دوستان قذافی

برگردان ناهيد جعفرپور

پشت صحنه: شرکت های آلمانی سال های سال رژيم ليبی تحت رهبريت قذافی را با اطلاع دولت آلمان مسلح می نمودند( بخصوص با گاز های سمی).
Winfried Wolf

مسلما انگيزه های متفاوت و بخشا متضادی وجود دارند که چرا دولت آلمان شرکت ارتش آلمان را در ايجاد يک محدوده ممنوعه هوائی بر فراز ليبی قبول ننمود و همچنين دلائل خوبی هم وجود دارند که چرا حملات نظامی گسترده ای که هواپيماهای جنگی کشورهای ناتو و از همه مهمتر فرانسوي، بريتانيائی و آمريکائی بر عليه ليبی انجام می دهند اهداف ديگری را دنبال می کنند تا اهداف حقوق بشری و محافظت از مردم غير نظامی ليبی.
البته در کنار حمله نظامی ناتو گزينه های سياسی و اقتصادی بسياری ديگری هم پيشنهاد شد از جمله به رسميت شناختن » شورای ملی ليبی»، کمک های مالی به آنها، ارجعيت دادن و کمک به آکسيون های نظامی مخالفين دولت در بن قاضی از طريق اتحاديه کشورهای ليگای عربی. مصر در روزهای آخر قبل از حمله غربی ها شروع کرد به مخالفان دولت در بن قاضی اسلحه بدهد. دولت برلين همه اين اقدامات را رد نمود.

يک هفته قبل از شروع بمباران ها وزير امور خارجه آلمان اعلام نمود که می خواهد با هر دو طرف وارد مذاکره شود. يک روز قبل از اينکه شورای امنيت سازمان ملل تصميم گيری کند آکسيون نظامی به اصطلاح جامعه ملل را تائيد نمايد، قذافی ازموضع صدر اعظم آلمان بعنوان » دوستی با ليبی» قدردانی نمود.

در زير مجموعه منافعی که حمله نظامی غربی ها را باعث گرديد مورد بررسی قرار خواهد گرفت. مسلما نقش مهم را در اينجا منافع نفتی و گازی در فاز آخر عصر نفت بازی می کنند. در اين بخش از زمان آغاز حرکت های انقلابی در کشورهای عربی پيشرفت های جديد مهمی صورت پذيرفته است که به اين اوضاع ياری رسانده اند.
دليل اينکه چرا موضع دولت آلمان ممتنع بوده است را می توان بخصوص در پشتيبانی تسليحاتی دولت ها و شرکت های آلمانی از رژيم قذافی دانست.

پروژه گاز سمی

اوت 1988 فرانکفورت. يک زن در حدود 40 ساله نزد ياکوب مونتا رئيس اسبق روزنامه فلزکاران آلمان و نزد من مسئول آنزمانی روزنامه سوسياليستی می آيد و خود را بعنوان سکرتر شرکت «ای ب ای» يعنی شرکت بين المللی احسان بربوتی معرفی می کند. وی با ارائه مدارک اظهار می دارد که شرکت آلمانی با اطلاع دولت آلمان در ليبی يک کارخانه برای ساخت گاز سمی ( گاز خردل و گاز تابون) بنا نموده است. اين اطلاعات برای ما در ابتدا ماجراجويانه بنظر رسيد. ما فکر کرديم که چرا دولت آلمان تحت رهبری هلموت کل از دمکرات مسيحی ها و هانس ديتريش گنچر از » اف د پ » يک پروژه تسليحاتی به اين شکل را پشتيبانی و يا تحمل می کنند؟ دست آخر ما با مجله اشترن تماس می گيريم اما اين مجله که مرکزش شهر هامبورگ است هفته ها ما را سر می گرداند ولی بالاخره در تاريخ 1 ژانويه 1989 در روزنامه نيويورک تايمز مقاله ای مفصل در باره پروژه ليبی/آلمانی گاز سمی علنی می گردد. نويسنده مقاله وبليام سفيره است و تيتر مقاله:
Auschwitz in the Sand

بعد از آن مجله اشترن هم اين تم را سرمقاله کرد. در ماه های فوريه و مارس 1989 از اين ماجرا يک دعوای شديد ميان بن و واشنگتن شروع گرديد. بعد از هفته های طولانی رد اين ادعا اما بالاخره وزير آنزمانی ولفگانگ شايوبله اخظار داد که عجولانه قضاوت نشود. ـ دولت هلموت کل می بايست همکاری خود را با قذافی در باره توليد تسليحات گازی اقرار کند. بعدا اين توضيحات داده شد که: در رباط از اوائل 1980 يک مرکز بزرگ شيميائی ( مرکز تلنولوژی شيميائی) ساخته شد. که قاعدتا می بايست پروژه ای غير نظامی باشد اما در حاشيه اين تاسيسات کارخانه ای کاملا زير پوششی ديگر برای توليد مواد تسليحاتی گازی بنا گرديد. تجهيزات اين کارخانه کاملا از سوی شرکت آلمانی » ايم هايوزن ـ شيمی » که دفتر مرکزی اش در لار ـ شوارتز والد است به رباط فرستاده شد.

در ماه مارس 2011 در رسانه های بين المللی و آلمانی باره گزارشاتی علنی گشت. گزارش داده شد که دولت ليبی هنوز بيش از 8،8 تن گاز خردل از توليدات سابق اين کارخانه در اختيار دارد. البته در باره آن پروژه تنها اشاره کوچکی شد که: چند آلمانی حريص به قذافی کارخانه توليد تسليحات گازی دادند. به همين صورت نا کامل اين مسئله تم تلويزيون کانال يک آلمان » آ ار د ماگاسين» در تاريخ 10 مارس 2011 شد. البته اين که اين مسئله در تلويزيون مطرح شد خوب بود اما داستان تا آنجا که می شد مختصر گشت.

داستان واقعی اين ماجرا هيچگاه علنی نشد. شرکت ايم هايوزن به تنهائی قادر نبود اين تجارت عظيم را با رباط انجام دهد. در واقعيت نقشه های اين کارخانه گاز سمی و مرکز کارخانه جات شيمی از سوی صنايع سالز گيتر:
Salzgitter Industriebau GmbH (SIG).
طرح ريزی شد. شرکت مادر سالز گيتر آگ شرکت صد در صد وابسته به دولت آلمان است. دولت آلمان برای اينکه نقش کنسرن های دولتی را در پروژه گاز سمی ليبی مخفی سازد و سر پوش بگذارد اين پروژه را با دو هويت ايجاد نمود. در واقع تحت نام اين پروژه، پروژه ای ديگر با نام » فارما 150″ در هنگ کنگ ايجاد گرديد. ظاهرا شرکت آلمانی سال های طولانی تجهيزات تسليحاتی را به » فارما 150″ در هنگ کنگ فرستاده است اما در واقعيت در هنگ کنگ تنها يک شرکت صندوق پستی وجود داشت با يک دفتر مرکزی ی 50 متری. شرکت سالزگيتر آ گ در نهايت اقرار نمود که کنسرن دولتی آلمان از سال 1985 اطلاعات در باره محل واقعی تاسيسات را در اختيار داشته است. همچنين شرکت های بزرگ ديگر آلمانی چون پرويوس زاک آ گ که اين هم دولتی است و کنسرن فولاد توسن در ساخت کارخانه توليد گاز سمی در رباط سهيم بودند.

جالب تر از همه اين است که : در فضای افشای پروژه تسليحات گازهای سمی معلوم شد که در همان زمان که کارخانه گازهای سمی در رباط ساخته شد يک شرکت که مرکزش در بايرن آلمان است بنام » اين تک» تبديل هواپيماهای ترانسپرت هرکولس ليبی را به هواپيما های تانک مواد سوختی سازماندهی نموده است. از اين طريق اين هواپيماها قادر شدند ميراژ های ليبی و ميگ 23 های ليبی را که بمب افکن های شکارچی هستند در هوا سوخت بدهند. از اين طريق اين هواپيماهای مجهز به بمب های گاز سمی بردی از ليبی تا اسرائيل را دارا شدند. گاز سمی و بمب های شکارچی با ظرفيت مسافت دور در اختيار رژيم قذافی باعث اعتراضات شديد اسرائيل به دولت آلمان شد.

قرار داد های عظيم از تری پوليس

پروژه رباط بروشنی تنها يک تجارت عادی نبود. دولت آلمان از 1985 جزء به جزء در باره اين پروژه در ليبی اطلاعات در دست داشت. ( گزارش های آن از طريق خبرگزاری آلمان » ب ان د» که مسئله را پی گيری می کرد تهيه می شد). بعد از اين که اين رسوائی فاش گرديد دولت آلمان اجازه داد تا بخش بزرگی از شرکت های شيمی ايم هايوزن و » ای بی ای» به خارج از آلمان منتقل گردند.
هيچکسی در کنسرن سالزگيتر مسئول اين کار نشد. يورگن هيپن استيل رئيس شرکت ايم هايوزن ـ شيمی به يک حبس مسخره محکوم شد ( 5 سال) که تنها از اين مدت زمان کوتاهی در حبس بسر برد. دادگاه از سود اين تجارت گاز سمی که چيزی در حدود 60 ميليون مارک بود دست و دلبازانه گذشت نمود. در همين زمان افشای کارخانه گاز سمي، پروژه ديگری هم افشا شد. موضوع بر سر ساخت يک کارخانه گاز سمی ديگر توسط آلمان بود البته باز هم افشای اين کارخانه خيلی دير صورت گرفت ( 1996) و باز هم شرکتی متوسط رابط دولت آلمان بود. البته بعدا اين کارخانه مسکوت شد.

بر گرديم به سال 1989 اين رسوائی به بحرانی جدی برای دولت سياه زرد آلمان شد. کشتی های جنگی آمريکائی و همچنين هواپيما بر های روزولت قبل از سواحل ليبی در حرکت بودند: البته دو هواپيمای جنگی ليبی توسط ارتش آمريکا مورد هدف قرار گرفتند و اين تهديد وجود داشت که تاسيسات رباط بمباران گردند. دولت آلمان کاملا نگران بود.

سپس حوادث در آلمان شر قی و اروپای ميانی و شرقی در گرماگرم خود قرار گرفت و بدينوسيله مسئله ليبی از سياست روزمره گم شد. در حرکت سال های بعد وابستگی غرب به نفت بيشتر شد. سال 2003 دولت آمريکا نام ليبی را از ليست کشورهای تروريستی حذف نمود. سازمان ملل تحريم تسليحاتی سبک خود را بر ليبی بر داشت.

خوب از اين به بعد يک رقابت به نفع قذافی و خانواده اش آغاز گشت و مسلح کردن شديد رژيم ليبی شروع شد. مهمترين شريک ليبی در اين مسئله نيروهای آلمانی و بريتانيائی بودند. سال 2005 در تری پوليس 30 پليس اسبق آلمانی از کماندوی ويژه » گ اس گ ـ 9″ مستقر شدند. البته با توجيحات ظاهرا شخصی. اما آنها موظف بودند نيروهای ويژه قذافی را آموزش دهند. البته اين سنتی قديمی بود: در سال 1978 در تری پوليس ماژور آلمانی هانس ديتر راتجن با چند متخصص ديگر آلمانی در ليبی مستقر شدند تا تيمی را به وجود آورند که تا سال 1984 نيروهای ويژه قذافی را با تکنولوژی مبارزاتی مدرن مجهز سازند.

سال 2007 کنسرن تسليحاتی فرانسوی/آلمانی » ا آ د اس» با ليبی يک قرار داد بزرگ به مبلغ 168 ميليون يورو بست. درفاصله سال 2008 و 2009 دولت آلمان تحت صدراعظمی آنگلا مرکل ارزش قرار داد تسليحاتی به ليبی را به 13 برابر افزايش داد.

يورگن گرس لين سخنگوی جامعه صلح آلمان در تاريخ 4 مارس اعلام نمود که در زمان صدراعظمی آنگلا مرکل دولت آلمان جواز صادرات تجهيزات نظامی چون هلی کوپتر های جنگي، جيپ های ارتشي، تکنولوژی ارتباطات جمعی و … را به ليبی صادر نموده است. اگر که جنبش دمکراسی خواهی در تری پوليس سرکوب می گردد و مردم ليبی مجبور به فرار از ليبی می شوند دولت آلمان در اين مسئله مقصر می باشد.

پسر قذافی که در مونيخ زندگی می کند در سال 2010 قاچاق اسلحه به ليبی می کرده است. دادستان مونيخ بر عليه وی پرونده ای را تشکيل داده است. اين پرونده اوائل سال 2011 مجددا مسکوت شد. رئيس پليس مونيخ در يک هتل لوکس مونيخ يک مذاکره دوستانه در باره اين پرونده با پسر قذافی انجام داده است.

همکاری مشترک نظامی آلمان/ليبی ميان تری پوليس و ديگر کشورهای ناتو هم دنبال شد. در سال 2009 وزير امور خارجه بريتانيا اعلام نمود که هم کاری مشترک دائمی با ليبی در بخش دفاعی وجود دارد. در اين فاصله سربازان بريتانيائی » نيروی ويژه » اير سرويس ويژه» آموزش بريگاد 32 ليبی را بعهده گرفت. بريگادی که از سوی خاميس القذافی رهبری می شد و در ماه مارس 2011 اين باريگاد حملات به محل های شورای ملی ليبی را انجام داد. ژنرال ديناميک کنسرن تسليحاتی آمريکا در سال 2008 از طريق شعبه بريتانيائی اش تکنولوژی ارتباطی به مبلغ 166 ميليون دلار آمريکائی به ارتش قذافی فروخت. اين کنسرن از سال 2004 ارتش بريتانيا را با سيستم ارتباطی » بومن» مسلح نموده است. که توسط اين سيستم زيگنال های ديجيتالی و زيگنال ها گ پ اس بکار گرفته می شوند. طبق گفته اين کنسرن اين سيستم زيگنالی در سال 2005 در عراق کاربرد فعال داشته است. شرکت تسليحاتی بلژيکی اف ان هرستال به ليبی فشنگ و اسلحه گرم فروخته است. کنسرن هواپيماسازی فرانسوی داس سايولت هواپيماهای شکاری قديمی ارتش ليبی را مدرنيزه ساخته است.

طبق تخمين انستيتوی بين المللی صلح استهکلم قذافی موفق شد بين سال های 2003 تا 2008 در حدود 4،4 ميليارد دلار آمريکائی برای خريد تسليحات هزينه نمايد. اين مبلغ به همراه هزينه خريد تسليحات در سال های 2009 و 2010 بين 6 تا 8 ميليارد ديگر افزايش يافته است.

اگر به مجموعه فروش تسليحات به اين منطقه توجه کنيم مبلغی بسيار بالا هزينه گشته است. مثلا عربستان سعودی تنها در سال 2009 حدود 41 ميليارد دلار تسليحات خريده است. در تمامی آفريقای شمالی هزينه های خريد تسليحات از صادر کننده های بزرگ غربی و روسيه انجام پذيرفته است تنها در سال 2000 اين منطقه 5،1 ميليارد دلار تسليحات خريده است. اين مبلغ تا سال 2009 و 2010 دوبرابر گشته است. در خاورميانه در سال 2000 در حدود 70 ميليارد دلار تسليحات خريداری شده است. از آن زمان اين مبلغ همواره افزايش يافته است. در سال های 2006 تا 2010 در حدود 100 ميليارد دلار سالانه شده است.

در سال 2009 نمايشگاه تسليحاتی لاوکس در ليبی برگزار گرديد. اين نمايشگاه در رقابت با نمايشگاه اندکس ابوزبی قرار داشت. اندکس ابوزبی يکی از بزرگترين نمايشگاه های بخش تسليحاتی است. در نمايشگاه ليبی در سال 2009 هليکوپتر های جنگی » ا آ د اس» و هليکوپتر های تيگر به نمايش گذارده شد. همچنين کنسرن تسليحاتی آلمانی فرانسوی گزارش داده است که در تری پوليس قرار دادهای موفقيت آميز منعقد نموده است.

در مارس 2009 رئيس اسبق بخش اداری اين کنسرن گفت که فلسفه تجاری اين شرکت را طوری زمينه چينی کرده اند که به مناسبات دولت آلمان و رژيم تری پوليس خوانائی دارد. رودريگر گروبه دبير کل کنونی راه آهن آلمان و عضو شورای اداری کنسرن فوق در آنزمان می گويد آلمان در اين تجارت بسيار موفق است. وی می افزايد ما ماهی تابه يا دوچرخه صادر نمی کنيم بلکه تکنولوژی بالا و توليدات بسيار مورد تقاضا زمينه کاری ماست.

نفت و گاز

آلمان در فاصله بحران موجود 7% نفتش را از ليبی تامين نموده است. در آلمان در حدود 400 پمپ بنزين وجود دارد که از سوی شرکت نفت ليبی و کمپانی لی ميتت که مرکزش در قبرس است کنترل می شوند. اين پمپ بنزين ها در قاعده با مارک » تام اول» و » ها ا ام» کار می کنند. در تمام اروپا ليبی در حدود 3500 پمپ بنزين و سه تاسيسات تصفيه نفت را کنترل می کند. در ليبی کنسرن انرژی آلمانی » ار و ا» و » وينتر شل» که خود مستقلا نفت استخراج می کنند مستقر می باشند. ديگر کنسرن های مهم نفتی در ليبی کنسرن ايتاليائی » ا ان ای» و کنسرن اسپانيائی رپسول و کنسرن اطريشی » او ام و» می باشند. کنسرن ايتاليائی در ليبی مستقيما با 5% نفت ليبی شريک است.

در 16 فوريه 2011 در زمانی که اولين موج جنبش اعتراضی بر عليه دولت در تری پوليس آغاز گشت، در ليبی تجارت استراتژيک انرژی منعقد گشت. که در آن ليبي، روسيه و ايتاليا سهيم می باشند. همچنين يک جوينت ونتوره با هر دو کنسرن گاز پروم روسی . کنسرن ايتاليائی بنيان گشت. به اين پيمان 33 درصد نفت استخراج شده از چاه های نفت گسترده » الفانت فلد» که در 800 کيلومتری تری پوليس قرار گرفته تعلق دارد. در اين رابطه اعلام شد که کنسرن ايتاليائی در استخراج گاز در سيبيری در بعدی وسيع سهيم خواهد شد.

کنسرن های روسی گازپورم و کنسرن ايتاليائی مدتهای طولانی است که در استخراج چاه های نفت و گاز ليبی با هم تنگاتنگ کار می کنند. همچنين در استخراج نفت ليبی در صحرا ( بلوک 19) و همچنين در دريای ميانه. ايتاليا در آغاز بحران 50 درصد نفتش و گازش را از ليبی دريافت نموده است. در اثر شورش های انقلابی استخراج گاز توسط کنسرن ايتاليائی در ليبی کم شد و در نهايت مسکوت گشت. به اين طريق اين 50% گاز ايتاليا را روسيه روزانه به صادرات خود به ايتاليا اضافه نمود.

همچنين از سال 2004 يک حط لوله کشی گاز با نام » گرين استريم» با دو شعبه از صحرای ليبی ( نقطه شروع از وفا و سبها) که از تری پوليس و منطقه ای ديگر می گذرد و از دريای ميانه هم رد می شود و تا گلا در سيسيل می رسد کشيده شده است.کنسرن ايتاليائی و شرکت نفت ليبی هر کدام 50% در آن سهيمند. تا سال 2012 بايد خط لوله کشی گاز شمال تمام شود. که از فيبورگ روسيه تا دريای شرق و در آخر به زاس نيتز خواهد رسيد. در اين خط لوله گاز کنسرن روسی 51 درصد و کنسرن » وينترشل» 15،5 درصد کنسرن فرانسوی 9 درصد و کنسرن هلندی 9 درصد سهيم می باشند.

خط لوله شمال از دريای خزر می گذرد و از ترکيه به وين اطريش می رسد. خط ديگری در دست طرح ريزی است که در آن بلغارستان، روماني، ترکيه و… هرکدام 16،67 درصد سهيمند. رئيس کميسيون سهامداران » نورد استريم آ گ » در خط گاز شمال گرهارد شرويدر صدراعظم اسبق آلمان است. » نورداستريم آ گ» 51 درصد سهام اين خط لوله کشی گاز را داراست و وينتر شل و کنسرن ديگر هر کدام 20 درصد سهيم می باشند.

آلمان تا کنون 30 درصد نفت و گاز مورد احتياجش را از صادر کنندگان روسی گرفته است و به همراه نفت و گاز صادر شده از ليبی به آلمان نزديک 40 درصد نيازش برآورده شده است. دولت مرکل بسيار علاقمند است که روسيه دوستان آلمانی اش را در مضيقه نگذارد. رفتار روسيه در شورای آمنيت سازمان ملل می تواند اين نقش را بازی کند که در صورت سرنگونی قذافی دولت های واشنگتن و لندن و پاريس با منافع انرژی روسيه کنار بيايند.

Advertisements
Published in: on 31 مارس 2011 at 12:34 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Published in: on 31 مارس 2011 at 8:34 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جنگ رواني چيست؟

جنگ رواني چيست؟

جنگ رواني چيست؟

جنگ رواني يکي از پيش پا افتاده ترين اصول زندگي بشر بر روي کره زمين است و اصولا» راز بقاي او علاوه بر جنگ کلاسيک و فيزيکي, جنگ رواني نيز بوده است ولي در چند دهه اخير که رسانه‌ها و اطلاعات رشد بسيار زيادي کرده اند و به قولي، انفجار اطلاعات رخ داده است، ديگر جنگ رواني يک امر عادي و پيش پا افتاده براي بقاء محسوب نمي‌شود، بلکه نبردي است براي تسلط بر افکار و اذهان حال اين نبرد مي‌تواند براي برتري بر يک کليت باشد و يا مي‌تواند تنها براي قبولاندن چيزي جزئي در ذهن مردم باشد. بعد از گذرهاي اخير در جهان و الاخصوص بعد از جنگ جهاني دوم، دکترين هاي مختلفي براي ايجاد جنگ رواني و به چالش کشيدن اذهان به وجود آمد. از سخنراني هاي مهيج هيتلر در مقابل سپاهيانش که به نوعي هيجان گرايي نازيستي منجر مي‌شد بگيريد تا پيام هاي کوتاه و به ظاهر بي اهميتي که هر روزه از تلويزون هاي ملي و جهاني پخش مي‌شوند و به ترتيبي خاص افکار و سياست ها را جهتگيري شده، به مردم تحويل مي‌دهند. نقش مخاطب در باور کردن و يا نکردن اين فوران هاي اطلاعاتي زياد مورد اهميت نيست، زيرا به هر ترتيب که شده اين اطلاعات جهتگيري شده به خُرد مخاطب (چه قبول فردي و چه قبول اجتماعي) داده مي‌شوند. يکي از اصول اساسي جنگ رواني جهل مخاطب است، زيرا مخاطب جاهل هيچ گاه به دنبال يافتن حقيقت نمي‌رود و يا اگر به حقيقت هم بر حسب اتفاق برخورد بکند، آنچه را که از قبل در ذهنش فرو کرده اند را قبول مي‌کند تا حقيقتي بيروني و ملموس تر. مهم‌ترين جنبه جنگ رواني, شکل دادن به نگرش هاي عمومي ملت است حال اين جنگ رواني ممکن است از طريق رسانه‌ها و به صورت شعار نمود يابد و يا به صورتي عملي تر به صورت قتل و ارعاب.
در کل جنگ رواني به آن چيزي گفته مي شود که شما را از هدف اصلي باز دارد يا توي دل شما را خالي کند. مثلا به خود بگوييد: «اي بابا نکنه من دارم اشتباه مي کنم» و از اين جور حرف ها.
و بدين ترتيب شمايي که در ميدان جنگ واقعي عرصه را خالي نمي کرديد ممکن است با يک خبري که کاملا کذب و دروغ محض است يا بيش از حد اغراق آميز و بدور از واقعيت است گمراه شده و دست از رسيدن به هدفي که به دنبال آن بوده ايد برداريد.
اصولا تنها ابزاري که در جنگ رواني به کار مي رود رسانه است. حال اين رسانه هر چه مخاطب بيشتري داشته باشد ابعاد اين جنگ رواني هم بزرگتر مي شود.

رسانه هايي نظير: تلويزيون، راديو، روزنامه ها، مجلات، هفته نامه ها، سايت هاي اينترنتي و …
هيچ تا بحال فکر کرده ايد چرا اينقدر صدا و سيماي حکومت خون اينقدر اراجيف تحويل جامعه مي دهد؟
پاسخش بسيار ساده است. رخنه به درون افراد جاهل. يک لشگر 10000 نفري از آدم هاي احمق و نادان که با افکار پوچ حکومت غني سازي شده باشند مي توانند به نيرويي بسيار تخريب گر در راستاي اهداف شوم رژيم تبديل شوند.

«جنگ رواني يعني نبرد و نزاعي براي دستيابي به افكار مردم و اراده آنها»

اهداف جنگ رواني عبارت است از:
1- از بين بردن اميد مخاطبان و يا جناح مقابل
2- ايجاد بي‌اعتمادي نسبت به رهبران جناح مقابل
3- ايجاد شكاف در بين جامعه مخاطب

جنگ رواني در واقع نبرد عليه عقل افراد است نه نبرد براي در بند كشيدن ساختار فيزيكي افراد.

نمونه اي از جنگ رواني حکومت خون در صدا و سيماي کثيف اسلامي
يک نمونه از جنگ رواني را مي توان در ماجراي کشته شدن جاودان شهيد راه آزادي «ندا آقا سلطان» در صدا و سيما و رسانه هاي اينترنتي رژيم مشاهده کرد. پس از اينکه 40 ثانيه از آخرين لحظات زندگي ندا که خون به طرز وحشتناکي صورت اين دختر را مي‌پوشاند در کليه رسانه هاي مهم دنيا پخش شد، موج تنفر بسيار زيادي در کليه کشورهاي جهان بر عليه خشونت هاي بکار رفته در ايران ايجاد مي شود به طوري که صحنه جان باختن ندا در مقابل دوربين يک عابر پياده تبديل به يکي از 10 سمبل آزادي در جهان مي شود:

حال ببينيم حکومت کثيف اسلامي براي انحراف افکار عمومي و پاک نشان دادن ظاهري خود از اين جنايت، چگونه اين ماجرا را پوشش مي دهد:
روزنامه سپاه: بي بي سي به اوباش پول داد تا ندا را بکشند.
خبرگزاري دولتي ايرنا: تک تيرانداز منافقين ندا را کشتند.
احمد خاتمي امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند.
سفير ايران در مکزيک: سازمان سيا ندا را کشت.
به اين مي گويند عمليات جنگ رواني. يعني اينطور وانمود کنند که: من نبودم، دستم بود، تقصير آستينم بود!

لابد عده اي جاهل احمق هم باور مي کنند که راست ميگه… نکنه کار خارجي ها بود… نکنه مردم براي مظلوم نمايي ندا را کشتند! و باورهاي جاهلانه ديگر.

اما لحظه اصابت تير به سينه نداي جاويدان ايران زمين، افرادي که در صحنه بودند ضارب او را دستگير مي کنند و پس از برداشتن کارت شناسايي او وي را آزاد مي کنند. پس از مدتي کارت شناسايي ضارب از طريق اينترنت منتشر و به تاييد افراد حاضر در محل حادثه از جمله يک پزشک به نام «آرش حجازي» -که در عکس بالا نفر سمت چپي با پيراهن سفيد و شلوار لي مي باشد- مي رسد. و بدين ترتيب به شهادت افراد حاضر در محل حادثه «عباس کارگر جاويد» کارمند وزارت کشور و عضو هيات رزمندگان غرب تهران، قاتل ندا بوده است:

«آرش حجازي» در وبلاگش اين چنين مي نويسد:

«امروز تصوير دو کارت در اينترنت منتشر شد که به ضارب ندا آقاسلطان نسبت داده شده است. در اينجا تاييد مي کنم که تصوير فردي که در اين کارت قرار دارد، کاملا با مشخصاتي که من از فردي در ذهن دارم که مردم دقايقي بعد از مضروب شدن ندا گرفتند، و فرياد مي زد: «نمي خواستم بکشمش»، تطبيق مي کند. البته در آن روز ريشش را زده بود، ولي سبيلش را داشت. اما براي اينکه صد در صد مطمئن بشويم و احيانا فرد بي گناهي در مظان اتهام قرار نگيرد، لازم است نشانه ديگري را هم روي اين فرد بررسي کنيم. از آنجا که مردم بعد از اينکه ضارب را گرفتند، پيراهنش را از تنش بيرون آوردند، بر پشت ضارب چند داغ زخم قديمي ديدم. اين داغ ها شبيه جاي زخمي بود که در اثر بُرش با شي تيز ايجاد مي شود…»

و بدين ترتيب رکورد تاريخ وقاحت توسط حکومت دروغ پرور و بي شرف و بي شرم و حيا شکسته مي شود!

(در ماجراي انکار قتل و تجاوز به «ترانه موسوي» از سوي صدا و سيما نيز باز شاهد چنين دغل بازي بوديم.)

روش‏هاي انجام عمليات جنگ رواني

حکومت کثيف از روش‏هاي متفاوتي در جنگ رواني استفاده مي‏کند که مهم‏ترين آنها عبارتند از:

1- شايعه؛
شايعه، ادعاي مشخصي است که جهت برانگيختن باور مخاطبين به کار مي‏رود و دهان به دهان از فردي به فرد ديگر منتقل مي‏گردد و فاقد هر گونه سند و مدرک مطمئن مي‏باشد. اهداف ايجاد شايعه عبارتند از:
الف) ايجاد بدبيني نسبت به جنبش و افراد شرکت کننده در آن، که مي‏تواند آثار نامطلوبي را در پي داشته باشد.
ب) افزايش نگراني و اضطراب در مردم.
ج) ترور شخصيت و لکه‏دار کردن قداست ارزشها، شهيدان و مردم شرکت کننده در تظاهرات ها.
د) ايجاد فضاي ناسالم اجتماعي.
و) ايجاد تفرقه در ميان مردم سبز، براي از بين بردن وحدت و يگانگي که پيروزي هر ملتي تنها در سايه آن تحقق خواهد يافت. نکته مهم ديگر اين‏که در شايعه‏سازي، حکومت حتما در پي نتيجه از آن نخواهد بود؛ زيرا که با ايجاد شايعه، افکار را به سمت مسائل غيرضروري سوق مي‏دهند.

2- تحريف واقعيات؛
تحريف واقعيات نيز يکي از روش‏هايي است که حکومت در آن سعي مي‏کند اذهان عمومي را از حق به باطل منحرف کرده، تا باعث شوند مسائل، طور ديگري جلوه داده شوند و به عبارتي، باعث ‏شوند تا مردم از پيام‏ها و جريانات به گونه‏اي برداشت نمايند که حکومت مي‏خواهد و اين نکته مهمي است که روش‏هاي ديگر، اغلب براي همين هدف به کار برده مي‏شوند.

3- اغراق و مبالغه؛
اين روش ساده و در عين حال کارآ، در جنگ رواني به دو طريق مورد استفاده قرار مي‏گيرد؛ حکومت، نقاط ضعف يا کمبودها و مشکلات موجود در طرف مقابل را بيش از اندازه بزرگ جلوه داده، بر آن تأکيد مي‏کند؛ تا بر نگراني مردم بيفزايد و ديگر اين‏که موارد مثبتي را که خود دارد را به جامعه ارزاني داشته، آنها را در اذهان عمومي بزرگ جلوه داده تا از اين طريق، افراد را به خود جذب کند. اين دو حرکت، هميشه در کنار هم به کار مي رود.

4- تفرقه؛
از آن‏جايي که وحدت و يگانگي، عامل اصلي در موفقيت هر ملت آزاده اي است، تفرقه نيز بر عکس آن عامل اصلي ذلت و بدبختي هر ملتي است. اين روش، تقريبا نتيجه تمام روش‏هايي است که حکومت در جنگ رواني به کار مي‏برد و در حقيقت، حکوکت کثيف در به راه انداختن جنگ رواني، در پي ايجاد تفرقه ميان گروه هاي مختلف مردم مي‏باشد؛ تا از اين طريق، بتواند به منافع خود دست يابد.

5- فريب؛
در اين روش، حکومت سعي مي‏کند تا مخاطب مورد نظر را به سمت يک فضاي ذهني متفاوت با واقعيات سوق دهد و اين عمل، يعني فريب يا دروغ بزرگ، بايد به گونه‏اي ساخته و پرداخته شود که افراد، بدون هيچ مقاومتي وارد آن شوند و القائاتي را که مي‏شود، بپذيرند. بنابراين، حکومت سعي مي‏کند با تلاش و کوشش، ذهن مخاطب را به نتيجه مورد انتظار خويش برساند.

وظيفه ما براي مقابله با جنگ رواني حکومت چيست؟
بهترين روش اين است که اول خودمان را نجات دهيم و بعد ديگران را. بدين ترتيب به هيچ عنوان در مواقع حساس و تاريخ ساز، به خبرهايي که از طريق منابع خبري حکومتي يا سرسپردگان آنها منتشر مي شوند توجه نکنيد. مخصوصا در مواقع سرنوشت ساز و حساس مبارزات. و سپس اطرافيانتان را هم از اين موضوع آگاه کنيد که اين خبري که الان روحيه شما را تضعيف کرده است يک خبر کاملا کذب مي باشد براي در هم شکستن صفوف يکپارچه مبارزين.

توجه داشته باشيد براي مقابله با جنگ رواني حکومت، به موارد زير اصلا توجه نکنيد:
1- اخباري که از راديو و تلوزيون حکومتي پخش مي شود.
2- اخباري که از خبرگزاري هاي دولتي ايسنا، ايرنا، فارس نيوز، مهر نيوز و … منتشر مي شود.
3- اخباري که از طريق سايت هاي اينترنتي خبري-تحليلي حکومتي نظير: رجا نيوز، تابناک، الف، عصر ايران، جهان نيوز و … منتشر مي شود.
4- اخباري که از دهان عوامل رژيم نظير بسيجي ها، سپاهي ها و اطلاعاتي ها و … مستقيما مي شنويد.

موارد بالا را به هيچ عنوان جدي نگرفته و هراسي در دل خود بابت شنيدن اين اخبار راه ندهيد و راههاي مقابله با اثرات بعضا مخرب اين ياوه گويي ها را پيدا کنيد و به مقابله با آنها در سطح جامعه بشتابيد.
– حتي در روزهاي پس از کودتاي ننگين 22 خرداد خبرگزاري ريانووستي دولت روسيه نيز به کمک رژيم آمد و اخبار کاملا کذبي را براي تضعيف روحيه مبارزين منتشر کرد.

بنابراين وظيفه ما فرماندهان سبز مي باشد که اثرات اين جنگ هاي رواني-رسانه اي را در ميان مردمان خنثي کنيم و ستمگران را در رسيدن به اهداف پليدشان ناکام کنيم.

Published in: on 31 مارس 2011 at 7:36 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ماتریالسم تاریخی چیست ؟

ماتریالسم تاریخی چیست ؟
منتشر شده توسط مجله هفته در آبان ۱۹, ۱۳۸۹ ۵ نظر

آتولغو ریرا

ترجمه: میلاد مرادی – مایند موتور

ماتریالیسم تاریخی ابزار اساسی مارکسیسم است. علیرغم اسم اش تنها به فهم گذشته، چرایی و چگونگی توالی انواع مختلف جوامعی که بشر تا کنون به خود دیده، نمی پردازد. ماتریالیسم تاریخی فهم نیروهای موجود اجتماعی، اینکه از کجا سرچشمه می گیرند و بیانگر چه چیز هستند را ممکن می کند.

ماتریالیسم تاریخی ابزاری اساسی برای فهم گذشته، حال وآینده ی بشر است، و این همه با هدف پیشبرد حرکتی مفید، و تحت تاثیر قرار دادن حال و آینده با عملی انقلابی ست. پس این نوشته مربوط به یک تئوری”خالص” نیست. وجه عینی و پراتیک ماتریالیسم تاریخی(عمل انقلابی ما، وظایف ما و غیره) بدیهی و روشن است و در انتهای این نوشته به آنها خواهین پرداخت. چرا که مارکسیسم، مخصوصا از دید ماتریالیسم تاریخی توسط وحدت بین تئوری و عمل شناخته میشود.”تفکر مارکسیستی فقط تفکر معطوف به عمل نیست. تئوری عمل است. تفکر درباره ی پراکسیس است، یعنی ممکن و ناممکن. (…) تفکر انتقادی تنها با عمل پراتیک انقلابی معنا خواهد داشت. تفکر انتقادی در عمل زیستن”(۱)

۱- دریافت های متفاوت از تاریخ

پیش از مارکس و زمانه ی او چهار دریافت متفاوت از تاریخ در تاریخ وجود داشت( ما در اینجا به برداشت های دیگر نمی پردازیم؛ به عنوان مثال در یافت نژادپرستانه که تاریخ را از دریچه ی برتری و پستی خیالی نژادها توضیح می دهد. یا لیبرالیسم که تمام تاریخ را به عمل نخبه ها –کارفرماها، مدیران یا رهبران- ارجاع می دهد)

آ- دریافت تئولوژیک از تاریخ

بشر از آغاز پیدایش اش به دنبال نفسیر و معنا بخشیدن به وقایعی بود که در اطراف او اتفاق می افتاد. انسان بدوی برای هر کدام از عناصر طبیعت(مانند ماه، آتش، باد و غیره) نیروی ویژه ای قائل بود.

این نخستین شکل توضیح جهان آنیمیسم یا جان بخشی خوانده می شود. و از این دریافتی زاده می شود، که تمام تاریخ بشر را تظاهر خواست یک یا چند خدا( یا موجوداتی فراطبیعی) می داند. مسیحیت با گسترش هژمونی اش، دریافت خود از تاریخ را تحمیل کرد. در نظر سنت اگوستین(قرن پنجم)، این خداوند است که سرنوشت تمام بشریت را اداره می کند؛ جنگ ها، قحطی ها، امپراطوری هایی که بنا می شوند و از بین می روند، همه توسط مشیت الهی اداره می شوند. تاریخ انسانها تنها یک هدف دارد و آن تضمین” حاکمیت مسیحیت و عظمت خداوند” روی زمین است! بدین ترتیب، بشر تنها ابژه ای در دستان نیروهای فراطبیعی و سوژه ی تاریخی خداوند است. او هم “بازیگر” و هم “کارگردان” تاریخ است.

بوست(قرن هفتم)، این مفهوم را با در نظر گرفتن عوامل تاریخی و یا طبیعی بشری کمی تغییر می دهد. ولی در نظر او این عوامل در نسبت با سرچشمه و غایت مندی تاریخ که تحت حاکمیت خواست خداوند قرار دارد، ثانوی هستند.

این درک از تاریخ که تکامل تاریخی را بوسیله خواست و عمل مستقیم و غیرمستقیم یک یا چند نماینده ی الهی و فراطبیعی توضیح می دهد، دریافت تئولوژیک از تاریخ نامیده می شود.

۲-مفهوم ایده آلیستی تاریخ

دریافت تئولوژیک تا چند قرن پابرجا بود. تا اینکه از سده ی هفدهم با ظهور بورژوازی مفهوم جدیدی پدیدار شد. با کنار گذاشتن دخالت خداوند در تاریخ مادی انسان ها، ولتر و بیشتر فیلسوفان عصر روشنگری، رویدادهای تاریخی و تکامل تاریخی را بوسیله ی تکامل عقاید(افکار)، اخلاقیات و آداب و رسومی که در دوره ی تاریخی مشخصی برتری دارد توضیح می دهند. و اینچنین، در نظر ولتر،علت سقوط امپراطوری رم مجازات الهی نبود، بلکه عقاید و آداب و رسوم زمانه و همچنین مذهب مسیحیت بود که مانع مقاومت مفید در برابر حمله ی بربرها شد. فیلسوفان دیگری مانند هولباخ و هلوتیوس، علیرغم تفسیر ماتریالیستی شان از طبیعت ( که در آن دخالت ایده، یا خداوند را کنار می گذاشتند)، به همان اندازه ایده آلیست بودند. در نظر آنها با توجه به هوش و خصوصیات عقلانی روشنفکران و متفکران می توان تکامل تاریخ را توضیح داد.

به این ترتیب همه ی مفاهیم شرح داده شده را می توان اینطور خلاصه کرد: تاریخ در دوره های مختلف اش را می توان با افکار انسان ها، عقایدشان، مذهب شان و توانایی یا ناتوانی آنها در اندیشیدن توضیح داد.

ج- در یافت غایت شناختی از تاریخ

نقطه ی اوج دریافت ایده آلیستی از تاریخ با فلسفه ی هگل است (قرن نوزده). برای هگل، واقعیت مادی چیزی جز بازتاب ذهن انسان ها که آن را “ایده” یا روح” می نامد، نیست. این “روح جهانی” بیان غیر مادی تفکر یا عقل انسانی ست. بنا براین دریافت از تاریخ،روح و واقعیت، در اصل، از هم جدا هستند. در جریان تاریخ، به شکلی خطی و پیش رونده، آدمی در وحدت هر چه تنگ تر ذهن و واقعیت قرار می گیرد. و این پیش روی تاریخی تنها به توسط تکامل ذهن امکان پذیر است. اینچنین برای هگل، سوژه ی تاریخ سوژه ای متعالی، روح (یا عقل) است که به تدریج به هستی خود آگاه می شود. در نظر هگل، این نوع آزادی ای که در هر دوره ی تاریخی وجود دارد است که فرایند پیشرفت روح را به ما نشان می دهد. ولی این دریافت از آزادی، خود را در آزادی ذهن، یا همان روح بشری نشان می دهد و نه در واقعیت عینی انسان ها.

برخلاف ایده آلیست های کلاسیک، تاریخ و تکامل آن، که تحت سیطره ی عقل قرار دارد، غایتی دارد: تجسد روح در قالب چیزی که آزادی را برای همه به همراه داشته باشد. و در نظر او دولت تجسد ان چیز است. برای هگل تاریخ معنایی منطقی دارد. یک تقدیر؛ تحقق تمام و کمال ذهن در پیوندی تنگاتنگ با واقعیت، عینیت. و در نظر او، این غایت خود را توسط دولت بورژوا، آنچنان که در دوره ی او خود را گسترش می داد، محقق می کند. در نظر او،تمام تاریخ بشر فرجامی جز این ندارد. این دریافت از تاریخ که معنایی غایی به آن می دهد که از آن گریزی نیست تلئولوژیک یا همان غایت شناختی نامیده می شود.

د- دریافت ماتریالیستی از تاریخ

تعدادی از فیلسوفان ماتریالیست در جهت رد کردن تئوری ایده آلیستی هگل برآمدند. شناخته شده ترین آنها لودویگ فوئرباخ بود. برای فوئرباخ تحقق وحدت بین ذهن و وجود، بین روح و ماده نمی توانست از روح یا ایده باشد، بلکه باید از واقعیت مادی و محسوس، از طبیعت و انسان باشد. اینچنین فوئرباخ مفهمو ماتریالیستی ای از تاریخ ارائه می دهد که در ان عامل محرک دیگر پیشرفت آگاهی نیست بلکه تکامل انسان عینی در طبیعت و جامعه است. ولی فوئرباخ در اینجا مطلق فکر می کند. و انسان عینی ای که او از ان حرف می زند همچنان انسانی انتزاعی و مقدر توسط واقعیت محسوس اش است. به طور خلاصه، به این دریافت از تاریخ ماتریالیسم مکانیستی گفته می شود. چرا که اولویتی که برای عینیت قائل می شود انسان را موجودی می سازد منفعل و پذیرای تاثیرات طبیعتی که اطرافش را فرا گرفته و بر آن قدرتی ندارد.

۲-شکل گیری ماتریالسم تاریخی نزد مارکس/انگلس

آ-تکوین:

مارکس و انگلس از خلال نقد هایی که به مذهب، به فلسفه و سیاست (سیاست دولت) وارد اوردند، اهمیت پدیده های اقتصادی را در فهم جوامع انسانی دریافتند. به طور اجمالی تکامل فکری آن دو را در جریان سالهای۱۸۴۴-۱۸۴۶ می توان اینچنین خلاصه کرد: نقد آنها به مذهب (مسیحیت)، به منزله ی تولید انسانی که از خود تصویری ایده آل، کامل ( و دسترس ناپذیر) از خلال خدا می سازد. و این آنها را به نقد فلسفه رهنمون شد؛چرا که فلسفه به منزله ی بیان انتزاعی انسان، از مذهب سرچشمه می گیرد. نقد فلسفه ضرورتا از نقد فلسفه ی حاکم بر آن دوره می گذزد؛ هگل. و چون در فلسفه ی هگل، دولت تجسد روح یا همان عقل است، مارکس و انگلس به نقد دولت می رسند. نقد دولت هگلی به آنها اجازه داد تا دریابند که اساس و پایه های دولت بورژوا ( و هر نوع دولت دیگر) را نه در خود آن بلکه در جامعه ی مدنی باید جست. چرا که دولت بیان کننده ی رابطه ی نیرو های معینی در جامعه است. و این تحلیل راه را برای مطالعه ی ارتباط بین نیروهای مختلف طبقات اجتماعی باز می کند. و این سوال به ضرورت مطالعه ی شیوه ی سازمان بندی انسان ها برای رفع احتیاجاتشان یعنی همان تولید، ختم می شود.( و این اقتصاد سیاسی ست)

مارکس و انگلس از خلال نقد ایده آلیسم هگل و ماتریالیسم “نظاره گر” فوئرباخ (که نخستین کسی بود که قصد پیاده کردن سیستم هگلی را داشت در حالی که همچنان در حیطه ی ایدئولوژیک بود) بسوی توسعه ی مفهمو جدیدی از تاریخ گام نهادند؛ ماتریالسم تاریخی ، که سعی در نشان دادن اهمیت و جایگاه تولید مادی (اقتصاد) برای درک جوامع و توسعه ی تاریخی شان، دارد.

ب-”دگرگونی” مفهوم هگلی

مارکس این کشف را اینچنین بیان کرد:” مناسبات حقوقی، همچنان که شکل های سیاسی( ِ دولت) نمی توانند نه در خودشان و نه به توسط تکامل خیالی روح بشری درک شوند. بلکه برعکس، اینها ریشه های خود را از شرایط هستی مادی زنده گی که هگل “جامعه ی مدنی” نام اش می نهد، می گیرند. و اینکه آناتومی جامعه ی مدنی به نوبه ی خود باید در اقتصاد سیاسی جستجو شود.” (۲)

اینچنین مارکس تئوری ایده آلیستی هگل را دگرگون می کند:”این آگاهی انسان ها نیست که زنده گی اجتماعی شان را تعیین می کند، بلکه برعکس زنده گی اجتماعی ست (عینی و واقعی) که اگاهی شان را تعیین می کند”.

این دگرگونی که به زنده گی مادی و واقعی در برابرآگاهی انسان ها اولویت می دهد، بر پایه ی نتایج فیلسوفان ایده آلیست و غایت شناخت(تلئولوژیک) است. تعدادی از فیلسوفان ایده آلیست با اینکه دریافت خودشان را از اهمیت نخستین ایده، در تکامل تاریخی ننگه داشته بودند،موافق این بودند که “ایده ها” در انسان ذاتی نیستند. که این ایده ها از تجربیات انسان ها نشات می گیرند. تجربیاتی که از وضعیت اجتماعی آنها ناشی می شود. ولی هیچ کدام از ای فیلسوفان این “وضعیت اجتماعی” را توضیح نمی داد.

برای مارکس، اگرچه ایده ها می توانند چیزهایی را توضیح دهند و تاثیرات مهمی هم روی انسان ها بگذارند، ولی همه چیز را نمی توانند توضیح دهند:”ایده ها نمی توانند هیچ چیز را واقعیت بخشند. برای واقعیت بخشیدن به انها انسان هایی نیاز است که نیرویی عملی در کار می کنند”. به همین ترتیب در حیطه ی تفسیر تاریخ هم، ایده ها نمی توانند به عنوان سوژه ی این تاریخ شناخته شوند. همانطور که مارکس می گوید:”نباید زنده گی انسان ها را به توسط افکارشان توضیح داد، بلکه باید افکار آنها را به توسط زنده گی شان توضیح داد”. ایده ها خود را در عمل مادی شکل می دهند”. پس باید به دنبال توضیح این عمل مادی و سرچشمه اش بود. اینجاس که مارکس مفهوم هگلی تاریخ را دگرگون می کند.

ج-در برابر فوئرباخ

مارکس به شدت از فوئرباخ همچنان که از هگل تاثیر پذیرفته. و به نوبت بعد از در اختیار گرفتن دیدگاه های انان و توسط متدی که خود انها ارائه داده اند، به نقدشان پرداخته. مارکس با وجود کنار گذاشتن سیستم هگلی همچنان آن را، با دگرگونی متد دیالکتیکی هگل حفظ کرده (پایینتر خواهیم دید).

مارکس فوئرباخ را سرزنش می کند که متدش نمی تواند تمام واقعیت را در پیچیده گی اش دریافت کند. چرا که متدش همیشه عینی و ملموس نیست. چرا که حقیقت از برخورد میان تئوری و واقعیت، میان ذهن و عمل ساخته می شود. انسان “ملموس″ فوئرباخ، انسانی خارج از تمام تاریخ در نظر گرفته می شود و در نتیجه انسانی “انتزاعی” و ابدی ست. در حالی که انسان در هر دوره ای از تاریخ ساخته ی شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ست. بعلاوه، تئوری های ماتریالستی فوئرباخ هیچ نتیجه ی عملی ای در مبارزه ی سیاسی ندارند. چرا که ماتریالسم او در اساس منفعل و مکانیستی ست (آنچه هست، باید همان که هست باشد). در برابر این وجه تئوری فوئرباخ است که مارکس تز یازده و معروف خود را می نویسد:”فیلسوفان کاری جز تفسیر جهان نکرده اند. اما مسئله بر سر دگرگون کردن آن است”.

اما بگذاریم مارکس تئوری خود را ادامه دهد:” امتیاز فوئرباخ در نظر گرفتن انسان به مثابه ی “چیز ملموس″ است.(…) ولی او انسان را به عنوان “عمل ملموس″ نمی شناسد. او در حیطه ی تئوری می ماند و انسان ها را نه در مناسبات اجتماعی مشخص و نه در وضعیت حال هستی شان، که آنها را آنچنان ساخته که هستند، در نظر نمی گیرد. او هیچ وقت به انسان فعال و واقعا زنده نمی رسد (…). در آنجا که فوئرباخ ماتریالست است، تاریخ در فلسفه اش جایی ندارد. و در آنجا که او تاریخ را در نظر می گیرد، یک ماتریالیست نیست. ماتریالیسم و تاریخ نزد او کاملا جدا از هم هستند.” (۴)

د- معنای ماتریالسم تاریخی

ماتریالسم تاریخی مارکس/انگلس، تئوری شکل گیری و تغییر شکل اجتماعی در تاریخ است. این تئوری در آن واحد هم نفی ایده آلیسم است که آگاهی انسان ها را جدا از تمام شکل های مادی-عینی و فراتر از انها می داند، و هم نفی ماتریالسم معمولی یا نظاره گر که فقط اهمیت امر عینی و واقع را در برابر ذهن برجسته می کند. ماتریالسم مارکس/انگلس در عین حال نفی ماتریالسم امپیریسم (ماتریالیسم تجربه گرا، که فقط در خود پدیده ها به دنبال توضیح می گردد) با گفتن اینکه ” روابط حقوقی همچنا که شکل های دولت نمی توانند بوسیله خودشان توضیح داده شوند”. ماتریالیسم مارکس برعکس اینها انتقادی و عملی ست. و همچنین با تایید اولیه ی امر عینی و واقعی، ودر عین حال در نظر گرفتن کنش های متقابل دو مفهوم بین ایده آلیسم و ماتریالیسم کلاسیک، از تضاد های بین آن دو فراتر می رود. ” دو تفسیر ماتریالیستی و ایده آلیستی از جهان توسط پراکسیس انقلابی ( ِمارکسیستی) به زیر کشیده می شوند. آنها تضاد مین خود را از دست می دهند(…). خصوصیت انقلابی مارکسیسم (در نتیجه خصوصیت طبقاتی آن) نه از موضع ماتریالیستی بلکه از موضع پراتیک(عملی) آن سرچشمه می گیرد. واینچنین از انتزاع، از فلسفه، همچنان که از ماتریالسم و ایده آلیسم، می گذرد”. (۵) چرا که تمام پراتیک در آن واحد از امر عینی و ذهنی ساخته می شود. بعنوان مثال کار، در آن واحد هم نیاز به فکر و هم عمل دارد.

پس ماتریالیسم تاریخی یک مفهموم ساده شده یا تفسیر منفعلی از تاریخ نیست. بلکه پراتیک است. چرا که ابزاری ست برای تحلیل جوامع انسانی در توسعه ی تاریخی شان، بسوی پراتیک انقلابی بر پایه ی مطالعه ی علمی جوامع و وقایع/ همچنین این یک فلسفه نیست. چرا که “فیلسوفان کاری جز تفسیر جهان نکرده اند. مسئله ی مهم بر سر تغییر آن است”(۶)

اما تئوری ماتریالیسم تاریخی چیست؟

۳-مفهوم مارکسیستی تاریخ به توسط ماتریالیسم تاریخی

آ-کار و نیروهای مولد

مارکس مفهموم ماتریالیسم تاریخی را با دو ملاحظه متکامل می کند. نخست، خصوصیت ذاتی انسان که او را قبل از هر چیز از حیوانات جدا می کند، توانایی تولید وسائل ضروری امرار معاش و حیات اش است. واقعیت تاریخی اساسی انسان که بوسیله ی آن می توان تاریخ اش را فهمید، همین توانایی تولید است:”وضعیت نخستین تاریخ بشر، طبیعتا هستی موجودات انسانی است” و در این واقعیت تاریخی نخستین، ارضای نیازهای اولیه ی او بر تمام هستی اش حالت پیشینی دارد:” انسان ها نخست باید زنده باشند تا بتوانند “تاریخ را بسازند”! پس نخستین کنش تاریخی تولید وسائل ارضای این نیازها، تولید خود ِ زنده گی مادی ست. و این وضعیت اساسی ست که امروزه مثل هزاران سال قبل باید هر روزه عملی شود (…) فقط برای زنده ماندن انسان ها” (۷)

دوم، مارکس از این ارتباط نخستین انسان با نیازهایش به ارتباط انسان با طبیعت می رسد. چرا که انسان باید وسائل هستی اش را از طبیعت بیابد. و این ارتباط اساسی انسان با طبیعت، توسط کار صورت می گیرد، که فعالیتی ست که انسان بوسیله ی آن وسائل اش را تولید می کند. و اینچنین در این تولید، در این فعالیت اساسی که کار نام دارد سه عنصر شناخته می شوند:

۱-نیروی کار، که شامل انرژی انسانی ِصرف کار شده، نیروی ماهیچه و ذهن است.

۲-ابزار کار، که شامل ابزارها، لوازم و زیرساخت های لازم برای تولید وسائل هستی اش است.

۳-ابژه (یا موضوع) کار،که خود طبیعت است (ماده ی خام یا مواد اولیه ای که تغییری در اش صورت گرفته)

ابزار کار و ابژه ی کار با هم سازنده ی عنصری به نام وسائل تولید هستند.

و در نهایت، مارکس تمام این عناصر اساسی در ارتباط انسان-طبیعت با کار را نیروهای مولد می نامد.

ب-مناسبات اجتماعی تولید و طبقات اجتماعی

اما رابطه ی میان انسان و طبیعت فقط رابطه ای فردی نیست. همچنین یک رابطه ی اجتماعی ست. چرا که انسان به تنهایی و خارج از همکاری با دیگر اعضای نوع خود (جامعه ی انسانی) نمی تواند زنده بماند. اندام های فیزیکی کم تکامل یافته ی او به او اجازه ی زنده نگه داشتن شان را نمی دهد. او باید بصورت جمعی تولید کند(…)” (۸) در نتیجه انسان ” حیوانی اجتماعی” ست.

مارکس شیوه ای که در آن انسان ها وسائل هستی شان را بدست می آورند(نیروهای مولد) و شیوه ای که با آن خود را سازمان می دهند برای این که بتوانند این کار را به بهترین شکل انجام دهند(مناسبات اجتماعی)،را مناسبات اجتماعی تولید می نامد. مناسبات اجتماعی تولید، اساسا در هر دوره ی تاریخی ای بوسیله نوع مالکیت بر ابزار تولید شناخته می شود(مالکیت بر زمین در فئودالیسم و مالکیت خصوصی بنگاه ها ی اقتصادی در سرمایه داری).

مناسبات اجتماعی تولید قبل از هر چیز با شیوه ای که انسان ها تولید می کنند، در نتیجه با نیروهای مولد، مشخص می شود:”تولید زنده گی، چه تولید زنده گی خود در کار و زنده گی دیگران در تولید مثل، رابطه ای دوگانه است: از یک سو به مانند رابطه ای طبیعی و از سوی دیگر اجتماعی (اجتماعی بدان معنا که برای انجام آن به همکاری چند نفر نیاز است)”پس کار پیوند میان انسان با طبیعت و با دیگر انسان هاست. این چنین، عناصری که کار را تشکیل می دهند، یا همان نیروهای مولد، عامل اساسی تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی تولید هستند. ” مناسبات اجتماعی تولید عمیقا وابسته به نیروهای مولد است. انسان ها شیوه ی تولیدشان را تغییر می دهند و با تغییر آن روش زنده گی شان تغییر میکند. و در نتیجه مناسبات اجتماعی شان را تغییر می دهند(…). با توجه به خصوصیات هر شکل ابزار تولید، این مناسبات اجتماعی(…) طبیعتا متفاوت خواهند بود.”(۹)

سرچشمه ی طبقات اجتماعی ارتباط بین نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی تولید را نشان میدهد. پیدایش طبقات اجتماعی، به معنای گرو ه های انسانی ای که بواسطه ی سطح ثروتشان خود را از هم تشخیص می دهند، به شکلی تاریخی مشخص شده است. وقتی ۸۰۰۰ سال پیش انسان ها کشاورزی و دامپروری را کشف کردند، تولید وسائل هستی شان دگرگون شد. وقتی به توسعه ی ابزارآلات کشاورزی برای افزایش راندمان زراعت پرداختند،برای اولین بار ارزش اضافه اجتماعی ای (ظرفیت تولید بیش تر از آنچه مستقیما مصرف می شود) پدیدار شد. تعدادی از گروه های اجتماعی، بوسیله ی قدرت مذهبی خود، یا با نیروی اقناعی، اقدام به انحصاری کردن دائمی این مازادتولید و همچنین ابزار تولید، کردند. این گروه ها با گرفتن قدرت اقتصادی به تدریج دارای قدرت سیاسی، نظامی و معنوی بر آنهایی که از ابزار تولید محروم شده بودند، شدند. محرومانی که از این به بعد برای زنده ماندن مجبور به کار برای صاحبان ابزار تولید بودند. در اینجا تقسیم اجتماعی کار پدیدار شد تا تفاوت بوجود امده بین انسان ها را تشدید کند. با بوجود آمدن طبقات اجتماعی بهره کشی سیستماتیک انسان توسط انسان پدیدار شد. و از این زمان به بعد ارتباط فردی میان انسان ها برای تولید، تبدیل شد به ارتباط میان طبقات اجتماعی.

پس در نتیجه، پایه ای که بر آن طبقات اجتماعی توانستند پدیدار شوند، تکامل تولید مادی وسائل امرار معاش بود. یا بعبارت دیگر تغییر در سطح نیروهای مولد. این تغییرات نشان می دهد که انها چگونه برای استثمار شدن سازماندهی شده اند( مناسبات اجتماعی انها).

پس طبقات اجتماعی اساسا توسط جایگاه شان در سیستم تولید اجتماعی بازشناخته می شوند؛”رابطه ی آنها با ابزار تولید، نقش آنها در سازمان بندی اجتماعی کار، میزان دستیابی و بزرگی سهم آنها در ثروت اجتماعی. بنابراین طبقات، نیروهای انسانی هستند که می توانند در کار جایگزین یکدیگر شوند. واین به دلیل تفاوت جایگاهی ست که آنها در رژیمی معین در اقتصاد اجتماعی دارند” (۱۰)

ج-زیربنا و روبنا

عناصری که در زیر شرح داده خواهند شد، سازمان بندی اقتصادی جامعه را تشکیل میدهند. که مارکس آنها را زیربنا می نامد (یا پایه ی اقتصادی)

روی این”پایه” که تمام جامعه ی بشری را شامل می شود، اشکال سیاسی، قضایی، و ایدئولوژیک جامعه بوجود می آیند که سازنده ی روبنا ی جامعه هستند. روبنا از سه عنصر تشکیل شده است:

۱-قدرت سیاسی، یا اشکال مختلف دولت. روش تحلیلی مارکس نشان می دهد که دولت همیشه وجود نداشته بلکه در موقعیت های تاریخی مشخصی با پیدایش طبقات اجتماعی، پدیدار شده. و کارکردش در همه ی دوره ها، اداره کردن و تضمین (از طریق نهادها) شیوه ی تولید همان دوره است. دولت، بیان قدرت سیاسی طبقه ی مسلط است که ابزار تولید را هم در اختیار دارد. بنابراین دولت به شکلی عمل می کند تا مالکیت در دست همان طبقه باشد: در نتیجه دولت ابزاری ست برای استثمار انسان توسط انسان. تمام دولت ها هر شکلی که داشته باشند ابزاری هستند برای سلطه ی یک طبقه بر دیگر طبقات.

۲-قدرت قضایی، قدرت قضایی از طریق تدوین قوانین، بیان کننده ی نوع تخصیص ابزار تولید توسط طبقه ای معین و در دوره ای معین است. در واقع تضمین قضایی استثمار انسان توسط انسان است. اینچنین در شیوه ی تولید سرمایه داری، این مالکیت خصوصی ست که پایه ی این قوه ی قضایی ست.

۳-قدرت ایدئولوژیک، طریقه ای که در آن انسان ها با هم مرتبط می شوند برای تولید وسائل امرارمعاش و تخصیص این ضروریات، تعیین کننده ی ایدئولوژی این یا آن دوره است. اینچنین، برای مارکس″عقاید طبقه ی مسلط در تمام دوره ها عقاید غالب هستند. به بیان دیگر، طبقه ی صاحب قدرت مادی مسلط جامعه، در عین حال بیانگر قدرت معنوی غالب در جامعه است. طبقه ی صاحب ابزار تولید مادی، در همان حال دارنده ی ابزار تولید معنوی است (…) عقاید مسلط چیزی جز بیان ایدئولوژیک شرایط مادی حاکم نیستند که شکل ایده یه خود گرفته اند”. (۱۱)

این سه قوه ی مشخص؛ انواع دولت، قوانین و ایدئولوژی مسلط، به نوبه ی خود تعیین کننده ی شکل های اگاهی هستند که در دوره ی معینی غالب اند.

شکل های متفاوت روبنا و زیربنا ی جامعه ی بشری تعیین کننده ی شکل های متفاوت انچیزی ست که مارکس شیوه ی تولید می نامد. مارکس چندین شیوه ی تولید در جامعه ی بشری تشخیص می دهد: کمونیسم ابتدایی، باستانی،آسیایی، فئودالی و سرمایه داری. جامعه ی کمونیستی که ما برای ان مبارزه می کنیم هم یک شیوه ی تولید است. اینجا باید دو نکته ی مهم را متذکر شد: چندین شیوه ی تولید می توانند در یک زمان موجود باشند، نه تنها در زمان ها و مناطق و کشورهای مختلف، بلکه همچنین در یک کشور (که زاینده ی شکل بندی های اقتصادی و اجتماعی مختلط، با تسلط چنین یا چنان شیوه ی تولید. بعنوان مثال، جامعه ی سرمایه داری نیمه فئودال). نکته ی اخر اینکه، توالی میان اشکال متفاوت تولید نه مکانیکی ست و نه خطی. در هر مرحله ی گذار، این سیر تکاملی می تواند از راه های مختلفی بگذرد.(بعنوان مثال اتحاد جماهیر شوروی که شیوه ی تولید در آن نه کاملا سرمایه داری بود، نه کاملا سوسیالیستی چرا که در بین راه ماند و سقوط کرد)

پس می توان گفت شیوه ی تولید، یک مفهوم تئوریک و انتزاعی است که در کلیت آن می توان خصوصیات ویژه ی اشکال متفاوت جامعه که بشر شناخته و می تواند بشناسد،را ترسیم کرد. زمانی که مسئله مربوط به تحلیل یک جامعه ی عینی، و در دوره ای معین است مانند بلژیک در سال ۱۹۹۷ و انگلستان در سال ۱۷۸۰، مارکس از عبارت شکل بندی اجتماعی و اقتصادی استفاده می کند که به نسبت شِمای کلی شیوه ی تولید، پیچیده تر و دارای گوناگونی بیشتر ست.

خلاصه می کنیم:” آنچه ماتریالیسم تاریخی مطرح می کند این است که طریقی که توسط آن انسان ها تولید مادی شان را سازمان دهی می کنند، پایه ی تمام سازماندهی آنها را بنا می کند. و این پایه به نوبه ی خود تعیین کننده ی انواع دیگر فعالیت های اجتماعی هستند به مانند اداره ی مناسبات میان گروه های انسانی (…) ماتریالیسم تاریخی این مسئله را که تولید مادی ( یا فاکتور اقتصادی) مستقیما تعیین کننده ی محتوا و شکل تمام فعالیت های گفته شده در روبنا است، نمی پذیرد. پایه ی اجتماعی، چیزی مثل عمل مولد نیست. همچنین نمی توان “تولید مادی” برابر پایه ی اجتماعی گرفت؛ بلکه مناسبات اجتماعی است که انسان ها برای تولید زنده گی مادی شان برقرار می کنند( و این مناسبات توسط تولید زنده گی مادی تعیین می شوند. ولی نه به شکل مکانیکی). ماتریالیسم تاریخی یک دترمینیسم(جبرگرایی) اقتصادی نیست بلکه یک دترمینیسم اجتماعی-اقتصادی ست.”(۱۲)

در نتیجه مناسبات اجتماعی تولید یک ارتباط هستند. مکانی برای تعیین و اثرگذاری میان روبنا و زیربنا. نیروهای مولد در هر لحظه از رشد خود سازنده ی پایه ای هستند که بر آن مناسبات اجتماعی تولید بنا می شوند. و این مناسبات خود تعیین کننده ی روبنا هستند. ولی در لحظه ی آخر، زمانی که خط علیت ها را پی می گیریم، همیشه به یک علت مادی می رسیم. زمانی که بدین شکل تا سرچشمه ی بشر پیش می رویم، این زیربنا ها هستن که تعیین کننده اند. چراکه از آن لحظه ای که انسان توانست وسائل هستی خودش را بسازد بود که از “حیوانیت” درآمد.

این شِما و کاربرد متد دیالکتیک( که در پایین خواهیم دید) به ما می فهمانند که اگر عقاید جای گاه مهمی دارند و می توانند روی پایه های مادی عمل کنند، به همان مقدار توسط زیربنا تعیین می شوند:” تضاد میان مناسباتاقتصادی که خود را در روبنا و توسط نزاع میان طبقات اجتماعی بازتاب می دهد، زاینده ی جریان تاریخ است. خود این نزاع ها به شکل نزاع عقاید در می آید. عقایدی که رفتار انسان ها را تغییر می دهند و این تغییر رفتارها در مناسبات اقتصادی نشان داده می شود. خطای ایده آلیسم این است که این عکس العمل آخری(تاثیر عقاید روی رفتار اقتصادی) را نقطه ی شروع مطلق می گیرد.”(۱۳)

د-حرکت، دیالکتیک و تضاد: یا چگونه جوامع تکامل می یابند و تغییر شکل می دهند

شِمای بسط داده شده در پایین به هیچ وجه ثابت نیست: تمام عناصر شرح داده شده در کنش و واکنش متقابل هستند و به این ترتیب تغییر شکل ها را به همراه دارند. اگر عناصر زیربنا پایه ی فهم پدیده های تاریخی هستند، چرا که “در آخرین مرحله”تعیین کننده ی عناصر دیگر هستند، روبنا هم به نوبه ی خود می تواند بر زیربنا تاثیر بگذارد. به بیان دیگر، اگر روبنا بازتاب زیربنا ست و توسط آن تعیین می شود، خود دارای یک اتونومی ست و هستی مستقل خود را هم دارد. تبدیل می شود به نیروسس فعال که به نوبه ی خود می تواند بر زیربنای اقتصادی جامعه تاثیر بگذارد. می توان مشاهده نمود که روبنا حتا ظرفیت مقاومت بیشتری دارد نسبت به زیربنا.

یکی از مشخصه های اصلی تمام جوامع این است که همه چیز درحرکت است. تمام اشکال مناسبات اجتماعی در تمام مراحل با این “تغییر” شناخته می شوند. حرکتی که تشکیل شده از تمام کنش و اکنش های میان عناصر متفاوت سازنده ی جامعه می باشند. و از این حرکت است که تغییر زاده می شود. جامعه ی برده داری زاینده ی جامعه ی فئودالی بود. و جامعه ی فئودالی زاینده ی جامعه ی سرمایه داری.(پایینتر خواهیم دید چرا و چگونه). یک تحلیل درست با دانستن اینکه همه چیز در “شدن” است باید این حرکت را در گذشته، حال و آینده در نظر بگیرد. کنش و واکنش ها به شکل مشروطی دو جانبه هستند: تنها عنصر آ. روی عنصر ب. عمل نمی کند، بلکه واکنش عنصر ب. بر عنصر آ. هم وجود دارد. این شیوه ی در نظر گرفتن پدیده ها در حرکت و تغییر شکلشان و در پیوستگی عمل دو جانبه شان، متد دیالکتیک نامیده می شود. (۱۴) این متدی است برای تحلیل و تفکر که توسط مارکس برای فهم پویایی تاریخ استفاده شد.(اینچنین، روبنای ایدئولوژیک-ذهنیات، آگاهی ها و سنت ها- پس از اینکه ” پایه های مادی “اش سال های سال است تخریب شده، همچنان باقی ست و مانعی ست بر سر راه ساخت جامعه ای نو)

دیالکتیک مشخصه ی دیگری از جوامع را به ما نشان می دهد: تضاد ها. اینچنین، اگر ماتریالسم تاریخی نشان می دهد که این انسان ها هستند که تاریخشان را می سازند، چراکه آنها هستند که از طریق ارضای نیازهای شان زنده گی مادی خود را می سازند کنند و این زنده گی مادی تعیین کننده ی سازمان بندی اجتماعی ست، دیالکتیک به ما می آموزد که آنها” این کار را به شکل دلبخواهی و یا در موقعیت هایی که با آزادی انتخاب شده باشند انجام نمی دهند، بلکه آنها در برابر موقعیت هایی قرار می گیرند که در برابرشان قرار دارد، موقعیت هایی که از گذشته به آنها منتقل شده، به طور خلاصه، در وضعیت هایی داده شده”(۱۵) از آنجا که مناسبات اجتماعی ” توسط پیشروان هر نسل، به شکل توده ای از نیرو های تولیدی، سرمایه و شرایطی که توسط نسل جدید تغییر می یابند، به نسل دیگر می رسد، و از طرف دیگر شرایط زنده گی آن(نسل جدید) را تعیین می کند، می توان نتیجه گرفت که: به همان اندازه که انسان ها شرایط محیط خود را می سازند، شرایط محیط هم انسان ها را می سازند” (۱۶) پس تقدیر تاریخی وجود ندارد! تمام واقعیت توسط تضاد ها ساخته می شود و بدون این تضاد ها پیشرفتی ممکن نیست.

بوسیله ی تضاد هاست که می توان جنبش های اجتماعی را توضیح داد. و همین تضادها هستند که شیوه های مختلف تولید را به همراه می آورند. چرا که هر شیوه ی تولید معین دارای تضادهای معینی ست. اما یک تضاد اساسی وجود دارد برای فهم چگونگی گذر از یک شیوه ی تولید به شیوه ی تولید دیگر: در یک لحظه ی مشخصی در تکامل تاریخی، نیروهای مولد با مناسبات اجتماعی تولید وارد تضاد می شوند. چرا که نیروهای مولد در توسعه و تکامل دائمی هستند در حالی که مناسبات اجتماعی تولید به سکون و انجماد تمایل زیادی دارند. ما گفتیم که نیروهای مولد تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی تولید هستند. ولی وحدت میان این دو بصورت دیالکتیکی دارای یک نزاع دائم است که باعث می شود تا در لحظه ی معینی، میان دو عنصر تضاد ایجاد شود. و این تضاد است که از طریق جنبش های اجتماعی، گذر میان دو شیوه ی تولید را باعث می شود.

در اینجا باید تغییرات کمی و تغییرات کیفی را شناخت. بعنوان مثال آب در دمای ۹۹ درجه تغییرات زیادی می کند ولی همچنان آب است و این یک تغییر کمی ست. ولی در ۱۰۰ در جه آب تبدیل به بخار می شود و این یک تغییر کیفی ست. در رابطه با انچه به ما مربوط است، رشد نیروهای تولیدی یک تغییر کمی ست. ولی زمانی که این تغییرات به مرحله ی مشخصی رسید. مناسبات سنتی تولید می توانند از بین بروند و مناسبات جدید که با شیوه ی تولید جدید مرتبط اند جایگزین آن شوند. و این یک تغییر کیفی ست. این تغییرات همیشه تدریجی و صلح آمیز نیست و در جوامع انسانی گاه با انقلاب، جنگ یا آشوب های اجتماعی بزرگ همراه است.

انقلاب اجتماعی، آنطور که ما آن را می فهمیم، یک تغییر کیفی برآمده از یک “جهش کیفی ” ست. می توان تغییر شیوه ی تولید فئودالی به سرمایه داری را مثال زد. انقلاب فرانسه یک نمونه ی کلاسیک است: در قلب جامعه ی فئودالی، نیروهای مولد بدون وقفه رشد می کردند و خصوصیات کاپیتالیستی به خود می گرفتند(توسعه ی مانوفاکتور، ماشین ها و ..) ولی این نیروهای مولد که حالا هرچه بیشتر خصلت سرمایه داری به خود می گرفتند، با مناسبات اجتماعی شیوه ی تولید فئودالی وارد تضاد شدند. به دلیل اینکه مناسبات فئودالی نمی توانست خود را با نیروهای مولد هماهنگ کند، در راه پیشرفت و توسعه ی بیشتر آن مانع می شد. و این، برای طبقه ی بورژوا امکان مناسبی بود، تا برای توسعه ی قدرت خود مناسبات پیشین را محو و نابود کند. همچنین برای اینکه قدرت اقتصادی بورژوایی خود را کاملا گسترش دهد، می بایست قدرت سیاسی آریستوکرات ها را واژگون می کرد. و این همه باعث انقلاب مشهور ۱۷۸۹شد.

در خود جامعه ی سرمایه داری هم دو تضاد وجود دارد که اولی اساسی ست:

۱-تضاد میان اجتماعی شدن نیروهای مولد و خصلت خصوصی ابزار تولید

در سیستم سرمایه داری، تضاد میان نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی تولید شکل ویژه ی مناسب با این شیوه ی تولید را به خود می گیرد.همانطور که دیدیم، در سیستم سرمایه داری، ابزار تولید بدلیل وسعت گسترش یابنده ی خود، فقط بوسیله ی اجتماعی از کارگران قابل استفاده است. هر شاخه ای از تولید نیازمند ابزار و و نیروی کار هر چه بیشتر متفاوتی ست.(بعنوان مثال،شیمی در ابتدا یک جزء از تولید صنعت بود. یعنی محصولات شیمیایی برای فروش تولید نمی شدند. و بطور مستقیم در تولید صنعت ترکیب می شدند. ولی با توسعه ی صنعتی، بطور موازی صنعت مستقلی به نام شیمی بوجود آمد که در آن هزاران کارگر برای تولید محصولی که فقط در مرحله ی اخر و از خلال مبادلات و از طریق بازار وارد صنعت می شد، به کار گرفته شدند.) این وابستگی متقابل نه فقط در شاخه های متفاوت صنعت، بلکه در سطح ملی و جهانی هم بود. این اجتماعی شدن نیروهای مولد با خصلت خصوصی ابزار تولید وارد تضاد می شوند چرا که ابزار تولید در دست اقلیتی از اجتماع است.

در نتیجه، خصلت خصوصی ابزار تولید ترمزی در برابر رشد نیروهای مولد است. امروزه این تضاد خود را به این شکل نشان می دهد که علیرغم اینکه بشر از منابع کافی و امکانات علمی و تکنیکی گسترده ای برخوردار است و می تواند با اینها تمام نیازهای اولیه ی ساکنان سیاره ی زمین را برطرف کند، واقعیت کاملا برعکس است…از انجایی که ثروت این اقلیت مالک ابزار تولید بر استثمار انسان توسط انسان بنا شده است؛ و این یعنی سلب مالکیت از اکثریت. در نتیجه تمایل این اقلیت مالک، در برابر تامین نیازهای اولیه ی همه است. برای پاسخ به این ضرورت ارضاء نیازها، مناسبات اجتماعی سرمایه داری باید محو شوند(همچنین شیوه ی تولید سرمایه داری) تا اینکه نیروهای مولد بتوانند توسعه ی مناسب و کامل داشته باشند. و پیدا کردن راه حل برای این تضاد اساسی، در چارچوب شیوه ی تولید سرمیه داری غیرممکن است.

۲-تضاد در بطن خود مناسبات اجتماعی تولید، میان سرمایه و کار

همانطور که خواهیم دید، در تمام شیوه های تولیدی که در آن ها مناسبات استثماری وجود دارد، دو گروه اجتماعی متخاصم وجود دارد؛ استثمارکننده و استثمارشونده. واین گروه ها خود به طبقات مختلف اجتماعی تقسیم می شوند. نزاع طبقاتی میان کارگرها و سرمایه داران، بیان سیاسی و ایدئولوژیک تضاد میان نیروهای مولد( که عاملان اصلی آن تولیدکنندگان، کارگران در معنای وسیع اش بعنوان نیروی کار و جزء اصلی نیروهای مولد، هستند) و مناسبات اجتماعی تولید( که مدافعان اصلی اش مالکان ابزار تولید، طبقات حاکم و در این مورد بورژوازی ست) است. بعبارت دیگر این نزاع میان صاحبان ابزار تولید و تمام سلب مالکیت شده گان است. واینچنین نزاع طبقاتی میان پرولتاریا و متحدانش از یک طرف، و سرمایه داران و حامیانشان از طرف دیگر، چنانکه مرتجعان بیان می کنند یک انتخای سیاسی یا ایدئولوژیک نیست. بلکه ضرورتی عینی و اجتناب ناپذیر است که از طبیعت شیوه ی تولید سرمایه داری ناشی می شود.

و با نزاع طبقاتی ست که تغییر کیفی میان دو شیوه ی تولید، و از طریق انقلاب ممکن است. این همان چیزی ست که مارکس در ابتدای “مانیفست حزب کمونیست” می نویسد:” تاریخ تمام جوامع تا روزگار ما تاریخ نزاع طبقاتی بوده است”. نزاع طبقاتی ،اینچنین، موتور تاریخ است.

نتیجه گیری

واقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی یا تاریخی دارای پیچیده گی نامحدودی است. برای بدست آوردن واقعیت اینچنین متغیر و پیچیده، فقط می توان از ساده کردن آن توسط یک شِما(طرح کلی) استفاده کرد. و اگر این کار به طور کامل پاسخگو نبود، باید دینامیک محرک آن را فهمید. این همان کاری ست که مارکس بوسیله ی تئوری ماتریالیسم تاریخی اش انجام داد: فهم پذیر ساختن توسعه ی تاریخی بشر بدون اینکه در دام ساده انگاری بیفتد. متد مارکس انچنان که او ان را تعریف می کند، وسیله ای برای فهم بهتر است. اصول جزمی ای نیست برای از بر داشتن و به کار بستن بدون تطبیق دادن با وضعیت مشخص.

مارکس(و بعد از او لنین)، بر اهمیت تحلیل عینی از وضعیت های عینی و موقعیت های مشخص این یا آن کشور معین تاکید داشتند. همینطور بر نوآوری و غنی سازی تئوری شان.”متاسفانه نزد آنهایی که به مارکس استناد می کنند زیاد اتفاق می افتد که کارهای این متفکر را همچون وحی منزل تکرار می کنند. انگار تکرار عبارات مهم، دشواری های تحقیق را محو می کند. انگار برای حل هر مسئله ای به شیوه ای که سکت های پروتستان از کتاب مقدس استفاده می کنند،مارکس راه حل را به ما داده باشد. این در نظر من مذهبی یا حتا فاشیستی ست. اگر اینچنین بود قرائت مارکس امروزه جالب توجه نمی بود”(۱۶). آنچه اهمیت دارد “تایید کردن مارکس″ نیست بلکه “به شیوه ی او رفتار کردن است.” و آن کمک گرفتن از تئوری او برای بنای تئوری های دیگر، استفاده از متد او بعنوان ابزاری برای کشف، تحلیل و توضیح پدیده های جدید، و ناشناخته در زمانه ی مارکس، است.

منبع :http://www.mindmotor.org/

۱) Henri Lefèbvre, “Sociologie de Marx “, Ed. P.U.F. 1974.

(2) Karl Marx, Introduction à la ” Contribution à la critique de l’économie politique “, ۱۸۵۹, Ed. du Progrès, Moscou, 1978.

(3) Karl Marx, ” La Sainte famille “, ۱۸۴۵, cité par M. Rubel dans “Pages de Karl Marx “, tome 1, Ed. Payot, 1970.

(4) Marx, ” L’idéologie allemande ” (۱۸۴۶), Ed Sociales 1978.

(5) H. Lefèbvre, op. cit.

(6) Thèse XI dans ” Thèses sur Feuerbach “, ۱۸۴۵٫

(۷) Marx/Engel, ” L’idéologie allemande “.

(۸) Ernest Mandel, ” Introduction au marxisme ” ۱۹۸۳٫

(۹) Marx, ” Misère de la philosophie “, ۱۸۴۷, Ed. Sociales, 1946.

(10) Lénine, ” La grande initiative “, cité par Marta Harnecker, ” Les concepts élémentaires du matérialisme historique “, Ed. Contradictions, 1974.

(11) Marx/Engels, ” L’idéologie allemande “.

(۱۲) Ernest Mandel, ” Introduction au marxisme “.

(۱۳) Jean Gorren, ” Sociologie et Socialisme “, Université Ouvrière de Bruxelles, 1951.

(14) Pierre Jalée, ” L’exploitation capitaliste “, Maspero, 1974.

(15) Marx, ” Le Dix-huit Brumaire de Louis-Napoléon Bonaparte “, cité par Maximilien Rubel, ” Pages de Karl Marx “, Ed. Payot 1970.

(16) Marx/Engels, ” L’idéologie allemande “.

(۱۷) Michel Miaille, ” Une introduction critique au droit “, Ed. Maspero 1978.
BalatarinTwitterGoogle BookmarksGoogle GmailGoogle ReaderBlogger PostFacebookYahoo BookmarksYahoo MailYahoo Messengerاشتراک گذاری/نشانه گذاری
برچسب‌هاآتولغو ریرا, آزادی, آمریکا, اخبار, اخبار ایران, اروپا, اعدام, اقتصاد, انقلاب, انگلس, ایران, بی بی سی, جنبش, خمینی, روز, روشنگری, زن, زنان, سبز, سنگسار, عصر, فدائی, فوتبال, پناهندگی, پیک, پیک نت, ویزا, ویزای تحصیلی, لوموند دیپلوماتیک, لنین, لنینیسم, نظری, هفته, مائو, ماتریالسم تاریخی, مارکس, مارکسیسم, مایند موتور, مجاهد, مجله, موسوی, کارگر, کارگری, کروبی, کشتار ۶۷, کمونیست, ۵۷, ۶۷
۵ پاسخ to “ماتریالسم تاریخی چیست ؟”

1.
حجری ۲۰٫ آبان ۱۳۸۹

با سلام
مقاله روی هم رفته بسیار ارزشمندی است. برخی نارسائی ها در ترجمه به چشم می خورد که می تواند بر طرف شود:
در ادبیات مارکسیستی به جای دریافت و فهم از واژه درک استفاده می شود:
درک ایدئالیستی تاریخ، برای مثال.
اگر اشتباه نکنم، جائی از دریافت و یا فهم مادی تاریخ سخن رفته است، مطمئن نیستم.
اگر اینطوری باشد، بنظر من به جای درک مادی که در ادبیات مارکسیستی ایران رایج است، بهتر است از درک ماتریالیستی تاریخ استفاده شود. زیرا مادی با ماتریالیستی یکی نیست، اصلا ربطی بلحاظ فلسفی به هم ندارند.
خصلت خصوصی ابزار تولید، درست نیست. خصلت خصوصی مالکیت بر ابزار تولید باید باشد که احتمالا اشتباه تایپی بوده است.
اصطلاح مناسبات اجتماعی تولید مرسوم نیست. بلکه باید مناسبات تولیدی باشد که در چارچوب آن به سبب فرم خصوصی مالکیت بر فراورده های تولیدی و وسایل تولید با فرم اجتماعی تولید تضاد پدید می آید: تضاد خصوصی و اجتماعی.
تضاد بنیادی در واقع میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی است که در همه فرماسیون ها ـ در کمونیسم نیز ـ معتبر و صادق است. موتور پیشرفت همین تضاد است و ریشه عینی مبارزات طبقاتی نیز همین جا ست.

عبارت تاریخ همه جوامع تا روزگار ما تاریخ نزاع طبقاتی بوده، اشتباه است.
در سایت دایرة المعارف روشنگری و در مقالات مهدی پور در مجله هفته در چالش با آقای قراگوزلو این نظر به نقد کشیده شده است: تاریخ جوامع طبقاتی فقط تاریخ مبارزه ظبقاتی است. موقع تدوین مانیفست فرصت کم بود و این اشتباه در فرمولبندی پدید می آید ولی بعد در فوت نوت پاورقی همه نسخ مانیفست تصحیح می شود. بشر حداقل سی هزار سال در کمون اولیه زیسته که از مبارزه طبقاتی خبری نبوده. پیش شرط مبارزه طبقاتی وجود طبقات است.
اگر یک نسخه از این مقاله را برای من می فرستادید، می توانستم بهتر در باره اش نظر بدهم.

ولی دست مترجم گرامی درد نکناد. ترجمه کار دشواری است و کمر شکن است.
2.
اسکندر ۲۱٫ آبان ۱۳۸۹

بایداز مترجم محترم که دست به ترجمه چنین متنی زده است، تشکری کنم. برعلاوه، باید گفت که نارسایی دستوری نیز در کارش زیاد دیده می شود و من به عنوان نمونه جمله ای از جملات او را که با طبیعت و روح دستور زبان فارسی خوانایی ندارد، برگزیده ام. او می نویسد”تعدادی از فیسوفان ماتریالیست در جهت رد کردن تئوری ایده آلیستی هگل بر آمدند. شناخته شده ترین آنها فویرباخ بود”
کلمه «تعدادی» را به «جایی عده ای» بکار برده است که تعداد شمار و عدد معنی می دهد و بهتر است عبارت «تعدادی» را برای جانوارن، حیوانات و اشیا به کار ببریم و برای انسان عده ای یا گروهی یا چند و چندین ویا جمعی مناسب است، زیرا از لحاظ معنی شناسی و نحوی و صرفی درست و هم باآهنگ و نوای گفتار زبان فارسی سازگارست. یعنی بهترست گفت که تعدادی درختان و عده ای کارگران نظیر این ها. تعدادی فیلسوفان برای گوینده و شنونده فارسی خوشایند نیست و با ترتیب و گفتار طیعی زبان فارسی خونایی ندارد و فقط شکل ظاهری آن به فارسی می ماند و از نگاه نحوی و معنایی با فارسی جور نمی آید، ولی می شود گفت که تعداد فیلسوفان کم بود که «تعداد» در اینجا عدد و شمار معنی می دهد.
همچنان باید خاطر نشان کرد که در زبان فارسی نوشتاری و معیاری فقط و فقط صفت را می توان صرف کرد مانند؛ خوب، خو بتر و خوب ترین و اسم را نمی توانیم در نوشتار معیاری این گونه صرف کنیم که فیلسوف، فیلسوف تر و فیلسوف ترین. این گونه صرف اسم با دستور طبیعی زبان فارسی اصلا نمی خواند و برای گوینده و شنونده زبان فارسی خنده دار است. پس “شناخته شد ترین” که اسم مفعولست ، کاملا غلطست و امروز این گونه اشتباهات مد روز شده است که در اثر کم توجهی و ناآگاهی در اکثر نوشته ها دیده می شود و مردم ما را تا جایی دچار ابهام دستور من در آوردی می کند.

به هرحال ما می توانیم “شناخته شده” را این قسم صرف کنیم که برای فارسی زبان طبیعی باشد و ما این طوری عادت کرده ایم که بشنویم: فویرباخ فیلسوف شناخته شده در بین مردم بود.این جمله گوش فارسی گو و فارسی شنو ما را به حرکت در نمی آورد و نیرو عادت مار که سالهاست به شنیدن و گفتن چنین ترتیب و ساختار طبیعی زبان فارسی خو گرفته است به لرزه نمی اندازد، ولی اگر بگوییم که «فویرباخ شناخته شده ترین فیلسوف بود»،گفتن و شنیدن این جمله از طرفی برای ما ثقلت ایجاد می کند و از طرف دیگر آهنگین و رسا نیست. زبان ما نه تنها در شعر بلکه در نثر هم روان، آهنگین و رساست و شاید اکثر زبانهای دنیا که دارای ادبیاتست، چنین ویژگیئی را داشته باشد. پس برای مقایسه جمله ترجمه شده بالا، جمله ام را به این شکل می نویسم و شما می توانید مقایسه کنیدکه کدام یک آن روانتر و طبیعی تر ست:«عده ای از فیلسوفان ماتریالیست در صدد رد(در جهت رد) تئوری ایده آلیستی هگل برآمدند که معروف ترین آنها فویرباخ بود». ترکیب و ساختار “در جهت رد کردن تئوری” معمول نیست واگر آن را به آواز بلند چندین بار بخوانید، نا رسایی آن را درک می کنید زیرا روان نیست و سخت ثقیل ست، ولی می توانید به راحتی بگویید که «در جهت رد تئوری».

هدف عمده من از نقد ترجمه بالا تشویق مترجم محترمست که در آینده نوشته فارسی او با زبان مردم ما خوانی پیدا کند و برعلاوه بتوانداز حالت متوسط به حالت عالی رشد یابد و ترجمه او برای نسل بعدی کارگران فارسی زبان نه تنها از معیار انقلابی و ایدئولوزژیکی برخوردار باشد بلکه توانایی علمی و ادبی را نیز از آن خود کند و نظیر سایر نوشته های پیشگمان بزرگ کارگری،برای نسل اندر نسل ارزش های هنری و ادبی داشته باشد و به اصطلاح معروف تولدو خلق آثار هنری و ادبی وانتقادی، مرگ آن نباشد. سرفراز باشید.
اسکندر
3.
حجری ۲۱٫ آبان ۱۳۸۹

هم از خواندن ترجمه دوست مان و هم از خواندن نقد اسکندر گرامی نه تنها شاد، بلکه مفتخر شدم.
افتخار و مباهات ـ امروزه ـ چیزی از جنس کیمیا ست.
دلم خیلی می خواهد که اسکندر و دوست مترجم مان را دعوت کنم که اگر احیانا فرصت کردند، سری هم به سایت ما بزنند و از نظرات تکامل بخش شان ما را هم بهره مند سازند که فارسی زبان دوم مان است و بشدت منتکش تصحیحیم.
لینک سایت ما: http://hadgarie.blogspot.com

خیلی ممنون
4.
جلال ۲۶٫ آبان ۱۳۸۹

بنظر نمی رسد در تدوین مانیفست قصوری رخداده باشد. در واقع “تاریخ تمام جوامع تاکنون موجود،تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است”.
در اینجا فرازهائی از نقد آقای مهدی پور در سایت “دایرة المعارف روشنگری” در باره موضوع را دنبال می کنیم:

• منطق ساده ریاضی حکم می کند که پیش شرط مبارزه طبقاتی، وجود طبقات اجتماعی باشد.
• پس تاریخ بیست تا سی هزار ساله (جامعه اشتراکی اولیه) نمی تواند تاریخ مبارزه طبقاتی محسوب شود.
• بدون وجود طبقات اجتماعی نمی توان از وجود مبارزه طبقاتی سخن گفت.

• من فکر نمی کنم که نسخه ای از مانیفست حزب کمونیست یافت شود، که این حکم شتابزده نادرست با پاورقی معروف تصحیح نشده باشد.
• ما وقتی از دوران برده داری سخن می گوئیم، منظورمان دوره ای از تاریخ بشری است که جامعه اشتراکی اولیه و بقایای دوران ماقبل (دوران توحش و غیره) ـ در مقیاس جهانی ـ دستخوش تجزیه و تلاشی و گذار ناگزیر به فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی برده داری است.
• این بدان معنی است که نظام برده داری نوین ـ بی اعتنا به اینکه خشن ترین نوع استثمار انسان بوسیله انسان را به همراه آورده ـ نظامی انقلابی و مترقی است.
• معیار عینی برای تعیین خصلت و محتوای دوران را باید در تضاد اصلی جامعه بشری، در دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی جست.

• مناسبات تولیدی برده داری مترقی تر و انقلابی تر از مناسبات تولیدی جامعه اشتراکی اولیه است، زیرا سد راه توسعه نیروهای مولده را در هم می کوبد و جامعه را به پیش می راند.
• با توجه به این معیار عینی است که محتوا و خصلت دوران ها تعیین می شود.

• پس از تبدیل شدن مناسبات تولیدی برده داری به سدی در برابر توسعه نیروهای مولده جامعه بشری، به زبان فلسفی پس از تنگ گشتن فرم برای محتوا (دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی یکی از جلوه های بسط و تعمیم دیالک تیک محتوا و فرم است)، دوران برده داری خصلت مترقی و انقلابی خود را از دست می دهد، دچار بحران عمومی می گردد، دورانیت خود را از دست می دهد و به مثابه دوران به پایان می رسد.

برای کند و کاو در این مقولات، ذکر دو مطلب از گروندریسه( که بعبارتی ترتیبات تاریخی” ترتیبات مفهومی کتب سرمایه” را شرح میدهد) لازم بنظر می رسد.
۱- مارکس در گروندریسه (جلد اول،صفحه ۱۲ ،ترجمه ی آقایان پرهام و تدین) ، شکل تولیدی و مناسبات حقوقی و شکل حکومتی را کلیتی بهم پیوسته و ارگانیک میداند و نه روابطی تصادفی که پیوند هائی صرفاٌ انعکاسی بین آنها بر قرار شده باشد. او همین محتوی را مفصل تر در صفحه ۲۴۰ تبیین می کند. در ذیل اقتباسی از ترجمه آقایان پرهام وتدین، و متن انگلیسی آن در “گروندریسه،ویراست آنلان،چاپ پنگوئن۱۹۷۳ ، صفحه ۱۳۴″ ذکر گردیده است:
نیروهای تولیدی و مناسبات تولید جدید از هیچ بوجود نیآمده اند،از آسمان هم نیافتاده اند،از زهدان یا رحم” ایده های خود القا گر کورکورانه” نیز زاده نشده اند،بلکه از درون و در تضاد با رشدو توسعه ی تولید موجود و مناسبات سنتی به ارث مانده ی مالکیت،بمثابه آنتی تز˛بوجود آمده اند. در نظام تکامل یافته سرمایه داری بورژوائی هر رابطه ی اقتصادی پیش شرط و مسبوق به رابطه ی اقتصادی بوژوائی به شکلی دیگر است ،یعنی مانند هر نظام ارگانیک و اندام وار هر رابطه ی تعیین کننده ای خود به نحوی تعیین شده ی رابطه ی دیگری است. کل هر نظام ارگانیک نیز به نوبه ی خود مقدماتی را لازم دارد و توسعه ی تام وتمام آن مستلزم آن است که یا تمامی عناصر سازنده ی جامعه را تابع خود کند ،یا اندام های لازم برای توسعه ی خویش را رأساً پدید آورد. پیدایش همه ی نظام های کلی در تاریخ به همین صورت بوده است.

۲- مارکس در گروندریسه(جلد اول، صفحه ۳۸۳ ، پرهام و تدین) می نویسد:
“مالکیت ریشه در بار آوری کار دارد. اگر هر کسی بتواند به قدر کافی برای خودش تولید کند یعنی هر کس یک کارگر باشد، مالکیتی وجود نخواهد داشت.وقتی کار یک نفر می تواند پنج نفر را تأمین کند به ازای هر فرد به کار گرفته شده در تولید، چهار نفر عاطل اند.مالکیت از بهبود در شیوه ی تولید پدید می آید و رشد می کند.…رشد مالکیت به افراد عاطل و فعالیت های نامولد،امکان گسترده ای برای تأمین می دهد و سرمایه از همین جا پیدا می شود.”
در واقع ،پیدایش کل نظام ارگانیک برده داری خود مقدماتی را لازم داشت،این مقدمات در کمون های اولیه با رشد بار آوری کار و پیدایش مالکیت شکل می گیرد. مالکان جدید بمثابه ی نیروهای مولده جدید و انقلابی با مناسبات تولیدی ابتدائی و کهنه کمون ها در تضاد می افتند.مبارزات طبقاتی شکل می گیرد و نتیجه سنتز کیفیتاً متفاوت نظام برده داری می شود.
موفق باشید: جلال
5.
حجری ۲۷٫ آبان ۱۳۸۹

با سلام
با تشکر از جلال گرامی که به سایتواره ما سر زده، کاش می ماند و یا دوباره می آمد.
با عرض پوزش از پیش.
نسخه ای از مانیفست یافت نمی شود که حکم مورد نظر شما با پاورقی واحدی تصحیح نشده باشد: فقط تاریخ جوامع طبقاتی ، تاریخ مبارزه طبقاتی است.
گروندریسه را من نخوانده ام، خیلی از آثار مارکس و انگلس را هم نخوانده ام. ولی از فرمولبندی هائی که شما نقل فرمودید، بوی جوانی های مارکس می آید. مفاهیم هنوز پخته نشده اند و احکام استحکام خارائین بعدی را هنوز به خود نگرفته اند.
ولی نظر در کل درست است: توسعه نیروهای مولده امکان تولید مازاد بر احتیاج را فراهم می اورد. مازاد از سوی رؤسای معابد (آخوندهای آن زمان) تصاحب می شود و طبقه انگل پا به عرصه هستی می نهد و فاجعه آغاز می شود و سنتز ستیز میان جماعت انگل با خلق جامعه اشتراکی اولیه، نظام برده داری می شود.
ولی بشریت تا این زمان، تا تولد جامعه برده داری از بطن کمون اولیه، صدها هزار سال در فراغت از مبارزه طبقاتی زیسته است. به آثار مرگان محقق آمریکائی می توان مراجعه کرد که علاوه بر آثار باستانی کشف شده، نقاشی غارها را مورد تحلیل قرار می دهد.
در آثار لئو کوفلر هم بدان اشاره شده است.
تضاد بنیادی هر جامعه بشری در دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی شعله می کشد کهقبل از همه اوبژکتیف است و نه سوبژکتیف. که خودتان از قول مهدی پور نقل کرده اید.
با تشکر مجدد که به هماندیشی می پردازید و زحمت می کشید.

Published in: on 31 مارس 2011 at 6:34 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مصاحبه با یکی از بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی در سال 67

سازمان چریکهای فدایی خلق

جزوه ای که پیش روی دارید متن مصاحبه نشریه “پیام فدایی” (ارگان چریکهای فدایی خلق ایران) با رفیق محمد، یکی از فعالین چپ که سالها از عمر خویش را در چنگال رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی گذرانده است، می‌باشد. این مصاحبه که در پانزدهمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی 67 و با هدف افشای هر چه بیشتر اعمال وحشیانه رژیم اسلامی در زندان های قرون وسطایی اش صورت گرفته و در سه قسمت در شماره های 56، 57، 58 نشریه “پیام فدایی” به چاپ رسید، اکنون یکجا و به صورت جزوه در اختیارتان قرار می‌گیرد. ضمن سپاس و قدردانی از این رفیق، امیدواریم که آشنایی با تجارب وی به شناخت هر چه بیشتر نیروها و افراد انقلابی و مبارز از سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی کمک نماید.

انتشارات چریکهای فدایی خلق ایران

فروردین ماه 1383

* قبل از هر چیز از این که این گفتگو را پذیرفتید سپاسگزارم. همانطور که می‌دانی علیرغم اینکه 15 سال از فاجعه کشتار زندانیان در زندانیان سیاسی در سال 67 می‌گذرد هنوز خیلی از زوایای این جنایت برای مردم روشن نشده است. از آنجا که تو خود یکی از بازماندگان این کشتار هستی امیدوارم که این گفتگو به روشن شدن هر چه بیشتر زوایای مختلف این فاجعه کمک کند. ولی قبل از این سئوالاتم را مطرح کنم خواهش می‌کنم که خودت را هر طور که صلاح می‌دانی معرفی کن و بگو که کی دستگیر شدی و چه وقت آزاد شدی.

محمد هستم. در تاریخ دهم مهر 1360، ساعت پنج و نیم بعد از ظهر توی محله امان در اصفهان دستگیر شدم. محله ای که در آن بزرگ شده بودم و در تاریخ 26 بهمن 1367 به همراه آن سری از زندانیان سیاسی که بعد از کشتار دسته جمعی سال 1367 آزاد شدند از زندان آزاد شدم. مسئله کشتار زندانیان سیاسی در ایران مسئله تازه ای نبود که ما سال 1367 یک مرتبه با آن موجه شده باشیم. در واقع کشتار فعالان سیاسی در کردستان از سال 57/58 شروع شد ولی درگیری و دستگیری دسته جمعی از 30 خرداد 60 در فاصله کمتر از حدود یکسال یعنی از 30 خرداد 1360 تا 30 خرداد 1361 شلوغترین دوران زندان ایران بود. از جمله زندان اصفهان که در همان زمان من آنجا بودم.

* پس شما در اصفهان دستگیر شدید؟

بله من در اصفهان دستگیر شدم.

* و تمام این مدت هم در زندان اصفهان بودید؟

من غیر از 12 روز که در اوین بودم در سال 60، بقیه اش تماما در زندان اصفهان بودم. سال 60 بخصوص توی آبان ماه 60 وقتی که من از اوین برگشتم به اصفهان، 460 نفر آدم دور تا دور توی یک سالنی به اندازه یک سالن بسکتبال می‌خوابیدند. تخت هر کسی به اندازه ی چارلای یک پتوی سربازی بود که می‌بایست اون رو به شکل چارلا از طول تا کنیم و پهن کنیم روی زمین. تمام به اصطلاح اجناس و وسایلی هم که داشتیم بیشتر از یک کارتن نمی‌توانست باشد. اصلا جایی نبود که بتوانید در اون وسائل بگذارید. در اون ماه توی این سال، بخصوص از نظر آب گرم و وضعیت بهداشتی زندان فوق العاده اسفناک بود. هر 35 روز یکبار آب گرم داشتیم. هر سه نفر 10 دقیقه وقت داشتند که توی یک توالت بروند حمام کنند و آن سه نفر همدیگر را می‌شستند و بعد از یکساعت و نیم هم آب گرم را می‌بستند. در اثر همین وضعیت هم بود که 260 نفر گال گرفتند. وضع جوری شده بود که تعداد کسانی که بیماری پوستی نداشتند از تعدا کسانی که این بمیاری رو داشتند خیلی کمتر بود. ما یک بند لباس داشتیم حدود 30 تا 40 نفر بودیم. موقع لباس شستن، یک بند لباس داشتیم که می‌بردیم توی هواخوری دو نفر، یکی این طرف این طناب را می‌گرفت یکی آن ورش را، ساعتها می‌ایستادند. لباس ها را می‌انداختیم روی این خشک می‌شد. 2 ساعت 3 ساعت 4 ساعت باید می‌ایستادند که لباسها خشک شود. بعدا این مسئله باعث شد که کنترل زندان از دست زندانبانان در برود. برای اینکه بیماری وحشتناکی بود و شدیدا اعصاب را خرد می‌کرد. چون دائما بدن شما می‌خارید. مثل کرمهایی که زیر پوست باشد و پوست شما عفونت کند. بتدریج در بدن زندانی زخم هایی بوجود می‌آمد که بسیار دیر ترمیم می‌شد و مسری بود. وضع جوری شده بود که افراد عکس العمل های شدید نسبت به هم نشان می‌دادند. در چنین شرائطی رئیس شهربانی بخش شهربانی زندان اصفهان دخالت کرد چرا که زندانی های عادی که برای ما غذا می‌آوردند داخل زندان، این بیماری را گرفته بودند. این مسئله به بیرون درز کرد و زندان شهربانی به سپاه اعتراض کرد و سرانجام سپاه را مجبور کرد تا به ما اجازه بدهد که برویم و از حمام عمومی زندان که یک حمام بزرگ بود استفاده کنیم. بعد هم دوا آوردند. دوران خیلی بدی بود. منتها آن سال به خاطر کشتار وحشتناکی که جریان داشت، مسئله این که شما تا چند وقت زنده ای، مطرح بود. این را علنا مسئولین زندان به ما می‌گفتند. به ما می‌گفتند شما برای چی می‌خواهید بروید دکتر؟ معلوم نیست که یک هفته زنده باشید !

در اصفهان بخصوص در دادگاه انقلاب اصفهان آن سال دسته دسته می‌بردند برای اعدام. درست آن زمان اوائل مهر، 5 مهر سال ۶۰ بود که روزنامه ها خبر اعدام 105 نفر در سراسر ایران را چاپ کرده بودند، 53 نفرشان در اصفهان بودند. من خودم شاهد بودم در چند نوبت، 36 تا، 42 تا، 35 تا، 18 تا را برای اعدام بردند. دسته 26 تایی را کاملا یادم می‌آید. چون 18 تن از آن 26 نفر از همان جمع سفره ما بودند.

ساعت 8:30 صبح آمدند صدایشان کردند و آنها را به دادگاه بردند. دادگاه در خود زندان اصفهان تشکیل شده بود. قاضی هم در آن زمان شیخکی بود به اسم مظاهری که زمان شاه ساواکی بود. بعد از انقلاب اسمش جزو آن آخوندهایی بود که خود آیت الله طاهری می‌خواست خلع لباسشان کند ولی بعد از انقلاب شرایط تغییر کرد. یک مدتی اصلا خبری از او نبود تا اینکه بعدا دوباره پیدایش شد. در آن سال وقتی که آمدند این 26 نفر را به دادگاه ببرند خود مظاهری بهشان گفته بود که وصیتتان را بگوئید. من اصلا کاری ندارم شما چه کاره اید. از دم شروع کنید وصیتتان را بگوئید و نیم ساعت هم بیشتر وقت ندارید. هر کس اسمش را بگوید و وصیتش را هم بگوید. در آن ماه پسر 13 ساله دکتر شفا را هم اعدام کردند. احسان شفا را می‌گویم که در آن زمان کوچکترین فرد آن بند بود. (دکتر شفا از هواداران اصلی مجاهدین در اصفهان بود. خانه او در اردیبهشت سال 60 مبدا شروع تظاهرات علنی مجاهدین در اصفهان بود. دکتر شفا در تیر ماه سال 60 در اصفهان دستگیر شد. او بهمراه همسر و دختر و پسرش در باغی خارج از اصفهان دستگیر شدند).

از نظر سنی، بعد از احسان من نفر دوم بودم که 17 سالم بود. در میان آن جمع 26 نفری، احسان را به همراه پدر و مادرش اعدام کردند. دکتر شفا در آن سال در زندان کمیته اصفهان در خیابان کمال اسماعیل این شهر بود. در سال 60 به جرأت می‌توانم بگویم توی اصفهان بین ماههای آبان تا آخر بهمن 60 چیزی حدود 3000 نفر زندانی سیاسی وجود داشت. در دی ماه سال 60، 450 – 500 نفری که توی آن سالن بودند به 70 نفر رسیدند.

در زنان اصفهان سه بخش نگهداری زندانیان سیاسی وجود داشت، بند یک، بند دو و بازداشتگاه (سالن بسکتبال). معمولا کسانی که بازجویی شان تمام شده بود را به بازداشتگاه می‌فرستادند. از آنجا بعدا زندانی را به دادگاه می‌بردند. زندانیان در آنجا یا حکم زندان می‌گرفتند که در این صورت همانجا می‌ماندند و یا اعدام می‌شدند. به جز این اماکن محل دیگری هم بود که به آن باغ کاشفی (کمیته صحرایی) می‌گفتند. این محل متعلق به یکی از زمینداران بزرگ اصفهان به اسم کاشفی بود. در این محل، اصطبل را به زندان تبدیل کرده بودند. باغ کاشفی یکی از مخوف ترین شکنجه گاههای کشور بود. یعنی بعد از اوین، زندان تبریز، و مشهد، باغ کاشفی جایی بود که اگر در اصفهان کسی را به این محل می‌بردند تقریبا معادل این بود که زنده برنمی گشت. در سال 60 من خودم 38 روز در آنجا بودم. در این مدت 38 روز در آن سال شاهد تقریبا اعدام حدود 200 نفر بودم. یکی از شهدا نامزد خود من و از بچه های اقلیت بود.

کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی تا مدتها برای زندانیان که داخل زندان بودند قابل هضم نبود. با وجود اینکه ما به عینه دیده بودیم که می‌کشند، ولی ابعاد این جنایات در مخیله مان جا نمی‌گرفت. خود من تا زمانی که در اوین مجبورم کردند جنازه بلند کنم و در ماشین بگذارم (باورم نمی‌شد)

در مورد بسیاری از چیزهایی که راجع به اوین می‌شنیدم فقط مثل این بود که فکر می‌کردم چیزی شبیه به اغراق بود. ولی در زندان اوین دیدم که تنها مسئله ای که در آنجا به هیچ وجه من الوجوه قابل تصور نیست، حد شقاوت اینهاست. در اوین و در بندی که سلول هایی انفرادی در آن قرار داشت ما 18 نفر توی یک سلول انفرادی بودیم. مجبور بودیم مانند کتاب پهلوی یکدیگر بیاستیم. اگر یکی را می‌زندند نمی‌توانست بنشیند. همه باید به هم می‌چسبیدند که این یکی بتواند یک جوری خودش را دولا جا کند.

لاجوردی جلاد را من از فاصله خیلی نزدیک دیده ام. یک شب به سلول ما آمد و در را باز کرد و گفت: چه کسی حاضر است بیاید منافق کشی؟ هیچکس از جایش تکان نخورد. معمولا هم وقتی که می‌آمد همیشه یک پاسدار جلویش بود. گفت این سلول را علامت بزنید امشب باهاشان کار دارم. ساعت 2 و یا 3 شب بود که آمدند یک ضبط صوت بزرگ را توی راهرو درب ورودی ما گذاشتند. نوار قرآن سوره و الشمس عبدالباسط بود. همه می‌دانستند که قرآن گذاشته اند.

اون شب ما را بردند جنازه بکشیم. من خودم 21 جنازه را بلند کردم. هر دو نفری یک جنازه را بلند می‌کردیم. در آنجا بود که من با چشمان خودم دیدم که قسمت پائین بدن دخترهایی که اعدام کرده بودند، خونین بود. مثل آنکه تمامشان را خنجر زده اند. ما شنیده بودیم که دخترانی را که اعدام می‌کنند نمی‌بایستی باکره باشند. این فتوی را برخلاف چیزی که همه عنوان می‌کنند منتظری داد و خمینی تأیید کرد. آن اوایل در تهران این فتوی را انجام می‌دادند. حالا من خودم به عینه هنگام بلند کردن جنازه ها می‌دیدم که بدن قربانیان دختر خنجر خورده بود. وقتی آمدم توی سلول و با بچه های توی سلول راجع به این موضوع حرف می‌زدیم اونها می‌گفتن که قضیه اینه. من در 12 روزی که اوین بودم هر شب بساط اعدام بر پا بود. در آبان ماه هر شب پشت بند 4 اوین اعدام می‌کردند. تک تیرهایی را که می‌زدند می‌شمردیم. من خودم یک شب 70 را شمردم. یک شب هم 45 تا را شمردم. نمی‌تواستم باور کنم. اصلا در مخیله من نمی‌گنجید. وقتی که برگشتم زندان اصفهان، شقاوت های زندانبان های اصفهان در مقابل وحشیگریهایی که در اوین شاهد بودیم، برای ما قابل مقایسه نبود.

در سال 60 در زندان اصفهان از تمام گروه های سیاسی تعداد خیلی زیادی زندانی وجود داشت. عمدتا بچه های مجاهدین بودند. یک سری از بچه های پیکار بودند. بچه های چریکها (اشرف)، بچه های اقلیت، بچه های آرمان مستضعفین بودند، ولی اکثریت زندانیان بچه های مجاهدین بودند.

اعدام های دسته جمعی که در زندان اصفهان انجام شد تمام برنامه ریزیهای مبارزه داخل زندان را تغییر داد. زندان اصفهان حالت خودش را داشت. با اوین فرقهایی داشت. توی زندان اوین شما مجبور بودی به خاطر شرایط فشار زیاد موضع گیریهای خیلی مشخص و مرزدار داشته باشی. در زندان اصفهان گرفتن موضع غیر مشخص امکان پذیر بود. اگر نماز نمی‌خواندی عکس العمل مستقیم نشان نمی‌دادند ولی شما را در لیست خاص زندانی های مشکل دار می‌گذاشتند.

توی زندان اصفهان اگر می‌گفتی سر موضعی هستی، اعدام بودی، به فردا نمی‌کشید. فشار دائمی در کار بود که یک کاری بکنند که تو اعلام کنی که سر موضعی هستی. درگیری هایی که پاسدارهای داخل زندان بوجود می‌آوردند، فشارهای مختلف زندان، کمبودهایی که وجود داشت، اعمالی که انجام می‌دادند تا زندگی داخل زندان را مرعوب کنند و..، هدف از همه این حرکات این بود که تو برسی به مرحله ای که شعار مرگ بر جمهوری اسلامی بدهی یا با پاسدارها درگیری فیزیکی مستقیم پیدا کنی. در مورد خیلی ها اینطور شد. خیلی از بچه ها توی این مرحله تحملشان تمام شده و عملا شروع کردن به نشان دادن عکس العمل های مستقیم.

بخصوص در سال 62 و 63 که اعدام ها به صورت دسته جمعی نبود و متفرقه بود. تا سال 62 در زندان اصفهان کسی به فردایش مطمئن نبود تا آنکه اعدام ها یک مقدار فروکش کرد. ولی شرایط طوری بود که هیچکس به آینده اش اطمینان نداشت. من خودم تا سال 65 حکم ابد داشتم و از سال 65 تمام حکم های ابد زندان اصفهان را تبدیل کردند به 15 سال.

* اگه ایرادی نداره بگو در چه رابطه ای دستگیر شدی. آیا وابستگی تشکیلاتی داشتی؟

من هوادار اقلیت بودم. جزو بچه های پیشگام تشکیلات اقلیت اصفهان بودم. بعد هم با تشکیلات کارگری ذوب آهن مستقیما در ارتباط بودم. جرم من یا به اصطلاح آن اتهامی را که بر علیه من در متن حکم حبس ابد نوشته بودند، متن حکمش همیشه یادم هست، نوشته همکاری با ضد انقلاب پیشگام و همکاری با سازمان فدائیان اقلیت. کسی که حکم مرا نوشته بود حتی آنقدر اطلاع سیاسی نداشت که بداند که این دو تا در واقع جزو یک تشکیلات حساب می‌شوند.

* وقتی که تو را گرفتند آیا تو بعنوان یک اقلیتی در جامعه شناخته می‌شدی که آمدند دنبالت؟ یا اینکه لو رفته بودی؟

من به خاطر ارتباط مستقیمی که با یکی از رفقامان به اسم بیژن مجنون داشتم و با هم همکلاس بودیم و از اوائل انقلاب ما با هم توی پیشگام رفته بودیم و شناخته شده بودیم.

به متقضیات تشکیلاتی من مجبور شدم که از خود پیشگام بیام بیرون و در قسمت دیگری کار کنم. وقتی که مزدوران رژیم بیژن را در 12 مرداد 60 گرفتند من توی تهران بودم. اونها چون از سابقه رابطه قبلی من با بیژن توی محله اطلاع داشتند توی محله مان دنبال من بودند. منتهی من بنا به مصالح تشکیلاتی باید برمی گشتم اصفهان. وقتی برگشتم اصفهان، رفتم دبیرستان. چون سال آخر دبیرستان بودم. آن موقع 17 سالم بود. خلاصه اول مهر رفتم دبیرستان و در بعد از ظهر اولین روز تحصیلی مدیر من را صدا زد گفت که او می‌داند که من هوادار فدائی ها هستم و با بیژن مجنون هم رفیق بوده ام. و اعلامیه هم پخش کرده ام. از او پرسیدم آیا من از مدرسه اخراجم؟ گفت آره از مدرسه اخراجی. او اضافه کرد که اینجا نمان چون میخوان تو را بگیرند، برو! ولی در مدتی که من داشتم ارتباط تشکیلاتیم رو تنظیم می‌کردم که از اصفهان خارج شوم خورد به دهم مهر که منو گرفتند. پسر آیت الله طاهری هم یکی از شاکیان پرونده ی من بود.

* وقتی شما را در سال 60 گرفتند آیا در آن زمان اینها واقعا سیستم بازجویی داشتند یا اینکه به خاطر مثلا سرکوب توده ای فقط وحشیانه کتک می‌زدند؟

در اصفهان از بعد از 30 خرداد 60 تا حدود اواسط شهریور ماه، رژیم خیلی اشتباه های عجیب و غریبی توی زندانها مرتبک می‌شد. ما اینها را بعد وقتی با بچه ها توی زندان حرف می‌زدیم بهش رسیدیم. در تهران کارها کاملا سیستماتیک بود. در تهران دقیقا می‌دانستند که چه کار می‌کنند. بچه های اصفهان که سال 60 توی تهران دستگیر شدند می‌دانند که در تهران مزدوران می‌داسنتند چه کار می‌کنند. اما در همون تهران یک اشتباهات خیلی بزرگی هم انجام دادند. اشتباهاتی شبیه اینکه به طور مثال در همان اوائل، مقامات، خود واحد بازجویی اوین را برای دستگیری فعالین سیاسی می‌فرستادند.

ولی در چند مورد ترورهایی که مجاهدین روی اینها انجام دادند، معلوم شد که برای این واحدها دام گسترده اند. مطابق این طرح در ابتدا به رژیم گزارش می‌دادند که مثلا یک خانه در فلان نقطه است، بیائید آن را بگیرید. بعدا همان واحد بازجویی اوین میرفت بیرون و در چندین مورد واحدهای آنها ترور شدند. منتهی بعدا بتدریج تشکیلات سرکوب و اطلاعات رژیم منسجم تر شد. در اصفهان روش های بازجویی از اواخر شهریور ماه سیستماتیک تر از گذشته گردید و جایگزین سیستم سابق شد.

در اوضاع و احوالی که رژیم مشغول تمرکزدادن هرچه بیشتر به دستگاه امنیتی خودش بود، تعداد زیادی از بچه های چپی توانستند مثلا به اسم اینکه ما اکثریتی هستیم از تور سپاه پاسداران در آیند. چون اصفهان شهری بود که سازمان اکثریت در اواخر شهریور 60، لیست اسامی خودشان را به سپاه داد. بخاطر اینکه سپاه لیست اسامی را از این جریان خواسته بود و دلیل این اقدام هم این بود که سپاه دستور داخلی داشت که در آن مقطع با بچه های حزب توده و اکثریت کاری نداشته باشد.

در یک چنین اوضاعی بود که خیلی از بچه های اقلیت که مثلا در خیابان دستگیر شده بودند و یا به شکل تصادفی دستگیر شده بودند گفتند که ما اکثریتی هستیم. ولی در شهریور 60 یعنی بعد از 8 شهریور که رجایی و باهنر ترور شدند دستوری از تهران صادر شد و مطابق اون تشکیلات اطلاعاتی رژیم تصمیم گرفت که امور امنیتی تمام شهرستان ها را به یک شکل منسجمی با هم هماهنگ کند. یک گروه از تهران آمدند اصفهان که اینها همه بدنه ای بودند که بعدا وزارت اطلاعات را تشکیل دادند و جزو واحد اطلاعات سپاه محسوب می‌شدند. اینها آمدند اصفهان و سیستم بازجویی اصفهان را تغییر دادند.

اون موقع که منو گرفتند سیستم بازجویی شان در دو مرحله بود ابتدا دو سه روز اول فقط کتک بود. حتی شکنجه کابل و اینها هم در میان نبود. فقط مشت و لگد می‌زدند که سیستم تمرکزی حواس فرد را از بین ببرند. آنهایی که اول دستگیر می‌شدند را هیچوقت نمی‌گذاشتند بیشتر از دو سه ساعت یک جا بنشینند. توی حیاط سپاه از روی رفتار مزدوران کاملا معلوم بود که مطابق یک طرح و برنامه شما را مرتب از یک جا ور می‌داشتند میگذاشتند جای دیگر و از آنجا به جای دیگر منتقل می‌کردند. یا مثلا اگر حس می‌کردند که به آفتاب حساسی تو را می‌گذاشتند توی آفتاب. اگر از سرما شکایت می‌کردی شما رو می‌بردند توی سایه می‌گذاشتند. یعنی وضع طوری بود که می‌خواستند آن حالت تمرکز حواس و آن انس روانی ای که به محیط خود پیدا می‌کنی را از دست بدهی. وقتی که چشم شما بسته است اگر دائم جایتان را عوض بکنند فشار روحی زیادی به انسان وارد می‌شود. وقتی چشم شما بسته است مثل اینست که نمی‌بینی. آدمهایی که نمی‌بینند به دور و بر خودشان زود عادت می‌کنند برای این که می‌خواهند تمرکز حواس پیدا کنند. آنها به یک گوشه عادت می‌کنند. بعد این عادت را که از شما بگیرند در واقع تمرکز حواست را به هم می‌ریزند. بازجوئیها کاملا تنظیم شده بود. مزدوران خوب می‌دانستند که چه کار می‌کنند. در مورد خود من هم پس از دستگیری در سال 60 رژیم تا 20 روز نمی‌دانست که من از فعالان اقلیت هستم. گزارش هایی از محله مان بر علیه من آمده بود و آنها روی این گزارش ها حساب می‌کردند. ولی کسانی که توی محله از من شکایت کرده بودند همه از نظر اخلاقی آدم های فاسدی بودند. بازجویان اسامی شاکیان را آوردند جلو من گذاشتند. ولی تا یک ماه، یک ماه و نیم، وقتی من در مورد شاکیان می‌گفتم این یکی مثلا اینکاره بوده و یا آن یکی آن کاره بوده، بروید تحقیق کنید، اینها تقریبا نظرشان داشت روی من برمی گشت. تا اینکه یک نفر را از تشکیلات اکثریت را گرفتند بنام رسول فلاحتی.

این فردا البته بعد از آزادی از زندان تصادف کرد و مرد. فرد نامبرده با یک سری از فدائیان اسلام کار می‌کرد که در واقع، واحدی از سپاه پاسداران اصفهان بودند. این واحد برای مجاهدین شیعه افغانستان اسلحه می‌برد. رسول فلاحتی ظاهرا نفوذی اکثریت بود در این تشکیلات. این اکیپ یک سری اسلحه برده بودند سیستان و بلوچستان که از آنجا ببرند افغانستان. ولی افراد نامبرده اسلحه ها را به قاچاقچی ها فروخته بودند و در جریان این وقایع سه چهار تا تیر هم به هم شلیک کرده بودند و بعدا با ظاهرسازی ادعا کرده بودند که درگیر شده ایم و اسلحه ها را از ما گرفته اند. رئیس این گروه یک نفر بود به اسم اصغر فیل سوار. او یکی از حزب اللهی ها و چاقوکشهای معروف اصفهان بود که پاسدار شده بود. وقتی که اینها را گرفتند خب آن اکیپ شان که پاسدار و حزب اللهی بودند را خودشان بردند زیر شکنجه و بازجویی. هنگام شکنجه فرد اکثریتی یعنی رسول فلاحتی یک سری اطلاعات از گروههای سیاسی به رژیم می‌دهد.

* این جریانی رو که تعریف می‌کنی از کجا شنیدی؟

این چیزایی رو که من میگم خود «اصغر فیل سوار» توی زندان به من گفت. وقتی که رسول رو توی زندان آوردند خیلی هم از گذشته اش پشیمان بود. چون اونطرف رژیم را هم دیده بود. او از بچه های پیکار محله شان را لو داده بود. از بچه های مجاهد محله شان لو داده بود. وقتی که رسیده بود به تشکیلات اقلیت با احتساب اینکه بیژن مجنون را می‌شناخت و چون تا مدتی قبل توی یک تشکیلات بودند در نتیجه ایشان مرا هم در تشکیلات پیشگام دیده بود و بعد از طریق بیژن مطمئن شده بود که من از فعالین تشکیلات اقلیت ام. او بچه های دیگر تشکیلات را هم می‌شناخت و اطلاعات داده بود. متأسفانه در سالهای 57 و 58 مسائل امنیتی تشکیلات ها زیاد رعایت نمی‌شد و اکثریت هم سعی می‌کرد بچه های اقلیت را طرف خودش بکشد. برای همین اکثریتی ها بچه های اقلیت و منجمله مرا شناسایی کرده بودند. وقتی که هویت سیاسی من به این ترتیب کاملا برای مزدوران رژیم رو شد، اونجا بود که شکنجه واقعی شروع شد و اوج شکنجه ها بعد از این بود که کاملا فهمیدند که من اقلیتی هستم. وحشتناک ترین شکنجه شان کابل بود که بکار برده می‌شد. کابل جزو شکنجه هایی بود که با بکار بردن اون مطمئن بودند طرف حرف می‌زند. منتهی جدا از این کاربرد، کابل توی رژیم حداقل در اصفهان و تهران یک چیزی بود که مثل نقل و نبات می‌زدند نه فقط به خاطر گرفتن اطلاعات.

بعد از این واقعه یک بار مرا به طور مصنوعی اعدام کردند. آنها مرا به پای کوهی که در جنوب اصفهان بود و در آن زمان محل اعدام بود بردند. بعد از خواندن حکم دادگاه مرا به میله ای بستند و تیراندازی هوایی کردند.

در دوره زندان من در اصفهان در داخل کمیته صحرایی راهرویی بود که سیزده تا سلول یک طرف راهرو بود و سیزده تا طرف دیگر. به دو تا سلول آخر نزدیک دستشویی می‌گفتیم کاخ. چرا که توی این سلول ها توالت بود و کسانی را که در اثر زدن آش و لاش می‌کردند و نمی‌توانستند از در سلول بیرون بیایند، می‌گذاشتند اونجا. من و یکی از هواداران مجاهدین به اسم سیف الدین شیخ سادات سامانی که بنا و اهل شهر کرد بود را در آنجا گذاشتند. سیف الله برای مجاهدین جاسازی اسلحه درست کرده بود. او زیر شکنجه شهید شد بدون اینکه کمترین اطلاعاتی را به رژیم بدهد. خودش چیزی نمی‌گفت ولی من می‌دانستم که جاسازی اسلحه را او درست کرده بود. چون مسئول اجتماعی مجاهدین در اصفهان که فردی بود به نام «قره ضیاء الدین» نزدیک به سیصد نفر را لو داده بود. در واقع این فرد تمام تشکیلات اجتماعی اصفهان را لو داده بود و تمام اطلاعات این قسمت از تشکیلات را هم می‌دانست. چون شهرکرد زیر نظر اصفهان بود.

به هر صورت سیف الله را زیر شکنجه کشتند و جنازه اش را آوردند توی سلول. بازجو به پاسدارهایی که توی زیرزمین سیف الله را وحشیانه می‌زدند گفته بود که این کارش تمام شد. اما مزدوران به حساب اینکه بازجویی سیف الله تمام شده جنازه او را توی سلول آوردند. وقتی جسد را روی زمین گذاشتند من با دیدن اینکه دستش زمین افتاد فهمیدم که او جان باخته است. ولی از آنجا که خودم نمی‌توانستم راه بروم کشان کشان خودم را به طرف او رساندم. دستش را بلند کردم و فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. فقط یادم هست که شروع کردم با صدای بلند به فریاد زدن که سیف الله را کشته اند و جنازه اش را آورده اند توی سلول که همه بچه هایی که توی کمیته صحرایی توی سلول ها بودند بشنوند. آنموقع آنقدر اوضاع هیستریک بود که من ناخودآگاه شروع کردم به شعار دادن. به مجرد اینکه من شروع به داد و فریاد کردم ظرف مدتی شاید نزدیک به یک دقیقه نزدیک هشت تا نه تا پاسدار ریختند توی سلول. من به مجرد اینکه اولین لگد توی سرم خورد بیهوش شدم. بعد که بیدار شدم دست و پایم را بسته بودند. دژخیمان جنازه را برده بودند.

نامزد من را هم در همان دوره اعدام کردند. از توی راهرو که رد می‌شد صدایش را شینده بودم و می‌دانستم که او آنجاست. ساعت 12 شب بود. تاریخ 8 آبان 60 که صدایشان را وقتیکه از راهرو می‌گذشتند شنیدم.

در زیرزمین کمیته صحرایی یک قفسه قرار داشت هنگام شکنجه وادارت می‌کردند که چشم بسته به کابل ها دست بزنی و بگویی که کدام قطر کابل را می‌خواهی. یکی از دژخیمان به اسم مرتضی شاه مرادی که بازجو بود و بعدا به سمت بازپرسی رسیده بود – و الان هم یکی از مقامات بالای وزارت اطلاعات در اصفهان است – هشت تا نه تا ده کابل را می‌آورد میگذاشت کف دستت میگفت خودت انتخاب کن. جمهوری اسلامی در شکنجه دادن “دموکراسی” را انتخاب کرده بود.

* باز هم می‌گویند در جمهوری اسلامی دموکراسی وجود ندارد.

بله! شکنجه به طریق دموکراتیک انجام می‌شد. یکی از کارهایی که می‌کردند این که حکم می‌دادند. حکم شلاق می‌دادند. من را وقتی به قول خودشان زدند من توانستم تا 50 تا ضربه کابل را در یک مرحله بشمرم. بعد دیگر از هوش رفتم. بعد یک چیزی داشتند مثل آمونیاک که می‌گذاشتند جلوی دماغت با بهوش بیاورند. البته این شیوه خوبش بود. ابزار دیگرشان استفاده از سطل آب یخ بود. یعنی آبی که واقعا یخ بود را می‌ریختند روی سرت. من هیچوقت نفهمیدم آب به این سردی را اینها از کجا می‌آوردند. مثل این بود که سوزن توی این آب هست.

بعد به من گفتند که حکم 300 ضربه شلاقت را که دادگاه انقلاب بریده بود باید امضا کنی. مرا مجبور کردند که حکم شلاق را امضا کنم. کار دیگری که می‌کردند و توی اوین هم رسم بود این بود که ما را می‌نشاندند پشت در اتاق شکنجه. در زندان سپاه اصفهان یکبار مرا بردند نشاندند جلوی یک دری و یک ذره هم چشم بند مرا دادند بالا. من فقط پائین در را می‌دیدم. آدمهایی را می‌دیدم که مزدوران آنها را کشان کشان از روی زمین می‌بردند ولی وقتی که در بسته می‌شد، صدای جیغ و هوار می‌آمد و بعد از مدتی که در باز می‌شد آدمها را بیهوش می‌کشیدند بیرون.

* گفتی حکم دادگاه انقلاب. مگر تو دادگاهی شده بودی؟

نه! ولی در موقع شکنجه کردن، حکمی به اسم دادگاه به زندانی می‌دادند تا امضا کند.

من درست روز 24 دی 60 برای اولین بار رفتم دادگاه. روز 24 دی هفت نفر را صدا زدند. مجاهدین، شب قبل توی اصفهان ترور کرده بودند. پاسدارها آمدند توی بند ما هفت تا را صدا زدند. آن وسایلی هم که داشتیم توی کارتن برای آخرین بار نگاه کردیم. اون موقع متأسفانه این یک رسمی شده بود که الان برای من گفتنش خیلی راحت است. ولی آنموقع وقتی به تو میگفتند برای دادگاه آماده شو، تو اولین کاری که می‌کردی می‌رفتی سراغ کارتن وسائلت و اگر عکس یا چیزی از خانواده ات داشتی یک نگاه بهش می‌کردی.

من هیچوقت یادم نمی‌رود دوستی داشتیم به سام لطف الله یادگاری که یک بچه چهارماهه داشت. خانواده لطف الله توانسته بودند عکس بچه اش را با هزار التماس و مکافات به او برسانند. او هم با کاغذ براش قاب درست کرده بود گذاشته بود زیر قوطی اش. صبح که ما را صدا زدند لطف الله را هم صدا کردند. لطف الله گفت یک بار دیگر بروم عکس فرزند خردسالم را نگاه کنم. او فورا رفت و تا پاسدارها بیایند و همه را جمع کنند عکس جگرگوشه اش را برای آخرین بار نگاه کرد. ما را به دادگاه بردند.

من تا آنروز مظاهری حاکم دادگاه اصفهان را ندیده بودم. او را فقط قبل از انقلاب دیده بودم ولی نه بعد از انقلاب. ما را به دادگاه بردند و من دیدم آقای مظاهری است. من فکر می‌کردم اگر امروز دادگاه من انجام شود، به احتمال زیاد حکم اعداممان را صادر می‌کنند. چون چند تا ترور شده بود. الان که به اون شرایط فکر می‌کنم می‌بینم که ریسک فوق العاده خطرناکی کردم. ولی با توجه به سن و سال کمی که داشتم، 17 سالم بود، حدس زدم که اگر من با رئیس دادگاه دعوا کنم و پرونده من برگردد بخش بازجویی، حداقل به شکل تاکتیکی از سیستم دادگاه جسته ام. در نتیجه تا رفتم توی دادگاه بهش گفتم:

اه، شما را که قرار بود خلع لباس کنند! پاسدارها هم آنطرف ایستاده بودند. گفت من نمی‌دانم چه می‌گویی بشین و حرف نزن! گفتم مگر شما آقای مظاهری نیستی؟ گفت چرا. گفتم مگر شما در دبیرستان صدر معلم دینی نبودی؟ گفت چرا. گفتم آیت الله طاهری که قرار تو را خلع لباست کند. گفت این کافر را بیاندازید بیرون و زیر سیگاری خود را به طرف من پرت کرد. پاسداری آمد و من ندیدم از کجا اسلحه اش را در آورد. فقط با کلت کوبید توی صورت من. من همان لحظه که کلت آمد توی صورتم زمین افتادم. مرا بیرون بردند. مظاهری گفت امروز اصلا دادگاه نداریم. بقیه شان را هم برگردانید. اینهم نگهش دارین. من را نگه داشتند. پاسداری گفت زبان سرخ سر سبز می‌دهد برباد. این چه حرفی بود زدی؟ گفتم برو بپرس. از بقیه هم بپرس. همه این قضیه رو می‌دونن.

آن موقع ساختمان دادستانی اصفهان پشت سپاه بود. زندانی رو از توی سپاه در می‌آوردند می‌بردند توی دادستانی بعد دوباره بر می‌گرداندند توی سپاه. آنروز نمی‌دانم به چه دلیلی سپاه آمادگی نداشت مرا آنجا نگه دارد. مرا به زندان اصفهان بردند. بعد از سه یا چهار روز ساعت 7 صبح مرا صدا کردند. ظرف یک ماه من 37 جلسه بازجویی داشتم. صبح ساعت 7 می‌آمدند مرا از زندان اصفهان می‌بردند دادستانی. توی دادستانی توی یک اتاق تا ساعت 6 و 7 شب از من بازجویی می‌کردند. آن موقع بهش میگفتند بازپرسی. مرحله بازجویی بعد از دادگاه را بازپرسان انجام می‌دادند. بعد از بازجویی مرحله بعدی بازپرسی بود. در سال 60 در اصفهان بازجویی چشم بسته انجام می‌شد. بازپرسی با چشم باز و در محلی که در انتهای محل سپاه واقع شده بود. این قسمت با ساختمان دادستانی و دادگاه فاصله کمی داشت. در آن زمان به مرتضی شاه مرادی ارتقا درجه داده بودند و او بازپرس شده بود. آن موقع اینها فشار را گذاشتند روی این که من اعتراف کنم که در کردستان کار نظامی کرده ام.

* چرا می‌خواستند که اعتراف به کار نظامی بکنی؟

برای اینکه اگر به کار نظامی اعتراف می‌کردی، اتوماتیک وار حکم اعدام تو صادر می‌شد. در آن موقع ادعا می‌کردند که خمینی اعلام کرده که هر کسی که در کار نظامی شرکت نکرده است حتی الامکان حکم اعدام در مورد او اجرا نشود. البته اینها فقط تبلیغات رئیس دادگاه بود. من هم می‌دانستم اگر بگویم آره می‌کشندم. می‌دانستم که هر وقت خودشان بفهمند که کار نظامی کرده ای حکم ات اعدام است ولی اگر خودمان می‌گفتیم معطلمان نمی‌کردند.

بعد از سی و هفت جلسه بازپرسی مرا در تاریخ 10 اسفند 60 بردند دادگاه. ساعت حدود 12 بود. در زندان مرا بردند طبقه بالا توی یک اتاق. دیدم آقای مظاهری نشسته با یک منشی دادگاه و یکی از پاسداران زندان هم آنجا بود. مظاهری گفت دو دقیقه وقت داری از خودت دفاع کنی. گفتم ظرف دو دقیقه چه دفاعی بکنم، توی دو دقیقه دفاعی ندارم. گفت گروهکت را هنوز قبول داری؟ گفتم نه. من نه گروه ها رو قبول دارم و نه سیاسی ام. گفتم اگه بخوام برم دنبال زندگی باید چه کار کنم؟ گفت وصیتت را نوشتی؟ جواب دادم من که از مال دنیا چیزی ندارم. یک دوچرخه دارم هرکارش می‌خواهید بکنید. گفت برو! تا من آمدم در اتاق را باز کنم بیایم بیرون، گفت که می‌خواستم رحمت کنم ولی زبان داری ! من فقط به او نگاه کردم و بیرون آمدم.

تمام آن شب را منتظر بودم. یعنی از 6 و 7 عصر انتظار می‌کشیدم. آن شب خبری نشد. فردا هم همینطور. پس فردا و بالاخره چهار روز تمام همینطور در انتظار گذشت. روز چهارم ساعت 3 بعد از ظهر بود که یک پاسدار مرا صدا زد و گفت حکم ابد گرفته ای. یک حکم داد به دستم و گفت اینجا را امضا کن. آن موقع رسم بود حکم را امضا نمی‌کردیم. دلیلمان هم در بین بچه ها این بود که ما حکمی را که برایمان صادر کرده اند را تأیید نمی‌کنیم. گفتم من امضا نمی‌کنم. گفت چرا؟ گفتم اگر امضا کنم وجدانم راحت نیست. گفت فرقی نمی‌کند. گفتم اگر فرقی نمی‌کند پس امضا نمی‌کنم. گفت برات بد میشه. گفتم برای حکم صادر شده، از این بدتر که نمیشه.

زندان ابد توی مخیله ام نمی‌گنجید. بعد از این گفتگو رفتم سر جای خودم. یک چایی ریختم. یادش بخیر یکی از زندانیان پرسید چی شد؟ گفتم هیچی حکم ابد گرفتم. گفت ابد؟ برای چی؟ گفتم تازه با یک درجه تخفیف! وقتی که صبح بلند شدم بخاطر فشار وحشتناکی که در زندان بود به رغم اینکه به من گفته بودند حکمم ابد است، مثل این بود که از اعدام رها شده بودم. چون اوج اعدام ها را به چشم خود دیده بود و اصلا آن لحظه احساس این که حکمم ابد است را نمی‌کردم. تا این اعدام ها مدتی ادامه پیدا کرد. و بعد از عید 61 متوقف شد.

آخرین اعدام دسته جمعی در اصفهان خرداد 61 بود که مزدوران 18 نفر را اعدام کردند. بعد از آن اعدام ها تک تک بود. به طور مثال تشکیلات هایی مثل تشکیلات سهند، اقلیت، و یا تشکیلات اتحادیه کمونیستها که بعدا دستگیر شدند، به مرور زمان چند نفر از اعضای بالایشان را حدود 5 تا 6 تا اعدام کردند. اعدامها در دسته های 3 تایی و 2 تایی و یا تکی انجام می‌شد.

* در این فاصله تعداد زندانیان سیاسی در اصفهان چقدر بود؟ منظورم اواسط سال 61 است.

در شهریور 61 بندی درست کردند به اسم بند 3 (مغضوبین) که من هم آنجا بودم. در آن موقع در اصفهان سه تا بند وجود داشت که بندهای انقلاب بودند. بقیه بندها، بند عادی بود. در بند 1، 400 نفر و در بند 2، 640 نفر زندانی وجود داشت. تعداد ما هم در بند 3 یعنی بند مغضوبین 170 تا بود. یعنی مجموعا حدود 1200 تا در آنجا بودند. تعداد زندانیان کمیته صحرایی یا باغ کاشفی همیشه متغیر بود. در آنجا که زندانی ها را نگه می‌داشتند دو سری اتاق بود. یکسری اتاقهای انفرادی بودند که آن موقع در اصفهان معمولا توی انفرادی ها 2-3 زندانی را می‌انداختند. یک اتاق جمعی بزرگ هم داشت که همیشه 50 تا 60 نفر تویش بودند. و 10 – 11 تا هم اتاق 5 و 6 نفره وجود داشت.

در کمیته صحرایی همیشه جمعیت چیزی بین 200 تا 300 نفر در تغییر بود. هیچوقت توی کمیته صحرایی از 100 تا کمتر زندانی نداشتیم. در زندان به اصطلاح خیابان کمال اسماعیل که مرکز سپاه بود آن زمان توی حیاطش نزدیک 1000 تا 1200 نفر زندانی وجود داشت. یعنی یکبار که من توانستم چشمبندم را یک لحظه بالا بزنم و نگاه کنم دور تا دور حیاط مملو از زندانی بود. در سال 61 اگر کل اصفهان را حساب بکنیم چیزی حدود هزار و ششصد هفتصد تا 2 هزار نفر بودیم. اما سال 62 تعداد زندانیها بالا رفت. چون تشکیلات های متفاوت چپ را دستگیر کردند. در آن سال یک سری تشکیلات مبارز کارگری هم دستگیر شدند. به طور مثال تشکیلات ذوب آهن که یک قسمت اش را ربط دادند به بچه های اقلیت. در سال 62 در بند 3 تعداد ما یکمرتبه در فاصله آذر تا بهمن 62 به 300 تا رسید. یعنی آن موقع واقعا جا نبود. در تابستان 61 در بند یک، 19 نفر توی یک اتاق بودیم. 5 سری تخت سه طبقه بود که 15 نفر روی آنها می‌خوابیدند. 4 نفر هم روی کف زمین می‌خوابیدند. شب اگر کسی از تخت می‌آمد پایین حتما روی سر یکی از اینها می‌افتاد. امکان نداشت جایی برای جا پا پیدا کرد. سال 63 و 65 آمار مقداری ساکن بود. در سال 65 که آمدند آمار گرفتند برای زندان جدید اصفهان، 890 تا زندانی سیاسی بودیم.

* منظورت در کل زندانها و بازداشتگاههای اصفهان است؟

نه! فقط در زندان اصفهان، نه بازداشتگاهها. فقط در زندان رسمی.

* زندان رسمی همان زندان شهربانی است؟

بله! همان زندان شهربانی سابق. بعد از سال 65 در زمین فوتبالی که پشت زندان بود زندانی ساختند که الان یکی از مخوفترین زندانهای ایران است. بعدا زندانیان سیاسی را از سال 65 بردند آنجا. از سال 65 به بعد زندان اصفهان جدا شد. در آن زمان وزارت اطلاعات تشکیل شده بود و اداره و گرداندن زندان ها کاملا دست وزارت اطلاعات افتاده بود. جوری شد که زندان اصفهان برای اعدام ها یک جای مخصوص خودش رو در پشت زندان داشت که از داخل زندان از طریق پله هایی شبیه به پله های اضطراری به محل اعدام ها می‌رسیدند.

در 16 مرداد 1364 جنازه مادرم را با آمبولانس به زندان آوردند. این اقدام دژخیمان برای شکستن روحیه من بود. من روی مادرم را بوسیدم و از داخل آمبولانس خارج شدم. این کار کمال قساوت رژیم در مورد شخص من بود. بعدا آنها به مدت 36 روز برای مراسم شب 7 مادرم به من مرخصی دادند.

در 5 بهمن 1364 عده ای حدود 65 نفر را به عنوان مغضوبین از بندهای 1 و 2و 3 جدا کرده و در بند 5 جمع کردند. اینها را در دسته های 8 نفری در اطاقهایی که مخصوص ملاقات و حدودا 2×3 بود جا دادند. پنجره های این اطاق به اندازه 30 – 40 سانتیمتر باز بود. در بهمن ماه که هوا خیلی سرد شده بود ما فقط 2 پتوی نازک سربازی داشتیم و 8 نفر در یک اتاق بودیم. ردیف به ردیف می‌خوابیدیم. به این ترتیب در تمام طول باقیمانده زمستان از سرما در عذاب بودیم. در طول تابستان 65 از گرما کلافه بودیم. اتاقها تهویه داشت ولی آن را روشن نمی‌کردند. هر هفته یک بار به مدت 20 دقیقه در توالتها اجازه حمام کردن بود. به هیچ وجه شما را به دکتر نمی‌بردند. من که خودم مدتها مشکل چشم داشتم بالاخره بعد از 4 سال مرا به بیمارستان بردند آن هم به این دلیل که دیگر واقعا نمی‌دیدم. به مدت 9 ماه ما چنین شرایطی را داشتیم. در چنین وضعی یک روز تعداد زیادی از زندانیان بند شرایط سفره دسته جمعی را قبول کردند. من به مدت 9 ماه مقاومت کردم و بعد از آن، شرایط را قبول کردم. در این مدت در طول یک هفته تنها 20 دقیقه هواخوری داشتم. هنگام تابستان در گرمترین موقع روز این هواخوری را به هر اتاق می‌دادند.

در آبان سال 65 زندان جدید اصفهان را افتتاح کردند. سال 65 سالی بود که اولین بار تصمیم کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی به عنوان یک راه حل یا انتخاب در رژیم مطرح شد.

این طرح را ری شهری و لاجوردی دادند. منتهی سال 65 شرایط اوین به حالتی رسیده بود که فوق العاده شلوغ بود و کنترل زندان برایشان خیلی مشکل بود. دسته بندیهای سیاسی که در رابطه با چگونگی کنترل زندانیان سیاسی در رژیم وجود داشت به اوج خودشان رسیده بودند. منتظری، وزارت اطلاعات و دادستانی یا دادگاه انقلاب هر کدام یک خطی برای خودشان داشتند. طرح اینکه آزاد کنید یا اعدام کنید طرح منتظری بود. در یک مرحله طرح این بود که بیائیم اینها را از پروسه هایی رد کنیم و در جریان هر پروسه یکسری ازشان غربال می‌شوند که یا اعدامی اند یا جزو آزاد شدنی ها. از سال 65 به بعد فشار اقتصادی ناشی از جنگ خیلی بالا گرفت و ما عملا نبودن بودجه را در داخل زندان حس می‌کریدم. چون تمام امکانات مالی زندان را به حداقل رساندند. غذا، وسایل بهداشت، حمامها همه به حداقل رسیده بود. در زندان جدید اصفهان همه تشکیلات در خود بند بود ولی غذا هنوز از زندان شهربانی می‌آمد. اما در سال 65 یکمرتبه رژیم غذایی زندان اصفهان عوض شد. 50 شب ما سیب زمینی و تخم مرغ داشتیم و به هر کسی یک دانه سیب زمینی می‌دادند و یک دانه تخم مرغ. حالا اندازه این ها بستگی داشت به شانس آن کاسه ای که به هر سه نفر می‌دادند. یا یک مدت خیلی زیادی فقط آبگوشت داشتیم. آبگوشتی که گوشت نداشت. یا فقط برنج خالی به مقدار خیلی کم می‌دادند. یا در سال 66 وقتی که کاسه مربایی را که به عنوان صبحانه می‌دادند تقسیم می‌کردیم به هر نفر تنها یک قاشق مربا می‌رسید. تازه از نظر غذا اصفهان نسبت به سایر زندان ها وضعش بد نبود. یعنی در بقیه جاها فشار کمبود بودجه بقدری بود که اصلا قحطی بود.

مشکل بعدی با خود سیستم گرداننده ی زندان بود. خرجی که اینها برای زندان گذاشته بودند خرج کمر شکنی بود که نمی‌توانستند تحمل کنند. چون بیشتر این خرج برای اطلاعات و امینت و کنترل زندان هزینه می‌شد. خود آدمهایی که اینها در زندان اصفهان داشتند با پاسدارها مشکل پیدا کرده بودند. دلیلش این بود که یک اکیپ از پاسدارهای از سال 60 در این زندان مانده بودند. این اکیپ مثل دزدان سرگردنه بگیر شده بودند. تمامی امکاناتی که برای زندانیان می‌آمد را این ها می‌دزدیدند. اگر مثلا شیر یا غذایی در کار بود اینها برمی داشتند. بعد طوری شده بود که جلوی ما حتی خودشان سر این چیزها دعوایشان می‌شد. مثلا بر سر اینکه دیشب کی سهم غذای کی را برده.

عید 66 یک سری پرسش نامه آوردند. پرسشنامه های 31 تا 32 صفحه ای پر از سئوالاتی راجع به تمامی مسائل زندگی. مشخص بود که به طرز سیستماتیکی دارند اطلاعات جمع می‌کنند.

* این در چه تاریخی بود؟

عید 66 بود. درست بعد از تعطیلات عید. یادم هست برای دو هفته، صبح به صبح همه را می‌بردند می‌نشاندند توی هوای آزاد و تک تک می‌بردند توی اتاقهای تکی. یک نفر از وزارت اطلاعات بود که شما او را نمی‌دیدید. یک فرم به شما میداد که آن را پر می‌کردی و فرم را از تو می‌گرفت. نمی‌پرسیدند چرا کم نوشته ای چرا زیاد نوشته ای چون به همه گفته بودند اگر اطلاعات ندهی از همین جا می‌فرستیمت که بروی به اوین. اطلاعاتی که می‌پرسیدند اصلا اطلاعات تشکیلاتی نبود فقط اطلاعات شخصی بود نظیر اینکه چند تا برادر و خواهر داری؟ خواهر و برادرهات کجان؟ کسی خارج از کشور داری؟ خانواده ات کی اند؟ چه کاره اند؟ کسی توی خانواده تان سیاسی است؟ کدامشان زندان اند یا قبلا زندان بوده اند؟ اتهامشان چیه؟ با اونا ارتباط داری؟ با کدام تشکیلاتی؟ 19 تا سئوالش راجع به تشکیلات بود. معتقد به چه خط سیاسی ای بودی؟ مسلمان هستی؟ نیستی؟ نماز می‌خوانی یا نه؟ به ولایت فقیه معتقدی یا نه؟ اگر آزادت کنند حاضری بری جنگ؟ حاضری بری سربازی ؟ حاضری جبهه بری ؟ چه کمکی به جبهه می‌توانی بکنی؟ حاضری بری بند کارگری کار کنی؟ و اینجور سئوالات. سئوالاتی که بدون اینکه مستقیما با شما کلنجار برن می‌تواستند با خواندن جواب آنها تصمیم بگیرند که شما کدام طرفی هستید.

اردیبهشت 67 یک گروه از تهران آمدند به زندان سیاسی. آنوقع بند مغضوبین، یعنی بند 5 در طبقه بالای زندان جدید اصفهان بود. هیچکس با ما کار نداشت. فقط اگر می‌خواستند، ما را می‌بردند هواخوری و آوردند، دیگر هیچ. برای ما کلاسهای ایدئولوژی هم نمی‌گذاشتند. هیچ امکاناتی هم نمی‌دادن. فقط تلویزیون داشتیم که هر وقت پاسدارها می‌خواستند خاموشش می‌کردند و با خودشون می‌بردند. روزنامه تک و توک هفته ای یک روزنامه می‌آوردند. این هم از اسفند 66 شروع شد. یعنی عملا ایزوله کردن بند ما از اون موقع شروع شد. یک تیم از تهران آمد. توی بند 5، ما اونموقع 45 نفر بودیم. کل زندانیان سیاسی زندان اصفهان در اون سال یعنی قبل از اعدامهای سال 67، 180 نفر بود که از اون 180 تا 90 نفرشان در کشتار 67 اعدام شدند.

اولین کاری که این گروه انجام داد این بود که تمام بچه های مجاهدین را از توی بند جدا کرد. یعنی توی بند، اسم تمام بچه های مجاهدین را خواندند. بچه های مجاهدین را بردند یک طرف. بعد یک فرم بهشان دادند که فقط مشخصات شان را بنویسند و امضا کنند. اسم فامیل، تاریخ تولد و امضاء. ما هم توی زندان چشممان ترسیده بود. همین کار را توی بندهای دیگر هم که مغضوبین وجود نداشتند کرده بودند. یعنی اینجوری نبود که فقط بروند سراغ کسانی که میگفتن جزو مغضوبین اند. آن زمان بعد از اینکه مدتها خانواده من سعی کرده بودند که یک جوری به یک نحوی برای من مرخصی بگیرند، قرار بود یکی دو روز به مرخصی بروم. مرخصی من در واقع هماهنگ شده بود با اواخر تیر 67. بلافاصله وقتی که من آمدم توی زندان حمله مجاهدین اتفاق افتاد. تا زمانی که مجاهدین اسلام آباد را نگرفته بودند داخل زندان وضعیت همینطور بود. ما حتی اخبار را توی زندان از تلویزیون می‌شنیدیم. خود پاسدارها هم آمدند گفتند مجاهدین حمله کرده اند. سه روز بعد از حمله شان همه امکانات قطع شد. تلویزیون را بردند، روزنامه قطع کردند، رادیو را قطع کردند، ملاقاتها را قطع کردند و درست روز 17 مرداد 67 بود که رفتند بند 5 و اسم همه را خوانده بودند. همه را از بند جدا کردند. بچه های چپی را از بند 5 آوردند به یک بند دیگر.

باید بگم که بعد از آنکه قطعنامه قبول شد یک جو عجیب غریبی توی زندان بپا شد. در آن روز در ساعت 2 بعد از ظهر بلندگوهای زندان اعلام کردند که در ساعت هشت شب همه باید پای تلویزیون باشند برای اینکه پیام مهمی از طرف امام هست. آنروز رادیویی که ساعت 2 هر روز اخبار پخش می‌کرد در محیط زندان کار نکرد. همه منتظر بودیم ببینیم که چه اتفاق مهمی افتاده. همه وحشت زده بودند. اولین چیزی که به ذهن همه آمد این بود که حتما یک اتفاق خیلی عجیبی افتاده. اولین باری بود که می‌دیدیم متنی را از طرف خمینی می‌خواندند. خودش حرف نمی‌زد. متن را خواندند. درست یادم هست متن قبول قطعنامه آتش بس در جنگ را از قول خمینی خواندند. خمینی خودش حرف نزد متن پیامش را خواندند.

در مرداد 67 بعد از این که مجاهدین حمله کردند همه چیز در زندان عوض شد و بندها را جابجا کردند. حتی من یادم هست که افرادی را از زندان اهواز به زندان اصفهان آوردند. چون در جریان آخرین حملات عراق قبل از قبول قطعنامه اینبار عراقیها خیلی پیش آمده بودند و اینها وحشت کردند که مبادا دوباره خوزستان به تسخیر عراق در آید. زندانهای اهواز و آبادان را تخیله کردند. بخصوص زندان اهواز را منتقل کردند به اصفهان. با شروع اعدامها و بعد از اینکه زندانیها را جدا کردند و اعدامها شروع شد، عادی هایی که غذا برای ما می‌آوردند به ما می‌گفتند که بچه ها را برده اند توی سلولهای انفرادی. بعضی موقع ها برای چند ثانیه یا چند دقیقه فرصتی پیش می‌آمد تا با عادی ها صحبت کنیم. آنها می‌گفتند که بچه ها را برده اند انفرادی. تعداد بچه های توی سلول را هم به ما می‌گفتند. ما فهمیدیم که برای اون 90 تایی که در زندان اصفهان جدا کردند و بعدا اعدام کردند، دادگاه هایی به شکل دادگاه های صحرایی تشکیل داده بودند. یک تیمی فرستاده بودند به اصفهان که پنج نفر بودند شامل سه تا آخوند و دو تا شخصی. آن به اصطلاح دادگاهها را اینها تشکیل دادند.

* این 90 نفر بعد از به اصطلاح دادگاه اعدام شدند؟

بله! 5 تا شرط برای بچه ها گذاشته بودند. یکی اینکه در نماز جماعت شرکت کنید و انزجارتان اعلام کنید. برای خانواده تان نامه بنویسید و انزجارتان را اعلام کنید. تمام اطلاعاتی را که از دیگر زندانی ها دارید را بدهید، یعنی در واقع جاسوسی دیگران را بکنید و تبلیغ کنید که بقیه هم این کارها را انجام دهند و بالاخره آنکه در جوخه های اعدام شرکت کنید و به گفته خودشان تیر خلاص بزنید. این پنج شرطی بود که رژیم برای بچه هایی که در زندان اصفهان جدا کرده بود، گذاشته بودند.

* برای آن 90 نفری که اعدام شدند؟

بله! برای آن 90 که نفری که اعدام شدند. بچه های مجاهدین زندان اصفهان 105 تا 108 نفر بودند. از کل بچه های مجاهدین 15 تاشان این شرایط را قبول کردند و من خالصانه می‌توانم بگویم اون بچه هایی که شرایط را قبول کردند در عمل هیچکدام از این کارها را نکردند. من به شخصه دوتاشان را می‌شناسم. بقیه شان ممکن است برخی از این شرایط را انجام دهند ولی آن دو نفری که من می‌شناختم و حرفشان را قبول دارم گفتند هیچکدام از این 15 نفر قبول نکردند. در واقع شرایطی رو جلو گذاشتند که این شرایط را شما قبول نکنید و می‌دانستند قبول نمی‌کنیم. چون بچه هایی که اون موقع هفت سال و نیم بود که توی زندان بودند اگر قرار بود جاسوسی کنند که زندان نمی‌ماندند اصلا برای کسی که مدت زیادی در زندان بود اصلا همچون پیشنهادی قابل قبول نبود. اگر به همچنین کسی چینین پیشنهادی می‌دادند می‌گفت نه! توی زندان اصفهان همه آنها را تیرباران کردند.

* آیا جنازه شهدا را به خانواده آنها دادند؟

نه به تمام خانواده ها. به برخی از آنها داده بودند. خانواده هایی که بچه هایشان را اعدام کردند و من بعدا باهاشان تماس گرفتم گفتند که بعضی از جنازه ها را داده بودند. بعضی ها را توی قبرستان جدیدی که بیرون اصفهان درست کرده بودند خاک کرده بودند. قبرستان قدیمی دیگر تعطیل شده بود. جای یک سری جنازه را هم اصلا اعلام نکردند. در مورد اون بچه هایی هم که جنازه شان را پس دادند خانواده هایشان حق تشییع جنازه نداشتند. فقط خودشان عزیزانشان را خاک کردند. هیچ مراسمی هم نداشتند. توی اصفهان جایی هست که به باغ رضوان می‌گویند. در باغ رضوان اصفهان یک سنگهای خیلی کوچکی به اندازه سنگهای موزائیک هست که در ته باغ است. اون سمت، مخصوص بچه هایی ست که اعدام کردند و فقط اسمشان و تاریخ تولدشان را زدند. در قبر آنها اصلا چیز دیگری نیست حتی تاریخ فوت. من بعد از اینکه از زندان آزاد شدم شبانه رفتم یکبار رفتم آنجا و قبر یکی از دوستانم به اسم حسین آسیابان را در آنجا پیدا کردم و فقط اسمش و تاریخ تولدش را نوشته بودند.

در زندان اصفهان شرایط وحشتناکی بوجود آمده بود. یعنی اون بچه هایی هم که اینها زیر ضرب نبرده بودند دائما در ترس از اعدام بودند. هیچوقت یادم نمیره، اواسط شهریور سال 67 بود که من توی بند غذا تقسیم می‌کردم. یک روز صبح درست نصف اون جیره غذایی رو که باید می‌دادند به ما دادند. جیره آن روز مربا بود و معمولا هر کس سهمش یک قاشق مربا بود. کاسه های روحی معمولی رو برای غذا می‌بردم و دو تا کاسه برای همه بند می‌گرفتم. اون روز یک کاسه دادند. من اعتراض کردم و گفتم من باید اینرا بین بچه تقسیم کنم چطور اینرا تقسیم کنم؟ نزدیک چهل تا پاسدار ریختند توی بند و همه را بردند به محوطه هواخوری و چشم بسته نشاندند. ما خبر نداشتیم که توی زندان اوین اعتصاب غذا بوده. چون نمی‌گذاشتند ما هیچگونه خبری بشنویم. گویا اون موقع توی اوین اعتصاب غذا شده بود و بچه ها اعلام کرده بودند که ما اعتصاب کرده ایم. آنروز 90 تای ما را حدود 23 ساعت چشم بسته توی حیاط نگه داشتند. یعنی از حدود 8 صبح که اعلام کردیم غذا کم است تا 7 صبح فردا ما را به همین حالت نگهداشتند. بعد از همه مان یکی یکی بازجویی کردند.

یه پاسداری داشتیم به اسم بوذری. بهش می‌گفتیم سرگرد سعد حداد. این اسم مستعار او در میان ما بود. برای این که او مثل کماندوها لباس می‌پوشید و بعد جلد کلت اش را هم همیشه می‌بست. چون هیچکدام حق نداشتند با اسلحه داخل بند شوند و بنابراین هیچکس هم جلد کلت نمی‌بست. ولی این مزدور به حساب جیمزباند بازی و باصطلاح کماندوگری جلد کلت می‌بست، کلاه هم می‌گذاشت و همیشه این حالت را داشت که میخواد به یکی حمله که. در شهریور ماه 67 بوذری در شبهایی که شکیک داشت، بعضی از زندانیان رو در نیمه های شب بیدار می‌کرد و به آنها می‌گفت که وسائلشان را جمع کنند. سپس آنها را به محلی که اعدام ها در آنجا انجام می‌شد می‌برد و تا صبح آنها را در آنجا نگه می‌داشت.

* از چه زمانی ملاقاتها دوباره آغاز شد؟

17 آبان 67 ملاقاتها دوباره شروع شد. یادم هست بچه خواهرم همانروز بدنیا آمد. آمدند به من گفتند ملاقات داری. در حول و حوش همان ایام یعنی بین 17 تا 20 ابان 67 ری شهری در مصاحبه تلویزیونی اعلام کرد که 3 هزار زندانی سیاسی داریم. در روزهای بعد وقتی که اوضاع نسبتا عادی بر زندان حاکم شد ما فهمیده بودیم که در آن ایام نقطه اوج اعدام ها و کشتارها بوده. ما یک حساب سرانگشتی توی زندان اصفهان راجع به تعداد زندانیانی که حدس می‌زدیم کردیم. در تیر 67 بچه هایی که قدیمی بودند تقریبا اسم همه زندانیان رو می‌دونستند. ما برآورد کرده بودیم که در ایران حدود 15000 نفر زندانی وجود دارد. وقتی که از زبان ری شهری اعلام شد 3000 زندانی داریم معلوم شد که ما یک چیزی عملا حدود 12000 نفر را از دست داده بودیم. البته الان آمار یک چیزی حدود 18000 تاست.

منتهی مسئله مهم قتل عام سال 67 تعداد زیاد کشته ها در مدت کمی است که این کشتارها در آن صورت گرفته. این نشان دهنده سازماندهی و سیستم تشکیلاتی است که در پشت این اعدامها قرار داشت. این نبود که یکمرتبه رژیم بزند به سیم آخر و بخواهد اعدام کند. این پروژه از قبل طرح ریزی شده بود.

ولی یک سری متأسفانه یا بر اساس بی اطلاعی شان این قضیه را گره اش می‌زنند به مجاهدین. بله به نظر من هیچ شک و شبهه ای در این نیست که حرکت مجاهدین در حمله به ایران یک حالتی را توی رژیم بوجود آورد که مثل حالت آن بهانه ای بود که دنبالش می‌گشتند. ولی من شخص خود مجاهدین را در این قضیه مقصر نمی‌دانم.

* تو بر اساس چیزی که خودت میگی اینها می‌خواستند غربال کنند و این برنامه را از اواخر سال 66 و اوائل سال 67 شروع کردند؟

دقیقا. پرسشنامه ای که به ما دادند عید 66 بود. به نظر من رژیم بر اساس آن چیزی که در داخل زندان خودم شاهدش بودم طرح این رو داشت که یک جوری قضیه زندانی سیاسی را حل کنند و بخاطر آن دید فاشیسستی که اینها به صورت مسئله داشتند نمی‌خواستند با آزاد کردن قضیه را حل کنند. چون آنها مطمئن بودند بچه هایی که توی زندان هستند تجربه خیلی بالایی از کار سیاسی داشتند. شما اونجا بچه هایی رو داشتید، بچه هایی فوق العاده، آدمهای مبتکر و متفکر، حتی بچه هایی که مثل یه هوادار بودند هفت سال و نیم که آن تو بودند خیلی چیزها یاد گرفته بودند. هیچکس مثل زندانیان سیاسی ایران تشکیلات امنیتی رژیم ایران را نمی‌شناسد. چون ما بیست و چهار ساعته در یک زندان با اونها در حال مقابله بودیم. همیشه در زندان یک حالتی بود که صبح که شما بلند می‌شدید اولین چیزی که به ذهنتان می‌خورد این بود که امروز طرح اینها برای بهم زدن روحیه تشکیلاتی داخل زندان چیست؟ چون ما توی زندان خواسته یا ناخواسته یکسری حرکات متشکل و دسته جمعی داشتیم برای اون که جو روانی سالم و سیاسی را در زندان حفظ کنیم. با هم غذا می‌خوردیم. با هم میوه می‌خوردیم. سر یک ساعت با هم یک کاری را انجام می‌دادیم. اگر می‌گذاشتند و ممنوع نبود با هم ورزش می‌کردیم. اگر کسی چیزی بلد بود به کس دیگر یاد می‌داد. یک روابط سیاسی سالم در زندان هست که می‌تواند آن جو مبارزه را نگه دارد. در زندان با توجه به فشار وحشتناکی که مدام روی سر همه بود، اون چیزی که باعث می‌شد که شما نبری، روحیه جمعی و به یک مفهوم رابطه عمیق زندانی از همه لحاظ با هم بود.

در تمان زندانهای ایران، یک تشکیلات نامرئی وجود داشت با شکل های مختلف. به خاطر شرایط نمی‌توانم بگویم هیچکس ولی اکثریت قریب به اتفاقی که بیاد دارم، تنها چیزی نمی‌خورد. یک حالتی بود که اگر دستم می‌رفت یک تکه نان بردارم دلم می‌خواست بقیه بچه ها که توی اتاق بودند همان موقع با من از آن بخورند. بخاطر شرایط ویژه ای که توی زندان بود شما مبارزه ات را تنظیم می‌کردی. رژیم یک اکیپ آدم را آنجا زیر سلطه داشت که می‌دانست این توانایی را دارند که اگر در یک محیط آزاد باشند دوباره بر علیه آن اقدام کنند. بنابراین رژیم هیچوقت طرحش این نبود که بیائیم زندانیان را آزاد کنیم بروند. رژیم همیشه طرح حذف فیزیکی ما را داشت.

* در زندان هیچ وقت به شما چیزی در اینمورد نمی‌گفتند که مثلا نمی‌گذاریم زنده بیرون بروید شما را می‌کشیم یا..؟

همیشه این تهدید بود. دائما. حتی بعضی پاسدارها به ما می‌گفتند همه تان را جمع می‌کنیم یک گوشه و یک نارنجک می‌اندازیم بین تان. قبلا هم گفتم خاصیت زندان جمهوری اسلامی این بود که شما هیچوقت مطمئن نبودی فردا زنده ای. من که حکم ابد داشتم در یک مرحله یعنی در کشتار سال 60 خیالم راحت شد که به من ابد دادند. ولی هیچوقت از آینده مطمئن نبودم. یعنی هیچوقت نمی‌گذاشتند شما اطمینان داشته باشی که زنده برمیگردی. خود لاجوردی در سخنرانی هایی که گاهی می‌آمد در زندان اصفهان می‌کرد عملا می‌گفت هیچیک از مخالفین ما نمی‌گذاریم زنده از زندان خارج شود. سال 67 وقتی عملا کشتار شروع شد ما هیچکدام فکر نمی‌کردیم زنده بمانیم.

با اینکه ما را نبرده بودند زیر ضرب ولی هیچ تضمینی نبود که فردا محمد یا حسین را صدا نزنند. ما می‌داسنتیم که بچه های بندهای دیگر را به همین صورت جدا کرده اند و برده اند. ولی صبح که بلند می‌شدیم هیچوقت معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد. بخصوص در فاصله بین مرداد 67 تا زمانی که ملاقاتها آزاد شد همیشه حتی اگر درب هم باز می‌شد و یک پاسدار می‌آمد کسی را صدا می‌زد، فضا این بود که طرف را برای اعدام می‌برند. چون ما ملاقاتی نداشتیم که کسی را صدا کنند. نه کلاس بود، کتابخانه، هیچی نبود آنموقع فقط هواخوری بود آن هم به صورت قطع و وصل. در یک چنین فضایی به مجرد این که کسی را صدا می‌زدند می‌گفتیم اعدام است رفت.

* شما فهمیده بودید که بچه ها را اعدام کرده اند؟

در شهریور ماه، اون کسانی که از بند عادی برای ما غذا می‌آوردند به ما گفتند.

* ملاقاتها از کی قطع شد؟

ملاقاتها از سه روز بعد از حمله مجاهدین قطع شد.

* یعنی تقریبا اوائل مرداد؟

سه روز بعد از حمله مجاهدین.

* شما در صحبت هاتان گفتید که رژیم می‌خواست مسئله زندانیان سیاسی را “حل” کند آیا این قبل از پذیرش قطعنامه بود؟

بله! قبل از پذیرش قطعنامه بود. از عید 67 به آن ور. البته اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. احساسی که ما از برخوردهای وزارت اطلاعات و یا برخوردهای پاسداران توی زندان داشتیم به این نحو بود که اینها مسئله ما را تمام شده می‌دانستند. تا قبل از اردیبهشت 67 اگر ما کوچکترین خلافی مرتکب می‌شدیم بلافاصله اطلاعات می‌آمد سراغمان. ولی بعد از اردیبهشت 67 اگر ما نماز جمعه را هم گوش نمی‌کردیم مسئله ای نبود. چیز دیگری هم که ما متوجه شده بودیم در این دوره خیلی برایشان اهمیتی نداشت بازرسی های داخل زندان بود. در طول هفت سال ما هیچگاه ثبات نداشتیم چرا که هر آن ممکن بود بریزند به بند. وقتی هم که می‌ریختند و می‌گشتند واقعا همه چیز را به هم می‌زدند. به عناوین مختلف می‌آمدند بازرسی، کافی بود یکی از توابها گزارشی بدهد که مثلا کتاب ممنوعه ای در بند است. یا به فرض کسی یک مقاله ای نوشته که دست به دست می‌شود، یا یکی از پاسداران کتاب از کتابخانه برای کسی آورده یا اینکه شعری دست به دست می‌شود، چون بعضی از بچه ها شعر می‌گفتند یا می‌نوشتند، یا بعضی بچه ها نقاشی می‌کردند و نگه می‌داشتند یا اینکه پاسداران می‌خواستند اتاقها را عوض کنند و آدمهایی که می‌دانند از نظر اخلاقی با هم نمی‌خوانند را بریزند توی یک اتاق که جو را بی ثبات کنند. اینها از زمره دلائلی بود که می‌ریختند توی بندها و ما هیچوقت آسایش نداشتیم. ولی همه اینها از فروردین، اردیبهشت 67 خوابید. ما از فروردین 67 تا مرداد که حمله مجاهدین صورت گرفت و ملاقاتها قطع شد، ریختن توی بند و گشتن نداشتیم. در صورتیکه در سراسر مدت هفت سال تا قبل از این تاریخ تقریبا می‌توانم بگویم هر یکی دو ماه یکبار یک بازرسی درست حسابی داشتیم. می‌آمدند و همه زندگیمان را به هم می‌ریختند. یا همیشه وزارت اطلاعات می‌آمد توی بندهای انقلاب دنبال آدمها. یعنی همیشه در طول هفته یکی دوبار وزارت اطلاعات زندانیان را می‌برد برای بازجویی. یک بازجویی خیلی بی در و پیکر.

* یعنی سیستم امنیتی رژیم نمی‌خواست که زندانی حتی لحظه ای هم احساس آرامش بکنه!

دقیقا! مثلا چندین بار شده بود، تعدادش از دستم در رفته، که می‌آمدند ما را صدا می‌زدند مثلا از من می‌پرسیدند از خانواده ات اطلاع داری؟ خانواده ات در چه حالند؟ مرخصی می‌خواهی؟ نمی‌خواهی؟ می‌خواهی بندت را عوض کنند؟ به حالت به اصطلاح دوستانه. یا بعضی وقتها می‌آمدند تو را می‌خواستند بدون هیچگونه اعلام و یا نشانی، فقط می‌گفتند اسبابت را جمع کن و بیا. هرچی داری جمع کن. حالا شما حساب کن کسی که 6 سال زندان بوده، همه چیزهایی که بهش انس گرفتی، کتابت، دفترچه ات، قلمت، روزنامه ای، مقاله ای، همه چیزهایت را جمع می‌کردند هرچی رو که داشتی و بعد می‌رفتند زیر تا بالای همه اینها را می‌گشتند. یا مورد نامه خانواده ها: نامه ها را پانصد بار خوانده بودند و بعد سئوال و جواب می‌کردند و مثلا می‌گفتن خوب اینجا این منظورش چی است؟ یا مثلا اینجا پرسیده تو جات راحته؟ تو چی گفتی بهشان؟ از اینطور چیزها یا اگر زن و شوهری یا خواهر و برادری در نامه یکمقداری احساسی نوشته بود دورش خط می‌کشیدند. مثلا من برای خواهرم موقعی که در شمال بود نامه می‌نوشتم ولی تمام نامه احوال پرسی بچه ها بود مثلا پسر برادرم چطوره؟ بزرگ شده؟ دخترت چطوره؟ اونها هم که نامه می‌نوشتند همه اش از همین چیزها بود. هیچ چیزی از قبیل این که دلمان تنگ شده الهی بیایی بیرون یا نیایی بیرون و اینجور چیزها رو هیچوقت نمی‌نوشتند تا بهانه ای به دست اینها ندن. ولی این فشارها یکمرتبه کم شد. دیگه اصلا نبود. آن مدت آخر اصلا باکشان هم نبود. من اوین را نمی‌دانم که دقیقا چه به اصطلاح مقدماتی چیدند.

* در صحبت هات گفتی که در اصفهان تقریبا حدود 2000 تا 2500 زندانی بوده بعد موقع کشتار سال 67 حدود 200 نفر باقی مانده بودند. از قرار در آن سالها یک عده ای ازاد شده بودند. مثلا می‌گفتند که منتظری مأمورانی فرستاده که به آزادی عده منجر گردیده بود. آیا اینها در آن جریان آزاد شدند یا نه محکومیت شان تمام شده بود؟

یکسری از کسانی که آزاد شدند از آن تعداد، حکمشان تمام شده بود. مثلا یکسری که حکمهای 4 ساله و 5 ساله داشتند.

* آیا وقتی حکمشان تمام شد آزاد می‌شدند؟

بعضی مواقع بله. بعضی مواقع نه. هیچ تضمینی وجود نداشت. ما توی زندان بهش می‌گفتیم ملی کشی.

* ملی کشی داشتید؟

در سال 60 بچه هایی بودند که آن اوائل سال 60 رفته بودند دادگاه و دادگاه به اینها 2 سال داده بود ولی 5 سال تو زندان بودند. مثلا پسر برادر امام جمعه اصفهان (سید فخر طاهری) رو داشتیم…تا سال 66 زندان بود. 66 ولش کردند و اواخر 66 هم برایش تله گذاشتند که توی تله نیفتاد. آدم فرستاده بودند سراغش به اصطلاح از طیف مجاهدین. او هم فرد نامبرده را حسابی کتک زده بود. چون مطمئن بود که مال اونها نیست. سال 76 که همه رو دوباره دستگیر می‌کردند، او را هم دوباره دستگیر کردند و اعدام شد. 90 تا اعدامی ای که من به شما گفتم فقط از بچه های داخل زندان بودن، ولی تعداد خیلی زیادی نزدیک حدود 100 تا 180 نفر از بچه های اعدامی اصفهان از بچه هایی بودند که قبلا آزاد شده بودند.

رژیم در سال 67 اونها رو دوباره دستگیر و اعدام کرد. خیلی شان جزو همان 2500 نفری بودند که مدتی توی زندان بودند و آزاد شدند و دوباره دستگیر شدند.

سال 65 یک اکیپ از دفتر منتظری آمد با یکسری از ما مصاحبه کردند و عده ای را آزاد کردند. یکسری از بچه ها در سال 65 آزاد شدند. همان سال هم بود که خیلی حکمهای ابد تبدیل شد به 15 سال. آن سال دفتر منتظری خیلی فعال بود. یک فازی از اواخر سال 64 شروع شده بود که تا اواخر 65 ادامه داشت. ادامه این فاز را کشاندند و کشاندند تا 22 بهمن و ده فجر که توی دهه فجر آزادی ها را اعلام کنند. خیلی از آزادیها را می‌گذاشتند دهه فجر یا سالگرد تولد خمینی و یا قبل از آن. ولی نمی‌گذاشتند برای عید باشد چون روی احساسات ضد ناسیونالیستی که داشتند حساس بودند که روز عید این ها را آزاد نکنید. این نقش منتظری در سال 65 بود. و بعد منتظری یکی از طراحان این تز بکشیم یا آزاد کنیم بود ولی منتظری طرفدار کشتار دسته جمعی به این شدت و وسعت سال 67 نبود.

* شما بر چه مبنایی می‌گوئید که این طرح از طرف دفتر منتظری آمده؟

شروع دخالتهای منتظری در زندان از سال 63 شروع شد ولی اوج محبوبیتش سال 65 بود که توانست یک سری را آزاد کند. منتهی طرحی که منتظری داشت این بود که یا اونهایی را که می‌دانید خطر ندارند ول کنید و سعی کنید که بتوانید کنترلشان کنید. اونهایی رو هم که خطر دارند باید تکلیفشان را معلوم کنید. یعنی منتظری موافق کشتن به این شکلی که اینها سال 67 انجام دادند نبود. منتظری هیچ اعتراضی به اعدامهای پراکنده نداشت و بیشتر با این حالت که اعدامها توی چشم بخورد و شوک به همه بدهد مشکل داشت. برای همین هم آن نامه کذایی را نوشت و بیشتر به نظر من منتظری آن نامه را با این عقیده نوشت که فکر می‌کرد قدرتش در مقابله با خمینی بالاست. یعنی در واقع می‌خواست خمینی را با آن نامه زیر سئوال ببرد. ظاهرا منتظری اون نامه رو به طرفداری از زندانیان سیاسی نوشته بود، بویژه اینکه به خمینی با جمله ای گفته بود که اگر یک نفر از این آدمهایی که کشته ای بی گناه بوده باشد باید آن دنیا جواب بدی. اما در واقع با آن نامه خمینی را به مقابله رودررو دعوت کرده بود.

* این هیئت هایی را که گفتی از طرف منتظری می‌آمدند، آیا اینها با زندانی مصاحبه می‌کردند؟

این هیئت ها وقتی سال 63 آمدند، اول از کلاسهای ایدئولوژیک شروع می‌کردند. می‌خواستند جای پایشان را توی سیستم زندان باز کنند. و طرحشان هم این بود. مثلا آن آخوند می‌آمد و خیلی باز از تو می‌پرسید آیا شما رو تا حالا زده اند؟ کسی با تو بدرفتاری کرده؟ یعنی چیزی که تا سال 63 سابقه نداشت کسی بیاید توی زندان از تو بپرسد. ولی دار و دسته منتظری می‌آمدند توی زندان و می‌پرسیدند که آیا تو را زده اند؟ اصلا بگو کی تو را زده؟ یا می‌آمدند توی بند به آن پاسدار می‌گفتند تو برو بیرون. خوب ما هیچ اطمینانی بهشان نمی‌کردیم، ولی ظاهر قضیه این بود که اینها یک جناح دیگری هستند از این سیستم که مثلا با اون سیستم اداره کردن زندان مخالفند. وقتی کلاسهای ایدئولوژیکی جا افتاد بعد هیئتی آمد که اسمش هیئت عفو زندانیان بود. می‌آمدند و بازجویی می‌کردند. یعنی بازجویانی که تو این هیئت بودند همه آدمهای اطلاعاتی بودند. باند منتظری بودند ولی همه شون مزدوران اطلاعاتی بودند. درست و حسابی از زندانیان بازجویی می‌کردند. بعد یک طرحی داشتند به اسم آموزشگاه، که می‌رفتی آموزشگاه، یک حالتی مثل دبیرستان بود. محل آن مثلا در یک خانه بزرگ توی اصفهان بود. بعد یک مدت که شما توی آموزشگاه بودی مثلا یک شب می‌گذاشتند بروی خانه. در مرحله بعدی آنها که توی آموزشگاه بودند در واقع تواب می‌شدند. بعد آنها را می‌آوردند توی زندان برای جاسوسی، و بعد از همه این مراحل ولشان می‌کردند.

این آموزشگاه از همان اول ایده دار و دسته منتظری بودند. به این ترتیب که زندانی ها رو تصفیه کنند و بعد متمایل به طرف خودشان کنند. اما طرح عوض شد. چون یکسری رفتند توی آموزشگاه و نشان دادند که ظاهرا توابند. اما آمدند بیرون ترور کردند و شناسایی کردند و یا اصلا فرار کردند. ما هفت یا هشت نفر رو داشتیم که از آموزشگاه فرار کردند. بعد لاجوردی آمد درب آموزشگاه اصفهان را بست. گفت این مسخره بازیها چیه؟ اینجا که هتل نیست. لاجوردی یکی از کسانی بود که شدیدا مخالف سیستم کنترلی منتظری بود. سیستم کاری لاجوردی این بود که ما تواب سازی می‌کنیم، ولی تواب ها رو هم می‌کشیم. اصلا با سیستم نگهداری توابان و یا آزاد کردن آنها موافق نبود. در خود تهران، لاجوردی هر مدت یکبار یکسری از تواب ها رو اعدام می‌کرد. به همین خاطر تواب ها آنقدر بی ریشه می‌شدند….برای در واقع راز بقا بود اگر خباثت خود را ثابت نمی‌کردی زودتر اعدام می‌شدی.

وحشتناکترین وضعیت توی زندان این بود که شما تواب شی. من معتقدم فشار شکنجه را هر کسی نمی‌تواند تحمل کند. ولی با این وجود شما هنوز هم حق انتخاب داشتی. موقعی که بازجویی بود همه یکسان بودند. فشار بود، شکنجه بود، هر کی توی بازجویی هر حرفی زده بود هیچکس هیچ ایرادی نمی‌گرفت. چون همه می‌دانستند در جریان شکنجه بوده. ولی وقتی می‌آمد داخل زندان، فشار داخل زندان فشار فیزیکی به آن شکل نبود، فشار روانی روی دوشمان بود یک چیزی بود که همه در آن شریک بودند.

* منظورت این است که شکنجه برای کسب اطلاعات نبود، محدودیتهایی بود برای اینکه زندگی را سخت کند؟

محدودیتهای زندان بود. حالا شما انتخاب داشتی که با رژیم همکاری کنی تا یک ذره زندگیت راحت تر بشه ولی با این کار در داخل زندان برای خودت زندان درست کرده بودی و خودت از نظر انسانی و شخصیتی پا روی خودت گذاشته بودی. تمام مشکل زندان با زندانی سیاسی این بود که زندانی سیاسی را باید شکست. اگر می‌شکستندت با تو کار نداشتند. ولی شکستنشان شکستن سیاسی نبود، چون هیچکس موضع گیری علنی اونجوری با رژیم نمی‌کرد. مسئله شان شکستن شخصیتی فرد بود. تنها راه شکستن شخصیتی فرد هم این بود که جاسوسش کنند. به همین خاطر اگر کسی جاسوسی می‌کرد دیگر آن شخص وجود نداشت. آن کلمه تواب به نظر من کلمه ای نیست که حالت تهمتی باشد که بشود حداقل توی زندان اصفهان به کسی زد. ما توی فرهنگ سیاسی زندانیان اصفهان کسی را که جاسوس بود بهش تواب می‌گفتیم. ما کسی را که می‌رفت با واحد فرهنگی مثلا همکاری می‌کرد یا شعار روی درب و دیوار زندان می‌نوشت تواب نمی‌گفتیم چون او جاسوسی نمی‌کرد. او می‌رفت اون شعار رو می‌نوشت روی درب و دیوار تا مثلا بهش ملاقات خصوصی می‌دادند یا می‌گذاشتند شب برود خانه اش بچه اش را ببیند. ولی ما به او نمی‌گفتیم تواب. ولی این ابتدای کار بود. اونها می‌آمدند می‌گفتند کار فرهنگی حاضری بکنی؟ این آقا می‌رفت کار فرهنگی می‌کرد. مثلا درس می‌داد. خوب حالا درس می‌دی؟ چون خیلی خوب درس میدی یک ملاقات حضوری با خانواده ات داشتی. بعد هیچ آسایشی توی زندان نبود آن یک ذره آسایش را به تو می‌دادند و از همانجا به تو می‌چسبید.

* یعنی یک امتیازی می‌شد

بله. یک دفعه دو دفعه سه دفعه این کار را می‌کردند. بعد مزه اش لای دندانت می‌رفت. مرحله بعد می‌گفتند حالا جاسوسی می‌کنی یا نمی‌کنی؟ اگر نمی‌کردی می‌بردنت زیر فشار. اگر می‌توانستی آن فشار را در آن مرحله تحمل کنی و در بیایی دیگر باهات کاری نداشتند. ولی اکثر اوقات اگر توی دامشان افتاده بود آن فشار آخر را نمی‌توانستی تحمل کنی. چون در این مدت کلی نقطه ضعف از تو گرفته بودند. ولی اگر بهشان نزدیک نمی‌شدی در امینت بودی. میگفتند کار فرهنگی؟ می‌گفتی نمی‌خوام. ملاقات حضوری؟ نمی‌خوام. مرخصی؟ نمی‌خوام. چون تو که چیزی به دست نمی‌آوردی. در طول مدتی که زندانی بودم 5 سال با یک نفر توی یک اتاق زندگی می‌کردم. و من 5 سال با این شخص حرف نمی‌زدم. برای اینکه او یک جاسوس بود. در آنجا مسئله مرگ و زندگی بود. من الان که به این وضع بعنوان یک آدم از خارج نگاه می‌کنم ممکنه بگم ما در اون موقع عجب کار غیر انسانی ای می‌کردیم که با این فرد حرف نمی‌زدیم. ولی وقتی به زندان با شرائط مشخص اون موقع نگاه می‌کنم خوب تو اون شرائط می‌بینم که حرف زدن با او جا نداشت. چون به منزله جاسوسی بود. بنابراین ما باید مرزبندی مون را با او حفظ می‌کردیم. برای اینکه با اینجور مرزبندی ها شما ثبات روانی خودتو حفظ می‌کردی. این مسئله جنگ با رژیم بود و حفظ مبارزه در زندان. در چنین شرایطی بود که وقتی منتظری آمد با این سابقه و جوی که به زندانها و به بچه ها حاکم شده بود یک سری توی دامش افتادند. اون سری افرادی که تو دامش افتادند تا یک اندازه ای هم باهاش پیش می‌رفتند و طرفدار این سیستم بودند. از یه جهت تقصیری هم برشان نبود. با توجه به فشار زیادی که در زندان بود، یکی آمده بود و میگفت آقا ما می‌خواهیم کار انجام بدهیم.

تجربه سیاسی خیلی بالایی هم نبود تا ما حرکات رژیم را تجزیه و تحلیل کنیم. حرکات رژیم آنقدر پیچیده و وحشتناک بود که شما این اجازه را به خودت نمی‌دادی که تجزیه و تحلیلش کنی. در همچین شرایطی منتظری آمد گفت این طرح، طرح آزادیه و سال 65 هم موفق شد خیلی ها رو آزاد کرد. خیلی سال 65 آزاد شدند. خیلی حکم های سنگین را شکستند و کم کردند. ولی آنهایی را که آزاد کردند یکسری شان از ایران فرار کردند و یکسری شان توی ایران ماندند که دائما تحت نظر بودند. و دائما زیر فشار بودند تا دری به تخته ای می‌خورد و کاری یا اتفاقی می‌افتاد و یا اعتراضی می‌شد تجمعی می‌شد، اول اینها را میگرفتند. وقایع سال 67 نشان داد که جلادان حتی اون بچه هایی را هم که آزاد کرده بودند گرفتند و اعدام کردند.

* این بچه هایی که می‌گویی در اصفهان حدود 200 نفر بودند و آزادشون کردند و دوباره سال 67 گرفتنشون، شما چطوری فهمیدید اینها را گرفته اند؟ آیا اینها را آوردند توی زندان؟ یا نه یک راست بردند به وزارت اطلاعات؟

اینها را گرفتند و بردند تو یه قسمتی از زندان اصفهان و در اونجا اعدامشون کردند. کار وزارت اطلاعات بود. اینها را ما بعدا فهمیدیم. وقتی که ملاقات ها آزاد شد و ما دوباره با خانواده ها تماس گرفتیم مثلا اونها از ما می‌پرسیدند که مادر فلانی که فلان سال آزاد شد دوباره آمده اینجا. مگه فلانی دوباره اینجاست؟ ضمنا یکسری از بچه هایی رو هم که اعدام کردند تا بعد از این که ملاقات ها آزاد شد و حتی تا زمانی که ما را در بهمن 67 ول کردند هنوز به خانواده هاشون نگفتند که بچه تان را اعدام کرده ایم. مثلا ما رفیقی داشتیم به اسم عظیم که در سال 65 آزاد شد. کلا 2 سال زندانی داشت ولی 5 سال کشید. و در سال 65 آزاد شد. مال دهات اطراف اصفهان بود. وقتی که ازادش کردند یه مادر پیر داشت رفت پهلوی مادرش. سال 67 موقعی که دستگیریها شروع شد نامه نوشته بودند بهش که بره سپاه زرین شهر. ما بعدا وقتی که با مادرش تماس گرفتیم فهمیدم رفته بود درب سپاه و گرفته بودنش.

* بعد هم کشتنش؟

بله! بعد هم کشتنش. پسر برادر امام جمعه اصفهان سید فخر الدین طاهری را نیز همین طور دستگیر کردند. بله و بعد هم کشتند.

او پیشتر 5 سال در زندان بود. در مورد اون 200 تایی هم که در اصفهان جمع کرده بودند و اعدام کردند واقعا اینها هیچ کاره بودند. یعنی حتی صرف معیارهایی هم که رژیم داشت شامل اونها نمی‌شد. و این نشان میدهد که اونها می‌خواستند تا اونجایی که امکان داره تا اونجایی که جا داره فعالین سیاسی و یا زندانیان سیاسی رو بکشند.

در واقع اینها نمی‌خواستند هیچ فعالی که یک مقداری دارای تجربه است و سیستم های امنیتی اینها را می‌شناسد و این جنایات رو با گوشت و پوستش لمس کرده زنده بماند. اخباری که ما از زندانهای گوهردشت و اوین و … شنیده ایم با وقایعی که در اصفهان اتفاق افتاد و میگویی خیلی تفاوت داره. چون در اصفهان زندانیها را تیرباران می‌کردند و بعد هم می‌بردند جایی به اسم مثلا باغ رضوان خاکشان می‌کردند. بعد هم ظاهرا بقیه را دیگه زیاد اذیت نمی‌کردند. در حالیکه در اوین و گوهردشت آن کسانی هم که نکشته اند را شدیدا کتک می‌زده اند که مسلمان شوند.

آخه زندانهای تهران مثل اوین و گوهر دشت و اینها، در واقع با آن مقایسه ای که با توجه به تجربه خودم توی اوین و از سال 60 به بعد اصفهان می‌کنم در مقایسه با بقیه زندان های دیگر مثل یک سیاره خاص خودشان بودند. توی اصفهان اون بچه هایی رو که جدا کردند و بردند و اعدام کردند با کمال بی رحمی و شقاوت هر بلایی بسرشان آوردند. اما باقیمانده یی که می‌خواستند ول کنند فقط جنگ اعصاب روانی بود که شدید بود. ولی آنطور که بعدا با بچه هایی که اوین بوده اند صحبت کردم در اوین نمی‌گذاشتند شما ثبات پیدا کنی. یکمرتبه از بند در می‌آوردند و بند شما را عوض می‌کردند یا از بند درتان می‌آوردند و می‌بردند بقول خودشان زیر هشت. اینقدر می‌زدند و می‌پرسیدند که مسلمان هستی؟ نیستی؟ نماز می‌خوانی نمی‌خوانی؟ یعنی اونهایی هم که از سال 67 زنده ماندند و نرفتند زیر تیغ اعدام دائما شکنجه فیزیکی شدند یعنی دائم اینها را می‌زدند. توی اصفهان این کار را نکردند ولی توی اوین دائما می‌زدند. توی اوین از بند در می‌آوردند و می‌بردند و به قصد کشت می‌زدند. دو تا از بچه هایی که توی اوین بودند و یکی دیگر هم که در گوهردشت بود الان سوئدند. آنها برای من اینطور تعریف می‌کردند. قبلا زندان اصفهان بوده اند و بعد فرستاده بودنشان اوین. دوتاشان را در جریان مسائل سال 64 فرستاده بودند اوین و دیگری را هم سال 63 فرستاده بودند. آنها این چیزها رو برای من تعریف می‌کردند. مثلا اون دوستمان که گوهردشت بود گفت توی گوهردشت یکسری را با گاز کشته بودند چون گوهردشت زندان جدید بود و تمام سیستمهای تهویه هوا سیستمهای جدید بود. یکسری را از زندان اوین برده بودند به قزل حصار که به اصطلاح درش را بسته بودند و دیوار رویشان خراب کرده بودند. یعنی یکسری را زنده به گور کرده بودند. توی خود سلولهای اوین یک اکیپ را دار زده بودند. خود این رفیق مان را که در اوین بود و 4 نفر دیگر را آورده بودند بسته بودند به میله توی اوین، اعدام مصنوعی کرده بودند.

* یعنی با این توصیف شرایط زندانهایی مثل اصفهان و یا شهرستانها با اوین و زندانهای دیگر تهران دیگر قابل مقایسه نبوده؟

اصلا قابل مقایسه نیست.

* این در خود زندان هم بود که بچه ها بدانند مثلا آنجاها خیلی وحشتناکتره؟

این تجربه ی خود من بود که من وقتی از اوین برگشتم برای مدت 20 روز تا یکماه صبح ها فکر می‌کردم که هنوز توی زندان اوین هستم. بودن اوین مثل حالت مرگ بود. اگر به کسی می‌گفتند آقا می‌بریمت اوین ممکن بود خیلی از کارهایی که زیر شکنجه وحشتناک انجام نمی‌ده، انجام بده. اوین جایی بود که واقعا وقتی که شما حتی با ماشین از دورش هم رد می‌شدی وحشت می‌گرفتت. من وقتی که آزاد شدم یکبار رفتم طرف زندان اوین. اصلا همیشه دلم می‌خواست آنطرف زندان را ببینم. با ماشین رفتیم و تا آنجا که می‌توانستیم نزدیک شویم شدیم. با این که می‌دانستم رفتن از این راه معمولی امن و امان است تمام بدنم می‌لرزید. دیده بودم مردم می‌روند بالای تپه های اوین از یک جایی که نگاه کنی دیوارهای اوین و یا حصار دورش پیداست. من وقتی که ایستادم آنجا تا حدود 40 دقیقه 45 دقیقه اصلا از عالم و زمین و هوا پرت بودم. یادم آمد که وقتی پایم را سال 60 گذاشتم توی اوین، اولین چیزی که توی ذهنم ماند، لقدی بود که خورد به صورتم. بدون هیچگونه سئوالی، صبح ساعت 8 بود.

* راستی چطوری منتقل شدی به اوین؟

بعد از این اکثریتی ها مرا در اصفهان شناسایی کردند، مرا فرستادند به تهران برای اینکه ببینند کسی در آنجا مرا می‌شناسد یا نه. این طرح بازجوهای اصفهان بود. از زندان اصفهان که مرا می‌خواستند ببرند اوین، یک پاترول آمد که آن را می‌دیدم. چون چشم مرا باز کردند که بروم پشت ماشینی که از پارکینگ آمد بیرون. دوتا پسر جوان شیک پوش و با صورت سه تیغه تراشیده آمدند مرا گذاشتند پشت پاترول و دستم را به بغل بدنه پاترول دستبند کردند. من عقب پاترول بودم شیشه ها سیاه و هیچی معلوم نبود. 10 صبح حرکت کردیم، 1:30 بعد از ظهر تهران بودیم. ماشین بدون توقف راه را پیمود و من را بردند زندان. تا رسیدیم توی تهران چشم مرا بستند. مرا بردند وارد اوین کردند. دم درب بدون اینکه بپرسند کی هستی؟ چیکاره هستی یک لگد آمد توی صورتم. عین جمله اش این بود: این تخم سگ کیه؟ من فکر می‌کردم که دارد از من می‌پرسد اسمت چیه؟ گفتم اسمم اینه، چنان با لگد زد توی سینه ام که من چند لحظه فکر می‌کردم نفسم دیگر بالا نمی‌آد. توی راه که من را می‌بردند فهمیدم که از توی کریدور داشتم رد می‌شدم. از زیر چشمبند نگاه می‌کردم می‌دیدم روی زمین پر از آدم است. از بغل هر کی که رد می‌شدیم پاسدارها یک لگد یا مشتی به من می‌زدند، اصلا کار نداشتن که تو چه کاره بودی، یکهو میزدن توی گوش آدم. مرا بردند توی سلول. هیچکس فامیلی کسی را نمی‌پرسید. وقتی رفتم توی سلول، دیدم اصلا نه جای ایستادن است نه جای نشستن. در سلول که ایستاده بودم پاسداره گفت چشم بندت را بردار. وقتی چشمبند را برداشتم دیدم با لقد زد توی کمرم، من با سر رفتم توی کله یکی دیگر که جلویم بود. او به من گفت امروز نوبت من بود که اینجا بایستم. من نفهمیدم که منظورش چه بود. ولی چهار روز بعد به من گفتند نوبت توست دم درب بایستی. چون درب را که باز می‌کردند با لقد می‌زدند توی درب و در سلول به سر آن فردی می‌خورد که دم در بود.

* می زدند که جایی باز کنند؟

نه درب را می‌زدند توی سرت. جوری شده بود که این درب باید توی سر همه می‌خورد.

* نوبتی؟

نوبتی بود. درب را باز می‌کردند یک دانه نان بربری معمولی می‌دادند اندازه شصت سانتیمتر که این نان روزمان بود. یک تکه اش مال صبح بود یک تکه مال ظهر و یک تکه مال شب بود. یک تکه کره کوچک هم می‌دادند با 4 تا خرما. 4 تا خرما با یک دانه از آن کره ها مال صبح بود 4 تا مال ظهر بود 4 تا هم مال شب. اگر یه شب سوپ می‌دادند دهن ها می‌سوخت. چون هیچ چیز نبود که باهاش بخوری، قاشق و اینها خبری نبود. توی کاسه می‌دادند و داغ. یا باید می‌خوردی یا می‌آمدند می‌بردند. دستشویی سه بار می‌بردند. اگر خودت را خیس هم می‌کردی بیشتر از سه بار نمی‌بردندت دستشویی. صبح، ظهر، شب بقول خودشان برای نماز. یک چیزی حدود یک دقیقه و نیم وقت داشتی توی دستشویی باشی. پیشانی همه بالا آمده بود چون با لگد می‌توی درب فلزی دستشویی که به سر زندانیان می‌خورد. توی دستشویی هم اگر چشم بندت را برداشته بودی آنقدر تو را می‌زدند که بالا بیاوری و تمام لباسهایت کثیف شود. همه باید با چشمبند می‌نشستند.

یک اکیپ حدود 3000 نفر اوین را اداره می‌کردند. گروه واحد ضربت اطلاعات. اسمشان از سال 60 این بود. اینها اوین را می‌چرخاندند. بازجوی بازپرسی اینها بودند. بی ریشه ترین، وحشی ترین، و غیر انسانی ترین موجوداتی که شما می‌توانید توی مملکت پیدا کنید اینها بودند. به هیچ چیزی پایبند نیستند تنها چیزی که قبول ندارند سیستم انسانی است. همه کاری می‌کنند، از تجاوز، اعدام، دست قطع کردن، پا قطع کردن، شلاق، شکنجه هر جنایتی که شما فکرش را بکنی اینها می‌کنند. قدرتشان از هر نیروی انتظامی بالاتره. شما را می‌برند بیرون برای بازجویی، از درب سلول که پایت را می‌گذاشتی بیرون می‌زدندت. اصلا هم کار نداشتند که کجایت می‌خورد، هیچ کاری نداشتند، فقط می‌زدند تا پشت در. در اتاق بازجویی هم که می‌زدند و دائم سئوال می‌کردند و دوباره می‌زدند. مرا برده بودند اوین که ببینند کسی توی اوین مرا می‌شناسد یا نه، بخاطر اینکه فلاحتی یعنی همان فرد اکثریتی به بازجوهای اصفهان گفته بود که من رابط تهرانم. من در تهران زندگی نمی‌کردم. دبیرستان من در اصفهان بود. تهران هیچکس مرا نمی‌شناخت. من مطمئن بودم کسی مرا شناسایی نمی‌کند. مرا به تهران که بردند در بازجویی اینطوری بود که بردند توی اتاق و بقصد کشت زدند و می‌پرسیدند که تو توی تهران کی را می‌شناسی؟ میگفتم بخدا به پیر به پیغمبر من هیچ کس را نمی‌شناسم. بعد مرا می‌نشاندند توی اتاق و آدم می‌آوردند. دسته دسته می‌آوردند توی اتاق که تو اینها را می‌شناسی؟ نه نمی‌شناسم. من 12 روز اوین بودم دست کم چیزی حدود 160 نفر آدم را آوردند و نشان دادند. بعد مرا پس فرستادند اصفهان. من واقعا شانس آوردم که مرا فرستادند اصفهان. به احتمال زیاد از اصفهان دوباره مرا خواسته بودند والا اگر من در تهران باقی مانده بودم صد در صد اعدام بودم. به سال 61 هم نمی‌کشید. اوین واقعا شرایط فوق العاده وحشتناکی داشت. من همیشه با بچه ها که صحبت می‌کنیم می‌گویم خانم هایی که در ایران زندانی بودند واقعا اسطوره های مقاومت بودند. چون شرایط وحشتناکی که برای مردها توی زندان شما این را برای زنان ضربدر صدش بکنید.

برای این که رژیم نه تنها اونها را بعنوان شهروند درجه دو حساب می‌کرد و آنها را بعنوان کسانی حساب می‌کرد که هیچ حق و حقوقی ندارند بلکه مدعی بود که چرا اینها که هیچ حق و حقوق ندارند علیه اش ایستاده اند! و مبارزه کرده اند! بدون اغراق بگویم حماسه هایی که اینها در زندان آفریدند تاریخ نمونه اش را ندارد. ما در اصفهان کسی را داشتیم به اسم سهیلا مصدقیان فر. 48 ساعت این دختر 17 ساله را بطور مستمر کابل زدند تا جان داد. زیر شکنجه جان باخت.

* از بچه های مجاهد بود؟

از بچه های مجاهدین بود. این که من میگم 48 ساعت، خود بازجوها می‌گفتند. مثال دیگر خود نامزد من بود.

* اسم او چه بود؟

مینا سهیلی زاده، او را اعدام کردند. خواهرش را هم اعدام کردند. پدر و مادرش را هم در تهران اعدام کردند، برادرش را هم در تهران اعدام کردند.

از آن خانواده تنها یک دختر بچه 4 ساله باقی ماند. مینا موقعی که اعدامش کردند، بطوریکه خانمی که با او هم اتاقی بود بعدها به من گفت یک جای سالم توی بدنش نبود. یکی از دوستان دیگرم که خانمی است که الان در ایران هستند 10 سال اوین بود، یعنی از سال 60 تا 70، با اینها یک کلام حرف مودبانه نمی‌زدند. و همیشه تحقیرآمیز حرف می‌زدند.

پاسداران زن صد پله بتر از پاسداران مرد بودند. حتی بعضی موقع ها پاسدارهای زن در رفتارشان به مراتب وحشی تر از مردها بودند. حتی نسبت به ما مردها. البته نباید با ما حرف می‌زدند.

* مگر در زندان پاسدارهای زن را هم می‌توانستید ببینید؟

در روزهای ملاقات من یعنی در روزهای پنجشنبه، بند زنان هم ملاقات داشت. من به دلیل آنکه خانواده ام از تهران برای دیدن من می‌آمدند، در روزهای پنجشنبه ملاقات داشتم. چون که آنها نمی‌توانستند تا در روزهای شنبه به ملاقات من بیایند. بالاخره بعد از مدتها اینور و آنور رفتن و تلاش کردن گذاشتند تا خانواده ام در روزهای پنجشنبه مرا ببینند. اوقات ملاقات من با بند زنان تقریبا همزمان بود. بارها شده بود که پاسداران زن مرا زدند. اینها طبق سیستم اسلامی خودشان حتی حق نداشتند با من حرف بزنند اما هل می‌دادند فحش می‌دادند فوق العاده وحشی بودند.

پاسداری بود در زندان اصفهان بنام جانثاری. او مسئول بند زنان بود. از این فرد رذل تر در زندان اصفهان وجود نداشت. از نظر اخلاقی شما از این مرد کثیف تر پیدا نمی‌کردی. با یک تواب ازدواج کرد. آن خانم تواب مسئول دوم بند زنان زندان شد.

حال شما ببینید این دو تا چه جنایت هایی که نکردند. شما تواب (جاسوس) باشی، با پاسدار هم ازدواج بکنی، بعد مسئول دوم بند هم بشوی. خون همه را کرده بودند توی شیشه.

به حد خیلی بالایی توی زندان تجاوز صورت می‌گرفت. بخصوص توی اوین جوری بود که دخترها هیچ چاره ای نداشتند. دو تا از رفقایم که تهران بودند در اوین، من وقتی آزاد شدم دیدمشان و باهاشان صحبت کردم. چون آدم وقتی خاطرات بقیه را توی زندان می‌خواند مثل اینست که شما یک متن را می‌خوانید. ولی این حی و حاضر دارد با شما صحبت می‌کند. به گفته یکی شان که خوشبختانه الان خارج از کشور در فرانسه است، میگفت به یک مرحله ای رسیده بودیم که می‌بایستی قبول می‌کردیم. نمی‌توانستیم قبول نکنیم. باید تن می‌دادیم. برای ما تجاوز بود. حالا یکسریشان صیغه می‌خواندند. ولی در عمل تجاوز بود. حالا با صیغه یا بی صیغه. توی بازجویی ها که تجاوز وحشتناک تر بود. اصلا زندان اصفهان در باغ کاشفی یا کمیته صحرایی یک جایی بود که مرتب به دخترها تجاوز می‌شد. سال 60 آنها که بهشان تجاوز می‌شد را زنده نگه نمی‌داشتند، می‌کشتند. تا سال 63 هم در زندان اصفهان اگر کسی بهش تجاوز می‌شد نمی‌گذاشتند زنده بماند. بعد از سال 63 خط عوض شد. در سیستم بعد از سال 63، اینها دیدند اگر کسی که بهش تجاوز شده زنده بماند و بگوید که به او تجاوز شده، این کار در دیگران بیشتر ترس و وحشت ایجاد می‌کند نسبت به کسی که کشته شده.

عملا در زندان اصفهان دو مورد بود که سال 65 توی خود زندان دستگرد به دو دختر تجاوز شد که پاسبانها در بهداری بر روی مسئله با پاسدارها درگیر شدند و یکی از پاسبانها راجع به این مسئله شروع کرد به صحبت کردن.

چون بهداری زندان اصفهان را دو قسمت کرده بودند و یک قسمت مال دادگاه انقلاب بود برای بندهای انقلاب و یکی هم مال عادی ها بود. دو تا اتاق بزرگ بود مال زنان آن هم تقسیم کرده بودند. در انتهای کریدور بهداری زندان اصفهان دو تا اتاق وجود داشت که مثل حالت انباری بود. این دو تا اتاق یک مدتی مال خود سپاه بود. دندانپزشک مخصوص خود پاسدارهای که می‌آمد می‌رفت آنجا.

بعد سر یک درگیری که آن اوایل با پاسبانها داشتند، این قضیه رو شد. خیلی درگیر می‌شدند. برای اینکه اینها می‌خواستند زندان را اداره کنند، پاسبانها هم زیر بار نمی‌رفتند و درگیر می‌شدند. اون اتاق ها را پاسدارها برداشته بودند و توی اون اتاقها به دخترها تجاوز می‌کردند. بعد از افشاگری پاسبان مزبور، او را ظرف 48 ساعت به جرم مواد مخدر محاکمه اش کردند، گفتند مواد مخدر وارد زندان می‌کند. دو تا هم اعتراف کردند که این سالهاست مواد مخدر وارد زندان می‌کند. بعد هم کشتندش، ظرف چیزی حدود 48 تا 72 ساعت. زنان در زندان واقعا فشار وحشتناکی روشان بود.

* تعداد زندانیان سیاسی زن در اصفهان چقدر بود؟

سال 60 در یک مرحله ای تا 560 نفر رفت. سال 61 تا حدود 600 تا 700 تا شد. ولی توی زندان اصفهان زنها را راحت تر از مردها آزاد کردند. مثلا تا سال 65 نصف بیشتر کسانی که آزاد شدند زنان بودند، ولی در اصفهان نسبت زندانیان زن نسبت به زندانیان مرد همیشه خیلی کمتر بود.

* مثلا در سال 67 تعدادشان چقدر بود؟

سال 67 سی و پنج نفر زندانی زن داشتیم. فکر می‌کنم حدودا این تعداد بودند.

* چه تعدادی ماندند؟

18 نفر ماندند

* در فاصله ای که اعدام های دست جمعی تقریبا تمام شد، یعنی حدودا در شهریور و مهر تا بهمن ماه که آزاد شدید، در این فاصله وضع زندان چطور بود؟ فشار زیادتر شد یا کمتر؟

در این فاصله بخصوص وقتی ملاقاتها آزاد شد یک جو متناقض وحشتناکی زندان را فرا گرفته بود. یه اکیپ از پاسدارها حالت آدم های جنون گرفته ای را داشتند، مثل افسرهای آشویتس بودند که عذاب وجدان خیلی وحشتناکی گرفته بودند. اینها آدمهایی بودند که دستشان تا مرفق به خون آغشته بود.

در آبان و آذر 67 بعضی شان بودند که 7 سال زندانبان زندان اصفهان بودند. تمام کشتارها دست اینها بود.

مزدوری بود به نام کاظمی که توی تمام جوخه های اعدام اصفهان حضور داشت. اصلا افتخارش این بود، خودش می‌گفت. می‌آمد به بچه هایی که برادرشان اعدام شده بود میگفت من تیر خلاص زدم به برادرت. این عذاب وجدان گرفته بود. اطلاعات هم سیستمش را تغییر داده بود، جو طوری بود که غیر مستقیم اطمینان زنده ماندن را به تو می‌دادند. ولی در عین حال با رفتار و اشاراتشان نشان می‌دادند که نه، خیلی هم از این فکرها نکنید.

رژیم به این ترتیب جو وحشت و اختناق را آن سال نگه داشت. خود من در 26 بهمن سال ۶۷ آزاد شدم. در اصفهان برای اولین بار در 23 بهمن 67 اینها آمدند ما را بردند برای بازدید نمایشگاه وزارت اطلاعات توی هتل شاه عباس اصفهان. در آنجا چو انداخته بودند توی خانواده ها که می‌خواهند عفو بدهند. در تهران قبل از دهه فجر شروع کرده بودند به عفو دادن، و اعلام کردند و توی تلویزیون هم نشان دادند که یکسری را برده اند نمایشگاه وزارت اطلاعات. حالا نمایشگاه وزارت اطلاعات چی بود، سلاحهایی که از بچه های مجاهدین یا از بچه های دیگر گرفته بودند، به اضافه تکه هایی از فیلم مصاحبه های زندان توی ویدئو و عکس “شهدای” وزارت اطلاعات. گفتند عین همین به اصطلاح نمایشگاه را در تهران هم نشان داده اند. وقتی که ما برگشتیم اسمها را خواندند گفتند این اسامی برایشان عفو آمده و روز 26 آزاد می‌شوند. آن اکیپی که با هم توی زندان بودیم غیر از دو نفر بقیه همه اسمهایشان آمد. اون دو نفر هم بعد آمدند گفتند پرونده هاشان دیر رسیده از وزارت اطلاعات و آماده نیست و آنها را یک هفته بعد آزاد کردند.

* یعنی همه زندانی های دوره سال 67 یا کشته شدند یا آزاد شدند کسی را نگه نداشتند؟

توی اصفهان نه.

* یعنی یا کشته شدند یا آزاد شدند؟

بله من خودم به اضافه 15 نفر دیگر از کسانی بودیم که هفت سال و نیم توی زندان اصفهان بودیم. اون بچه های دیگری که آزاد کردند همه از بچه هایی بودند که بعدا گرفته بودند. یعنی ما 15 نفر بودیم که هفت سال و نیم زندان اصفهان بودیم.

* از این 90 نفری که آزاد شدند؟

بله من خودم به اضافه 15 نفر دیگر از کسانی بودیم که هفت سال و نیم توی زندان اصفهان بودیم. اون بچه های دیگری که آزاد کردند همه از بچه هایی بودند که بعدا گرفته بودند. یعنی ما 15 نفر بودیم که هفت سال و نیم زندان اصفهان بودیم.

از این 90 نفری که آزاد شدند، بقیه همه از بچه هایی بودند که مثلا 63 گرفته بودند یا 64 گرفته بودند یا …

* این 90 نفری که آزاد شدند موقعیتشان چگونه بود؟ چکار کرده بودند که آزاد شدند؟

من خودم یکی از آنهایی بودم که آزاد شدم. من هیچ کار عجیب و غریب و یا کاری که توی اون هفت سال و نیم نباید می‌کردم نکردم که آزاد شدم. در واقع هیچ کدام از اون 90 نفر که بچه هایی بودند که با من بودند هیچ کار خاصی نکردند. یعنی ما که آزاد شدیم نه بهایی برای آزادی مان دادیم نه کاری کردیم که بخواهند آزادمان کنند.

ما در واقع سوپاپ اطمینان این فشار وحشتناک بودیم. چون بعد از اعدامها درگیری عجیبی بین جناحهای رژیم بود و همه می‌گفتند که راه حل آزاد کردن این فشار این است که یکسری زندانی سیاسی را آزاد کنیم که جو را آرام کنیم. به نظر من، ما به این خاطر آزاد شدیم. اگر فشارهای سیاسی بین المللی و فشارهای داخل ایران نبود ما را ول نمی‌کردند. فشار سیاسی بین المللی، فعالیتهای افشاگرانه خارج کشور و جوی که در ایران حاکم بود. همیشه این سئوال برای آدمهای بیرون هست که این همه را اعدام کردند پس این بقیه چی شدن؟

توی اصفهان اون فیلتری که اینها گذاشته بودند، این اکیپ از آن فیلتر در آمدند. اما این اکیپی که از آن فیلتر در آمدند هیچ نقشی برای در آمدن از آن فیلتر نداشتند. یعنی اگر شرایطی که برای بچه های مجاهدین گذاشتند برای این 90 تای بچه های بقیه هم می‌گذاشتند اینها هم قبول نمی‌کردند. خود من را بردند زیر سئوال، بعد از اینکه اعدامها تمام شده بود و ما می‌دانستیم که اعدامها متوقف شده، مرا بردند بالا، اطلاعات سپاه گفت 5 تا شرط هست قبول می‌کنی؟

گفتم من اگر می‌خواستم هر کدام از این 5 تا شرط را قبول کنم که هفت سال و نیم زندان نبودم. این شرطها از نظر من از نظر انسانی درست نیست و من قبول نمی‌کنم مرا توی سلول انفرادی. همان سلولی که بچه ها توش بودند (چون درب و دیوار سلول را همه نوشته بودند.)

شب مرا آنجا نگه داشتند و فردا صبح آوردند به بند. ولی شب قبلش که مرا آنجا نگه داشته بودند تمام وسایل مرا از بند آورده بودند. همین بلا را سر چند نفر دیگر هم آوردند. همان لحظه ای که مرا به بند برگرداندند قبل از اینکه وارد بند شوم 5 تا دیگر از بچه ها را هم بردند. اون 5 تا هم همین برایشان پیش آمده بود. خط اطلاعات اصفهان و آن اکیپ که آمدند به زندان اصفهان و آن دادگاههای صحرایی را اجرا کردند توی اصفهان این بود که آنهایی را که فیلتر گذاشته و جدا کرده بودند، وزارت اطلاعات فقط مجاهدین را اعدام کرد.

* یعنی بیشتر مجاهدین بودند که اعدام شدند؟

در اصفهان دقیقا اکثرشان مجاهد بودند. در اعدامهای 67 از مردهای اصفهان دو نفر بیشتر از بچه های چپی نبودند. از میان زنان هم 5 تا 6 تا چپی اعدام کردند.

در اصفهان 2 نفر از بچه های مرد اعدامی، چپی بودند یکی قادر جرار بود یکی هم اسفندیار قاسمی. این بچه ها از بچه ای خط دوی اکثریت بودند که حکم نداشتند اینها زیر حکم بودند. اصفهان اون فیلتری که گذاشتند فقط مقصودشان بچه های مجاهدین بود ولی در اوین اینطور نبود. اوین هر کسی به پست شان میخورد می‌کشتند. در رابطه با این که من در زندان اصفهان زنده ماندم یا دیگر بچه های چپی توی اصفهان زنده ماندند، من دلیل خاصی نمی‌بینم.

* در خاطراتی که زندانیان بازمانده از کشتار سال 67 نوشته اند و یا کسانی که توی زندان بودند می‌گویند که قبل از کشتارها تقسیم بندی هایی درست کرده بودند: کسانی که سر موضع هستند و کسانی که سر موضع نیستند. بعد هم شروع کردند به جدا کردن این دو دسته در زندان، این کار در اصفهان هم شد؟

این کار در اصفهان مدتها قبل شد. یعنی زمانی که بند 5 یعنی بند مغضوبین در اصفهان درست شد. سال 65 زندان جدید که درست شد یک بند داشت. من در بند 5 بودم تا زمانی که برگشتم از مرخصی. گفتم من می‌خواهم برم بند کار. برای اینکه یک جوری می‌بایست از این بند 5 در می‌رفتم. من هم گفتم می‌خوام برم بند کار. اون موقع هنوز حمله مجاهدین اتفاق نیفتاده بود و اونها موافقت کردند که من بروم بند کار. منتهی می‌گفتند اگر شما بخواهی بروی بند کار باید بروی بند یک. یک مدتی آنجا باشی بعد بروی بند کار. درست این مسئله تلاقی پیدا کرد با زمانی که مجاهدین حمله کردند و تمام سیستم زندان خورد بهم. بند 5 مغضوبین که در اصفهان بهش میگفتند بند مغضوبین و تهران می‌گفتند بند سر موضع، اینجوری بود.

* پس در زندان اصفهان، در آن لحظه، این قضیه نبود؟

نه من اگر توی بند 5 بودم قاطی اون بچه ها بودم. من که از بند 5 در اومدم از توی آن که اکیپی که آنها جدا کرده بودند در آمدم بیرون.

* یعنی اون 90 نفری که در زندان اصفهان اعدام شدند اکثرا مال بند مغضوبین بودند؟

45 تاشان مال بند مغضوبین بودند چون بند مغضوبین 60 تا بودند. 15 تاشان قبول کردند و زنده ماندند. 45 تا از بچه هایی که اعدام کردند مال بند مغضوبین بودند. تهران دسته بندیها خیلی متفاوت بود تهران تعداد زیاد بود مرزبندی ها خیلی مشخص بود یعنی شما بقول خودشان یا سر موضعی بودی یا سر موضعی نبودی اونهایی که سر موضع بودند همه اعدام شدند.

* توی این فتوایی که خمینی برای کشتار سال 67 داده، یک هیئت سه نفره تعیین کرده؟

درسته! نیری و اسحاقی و اشراقی.

* در اصفهان نمایندگان این هیئت چه کسانی بودند؟

هیئتی که اصفهان آمد هیچکس اسمشان را نمی‌دانست. 5 نفر آمدند. آن چیزی که ما می‌دانیم 3 نفر آخوند بودند و 2 نفر غیر آخوند و این 5 نفر اون دادگاهها را تشکیل دادند. اون اکیپی که خمینی فتوی داد یکی شان خود اردبیلی بود که جزو اون گروه بود و رئیس قوه قضاییه بود. او تقاضای اعلام فتوی کرد. خودش آمد توی تلویزیون و توی آبان 67 رسما اعلام کرد و گفت توی زندان اوین اعتصاب غذا کردند شورش کردند زندان را آتش زدند و قصد کشتن پاسداران ما را داشتند و من شخصا در مورد این حرکت ضد انقلاب از امام فتوی گرفتم. گروهی که فرستادند شهرستانها از همان نمایندگان گروه خودشان بود. کسانی که تویش بودند نماینده وزارت اطلاعات بود، نماینده دادگاه انقلاب بود، نماینده سازمان زندان های کشور بود، در واقع اینها بودند.

* این هیئت تمام زندانی ها رو توی اصفهان دید؟ با همه صحبت کرد؟

نه! این هیئت که برای سال 67 آمد، فقط با بچه هایی که فیلتر شده بودند که اعدام شوند حرف زد به اضافه چند نفر دیگر که در واقع جنبه ترساندن داشت، ولی با همه زندانی ها، نه! با همه زندانی ها صحبت نکردند. شما این هیئت را نمی‌دید. خود مرا که بردند با اینها حرف بزنم چشم بند زده بودند و بعد وارد اتاقم کرده بودند.

سه نفری را که دیدم سه تا آخوند بودند. هیچ کس اینها را چشم باز ندیده حتی بچه هایی هم که برده بودند برای محاکمه صحرایی چشم بسته برده بودند. این اکیپی که برای اعدام آمده بودند حداقل توی اصفهان من می‌دانم هیچکس اینها را به چشم ندید.

* سئوالاتی که از بچه ها می‌کردند چی بود؟

سئوالاتی که از من می‌کردند پرسید چند ساله زندانی؟ موضع ات را قبول داری یا نداری؟ گروه ات را قبول داری یا نداری؟ حاضری بیای نماز جمعه؟ حاضری جاسوسی شان را بکنی؟ تواب بشی و در جوخه اعدام شرکت کنی؟

آن چیزی که ما بعدا دستگریمان شد این بود که دادگاهها فوق العاده سریع انجام می‌شد یعنی حالت آره یا نه بود. قبول داری یا نداری، دادگاه خود من 10 دقیقه بیشتر طول نکشید.

* آنقدر تعداد زیاد بوده که وقت نداشتند؟

آمده بودند که درو کنند. توی اصفهان همان موقع که اسم می‌خواندند و می‌بردند آمدند توی بند یک اسامی را خواندند. این این این و بعد هم اسبابشان را جمع کردند و بردند. اینطوری بود.

* اینطور که شما می‌گویید در اصفهان اکثر کسانی که اعدام شدند از وابستگان مجاهدین بودند، بجز 2 نفر؟

دو نفر از مردها، اما در بند زنان 5 نفر از بچه های چپی بودند و بقیه همه مجاهد بودند. از بند مردها 2 تا چپی بیشتر نبود. آن اکیپی را که از بیرون گرفته بودند چپی توشان بودند، بیشتر هم بودند ولی از اکیپ زندان اکثر مجاهد بودند.

* جدا از اطلاعات زندان، آیا این هیئت ها مثلا در تصمیم گیریشان که چه کسی را بکشیم و چه کسی را نکشیم، معیار دیگری نداشتند؟ مثلا معیار اکثریت (اجماع نظر). چون منتظری یک بحثی دارد که شرط را بگذاریم بر اکثریت و توافق همگی، نه سلیقه؟

توی اصفهان آن شرایطی که برای زندانیان گذاشته بودند و اکثریت هم می‌گفتند نه، این کار را برای هیئت می‌کرد. اینطور نبود که این اکیپ برای کشتن هر فرد رأی بگیرند که کی موافق است کی مخالف. آن شرایطی که گذاشته بودند اگر قبول می‌کردی با تو کاری نداشتند اگر شرایط را قبول نمی‌کردی اعدام بودی. این اکیپ آمده بودند که اعدام کنند. اون شرایط را قبول نمی‌کردی اعدام بودی. این حرفها زرنگی منتظری است که اینجا دارند استفاده می‌کنند. این بحث اصلا نبود، توی اوین که این بحث اصلا نبوده. آن اکیپی که رفتند توی اوین و دستور کشتار می‌دادند در واقع اون اکیپ رفته بودند که بکشند، نرفته بودند بحث کنند. یه وقت هست که دنبال این هستند که ما کی را باید بکشیم، اصفهان که آمدند اصلا برخوردشان این شکلی بود مثلا وقتی مرا بردند من می‌دانستم اعدامها متوقف شده ولی تضمینی نبود اون موقع که مرا گذاشتند توی انفرادی گفتم تمام شد. اصلا همه اش ده دقیقه طول کشید. این را قبول داری؟ نه، این را قبول داری؟ نه، چرا این را قبول نداری؟ و بعد هم خب تمام شد.

* ولی بر مبنای صحبت های تو در اصفهان یک کسانی هم گفتند این کارها را نمی‌کنیم و نکشتنشان؟

درسته، این تجربه ی شخصی من است. یکسری واقعیت ها اتفاق افتاد و اینها یک شرایطی ارائه دادند. من این را می‌دانم که 15 نفر بودند که گفتند باشد. دوتاشان را اطمینان صد در صد بهشان دارم که گفتند ما پس از قبول شرایط هیچ کاری نکردیم. فقط قبول کردیم و عذاب وجدان هم داشت می‌کشتشان. این را هم خاطرنشان کنم که اینها دائما عصبانی بودند ولی اینها واقعیت بود. در اصفهان 15 نفر گفتند ما شرایط را قبول می‌کنیم و اعدامشان نکردند و ولشان کردند. در اوین احتمال دارد خیلی ها اون شرایط را قبول کرده باشند. توی اوین هم شرایط به همین شکل بود. حالا با یک تفاصیل دیگر، ولی اصل قضیه این بوده که شما این شرائط را قبول کنید. حالا من شخصا نمی‌دانم بعد از قبول شرائط چی شده. آن بچه هایی که توی اوین بودند و من باشان حرف زدم هم معتقد بودند بعضی ها توی اوین شرایط را قبول کردند ولی همین بچه ها کسانی که قبول کرده بودند را ندیدند. دوستان من گفتند که ما با کسانی که شرایط را قبول کرده بودند یا ما دیدیم حرف نزیدم تا ببینیم قبول کرده اند یا نه و یا کاری انجام داده اند یا نه. ولی من توی اصفهان آن 15 تا را به چشم خودم دیدم.

* مسئله این بود که اینها باید خرد شوند!

توی کل سیستم زندانهای ایران این بود که شما را می‌شکنند اگر ماندی که ماندی. اگر رفتی بیرون و دوباره یک کاری کردی اونوقت تو را میگیرند.

* در تهران تا جایی که من اطلاع دارم یک عده را بردند نماز جمعه یا تظاهرات که شعار می‌دادند علیه سازمانهای سیاسی، در اصفهان از این خبرها نبود؟

نه توی اصفهان تا جایی که من بودم یک دوره اوایل 60 می‌بردند نماز جمعه. می‌آمدند انتخاب می‌کردند. نمی‌پرسیدند که کی میخواهد بیاید کی نمی‌خواهد. از همان تواب های خودشان می‌بردند و یک قسمتی از نماز جمعه می‌نشاندنشان با حفاظ و نگهبان و بعد هم از بلندگو اعلام می‌کردند که جمعی از توابین زندان اصفهان آمده اند. بعضی وقتها هم یکی از توابین می‌رفت بالا، دو خط سه خط یک چیزی می‌خواند. ولی در جریان همین کار سه چهار نفر از نماز جمعه فرار کردند و آنها هم دیگه کسی را نبردند.

تظاهرات، نه! نمی‌بردند. برای تشییع جنازه شهدای جنگ هم یکسری از توابین را می‌بردند ولی خیلی معدود، مثلا 10 یا 15 نفر از توابان دو آتشه زندان بودند که اینها را می‌بردند.

* چند در صد از زندانیان اصفهان را میشه گفت که تواب بودند؟

اصفهان با تجربه من چیزی حدود 5 یا 6 هزار در این مدت آمدند و رفتند که اگر بخواهم به صورت درصدی بگویم یه موقعی توی بند 1 سال 60 تا 63 که خیلی فشار زیاد بود توی بند ما که بند مغضوبین بود، 3 تا تواب داشتیم. تواب شناخته شده که می‌دانستیم جاسوس اند. ولی بند 2 اگر می‌گفتند بروید آنجا ما حاضر بودیم بمیریم ولی نرویم، چون چیزی حدود 20 تا 30 تا تواب داشت. این تعداد در طی سال 61 تا 63 فرق کرد. بعدا شکل بندها نیز تغییر کرد. کلا من درصد توابان زندان اصفهان را چیزی حدود 10 تا 15 تا درصد می‌دیدم.

* آیا مجاهدین خط توبه را آوردند توی زندان اصفهان؟

با تجربه ای که من داشتم نه. توی اصفهان مجاهدین خط توبه نداشتند، ممکن است در تهران داشتند ولی در اصفهان نه. توی زندان اصفهان مقاوم ترین بچه تا حدودی نسبت به بچه های دیگر همین بچه های مجاهدین بودند.

حالا بخاطر این شرایط خاص شهر بود، به خاطر چه شرایطی بود، نمی‌دانم. ولی اون شرایط توبه را اصفهان نداشت.

* اصولا در زندان اصفهان تواب چه مفهومی را داشت؟ کسی که مثلا نماز میخواند تواب بود؟ یا کسی که جاسوسی می‌کرد؟

در زندان اصفهان یه اصل داشتیم، به کسی که جاسوسی نمی‌کرد، تواب نمی‌گفتیم. برای تواب در زندان اصفهان کسی بود که جاسوس باشد. به یکسری از بچه های که بریده بودند و یا بعضی از بچه ها که داخل کارهای تشکیلاتی زندان نمی‌شدند تواب نمی‌گفتیم.

* منظور از مسائل تشکیلاتی، مسائل داخل زندان است؟

نه تشکیلات به آن شکل. تشکیلات مطالعاتی و سیاسی نبود. ما حق همچون کارهایی را نداشتیم. اصلا نمی‌شد. اما سیستم روابط انسانی که توی زندان بود را تشکیلات خودمان می‌دانستیم. ما بچه هایی داشتیم که می‌رفتند با واحد فرهنگی کار می‌کردند، مثلا شعار می‌نوشتند روی درب و دیوار ولی جاسوس نبودند. ما اینها را از جمع طرد نمی‌کردیم. تهران فرق می‌کرد. ولی در اصفهان طرد نمی‌کردیم. ولی در همه کاری هم راهشان نمی‌دادیم. چون نمی‌دانستیم. تز ما این بود که اگر کسی ابتدا رفت با اینها و وارد کار شد، انتهایش جاسوسی بود. خیلی دل و جرأت و استحکام می‌خواست که تو به آن آخر نرسی. بهمین خاطر نمی‌گذاشتیم قاطی ما بشوند، ولی اون کسی که جاسوس بود ما بهش می‌گفتیم تواب.

* اصولا در زندان این کلمه تواب رایج بود؟

آره، تواب را خودشان راه انداختند. خود رژیم راه انداخت. از همان اوائل 60 راه انداخت و مبتکرش هم گروه لاجوردی بود. اونها این بساط رو راه انداختند. توی اصفهان هم مثل بقیه زندانها چون سیستم این مسئله را راه انداخته بود می‌آمدند می‌گفتند می‌خواهی تواب بشی؟ جاسوسی برای ما بکنی؟ با ما همکاری کنی؟ این کار و آن کار را برایت می‌کنیم. میگذاریم درس بخوانی و امتحان بدهی و اینها.

* برای چپی ها نماز خواندن چطوری بود؟

اصفهان به خاطر شرایط مذهبی که شهر داشت سال 60 نماز خواندن را اجبار نکردند. یعنی نگفتند اجبار است. ولی بخاطر شرایط وحشتناکی که بدلیل ترس از اعدام بود خیلی ها نماز خواندند. خودم هم نماز خواندم بخاطر ترس و وحشتی که از اعدام بود. ان سال 60 نمی‌شد شما بگی من نماز نمی‌خوانم. اگر نمی‌خواندی بلافاصله جدایت می‌کردند و رفته بودی توی خط اینکه اعدام شوی. ولی هیچوقت هم نیامدند توی زندان اصفهان بگویند نماز خواندن اجباریست. صبح صدای ضبط را بلند می‌کردند گوش فلک را کر می‌کرد. مجبورت می‌کردند که بیدار شوی. سال 60 من خود بخاطر ترس از اعدام تا زمانیکه حکم ابد را نگرفته بودم نماز می‌خواندم. حکم را که گرفتم دیگر نماز نخواندم. همیشه هم در همه جا زیر فشار بودم. جزو مغضوبین بودم و هر فشاری بود روی من هم بود ولی توی اوین اگر نماز نمی‌خواندی بندت را جدا می‌کردند. ولی توی اصفهان بخاطر دید مذهبی شدیدی که داشتند مجبورت نمی‌کردند و زورت نمی‌کردند که نماز بخوانی ولی شرایطی درست کردند در سال 60 که از ترس می‌خواندیم.

* یعنی زندانیان را مرعوب کرده بودند و آنها هم نماز می‌خواندند؟

بله ! ولی من خودم از بهمن سال 60 که حکم را گرفتم دیگر نماز نمی‌خواندم هر وقت هم می‌گفتند چرا نماز نمی‌خوانی نمی‌گفتم خدا را قبول ندارم اگر می‌گفتی خدا را قبول ندارم کشته بودندت، می‌آمدند به کنایه می‌گفتند یا مستقیم، می‌گفتم به نیت تو بخوانم؟ می‌گفت نه نه به نیت من نخوان. برای اینکه فوق العاده جو شهر مذهبی بود. ولی مثلا در شیراز اینطور نبود. در سال 60 تا 63 اگر نماز نمی‌خواندی دنبالت تی می‌کشیدند و اگر می‌دانستند کمونیستی و نماز نمی‌خوانی دست به چیزی می‌زدی، آن را آب می‌کشیدند. یا اگر قدم می‌زدی توی بند توابهای شیراز با تی و گونی دنبالت بودند که تی بکشند.

یکی از رفقا را که از زندان شیراز به اصفهان آوردند اینها را تعریف می‌کرد. در زندان عادل آباد اگر کسی نماز نمی‌خواند پشت سرش تی می‌کشیدند. یا اگه دست به چیزی می‌گذاشت آب می‌کشیدند. وقتی آمد زندان اصفهان باور نمی‌کرد که یه اکیپ از بچه ها نماز نمی‌خوانند. می‌گفت یعنی کار ندارند؟ گفتم نه کاری ندارند. ولی تمام این مدت بچه هایی که نماز نمی‌خواندند جزو بچه هایی بودند که هیچ امکاناتی بهشان نمی‌دادند. یعنی اینجوری بر علیه ات اقدام می‌کردند. ملاقات حضوری بود، بهت نمی‌دادند. همیشه اگر قرار بود یک جایی یک چیزی را کم بگذارند، اسمت اسم اول بود. اسم من برای مدت هفت سال و نیم برای هر کار فشار و وحشی بازی که بود اسم اول بود. تنها زمانی که آمدند اسم مرا برای کاری غیر از فشار و شکنجه خواندند، موقعی بود که می‌خواستند آزادم کنند. و تمامش به خاطر این بود که نماز نمی‌خواندم. یعنی یکی از دلایل عمده این فشارها نماز نخواندنم بود. نماز نمی‌خواندم.

* استدلالت چی بود وقتی نماز نمی‌خواندی؟

من استدلالم این بود که تا می‌گفتند چرا نماز نمی‌خوانی می‌گفتند خدا را قبول داری؟ می‌گفتم آری. میگفتند محمد را قبول داری؟ میگفتم آری. می‌گفتند پس چرا نماز نمی‌خوانی میگفتم ببین اگر دوست داری من به نیت تو نماز بخوانم؟

تعداد بچه های چپی که مستقیما برای نماز تحت فشار نبودند یک چیزی حدود بیست نفر بود. نماز نمی‌خواندیم. اون بقیه هم که نماز می‌خواندند یک در میان می‌خواندند. مثلا صبح ها نمی‌خواندند. صبح ها با اینکه همه را بیدار می‌کردند، همه بیدار می‌شدند، نمی‌توانستی بخوابی، یک گردن کلفتی را آنجا گذاشته بودند که صدای اذان و سلام و صلواتش گوش فلک را کر می‌کرد. یه مدتی همه بچه های توی زندان اصفهان و منجمله بچه های چپی سال 60 اکثرا تا آنجا که من اطلاع دارم نماز می‌خواندند. چون سال 60 مرگ و زندگی بود. اگر نمی‌خواندی کشته بودندت. حتی یادم هست بچه هایی که بچه های قدیمی بودند، بچه های بالای تشکیلات بودند و بعدا دستگیر شدند اونها حتی به بقیه اصرار می‌کردند که بخوانید. چون شوخی نبود سال 60 می‌کشتند. خیلی راحت می‌کشتند. اصفهان شرایطش با تهران خیلی فرق می‌کرد. در اصفهان اگر مستقیما بهشان میگفتی که من سرموضعم اعدامت می‌کردند.

یا اوائل 61 اگر مسائل و شواهد کتبی یک جوری نشان می‌داد که عقایدت را قبول داری، رفته بودی. توی هیچ وهله ای نمی‌شد بگویی که خدا و پیغمبر را قبول نداری. یا کوچکترین حرکتی که نشان بدهد چپی هستی اگر می‌کردی، می‌کشتند. هیچ شوخی ای هم در کار نبود همه هم می‌دانستند.

یکی از رفقا بود بنام جعفر. داشت یک عکس نقاشی می‌کرد، عکس چه گوارا. سال 1364 بود، بهمن ماه. شبها پنهانی توی تختش عکس می‌کشید، عکس چه گوارا را می‌کشید. یه توابی دیده بودش، لوش داد، آمدند سراغش یک شب ساعت 1 از تخت کشیدندش پائین. نقاشی را از جایی که توی دیوار سوراخ کرده بود در آوردند. یک هفته انفرادی بود بعد از یکهفته بردنش دادگاه حکم اعدامش را صادر کردند. بعد عکس را بردند.

* مال چه گروهی بود؟

از بچه های رزمندگان بود.

در سال 60 در اصفهان اگر کوچکترین نشانه ای از چپی بودن تو می‌دیدند، می‌کشتند. تعارف اصلا نداشتند. بهمین خاطر حتی بچه های چپی که نماز نمی‌خواندیم اگر شرایط سخت می‌شد می‌خواندیم. من خواندم ولی وقتی سال 63 مرا بردند کمیته صحرایی خواندم. می‌دانستم آنجا جای شوخی نیست. می‌دانستم که اگر الان که توی انفرادی ام نماز نخوانم صد در صد مرا می‌کشند. اگه زیر ضربه بودی باید می‌خواندی. اگر زیر ضربه نبودی می‌شد یک جورهایی از زیر آن کار فرار کرد. اونها متوجه می‌شدند ولی عکس العمل نشان نمی‌دادند. چون اگر می‌خواستند آن کار را نکنند باید یک سری را دستجمعی اعدام می‌کردند. آنهم در زمانی که شرایطش برای اعدام مناسب نبود. آنوقت اصفهان هم یک جایی بود که همه هم را می‌شناختند. مثلا معاون اطلاعاتی زندان، توی دبیرستان هم کلاس من بود. من جد و آبادش را می‌شناختم. پاسداری که توی زندان دم درب می‌ایستاد همسایه شما بود. مثل تهران نبود که کسی کسی را نشناسد. شهرستان بود و در اصفهان جون اداره زندانش یک جو مذهبی بود که سیستمش این بود که مثلا می‌گفتند لااکراه فی الدین.

ولی لااکراه فی الدین اگر می‌رفتی زیر بازجویی یا می‌رفتی دادستانی یا کمیته صحرایی، باغ کاشفی، یا انفرادی زندان شهربانی، اونجا دیگر لااکراه فی الدین معنی نداشت.

* باید حتما میگفتی من میخوانم؟

نه باید میخواندی. توی بند جمعی عکس العملی نشان نمی‌دادند ولی توی بند انفرادی پدر در می‌آوردند.

* سالهایی که در زندان بودی هم مقاومتها را دیدی و هم ضعف ها رو و این خیلی طبیعیه که در یک جنبش مردمی زندانها اینطور باشند. الان توی خارج از کشور یک عده با این استدلال که پوست و گوشت و … است و در نتیجه زیر شکنجه نمیشه مقاومت کرد، یکسری از اون ضعف ها رو توجیه می‌کنند. نظرت چیه؟ بالاخره چه فرقی هست بین آنها که در زندان مقاومت می‌کردند و اونهایی که تواب می‌شدند. آیا ما می‌توانیم بگوئیم پوسته و گوشته و شلاقه و کاریش نمیشود کرد؟ در اونجا چه جوری به این مسئله نگاه می‌کردید؟

ما مرزبندی مان مشخص بود. زیر شکنجه اطلاعات دادن را هیچوقت علیه کسی استفاده نمی‌کردیم. برای اینکه می‌دیدیم شکنجه چقدر وحشیانه است و هیچ حد و مرزی نداشت. یعنی اینکه اگر شما فکر کنید یکی را 48 ساعت می‌زدند و بعد ولش می‌کردند اصلا اینطور نبود. یک موقع بود 52 ساعت یکی را می‌زدند.

چون وحشی گری رژیم بی حد و حصر است. شما یک وقتی با یک رژیمی طرف هستید که وحشی گری اش بالاخره یکسری چارچوبها دارد. در جمهوری اسلامی این وحشی گری بی چارچوب است. شما نمی‌توانی تصور کنی که یک نفر را که زدی و داره خون از دماغ و گوش و صورتش می‌آید بعدا آب جوش بریزی روی پایش!

یا کسی مثل سیف الله سادات ساسانی که یک جای سالمی توی بدنش نبود. پشتش جای سیگار بود. خودش یادش بخیر میگفت دست به جا سیگاری نزن. پشتش را میگفت.

وحشی گیری هیچ حدی نداشت. اما وقتی که از زیر فشار شکنجه در می‌آمدیم، محک اصلی مقاومت اونجا بود. اون کسی که برای ملاقات حضوری، یا برای دو تا پیراهن بیشتر، یا یک جفت جوراب بیشتر، برای ده دقیقه ملاقات حضوری یا مثلا داشتن دو تا ملافه دو تا پتو یا اینکه ببرندش بندی که هواخوری اش 5 متر بزرگتره، حاضر بود بیاید بشیند اطلاعات بدهد، البته اطلاعاتی هم به آن صورت نبود، حاضر بود به پاسدارهای بگوید مثلا پریشب که توی اتاق نشسته بودیم حرف می‌زدیم به اخبار می‌خندیدیم! و یا ما با اون فرد مرزبندی داشتیم. الان هم با آن فرد مرزبندی داریم. من هیچ کس را محکوم نمیکنم که این مقاوم نبود و یا نتوانست زندانی بکشد. اما تا زمانی محکومش نمی‌کنم که زیر شکنجه بوده باشد. اون آسایش نبوده را که با هم تقسیم می‌کردیم، ما یک اصول انسانی داشتیم. ما از کسی نمی‌خواستیم قهرمان باشد. بلند شود شعار بدهد چون می‌می دانستیم می‌کشندش. یک چیزی که زندان ایران ثابت کرد این بود که فعالان سیاسی داخل زندان یک دوره ای در سال 60 اینجور بود که یکسری خیلی بطور مستقیم با رژیم در افتادند، ایستادند و شعار دادند و اعدام شدند. من می‌شناختم کسی را که توی خود دادگاه بلند شد و گفت اگر به من تفنگ بدهنید تک تکتان را می‌کشم، بیژن مجنون.

شدت کشتار به زندانیان نشان داد که شما با این رژیم نمی‌توانی اینطور طرف شوی، می‌کشندت و برایش مهم نیست چند نفر را.

ما دیده بودیم شرایط را و می‌گفتیم انتظار نداریم کسی قهرمان شود. در زندان، ما مخالف این بودیم اگر کسی می‌آمد که خیلی توپش پر بود و یا آتشش تند بود به اصطلاح با پای چپ بالا می‌رفت و با پای راست پائین می‌آمد. البته می‌دانستیم می‌کشندش و می‌دانستیم که رژیم در سال 60 به ما ثابت کرده بود که در کشتن برایش مهم نیست چند تا. مهم چه سن و سالی دارد. مهم نیست کی را می‌کشت. من در رابطه با این تز که بالاخره گوشت و استخوان است دیگه! آره، گوشت و استخوان است تا زمانی که بازجویی است. ولی وقتی که بازجویی تمام شد و حکم را دادند، یا به رفیق من که حکم دادند 5 سال زندانی داره، برویم همان چیزی که توی ذهن من است را با هم قسمت کنیم دیگه لازم نیست من جاسوسی کنم علیه او آنهم به این دلیل که یک متکا زیادتر یا یک روبالشی تمیزتر داشته باشم. واقعا حد امتیازات این حد بود. بخاطر این است که اینقدر بچه هایی که توی زندان بودند از تواب ها متنفرند.

من الان که اینجا صحبت می‌کنم وقتی که فکر یک آدمی مثل علی قره ضیاءالدین را بهیچوجه نمی‌توانم تحمل کنم که او چون نمی‌توانست شکنجه را تحمل کند این کارها را کرده است. هیچکس علی را مجبور نکرده بود که بعد از اینکه حکمش را بهش دادند تواب بشود. هیچکس او را مجبور نکرده بود بیاد پیرهن های مرا بشمرد که من چند تا پیرهن دارم. آیا من پیرهنم را به کس دیگری قرض داده ام یا نه. این فرد خائنی که من میگم تعداد شورت و پیراهن آدم ها را هم می‌دانست. اگر این پیراهن آبی که من می‌پوشیدم تن شما می‌دید فردا جلوت را می‌گرفت و می‌گفت این را از کجا آوردی؟ برای اینکه یک رابطه انسانی بود توی زندان که مقاومت را شکل می‌داد. اینکه زندانی های سیاسی توی زندان مقابل رژیم ایستادند، این رابطه های انسانی بود که مقاومت را شکل داد در زندان. کسانی که می‌خواستند این رابطه انسانی را از بین ببرند اینها می‌شدند تواب و درست همسو با رژیم کار می‌کردند. متنفر بودند از بچه هایی که باشان همکار نیستند یا باشان هیچگونه ارتباطی نداشتند. انزجارشان را حتی با اینکه بیایند با تو دست به یقه هم بشوند نشان می‌دادند.

در مورد کتابهای داخل زندان هم ما کتاب که اونجوری به دستمان نمی‌رسید. تنها کتابهایی که خودشان اجازه می‌دادند می‌آمد. اگر می‌دیدند توابها که کتاب به فرض توحید مطهری را خیلی دست به دست می‌کردند، می‌گفتند آها کتاب توحید مطهری یه چیزی توی این کتاب اینها دارند پیدا می‌کنند. بعد تواب ها می‌رفتند نگاه می‌کردند که کدام صفحه را شما علامت گذاشته ای، باز می‌کردند. خب طرف یک موقعی هم دید سیاسی داشته به قضایا، کتاب را باز می‌کرد می‌دید مثلا ماتریالیسم دیالکتیک است. پس می‌گفت این آقا که چپی است داره به این ترتیب اطلاعات ایدئولوژیکش را زیاد می‌کند. یک ابله پاسدار که نمی‌توانست این تجزیه و تحلیل را بکنه. اینه که توابها مردودند. تواب هایی که برای رژیم تجزیه و تحلیل سیاسی می‌کردند آنها قابل بخشش نیستند.

توابی که می‌آمد نگاه می‌کرد که شما چه صفحه کتاب را خوانده ای هیچ چیز هم در مقابلش بدست نمی‌آورد. اسکندر مقدونی یک مثال جالبی داره میگه اگر میخوای یک عده رو تحت کنترل خودت در بیاری از توشون آدمایی را پیدا کن و وادارشان برایت جاسوسی کنند علیه بقیه اکیپ.

این اکیپ می‌شوند حافظ منافع تو در مقابل آنها و تو هیچ وقت منافعت را از دست نمی‌دهی. دقیقا کاری که رژیم می‌کرد. تواب درست می‌کرد گذاشت توی بند. بند را میداد دست توابین می‌گفت اداره کن. توابه پاسدارها را عوض می‌کرد.

همین آقای قره ضیاءالدین تواب حرفش این بود که من نماینده دادستانی ام توی زندان!

ایشان زندانی و تواب و اینها نبود، نماینده دادستانی بود. ایشون در زندان پاسدار عوض می‌کرد و پاسدار می‌فرستاد کردستان.

اگر این پاسدار یک ذره رابطه انسانی با زندانیها داشت و یا یک مقدار با آنها گرم می‌گرفت و یه ذره خوب بود، عوضش می‌کرد. او بود که تعیین می‌کرد که کی ملافه داشته باشد و کی ملافه نداشته باشد. یکسری که اینور خیلی باصطلاح جوش توابها رو می‌زنند، یک مرزهایی رو قاطی می‌کنن. هیچ زندانی سیاسی مستقل و صادقی هیچ کسی را بعنوان اینکه زیر شکنجه اطلاعات داده محکوم نمی‌کند. من هیچوقت بخودم اجازه نمی‌دم که حتی کسانی را که من را لو داده اند، مثل رسول فلاحتی، من هیچوقت بهش توهین نکردم. این بحثی که من در اینجا میگم هیچ ربطی به این قضیه مقاومت توی زندان نداره. مقاومت ما تا یه اندازه خیلی زیادی در اطلاعات ندادن به رژیم بود، خیلی از بچه ها بودن مقاوم بودند و شکنجه هم شدند یک اطلاعات هم ندادن، ولی تعدادشون کم بود. در اصفهان تجربه شخصی من، شاید بگم تو این مدت هفت سال و نیم که زندان اونجا بودم، اگر بخوام بشمارم بیشتر از 20 تا نبودن که زیر شکنجه هیچ اطلاعاتی ندادن.

یکیشون علی جان پناهی بود. 5 تا برادر بودن 5 تاشون رو اعدام کردن. هوادار مجاهدین بودن. علی جان پناهی برادر بزرگه بود کشتی گیر بود، معلم ورزش بود. وقتی که جنازه اش رو تحویل خونواده اش داده بودن، پا نداشت. درست پائین پاش قطع بود. یکی از برادرها، خداداد بود از بچه های واحد معلمین مجاهدین بود. یک کلام حرف نزد هیچ اطلاعاتی نداد. این یکیشون بود، از اون بچه هایی که معروف بودن. یه برادر دیگه اش هم علی خاص بود. اونم خیلی شکنجه شده بود. یکیشان سیف الله بود. هیچی نگفت. فقط اسمش را گفت و آدرس خانه اش رو داد. با اینکه همه چیز رو داشتن. علی قره ضیاءالدین همه اطلاعات رو داده بهشون. یه جاسازی بود که خود این فرد داده بود برای اسلحه.

* آیا در میان زندانیان این تیپ ها از یک شخصیت ویژه ای برخوردار بودند؟ به عنوان کسانی که واقعا مهر بر لبشون زدن و حرف نزدن؟

تمام این دوستان، این رفقا و زندانیان دیگری که شهید شدن، این اکیپی که زیر شکنجه شهید شدن واقعا حماسه بودند. وقتی که ما می‌نشستیم حرف میزدیم خاطرات مون از بازجویی هامون رو برای هم می‌گفتیم این بچه ها همیشه مطرحند، همه تو زندان اصفهان علی جان پناهی رو می‌شناسن. همه علی خاص رو می‌شناسن، همه سیف الله رو می‌شناسن، همه خداداد رو می‌شناسند.

یعنی به همه کسانی که تو زندان اصفهان بودن سالهای 60 اگر بگی علی جان پناهی رو می‌شناسی یا علی خاص پناهی و یا سیف الله سادات رو می‌شناسی؟ خدا خواست رو می‌شناسی؟ اگه توی زندان اصفهان بودن اکثرا اونها رو می‌شناسن. اینها حماسه هایی بودند که هیچ وقت فراموش نمی‌شوند.

بعضی ها تو خارج کشور فکر کردن اینا داستانه. اینها اسطوره های تاریخی اند. به نظر من اینها یکسری شون اسطوره های تاریخی هستند ولی نه به شکل اسطوره ای که داستان بوده و واقعیت نداشته. اینها گوشت و پوست و استخوان و انسانهایی بودند که واقعیت داشتند، زندگی داشتند، زندگی شون رو رژیم گرفته. این سبک بیاد ماندنی اسطوره هاست. ولی واقعیت قضیه این بود که تعداد اینها خیلی کم بود ولی شخصیت های خاص خودشون رو داشتن. من و سیف الله با هم توی یک سلول بودیم. من نمی‌توانستم راه برم ولی اون وضعش از من صد پله بدتر بود. ولی سیف الله همیشه، همیشه اون بود که به من آب میداد. هیچ وقت تو هیچ لحظه ای نگذاشت که من یک کاری براش بکنم، و با اینکه وضع جفتمون یک جوری بود که نمی‌تونستیم کار خاصی برای هم بکنیم.

یه سری خصوصیاتی بودن که واقعا نمی‌دونم، ما نداشتیم. ما دوست مبارزی داشتیم بنام علیرضا اسلامیه که از بچه های آرمان بود، آخوند بود. تقریبا در رده حجت الاسلامی بود. اینقدر اینو زدن زیر شکنجه که مثلا وقتی 4 متر 5 متر 6 متر رو که می‌خواست از روی تختش بلند شه بره دست شوئی بند، یک چیزی حدود 20 دقیقه 25 دقیقه طول می‌کشید.

با اینکه آخوند بود، هیچ حرف نزد. هیچ اطلاعاتی هم نداد. فقط آیه و قرآن می‌خواند. می‌زدندش آیه قرآن می‌خوند. حالا فکر کیند اینها یه نمونه از آدمای اینجوری بودن. جنبش یک جنبش توده ای بود.

رفیق خود من، بیژن مجنون. 6 تا چاقو تو خونه بهش زدن. از تو خونه تا توی سپاه اصفهان سرود انترناسیونال خوند. همه تو سپاه اصفهان می‌شاختنش. تنها کسی بود که تابستون سال 60 در وسط سپاه اصفهان شعار “مرگ بر خمینی” گفته بود. آش و لاش ترین وضعیت رو داشت که بردنش. تا 5 سال به خانواده اش محل قبر او را نگفتند.

پسر بزرگ خونه بود. بعضی از بچه های مجاهدین هم بودند که خیلی خوب بودند. یک خط بخصوص باید کشید بین بچه های مجاهدین که توی سالهای 60 هوادار مجاهدین بودند و در تشکیلات مجاهدین بودن با بچه هایی که الان در تشکیلات مجاهدین هستند. اون کسانی که من باهاشون در زندان بودم و تجاربی که من باهاشون داشتم، تو زندان اصفهان از مقاوم ترین بچه ها بودند. یعنی به جرأت می‌تونم بگم که تعدادشون از بچه های دیگه بیشتر بود. البته اونها در کل هم تعداد بیشتری بودند. تواب هم توشون داشتند. توابهای خیلی ناجوری هم بودن. مثل همونی که اسمش رو بردم یعنی علی قره ضیاء الدین.

* رابطه شما در زندان با بچه های مذهبی چطور بود. هیچ خط کشی وجود داشت؟

تو زندان اصفهان بچه های مجاهدین خیلی با بچه های چپ قاطی نمی‌شدن. یعنی عمدتا تشکیلات خودشون رو داشتن. اما گروه دیگه ای هم بودن تو زندان مثل پیکار که به هیچ وجه حاضر نبودن با بچه های دیگه چپی هیچگونه مراوده ای داشته باشن. خودشون بودن. بقیه گروههای چپ مثلا بچه هایی با پیشینه مارکسیست- لنینیستی به هم نزدیکتر بودند. مثلا بچه های چریکها، اقلیت، و تا اندازه ای هم بچه های راه کارگر. سهند یه گروهی بود که مستقل برای خودش بود.

* در همون زندان مثل پیکار؟

بله و متأسفانه تجربه بچه های سهند اصفهان، من جای دیگر رو نمی‌دونم، فوق العاده تجربه بدی بود. و بسیار بسیار حرکات سیاسی اونها ناهنجار بود که این حرکات سیاسی ناهنجار منجر به قدرت گرفتن رژیم شد. اکثرشان تواب شدند.

مجاهدین دو دسته بودند. یه دسته تواباشون و یه دسته بچه های خوب و سرموضع که در کارهای جمعی زندان قابل اعتماد بودند. اونا به بچه های چپی ای که به خط جنگ مسلحانه معتقد بودند، نزدیکتر میشدند. مرزبندی های تو زندان این شکلی بود. تو زندان اصفهان تعداد بچه های چپی ای که معتقد به جنگ مسلحانه بودند تعداد زیادی نبود. بچه های اقلیت، بچه های چریک فدایی. اینها روابطشون یعنی روابط اجتماعی و داخل زندانشان بیشتر با مجاهدین نزدیکتر بود. متأسفانه در زندان اصفهان به خاطر وجود گروههای چپ شبیه سهند و ایزوله طلبی سه جهانی که توی زندان بود باعث شد که بچه های چپی متأسفانه اونطور نتونند با هم متحد بشوند و یکی از شرایطی که که گفتم در اصفهان که باعث شد بچه های تشکیلات سهند بیشتر سوق پیدا کنند به طرف توابین، اون تشکیلاتی بود که مسئولین زندان عملا درست کردند.

* توده ایها و اکثریتی ها هم در زندان بودند؟ روابط اونا با بقیه بچه های چپ چطور بود؟

بچه های حزب توده، این در مورد زندان اصهفان است، به غیر از 4 یا 5 نفر بقیه بدون استثنا جاسوس بودند. این خط سیاسی ای بود که انها در زندان برای خودشان می‌گذاشتند: همکاری با رژیم به هر نحو ممکن.

* یعنی تو زندان برای خودشان؟

بله برای خودشان. با اکثریت.

* اکثریتها هم باهاشون بودن؟

بله. جلسات بحث ایدئولوژیکی برای رد مارکسیسم با توابین می‌گذاشتن. یه کسی بود به اسم علی. خود توده ای های داخل زندان بهش می‌گفتن “مغز جریان.

موقعی که توابها دورشون نبودند (جالبه)

جالبترین خاصیت حزب توده توی زندان این بود که به مجردی که می‌دیدند توابها دورشون نیستن چپی می‌شدند. ولی وقتی که توابها دورشون بودن جاسوسی هم براشون می‌کردند. به غیر از 4 نفری که شخصیت سیاسی شان را حفظ کردند. اون 4 نفر هم کاملا مشخص اند. فوق العاده آدمهای قابل احترامی بودند. در مورد بقیه، همه شان، همکاری اصولا مسئله خطی بود. مشکلی که ما حزب توده داشتیم این بود که حزب توده خط همکاری با رژیمش را آورد توی زندان. حتی موقعی که گرفته بودنشون خط همکاری داشتند. اکثریت هم همین جور. تهران فرق می‌کرد. تهران بچه های خوبی هم در میان حزب توده بود که یک سری شون فوق العاده آدمهای قابل احترامی بودند. یکی از دوستانمون که من خودم شخصا می‌شناختمش رحمان هاتفی بود. رحمان زیر شکنجه مرد.

در زندان زنان اصفهان وقتی که توابهای توده ای را آزاد کردند زندانیان از شدت خوشحالی به خاطر راحت شدن از دست جنایات آنها واقعا جشن گرفتند. بعضی هاشون از اونایی بودن که زندانیان را از تخت به زور می‌آوردند پایین تا در بحث شرکت کنند. بحث ایدئولوژیکی برای رد مارکسیسم. یعنی دقیقا همان خطی که احسان طبری تو روزنامه هایی مثل کیهان داشت. یکی از اعضای حزب توده در اصفهان کتابچه ای در مورد چگونگی شکنجه روانی برای پاسدارها نوشت.

* البته این گونه برخوردها از آن خط سیاسی و ایدئولوژیک بعید نیست!

مظلوم نمایی اصلا تمام ارزشهای مبارزه رو می‌بره زیر سئوال. این حزب توده بود که در اصفهان مبتکر بحث های پنج شنبه شب توی زندان شد.

بحث های ایدئولوژیک. آقایون وقیحانه می‌آمدند و می‌نشستند. خیلی هم معتقد بودند که تواب نیستند. معتقد بودند که جاسوس بازی هم نمی‌کنند. اما در واقع کارهای استراتژیک می‌کردند. کتاب می‌نوشتند راجع به (چگونگی) شکنجه (دادن).

یکی شان رابط سفارت روسیه توی اصفهان با حزب توده بود. این آقا یه نمونه از توده ای ها بود. بعد هم اکثریت. سازمان اکثریت که اسامی افراد، اعضا، هوادار تمام ارتباطات اش را در سال 60 داد به سپاه اصفهان. دوباره در سال 62 که اکثریت و حزب توده دستگیر شدند 1362 دوباره لیست رو دادند. باصطلاح آخرین لیست رو دادند به سپاه.

سپاه اصفهان در ظرف 5 تا 10 روز تمام اکثریت اصفهان را جمع کرد. دونه دونه در خانه هاشون رفت گرفتشون آوردشون. همه رو کرده بودن تو یه بند. اون بندی که مال ملاقات حضوری بود کرده بودن بند توده ای ها و اکثریتی ها. همه رو از فیلتر گذروندن. همه اونایی که هوادار سازمان بودن رو ول کردن. تشکیلات اصلی رو نگهداشتن. این تشکیلات اصلی هم با گذاشتن فشار، پدر بقیه زندانیان رو توی زندان در آوردند. اصلا اینها فاجعه بودند. ما باورمون نمی‌شد. ما قبل از این دستگیری ها یه خورده دیدی راجع به حزب توده داشتیم. همکاری هایی که با رژیم داشتند تا حدودی می‌دونستیم. مثلا همکاری های اطلاعاتی ای که در سال 60 با رژیم کردند. یا گشتهایی که با سپاه و کمیته های تهران و اصفهان می‌رفتند و فعالین همه تشکیلات های متفاوت رو لو می‌دادند. اعلامیه هایی که حدود مرداد سال 60 دادن رو می‌دونستیم. اعلامیه بعد از 8 شهریور 1360 شون در تهران که عملا و رسما به هواداراشون گفتن که هر کسی را که از گروههایی که اعلام جنگ مسلحانه کردن به رژیم اگر می‌شناسند باید اطلاع بدهند به سپاه.

توی اصفهان با پول سپاه با بنزین سپاه می‌رفتن گشت. به عینه همه دیدنشان در زندان اصفهان که چه جوری خط سیاسی حزبشان را پیش می‌بردند. مکافات داشتیم. یعنی مرحله ای بود که باورکردنی نبود.

* در جریان کشتارها از اینها هم بودن.

نه اینها رو ولشون کرده بودن، اکثرشان را. یه اکیپشون رو که نگه داشته بودن با ما آزاد شدن. در اصفهان تا آنجا که من اطلاع دارم یک نفر توده ای هم اعدام نشد.

* به هر حال آن دو نفر که قبلا اشاره کردی، (اسفندیار قاسمی و قادر جرار) آنها اکثریتی بودند؟

اونها اکثریتهای خط 2 بودند.

* اکثریت خط دو منظورت جناح کشتگر است؟

بله اما اونجا اونموقع بهشون خط 2 می‌گفتیم. بچه های کشتگر. اون دو تا حکم نداشتن. به اصطلاح رهبرای بالای اکثریت 2 بودند که در اصفهان گرفته بودنشان. بقیه اعضایشون رو بهشون حکم دادن بودند. این دوتا منتظر حکم بودند. نفر اول و دوم تشکیلات بودن. اونهایی که حکم داشتند اعدامشون نکردند. چون در اصفهان (برای اعدام) کلا تمرکز روی خط مجاهدین بود.

* پس بر اساس صحبتهای تو، در زندان اصفهان فقط مجاهدین رو اعدام کردند؟ هیچ کس دیگه رو اعدام نکردن؟

عمدتا مجاهدین رو. در واقع در زندان اصفهان 7 نفر از بچه های چپ رو اعدام کردن. 5 نفر از آنها از بند زنان بودند و 2 تا از بندها مردها.

* زندانیان زن اعدامی از چه گروههایی بودن؟

2 تاشون از بچه های اکثریت. 2 تا بودن که حکم نداشتن. و 2 تاشون بچه های پیکار بودن. یکی شون هم از بچه های سهند بود. اون خانومی که طرفدار سهند بود، همسرش رو سال 63 که بچه های سهند رو گرفته بودن اعدام کرده بودن اینهم بعد از اون.

* این بچه های پیکار که گفتی با خودشون بودن تونستن این وضع رو ادامه بدهند؟

نه! وضع بچه های پیکار به هم ریخت ولی بر خلاف بچه های سهند تواب نشدند. ولی تشکیلاتشون به هم ریخت. چندتاشون رو آزاد کردند. یک سری شون رو از اصفهان فرستادند شیراز. بعد حدود 5-6 تا شون موندند. این 5-6 تا دیگه تا آخر حکمشون که بودند، دیگه در اواخر بچه های پیکار نبودند.

اینها یک سریشون سال 64 آزاد شدند. یکسری هم 65 حکماشون تموم شده بود ولی در مورد بچه های سهند، اونها تشکیلاتشون، یعنی اکثریت بالاتفاقشون منهای حدود 9-10 نفر بقیه همه تواب شدند و تواب خطرناک هم شدند. دعای کمیل داشتند بدون اینکه پاسدارا ازشون بخواهند. دعای کمیل تا ساعت 4 و 5 صبح. قرآن می‌خونددن در حالی که پاسدارا ازشون نمی‌خواستن. اگه کسی ادعا کنه که پاسدارا مجبورشون می‌کردن من اینو قبول ندارم. حتی دم پایی هاشون رو هم جدا کرده بودن. دمپایی اونجوری که نبود. هر چیز پاره پوره ای رو همه می‌پوشیدن. هر کسی هم که به خونواده اش می‌گفت براش دمپایی بیارن، در واقع برای همه بود. بچه های سهند آمدن گفتن که دمپایی ها رو باید اسم بنویسید روش. چرا؟ چون سری نماز می‌خواندند و یه سری نمی‌خواندند. نماز خوان ها دسته رو نجس می‌دونستند. این قدر سر این قضیه شلوغ شد که پاسدارا گفتن ما نمی‌خوایم. بله! پاسدارا گفتن ما نمی‌خوایم. !

بعد یک جنگ بسیار بیرحمانه ای بین توابای سهند و توابای مجاهد بود. رهبر توابای مجاهدین یعنی علی قره ضیاالدین بود که از طرف دادستانی تهران حمایت می‌شد. الان هم جزو وزارت اطلاعاته. دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی اصفهان بود. فوق العاده آدم باهوشی بود. اصلا وقتی میگن نابغه، این واقعا نابغه بود. لاجوردی کسی بود که او را تأیید کرده بود. حالا این دو دسته تواب یعنی توابان سهند و توابهای مجاهد رقابتی را برای خیانت آغاز کرده بودند. وزارت اطلاعات هم کف می‌زد. نشسته بودن کنار همه شون. در عوض فشارش رو به ما می‌آوردن. جو بند را خشن می‌کردند و مقاومت زندانیان را کم می‌کردند.

* در واقع انتظار رژیم را می‌بردند بالا!

انتظار رژیم می‌رفت بالا. رژیم طلبکار می‌شد. مثلا در سال 63 یعنی اون سالی که بند رفت زیر فشار، جو بند رو شکسته بودن. همینها هم جو بند رو شکسته بودند. قبل از اینکه در کمیته صحرایی در سال 63 ببرنمون زیر فشار، ما سرود جمهوری اسلامی رو صبح که میذاشتن برای صبحگاهی، صدای 200 نفر آدم از اینجا به اونجا نمی‌رسید. اینجوری سرود می‌خوندند. ولی بعد از تنبیه یک سری از بچه های، ما رو که از زیر فشار آوردن صبح بلند شدیم دیدیم ای بابا سرود تا عرش اعلی میرسه. ما توش گم بودیم. به این ترتیب انتظار زندانبانان می‌رفت بالا، و به رژیم امکان دست چین کردن افراد را می‌داد.

* بچه هایی که به هر حال در جریان کشتار سال 67 در اصفهان زنده ماندند، آیا بعدا در جریان آنچه به نام قتلهای زنجیره ای معروف شد مورد حمله قرار گرفتند؟

در اصفهان از اون 15 تا مجاهدینی که قبول کرده بودن شرایط رو، 3 تاشون خودکشی کردن. سه تاشون تا من ایران بودم خودکشی کردن. من سال 69 از ایران خارج شدم. این سه تا رو که من می‌دونم.

* خودکشی موفق؟

بله کشتن خودشون رو. 5 تاشون در سال 73 خواسته بودنشون سپاه. برادر یکی از اونها الان تو فرانسه است. این 5 تا رو تقریبا همزمان با هم خواسته بودنشون. حدود یک هفته 5 تاشون رو در سپاه نگه داشته بودن. کسی نمی‌دونه الان کجا هستن. از آن تعدادی که با من آزاد شده بودند و هفت سال و نیم در زندان اصفهان بودیم، 3 تاشون فرانسه هستند. 2 تاشون سوئد می‌باشند. یکی شون امریکاست. 2 تاشون کانادا، بقیه هم، 2 تاشون پارسال 18 تیر دستگیر شدند. یکی دیگه توی ایرانه تا جاییکه من خبرش رو دارم. اون کسانی که رژیم آزاد کرد، تمام بچه هایی که توی زندان بودن دائم زیر فشار می‌باشند.

خودم هم همراه با اون بچه هایی که در سال 67 آزاد کردن، تعهد ازمون گرفتن که اگر در مرز بگیریمتون حکمتون اعدامه. یه برگه زرد رنگی بود، با مهر دادستانی، این توش نوشته بود. رسمی نوشته بود که اگر در حین خروج غیرقانونی از کشور دستگیر بشوید به اشد مجازات محکومید.

* حتما می‌دانی که بعد از کشتار سال 67 بتدریج مردم مثلا در خاوران جمع می‌شوند و بر روی محل دفن عزیزانشان گل میذارن. تلاش می‌کنن اسم شهدا رو بنویسن. تو اصفهان وضع چگونه بود؟

تو اصفهان از سال 60 تلاشهای مختلفی شد. بعضی مواقع تلاش این بود که جنازه ها رو تحویل خونواده ها شون بدن. اینها در اوائل سالهای دهه 60 بود. اینها هم میگفتن برید تو قبرستون کافرا. یه قسمتی تو قبرستون بود انتهای قبرستون اصفهان بود. اون قبرستونی که وسط شهر بود که بهش می‌گفتن تخت پولاد. از اون سالها یه قسمتی از این تخت پولاد رو گذاشته بودن که اعدامی ها را دفن کنند. بعد جلوشو گرفتن. بعد جنازه ها رو تحویل نمی‌دادن. مدت زیادی. خانواده ها را سرگردان نگاه می‌داشتن. یه سری از جنازه ها رو توی قبرستون دور افتاده بالای قبرستان ارامنه به خاک سپردند و هیچ نشونی روشون نذاشته بودن. فقط به خانواده ها گفته بودن که قبرهای بچه هاتون در اون منطقه است اما هیچ نشونی روشون نیست. ولی بعدا سالهای 63 به آنور وقتی که باصطلاح تکی اعدام می‌کردن، اونایی که بچه های شهرستان بودن، بعضی مواقع جنازه هاشون رو تحویل می‌دادن به خانواده ها که ببرن شهرستان. ولی بیشتر مواقع جنازه ها رو خاک می‌کردند. سال 67 هم یه سری جنازه ها رو در باغ رضوان خاک کردند و خودشون روی سنگها اسم نوشته بودن. یه سری شون رو هم بعدا به خانواده گفتن کجا هستن و بهشون اجازه دادن که فقط اسم و تاریخ تولد عزیزاشون رو بنویسن ولی حتی تاریخ فوت رو نمی‌ذاشتن بنویسن. یه سری جنازه های زیادی هم توی اصفهان معلوم نیست کجاست، و این مسئله برمی گرده حتی به سالهای 60.

* رژیم در شهرهای دیگر مکان هایی تحت عنوان لعنت آباد راه انداخته، آیا در اصفهان هم چنین مکان هایی وجود داره؟

نه در اصفهان یک قسمتی در باغ رضوان است ولی من نشنیدم که اسم خاصی داشته باشد.

در سالهای 60 و 61 در بعضی از شهرستانها اجازه دفن کمونیستها را در قبرستون مسلمان ها نمی‌دادن و می‌گفتند اجساد را یا ببرید تو جاده و یا در خانه. مثلا در شمال من شنیدم که در مواردی بچه هاشون رو آوردن و توی خونه شون خاک کردن. در اصفهان بچه های کمونیست رو توی قبرستون مسلمانها خاک نمی‌کردن. یه قسمتی در قبرستان برای این کار درست کرده بودن و چون قبرستون تازه ای بود، تازه درست شده بود، یه بخشهایی اش خیلی خالی بود. بچه های مجاهدین رو توی قبرستون مسلمانها خاک می‌کردن. ولی بچه های چپی رو نه. بچه های چپ رو هیچ کدوم رو تو قبرستون مسلمانها خاک نمی‌کردن. حتی رفیق بیژن مجنون رو که بعد از 5 سال به خانواده اش محل دفن او را گفته بودند، در محل پرتی در تخت پولاد دفن کرده بودند.

* آیا آنها اجازه دارند که اسم شهیدشان را روی سنگ بنویسند؟

بیژن رو نه! فقط سنگ روی قبر است. اسم نداره روش. یه علامته. فقط یک سنگ هست که خونواده اش آوردن. یک سنگ سفید. هیچی روش نیست. مثل تهران نبود که یه سیستم مشخصی توش باشه.

* خوب البته اینطور که از صحبتهای تو معلوم میشه اصلا ابعاد دستگیریهای اصفهان نسبت به تهران خیلی فرق می‌کنه. آیا آن زمان که در تهران بودید ارزیابی ای در مورد تعداد زندانیان داشتید؟

ما ارزیابی مون در تهران در مورد تعداد زندانیان یه چیزی حدود 10 هزار بود. 10 هزار تا 11 هزار نفر در تهران. 10 هزار تا 11 هزار تا رو تهران راحت داشت.

* در طول مدتی که زندان بودی، در مورد زندان های دیگه مثلا زندان های شهرستان های خود استان اصفهان خبری داشتی که مثلا شرایط در آنجا چه جوریه؟

در رابطه با زندانهای اصفهان و شهرستان های اطرافش، شهر کرد، زندانش خیلی مخوف بود. چون زندانیان را از شهر کرد می‌آوردند زندان اصفهان. بازداشتگاههای شهر کرد خیلی مخوف بود. یکی از بدترین مناطقی که شما می‌تونستید دستگیر شید در نجف آباد بود. اگه در نجف آباد دستگیر می‌شدید، احتمال اینکه در سال 60 زیر کتک جان بدهید خیلی زیاد می‌شد. بعدها به خاطر اینکه یه سری به همین شیوه در شهرستان کشته شده بودند سپاه اصفهان تمام دستگیریهای سیاسی رو مکتوب می‌کرد و آنها را می‌آورد به اصفهان.

همچنین در سال 60 مهدی هاشمی افراد سیاسی را از شهر می‌ربود و به باغهای دهکده ای بنام قهدریجان می‌برد و اونجا می‌کشتن. شخص سید مهدی هاشمی و گروهش مسئول آدم ربایی آدمهای سیاسی تو اصفهان بودند. اصفهان بر خلاف شهرهای دیگه یکی از بالاترین رقم های ناپدیدشدگان را داره. به تخمین من حتی رقم ناپدید شده های توی اصفهان از تهران بیشتره. یه سری اصلا معلوم نیست که چی شدن. یعنی حتی کوچکترین نشانه ای از افراد در دست نیست. و این ناپدیدشدگان اکثرا بچه های فعال گروههای سیاسی بودن. اکثرا هم شناخته شده بودند و سنهای اون موقع قربانیان در سال 60 اکثرا بالای 23 سال بود. در آن زمان تمام افرادی که در رده های بالای تشکیلاتی قرار داشتند در خطر ربوده و کشته شدن قرار داشتند. تنها از یک خانواده مصلایی 6 نفر ناپدید شدند.

* یعنی خود همین دارودسته مهدی هاشمی می‌بردن می‌کشتن؟

بله! می‌کشتند و معروف هم بود که می‌کشتند و می‌انداختند توی چاه.

* در جهرم که میدانی در یک دوره ای تعداد زیادی رو توی قناتهای جهرم کشتن، این گروهی که به این جنایت دست می‌زد معروف شده به گروه قنات. می‌کشتند و می‌انداختند توی قناتها.

تو اصفهان، می‌دزدیدند. آدم دزدی از سال 59 شروع شد. می‌دزدیدند می‌بردن تو باغهای اطراف ده مهدی هاشمی. سال 59 دو تا از بچه های دانشجویی پیشگام که دستگیر شدن، یکیشون از تو اون باغ فرار کرد. وقتی هم اومد اصفهان وکیل گرفتند و نامه نوشتنند به دفتر رئیس جمهور و قضیه را انداختند تو یه کانالی که همه فهمیدند چی شده. اصلا هم هیچ کسی دنبال قضیه را نگرفت. این قضایا از سال 59 در اصفهان شروع شد و اولین کسانی هم که دزدیده شدند آخوند هایی بودن که مشکوک شدن بهشون. از اونها شروع شد بعد با فعالین گروههای سیاسی ادامه یافت. ناپدید شده های اصفهان اینها بودند.

* از زندانهای دیگر شهرستانها چی؟ آیا ارتباطی وجود داشت؟

در میان بچه های اصفهان مثلا از زندان سمیرم آدم خیلی بود. اکثرا از بچه های تشکیلات الله قلی خان جهانگیری بودند که از زندانهای سمیرم و شیراز و زندانهای شهرضا که بازداشتگاه بود در واقع از اونجا به اصفهان منتقل کرده بودند. اونجاها هم خیلی مخوف بود. چون زندان اصفهان یه حالتی داشت که همه رو از شهرستانهای کوچک اطراف میاوردن اصفهان. شهرستانهای اطراف اصفهان فوق العاده مذهبی بودند. به همین خاطر وسعت دستگیری ها در آنها محدود بود. ولی با احتساب این تعداد محدود در مدت 7 سال و نیمی که من در اصفهان بودم نزدیک به حدود 3-4 هزار نفر به داخل زندان آمدند و رفتند.

* یعنی در این شهرستانها رژیم بیشتر بازداشتگاه داشت؟ آیا زندان نداشتند؟

نه! مثلا شهرضا که نزدیک اصفهانه، یا سمیرم، که تقریبا نزدیک اصفهانه، شهر کرد، زرین شهر، اینها بازداشتگاه داشتن.

* یعنی در آنجا صرفا بازجویی می‌کردند؟

بازجویی می‌کردند و نگه می‌داشتند. در آنجا دادستانی نمایندگانی داشت. در آنجا دادگاه تشکیل می‌دادند ولی بعد که زندان می‌گرفتند می‌فرستادندشان به زندان اصفهان.

* واقعا من خیلی سپاسگزارم از اینکه این صحبتها رو کردید بخصوص این که بازماندگان آن کشتار کمتر حرف می‌زنند و کمتر می‌نویسند. عده معدودی از تجاربشان نوشته اند و زوایای مختلف این مسئله هنوز روشن نشده. مثلا به طور قطع هیچکس واقعا نمیتونه بگه چقدر کشتند. حالا درسته که کسی نمی‌تونه آمار قطعی بده ولی جای یک تخمین واقع بینانه هم خالی است. ولی کسانی که در زندان بودند روی تجربه رفت و آمدهای توی زندان، می‌تونن تخمینی ارائه بدن از تعداد زندانیان و حدود تعدادی که در آن کشتار وحشیانه جان باختند. و اینکه این کشتار در هر منطقه به چه شکلی پیش رفت؟

رقم 18000 نفر که خیلی جا افتاده به نظر من رقم غیر معمولی نیست. یعنی 18 هزار اعدامی. البته همه این 18 هزار نفر زندانی نبودند. تعدادی از آنها آزاد شده هایی بودند که دوباره دستگیر و اعدام شدند.

* درسته در کشتار سال 67 یک عده زیادی هم اینجوری دستگیر و قتل عام شدند.

اون آماری که ما از تو زندان داشتیم 15 هزار تا بود که اون آمار اون موقع به نظر ما منطقی بود. رو حساب اطلاعات داخلی ای که داشتیم. چون ما همیشه رقم زندانهای تهران و اوین رو 10 تا 11 هزار تا حساب می‌کردیم. چون این زندانها تو هیچ مرحله ای خلوت نبودن. در اصفهان مثلا در سال های 65 تعداد زندانیان یک دفعه فروکش می‌کند. در حالیکه در اوین اینجوری و در این حد نبود. فروکش می‌کرد ولی اوین هیچ وقت خالی نبود.

* صحبت دیگری نداری؟

نه من چیز دیگه ای ندارم. چیزی به ذهنم الان نمی‌رسه. خیلی ممنون که این فرصت رو به من دادید. امیدوارم که این بحثهایی که شد حداقل روشنگر یه سری مسائل باشد. بخصوص در رابطه با کشتارها و در رابطه با شقاوت و بیرحمی ای که جمهوری اسلامی نشون داده.

هر صفحه ای از خاطرات کسانی که خودشون با پوست و گوشت این جنایتها رو دیدند و لمس کردند کسانی که خودشون شاهد زنده بودند، هر صفحه از این نوع خاطرات واقعا یک قسمتی از تاریخ این کشور و برگی از مبارزات مردم ماست و به این اعتبار وظیفه تمامی بازماندگان این قتل عام است که این واقعیات و تجربیات را بنویسند و در اختیار مردم ما قرار دهند. من خود به طور جدی قصد نوشتنش را دارم. و اگر شرایط جانبی زندگی اجازه بده، به احتمال زیاد این کار را خواهم کرد.

با سپاس، موفق و پیروز باشید

منبع: شماره های 56، 57، 58 نشریه پیام فدایی (ارگان چریکهای فدایی خلق ایران)

Published in: on 30 مارس 2011 at 9:49 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

چرا باید اقدام دولت لیبی، اپوزیسیون آن و دولت های غربی را محکوم کرد!

بهرام رحمانی: چرا باید اقدام دولت لیبی، اپوزیسیون آن و دولت های غربی را محکوم کرد!
bahram.rehamani@gamil.com

پس از خیزش مردمی و تحولات انقلابی در تونس و مصر، با شعارهایی چون نان و آزادی، تاثیر خود را بر بسیاری از کشورهای آفریقایی – عربی گذاشت.

اما نمونه لیبی، بسیار متفاوت از تونس و حتی مصر است. در تونس کارگران و مردم انقلابی تا حدودی دستاوردهایی از جمله آزادی زندانیان سیاسی، آزادی احزاب سیاسی، بازگشت تبعیدیان به کشور، آزادی رسانه های مستقل و غیره داشته اند. حزب حاکم و بقایای آن از حاکمیت کنار گذاشته شده اند و به طور کلی خواست های مردم در عرصه آزادی بیان، قلم، اندیشه و تشکل تا حدودی متحقق شده است و این که پس از این تحولات، نیروهای طبقه کارگر و گرایش چپ جامعه تا چه حدی توان و ظرفیت گسترش و تعمیق تحولات انقلابی را در افق و چشم انداز سیاسی – طبقاتی خود قرار داده اند، بحث دیگری است.

در مصر، هنوز این اتفاقات به اندازه تونس رخ نداده است. ارتش که در همه جای دنیا وظیفه تامین امنیت سرمایه و حاکمیت را به عهده دارد فعلا وظیفه «دموکراتیزه» کردن جامعه را به عهده گرفته و وعده داده است در آینده نزدیک خواست های مردم را تامین کند. تاکنون ارتش چندین اطلاعیه علیه کارگران اعتصابی صادر کرده است که به اعتصاب خود پایان دهند. به قول مارکس، تاریخ دو بار تکرار می شود یک بار به صورت تراژدی و یک بار به صورت طنز. اما به نظر می رسد این طنز در مصر، بسیار حزن انگیز است و ارتش پرچمدار تحولات شده است؟! بنابراین، به نظرم هنوز نمی توان گفت که انقلاب مردمی در تونس و مصر، پیروز شده است.

اما واقعه لیبی، نوع دیگری پیش رفته است به طوری که باید اقدامات دولت لیبی، اپوزیسیون رسمی آن و هم چنین عملیات نظامی دولت های غربی در این کشور را باید صریح و محکم محکوم کرد. آن چه که در لیبی در جریان است از یک سو، ترس و نرگانی دولت های سرمایه داری از خیزش های مردمی و از سوی دیگر راه حل آن ها را در رابطه با تحولات کشورهای آفریقایی و خاورمیانه ای به نمایش می گذارد. چرا که همگان می دانند تحولات انقلابی و خیزش کارگران و محرومان و آزادی خواهان در سطح جهان، عمدتا بر علیه منافع و مصالح بورژوازی است.

در لیبی، نخست مردم جان به لب رسیده سلسله اعتراضاتی را علیه سرهنگ قذافی که چون خمینی، خامنه ای، احمدی نژاد و غیره جنون آدم کشی دارد آغاز کردند و به پیشرفت هایی نیز نائل آمدند دولت های غربی را نگران کرد. در همان روزهای نخست اعتراضات مردم لیبی، قدرت مردمی به حدی بود که بحث از فرار قذافی بود. اما چند روزی طول نکشید که گفته شد برخی از مقامات و وزرای دولت قذافی در داخل و خارج کشور، به صف اپوزیسیون پیوسته اند. تا این جا مشکلی دیده نمی شود و همه تحولات اعتراضی بر علیه دولت حقانیت خود را دارد. در چنین روندی روشن است که هر انسان آزادی خواه و چپ باید به حمایت از آن برخیزد. اما سپس اعلام می شود که در شهر بنغازی دولت موقت اپوزیسیون به ریاست وزیر دادگستری دولت قذافی که از پست خود کناره گیری کرده، تشکیل شده است. در سطح بین المللی نیز به ویژه هیئت نمایندگی لیبی در سازمان ملل و سفیر آن در هند، از پست های خود کناره گیری کرده اند و به نمایندگی از دولت موقت بنغازی با دولت ها و سازمان ملل و غیره در حال گفتگو هستند. در این جا، اولین سئوال این است که در لیبی هم چون هر کشور دیگری براساس قوانین آن کشور، حکم تعقیب و دستگیری و زندان و شکنجه و اعدام، زیر نظر مسئولیت های دستگاه قضایی است پس وزیر دادگستری در سازمان دهی زندان و شکنجه و اعدام مخالفین، نقش هدایت کننده و مهمی به عهده داشته است پس، چرا ایشان در راس دولت موقت مخالفین قرار گرفته و تازه بسیاری از اعضای آن نیز مخفی هستند. تا حدودی می توان این مخفی کار را درک کرد اما تا این حد، جای سئوال دارد و کجا هستند آن چهره های اپوزیسیون که به تازگی از زندان های قدافی، دست کم در شهر بنغازی از زندان آزاد شده اند؟ آن ها که خود را از مردم و رسانه ها مخفی نمی کنند؟!

مهم ترین سوال این است که این دولت موقت، چرا در شهر هفت صد هزار نفری بنغازی و شهرهای دیگر، اعتراضت مردمی را سازمان نداد؟ چرا صرفا به میلیتاریسم روی آورد؟ چرا به دولت های امپریالیستی و در راس همه به دولت فرانسه متوسل شد و از شورای امنیت سازمان ملل نیز خواست تا اقدامات نظامی را بر علیه دولت قذافی انجام دهد؟

در این میان دولت قذافی نیز بی رحمانه مردم را کشتار می کرد و هنوز هم می کند. اما سئوال این است مردمی که در روزهای نخست اعتراض خود را حتی در طرابلس پایتخت این کشور نیز با جرات و شهامت بی نظیری سازامن داده و پیش می بردند و در درگیری با نیروهای طرفدار قذافی مقاومت می کردند سریعا خاموش شدند؟ دولت چگونه توانست بار دیگر در بیش تر شهرها غیر از بنغازی دست بالا را بگیرد؟ چرا بخش عظیمی از مردم جان به لب رسیده به خانه هایشان برگشتند و تنها دولتیان و نظامیانی که از دولت جدا شده اند به جای سازمان دهی اعتراضات مردمی به میلیتاریسم و بده و بستان با دولت های غربی روی آورده اند؟!

کاری که اکنون دولت های غربی و ناتو انجام می دهند در واقع به نوعی ادامه همان سیاست هایی است که سال های پیش در عراق و افغانستان پیاده کرده اند و نتیجه آن نیز جز ادامه جنگ و کشتار و ترور و حشت، قحطی و گرسنگی چیز دیگری نبوده است. منتها در مورد لیبی، طنز تاریخ این است که گویا ارتش های وابسته به دولت های غربی و ناتو، موشک پرانی و بمباران های هولناک و ریختن هزاران تن بمب بر سر شهرهای لیبی، در حال برقراری «دموکراسی» و «امنیت: برای مردم این کشور هستند؟ این چه نوع دمکراسی است که توسط موشک ها و جنگده های نظامی بر سر مردم پرتاب می شود؟ آن هایی که شعار می دهند: «زنده باد سارکوزی»؛ چه کسانی هستند؟ در حالی که سارکوزی، مورد نفرت میلیون ها کارگر و مردم محروم فرانسه به دلیل سیاست های غیرانسانی اش است.

بدین ترتیب، روشن است که برای دولت های غربی، لیبی با تونس و مصر و غیره تفاوت بزرگی دارد و آن هم تونس و مصر، در عرصه اقتصادی جایگاه چندان شاخصی ندارند که توجه و حساسیت دولت های غربی را برانگیزند. اما لیبی، هم به لحاظ جغرافیایی در شاخ آفریقا و نقشی که به عنوان پل ارتباطی بین کشورهای آفریقا و خاورمیانه دارد و هم این که از یک موقعیت مهم استراتژیک برخوردار است و هم چنین نفت این کشور مرغوب تر و گران تر و استخراج آن هم کم هزینه تر است.

قبل از این ماجراها دولت قذافی، رابطه بسیار نزدیکی با دولت های فرانسه، ایتالیا، آلمان و حتی آمریکا داشت. بنابراین، این خصوصیات لیبی، برای دولت های پیشرفته سرمایه داری و امپریالیستی حائز اهمیتی ویژه و حیاتی است. از این رو، دخالت نظامی آن ها در لیبی، نه برای دمکراسی و آزادی و دل سوزی برای مردم ستم دیده این کشور، بلکه دقیقا در راستای حفظ منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی شان است؛ دولتی هم که به عنوان اپوزیسیون خودش را در بنغازی مستقر کرده است نه از سوی مردم معترض، بلکه در معامله با دولت های متجاوز خود را آرایش داده است. به همین دلایل و در عین حالی که باید محکم از مبارزه بر حق مردم لیبی بر علیه قذافی دیوانه و آدم کش دفاع کرد اما سیاست های دولت موقت مستقر در بنغازی و عملیات نظامی دولت های غربی و ناتو در لیبی را نیز باید شدیدا محکوم کرد و خواهان قطع فوری جنگ در این کشور شد و به فضایی کمک کرد و از راه های دیگری چون تشدید بایکوت سیاسی دولت قذافی را تحت فشار گذاشت تا مردم با مبارزه پیگیر خود، دولت قذافی را سرنگون کنند.

هم اکنون در بنغازی، «دولت موقت» یا «شورای ملی» مخالفان و دولت انتقالی به رهبری محمود جبرئیل درصدد ایجاد واحد‌های نظامی کارآمد برای مقابله با ارتش قذافی هستند. شبکه خبری العربیه، با پخش تصاویری از یک قرارگاه نظامی در بنغازی، از آموزش نظامی داوطلبان جوان گزارش می ‌دهد.

«شورای ملی» مخالفان مدعی است که در حال حاضر حدود هزار شبه نظامی سازمان دهی‌ شده در اختیار دارد. این تعداد به جز مخالفان یا شورشیانی هستند که در شهرهای مختلف لیبی علیه ارتش قذافی مشغول نبرد هستند. سئوال این است که چرا شورای ملی مخالفان، به اعتراضت مردیم کم بها می دهد. به نظرم صریح جواب این است که این شورا، نمی خواهد مردم عمیقا مناسبات و ساختارهای سیاسی و اجتماعی موجود را زیر سئوال ببرند چون که دولت موقت به آن ها نیاز دارد. بازرگان، نخست وزیر دولت موقت پس از سرنگونی حومت پهلوی، در یکی از مصاحبه هایش گفته بود من باران می خواتسیم سیل آمد. یعنی الان شورا ملی مخالفان لیبی، برای این که تلاش می کند مسائل کشور را تا حد ممکن در بالا حل و فصل نماید و نمی خواهد وضعیت موجود به حدی رادیکالیزه شود که در آینده قادر به مهار آن نباشد.

در این میان، بی جهت نیست که اتحادیه کشورهای آفریقایی نیز اعلام کرده است برای حل بحران لیبی، باید دوره‌ ای انتقالی را به وجود آورد تا زمینه انتخابات آزاد فراهم شود. در آدیس ‌آبابا، پایتخت اتیوپی، نمایندگان دولت قذافی با نمایندگان پنج کشور آفریقایی سرگرم مذاکره برای رسیدن به راه حلی برای انجام اصلاحات از بالا در این کشور هستند.

هم اکنون نبردهای خونین در لیبی، هم چنان ادامه دارد. ارتش آمریکا با پرتاب موشک های ‌«توماهاوک»، اهدافی را که گفته می شود نظامی است منهدم می کند. به گفته مقامات آمریکایی، این موشک‌ ها از کشتی و زیردریایی ‌های آمریکایی مستقر در سواحل لیبی شلیک شده ‌اند. ظاهرا هدف این حملات، انهدام موشک‌ های «اسکاد» حکومت قذافی عنوان شده است. هم چنین گفته می شود کماندوهای دریایی آمریکایی، در برخی از سواحل لیبی پیاده شده و سنگر گرفته اند.

وزارت دفاع آمریکا، اعلام کرده است که در آستانه واگذاری فرماندهی ماموریت نظامی در لیبی به ناتو، تعداد عملیات جنگنده ‌‌های آمریکایی کاهش یافته و در روزهای پنج‌ شنبه و جمعه ۲۴ و ۲۵ مارس 2011 – ۴ و ۵ فروردین 1390، تنها ۵۰ عملیات نظامی صورت گرفته است. جنگنده‌ های فرانسوی و بریتانیایی، مواضع ارتش لیبی در شهرها را زیر آتش خود دارند.

یکی از مسئولان ناتو در بروکسل، اعلام کرده که این پیمان نظامی خود را نخست برای ماموریتی ۹۰ روزه در لیبی آماده می‌ کند. ناتو، مسئولیت اجرای قطعنامه شورای امنیت مبنی بر ممنوعیت پرواز در حریم هوایی لیبی را برعهده دارد.

ترکیه نیز که عضو پیمان ناتوست، به قطعنامه‌ شورای امنیت برای ايجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز آسمان لیبی رای ممتنع داده است. این کشور با این حال در برنامه محاصره‌ دریایی لیبی، شرکت کرده است. از سوی دیگر، به گزارش خبرگزاری‌ ها، سران این کشور می ‌کوشند، میان نمایندگان دولت قذافی و نیروهای مخالف او، نقش میانجی را ایفا کنند. رجب طیب اردوغان، نخست ‌وزیر ترکیه، خبر برقراری تماس تلفنی با معمر قذافی را در روزهای گذشته، رد نکرده است. بنابراین، سران دولت ترکیه از هر طرف نفع بیش تری برسد به سادگی سیاست هایشان را به آن سو می چرخانند. در حال حاضر 28 کشور، عضو ناتو هستند.

امارات متحده عربی نیز با اعزام ۱۲ تا ۱۶ جنگنده پس از قطر دومین کشور عربی است که عملا در ماموریت لیبی با نیروهای ائتلافی مشارکت دارد. هواپیماهای جنگنده قطر نیز از روز شنبه ۲۶ مارس 2011 – ۶ فروردین 1390، در نظارت بر آسمان لیبی با نیروهای بین ‌المللی همکاری دارند.

در حقیقت ایجاد منطقه پرواز ممنوع، اسم رمز اشغال کشورها، پس از فروپاشی شوروی، نخستین حمله هوایی پدر بوش به عراق را با هدف برقراری «نظم نوین جهانی»، در پی داشت. از آن تاریخ، سیاست پرواز ممنوع نیز به سیاست ها و وظایف شورای امنیت سازمان ملل افزوده شد و اکنون نیز در رابطه با لیبی مطرح شده است. در واقع شورای امنیت سازمان ملل، به ویژه پس از فروپاشی شوروی، نه شورایی برای برای بحث و تبادل نظر در جهت برقراری صلح و آرامش در جهان و بین «ملت» ها، بلکه به مثابه ابزاری در دست دولت های امپریالیستی و در راس همه دولت آمریکا برای سازمان دهی لشکرکشی به این و یا آن کشور تبدیل شده است و قطعنامه هایش نیز چون «تحریم اقتصادی» و «منطقه پرواز ممنوع»، عمدتا در راستای تامین منافع و رقابت های جهانی دولت های پیشرفته صنعتی به تصویب می رسند.

عملیات نظامی علیه لیبی، از شنبه 19 مارس 2011 – ۲۸ اسفند 1389 آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. در لحظاتی که موشک های آمریکایی و هواپیماهای جنگی دولت های غربی به عمليات نظامی در ليبی مشغولند، حکومت اسلامی در ایران، بشار اسد در سوریه، خليفه بحرين، ديکتاتور يمن و… با وحشی گری تمام، صف معترضين را به گلوله می بندند و به خاک و خون می کشند. زندانیان سیاسی را در زیر شدیدترین شکنجه ها قرار داده و جوخه های مرگ شان نیز فعال تر است. پادشاه عربستان که خود به شدت نگران آینده حاکمیتش است، بخشی از نیروهای ارتش خود را با توپ و تانک برای سرکوب معترضين به بحرين اعزام کرده است. بنابراین، دولت های غربی و منطقه ای، احساسات انسان دوستانه خود را با لشکرکشی هایشان ابراز کرده اند؟

همان طور که در بالا بررسی کردیم موقعیت لیبی و رهبر دیوانه آن معمر قذافی، با موقعیت بن علی در تونس و مبارک در مصر تفاوت زیادی دارد. تحولات در ليبی، به دلایل مختلف به سرعت شکل تقابل مسلحانه ميان مردم و حکومت را به خود گرفت و سازمان دهی مردمی چندان مورد توجه قرار نگرفت. در چنین شرایطی، رهبری تحولات و سازمان دهی آن نیز به دست وزرا و نظامیان جدا شده از دولت قذافی افتاد که هدف آن ها نه سازمان دهی مردم در راستای خواسته های مردمی، بلکه مراجعه به دولت های غربی برای حفظ خود بود. بر این اساس، دولت قدافی مردم را قتل عام می کند؛ دولت موقت مخالفین در بنغازی هم به فکر سارمان دهی عملیات نظامی در مقابله با دولت قذافی را در دستور خود گذاشته اند، هنگامی که امکانات و توانایی رودررویی نظامی با قذافی را ندارند به دولت های غربی مراجعه کرده اند تا ان ها را در پیش برد سیاست هایشان کمک کنند. دولت های غربی نیز منتظر چنین فرصتی بودند نخست قطعنامه پرواز ممنوع در شورای امنیت سازمان ملل را به تصویب رساندند و بلافاصله حملات موشکی و بمباران های هوایی خود به لیبی را با شعارهای فریبنده «دفاع از مردم» و «برقراری دموکراسی» در این کشور، آغاز کردند. اما آن چه که در این میان هم چون مردم عراق و افغانستان بازنده خواهد بود مردم آزادی خواه و تحت ستم لیبی است. چون که همه قرائن و شواهد نشان می دهند که واقعه لیبی سه مرحله سخت و دشواری را پیش روی خود دارد: ادامه جنگ داخلی؛ تقسیم کشور بین قبیله ها، یعنی دولتی در بنغازی و دولتی در طرابلس؛ و سوم آشتی بین دولت بنغازی و طرابلس با میانجی گری سازمان ملل و دولت های غربی و منطقه. در هر سه روند، بیش ترین قربانیان آن، مردم عادی لیبی هستند. در چنین شرایطی، به نظرم شانس این که مردم لیبی، به خواسته ها و مطالبات واقعی خود برسند در حال حاضر بسیار تیره و تار شده است.

ليبی، هفتمين توليد کننده نفت اوپک است. سهم ليبی، از توليد نفت اوپک نزديک به يک ميليون و ششصد هزار بشکه است. بنابراین، جنگ داخلی ليبی قيمت نفت را تا حد بالای صد دلار افزايش داده است. پر کردن اين خلا در بازارهای جهانی انرژی، چندان ساده نیست.

ویژگی های لیبی، ایجاب می کند که دولت های غربی و حامیان منطقه ای آن ها، بحران سرمایه داری جهانی در آفريقا و آسيا را با استراتژی و روش های خود حل و فصل کنند. این مساله مهمی است که قاعدتا باید نیروهای کارگری کمونیستی به آن توجه ویزه داشته باشند تا در این مورد عمیقا دست به روشنگری سیاسی – اجتماعی بزنند.

اما طوفان انقلاب، همه کشورهای حساس منطقه خاورمیانه را یکی پس از دیگری در هم می نوردد و هیچ جریانی و دولتی و جنگی هم نمی تواند مانع پیشروی آن شود. استراتژی عمومی غرب تاکنون، حفظ دولت های مستبد به هر قيمتی، حتی کودتاگران بوده است هر چند که اين استراتژی، بسته به موقعيت کشورها و دوری و نزدیکی شان با حاکمان وقت، دارای اتخاذ تاکتيک های متفاوتی است. اما اساس استراتژی آن ها، جلوگیری از انقلاب، به خصوص انقلابی که کارگران، نیروهای چپ و مردم آزاده، پیشتاز آن باشند به هر ترتیبی باید مهار کنند و اجازه ندهند منافع سرمایه داری در معرض خطر قرار گیرد.

با وجود این که مردم هر کشوری در پیش برد امر مبارزاتی خود دارای ویژگی های مخصوص به خود را دارند اما، مهم ترين مساله ای که هم اکنون در همه کشورهایی که مردم شان به پا خاسته اند مشترک است اعتراض به سرکوب های خونین و وحشیانه دولت های مستبد و مادام العمر، اعتراض به عدم آزادی و فقر و بی کاری فزاینده است.

سرانجام حضور غرب در لیبی، برای جلوگیری از پیشروی انقلابات در منطقه، با اهداف و سیاست های مختلفی چون حمله نظامی، راه انداختن جنگ داخلی، مهار آن ها، جلوگیری از رادیکالیزه شدن و در بهترین حالت به وجود آوردن تغییراتی از بالاست بدون این که لطمه ای به عمق مناسبات سرمایه داری وارد شود. اما خود دولت های غربی نیز دچار بحران های ساختاری سرمایه داری و با اعتراضات و اعتصابات فزاینده کارگری و مردمی روبرو هستند. بنابراین، در مقابل این نگرش سرمایه داری، نگرش سوسیالیستی جنبش های قوی کارگری و مردمی قرار دارد که با اتکا به قدرت مردمی و سازمان دهی مبارزه طبقاتی قادر است همه معادلات و سیاست های دولت های غربی و حامیان منطقه ای آن را در خاورمیانه بر هم بزند و سرنوشت جامعه شان را مستقیما به دست خویش رقم بزنند.

– فروردین 1390 – بیست و نهم مارس

Published in: on 30 مارس 2011 at 9:12 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

درگیری شیرزن ایرانی با مزدوران رژیم در خیابان و حمایت مردم

Published in: on 30 مارس 2011 at 8:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

فراخوان گزارشگران درمحکومیت حکم وحشیانه اعدام شیرکو معارفی

فراخوان گزارشگران درمحکومیت حکم وحشیانه اعدام شیرکو معارفی

این در حالیست که میدانیم اعدام های مخفیانه زندانیان سیاسی بدون اطلاع خانواده ها و وکلای آنها بکرات از طرف رژیم حاکم صورت پذیرفته است. سکوت را جایز ندانیم و زندانیان سیاسی از جمله شیرکو معارفی را در زندان های مخوف حاکمان تنها نگذاریم. ما فعالین سیاسی – فرهنگی و اجتماعی بدین طریق مراتب اعتراض خود به حکم اعدام دولتی و عمل وحشیانه جمهوری اسلامی را اعلام نموده و خواهان توقف بازداشت ها, شکنجه و اعدام و آزادی بی قید و شرط شیرکو معارفی و سایر زندانیان سیاسی وعقیدتی می باشیم.

……………………..

نامه سرگشاده فعالین سیاسی فرهنگی و اجتماعی به افکار عمومی جهانیان و نماینده ویژه سازمان ملل

درمحکومیت حکم وحشیانه اعدام شیرکو معارفی

زندانی سیاسی کرد شیرکومعارفی دریک قدمی اعدام است– اعتراض کنیم!

بر اساس خبرهای دریافتی و منتشر شده, جمهوری اسلامی قصد دارد که شیرکو معارفی را در امتداد اعدام های زنجیره ای اخیر به جوخه مرگ بسپارد و این زندانی سیاسی کرد را اعدام کند. شیر کو در مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت بازداشت و تا این تاریخ در اسارتگاههای رژیم بسر میبرد. وی از سوی نهاد قضائی رژیم به اعدام محکوم و این اقدام جنایتکارانه از طرف بیدادگاههای انقلاب اسلامی تائید شده است. از جمله اتهامات وی » اقدام علیه امنیت ملی «و » محاربه با خدا» اعلام شده است. جمهوری اسلامی از دیرباز با سرکوب, شکنجه, زندان و اعدام با مردم ایران سخن گفته است و فشار بر زندانیان سیاسی و خانواده های آنها هرگز کاهش نیافته و این روند همچنان ادامه دارد. بر طبق گزارشات اعلام شده تاریخ اعدام وی 11 اردیبهشت ماه 1390 برابر اول ماه مه (روزجهانی کارگر)به اطلاع عموم رسیده است. این در حالیست که میدانیم اعدام های مخفیانه زندانیان سیاسی بدون اطلاع خانواده ها و وکلای آنها بکرات از طرف رژیم حاکم صورت پذیرفته است. سکوت را جایز ندانیم و زندانیان سیاسی از جمله شیرکو معارفی را در زندان های مخوف حاکمان تنها نگذاریم. ما فعالین سیاسی – فرهنگی و اجتماعی بدین طریق مراتب اعتراض خود به حکم اعدام دولتی و عمل وحشیانه جمهوری اسلامی را اعلام نموده و خواهان توقف بازداشت ها, شکنجه و اعدام و آزادی بی قید و شرط شیرکو معارفی و سایر زندانیان سیاسی وعقیدتی می باشیم.

گزارشگران
29.3.2011

آدرس برای حمایت

gozareshgar1001@yahoo.de

http://www.gozareshgar.com

افراد:

آزاده سپهری – ابراهیم آوخ – امیر محسن محمدی – امین حصوری – امین بیات – انور میر ستاری – آمادور نویدی – بهروز فراهانی – بهرام چوبینه – بصیر نصیبی – بهمن شفیق – برهان عظیمی – بهرام رحمانی – بهروز سورن – پروین ریاحی – پرویز داورپناه – پویان انصاری – سیاوش عبقری – سام قندچی – سیاوش محمودی – سیامک مویدزاده – شهاب شکوهی – شهلا صفائی – شهلا عبقری – شکوه میرزادگی – صبری بهمنی – صادق تهرانی – طاهره خرمی – طیبه اسدی – علی ندیمی – عباس سماکار – عباس منصوران – علی دروازه غاری – علی پیچگاه – علی فرمانده – علی طایفی – عباس بختیاری – فریبا ثابت – فرهاد مهدوی – فرهاد حیرانی – فیروز مستعان – فرهنگ قاسمی – فرخ قهرمانی – فیروزه راد – کورش عرفانی – گیل آوائی – رضا هیوا – جمشید صفاپور – جعفر پویه – جواد دادستان – جهانگیر محبی – ح ریاحی – حسن حسام – حنیف حیدرنژاد – حسین نقی پور – حسن بهگر – رسول شوکتی – مینا انتظاری – مهری زند – مینو همیلی – محمود خلیلی – محمد رضا اسکندری – مژده ارسی – منوچهر شهابی – مهناز قزلو – محمد توفیق اسدی – مجتبی نظری – نیلوفر بیضائی – ناهید باقری – ندا نوآور – همایون ایوانی – هوشیار اسماعیلی – ی صفائی –

رسانه ها

سایت آزادی بیان

http://www.azadi-b.com

سایت گفتگوهای زندان

http://www.dialogt.org

سایت بولتن

http://www.booltan.com

وبلاگ آزاده سپهری

http://www.azadeh-sepehri.blogspot.com

رادیو همبستگی با کارگران – گوتنبرگ

http://hambastegibakargaran.se/fa

وبلاگ اشتراک

http://eshtrak.wordpress.com

سایت شکوه میرزادگی

http://shokoohmirzadegi.com

وبلاگ کانون دفاع از کارگران

http://3rooz.blogspot.com

نشریه سینمای آزاد

http://www.cinemaye-azad.com

ایرانسکوپ

http://www.iranscope.com

سایت لجور

http://www.lajvar.se

وبلاگ اندیشه

http://www.andishegbg.blogspot.com

سایت اشتراک

http://www.eshterak.info

پارس دیلی نیوز

http://parsdailynews.com

سایت آفتابکاران

http://www.aftabkaran.com

احترام آزادی

http://ehterameazadi.blogspot.com

وبلاگ برسان سلام یاران

http://www.mina-entezari.blogspot.com

وبلاگ شاهین شهر

http://shahinshar3.blogspot.com

وبلاگ نی لبک هائی که انسان را سرودند

http://mahnazghezelloo.blogspot.com

سایت پرس لیت

http://www.perslit.com

سایت گزارشگران

http://www.gozareshgar.com

وبلاگ خبری گزارشگران

http://gozareshgaran1.wordpress.com

وبلاگ کمیته دفاع از آزادی و برابری در ایران – وین

http://azadibarabari1.wordpress.com

وبلاگ اندیشه نوین

http://andishehnovin.tk/

سایت رنگین کمان

http://www.booltan.com

نهادهای سیاسی اجتماعی و فرهنگی

انجمن دفاع از زندانیان سیاسی – عقیدتی ایران در انگلستان

کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی

سازمان زنان 8 مارس – ایران – افغانستان

رادیو آوا – هانور

کمیته دفاع از آزادی و برابری در ایران – وین

کانون پشتیبانی و دفاع از مبارزات مردم ایران – هانور

اتحاد برای ایران – بلژیک

کانون دفاع از دمکراسی در ایران – هلند

انجمن فرهنگی اندیشه – گوتنبرگ

فدراسیون ارو پرس

جامعه رنگین کمان

شورای کار – کمون

کانون همبستگی با کارگران ایران – گوتنبرگ

بنیاد اندیشه و آزادی بیان

بنیاد اسماعیل خویی

آسیل کمیته گروه ایران – گوتنبرگ

کمیته آمریکائیان – ایرانیان پیشرو

انجمن فرهنگی ایران همراه- گوتنبرگ

رادیو همراه – گوتنبرگ

هیئت تحریریه پارس دیلی نیوز

امضاء ها ادامه دارد….
« بازگشت

ارسال به شبکه های اجتماعی
share: %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%20%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C share: %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%20%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C share: %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%20%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C share: %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%20%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C share: %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%20%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C share: %D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%20%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C

بیگمان

هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر!

هرگز از مرگ نهراسیده ام

حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان

در کنار خویش حس میکنم

آن را مییبویم و بازش میشناسم

چرا که آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین

نه با مرگ، که با دلایل مرگ سر صحبت دارم

اکنون که » تاوان»، دگردیسی یافته

و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند

آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟

» ما » ای که از سوی » آنان » به مرگ محکوم شده ایم

در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر

و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم

آیا آنان نیز به کرده خود واقفند؟

احسان فتاحیان، زندان مرکزی سنندج، 17/8/1388

Published in: on 30 مارس 2011 at 5:51 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ملاقات صدام حسين و رامسفيلد در زندان (به روایت مجله مصری الاسبوع)

مجله مصری الاسبوع ، تابستان ۲۰۰۵ متن مکالماتی که گفته می شود ميان صدام حسين و دونالد رامسفلد در زندان صورت گرفته، به چاپ رساند. الاسبوع گزارش می دهد که منابع سياسی آگاه جزئيات اين ملاقات را فراموش کرده بودند و در اينجا نسخه کامل آن ارائه می گردد.

یادآوری کنم که منابع مستقل به متن این گفتگو و منبع اولیه آن اشاره نکرده اند.
همنشین بهار

> اگر صدّام، به «کاسترو» گوش کرده بود…

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=16600

متن مذاکرات پرزيدنت صدام حسين و وزير دفاع آمريکا دونالد رامسفلد

در آغاز ديدار ، پرزيدنت صدام حسين فوق العاده آرام بنظر می رسيد و شايد از اينکه رامسفلد به ملاقات وی آمده بود تعجب می کرد ولی هيچگونه علائم نگرانی يا فشار عصبی در او ديده نمی شد. رامسفلد گفت و گو را آغاز کرد :

رامسفلد : من به منظور مذاکره در مورد اوضاع عراق به ديدار شما آمده ام. ما با بعضی از حاميان شما در داخل و خارج عراق در تماس بوده ايم و آنها به ما توصيه کردند تا سخنان شما را بشنويم.

پرزيدنت حسين : و آنچه می خواهيد چيست ؟ نيروهای شما سرزمين شکوهمند عراق را به اشغال خود در آورده اند، شما رژيم حاکم را بدون هيچ پايه و اساس قانونی به زير کشيديد ، به استقلال و حاکميت کشوری مستقل ، آزاد و خودمختار تجاوز نموده و مرتکب جناياتی شديد که تاريخ بعنوان گواهی بر فرهنگ و تمدن خونبار شما آن را ثبت خواهد کرد. بنابراين پس از اين همه ، ديگر چه می خواهيد؟

رامسفلد ( در حاليکه سعی در پنهان داشتن خشم خود داشت ) : چه لزومی دارد که به گذشته بازگرديم. من مخصوصا به اينجا آمده ام تا پيشنهادی روشن و صريح به شما ارائه کنم و مايلم پاسخی روشن و صريح از شما بشنوم.

پرزيدنت حسين ( با تمسخر ) : تصور می کنم که برای عذر خواهی و بازگرداندن قدرت به ملت عراق به اينجا آمده ايد.

رامسفلد : ما دليلی برای عذر خواهی نداريم. شما خطری برای همسايگان خود و در تلاش برای بدست آوردن سلاح کشتار جمعی بوديد و ملت خود را تحت استبداد و ديکتاتوری داشتيد.بنابراين طبيعی بود که برای کمک به مردم عراق اقدام کرديم تا آنها خود را از مخاطراتی که بيش از سی سال با آن روبرو بودند خلاص کنند.

پرزيدنت حسين : می دانم که شما از تاريخ بی اطلاع هستيد و نيز می دانم که رئيس جمهوری شما نيز در اين زمينه دست کمی از شما ندارد. ولی بنظر می رسد که مدتهای مديد آنقدر دروغ گفته ايد که سرانجام خودتان آنها را باور کرده ايد. چنانچه منظور شما از « همسايگان ما » صهيونيست ها هستند ، در اين صورت ، آری ، ما براستی برای آنان خطرناک و در تدارک آزاد سازی سرزمين به يغما رفته خود در فلسطين بوديم. اين اعتقادِ نه تنها ملت عراق بلکه اعتقاد هر فرد عرب است ، چرا که آن سرزمين ، سرزمينی عرب می باشد و مردم آن عرب هستند و صهيونيست ها کاری نکرده اند مگر اشغال آن سرزمين. آنان از نقاط مختلف دنيا به کمک شما و قدرت های استعماری قديم به سوی ما آمدند. ولی چنانچه منظور شما کويت است مايلم از شما سؤال کنم : آيا از کويت خارج شده ايد يا نه ؟

رامسفلد : اينها مسائل امنيتی هستند. بعلاوه ميان ما و کويت و ساير کشورهای حوزه خليج توافق نامه های امنيتی وضع شده است. ما بنا به درخواست آنها وارد سرزمين شما شديم تا از آنان در مقابل تهديدات شما دفاع کنيم.

پرزيدنت حسين : مضحک نيست که گوسفند را به گرگ بسپاريم ؟ ملت کويت مردمانی عرب هستند و کويت بخشی از قلمرو عراق است. بنابراين از شما می خواهم برويد و تاريخ را بخوبی مطالعه کنيد ، در غير اين صورت اطمينان دارم هرگز قادر به درک اين موضوع نخواهيد بود.

رامسفلد : پرگويی کافيست. من به شما پيشنهاد می کنم ………

پرزيدنت حسين ( صحبت او را قطع می کند ) : پيش از ارائه کالای فاسد خود به من، مايلم سؤال کنم آيا هيچگونه سلاح کشتار جمعی يافتيد يا خير ؟

رامسفلد (سردر گم ) : تا بحال که نه ، ولی بطور قطع روزی آنها را خواهيم يافت. آيا انکار می کنيد که قصد توليد بمب هسته يی داشتيد؟

پرزيدنت حسين : از سال ۱۹۹۱ ما هيچگونه سلاح کشتار جمعی نداشته ايم. آنچه به گروه بازرسان بين المللی گفتيم صادقانه بود و در مکاتبات خود به کوفی عنان نيز صادق بوديم و شما از اين حقايق آگاه بوديد ولی بدنبال هر بهانه و عذر دروغين برای اشغال عراق و سرنگونی حکومت قانونی بوديد.

رامسفلد :مردم عراق با شادی از ما استقبال کردند و به ما خوش آمد گفتند و دليل آن اقدامات خونبار رژيم شما بود که در تمام سالهای حکمرانی بر عراق روا داشتيد.

پرزيدنت حسين : آقای رامسفلد خواهش می کنم دروغ پردازی را بس کنيد. شما کسانی هستيد که در سرزمين ما دريای خون راه انداختيد، عليه ما توطئه کرديد و همراه با عده يی خائن وطن فروش آمديد تا سرزمين بزرگ عراق را تحت سلطه خود درآوريد.

رامسفلد : کسانی که شما خائن وطن فروش می ناميد به روشهای دموکراتيک و با انتخابات روشن و واضح توسط مردم عراق بعنوان رهبر انتخاب شدند ، روشهايی که هرگز در دوران حکومت شما در کشور بکار گرفته نشد.

پرزيدنت حسين : من می دانستم که شما با گروهی از خائنين وطن فروش وارد عراق شديد که جلال طالبانی در صف اول آنان قرار داشت ( و به تمسخر می خندد) . عراق بزرگ تحت فرمانروايی طالبانی و جعفری ، آيا مضحک نيست ؟ و شما در مورد چه نوع انتخاباتی صحبت می کنيد؟آيا در حاليکه کشور ما تحت اشغال است برگزاری به گفته شما ، انتخابات آزاد ، امکان پذير است ؟ آقای رامسفلد ، ما از تاريخ چنين آموخته ايم که اشغالگران تنها همراه با نوکران و عاملين خود می آيند و با اين همه می خواهيد مرا متقاعد کنيد که مردم عراق از آزادی و دموکراسی برخوردار هستند؟ شما براستی بايد ديوانه باشيد.

رامسفلد ( در تلاش برای کنترل خشم خود ) : شما در انزوا هستيد و از حقيقت آنچه در خارج از اين مکان می گذرد بی خبريد. مردم عراق از قيد فشار و ظلم شما رها شده اند. اگر آنان شما يا هر يک از افرادتان را در خيابان ديده بودند نابودتان می کردند ! !

پرزيدنت : و حتم دارم چنانچه قادر بوديد محل استقرار خود در عراق را اعلام کنيد و « مقاومت عراق » از آن مطلع می شد نمی توانستيد جان سالم بدر بريد. مايلم توصيه ها و پيشنهادات مرا به رئيس جمهوری ابله تان انتقال دهيد : بايد به او بگوييد که باقيمانده نفرات و سربازان خود را نجات دهد. مرگ در هر کجا در تعقيب آنهاست و تاريخ او را نخواهد بخشيد.

رامسفلد : من به منظور گفت وگو در مورد عمليات « تروريستی » که افراد شما مرتکب می شوند به اينجا آمده ام . اخيرا افراد شما به زندان ابو قريب حملاتی شنيع نمودند که بيش از پنجاه آمريکايی کشته يا زخمی شدند و نيز تعدادی از کسانی را که به اتهامات مختلف زندانی بودند به قتل رساندند. افراد شما از تروريست های نقاط مختلف جهان کمک دريافت می کنند و تهديدی برای تجربه دموکراسی در عراق هستند.

پرزيدنت حسين : آنچه می خواهيد دقيقا چيست ؟

رامسفلد: من پيشنهادی برای شما دارم و آن اين است که شما آزاد خواهيد شد و می توانيد آزادانه محلی را برای تبعيد ا نتخاب کنيد ، هر کشوری که مايل باشيد، به اين شرط که در تلويزيون ظاهر شويد و تروريسم را محکوم کرده به افراد خود دستور دهيد که اين اقدامات را متوقف سازند.

پرزيدنت حسين : آيا موافقت رئيس جمهوری تان را در اين زمينه بدست آورده ايد؟

رامسفلد : بله ، در جلسه يی که رئيس جمهوری ، مشاور رئيس جمهوری ، وزير امور خارجه و رئيس اداره اطلاعات شرکت داشتند در اين زمينه موافقت حاصل شد و مسؤوليت انتقال اين پيشنهاد به شما به عهده من گذاشته شده است.

پرزيدنت حسين : پيشنهاد بی ارزشی است.

رامسفلد( آهی می کشد) : ما همچنين حاضريم که روابط نزديکی ميان شما و دولت برقرار نماييم.

پرزيدنت حسين : ديگر چه ؟

رامسفلد: از شما و افراد خانواده تان پشتيبانی مالی و امنيتی گسترده يی در کشور مورد نظرتان به عمل خواهد آمد.

پرزيدنت حسين : آيا مايليد شرايط مرا بشنويد؟

رامسفلد : بسيار علاقه مندم.

پرزيدنت حسين ( با حالتی حاکی از تبختر و نخوت ) : نخست از شما می خواهم که برای خروج از عراق جدولی زمانی تنظيم کنيد و دولت شما در برابر جهان خود را متعهد به انجام اين کار کند و اينکه سريعا اقدام به خروج از خاک عراق نماييد. دوم ، از شما می خواهم که زندانيان عراقی و عرب را از زندانهايی که ساخته ايد يا در آن آزادی دهها هزار تن از مردم محترم عراق را به زنجير کشيده ايد آزاد سازيد. سوم ، از شما می خواهم که جبران کامل خسارات مادی که در نتيجه تجاوز به کشور ما از زمان مادرِ جنگها در ۱۹۹۱ تا به امروز به مردم عراق تحميل کرده ايد بپذيريد و من در اين زمينه کمک و همکاری يک کميته عرب و بين الملل را برای تخمين وسعت اين خسارات می پذيرم. چهارم، می خواهم که مبالغی را که شما و افرادتان از گنجينه ها و منابع سرشار عراق و نفت آن به يغما و غارت برده ايد بازگردانيد ، خصوصا اين ل . پل برمر جنايتکار و باند وطن فروشان و خيانت پيشگان او. پنجم ، باز پس دادن آثار باستانی که به سرقت برده ايد و به مافيای آثار باستانی داده ايد. اينها گنجينه هايی هستند که ارزش آن فراتر از ارزشهای مادی و پولی در تمام دنياست ، چرا که تاريخ و تمدن عراق را در خود نهفته دارند. درست است که شما فاقد هرگونه تمدن يا تاريخ هستيد و عمر کشور شما بيش از چند صد سال نمی باشد ولی هيچ يک از اينها سرقت و نفرت شما را از تمدن و ثروت عراق توجيه نمی کند. و ششم ،در صورتی که هر گونه سلاح کشتار جمعی يافته باشيد بايد آنها را به ما تسليم کنيد و زندگی کليه شهيدان را که از آنها گرفتيد به ما بازگردانيد و احترام و حيثيت بانوان شريف و اصيل عراق که بدست شما پايمال گشته مسترد داريد.

رامسفلد : شوخی می کنيد ؟

پرزيدنت حسين : خير ! اين همان حقيقت تلخی است … که از آن آگاهيد آقای رامسفلد .شما مرتکب بزرگترين جنايات تاريخ عليه يک کشور عرب امن و آرام شده ايد. ما در سالهای ۱۹۸۰ با يکديگر ملاقات کرديم. آيا پيشنهادات خود را بخاطر داريد؟

رامسفلد : از گذشته صحبت نکنيد. ما در حال تجديد نظر در مواضع خود نسبت به شما و چندين قدرتی که در گذشته نسبت به ما شيوه يی خصمانه داشتند هستيم و تصميم گرفته ايم که با اسلام گرايان ميانه رو مذاکره و گفت و گو نماييم و با به قدرت رسيدن آنان از طريق رأی گيری مخالفتی نداريم.از آن مهم تر اين که در صدد گشودن باب مذاکره با سازمانهای « تروريستی » مانند حماس،جهاد اسلامی و حزب الله که طرفدار ايرانيان است و همچنين ساير سازمان های بنيادگرا در سراسر جهان هستيم. ما حتی طرحی برای تماس با جنبش طالبان در افغانستان در نظر داريم تا به بررسی امکان مشارکت آنان در قدرت ، در برابر تسليم تسليحاتشان بپردازيم.

پرزيدنت حسين : بدين ترتيب تجديد نظر در روش و رفتار پر از اشتباه خود را آغاز کرده ايد ؟

رامسفلد : اين سير طبيعی تکوين و تحول رويدادهاست.ما در تلاش برای گسترش دموکراسی در تمام ممالک و جنبش هايی هستيم که تحت استبداد و ستم قرار دارند.

پرزيدنت حسين : اگر صادق باشيد برايتان آرزوی موفقيت دارم. اگرچه من از هدف واقعی شما آگاهم.اگر براستی صادق بوديد ، شما و متحدانتان بايد اين کار را با خروج فوری از عراق آغاز می کرديد و نيز بايد از حمايت و پشتيبانی از « اسراييل » صرف نظر می کرديد. ليکن می دانم که رئيس جمهوری شما خودبين و خود رأی است و واقعيات را نمی گويد.

رامسفلد :او رئيس جمهوری است که بر اساس انتخابات دموکراتيک به اين مقام رسيده نه يک حاکم خون ريز مانند شما.

پرزيدنت حسين : ترور دستاورد شماست و دروغ گويی راه و روشتان.

رامسفلد : اين پيشنهاد فرصتی تاريخی برای شما به حساب می آيد . آزاد خواهيد شد و ما در مورد هر امری که مربوط به اداره عراق است با شما مشورت خواهيم نمود. چنانچه پيشنهاد را رد کنيد اين فرصت از دست می رود.

پرزيدنت حسين : من در جست و جوی فرصتها نيستم. من در جست و جوی راهی برای نجات گردن خويش از طناب داری که برای تمام مردم عراق تدارک ديده ايد نيستم. اگر می خواستم پيشنهاد روسيه را مبنی بر نجات پسران و نوه ام از شکنجه و عذاب می پذيرفتم. من نمی دانم که چه بر سر خانواده و دختران و نوه هايم آمده است ولی باور کنيد که بيش از آنکه نگران خود و خانواده ام باشم نگران تک تک شهروندان عراقی و آينده عراق بزرگ هستم. پيش تر از طريق افرادتان به من پيشنهاد کرديد که چنانچه اعلام کنم تسليحات کشتار جمعی به صورت قاچاق به سوريه انتقال داده شده اند مرا آزاد می کنيد.در آن زمان اين پيشنهاد را رد کردم و اکنون نيز دوباره آن را رد می کنم.

رامسفلد : من نمی خواهم که آن را رد کنيد. می خواهم در اين مورد فکر کنيد. ما هم اکنون در حال ادامه تجديد نظر و بازنگری مواضع خود هستيم و می خواهيم خونريزی در هر دو طرف متوقف گردد و بدين ترتيب بر اساس منطق قدرت و نه منطق ضعف چنين پيشنهادی را مطرح نموده ايم. ما از جلال طالبانی خواستيم به انکار قصد اعدام شما به عنوان نشانه يی از حسن نيت ما بپردازد. ما آماده تجديد نظر در تمامی مواضع خود در زمينه توافقات و آرايش سياسی در کل عراق هستيم و می خواهيم اين موضوع را با شما و افرادتان به بحث بگذاريم.

پرزيدنت حسين : آيا آماده خروج هستيد يا خير؟

رامسفلد : احتمالا می توانيم در اين مورد مذاکره کنيم. نيروهای ما به منظور اقامتی طولانی پادگانهايی ساخته اند. ما احتمالا می توانيم از خيابانها و شهرها خارج شويم ولی برای مدتی در پادگانها خواهيم ماند.

پرزيدنت حسين : به اين ترتيب شما علاوه بر صف طويل آلت دستهای خود به بازيچه و آلت دست جديدی نياز داريد. خير آقای رامسفلد .فراموش نکنيد که با صدام حسين ، رئيس جمهوری عراق صحبت می کنيد.

رامسفلد : ولی شما قدرتتان را از دست داده ايد.

پرزيدنت حسين : من چيزی ندارم مگر شرافت و شرافت قابل خريد و فروش نيست.

رامسفلد : ولی زندگی گرانبهاست.

پرزيدنت حسين : زندگی بدون شرافت ارزشی ندارد.شما با لگد مال کردن اين سرزمين ، حيثيت و احترام عراق را به يغما برديدو ما شرافت و احترام خود را دوباره بدست خواهيم آورد چه صدام حسين زنده بماند چه به شهادت رسد.

رامسفلد : حاميانتان که با آنان گفت و گو و مذاکره نموديم می گفتند که شما اولين و آخرين تصميم گيرنده بوديد.آيا آنها انتظار چنين واکنشی را از شما داشتند؟

پرزيدنت حسين : يقينا، آنان می دانند که صدام حسين نمی تواند به قيمت زادگاه و شرافتش کوتاه بيايد.

رامسفلد : تاريخ شما را مسؤول خونريزی امروز عراق خواهد شناخت.

پرزيدنت حسين : البته تاريخ به قضاوت جنايات شما خواهد پرداخت. پيش از آن به شما هشدار می دهم که در ديواره های عراق دست به خودکشی خواهيد زد و تاوان آن را همينجا خواهيد پرداخت. از شما می خواهم به لندن برويد و گزارشهای دفتر امور خارجه بريتانيا را مطالعه کنيد و در مورد تلاش و مبارزات ملت عراق در برابر دوستان بريتانيايی تان چيزی بياموزيد، همان کسانی که اشتباهات خود را تکرار می کنند و دوشادوش شما در جنگ شرکت کرده اند.مردم عراق مردمانی يک دنده و قاطع هستند و از مرگ نمی هراسند. « مقاومت » نيرومندتر از آن است که تصور می کنيد. بنابراين به شما قول می دهم که بيش از اينها نتيجه اعمالتان را خواهيد ديد.

صحيفة الاسبوع حصلت علي محضر الحوار بين صدام ورامسفيلد من مصادر أمريكية موثوقة، وهذا هو نص المحضر:
في بداية الحديث كان الرئيس صدام يبدو هادئا للغاية، ربما يكون قد فوجئ بأن ضيفه هو رامسفيلد، إلا أنه لم يبد عليه أي توتر عصبي، بدأ رامسفيلد الحديث بالقول:

­ رامسفيلد: لقد جئت للقائك لأتفاوض معك حول الموقف في العراق، لقد أجرينا اتصالات مع بعض أنصارك داخل وخارج العراق، وقد نصحونا بأن نستمع إليك.

صدام حسين : وماذا تريدون؟ لقد احتلت قواتكم أرض العراق الأبي، واسقطتم نظام الحكم دون سند من شرعية واعتديتم علي سيادة بلد حر مستقل ذي سيادة، وارتكبتم جرائم سيسجلها التاريخ ليكون شاهدا علي حضارتكم المخضبة بالدماء، فماذا تريدون بعد كل ذلك.
­ رامسفيلد (يحاول أن يكتم غيظه): لا داعي للخوض في الماضي لقد جئت خصيصا لأعرض عليك عرضا واضحا ومحددا، وأريد أن أسمع منك إجابة واضحة ومحددة.

صدام حسين (ساخرا) : أظنك جئت للاعتذار وإعادة السلطة للعراقيين.
­ رامسفيلد: ليس هناك ما نعتذر عنه، لقد شكلت خطرا علي جيرانك وسعيت لامتلاك أسلحة دمار شامل ومارست الديكتاتورية علي شعبك وكان طبيعيا أن نمد أيدينا لشعب العراق لنخلصه من المخاطر التي واجهته علي مدي أكثر من ثلاثة عقود.

صدام حسين : أعرف أنك جاهل بالتاريخ، وأعرف أن رئيسك لا يقل جهلا، ولكن يبدو أنكم ظللتم تكذبون حتي صدقتم أنفسكم، إذا كنت تقصد بجيراننا الكيان الصهيوني فنحن فعلا كنا نشكل خطرا ونعد العدة لتحرير أرضنا المغتصبة في فلسطين، وهذه أمنية كل إنسان عربي وليس عراقيا فهذه الأرض عربية وشعبها عربي والصهاينة هم الذين احتلوا الأرض وجاءوا إلينا من كل أنحاء العالم بمساندتكم أنتم وقوي الاستعمار القديم أما إذا كنت تقصد الكويت، فأريد أن أسألك: هل انسحبتم من الكويت أم لا؟
­ رامسفيلد: هذه قضايا أمنية، ثم إنه بيننا وبين الكويت ودول الخليج الأخري اتفاقات أمنية.. لقد جئنا بناء علي طلب منهم، لحمايتهم من تهديداتك.

صدام حسين : أليس مضحكا أن يؤتمن الذئب علي الخراف، إن شعب الكويت شعب عربي، والكويت هي أرض عراقية، ولذلك أدعوك أن تقرأ التاريخ جيدا، وإن كنت علي ثقة أنك لن تستوعبه.
­ رامسفيلد: دعك من هذا الهراء، أنا أعرض عليك…

صدام حسين مقاطعا): قبل أن تعرض عليٌî بضاعتك الفاسدة أنا أسألك: هل وجدتم أسلحة الدمار الشامل في العراق أم لا؟
­ رامسفيلد (مرتبكا): لم نعثر عليها حتي الآن، لكن حتما سنعثر عليها في يوم ما، هل تنكر أنه كانت لديك نوايا لصناعة قنبلة نووية

صدام حسين : لم تكن لدينا أسلحة دمار شامل منذ عام 1991 لقد كنا صادقين ونحن نتحدث مع بعثة التفتيش الدولية، وكنا صادقين في رسائلنا إلي كوفي عنان، وكنتم تعرفون هذه الحقائق، لكنكم كنتم تبحثون عن أية ذرائع كاذبة لاحتلال العراق واسقاط سلطته الشرعية.
رامسفيلد: لقد استقبلنا العراقيون بسعادة بالغة ورحبوا بنا، وكان السبب هو ممارسات نظامك الدموي علي مدي كل هذه السنوات التي حكمت فيها العراق.

صدام حسين : أرجوك يا سيد رامسفيلد.. كفاك كذبا، فأنتم الذين فجرتم شلالات الدماء علي أرض العراق، لقد تآمرتم علينا وجئتم ببعض الخونة ليحتلوا السلطة علي أرض العراق العظيم.
­ رامسفيلد: من تسميهم خونة اختارهم الشعب العراقي كقادة له بطريقة ديمقراطية وانتخابات نزيهة لم تحدث في ظل حكمكم للبلاد.

صدام حسين : لقد عرفت أنكم جئتم بجوقة الخونة وفي مقدمتهم الطالباني، (ضحك ساخرا)، العراق العظيم يحكمه الطالباني والجعفري، ألا يدعو ذلك للسخرية؟!.. ثم عن أي انتخابات تتحدث.. هل يجوز أن تجري انتخابات حرة كما تقول في ظل احتلالكم لبلدنا؟ يا سيد رامسفيلد لقد تعلمنا من التاريخ أن المحتل لن يأتي إلا بأعوانه وعملائه، ثم تريد بعد كل ذلك أن تقنعني بأن شعب العراق يتمتع بالحرية والديمقراطية، إنك حقا تهذي.
­ رامسفيلد (يكتم غيظه بشدة): أنت معزول ولا تعرف حقائق ما يجري في الخارج، إن الشعب العراقي تحرر من ظلمك، ولو رأوك أنت أو أيا من رجالك في الشارع لفتكوا بك..!!

صدام حسين : وأنا أراهنك إذا استطعت أن تعلن عن مكان تواجدك في العراق، لو علمت المقاومة العراقية بمكانك لما استطعت أن تخرج حيا، إنني أريد أن أسدي نصيحة إلي رئيسك ‹الغبي’، عليك أن تبلغها له وهي أن ينقذ ما تبقي من جنوده، إن الموت يحاصرهم من كل مكان، والتاريخ لن يرحمه.
­ رامسفيلد: لقد جئت للحديث معك حول عمليات ‹الإرهاب› التي يحرض عليها رجالك وينفذونها.. لقد قام رجالك مؤخرا بعملية دنيئة استهدفت سجن أبو غريب، حيث أصابوا وقتلوا أكثر من خمسين أمريكيا، كما أنهم قتلوا عددا من المقبوض عليهم بتهم مختلفة، إن رجالك يستعينون بالإرهابيين من كل أنحاء العالم وهم يهددون التجربة الديمقراطية في العراق

صدام حسين : وما هو المطلوب بالضبط؟.
­ رامسفيلد: أنا أعرض عليك عرضا واحدا وهو أن يفرج عنك وتختار لنفسك منفي اختياريا في أي بلد تشاء بشرط أن تظهر علي شاشة التليفزيون لتعلن إدانة الإرهاب وتطالب رجالك بالكف عن هذه الممارسات.

صدام حسين: وهل حصلت علي موافقة رئيسك علي هذا العرض؟
­ رامسفيلد: نعم هذا العرض تم الاتفاق عليه في جلسة شارك فيها الرئيس ونائبه ووزيرة الخارجية ورئيس جهاز الاستخبارات، وقد كلفت بإبلاغك بهذا العرض.

صدام حسين : إنه ثمن بخس.
­ رامسفيلد (بلهفة): مستعدون أيضا لإشراك عناصر مقربة منك في الحكم.

صدام حسين : وماذا أيضا؟
­ رامسفيلد: سنقدم لك إعانة مالية محترمة وسوف يحفظ أمنك وأمن أسرتك في البلد الذي ستختاره.

صدام حسين: هل تريد أن تسمع شروطي؟.
­ رامسفيلد: يا حبذا.

صدام حسين (بلغة فيها كثير من الغرور والتعالي): أنا أريد أولا منك أن تحدد لي جدولا زمنيا للانسحاب من العراق، وأن تلتزم به حكومتكم أمام العالم، وأن تبدأوا عملية الانسحاب علي الفور.
وأنا أطلب ثانيا.. الإفراج فورا عن كافة المعتقلين العراقيين والعرب في السجون التي أقمتموها أو تلك التي قيدتم فيها حرية عشرات الألوف من شرفاء العراق.
وأطلب ثالثا منكم.. التعهد بتقديم التعويضات الكاملة عن الخسائر المادية التي لحقت بالشعب العراقي من جراء عدوانكم علي بلدنا منذ أم المعارك في عام 1991 وحتي اليوم، وأنا أقبل بالاستعانة بلجنة دولية وعربية لتقدير هذه الخسائر.
وأطلب رابعا.. أن تردوا الأموال التي نهبها رجالكم من خزائن العراق ونفطة خاصة هذا المجرم بريمر وأزلامه من الخونة والمارقين.
وأطلب خامسا.. إعادة الآثار التي سرقتموها وسلمتوها لمافيا الآثار، فهذه كنوز لا تقدر بمال الدنيا، لأنها تحمل تاريخ العراق وحضارته صحيح أنكم لا تملكون حضارة ولا تاريخا وأن عمر بلدكم لا يتجاوز بضع مئات من السنين، ولكن كل ذلك لا يجب أن يبرر سرقاتكم وحقدكم علي حضارة العراق وثروة العراق.
وأطلب سادسا.. أن تسلموني أسلحة الدمار الشامل إذا كنتم قد عثرتم عليها وأن تعيدوا إلينا حياة كل الشهداء الذين أزهقت أرواحهم، وأن تردوا شرف الماجدات العراقيات الذي سلبتموه.
­ رامسفيلد: هل هذا نوع من السخرية؟

صدام حسين : لا، بل هذه هي الحقيقة المرة، التي تعرفونها.. يا سيد رامسفيلد أنتم ارتكبتم أكبر جريمة في التاريخ ضد بلد عربي مسالم.. لقد التقينا سويا في الثمانينيات، هل تذكر عروضك؟
­ رامسفيلد: دعنا من الماضي، نحن بصدد إعادة تقييم مواقفنا منكم ومن العديد من القوي التي ناصبتنا العداء في الماضي، نحن قررنا أن نتحاور مع الإسلاميين المعتدلين، وليس لدينا مانع في وصولهم للسلطة عبر صندوق الانتخاب بل الأهم من ذلك أننا قررنا أن نفتح قنوات للحوار مع منظمات ‹إرهابية› مثل حماس والجهاد وحزب الله الموالي لإيران، وأيضا منظمات أصولية أخري في العالم كله، بل حتي لدينا مشروع للاتصال بحركة طالبان في أفغانستان لدراسة مشاركتها في السلطة مقابل التخلي عن السلاح.

صدام حسين : إذن بدأتم تعيدون التفكير في نهجكم الخاطئ؟
­ رامسفيلد: إنه التطور الطبيعي للأمور، نحن نسعي إلي نشر الديمقراطية في كافة البلدان والحركات الخاضعة للاستبداد.

صدام حسين : أفلحتم إن صدقتم، أنا أعرف حقيقة أهدافكم، وإذا كنتم صادقين حقا فعليكم أن تبدأوا فورا أنتم وحلفاؤكم الانسحاب من العراق، وعليكم أيضا أن تراجعوا موقفكم الداعم لإسرائيل. إنني أعرف أن رئيسك عنيد ومكابر وليس صادقا.
­ رامسفيلد: إنه رئيس ديمقراطي منتخب، وليس حاكما دمويا مثلك.

صدام حسين : الإرهاب صناعتكم والكذب أسلوبكم.
­ رامسفيلد: إن هذا العرض هو فرصة تاريخية لكم، سنفرج عنك وسنتشاور معك في كل ما يخص شئون الحكم في العراق، إذا رفضت هذا العرض فالفرصة لن تعوض.

صدام حسين : أنا لا أبحث عن الفرص، ولا أبحث عن طريق لإنقاذ رقبتي من حبل المشنقة التي نصبتموها للعراق كله، لو أردت ذلك لقبلت بالعرض الروسي وأنقذت ولديٌ وحفيدي من الشهادة، أنا لا أعرف ما هو مصير أسرتي وبناتي وأحفادي، ولكن ثق أنني مهتم بكل مواطن عراقي وبمستقبل العراق العظيم أكثر من اهتمامي بنفسي وأسرتي.
لقد سبق أن عرضتم عليٌ قبل ذلك عن طريق رجالكم أن أقرٌ بأن أسلحة الدمار الشامل هربت إلي سوريا وقلتم إن الثمن هو الافراج عني، فرفضت وها انذا أكرر الرفض مرة أخري.

­ رامسفيلد: أنا لا أريد منك رفضا، أنا أريد منك التفكير، نحن نعاود تقييم مواقفنا في الوقت الراهن، نحن نريد وقف الدماء التي تتدفق من كلا الجانبين، ولذلك يأتي عرضنا من منطق القوة وليس من منطق الضعف.
لقد طلبنا من جلال الطالباني أن يدلي بتصريح ينفي فيه أية نوايا لإعدامكم كبادرة حسن نوايا منا، ونحن لدينا استعداد لمراجعة موقفنا كاملا من العملية السياسية في العراق بأكملها وأن نتحاور معك ومع رجالك في هذا الأمر.

صدام حسين : هل أنتم مستعدون للانسحاب أم لا؟

­ رامسفيلد: يمكن أن نبحث إعادة الانتشار، إن قواتنا أعدت قواعد للبقاء فترة طويلة يمكن أن ننسحب من الشوارع والمدن ولكن سنبقي في القواعد لفترة من الوقت.

صدام حسين : إذن أنتم تريدون عميلا جديدا يضاف إلي هذا الطابور من العملاء، لا يا سيد رامسفيلد.. لا تنس أنك تتحدث مع صدام حسين رئيس دولة العراق

.
­ رامسفيلد: لكنك خسرت السلطة.

صدام حسين : لم يبق لي سوي الشرف، والشرف لا يباع ولا يشتري.
­ رامسفيلد: لكن الحياة لها قيمة لا تقدر.

صدام حسين : لا قيمة للحياة بدون الكرامة، وأنتم سلبتم العراق كرامته عندما دنستم أرضه وسوف نسترد كرامتنا سواء بقي صدام حسين أو استشهد.
­ رامسفيلد: إن أنصارك الذين تحاورنا معهم قالوا لنا إنك صاحب القرار الأول والأخير، هل كانوا يتوقعون رد فعلك؟

صدام حسين : بالقطع هم يعرفون أن صدام حسين لايستطيع أن يتراجع علي حساب وطنه وكرامته.
­ رامسفيلد: التاريخ سيحملك مسئولية الدماء التي تسال في العراق.

صدام حسين : بل التاريخ سيحاكمكم علي جرائمكم.. لقد حذرتكم من قبل وقلت لكم ستنتحرون علي أسوار بغداد، وها أنتم تدفعون الثمن، أرجوك أن تذهب إلي لندن وتقرأ سجلات وزارة الخارجية البريطانية لتعرف بعضا من ملامح كفاح الشعب العراقي في مواجهة أصدقائكم البريطانيين الذين تكررون أخطاءهم وتشركونهم معكم.. الشعب العراقي شعب عنيد ولا يخاف الموت.. والمقاومة أقوي مما تتصورون ولذلك أبشركم بالمزيد

منبع: صحيفة الاسبوع 2/5/2005 (مجله مصری) / مقاله همنشین بهار (گر صدّام، به «کاسترو» گوش کرده بود… )

Published in: on 30 مارس 2011 at 5:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بخشی از میلیاردها پولی که به غارت می رفت: هواپیمای توقیف شده سپاه در ترکیه علاوه بر سلاح حامل صدها میلیون دلار وجه نقد بود

بخشی از میلیاردها پولی که به غارت می رفت: هواپیمای توقیف شده سپاه در ترکیه علاوه بر سلاح حامل صدها میلیون دلار وجه نقد بود

براساس گزارش ويژه کارشناسان ايران سبز از ترکيه هواپيمای متعلق به سپاه پاسداران که در ترکيه به زمين نشانده شد علاوه بر حجم بالايی از مواد منفجره ، حاوی ميليونها دلار پول نقد بوده است . مقامهای ترکيه که از طريق نيروهای آمريکايی و دو منبع خبری ديگر در جريان پرواز اين هواپيما قرار گرفته بودند همزمان با عبور هواپيما از فراز اين کشور، از خلبان خواستند در خاک ترکيه فرود آيد اما مقاومت خلبان باعث شد جت های جنگی ترکيه هواپيمای سپاه را دياربکربه زمين بنشانند.

مبلغ نقدی کشف شده در اين هواپيما ۵۶۰ ميليون دلار است .علاوه بر آن ۶۰۰ کيلو گرم مواد منفجره بسيار قوی به همراه تعدادی موشک پيشرفته ازاين هواپيماکشف و ضبط شد.

مقامهای ترکيه عليرغم در دست داشتن فهرست کاملی از آنچه در هواپيمای سپاه بدست آمده ، از دولت ايران خواسته است تا خود فهرستی از مجموله هواپيما را اعلام کند تا متعاقبا آنها را به ايران تحويل دهند! اما از آنجايی که حکومت ايران هرگز حاضر به اعتراف در مورد قاچاق پول و سلاح های کشتار جمعی به لبنان نخواهد بود می توان اطمينان داشت که اين محموله جنگی و آن مبالغ هنگفت از درآمدهای مردم ايران نيز از دست رفته تلقی می شوند و ترکيه پاداش نيم ميليارد دلاری خود را از کشف و ضبط اين محموله به دست می آورد.

به گزارش کارشناسان ايران سبز پيش از اين نيز ۲ مورد نقل و انتقالات هنگفت مالی به همين شيوه و به دليل نادانی های پياپی مقامهای خشونت طلب حکومت ايران به دست ترکيه کشف و ضبط شده است.

Published in: on 30 مارس 2011 at 5:40 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه