منوچهر تقوی بیات: آیا آزادی و استقلال ما با شیوه ی اندیشیدن و زندگی ما کار دارد؟

منوچهر تقوی بیات: آیا آزادی و استقلال ما با شیوه ی اندیشیدن و زندگی ما کار دارد؟

چرا خانه و کاشانه ی ما ویران شده است ؟ چرا فرزندان ما به جای آن که در دانشگاه ها و کارگاه ها و در کار آبادانی کشور مان باشند در زندان ها هستند یا از ایران گریخته اند و یا در اندیشه ی گریختن هستند و گروهی نیز از ناچاری به حوزه های دینی روی آورده اند و یا چماقدار آخوندها شده اند؟ چرا ما نمی توانیم چند نفر دزد و آدم کش را که با دروغ و زور و نامردمی بر ما چیره شده اند، پس بزنیم و برکنار کنیم؟ چرا ما نمی توانیم خردمندانه بیندیشیم و گره از کار فروبسته ی خودمان و مردم مان بگشاییم؟ ما را چه می شود؟ ما را چگونه آموخته نموده اند و در مغزمان چه فرو کرده اند که نمی توانیم دوست و دشمن خود را بشناسیم و راه را از چاه باز شناسیم ؟ چرا این همه دکتر و مهندس و کارشناس و نویسنده و شاعر و «دانش آموخته» و «دانش اندوخته» نمی توانند راهی به رهایی خود و آبادانی خانه و کاشانه و میهن خود بیابند؟ کجای کار ما می لنگد؟ آیا مغز ما کوچک تر از مغز آن کسانی است که در جهان امروز، به آزادی و آبادانی رسیده اند؟ آیا مادرها و پدرهای ما بی مغز و یا بی خرد بوده اند؟ آیا آموزگاران ما ناتوان و تهی مغز بوده اند؟ شاید نه ! گره و گیر در آموخته ها و آموزش و پرورش امروزی ما است یعنی برنامه های درسی و آموزش های ما نادرست و ناقص بوده و برنامه ریزان و کارگزاران کشور ما از سوی بیگانگان (و یا امام زمان )بر ما گمارده شده اند تا ما را به گونه ای آموزش دهند تا ما توانایی آن را نداشته باشیم که بتوانیم در برابر آنان پیروز و مستقل شویم. این حکومتگران در یک صد سال گذشته برگزیده ی مادران و پدران ما و یا خود ما نبوده و نیستند.

من باز می گردم به گذشته ی خود ، تلاش ها و آموخته های خودم. شاید ما با بازنگری به زندگی خود، روزگار خود، خانواده ی خود ، به یاری هم بتوانیم کاستی ها و ناراستی ها و ناروایی های زندگی بی سامان خود را باز شناسیم.

در درازای سال های بسیاری که در تلاش و تکاپوی پیگیر سیاسی و اجتماعی بوده ام ، همیشه با ناکامی روبرو گشته ام، هرگز امکان و اجازه ی رأی دادن و انتخاب نماینده و یا دولت و یا رییس دولتی را برای اداره ی کشورم نداشتم. هیچ کتابی را بدون دغدغه و بی ترس از پلیس نخوانده ام. برنامه های آموزشی ، برنامه های رادیویی و تلویزیونی و زندگی اجتماعی ام را وزیران و نخست وزیران گماشته شده از سوی بیگانگان برایم طراحی و اجرا کرده اند. استعمارزدگی که یک آفت زدگی و بیماری توان مند و برنامه ریزی شده است، پیش از زاده شدن من بر من فرود آمده است. یک ملا باجی به مادرم آموخته و باورانده بود که اگر دختران و زنان خواندن و نوشتن بیاموزند از آتش جهنم رهایی نخواهند یافت! با این ترفندها زنان و دختران را در نادانی و بی خبری نگاه می داشتند. ما مردان ایرانی نیز هیچگاه اجازه نداشتیم و هنوز هم اجازه نداریم که در اجتماعات و گرد همایی های سیاسی و اجتماعی شرکت کنیم و هر کجا که در کنار مردم خود قرار گرفتیم یا می گیریم با رفتار غیرانسانی پلیس ها، نیروهای ویژه و بسیجی ها روبرو گشته، کتک خورده یا به زندان و شکنجه دچار می شویم. من همیشه در درازای زندگی اجتماعی ام ، برای گفت و گو درباره ی تاریخ و فرهنگ سیاسی کشورم باید دور از چشم پلیس با دو یا سه دوست بسیار نزدیک مخفیانه در پستویی و پنهانگاهی انجمن می کردیم. امروزه این کارها بسیار دشوار تر و خطرناک تر شده است.

شانزده ساله بودم که با معرفی پسر عمه ام در یک حوزه ی سیاسی حزب ایران شرکت کردم. در این یاخته ی کوچک سیاسی تنها یک نو جوان دیگر که هم سال من بود نیز ما را همراهی می کرد. پس از چندی بی آن که من بدانم چرا، آن یاخته ی سیاسی از بین رفت. اما پس از آن دیدارها و نشست های آگاهی دهنده، من به میهنم و به مردمم به گونه ای دیگر نگاه می کردم و گفت و گوهایم با دوستانم درباره ی مردم میهنم دیگرگون شده بود.

پس از چندی به کمک دوستی دیگر در یکی از یاخته های حزب ملت ایران در خیابان ایران نزدیک میدان ژاله شرکت کردم. این نشست های کوچک سیاسی را داریوش فروهر خود اداره می کرد. می دانیم که او پس از بیش از پنجاه سال از خود گذشتگی و تلاش سیاسی و تحمل زندان های فراوان در خانه اش و به همراه همسرش پروانه ی اسکندری، در هفتاد سالگی، به دستور خامنه ای مردم خوار و به دست آدم کشان حکومت اسلامی دست نشانده ی بیگانگان با ضربه های بی شمار چاقو و دشنه کشته شد. سرگذشت همه ی ایرانیان مردم دوست و پر تلاش در یک صد سال گذشته به همین گونه، زندان ، شکنجه ، دربدری ، فقر ، آوارگی و کشته شدن بوده است. آنچه به نام قتل های زنجیره ای در ایران شناخته شده است، سال ها پیش از به دنیا آمدن من به دست نوکران بیگانگان انجام می شده است. فرخی یزدی، میرزاده ی عشقی، محمد کیوان قزوینی ( که به جای محمد تقی بهار کشته شد) ، تقی ارانی و بسیاری دیگر را حقوق بگیران انگلیس و روس و دیگر غارتگران در ایران، کشتند و می کشند تا مردم ما به آزادی و استقلال و حقوق شهروندی خود دست نیابند.

من و هم سالانم نه تنها فرصت نیافتیم وکیلی و یا وزیری را با رأی آزاد خود انتخاب کنیم، خود نیز ندانسته و ناآگاهانه، فرآورده و دست پخت حکومت بیگانگان بودیم. ما اسیر و زندانی دستگاه عظیم دولت ها و حکومت های استعماری و وابسته به بیگانگان بودیم. آموزش ها و فراگیری های ما را خداوندان زر و زور در راستای سود خود و با هدف غارت سرمایه ها و دارایی های ما ، انجام می دادند. راه مبارزه با نادانی و برخورد با دشمن را هیچ میهن دوستی و هیچ خردمندی به ما نیاموخته است. هیچ حزب و گروه سیاسی هرگز قانونی نبوده و هیچ نماینده ای یا دولتی هرگز از سوی مردم و به دلخواه مردم برگزیده نشده است. شاه وابسته ی به انگلیس و چندی هم وابسته به آمریکا با همه ی دولت های دست نشانده اش ، با مردم و دارایی های کشور ما، نفت و صادرات و واردات ما، هرچه می خواستند و می توانستند، بدون خواست و رأی مردم ما، انجام داده اند. امروز دیگر دشمنان از سرحد و از باروها گذشته اند و هیچکس در هیچ کجای ایران در آسایش و بی گزند نمانده است. با فتوای ولی فقیه، آدم کشان لبنانی و سوری و فلسطینی به نام امت اسلامی بر جان و مال و ناموس مردم ما چیره شده اند. به راستی تفو بر این عمامه و ریش!

سرگذشت سیاسی و اجتماعی پدرم و هم سالان او نیز چندان بهتر از سرگذشت من نبود. آن ها تنها در دورانی که دولت های استعماری سرگرم جنگ جهانی دوم بودند و سر رشته ی کشورهای استعمار زده از دستشان در رفته بود، توانسته بودند در یکی دو انتخابات نیمه آزاد چندتایی وکیل از تهران به مجلس بفرستند. تلاش های هم سالان پدرم، در گستره ی حاکمیت زمین داران و ملایان و جاسوسان بیگانه پرست و در برابر آنان، حکومت ملی لرزان و آسیب پذیری به رهبری دکتر مصدق را پدید آورد که آن هم با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ واژگون شد و وزیران و نمایندگان برگزیده ی مردم در آن دولت ملی نیز همراه با نخست وزیرشان به جرم میهن دوستی، زندانی شدند. دکتر حسین فاطمی وزیر خارجه ی آن حکومت ملی را نیز درحالی که تب داشت و زخمی بود، ناجوانمردانه تیرباران کردند.

پدرم گرچه در راه آزادی و مردم دوستی، بسیار سرسخت و پیگیر بود اما نه تنها به آرزوی خود که زندگی کردن در یک کشور آزاد با یک حکومت ملی و مردمی بود نرسید بلکه با زخم هایی که بر تن و جان داشت زندگی را بدرود گفت.

تلاش ها و جان فشانی های پدر بزرگم و هم سالانش گرچه به نوشتن قانون اساسی حکومت مشروطه و تشکیل دو سه دوره ی قانون گزاری انجامید، اما نوکران انگلیس و روس راه بر آزادی و آزادگی آنان بستند. در سال ۱۹۰۸ مجلس را به توپ بستند ، مشروطه خواهان را زندانی کرده، کشتند و یا آواره کردند. پس از شکست قرارداد اسارت بار ۱۹۱۹ ، برای پیاده کردن برنامه های استعماری و غارتگرانه ی انگلیس، ژنرال آیرون ساید، فرمانده ی نیروی های انگلیس در شمال ایران، قزاق های بی سواد و خود فروخته را به کودتا واداشت و مشروطیت را تعطیل کرد. با حکومت هایی که پس از کودتای سوم اسفند ماه ۱۲۹۹ به سرکردگی رضا خان و پس از وی پسرش، در درازای ۵۷ سال در ایران برپا شد مشروطیت و آزادی مردم ایران و استقلال کشورمان به تاراج رفت. با غارت نفت مردم فقیر و بی گناه ایران، شرکت نفت انگلیسی ب. پ( BP ) و سرمایه داران انگلیسی برای مردم خود زندگی پر از آسایش فراهم کردند و توانستند با کمک نفت رایگان و ارزان ایران در دو جنگ جهانی پیروزی های بزرگی در راه غارت های جهانی به دست آورند و جاسوسان ام آی شش و دو صفر هفت ( MI6 / 007 ) دسیسه های استعماری خود را در جهان دنبال کنند.

شوربختانه همان کودتاگران ۲۸ مرداد ماه ( و نه امردادماه) سال ۱۳۳۲ در سال ۱۳۵۸ نیز حکومت را از کف دولت برآمده از قیام ۱۳۵۷ ربودند. مشروطیت را به خاک سپردند و حکومت مشروعه ی اسلامی، ( همان مشروعه ی شیخ فضل الله نوری )، را با کمک نادانی و خرافات مذهبی مردمی که در بیچارگی و گمراهی می زیستند و با فریادهای «الله و اکبر»، بر پا کردند.

این مشروعه» » ( مشروعه طلب ها) میراث داران همان کسانی هستند که در گرماگرم جنبش آزادیخواهی مردم میهن ما ، در برابر مشروطه خواهان ترفند مردم فریب حکومت مشروعه را علم کردند. انگلیس ها در آن زمان به کمک آخوندهایی که جیره خوار خزانه داری انگلیس و موقوفات اود در هندوستان بودند، مشروعه «» را یاری می کردند. سرکرده ی مشروعه «» یعنی شیخ فضل الله نوری، پس از پیروزی مشروطه خواهان در تهران به دار آویخته شد. اما بذر نادانی را همه جا در حوزه های دینی پراکنده بودند که مانند علف هرز در سرزمین نادانی از هر سو می رویید.

این حکومت اسلامی امروزی دنباله ی همان فتنه ی مشروعه طلبی است که از نو پس از جنگ جهانی دوم بار دیگر از آستین خمینی سر بدرآورد. در سال ۱۳۲۳ خمینی کتاب کوچکی نوشت به نام کشف الاسرار که خطوط اصلی حکومت اسلامی را در آن تشریح کرد. نواب صفوی بر پایه ی این نوشته و همان «وجوهات اود» گروهی اسلامی و آدم کش به نام فداییان اسلام ( که در کشورهای عربی اخوان المسلمین نامیده می شود) به وجود آورد. اولین ترور سیاسی این گروه حمله به سید احمد کسروی بود. کسروی پژوهنده ای اسلامی بود و خود را مسلمانی پاک دین می دانست و با خرافات اسلامی به سختی مبارزه می کرد. نواب صفوی یک بار در سال ۱۳۲۴ با اسلحه ی گرم به کسروی حمله کرد که کسروی کشته نشد ولی بار دوم ، چند آدم کش گمراه دیگر از پیروان فداییان اسلام، در سال ۱۳۲۵ در دادگستری و در حضور مأموران دولت ، همان دولتی که برگزیده ی مردم نبود، کسروی را کشتند.

فداییان اسلام سپس عبدالحسین هژیر و پس از آن در سال ۱۳۲۹ تیمسار حاج علی رزم آرا نخست وزیر را کشتند[ قتل های زنجیره ای]. نواب صفوی که از پیروان روح الله خمینی و کتاب کشف الاسرار او بود در پی آن بود که با ترور و کشتار، اسلام ناب استعماری را به کرسی حکومت بنشاند. پس از ملی شدن صنعت نفت درایران، انگلیس ها بر آن شدند تا با کودتا و کشتار مردم میهن دوست، حکومت ملی دکتر مصدق را واژگون کنند. در این راه یکی از کارهایشان این بود که یک ماه پیش از کودتای ۲۸ مرداد یعنی در تیرماه ۱۳۳۲ فداییان اسلام کتاب کوچکی به نام قانون اساسی حکومت اسلامی منتشر کردند، چون گویا در سر داشتند تا پس از کودتای سال ۱۳۳۲ در ایران حکومت اسلامی بر پا کنند. در این کتاب که کم و بیش بر پایه ی راهنمایی های کتاب کشف الاسرار خمینی نوشته شده بود( شاید خود خمینی آن را نوشته بود)، پیش بینی کرده بودند که چگونه شاه و دربار باید از ولی فقیه فرمانبرداری و پیروی کنند. اما آمریکایی ها که فرماندهی کودتا را داشتند در آن روزگار راه را بر حکومت اسلامی بستند و کوشیدند تا فداییان اسلام را ریشه کن کنند.

از سال ۱۳۳۲ تا تابستان ۱۳۵۷ انگلیس ها با تقویت پنهانی و خزنده ی گروه ها و انجمن ها و هیئت های مذهبی و انجمن های اسلامی ، انجمن حجتیه و حوزه های علمیه و گسترش نشریات اسلامی و کوشش هایی از این دست راه را برای به قدرت رسیدن آخوندهای وجوهات بگیر، گشودند. از سوی دیگر اسباب جداشدن گروه های اسلامی مستقل و ملی ( مهندس بارزگان ، دکتر شریعتی ، دکتر سامی ، دکتر پیمان ، دکتر سحابی و . . . ) از نهضت ملی ، را فراهم کردند و کوشیدند تا بنیان اجتماعی «اسلام ناب محمدی» را تقویت کنند. دکتر شریعتی، علامه مطهری ، مجاهدین ، نهضت آزادی و دیگر گروه های اسلامی، ناگهان هواخواهان فراوانی پیدا کردند. آتش اسلام در همه جا گل کرد. دانشکده معقول و منقول به تولید درجه ی دکتری اسلامی پرداخت. خمینی بدون آن که صلاحیت حوزوی و اسلامی شیعه داشته باشد و بی آن که آیت الله شده باشد از همه ی آیات عظام، عظیم تر شد. کتاب غرب زدگی که به گونه ای دو پهلو، رگه های گنگ و درهمی از راستی داشت و کوشیده بود به سود آخوندها ، جلوه هایی از وابستگی استعماری شاه را نشان دهد، به فراوانی پخش شد. کم کم با کمک بی بی سی و دست های پنهانی غارت گران نفتی در ایران، خمینی به رهبر مذهبی بی بدیل مبدل شد.

در تابستان ۱۳۵۷ کتاب قانون اساسی حکومت اسلامی دوباره با همان تاریخ تیرماه ۱۳۳۲ منتشر شد. این بار خمینی که از سال ۱۳۲۳ با انتشار کتاب کشف الاسرار نقشه ی حکومت اسلامی ضد ملی و انیرانی را می کشید بر موج انقلاب سوار گشته و ناگهان امام امت اسلامی شده بود تا با نام مردم فریب اسلام، به جنگ ایرانیت و هرچه ایرانی است برود. سرکردگان اسلام سیاسی ضد ایرانی مانند؛ شیخ فضل الله نوری ، سید جمال الدین اسدآبادی ( افغانی )، نواب صفوی ، عبد خدایی ، فداییان اسلام ، شیخ حسین لنکرانی، حجت الاسلام محمد تقی فلسفی که پس از ۲۸ مرداد سال سی و دو، در بالای منبر و در رسانه های دولتی یکه تاز بود و حتا همان حزب توده ای که با حکومت ملی دکتر مصدق مبارزه و دشمنی می کرد ، همه و همه عزیز و بزرگ شدند و در رسانه های سال های ۵۷ و ۵۸ گل کردند. با حول و قوه ی خارج از قدرت مردم ( به خوانید! قدرت های خارجی)، زندان ها را انباشتند و جوانان از خود گذشته و مسلمان و نامسلمان را به جوخه های تیرباران سپردند.

خمینی با بسیج اوباش و به کمک نیروهای فشار غیررسمی، دولت موقت برآمده از نیروی مردم را به زیر کشید و ولی فقیه را به تنها نیروی جانشین مردم مبدل کرد. آزادی های اجتماعی و سیاسی را مشروط و مقید به جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد و کم! » کرد. فریاد برآورد : « بشکنید این قلم ها را». اسلام گرایان، این بار به نام اسلام ، آزادی و استقلال مردم ما را نابود کردند و دست به غارت بسیار گسترده ی جان و مال و ناموس مردم بی پناه ما زدند.

پس از مرگ خمینی، خامنه ای به جای ولی فقیه نشست. این بار دیدیم که خامنه ای احمد خمینی ، فرزند امام و مقتدای خود را کشت و شماری از یاران امام پیشین را پس راند و زندانی و حتا شکنجه و وادار به اعتراف های سیاسی نمود. خامنه ای با قدرت مطلقه ای که از خمینی به ارث برده بود و با کمک پوتین و مافیای روسی، با همان شیوه ای که خمینی نمایندگان مردم را از دولت برکنار کرده بود، این بار ولی فقیه جدید نیز دستگاه هایی موازی با حکومت اسلامی خمینی یعنی بازماندگان کودتاچیان ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ساخت و یاران امام پیشین را از دایره ی قدرت و حکومت ولایت فقیه بیرون انداخت. در گیر و دار جنگ دو گروه اسلامی پس از خرداد ۱۳۸۸ ، در نماز جمعه، ناگهان «اصول گرایان» شعار مرگ بر انگلیس سردادند و » اصلاح » با شعار مرگ بر روسیه به آن پاسخ گفتند. مردم نادان مذهبی نیز با یک دیگر به جنگ حیدری و نعمتی پرداختند.

پس از ۵۷ سال سلطنت مطلقه ی ضد مردمی و بیش از ۳۰ و چند سال حکومت ولایت فقیه مطلقه ی ضد مردمی تر، مردمان راستین ما همچنان در پی به دست آوردن آزادی و استقلال میهن مان جانفشانی می کنند، یا در زیر شکنجه و در زندان و یا در خیابان ها به دست آدمکشان فلسطینی و لبنانی و با جنگ افزارهای روسی و چینی کشته می شوند. دانشمندان و کارشناسان سیاسی ما که فرآورده ی نزدیک به یک صد سال حکومت های دست نشانده هستند و همه ی دانش های خود را از کتاب ها ، روزنامه ها و دستگاه های تبلیغاتی استعماری و ساخته و پرداخته ی بیگانگان آموخته اند در پی تحلیل های طبقاتی و یا اصلاح هستند!

مردان سنتی ما ، «دانش آموختگان» و» دانش اندوختگان» ما، باید به پیروی از زنان دلیر و آگاه کشورمان، کمر همت به میان ببندند و آنچه را که جامعه ی استعماری به نام سنت و خوی اجتماعی به ما آموخته است و ما را مقلد مذهب نموده و یا دست آموز و پیرو بی چون و چرای جوامع غربی کرده است، به دور بریزند و از نو با آگاهی و دانش های جهان امروزی و نیز با یاری گرفتن از فرهنگ خردمندانه ی ایرانی، راهی تازه برای رهایی خود از چنبره ی غارتگران جهانی بیابند. به گفته ی فردوسی باید جان را نگهبان خرد کرد و از نو ایرانی تازه ساخت.

نگهدار تن باش و آنِ خرد كه جان را به دانش خرد پرورد

آنچه در این میان کم است، خرد فردی و جمعی مستقل ایرانی و فردوسی گونه است. فردوسی نوکننده ی فرهنگ و زبان و سراندیشه های ناب ایرانی بوده و این او است که آفریننده ی سعدی، حافظ ، صائب، بهار، پروین، م.امید ، سیمین بهبهانی و . . . بوده است. فردوسی با کمک خرد و اندیشه های ژرف ایرانی بیش از هزار سال است که مردم ما را در برابر خرافات اسلامی، زرتشتی و هرگونه هجومی از بیرون مرزهای کشور، بر سر پا نگاه داشته است!

منوچهر تقوی بیات

استکهلم ـ بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ خورشیدی ۱۴ آوریل ۲۰۱۱ میلادی

Advertisements
Published in: on 15 آوریل 2011 at 6:01 ق.ظ.  Comments (2)  

The URI to TrackBack this entry is: https://aleborzma.wordpress.com/2011/04/15/%d9%85%d9%86%d9%88%da%86%d9%87%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%82%d9%84%d8%a7%d9%84-%d9%85%d8%a7/trackback/

RSS feed for comments on this post.

2 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. با درود و مهر فراوان
    هم میهن گرامی اگر روا می دانید، خواهشمندم نوشته ی پیوست را از راه رایانه در دسترس هم میهنان گرامی بگذارید و اگر لغزشی در آن می بینید به من گوشزد بفرمایید. پیشاپیش از همراهی و مهر شما سپاسگزارم.
    تندرست و شاد باشید
    منوچهر تقوی بیات
    سیاسی شدن یا خرد ورزیدن؟

    گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

    گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

    (حافظ)

    حافظ عاشق مردم بود و بانگ عشق او، از آن سوی سده ها، همچنان به گوش می رسد. او می دانست مردم بودن و غم مردم را خوردن کار دشواری است و این دشواری نیز از پیچیده بودن انسان(طره ی پر پیچ و خم مردم) و شرائطی است که هم او یعنی مردم در زندگی پدید می آورد. عاشق شدن به مردم (انسان) و در پی این سلسله رفتن و در زیر این سلسله گرفتار شدن، کار هر کسی نیست. برخی مانند فردوسی، خیام، عطار، حافظ و … این عاشقی را با خرد آمیختند و برخی نیز مانند حلاج جان بر سر این سودا نهادند. از مردم است که دشمن مردم پدید می آید. از دشمن مردم است که رنج و درد و سوختن مردم در آتش عشق به مردم سرچشمه می گیرد. ابوالقاسم لاهوتی می گوید: « تندتر می روی از من اگر آگاه شوی!…».

    دوران چشم گشودن من به مسائل سیاسی و اجتماعی پیش از دبستان آغاز شد. مردم در خیابان ها با نوشته هایی بر روی پارچه ها، گاهی با پرچم و گاهی بی پرچم، به تظاهرات می پرداختند. تکیه های عزاداری، غذای نذری، دسته های سینه زنی و زنجیر زنی هم همه جا بود. اما شکل کار و حرف های مردمی که سینه زنی راه می انداختند با تظاهرات سیاسی یکی نبود. آن ها عزاداری می کردند، هر روز و همه جا امام حسین را می کشتند و اشک می ریختند و آب هم از آب تکان نمی خورد. اما یک روز رادیو گفت که شاه را با گلوله زدند. همه چیز به هم ریخت، بگیر و ببند شد. بعضی ها را گرفتند و زندانی کردند. برخی از مردم هم از بیم جان و زندان، خانه و زندگی خود را رها می کردند و پنهان می شدند. بزرگ ترها در خانه با هم گفت و گوهای تند و پرخاشگرانه می کردند. صحبت از نفت بود، از انگلیس، از غارت ایران. من با آن مغز کودکی ام، می ترسیدم انگلیس ها بیایند و هرچه داریم غارت کنند و قالیچه ها و رخت و لباس مان را ببرند. آن روزها کم کم من هم به این گفت و گوها علاقه مند شدم و دلم می خواست از این حرف ها سر در بیاورم. امروز پس از بیش از شصت سال می بینم که بیگانگان با انجام کودتاها و نیرنگ های سیاسی راه را بر مردم ما بسته اند. ما نیز از بی خردی راه به جایی نبرده ایم. گروه ها و آدم های سیاسی نابود شده اند و دسته های سینه زنی و آخوندها بر همه چیز و همه جا مسلط شده اند. نادانی، تهی دستی، مواد مخدر، نابسامانی و بی خردی را گسترش داده اند.

    سال ها درباره این رویدادها بسیار خوانده ام و بسیار اندیشیده ام. رویدادهای خرد و کلان را مرور کرده ام. چرا با این که فرهنگ غنی و پرباری داریم و با این که نسل های پیشین تلاش های فراوانی کرده اند، روزگار مردمان ما بدتر و بدتر شده است؟ مدیریت جامعه های استعمار زده بسیار پیچیده است. مردمان ما حتا اگر به دبستان و دبیرستان و دانشگاه بروند، مهندس، دکتر، معلم، روزنامه نگار، سیاستمدار و «فیلسوف» هم که بشوند، راه به جایی نمی برند، همانطور که تا به امروز نبرده اند. اما چرا؟ چون ما پرورده ی دست استعمارگران هستیم.

    از انقلاب مشروطیت به این سو، هیچ دولتی، نخست وزیری یا وزیری با اختیار و اراده ی مردم برگزیده و انتخاب نشده است. همیشه برنامه های درسی، کتاب های درسی، روزنامه ها، فیلم ها، برنامه های رادیویی و تلویزیونی، کتاب های رمان و داستان ها و نیز گروه ها و جرگه های سیاسی را، مستقیم یا غیرمستقیم، برایمان طراحی و دیکته کرده اند. حتا دوران بیست و هشت ماهه ی نخست وزیری و حکومت قانونی دکتر مصدق هم پر از دسیسه ها و دخالت های کشورهای باختری و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بر ضد مردم ما و دکتر مصدق بوده است. دوستی که سال ها در زندان رژیم شاه زندانی بود روزی با افتخار به من گفت که من در زندان مشهد با مطالعه و بحث با رفقای سیاسی ام، خرافات و مذهب را رها کردم و کمونیست شدم. از او پرسیدم که آن کتاب های کمونیستی را در زندان چه کسی به تو می داد؟ چرا پس از آن که کمونیست شدی همراه با دیگر کمونیست ها در زندان، با هم زندانی ها و دوستان سابق خود دعوای عقیدتی براه انداختید و زد و خورد کردید؟ من از خود می پرسم، علت آن که از میان درس خوانده های ما، از راست تا چپ، یک اندیشمند آزاده و مستقل و جهان پسند پدید نیامده است همین وابستگی فرهنگی و سیاسی ما به استعمارگران نبوده است؟ من در این بیش از نیم قرن زندگی و «مبارزه ی» سیاسی دوستان و یاران ارزشمندی را از دست داده ام. کسانی هم که کشته نشده اند و هنوز زنده هستند، مانند خودم، راه به جایی نبردند و گره ای از دشواری های مردمان نگشوده اند. حتا کسانی که رنج سال ها در به دری و زندان و شکنجه را برخود هموار کرده اند نیز منشأ اثر سودمندی نشده اند.

    از من که بگذریم؛ که از بی خردی، گره ای زان طره ی پر پیچ و خم نگشوده ام، ناصر ا. هم که سال های زیادی در آرزوی کمک به مردم تلاش کرده و سال ها رنج زندان و شکنجه را در کوله بار خود دارد، راه به جایی نبرده است. ناصر ا. را از پیش از سال های دبستان می شناسم. پدرش در خیابان خیام روبروی کوچه ی آب انبار معیر مغازه داشت. ناصر ا. پسر آرام و مؤدبی بود. هر از گاهی، روزها که او به مغازه ی پدرش می آمد با او در کنار پیاده رو بازی می کردیم. دبستان و یک یا دو سال از دبیرستان را هم با هم همکلاس بودیم.

    پس از پایان دبیرستان من به دلیل درس خواندن زیاد، دچار بیماری روده ای شدم و نتوانستم در آزمون سراسری کنکور دانشگاه شرکت کنم. ناچار می باید یک سال دیگر منتظر آزمون کنکور می ماندم. بیکار هم نمی شد بمانم. عمویم که از آغاز جوانی در وزارت دارایی کارمند بود و کاره ای شده بود، برایم در سازمان نوپای تعاونی وزارت دارایی کاری دست و پا کرد. چون آن سازمان هنوز سامان نگرفته بود، برای ما کاری یا آموزشی در نظر نگرفته بودند. من روزها کتاب هایم را با خود می بردم و در اطاقی که محل کارم بود، می نشستم و درس می خواندم. همراه کتاب های درسی ام گاهی رمان یا کتاب های سیاسی و یا اجتماعی؛ مانند جنگ شکر در کوبا نوشته ی ژان پل سارتر، سرگذشت بوعلی سینا یا کتاب های دیگری می بردم. وقتم را با بیکاری در اداره هدر نمی دادم. جوان های دیگر در اطاق بزرگی جمع می شدند و با هم، به بازی و سرگرمی های گوناگونی می پرداختند. گاهی هم ساز می زدند و گروهی و با هم آواز می خواندند. من خیلی کم به آنجا می رفتم و بر خلاف عادت خودم، از آن ها کناره می گرفتم. ناصر ا. را در آنجا می دیدم. او بیشتر با آن جوانان جور بود و همیشه با آن ها بود.

    آن سال به همین گونه گذشت و من در آزمون سراسری دانشگاه در سال هزار و سیصد و چهل شرکت کردم. چون می خواستم پزشک بشوم در آزمون دانشکده پزشکی شرکت کردم. برای دوراندیشی در آزمون های دو یا سه دانشکده ی دیگر هم شرکت کردم که تا اگر به هر دلیلی پزشکی نشد بیکار نمانم. روز آزمون در میانه ی آزمون پزشکی، یکی از استادان که در نزدیکی من ایستاده بود از من پرسید تو چرا پرسش های فارسی را می خوانی و در برگه ی پاسخ انگلیسی علامت می زنی؟ از آنجایی که برگه های پاسخ مانند هم بودند، من از دستپاچگی چنین اشتباهی کردم. ناچار علامت های برگه ی انگلیسی را در برگه پاسخ فارسی بازنویسی و پاسخ های اشتباهی در برگه ی انگلیسی را پاک کردم. این کار مقداری از وقت مرا گرفت. دوستانی که در دانشکده های دیگری پذیرفته شدند در میان پذیرفتگان آن دانشکده ها، نامشان پس از نام من آمده بود، اما من در دانشکده ی پزشکی جزء ذخیرگان پایانی بودم و پذیرفته نشدم.

    در دانشکده ی کشاورزی نفر سیزدهم بودم. با خودم فکر کردم درس های دانشکده ی کشاورزی در سال اول تکرار درس های دبیرستان و کم و بیش به درس های سال اول دانشکده ی پزشکی می ماند. در این اندیشه بودم که یک سال در دانشکده ی کشاورزی درس می خوانم و خودم را برای آزمون دانشکده ی پزشکی در سال آینده آماده می کنم. دکتر افشاری و برخی دیگر از دوستان هم چنین کرده بودند. آن ها پس از گذراندن سال اول در دانشکده ی کشاورزی به دانشکده های دیگر رفتند. از نظر مالی هم چون از نفرات آغازین پذیرفته شدگان دانشکده ی کشاورزی بودم، دانشکده پول توجیبی ماهانه به من می داد. در میانه ی سال یک پزشک جوان و تازه کار که انترن (کار آموز پزشکی) در بهداری دانشکده ی کشاورزی بود، برای پزشک شدن رأی مرا زد و من دیگر به راه پزشکی نرفتم. داستان این دیدار هم آموزنده است که باید در جای دیگری، درباره ی آن بنویسم.

    ناصر ا. در دانشکده ی امور اداری پذیرفته شد. در دوران دانشجویی، گاهی او را در خیابان های دور و بر دانشگاه می دیدم. او در شهرداری کار گرفت. پس از آزاد شدن از زندان گاهی به اداره اش برای دیدارش می رفتم. او از پیشینه ی زندان من چیزی نمی دانست. جوان خوبی بود دلم می خواست با او ارتباط و گفت و گوی سیاسی داشته باشم اما همیشه دو دل بودم. او ساده و پاک دل بود، از سادگی اش در کار سیاسی بیم داشتم. در کشور ما عقیده داشتن و کار سیاسی کردن جرم بوده و هنوز هم هست. چون من از آغاز جوانی مدتی با حزب ملت ایران و پس از آن با سازمان دانشجویان جبهه ملی و با جرگه های سیاسی دیگر کار می کردم هیچ گاه نتوانستم با ناصر ا. همکاری سیاسی را آغاز کنم. ساده دلی، مهربانی و رو راست بودن فراوان ناصر ا. از نگاه من دوراندیشانه و خردمندانه نبود. او پیچیدگی های کار پنهانی سیاسی را با ساده دلی آسان می گرفت. همانگونه که از احمد جلیلی افشار پرهیز می کردم. از ناصر ا. هم بیم داشتم. جلیلی افشار جان خود را در این راه از دست داد. یک روز که به دانشکده ی حقوق برای دیدار دوستان رفته بودم، احمد جلیلی افشار کتابی را از کیف خود در آورد و به من نشان داد که برای داشتن یا خواندن چنین کتابی، سازمان امنیت دو تا سه سال زندان، به جوانان ما می داد. به او گفتم درست نیست که تو این کتاب را با خودت به هر جا می بری، این جور کتاب ها را در خانه هم باید پنهان نگاه داشت. او به من خنده ای از روی تمسخر کرد. او و دیگر دوستان خوب ما اگر کار سیاسی را با خردورزی انجام می دادند شاید زنده می ماندند و خردمندانه کار را به پیروزی می رساندند.

    چند بار به شهرداری جایی که ناصر ا. کار می کرد رفتم و سراغش را گرفتم، هر بار می گفتند که او نیست. یک روز از کسی پرسیدم که او مگر اینجا کار نمی کند؟ هر بار که من می آیم و سراغش را می گیرم می گویید نیست. او خیلی آهسته به گونه ای که کسی نشنود، گفت که ناصر ا. در زندان است. پس از بهمن ۱۳۵۷ یک بار او را در خیابان دیدم به او گفتم که من خیلی به شهرداری برای دیدن تو آمدم. دست آخر یک روز کسی به من گفت که تو گرفتار شدی و در زندان هستی. ناصر ا. لبخندی زد و گفت دوستی با کسانی مانند تو مرا به زندان کشاند. من با شگفتی گفتم، من که با تو کار سیاسی نکردم که به زندان افتادی. گفت یادت هست که پیش از آن که در دانشگاه پذیرفته شویم، در سازمان تعاونی کشوری در وزارت دارایی کار می کردیم؟ گفتم یادم هست تو آن روزها با جعفری و دیگران که برخی از آن ها کارمند تلویزیون شدند بیشتر وقت ها در کار رقص و آواز بودید چطور شد که کارت به زندان کشید؟ ناصر ا. گفت من یک روز که تو در اطاقت نبودی آمدم و کتاب های تو را از روی کنجکاوی زیر و رو کردم. فهمیدم که تو آدم سیاسی هستی من هم خواستم مثل تو سیاسی بشوم. گفتم تو هرگز در این باره به من چیزی نگفتی، گفت راست می گویی، فرصت اش پیش نیامد.

    بعد ها از دیگران شنیدم که پرونده ی او با دو سه گروه سیاسی در ارتباط بوده است. از شوق سیاسی شدن زیادی سیاسی شده بود. امروز که به کارهای سیاسی نسل خودمان نگاه می کنم می بینم ما خرد را و فردوسی را درنیافتیم. سیاسی شدن ما با خردورزی همراه نبود. چه آن هایی که از ناچاری و نابهنگام دست به جنگ افزار بردند و چه آن هایی که «کار سیاسی پنهانی» پیشه کردند.

    روزی از دوستی که دکتر در ادبیات و شاهنامه شناس بود پرسیدم چرا فردوسی کتاب اش را با خرد آغاز کرده است؟ خرد از کجا می آید؟ یعنی چه؟ گفت خرد یعنی عقل، فهم، درک یا دانش. بعدها در جست و جوهایی که کردم، دریافتم که خرد از خود مغز و اندیشه سرچشمه می گیرد و زایل کننده ی عقل است. زیرا برابر تعریف؛ عقل، از عقل کل (الله) یا عقل اول صادر می شود. اما نگفته اند و نمی دانم چرا الله عقل را به برخی می دهد و به برخی نمی دهد؟! کسی که به آگاهی می رسد و خردورزی می کند، عقل را موهبتی الهی نمی داند. من وقتی که به خرد خود باز گشتم دیدم نه از الله و نه از موهبت اش چشم داشتی ندارم! زنده یاد منوچهر جمالی در سایت فرهنگشهر در باره ی خرد نوشته است: [ خودِ نامِ «خرد» که «خرتو» باشد، «خره+راتو» هست. از این رو خردی که در انسان، جنبش و شادی و روشنی می آفریند، آسن خرد، یا خرد سنگی نامیده می شد…] ( خرد سنگی یعنی خردی که مانند سنگ آلیاژی است از خوب و بد) راتو به معنای راد، آزادمنش و راستین است. پس خرد؛ اندیشه ی انسان راستینی است که در درون ما است. همان است که گاهی ما با خودمان می گوییم؛ » با خودم گفتم که من باید این کار را بکنم» و یا می گوییم؛ » نه، نباید این کار را بکنم. درباره ی خرد اندیشمند توس بسیار گفته است. او می گوید:

    چو زین بگذری مردم آمد پدید (مردم پدید آمد، آفریده نشد!)

    شد این بند ها را سراسر کلید (کلید همه ی مشکلات نزد انسان است)

    سرش راست بر شد چو سرو بلند

    به گفتار خوب و خرد کاربند

    پذیرنده ی هوش و رای و خرد

    مر او را دد و دام فرمانبرد

    نخستین فطرت پسین شمار (در طبیعت یا در آفرینش، نخسین و واپسین تویی)

    تویی خویشتن را به بازی مدار!
    ا…ا

    منوچهر تقوی بیات

    استکهلم ـ دی ماه ۱۳۹۵ خورشیدی برابر با ژانویه ۲۰۱۷ میلادی

    • سلام گرامی هموطن!
      من ازسالهای پيش مقالات فرهنگی وسياسی شما را مطالعه نموده ام۰قلم جاندارتان برعليه يکی از قلم بمزدها «مسعود بهنود» را خوانده ام و لذت برده ام،ملت ما قربانيان «نوری زادها» ، «امير طاهری» و۰۰۰هستيم۰
      نگاه کنيد مرگ خائنی همچون رفسنجانی را ويا سايرآخوندها را ۰
      ما ملت، چندين ايراد اساسی داريم:»حافظه تاريخی نداريم «و «سطح فهم ما از سياست و پيچيدگی های آن بسيار سطحی است»۰
      مقايسه نمائيد مهندس بازرگان وترکيب کابينه اش!ابراهيم يزدی!قطب زاده و۰۰۰يا بنی صدر»بحرالعلوم»را با بهشتی هفت خط راو يا خمينی را مقايسه کنيد با مرحوم آيت الله طالقانی ۰
      غرض از اين مقدمه چينی اين است رهبران سياسی ما ازاميرکبير تا مصدق کبير و تا انقلاب ۵۷ قربانی يک ساده انديشی و يا ساده انگاری شده اند بانضمام اينکه نوکران بيگانه گان و خيانت امثال زاهدی ها و۰۰۰بحث بسيار گسترده و حساس و پيچيده است۰

      مقاله ارسالی شما را خواندم درست بود ولی کافی نبود!
      با احترام و علاقه
      کاوه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: