زرتشتیان پاریس بر کنار کرد ، و باو تهمت زد که مبلغ سی هزار فرانک از پولهای انجمن زرتشتیان را دزدیده است، در این توطئه همسر عباس که خاله وفاداری بود نیز دست داشت. کسرا وفاداری در 17 ماه مه در یک ماجرای مشکوک بدست یک ایرانی 42 ساله بنام مهدی شادی کومله، در پاریس ساعتی پیش از سفرش به ایران با ضربات کارد از پای در آمد، دختران وفاداری معتقدند که پدرشان بدست عوامل جمهوری اسلامی کشته شده است. عباس در همه جا از وفاداری بدگویی می کرد و او را متهم بداشتن افکار کمونیستی می کرد ، و حتی پدر وفاداری را که سال ها پیش درگذشته بود نیز دیوانه می نامید، و می گفت که در دوران شاه، هر گاه پدر وفاداری بر سر سهم آب در دهات مشکلی پیدا می کرد، به ژاندارمری و دادگستری شکایت می کرد، در صورتیکه اگر عاقل بود می توانست بی در دسر با دادن رشوه مسئله را بنفع خود حل کند.!

فصل چهارم

نفوذ در انجمن های فرهنگی
یکی ازوظائف عباس، شناسایی سازمانها و انجمنهای فرهنگی مخالف جمهوری اسلامی است، او پس از شناسایی، به آنها نزدیک می شود، و در پوشش پیشنهاد کمک های مالی برای پیشبرد کار شان درآنها نفوذ می کند، و سپس با تفرقه اندازی در میان اعضاء، آنان را نسبت یکدیگر بدبین می نماید و آن سازمان را از هم می پاشد. او پس از آنکه ماًموریت خود را در فروپاشی گروههای سیاسی انجام داد، ماًموریت یافت که در انجمن های فرهنگی نفوذ کرده و زمینه لازم برای متلاشی کردن آنها فراهم سازد.
یکی از ویژگیهای عباس پذیرش هر نوع دین و مذهب و ایدئولوژی در پیشبرد کار هایش می باشد، او می تواند در یک زمان پیرو همه ادیان روی زمین باشد و برای هریک از آنها، پوشش و نام و پیشینه مناسب را نیز فراهم می آورد. در جاییکه با مسلمانان روبرو می شود، از نام حضرت عباس بهره می گیرد، و وابستگی اجداد مسلمان و شیعه اثنی عشری اش راهگشای کار است، در جاییکه بنام پیروی از زرتشت بدنبال داد و ستد و سود جویی است، نام آبتین را بر خود می گذارد، و از زرتشتی زاده بودن همسر دومش بهره مند می شود. بی شک نزد بهائیان آیینه تمام عیاری از حضرت عباس افندی می شود، و در محافل فراماسونری هم از پیشینه پدر و عمویش، استادان لژ های گوناگون فراماسونری بهره مند می شود.

نفوذ در ایرانیکا و بهائیان
پس از فروپاشی رژیم پادشاهی در ایران، دکتر احسان یار شاطر استاد دانشگاه، مانند بسیاری از ایرانیان به خارج از کشور کوچ کرد، و در بیرون از کشور به پژوهش در زمینه ی فرهنگ ایران زمین پرداخت. دکتراحسان یار شاطر، بنیانگذار و سرپرست دانشنامه ایرانیکا است، این دانشنامه با پشتیبانی دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک، به زبان انگلیسی به چاپ می رسد.
تا امروز13 جلد از آن بچاپ رسیده و حجم این دانشنامه به 45 جلد خواهد رسید. جلد اول این مجموعه در سال1361، به چاپ رسید. هیئت ویراستاران و مشاوران آن بیش از چهل نفر می باشند. احسان یار شاطر در یک خانواده سابقاً یهودی که بهائی شده اند، در شهر همدان به دنیا آمد. در اندیشه او دین گرایی جایگاه ویژه ای دارد، و بهمین دلیل بیش از سی و پنج صفحه از دانشنامه ایرانیکا را به بهائیت اختصاص داده است. او در سال 1354 نخستین دانشنامه بنام (ایران و اسلام) را در بنگاه ترجمه و نشر کتاب در تهران بچاپ رساند، این کتاب ترجمه و تکمیل فارسی دایرة المعارف اسلام می باشد. مدخلهای این کتاب بر اساس حروف الفبا تنظیم شده است، آخرین جلد آن که جلد 11 بود، در سال 1370به چاپ رسید، وهم اکنون در کتابحانه ها از جمله ، دانشگاه پیام نور قم مورد استفاده می باشد. هدف دانشنامه ایرانیکا آنطور که در آغاز کار گفته می شد، یک کار فرهنگی بوده است، ولی با گذشت زمان بنظر می رسد که وابستگی گروهی و مسلکی مسئولین، جایگزین اهداف ملی و فرهنگی شده است. بیشتر کارکنان ایرانیکا را بهائیان تشکیل می دهند، و ضمن برخورداری ازیک شغل مناسب و درآمد کافی در خارج از کشور، از امتیازات دیگری مانند مسافرت و شرکت در میهمانی ها و جشن های پرهزینه نیز بهره مند شده اند. [13] رژیم جمهوری اسلامی که از نفوذ بهائیان در ایرانیکا آگاه شده بود، برای داشتن دستی در این سازمان به تکاپو افتاد، و عباس ماًموریت یافت تا دست رژیم در ایرانیکا باشد. او بعنوان کمک به ایرانیکا نزدیک شد، و بطوریکه چند سال است که با بودن چند بهائی سرشناس و همکار و دوستان یار شاطر در فرانسه، جمع آوری پول برای ایرانیکا به او سپرده می شود.
عباس از شیفتگان فراموشخانه ها و کارهای پنهانی و فرقه گرایی است. او بخوبی می داند که از این راه می توان، بدون داشتن شایستگی و کوشش زیاد، با زد و بند به قدرت و پول رسید، برای او پذیرفتن هر دین و آئینی برای رسیدن به خدایش که پول است نه تنها مجاز، بلکه واجب است. برای او زرتشت، یهودیت، اسلام، بهائیت و یا فراماسونری یا هر دین و آئینی فرقی ندارد. پیوستن او در زمره دوستداران ایرانیکا به هدف نزدیکی با نخبگان و ثروتمندان جامعه بهائیت بوده است .او بار ها روش های سازمانی یهودیان و بهائیان را ستوده است، البته ستایش او همواره در زمینه موفقیت های مادی آنان بوده است. عباس برای نزدیک شدن هر چه بیشتر به ایرانیکا، با توافق قبلی با رژیم اسلامی ، در ژوئن 2007، درمیهمانی ایرانیکا در نیویورک حاضر شد، و چکی به مبلغ پانصد هزار دلار به ایرانیکا داد.
[14].(سند پیوست ملاحظه شود) پس از این بذل و بخشش، عباس بدون هیچ پشتوانه علمی، فرهنگی و اداری به عضویت هیئت مدیره ایرانیکا در می آید. و زندگینامه ا ی از این شخص در ماهنامه شماره(27) ایرانیکا بزبان انگلیسی درج شده است، که گویا تنها ترجمه اظهارات فارسی عباس می باشد. و این یکی از اشتباهات جبران ناپذیر مسئولین ایرانیکا بشمار می رود، و به وجهه این سازمان پژوهشی آسیب خواهد رساند. در این زندگینامه ایشان یک پژوهشگر دین زرتشتی، مترجم بخشی از کتاب گاتهای زرتشت، و اوستا شناس و یک وکیل حرفه ای، که هشت سال نیز استاد دانشگاه ملی در ایران بوده، و مدت 25 سال نیز در کشور فرانسه به وکالت پرداخته، و دارای دکترای رشته حقوق در سال1962 از کشور فرانسه می باشد، معرفی شده است.
در این کتاب با ارائه اسناد و مدارک مستند ثابت شد، که همه این گفته بی پایه و اساس می باشد. و ایرانیکا بدون هیچ تحقیق و بررسی اقدام به چاپ چنین زندگینامه ای کرده است. آیا هر کس که به ایرانیکا پول کلانی بپردازد، می تواند از محبت مسئولین بر خوردار شود، و یک شبه ره صد ساله را طی کند، و از پیشینه علمی و فرهنگی و اداری پرباری برخوردار شود؟ و آیا دانشنامه ایرانیکا که گفته می شود که از گروهی پژوهشگر، دانشمند، دانا، و خردمند تشکیل شده است، هر گفته ای را بسادگی و بدون هیچ پژوهشی باور می کند و به چاپ آن اقدام می نماید؟. پس چگونه می توان، بسیاری داده های تاریخی و فرهنگی ایران را که پیشینه چند هزار ساله دارند، و در دانشنامه ایرانیکا پژوهش و بچاپ رسیده اند را درست دانست ؟ آیا می توان ، سی و پنج صفحه، پژوهش های ایرانیکا را در باره حضرات باب و بها الله، که در 160 سال پیش می زیسته اند باور کرد؟ ، وهمین طورافسانه پذیرش اسلام از سوی ایرانیان با آغوش باز را در 1400 سال پیش پذیرفت [15]؟ درحالیکه ایرانیکا و پژوهشگرانش، نمی توانند در قرن بیست و یکم، پیشینه عباس ساسانفر را که هنوز در قید حیات است بدرستی بازگو کنند.

نفوذ در تاجیکستان در پوشش مراکز فرهنگی

پس از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی و از نخستین روزهایی که کشورهای پارسی زبان در جستجوی بارور ساختن آرزوهای خود، برای آزادی و آزادگی مردمان بودند، رژیم جمهوری اسلامی به جای آن که دست دوستی به سوی آنان دراز کند، بر آن شد که با فرستادن آخوند و پول و کتاب های اسلامی، مردم را فریفته و با تشکیل حزب الله و دیگر نام های فریبنده مانند جنوب لبنان پایگاهی در این کشور ها بر پا کند. از آنجا که دولتمردان تاجیک هشیار بودند که عمال سفارت جمهوری اسلامی نتوانند به تبلیغات اسلامی دست بزنند، و بدین جهت سخت مراقب رفتار آنان بودند، جمهوری اسلامی تدبیر دیگری اندیشید، و بر آن شدند که از عباس که در پاریس بسر می برد و چند سالی بود که در پوشش انجمن زرتشتی فعالیت می کرد و در تفرقه افکنی تجربه آموخته بود، برای نفوذ در تاجیکستان بهره گیرند.
در سال 2002 که رئیس جمهور تاجیکستان برای یک بازدید رسمی به پاریس آمده بود عباس موقع را مغتنم شمرد، تا به ایشان نزدیک شود، و برای اینکار به یکی از ایرانیان مقیم پاریس که با تاجیکان روابط نزدیکی داشت، پیشنهاد کرد که ترتیبی بدهد که رئیس جمهور تاجیکستان را برای یک سخنرانی و پذیرایی به خانه عباس بیاورند. ولی مقامات امنیتی فرانسه که عباس را درجریان تشکیل اپوزیسیون ساختگی شناخته بودند، آن را به صلاح ندانستند، در نشستی که در سالنی یونسکو انجام شد، رئیس جمهور تاجیکستان به دشواری های سال های آغاز استقلال آن کشور اشاره کرد و گفت وقت آن است که ایرانیان آریایی نژاده در این روزهای سخت ما را یاری دهند. پس از پایان سخنرانی، عباس در گوشی به همان ایرانی گفت، آماده است چنانچه ریاست جمهور موافق باشند یک مرکز فرهنگی در تاجیکستان بسازد، و بلافاصله خود را به رئیس جمهور تاجیکستان نزدیک کرد، وایشان آن را پذیرفتند . دولت تاجیکستان زمین این مرکز را به طور رایگان در اختیار عباس گذاشت، و او ماًموریت خود را با ساختن ساختمان مرکز دوشنبه پایتخت تاجیکستان را آغاز کرد، و با توجه به هزینه نا چیز ساختمان، وبرای اینکه با آزادی بیشتری بتواند به شهرهای تاجیکستان برود، موافقت تاجیکستان را برای ساختن مرکزی در شهر خجند نیز گرفت. عباس که در زمینخواری کارکشته بود، تصمیم گرفت که بساط زمینخواری را در کشور نو پای تاجیکستان نیز براه اندازد و بر ثروت خود بیافزاید. و بخوبی می دانست که در آنجا دیگر مشکل زبان هم ندارد، و می تواند مشکلات احتمالی پیش آمده را ، مانند ایران با پرداخت پول و رشوه از سر راه بردارد.

شرکت های اجاره مسکن و انجمن های زرتشتی
عملکرد جمهوری اسلامی در درازای سی سال، رویگردانی مردم و بویژه جوانان از دین اسلام را با ابعاد گسترده ای در پی داشته است، و گرایش روز افزون مردم به آیین زرتشت و فرهنگ ایران، مسئله ای است که رژیم جمهوری اسلامی از آن وحشت دارد، و قصد دارد که اداره این جریان را نیز در اختیار خود بگیرد، و با ایجاد انجمن های ساختگی بدست ایادی خود، ضمن شناسایی و سرگرم کردن و در پایان دلسرد کردن ایرانیان می خواهد این جنبش را نیز نابود ویا کنترل آنرا بدست گماشتگان کهنه کار استعمار، که بخدمت جمهوری اسلامی در آمده اند بسپارد، و این کار را به عباس سپرده است. او هم در برابر خوش خدمتی هایی که برای رژیم اسلامی انجام داد ، موافقت فروش مقداری از زمین هایی را که در گذشته تصرف کرده بود گرفته، و توانست بتدریج مبلغ بیست میلیون دلار از ایران خارج کند.
(سند پیوست ملاحظه شود) [16] او در آپریل 2002 یک شرکت اجاره مسکن در فرانسه با سرمایه دو میلیون یورو به ثبت رسانید. و با این پول یک قصر قدیمی را خریداری و شایع کرد که می خواهد محلی برای آموزش های زرتشتی و تربیت موبد بنا نماید. کارهای نو سازی آن به پایان رسید ولی از وعده یی که داده بود دیگر خبری نشد. لیکن در برخورد هایی که با ایرانیان داشت، از اطاق های بیشمار و ترتیب دادن میهمانی ها درآن سخن می گفت. به دنبال این سخنان ضد و نقیض، معلوم شد که عباس این کاخ را به نام یک شرکت اجاره مسکن خریداری کرده است. قانون مربوط به شرکت های اجاره مسکن، برای ایجاد تسهیلات برای کسانی وضع شده است که به خرید و فروش و یا به قصد اجاره ملکی را خریداری می کنند، تا بتوانند با بهره گیری از تسهیلات قانونی آن کارهای خود را انجام دهند، و از پرداخت مالیات ها معاف شوند، و از سوی دیگر اگر بخواهند ملک را اجاره دهند بتوانند همه ی هزینه های مربوطه شامل تعمیرات، مدیریت و باز سازی و نگهداری ساختمان را از درآمد آن کسر نموده، و در پایان نسبت به آنچه می ماند مالیات بر در آمد را به پردازند. عباس این کاخ را به اجاره انجمن زرتشتی که همسرش مدیر آن است در آورده، و خود و خانواده اش اداره امور آن را در دست گرفته اند، و از دولت برای این مرکز دینی کمک های مستمر دریافت می کند. با بررسی که به عمل آمد از تاریخ 2002 تا کنون با وجود آن که کارهای بازسازی آن انجام شده و عملا از آن استفاده می کند، هیچگونه بیلانی به دولت داده نشده است، در حالی که این شرکت ها بایستی بیلان سالانه خود را به اداره مالیات ها اعلام کنند.
( سند پیوست ملاحظه شود)[17] از سوی دیگر انجمن های دینی در بسیاری از موارد از کمک های دولتی نیز برخوردار می شوند، از جمله استخدام کارمند و کارگر و هزینه های ساختمانی و معافیت از پرداخت مالیات خرید وسایل و مواد خوراکی و بنزین اتومبیل و غیره، و کافیست که چند نامه از طریق پست به آدرس این انجمن برسد، و چند جلسه و گردهمایی در این محل ها انجام شود، و یا جشنی گرفته شود، و دیگر کار ها خود بخود رو براه خواهد شد. عباس درآگوست 2006 در خیابان ویکتور هوگو، در بخش 16 پاریس، ساختمانی را به ارزش پنج میلیون و سیصد و پنجاه هزار یورو، در کادر شرکت اجاره مسکن خریداری کرد، و با هزینه یی بیش یک میلیون یورو کار های بازسازی آن را انجام داد و در یک آپارتمان آن ساکن شده است.
(سند پیوست ملاحظه شود)[18] عباس برای تهیه مقدمات سود جویی از راه انجمن سازی، در ماه اکتبر 2006، دوازده نفر را از چند کشور به یک گرد همایی در فرانسه دعوت کرد. نخست در این گرد همایی، اعلام کرد که قصد دارد ساختمانی را که در پاریس خریداری کرده است در اختیار انجمن زرتشتی که باید تشکیل شود قرار دهد.
او با شناختی که از دعوت شدگان داشت در نظر داشت که خود مدیریت بی قید و شرط انجمن را بدست آورد، این گرد همایی پنج روز بدرازا کشید. روز پنجم یکباره تعهد خود را در واگذاری ساختمان خریداری شده زیر پا گذارده و ناگزیر گردهمایی بدون کوچکترین تصمیمی به پایان رسید. ولی برای پیشبرد کارش به مشکلاتی برخورد کرد، و پس از چند ماه ناچار شد که یکبار دیگر کسانی را بعنوان سیاهی لشکر جمع کند.
در ژانویه سال 2007، میلادی در دومین گرد همایی بیست نفر دعوت شدند ،که به مدت سه روز بدرازا کشید و در این مدت پیش نویس اساسنامه نوشته شد ، ولی این انجمن با کار شکنی و مخالفت صریح عباس به ثبت نرسید. پس از نشست دوم عباس دریافت که با اساسنامه ای که نوشته شده بود نمی تواند انجمن را در اختیار کامل خود داشته باشد. بنابراین بفکر تاًسیس انجمن دینی افتاد و خود بتواند همه امور آنرا در دست داشته باشد. و چون برابر مقررات کشور فرانسه ، تشکیل انجمن های دینی نیاز به امضای حداقل سی نفر می باشد، بنابر این در یک نشست موفق شد امضاء های لازم را جمع آوری کند. عباس برای فریب مردم چنین شایع کرده بود که می خواهد ساختمان هایی را که خریداری کرده است، با همه ثروتش که از راههای خلاف بدست آورده را در راه زرتشت وقف نماید، او در سر نقشه بدست گرفتن رهبری زرتشتیان جهان را می پروراند. در حالیکه اسناد موجود خلاف ادعایش را ثابت می کند. و نشان می دهد که این ساختمان را به انجمنی بنام «پژوهش های جهانی زرتشتی» که خود و خانواده اش مدیر و مالک آن هستند، اجاره داده و اجاره در یافتی از انجمن را به حساب شرکتش واریز و از سوی دیگر بابت هزینه های انجمن از جمله اجاره آن از دولت فرانسه کمک های سالانه قابل توجهی در یافت می کند.
(سند پیوست ملاحظه شود)[19]
عباس در اینگونه کار ها سابقه طولانی دارد، او پیشتر برای پوشش کار های خلاف خود درتاریخ اکتبر 2002، یک شرکت اجاره مسکن با سرمایه ده هزار یورو در فرانسه به ثبت رسانده و یکنفر اسپانیایی را هم شریک خود کرده است.
(سند پیوست ملاحظه شود).[20]
در این سند که در کشور فرانسه به ثبت رسیده نام شرکت و نام شریک اسپانیایی او دیده می شود. در خلاصه وضعیت مالی این شرکت، با گذشت نزدیک به پنج سال هیچ نوع بیلانی ارائه نشده است، که خود نشان دهنده مشکوک بودن این نوع کار ها می باشد. این شریک وی 44 سال سن دارد، و اصولاً این شراکت نیز مشکوک بنظر می رسد. البته مدارکی در زمینه، زمین بازی و داد و ستد های عباس در اسپانیا نیز بدست آمده است.
(سند پیوست ملاحظه شود)[21]
در این سند باز هم نام همان شریک اسپانیایی اش نیز دیده می شود، که در روزنامه رسمی استان مالاگا (اسپانیا) در تاریخ هفتم سپتا مبر 2005، در صفحه 82 تحت شماره 171 به ثبت رسیده است.
در این سند نام های، مهر افزون فیروز گر، همسر ظاهراً زرتشتی عباس و ارشیا مهرابی نژاد، دختر همسر عباس نیز دیده می شوند. گفته می شود که عباس در آنجا نیز ظاهراً یک شرکت اجاره مسکن بنام انجمن زرتشتی راه انداخته است، و شنیده می شود که رفت و آمد های مشکوکی با برخی از اشخاص دارد ، حال باید منتظر شد، تا آینده روشن نماید، که عباس در اسپانیا در جستجوی چه هدفهایی می باشد!.

فصل پنجم

سخن پایانی
در درازای دو سده، که سرزمین ایران میدان تاخت و تاز، کشت و کشتار تازیان، و از میان بردن زبان و فرهنگ ایران زمین بود، بادیه نشینان مهاجم از هر نامردمی فرو گذار نکردند. ایرانیان شکست خورده ی میهن پرست، برای پایان دادن به این رفتار های اهریمنی تازیان در گوشه و کنار کشور، به پا خاستند وبا از جان گذشتگی تازیان را از این سرزمین راندند، به گونه یی که در پایان سده ی چهار همه ی سرزمین های ایرانی از آنان پس گرفته شد.
هنوز مردم ایران زمین آرامش خود به دست نیاورده بود، که ترکان در ایران به ترکتازی پرداختند و هر چه در سر راه خود یافتند ویران کردند. شوربختانه می بینیم پاره یی از جنگ آوران ایرانی چون ابومسلم و افشین ندانسته به سود بیگانگان شمشیر کشیدند، و در پایان هم بدست همین دشمنان از پا در آمدند از این بدتر اندیشمندان و نویسندگان و سرایندگان ایرانی به در بار و دستگاه تازیان و ترکان راه یافتند، و زمینه ساز برجایی و پایداری آن ها شدند، و از همه بدتر و ناشایسته فرزندان شیخ صفی الدین، با نا راستی و دروغ و دستکاری اسناد تاریخی خود را وارث ویرانگران ایران خواندند، و دانسته و یا ندانسته برای پایندگی خود، به رواج فرقه گرایی و خرافه پرستی همت گماشتند، و از ریختن خون ایرانیان در این راه دریغ نکردند.
در همین دوره که بیگانگان گواه نا بسامانی اندیشه ی آنان شدند، روس ها از شمال و پرتغالی ها و پس از آن انگلیسی ها از جنوب خوان گسترده و خانه ی ویرانه، و فرمانروایانی بی تدبیرو ناشایسته دیدند، یکی پس از دیگری بر ایران زمین تاختند و این کشور را پاره پاره کردند، به گونه یی که در پایان دوره ی ننگین قاجار چیزی نمانده بود که نام این کشور از روی نقشه ی جهان محو شود. به وارونه پاره یی از نویسندگان که می گویند: بیگانگان چندی بر سفره ی ما نشستند و رفتند، آن ها نه تنها نمک خوردند نمکدان را هم شکستند، به گونه یی دیگر، آن ها نه تنها از این کشور نرفتند، بلکه داراک مردمان را نیز گرفتند، زبان و فرهنگ ایرانیان را به ویرانی کشیدند و در همین سر زمین ماندند، و خود را سید و سرور و ایرانیان را موالی و نوکر خواندند. چگونه است، مردمی که درفش دانش وفرهنگ جهانی را بر چکاد دماوند افراشته بودند، و در گذشت، جوانمردی، پیمانداری وهمبستگی زبانزد جهانیان بودند، چنان به سیه روزی افتاد ند که بسختی می توان آنان را فرزندان نیاکانشان نامید.
ناسپاسی و سفله پروری بیدادیست که بر این سرزمین اهورایی رفته است، در حالیکه مردم کشورمان، یکی از سیاه ترین روزهای تاریخ خود روزگار می گذرانند، جماعت قوادان ، دلقکان و قاشق به کمر بستگان، بی هیچ دغدغه خاطری، همدست بیگانگان شده و سود خود را در آن می جویند. و هستند سفله دلانی که با گرد آمدن به دور سفره این سفله نهادان، به آنان اجازه می دهند، که با بی شرمی هر چه بیشتر در نابودی تاریخ و فرهنگ ایران گام بردارند.
ایرانیان فرزانه و میهن دوست، هنگام آن فرارسیده است که دیده بگشاییم، و خویشتن خویش را در یابیم، و بجای سود جویی های زود گذر،که این طُرفه های معجون، نمونه بارز آن می باشند. در راهی گام برداریم که فرزندانمان نه تنها از رفتار نا ستوده ی ما ننگ نداشته باشند، بلکه آنان نیز در راه والایی و شکوه ایران زمین و فرهنگ گهر بارآن بکوشند، تا دوباره ایران زمین چون گذشته ی درخشا نش گهواره ی دانش و بهزیستی گردد.
پاینده باد ایران و ایرانی

====================
برای مطالعه پیوست ها و پانویسها :
http://sassanfar.blogspot.com/2009_04_01_archive.html
دانلود کتاب با فورمات PDF
http://www.ketabfarsi.org//ketabkhaneh/ketabkhani_3/ketab3501/ketab3501.pdf

منبع:

Published in: on 29 ژانویه 2011 at 2:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

انقلابی در راه، ايران، تونس ، مصر، اردن ، يمن ، و

Published in: on 28 ژانویه 2011 at 11:48 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه