Osanloo Protesting

Published in: on 30 آوریل 2011 at 8:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Mansour Osanloo – 1st of May conference *p1 منصور اسانلو

Published in: on 30 آوریل 2011 at 8:12 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

روزکارگر!کارگران زندانی وشکنجه شده

(بیشتر…)

Published in: on 30 آوریل 2011 at 4:30 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

گلوله انتقام بر قلب شاه قاجار/ روایت ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضای کرمانی

گلوله انتقام بر قلب شاه قاجار/ روایت ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضای کرمانی

تاریخ ایرانی: صبح جمعه هجدهم ذیقعده ۱۳۱۳ ناصرالدین شاه قاجار به شکرانه پنجاهمین سالگرد سلطنت به زیارت حضرت عبدالعظیم در شهر ری رفت اما رویای جشن پنجاهمین سال سلطنت را واقعیت هولناک قتل او درهم شکست. میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه، در نقطه‌ای او را به گلوله بست که چندسالی پیشتر به دستور شاه قاجار، سیدجمال‌الدین اسدآبادی را بازداشت و خوار و خفیف کرده بودند و بدین ترتیب میرزا رضا در آن روز هم انتقام ستم‌کشی‌های خود از شاه گرفت و هم انتقام بدرفتاری‌ها با مرشد خود را.

قلب شاه قاجار با گلوله‌ای که از تپانچه پنج لول یک رعیت ایرانی خارج شد از حرکت ایستاد، رعیتی که رویای قتل ناصرالدین شاه مالیخولیای ذهنش بود و با فکر اجرایی کردن آن شب و روز می‌گذراند. چه آنکه میرزا رضا چند سال قبل از آن نیز به هنگام تعزیه‌خوانی تکیه دولت که در غرفه حاج محمدحسین امین‌الضرب خدمت می‌کرد، به هنگام گردش شاه در غرفه‌ها نیت کرد با کاردی که در اختیار داشت مقصود خود را انجام دهد اما احتیاط کرد که مبادا کارگر نگشته و کار‌ها بد‌تر و سخت‌تر شود.

رویای میرزا رضا اما در دیدار با مرشدش سیدجمال‌الدین اسدآبادی در استامبول مهر تایید می‌خورد و تبدیل به نقشه می‌شود، آن روز که میرزا رضا در محضر سیدجمال و به‌گاه شکایت از صدمات روزگار به گریه می‌افتد. سید اما او را برحذر می‌دارد که «گریه کار کودکان است و مرد مادام که دروازه مرگ به روی او باز است نه زیر بار ذلت می‌رود و نه از حوادث روزگار شکایت می‌کند.» میرزا رضا پس از شنیدن این سخن جانی تازه می‌گیرد و حال و روز ملال‌‌انگیز خویش تغییر داده و برای انتقام کشیدن از ستمکار خود را آماده می‌سازد. مخفیانه به ایران باز می‌گردد به‌رغم آنکه می‌داند تحت تعقیب است با هزار ملاحظه خانه‌ای در شهر ری برای خود فراهم کرده، قیافه و نام خویش را تا آنجا که ممکن است تغییر داده، در بالاخانه دری که از صحن مقدس به مدرسه امین‌السلطان می‌رود به شغل معالجه امراض جلدی کودکان پرداخته و در حقیقت برای اجرای یگانه مقصد خویش انتظار فرصت می‌کشد. فرصتی که سرانجام به بهترین شکل ممکن برای میرزا رضا فراهم شد.

یحیی دولت آبادی که شب قبل از ترور ناصرالدین شاه همراه با جمعی از دوستان خود به زیارت حضرت عبدالعظیم رفته و میرزا رضا را در حال زیارت و تفکر دیده بود در خاطرات خود اینچنین شعف میرزا رضا را به‌گاه مطلع شدن از قصد شاه قاجار برای زیارت حضرت عبدالعظیم روایت می‌کند: «در تاریکی زاویه ایوان شخصی در لباس کسبه دیده می‌شد که صورتش درست تمیز داده نمی‌شد. این شخص میرزا رضای کرمانی است که گوشه تاریکی سرپا نشسته، دست‌ها را بر روی زانو و سر را بر روی دست‌ها گذارده، در دریای فکر و خیال فرو رفته بی‌آنکه تغییر وضعی به خود بدهد یا کلمه‌ای بگوید. در این حال دو تن از زوار در طرف دیگر ایوان نشسته با یکدیگر صحبت داشته درضمن سخن می‌گویند فردا شاه به زیارت می‌آید قرق هم نمی‌باشد. چون تاکنون رسم بوده است هر وقت شاه به این مزار مشرف می‌شده صحن و حرم را به کلی قرق می‌نمودند. به محض آنکه از زبان این دو زوار شنیده می‌شود شاه فردا به زیارت می‌آید و قرق هم نمی‌باشد، مجسمه فکر و خیال در تاریکی زاویه ایوان به جنبش آمده سر از روی دست و زانوی تحیر برداشته از روی تعجب می‌گوید شاه فردا اینجا می‌آید، قرق هم نیست.»

و بدین ترتیب جمعه موعود ناصرالدین شاه بعد از آنکه شکرانه پنجاه سال سلطنت را به جای می‌آورد و قصد خروج از حرم می‌کند، در قیل و قال و رفت و آمد زائران مردی به سمتش می‌آید و به روال همه عرض حال‌دهندگان به پادشاه، در دستش عریضه‌ای است و ناگهان صدای صفیر گلوله شنیده می‌شود و بعد از آن همهمه و آشوب. میرزا رضا اما اقبال گم شدن در آشوب نمی‌یابد.

ناظم‌الاسلام کرمانی که او نیز آن جمعه به زیارت حضرت عبدالعظیم رفته بود در «تاریخ بیداری ایرانیان» فرجام میرزا رضا بعد از قتل ناصرالدین شاه را اینگونه روایت می‌کند: «… اتفاقا در آن روز به زیارت حضرت عبدالعظیم رفته بودیم. در مدرسه نشستیم و منتظر رفتن شاه شدیم که یک دفعه دیدیم در‌ها را می‌بندند و می‌گویند شاه را تیر زده‌اند. چون تا یک اندازه احتمال صدور این امر را از میرزا رضا می‌دادیم، رفتیم دم منزل او که استعلامی کنیم. شخصی فراش آنجا ایستاده گفت آقایان زود بروید و در اینجا نمانید که برایتان خطر دارد. باری فورا از دور سلامی به حضرت عبدالعظیم داده و روانه شهر شدیم. دربین راه کالسکه شاهی را دیدیم که با سوار زیادی به شهر می‌آورند. به فاصله پانصد قدم میرزا رضا را در درشکه سوار کرده متجاوز از پانصد نفر سوار اطراف او را گرفته می‌آوردند به شهر و میرزا رضا با ‌‌نهایت قوت قلب و یک اطمینانی که از جبهه بیگناهان مشهود می‌شد به اطراف خود می‌نگریست و نظاره مردم می‌کرد. گویا به لسان حال می‌گفت ‌ای اهل ایران من به تکلیف خود عمل نمودم و درس خود را به شما تعلیم کردم.»

فرجام میرزا رضا اما اعدام بود اگرچه مظفرالدین شاه خیال کشتن او را نداشت و بار‌ها از قول او نقل شده بود که «قصاص و کشتن میرزا تشفی قلب من نیست. من اگر بخواهم انتقام بکشم باید تمام اهل کرمان را از دم تیغ انتقام بگذرانم.» با اینهمه اما شاه جدید به تحریک یکی از روحانیون دربار دستور به قتل قاتل پدر داد و آنگونه که ناظم‌الاسلام کرمانی می‌نویسد: «از مرحوم شیخ محمد حسن شریعتمدار طهرانی شنیدم که می‌گفت من به اعلیحضرت مظفرالدین شاه گفتم چرا در کشتن میرزا رضا مسامحه دارید و کشتن او را چرا به تاخیر انداختید. مظفرالدین شاه فرمود این شخص قابل کشتن نیست. من جواب دادم اعلیحضرت از حق خود گذشتند و ما رعایا که فرزندان شاه سعید شهید هستیم تا قاتل پدر خود را به دار نبینیم چشممان گریان خواهد بود. مرحوم مظفرالدین شاه فرمود که آیا اینطور کشتن موافق با شرع است و آیا قانون اسلام اجازه می‌دهد که اینطور کسی را به قتل رسانند. چون مقصود مظفرالدین شاه طفره از کشتن بود جناب آقا شیخ محمدرضا مجتهد ملتفت شده با شاه همراهی کرد ولی مرحوم شیخ محمد حسن شریعتمدار یا ملتفت نشده یا به غرضی دیگر اصرار به کشتن میرزا رضا می‌کرد تا شاه متغیر شده رو کرد به اتابک میرزا علی اصغرخان امین‌السلطان و فرمود فردا بدهید سر این پسره را ببرند.» و بدین ترتیب میرزا رضا در ربیع الاول ۱۳۱۴ در ملاءعام به دار آویخته شد.

میرزا رضای کرمانی برخلاف غالب سوءقصدکنندگان به پادشاهان سلطنت‌های پیشین ایران فردی در زمره طبقه رعیت بود. به دیگر سخن میرزا رضا نه خواهان انتقام‌جویی از ایل رقیب بود، نه مدعی تخت و تاج شاهی و نه عضوی از خدمه درباری. ظلم‌هایی که میرزا رضا از ناحیه حاکم تهران تحمل کرده بود به تنهایی انگیزه‌ای قوی برای قتل شاه توسط میرزا رضا را فراهم نمی‌کرد و اگر نبود عداوت شخصی سیدجمال الدین اسدآبادی در حق ناصرالدین شاه بابت بدرفتاری و تبعید از ایران شاید میرزا رضا هیچ وقت دست به کاری چنین بزرگ نمی‌زد. تشویق و ترغیب سیدجمال‌الدین و هواداران کرمانی‌اش به حد وافر در روحیه زجر دیده و مالیخولیایی میرزا رضا موثر افتاد. حتی دشوار می‌توان تصور نمود که میرزا آقاخان کرمانی و همشهری او شیخ احمد روحی در ترغیب فکری رفیق و همشهریشان میرزا رضا برای اجرای چنین مقصودی نقش نداشته باشند.

اقدام میرزا رضا در «شاه کشی» همچون عموم «شاه‌مرگی»‌ها در ایران دلهره آنی و هرج و مرج به دنبال داشت و بدون شک در مواجهه با چنین عواقبی بود که صدراعظم امین‌السلطان که قرار بود آن روز ناهار شاه را میزبان باشد، به محض مطلع شدن از ترور شاه ترتیبی داد تا جسد ناصرالدین شاه را مخفیانه از صحن بیرون ببرند و در کالسکه سلطنتی بنشانند. در بازگشت به کاخ گلستان خودش نیز در کنار جسد برجای نشسته شاه نشست و اندام بی‌جان او را به حرکت درآورد، گویی شاه برای جمعیت مضطربی که در طول راه بازگشت به پایتخت ازدحام کرده بودند دست تکان می‌دهد و سر می‌جنباند. و به تعبیر عباس امانت در کتاب «قبله عالم»: «گویی این نمایش خیمه شب بازی با ناصرالدین شاه بی‌جان قطعا آسان‌تر از بازی دادن ناصرالدین شاه زنده برای صدراعظم او می‌نمود.» امین‌السلطان شاید بهتر از هرکسی درباریان را می‌شناخت و بیشتر از هرکسی نیز می‌دانست که کامران میرزا، پسر ناصرالدین شاه و حاکم تهران داعیه حکومت دارد، پس درنگ نکرد و بیش از هر اقدامی مظفرالدین میرزا ولیعهد را در تبریز از واقعه مطلع کرد و در راس دولت به سرعت مقدمات لازم برای انتقال آرام تاج و تخت را فراهم آورد. اندکی بعد مظفرالدین از تبریز رسید و به تخت نشست و قتل ناصرالدین شاه به زودی به محفظه خاطره جمعی مردم سپرده شد. امین السلطان حتی دستور داد پیش پرده‌ای در آغاز تعزیه‌های تکیه دولت در ذکر مناقب شاه شهید خوانده شود. هدف از این عمل ظاهرا تسکین تشویش مردم بود که پس از حادثه شاه‌کشی افزایش یافته بود. این تشویش و اظطراب هم خیلی زود فرو نشست. «شاه شهید» لقبی شد برای نامیدن ناصرالدین شاه اما داستان قتل او در سرعت حوادثی که سلطنت مظفرالدین شاه قرار بود به خود ببیند رفته رفته فراموش شد.

مریم شیبانی

منابع:

تاریخ بیداری ایرانیان، ناظم الاسلام کرمانی

قبله عالم، عباس امانت

حیات یحیی، خاطرات یحیی دولت آبادی

ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان

Published in: on 29 آوریل 2011 at 10:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بخش‌هایی از متن بازجویی میرزا رضا کرمانی در نظمیه تهران

هم‌عقیده من در این شهر و مملکت بسیار است

متن بازجویی از میرزا رضای کرمانی، ضارب ناصرالدین شاه قاجار، متنی خواندنی است. پاسخ و پرسش‌هایی است که فی‌نفسه تصویری واقعی از جامعه آن روز ایران و نیز تاثیری که روشنفکران تبعیدی ایران بر جامعه تحول‌خواه آن روز گذاشته بودند، ترسیم می‌کند. میرزا رضا کرمانی پسر ملاحسین عقدائی، بعد از قتل ناصرالدین شاه جواب استنطاق ابوتراب نظم‌الدوله، رییس نظمیه آن روز را می‌دهد و در آن پرسش و پاسخ‌ها عزم و انگیزه خود برای ترور ناصرالدین شاه را شرح و بسط می‌دهد. متن کامل بازجویی از میرزا رضا کرمانی به‌رغم اهمیت اما کمتر نقل و ثبت شد و این ناظم‌الاسلام کرمانی بود که در کتاب خود «تاریخ بیداری ایرانیان»، کتابچه استنطاق از میرزا رضا را به صورت کامل نقل کرد و همچنین دست نوشته میرزا رضا را که در حضور فرمانفرما، مخبرالدوله، مشیرالدوله، نظم‌الدوله، سردار کل، امین همایون و حاج حسین علی خان امیر کرمانی، نوشته شده است را جداگانه به آن منضم ساخت. بازخوانی بخش‌هایی از متن بازجویی میرزا رضا برای شناخت بهتر فضایی که ترور شاه رهاورد آن بود خالی از لطف نیست.

***

میرزا رضا کرمانی مرید سیدجمال الدین اسدآبادی بود و بی‌دلیل نبود اگر عمده بازجویی از میرزا رضا درباره نقش سید جمال در قتل ناصرالدین شاه باشد، پرسش‌هایی که البته این پاسخ میرزا رضا را همراه داشته است: دستور العمل مخصوصی نداشتم الا اینکه حال سید واضح است که از چه قبیل گفتگو می‌کند. پروایی ندارد. می‌گوید ظالم هستند و از این قبیل حرف‌ها می‌زند.

بازجو این ادعا را که می‌شنود از میرزا رضا می‌پرسد: پس شما از کجا به خیال قتل شاه افتادید؟

و پاسخ می‌شنود از جانب میرزا رضا که: از کجا نمی‌خواهد. از کند‌ها و بند‌ها که به ناحق کشیدم و چوب‌ها که خوردم و شکم خودم را پاره کردم.* از مصیبت‌ها که در خانه نایب السلطنه و در امیریه و در قزوین و در انبار به سرم آمد. چهار سال و چهار ماه در زنجیر و کند بودم و حال آنکه به خیال خودم خیر دولت و ملت را خواستم و خدمت کردم. قبل از وقوع شورش تنباکو نه اینکه فضولی کرده بودم، اطلاعات خود را دادم بعد از آنکه احضارم کردند.

و باز نوبت بازجو است که از میرزا بپرسد: کسی که با شما غرض و عداوت شخصی نداشت درصورتیکه اینطور می‌گویید خدمت کرده باشید و از شما آنوقت علامت فساد و فتنه‌جویی دیده نشده باشد جهتی نداشت که در ازاء خدمت به شما آنطور صدمات زده باشند. پس معلوم است که در همانوقت هم در شما آثار بعضی فتنه و فساد دیده بودند.

که میرزا رضا می‌گوید: الحال هم حاضرم بعد از این مدت که طرف مقابل حاضر شده، آدم بیغرضی تحقیق نماید که من عرایض صادقانه خود را محض حب وطن و ملت و دولت بعرض رساندم و ارباب غرض محض حسن خدمت و تحصیل مناصب و درجات و مواجب و نشان و حمایل و غیره بعکس به عرض رساندند الحال هم حاضرم برای تحقیق.

بازجو اما مشتاق است تا بداند میرزا از چه کسانی کینه و نفرت در دل انبار کرده و می‌پرسد: این ارباب غرض کی‌ها بودند؟

و میرزا رضا پاسخ می‌دهد: شخص پست و نانجیب و بی‌اصل و رذل غیرلایق که قابل هیچیک از این مراتب نبود آقای آقابالاخان وکیل‌الدوله و کثرت محبت حضرت والا آقای نایب السلطنه به او.

بار بزرگی از قلوب مردم برداشتم

و اینجاست که ابوتراب نظم‌الدوله در مقام بازجو می‌خواهد انگیزه میرزا رضا از قتل شاه را مکشوف کند، پس می‌پرسد: این ظلم‌هایی که به تو شده، از ناحیه شاه نبوده. شما بایستی این تلافی و انتقام را از آنها بکنید که سبب ابتلای شما شده بودند و یک مملکتی را یتیم نمی‌کردید.

و اما انگیزه میرزا رضا از ترور ناصرالدین شاه: پادشاهی که پنجاه سال سلطنت کرده باشد و هنوز امور را به اشتباه کاری به عرض او برسانند و تحقیق نفرمایند و بعد از چندین سال سلطنت ثمر آن درخت، وکیل‌الدوله، آقای عزیزالسلطان، آقای امین‌الخاقان و این اراذل و اوباش و بی‌پدر و مادرهایی که ثمر این شجره شده‌اند و بلای جان عموم مسلمین گشته باشند، چنین شجره‌ را باید قطع کرد که دیگر این نوع ثمر ندهد. ماهی از سر گنده گردد نی ز دم. اگر ظلمی می‌شد، از بالا می‌شد.

میرزا رضا سپس شرحی از چهار سال زندان خود در قزوین و جاهای دیگر و مصیبت‌هایی که کشیده می‌دهد و از اینکه زنش طلاق گرفت و بچه شیره‌خوارش سر راه افتاد و پسر هشت ساله‌اش هم به خانه شاگردی رفت می‌گوید تا انگیزه خود از قتل شاه را روشن‌تر بیان کرده باشد: وقتی به اسلامبول رفتم و در مجمع انسان‌های عالم و در حضور مردمان بزرگ، شرح حال خودم را گفتم، به من ملامت کردند که با وجود این همه ظلم و بی‌عدالتی، چرا باید من دست از جان نشسته و دنیا را از دست این ظالمین خلاص نکرده باشم.

بازجو باز هم می‌پرسد: شاه چه تقصیری دارد؟ طبیعی است که نایب‌السلطنه و دیگران، اوراقی نزد او آورده و او را قانع می‌‌کردند. در این صورت مقصر این دو نفر بودند و به قتل اولویت داشتند، چه شد که به خیال آنها نیفتادید و دست به این کار بزرگ زدید؟

و میرزا رضا جواب می‌دهد: تکلیف بی‌غرضی شاه این بود که یک محق ثالث بیغرضی بفرستد میان من و آن‌ها حقیقت مسئله را کشف کند. چون نکرد او مقصر بود. سال‌هاست که به این منوال، سیلاب ظلم بر عامه رعیت جاری است. مگر این سید جمال‌الدین، این ذریه رسول، این مرد بزرگ چه کرده بود که به آن افتضاح او را از حرم عبدالعظیم بیرون کشیدند. زیرجامه‌اش را پاره کردند. آن همه افتضاحات به سرش آوردند. او غیر از حرف حق چه می‌گفت… اینها ظلم نیست؟ اینها تعدی نیست؟ اگر دیده بصیرت باشد ملتفت می‌شود که در‌‌ همان نقطه که سید را کشیدند، در‌‌ همان نقطه گلوله به شاه خورد…. حالا که این اتفاق بزرگ به حکم قضا و قدر به دست من جاری شد یک بار سنگینی از تمام قلوب برداشته شد. مردم سبک شدند. دل‌ها همه منتظرند که پادشاه حالیه حضرت ولیعهد چه خواهند کرد به عدل و رافت و درستی. جبر قلوب شکسته خواهند کرد یا خیر. اگر ایشان چنانچه مردم منتظرند یک آسایش و گشایش به مردم عنایت فرمایند، اسباب رفاه رعیت می‌شود و بنای سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند البته تمام خلق فدایی ایشان می‌شوند و سلطنتشان قوام خواهد یافت و نام نیکشان در صفحه روزگار خواهد بود. و اسباب طول عمر و صحت مزاج خواهد شد. و اما اگر ایشان هم‌‌ همان مسلک و شیوه را پیش بگیرند این بار کج به منزل نمی‌رسد.

اطلاع سید جمال‌الدین از قصد ترور شاه

اینجاست که ابوتراب نظم‌الدوله درپی آن بر می‌آید تا همدستان احتمالی میرزا رضا را نیز از خلال سخنان او شناسایی کرده و لذا می‌پرسد: درصورتیکه واقعا خیال شما خیر عامه بوده و برای رفع ظلم از تمام ملت این کار را کردید پس باید تصدیق کنید به اینکه اگر این مقاصد بدون خونریزی به عمل آید و این مقصود حاصل شود البته بهتر است. حالا ما می‌خواهیم بعد از این درصدد اصلاح این مفاسد برآییم. در این صورت باید بدانیم اشخاصی که با شما متفق هستند کی هستند و حالشان چیست و این را هم شما بدانید که غیر از شخص شما که مرتکب این جنایت هستید یا کشته می‌شوید یا شاید چون خیالتان خیر عامه بوده است نجات یابید، امروز دولت معترض احدی نخواهد شد. فقط می‌خواهیم بشناسیم اشخاصی که با شما هم‌عقیده هستند که در اصلاح امورات شاید یک وقت به مشاوره آنها محتاج بشویم.

میرزا رضا اما زیرک‌تر از آن است و پاسخ می‌دهد: صحیح نکته می‌فرمایید. من چنانچه به شما قول دادم به شرف و ناموس و انسانیت خودم قسم است که به شما دروغ نخواهم گفت. هم‌عقیده من در این شهر و مملکت بسیار است. در میان علما بسیار، در میان وزرا بسیار، در میان امرا بسیار، در میان تجار و کسبه بسیار، در میان جمیع طبقات بسیار هستند. شما می‌دانید وقتی که سیدجمال‌الدین در این شهر آمد تمام مردم از هر دسته و طبقه چه در طهران و چه در حضرت عبدالعظیم به زیارت و ملاقات او رفتند و مقالات او را شنیدند. چون هرچه می‌گفت لله و محض خیر عامه مردم بود همه کس شیفته مقالات او شدند و تخم این خیالات بلند را در مزارع قلوب پاشید. مردم بیدار بودند، هوشیار شدند و حالاهمه کس با من هم‌عقیده است. ولی به خدای قادر متعال که خالق سیدجمال‌الدین و همه مردم است قسم که از این خیال من و نیت کشتن شاه احدی غیر از خودم و سید اطلاع نداشت.

در ادامه ابوتراب نظم‌الدوله سئوالاتی درباره چگونگی دستیابی میرزا رضا به اسلحه از او می‌پرسد:

– این طپانچه ششلول بود که داشتی؟

– خیر پنج لول روسی بود.

– از کجا تحصیل کردی؟

– در بارفروش از شخص میوه خری که برای بادکوبه میوه حمل می‌کرد در سه تومان و دو هزار به انضمام پنج فشنگ خریدم.

– آنوقت که خریدید به همین نیت خریدید؟

– خیر برای مدافعه خریدم. به خیال نایب‌السلطنه بودم.

میرزا یکبار دیگر در پاسخ این پرسش که چرا نایب السلطنه کامران میرزا را نکشتی، با اینکه او به تو ستم کرده بود، گفت: خیال کردم که اگر او را بکشم، ناصرالدین شاه با این قدرت، هزاران نفر را خواهد کشت. پس قطع اصل شجر ظلم را باید کرد نه شاخ و برگ را.

و اما بازجو همچنان اصرار دارد که: شما قبل از اینکه اقدام به این کار بکنید ممکن بود بعد از خلاصی دسترسی داشتید خودتان را به یک ثالثی ببندید مثل صدراعظم. معمولا به اهل ایران ما است که در وقت تعدی به بست می‌روند و متحصن می‌شوند و حرف حسابی خود را عاقبت می‌گویند و رفع تعدی از خود می‌کنند. شما هم می‌خواستید این کار را بکنید اگر از این اقدامات شما نتیجه حاصل نمی‌شد انوقت دست به اینکار می‌زدید. کشتن یک پادشاه بزرگی که کار شوخی نیست.

و میرزا رضا نیز بر عقیده خود پای‌فشاری می‌کند که: بلی. انصاف نیست از برای گوینده این کلام به توهم اینکه در دفعه ثانی من رفته بودم عرض حال خود را به صدارت عظمی بکنم، باز نایب‌السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی. وانگهی شما همه می‌دانید همین که پای نایب‌السلطنه در یک مسئله به میان می‌آمد، صدراعظم و دیگران ملاحظه می‌کردند و جرئت نمی‌کردند حرف بزنند اگرهم می‌زدند شاه اعتنا نمی‌کرد.

بازجو در ادامه نظر میرزا رضا را به سوگواری و عزاداری مردم برای ناصرالدین شاه جلب می‌کند و به میرزا رضا می‌گوید: اگر مردم همه با شما هم خیال هستند، پس چرا آحاد و افراد مردم از بزرگ و کوچک، زن و مرد، در این واقعه مثل آدم فرزند مرده گریه می‌کنند و در خانه‌ای نیست که عزا به پا نباشد؟

اما میرزا هم پاسخ خود را دارد به این ادعا: این ترتیبات عزاداری ناچار مؤثر است، اسباب رقت می‌شود، اما بروید در بیرون‌ها، حالت فلاکت رعیت را تماشا کنید. جالا واقعا به من بگویید ببینم بعد از این واقعه بی‌نظمی در مملکت پیدا نشده است؟ طرق و شوراع معشوش نیست. به جهت اینکه این فقره خیلی اسباب غصه و اندوه من است که در انظار فرنگی‌ها و خارجه به وحشیگری معروف نشویم و نگویند ایرانی‌ها هنوز وحشی هستند.

بازجو از اقدام میرزا رضا برای ایجاد بلوا و اغتشاش در مملکت با این خونریزی انتقاد کرده و او را توبیخ می‌کند: شما که اینقدر غصه مملکت را می‌خورید و در خیال حفظ آبروی مملکت هستید اول چرا این خیال را نکردید؟ مگر نمی‌دانستید کار به این بزرگی البته اسباب بی‌نظمی و اعتشاش می‌شود. اگر حالا نشده باشد خواست خدا و اقبال پادشاه است.

اما میرزا رضا پاسخی عجیب می‌دهد: بلی راست است اما به تواریخ فرنگ نگاه کنید. برای اجرای مقاصد بزرگ، تا خونریزی‌ها نشده است، مقصود به عمل نیامده است.

در ادامه بازجویی، میرزا از موقعیت سید جمال در اسلامبول و به خصوص نزد سلطان عثمانی گفته واز اندیشه‌های وحدت‌گرایانه او برای گردآوری سنی و شیعه تحت لوای خلیفه عثمانی سخن می‌گوید: در آن روزی که سلطان او را در قصر یلدوز دعوت کرد و در کشتی بخار که توی دریاچه باغش کار می‌کند، نشسته، صورت سید را بوسید. و در آنجا بعضی صحبت‌ها کردند. سید تعهد کرد عن‌قریب، تمام دول اسلامیه را متحد کند و همه را به طرف خلافت جلب نماید و سلطان را امیرالمؤمنین کل مسلمین قرار بدهد. این بود که به تمام علمای شیعه کربلا و نجف و تمام بلاد ایران باب مکاتبه را باز کرد، به وعده و نوید و استدلالات عقلیه، بر آن‌ها مدلل کرد که ملل اسلامیه، اگر متحد بشوند، تمام دول روی زمین نمی‌توانند به آنها دست یابند. اختلاف لفظ علی و عمر را باید کنار گذاشت و به طرف خلافت نظر افکند. در‌‌ همان اوقات فتنه سامره و نزاع بستگان مرحوم میرزای شیرازی طاب ثراه با اهل سامره و سنی‌ها برپا شد. سلطان تصور کرد که این فتنه را مخصوصا پادشاه ایران محرک شده است که بلاد عثمانی را مغشوش کند. با سید در این خصوص مذاکرات و مشورت‌ها کرد و گفته بود ناصرالدین شاه به واسطه طول مدت سلطنت و شیخوخیت یک اقتدار و رعبی پیدا کرده است که فقط بواسطه صلابت او علما شیعه و اهل ایران حرکت نمی‌کنند که با خیال ما همراهی کنند و مقاصد ما به عمل نخواهد آمد. درباره شخص او باید فکری کرد و به سید گفت تو درباره او هرچه بتوانی بکن و از هیچ چیز اندیشه مدار.

این سخنان میرزا رضا تعجب ابوتراب نظم‌الدوله را همراه دارد: تو که در مجلس سلطان و سید حاضر نبودی، این تفضیلات را از کجا می‌دانی؟

و میرزا رضا با مباهات پاسخ می‌گوید: سید از من محرم‌تری نداشت. چیزی از من پنهان نمی‌کرد. من در اسلامبول که بودم، از بس که سید به من احترام می‌کرد در انظار تمام مردم تالی خود سید به قلم رفته بودم. تمام اینها را خود سید برای من نقل کرد و خیلی صحبت‌ها از این قبیل سید برای من نقل کرد ولی در خاطرم نیست. سید وقتی که به نطق می‌افتاد مثل ساعتی که فنرش در رفته باشد مسلسل می‌گشت. مگر می‌شد همه را حفظ کرد؟

گلاب پارسا

پانوشت:‌

*اشاره میرزا رضا به کاری است که در زندان کرد و با استفاده از فرصت شکم خود را پاره کرد که درمانش کردند. این مربوط به دستگیری چند سال پیش از ماجرای قتل شاه است.

منابع:

تاریخ بیداری ایرانیان، ناظم الاسلام کرمانی

نشریه میراث شهاب (نشریه ویژه کتابخانه مرحوم مرعشی نجفی)، شماره ۵۸، زمستان

Published in: on 29 آوریل 2011 at 10:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

انقلاب فرهنگی سال ١٣۵٩

ناصر مهاجر

حضور تاریخی‌ قدرتمند دانشجویان و دانشگاهیان چپ‌گرا و دگر‌اندیش در دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی‌ و گسترش روزافزون فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی آنان علیه جمهوری اسلامی، دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی سراسر کشور را در فردای انقلاب بهمن، یکی از پایگاه‌های مهم جنبش ترقی‌خواهی ایران ساخت. نو دولتان که توان رویارویی با دانشگاه و دانشگاهیان را نداشتند و استواری اقتدار خود را در گرو فتح این سنگر آزادی می‌دیدند، در آغاز سال ١٣۵٩، حمله به دانشگاه، تصفیه‌ی دانشگاهیان و دانشجویان دگر‌اندیش و سپس اسلامی کردن این نهاد را در دستور کار خود گذاشتند. دست‌آویز، برچیدن دفتر گروه‌های دانشجویی چپ‌گرا و مجاهدین خلق از دانشگاه‌ها بود که “کانون‌های توطئه” خوانده شدند. خطِ کلی‌ی تکوین این اقدام تبهکارانه را، که برآن نام “انقلاب فرهنگی” گذاشتند، به دست می‌دهیم:

١

آیت‌الله خمینی در پیام نوروزی فروردین ١٣۵٩، “انقلاب اساسی در تمام دانشگاه‌ها”، “تصفیه‌ی اساتیدی که در ارتباط با شرق و غربند” و “تبدیل دانشگاه‌ها به محیط علم برای تدریس علوم عالی اسلامی” را هم‌چون یکی از وظایف “جناب آقای رییس جمهور، شورای انقلاب و دولت و قوای انتظامی” تعیین کرده بود و از “عموم ملت” خواسته بود “با تمام قوا و تعهدی که به اسلام عزیز دارند در سرتاسر کشور از پشتیبانی جدی آنان خودداری نکنند”. چکیده‌ی گفته‌هایش بدین شرح است:

“باید انقلابی اساسی در تمام دانشگاه‌های سراسر ایران به وجود آید. اساتیدی که در ارتباط با شرق و یا غربند، تصفیه گردند و دانشگاه محیط علم شود… اگر ما تربیت اصولی در دانشگاه‌ها داشتیم، هرگز طبقه‌ی روشنفکر دانشگاهی‌ای نداشتیم که در بحرانی‌ترین اوضاع ایران، در نزاع و چند دستگی با خودشان باشند و از مردم بریده باشند… اکثر ضربات مهلکی که به این اجتماع خورده است از دست اکثر همین گروه روشنفکران دانشگاه رفته‌ای‌ست که همیشه خود را بزرگ می‌دیدند و می‌بینند… طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه‌ها باید در روی مبانی اسلامی مطالعه کنند و شعارهای گروه‌های منحرف را کنار بگذارند و اسلام راستین را جایگزین تمام اندیشه‌ها نمایند… دانشجویان عزیز، راه اشتباه روشنفکران دانشگاهی غیرمتعهد را نروید و خود را از مردم جدا نسازید…”(۱)

چند روز پیش از این پیام، “مصطفی میرسلیم معاون سرپرست وزارت کشور، در نامه‌ای به وزیر علوم از وی خواسته بود تا روسای دانشگاه‌ها از اجازه دادن به گروه‌های سیاسی به هر عنوان، برای برگزاری مراسم سخنرانی و تبلیغات سیاسی خودداری کنند”.(٢) پس از پیام نوروزی آیت‌الله خمینی، رییس وقتِ شهربانی، در بخشنامه‌ای “از روسای دانشگاه‌ها می‌خواهد از صدور مجوز برگزاری مراسم برای احزاب سیاسی در دانشگاه‌ها خودداری نمایند”.( ٣) این بخش‌نامه‌ اهمیتی اگر داشت، در روح هشدار دهنده‌اش بود؛ ورنه، نه قدرت اجرایش را داشتند و نه دانشجویان به آن تن می‌دادند.

٢۶ فروردین ١٣۵٩، حجت‌الاسلام علی اکبر هاشمی رفسنجانی، عضو شورای انقلاب و یکی از رهبران حزب جمهوری اسلامی، در تالار اجتماعات دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تبریز درباره‌ی “اسلام و اهداف انقلابی” سخن‌ راند. سخنان تحریک‌آمیزش در قسمت پرسش و پاسخ “… باعث شد که بین دو گروه از دانشجویان… درگیری ایجاد ‌شود… در پی این حادثه، ساختمان مرکزی دانشگاه تبریز توسط اعضای سازمان دانشجویان مسلمان و انجمن اسلامی کارگران و کارمندان این دانشگاه تصرف شد. متصرفین طی اطلاعیه‌هایی ضمن اعتراض به برهم‌خوردن جلسه‌ی سخنرانی، خواستار تصفیه و پاک‌سازی دانشگاه شدند… به دنبال این وقایع… به دعوت جامعه‌ی روحانیت تبریز از ساعت ۵ بعد از ظهر [چهارشنبه ٢٧ فروردین] اقشار مختلف مردم متشکل از نهاد‌های انقلاب، دانشجویان مسلمان و اعضای انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان تبریز، به عنوان درخواست پاک‌سازی دانشگاه تبریز از عوامل ضد انقلاب و اخلالگر، از میدان شهرداری به سوی دانشگاه تبریز دست به یک راه‌پیمایی زدند و با دادن شعارهایی مبنی بر وحدت و یک‌پارچگی، خواستار تصفیه و پاک‌سازی محیط دانشگاه از عوامل ضدانقلاب شدند”.(۴) حرکت روحانیت مبارز تبریز که درجا از حمایت سپاه پاسداران این شهر، جهاد سازندگی، دفتر تبلیغات اسلامی، بازار تبریز، چندین انجمن اسلامی دانش آموزی و کارگری و… روبرو شد “احتمال آغاز یک برنامه‌ی از پیش طراحی شده را قوت بخشید و دو تن از معاونان دانشگاه تبریز نیز در استعفانامه‌ی اعتراضی خود نوشتند که مهاجمان به ساختمان مرکزی از پشتیبانی افراد مسلح خارج از دانشگاه برخوردار بوده‌اند”.(۵) و این در حالی بود که دکتر فاروقی رییس دانشگاه تبریز، هم‌زمان با اعلام مخالفت خود با اشغال دانشگاه به دست حزب‌اللهی‌ها، فاش ساخت که شورای دانشگاه “… طی اطلاعیه‌یی از اعضای سازمان دانشجویان مسلمان و انجمن اسلامی کارگران و کارمندان خواسته که هرچه زودتر از اشغال دانشگاه دست بردارند”.(۶)

بیهوده بود. عملیات سراسری فتح دانشگاه‌ها آغاز شده بود!

٢

انتشار خبر اشغال دانشگاه تبریز به دست انجمن اسلامی و امت حزب‌الله، دانشجویان دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی سراسر کشور را بیمناک و اندیشناک می‌سازد.(٧) اعلامیه‌ی انجمن‌های دانشجویان مسلمان دانشگاه‌ها و مدارس عالی (هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران) که “نقشه‌ی سازماندهی، اشغال، برهم زدن و نهایتاً تعطیل دانشگاه‌ها” را برملا می‌سازد، بر دلنگرانی‌ها می‌افزاید.(٨) جهت مقابله‌ی سازمان‌یافته با هجوم عوامل ارتجاع به دانشگاه‌ها، کمیته‌ای به نام کمیته‌ی دفاع از آزادی دانشگاه به وجود می‌آید. این کمیته دربرگیرنده‌ی دانشجویان مبارز، دانشجویان هوادار راه کارگر، دانشجویان پیشگام، انجمن دانشجویان مسلمان و دانشجویان هوادار سازمان پیکار است.(٩) این‌‌ها هستند که با مهاجمین حزب‌اللهی در دانشگاه پلی‌تکنیک تهران درگیر می‌شوند و حرکت آنان را جهت تصرف دفاتر تشکل‌های دانشجویی این دانشگاه خنثا می‌سازند.(١٠) و این درگیری سرآغاز یک رشته درگیری‌هاست: میان دانشجویان موسسات عالی آموزشی تهران با حکومت‌گران.

درگیری پلی‌تکنیک، به دانشکده‌ی علوم ارتباطات اجتماعی و سپس به دانشگاه ملی، کشیده می‌شود. دانشکده‌ی علوم ارتباطات اجتماعی در صبح پنجشنبه ٢٨ فروردین “به تصرف انجمن اسلامی این دانشکده درآمد”.(١١) اما دانشجویان دانشگاه ملی سرسختانه مقاومت می‌کنند. این دانشجویان “که به طور عمده از سه گروه انجمن دانشجویان مسلمان، دانشجویان پیشگام و دانشجویان مبارز تشکیل می‌شدند… ساختمان مرکزی دانشگاه ملی را در زیر پوشش خود قرار دادند… اعضای کمیته‌ی مستقر در دانشگاه ملی در پاسخ این سوال که در صورت حمله به دانشگاه چه خواهید کرد؟ پاسخ دادند: در صورتی که افراد مسلح به دانشگاه حمله کنند، با آن‌ها مقابله خواهیم کرد. ولی اگر گروه‌های مردم وارد شوند، ما عکس‌العملی نشان نخواهیم داد”.(١٢) دامنه‌ی درگیری‌ها به دانشگاه علم و صنعت هم می‌کشد. کیهان ٢٨ فروردین‌ماه در این باره می‌نویسد: “حدود ساعت هشت صبح گروهی از افراد در حالی که شعار می‌دادند، پشت درهای دانشکده‌ی علم و صنعت اجتماع کردند و قصد ورود به محوطه‌ی دانشگاه را داشتند. ولی به علت بسته بودن در و اجتماع اعضای انجمن دانشجویان مسلمان [هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران] و سایر گروه‌های سیاسی، نتوانستند وارد محوطه شوند و فقط ورود و خروج با ارایه‌ی کارت دانشجویی صورت گرفت… بنا بر گزارش خبرنگار کیهان، در جلوی در دانشگاه افرادی از سوی کمیته‌ها و شهربانی مستقر شدند… ضمناً گروه‌‌های مختلف دانش‌آموزان و دانشجویان به پشتیبانی از هر دو گروه در اطراف دانشگاه اجتماع کرده‌اند”.

چنین آرایش قوایی که بیش و کم در درون و پیرامون همه‌ی دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی‌ی کشور پدید آمد، نشان از گریزناپذیری رویارویی خونینی داشت که حکومت‌گران در تدارکش بودند. حکومت اما هنوز فرمان آتش به نیروهایش نداده بود.

٣

جمعه‌ ٢٩ فروردین، رییس جمهور ابوالحسن بنی‌صدر و اعضای شورای انقلاب با آیت الله خمینی دیدار و گفتگو می‌کنند. “در پایان این ملاقات که تا ساعت چهارده ادامه می‌یابد”، اطلاعیه‌ای‌ منتشر می‌شود.(١٣) این اطلاعیه پس از اشاره به ضرورت “تغییرات بنیادی” در نظام آموزش عالی کشور و این که دانشگاه باید “محل کار و فعالیت دانشگاهی ملهم از انقلاب اسلامی باشد و از حالت ستاد عملیاتی گروه‌های گوناگون خارج شود، اشعار می‌داشت: ١) ستاد عملیاتی گروه‌های گوناگون، دفترهای فعالیت و نظیر این‌ها که در دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و موسسات آموزش عالی مستقر شده‌اند، در ظرف سه روز- از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه- برچیده شوند. چنان‌چه تا پایان این مهلت، تاسیسات مذکور برچیده نشوند، شورای انقلاب مصمم است که همه با هم، یعنی رییس جمهوری و اعضای شورا، مردم را فراخوانند و همراه با مردم در دانشگاه‌ها حاضر شوند و این کانون‌های اختلاف را برچینند. ٢) دانشگاه‌ها و مدارس عالی باید ترتیبی دهند که امتحانات تا چهاردهم خرداد پایان یابد و از ١۵ خرداد تعطیل خواهد شد تا فرصت کافی برای تهیه‌ی برنامه و نظام آموزشی بر پایه‌ی معیار‌های انقلابی داشته باشد. پذیرش دانشجو بر اساس موازین جدید انجام خواهد یافت. ٣) هرگونه استخدام در دانشگاه‌‌ها از هم‌اکنون باید متوقف شود…”.(١۴)

نزدیک به دو ساعت پس از صدور این اطلاعیه، دانشگاه پلی تکنیک تهران به دست صفوف حزب‌الله که پیشاپیش اعضای انجمن اسلامی حرکت می‌کردند، فتح می‌شود. این‌ها از نماز جمعه می‌آمدند که سخنران پیش از خطبه‌‌هایش، شیخ صادق خلخالی بود و خطیبش سیدعلی خامنه‌ای! این‌ها هنگامی که خلخالی را پشت تریبون دیدند، فریاد برآوردند: “دادگاه‌های خلخالی ایجاد باید گردد”! این‌ها از زبان عضو شورای انقلاب و جانشین آینده‌ی امام‌شان شنیده بودند:

“نظام دانشگاهی ما همان نظام دانشگاهی رژیم گذشته است… ملت ایران نمی‌تواند به این دانشگاه امیدوار باشد… دانشجویان مسلمان ما که اکثریت قاطعی در دانشگاه‌ها هستند، این فرصت را پیدا نمی‌کنند که اسلام را بیاموزند و بیاموزانند. حداقل توقع یک دولت جمهوری اسلامی از دانشگاهی که از بودجه‌ی بیت‌المال همین مسلمان‌ها استفاده می‌کند… این است که دانشگاه‌ها لااقل زمینه‌های رشد اسلامی را فراهم کند؛ نه این که با او مخالفت کند و گروه‌های ضد‌اسلامی، دانشگاه را تبدیل به پایگاه حمله به اسلام کنند. همان ضد انقلابی که تا دیروز در خدمت آریامهر بوده، امروز… ماسک چپ به صورت بزند و دانشگاه را به تشنج بکشاند. دانشگاه اسلامی تحمل این مسائل را نمی‌کند. پسران و دختران دانشجو، دردمندانه و خون به جوش آمده اظهار می‌کنند دیگر نمی‌توانند این وضع را تحمل نمایند. ببینند که یک استاد مخالف با اسلام، در سر کلاس درس به اسلام توهین کند. نمی‌خواهند ببینند که گروه‌های مخالف مسلح، گروه‌بندی خود را در داخل دانشگاه بکنند. دانشگاه را تبدیل به مرکزی کرده بودند که چند نفر قداره بند علیه جمهوری اسلامی عده‌ای را به ترکمن صحرا و عده‌ی دیگری را به کردستان بفرستند… این‌ها باید دانشگاه‌ها را تخلیه کنند. اگر این مراکز که مرکز فساد شده است به صاحبان اصلی آن یعنی ملت تحویل نشود، خود ملت خواهد رفت و از این مراکز پاسداری خواهد کرد و همکاران دانسته و نادانسته‌ی امپریالسیم آمریکا را از آن‌جا خواهد راند… شما حق دارید. از این‌که دانشگاه اسلامی نیست و پرچم داس و چکش در این مکان‌ها بالا می‌رود. مردم خون ندادند که این طور بشود…”.(١۵)

لشکر حزب‌‌الله پس از شنیدن فرمان حمله، به رویارویی با دانشجویانی می‌شتابند که “جلوی در [پلی‌تکنیک] زنجیر بسته و با شعار “مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا” و مشت‌های گره کرده، از ورود مهاجمین به دانشگاه جلوگیری می‌کردند” سرانجام اما چوب و چماق بر مشت‌های گره کرده چیره می‌شود و حزب‌اللهی‌ها به دانشگاه سرریز می‌شوند و دفاتر تشکل‌های دانشجویی را تاراج می‌کنند و دانشجویان را تارومار.(١۶) هم‌زمان با یورش به پلی‌تکنیک، گردان دیگری از نمازگزاران حزب‌اللهی به سوی دانشکده‌ی تربیت معلم به حرکت درمی‌آید. این‌ها می‌بایست انجمن اسلامی را قوت بخشند که از ساعت‌های آغازین صبح آن روز، در کشاکش با دانشجویان مخالف حکومت بود و آماده‌ی فتح این دانشکده. “هوادران و اعضای انجمن دانشجویان مسلمان، دانشجویان پیشگام و دانشجویان مبارز… با اتومبیل و وانت‌بار در اطراف دانشگاه [تربیت معلم] اجتماع کردند… گروه‌‌های مخالف با تعطیل شدن دانشگاه‌ها… با دادن شعار به طرف دانشگاه تربیت معلم حرکت کردند… با مقاومت گروه‌‌هایی که از سازمان دانشجویان مسلمان پشتیبانی می‌کردند، روبرو شدند…[درگیری] پس از مدتی به جنگ تن به تن انجامید… و به اوج خود رسید. عده‌ی بسیاری از افراد دو گروه با پرتاب سنگ و یا چاقو و چوب دستی از ناحیه‌ی سر و دست و پا مجروح شدند… در همین هنگام سپاه پاسداران منطقه‌ی شش… برای متفرق کردن گروه‌های سیاسی… مبادرت به تیراندازی هوایی کرد…”.(١٧) شمار دقیق قربانیان این رویداد را نمی‌دانیم. اعضای هییت علمی دانشگاه تربیت معلم در بیانیه‌یی که در فردای آن روز انتشار دادند، از یک تن کشته و پنجاه زخمی یاد کردند.(١٨)

روزنامه‌ی کیهان نیز به گفته‌ی یکی از خبرنگاران خود که “به داخل ساختمان اصلی دانشگاه تربیت معلم رفته بود، گزارش می‌دهد که حدود ۵٠٠ الی ۶٠٠ نفر از دانشجویان دانشگاه تربیت معلم، در راهروها و راه پله‌ها نشسته بودند و تعدادی که مجروح شده بودند، در یکی از اتاق‌ها مشغول پانسمان و مداوای زخم‌ها و جراحت‌ها بودند. تعدادی آمبولانس نیز… به محل آمده بودند که مشغول مداوای مجروحان و انتقال آن‌ها به بیمارستان‌های مختلف بودند… حدود ١٠٠ الی ١٢٠ نفر از طرفین مجروح شده بودند و بر اساس یک گزارش تایید نشده تا این ساعت یک نفر از دانشجویان خفه شده است. یکی از دانشجویان دختر که بسیار هراسان بود در راهروی ساختمان اصلی به خبرنگار کیهان گفت: حدود یک ساعت قبل، تمام تلفن‌های داخلی دانشگاه قطع گردید و برای گرفتن کمک به مجروحان… با تلفن از بیمارستان‌ها کمک خواسته شد. چندین نفر از مجروحان که از ناحیه‌ی دست و پا و سر و صورت مجروح شده بودند، در بیرون از ساختمان اصلی به خبرنگاران گفتند… با پرتاب آجر و سنگ مجروح … شدند. بر اساس گزارش‌های مختلف شبیه این زد ‌و‌‌خورد، در چند موسسه‌ی عالی از قبیل پلی‌تکنیک، مدرسه‌ی عالی بیمه، مدرسه‌ی عالی متحدین (دانشکده‌ی دختران) رخ داده بود…”.(١٩)

طرحی که در تهران به اجرا درآمد، به شکل‌های کم‌ و بیش هم‌سانی در بسیاری از شهرهای دانشگاهی ایران تکرار شد‌. در کرمان ” گروه‌های شرکت کننده در نماز جمعه به اتفاق روحانیون از مسجد جامع به سوی دانشگاه کرمان راه پیمایی کردند. آن‌ها در حالی که شعار سرمی‌دادند “دانشگاه اسلامی ایجاد باید گردد”، “دانشگاه، دانشگاه سنگر اسلام ما، روحانی دانشجو حافظ اسلام ما”، دانشگاه را به تصرف خود در می‌آورند”.(٢٠)

در شیراز، نیروی حزب الله پس از پایان نماز جمعه و سخنرانی یکی از اعضای ستاد و سازمان دانشجویان مسلمان دانشگاه شیراز وابسته به دانشجویان پیرو خط امام “با برنامه‌ریزی قبلی” می‌کوشند دانشکده‌های پزشکی، مهندسی، ادبیات را هم‌زمان به تصرف خود درآورند.(٢١) دانشجویان مخالف حکومت، دست به مقاوت می‌زنند و این مقاومت تا نیمه شب ادامه می‌یابد. سر آخر، با استقرار سپاه پاسداران، دانشجویان واپس می‌نشینند. شمار مجروح شدگان را روزنامه‌‌های دولتی بیش از ۵٠٠ نفر برآورد می‌کنند.(٢٢) برخی در اثر اصابت گلوله مجروح شده بودند “از جمله دختری به نام نسرین رستمی که ابتدا از دو پا فلج و سپس به شهادت می‌رسد”.(٢٣) با این همه، توازن قوا چندان ناپایدار است که حجت‌الاسلام علی‌محمد دستغیب “در محل‌های اشغال شده ضمن پشتیبانی از دانشجویان، از مردم خواست تا صبح… در جلوی دانشکده‌ها تجمع کنند…”.(٢۴)

در کرج “در پی برگزاری نماز جمعه به امامت حجت‌الاسلام شریفی… حدود دو هزار نفر در دو گروه به سوی مدرسه‌ی عالی ریاضیات و اقتصاد… رفتند. با ورود این عده به دانشکده، بین آنان و عده‌ای که در ساختمان شماره‌ی یک دانشکده به سر می‌بردند، درگیری روی داد”. به گفته‌‌ی اطلاعات ٣١ فروردین ۵٩، این درگیری ۶ ساعت به درازا می‌کشد و سر آخر با دخالت سپاه پاسداران، دانشجویان مخالف حکومت واپس می‌نشینند؛ تنها برای این که فردا به دانشکده بازگردند و باز نیروی حزب‌ الله را به چالش فراخوانند.

سیاهه‌ی ضرب و شتم، بگیر و ببند و کشت و کشتار برای اشغال دانشگاه‌های کشور را در روز جمعه ٢٩ فروردین می‌شود هم‌چنان ادامه داد. به این بسنده می‌کنیم که: دانشجویان پیرو خط امام در کنف حمایت حزب‌اللهی‌های چماق‌دار، ده‌ها نفر را با سلاح سرد یا گرم به قتل می‌رسانند، چند صد دانشجو را زخمی می‌سازند و چند صد دانشجوی دیگر را دستگیر می‌کنند؛ از جمله در دانشکده‌ی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر، دانشگاه تربیت معلم تهران، مدرسه عالی بیمه، مدرسه عالی متحدین [مدرسه‌ی عالی دختران]، دانشکده‌ی پزشکی فیروزگر، مدرسه‌ی عالی کامپیوتر، مدرسه عالی اراک، دانشکده‌ی کشاورزی زنجان، دانشکده علوم بانکی، مدرسه عالی کامپیوتر، مجتمع تکنولوژی انقلاب و مدرسه‌ی دماوند.

۴

درگیری در گستره‌ی دانشگاه‌ها و مدارس عالی کشور در روز شنبه ٣٠ فروردین، چشم‌گیرتر از روزهای پیش است. از سر صبح، دو گروه به سوی دانشگاه‌‌ها به حرکت درمی‌آیند. گروهی با هدف فتح دانشکده‌ها، سپردن مهار آن به دست حکومت‌گرایان و برچیدن دفتر تشکل‌های دانشجویی مخالف حکومت، و گروهی دیگر با هدف بازپس‌گرفتن دانشگاه از حکومت‌گرایان، ایستادگی در برابر اسلامی کردن دانشگاه و بازستاندن دفتر تشکل‌های دانشجویی. بین دو گروه “در بیشتر دانشگاه‌های کشور درگیری‌هایی روی می‌دهد” که در جریان آن شماری زخمی و شماری روانه‌ی زندان‌‌ها می‌شوند.(٢۵) بدین ترتیب مجتمع آموزش عالی قم، دانشگاه بوعلی‌سینای همدان، دانشگاه صنعتی اصفهان، مدرسه‌عالی علوم اراک، دانشکده‌ی کشاورزی زنجان، دانشگاه ارومیه، دانشگاه سیستان و بلوچستان، دانشگاه علوم کرمانشاه نیز فتح می‌شوند و به تصرف انجمن‌های اسلامی درمی‌آیند. در این جاها نیز هم‌چون دیگر دانشگاه‌های اشغال شده، درهای ورودی را می‌بندند، از تشکیل کلاس‌ها جلوگیری می‌کنند و نمی‌گذارند کارمندان و دانشجویان و کادر علمی به دانشگاه وارد ‌شوند.(٢۶)

از سوی دیگر در نتیجه‌ی پیگیری و پیکار دانشجویان مخالف، شماری از دانشکده‌هایی که روز جمعه به تصرف انجمن اسلامی درآمده بود، از دست‌شان ستانده می‌شود. در جاهایی قدرت چندین بار دست به دست می‌گردد: مدرسه‌ی عالی پارس، مدرسه‌ی عالی کامپیوتر؛ علوم ارتباطات، مدرسه‌ی عالی ریاضیات و اقتصاد کرج… اما هر کجا که مخالفان بر دانشجویان حکومت‌گرا چیره می‌شوند، سپاه پاسداران پا به میدان می‌گذارد و به پشتیبانی از متصرفین حزب‌اللهی برمی‌آید. این موارد همواره با دست‌گیری دانشجویان مخالف توام است.(٢٧)

در مواردی نیز جدال و جنگ ابعادی گسترده می‌یابد و تنها پس از لشکرکشی همه سویه‌ی حزب‌الله، سنگر‌های مقاومت فرومی‌ریزند: دانشگاه اراک، بابلسر، مشهد و شیراز و و و. چگونگی این فتح را روزنامه‌های حکومتی این گونه بازتاباندند:

“بابلسر- به دنبال درگیری‌هایی که روز گذشته در مدرسه‌ی عالی بابلسر رخ داد، حدود ٣٠ نفر مجروح شدند. گروهی از مردم به کمک دانشجویان اشغال کننده برخواستند. در همین حال دانشجویان مخالف اشغال مدرسه نیز به عنوان اعتراض… صبح و عصر در خیابان‌های شهر دست به تظاهرات زدند و خواستار باز شدن مدرسه‌ی عالی شدند.

شیراز- در پی اشغال دانشکده‌های ادبیات و علوم، پزشکی و مهندسی دانشگاه شیراز… توسط دانشجویان مسلمان دانشگاه شیراز، پیش از ظهر دیروز گروه‌های زیادی در جلو ساختمان دانشکده‌ی ادبیات و علوم، اجتماع کردند. جمعی از دانشجویان وابسته به گروه‌های مختلف در حالی که شعار می‌دادند، به اجتماع مردم داخل شدند و در همان زمان شعار‌های دو طرف تبدیل به زد‌ و‌خورد و خشونت‌بار شد و مخالفین با سنگ و چوب به یکدیگر حمله کردند که در نتیجه بیش از ده‌ها نفر مجروح شدند که توسط آمبولانس‌های اورژانس به مراکز درمانی انتقال یافتند و پاسداران برای متفرق کردن گروه‌های مخالف دست به تیراندازی هوایی زدند… در درگیری‌های میان دو گروه از دانشجویان، حدود سیصد نفر مجروح شدند… طبق آخرین گزارش، ساعت هفده دیروز هنوز دانشکده‌های مختلف دانشگاه شیراز، در اختیار ستاد دانشجویان مسلمان این دانشگاه است. هم‌چنین جمعی از پزشک‌ها و انترن‌ها و پرستاران بیمارستان سعدی، به علت دخالت عوامل غیرمسیٔول از بعد ازظهر دیروز دست از کار کشیده و در محوطه‌ی جلوی بیمارستان سعدی اجتماع کرده‌اند.

مشهد ـ … گروه‌هایی از دانشجویان مسلمان در دانشکده‌های مختلف دانشگاه مشهد از جمله دانشگاه علوم، ادبیات و پزشکی اجتماع کردند و ضمن تصرف این دانشکده‌ها به دادن شعارهایی در تایید شورای انقلاب پیرامون متوقف کردن فعالیت دفاتر گروه‌های سیاسی در دانشگاه‌ها پرداختند… گروهی از دانشجویان نیز برای تصرف سازمان مرکزی دانشگاه مشهد در محوطه‌ی بیمارستان دکتر مصدق… اجتماع کردند و قصد تصرف سازمان مرکزی دانشگاه مشهد را داشتند… مجروحین… در پنج بیمارستان مورد مداوا قرار گرفته‌اند… ٣١۶ نفر از مجروحین… به طور سرپایی معالجه و مرخص شدند و ۴٠ نفر دیگر در بیمارستان بستری شده‌اند که حال یک نفر از آنان وخیم است”.(٢٨)

گفتنی‌ست که همزمان با عملیات اشغال دانشگاه مشهد، امت حزب‌الله این شهر، ستاد سازمان مجاهدین خلق ایران (شاخه‌ی خراسان) را نیز به محاصره درمی‌آورد. در زد و خورد سختی که میان مهاجمان و مدافعان ستاد مجاهدین درمی‌گیرد، شمار زیادی زخمی می‌شوند. اطلاعات اول اردیبهشت شمار زخمی‌ها را ۴۶٠ نفر برآورد می‌کند که از آن میان ۶٠ نفر در بیمارستان‌های مشهد بستری می‌شوند. با پادرمیانی استاندار، حزب‌الله دست از حمله برمی‌دارد و مجاهدین ستادشان را خالی می‌کنند و به یکی دیگر از ساختمان‌هایی که در اختیار داشتند می‌روند. گرد آمدن “گروه‌های مختلف مردم و هواداران مجاهدین خلق در اطراف ساختمان جدید” و سپر محافظتی که برپا می‌شود نیز اراده‌ی حزب الله را در اجرای عملیات ایذایی علیه مجاهدین سست نمی‌کند. در اولین ساعت‌های بعد از ظهر، زد و خورد شدت می‌یابد و سنگ‌پرانی به تیراندازی تبدیل می‌‌گردد که در جریان آن یکی از هواداران مجاهدین به نام شکرالله مشکین‌فام کشته می‌شود. در پی این جنایت، مجاهدین “برای جلوگیری از تشدید آشوب” این ساختمان را نیز خالی می‌کنند و در خیابان‌های بهار و احمدآباد به راه پیمایی می‌پردازند که “متقابلا [حزب‌الله] در مخالفت با این راه‌پیمایی، در مقابل صف راه‌پیمایان” به حرکت درمی‌آیند.(٢٩)

این رویداد محلی بی‌گمان در تصمیم‌گیری سیاسی‌ی مجاهدین به واداشتن دانشجویان هوادار‌شان برای جدا کردن صف خود از صف نیروهای چپ‌گرا در مقیاس سراسری و برچیدن خودخواسته‌ی دفتر‌هاشان تاثیر داشته است. چه، می‌دانیم از بعد از ظهر روز شنبه ٣٠ فروردین در میان دانشجویان دانشگاه‌ها و مدرسه‌های عالی تهران زمزمه‌ می‌افتد که مجاهدین می‌خواهند از کمیته‌ی دفاع برای آزادی دانشگاه پا پس ‌کشند و به اراده‌ی حکومت تن در دهند. از این روست که دانشجویان، عصر آن روز “اتحاد و وحدت همه‌ی دانشجویان” را از شعارهای مرکزی راه‌پیمایی بزرگ خود در خیابان‌های مرکزی تهران می‌نمایند.(٣٠)

نا آرامی‌ها، درگیری‌ها خون‌ریزی‌ها و ایستادگی‌های توده‌ی دانشجو در برابر بستن دانشگاه‌ها، پاک‌سازی دانشگاهیان و اسلامی کردن این نهاد مهم آموزش کشور و نیز ناخرسندی و نگرانی مردم از سیر رویدادها، نشست فوق العاده‌ی شورای انقلاب را ضروری می‌سازد. این‌ها که جملگی به اصل “انقلاب فرهنگی” باور داشتند، درباره شکل و شیوه‌ی پیشبرد آن، دو دسته بودند. بیانیه‌ی این نشست اما نمایان‌گر آن است که جناح اسلام‌گرایان معتدل -به رهبری بنی صدر- که سیاست احیای اقتدار دولت را پی ‌می‌گرفت، بر رفتار قانونی پای ‌‌‌می‌فشرد و “دگرگونی بنیادی نظام آموزشی” را رسالت دولت می‌شمرد، توانست شکل به انجام رساندن روند آغاز شده را بر واپس‌گرایان اسلامی تحمیل کند که در پی‌ آن بودند که “انقلاب فرهنگی”شان را نیز به وسیله‌ی “نهادهای انقلابی”، به اشکال فراقانونی و شیوه‌های خشونت‌آمیز پیش برند. تاکید بر این که “برچیدن ستادها و دفاتر فعالیت گروه‌های مختلف شامل کلیه‌ی مراکز، دفترها و اتاق‌هایی‌ست که به نحوی از انحا به گروه‌‌ها مربوط می‌شود”، به معنای آن بود که انجمن‌های اسلامی نیز باید دفترهای خود را خالی کنند و فرادستی‌ی دولت را در دگرگونی‌‌های در پیش، بپذیرند. این بند در کنار بند چهارم که تصریح می کند برچیدن دفتر‌ها “به معنای عدم رعایت جو آزاد و سازنده‌ی فکری در چارچوب قانون اساسی نیست” و این که پس از برچیدن دفاتر در روز دوم اردیبهشت، دانشگاه بازگشوده می‌شود، امتیازهای کوچکی بود که می‌بایست بر حق بزرگی که از دانشجویان ستانده می‌شد و برچیدن “کتاب‌خانه‌ها، دفترهای هنری و ورزشی و نظایر این‌ها را [نیز] دربر می‌گرفت”، پرده‌ی ساتری بیاندازد و سپر اندختن و تسلیم را توجیه پذیر سازد. بندها‌ی ۵ و ۶ و ٧ هم هر یک به گونه‌یی نشان از آن داشت که ترجیح می‌دهند پرده‌ی پایانی فتح دانشگاه با خشونت و خون‌ریزی کمتری اجرا شود:

“۵- برچیدن این مراکز در دو روز آینده، با حضور دانشجویان در دانشگاه‌ها منافات دارد. بنابراین دانشجویان با شورای انقلاب همکاری خواهند نمود و از این ساعت دانشگاه‌ها را تخلیه می‌کنند تا کار برچیدن این مراکز به آسانی صورت گیرد.

۶- هریک از گروه‌‌ها برای جمع‌آوری وسایلی که در دفاتر موجود است و تخلیه‌ی این دفاتر، پنج نفر را به سرپرست دانشکده معرفی می‌کنند. وسایل با حضور مسئولان اداری دانشکده‌ها، در محلی مضبوط می‌گردد تا بعداً آن‌چه متعلق به دانشجویان است، از دانشگاه خارج شود و آن‌چه به دانشگاه تعلق دارد، به سرپرست دانشگاه و یا نماینده‌ی او سپرده شود.

٧- به کمیته‌ی مرکزی انقلاب اسلامی دستور داده شده است که حفظ امنیت دانشگاه‌ها و نمایندگان گروه‌ها را… به عهده بگیرد.

٨- از همه‌ی مردم خواسته می‌شود که آمادگی خود را برای اجرای این تصمیمات حفظ کنند و در عین حال برای آسان کردن کار تخلیه‌ی ستادها، از تجمع در حول و حوش دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی خودداری کنند. بدیهی‌ست در هرلحظه که شورای انقلاب لازم دانست، با یک پیام رادیویی از آنان خواسته می‌شود تا به همراه رییس جمهوری و شورای انقلاب به دانشگاه‌ها بروند…”.(٣١)

به محض صدور این اطلاعیه، سازمان جوانان و دانشجویان دموکرات، هوادار حزب توده‌ی ایران که پس از رویدادهای دانشگاه تبریز “هشدار” داده بود: “توطیٔه‌های جدیدی در دانشگاه‌ها در شرف تکوین است” و “گروه‌‌های چپ‌نما” را متهم کرده بود که “… از تعمیق انقلاب ضد امپریالیستی و خلقی ایران به رهبری امام خمینی به وحشت افتاده‌اند و برای به آشوب کشیدن محیط‌های دانشگاهی و نهایتاً خدمت به امپریالیسم و ضد انقلاب تلاش می‌کنند…”(٣٢)، اطلاعیه‌ی تازه‌ای می‌دهد و اعلام می‌نماید به ‌رغم آن که معتقد است “… حق فعالیت آزاد گروه‌های مترقی و ضد امپریالیستی دانشجویی باید محترم شمرده شود و تضمین گردد… ما این حق را شامل گروهک‌هایی که تحت لوای دموکراسی به فعالیت‌های ضد انقلابی و نفاق‌افکنانه… مشغولند، نمی‌دانیم… ما با این که تعطیل دفاتر گروه‌های سیاسی مترقی دانشجویی را صحیح نمی‌دانیم، به نوبه‌ی خود برای جلوگیری از هر نوع تشنج و ناآرامی در دانشگاه‌ها، دفاتر خود را در دانشگاه‌ها تعطیل می‌کنیم…”.(٣٣)

دانشجویان هوادار مجاهدین خلق نیز پس از انتشار اطلاعیه‌ی شورای انقلاب، صف خود را از صف دانشجویان مخالف جدا می‌کنند و در همان شبانگاه ٣٠ فروردین، صحن دانشگاه‌ها را ترک می‌گویند. و این در حالی‌ست که می‌گفتند هنوز معنای “پیام شورای انقلاب و مقامات مسئول” را “کاملاً” نفهمیده‌اند و نمی‌دانند که “مقصود تعطیل ستادهای عملیاتی دقیقاً چیست” و این که “اگر مقصود از این مساله، تعطیل فعالیت سیاسی دانشجویان و انجمن‌ها و گروه‌های دانشجویی‌است، چنین طرحی نه تنها به نفع انقلاب نیست، بلکه به زیان خلق ما در یک مبارزه ضد امپریالیستی و رهایی بخش است”.(٣۴) نکته‌ اما در جای دیگری نهفته است. رییس جمهور بنی‌صدر، حمله به دفتر این سازمان را محکوم کرده بود و پای‌بندی‌اش را به حق فعالیت سیاسی مجاهدین خلق ابراز داشته بود وحتا گفته بود که ساختمان‌های اشغال شده‌ی مجاهدین در مشهد باید خالی شوند. جان کلامش در اطلاعیه‌یی که روزنامه‌ها در روز اول اردیبهشت چاپ کردند، مشهود است:

“در این دو سه روز، گروه‌هایی با عنوان این که رییس جمهوری و شورای انقلاب از مردم خواسته‌اند ستادها‌ی گروه‌ها را تخلیه کنند، افراد را در برابر دانشگاه‌ها و موسسات عالی و مراکز فعالیت گروه‌های سیاسی در خارج دانشگاه جمع می‌کنند و برخوردهایی به وجود می‌آورند که منجر به ضرب و جرح و بیشتر از آن شده و می‌شود. این است که این مراتب را به اطلاع عموم می‌رساند.

١- برابر اطلاعیه و توضیحات چند گروه دانشجویی، این گروه‌ها تصمیم شورای انقلاب را اجرا کرده و می‌کنند. بنا بر این تا صبح سه شنبه هیچ نیازی به اجتماع مردم نیست… هر گونه اجتماع و ایجاد درگیری در دانشگاه‌ها و خارج آن، عمل صد انقلابی تلقی می‌شود.

٢- در خارج دانشگاه اقدام به هرگونه تجمع و حمله به مراکز سازمان‌های سیاسی، توطیٔه بر ضد دولت انقلاب و تضعیف جبهه‌ی داخلی ما در برابر آمریکای سلطه‌گر است. هر محلی که خارج از دانشگاه تصرف شده باید فوراً تخلیه گردد.

٣- … اجرای تصمیمات مقامات تعیین شده از سوی مردم، شرط ادامه‌ی انقلاب و پیروزی آن است”.(٣۵)

۵

فروریختن سنگر دانشگاه‌ها و مدرسه‌های عالی شهرستان‌ها و واپس نشستن نیروهای مجاهدین از دانشگاه‌های تهران، توازن قوا را بیش از بیش به زیان دانشجویان مخالف تغییر می‌‌دهد. سکوت، موضع مماشات‌جویانه و یا دو پهلوی بیشتر چهره‌‌های روشنفکری، کانون‌های دموکراتیک و احزاب سیاسی، حکومت را در موقعیت مستحکمی قرار می‌دهد. ابراز نگرانی‌ی چند شخصیت سیاسی- مذهبی نسبت به تحول اوضاع (طاهر احمدزاده، محمدتقی شریعتی، استاد علی تهرانی و علی‌اکبرمعین فر)، اظهار همبستگی چند کانون دموکراتیک (جمعیت حقوق‌دانان، کانون نویسندگان ایران، کانون مستقل دانشگاهیان دانشگاه‌های علم و صنعت و شریف) و اعلام پشتیبانی چند سازمان سیاسی (سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، سازمان پیکار در راه آزادی طبقه‌‌ی کارگر، راه کارگر و حزب ایران) در محاسبه‌ی سیاسی حاکمان نقش چندانی ندارد. با این حال دانشجویان مخالف محکم بر جای ایستاده‌اند و برآنند که نبرد را ادامه دهند.

در اولین ساعت‌های صبح یک شنبه، دور و بر دانشگاه تهران پر از افرادی می‌شود که دلنگران سرنوشت این رویارویی‌اند: “در حالی که دانشجویان پیشگام با حلقه کردن دست‌های خود از تالار مولوی که محل ستاد… پیشگام و [دانشجویان] مبارز است، حفاظت می‌کردند، گروهی دیگر نیز در اطراف دانشگاه با راه‌پیمایی منظم اخطار می‌کردند که: دوشنبه آخرین فرصت است!”.(٣۶) “علی رغم باز بودن درهای اصلی دانشگاه تهران، درهای کلیه دانشکده‌ها بسته بود…”.(٣٧) “از حدود ساعت ١١، گروه‌های دانشجویی در حالی که شعارهایی نظیر “دانشگاه سنگر آزادی حفظ باید گردد”، به خیابان ١۶ آذر وارد شدند و در همین حال گروه‌های دیگری که شعار‌هایی مبنی بر تایید پیام نوروزی امام خمینی می‌دادند و خواستار اسلامی شدن دانشگاه‌ها بودند نیز وارد همین خیابان شدند. گروه‌های زیادی از دانشجویان و مردم در اطراف دفاتر گروه‌های سیاسی که در خیابان ١۶ آذر قرار دارند، اجتماع کردند”.(٣٨) “درهای دانشگاه تهران از ظهر… بسته شد، ولی کسانی که علاقه‌مند به رفتن به داخل دانشگاه بودند از لابه‌لای میله‌ها یا از بالای آن در حال رفت‌ و ‌آمد به داخل و خارج دانشگاه تهران بودند”.(٣٩) دانشجویان دانشگاه تهران سرگرم سیاست‌گذاری، طرح ریزی و تدارک دفاع از خود بودند. “در مقابل در بزرگ غربی دانشگاه تهران، اتوموبیل پاسداران و کمیته‌ها برای دانش‌آموزان و دانشجویان که با پلاکارد موافق و مخالف بسته شدن دانشگاه‌ها، قصد ورود به محوطه‌ی دانشگاه را داشتند، بیانیه‌ی شورای انقلاب را خواند و از آن‌ها خواست به مهلت سه روزه‌ی دانشجویان برای تخلیه توجه داشته باشند و سعی کنند که از هرگونه درگیری خودداری شود. با افزون شدن گروه‌های موافق بسته شدن دانشگاه‌ها، دانشجویان و دانش‌آموزان پیشگام [و هواداران دیگر سازمان‌های سیاسی‌ی چپ‌گرا] به طور مرتب و آرام جلو دفاتر گروه‌‌ها صف کشیدند تا از هرگونه حمله به مراکز این انجمن‌ها جلوگیری کنند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، یک گروه دانشجویی مخالف بسته شدن دانشگاه‌ها که قصد راه‌پیمایی در خیابان انقلاب و مقابل دانشگاه را داشت، با گروه‌های موافق درگیری پیدا کرد که در اثر این برخورد کلیه تراکت‌ها و اعلامیه‌های آن‌ها پاره پاره شد و تنی چند نیز کتک خوردند. خیابان ١۶ آذر… تا آخرین ساعات بعد از ظهر کاملاً بسته بود…”.(۴٠) اما “اوضاع در داخل دانشگاه آرام‌تر از روزهای پیش بود”.(۴١) “… انجمن دانشجویان مسلمان اعلام کرده است که به غیراز دفتر مرکزی که ساختمانی استیجار‌ی‌ست، بقیه تخلیه و تحویل مقامات دانشگاهی خواهد شد.”.(۴٢)

“… در دانشگاه صنعتی شریف امروز از ورود افراد غیر دانشجو جلوگیری می‌کردند و در داخل و خارج دانشگاه، گروه‌هایی از مردم و دانشجویان با هم به گفت‌وگو پرداختند و تا ظهر امروز دانشجویان مسلمان و دانشجویان طرفدار سازمان مجاهدین خلق، حاضر به تخلیه مقر خود شدند”.(۴٣)

در دانشگاه متحدین، انجمن دانشجویان مسلمان “دفتر خود را تخلیه کرده و انجمن اسلامی نیز آمادگی خود را اعلام کرده است”.(۴۴)

“…]در] دانشگاه‌های تربیت معلم، پلی تکنیک، تهران و صنعتی شریف، دانشجویان و گروه‌های مردم در محوطه‌های این دانشگاه‌ها به گفت‌وگو پیرامون مساله‌ی دانشگاه‌ها پرداختند. در دانشگاه تربیت معلم، دانشجویان انجمن اسلامی دو شب را در دانشگاه گذراندند… یکی از مسئولان انجمن اسلامی این دانشگاه گفت: از آن‌جایی که دانشگاه تربیت معلم سرپرست ندارد، انجمن اسلامی حاضر است دانشگاه را فقط به مقامات دولتی تحویل دهد…”.(۴۵)

در دانشگاه ملی “اکثر دانشجویان در محوطه‌‌ی جلوی دانشگاه … اجتماع کرده و با یک‌دیگر بحث می‌کردند… انجمن اسلامی، جنبش دانشجویان مسلمان و انجمن دانشجویان مسلمان دفاتر خود را در این دانشگاه تخلیه کرده‌اند… گروه کثیری از دانشجویان… در تالار ابوریحان بیرونی تحصن‌کرده” بودند.(۴۶) “نماینده‌ای از کمیته‌ی مرکزی [انقلاب] جهت تخلیه دانشگاه و اخراج دانشجویان به تالار ابوریحان آمد. دانشجویان از تخلیه‌ی دانشگاه خودداری کردند و به وسیله‌ی پیامی که به نماینده‌ی کمیته‌‌ی مرکزی ارایه دادند از شورای انقلاب خواستند تا نمایندگانی جهت مذاکره با شوراهای دانشجویی که نماینده‌ی اکثریت دانشجویان می‌باشد، فرستاده شود”. آن‌ها گفتند: “تا زمانی که شورای انقلاب نمایندگان خود را برای مذاکره با شوراهای دانشجویی معرفی نکند، در تالار ابوریحان خواهند ماند و از دانشگاه و دفاتر سیاسی خود حفاطت خواهند کرد”. آن‌ها براین نکته پای می‌فشردند که باید “از آینده‌ی فعالیت‌های سیاسی در دانشگاه پس از بسته شدن دفاتر سیاسی آگاه شوند”.(۴٧) “… دانشجویان خواستار آن بودند که در مورد تعطیل دانشگاه‌ها و نیز تخلیه‌ی دفاتر گروه‌های مختلف، شورای انقلاب باید با توجه به نظریات شوراهای دانشجویی، تصمیم بگیرد. این دانشجویان خواستار هیچ‌گونه درگیری نیستند، ولی تا جایی که امکان داشته باشد، برای آن که تخلیه نکنند، مقاومت خواهند کرد”.(۴٨)‌

کانون اصلی مقاومت اما دانشگاه تهران است. از عصر روز یک‌شنبه “گروه‌هایی از پاسداران انقلاب اسلامی و کمیته‌های منطقه‌ی هشت، به تدریج در خیابان‌های ١۶ آذر و دیگر خیابان‌های اطراف دانشگاه حضور یافتند. پاسداران که… تا ساعت ۴ صبح روز دوشنبه هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد، تا طلوع آفتاب دانشگاه تهران را شدیداً به محاصره‌ی خود در آورده بودند”.(۴٩) با این همه، دانشجویان مخالف استوار بر جای می‌مانند و این شب را در دانشگاه به صبح می‌رسانند.

۶

دانشجویان آن شب درهای دانشگاه تهران را می‌بندند. آن‌ها تنها کسانی را به درون دانشگاه راه می‌دهند که کارت دانشجویی داشته باشند.(۵٠) دانشجویان پیشگام ” با تشکیل هسته‌های مقاومت از دفتر پیشگام مرکزی که در محل تالار مولوی دانشگاه تهران قرار دارد، حفاظت می‌کردند”.(۵١) ساعت شش و نیم صبح دوشنبه “پاسداران شروع به تیراندازی هوایی نمودند و دانشجویان پیشگام نیز که تا این لحظه… بدون حربه بودند، خود را با چماق و سنگ مسلح نمودند و به مقابله پرداختند”.(۵٢) در این میانه “… دانشجویان مدارس در چند خیابان تهران و خیابان‌های اطراف دانشگاه تهران به راه ‌پیمایی پرداختند و در خیابان ١۶ آذر برخوردهایی بین گروه‌های مخالف روی داد که با دخالت پاسداران به برخوردها خاتمه داده شد”.(۵٣) سنگ‌اندازی اما تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر جریان داشت که تا این ساعت، یک صد زخمی برجای گذاشت.(۵۴)

“در ساعت دو بعد از ظهر… عده‌ای با دادن شعار “حزب فقط حزب‌الله رهبر فقط روح الله” و “منافق، فدایی ستون پنجم آمریکایی” در اطراف دانشگاه تهران دست به راه‌پیمایی زدند و عده‌ای از راه‌پیمایان با استفاده از فرصت از لای میله‌ها، وارد محوطه‌ی دانشگاه شدند…”.(۵۵) آن‌ها “قصد داشتند صفوف زنجیره‌ای دانشجویان را که از دو شب قبل در آن جا اجتماع کرده بودند بشکنند”.(۵۶) در این هنگام “اولین برخورد خونین… در داخل محوطه‌ی دانشگاه تهران به وجود آمد”.(۵٧) هجوم آورندگان “مجهز به اسلحه‌ی سرد از قبیل چوب‌دستی، پاره آجر و سنگ، دشنه و چاقو بودند”.(۵٨) دانشجویانی که “در داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، با پرتاب سنگ” کوشیدند که از پیشروی حزب‌الله جلوگیری کنند و آن‌ها را واپس نشانند.(۵٩) در همین حال افراد کمیته‌ها و پاسداران با شلیک چند رگبار هوایی، تشنجات را فرو نشاندند و دو گروه تنها به دادن شعار پرداختند. دانشجویان در حالی که شعار “مرگ بر آمریکا” و “بستن دانشگاه‌ها، توطئه‌ی امپریالیسم” را می‌دادند، از مخالفان خواستند که آرامش خود را حفظ و سعی کنند از بروز هرگونه درگیری جلوگیری شود. (۶٠) “دراین درگیری عده‌ی زیادی از طرفین مجروح شدند که توسط آمبولانس‌های اورژانس به بیمارستان‌‌های مختلف انتقال داده شدند… ساعت سه بعداز ظهر، سه اجتماع در خیابان ١۶ آذر تشکیل شد که بخشی از آنان شعار می‌دادند…”اتحاد، اتحاد، دانشجو ملت حامی توست” و گروه دیگر دانشجویان پیشگام از طرف مقابل پاسخ می‌دادند: “ااتحاد، اتحاد، علیه امپریالیسم”، “تفرقه و جدایی سلاح آمریکایی” و گروه سوم شعار حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله را می‌دادند… صدای شلیک تیر در جلوی در شرقی دانشگاه به گوش می‌رسید. پس از شنیدن صدای تیر، دانشجویان شعار دادند “شهید دانشگاه راهت ادامه دارد”… ناگهان طرفین که در خیابان ١۶ آذر و خیابان انقلاب و خیابان آناتول فرانس اجتماع کرده بودند، اقدام به جمع آوری سنگ و آجر و چوب‌دستی کردند” و در اندک زمانی انبوهی از”چوب و سنگ و آجر در سراسر خیابان انباشته شد. سرتاسر ضلع جنوبی دانشگاه مملو از جمعیت بود و گروهی از مردم در مقابل خیابان ١۶ آذر شعار می‌دادند “حزب فقط حزب‌الله رهبر فقط روح الله”. هر لحظه تعداد جمعیت در خیابان انقلاب هم‌چنان افزوده می‌شد. هم‌چنین افرادی که در محوطه‌ی دانشگاه بودند، با سنگ و چوب پشت نرده‌های آهنین سنگربندی کردند و گروهی از دانشجویان… در بعضی از پشت‌بام‌های مجاور ساختمان ١۶ آذر در جلوی ساختمان باشگاه دانشگاه سنگربندی کردند…”.(۶١) در این هنگام صدای رگبار گلوله‌ها فضا را پر کرد. “… پاسداران از ضلع شرقی داخل دانشگاه و عده‌ای دیگر از انتهای جنوبی خیابان ١۶ آذر، به سوی جمعیت خیابان ١۶ آذر شلیک می‌کنند. در بالای ساختمان، روبروی سینما کاپری و در بالای سینما کاپری، هر کدام یک تیربار مشرف به مدخل جنوبی و ضلع شرقی خیابان ١۶ آذر کار گذاشته‌اند و به طور مداوم… شلیک هوایی می‌کنند… هشت نفر از دهان و گردن مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند”.(۶٢) “تعداد زخمی‌ها به سیصد نفر رسیده بود و دو کشته برجای” مانده بود.(۶٣) “دانشجویان مجروح را به کمیته‌ی امداد دفتر دانشجویان پیشگام”(۶۴) که پزشکان و امدادگران وابسته به سازمان پیکار و دیگر گروه‌های مخالف با آن همکاری می‌کردند، می‌بردند و در صورت نیاز “در میان بارانی از سنگ” به بیمارستان‌های خمینی، شریعتی، لقمان الدوله و سینا انتقال [می‌دادند](۶۵) حتا “یک لحظه صدای آژیر آمبولانس‌ها قطع نمی‌شد”(۶۶)؛ “… در سر چهار‌راه‌ها، دانشجویان و دانش‌آموزان با پلاکاردهایی نیاز فوری به خون O+ و O- را به اطلاع مردم می‌رساندند. بعضی از پلاکاردها خبر از تعداد شهدا و زخمی‌هایی می‌دهد که به بیمارستان‌ها انتقال داده شده‌اند… سیل پنبه و وسایل پانسمان به سوی بیمارستان سرازیر است. بعضی از پلاکاردها احتیاج فوری به انواع داروها را ذکر می‌کنند. بعضی دیگر از وضع مجروحین بیمارستان‌ها خبر می‌دهند”.(۶٧) ‌دانشجویان به طور مداوم “از بلندگوها از پزشکان و جراحان استمداد می‌طلبیدند”.(۶٨)

” ساعت چهار بعد از ظهر… دانشگاه و خیابان‌های اطراف آن، محل خونین‌ترین صحنه‌ی زد و خورد بین گروه‌ها گردید. از دو سو به طرف یک‌دیگر سنگ پرتاب می‌کردند به طوری که فضای بین دو گروه انباشته از سنگ بود و تیراندازی از سوی پاسداران، برای متفرق کردن دو گروه ادامه داشت. عده ای افراد مسلح با اتوموبیل‌های بنز بدون شماره که همگی مسلح به ژ-٣ و کلت بودند، مرتباً از داخل اتوموبیل… تیراندازی می‌کردند و پاسداران هم از گاز اشک‌آور نیز استفاده می کردند. قسمتی از خیابان ١۶ آذر در اختیار دانشجویان پیشگام قرار داشت. کسانی در جهت مخالف با دانشجویانی که در مرکز پیشگام مستقر بودند، هرچند یک بار به این مرکز حمله می‌کردند. این درگیری بین گروه‌ها به جنگ تن به تن کشید و عده‌ی کثیری که بر اثر پرتاب سنگ و آجر یا چاقو و قمه و چوب‌دستی مجروح شده بودند، توسط آمبولانس‌ به اورژانس نزدیک‌ترین بیمارستان انتقال داده شدند… عده‌ی کثیری از افراد مجروح که سطحی زخمی شده بودند، پس از درمان سرپایی مجدداً به صحنه بازمی‌گشتند”.(۶٩)

به زودی خیابان ١۶ آذر محل گردآمدنِ هواداران دانشجویان مخالف می‌شود. مقر کمیته‌ی هماهنگی دانشجویان پیشگام، مبارز، هواداران پیکار و راه کارگر در این جاست. هم از این روست که صفوف دانشجویان “… با حلقه کردن دست‌های خود به یک‌دیگر، در چند ردیف حلقه‌های زنجیر” می‌سازند… تا در برابر حمله‌ی حزب‌اللهی هایی که در “مقابل خیابان ١۶ آذر شعار می‌داند” ایستادگی کنند.”حزب اللهی‌ها می‌کوشند از خیابان انقلاب راه خود را به خیابان ١۶ آذر باز کنند”. اما با مقاومت هواداران دانشجویان مخالف روبرو می‌شوند. “در تقاطع خیابان انقلاب ١۶ آذر درگیری‌های‌ موضعی” رخ می‌دهد و باز شماری زخمی می‌شوند و باز شماری “مقوا به دست می‌‌گیرند و استمداد خون، پنبه و دارو می‌کنند”.(٧٠) “گروه‌هایی از مردم شروع به راه‌پیمایی کرده و در حالی که شعار می‌دادند “دانشجو اتحاد، اتحاد، ملت حامی توست، نه سازش، نه تسلیم نبرد با آمریکا”، از میان خیابان ١۶ آذر عبور کردند. دانشجویان پیشگام از طرف مقابل شعار می‌دادند “اتحاد اتحاد علیه امپریالیسم، تفرقه و جدایی سلاح آمریکایی”، “اتحاد، مبارزه، پیروزی”، “پرخروش، پر توان علیه امپریالیسم”. در همین حال، صدای شلیک تیر در جلوی در شرقی دانشگاه به گوش می‌رسید”.(٧١) “در ساعت ۶ بعد از ظهر، گروهی در داخل دانشگاه، پشت نیمکت‌ها موضع گرفته بودند. در این میان، عده‌یی که چوب به دست داشتند، می‌کوشیدند از نرده‌ها عبور کرده وارد دانشگاه شوند… حدود ساعت شش و ده دقیقه در همین نقطه گاز اشگ‌ آور شلیک شد و مردم برای خنثا کردن اثر آن اقدام به روشن کردن آتش نمودند”.(٧٢) “اطراف دانشگاه تهران غلغله است. دختران و پسران جوان تابلوهایی… می‌چرخانند: دانشگاه شهید داد. کمی پایین‌تر، تابلویی دیگر خبر از ١۶ شهید می‌دهد… صدای آژیر آمبولانس‌ها هم که مرتب در خیابان‌های اطراف دانشگاه تهران در حرکت هستند، قطع نمی‌شود… ساعت هفت بعد از ظهر است که پیام امام از طریق بلند‌گو‌ها در میدان انقلاب پخش می‌شود. مردم از گوشه و کنار با شنیدن صدای امام، خود را به محل‌های نزدیک‌تر به بلند‌گو رساندند. به نظر می‌رسد که برای چند لحظه هم که شده، آتش‌بس برقرار شده و دیگر از باران سنگ و چوب و نزاع‌های دوطرفه خبری‌ نیست. مردم در میدان انقلاب از طریق اتوموبیل‌هایی که رادیو داشتند به پیام امام گوش فرا می‌دادند (٧٣):

“… ما می‌گوییم که دانشگاه ما مبدل شده است به یک میدان جنگ تبلیغاتی… ما می‌گوییم باید از بنیاد باید تغییر بکند… معلمینی که در مدارس ما، اساتیدی که در دانشگاه‌های ما هستند، بسیاری از آن‌ها در خدمت غرب هستند؛ جوان‌های ما را شستشوی مغزی می‌دهند. جوان‌های ما را تربیت فاسد می‌کنند… ما می‌خواهیم که اگر ملت ما در مقابل کمونیسم ایستاد، تمام دانشگاهیان ما هم در مقابل کمونیسم بایستند… این‌هایی که در خیابان‌ها، داخل دانشگاه‌ها درگیری ایجاد می‌کنند… این‌ها اشخاصی هستند که طرفدار غرب و یا شرق هستند و به عقیده‌ی من طرفدار غرب هستند… عزیزان من، ما از حصر اقتصادی نمی‌ترسیم. ما از دخالت نظامی نمی‌ترسیم. آن چیزی که ما را می‌ترساند وابستگی فرهنگی‌ست. ما از دانشگاه استعماری می‌ترسیم… ما از دانشگاهی می‌ترسیم که آن طور جوان‌های ما را تربیت کند که خدمت به کمونیسم کنند… من آن چیزی را که شورای انقلاب و رییس جمهور راجع به تصفیه دانشگاه گفتند و راجع به این که باید دانشگاه از این جهاتی که در او هست بیرون برود تا مستقل بشود تا ما بتوانیم استقلالش را حفظ بکنیم، پشتیبانی می‌کنم و من از تمام جوان‌ها خواستارم کارشکنی نکنند و مقاومت نکنند و نگذارند که اگر مقاومت کردند ما تکلیف آخر را برای ملت معین کنیم… امیداوارم که همان طوری که پیشنهاد شده است، دانشگاه‌ها را از همه عناصر تخلیه کنند و از همه وابستگی‌ها تخلیه کنند تا این که انشاالله دانشگاه‌ صحیح اخلاقی‌ی اسلامی، فرهنگ اسلامی تحقق پیدا بکند”.(٧۴)

پیام خمینی تکلیف آخر را تعیین کرد و هر تردید و توهمی را از میان برداشت: سنگر‌ مقاومت دانشگاه اگر خودخواسته برچیده نشود، با زور برچیده خواهد شد و نیروی حزب‌الله هم به “چپ نمایان غرب‌زده ضد انقلاب” رحم و شفقت نخواهد کرد. حزب‌الله اما تاب آن را نیز نداشت که به دانشجویان مخالف مجالی برای تامل دهد. بلافاصله پس از پایان پیام امام از رادیو حمله به دانشگاه از سر گرفته می‌شود: “پاسداران با شلیک تیرهای هوایی و پرتاب گاز اشک‌آور سعی می‌کنند جمعیت را به خیابان‌های اطراف دانشگاه و به خصوص خیابان‌های روبروی در جنوبی و اصلی دانشگاه عقب بنشانند. مردم با آتش زدن کاغذ سعی می‌کنند خود را از آسیب گاز اشک‌آور برهانند. پرتاب سنگ هنوز هم بسیار عادی محسوب می‌شود. دانشجویان در داخل دانشگاه دیده می‌شوند که برای خود سنگرهایی از بلوک‌های سیمانی ساخته‌اند و در پناه آن به شعار دادن و سرود خواندن می‌پردازند. تعداد کسانی که در داخل دانشگاه هستند را نمی‌توان حدس زد… پاسداران به وسیله‌ی بلندگو از افراد داخل دانشگاه تهران می‌خواهند که با حفاظت پاسداران به هر نقطه که مایلند بروند؛ فقط جواب می‌آید: اتحاد، مبارزه، پیروزی… ناظران تصور نمی‌کنند کسانی که داخل دانشگاه هستند حتا در صورت تمایل بتوانند خارج شوند. در خیابان ١۶ آذر هم‌چنان حلقه‌ی زنجیر محافظتی دانشجویان… بسته مانده است. “کمیته‌ی هماهنگی دفاع از آزادی دانشگاه” دانشجویان مخالف را از دیگر دانشگاه‌ها فرامی‌‌خواند که با تمرکز نیرو سنگر دانشگاه تهران را تقویت کنند”.(۷۵) پیام رادیویی رییس جمهور مبنی بر تخلیه جمعیت از خیابان‌های اطراف دانشگاه تهران برای چندمین بار خوانده می‌شود. عده‌ای از مردم در حال رفتن از محل هستند… [حزب‌اللهی‌ها] به راه پیمایی می‌پردازند و شعار ضد فدایی می‌دهند.(٧۶) حلقه‌ی محاصره لحظه به لحظه تنگ‌تر می‌شود: “صدای تیراندازی لاینقطع به گوش می‌رسد… گزارش‌های تایید نشده‌ای حکایت از کشته شدن ٢٠ نفر می‌کند”.(٧٧) در این حال و هوا، رهبری دانشجویان پیشگام که از نخستین ساعات بعد ازظهر زمزمه‌ی گشودن باب مذاکره با مقامات دانشگاه و دولت را سرداده بود و با مخالفت دیگر اعضای کمیته‌ی هماهنگی دانشجویان روبرو شد بود و به همین علت قرار مذاکره با دکتر هاشم صباغیان عضو هییت مدیره‌ی موقت دانشگاه تهران و دکتر حسن حبیبی وزیر فرهنگ و آموزش عالی را چند بار به تاخیر انداخته بود، آمادگی خود را برای آغاز مذاکرات اعلام می‌دارد. این اعلام آمادگی بدون آگاهی و سازگاری دیگر اعضای کمیته‌ی هماهنگی انجام گرفت.(٧٨)

” ساعت ده شب جلسه‌ای با حضور دو تن از گروه پیشگام، دو نفر از نخست وزیری، دکتر حسین بنی‌صدر و آقای پیرحسینی، دو نفر نماینده‌ی کمیته‌ی مرکزی، مدیریت دانشگاه تهران و آقایان محمد مدیرشانه‌چی و احمد علی بابایی برگزار شد…”.(٧٩) نمایندگان پیشگام در این نشست خواسته‌ها‌ی‌شان را به این صورت طرح کردند: ١) ادامه‌ی فعالیت دانشگاه تا پایان سال ٢) تضمین آزادی فعالیت سیاسی و صنفی در تمام دانشگاه‌ها و مدارس عالی ٣) تامین دفاتر فعالیت دانشجویی توسط شوراهای دانشجویان و دانشگاهیان.(٨٠) نمایندگان دولت و سرپرستان دانشگاه نمی‌توانستد مصوبه‌های شورای انقلاب را زیر پا بگذارند و به دانشجویانی که آن‌ها را “ضد انقلاب” می‌پنداشتند، امتیازی دهند. در نتیجه، پس از نزدیک به دو ساعت مذاکره، نمایندگان پیشگام ناگزیر واپس می‌نشینند و تنها به یک خواست بسنده می‌کنند؛ این که بیانیه‌شان درباره‌ی واگذاری ستاد پیشگام به شورای دانشجویان و دانشگاهیان دانشگاه تهران، از رادیو خوانده شود. بیانه‌یی که هرگز از رادیو پخش نشد، در برگیرنده این نکته‌ها بود:

“… ما ضمن محکوم ساختن تهاجمات ضد مردمی که در نتیجه‌ی آن صدها دانشجو زخمی و چندین تن از دانشجویان انقلابی به شهادت رسیدند، برای اجتناب از درگیری‌های بیشتر، محل ساختمان پیشگام مرکزی را از تاریخ سه شنبه ٢ اردیبهشت ۵٩ به شورای دانشجویان و دانشگاهیان ]تحویل می دهیم[ و ]از[ همه‌ی مردم مبارز تهران دعوت می‌کنیم تا تصمیم نهایی شورای دانشگاه، از تجمع در محل ساختمان پیشگام مرکزی و خیابان‌های اطراف خودداری نمایند. بدیهی‌ست که ما مبارزه را برای حقوق یاد شده با همه‌ی توان خویش ادامه خواهیم داد…».(٨١)

پذیرش این خبر برای توده‌ی دانشجویان و دانش آموزان پیشگام سخت سنگین بود و برای دیگر اعضای کمیته‌ی هماهنگی، چیزی در حد خیانت به حساب می‌آمد. دانشجویان پیکار نسبت این واپس نشستن، بر این باور بودند که:

«… در شرایطی که هنوز مقاومت می‌توانست و می‌بایست ادامه یابد، سیاست شکستن مقاومت را در پیش گرفتند… [پیشگامی‌ها پذیرفته بودند] تا صبح روز سه شبنه ٣/٢/۵٩ (ساعت ۶ صبح) مقاومت ادامه پیدا کند تا بار دیگر با تحلیل از اوضاع مشخص تصمیم گرفته شود. اما این تصمیم و تعهد، با سیاستی که از جانب سازمان چریک‌های فدایی اعمال گردید، شکسته و زیر پا گذاشته شد…”.(٨٢)

دانشجویان هوادار پیکار، راه کارگر و دانشجویان مبارز هم دیگر پای ماندن و مقاومت کردن نداشتند. آن‌ها نیز شرط عقل در آن دیدند که در پی پیشگام، نیروهای خود را از دانشگاه بیرون کشند تا به دست پاسداران تار و مار نشوند. پس در حالی که “صدای تیراندازی لاینقطع به گوش می‌رسید”(٨٣)، با سرهای افکنده و چشمانی گریان از سنگرها بیرون آمدند و ستادشان را به “اعضای هیات مدیره‌ی موقت دانشگاه تهران، نمایندگان کمیته‌ی مرکزی و… واگذاردند”.(٨۴) حدود “ساعت چهار بامداد… افرادی که در داخل دانشگاه بودند، در حالی که پارچه سفیدی… در دست داشتند، آمادگی‌شان را برای خروج از دانشگاه اعلام نمودند”.(٨۵) ساعت پنج صبح، از امت حزب‌الله خواسته شد که خیابان‌ها را ترک کنند.(٨۶) در همین ساعت “آخرین گروهی که تا آن لحظه… مقاومت می‌کرد، رسماً دفاتر و ستادهای خود را در دانشگاه تهران جمع … کرد”.(٨٧) در این موقعیت “پاسداران از گروه پیشگام و [دیگر دانشجویان] به هنگام ترک دانشگاه محافظت کردند”.(٨٨) با این حال “صدای رگبار گلوله تاسحرگاه… به طور متناوب از دانشگاه تهران به گوش می‌رسید”.(٨٩)

“… مقارن ساعت نه صبح دکتر بنی‌صدر همراه با اعضای شورای انقلاب و هییت دولت به محل دانشگاه تهران [آمدند]. هر لحظه بر خیل جمعیت افزوده می‌شد و شعار “مرگ بر سه مفسدین توده‌ای و فدایی و منافقین” در فضای دانشگاه و خیابان‌های اطراف می‌پیچید… سرانجام رییس جمهوری و اعضای شورای انقلاب در محل خود مستقر شدند… آن‌گاه رییس جمهوری کشورمان بیاناتی ایراد کرد…”.(٩٠) “… و این در حالی بود که دکتر فاروقی رییس دانشگاه تبریز و دکتر محمد ملکی رییس دانشگاه تهران استعفای‌شان را تسلیم رییس جمهور کرده بودند، [و] سرپرستاران دانشگاه تهران و روسای چندین دانشگاه سرگرم نوشتن استعفای خود بودند”.(٩١) اعتراض‌‌نامه‌ی سرگشاده‌ی هییت علمی دانشگاه در روزنامه‌‌‌ی آن روز به چاپ رسید.( ٩٢)

٧

گرچه دانشگاه را فتح کرده بودند، اما هم‌چنان به تاخت ‌و‌تاز ادامه دادند؛ به ویژه در شهرستان‌ها و هر آن‌جا که نتوانسته بودند آن طور که می‌خواهند، تکلیف را یک سره سازند و تا ته خط پیش روند. دو نمونه به دست می‌دهیم؛ یکی در رشت و دیگری در اهواز.

اطلاعات در سوم اردیبهشت ماه می‌نویسد:

“دیروز در پی وقایع خونین رشت، رادیو اعلام کرد که مجروحین نیاز فوری به خون دارند… [پس از اعلام این خبر] مردم رشت گروه گروه به سوی بانک خون این شهر حرکت کردند و خون دادند. در جریان درگیری‌های رشت هم‌چنین به چند کیوسک فروش کتاب و نشریات حمله‌ور شدند و آن‌ها به آتش کشیدند. دیروز اوضاع شهر رشت به شدت ناآرام بود و دروازه‌های ورودی شهر به شدت توسط پاسداران کنترل می‌شد. دکتر معاونیان مدیرعامل بهداری و بهزیستی گیلان اعلام کرد که متجاوز از یک هزار نفر در حوادت دیروز رشت زخمی شدند، و پنج نفر بر اثر اصابت سنگ و سلاح سرد و گرم کشته شدند”. همین روزنامه در ۶ اردیبهشت می‌نویسد: “در جریان درگیری‌های سه شنبه شوم رشت ۶ نفر کشته شدند”.

خبر جنایت اهواز که آن‌هم در سه شنبه ٢ اردیبهشت روی می‌دهد، تکان دهنده‌تر است. در ساعت ٢ بعد از ظهر این روز، حجت الاسلام جنتی حاکم شرع و امام جمعه‌ی این شهر، امت حزب‌الله را به گزاردن نماز در دانشگاه جندی شاپور فرامی‌خواند. پس ازسخنان تحریک آمیزش، حرکت دسته‌های حزب‌الله که سنگ و چوب در دست داشتند به سوی جمعیتی که در برابر دانشکده‌ی علوم اجتماعی گرد آمده بودند، آغاز می‌شود. آن‌ها در دایره‌ی حمایت پاسداران و شماری لباس شخصی‌ی مسلح به سلاح گرم، دانشجویان را به باد کتک می‌گیرند:

“… عده‌ای را وحشیانه با چوب و میله‌ی آهنی می‌زدند تا جایی که دانشجویان غرق در خون به حال اغما می‌افتادند. در یک مورد دانشجویی را با زنجیر به روی زمین می‌کشیدند و در همان حال می‌زدند. پیکر غرق به خون این دانشجو که در حال اغما بود نیز از حملات وحشیانه در امان نماند. بعضی از پاسداران حتا در فاصله‌ی سه چهار متری هدف می‌گرفتند و به پای دانشجویان شلیک می‌کردند. متلا رفیق جبرییل هاشمی را به این ترتیب به گلوله می‌بندند که در بیمارستان بر اثر جراحات وارده به شهادت رسید… دختری را متوقف می‌کنند و کلت را به شقیقه‌‌اش ‌گذاشته و شلیک می‌کنند… دستگیر شدگان را سوار ماشین کرده و با کتک و فحاشی به زندان می‌برند. در چندین مورد، حمله و تجاوز به دختران انجام می‌گیرد و تاکنون جسد سه دختر را از رودخانه‌ی کانون بیرون کشیده‌اند. بیش از هفتصد نفر زندانی و چند صد نفر زخمی و ده‌ها شهید نتیجه‌ی انقلاب فرهنگی‌ست که به راه انداخته‌اند… روز پنجشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۵٩ جنایت هولناک دیگری در تالار شهرداری ( یکی از اماکنی که زندانیان را به آن‌جا می‌بردند) اتفاق افتاد. در حالی که خانواده‌های زندانیان در خارج از تالار شهرداری اجتماع کرده بودند و به این جنایات اعتراض می‌کردند، زندانیان به دادن شعار ضد آمریکایی می‌پردازند. پاسداران محافظ با قساوت تمام به روی آنان آتش می‌گشایند. در این کشتار ددمنشانه، هشت زندانی شهید و لااقل ٣۶ نفر زخمی می‌شوند… در اخباری که از طرف رژیم در این باره منتشر شد، چنین ادعا شده است که زندانیان اهواز شورش کردند و در این شورش چهار نفر کشته شدند که یکی از آن‌ها دختری به نام مهناز معتمدی بود. واقعیت از این قرار بود که اصلا شورشی صورت نگرفته بود. پاسداران پس از یورش به دانشگاه عده‌ی زیادی از دانشجویان را دستگیر کردند و چون زندان پر شده بود و جا نداشت، آن‌ها را به سالن شهرداری منتقل کردند. وقتی دانشجویان به برخوردهای پاسداران و نحوه‌ی بازداشت خود اعتراض کردند، پاسداران با خشونت بیشتری یورش آوردند و آن‌ها را بی‌محابا به گلوله بستند”.(٩٣) هفته‌نامه‌ی پیکار گزارش می‌دهد: “… نزدیک به ٨٠٠ نفر زندانی در دسته‌جات مختلف و در نقاطی مانند گاراژ اتومبیل، تالار شهرداری، مرکز سپاه، کمیته‌ی‌ صحرا و … نگهداری می‌شوند… در یک گاراژ جنب بیمارستان جندی شاپور ١٧٠ نفر دختر محصل و دانشجو در بدترین وضعی زندانی می‌باشند. گذشته از دستگیری افرادی که در بیمارستان و بیشه‌های اطراف دانشگاه بودند، فالانژها و پاسداران به هر کسی که از نظر قیافه و با شناسایی قبلی در خیابان و یا محل‌های تجمع مردم مشکوک می‌شدند، دستگیر می‌کردند…”.(٩۴)

٨

چند نفر در جریان آن انقلاب فرهنگی کشته شدند؟ چند نفر آسیب‌های سخت دیدند؟ چه شمار به زندان افتادند؟ و چند تن از این زندانیان به جوخه‌های اعدام سپرده شدند؟

نه در آن روزها و نه در ماه‌ها و سال‌های پس از آن روزها، پاسخی به این پرسش‌ها داده نشده است. دولت‌های جمهوری اسلامی همگی کوشیده‌اند این جنایت را نیز، از دیدگان پنهان و کتمان کنند. حدس و گمان‌ها اما بر مدار چند ده کشته می‌گردد و تا آن جا که می‌دانیم، تاکنون فهرستی از این کشته شدگان به دست داده نشده است. اما بنا بر گزارش‌های دو روزنامه‌ی دولتی و هفته‌نامه‌ی‌ چند سازمان سیاسی می‌شود به نام ٣٧ نفر از جان باختگان آن رویداد تاریخی دست یافت. همین‌جا بگوییم که در گزارش‌ روزنامه‌ها، در عین حال به جان‌باختگانی اشاره شده که هویت‌شان شناخته نشده است. برای مثال در اطلاعات ۶ اردیبهشت ١٣۵٩می‌خوانیم: “یک نفر مجهول‌الهویه که بر اثر شدت جراحات وارده جسدش متلاشی شده و مورد شناسایی واقع نشده، در درگیری‌های شهر رشت کشته شد”. یا در کیهان دوم اردیبهشت ١٣۵٩ می‌خوانیم: “بنا بر گزارش خبرنگار خبرگذاری پارس از بیمارستان امام خمینی، تا ساعت ١و۴٠ دقیقه بامداد، تعداد مجروحینی که به این بیمارستان آورده‌اند به ١۵٧ نفر می‌رسد. هم‌چنین تعداد کشته شدگان نیز سه نفر ]است[ که اسامی دو نفر از آن‌ها که به ضرب گلوله کشته شده‌اند، به این شرح می‌باشد. ١- محسن رفعتی دانشجوی دانشگاه مشهد ( انستیتو تکنولوژی) ٢- فریدون آشوری، نفر سوم که مجهول‌الهویه می‌باشد به ضرب چاقو کشته شده است». یا مواردی از این دست: «… در مورد دو نفر از مجروحین، معالجه موثر واقع نشد و در نتیجه کشته شدند».(٩۵) و یا: «رشت: پنج کشته – هزار مجروح، اهواز پنج کشته – ٢٠٠ مجروح، زاهدان: یک کشته – ۵٠ مجروح…».(٩۶) یا در بیانیه‌ی اعضای هییت علمی دانشگاه تربیت معلم که در روزنامه‌ی اطلاعات ٣١ فروردین منتشر شد، به حمله گروه‌های ضربت اشاره شده است که «منجر به قتل یک نفر شد». نیز به مورد خانواده‌هایی برمی‌خوریم که نمی‌خواستند نام فرزند جان‌باخته‌شان فاش شود. این را هم بگوییم که از ٣٧ تن جان‌باخته‌ای که نام‌شان در زیر می‌آید، هفت تن کسانی هستند که در جریان جنبش دانشجویی فروردین – اردیبهشت ۵٩ دستگیر می‌شوند و پس از فتح دانشگاه اعدام می‌گردند. یکی از این هفت تن از رشت بود و شش تن دیگر از اهواز.

نام‌هایی را که یافته‌ایم به ترتیب می‌آوریم:

– شیراز:

١ـ نسرین رستمی

– اهواز:

٢ـ غلام سعیدی

٣ـ فرزانه رضوان

۴ـ جبرییل هاشمی

۵ـ حمید درخشان

۶ـ طاهره حیاتی ( دانش آموز ١۴ ساله که با قمه کشته شد)

۷ـ فرهنگ انصاری

۸ـ محمود لرستانی، اهواز، کارگر شرکت نفت

۹ـ سعید مکوندی

۱۰ـ محمد عزیزپور

١۱ـ مهناز معتمدی

١۲ـ مهدی علوی شوشتری

١۳ـ احسان‌الله آبفشانی

– زاهدان:

۱۴ـ صادق نظیری

– مشهد:

١۵ـ شکرالله مشکین‌فام

١۶ـ محسن رفعتی

– گیلان:

١٧ـ منیره موسی پور

١٨ـ امان الله ایمانی

١٩ـ جهانی

٢٠ـ محمد شادمان

٢١ـ خسرو بنیاد

٢٢ـ اصغر مجابرآبادی

٢٣ـ علی صفرزاده (طرقی)، محصل

٢۴ـ اصغر بیک آبادی، کارمند

٢۵ـ پیروز براندخت

٢۶ـ جواد گرگری

٢٧ـ اصغر گنجی

٢٨ـ احمد گنجه‌ای

– تهران:

٢٩ـ محسن رفعتی ، ١/٢/۵٩، هجوم پاسداران به دانشگاه تهران

٣٠ـ فریدون آشوری

هفت تنی که پس از فتح دانشگاه در اهواز و رشت به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند، این‌ها هستند:

٣١ـ احمد موذن، فارغ اتحصیل دانشگاه اهواز، هوادار پیکار

٣٢ـ مسعود دانیالی دیپلمه بیکار، اهواز، هوادار پیکار

٣٣ـ دکتر اسماعیل نریمیسا پزشک درمانگاه حصیرآباد اهواز، پیشگام

٣۴ـ مسعود ربیعی دانشجوی فوق لیسانس علوم تربیتی، پیشگام

٣۵ـ غلام حسین صالحی دانشجوی علوم کامپیوتر، پیشگام

٣۶ـ اسداله خرمی دانشجوی دانشکده علوم تربیتی، پیشگام

٣٧ـ فرامرز حمید، شهادت تابستان ۵٩، تیرباران در شهر رشت

٩

چه کسانی و به چه نسبتی در این رویداد خونین دست داشتند؟ دستور حمله به دانشگاه‌ها را آیت‌الله خمینی داد. این هم که سران حزب جمهوری اسلامی ( بهشتی، رفسنجانی، خامنه‌ای و…) در تصمیم‌گیری و نیز طرح‌ریزی آن نقشی مهم داشتند، محل تردید نیست. و این که نیروی پیشبرنده‌ی طرح حمله به دانشگاه‌ها، دانشجویان پیروی خط امام بودند و انجمن‌های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت که با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، پیوندی تنگاتنگ داشتند. این را هم می‌دانیم که بازوی اصلی سرکوب، حزب‌الله بود (همان‌ها که امروز «لباس شخصی»ها ‌نامیده می‌‌شوند) که سران حزب جمهوری اسلامی می‌چرخاندندش. امر پاک‌سازی دانشگاهیان و دانشجویان و هم‌چنین اسلامی کردن فضا‌ها و درس‌های دانشگاهی نیز با ستاد انقلاب فرهنگی بود (علی شریعتمداری، محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل‌احمد و جلال‌الدین فارسی). این‌ها هیچ‌کدام درباره‌ی چند و چون آن لشکرکشی و نقشی که خود در کارزار ایفا کردند، کلامی نگفته‌اند. حتا آن‌‌ دسته‌شان که بعدها «اصلاح‌طلب» شدند، نسبت به این رویداد – هم‌چون بسیاری دیگر از رویداد‌های دوره‌ی انقلاب- سکوت پیشه کرده‌اند. چند تنی هم که پس از گذشت بیست سال و به زمان شدت‌گیری جدال برای قدرت، چند کلامی درباره‌ی آن روزها گفتند‌، بر آن‌ چه پیشتر گفته شده، چیز زیادی نیفزوده‌اند. چه از این رویداد نیز تنها در ربط با تثبیت و تحکیم موقعیت خود و دوستان‌شان سخن گفته‌اند و یا که برای افشاگری از رقیب آن را دست‌آویز قرار داده‌اند. چند نمونه به دست می‌دهیم:

«در تهران، انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت به محوریت افرادی مثل احمدی نژاد (رئیس جمهور فعلی کشورمان) اولین حرکت را در پاکسازی دانشگاه‌ها از دفاتر گروه های مسلح و غیرمسلح در حال جدال با نظام اسلامی، آغاز کردند. سپس دانشگاه‌ها، یکی پس از دیگری به کنترل دانشجویان خط امامی درآمد. این اقدامات گاه به دلیل واکنش مسلحانه‌ی گروه‌ها، چهرهای خونین می یافت. گریزی از آن نبود که مردم که بیش از یک سال شاهد حرکت‌های هرج و مرج طلبانه‌ی گروه های پرادعا و دور از خواسته‌های ملت بودند، به طور مستقیم وارد صحنه شوند.(٩٧)

هدایت‌الله آقایی که آن زمان عضو انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شریف بود و اینک از اعضای شورای مرکزی حزب کارگزاران است، با سرافرازی و بی هیچ اشاره‌ای به نقش خود، به نگاه رییس جمهور احمدی‌نژاد می‌پردازد و می‌گوید:
«بله، طیفی در دانشگاه علم و صنعت، انجمن اسلامی دانشجویان را در دست داشتند که آقای محمود احمدی‌نژاد و [مجتبی] هاشمی ثمره هم از آن‌ها بودند. آن‌ها آدم‌های متدینی بودند، اما سلیقه‌های خاص و متفاوتی داشتند. مثلاً می‌خواستند در داخل دانشگاه، حوزه‌ی علمیه درست کنند که ایده‌شان ناموفق ماند. البته یک ساختمان را هم به همین منظور در داخل دانشگاه گرفتند و افرادی را هم از قم آوردند. ایده‌ی دیگری که داشتند این بود که دانشجویان را بفرستند قم تا طلبه شوند و بعد با لباس طلبگی برگردند و در دانشگاه درس بدهند. این کار آن‌ها هم البته نگرفت. چون آن‌هایی که به قم رفتند یا همان‌جا ماندند یا حوزه‌ها را رها کرده به دانشگاه روی آوردند. آن‌ها همان‌ طور که گفتم اعتقادات خاصی داشتند و امروز هم همان اعتقادات را در اداره‌ی کشور دنبال می‌کنند”.(٩٨)

برگرفته از کتاب “گریز ناگزیر”، سی روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران، به کوشش: میهن روستا، مهناز متین، سیروس جاویدی، ناصر مهاجر، نشر نقطه، ۱۳۸۷، جلد دوم، ص ۶۲۷-۶۵۶

منبع: دانشجویان مدافع حقوق کارگر

Published in: on 29 آوریل 2011 at 10:04 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

توضیحی در ارتباط با نقد کتاب هوشنگ اسدی

ایرج مصداقی

در مقاله‌ام راجع به اسدی نوشته‌ام:

اسدی در صفحه‌ی ۵۱ کتاب از جوان بلند قد هیجده‌ساله‌ای یاد می‌کند که در حال حمل یک کیسه مواد منفجره در یکی از شهرهای اطراف تهران دستگیر می‌شود. او قصد داشته مجسمه‌ی شاه در میدان اصلی شهر را منفجر کند. یادی از نام شهر نمی‌‌کند تا بررسی درستی یا نادرستی آن ناممکن شود. او در ادامه می‌‌نویسد: «وی‌ بازجویی‌هایش تمام شده بود و برای بازجویی بیشتر به تهران منتقل شده بود. او باور کرده بود که به دار آویخته خواهد شد. وقتی خامنه‌ای را شناخت به او خیلی احترام گذاشت».

در زمان شاه، متهمین سیاسی را دار نمی‌زدند که او در اثر تلقینات‌ بازجو‌ها متقاعد شود می‌خواهند دارش بزنند! از زندانیان سیاسی سابق بایستی پرسید آیا جوانی هیجده ساله به این اتهام دستگیر شده بود یا نه؟ …
«اسم او علی حسینی بود و سال‌ها بعد در تبعید عکسی از او را با اصلاح‌طلب‌ها در جریان انتخابات پارلمانی مجلس ششم دیدم. دادگاه انقلاب اسلامی او را به خاطر مخالفت با حکومت احضار کرده بود. پسر هیجده‌ ساله‌ی بلند قدی که من در سال ۱۹۷۵ ملاقات کرده بودم در سال ۲۰۰۲ تبدیل به یک مرد طاس شده بود که دردمندانه در مورد خاطرات زندان و آزادی‌اش در جریان انقلاب صحبت می‌کرد. او بلافاصله به جنگ ایران و عراق رفت و چند سالی در زندان عراق محبوس بود. حالا او در مورد «اصلاحات» و «انقلاب نرم» صحبت می‌کرد. اما سال‌ها پیش در آن شب زمستانی او برای هر سؤالی که من مطرح می‌کردم فقط یک پاسخ داشت. انقلاب یعنی بنگ بنگ! او یک تپانچه‌ی خیالی در دست داشت. ما می‌خندیدیم و خامنه‌ای از همه‌ی ما بلندتر می‌خندید» (صفحه‌های ۵۱-۵۲)

علی حسینی جوان هیجده‌ساله‌ای که در زمان شاه با یک ساک مواد منفجره دستگیر شده باشد، اسیر جنگی عراق بوده باشد، به جای اردوگاه اسرا چند سال در زندان عراق بوده باشد، خاطراتش انتشار یافته باشد، در انتخابات مجلس ششم فعال بوده باشد، در سال ۲۰۰۲ به دادگاه انقلاب برده شده باشد و به سازماندهی «انقلاب نرم» متهم شده باشد که ترمی است جدید، ساخته‌ی دستگاه‌های اطلاعاتی، قضایی و تبلیغی نظام، وجود خارجی ندارد. اسدی همه‌ی این جعلیات را در کنار هم می‌آورد تا نتیجه‌ بگیرد «اصلاحات» آن هم از نوع رژیمی آن چاره کار است. در ضمن اصلاح‌طلب‌های نظام را کسانی معرفی می‌کند که جوانی‌شان به مبارزه مسلحانه و «بنگ بنگ» گذشته، سپس در دفاع از میهن سنگ‌ تمام‌ گذاشته و زندان عراق را تجربه‌ کرده‌اند، به مبارزه پارلمانی روی آورده‌اند و حالا هم اصلاحات و انقلاب نرم را وجه همت خود قرار داده‌اند. این سابقه‌ی جعلی ‌است که اسدی برای اصلاح‌طلب‌های نظام که یک دهه‌ جنایت را سازماندهی‌ کردند، می‌تراشد. موضوع «انقلاب یعنی بنگ بنگ» را نیز اسدی از آهنگ «کیو کیو بنگ بنگ» گوگوش که در سال ۱۳۸۲ انتشار یافت به شکل‌ ناشیانه‌ای کپی‌برداری کرده است. علی حسینی در واقع نام خود خامنه‌ای است که کامل آن سیدعلی حسینی‌خامنه‌ای است. از همه مهم‌تر در این روایت، «بصیرت» خامنه‌ای است که به «نادانی» جوان «بنگ بنگ» کن بلند تر از همه می‌خندید.

از آن‌جایی که خود را در قبال هر آن‌چه که می‌نویسم و یا می‌گویم مسئول و پاسخگو می‌دانم توضیحات زیر را لازم می‌بینم برای تنویر افکار عمومی ارائه دهم.

هرچه در سوابق مجلس گشتم یا از زندانیان سیاسی زمان شاه پرس و جو کردم کسی را به نام علی حسینی نمی‌شناختند برای همین هم توضیح دادم که زندانیان سیاسی زمان شاه بایستی در مورد او توضیح دهند. هرچه در گوگل هم جستجو کردم فردی به این نام را نیافتم.
از طریق یکی از خوانندگان مطلع شدم که فردی به نام محمدرضا علی حسینی عباسی با هوشنگ اسدی و خامنه‌‌ای هم سلول بوده است. به سایت او رجوع کردم. خواندن خاطرات وی دروغگویی اسدی را بیشتر مشخص می‌کند

http://mohammadrezaalihoseini.persianblog.ir/page/13

در خاطرات یاد شده آمده است در شهر نهاوند به همراه تقی زشتی (یکی از کادرهای مجاهدین و عضو کمیسیون آزادی مذاهب شورای ملی مقاومت) همراه با یک اسلحه که در ساکی بوده دستگیر می‌شوند. آن‌ها مبادرت به تشکیل گروه «ابوذر» دوم کرده و قصد داشتند رئیس آگاهی نهاوند را ترور کنند. در بازرسی از خانه‌شان در تهران اسلحه و ماشین تحریر و … پیدا می‌شود.

شهر مزبور اطراف تهران نبوده و کسیه مواد منفجره و انهدام مجسمه شاه هم در میان نبوده است. البته این‌ها می‌تواند ناشی از مدت کوتاه هم‌سلولی این دو و عدم شناخت کافی اسدی از علی‌حسینی و پرونده‌اش و یا ذهن داستان پرداز اسدی باشد.

محمدرضا علی حسینی عباسی برخلاف ادعاهای اسدی هیچ‌گاه در اسارت عراق نبوده است. هیچ زمانی در زندان صدام حسین نبوده است. وی مدت‌ها رئیس کمیته انقلاب اسلامی نهاوند بوده و از سال ۶۱ تا ۶۶ مدیرکل مخابرات ایلام بوده است.

وی‌ خود در خاطراتش می‌نویسد:‌

«من سال 61 مدیر کل مخابرات استان ایلام تا سال 66 شدم و سالهای بسیار خوبی بود. در آن جا سکونت داشتیم و جنگ بود.»

چنانچه نوشته‌‌ام اسدی تلاش می‌کند برای «اصلاح‌طلب» های نظام سابقه بتراشد برای همین وی را اسیر و زندانی صدام جا می‌‌زند، تا داستان را تراژیک کند. زندان شاه و صدام را به هم پیوند می‌زند. عکس علی‌حسینی را هم نگاه کنید وی طاس نیست که هیچ برعکس موهایی مجعد دارد. این را هم اسدی برای آن تولید می‌کند که بر داستان رنج و مصیبت او بیافزاید. روضه امام حسین و دست بریده حضرت عباس را می‌خواند. اسدی مدعی است عکس او را در سال ۲۰۰۲ که لابد وی جوان‌تر بوده دیده. حتماً در این مدت وی مو در آورده است. عکس علی‌حسینی را در آدرس زیر ملاحظه کنید.

http://www.alihoseini.com/fa/index.asp

محمدرضا علی حسینی عباسی به بازپرسی هم رفته اما نه به خاطر «انقلاب نرم» که ترمی است جدید ساخته و پرداخته دستگاه اطلاعاتی و امنیتی بلکه به خاطر توهین به هیأت نظارت و شورای نگهبان

بنا به اين گزارش از سوي ديگر شعبه ششم بازپرسي عمومي و انقلاب تهران نماينده مردم نهاوند در مجلس شوراي اسلامي را مجرم شناخت. بازپرس حسينيان در رابطه با شكايت مدعي العموم پس از رسيدگي به اين پرونده براي محمدرضا علي حسيني به عنوان توهين به هيات هاي نظارت و شوراي نگهبان قرار مجرميت صادر كرده است.

http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1382/821227/news/siasi.htm

در ضمن محمدرضا علی حسینی مسئله دیگری را نیز مطرح می‌کند که چنانچه درست باشد مدت کوتاه هم‌سلولی بودن اسدی با خامنه‌ای را که در کتاب به ان اشاره‌ کرده‌ام هرچه کوتاه تر می‌کند. چرا که علی‌حسینی روز ۲۶ بهمن ۵۳ دستگیر می‌شود. وی می‌نویسد:‌

در آن سلول یک آقای دیگر را آوردند که من اسمش را نمی­دانستم و یک ماه پیش در اینترنت دیدم که اسمش هوشنگ اسدی بود او را به سلول ما آوردند. یک آقای دیگر هم که بچه همدان بود آوردند اسمش ساسان بود. چهار نفری در یک سلول خیلی کوچک بودیم و البته اینها برای یک مدتی بود. من هفته پیش در سایتی در اینترنت دیدم این هوشنگ اسدی نوشته بود که من را به آن سلول بردند من این را نمی­دانم، من توی ذهنم این بوده که من بودم او را آوردند.

http://mohammadrezaalihoseini.persianblog.ir/page/13

Published in: on 29 آوریل 2011 at 9:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تحصن دانشجویان دانشگاه سوره: دانشگاه پادگان نیست + فیلم

Published in: on 29 آوریل 2011 at 8:54 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پیکر یک زندانی پس از ۲۰ روز بی‌خبری تحویل خانواده‌اش شد

پیکر یک زندانی پس از ۲۰ روز بی‌خبری تحویل خانواده‌اش شد

شهرام گلچین از کشته شدگان واقعه زندان قزل حصار که در آن ده‌ها زندانی کشته و زخمی شدند پس از ۲۰ روز به خانواده ایشان تحویل داده شد.

بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، یکی از کشته شدگان زندان قزل حصار به نام شهرام گلچین که توسط نیروهای بسیج منطقه آیت الله کاشانی بازداشت شده بود از کشته شدگان حادثه قزل حصار بود که جسد این زندانی پس از گذشت دو هفته و با تهدید و تطمیع خانواده به ایشان داده شد.

یکی از دوستان این زندانی به گزارشگر هرانا گفت «نامبرده توسط گشت بسیج منطقه آیت ا… کاشانی در ایست بازرسی به جرم اینکه جزء جوانان پرشوربوده دستگیر شده است.»

وی در ادامه افزود: «از نامبرده در زندان بعد از شورش خبری نبود و در شنبه ۲۸ اسفند طی اصرار خانواده مبنی بر ملاقات اعلام می‌شود که در درمانگاه زندان است. در صورتیکه بر اساس مدارک نامبرده در تاریخ یاد شده فوت نموده بود.»

این منبع آگاه ضمن اعلام بی‌خبری کامل خانواده تا پیش از اتمام تعطیلات عید به هرانا گفت: «بعد از تعطیلات با پیگیری مشخص می‌شود جنازه شهرام در سردخانه قبرستان کرج است. و علت مرگ عفونت ریه اعلام شده است.»

این شاهد عینی که موفق به مشاهده جسد شهرام گلچین شده بود در خصوص آثار ضرب و شتم بر بدن وی گفت: «برروی جنازه مرحوم، آثار کبودی بر روی پا‌ها وپشت ناشی از جسم سخت و لوله‌ای شکل وجود داشت. همچنین شکستگی سر نیز مشهود بود.»

بر اثر تهدیدات نیروهای امنیتی و اطلاعاتی خانواده این زندانی به آشنایان خود گفته‌اند فرزندشان در یک تصادف رانندگی کشته شده است.

لازم به یادآوریست در روزهای پایانی سال ۸۹ اعتراضات گسترده‌ای در زندان قزل حصار کرج و در اعتراض به اجرای حکم اعدام ۱۰ زندانی رخ داد که در پی آن دست کم ۸۰ نفر کشته و ۱۵۰ نفر زخمی شدند و زندانبانان و گارد ضد شورش اقدام به تیر اندازی مستقیم به سمت زندانیان بی‌دفاع نمودند.

Published in: on 29 آوریل 2011 at 8:03 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

خلبان جنگنده در ویتنام، فرمانده جنگ استعماری در لیبی

خلبان جنگنده در ویتنام، فرمانده جنگ استعماری در لیبی
هواپیمای مک کین در تاریخ ٢٦ دسامبر ۱٩٦۷هدف موشک ضدهوایی پارتیزان انترناسیونالیست، یوری تروشچکین(Yuri Troushechkin) قرار گرفت که به سقوط جنگنده و پنج سال اسارت او منجر شد

ابراهیم م. شیری

بگزارش خبرگزاریهای جهان، از جمله «یورو نیوز»، جون مک کین، سناتور جمهوریخواه سنای آمریکا، روز جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ وارد شهر بنغازی، پایگاه اصلی مخالفان رژیم حاکم لیبی شد.

جون مک کین، یکی از صدها هزار نظامی آمریکایی است که در جنگ آمریکا برعلیه کشور ویتنام خلبان هواپیمای جنگی بوده و در بمبارانهای جنون آمیز این کشور و عملیات به آتش کشیدن جنگلهای آن با بمبهای فسفری شرکت داشت. «هواپیمای مک کین در تاریخ ٢٦ دسامبر ۱٩٦۷هدف موشک ضدهوایی پارتیزان انترناسیونالیست، یوری تروشچکین(Yuri Troushechkin) قرار گرفت که به سقوط جنگنده و پنج سال اسارت او منجر شد» (۱٧ ژانویه سال ٢۰۰٩http://www.fotanka.ru, ).

سفر خودسرانه جون مک کین، این سناتور نئوفاشیست آمریکایی و جانی بین المللی به لیبی که از جنگ ویتنام تا کنون، همواره مدافع سرسخت مداخلات نظامی و جنگهای اشغالگرانه دولت آمریکا برعلیه کشورهای مختلف بوده، حکایت از آن دارد که فرماندهی جنگ استعماری امپریالیسم غرب برعلیه لیبی و عملیات شورشیان مسلح بر ضد رژیم حاکم آن، بر عهده تروریستهای دولت آمریکاست. کمااینکه خود وی نیز هدف سفرش به لیبی را « ملاقات و گفتگو با شورای مقاومت» عنوان کرد که ترجمه صریح آن، عبارت است از: انجام وظیفه در مقام فرمانده عملیات جنگی!

با این وصف و با وجود افشاء و انتشار هزاران تحلیل و بررسی مستند پیرامون جنگ استعماری از پیش برنامه ریزی شدۀ امپریالیسم غرب برعلیه لیبی، اگر باز هم کسانی پیدا شوند که بخواهند تحت هر بهانه و عنوانی، و یا باتکاء هر دیدگاه و بینشی، جنگ افروزیهای ارتجاع امپریالیستی در کشورهای مختلف را در دایرۀ «توسعه دموکراسی» و «دفاع از حقوق بشر» تعریف کنند، دیگر هیچ کس و هیچ چیزی جز روانپزشکان و علم روانپزشکی نمی تواند به اینگونه آدمها کمک کند.

٧ اردیبهشت ١٣٩٠

___________________________________________________

این مطلب و نوشتارهای دیگر از همین قلم، در آدرس زیر نیز در دسترس می باشد:

http://www.eb1384.wordpress.com

ibi-shi@mail.ru

Published in: on 28 آوریل 2011 at 8:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه