ناگفته‌هایی از مردان خاکستری انفجار دفتر نخست‌وزیری از زبان رژیم

RajaiKho ماه پس از نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رسانه های غربی تصویری را در خصوص تسخیر لانه جاسوسی منتشر کرده و مدعی شدند دکتر محمود احمدی نژاد یکی از گروگانگیران لانه جاسوسی بوده است.

پس از انتشار این تصاویر سعید حجاریان در مصاحبه با آسوشیتدپرس گفت: گروگان‌‏گیر حاضر در عکس گرفته‌‏شده در سال ۱۹۷۹ محمود احمدی‌‏نژاد رئیس‌‏جمهور منتخب مردم ایران نیست، بلکه یکی از مبارزانی است که در زندان خودکشی کرد.

این مساله گرچه در آن ایام به نحوی با سکوت گذشت اما در متن و بطن خود اصلاح طلبان را در دامی گرفتار کرد که گویا طی سالیان دراز سعی داشتند این مساله را مسکوت بگذارند.ماجرای تقی محمدی و مردان خاکستری.اما تقی محمدی که بود و برخی اصلاح طلبان امروز چه رابطه ای با وی داشته اند؟

‌تقی محمدی متولد ۱۳۳۶ و ساکن نازی‌آباد بود که برخی او را از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی دانسته‌اند. او که پیش از انقلاب به شغل آزاد اشتغال داشت، به میان دانشجویان پیرو خط امام رفت. تقی محمدی از دانشجویانی بود که در یکی از روزهای اول تسخیر لانه جاسوسی، باری روزن، وابسته مطبوعاتی سفارت امریکا که به زبان فارسی نیز تسلط داشت را به میان خبرنگاران آورد؛ همان فردی که در تسخیر سفارت کنار گروگانها دیده می شود و در اوایل به اشتباه عکس او به خاطر شباهت با احمدی نژاد معروف شد.

محمدی که در کمیته انقلاب منطقه نازی‌آباد فعال بود، به کمیته اداره دوم ارتش رفت و در بخش ضد جاسوسی، پیگیری جریانات ضد انقلاب راست و ستاد ضد کودتای نوژه فعال شد. سپس وی به جمع حاضر در اطلاعات نخست‌وزیری پیوست. پس از انفجار هشت شهریور در فاصله کوتاهی تقی محمدی ابتدا به عنوان مأمور دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به کویت اعزام می‌شود و سپس به عنوان کاردار ایران در افغانستان منصوب می‌شود.

دادستانی انقلاب به دلیل نزدیکی او با مسعود کشمیری عامل انفجار نخست‌وزیری، با هماهنگی وزارت خارجه و بدون آشکار نمودن موضوع، او را از کابل فراخواند و بازداشت کرد. اما تقی محمدی که پس از شنیدن برخی اعترافات هم پرونده‌ای هایش علیه او، در بازداشتگاه برای اعتراف اعلام آمادگی کرده بود، پس از بیان برخی نکات با نظر کارشناس مربوطه ساعاتی فرصت استراحت دریافت می‌کند اما در این فاصله به طرز مشکوکی با کمربند در تاریخ ۱۹/۱/۱۳۶۵ خودکشی می‌نماید. برخی از کارشناسان امنیتی دادستانی انقلاب معتقد بودند که این‌گونه خودکشی با توجه به این‌که تقی محمدی بر روی رگ‌های گردنش چوب کبریت گذاشته بود، امکان ندارد و اشخاص دیگری احتمالاً او را کشته‌اند و بعد حلق‌آویزش کرده‌اند.

این امر حتی مورد تصریح علنی روح الله حسینیان در سخنرانی ۱۰/۶/۱۳۷۹ نیز قرار گرفت. چند روز بعد کمیته‌ای متشکل از مصلحی نماینده دادستان کل کشور، نماینده پزشکی قانونی، دکتر شیبانی نماینده مجلس شورای اسلامی، منصوری نماینده وزارت خارجه (به دلیل مأموریت تقی محمدی به عنوان کاردار ایران در افغانستان) به اوین رفته و از نزدیک به بررسی نحوه و کیفیت خودکشی وی می‌پردازند. از نظر برخی این خودکشی حاصل القائات رابطین بیرونی بوده است تا از ادامه سوخته شدن مهره‌های سازمان منافقین جلوگیری شود. تقی محمدی گویا در این بازجویی به ارتباط با جواد قدیری و یکی از عاملین انفجار حزب جمهوری اسلامی اعتراف کرده بود.

خوئینی‌ها پس از دریافت گزارش خودکشی تقی محمدی مسئولین پرونده را تحت فشار می‌گذارد که «وضعیت به این صورت زیاد قابل دوام نیست» در ادامه مسیر رسیدگی نیاز به حضور سعید حجاریان و بهزاد نبوی برای بازجویی به موسوی خوئینی‌ها اعلام می‌گردد که او پاسخ می‌دهد مواردی که لازم است را اعلام نمایید تا من خود اقدام به تحقیق نمایم.

او در خصوص بازرسی محل کار تقی محمدی نیز اعلام کرد خودش کار تحقیقات را برعهده می‌گیرد، اما نتیجه آن را برای درج در پرونده و صدور کیفرخواست در اختیار نمی‌گذارد. مرگ تقی محمدی در لحظه‌ای اتفاق افتاد که بسیاری از گره‌ها در حال باز شدن بود، اما این رخداد کمک کرد تا در فاصله کمی فشارهای موسوی خوئینی‌ها مؤثر واقع شود و تحقیقات درباره پرونده انفجار نخست‌وزیری متوقف شود.

پس از آن نیز به فاصله اندکی پرونده مسکوت ماند. از دوستان نزدیک تقی محمدی، سعید حجاریان، محمد کاظم رضوی، خسرو تهرانی و محسن سازگارا بودند. تا آنجا که مشهور است سعید حجاریان و سازگارا تدفین و مراسم یادبود «تقی محمدی» را برگزار کرده‌اند.

علی اکبر تهرانی متهم ردیف دوم پرونده انفجار دفتر نخست وزیری و از دوستان نزدیک کشمیری است که عامل اصلی فراهم نمودن شرایط نفوذ وی به دفتر نخست وزیری بوده است. تهرانی قبل از انقلاب یکی از عناصر فعال در سازمان منافقین بوده و به همراه مسعود کشمیری تحت مسئولیت محمود طریق الاسلام فعالیت می نموده است.

وی فارغ التحصیل دانشکده علوم دانشگاه تهران است و پیش از انقلاب به عنوان افسر وظیفه به سربازی می رود. از بدو پیروزی انقلاب به همراه مسعود کشمیری در کمیته اداره دوم ارتش به منظور جمع‌آوری اسناد و مدارک ستاد مشترک ارتش شروع به فعالیت می‌کند. علی اکبر تهرانی و کشمیری به همراه جواد قدیری و تقی محمدی در بخش ضد جاسوسی اداره دوم نیز به صورت همزمان فعالیت می‌نماید. از دوستان شاخص وی به جز سه نفر مذکور، می‌توان به‌ محمد دزبانی (از اعضای منافقین که توسط ساواک کشته شده است) و همچنین علی دزبانی، اصغر دارایی (با سابقه مسئولیت بخش دانشجویی سازمان در دانشگاه تهران که قبل از انقلاب تحت مسئولیت تهرانی کار می‌کرده است)، قدسی خرازیان، حسن عنایت و… اشاره کرد که همگی از اعضای شاخص و فراری منافقین می‌باشند.

وی خود نیز قبل از انقلاب در رابطه با سازمان منافقین دستگیر و به صورت کوتاه مدت زندانی و سپس آزاد می شود. در سال ۵۶ وابستگی وی به سازمان برای ساواک محرز می‌شود. او جدای از زمینه سازی نفوذ کشمیری به دستور سازمان منافقین به دفتر نخست وزیری که به آن اعتراف کرده بود، به همراه محسن سازگارا و نادر قوچکانلو به دلیل تلاش برای جسد سازی متهم بودند که با تهیه مقدماتی از قبیل تابوت و جمع آوری خاکستر از محل حادثه، در ابتدا تلاش می‌کنند آن را به عنوان پیکر شهید رجایی جا زده و پیکر آن شهید عزیز را به عنوان جسد کشمیری اعلام کنند.

همچنین همزمان با تشییع جنازه وی و سازگارا به بهشت زهرا رفته و برای هماهنگی دفن جسد کشمیری تلاش می کنند. در حالی که تمام مراحل قانونی همچون شناسایی اجساد، معاینه، اعلام نظر پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن درباره شهیدان رجایی، باهنر و دفتریان به صورت کامل انجام گرفته است، هیچ یک از این مراحل درباره کشمیری طی نمی‌گردد.

در صدر دومین سری رسیدگی به اتهام‌های پرونده انفجار دفتر نخست وزیری، نام علی اکبر تهرانی قرار داشت که ارتباطات گسترده‌ای با برخی از اعضای تیم اول تحقیقات (تیم بهزاد نبوی) داشت. از این رو همزمان با آماده شدن دادگاه برای محاکمه وی، دوستان و مرتبطان وی جوسازی شدیدی را آغاز نمودند اما در سه جلسه محاکمه وی، ضرورت احضار و تحقیق از برخی دیگر از متهمین که هنوز در سایه بودند محرز شد.

لذا دادگاه با کسب اجازه از شورای عالی قضایی، ادامه محاکمه علی اکبر تهرانی را تا انجام تحقیقات از سایر متهمین و ارسال پرونده نامبردگان به دادگاه و محاکمه دسته جمعی آنها متوقف کرد. پس از چندی با محقق نشدن امکان بازجویی از برخی افراد در مظان اتهام که در قدرت بودند همچون سعید حجاریان و بهزاد نبوی، تعدادی از متهمین زیر نظر ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی احضار و بازجویی از آنها در شهریور ماه ۱۳۶۳ آغاز شد.

علی رغم مسئولیت و نظارت کامل دادگاه بر بازجویی‌ها، افراد همسو با متهمین بشدت بر موضوع خطی برخورد شدن با پرونده متمرکز شده و با تبلیغات وسیع کار به جایی رسید که در مدت زمان کوتاهی و در زمانی که هنوز بازجویی در حال انجام بود و به مرحله محاکمه نرسیده بود، متهمین از زندان آزاد شدند.

زمستان ۱۳۶۴، اندکی پس از نشستن سید محمد موسوی خوئینی ها بر کرسی دادستانی کل در حالی که مدتی از شهادت ربانی املشی می‌گذشت و لاجوردی نیز یک سال بود که بر اثر فشارهای برخی اعضای شورای عالی قضایی استعفا نموده بود، دادستان کل با ارسال دو نامه به دادستان انقلاب اسلامی تهران و ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی تهران ، خواستار تعیین تکلیف وضعیت علی اکبر تهرانی شد.

او در همان ابتدا اعلام کرد که از نظر وی به دلیل اینکه به پرونده انفجار حزب جمهوری رسیدگی نشده است، رسیدگی به این پرونده صرفاً اهداف سیاسی دارد. خوئینی ها شخصاً متجاوز از ۱۰ ساعت پرونده علی اکبر تهرانی را مطالعه نموده و با وی دیدار می کند و در نهایت به دادستان انقلاب مرکز می گوید که وی مسائلش روشن است و در جریان تمام اقدامات کشمیری بوده و باید اعدام شود.

اما در نهایت با اعمال فشارها، وی با وجه الکفایه پنج میلیون ریال آزاد می گردد. این در حالی است که دو هم پرونده ای او که ظاهراً عمق فعالیتشان از وی کمتر بوده به اعدام محکوم می شوند. برخی رسانه‌ها گاه در بررسی پرونده ۸ شهریور او را با خسرو قنبری تهرانی اشتباه گرفته‌اند. اقاریر او بسیاری از گره‌های پرونده را گشود.

چنانکه در پانوشت خاطرات هاشمی رفسنجانی در سال ۶۳ پیرامون پرونده انفجار دفتر نخست وزیری آمده است «بعد از دستگیری علی تهرانی، پای افراد دیگری مانند مهندس بهزاد نبوی ـ وزیر صنایع سنگین ـ خسرو قنبری تهرانی ـ رئیس اداره اطلاعات نخست وزیری ـ و چند نفر دیگر به میان آمد. به این پرونده رسیدگی کامل نشد…» او هم اینک کارمند شرکت نفت است و از تهران به یکی از شهرهای شمال شرقی کشور عزیمت کرده است.

منبع : سایت خبرآن لاین و رجانیوز

Published in: on 31 اوت 2011 at 3:41 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

از مبارزات مردم آذربايجان برای جلوگيری از مرگ درياچه اروميه حمايت کنيم!

از مبارزات مردم آذربايجان برای جلوگيری از مرگ درياچه اروميه حمايت کنيم!
بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

مساله تنها مرگ يک درياچه نيست که به خودی خود، نجات آن بسيار مهم است. اما مساله اصلی و مهم تر اين است که به دنبال مرگ اين درياچه، چند ميليون انسان آسيب های مستقيم و غيرمستقيم خواهند ديد. به معنای واقعی اگر همين امروز فکری جدی به بهبود وضعيت اين درياچه صورت نگيرد شايد فردا هرگونه تلاشی بيهوده و بی ثمر خواهد شد.
درياچه اروميه، منطقه ای به وسعت شش هزار کيلومتر مربع و نمکی به اندازه ۸ ميليارد تن در آستانه خشکي، در حال مرگ است. مرگ اين درياچه، گذشته از اين که مرگ همه موجودات زنده جزاير آن را به دنبال دارد. در حال حاضر 27 گونه پستاندار، 212 گونه پرنده، 41 گونه خزنده، هفت گونه دوزيست و 26 گونه ماهی زيست می كند ولی آرتميا مهم ترين و معروف ترين موجود اين درياچه است. از گونه های در‌ معرض خطر اين منطقه، می توان به پليکان پا خاکستري، با کلان کوچک، غاز پيشانی سفيد کوچک، عروس غاز، اردک مرمري، اردک سرسفيد، اردک بلوطي، خروس کولی دشتي، ميش مرغ و دليجه کوچک اشاره کرد. هم چنين در حدود يک هزار و 500‌ گونه گياه آوندی در حوزه اروميه به ثبت رسيده است که 353‌ گونه از آن ها ارزش اقتصادی و 290 گونه اهميت اکولوژيک ويژه ای دارند. در عين حال، در صورت مرگ اين درياچه، تاثيرات فاجعه بار انسانی آن، زيست و زندگی حدود ۱۴ ميليون انسان را در آذربايجان و ديگر مناطق به خطر خواهد انداخت.
عامل اصلی اين جنايت نيز جز حکومت اسلامی ايارن کس ديگری نيست! چرا که بر اساس گزارش ‌ها، تاکنون ده ها سد در مسير اين درياچه ساخته شده و سرنوشت آن دگرگون کرده است. کارشناسان می گويند که ايجاد اين سد‌ها، بر اساس نگاه کار‌شناسانه و با برنامه ريزی دقيق صورت نگرفته است.
اين درياچه بزرگ ترين درياچه داخلی ايران و از نظر سطح آب های آزاد، بيستمين درياچه جهان و پس از بحرالميت شورترين درياچه جهان محسوب می شود. طول درياچه از 130 تا 146 كيلومتر و عرض آن از 58 تا 15 كيلومتر -بين كوه زنبيل و جزيره اسلامی- متغير است.
کارشناسان اعدام کرده اند که اگر بی توجهی حکومت نسبت به سرنوشت اين درياچه ادامه يابد اين وضعيت و خشک شدن درياچه اروميه بيش از ۱۰ ميليارد تن نمک بر جای خواهد گذاشت که به صورت گرد و غبار و طوفان بر سر مردم اين ناحيه خواهد ريخت و بسيرای از مناطق کشور را به کوير تبديل خواهد شد. طوفان های نمک علاوه بر مزارع حاشيه درياچه، زندگی ميليون ها نفر در اطراف اين منطقه را تهديد و به گسترش انواع و اقسام بيماری ها و هم چنين از بين رفتن هزاران هکتار از باغات و زمين های حاصلخيز و جنگل های منطقه منجر خواهد شد.

در چنين شرايطي، تاکنون هرگونه تجمع اعتراضی و بر حق مردم آذربايجان با يورش نيروهای سرکوبگر حکومت اسلامی روبرو شده است. تاکنون صدها تن از فعالين مدافع محيط زيست و مدنی و اجتماعی و سياسی صرفا به دليل اعتراض به مرگ درياچه اروميه دستگير و زندانی شده اند. بر اين اساس، حق طبيعی مردم آذربايجان است که متحدتر و آماده تر از گذشته، به خيابان ها بريزند و با صدای بلند عليه سران و مقامات و کليت حکومت اسلامی شعار دهند و خواهان سرنگونی کليت اين حکومت جهل و جنايت شوند!
يک روز پس از برگزاری تجمعات مردم شهرهای اروميه و تبريز در اعتراض به وضعيت زيست محيطی منطقه و به ويژه روند خشک شدن درياچه اروميه، گزارش ها حاکی از بازداشت های گسترده معترضين در شهرهای مختلف آذربايجان است.
بر اساس گزارش تصاوير و ويديوهای منتشر شده در اينترنت و شاهدان عيني، فضای تجمعات روز شنبه 5 شهريور 1390 برابر با 28 آکوست 2011 از يک سو، حملات وحشيانه نيروهای ضدشورش، انتطامی و امنيتی نيروهای سرکوبگر حکومت اسلامی و از سوی ديگر با مقاومت تحسين برانگيز مردم اين منطقه را نشان می دهند. نيروهای امنيتی در تبريز مانع از تجمع مردم شده و در اروميه هم با پرتاب گاز اشک آور و شليک های هوايی به معترضين يورش برده اند. اين در حالی ست که خواست اصلی تجمع کنندگان، بيش تر پيرامون موضوعات زيست محيطی و در اعتراض به وضعيت درياچه اروميه بوده است.
بر اساس گزارشات و شاهدان عينی و ويديو هايی که در شبکه های اينترنتی منشتر شده، در ادامه اعتراض به روند خشک شدن درياچه اروميه، شماری از مردم در شهرهای اروميه و تبريز روز شنبه، 5 شهريور ماه 1390، دست به تجمع اعتراضی زدند؛ تجمعی که به بنا به گزارشات و شاهدان عيني، با بازداشت عده ای موجه شده است.
اما تازه ترين گزارش ها حاکی از آن است که مامورين امنيتی حکومت اسلامي، دست به دستگيری های گسترده فعالين سياسی و اجتماعی و فرهنگی در شهرهای اروميه، تبريز، اردبيل و… زده اند.
چند روز قبل از اين تجمعات نيز در روز چهارشنه، دوم شهريور ماه، نيروهای سرکوبگر حکومتی در محله قوم تپه تبريز، چندين تن از فعالان اجتماعی و مدنی اين شهر را بازداشت کردند.
اسامی برخی از بازداشت شدگان به اين شرح اعلام شده است: مرتضی عوض پور، مصطفی عوض پور، محمود فضلي، جليل علمدار ميلاني، تقی سلحشور، يوسف سلحشور، عبدالله صدوقي، مهدی حميدی شفيق، جمشيد زارعي، حسن ارک، مهدی مهاجر، عزيز پورولي، احمد علی زاده، ياسر سلمانی رضايي، ايلقار کريمي، مهدی نوري، احمد رياضی مبارکي، فرزاد مهدوي، موسی برزين خليفه‌لو، يعقوب رمضاني، وحيد شيخ بگلو، محمدعلی مرادي، علی شيرناک، محمد اميری و تقی صوفيانی.
خانواده اين افراد به برخی رسانه ها گفته اند که با گذشت چند روز از اين بازداشت ها، هنوز اطلاع درستی از محل نگهداری وابستگان خود ندارند.
صادق عوض پور، پدر مرتضی عوض پور، به «روز» گفته است: هنوز مشخص نيست پسرم را به کجا برده اند. در طول اين چند روز تنها يک تماس کوتاه تلفنی داشت و بدون ارائه هيچ توضيحی به ما گفت که بازداشت شده است. تلاش های ما هم در راستای پيگيری وضعيت مرتضی تا امروز بی نتيجه مانده است.»
پدر احمد علی زاده نيز از وضعيت پسرش اطلاع چندانی ندارد. او می گويد: «در دادسرا به ما گفته اند که احمد سه شنبه آزاد می شود. ديگر هيچ اطلاعی نداريم. نه می دانيم کجاست و اطلاعی از چگونگی بازداشت اش داريم.»
خانواده های عبدالله صدوقی و محمود فضلی نيز روز شنبه در مصاحبه با روز از وضعيت اعضای خانواده خود ابراز بی اطلاعی کرده اند. بنابراين، در حکومت اسلامي، هر نوع اعتراضی سرکوب می شود.
مردم معترض در اين تجمعات اعتراضی خود شعارهايی نظير «درياچه اروميه جان می دهد، مجلس به قتلش فرمان می دهد»، «بياييد گريه کنيم، با اشک هايمان درياچه اروميه را پر کنيم»، «سدها را باز کنيد» و… سر داده اند.
قبل از اين ها نيز روز ۱۳ فروردين‌ ماه 90، سال جاری ۷۰ تن از معترضان در شهرهای اروميه و تبريز که در تجمعی اعتراضی نسبت به وضعيت درياچه اروميه شرکت کرده بودند، بازداشت شدند.
در اين ميان سايت حکومتی آفتاب، ديروز با پوشش اخبار مربوط به نا آرامی های روز شنبه، به مسئولان حکومت شان، چنين هشدار داده است: «اگر از منظر زيست محيطی هم نمی خواهند کاری برای درياچه اروميه کنند‌، لااقل متوجه اين موضوع باشند که عدم تحرک جدی آن ها در اين خصوص می تواند مشکلات امنيتی ريشه داری را در منطقه شمال غرب کشور ايجاد کند.»
اين تجمعات در حالی صورت گرفته که مجلس حکومت اسلامي، با طرح دو فوريتی جلوگيری از خشک شدن درياچه اروميه از طريق انتقال و پمپاژ آب از رودخانه ‌های ارس و سيلوه، مخالفت کرد.
نمايندگان مجلس روز ۲۵ مرداد، با طرح دو فوريتی جلوگيری از خشک شدن درياچه اروميه از طريق انتقال و پمپاژ آب از رودخانه های ارس و سيلوه، مخالفت کردند و قرار شد اين طرح به صورت عادی در کميسيون مربوطه بررسی شود.
مخالفان اين طرح می گويند انتقال آب از رودخانه های ارس و سيلوه به درياچه اروميه به قيمت خشک شدن اين رودخانه ها تمام می شود و بايد راه حل جدی تری برای آن پيدا کرد. مناقشه بر سر اين طرح در مجلس هم چنان ادامه دارد.
کار‌شناسان محيط زيست هم معتقدند به غير از عوامل طبيعي، ايجاد سدهای متعدد روی رودهايی که به اين درياچه منتهی مي‌شوند، يکی از عوامل اصلی کاهش سطح آب درياچه اروميه است.
بر اساس گزارش ‌ها، تاکنون حدود ۳۵ سد در مسير اين رود‌ها ساخته شده و ۱۰ سد ديگر نيز در دست ساخت است. کارشناسان می گويند که ايجاد اين سد‌ها، بر اساس نگاه کار‌شناسانه و با برنامه ريزی دقيق صورت نگرفته است.
در شهرهای آذريابجان، نسبت به بی تفاوتی حکومت اسلامی به مرگ درياچه اروميه، اعتراضت مختلفی صورت می گيرد. برای مثال، روز، يک شنبه 6 شهريور ماه، 700 فعال سياسي، اجتماعی و فرهنگی شهرستان ميانه، با انتشار بيانيه ای نسبت به وضعيت بحرانی درياچه اروميه هشدار دادند.
در بخشی از اين بيانيه آمده است: «سياست های غلط مديريتی» و «بی توجهی مسئولان دولتی» از جمله عواملی معرفی شده که «منابع طبيعی در اقليم منطقه ای را به سوی نابودی کامل سوق می دهد.»
آن ها در بيانيه خود نوشته اند که درياچه اروميه منطقه ای به وسعت شش هزار کيلومتر مربع و نمکی به اندازه ۸ ميليارد تن در آستانه خشکی و زوال کامل است. تاثيرات فاجعه باری که در صورت خشکی اين درياچه به وقوع خواهد پيوست گريبان قريب به ۱۴ ميليون انسان را در آذربايجان و ديگر مناطق خواهد گرفت.
گراشات و تحقيقات کارشناسان، درياچه اروميه با 5 هزار و 700 کيلومتر مربع وسعت در منطقه آذربايجان واقع شده است.
درياچه اروميه و جزاير متعدد آن به لحاظ ويژگی های منحصر‌ به فرد اکولوژيکی از سال 1346به عنوان منطقه حفاظت شده -مصوبه شماره يک شورای عالی حفاظت محيط زيست کشور- مطرح و طبق مصوبه شماره 63 همان شورا در سال 1354- به پارک ملی ارتقا يافت. اين درياچه، به همراه 102 جزيره آن از سال 56‌13 به عنوان ذخيره‌گاه بيوسفر در برنامه «انسان و کره مسکونی MAB» سازمان يونسکو معرفی و در آن ثبت شده است. در سال ‌1354، درياچه اروميه و تعدادی از درياچه های آب شيرين جنوبی آن به علت دارا بودن معيارهای جهانی کنوانسيون حفاظت از تالاب ها (رامسر ‌1971) در ليست تالاب های کنوانسيون قرار گرفته است. هم چنين از سوی موسسه بين المللی تالاب ها نيز به عنوان يكی از مهم ترين مناطق مهم پرندگان انتخاب شده است. اما متاسفانه هم اکنون به دليل مشکلات زيست محيطی در ليست تالاب های در معرض تغييرات شديد اکولوژيکی قرار دارد.
به اين ترتيب، از سال 1374 تاکنون ارتفاع سطح تراز آب درياچه اروميه سير نزولی داشته و در طول سال های اخير آب درياچه بيش تر از شش متر کاهش داشته است. به اقرار مديرکل محيط زيست آذربايجان غربي، درياچه در قسمت های جنوبی تا 10 کيلومتر پسروی کرده و در حال حاضر ميزان نمک در درياچه اروميه به 380 تا 400 گرم در ليتر رسيده و اين نمک، کريستاليزه شده که وضعيت بسيار خطرناکی است. اين مقام مسئول حکومت اسلامی اضافه می کند که از 5 هزار و 700 کيلومتر مربع مساحت درياچه اروميه 2 هزار و 700 کيلومتر مربع آن تبديل به شوره زار شده و آب های زيرسطحی نيز شورتر می شوند تا جايی كه چندين روستای حاشيه درياچه هم اكنون خالی از سكنه شده اند. تعدادی از جزيره های اين درياچه که زمانی دارای آب شيرين و سرسبز بودند، هم اکنون به خشکی متصل شده اند. علی نظری دوست، رييس دبيرخانه ستاد حوزه درياچه اروميه نيز گفته است: با ادامه روند فعلی مرگ درياچه اروميه تا 4 سال آينده حتمی است. در حال حاضر درجه حرارت منطقه حدود 2 درجه افزايش پيدا کرده است و به اين ترتيب، ميزان تبخير از درياچه اروميه با شدت بيش تری انجام می شود.
هم چنين محمدباقر صدوق، معاون محيط طبيعی سازمان محيط زيست ضمن بيان اين که: «واقعيت اين است که طبيعت با کسى شوخى ندارد و درياچه اروميه در صورتى که اقدام جدى براى نجات آن صورت نگيرد خشک مى شود.» اعلام کرده است، ادامه اين وضعيت و خشک شدن درياچه اروميه بيش از ۱۰ ميليارد تن نمک بر جای خواهد گذاشت که به صورت گرد و غبار و طوفان بر سر مردم اين ناحيه مى ريزد و اين بحران تنها گريبان آذربايجان را نمى گيرد، بلکه تمامى مناطق کشور را تحت تاثير خود قرار خواهد داد. طوفان های نمک علاوه بر مزارع حاشيه درياچه، زندگی بيش از شش ميليون نفر در اطراف اين منطقه را تهديد و به گسترش بيماری ها و آسيب های جسمانی و از بين رفتن هزاران هکتار از جنگل های منطقه منجر خواهد شد.
به عقيده شمارى از کارشناسان محيط زيست، يکى از دلايل بروز وضعيت بحرانى در درياچه اروميه، ساخت سدهاى متعدد بر روى رودهايى است که به اين درياچه منتهى مى شوند.
کامبيز سلطاني، کارشناس و پژوهشگر حوزه محيط زيست ايران، در مقاله ای به علل خشک شدن و مرگ درياچهء اروميه پرداخته و می نويسد: پانزده رودخانه دائمی به درياچه اروميه می ريزند. تاکنون روی اين رودخانه ها ۳۶ سد ساخته اند، ۱۲ سد نيز در دست ساخت هستند و ۴۰ سد ديگر نيز برای ساخت و احداث در دست برنامه ريزی هستند. يعنی ۸۸ سد مانع از جاری شدن رودخانه ها به سوی درياچه اروميه و رسيدن آببه درون آن مي‌شوند. برای مثال، فقط بر يک رودخانه‌ منتهی به آن (به نام آجی چای) ۲۲ سد احداث شده است و به اين ترتيب ديگر آبی باقی نمی ماند که به آن درياچه وارد شده و باعث ادامه حياتش گردد. سدسازی روی رودخانه‌ های زرينه رود، سيمينه ‌رود، گدار و باراندوز با هدف توليد برق سبب شده عمق آب در اين درياچه از 16 تا 22 متر به کم تر از پنج متر برسد.
چندی پيش محمود احمدی نژاد، در مراسم افتتاح چهار طرح شاخص عمرانی و صنعتی آذربايجان غربی در خصوص درياچه اروميه، گفته بود: «تغيير شيوه آبياری آذربايجان غربی برای افزايش بازدهی آب تا 10 برابر لازم است تا ظرف چند سال درياچه زيبای اروميه احيا و منابع آب حفظ شود.» گويا قرار است به زودی امام زمان در اين منطقه ظهور کند و آب درياچه اروميه را بالا بياورد؟!
هم اکنون عقب نشينی 120 هکتار درياچه اروميه، هشدار مهمی است. برای اين که شوره زار حاصل شده از اين عقب نشينی همه اراضي، مزارع، ساختمان ها و نواحی مسکونی و آبادی های اطراف را تهديد می کند. کلانتري، مدير کل استان آذربايجان غربی وصل شدن برخی از جزاير به خشکي، از کار افتادن اسلکه ها و سختی در تردد شناورها، افزايش شوری آب و رسيدن املاح به 330 گرم در ليتر، توقف زادآوری آرتميا، گرفتار شدن پرندگان در نمک، ضعيف شدن پوشش گياهی جزاير و کاهش ميزان آب دهی چشمه های آب شيرين موجود در داخل جزاير را از مهمترين مشکلات پارک ملی درياچه اروميه برشمرد.
کارشناسان معتقدند با وزش باد، نمک موجود در شوره زارهای پديد آمده به سوی اين اراضی و نواحی مسکونی هدايت و منتشر شده و همين امر موجب خشک سالی می شود که تاثير مستقيم بر روی کشاورزی منطقه، سلامت مردم و افزايش مهاجرت ها خواهد شد.
به اعتقاد برخی ديگر کارشناسان محيط زيست در صورتی که ورودی آب شيرين اين درياچه کم شود گونه های مختلف جانوری اين درياچه با تهديدات فراوانی روبه رو هستند. اين در حالی است که درياچه اروميه به دليل طبيعت مناسب برای زيست دايمی و موقت انواع پرندگان کمياب و نادر جهان شناخته شده است. به هر روی اين درياچه با دارا بودن جاذبه های بی شمار يکی از مناطق بی بديل ايران در جذب گردشگری و توريسم نيز به شمار می رود و بی توجهی به حفظ آن می تواند به حذف درآمدهای ناشی از محل توريسم شود و از اين طريق نيز لطمات زيادی به کسب و کار مردم اين منطقه بزند.
«7 سال ديگر درياچه اروميه به شوره زاری به وسعت 4 هزار کيلومتر مربع تبديل می شود که کم ترين پيامد آن، تغيير آب و هوای منطقه، پيشروی نمک به سمت اراضی کشاورزی و تخريب آن و خالی شدن صدها روستا ازسکنه است.»
اين گفته رييس پژوهشکده آرتميای دانشگاه اروميه، بيش از هر چيز نشان از عمق فاجعه ای دارد که آرام آرام يکی از زيباترين زيستبوم های کشور را به کام خود می کشد.
ناصر آق در گفتگو با همشهري، اعلام کرد: ورودی آب به درياچه اروميه در سال های پرآبی 6 ميليارد متر مکعب بود که به همين اندازه هم تبخير وجود داشت؛ اما طی چند سال اخير به دليل ساخت سد در بالادست و جلوگيری از حق آبه، اين ميزان به يک و نيم ميليارد متر مکعب در سال کاهش يافته، اين در حالی است که تبخير به همان ميزان و حتی بيش تر ادامه دارد. در اين ميان، آن چه به نگرانی ها دامن می زند خشک سالی و تقريبا به صفر رسيدن نزولات جوی است.
وی افزود: با آن که شواهد موجود نشان می دهد خشک شدن اين زيستبوم بی نظير جدی است، اما اقدامات پيشگيرانه برای جلوگيری از اين فاجعه روند کندی دارد.
برای نمونه، قراربود بخشی از آب رود زاب را به سمت درياچه منحرف کنند اما مطالعات مرحله يک اين طرح حياتی پس از 4 سال به پايان رسيده و چنان چه با همين کندی ادامه يابد، عمليات اجرايی آن زمانی به نتيجه خواهد رسيد که کار از کار گذشته است؛ نوشداروی پس از مرگ سهراب!

اخيرا سران حکومت اسلامي، در رابطه با سرکوب اعتراض جوانان در انگستان، به دولت انگلستان توصيه کرده اند که با تظاهرکنندگان برخورد مسالمت آميز داشته باشد و پليس خشونت به خرج ندهد؟ حتی احمدی نژاد، کاسه داغ تر از آش شده و از به کارگيری خشونت توسط پليس انگلستان عليه معترضين به سازمان ملل شکايت برده است؟ دولت احمدی نژاد، در شش سال اخير شديدتر از گذشته جوانان را سرکوب کرده و بی شرمانه به آن ها «اراذل و اوباش» ناميده، آفتابه به گردن شان انداخته در خيابان ها چرخانده، و شکنجه گران شان جوانانی را در اعتراضات سال 88 دستگير کردند و در زير تجاوز و شکنجه کشتند، اکنون بی شرمانه و وقيحانه خود را مدافع جوانان معترض انگليس نشان می دهد. در حالی که حکومت برادرش بشار اسد، رييس جمهور سوريه، در اين مدت کمی که از آغاز اعتراضات مردم اين کشور می گذرد دست کم دو هزار انسان را در خيابان ها کشته است در حالی که نه تنها سران و مقامات حکومت اسلامي، کم ترين انتقادی به جنايات اين حکومت نداشته اند، بلکه بزرگ ترين حامی آن در منطقه هستند و حتی نيروی قدس سپاه پاسداران مستقيما در سرکوب و کشتار و ترور مردم حق طلب سوريه شرکت کرده است. بنابراين، روشن است که دل احمدی نژاد تيرخلاص زن، به هيچ بنی و بشری در جهان نمی سوزد و اين موضع گيری اش عليه دولت انگليس نه از سر دل سوزی و همبستگی با جوانان و مردم معترض انگلستان، بلکه صرفا در جهت رقابت و کشمکشی است که حکومت اسلامی و دولت های غربی و به ويژه با دولت انگليس با همديگر دارد.
واقعا شايسته هيچ جامعه ای است که در هزاره سوم، چنين حکومتی بر کشورشان حاکميت کند؟ چرا که سران حکومت اسلامي، منفورتر از هم کيشان خود، چون قذافی و بشار اسد هستند و جنايات شان حتی عليه زيست و زندگی نيز مردم حد و مرزی نمی شناسد. حکومتی که تاکنون دستش به خون ده هزار انسان آلوده است و بزرگ ترين حامی گروه های تروريستی در جهان محسوب می شود، شرم بشريت است! حکومت اسلامي، تنها حکومتی در جهان است که نه تنها ذره ای به انسان و حق و زيست و زندگی شهروندان اهميتی نمی دهد، بلکه دشمن درجه يک هرگونه آزادی بيان، قلم، انديشه، و برابري، رفاه و محيط زيست تميز و سالم و انسانی است.
اما حکومت ليبی رفت؛ حکومت سوريه هم در حال رفتن است. بی شک پس از حکومت سوريه، نوبت حکومت جهل و جنايت اسلامی ايران است.
به اين ترتيب،جنايات حکومت اسلامي، فقط به تهديد و ترور، شکنجه و زندان، اعدام و سنگسار و هم چنين سرکوب جنبش های اجتماعی چون جنبش کارگري، جنبش زنان، جنبش دانش جويی و فعالين نهادهای فرهنگي، مدنی و اجتماعی نمی شود و جنايات آن در زمينه های ديگری چون زيست محيطی نيز فاجعه بار است. چند روز پيش، رييس مرکز سلامت و محيط کار وزارت بهداشت حکومت اسلامي، اعلام کرد که سال گذشته بر اثر آلودگی هوای تهران، حدود سه هزار و ششصد مرگ و مير روی داده است. گفته شده است که در 17 ماه گذشته، هوای تهران حتی يک روز هم سالم نبوده است.
بر اثر آمار رسمی مسئولين حکومتي، در تصادفات جاده ای 30 سال گذشته، 800000 هزار نفر کشته شده و 9 ميليون نفر ديگر نيز مجروح شده اند. هم چنين 430 هزار راننده نيز زندانی گرديده اند. جاده هايی که ظرفيت 35 ميليون جمعيت و خودروهای مورد استفاده آن را نداشت، اکنون به 75 ميليون نفر رسيده در حالی که جاده ها چندان تغيير کيم و کيفی نکرده است؟ پس عامل اصلی اين همه جنايت غير از حکومت اسلامي، کيست؟
سال هاست که جنگل های شمال و لرستان بر اثر آتش سوزی های مداوم در حال نابودی هستند و در کردستان نيز خود حکومت جنگل های می سوزاند و يا درخت ها را می برد تا نيروهای احزاب مخالفين نتوانند به راحتی در اين مناطق رفت و آمد کنند.
در چنين شرايطي، طبيعی ست که نه تنها مردم شهرهای آذربايجان، بلکه همه کسانی که حتی از شنيدن مرگ درياچه اروميه و آسيب ديدن بيش از چهار ده ميليون از مردم اين منطقه، دل شان خون می شود و برای نجات آن از مرگ حتمی و عوارض و عواقب فاجعه بار بعدی آن، راه چاره ای می انديشند. اولين راه چاره اين است که برای مثال، مردم به طور متحد و هدف مند در همه شهرهای آذربايجان و يا شهرهای ديگر، تجمع کنند و به طور پيگير و مداوم خواهان رسيدگی سريع به وضعيت درياچه اروميه و جزاير اطراف آن شوند. اين تجمعات اگر روزهای جمعه و هم زمان برگزار شود هم مردم بيش تری بدون محدوديت های اداری می توانند در آن ها شرکت کنند و هم حکومت اسلامي، جرات نمی کند دست به سرکوب بزند. در حال حاضر نيز شعار اصلی بايد «آزادی همه زندانيان سياسي، به ويژه زندانيان دستگير شده در تظاهرات های اخير»، «دفاع از محيط زيست وظيفه هر شهروندی است»؛ «سدهايی که غيرکارشناسانه درست شده و به درياچه لطمه زده اند شکسته شوند» و… می توانند به بسيج مردمی ياری برسانند.
مسلما دفاع از محيط زيست در سراسر ايران و درياچه اروميه، جدا از مبارزه عمومی عليه ستم و تبعيض، بی حقوقی و استثمار، سانسور و اختناق، تهديد و سرکوب، زندان و شکنجه، ترور و اعدام حکومت اسلامی نيست. بنابراين، وظيفه آگاهانه و داوطلبانه هر شهروندی است که از محيط زيست و زندگی خود دفاع کند.

Published in: on 31 اوت 2011 at 3:32 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

خاوران اهواز سندی برجسته از کشتار دهه ۶۰

سه شنبه 08 شهریور 1390
خبرگزاری هرانا – خاوران ها مناطقی هستند که مدفن تعداد بسیار زیادی از زندانیان سیاسی اعدام شده به دست حکومت جمهوری اسلامی در محدوده زمانی سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ می باشند. در اقصی نقاط ایران چنین مناطقی یافت میشود که نقطه اشتراک آنها متروک بودن، نداشتن نام و نشان، نبود سنگ و مقبره و در برخی موارد وجود گورهای دسته جمعی در آن هاست. «خاوران»ها مورد غضب حکومت هستند به طوری که در طی حدود سه دهه گذشته همواره کمترین نشانه های موجود در آنها تخریب شده، بعضا اثار شلیک گلوله بر بعضی قبور رویت شده و همینطور در مواردی حکومت ایران به تغییر کاربری این مناطق دست زده است. «خاوران» ها «سند برجسته جنایت علیه بشریت» هستند، جنایتی که به آمریت حکومت و مسولان وقت جمهوری اسلامی ایران صورت گرفت.

در این رابطه برای تنویر افکار عمومی و حفظ اسناد «جنایت» صورت گرفته تا زمان دادرسی به این واقعه، مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در کنار سایر نهادهای حقوق بشری به شناسایی و معرفی این مناطق اقدام می نماید. این نوشتار اختصاص دارد به خاوران اهواز همراه با تصاویر مربوطه.

خاوران اهواز

از اوایل سال ۱۳۶۰ که اعدام افراد وابسته به گروه های سیاسی مخالف حکومت جمهوری اسلامی در اهواز ، همچون سایر شهرها آغاز شد ، حاکمیت ایران این افراد را در گورهایی نزدیک به گورستان عمومی اهواز که بهشت آباد نام دارد دفن کرد.

گورستان بهشت آباد که در ضلع جنوب شرقی اهواز قرار دارد، در سال ۱۳۶۰ تقریبآ خارج از شهر بود و در مجاورت آن باغ های سیفی و نخلستان قدیمی شهر و نیز محله ی فقیرنشینی به نام خروسی قرار داشت.

اولین گروه های زندانیان سیاسی اعدام شده یا به قتل رسیده در سال ۱۳۶۰ توسط حکومت ایران در فاصله ی حدودآ ۳ کیلومتری ضلع شرقی بهشت آباد به موازات جاده منتهی به پارک جنگلی فولاد دفن شدند. در سالهای پس از آن نیز سایر اعدامی ها از جمله اعدام شدگان قتل عام ۶۷ در اهواز نیز عمومآ در این محل دفن شدند. که در تصاویر ماهواره ای زیر این مناطق مشخص شده است.

دسترسی به این محل با دشواری های فراوان صورت می گیرد.

در این رابطه در سال ۱۳۷۵ اتحادیه تعاونی های مسکن استان خوزستان شروع به آماده سازی زمین های اطراف این محل جهت ساخت و ساز نمود که تا کنون کمتر از ۴۰ درصد پیشرفت کار داشته اند.

همینطور در سال ۱۳۷۶ شهردار وقت اهواز «عباس هلاکویی» که سابقه عضویت در نهادهای امنیتی داشت، طرح تبدیل این گورستان به فضای سبز! را مطرح نمود اما به دلیل آنکه خاک منطقه بیش از حد نامناسب و دسترسی به آن نیز دشوار بود این طرح عملآ پس از سه سال کنار گذاشته شد.

در سال ۱۳۸۰ نیز سازمان مسکن و شهرسازی اهوز تحت عنوان طرح های جدید شهری شروع به طراحی، جهت ساخت و ساز نمود اما از آنجا که سازمان مسکن و شهرسازی نتوانست با مالکین این املاک که از قدیم صاحب سند بودند به توافق برسد، این طرح نیز نیمه تمام رها شد. در کنار تمام تلاش های صورت گرفته برای از بین بردن این محل در حال حاضر شهرداری اهواز تمامی نخاله های ساختمانی را در این گورستان بی نام و نشان تخلیه می کند ، این اقدام باعث شده که دسترسی به این مزارها روز به روز دشوارتر شود و آثار وجودی آن نیز رو به نابودی برود. به ویژه در دو فصل پاییز و زمستان که بارندگی زیاد شده و آب های سطحی نیز راه خروج ندارد وضع به مراتب بدتر می شود ، به گونه ای که تقریبآ شش ماه از سال آب تا نیمی از مزارهای مرتفع سیمانی جمع شده و سبب نشست و تخریب بیشتر آنها می شود. تصاویری از این محل در پی می آید.

Published in: on 31 اوت 2011 at 3:24 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اسامی اعدام شدگان 1360، برگرفته از سایت کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران – سوئد پیوند به منبع اصلی


http://www.iran-archive.com/liste_edamiha/edamha_1360.pdf

Published in: on 31 اوت 2011 at 3:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اسامی اعدام شدگان 1360، برگرفته از سایت کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران – سوئد پیوند به منبع اصلی


http://www.iran-archive.com/liste_edamiha/edamha_1360.pdf

Published in: on 31 اوت 2011 at 3:11 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تاریخ معاصر ایران 28 مرداد, 28 مرداد 1332, محمود کاشانی, محمد مصدق, مصدق, نقش کاشانی در

28 مرداد, 28 مرداد 1332, محمود کاشانی, محمد مصدق, مصدق, نقش کاشانی در 28 مرداد, نقش آخوندها در 28 مرداد, نقش آخوندها در کودتای 28 مرداد, نقش روحانیت در کودتای 28 مرداد, کودتای 28 مرداد, کودتای 28 مرداد 1332, آیت الله کاشانی, آیت الله ابوالقاسم کاشانی, آیت الله بهبهانی, خمینی در 28 مرداد, دکتر محمد مصدق, دکتر مصدق, روحانیت در کودتای 28 مرداد, شعبان بی مخ
برسی نقش خائنانه روحانیت(کاشانی-روح الله خمینی-بهبهانی)در کودتای آمریکایی انگلیسی توده ای آخوندی 28 مرداد 1332
در کودتای 28 مرداد 1332 در 18 اوت 2011 در 8:56 ق.ظ.

در روز قبل از 28 مرداد 1332 یعنی دو روز بعد از موج اول کودتا در 25 مرداد روحانیت با گرفتن مبالغی از سفارت انگلیس اقدام به بسیج کردن اوباش و راه اندازی کودتا علیه دکتر محمد مصدق کرد زیرا بیشتر روحانیون از حمله کاشانی معتقد بودند که مصدق یک فرد سکولار است و اعتقادی به مسائل دینی ندارد و حکومت شاه تنها حکومت شیعی جهان است و باید برای حفظ آن تلاش کرد.

استیون کینز در کتاب بر اندازی در این مورد می نویسد:که دولت انگلیس با پرداخت مبالغی به آخوندها و اوباش حکومت ملی دکتر مصدق را بر انداخت.

ویلیام بلوم نیز در کتاب سرکوب امید نوشته است: گذارش های گوناگون در باره نقش سیا در ایران اظهارمی کردند که سازمان مبلغی بین 1 تا 19 میلیون دلار را صرف بر اندازی مصدق کرد.مبالغ هنگفت بر اساس گذارشهایی است که سیا رشوه های سنگینی به نمایندگان مجلس روحانیون و دیگر ایرانیان منتقد پرداخت

در کتاب ” تاریخچه سری اداری سیا: سرنگون کردن مصدق نخستوزیر ایران، نوامبر 1952 – اوت 1953 ” در این باب می نویسد:« روحانیون اصلی که قرار بود مورداستفاده قرار گیرند، ظاهرا عبارت بودند از آیت الله بهبهانی، بروجردی، کاشانی،احتمالا فلسفی، همراه با نواب صفوی و “گروه تروریست” فدائیان اسلام مربوط به او.»(ص ب 21).

در فصل چهارم کتاب بازی شیطان نوشته شده است: ﺁن ﭼﻪ هرگز ﮔﺰارش ﻧﺸﺪﻩ اﺳﺖ ، اﻳﻦ واﻗﻌﻴﺖ اﺳﺖ که دوﺳﺎزﻣﺎن ﺟﺎﺳﻮﺳﯽ اﻧﮕﻠﻴﺴﯽ و ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﺋﯽ – ‪ CIAو 6‪ ، – MIﺗﻨﮕﺎﺗﻨﮓ ﺑﺎ روﺣﺎﻧﻴﺎن و ﻋﻠﻤﺎﯼ اﻳﺮانکارکردﻧﺪ که درﻣﺮﺣﻠﻪﯼ ﻧﺨﺴﺖ ، ﻣﺼﺪق را ﺗﺼﻔﻴﻪ کنند و در ﻧﻬﺎﻳﺖ ، او را ﺑﺮاﻧﺪازﻧﺪ . ﺟﻤﻌﻴﺖ اﻧﺒﻮهی از اوﺑﺎش ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﺎن ها رﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ که ﺳﺮان ﺷﺎن را ‪ CIAﺧﺮﻳﺪﻩﺑﻮد و ﺑﻪ ﺧﻴﻠﯽ ﺷﺎن ﭘﻮل ﻧﻘﺪ دادﻩ ﺑﻮد . اﻳﻦ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻧﺎﺁﮔﺎﻩ که اﻏﻠﺐ از اراذل‫ﺑﻮدﻧﺪ ، در ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﻋﻠﻤﺎ و ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪﺁﻧﺎن ﺑﻪ حرکت در ﺁﻣﺪﻩ و ﺳﺎزﻣﺎﻧﺪهﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮدﻧﺪ ، و ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﺷﺎن ﺑﺮکناری ﻣﺼﺪق و‫ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺷﺎﻩ ﺑﻮد . ﺁﻳﺖ اﷲ اﺑﻮاﻟﻘﺎﺳﻢ کاشانی ، ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﻩ اﺻﻠﯽ اﺧﻮان اﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ در اﻳﺮان ، و روح اﷲ ﻣﻮﺳﻮﯼ ﺧﻤﻴﻨﯽ ،ﺗﻌﺰﻳﻪ ﮔﺮدان روﺣﺎﻧﻴﻮن اﺳﻼﻣﻴﺴﺖ ، در مرکز اﻳﻦ ﺟﺪال ﺳﺎزﻣﺎﻧﺪهی ﺷﺪﻩ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪ ‪ CIAﻗﺮار داﺷﺘﻨﺪ … ﺧﻤﻴﻨﯽ ﺁن‫زﻣﺎن ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻤﻨﺎم و ﻣﻴﺎن ﺳﺎﻟﯽ ﺑﻮد که از ﭘﻴﺮوان کاشانی ﺑﻮد و در ﺟﺮﻳﺎن ﻃﺮﻓﺪارﯼ از ﺷﺎﻩ ، ﻋﻠﻴﻪ ﻣﺼﺪق در مرکز‫ﺗﻈﺎهرات ﺳﺎزﻣﺎﻧﺪهﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪ ‪ ، CIAشرکت داﺷﺖ – م (ﻣﻘﺎم هاﯼ ﻟﻨﺪن ﺑﻪ ﻣﺎﻣﻮران ﺷﺎن در اﻳﺮان دﺳﺘﻮر دادﻧﺪ که ﻧﻘﺸﻪ کودتا را ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ . ﭘﻴﺶ از ﺁن کهاﻧﮕﻠﻴﺴﯽ ها ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺿﺮﺑﻪ را وارد کنند ، ﻣﺼﺪق ﺑﻪ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺁﻧﺎن ﭘﯽ ﺑﺮد . او ، ﺗﻨﻬﺎ اﻗﺪاﻣﯽ را که ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺖﺑﺮاﯼ ﺣﻔﻆ دوﻟﺘﺶ اﻧﺠﺎم دهﺪ ، ﻋﻤﻠﯽ کرد . در ﺷﺎﻧﺰدهﻢ اکتبر 1952 ، دﺳﺘﻮر داد

سیاستی که مصدق به پیش گرفته بود برای به انزوا کشیدن روحانیت و خصوصا آیت الله کاشانی بود آیت الله کاشانی ابتدا در به عنوان رئیس مجلس بود نکته ی قابل توجه دیگر این است که در ابتدا قرار بود کاشانی به عنوان نخست وزیر بعد از کودتا انتخواب شود اما بعد ها این نقش به زاهدی داده شد.

کاشانی در دهم تیر 1332 با تلاش حامیان مرحوم دکتر مصدق از ریاست مجلس کنار گذاشته شد و مرحوم دکتر عبدالله معظمی از یاران مصدق به ریاست برگزیده شد و تا یک هفته قبل از کودتا که مصدق با یک رفراندوم جنجالی و زیانبار، مجلس هفدهم را منحل کرد معظمی رئیس مجلس بود.

نکته دیگری که وجود دارد این است که کاشانی در 9 اسفند 1331 که شاه می خواست به بهانه ایران را به بهانه درمان ترک کند کاشانی طی نامه ای از شاه خواست که کشور را ترک نکند.

و به احتمال زیاد کاشانی و فدائیان اسلام شعبان بی مخ را برای این کار به آمریکاییان معرفی کرده بودند زیرا قبل از کودتا شعبان بی مخ در زندان بود و بعد از آن مورد توجه شاه قرار گرفت مدرکی که برای اثبات این ادعا می شود ارائه داد تصویر یادگاری کاشانی با شعبان بی مخ است که دوماه پس از کودتا گرفته شده است.

تصویر عکس یادگاری شعبان بی مخ و کاشانی بعد از کودتای 28 مرداد

برای اثبات این موضوع نیز شعبان بی مخ در خاطرات خود نوشته است:

روز 9 اسفند خدمت شما عرض کنم که ما اول صبح رفتیم خونه کاشانی, درست یادمه. اون حاجی(محسن) محرر بود, امیر موبور بود, احمد عشقی بود و حاجی حسین عالم بود و یه عده ای دیگه. آیت الله کاشانی گفت: « برین شاه داره از مملکت بیرون میره, برین نذارین شاه بره» گفت:: « اگه شاه بره عمامه ی مام رفته!»… آیت الله کاشانی که گفت برین نذارین, من اومدم رفتم سر بازار سخنرانی کردم و اینا رو گفتم:« ایهاالناس! مغازه هاتونو ببندین, دکوناتونو ببندین, اعلیحضرت شاه داره از مملکت خارج میشه. اگه شاه بره شما زندگیتون از بین میره و اینا …» دیدم هیشکی محل نذاشت. رفتیم دومرتبه سخنرانی کردیم. دیدیم نه, بازاریا… هر چی کردیم گوش نکردن. یه محمود جواهری بود سربازار , که اینا بعد کشتنش, اونم خیلی با مصدق جور بود. محمود جواهری بود و اون دستمالچی بود و حاجی مانیان و یه عده دیگه. تکون نخوردن. اینا خیلی با مصدق نزدیک بودن. آخه بازار با مصدق بود دیگه! … بله, منم زدم و شکستم و خلاصه بازارو بستن. ما راه افتادیم رفتیم ناصرخسرو . تو ناصر خسرو که رسیدیم. دیدیم چیکار کنیم ملت دنبال ما بیان؟ اومدیم نعش درست کردیم. راستش! اومدیم نعش درست کردیم دیگه! یه چیزی گذاشتیم, متکا و فلان و اینا رو گذاشتیم رو یه تخته, و دو سه تا مرغ از اون مرغای رسمی گرفتم از اون یارو تو کوچه تکیه دولت.خوناشونو ریختیم اون رو, مرغاشم دادیم برد خونه واسه زنمون. خلاصه, اینو راه انداختیم و گفتیم : « کشتن! آی کشتن!» … راه افتادیم رفتیم در خونه شاه . خدا بیامرزدش اون وقت خونه ش تو کاخ اختصاصی روبروی کاخ مرمر بود. بله, رفتیم درِ خونه شاه و دیدیم یه عده از این افسر مفسرها اونجا وایسادن و تیمسار (سرتیپ علی اصغر) مزینی و تیمسار (سرتیپ دکتر) منزه و تیمسار (سرتیپ غلامعلی) بایندر و همین سرگرد (پرویز) خسروانی اینا همه وایساده بودن …که بعدها به خاطر قتل افشار طوس گرفتنشون. دیدم اونجا با یه جمعیتی دم خونه شاه وایسادن… گفتم : « آقای کاشانی منو فرستاده و این صحبتا»… بعد از سخنرانی و داد و بیداد رفتیم خونه مصدق. بعد دیدیم طبقه اول اون بالا افشار طوس که رییس شهربانی بود وایساده, طبقه دومشم (سرتیپ نادر) باتمانقلیچ رییس ستاد ارتش, اونم اون بالا وایساده بود. من داد زدم گفتم: « اومدیم مصدق رو ببریم نذاره اعلیحضرت بره» افشار طوس گفت: « برو خفه شو!» ولی باتمانقلیچ هیچی نگفت. افشارطوس دو سه تا داد زد سرمون. مام دو سه تا داد زدیم و دعوامون شد… بالاخره ما دیدیم هیچ جوری نمیشه, اومدیم یه جیپی اونجا بود. جیپو گرفتیم زدیم تو خونه مصدق و در آهنی بزرگی بود خراب شد…

بخشی از خاطرات شعبان جعفری مشهور به شعبان بی مخ, در گفتگو با هما سرشار( نشر ثالث- تهران-1381) صص123-159

واقعیت تلخ ماجرا از این قرار است که سفارت انگلیس بعد از کشمکش های میان کاشانی و مصدق و با نفوظی که کاشانی داشت تصمیم گرفت از کاشانی برای این کار استفاده کند به همین دلیل پول هنگفتی به کاشانی پرداخت شده بود.و دستور داد به توصیه های کاشانی در دستگاهای اداری اجرا نشود.

کاشانی برای همراه ساختن اوباش هیچ مشکلی نداشت زیرا با پرداخت مبالغی بسیار اندک می توانست اوباش را با خود همراه کند هم چنین برای همراه ساختن روحانیون درجه دوم و سوم و روزه خوانان نیز مشکل مالی نداشت اما از میان روحانیون درجه اول فقط آیت الله بهبهانی با کاشانی همراه شد و این دو با به راه انداختن گروهای چماقدار به خیابان ها عملیات کودتا را انجام دادند

هیئت جوانان متوصلین به حضرت ابوالفضل مولوی!در حال سر دادن شعار جاوید شاه!

نکته ای که وجود دارد این است که بعدها نامه ای منتشر شد که در آن آیت الله کاشانی درشب 27 مرداد از دکتر مصدق اعلام همایت کرده بود که این نامه جعلی بوده و بعدا معلوم شد خط پسر کاشانی بوده است که بعد از مرگ او این نامه را نوشته!

آيت الله سيد ابوالقاسم کاشاني در اعتراض به مصدق در اعلاميه اي به مردم گفته است:
« ملت غيور ايران اکنون 28 ماه است که ايشان زمامدار است و در تمام اين مدت يک قدم مفيد به حال شما که بتواند اسم آن را ببرد بر نداشتند. هر روز وعده‌هاي بزرگ مي‌دهد و فردا عذر مي‌آورد. ساعت به ساعت راه را براي تحکيم ديکتاتوري و حکومت فردي و خود سري هموار ساخته‌است. محمد مصدق خوب مي‌داند اگر با آزادي به رأي ملت رجوع کند 97 درصد مردم عليه او رأي مي‌دهند . شما هموطنان عزيز مي‌بينيد که تا امروز چه کسي به نفع اجانب قدم برداشته و آنچه تا امروز کرده مستقيما به مصلحت اجنبي و زيان مملکت بوده‌است.»
کاشاني همچنين محمدرضا پهلوي را «مرد تربيت شده، معقول و تحصيل کرده» خوانده و گفته است: «عقيده من اين است که ايران ساليان دراز حساسيت سلطنت دارد و في الحقيقته وجود شاه يک جهت جامعي براي جمع آوري همه طبقات مردم به دور اين مرکز ثابت است.»
کاشاني همچنين پس از کودتا 28 مرداد 1332 در مصاحبه‌اي گفت: «رياست مجلس در شأن من نبود و من از اين جهت اين مقام را پذيرفتم که جلو فعاليت‌هايي که مصدق مي‌خواست شروع کند و يک سال بعد شروع کرد بگيرم.»

کاشانی در روز پس از پیروی کودتا طی یاداشتی پیروزی کودتا را به شاه تبریک گفت. و یاداشت تبریکی نیز به این شرح برای زاهدی ارسال کرد” پیام تبریک کاشانی به ارتشبد زاهدی:
«جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده ، تصمیم دارند که شرافتمندانه از حیثیت و آبروی ایران دفاع نموده و در راه صلاح و افق ملت حداکثر فداکاری را بنمایند .

در یک اظهارنظر آشکار پس از کودتا نیز کاشانی گفت:
«مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»

همچنین در آن زمان مدارکی نیز در دسترس است که خمینی روابط نزدیک با کاشانی داشته است و در ویدئویی که در این قسمت قرار داده شده است خمینی علاوه بر فحاشی به مصدق که نشان دهنده دشمنی خمینی با مصدق است اشاره می کند که به منزل کاشانی رفت و آمد می کرده است ولی برای تبرئه شدن از اتهام کودتا گفت من منزل یکی از علمای اسلام بودم!!.

زنده یاد مهدی هائری در خاطرات خود نوشته است که :خمینی در مورد مصدق حتی با کاشانی هم مخالف بود و قرار بود آیت الله بهبهانی از آیت الله بروجردی برای کودتا فتوا بگیرد شخصی که از طرف بهبهانی به نزد بروجردی رفته بود فتوا بگیرد روح الله خمینی بود.بعدها مرحوم بروجردی نیز خودش به این مساله اشاره می کند که خمینی آمده بود در این مورد از من فتوا بگیرد.

خمینی در کتاب صحیفه نور خود نوشته: «مسلمانها بنشينند تماشاكنند يك گروهي [جبهه ملي] كه از اولش باطل بودند، من از آن ريشه هايش ميدانم، يك گروهي كه با اسلام و روحانيت اسلام سرسخت مخالف بودند از اولش هم مخالفبودند. اولش هم وقتي كه مرحومآيت الله كاشاني ديد كه اينها خلاف دارند مي كنند و صحبت كرد اينها كاري كردند كه يك سگي را نزديك مجلس عينك به آن زدند اسمش را آيت الله گذاشته بودند. اين در زمان آن [دكتر مصدق] بود كه اينهافخر مي كنند به او، او هم مسلم نبود.من آن روز در منزل يكي از علماي تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه يك سگي را عينك زدند و به اسم آيت الله توي خيابانها مي گردانند. من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص [آيت الله كاشاني] نیست، اين [دكتر مصدق] سيلي خواهد خورد و طولي نكشيد كه سيلي را خورد [سقوط بیست و هشتم مرداد] و اگر مانده بود سيلي را بر اسلام مي زد. اينهاتفاله هاي آن جمعيت هستند كه حالا قصاص را حكم ضروري اسلام را، غيرانساني مي دانند.» (صحیفه نور- ج 15 – ص 15).

از راست به چپ مهدی عراقی حسن خمینی روح الله خمینی

و در جایی دیگر می گوید: از همان اول هم ،وقتی مرحوم آیت الله کاشانی دید که اینها (مصدق)دارند خلاف می کنند و صحبت کرد. اینها کاری کردند که یک سگی را نزدیک مجلس بهش عینک زدند و اسمش را آیت الله گذاشتند.این در زمان آن بود که اینها فخر می کردند به وجود او (مصدق).اون (مصدق)هم مسلم نبود.من آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زدند و به اسم آیت الله توی خیابان ها می گردانند .من به اون آقا (روحانی تهرانی)عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست .این (مصدق) سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد و اگر مانده بود سیلی را بر اسلام می زد.»

مدرک دیگری که در مورد دخالت خائنانه خمینی در کودتای 28 مرداد می توان ارائه داد شخصی به نام حاج مهدی عراقی بود که یکی از پایه گذاران فدائیان اسلام بودو در کودتای 28 مرداد همراه با سایرعناصر این سازمان بر علیه مصدق جنگید و کسی بود که بسیار به خمینی نزدیک بود که در ترور حسنعلی منصور نیز دست داشت و تا فروپاشی رژیم پهلوی در زندان بود و در سال 1358 ترور شد.مهدی عراقی در سال 1357 برای دیدار خمینی به پاریس رفته بود.

بریتانیا که تمام منابع نفت و خرید و فروش آن را در دست داشت برای مقابله با مصدق از خرید نفت ایران خودداری کرد و بحران اقتصادی در ایران به وجود آمد. آمریکا که در این میان دچار ضرر های فراوان شده بود تصمیمی گرفت تا با یک کودتا هم مصدق را بر کنار کند و هم نفت را به چنگ آورد و هم شاه را مطیع اوامر خود کند.بنابر این بر آن شد تا دست به یک کودتای نظامی در ایران بزند.یک روز قبل از انجام کودتا، حضرت آیت الله کاشانی در نامه ای به دکتر مصدق ایشان را از خبر توطئه آگاه ساخته بودند و گفته بودند که من حاضرم به شما کمک کنم و با هم جلوی این توطئه را بگیریم .اما محمد مصدق پاسخ داد که من از پشتوانه ملت برخوردارم و به شما احتیاجی نیست.

همچنین شخص دیگری که در این کودتا نقش صحنه گردانی را بازی می کرده فرزند آیت الله کاشانی به نام محمود کاشانی بود که متسفانه امروز نیز در دانشگاههای ایران به عنوان استاد دانشگاه مشغول به کار است و در رسانه های مختلف به دکتر مصدق فحاشی می کند و به تازگی ادعا کرده که کودتایی در کار نبوده است!

محمود کاشانی فرزند برحق کاشانی خائن

از طرف دیگر گروه تروریستی فدائیان اسلام که از طرف دکتر مصدق زخم خورده بود و نواب به دستور مصدق به زندان افتاده بود و یکی از گروههای تحت فرمان کاشانی بود نیز نقش خائنانه ای در اجیر کردن اوباش داشت.

فدائیان اسلام کرد که آماده عمل مستقیم بر علیه نمایندگان مصدقی مجلس و اطرافیان و اعضای دولت مصدق می باشد.

فرد دیگری که نقش خائنانه وی در این جریان قابل برسی است آیت الله بهبهانی که در زمان انقلاب مشروطه یک مشروطه خواه تمام عیار بود نقش خائنانه ای در 28 مرداد ایفا کرد آیت الله بهبانی شش روز پس از 28 مرداد یعنی در 3 شهریور با شاه ملاقات کرد.در این روز کاشانی به کاخ سعدآباد رفت. و نقش عمده ای در بسیج کردن اوباش بر علیه حکومت ملی دکتر مصدق را داشت.

نقش روحانیت در 28 مرداد مساله است که می توان برای آن کتابها نوشت اما به دلیل کمبود منابع به این مقاله کوتاه اکتفا کردیم امیدواریم که بزودی دولت بریتانیا و آمریکا تمامی اسناد مربوط به 28 مرداد را منتشر کنند تا در این مورد اطلاعات بیشتری در دست باشد.

امام خمینی و آیت الله کاشانی در مراسم چهلم مرحوم آیت الله خوانساری در قم، مهر ماه سال ۱۳۳۱

Published in: on 31 اوت 2011 at 11:15 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نگاهی به ازدواج های فامیلی میان سران نظام

از ازدواج انقلابي تا ازدواج سياسي

مهدي و اميرحسين معتقدند كه ميان سال‌هاي 1368 تا 1384 در ايران دايي‌سالاري حاكم بوده است چرا كه آنان دو دايي دارند كه از سال 1368 تا سال 1384 بر ايران حكومت مي‌كردند. دايي پدري آنان اكبر هاشمي رفسنجاني بود كه از سال 1368 تا سال 1376 رئيس‌جمهور ايران بود و دايي مادري آنان سيدمحمد خاتمي بود كه از سال 1376 تا سال 1384 رياست‌جمهوري ايران را بر عهده داشت. پدر و مادر مهدي و اميرحسين هاشميان به ترتيب فرزندان حجت‌الاسلام محمد هاشميان امام جمعه رفسنجان و آيت‌الله صدوقي امام جمعه يزد بودند و اين يعني آنها فرزندان مشترك «يزد و رفسنجان» و «صدوقي و هاشميان» هستند؛ جايي كه «هاشمي‌ها» و «خاتمي‌ها» به هم مي‌رسند. مهدي و اميرحسين تنها كساني هستند كه در فاصله دو دهه خواهرزاده رئيس دولت ايران بوده‌اند اما پيوند خانواده و دولت در ايران محدود به ايشان نيست:

•نسل اول: اسلام انقلابي و ازدواج انقلابي

با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نسلي از جوانان مسلمان به قدرت رسيدند كه مبارزه سياسي و اسلام انقلابي براي آنها فرصتي باقي نگذاشته بود تا به ازدواج فكر كنند. ازدواج براي اين نسل در زمره اولويت‌هاي زندگي نبود و از سوي ديگر به دليل ديدگاه مذهبي و عقيدتي آنان امكان آشنايي گسترده جز از طريق خانواده با جنس مخالف را نداشتند يا اگر داشتند ديدگاه ايدئولوژيك اين جوانان به آنان اجازه نمي‌داد در دانشكده يا جامعه به انتخاب دست زنند. واقعيت آشكار ديگر اين بود كه نظام تازه‌تاسيس جمهوري اسلامي نياز به مديراني از جنس اين پيروان اسلام انقلابي داشت و آنان كه در فاصله سني 25 تا 35 سال قرار داشتند و روزگاري گمان نمي‌كردند كه به عنوان كارمند در اداره يا وزارتخانه‌اي استخدام شوند اكنون در معرض نهادهاي وزارت دولت و وكالت مجلس قرار گرفته بودند و شايد درست نبود كه در «تجرد» بمانند. اينگونه بود كه ازدواج انقلابي به ضرورت اسلام انقلابي تبديل شد؛ ازدواجي كه در درون مناسبات نظام تازه شكل مي‌گرفت و اخلاق و آداب خاص خود را داشت: با آشنايي خانوادگي آغاز مي‌شد و با مراسم ساده‌اي پايان مي‌يافت. گاه مسجد صورت مي‌گرفت و تعداد ميهمانان مراسم ازدواج بسيار اندك بود. ازدواج‌هايي كه در درون خانواده انقلاب صورت مي‌گرفت اين مزيت را داشت كه خانواده‌هاي عضو اين خانواده بزرگتر شناختي كافي از هم داشتند و نيازي به تحقيق بسيار وجود نداشت. سطح توقعات طرفين از يكديگر نيز اندك بود و به دليل جو اجتماعي موجود، خانواده‌ها به ساده‌ترين شكل ممكن مقدمات ازدواج را فراهم مي‌كردند.

1- داماد سرخانه

يكي از اين ازدواج‌هاي مشهور ازدواج محمد محمدي‌نيك مشهور به ري‌شهري با دختر آيت‌الله مشكيني بود. ري‌شهري كه پس از انقلاب اسلامي ايران پس از مدتي حضور در دادستاني ارتش به وزارت اطلاعات، دادستاني ويژه روحانيت، دادستاني كل كشور و سرپرستي حجاج ايراني رسيد، حاج‌آقا مرتضي تهراني را معرف و مسبب اين ازدواج مي‌داند: «آقاي مشكيني پاسخ ايشان را موكول به استخاره كرد و پس از چند روز پاسخ داد كه استخاره كردم، خوب آمد پس از موافقت ايشان جريان را به خانواده‌ام در تهران نوشتم و از مادرم و عمه‌ام… خواستم كه به قم بروند و صبيه ايشان را ببينند. آنها رفتند و ديدند و پسنديدند و در پاسخ نامه من نوشتند خوب است ولي خيلي كوچك است. او در آن هنگام تقريبا 9 ساله بود.» (خاطره‌ها، ج 1، ص 52 – 51) مهريه اين ازدواج هزار تومان بود: «مهريه را مبلغ 5 هزار تومان نوشتم [اما آيت‌الله مشكيني] در اثر خطاي ديد پنج هزار تومان را پانصد تومان خوانده بود به ما پيغام داد من حرفي ندارم كه مهريه او پانصد تومان باشد ولي چون مهريه خواهر بزرگتر او هزار تومان است همين مبلغ را براي مهريه او بپذيريد. من تعهد مي‌كنم كاري كنم كه بيش از پانصد تومان شما بدهكار نشويد» (همان: 52) مراسم عقد در حرم امام رضا(ع) «بدون هيچ‌گونه تشريفات اجرا شد» از آن پس آقاي ري‌شهري «مانند يكي از اعضاي خانواده آقاي مشكيني در منزل ايشان و به قول معروف داماد سرخانه» بود. (همان: 53) يك سال و نيم بعد با انتقال به قم داماد ديد كه «به تدريج شرايطي پيش آمده كه احساس كردم ادامه اين وضع به مصلحت نيست با اينكه قرار بود جشن ازدواج ما چند سال بعد باشد، پيشنهاد كردم كه هرچه زودتر انجام شود تا بتوانيم زندگي مستقل تشكيل دهيم. آقاي مشكيني ابتدا با اين پيشنهاد موافق نبود دليل مخالفتش هم كوچك بودن همسرم از نظر سني بود. چون در آن هنگام يازده سال بيشتر نداشت اما من موضوع را با جديت پيگيري مي‌كردم كه همسر من است و شرعا حق دارم او را به خانه خود ببرم… سرانجام با اصرار من ايشان (مشكيني) راضي شد و جشن ازدواج‌مان در سال 1347 برگزار شد.» (همان: 53)

2- داماد دگرانديش

ازدواج مشهور ديگر عصر انقلاب اسلامي ازدواج دختران آيت‌الله هاشمي رفسنجاني با پسران آيت‌الله لاهوتي بود. هاشمي رفسنجاني و حسن لاهوتي هر دو از مبارزان سياسي با رژيم پهلوي بودند. همين سوابق و مناسبات سبب شد دو پسر آيت‌الله لاهوتي يعني حميد و سعيد با دو دختر آيت‌الله هاشمي رفسنجاني به ترتيب فائزه و فاطمه هاشمي ازدواج كنند. فرزندان آيت‌الله لاهوتي از موقعيت سياسي خود براي ورود به حكومت استفاده نكردند اما فائزه هاشمي در سال 1375 نماينده دوم مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي شد و به عضويت حزب كارگزاران سازندگي درآمد و همواره به عنوان نماد گرايش ليبرالي پدرش شناخته شد و فاطمه هاشمي نيز به عضويت حزب اعتدال و توسعه درآمد كه گرايشي ميانه‌رو در ميان محافظه‌كاران ايران را نمايندگي مي‌كند. يكي از مهمترين مصائب و مسائل اين دو ازدواج، درگذشت آيت‌الله لاهوتي بود. حسن لاهوتي گرچه از روحانيون مبارز و مبارزين مذهبي محسوب مي‌شد اما به جز حميد و سعيد فرزند ديگري به نام وحيد لاهوتي داشت كه مانند فرزندان بسياري از روحانيون مبارز آن عصر (همچون آيت‌الله طالقاني، محمدي گيلاني، جنتي و…) دگرانديش بود و چپ‌گرا. كار به جايي رسيد كه روز چهارشنبه 6 آبان 1360 اكبر هاشمي رفسنجاني در كارنامه روزانه‌اش نوشت: «ساعت سه بعدازظهر خبر دادند كه از طرف دادستاني انقلاب به خانه آقاي [حسن] لاهوتي ريخته‌اند و خانه را تفتيش مي‌كنند. به آقاي [اسدالله] لاجوردي گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقاي لاهوتي بي‌حرمتي نشود. گفت دنبال مدارك وحيد [لاهوتي] هستند. اول شب اطلاع دادند كه آقاي لاهوتي را به زندان برده‌اند و احمد آقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوييم ايشان را آزاد كنند. آقاي لاجوردي پيدا نشد به آقاي [سيدحسين] موسوي تبريزي دادستان كل انقلاب گفتم و قرار شد فورا آزاد كنند. احمد آقا گفت امام هم از شنيدن خبر ناراحت شده‌اند.» (عبور از بحران: ص 341) اما آيت‌الله لاهوتي هرگز به خانه‌اش بازنگشت. فردا صبح هاشمي رفسنجاني نوشت: «عفت تلفني اطلاع داد كه آقاي لاهوتي را ديشب به بيمارستان قلب برده‌اند بلافاصله تلفن زد و گفت از دنيا رفته‌اند تماس گرفتم معلوم شد صحت دارد. آقاي لاجوردي دادستان انقلاب تهران گفت آقاي لاهوتي اتهامي نداشته‌اند، براي توضيح مدارك مربوط به وحيد آمده بودند كه به محض ورود به زندان دچار سكته قلبي شده و معالجات بي‌اثر مانده است. قرار شد پزشكي قانوني نظر بدهد.» (همان: ص 340)

خبر درگذشت حسن لاهوتي نماينده امام خميني در استان گيلان، امام جمعه رشت، نماينده مردم رشت در مجلس اول و سرپرست سپاه پاسداران با سكوت رسانه‌ها مواجه شد و همين مساله اعتراض فرزندان و عروسان وي را برانگيخت. آنان حتي به پدرشان اكبر هاشمي رفسنجاني كه در آغاز جلسه علني مجلس شوراي اسلامي خبر درگذشت آيت‌الله لاهوتي را داده بود، اعتراض كردند: «حميد و فائزه آمدند و شب را پيش من ماندند. چون تنها بودم مقداري آنها را تسليت دادم و ارشاد كردم. غيرمستقيم گله داشتند كه چرا من با صراحت نگفتم كه آقاي لاهوتي در زندان سكته كرده و فوت شده» (همان: ص 359)

از آن روز سال‌ها مي‌گذرد اما هنوز كسي با صراحت از درگذشت آيت‌الله لاهوتي سخن نمي‌گويد.

3- داماد لبنان

ازدواج ديگري كه در اين سال‌ها رخ داد و پيوندهاي خانواده‌هاي روحاني را استوار مي‌ساخت ازدواج فرزندان دو روح‌الله به دو دخترخاله بود. سيداحمد خميني فرزند امام روح‌الله خميني و سيدمحمد خاتمي فرزند آيت‌الله روح‌الله خاتمي با دو دخترخاله ازدواج كردند كه سيدمحمد صدر پسرخاله آنهاست. بدين‌ ترتيب خانواده بزرگي شكل مي‌گيرد كه پيوند ميان خميني‌ها، خاتمي‌ها و صدرها را برقرار مي‌كند. اينگونه است كه سيدمحمد خاتمي به دليل نسبتي كه از طريق همسرش با امام موسي صدر مي‌يابد به داماد لبنان مشهور است همچنان كه آيت‌الله سلطاني طباطبايي پدر خانم فاطمه طباطبايي همسر مرحوم سيداحمد خميني از جمله علمايي بود كه از نامزدي خاتمي براي رياست‌جمهوري ايران در سال 1376 حمايت كرد.

4- داماد امام

اما اين تنها پيوند خاتمي‌ها و خميني‌ها نيست. در نيمه دهه 60 سيدمحمدرضا خاتمي ديگر فرزند آيت‌الله روح‌الله خاتمي با زهرا اشراقي نوه آيت‌الله روح‌الله خميني ازدواج كرد. زهرا اشراقي در عين حال دختر آيت‌الله شهاب‌الدين اشراقي داماد امام خميني است كه در سال‌هاي تبعيد امام خميني دفتر ايشان را هم اداره مي‌كرد و به هنگام نزاع سران حزب جمهوري اسلامي با ابوالحسن بني‌صدر اولين رئيس‌جمهوري اسلامي ايران از سوي امام خميني به عضويت هيات حكميت براي حل اختلاف درآمد. آيت‌الله اشراقي روحاني سنت‌گرا و در عين حال آزاديخواهي شناخته مي‌شد كه نسبت به گرايش‌هاي حاكم عصر خود از استقلال راي و نظر برخوردار بود. شهاب‌الدين اشراقي روز جمعه 20 شهريور 1360 به علت سكته درگذشت. در سال 1386 شوراي نگهبان صلاحيت پسر آيت‌الله علي اشراقي – كه نامزد اصلاح‌طلبان براي مجلس هشتم بود – را رد كرد اما با واكنش صريح بيت امام خميني در مرحله تجديدنظر صلاحيت او تاييد شد.

5- داماد استاد

پس از شهادت استاد مرتضي مطهري، دختر ايشان با پسر آيت‌الله ميرزاهاشم آملي ازدواج كرد. داماد استاد اما همان كسي است كه به نام دكتر علي لاريجاني يك دهه رئيس سازمان صدا و سيما و قبل از آن وزير ارشاد اسلامي و پس از آن دبير شوراي عالي امنيت ملي شد. علي لاريجاني عضو يكي از خانواده‌هاي مذهبي و سياسي جمهوري اسلامي است. محمدجواد لاريجاني اولين فرزند اين خانواده است كه به قدرت رسيد: معاون وزير امور خارجه شد و نماينده مجلس شد. ستاره اقبال محمدجواد لاريجاني اما با يك حركت حساب نشده در دوران انتخابات رياست‌جمهوري سال 1376 فرو خفت و او اكنون به معاونت حقوق بشر قوه قضائيه كفايت كرده است. صادق لاريجاني كه «شيخ» خانواده لاريجاني‌هاست نيز با عضويت در شوراي نگهبان در زمره قدرتمندترين فرزندان اين خاندان به حساب مي‌آيد اما آنكه از همه فرزندان مرحوم ميرزا هاشم خوش‌اقبال‌تر است علي لاريجاني همان داماد استاد مطهري است كه اكنون به نمايندگي از مردم قم به پارلمان راه يافته و قدم در راه رياست مجلس و شايد رياست‌جمهوري مي‌گذارد.

نسل دوم: اسلام حكومتي و ازدواج حكومتي

با استقرار جمهوري اسلامي و تثبيت انقلاب اسلامي به تدريج اسلام از صورت يك دين به شكل يك دولت مستقر درآمد و روابط خانواده‌هاي مذهبي و انقلابي به صورت مناسبات خانواده‌هاي سياسي و حكومتي درآمد. طبيعي است كه هر انقلابي سرانجام به نظامي سياسي منتهي شود اما در فرآيند اين تغيير و تحول مناسبات خانوادگي هم به تدريج تغيير كرد و با بلوغ فرزندان انقلاب اسلامي به تدريج فرزندان انقلاب اسلامي همسران خود را از ميان خانواده‌هايي كه بيشترين رفت و آمد را با آنها داشتند برگزيدند. گروهي از اين ازدواج‌ها به نسبت نسل اول انقلاب ساده‌زيستانه بود اما گروهي از آنها به تناسب شرايط زمان و مكان تغيير كرده و به شيوه ازدواج طبقه متوسط جامعه نزديك شده است. همزمان با تحولات جمعيتي و طبقاتي در ايران و تغيير موقعيت و مكان زندگي و مناسبات اقتصادي خانواده‌هاي ايراني، خانواده‌هاي سياسي نيز دگرگون شدند و به شكل تازه‌اي ازدواج‌هاي خود را سامان دادند.

1- مشهورترين ازدواج نسل دوم ازدواج مجتبي خامنه‌اي فرزند مقام معظم رهبري با دختر دكتر غلامعلي حدادعادل است؛ پيش از آنكه به رياست مجلس هفتم شوراي اسلامي و حتي نمايندگي مجلس ششم برسد. شايد به همين علت باشد كه غلامعلي حدادعادل در اسفندماه سال گذشته در گفت‌وگو با مجله شهروند امروز گفته «من اين تحليل را قبول ندارم كه چون خانواده ما با خانواده مقام معظم رهبري پيوند سببي پيدا كرد گروه‌هاي سياسي به بنده تمايل نشان دادند. خويشاوندي تاثيري در تصميماتم به عنوان رئيس‌مجلس ندارد» ديگر فرزندان رهبر انقلاب نيز با خانواده‌هاي مذهبي و سياسي داراي گرايش‌هاي ديگر ازدواج كرده‌اند: مسعود خامنه‌اي با دختر آيت‌الله خرازي از مدرسين حوزه علميه قم و خواهر صادق خرازي معاون وزير امور خارجه در دولت خاتمي و مشاور كنوني سيدمحمد خاتمي ازدواج كرده است در عين حال كه كمال خرازي وزير خارجه خاتمي و رئيس شوراي راهبردي روابط خارجي عموي عروس به حساب مي‌آيد. مصطفي خامنه‌اي ديگر فرزند مقام معظم رهبري نيز با دختر آيت‌الله خوشوقت از روحانيان تهران و نامزد ائتلاف رايحه خوش خدمت (گروه حامي دولت محمود احمدي‌نژاد) ازدواج كرده است. با وجود اين فرزند آيت‌الله خوشوقت مديركل مطبوعات خارجي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در دوره سيدمحمد خاتمي بود و در پرونده زهرا كاظمي اظهارنظري متفاوت از اظهارنظرهاي رسمي كرد. دختر ديگر مقام معظم رهبري با فرزند حجت‌الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني رئيس دفتر رهبر انقلاب اسلامي ازدواج كرده است. بدين ترتيب با مروري بر ازدواج‌هاي فرزندان مقام معظم رهبري مي‌توان گفت هيچ يك از اين ازدواج‌ها نمي‌تواند واجد معناي جناحي يا سياسي خاصي باشد. به جز آنكه همگي آنها در محدوده خانواده‌هاي مذهبي و سياسي انقلاب اسلامي رخ داده است.

2- اما ماجرا زماني جالب‌تر مي‌شود كه دريابيم سلسله اين ازدواج‌ها به تدريج خانواده‌هاي بيشتري را در بر مي‌گيرد و در نهايت خانواده‌اي بزرگتر را مي‌سازد. چندي پيش پسر صادق خرازي با دختر محمدرضا خاتمي ازدواج كرد. بدين ترتيب صادق خرازي كه برادر همسر فرزند مقام معظم رهبري است، در عين حال پدر همسر نوه امام خميني و برادرزاده سيدمحمد خاتمي نيز هست و اين به معناي خانواده سياسي و مذهبي بزرگي است كه با دو رهبر نظام و يك رئيس‌جمهور و نيز يك وزير خارجه جمهوري اسلامي نسبت دارد.

3- در ادامه همين مناسبات خانوادگي ازدواج فرزندان مرحوم سيداحمد خميني و نوادگان امام خميني نيز جالب توجه است: سيدحسن خميني نوه ارشد امام خميني با دختر آيت‌الله موسوي بجنوردي عضو سابق شوراي عالي قضائي و عضو ارشد مجمع روحانيون مبارز ازدواج كرده است.

برادر او يعني سيد ياسر خميني نيز با دختر سيدمحمد صدر نامزد ائتلاف اصلاح‌طلبان براي مجلس هشتم ازدواج كرده است. يعني در واقع فرزند سيداحمد خميني با دختر پسرخاله مادرش خانم فاطمه طباطبايي ازدواج كرده كه پسرخاله همسر سيدمحمد خاتمي نيز محسوب مي‌شود و از خانواده بزرگ «صدر» به حساب مي‌آيد. خانواده امام خميني البته دامادهاي مشهور ديگري نيز دارد: نوه خانم زهرا مصطفوي دختر امام خميني با پسر محسن رضايي ازدواج كرده و دختر ديگر آيت‌الله اشراقي (كه نوه امام خميني به حساب مي‌آيد) با پسر آيت‌الله طاهري امام جمعه سابق اصفهان ازدواج كرده است تا خانواده‌اي بزرگ شكل گيرد.

4- يكي از جالب‌ترين ازدواج‌هاي درون حكومت جمهوري اسلامي ازدواج پسر رئيس اسبق قوه قضائيه با دختر رئيس كنوني اين قوه است: پسر آيت‌الله موسوي اردبيلي از مراجع تقليد شيعه با دختر آيت‌الله سيدمحمود هاشمي شاهرودي ازدواج كرده است. پسران ديگر آيت‌الله موسوي اردبيلي هر يك با دختر يكي از بزرگان مذهبي ازدواج كرده‌اند: دختر آيت‌الله جوادي آملي از مدرسين حوزه علميه قم و آيت‌الله شهرستاني از فقهاي قم و نماينده آيت‌الله سيستاني در ايران كه چندي يكي از بستگانش وزير نفت عراق بود. از نسل دوم اين خانواده نوه آيت‌الله موسوي اردبيلي و آيت‌الله جوادي آملي با پسر محمد هاشمي برادر آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و رئيس اسبق سازمان صداوسيما ازدواج كرده‌اند.

5- از ميان اعضاي دفتر امام خميني و دفتر آيت‌الله خامنه‌اي فرد مشتركي وجود دارد كه دو داماد بنام دارد: حجت‌الاسلام رسولي محلاتي دختران خود را به عقد آقايان ناطق نوري رئيس مجلس چهارم و پنجم و عباس آخوندي وزير اسبق مسكن درآورده است. حجت‌الاسلام والمسلمين ناطق نوري هم‌اكنون مسووليت بازرسي دفتر مقام معظم رهبري را بر عهده دارد و يكي از سران جناح اصولگرا در ايران شناخته مي‌شود.
منبع: نشریه شهروند امروز

Published in: on 31 اوت 2011 at 11:14 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ارتباط تنگاتنگ موسسه ی Kit با بخشهای اقتصادی هلند(مانند شل) وبرپایی رادیو و وب سایتهای ایرانی چون روز، گذار و رادیو زمانه

1386-02-15 ارتباط تنگاتنگ موسسه ی Kit با بخشهای اقتصادی هلند(مانند شل) وبرپایی رادیو و وب سایتهای ایرانی چون روز، گذار و رادیو زمانه

دنیای ما:
مدتی پیش از همکاری دولت هلند با سازمان جاسوسی آمریکا در زمینه کمک به برخی از ایرانیان در براه اندازی شبکه های اینترنتی و رادیویی فارسی در این ستون خبر داده بودیم. در آن زمان از پیدایش سایت «گذار» که با همین شیوه پدید آمده و در گزارشی توسط دو خبرنگار هلندی افشا شده بود، نوشتیم.(در زیر این گزارش موجود است) یکی دیگر از شبکه هایی که توسط همین سیستم دولت هلند – سیا، راه اندازی شده است، «رادیو زمانه» است.

متاسفانه بسیاری از ما، از سیاست هایی که پشت راه اندازی این شبکه ها وجود دارد، غافلیم. برخی از ما علاقمندیم که تصور کنیم اینگونه خدمات سازمانهای جاسوسی غربی، قدمی در راه «خیر» و تنها «سرنگونی رژیم» است و بس. اما واقعیت فقط همین نیست. اگر بدرستی ماهیت و سوابق اینگونه خدمات «بشردوستانه» غربی ها را در نظر بگیریم، متوجه خواهیم شد که تنها هدف آنان همان «سلطه» بر منابع کشورهاست که در خیلی موارد در کنار «سلطه فرهنگی» اعمال می شود. شاید این گفته تاریخی توماس فریدمن در اینجا به جا باشد که می گوید:» دست نامرئی بازار هرگز بدون مشت [ آهنین] نامرئی عمل نخواهد کرد. رستوران های «مک دونالد» بدون[ مشت آهنین] «مک دانل داگلاس»، سازنده ی هواپیماهای جنگی رشد نخواهد کرد.»

در جایی که هواپیماهای جنگنده «مک دانل داگلاس» راه را برای رستوران های «مک دونالد» باز می نمایند، » مک دانلد» و فرهنگ آن نیز قادر است که زمینه پذیرش فرهنگی سلطه «مکدانل داگلاس» را فراهم آورد. رسانه های خبری و رادیوها مانند «رادیو زمانه»، «سایت گذار» ، «سایت شهرزاد نیوز»، «سایت روز» …. بازوی تبلیغی » مک دانل داگلاس» و » مک دانلد» هستند.

مطلب زیر از وبلاگ رامین فراهانی در زمینه کمک های هلند- سیا در برپایی رادیوها و سایت های فارسی زبان قابل تعمق است.

رادیو زمانه و استعمار هلندی
و اما اندر حکایتِ استقلال رادیو زمانه:

رامین فراهانی: می دانیم که مستقل بودن امری به شدت نسبی ست و کار رسانه ای نیز وابسته به روابط پیچیده ی سیاسی و اقتصادی ست.
آقای جامی مدعی ست که برای حفظ استقلال رادیو زمانه نپذیرفته است که استودیوی آنها در بخش جهانی رادیوی دولتی هلند مستقر بشود و به همین دلیل رادیو زمانه مجبور شده است پول زیادی صرف راه اندازی استودیویی در آمستردام بکند و این هزینه ها دست و بال آنها را برای تولید برنامه های با کیفیت بسته است…
پرسش این است که اگر مکانِ استودیو نقشی چنین تعیین کننده در استقلالِ آقای جامی و تیم اش داشته است، پس چرا هم اکنون در یکی از ساختمانهای موسسه ی Kit مستقر هستند که سابقه ی استعماری دارد و هنوز هم در خدمت استعمار نوین هلند است؟ (اشاره به مکان رادیو زمانه در خبری رسمی: اینجا)

KIT مخففِ Het Koninklijk Instituut voor de Tropen است که معنایش می شود: موسسه ی سلطنتی مناطق گرمسیری (حاره). این سازمان دولتی در گذشته نامش موسسه ی استعماری (Colonial Institute) بوده است. وظیفه ی آن نیز تحقیقات و فعالیت های سودجویانه در زمینه های علمی، تجاری و فرهنگی در مستعمرات هلند (اندونزی و سورینام) و بعد در دیگر مناطق حاره بوده است با هدفِ استعمار بیشتر.
روایت تلطیف شده ای از تاریخچه ی این موسسه در وبسایتِ خودشان: اینجا: http://www.kit.nl/smartsite.shtml?ch=&id=6117

می دانیم که کارتل نفتی شِل که از ارکان اقتصادیِ هلند است، برنامه ای درازمدت برای بهره بردای از منابع گازی و نفتی ایران در دست اجرا دارد تا سهم و نفوذ خود را در بازار جهانی افزایش دهد. خبرهای حضور شل را در میدان پارس جنوبی بی شک شنیده اید و نیز بگومگو بر سر قرارداد بزرگی که تحریمهای آمریکایی را نقض می کند: اینجا:

http://www.guardian.co.uk/iran/story/0,,2001515,00.html

ارتباط تنگاتنگ موسسه ی Kit با بخشهای اقتصادی هلند امری تاریخی و انکار ناپذیر است. جوانانی که مخاطب برنامه های فرهنگی هدایت شده توسط این موسسه هستند در واقع همان نسل تعیین کننده و شاید هم تصمیم گیرنده برای آینده ی ایران خواهند بود. سود اقتصاد هلند در این است که این نسل به گونه ای تربیت بشود که چشم اش را هم بر چپاول خارجی ها ببندد و هم بر ساخت و پاخت های داخلی…

این بحث را می شود بیش از این باز کرد و نظرات و واقعیت های آشکار و پنهان را دراین باره شنید. اما هدف از این نوشته تنها اشاره به تناقضی بود که در سخن و عملکرد رادیو زمانه دیدم.

*************

روزنامه ی هلندی NRC – Handelsblad در 16 سپتامبر سال جاری گزارشی جنجالی منتشر کرد که با کمی یکسو نگری ممکن است برخی آن را اینگونه تعبیر کنند: «هلند به عوامل سازمان سیا پول داده است تا در ایران انقلاب راه بیندازند». حال آنکه گفته می شود گشایش فضای رسانه ای در ایران هدف این برنامه ها بوده است.

پیش از اینکه برگردانِ این مقاله را بخوانید ( یا بعد از آنکه آن را خواندید) بهتر است چند نکته را بدانید. به جز دو یا سه سایت خبریِ خارج از کشور، هیچیک از سایت های اصلاح طلب که به اصل و ترجمه ی این مطلب دسترسی داشتند آن را منتشر نساختند. شاید فکر می کردند که انتشار چنین افشاگری هایی آن هم از زبان یک روزنامه ی مستقلِ غربی، بهانه ای خواهد شد برای افزایش ِ سرکوبِ نیروهای پیشرو، به ویژه آنهایی که با غرب تماس هایی دارند.

این نگرانی ها بویژه در شرایط فعلی که بگیر و ببند ها افزایش یافته قابل درک است. اما واقعیت این است که چنین خبرهایی از چشم کنجکاو ان داخلی پنهان نمی ماند. حتا بخشی از این داده ها پیش از این در رسانه های داخل ایران هم منتشر شد ه اند. مقامات و ناظران رسانه ای در ایران نیز از همان مراحل اولیه این موضوع را با جدیت زیر نظر گرفته اند. گویا خرازی وزیر خارجه ی دولت پیشین ایران طی سفری که همان وقتها به هلند داشت در این باره گوشزدهایی به همتای هلندی خود کرده بود که مبادا بلندگوی تبلیغاتی ِ اپوزیسیونِ خارج بشوند و کلاه دو دولت توی هم برود. که انگار تا اندازه ای هم در پیشگیری از این امر موفق شد.

در مورد یکی از دو نویسنده ی این مقاله، یعنی توماس اِردبرینک این توضیح لازم است که او از حدود چهار پنج سال پیش با یک عکاس ِخبری ِ ایرانی ازدواج کرده و بعنوان خبرنگار روزنامه ی اِِن.اِر. سِی در ایران کار و زندگی می کند. خبرنگاران خارجی (بخصوص آنهایی که بطور ثابت در ایران مستقر هستند) برای ادامه ی فعالیت های خود ناچارند به مقررات و نظرات حکومت (که معاونت رسانه های خارجی وزارت ارشاد آن را نمایندگی می کند)، توجه داشته باشند تا ادامه ی فعالیت آنها دچار مشکل نشود.

اصولن کار رسانه ای و نیز هنری در فضای پُرنظارتِ ایران مستلزم ایجاد توازنی ست بین آنچه حکومت دوست دارد بشنود و آنچه باید گفته شود و خوشایندِ حکومت هم نیست. این فرایند گاه با کشمکش و گاه با همنشینی ِ دوستانه با ناظران و ممیزان همراه است، که به مرور ممکن است باعث گرایش خبرنگار (یا هنرمند) به برخی دیدگاه های رسمی بشود، به نحوی که او، آگاهانه یا ناخودآگاه، دیدگاهی را اتخاذ کند یا موضوعی را دستمایه ی کارش قرار بدهد که مقاماتِ ناظر مشتاق شنیدن آن اند، اما لزومن تعارضی هم با اصول خبرنگاری و دیدگاه های شخصی ِنویسنده ندارد.

حال گزارش توماس و همکارش نکات تازه ای را مطرح می سازد که دانستن اش بی تردید بهتر از ندانستن آن است. اما زاویه ی دیدی را که برگزیده اند، به دیدگاهِ مقاماتِ داخلی پهلو می زند. ایراد در این است که بعضی نکات را طوری آب و تاب داده اند که گویی توطئه ای امنیتی در پس پرده جریان دارد. اگر هم چنین باشد، دانستنِ چند و چون اش در قواره ی ما و توماس نیست و کار سیستمهای اطلاعاتی ست. پس آنچه افشا شده، پنهان نبوده است.

می دانیم که با پول ِکلانی که هلند اختصاص داده است فعلن چند سکوی اینترنتی و یک رادیو ایجاد شده تا گروهی از نویسندگان، خبرنگاران، هنرمندان و فعالانِ تازه کار و کهنه کار ایرانی (اعم از تبعیدی، وارداتی و شاید صادراتی از ایران) حرفهایی را که زمانی در ایران می زدند یا نمی زدند، حالا از بیرون بزنند بی آنکه گستره ی مخاطبانشان چندان بیشتر شده باشد و حرفهاشان پرشورتر.

تازه جالب اینجاست که در میان این جمع کسانی هم هستند که میزان ِخودداری شان از بیانِ آزادانه ی ِ مسائل بر محافظه کارترین خبرنگاران ِ داخلی هم می چربد. پرسش این است که چه کسی اینها را آورده یا فرستاده به این تریبون ها و با چه هدفی؟ و چرا باید افرادی که تا بُن ِ استخوان دچار خودسانسوری و کم مایه گی هستند در رسانه ای آزاد و پرهزینه بمانند که هدف اش ایجاد روزنه ای در آن فضای بسته بوده است و رساندن صدا های خاموش به گوش ملت!؟

دنیای وارونه ای ست. هیاهویی که با انگیزه ی «جابجایی ِقدرت به کمکِ رسانه ای تحولخواه» آغاز شد، دارد به سرعت جای خود را به «استحاله ی رسانه در چنبره ی قدرتها و مصلحت ها» می دهد. اینجاست که نیاز به جستاری درباره ی سازوکارهای بازدارنده در این سوی بازی و دستهای پشت پرده در آن سوی بازی بیشتر احساس می شود.

بلافاصله پس از انتشار گزارش روزنامه ی هلندی، من خلاصه ی تلطیف شده ای از آن را برای رادیو زمانه (که خود نیز از موضوعات این مقاله است) فرستادم. اما با اینکه این رادیوی نوپا قرار است کثرت گرایی را در خبررسانی ترویج کند، چیزی در این باره منتشر نساخت و چرایش را هم نگفت. اگر با محتوای آن موافق نبودند می توانستند نقد اش کنند تا شبهه ای نماند.

حال ترجمه ی کامل ِ گزارش را بخوانید و از طریق لینک هایی که در متن داده ام سری به سایت ها بزنید و خود داوری کنید. (لطفن نظرتان را نیز در پایین مطلب بفرستید):

یارانه ی هلند علیه رژیم ایران
گزارشی از:Thomas Erdbrink و Thalia Verkade
روتردام/ تهران، 16 سپتامبر 2006

وزارت امور خارجۀ هلند به یک سازمانِ نو محافظه کار آمریکایی یارانه داده است تا از طریق برنامه ای، جابجایی ِ صلح آمیز قدرت را در ایران عملی سازد.
سازمان خانۀ آزادی (Freedom House ) که در سال 2003 از حملۀ آمریکا به عراق جانبداری می کرد، امسال حدود 630 هزار یورو از دولت هلند دریافت داشت. مدیر این سازمان این موضوع را تأیید کرده است. پول هلند به منظور ایجاد همایشگاهی اینترنتی برای شخصیت های مخالف ایرانی هزینه می شود که نام اش http://www.gozaar.org/ است. در وب سایت خانۀ آزادی آمده است که این سازمان «مطلقاً مخالف دیکتاتوری های مذهبی مانند ایران است.»

هلند و آمریکا تنها کشورهای جهان هستند که آشکارا بودجه ای برای ترویج ِ دگرگونی ِ سیاسی در ایران فراهم ساخته اند. اما دولت هلند خود به فرستنده های ماهواره ای ایران که پیام رژیم اسلامی را منتقل می کنند روی خوش نشان نمی دهد. سال گذشته در هلند یک شبکۀ حکومتی ِ ایران به دلیل » گسترش نفرت» ممنوع شد.

این یارانه بخشی از یک پروژۀ بزرگتر هلندی است که هدف اش ترویج کثرت گرایی در رسانه های ایرانی ست. بعد از طرح لایحه ای توسط فرح کریمی ( از حزب سبزهای چپ) و هانس فان بالِن ( VVD، حزب لیبرال)، مجلس هلند در سال 2004 مبلغ 15 میلیون یورو اعتبار برای این منظور فراهم ساخت.

روزنامۀ انگلیسی Financial Times می گوید که خانۀ آزادی یکی از سازمانهایی ست که از وزارت امور خارجۀ آمریکا برای عملیات پنهانی و غیرقانونی در ایران، پول دریافت می کند. ایالات متحده 75 میلیون دلار برای » آوردن دموکراسی و آزادی در ایران» اختصاص داده است. خانۀ آزادی یکی از نیروهای مؤثر در پشتیبانی از «انقلاب نارنجی» طی سالهای 2004 و 2005 در اوکراین و نیز در جنبش دانشجویی Optor در صربستان بود.

زمانی که این سازمان آمریکایی درخواست کرد از هلند یارانه دریافت کند، مدیریت آن را James Woolsey رئیس سابق سیا (CIA) بر عهده داشت که از حامیان فراخوانهای ِ تغییر رژیم در ایران بوده است. Peter Ackerman رئیس فعلی خانۀ ازادی، مدیریت مرکز اسناد حقوق بشر ایران را نیز بر عهده دارد. این گروه در مجاورت ایران در دبی همایش هایی را برگزار کرد که تأکید آنها بر درسهایی بود که از قیام مردم در صربستان و اوکراین می توان گرفت. شرکت کنندگان ایرانی در این همایش ها، چندی بعد در ایران بازداشت شدند.

Jennifer Windsor مدیر خانۀ آزادی خرسندی خود را از حمایتِ هلند اینطور بیان می کند: «ما از هلند بسیار ممنون هستیم. هلند نقش یک پیشقراول را در ترویج آزادی بیان بازی می کند.» . پولی که هلند برای تقویتِ کثرت گرایی در رسانه های ایران اختصاص داده است، ابتدا برای تأسیس یک تلویزیون ماهواره ای منظور شده بود تا توسط خبرنگاران مخالفِ ایرانی از هلند برای ایران برنامه پخش کند. اما وقتی معلوم شد که این طرح عملی نیست، 15 میلیون یورو تقسیم شد و بخش اصلی آن به سازمانهای هلندی رسید، از جمله به سازمانی که خبرنگاران را آموزش می دهد، و نیز به یک فرستندۀ رادیویی ِ متمرکز بر ایران [ رادیو زمانه] و تشکیلات World Press Photo. منابع مطلع در وزارت امور خارجۀ هلند می گویند که خانۀ آزادی یکی از دو سازمان خارجی است که بخشی از این پول را دریافت کرده اند. دیگری زیرمجموعۀ شبکۀ بریتانیایی بی بی سی است.

از نظر Kees-Jan Ouwerkerk سخنگوی وزارت خارجه – که پول را تقسیم کرده است- نام دریافت کنندگان پول را نمی توان افشا کرد. او می افزاید «اگر خانۀ آزادی می گوید که از هلند پول می گیرد، حق مسلم اش است که این را بگوید. ولی ما قرار گذاشتیم افشا نکنیم که دقیقاً چه سازمانهایی را حمایت می کنیم. دلیل اش هم این است که از به خطرانداختن این سازمانها پیشگیری کرده باشیم.»

Published in: on 30 اوت 2011 at 3:54 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آخیش . . . راحت شدم! گفتگو با «مهدی اصلانی»

آخیش . . . راحت شدم!
گفتگو با «مهدی اصلانی»

مجید خوشدل
منبع: http://www.goftogoo.net

هنوز راه درازی در پیش داریم تا بسترهای اجتماعی، سیاسی و حتا فرهنگی سرکوب در نظام «اسلامی» شناخته شود و ابعاد جنایات زندان‌های جمهوری‌اسلامی در دهه‌ی شصت، پالوده شده‌اش به حافظه‌ی چموش تاریخ کشورمان سپرده شود.
این کار سترگ شدنی نیست مگر اراده‌ای همگانی و نیازی ارگانیک در مخالفت با مجازات اعدام در جامعه‌ی ایرانی (داخل و خارج) موجودیت‌اش را به عوامل بازدارنده‌ی این غده‌ی سرطانی تحمیل کرده باشد.
امّا عوامل بازدارنده؛ که در طول و عرض و ارتفاع بسی بیشتر و جان سخت‌تر از عوامل تسریع‌ کننده است. در یک سوی این گذرگاه تاریخی جان‌های سوخته‌ای قرار دارند که با تن رنجور و قلب مجروح دل نگران سرنوشت فرزندان آینده‌ی ایرانند.
در دیگر سوی، لشکریان اعجوج و مأجوج با کینه‌ای که از سال صفر از همبندان خود در دل دارند، به همراه جمعی شهرت طلب، عده‌ای ناآگاه و اکثریتی منفعت‌جوی، با عاملان و آمران جنایت هم صدا شده‌اند تا یک بار دیگر مثل سالهای آغازین انقلاب بهمن آب رفته را به جوی پلشتی‌ها بازگردانند. برای این عده مفاهیم حقوق شهروندی، آزادی‌های فردی و سیاسی، مقوله‌ی حقوق بشر، و حتا پدیده‌ی ننگین شلاق و شکنجه و اعدام، تنها از منظر «امپریالیسم جهانی» قابل رویت و ارزیابی بوده است.
دیربازی‌ست که توازن قوا در جامعه‌ی ایرانی به سود دسته‌ی دوم تغییر کرده است.
* * *
با مهدی اصلانی از طریق نوشته‌هایش آشنا شده‌ام. در آن نوشته‌ها دیده‌ام که او برای بازگویی «حقیقت» قادر است شلاق زمانه را یک بار دیگر با تن خود آشنا کند، تا این‌که راه سکوت و سازش و مصلحت را در پیش گیرد. وقتی از دوستانی چند شنیدم که ایشان کتاب خاطرات زندان خود را در دست انتشار دارد، قرار گفتگویی با وی گذاشتم. گفتگویی که تلفنی بوده و بر روی نوار ضبط شده است.
* * *

* آقای مهدی اصلانی، با سلام و تشکر از شما برای شرکت‌تان در این گفتگو. تشکرم از شما دو چندان می‌شود، به این خاطر که در رابطه با مبحث زندان و زندانی سیاسی تاکنون چند پیشنهاد گفتگو به کسانی که در گذشته و حال با سازمان فدائیان اکثریت و یا جناح کشتگر فعالیت‌ می‌کرده‌اند، داده‌ام که هیچ‌کدام مورد استقبال قرار نگرفته است. از این بابت از شما ممنونم. به هر حال، فکر می‌کنم با یک معرفی کوتاه از خودتان بتوانیم گفتگویمان را شروع کنیم.
ـ من مهدی اصلانی هستم و از شما سپاسگزارم که این فرصت را به من دادید. من در نیمه‌ی دوم سال 63 در ضربه‌ی سراسری بخشی از سازمان فدائیان خلق ایران معروف به «پیروان گنگره‌ی 16 آذر» یا آن‌چنان که شما نام گذاشتید جناح کشتگر (با خنده) که من خیلی با این نام‌گذاری توافق ندارم، دستگیر شدم. حدود پنج سال را هم در زندانهای کمیته مشترک، اوین، قزل حصار و گوهردشت به سر بردم و حالا هم که در تبعید در خدمت‌تان هستم. البته قبل از آن [همکاری با پیروان کنگره‌ی 16 آذر] مدت کوتاهی با سازمان اکثریت فعالیت می‌کردم. امّا وقتی که به مناسبت بیماری خمینی (وقتی که ایشان در بیمارستان قلب بستری بودند) سازمان اکثریت بیانیه‌ای صادر کرد مبنی بر «آرزوی سلامتی برای امام» ما آن بیانیه را در خیلی از نقاط تهران خواباندیم که پس از آن من تعلیق شدم و در حقیقت «خر وامانده معطل چُش بود». به هر حال در خارج از این سازمان بودم تا اینکه در شانزده آذر 1360 با جریان معروف به «پیروان کنگره‌ی 16 آذر» فعالیت‌ام را تا هنگام دستگیری ادامه دادم.
* لطفاً اشاره‌ای هم داشته باشید که کی به خارج کشور آمدید، کجا زندگی می‌کنید و اطلاعاتی از این است.
ـ من بعد از کشتار تابستان 67 اولین فرصتی که پیدا کردم، یعنی درسال 97میلادی به خارج آمدم. از همان ابتدا هم تاکنون در آلمان زندگی می‌کنم.
* حدود چهار سال از دستگیری‌های گسترده‌ی نیروهای سیاسی در ایران می‌گذرد. دیگر حتا ماهیت نظام توتالیتر اسلامی برای متحدین آنها نظیر حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت روشن شده (مبنای این ادعا را روی اطلاعیه‌های آنها در آن دوران می‌گذارم) قاعدتاً این حدود چهار سال، یعنی از سال 60 تا زمان دستگیری شما، باید زمان کافی‌ای برای یک سازمان سیاسی باشد تا اعضاء هوادارانش زیر ضرب نرفته و دستگیر نشوند. شما به عنوان فردی از پیروان کنگره‌ی 16 آذر که در نیمه دوم سال 63 دستگیر شدید، این مسئله را چگونه حلاجی کردید؟
ـ من فکر می‌کنم یک نگاه راست… در حقیقت می‌خواهم این‌طور تقسیم‌بندی کنم که یک سازمان نیمه مخفی ـ نیمه علنی (البته در محتوا کاملاً علنی بوده) نمی‌توانسته با آن ساختار خودش را تطبیق دهد. به همین دلیل نگاهی که رهبری سازمان اکثریت (تمام شاخه‌ها و شعباتش) داشت، نگاهی بود که خارج از آن نمی‌توانسته ببیند، مثلاً نگاه فاجعه بار به محتوای حاکمیت موجود (که البته ما امروز با نگاه امروزمان آن را ارزیابی می‌کنیم) که به نتایج فاجعه‌باری هم منجر شده است.
* ما می‌توانیم در یک جمله‌بندی خلاصه کنیم که تمام جناح‌های سازمان فدائیان اکثریت حتا تا سالهای 63 ـ 64 به حاکمیت جمهوری اسلامی هنوز توهم داشتند؟
ـ دقیقاً همین‌طور است.
* طبق اطلاعاتی که من دارم (لطفاً من را تصحیح کنید) پس از دستگیری‌تان شما رفته ـ رفته از مواضع سازمانی که با آن فعالیت می‌کردید، فاصله گرفتید و حتا از دوستان و رفقایی شنیده‌ام که به نقد سازمان اکثریت و جناحی که با آن همکاری می‌کردید، یعنی پیروان کنگره 16 آذر نشستید. این تغییر در شما چگونه ایجاد شد؟ چه عواملی در زندان باعث شد که شما خودتان را از مواضع آن سازمان جدا و غریبه احساس کنید؟
ـ قبل از این‌که وارد به این سؤال سر راست شما بشوم، باید این توضیح را بدهم که یکی از اختلافات جناح 16 آذر (که عمر کوتاهی داشت و جوان مرگ شد در آن شرایط) نزدیکی رهبری وقت سازمان اکثریت در وحدت با حزب توده‌ی ایران بود…
* درست است.
ـ به طبع وقتی من نگاه انتقادی به آن جریان داشتم، نمی‌توانستم با جریان اکثریت باشم. از این روی جریان 16 آذر را انتخاب کردم. جریانی که دوره‌ی بسیار کوتاهی را از سر گذراند و اصلاً تاب نیاورد تا بتواند آزمایش خودش را پس بدهد…
* به هر صورت شما در یک دوره‌ی حدوداً سه ساله با این جناح همکاری می‌کردید دیگر؟
ـ بله!
* پس بپردازیم به سؤالی که با شما در میان گذاشته بودم: چطور در زندان به نقد این سازمان و مواضع سیاسی‌اش رسیدید.
ـ ببینید آقای خوشدل عزیز، فقط زندان آدم را تکان نمی‌دهد. من حتا می‌توانم بگویم که بعد از زندان، بیشتر نگاهم فاصله گرفت با آن چیزی که منجر به آن فاجعه شد. زندان بی‌تأثیر نبود؛ جایی‌که چپ و راست را می‌بردند و سلاخی می‌کردند. البته زندان ما را تکان داد، امّا حوادث بعد و اتفاقات سیاسی، اجتماعی‌ای که من در خارج از زندان با آن درگیر بودم، بیشتر به آن فاصله‌گیری منجر شد.
* دلم می‌خواهد به این موضوع از زاویه‌ی دیگری بپردازم (البته قصد ندارم ترم‌های اخلاقی را به این موضوع وارد کنم) فردی در عنفوان جوانی در رابطه با جریانی دستگیر و زندانی می‌شود و چند سالی از بهترین سالهای عمرش را در پشت میله‌های زندان می‌گذراند. امّا این تمام قضیه نیست؛ رنج و شکنج زندان از یک طرف و همکاری با تشکیلاتی که از حاکمیت سرکوب دفاع کرده و یا نسبت به سرکوب سکوت کرده، این زخم را ناسورتر می‌کند. پرسشی که آقای اصلانی از شما دارم این است که با این حس دو گانه، با این تناقض چگونه کنار آمدید؟ اصلاً آیا توانستید با آن کنار بیایید؟
ـ ما به عنوان بخشی از بدنه‌ی سازمان فدائیان، در لحظه به مسایل دور و برمان نگاه می‌کردیم، امّا خوب نمی‌دیدیم. یعنی به حوادث فقط نگاه می‌کردیم. این موضوع احتیاج به تلنگر و احتیاج به سیلی سختی داشت. مثلاً وقتی ما در سال 63 به زندان وارد شدیم، مجموعه‌ای از بحث‌های جدیدی را با خودمان به داخل زندان بردیم، از جمله بحث‌هایی نظیر «دوران»، «سمت‌گیری سوسالیستی»، «ماجرای وحدت با حزب توده» و امثال اینها. دوستانی که از قدیم در زندان بودند، بچه‌هایی عمدتاً از جریانات چپ، ما را نگاه می‌کردند و ممکن بود آب دهان‌شان هم از برخی از این اطلاعات می‌رفت، امّا در نهایت ته دل‌شان می‌گفتند: شما همان پدرسوخته‌های راست‌ هستید. از این‌رو آقای خوشدل ما مجبور شدیم، بخشی از ما مجبور شد که خودش را بالانس کند با منتهی علیه جریان چپ زندان. بسیاری از دوستان 16 آذری که جریان کوچکی بود، (از زاویه‌ی ضریب جمعیتی) یکی از بالاترین درصدهای اعدام را در سال 67 داشته است…
* کاملاً درست است.
ـ یعنی ما با آن بخش بالانس کردیم و خودمان را به جلو بردیم. فی‌الواقع می‌خواهم بگویم آن چیزی که در بالای جریان ما حاکم بود، آن سیاستی که رهبری سازمان پیش می‌برد، با آن چیزی که در بدنه و پائین‌تر وجود داشت (حتا از کادرها به پایین) دو دنیای نسبتاً متفاوت بود. من نام بچه‌هایی که دیگر در میان ما نیستند را می‌توانم نام ببرم که اساساً وقتی مواضع سازمان را می‌پرسیدند، مواضع تلفیق شده و اختلاطی از جریانات دیگر را به هم می‌چسباندند و به عنوان موضع سازمان به آنها می‌دادند، که اساساً می‌توانست موضع سازمان اکثریت و جریان 16 آذر نباشد. دو دنیای…
* سؤالم را ساده‌تر با شما در میان می‌گذارم؛ چند سالی قبل با دوستی صحبت می‌کردم که قبلاً با سازمان اکثریت فعالیت می‌کرد و مدت کوتاهی هم در زندان به سر برده بود. ایشان یکی از دلایل اصلی بریدن از دنیای سیاست و فعالیت‌های سیاسی را همکاری در دوره‌ای با سازمان اکثریت عنوان می‌کرد و می‌گفت که این تناقض را نتوانسته با خودش حل کند.
همان‌طور که قبلاً گفتم نه می‌خواهم وارد ترم‌های اخلاقی شوم و نه ارزش گذاری سیاسی کنم. با این حال سؤال من از شما این بود که آیا شما این تناقض را با خودتان داشتید؟ آیا هنوز این تناقض را با خودتان دارید یا خیر؟
ـ من به نسبت خودم آن چیزی را که می‌توانم از آن به عنوان شرم نام ببرم، این شرم را هنوز که هنوز است با خود دارم. به هر جهت یکی از موازین حقوق شهروندی یکی از مسایل جوامع مدرن، برخورد به گذشته‌ی خود انسان است. برخورد به گذشته‌ای که چندان دور نیست و من از بابت آن سیلی و شلاق هم خورده‌ام. من این احساس شرم را (بدون این‌که بخواهم یک ادعای کاذب را در اینجا مطرح کنم) این سنگیی و یا به قول یکی از دوستان (با خنده) این «بی‌ناموسی سیاسی» را (نمی‌خواهم به مقولات فمینیسی بپردازم!) هنوز به نوعی با خود دارم، به نسبت دوره‌ای که من به هر جهت هواداری کرده‌ام، در جریانی فعالیت کرده‌ام که در مقابل خواست‌های مردم بوده است.
ببینید! تداعی شدن ما با فدائیان در حقیقت به جهت سنت‌های انقلابی و سنت‌های آرمان‌خواهانه‌ی جریان فدایی بود. به اعتقاد من رهبری وقت سازمان اکثریت همکاری با سیستم جنایت را به آن سنت اضافه کرد، چیزی که در آن جریان سنت نبود. یعنی آنها قبح همکاری با سیستم جنایت را تئوریزه کردند و هنوزهم که هنوز است این کار ادامه دارد.
* از آنجا که حتم دارم جوانانی این گفتگو را می‌خوانند، و از طرفی شما این‌گونه با صداقت به پرسش‌ها جواب می‌دهید، برای روشن شدن بخش‌های تاریکی از تاریخ کشورمان بیایید ما را با مهدی اصلانی سالهای 60 تا 63 آشنا کنید.
البته تلویحاً به این موضوع اشاره کردید، امّا بگویید که او نسبت به دستگیری‌های گسترده‌ی نیروهای سیاسی به عنوان یک فعال سیاسی ـ تشکیلاتی چه فکر می‌کرده و در آن دوره چه تحلیلی برایش داشته؟
ـ جز این‌که احساسم زخم خورده است و نگاهم نگاه دوستان آن طرف نیست… و به شدت رنج می‌برم از اتفاقاتی که دارد می‌افتد، به شدت درگیرش هستم و هیچ‌کاری از من برنمی‌آید… این نما و تصویر کلی‌ای است که می‌توانم از آن سالها به شما بدهم. این را هم اضافه کنم که من در سال 62 وضعیتی داشتم که دوستانمان در سال 60 داشتند؛ شبی در فرودگاه خوابیدن، در ترمینال جنوب خوابیدن و و و. یک نوع دربدری و یک نوع بی‌سقفی بود آقای خوشدل. شاید برایتان جالب باشد که به شما بگویم دوره‌ای که دستیگر شدم و به زندان کمیته‌ی مشترک برده شدم، بعد از بازجوئی‌ها و کتک خوردن‌ها، اولین باری که توانستم فکر کنم و اولین جمله‌ای که به خودم گفتم این بود: آخیش، راحت شدم! مدتها این کلام را می‌خوردم، امّا به زبان نمی‌آوردم.
اتفاقاً این جمله‌ای بود که بسیاری از دوستانی شبیه به من، بعد از دستگیری به خودشان گفته بودند: آخیش… راحت شدیم!
* بیاییم شعاع دایره‌ی بحث‌مان را کمی بزرگ‌ تر کنیم. از آنجا که یکی ـ دو نامه‌ی سرگشاده از طرف یکی از رهبران سازمان فدائیان اکثریت به مقامات رژیم اسلامی، بحث‌هایی را در بخش‌هایی از جامعه‌ی ایرانی خارج کشور برانگیخته‌ی بود، و متعاقباً مصاحبه‌ای که (مصاحبه را هم داخل گیومه بگذارید) ایشان با یکی از نشریات ایرانی خارج کشور داشته، که در آن نسبت به مواردی از سیاست‌های سازمان اکثریت در ارتباط با دستگیری‌های نیروهای سیاسی و حتا کادرهای این سازمان اظهار نظر کرده، بد نیست که یکی ـ دو پرسش را در این زمینه با شما در میان بگذارم. سؤال اولم، که پرسشی کلی‌ست: آیا فکر می‌کنید مخالفت با سیاست‌های حزب توده و سازمان اکثریت که در سرکوب نیروهای سیاسی با رژیم اسلامی همکاری کرده‌اند، صرفاً یک شعار سیاسی و یا یک تاکتیک چپ روانه است (آن‌طور که برخی از رهبران این دو تشکل عنوان می‌کنند) و یا حکایت از واقعیت‌های تلخ تاریخ گذشته‌ی ما داشته است؟
ـ اگر اشتباه نکنم اشاره‌تان به مصاحبه‌ی اخیر آقای نگهدار است و مواضعی که ایشان…
* کاملاً!
ـ من نمی‌دانم مطلبی که به عنوان «اسپارتاکوس» در نقد همین دو موضوع نوشتم را نگاه کردید یا خیر؟
* هم آن را خواندم و هم از طریق ای ـ میل لیست خودم، که تعداد قابل توجهی‌ست برای دیگران فرستادم.
ـ بگذارید سؤال را به‌طور مشخص این‌گونه توضیح بدهم، نگاه من به ماجرا این‌طور است؛ هنوز که هنوز است رهبری وقت فدائیان (مسئله‌ی من مسئله‌ی فردی با آقای نگهدار نیست، ایشان شاید نسبت به بقیه شجاعت بیشتری دارد که مسایلی را مطرح می‌کند. آن کسانی که به اصطلاح روی صندلی نشسته‌اند خطرناک‌ تر هستند) بند نافش نسبت به آن‌چه که اصلاحات در ایران خوانده می‌شود، نسبت به آن‌چه که من در یک کلام سیستم جنایت می‌نامم، هنوز قطع نشده است.
* سؤال مشخص‌تری را با شما در میان می‌گذارم و خواهش می‌کنم که به صورت فردی به آن پاسخ دهید: این که گفته می‌شود در اوج سرکوب نیروهای سیاسی برخی از رهبران حزب توده و سازمان اکثریت به کشتارگاههای اوین، دادستانی و اماکنی نظیر آن رفت و آمد داشتند، نسبت به آن چقدر اطلاعات دارید؟ من تحلیل سیاسی شما را نمی‌خواهم، بلکه صرفاً اطلاعات شما را به عنوان یکی از فعالین سیاسی که در آن دوره فعالیت تشکیلاتی داشته می‌خواهم.
ـ اطلاعات من در حد همین چیزی‌ست که خودشان مطرح کرده‌اند، اطلاعاتی که آقای فرخ نگهدار به عنوان مسئول اول و دبیر اول وقت سازمان فدائیان مطرح کرده‌اند. ایشان هشت سال دبیر اول فدائیان بودند. و البته آن مواردی که امروزه از لابلای اسناد، کتابها و خاطرات دارد بیرون می‌آید. البته باید با دقت به این موارد نگاه کرد. مثلاً این‌که آنها در شعبه‌ی بازجویی حاضر می‌شدند، بازجویی می‌کردند، این اتهام سنگینی است و مسئولیت سنگین این اتهام مشخص به عهده‌ی دوستانی‌ست که آن را نقل می‌کنند و درجه‌ی درستی و صحت و سقم آن را باید خود این دوستان روایت کنند، چرا که مسئولیت‌پذیری می‌آورد. امّا آن‌چه که این روزها در لابلای اسناد مطرح می‌شود؛ من رجوع می دهم شما را به کتاب آخر آقای هاشمی رفسنجانی؛ کتاب «عبور از بحران»…
* این کتاب را خوانده‌ام و فکر می‌کنم دیگران هم باید آن را بخوانند.
ـ در این کتاب علناً مطرح می‌کنند که در مرداد ماه سال 1360، اولاً تحلیل می‌دهند که معمولاً وقتی «اینها» می‌آمدند و از ما قرار ملاقات می‌گرفتند، بهانه‌ی ملاقات دادن اطلاعات بود. می‌گویند آقای کیانوری و عمویی از حزب توده ایران در روز دوشنبه 12 مرداد در آنجا حضور داشتند که از فعالیت «اتحادیه‌ی کمونیست‌ها» و دادن اسلحه به انشعابیون دموکراتها در کردستان پرده بردارند. سازمان اکثریت به هر حال سازمانی بود که طبق اسناد کنگره‌ی اول (که واقعاً فاجعه‌آمیز است) تحلیل رهبری وقت آن این بوده که دریای بزرگ و بدنه‌ی بزرگ جنبش فدایی را که فاقد «سَر» بوده، می‌بایستی به سری که حزب توده‌ی ایران باشد وصل کنند. یعنی آنها هم نمی‌توانستند جدای از آن سیاست عمل کنند. چیزی که من اسمش را همکاری با جنابت می‌گذارم.
* البته هاشمی رفسنجانی این اواخر ادعا کرده که سرکوب حزب توده و سازمان اکثریت عمل اشتباهی بوده است! به هر حال، می‌خواهم یک مورد مشخص دیگر را هم با شما در میان بگذارم: حدود یک ماه قبل ای‌میلی از یکی رفقا از امریکا به دستم رسید (خارج از نوار می‌توانم اسم ایشان را به شما بگویم) این دوست که مدتی را با آقای غبرایی در یک سلول زندانی بوده‌اند، اشاره داشتند که ایشان می‌دانسته چرا و چگونه دستگیر شده و توسط چه کسی بلاگردان شده است. آیا شما از این موضوع اطلاعی دارید؟
ـ من با آقای غبرایی هیچ وقت هم بند نبودم، چون ایشان در سال 60 دستگیر شدند و من هیچ وقت با ایشان در زندان نبودم.
* بیاییم این مبحث را به نوعی جمع‌بندی کنیم. شما مدتی‌ست که در خارج کشور زندگی می‌کنید، آن هم در کشوری که کانون جنایت‌های فاشیزم هیتلری بوده. قطعاً شما شاهد بوده‌اید که اکثریت مردم کشوری که شما در آن زندگی می‌کنید، آن جنایت را فراموش نکرده است. با تجربه‌هایی که در گذشته و حال داشته‌اید، به نظر شما چکار باید کرد که جنایت‌های دهه‌ی شصت در زندانهای ایران فراموش نشود؟ البته منظور سؤال راه‌حل‌هایی که به انتقا‌م‌گیری و بازتولید جنایت منجر شود نیست، بلکه راه حل‌هایی‌ست برای جلوگیری و ممانعت از تکرار جنایت.
ـ من در پاسخ مشخص به سؤال مشخص شما، آن چه که خودم می‌توانم انجام دهم را می‌توانم عنوان کنم. من به هر حال به عنوان کسی که شاهد یکی از فجیع‌ترین جنایات بشری بوده، که شاید بشود آن را هنجار جنایت در جمهوری اسلامی نام‌گذاری کرد، کاری که می‌توانم انجام دهم (و اصلاً هم نمی‌ترسم که متهم به تکرار گویی و دوباره گویی شوم) این است که هر سال تمام تجربه‌های خودم را از زندان، تمام آن چیزی که آنها انجام داده‌اند، خصوصاً ماجرای تابستان سال 67 را با بلندگویی، فاش‌گویی و همه‌گویی از طرق مختلف بیان کنم (مثل همین ارتباطی که من و شما با هم داریم) تا اولاً خود ما یادمان نرود، چون خوره‌ی فراموشی کم‌کم دارد فراگیر می‌شود. و یادمان هم نرود آقای خوشدل عزیز، این قبیله آدمخوار نزدیک به 30 سال است که دارد حکومت می‌کند. به هرحال تک تک ما باید وحشت داشته باشیم که جنایات و فاجعه‌ی عظیم دهه‌ی 60 گرد فراموشی رویش کشیده شود. متأسفانه این موضوع را هم دارند به زمین ما برمی‌گردانند. مثلاً در چندین شماره‌ی پی در پی نشریه‌ی «چشم‌انداز» که آقای میثمی آن را اداره می‌کنند، با تمام سردمداران وقت مصاحبه کرده‌ که همه‌ی آنها یک ترجیح بند نکبت را مطرح می‌کنند که…
* آن دوران گذشت و فراموش کنیم.
ـ بله، آن دوران تمام شده و باید فراموش کنیم. آن دوره محصول شرایطی بوده که آن طرفی‌ها شلوغ کردند، کشتند، این‌وری‌ها هم همین‌طور. این مسئله همین الان هم دارد تکرار می‌شود. شما مصاحبه‌ی آخر آقای مجید عبدالرحیم‌پور از رهبری وقت سازمان فدائیان در نشریه‌ی آرش را ببینید. ایشان هم می‌گویند که همه چیز در یک شرایط مساوی داشت اتفاق می‌افتاد، از آن ور کشته‌اند، از این‌ور هم کشته‌اند.
* بگذارید پرسش قبلی‌ام را یک جوری قوام دهم. از گوشه و کنار شنیده‌ام که در حال نوشتن و تدوین خاطرات خودتان از زندان هستید. اظهار نظر شما را در این زمینه می‌شنوم تا بعد پرسش مشخص‌تری را مطرح کنم.
ـ بله! موضوع خاطرات من به اعتبار کلام جادویی شاملو «یک وسوسه‌ی نابکار است درمن» آن هم هیجده سال بعد از دوره‌ی آزادی‌ام از زندان درسال 68، بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم، چه در داخل و چه در خارج، با خودم این کلنجار را داشتم که آیا چه ناگفته‌هایی برجای مانده… بر زمین مانده که دیگران نگفته باشند و من باید آنها را روایت کنم. به هر حال من اعتقاد دارم که به تعداد همه زنده ماندگان، خصوصاً در ماجرای تابستان 67 ما روایت داریم. از این رو من هم تصمیم گرفتم روایت خودم را از آن قلمی کنم و به زوایایی از ماجرای زندان که به باور من به آنها کم‌تر پرداخته شده، یا اصلاً پرداخته نشده، بپردازم. اساساً هم ادعای بهتر بودن آن را ندارم، امّا به تفاوت آن با کتاب‌های دیگر می‌خواهم تأکید کنم. آن‌هم به جهت این‌که برخی از دوستان بسیار نزدیکم (که بسیاری‌شان را شما هم می‌شناسید) کتاب را در اختیار آنها گذاشتم و آنها بخش‌هایی از آن را خوانده‌اند و بر این تفاوت صحه گذاشته‌اند.
* این تفاوت‌ها را کمی توضیح دهید.
ـ یک جورهایی سعی کرده‌ام هم در به کارگیری کلمات، ادبیات و انتخاب واژگان تفاوت‌هایی وجود داشته باشد، و هم ماجراهایی که در آن دوران خودم شاهدش بودم را بنویسم. از جمله ماجرای طنز در زندان، آن هم به روایتی عادی که در عین طنزآمیز بودن، بسیار تراژیک جلوه می‌کرده. یک مورد آن را اجازه می‌خواهم برای شما نقل کنم؛ در سال 64 در زندان اوین، وقتی که نوبت دستشویی ما بود در سالن و اطاق‌‌های دربسته، به ما داروی نظافت داده بودند. گرفتن داروی نظافت خیلی سخت بود، چون زندانی می‌توانست با آن خودکشی کند و ماجراهایی که می‌دانید. در نوبت حمام و توالت ما، مسئول بند در یک تشت بزرگ داروی نظافت درست کرده بود که یکی از نگهبان‌های بند آب گرم را قطع می‌کند. سی و هفت ـ هشت نفر زندانی که داروی نظافت را مصرف کرده بودند، با آن آب سرد حمام، تمام پرو پای‌شان سوخت. ما دو هفته‌ی تمام مثل اردک گشاد ـ گشاد در سلول راه می‌رفتیم، می‌خندیدیم و درد می‌کشیدیم و اشک‌مان در می‌آمد.
حوادثی از این دست را که ما با آنها بسیار درگیر بودیم، فکر کردم که جای‌شان در ادبیات زندان خالی‌ باشد.
* می‌خواهم دل نگرانی خودم را به صورتی کاملاً دوستانه و شفاف با شما در میان بگذارم. فکر می‌کنم با من هم عقیده باشید که تحریف آگاهانه‌ی تاریخ، تحریف واقعیت‌های زندان با هر توجیه و منطقی به باز تولید ضد ارزش‌ها و به باز تولید جنایت کمک می‌کند. مصیبتی که بخشی از خاطره‌نویسی زندان سالهاست در تبعید دچارش شده و از قِبل آن ضرر و زیان جبران‌ناپذیری خورده است. سؤال من این است: شما قرار است کدام طیف و قشر اجتماعی را با انتشار کتاب‌تان راضی و خشنود کنید؟
ـ من اساساً نگاهم را این‌گونه تنظیم نمی‌کنم که دل چه کسانی را باید به دست بیاورم و یا دل چه کسانی ممکن است آزرده شود. من به بخشی از ویژه‌گی‌های کتابم اشاره کردم. بخش دیگر برمی‌گردد به حوادث درد بار و فاجعه‌آمیز زندان. از جمله می‌توانم برای شما توضیح دهم که در زندان گوهردشت در بند هفت و هشت، که می‌دانید کشتارهای زندانیان طیف چپ، از این دو بند شروع شد…
* دقیقاً!
ـ این دو بند (که من در بند هشت زندانی بودم) به دلیل موقعیت جغرافیایی‌اش، به اضافه‌ی فرعی بیست، شاهد بیشترین حوادث از کشتار بزرگ بود. آن‌هم به این دلیل که این دو بند مشرف بود به حسینه و آمفی‌تأتر خون در زندان گوهردشت. از زنده ماندگان این دو بند تاکنون تقریباً هیچ خاطره‌ای نداشته‌ایم. در این‌صورت من روایت خودم را تعریف می‌کنم. حالا چه بخشی ازآن به کار تاریخنگاری بیاید، چقدر از آن به کار راست‌نگاری خاطره‌نویسی و روایت زندان بیاید، آن برمی‌گردد به انصاف سیاسی، اجتماعی ما. ضمن این‌که با حرف شما کاملاً توافق دارم نسبت به این‌که در برخی از خاطره‌نویسی‌ها… که خوشبختانه آن بخش از خاطراتی که نگاههای تمامیت خواه داشته‌اند به مرور کنار گذاشته شده‌اند. یعنی اگر همین حالا شما از من بپرسید که چند کتاب خاطرات زندان خوب را به من معرفی کن، من بلافاصله چهارـ پنج کتاب را برای شما نام می‌برم. این کتابها به دانش من افزوده، نه آن بخش ازخاطراتی که حتا برخی از دوستان خود من نوشته‌اند (به لحاظ خطی می‌گویم) آنها چیزی به دانسته‌های ما از ماجرای زندان اضافه نکرده است. خوشبختانه بعد از این همه خاطره‌نویسی و توجهی که به ادبیات زندان شده، آرام ـ آرام دارد جا می‌افتد که خاطرات خوب، نگاههای منصف و انسانی جای خودش را در این عرصه باز کند و مُهر خودش را بر آن بزند.
* البته نمی‌دانم این تحلیل درست شما در جامعه‌ی ایرانی در اقلیت یا در اکثریت قرار دارد. بگذارید این سؤال را هم با شما در میان بگذارم: آیا خیال دارید در کتاب‌تان به سالهای 60 تا 62 هم بپردازید؟ به تجربه‌های شخصی‌تان، به جلسات تشکیلاتی، به موضع‌گیری‌هایی که نسبت به دستگیری‌ها، سرکوب و اعدام زندانیان سیاسی در آن دوره می‌شد، و مسایلی از این است؟
ـ آن بخشی که به کار خاطرات زندان بیاید، چون من سال 63 دستگیر شدم…
* درست است.
ـ قطعاً در کتاب وارد می‌شود. امّا این موضوع را از همین حالا به شما اطمینان می‌دهم که «خودزنی» که در این کتاب شاهدش خواهید بود، چندان کم نخواهد بود.
* آیا تاریخی برای انتشار آن در نظر گرفته‌اید؟
ـ تمام تلاش و سعی من این است که در مراسم یادمان سال آینده، یعنی در تابستانی که در پیش داریم، بتوانم آن را به بازار کتاب عرضه کنم.
* بی‌صبرانه منتظر انتشار کتاب‌تان هستم، و یک بار دیگر از شرکت شما آقای اصلانی در این گفتگو تشکر می‌کنم.
ـ قربان شما، خیلی‌ ممنون از این‌که این فرصت را در اختیار من گذاشتید.
* * *
« 8 فوریه 2006»

Published in: on 30 اوت 2011 at 3:52 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نگاهی به ازدواج های فامیلی میان سران نظام

نگاهی به ازدواج های فامیلی میان سران نظام

از ازدواج انقلابي تا ازدواج سياسي
مهدي و اميرحسين معتقدند كه ميان سال‌هاي 1368 تا 1384 در ايران دايي‌سالاري حاكم بوده است چرا كه آنان دو دايي دارند كه از سال 1368 تا سال 1384 بر ايران حكومت مي‌كردند. دايي پدري آنان اكبر هاشمي رفسنجاني بود كه از سال 1368 تا سال 1376 رئيس‌جمهور ايران بود و دايي مادري آنان سيدمحمد خاتمي بود كه از سال 1376 تا سال 1384 رياست‌جمهوري ايران را بر عهده داشت. پدر و مادر مهدي و اميرحسين هاشميان به ترتيب فرزندان حجت‌الاسلام محمد هاشميان امام جمعه رفسنجان و آيت‌الله صدوقي امام جمعه يزد بودند و اين يعني آنها فرزندان مشترك «يزد و رفسنجان» و «صدوقي و هاشميان» هستند؛ جايي كه «هاشمي‌ها» و «خاتمي‌ها» به هم مي‌رسند. مهدي و اميرحسين تنها كساني هستند كه در فاصله دو دهه خواهرزاده رئيس دولت ايران بوده‌اند اما پيوند خانواده و دولت در ايران محدود به ايشان نيست:

•نسل اول: اسلام انقلابي و ازدواج انقلابي

با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نسلي از جوانان مسلمان به قدرت رسيدند كه مبارزه سياسي و اسلام انقلابي براي آنها فرصتي باقي نگذاشته بود تا به ازدواج فكر كنند. ازدواج براي اين نسل در زمره اولويت‌هاي زندگي نبود و از سوي ديگر به دليل ديدگاه مذهبي و عقيدتي آنان امكان آشنايي گسترده جز از طريق خانواده با جنس مخالف را نداشتند يا اگر داشتند ديدگاه ايدئولوژيك اين جوانان به آنان اجازه نمي‌داد در دانشكده يا جامعه به انتخاب دست زنند. واقعيت آشكار ديگر اين بود كه نظام تازه‌تاسيس جمهوري اسلامي نياز به مديراني از جنس اين پيروان اسلام انقلابي داشت و آنان كه در فاصله سني 25 تا 35 سال قرار داشتند و روزگاري گمان نمي‌كردند كه به عنوان كارمند در اداره يا وزارتخانه‌اي استخدام شوند اكنون در معرض نهادهاي وزارت دولت و وكالت مجلس قرار گرفته بودند و شايد درست نبود كه در «تجرد» بمانند. اينگونه بود كه ازدواج انقلابي به ضرورت اسلام انقلابي تبديل شد؛ ازدواجي كه در درون مناسبات نظام تازه شكل مي‌گرفت و اخلاق و آداب خاص خود را داشت: با آشنايي خانوادگي آغاز مي‌شد و با مراسم ساده‌اي پايان مي‌يافت. گاه مسجد صورت مي‌گرفت و تعداد ميهمانان مراسم ازدواج بسيار اندك بود. ازدواج‌هايي كه در درون خانواده انقلاب صورت مي‌گرفت اين مزيت را داشت كه خانواده‌هاي عضو اين خانواده بزرگتر شناختي كافي از هم داشتند و نيازي به تحقيق بسيار وجود نداشت. سطح توقعات طرفين از يكديگر نيز اندك بود و به دليل جو اجتماعي موجود، خانواده‌ها به ساده‌ترين شكل ممكن مقدمات ازدواج را فراهم مي‌كردند.

1- داماد سرخانه

يكي از اين ازدواج‌هاي مشهور ازدواج محمد محمدي‌نيك مشهور به ري‌شهري با دختر آيت‌الله مشكيني بود. ري‌شهري كه پس از انقلاب اسلامي ايران پس از مدتي حضور در دادستاني ارتش به وزارت اطلاعات، دادستاني ويژه روحانيت، دادستاني كل كشور و سرپرستي حجاج ايراني رسيد، حاج‌آقا مرتضي تهراني را معرف و مسبب اين ازدواج مي‌داند: «آقاي مشكيني پاسخ ايشان را موكول به استخاره كرد و پس از چند روز پاسخ داد كه استخاره كردم، خوب آمد پس از موافقت ايشان جريان را به خانواده‌ام در تهران نوشتم و از مادرم و عمه‌ام… خواستم كه به قم بروند و صبيه ايشان را ببينند. آنها رفتند و ديدند و پسنديدند و در پاسخ نامه من نوشتند خوب است ولي خيلي كوچك است. او در آن هنگام تقريبا 9 ساله بود.» (خاطره‌ها، ج 1، ص 52 – 51) مهريه اين ازدواج هزار تومان بود: «مهريه را مبلغ 5 هزار تومان نوشتم [اما آيت‌الله مشكيني] در اثر خطاي ديد پنج هزار تومان را پانصد تومان خوانده بود به ما پيغام داد من حرفي ندارم كه مهريه او پانصد تومان باشد ولي چون مهريه خواهر بزرگتر او هزار تومان است همين مبلغ را براي مهريه او بپذيريد. من تعهد مي‌كنم كاري كنم كه بيش از پانصد تومان شما بدهكار نشويد» (همان: 52) مراسم عقد در حرم امام رضا(ع) «بدون هيچ‌گونه تشريفات اجرا شد» از آن پس آقاي ري‌شهري «مانند يكي از اعضاي خانواده آقاي مشكيني در منزل ايشان و به قول معروف داماد سرخانه» بود. (همان: 53) يك سال و نيم بعد با انتقال به قم داماد ديد كه «به تدريج شرايطي پيش آمده كه احساس كردم ادامه اين وضع به مصلحت نيست با اينكه قرار بود جشن ازدواج ما چند سال بعد باشد، پيشنهاد كردم كه هرچه زودتر انجام شود تا بتوانيم زندگي مستقل تشكيل دهيم. آقاي مشكيني ابتدا با اين پيشنهاد موافق نبود دليل مخالفتش هم كوچك بودن همسرم از نظر سني بود. چون در آن هنگام يازده سال بيشتر نداشت اما من موضوع را با جديت پيگيري مي‌كردم كه همسر من است و شرعا حق دارم او را به خانه خود ببرم… سرانجام با اصرار من ايشان (مشكيني) راضي شد و جشن ازدواج‌مان در سال 1347 برگزار شد.» (همان: 53)

2- داماد دگرانديش

ازدواج مشهور ديگر عصر انقلاب اسلامي ازدواج دختران آيت‌الله هاشمي رفسنجاني با پسران آيت‌الله لاهوتي بود. هاشمي رفسنجاني و حسن لاهوتي هر دو از مبارزان سياسي با رژيم پهلوي بودند. همين سوابق و مناسبات سبب شد دو پسر آيت‌الله لاهوتي يعني حميد و سعيد با دو دختر آيت‌الله هاشمي رفسنجاني به ترتيب فائزه و فاطمه هاشمي ازدواج كنند. فرزندان آيت‌الله لاهوتي از موقعيت سياسي خود براي ورود به حكومت استفاده نكردند اما فائزه هاشمي در سال 1375 نماينده دوم مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي شد و به عضويت حزب كارگزاران سازندگي درآمد و همواره به عنوان نماد گرايش ليبرالي پدرش شناخته شد و فاطمه هاشمي نيز به عضويت حزب اعتدال و توسعه درآمد كه گرايشي ميانه‌رو در ميان محافظه‌كاران ايران را نمايندگي مي‌كند. يكي از مهمترين مصائب و مسائل اين دو ازدواج، درگذشت آيت‌الله لاهوتي بود. حسن لاهوتي گرچه از روحانيون مبارز و مبارزين مذهبي محسوب مي‌شد اما به جز حميد و سعيد فرزند ديگري به نام وحيد لاهوتي داشت كه مانند فرزندان بسياري از روحانيون مبارز آن عصر (همچون آيت‌الله طالقاني، محمدي گيلاني، جنتي و…) دگرانديش بود و چپ‌گرا. كار به جايي رسيد كه روز چهارشنبه 6 آبان 1360 اكبر هاشمي رفسنجاني در كارنامه روزانه‌اش نوشت: «ساعت سه بعدازظهر خبر دادند كه از طرف دادستاني انقلاب به خانه آقاي [حسن] لاهوتي ريخته‌اند و خانه را تفتيش مي‌كنند. به آقاي [اسدالله] لاجوردي گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقاي لاهوتي بي‌حرمتي نشود. گفت دنبال مدارك وحيد [لاهوتي] هستند. اول شب اطلاع دادند كه آقاي لاهوتي را به زندان برده‌اند و احمد آقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوييم ايشان را آزاد كنند. آقاي لاجوردي پيدا نشد به آقاي [سيدحسين] موسوي تبريزي دادستان كل انقلاب گفتم و قرار شد فورا آزاد كنند. احمد آقا گفت امام هم از شنيدن خبر ناراحت شده‌اند.» (عبور از بحران: ص 341) اما آيت‌الله لاهوتي هرگز به خانه‌اش بازنگشت. فردا صبح هاشمي رفسنجاني نوشت: «عفت تلفني اطلاع داد كه آقاي لاهوتي را ديشب به بيمارستان قلب برده‌اند بلافاصله تلفن زد و گفت از دنيا رفته‌اند تماس گرفتم معلوم شد صحت دارد. آقاي لاجوردي دادستان انقلاب تهران گفت آقاي لاهوتي اتهامي نداشته‌اند، براي توضيح مدارك مربوط به وحيد آمده بودند كه به محض ورود به زندان دچار سكته قلبي شده و معالجات بي‌اثر مانده است. قرار شد پزشكي قانوني نظر بدهد.» (همان: ص 340)

خبر درگذشت حسن لاهوتي نماينده امام خميني در استان گيلان، امام جمعه رشت، نماينده مردم رشت در مجلس اول و سرپرست سپاه پاسداران با سكوت رسانه‌ها مواجه شد و همين مساله اعتراض فرزندان و عروسان وي را برانگيخت. آنان حتي به پدرشان اكبر هاشمي رفسنجاني كه در آغاز جلسه علني مجلس شوراي اسلامي خبر درگذشت آيت‌الله لاهوتي را داده بود، اعتراض كردند: «حميد و فائزه آمدند و شب را پيش من ماندند. چون تنها بودم مقداري آنها را تسليت دادم و ارشاد كردم. غيرمستقيم گله داشتند كه چرا من با صراحت نگفتم كه آقاي لاهوتي در زندان سكته كرده و فوت شده» (همان: ص 359)

از آن روز سال‌ها مي‌گذرد اما هنوز كسي با صراحت از درگذشت آيت‌الله لاهوتي سخن نمي‌گويد.

3- داماد لبنان

ازدواج ديگري كه در اين سال‌ها رخ داد و پيوندهاي خانواده‌هاي روحاني را استوار مي‌ساخت ازدواج فرزندان دو روح‌الله به دو دخترخاله بود. سيداحمد خميني فرزند امام روح‌الله خميني و سيدمحمد خاتمي فرزند آيت‌الله روح‌الله خاتمي با دو دخترخاله ازدواج كردند كه سيدمحمد صدر پسرخاله آنهاست. بدين‌ ترتيب خانواده بزرگي شكل مي‌گيرد كه پيوند ميان خميني‌ها، خاتمي‌ها و صدرها را برقرار مي‌كند. اينگونه است كه سيدمحمد خاتمي به دليل نسبتي كه از طريق همسرش با امام موسي صدر مي‌يابد به داماد لبنان مشهور است همچنان كه آيت‌الله سلطاني طباطبايي پدر خانم فاطمه طباطبايي همسر مرحوم سيداحمد خميني از جمله علمايي بود كه از نامزدي خاتمي براي رياست‌جمهوري ايران در سال 1376 حمايت كرد.

4- داماد امام

اما اين تنها پيوند خاتمي‌ها و خميني‌ها نيست. در نيمه دهه 60 سيدمحمدرضا خاتمي ديگر فرزند آيت‌الله روح‌الله خاتمي با زهرا اشراقي نوه آيت‌الله روح‌الله خميني ازدواج كرد. زهرا اشراقي در عين حال دختر آيت‌الله شهاب‌الدين اشراقي داماد امام خميني است كه در سال‌هاي تبعيد امام خميني دفتر ايشان را هم اداره مي‌كرد و به هنگام نزاع سران حزب جمهوري اسلامي با ابوالحسن بني‌صدر اولين رئيس‌جمهوري اسلامي ايران از سوي امام خميني به عضويت هيات حكميت براي حل اختلاف درآمد. آيت‌الله اشراقي روحاني سنت‌گرا و در عين حال آزاديخواهي شناخته مي‌شد كه نسبت به گرايش‌هاي حاكم عصر خود از استقلال راي و نظر برخوردار بود. شهاب‌الدين اشراقي روز جمعه 20 شهريور 1360 به علت سكته درگذشت. در سال 1386 شوراي نگهبان صلاحيت پسر آيت‌الله علي اشراقي – كه نامزد اصلاح‌طلبان براي مجلس هشتم بود – را رد كرد اما با واكنش صريح بيت امام خميني در مرحله تجديدنظر صلاحيت او تاييد شد.

5- داماد استاد

پس از شهادت استاد مرتضي مطهري، دختر ايشان با پسر آيت‌الله ميرزاهاشم آملي ازدواج كرد. داماد استاد اما همان كسي است كه به نام دكتر علي لاريجاني يك دهه رئيس سازمان صدا و سيما و قبل از آن وزير ارشاد اسلامي و پس از آن دبير شوراي عالي امنيت ملي شد. علي لاريجاني عضو يكي از خانواده‌هاي مذهبي و سياسي جمهوري اسلامي است. محمدجواد لاريجاني اولين فرزند اين خانواده است كه به قدرت رسيد: معاون وزير امور خارجه شد و نماينده مجلس شد. ستاره اقبال محمدجواد لاريجاني اما با يك حركت حساب نشده در دوران انتخابات رياست‌جمهوري سال 1376 فرو خفت و او اكنون به معاونت حقوق بشر قوه قضائيه كفايت كرده است. صادق لاريجاني كه «شيخ» خانواده لاريجاني‌هاست نيز با عضويت در شوراي نگهبان در زمره قدرتمندترين فرزندان اين خاندان به حساب مي‌آيد اما آنكه از همه فرزندان مرحوم ميرزا هاشم خوش‌اقبال‌تر است علي لاريجاني همان داماد استاد مطهري است كه اكنون به نمايندگي از مردم قم به پارلمان راه يافته و قدم در راه رياست مجلس و شايد رياست‌جمهوري مي‌گذارد.

نسل دوم: اسلام حكومتي و ازدواج حكومتي

با استقرار جمهوري اسلامي و تثبيت انقلاب اسلامي به تدريج اسلام از صورت يك دين به شكل يك دولت مستقر درآمد و روابط خانواده‌هاي مذهبي و انقلابي به صورت مناسبات خانواده‌هاي سياسي و حكومتي درآمد. طبيعي است كه هر انقلابي سرانجام به نظامي سياسي منتهي شود اما در فرآيند اين تغيير و تحول مناسبات خانوادگي هم به تدريج تغيير كرد و با بلوغ فرزندان انقلاب اسلامي به تدريج فرزندان انقلاب اسلامي همسران خود را از ميان خانواده‌هايي كه بيشترين رفت و آمد را با آنها داشتند برگزيدند. گروهي از اين ازدواج‌ها به نسبت نسل اول انقلاب ساده‌زيستانه بود اما گروهي از آنها به تناسب شرايط زمان و مكان تغيير كرده و به شيوه ازدواج طبقه متوسط جامعه نزديك شده است. همزمان با تحولات جمعيتي و طبقاتي در ايران و تغيير موقعيت و مكان زندگي و مناسبات اقتصادي خانواده‌هاي ايراني، خانواده‌هاي سياسي نيز دگرگون شدند و به شكل تازه‌اي ازدواج‌هاي خود را سامان دادند.

1- مشهورترين ازدواج نسل دوم ازدواج مجتبي خامنه‌اي فرزند مقام معظم رهبري با دختر دكتر غلامعلي حدادعادل است؛ پيش از آنكه به رياست مجلس هفتم شوراي اسلامي و حتي نمايندگي مجلس ششم برسد. شايد به همين علت باشد كه غلامعلي حدادعادل در اسفندماه سال گذشته در گفت‌وگو با مجله شهروند امروز گفته «من اين تحليل را قبول ندارم كه چون خانواده ما با خانواده مقام معظم رهبري پيوند سببي پيدا كرد گروه‌هاي سياسي به بنده تمايل نشان دادند. خويشاوندي تاثيري در تصميماتم به عنوان رئيس‌مجلس ندارد» ديگر فرزندان رهبر انقلاب نيز با خانواده‌هاي مذهبي و سياسي داراي گرايش‌هاي ديگر ازدواج كرده‌اند: مسعود خامنه‌اي با دختر آيت‌الله خرازي از مدرسين حوزه علميه قم و خواهر صادق خرازي معاون وزير امور خارجه در دولت خاتمي و مشاور كنوني سيدمحمد خاتمي ازدواج كرده است در عين حال كه كمال خرازي وزير خارجه خاتمي و رئيس شوراي راهبردي روابط خارجي عموي عروس به حساب مي‌آيد. مصطفي خامنه‌اي ديگر فرزند مقام معظم رهبري نيز با دختر آيت‌الله خوشوقت از روحانيان تهران و نامزد ائتلاف رايحه خوش خدمت (گروه حامي دولت محمود احمدي‌نژاد) ازدواج كرده است. با وجود اين فرزند آيت‌الله خوشوقت مديركل مطبوعات خارجي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در دوره سيدمحمد خاتمي بود و در پرونده زهرا كاظمي اظهارنظري متفاوت از اظهارنظرهاي رسمي كرد. دختر ديگر مقام معظم رهبري با فرزند حجت‌الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني رئيس دفتر رهبر انقلاب اسلامي ازدواج كرده است. بدين ترتيب با مروري بر ازدواج‌هاي فرزندان مقام معظم رهبري مي‌توان گفت هيچ يك از اين ازدواج‌ها نمي‌تواند واجد معناي جناحي يا سياسي خاصي باشد. به جز آنكه همگي آنها در محدوده خانواده‌هاي مذهبي و سياسي انقلاب اسلامي رخ داده است.

2- اما ماجرا زماني جالب‌تر مي‌شود كه دريابيم سلسله اين ازدواج‌ها به تدريج خانواده‌هاي بيشتري را در بر مي‌گيرد و در نهايت خانواده‌اي بزرگتر را مي‌سازد. چندي پيش پسر صادق خرازي با دختر محمدرضا خاتمي ازدواج كرد. بدين ترتيب صادق خرازي كه برادر همسر فرزند مقام معظم رهبري است، در عين حال پدر همسر نوه امام خميني و برادرزاده سيدمحمد خاتمي نيز هست و اين به معناي خانواده سياسي و مذهبي بزرگي است كه با دو رهبر نظام و يك رئيس‌جمهور و نيز يك وزير خارجه جمهوري اسلامي نسبت دارد.

3- در ادامه همين مناسبات خانوادگي ازدواج فرزندان مرحوم سيداحمد خميني و نوادگان امام خميني نيز جالب توجه است: سيدحسن خميني نوه ارشد امام خميني با دختر آيت‌الله موسوي بجنوردي عضو سابق شوراي عالي قضائي و عضو ارشد مجمع روحانيون مبارز ازدواج كرده است.

برادر او يعني سيد ياسر خميني نيز با دختر سيدمحمد صدر نامزد ائتلاف اصلاح‌طلبان براي مجلس هشتم ازدواج كرده است. يعني در واقع فرزند سيداحمد خميني با دختر پسرخاله مادرش خانم فاطمه طباطبايي ازدواج كرده كه پسرخاله همسر سيدمحمد خاتمي نيز محسوب مي‌شود و از خانواده بزرگ «صدر» به حساب مي‌آيد. خانواده امام خميني البته دامادهاي مشهور ديگري نيز دارد: نوه خانم زهرا مصطفوي دختر امام خميني با پسر محسن رضايي ازدواج كرده و دختر ديگر آيت‌الله اشراقي (كه نوه امام خميني به حساب مي‌آيد) با پسر آيت‌الله طاهري امام جمعه سابق اصفهان ازدواج كرده است تا خانواده‌اي بزرگ شكل گيرد.

4- يكي از جالب‌ترين ازدواج‌هاي درون حكومت جمهوري اسلامي ازدواج پسر رئيس اسبق قوه قضائيه با دختر رئيس كنوني اين قوه است: پسر آيت‌الله موسوي اردبيلي از مراجع تقليد شيعه با دختر آيت‌الله سيدمحمود هاشمي شاهرودي ازدواج كرده است. پسران ديگر آيت‌الله موسوي اردبيلي هر يك با دختر يكي از بزرگان مذهبي ازدواج كرده‌اند: دختر آيت‌الله جوادي آملي از مدرسين حوزه علميه قم و آيت‌الله شهرستاني از فقهاي قم و نماينده آيت‌الله سيستاني در ايران كه چندي يكي از بستگانش وزير نفت عراق بود. از نسل دوم اين خانواده نوه آيت‌الله موسوي اردبيلي و آيت‌الله جوادي آملي با پسر محمد هاشمي برادر آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و رئيس اسبق سازمان صداوسيما ازدواج كرده‌اند.

5- از ميان اعضاي دفتر امام خميني و دفتر آيت‌الله خامنه‌اي فرد مشتركي وجود دارد كه دو داماد بنام دارد: حجت‌الاسلام رسولي محلاتي دختران خود را به عقد آقايان ناطق نوري رئيس مجلس چهارم و پنجم و عباس آخوندي وزير اسبق مسكن درآورده است. حجت‌الاسلام والمسلمين ناطق نوري هم‌اكنون مسووليت بازرسي دفتر مقام معظم رهبري را بر عهده دارد و يكي از سران جناح اصولگرا در ايران شناخته مي‌شود.
منبع: نشریه شهروند امروز

Published in: on 30 اوت 2011 at 2:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه