حضرت آیت الله خامنه ای

حضرت آیت الله خامنه ای

می دانم به کبوتران، چشمی از مهر دارید. این پرنده ی نمکین، از دیرباز با انسانِ تاریخ درآمیخته است و به او این اجازه را داده تا به بهانه ی تماشای او، به پرواز و به آسمان بنگرد. کیست که کبوتران را دوست نداشته باشد؟ بویژه آنکه دوتا دوتا لب پنجره ای یا بام خانه ای یا شاخه ی درختی بنشینند و بغبغو بکنند و صدای گفتگویشان را به گوش ما وشما برسانند. چه خوب اگر پرده ها پس می رفت و بضاعتِ شنوایی ما فزونی می گرفت و ما مفهوم پچپچه های آنان را شنود می کردیم. آنجا که یکی به دیگری می گوید: خواهر؟ ودیگری پاسخ می دهد: جان خواهر. اولی ادامه می دهد: این آقا سید علی را می بینی که دارد قدم می زند؟ به نظر تو اگر می دانست فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد، باز از سرخیرخواهی و دلسوزی دیگران در می گذشت و به راهی که می رود اصرار می ورزید؟

رهبرگرامی،

چندی پیش پیاده از جایی می گذشتم. صدای حزن آلود مردی که از بلند آوازگیِ فریدون می خواند، مرا به حلقه ی مردم پیوست. در میان حلقه، مردی ساز می نواخت و پسرک سرتراشیده ای می رقصید. دهان مرد پوک بود. دندان نداشت. به همین خاطر کلمات را خمیر می کرد. دهان بی دندان او، کلمه ها را از ریخت می انداخت اما همین کلمه ها، درحفره ی دهان مرد چرخ می خوردند و هر یک باری از حزن به دوش می گرفتند و بیرون می خزیدند. کمانچه ی مرد مگر حریف حُزنی می شد که از دهان او فرو می بارید؟ عجبا که با همین صدای حزن آلود و ضجه ی کمانچه، پسرک می رقصید. و چه نرم و چابک. هرکه اسکناسی نشان او می داد، انگشتان لاغر پسرک، اسکناس را در هوا می ربود. با چه مهارتی. چشم همه با پسرک بود. و حال آنکه هم سوز ساز مرد و هم صداقت صدای او، چشم همه را بارانی کرده بود. همه که رفتند، مرد بی دندان با لهجه ای که خراسانی می نمود صدا در داد: نرگس، کجایی بابا؟ دانستم پسرکِ سرتراشیده دختر است و مرد بی دندان کور. اما مگر فرقی می کرد؟ در آن غربت خاک آلود، مجمجه ی دو کبوتری که بر سیم برق نشسته بودند شنیدنی بود: خواهر؟ جان خواهر. کاش یکی پیدا می شد و صدای ضجه ی ما را هم می شنید. بله خواهر، راست می گویی. ما چقدر داد بزنیم آهای ایرانیان، فاجعه درست پشت دیوارخانه های شما رقص می کند.

دوستی که حرفه اش واکاوی رسانه های فارسی زبان داخلی بود می گفت: هیچ رسانه ای نیست– چه مکتوب و چه مجازی – که من هر روز خبرها و تحلیل های کلی و جزیی آن را نبینم و نخوانم. می گفت: به تناسب قراردادی که با دستگاه های مختلف بسته ام، گزیده ی خبرها را برمی گزینم و در فایل ها و پرونده های جداگانه جا می دهم تا همان خبرها را به صورت بولتن روزانه به دستگاه های طرف قرارداد تحویل دهم. می گفت: عصاره ی خبرهای مربوط به ایران را که جمع آوری می کنم، به یک افسردگی هر روزه دچارمی شوم. چرا که عمده ی خبرهای مربوط به ایران، محدود است به قتل و غارت و دروغ و فریبکاری و هدر دادن سرمایه های ملی و ورشکستگی کارخانجات و بیکاری واعتیاد و تن فروشی و خفیف شدن ایران در آمارهای جهانی و اختلاس و رانت خواری و ارتباط دزدان اموال عمومی با صاحب منصبان و در مجموع: یک بی سرانجامی مکرری که به آذینی از فریب آلوده است.

من می گویم: چند خبر مربوط به پرتاب ماهواره ی امید و موشک شهاب وتوفیق دانشمندانمان در داستان سلول های بنیادین و دانش هسته ای را اگر که برجسته کنیم و با تکرار هرروزه ی آنها برای خوبانمان مراسم تجلیل عَلَم کنیم، همچنان با غلبه ی اخبار ناگوار و آزار دهنده مواجهیم و شاهد یک سرگشتگی مفرط در کلیت کشور. درست در یک چنین بلبشویی از اوضاع درهم پیچ است که ما با سماجت، کف دست بر سینه ی خود می نشانیم و به همگانِ دنیا خبرمی دهیم: این خیزشی که در کشورهای عربی پا گرفته، متأثر از ماست. از ما. از ما. از ما.

رهبرگرامی،

نمی دانم تا چه حد با من موافقید که این داستان بهار عربی یا عنوانی که ما برایش پدید آورده ایم و از آن به ”بیداری اسلامی” یاد می کنیم، بیش از آن که به اسلام و اسلامخواهیِ مردمِ مصر و لیبی و تونس و بحرین و یمن مربوط باشد، اتفاقا به سرنوشتِ خود ما مربوط است. در این میان اما تفکیک قیام مردم سوریه از دیگر خیزش ها، وانتساب آن به استکبار آمریکا و هم پیمان صهیونیستی اش، و جانبداری آشکارما از بشار اسد، فرشِ فکریِ ما را در برابر چشم جهانیان می گستراند، ونام ما را درکنار نام کسانی که پایه های بقای خود را با دست های خونین خود رنگ می زنند ثبت و ضبط می کند.

ازهمه ی اینها به کنار، داستان برگزاریِ همایشِ شتاب زده ای به اسم بیداری اسلامی در تهران، بیش از آنکه به قیام کنندگان خدا قوتی بگوید، به مردمِ خودِ ما می گفت: ”آهای ای همه ی ایرانیان، خوب بنگرید که این همایش، در تجلیل از دیگر قیام کنندگان آنهم در دیگر کشورهاست. نه شما، که بخواهید در فردا روزی علیهِ خود ما قیام بفرمایید”. پچ پچ کبوتران سالن کنفرانس چه شنیدنی است: خواهر؟ جان خواهر. می بینی سخنرانان چه بی پروا دروغ می گویند؟ خواسته های مردم مصر کجا و این چیزهایی که اینها می گویند کجا؟

از نجوای کبوتران که در گذریم، همگانِ ما می دانیم که برگزاری آن همایشِ عجولانه در تهران، و احتمالاً همایش هایی که این روزها بناست به کالبد فرسوده ی ما انرژی دروغین تزریق کنند، در اصل، یک فرار به جلوی خام و نسنجیده محسوب می شوند. چرا که ما، نه که از خیزشِ مردم خودمان و اعتراض های فروخورده ی آنان در هراسیم، از همین روی به دیگر مردم معترضِ جهان – حتی به مردمِ معترض انگلستان و آمریکا – آفرین می گوییم، و همزمان دست به گلوی مردم خود می بریم و اعتراضشان را به اجانب ربط می دهیم و برسرشان می کوبیم. با اصرار فراوان، حرکت های اعتراضیِ مردمان دیگر را به رسمیت می شناسیم و جنبش مردم خود را به فتنه تفسیر می فرماییم.

به دوستی که از لقمه های همان “همایش بیداری اسلامی” فراوان خورده بود، گفتم: مباد خام تر از دلایل برگزاری این همایش، به این فکر کنیم که قیام کنندگان کشورهای عربی، از ما آموخته اند که چه بخواهند، و با سران حکومتشان چه بکنند؟ و باز به او گفتم: آوازه ی تنگناهایی که مردم ایران را درمیان گرفته، دلخراش تر از آن است که مردمی را درهرکجای دنیا حسرت به دلِ ما بکند. آخر چرا باید مردم مصر و یمن و تونس و لیبی با نگاه به ما، حسرتناکِ این شوند که همانند ما شوند؟

خواهر؟ جان خواهر. بگویم چرا مردم لیبی آن بلا را بر سر قذافی آوردند و مردم مصر آن بلا را بر سر مبارک، و مردم یمن و تونس و بحرین نیز؟ به خاطر رهبری های طولانی، و رهبری های فرا قانونی، و تلنبارآسیب ها و فشارها، و تحقیر مستمرِ مردم، و به هیچ گرفتن قانون، و پروار شدن نظامیان و ویژه گان، و فرار نخبگان، و خانه نشینی شایستگان، و حاکمیت غلیظ سانسور، و نقد ناپذیری مسئولان، و جوابگو نبودن آنان در قبال قانون و پرسش های فراوان مردم، و عقب ماندن کشور در هر زمینه، و غارت اموال عمومی، و رانت خواری های تمام نشدنی، و رواج رُعبِ ناشی از دخالت سیستم های خوفناک امنیتی در مناسباتِ دم دستی حتی، و دخالت نظامیان در امور سیاسی و دخالتشان در هر کجا، و دستگاه قضاییِ منحط و فشل و سفارش پذیر، با دادگاه های سیاسی غیرعلنی و اعدام ها و حبس های بدون دادگاه و بدون دلیل، و مجلسی نمایشی و ناکارآمد و حرف گوش کن، و دانشگاههای افسرده، و بیکاری فراوان، و رواج اعتیاد و تن فروشی و بزهکاری، و نبود شادمانی های جمعی. باز هم بگویم؟ کبوتر دوم می گوید: من نگران طبیعتی هستم که در ایران به سمت مرگ می دود و هم ما را هم ایرانی ها را یک به یک می کشد.

کبوتر اول به سخن نخست خود باز می رود: کیست در جهان که به اسلام این نظام متمایل باشد؟ مگر نه این که قرار بود اسلام در این مُلک، بیماری ها را شفا بدهد؟ ببین چه به روز این اسلام آمده که جسم زخمین او بر زمین افتاده و دست التماس به سمت همه بالا برده که: شما را بخدا دست از من بدارید. از جان من چه می خواهید؟ اگر به نام و نان و نوا بود که رسیدید، شما را به خدایی که می پرستید بیایید و این مختصر جان مرا مستانید!

رهبرگرامی،

سرزمین کهن و زیبا و غنی ای که شما رهبری آن را به عهده دارید، به آسیبی سخت در افتاده است. اما آنچه که بیش از همه، همه را می آزارد، لکنتی است که بر زبان مردم نشسته. ما و شما، مردم خود را ترسانده ایم؟ همه را، حتی بزرگانی را که یک روز برای خودشان کسی بوده اند و در دستگاه اسلامی و انقلابی ما آمد و رفتی داشته اند! من در نامه ی پانزدهم خود از شانزده شخصیت سیاسی و علمی و دینی و دو همسر شهید تقاضا کردم که در نگارش نامه به من بپیوندند و برای جناب شما نامه بنویسند و با شما درد دل کنند. تا کنون بجز دو نفر، یکی از داخل و یکی از خارج، کسی به سخن من و به درخواست من اعتنا نکرده است. و حال آنکه من به همدلی آنان ایمان دارم. تک به تک آنان با من همسخن و همدل اند اما ترس از داغ و درفشی که دستگاه های امنیتی ما برای معترضان تدارک دیده اند، و ترس از کفن پوشان و اوباشانی که نعره کشان و الله اکبر گویان به فحاشی و تخریب خانه ی علما و منتقدان مجاهده می کنند، باعث شده است که کسی را شهامت سخن گفتن با شما نباشد.

به شکلی غیر مستقیم برای آقای هاشمی پیغام فرستادم که برای جناب شما نامه ای بنویسد و در آن نه راجع به انشقاق مردم و واژگونی های عنقریب، بلکه راجع به ابرهای آسمان با شما سخن بگوید. این که مثلاً هوا خوب است و بارانی در راه است. شما آیا باورتان می شود آقای هاشمی، که یک روز همه ی تریبون ها و رسانه ها برای انعکاس اندیشه ها و سخنان و نوشته های او خیز برمی داشتند، از این که برای شما چیزکی بنویسد می هراسد؟ یا مثلاً جناب آیت الله وحید خراسانی و جناب آیت الله جوادی آملی؟ همه را ترسانده ایم آقا. تا چه شود؟ تا همچنان خیمه ی خود و خویشان و هوادارانمان بر سر مسندها گسترانیده باشد؟ با آنکه خود دراین باره بارها سخن گفته ایم: ترساندن مردم و نشاندن لکنت بر زبانشان، در هر کجا و بویژه در یک نظامی که مدعی مسلمانی است، یک جرم و یک گناه و یک حرام محرز است.

خواهر؟ جان خواهر. می دانی چرا کسی از بزرگان و آیت الله ها جوابی به نامه ی نوری زاد نداده و نمی دهد؟ بخاطر این که اجابت نوری زاد، بلافاصله به اجابت از تقاضای یک فتنه گر تفسیرمی شود. و این یعنی دوستان کفن پوش بلدند با آیت اللهی که سخن به اعتراض گردانیده و در لابلای کلمه ها و جمله ها صدای نازکی خوابانده که آن صدای ضعیف می نالد: آخر چرا؟ چه بکنند و چه بلایی برسر او و بر سر آبرویش بیاورند.

رهبرگرامی،

این لکنت بزرگ همان است که شما را در یک سوی و مردمان بسیاری را در دیگر سوی نشانده است. در فاصله ی میان شما و این مردم، وسعتی از بی اعتمادی به ما و شما و بی اعتمادی به قانون و علم و ایمان وعاطفه برنشسته است. حالا خودِ جناب شما بفرمایید آیا مردمان مصر و تونس و لیبی، حسرتناک این هستند که از همین حالات جاریِ ما الگو بگیرند؟ و بشوند آنچه که ما اکنون هستیم؟

اگر که خوب بنگریم خواهیم دید: درهمه ی این کشورهایی که مردمانشان دست به شورش زده اند و می زنند، برآمدن حاکمان در سالهای نخست با شور و شوق و استقبال اغلب مردم همراه بوده اما به مرور با درازناکی عمر حاکمیتشان، همان شور مردمی، به شورشی از کدورت و نقد و اعتراض انجامیده است. عجبا که رد پای تک تک این عارضه های مشترک، در میان ما نیز قابل رؤیت است. یعنی جمهوری اسلامی ایران را نیز می توان در امتداد آنها جای داد و سرنوشت آنان را برای این تجویز کرد.

پس قبول می فرمایید همایش شتابزده ی “بیداری اسلامی” وتخلیه ی سراسیمه ی خیزش مردمان عرب به حساب شخصی جمهوری اسلامی، بیش از آن که معطوف به اسلام و الگو برداری از انقلاب ما باشد، به همان نگرانی از سرنوشت مشترک بند است. و گرنه یک عرب منفرد ازمیان میلیونها معترض مصری پرچمی از ما برمی افراشت و سراغی از ما می گرفت و نشانی از اسلام نفس بریده ی ما می گرفت. نه این که آرزویش، اسلامی باشد که در ترکیه سربرآورده و نفس می کشد.

انتخاباتی سرنوشت ساز در پیش است. شما می توانید بدون بها دادن به خواست حداقل بیست میلیون مردم ایران، به همان راهی بروید که تا کنون بدان اصرار ورزیده اید. می توانید بدون حضور این جماعت معترض، به مجلس مطلوب خود دست ببرید. و حتی بدون حضور این مردم، مابقی عمر خود را سپری کنید و با قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار به فضل خدای خوب به دیار باقی سفر کنید. اما چه درد که شما با این گزینش یکجانبه، به سرعت از خاطره ها محو خواهید شد و به فهرست حاکمانی خواهید پیوست که با مردمشان نامهربان بوده اند و اعتنایی به خواست و اعتراض آنان نداشته اند.

بیایید و این سخن کبوتران بام خانه ی خود را بشنوید که با نگاه به قدم زدن های شما با هم نجوا می کنند: خواهر؟ جان خواهر. کاش این آقا سیدعلی برای ایران و ایرانیان کیخسرو می شد، نه جمشید. که اولی در اوج اقتدار وعزت و بهره مندی وهمراهی غلیظ مردم، به گوشه ای خزید و به عبادت فروشد. ودومی از نردبان پادشاهی بالاتر رفت تا مگربرجایگاهی برترنشیند. اولی به نامی نیک دست یافت و دومی به گودالی از بدنامی فرو غلتید. وکبوتر دوم بغبغو می کند و می گوید: بله خواهر، این آقا سیدعلی برای کیخسرو شدن برازندگی بیشتری دارد تا جمشید. کاش سید قدر خودش را می دانست.

صدای صادقانه ی آن آوازه خوان پوک دهان نیز همین را می گفت:

فریدون فرخ فرشته نبود زمشک و زعنبر سرشته نبود ز داد و دهش یافت این نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی

راستی آیا بزرگواری می فرمایید به دزدان اطلاعات و دزدان سپاه دستور صادر کنید هرچه را که از من و دیگران برداشته اند، به ما باز بگردانند؟ به آنها بفرمایید: ناسلامتی قرار است ملت های دیگر از ما سرمشق بگیرند. به آنها بفرمایید: با این دزدی های مستمر، مثلاً با بردن آلبوم خانوادگی یک متهم، و استفاده ی وحشیانه از عکس ها و تصاویر آن، و با بردن وسایل کاری و شخصی سایرین، کسی به ما و انقلاب ما نگاه نمی کند که! حالا دزدی های بزرگ و کهکشانی شما ها – که جای گفتن آن اینجا نیست – بماند برای یک فرصت دیگر.

بدرود تا جمعه ی آینده.

با احترام و ادب: محمد نوری زاد نهم دیماه سال نود

Advertisements
Published in: on 31 دسامبر 2011 at 7:23 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اما شرکت نکردن و نامزد انتخابات نشدن یک بخش از اتحاد برای تحریم انتخابات است و تلاش برای فراگیر شدن تحریم فعال انتخابات موضوعی دیگر.

اما شرکت نکردن و نامزد انتخابات نشدن یک بخش از اتحاد برای تحریم انتخابات است و تلاش برای فراگیر شدن تحریم فعال انتخابات موضوعی دیگر.

برای تحریم فعال باید چه کرد؟ چگونه می توان دیگران را به تحریم فعال در انتخابات فراخواند؟ تفاوت تحریم با عدم شرکت چیست؟

ندای سبز آزادی در گفت و گو با دکتر محمد ملکی، فعال سیاسی دیرپای ملی و مذهبی، و اولین استاد دانشگاه تهران بعد از انقلاب به بررسی چگونگی راهکار تحریم در انتخابات پرداخته است. این معترض سیاسی ۷۸ ساله اما بر این باور است که در شرایط فعلی باید از عدم شرکت یا تحریم گذشت و به دنبال راهکار عملیاتی تحریم فعالانه رفت.

دکتر محمد ملکی به دلیل صراحت بیان و مواضع سیاسی اش در دهه ۶۰ (به مدت ۵ سال)، و بعدتر در سال‌های ۷۹-۸۰ و ۱۳۸۸ ماه‌ها در حبس و تحت فشار و بدرفتاریهای گوناگون قرار داشته است. وی هم اینک به قید وثیقه آزاد است.

گفت و گوی ندای سبز آزادی با دکتر محمد ملکی را در ادامه می خوانید.

دو سال بعد از انتخابات سال ۸۸، انتخابات مجلس نهم اسفند ماه برگزار می شود. در حالی که آقای خاتمی پیش از این شرط ها و لوازمی را برای حضور اصلاح طلبان در انتخابات مطرح کرده بود، حال بخش زیادی از اصلاح طلبان از عدم شرکت در انتخابات سخن می گویند. آیا این موضع گیری به معنای تحریم انتخابات است؟

من پیش از این در مورد شرط های آقای خاتمی نظرات خودم را گفتم و نوشتم. سه شرط آقای خاتمی بسیار مبهم و قابل تفسیر است، اولا ایشان می گویند آزادی زندانیان سیاسی، مقصود ایشان از زندانیان سیاسی چه کسانی هستند؟ آیا از نظر جناب ایشان زندانیان سیاسی فقط دوستان اصلاحاتی ایشانند یا این تقاضا شامل گروههای دیگر هم می گردد؟ دوم در مورد آزادی احزاب آیا از نظر ایشان جز چند حزب وابسته به اصلاح طلبان حزب دیگری مورد نظر می باشد؟

به هر حال از همان روزی که آقای خاتمی چنین شرط هایی را گذاشتند معلوم بود این شروط عملی نخواهد شد و حتما خود آقای خاتمی هم به این امر واقف بود. حال که بقول شما بخش زیادی از اصلاح طلبان از عدم شرکت در انتخابات سخن می گویند باید به جدال لفظی این که این عمل «تحریم» است یا «عدم شرکت» پایان داد و وارد عمل شد.

عدم شرکت در انتخابات چه تفاوت هایی با تحریم دارد؟

به نظر من کسانی که از کاربرد کلمه «تحریم» می ترسند نمی خواهند رابطه خود را با نظام به کلی قطع کنند، آنها هنوز فکر می کنند این نظام اصلاح شدنی است و رویای آنها بازگشت به «دوران طلائی» است. مسئله، کاربرد کلمه «تحریم» یا «عدم شرکت» نیست، باید این عدم حضور یا تحریم به شکل یک کار فعال و هدفمند درآید.

برخی از کارشناسان معتقدند که باید از فضای انتخابات برای افشاگری علیه حکومت بهره گرفت. به باور شما این راهکار امکان پذیر است؟ اگر پاسخ تان مثبت است، سبزها و اصلاح طلبان و نیروهای خواستار تغییر چگونه باید عمل کنند؟

بله می توان از فضای انتخابات برای افشاگری علیه حکومت استفاده کرد، اما تا زمانی که اصلاح طلبان روشن نفرمایند چگونه می خواهند نظام را اصلاح کنند و نظر خود را نسبت به نظام و قانون اساسی نظام و بدعت های غلطی که در این سالها گذاشته شد به صراحت اعلام نکنند صحبت از تغییر بیشتر به بازی با کلمات می ماند. به هر حال آنها که به تغییر ساختاری معتقد هستند، تاکتیک های بسیاری را می توانند به کار بگیرند که یقینا با بررسی پیشنهادهای مختلف، بهترین روش، مورد بهره گیری قرار می گیرد.

چگونه می توان تحریم فعال را به عنوان یک راهکار در پیش گرفت؟

تفاوت «تحریم فعال» و «غیرفعال» در این است که در تحریم فعال، تحریم کنندگان وارد صحنه می شوند و از هزینه های آن ترسی به دل راه نمی دهند، ولی در تحریم غیرفعال تحریم کنندگان فقط سر صندوق ها حاضر نمی شوند و رای نمی دهند. راهکارهای عملیاتی برای تحریم فعال بسیار است که همراه با توزیع پوستر، نامه و انواع شیوه های تبلیغاتی شروع می شود و به موازات آن تجمعات مردمی در پارک ها و میادین شهرها باهدف روشنگری مردم تشکیل می گردد. البته راه های فراوان دیگری وجود دارد که می تواند به وسیله همراهان و همفکران ارائه گردد.

منتقدان تحریم بر این باورند که در انتخابات مجلس با توجه به بافت های قومی و قبیله ای امکان تحریم گسترده وجود ندارد، به نظر شما چه راهکاری برای همه گیر شدن تحریم انتخابات مجلس حتی در مناطق کوچک نیز، وجود دارد؟

من معتقدم باید نسل جوان بویژه دانشجویان این رسالت را به عهده بگیرند و با رفتن به مناطق کوچک و روستاها کار تبلیغاتی برای آگاه سازی مردم انجام دهند. فراموش نکنیم که ما امروز بیش از ۳ میلیون دانشجو داریم که بخش مهمی از آنها از روستاها و شهرستان‌ها برخاسته اند و حتما می توانند از عهده این کار برآیند؛ همان گونه که در پیروزی آقای خاتمی در دور اول ریاست جمهوری نقش دانشجویان در روستاها بسیار چشم گیر بود. حال نیز عزیزان دانشجو می توانند در آگاهی دهی هموطنان روستایی نقش خود را بازی کنند.

Published in: on 31 دسامبر 2011 at 7:19 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ادعای مبارزه با اصولگرائی در اسرائیل

اشپیگل آنلاین ــ گزینش و ترجمه رضا نافعی

اصولگرایان خشونت گرا در اسرائیل خواستار جدائی زن و مرد در زندگی اجتماعی هستند. ولی هزاران اسرائیلی مخالف نفوذ فزاینده این گروه و کاهش فزاینده حقوق زنان هستند. صحبت فقط بر سر تبعیض نیست بلکه مبارزه برای تثبیت خصلت جامعه است.

همیشه این طور نبود که “دُرُن ماتالون” در راه رفتن به خانه مورد توهین قرار گیرد. آن هم به این دلیل که نمی خواهد قانون نانوشته یهودیان اصولگرا را بپذیرد که طبق آن زنان باید آخر اتوبوس بنشینند. یا در خیابان در پیاده رو ویژه زنان که جدا از پیاده رو مردان است، رفت و آمد کنند.
ولی این بار دیگر کاسه صبر زن جوان اسرائیلی که بعنوان سرباز در ارتش خدمت می کند، لبریز شد. او در نزدیکی پایگاهش سوار اتوبوس شد، چیزی نمانده بود به خانه برسد که مردی 45 ساله با بی حرمتی به او گفت باید به بخش عقب اتوبوس برود. بنا به نوشته روزنامه “هاآرتس” ماتالون تمکین نمی کند، چون هوای عقب اتوبوس بد و حال بهم زن است. آنوقت مرد خشونت گرا باو دشنام می دهد و او را روسپی می خواند، دیگر مردان هم در بدگوئی به او شریک می شوند. اتوبوس متوقف می شود و پلیس صدا می زنند.
مرد بد دهن که پدر یازده فرزند است دستگیر می شود و قاضی او را در برابر مبلغی برابر با 4 هزار یورو وثیقه آزاد می کند. این مرد تا زمانی که دادگاهش تشکیل نشده حق استفاده از اتوبوس را ندارد.
این رخداد نمایشگر خطی است که جامعه اسرائیل را به دو نیم تقسیم می کند : اسرائیل 6 میلیون جمعیت دارد که در حدود 10 درصدشان از اصولگرایان افراطی و خشونت گرا هستند. بخش سکولاردر اسرائیل که اکثریت را تشکیل می دهد در برابر اقلیتی قرار دارد که گرچه کوچک است ولی سر و صدایش زیاد است. این دو گروه متضاد فقط در مورد مخالفت با فلسطینی ها با هم اتفاق نظر دارند. چهره زندگی عمومی در تل آویو، پایتخت اسرائیل، مشابه راه و رسم زندگی در غرب است. ولی اصولگرایان افراطی همواره تلاش می کنند که موازین مورد قبول خود را برای جدائی زن و مرد درعرصه عمومی جامعه بکرسی بنشانند.
قرار بود روزپنجشنبه، تظاهراتی به همین منظور در شهر بیت شمش برپا گردد، ولی اجازه تظاهرات داده نشد. در پی ممنوع شدن تظاهرات اصولگرایان سطل های زباله ها را در خیابانها به آتش کشیدند، و دست به سنگ پراکنی زدند. این شهر که فاصله اش تا بیت المقدس ـ اورشلیم با اتوموبیل فقط 25 دقیقه است، در روزهای گذشته صحنه حنگ و دعوای موافق و مخالف بود. دلیل آنهم این بود که اصولگرایان دختری هشت ساله را که لباسش مورد پسند آنها نبوده، در راه رفتن به مدرسه به باد کتک می گیرند. بدنبال این رویدا هزاران اسرائیلی دست به تظاهرات اعتراضی می زنند. آنها بر پلاکارتهای خود نوشته بودند ” اسرائیل تهران نیست “. شیمون پرز، رئیس جمهور اسرائیل، از مردم دعوت کرد که به تظاهرات اعتراضی بپوندند.

در برخی از محلات بیت المقدس ــ اورشلیم در خیابان به زنان توریست که حجاب و لباسهای بلند ندارند سنگ پرتاب می کنند و تف می اندازند . اینک حتی یهودیان معتقد نیز با این رفتار مخالفت می کنند. چند هفته پیش وقتی رابینر اوری آیالون، متوجه شد که حتی در تبلیغات معمولی جای زنان را با وسائل و ابزار خنثی یا مدلهای مردانه پر می کنند، به مقابله تبلیغاتی پرداخت.
سرجیو دلا پرگی یو، استاد مردم نگاری و تاریخ معاصر یهود در دانشگاه عبری اورشلیم، به اشپیگل آنلاین گفت این نخستین بار است که در تاریخ اسرائیل چنین امری روی می دهد. نتایاهو، نخست وزیر اسرائیل روز چهارشنبه تصریح کرد که اسرائیل حاضر به تحمل این نوع مزاحمت ها برای زنان نیست. ” فضای عمومی باید برای همه باز و امن باشد”.
ولی نتایاهو با این مشکل روبروست که برای ادامه حیات سیاسی خود به آراء این اصولگرایان وابسته است. احزاب مذهبی از دولت ائتلافی او حمایت می کنند. دلا پرگولا این ده در صد مذهبی افراطی را تعیین کننده می خواند. به این گروه از روز اول پیدایش اسرائیل مصونیت داده شد. بن گوریون ، اولین نخست وزیر اسرائیل از همان آغاز به آنها امتیازات فراوان داد: آنها از خدمت سربازی معاف هستند و کمک های مالی فراوانی از دولت دریافت می دارند تا نیازی به کار کردن نداشته باشند و فقط به آموزش تورات ، کتاب مذهبی یهود مشغول باشند.

کارشناسان، افراطگرائی فعلی را ناشی از دوعامل می دانند. بنظر رابینر اور ی آیالون افراطگرایان با بحران روبرو هستند. او می گوید ” اینترنت، بازار کار و رسانه ها عواملی هستند که بر جوانان تاثیراتی می گذارند که مطلوب پدران و مادران نست و آنها می خواهندفرزندانشان را از این تاثیرات دور نگاه دارند. ضعف آنها آنان را خشونت گرا می کند.” ولی مرده خای کرمنیتزر عضور سازمان دموکراسی نظری دیگر دارد و سخن از افزایش قدرت اصولگرایان می گوید که زاد و ولدشان بطور متوسط سه برابر دیگر زوج هاست. درست است که آنها ده در صد جمعیت را تشکیل می دهند ولی نزدیک به یک چهارم بچه های کلاس اول فرزندان اصولگراین هستند. کرمنیتزر می گوید : بدلیل این ازدیاد نسل “هیچگاه اصولگرایان تا این حد در کابینه نتایاهو صاحب نفوذ نبوده اند” .
آیالون و کرمنیتزر هر دو معتقدند که پیشرفت در مذاکرات با فلسطینی ها و تخلیه نوار غزه در سال 2005 سبب افراطگرائی اصولگرایان شده است. برای آنها روشن شده است که مهمترین اصل برنامه آنها که عبارت بود از اسکان در خاک اسرائیل بزرگ دیگر قابل اجرا نیست. بنظر کارشناسان بازگشت به آنچه که بزعم آنها یهودیت واقعی است تبدیل به ایده ئولوژی جایگزین شده است”.
دلا پرگولا معتقد است که نتانیاهو باید قاطعیت بیشتر نشان دهد در غیر این صورت بیم خشونت گرائی و ستیزه جوئی می رود. هم اکنون اعلام شده است که مجازات تبعیض در مورد زنان تشدید خواهد شد. ولی رئیس پلیس اسرائیل می گوید مجازات به تنهائی کافی نیست. بلکه همه رابینر ها باید متفقا مخالفت خود را با افراطگرائی اعلام کنند. ولی چنین گرایشی مطلقا به چشم نمی خورد.
http://www.spiegel.de/politik/ausland/0,1518,806246,00.html

Published in: on 31 دسامبر 2011 at 6:55 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تاًملی بر اندیشه های فلسفی سیاسی پرفسور سید حسین نصر ، از منظر جامعه شناسی سیاسی .

تاًملی بر اندیشه های فلسفی سیاسی پرفسور سید حسین نصر ، از منظر جامعه شناسی سیاسی .

کاظم رنجبر

کاظم رنجبر

کلمه فلسفه از دو کلمه یونانی ( φιλοσοφία,) فیلوسوفیا یعنی به معنی دوست داران ، یا عاشقان عقلانیت ، تشکیل شده است. به عبارت دیگر ، فیلسوف کسی است ، که قدرت درک عقلی منطق و راه و روش زندگی او منجمله راه و روش تحصیلات علمی او است .

اولین روحانی جهان اولین شیادی بود که به اولین ابله رسید . از ولتر ، یکی از معروفترین فیلسوف عصر روشنگری اروپا .تولد 1694- مرگ 1778

مقاله ایکه خوانندگان در پیش چشم خود دارند ، مقاله ایست نسبتأ طولانی ، در رابطه با اندیشه ای فلسفی پرو فسور سید حسین نصر ، معروف به فیلسوف اسلامی معاصر بر خاسته از جامعه شیعه ایران ، که حداقل در طول 40 سال گذشته ، چه در ایران و چه در خارج از ایران ، بنام :«روشنفکران اسلامی » ، وارد دنیای فلسفه ، علم و سیاست شدند. دست آورد این« روشنفکران و فیلسوفان ، و جامع شناسان اسلامی » حداقل برای ما ایرانیان ، که از سال 1357 ، زیر نظام : اسلام ناب محمدی خمینی زندگی می کنند ، روشن و آشکار است. لذا لازم و ضروری است که به خوانندگان قبلأ یاد آور شود ، این مقاله نسبتاً طولانی ، برای شناخت اندیشه های فلسفی سیاسی و علمی آقای پرفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی است ، لذا اگر خوانندگان به این نوع مقالات ننسبتاً طولانی و سنگین عادت ندارد ، خوب است که از خواندن آن خود داری بکنند. این مقاله نه شعار است ، نه برنامه سیاسی حزبی است. بلکه تحلیلی است از اندیشه های « روشنفکران و فیلسوفان و پروفسور های گوناگون امروز جهان اسلام ، که می خواهند ، علم را با دین ، عقل و منطق را با باور های خرافی مخلوط کرده ، باکلمات اغلب مبهم و درعین حال بی محتوی از منظر عقلی و علمی ، به خوانندگان خود القاء کنند. قبل از هر چیز نگاهی ولو مختصر به زنگی نامه آقای پرفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی نظر می اندازیم .

سیدحسین نصر سال ۱۳۱۲در تهران به دنیا آمد. پدرش، سید ولی‌الله، همانند پدر بزرگش پزشک دربار بود و اهل کاشان.

او از جانب مادر نواده شیخ فضل الله نوری است. نصر تحصیلات ابتدایی را در مدرسه‌ای نزدیک خانه خود در خیابان جمهوری گذرانید. در همان کودکی شروع به آموختن زبان فرانسه کرد و علوم اسلامی را نزد پدر خود می‌آموخت. سپس به دبیرستان فیروز بهرام جهت ادامه تحصیل رفت.

در دوازده سالگی به آمریکا فرستاده شد. او در مدرسه شبانه روزی پدی در نیوجرسی ثبت نام کرد. در سال ۱۹۵۰ رتبه ممتاز اول مدرسه خود را به دست آورد. در چهار سال تحصیلات این مدرسه، نصر زبان انگلیسی، علوم، تاریخ آمریکا، فرهنگ غربی و تعالیم مسیحی را آموخت.

نصر برای ادامه تحصیلات دانشگاهی انستیتوی تکنولوژی ماساچوست را برگزید. در همان زمان بورس تحصیلی به او تعلق گرفت و او نخستین دانشجوی ایرانی بود که در مقطع لیسانس در آن موسسه به تحصیل پرداخت. او رشته فیزیک را برای ادامه تحصیل برگزید.

نصر در MIT تحت تأثیر فیلسوف بزرگ فریتهوف شوان قرار گرفت و بالاخره توانست با کارنامه‌ای درخشان فارغ التحصیل شود. تحصیلات تکمیلی خود را سپس در دانشگاه هاروارد آغاز کرد و پس از دریافت کارشناسی ارشد در رشته ژئوفیزیک دو سال بعد در سال ۱۹۵۸در رشته تاریخ علم با گرایش علوم اسلامی با درجه دکتری فارغ التحصیل شد.

نصر بعد از فراغت از تحصیل به ایران آمد وریاست دانشگاه صنعتی شریف را عهده دار شد.
نصر در زمینه عرفان و فلسفه اسلامی دستی چیره دارد و مباحث وی با استاد شهید مرتضی مطهری شهید و علامه رفیعی قزوینی بازتاب‌های مثبت و فراوانی داشت.

دکتر نصر از همکاران اصلی هانری کربن در تهیه کتاب «تاریخ فلسفه اسلامی» بوده‌است و از شاگردان وی می‌توان به دکتر غلامعلی حداد عادل و ویلیام چیتیک اشاره کرد.

وی مدتی نزد علامه طباطبایی به تلمذ پرداخت و بسیار تحت تأثیر علامه قرار گرفت و کتاب «شیعه در اسلام» آن زنده یاد را به انگلیسی باز گرداند.

ماخذ : نشریه همشهری:ایران http://hamshahrionline.ir/news-49834.aspx

مروری کوتاه بر اندیشه های فلسفی-دینی و علمی ، پرفسور سید حسین نصر به استناد بر نوشته های ایشان.

پرفسور نصر در یکی از آثار خود : با عنوان دین و نظم طبیعت ،که اصل کتاب در زبان انگلیسی با عنوان : Religion and the order of naturec –

در سال 1385، توسط آقای انشا الله رحمتی ترجمه شده و توسط شرکت :نشر نی در تهران در 520 صفحه چاپ و منتشر شده است و در سال 13886 نیز تجدید چاپ گشته است ، در صفحه 366 در رابطه با :نظم طبیعت از منظر قران ، چنین نوشته است: بنا بر نص قران ، همهً آفریده ها در واقع در نماز های انسان شریک اند و خداوند را ستایش می کنند، زیرا در قران می فرماید :«یسبح له السموات و الارض و ما فیهن و ان من شی الا یسبح بحمده (سوره اسراء آیه 44 ) « آسمان های هفت گانه وزمین و هرکس که در آنها ست اورا تسبیح می گویند، و هیچ چیز نیست ، مگر اینکه در حال ستایش تسبیح او می گوید. پرفسور نصر اضافه می کند و می نویسد :این بدان معنا است که نمازهای انسان که در واقع مراسم ستایش خداوند است ، ونیز اعمال عبادی دیگر ، که غایت نهائی آن ها ذکر خداوند است ، بخش هائی از هم سرائی ستایش خداوند توسط همهً خلقت و نوعی ملودی در هماهنگی «نداها» برای تسبیح خداوند است ؛ تسبیحی که در ژرف ترین سطح همان گوهر همهً مجودات است. اولیا به هر طرف که رو کنند صدای ذکر طبیعت را می شنود.همانطوری که شاعر صوفی ترک :یونس امره،در یکی از مشهور ترین اشعار زبان ترکی در باره واقعیت بهشتی ، که طبیعت بکر همچنان انعکاس و جلوه آن است سروده است :رود ها در بهشت با ذکر الله ، الله ، جاری می شوندو هر بلبل مشتاق ، می سراید الله ، الله ، (ماخذ :از کتاب دین و طبیعت ، صفحه 366)

پروفسور و فیلسوف اسلامی ، آقای دکتر نصر در کتاب دیگر خود ، با عنوان :علم و تمدن در اسلام ، که اصل کتاب در زبان انگلیسی، با عنوان :Science and Civilisation in Islam – که این کتاب توسط احمد آرام ترجمه شده و شرکت :انتشارات علمی و فرهنگی چاپ نخست آنرا در سال 1351، در زمانیکه پرفسور و فیلسوف اسلامی ، « رئیس دانشگاه صنعتی آریا مهر » بودند ، چاپ و منشر شده بود ، در مقد مه چاپ 1384- در عصر جمهوری اسلامی ( که احتمالأدر چاپ اول نیز این نقد وجود داشته است ) –به نقد :جورجیودی سانتیلانا ،( Giorgio de Santillana -Professeur d’histoire et philosophie des sciences à Massachusette institue of technologie ) عضو هیت علمی انستیتو تکنولوژی ماساچوست ، به تاریخ 6 نوامیر 1966 را مشاهده می کنیم :

.«…» انحطاط علم در داخل یک فرهنگ بزرگ ، بخودی خود یک بحث جذاب و موضوع درس ترسناکی است .در اینجا با مراجعه به اسناد ی که به ما اجازه آن را می دهد که خود قضاوت کنیم ، کلید اختلافات میان ابن رشد Averroès-1126-1198 وغزالی را بدست می آوریم . ابن رشد با وضوح و درستی کاملی که به علت پیروی از سنت یونانی، در او سراغ داریم سخن می گوید، در صورتیکه فصاحت معروف غزالی که از لحاظ عقلی چندان برجستگی ندارد و برای ما از جنبه اخلاقی الهام بخش نیست ، گردبادی از عدم تسامح و تعصب کور فراهم ساخت ،که نه تنها ریشهً علم را زد، بلکه دستگاه مدرسه اجتهاد افتخار آمیز و تفسیر قران ، از آن آسیب دید. موًلف که آن اسناد را بصورت مستقیم در دسترس قرار داده ، شایسته حق شناسی ما است، چون نیک میداند که ناگزیریم آنها را به طریقه خواص خویش بخوانیم. چنانچه گفتیم ،که توضیحات وی به اندازه خود متون حائز اهمیت است ، چه اختلاف میان دو جهان را به ما نشان می دهد.تنها در یک نقطه پایانی باید استثنا ئی قائل شویم ، وآن تشبیهی است که میان غزالی و آکونیناس می کند . Thomas Aquinas-ou Thomas d’Aquin-1225-1274.این دو شخصیت را نمی توان با یک دیگر سنجید، اگر چیزی بتوان گفت ، برهان اصلی غزالی که در «علتها ی مادی علت های حقیقی نیستند» بلکه« فرصت هائی» هستند برای انکه خدا مستقیمأ در امور دخالت کند، واو را به صورت معمائی شبیه مردانی چون نیکلا مابرانش –Nicolas Malebranche- متولد 1638- مرگ 1715- روحانی مسیحی – متخصص در الهیات و فلسفه ) در جهان ما در می آورد.ولی عقل بزرگ و سادۀ مالبرانش می دانست که چگونه « فرصتگری » را به هدف کاملآ مخالفی برگرداند :همین در واقع نقطه عزیمت ابداع علمی و عمیق لایبنیتز شد. راه های عجیب در تاریخ چنین است .(Gottfried Wilhelm Leibniz(متولد 1646 در آلمان ؛ شهر لایپزیک ، مرگ 1716 در شهر هانور ، فیلسوف ، ریاضی دان ، حقوق دان، دیپلمات ، استاد منطق ، واژه شناس)

جورجیودی سانتیلانا ، در دنباله نقد تز دکترای «فیلسوف اسلامی » دکتر حسین نصر ، این سخن وزین ولی در عین حال دو پهلو را ، خطاب به دانشجوی خود ، چنین می نویسد :« با وجود این ، بعضی از امور ثابت ، کلی وجهانی باقی میمانند. از آن جهت می توانیم بصیرت ابن هیثم را ستایش کنیم که وی «فقط » یک دانشمند بود: « آنان که که علم را ویران می کنند در واقع دین را ضعیف می کنند.» در اسلام نه تنها حجاب هائی برای علم وجود داشت ، بلکه برای حکمت نیز ، تا آنجائیکه با این جهان ارتباط پیدا می کرد،چنین بود .باید بخاطر داشته باشیم که خود ابن سینا را نیز بلاخره به بیدینی منتسب کردند . تنها «اشراق »تاًملی عرفانی دست نخورده ماند .

در این باره برای ماشکی نیست که پس از روزگار الموحدون ، قدرت خلاق اسلامی رو به ضعف گذاشت، وبصورت اندیشه تامٌلی و نیز شعر در آمد ، وراه زندگی اسلامی باز مانده ًمتحجر چیزی شد که زمانی برگ وکامل و تاره بود.ولی باید در نظر داشت که باوجود آنکه از آن زمان ساختمان فقهی و کلامی دو جناح تشیع و تسنن این فرهنگ استقرار و استحکام یافت ، نتایج سیاسی با گسترش تفوفق ترکان رو به ضعف و نا بودی گذاشت . دستگاه دنیوی در حال فرو ریختن ، دیگر نمی توانست مردمان را در کنار یک دیگر برای کارهای اجتماعی نگاه دارد ، ولی به جای آن ، حال و تجربه صوفیانه ًفردی که نامرئی و فرار بود، (منظور فرار از واقعیت های اجتماعی است . )جنبهً همگانی پیدا کرد.

* * *

جورجیو دی سانتیلا نا ، ادامه می دهد :بهتر است در این باره قضاوتی را که سر همیلتون الکساندر روسکین گیبپ به انگلیسی :Hamilton Alexander Rosskeen Gibb گیب به اختصار :H .A.R. Gibb – متولد 2 ژانویه 1895 –در اسکندریه مصر مرگ 22 اکتبر 1971 ، تاریخ دان و شرق شناس اسکاتلندی ، افسر توپحانه در جنگ اول ، و افسر اطلاعاتی بریتانیای کبیر که به زبانهای شرقی تسلط کامل داشت. Gibb در سال 1955 اسم اش را عوض می کند و با نام :James Richard Jawett .- به مقام استادی در زبان عرب ، و دین اسلام و فلسفه اسلامی تاریخ اسلام در دانشگاه هاروارد آمر یکا ، تدریس می کند . در این سالها است که ، که آقای پرفسور سید حسین نصر ، به مقام شاگردی این افسر اطلاعاتی بریتانیای کبیر متخصص جهان اسلام مفتخر می شود.

سر همیلتون گیب چنین می گوید : «…» اینکه جهانشناسی صوفیانه از کجا آمده و چگونه در اندیشه ً صوفیانی راه یافته ، مطلبی است که سید حسین نصر نخستین بار با تفصیلی محققانه بیان کرده است .مایه شگفتی است که بنیان آن بدست مکتب های « فلسفه عصر زرین » (منظور عصر طلائی است ) گذاشته شده ، وشخصی مانند خود ابن سینا ، «استاد ثانی » فلسفه ارسطوئی ، با رمزیگری جهان شناختی خویش آن را فراهم آورده بود است. اینکه میراث فرهنگ یونانی مآبی سبب به گل نشتستن نهائی تصوف اشراقی بوده باشد ، بصورت معمائی بزرگ جلوه گر می شود سر هیملتون بر آن است که این معما را تنها از طریق عمل یک دلیل درونی می توان توضیح داد که برای تکامل نهائی یک نظر و عقیده مرکزی در کار بوده است . جورجیو دی سانتیلانا – انستیتو تکنولوژی ماسا چوستز 6 نوامبر 1966.(ماًخذ : مقدمه موًلف بر ترجمه فارسی . صفحه بیست و دو )

از اینکه پرفسور سید حسین نصر ، در نوجوانی برای تحصیل علم و دانش به آمریکا سفر می کند ، و زیر نظر استادانی چون :« سر همیلتون گیپ ، یا ریچارد فرای (جاسوس سیا ) و سازمانی معروف به :Rand Corporation – انبار اندیشه سازمان اطلاعاتی آمریکا معروف به سیا ، سربیرون بیاروند ، و پروژه پژوهشی چون: RAND Proposes Blueprint for Building Moderate Muslim Networks- در 216 صفحه با مسئو لیت «مرکز سیا ست عمومی خاورمیانه موسسه : RAND – » و با مشارکت«بنیاد ریچارد سون » منتشر کنند ، هدف ما نیست ، هدف ما شکل گیری مختوی فکری و فلسفی علمی آقای پرفسور نصر است ، که چگونه ایشان علم و فلسفه را در قران پیدا کردند ، در حالیکه جایگاه علم و فلسفه هرگز در هیچ کتب دینی و مذهبی نمی توان پیدا کرد ؟ در این راستا ، به پژوهش خود ادامه می دهیم .

* * *

با این نقد از روشکار تحلیلی دکتر حسین نصر ، توسط استاد خود ، جورجیو دی سانتیلانا ، وقتی کتاب :علم و تمدن در اسلام ، آقای نصر را مطالعه می کنیم ، می بینیم که ایشان برای چنین کار وزین و با ارزش ولازم برای جامعه ایران امروز ، از منظر متدودلووژی ، و روش تحلیلی ، نتوانسته است خود را از تعصبات و دگم ناشی از باور های دینی ، یا تظاهر بر باور های دینی ، و تعلق به خانواده روحانیت ، آزاد بکند. قبل از آنکه به این موضوع با اهمیت نظر بیاندازیم ، واز منظر علمی به آن بپردازیم ، به یک جمله معروف دانشمند مشهور فرانسه : لوئی پاستور (متولد 27 دسامبر 1822- مرگ 28 سپتامبر 1895) شیمی دان ، فیزیک دان ، و میکروب شناس ، بیولوژیست معروف را اینجا می آوریم ، تا خوانندگان بدانند ، که فرق از کجاست تا کجا ؟ چرااز 57 کشور مسلمان ، با جمعیتی : یک ملیارد و دویست ملیون نفر ، با منابع عظیم طبیعی ، برای نمونه یک کشور پیشرفته وجود ندارد؟

پاستور می گوید : وقتی که من برای کارهای علمی و تحقیق وارد آزمایشگاه می شوم ، قبلا بیرون از آزمایشگاه باور های دینی خودم را به به رخت آویز ، آویزان می کنم . به عبارت دیگر کار تحقیقات علمی ، با باور های دینی ، هیچ نکات مشترک ندارند . به عنوان مثال ، داستان آفرینش در تورات ، یا قران ، یا تولد حضرت عیسی ، هیچگونه همخوانی علمی و منطقی با علوم امروز که بشر بر آن مسلط شده است ، ندارد . بشر امروز با مسافرت های کیهانی و تکنولوژی : -( تکنولوژی یک ملیاردیم یک میلیمتر ) نمی تواند داستان های اسطوره ای کتاب های دینی را باور بکند . در صورتیکه پرفسور حسین نصر در طول این کتاب 412 صفحه ای خود ، که در حقیقت یک دایره المعارف و مجموعه نوشته های دیگر محققین ایرانی ، عرب هستند به انگلیسی ترجمه کرده و در اختیار استادان و هیت ژؤوری ، برای دفاع از تز دکترای خود گاذاشته است . این کتاب از منظر علمی و شناخت علت و معلول و و اثبات آن با منطق علمی ، کاملا بی محتوی است. خصوصا اینکه ، آقای دکتر حسین صدر ، فارغ التحصیل یکی از معروفترین و پیشرفته ترین موسسه تکنولوژی از منظر علوم وتکنولوژی، یعنی : موسسه تکنولوژی ماسا چوست آمریکا می باشند. بدبخت محمد رضا شاه ، که فکر می کرد هرکس یک تکه کاغذ پاره ای از دانشگاهی خصوصا از دانشگاه های خارجی به عنوان دکترا داشته باشد ، حتما صاحب علم است ، با انتصاب دکتر حسین نصر ، در سال 1351 ، زمانی که او 39 سال داشت (حسین نصر متولد فروردین 1312 است ) به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر ، بر این باور بود ، که این پرفسور و دکتر و فارق التحصیل دانشگاه هاروارد و انستیتو تکنولوژی ماسا چوست ، دانشگاه صنعتی آریا مهر را تبدیل به: انستیتو تکنولوژی ماساچوست خواهد کرد!!!در حالیکه استاد پرفسور و فیلسوف اسلامی ما ، دانشگاه صنعتی آریامهر را تبدیل به «شاخه حسینیه ارشاد تهران!!!» کرده بود .

می گویند ، وقتی که ناصر الدین شاه برای اولین بار به فرانسه آمد ، تا پیشرفت و ترقی این مملکت را خود از نزدیک مشاهد بکند و چه بسا برای ترقی و پیشرفت ایران غرق در جهل و خرافات آخوندی ، و عقب ماندگی این کشور اقدامی بکند ، معروف است ، وقتی دید که در فرانسه ، بار بر ، رفتگر ، درشکه چی هم به زبان فرانسه حرف می زنند، رو به مترجم خود کرد و گفت : عجب کشور پبشرفته ای است ، حتی بار بر و رفته گر هم فرانسه صحبت می کنند؟ البته این یک داستان فکاهی است ، افراد هر ملتی ، چه پرفسور در جراحی باشد ، چه رفتگر ، در زبان آن ملت صحبت می کند. اما اگر آقای دکتر نصر فکر می کنند که یک مشت خرافات و باور های دینی برگرفته از جامعه عشیرهای عربستان 14 قرن پیش را با ترجمه کردن به زبان انگلیسی بر آنان ارزش علمی میدهند ، کاملا در اشتباه هستند .

تعریف علم :

علم عبارت از مجموعه شناخت و تحقیق و پژوهش ، با یک روش مشخص (Méthodique) است،که هدف اش کشف قوانین و پدیده ها و روابط آنها در طبیعت و جامعه می باشد .تجربه در پژوهشهای علمی اصلی است اساسی ، مشخص و قائم به ذات .در پژوهشهای علمی ، سایر مقولات ، مبتنی بر باورهای ماوراء طبیعی ، چون روح ، جن و پری ، فرشته ، پیشگوئی ، جادوگری ، که فاقد پایگاه عقلانی هستند ، جایگاهی ندارند.نتیجه این پژوهش های عقلانی ، ناشی از تجربه عملی ،و محا سبات استدلا لی و آزمایشگاهی ، در نهایت بصورت قوانین علمی در آمده و شناخت انسان را از طبیعت و جوامع بشری ، گسترش می دهد .

با این تعریف مختصر از علم ، نگاهی به نوشته پرفسور سید حسین نصر ، می اندازیم ، تا ببینیم ایشان ، تحصیل کرده دانشگاه :هاروارد و انستیتو تکنولوژی ماسا چوست آمریکا در باره علم ، چه می فرمایند.

«…» در نظر فرد مسلمان ؛، تاریخ یک رشته از پیش آمد ها ست که به هیچ وجه تاثیری در اصول غیر وابسته به زمان اسلام ندارد .بیشتر از آنکه به پروردن اصالت و تغیر به عنوان نیروهای ذاتی علاقمند باشد ، به دانستن « تحقق بحشیدن » به این اصول دلبستگی دارد .نشان تمدن اسلامی یک نهر جاری نیست ، بلکه خانه مکعب کعبه است ، که ثبات آن نمودار خصلت ابدی و تغیر ناپذیر اسلام است.

به محض آنکه روح وحی اسلامی از میراث تمدن های گذشته و ا طریق نبوغ خود ، تمدنی به وجود آورد که آن را می توان به صورتی مشخص اسلامی نامید ، در این تمدن توجه اصلی از تغیر و «تطابق » به جانب دیگری معطوف شد.فنون و علوم دارای ثبات و «تبلوری » شده بودند که مبتنی بر تغییر نا پذیری اصولی بود که این فنون و علوم از آنها پیدا شده بودند؛و همین ثبات است که امروز ،در مغرب زمین ، غالبا آن را با رکود و سترونی اشتباه می کنند.

علوم و فنون در اسلام بر پایه وحدت بنا شده اند، و همین وحدت است که قلب و هسته وحی اسلامی را تشکیل می دهد .درست به همین صورت که هر هنر اسلامی ، خواه الحمرء بوده باشد یا مسجد اسلامی پاریس ، صورت تجسمی خاصی را نشان می دهد که در آن شخص می تواند وحدت الاهی را متجلی در کثرت ببیند،به همان صورت نیز همهً لومی که به حق ممکن است اسلامی نامیده شود، وحدت طبیعت را آشکار می سازد. ممکن است چنین گفته شود که که هدف سراسر علم جهان شناسی باستانی و قرون وسطائی – نشان دادن وحدت و پیوستگی همه موجودات است ، بدان سان که آد می با مشاهده وحدت جهان ، به وحدت اصل الاهی و غیبی می رسد ، که وحدت طبیعت ، تصویری از آن است.

بنا بر این برای پی بردن به ماهیت علوم اسلامی ، نیازمند آن هستیم که مقداری از اصول اسلام را بشناسیم، گو اینکه لیان چنین اندیشه هائی با اصطلاحات جدید دشواری دارد و ممکن است برای خوانندگان غربی که به راه دیگری از تفکر خو گرفته اند عجیب و بیگانه جلوه گر شود.لا وجود این ، بیان این اصول در اینجا ضروری است، چه آنها قالبی را تشکیل می دهند که در داخل آن علم اسلامی معنائی پیدا می کند، و در خارج آن ، هر تحقیقی صورت بگیرد ، سطحی و ناقص خواهد بود .

تمدن اسلامی به عنوان یک کل، مانند سایر تمدنهای سنتی ، مبتنی بر یک نظر است :آنچه بر حضرت محمد (ص) وحی شده دین«خالص » و ساده ً آدم و ابراهیم و تجدید یک توحید فطری و اصلی است . خود کلمه اسلام دو معنی «گردن نهادن یا تسلیم » و «صلح و سلم » را می دهد ، که معنی دیگر آن «یکی لودن با خواست خدا» است .

اصول اعتقادی اسلام – «اینکه خدا یکی است و محمد فرستادهً اوست »- با همه! سادگی که دارد ، وضع وروح اساسی اسلام را خلاصه می کند .برای رسیدن به جوهر اسلام ، کافی است که معترف باشیم که خدا یگانه است و اینکه پیغمبر که حامل وحی او و خلاصه ً همهً جهان آفرینش است ، توسط او فرستاده شده است .«…»

اسلام را به معنی کل آن ، می توان گفت که معنائی شامل سه درجه دارد. هر چیز در جهان مسلمان است ، یعنی « به خواست خدا گردن نهاده است .» ( یک گل نمی تواند جز گل باشد ؛ الماس نمی تواند ندرخشد.خدا آنها را چنین آفریده است ؛ وظیفه آنها فرمانبرداری است .) دوم اینکه همهً مردمانی که به ارادهً خود قانون مقدس وحی را پذیرفته اند ، مسلمانند ، بدین معنی که ارادهً خود را به قانون مقدس و شریعت تسلیم می کنند. در آن آن هنگام که :عقبه (عقبه ابن نافع در قرن اول هجری شمال آفریقا را فتح کرد ) از خانواده خود خدا حا فظی کرد و بر اسب سوار شد تا به شمال آفریقا برود و در ماجرائی شرکت بکند که به تسخیر سه هزار کیلومتر مسافت شمال آفریقا تا ساحل اطلسی (منظور اقیانوس اطلس ) مراکش انجامید ، بانگ بر آورد که «اکنون خدا جان مرا گرفت .»هرگز نمی توان تصور کرد که اسکندر ، در هنگام ایکه به جانب مشرق وایران به راه افتاد ، چنین اندیشه ای در سر می داشتاست. با وجود این ، آن دو مرد ، به عنوان فاتح ، کارهائی کردند که بایک دیگر شباهت دارد؛ «تسلیم » عقبه در مقابل ارادهً الاهی به اعمال مقاومت ناپذیری در این جهان انجامید .

معنای سوم سوم اسلام از لحاظ معرفت و فهم خالص است ، وآن معرفت تاًملی و عرفانی است که در سرتاسر تاریخ اسلام به عنوان بر ترین و جامعترین معرفت شناخته شده است که در سراسر تاریخ اسلام به عنوان بر ترین و جامعترین معرفت شناخته شده است . عارف بدان معنی مسلمان است که سراسر وجود او به خدا تسلیم شده است ؛وجود فردی جداگانه ای از خود ندارد. در تسلیم به آفریدگار به گلها و مرغان شباهت دارد ؛ مانند آنها و مانند همهً اجزای دیگر جهان ، عقل الاهی را بنا بر رتبه ای که دارد منعکس می کند ، ولی آنها به صورت انفعالی چنین می کنندو انعکاس وی انعکاس فعا لانه است ؛ سهم وی سهم آگاهانه است .بدین ترتیب «معرفت » و «علم » به صورتی تعریف می شوند که با کنجکاوی و حتی با تجسس تحلیلی تفاوت اساسی دارد . عارف از این لحاظ ، « با طبیعت یکی است » ؛ آن را «از درون » فهم می کند ، و در واقع روزنهً فیضی برای جهان است . اسلام او با اسلام طبیعت به یک دیگر شبیه است. (ماًخذ : علم و تمدن در اسلام . نوشته سید حسین نصر : مترجم احمد آرام .شرکت انتشارات علمی و فرهنگی –تهران سال 1386- صفحات از 1- تا 4)

ما در محدوده این مقاله به نوشته های ، و نظریه های علمی و فلسفه آقای سید حسین نصر ، که در جامعه استبداده زده ایران ، چه در زمان نظام شاهنشاهی ، چه در نظام اسلامی ولایت فقیه ، شاهد قتل و جنایات و غارت ثروت های مادی و معنوی ملت ایران بودیم و هستیم ، جواب خواهیم داد . ولی هر ایرانی حق دارد از خود بپرسد ، چگونه یک ایرانی از سنین نوجوانی در یکی از کشور های مترقی جهان ، در معروف ترین مراکز علمی ، چون : انستیتو تکنولوژی ماسا چوست ، و دانشگاه معروف هاروارد آمریکا تحصیل کرده است ، و با خود عنوان های : فیلسوف ، پرفسور ، دکتر ، یدک می کشد ،به خود اجازه می دهد چنین نوشته های سخیف و بی پایه از منظر علمی و تاریخی در باره علم و ادیان بکند ؟

برای تعریف مفهومی از دین ، از اندیشه جامعه شناس معروف فرانسه امیل دورکهایم (Emile Durkheim) بنیا ن گذار مکتب جامعه شناسی فرانسه کمک می گیریم ، که یکی از آثار معتبرش در بارهً :شکل های ابتدائی زندگی دینی است.دورکهایم در سال 1858 متولد شد ودر سال 1917 از این دنیا رفت.در زمان حیات او در سال 1903 قانون معروف :جدائی دین از سیاست از پارلمان فرانسه گذشت وتصویب شد و از آن تاریخ از دولت مردان فرانسه کسی نمی پرسد چه دینی دارد ، یا اصلأ دین باور است یانه؟ بلکه از او می پرسند :چه برنامه ای برای خدمت به ملت و وطن اش دارد ؟
برای دورکهایم، دین ذاتأ یک پدیدهً جهانی است و در عین حال ،دین نه جایگاه قدسی و نه جایگاه دنیوی دارد.تمام ادیان خود را با باور داشتن به یک نیروی ماوراء انسانی و خارج از فرد ،مشخٌص می کنند.در حالیکه دین یک حادثه عرضی (با فتحه عین ور ،وسکون ضاد ) است .دین تنها نیروی واقعی است ،که از ابعاد فردی گذشته، به یک مظهر جامعه بشری تبدیل شده است.دین نیروی اجتماعی است ، که جایگاه مشخص خود را در جامعه دارد.در دین جایگاه خدا ،خارج از جامعه و بالاتر از فرد است، همچنانیکه جامعه خارج از فرد و بالاتر از فرد قرار دارد.تصویر خدا در ادیان ، تصویر قدرت مافوق و مطلق است،همچنانیکه جامعه قدرت جبری خود را بر ما تحمیل می کند.در واقع ، خداوند تجلی نا خود آگاه جامعه در وجدان درونی انسان است. قوانین الهی ، چیزی جزء، قوانین تقٌدس یافته جامعه نیست. وقتی که وجدان سخن می گوید، در واقع ، جامعه است که ما را مورد خطاب قرار می دهد،و همچنانیکه ، این جامعه است که وظایف خود را به عنوان تکلیف فردی نسبت به جامعه را ، بر ما تحمیل می کند،و حدود آنرا ، در رفتار ها و منش و طبیعت ما ، مشخص می سازد. همچنانکه اخلاق دینی که در اندیشه فرد جای دارد، این اخلاق دینی از جامعه ریشه می گیرد.دورکهایم اضافه می کند «…» اینکه در تمام جوامع بشری ، دین به اشکال مختلف وجود دارد ، خود نشانگر این است ،که دین ساخته و پرداحته جوامع بشری است.

* * *

نگاه کوتاه به چند متن قران ، وسئوال از پرفسور سید حسین نصر . آقای حسین نصر شما بر چه معیاری ، این متون قرانی را ، متون علمی می شناسید ؟

همه‌ی ستارگان مشغول سجده کردن الله هستند:
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِيرٌ مِّنَ النَّاسِ وَكَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَن يُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّكْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ.سوره حج آیه 18 آيا نديدي كه سجده مي‏كنند براي الله تمام كساني كه در آسمانها و زمين هستند و همچنين خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان، و بسياري از مردم، اما بسياري ابا دارند و فرمان عذاب در باره آنها حتمي است، و هر كسي را الله خوار كند كسي او را گرامي نخواهد داشت، خداوند هر كار را بخواهد انجام میدهد!
الَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ وَالْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَيُمْسِكُ السَّمَاء أَن تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ حج/65 آيا نديدي كه الله آنچه در زمين است مسخر شما كرد؟ و كشتي ها به فرمان او بر دریا حركت مي‏كنند و آسمان را نگه مي‏دارد تا بر زمين، فرو نيفتند مگر به اذن او الله نسبت به مردم رحيم و مهربان است ا نَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا فاطر/41 همانا الله است که گرفته است آسمانها را که بر روی زمین نیفتد و اگر افتادند, کیست غیر از خدا این دو را یگیرد اوست آمرزنده ی بردبار؟

خب حالا با هم خرافه بعدی را بررسی می کنیم: ابتدا آسمانها به زمین چسبیده بودند! از نظر قرآن، ابتدا زمین را آفریده شد و سپس الله بر روی زمین قرار گرفت و آسمان را خلق نمود, در این هنگام بود که این دو به هم چسبیده بودند, سپس آنرا (آسمان ) بالا برد در سوره نازعات/30 و آیات قبل از آن (ءانتم اشد خلقا ام السماء بناها / رفع سمکها و سواها ) این موضوع را قرآن آشکارا در انبیاء/30 می‌گوید:
أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ آیا کفار ندیدند(نمیدانند) که آسمان و زمین(نه زمین ها) (در ابتدا) به هم چسبیده بودند, پس ما آنها را از هم جدا کردیم و هر چيز زنده‏اى را از آب پديد آورديم آيا ايمان نمى‏آورند

) اگر قرآن را بخوانیم متوجه خواهیم شد که در دنیا دو دریا وجود دارد , یکی دریای زمینی و دیگری دریای آسمان , دریای زمینی برای صید و کشتیرانی است و دریای آسمان برای بارش باران آفریده شده است: هیچنین یکی از این دریاها شیرین و یکی دیگر شور می‌باشد: وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا فرقان/53 اوست كسى كه دو دريا را به سوى هم روان كرد اين يكى شيرين [و] گوارا (دریای آسمان که آب باران از اوست ) و آن يكى شور [و] (دریای زمینی ) است و ميان آن دو مانع و حريمى استوار قرار داد

) اگر قرآن را بخوانیم متوجه خواهیم شد که در دنیا دو دریا وجود دارد , یکی دریای زمینی و دیگری دریای آسمان , دریای زمینی برای صید و کشتیرانی است و دریای آسمان برای بارش باران آفریده شده است: هیچنین یکی از این دریاها شیرین و یکی دیگر شور می‌باشد: وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا فرقان/53 اوست كسى كه دو دريا را به سوى هم روان كرد اين يكى شيرين [و] گوارا (دریای آسمان که آب باران از اوست ) و آن يكى شور [و] (دریای زمینی ) است و ميان آن دو مانع و حريمى استوار قرار داد
بر طبق همین آیه، الله معتقد است آب باران از دریای آسمان سرازیر می‌گردد منشا این داستان را به راحت می توانید در اساطیر یونانی قبل از اسلام و داستان های فارسی بعد ار اسلام بیابید. با توجه به اینکه وصف هر یک ار دو دریا را بیان می‌کند؛ کاملا آشکار است که منظور چیست و لزومی به شرحی اضافه را در اینجا نمی‌بینم.خرافه بعدی : الله ابر را به عنوان روئیدنی آسمان معرفی میکند, در نمل /25 گفته شده که الله هم از زمین میرویاند (گیاهان) و هم از آسمان می رویاند(ابر) .برای جلوگیری از سفسطه اسلام گرایان بیشتر توضیح می دهم: در قرآن هر جا که از کلمه‌ی نزول استفاده شده، نازل شونده مستقیما از سوی خودش(الله) پائین می‌آید. چیزهائیکه مستقیما از طرف الله نازل شده‌اند عبارتند از: نور(نساء/174) , من و سلوی (اعراف/160)(غذائی مخصوص برای بنی اسرائیل), کتاب (مائده/145)(قرآن) , ترازو (حدید/25) , آهن(حدید/25, لباس (اعراف/26) و باران (فرقان/48). در قرآن آمده است که ما آب را از معصرات نازل می‌کنیم: وَأَنزَلْنَا مِنَ الْمُعْصِرَاتِ مَاء ثَجَّاجًا(عم/14) اگر کسی اعتقاد داشته یاشد که الله هر کدام از اینها را از آسمان نازل نکرده؛ کافر است. خواه آهن باشد یا قرآن، لباس، ترازو و باران, هیچ تفاوتی در کیفیت پیدایش آنها نیست. در داستان طوفان نوح نیز به روشنی اشاره شده که ما در آن هنگام , درِ آسمان را باز کردیم و آب با شدت تمام بر زمین ریخت:
فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاء بِمَاء مُّنْهَمِرٍ (قمر/11) آنگاه درهاى آسمان را به آبى سيل‏آسا گشوديم

1- قران جایگاه علمی دارد؟ 2- نگاهی به فتوحات اعراب صدر اسلام که پرفسور نصر بر آن محتوی رسالت دینی می دهد .

هرانسان صاحب عقل و شعور ، همراه با تحصیلات دانشگاهی ، بدون ترس از هر گونه تهدید وانگ لامذهبی و کفر ، در راستای کنجکاوی خود ، که در حقیقت مظهری از تکامل شعور و علم در طول تاریخ بشریت است ، می تواند از خود سئوال بکند : آیا این گفته ها و سورات قرانی با علم و دانش بشری که امروز موفق به مسافرت های کیهانی می کند ، همخوانی دارند؟ آیا واقعآ پرفسور و فیلسوف ما آقای سید حسین نصر به محتوی این آیات از منظر علمی باور دارند؟ جواب این سئوال را در اختیار خوانندگان و وجدان انسانی پرفسور و فیلسوف ما آقای سید حسین نصر می گذاریم.

اما در باره فتوحات سپاه اسلام در دوران ظهور دین اسلام ، که این سپاه در طول یک قرن ، استیلای خود را در شرق تا مرز چین ، ودر غرب تا سواحل اقیانوس اطلس رساند ، آقای سید حسین نصر ، فیلسوف و پرفسور ما ، سخن از سردار عرب ، معروف به : عقبه ابن نافع می آورند و با جملات و استعارات « دینی و مذهبی خود آن سردار عرب ، وهمراه با باور های دینی مذهبی خود مخلوط کرده ، معجونی دور از واقعیت و حقیقت را به خواننده ایرانی که خود قربانی این تهاجمات بودند ، وبیش از 14 قرن است که توان این شکست را ملت ایران می پردازد، ما آقای پرفسور و فیلسوف نصر را به تاریخ بیهقی و تاریخ طبری شرح جنایات سپاه اسلام را در کشور های مغلوب نگاشته اند حواله نمی کنیم ، بلکه به تاریخ مورخ عرب تبار : بلاذری نگاه بیطرفانه ، خالی از «رنگ وروغن دینی و رسالت دینی والهی آن!!! که مخصوص و روش پرفسور فیلسوف ما است ، هدایت می کنیم که لا اقل خواننده ایرانی بداند که حمله اعراب به ایران و سایر نکات جهان چگونه رخ داده است .

* * *

بلاذری تاريخ نگار مشهور عرب در باره مقاومت ایرانیان در برابر مسلمانان در سالهای 16 تا 23 هجری این چنین مینویسد :
«عتبه ابن غزوان » به شهر ابله حمله کرد و با مردمانش جنگید و شهر را با کشتار و قوه قهریه تصرف کرد .
سپس به سوی فرات رفت ( شهرکی در نزدیکی کوفه ) که مقابلش فرمانده ایران بود به نام «مجاشع ابن مسعود سلمی » که به دستور شاهنشاه ایران والی آن شهر شده بود زیرا شاهنشاه ایران از خود مردمان همان شهر ها والی یا فرماندار انتخاب میکرد . «عتبه ابن غزوان» با وی با جنگ وارد شد و پس از جنگ خونین پیروز بیرون آمد و شهر با قوه قهریه گشوده شد .
سپس به «مذار» در بین کوفه و بصره لشگر کشید . مرزبان آنجا که ایرانی بود با مردمان شهر مقاومت نمودند و جنگیدند ولی الله آنان را شکست داد و تمام کسانی را که با وی بودند بوسیله «عتبه» فرمانده مسلمانان گردن زده شدند .
سپس «عتبه» فرمانده عرب به سوی «دشتمیشان» لشگر کشید . مردم آن شهر برای مبارزه آماده شدند و در صدد حمله آمدند . عتبه تصمیم گرفت به آنان شبیخون بزند . زیرا که شبیخون سبب مرعوب شدن و کشتنشان می گردد . الله آنان را شکست داد و عتبه دهداران آن شهر را کشتار کرد و از آنجا راهی «ابرقباد» شد و الله آن شهر را برای وی گشود .
بعد از آن عتبه با مردمان شهر فرات وارد نبرد شد .همسر عتبه در جنگ حضور داشت و فریاد میزد اگر پیرزو نشوید شما را به خودمان راه نخواهیم داد . پس از نبرد با ایرانیان شهر فتح شد و غنایم جنگی نصیب لشگریان عرب شد . در این جنگ تنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشت زیاد ( ابن سمیه ) بود که وی جوانی کاکلی بود و مامور صورت برداری از اموال مردمان شهر بود . وی روزی دو درهم حقوق دریافت میکرد .
در آن زمان عتبه – «مغیره بن شعبه» جانشین وی در بصره بود . ( عراق که جزوی از کشورهای ایران به حساب می آمده اکنون در دست پابرهنگان عرب بود .) پیمان صلح به زودی بین «دهکان میسان» و مسلمانان عرب نقض شد و ایرانیان مسیحی آنجا از در مبارزه برخواستند . مغیره بن شعبه به مسیحیان حمله ور شد و دهدار آنجا را به قتل رساند زمینهایشان را مصادره کرد و گزارش کشتار آن شهر را برای عمر فرستاد . عمر فرمان والی شهر را برای مغیره صادر کرد و او والی بصره شد و چندین سال در این مقام بود تا زمانی که موضوع زنای او با زن شوهر داری فاش شد .
مغیره فرماندار بصره شد و بعد از آن به آبادی موسوم به «بازار اهواز» حمله برد و فرماندار انجا را ( دهکان بیرواز ) مجبور به صلح نمود . ولی صلح بعد از مدتی توسط ایرانیان نقض شد و جنگ شروع گشت . ابوموسا اشعری که بعد از او فرماندار بصره شده بود راه وی را ادامه داد و بازار اهواز و نهرتیری ( تیره رود ) را با جنگ شکست داد و آنجا را فتح نمود .
در نتیجه روستا پس از روستا و رودی پس از رود گشوده شد و عجمان ( ایرانی ها ) از برابر آنان گریختند و مسلمانان زمینهایشان را گرفتند و از مجوسان ( زرتشتیان ) خراج گرفتند و یا به اسلام گرویدند و یا مبارزه کردند و کشته گردیدند .
شویس عدوی درباره غارت ايرانيان توسط سپاه اسلام روایت کرده است :
مسلمانان به اهواز لشگر کشیدند و در آنجا مردمانی از » جتها » و » اساوره » حضور داشتند . با آنان با دشواری جنگیدن و نبرد سختی در گرفت . ولی آنان ( ایرانیان ) شکست خوردند و افراد زیادی را به اسارت گرفتیم و زنان و دخترانشان را بین خودمان تقسیم کردیم .
سپس ابوموسا به میان آذر ( مناذر ) لشگر کشید و با ایرانیان آنجا وارد نبرد شد . جنگ سختی درگرفت . «مهاجر ابن زیاد حارثی » برادر ربیع ان زیاد که روزه دار بود و بر آن بود تا خود را تسلیم الله کند مجبور به نوشیدن آب شد و وارد جنگ شد . سلاحی بر دست گرفت و آماده شهید شدن گشت . او در نبرد با ایرانیان کشته شد و مردمان آنجا سرش را بریدند و در سردرب کاخشان در شهر آویزان کردند . سپس ابوموسا – ربیع ابن زیاد را برای جنگ با شهر مناذر مامور کرد . ربیع ابن زیاد با لشگرش وارد شهر شد و تمام سکنه ای که قادر به جنگ بودند که اکثرا مردان بودن را کشت و زنان و کودکان را به اسارت گرفت . در نتیجه «مناذر کوچک» و «مناذر بزرگ» دو شهر مهم عراق که زیر نظر پادشاه ایران بود و ایرانیان در آنجا سکنی گزیده بودند توسط مسلمانان فتح شد .
سپس ابوموسا به شوش لشگر کشید و با مردمانش جنگ را آغاز کرد . ایرانیان شوشی به نبرد پرداختند و ابوموسا آنقدر شهر را محاصره نمود تا قحطی در شهر آمد و غذا و آب سکنه به اتمام رسید . سپس ایرانیان درخواست امان کردند و از سر صلح وارد شدند . مرزبان شوش درخواست اماننامه برای 80 نفر از سکنه شهر داد که نام خودش در لیست نبود . ابوموسا آن 80 نفر را بخشید ولی گردن مرزبان شوش را از بدن جدا کرد و به جز آن 80 نفر کلیه مردان شهر را بکشت و اموال و زنان آنجا را به اسارت گرفت .
بعد از آن ابوموسا با مردم رامهرمز قرارداد باج سالیانه بست که مبلغ 900 هزار درهم به مسلمانان پرداخت کنند . بعد از اتمام زمان قراداد وی » ابومریم حنفی » را به جنگ با آنان روانه ساخت زیرا مردمان کفر ورزیده بودند . ایرانیان مقابله نمودند ولی درنهایت لشگر اسلام با قوه قهریه آن شهر را فتح کردند . بعد از آن شهر «سرک» مثل رامهرمز قرارداد باج سالیانه به مسلمانان را نقض کردند و از دادن باج سرباز زدند . پس » حارثه این بدر غدانی » مامور جنگ با مردمان شهر شد و با لشگری عظیم راهی شهر شد . ولی او نتوانست شهر را بگشاید . پس از «عبدالله ابن عامر» کمک خواست و او با لشگری راهی شد و شهر را با قتل مردمانش فتح نمودند .
سپس ابوموسا اشعری به شوشتر لشگر کشید . دشمن ( ایرانیان ) نیروی بسیاری در شوشتر آماده کرده بود تا درب ورودی شهر را ببندد و مبارزه کند . اشعری به عمر ابن خطاب خلیفه و امیرالمومنین آن زمان نامه داد و درخواست مدد کرد . سپس عمر ابن خطاب از «عمار ابن یاسر» کمک خواست . او «جریر ابن عبدالله بجلی» را مامور شوشتر کرد . مردم شوشتر با سختی و مشقت بسیاری با آنان جنگیدند و کشته های بسیاری داده شد . ولی در نهایت مسلمانان وارد شوشتر شدند و چون سکنه ایرانی شهر – مسلمانان را در شهر دیدن برای آنکه زنان و فرزندانشان به دست مسلمانان نیافتد آنان را در چاه انداختند . در آخر شوشتر مجبور به صلح شد . ولی چندی نگذشت که سر عصیان برافراشت و مسلمانان دوباره به آنجا حمله ور شدند . جنگجویان ایرانی را کشتند و زنانشان را به اسارت برداشتند .
سپس ابوموسا به جندی شاپور در خوزستان لشگر کشید . مردم شهر نتواستند مقابله کنند و درخواست صلح دادند . ولی بعد از مدتی شوریدند و در نتیجه «ابوموسا ربیع ابن زیاد» به شهر حمله ور شد و آنان را کشتار نمود . سپس «ایذه» پس از جنگی سخت و طولانی گشوده شد و به دست مسلمانان افتاد .
سپس » علا حضرمی » که کارگزار عمر ابن خطاب بود در بحرین لشگری را روانه یکی از جزایر پارسیان کرد که در کنار خلیج فارس بود . عده معدود آن جزیره مجبور به صلح شدند و درخواست امان نامه کردند و به پرداخت باج سالیانه سر فرو آوردند .
سپس لشگر اسلام وارد فارس شد . «شهرک» که مرزبان فارس بود با لشگری عظیم به سوی عربها شتافت . وی در «راشهر» که زمینهای شاپور نام داشت با آنان وارد جنگ شد . «حکم ابن ابی العاص» نیز به یاری مسلمانان شتافت و شهرک را شکست داد . در نتیجه مشرکان ( ایرانیان ) را الله در هم کوبید و او» راشهر» را با قوه قهریه و جنگ فتح نمود . فتح مسلمانان در راشهر همچون فتح قادیسه دارای اهمیت بود و غنایم زیادی نصیب لشگر اسلام شد . ابوموسا از بصره درخواست کمک خواست تا روانه فارس شود . «هرم ابن حیان عبدی» نیز به یاری آنان شتافت و در نتیجه روانه «کازرون» شدند و دژی به نام «شبیر» را محاصره نمودند . این محاصره طولانی و طاقت فرسا گشت . پس از جنگی سخت با ایرانیان دژ گشوده شد و سپاه اسلام دژ را فتح نمودند .
در اواخر سال 23 سپاه ابوموسا و همراهانش روانه » ارجان» شدند ولی مردمان آن شهر نتواستند مقابله کنند و تسلیم شدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند . سپس روانه شیراز شدند . و مردامشانش از در صلح در آمدند و حاضر به پرداخت خراج سالیانه شدند .
سپس سپاه اسلام روانه جهرم گشت . مردم جهرم آماده نبرد شدند . در نبردی سخت لشگر مسلمانان بر ایرانیان پیروز گشت . در نتیجه قرارداد صلح برای پرداخت سالیانه خراج به مسلمانان بسته شد .
عثمان ابن ابی العاص در سال 23 هجری با لشگر اسلام روانه شهر شاپور شد . برادر «شهرک» به مقابله پرداخت ولی در نهایت با این شرط که به زنی تجاوز نشود و کسی کشته نشود و شهری ویران نشود پیمان صلح را امضا نمود و مقرر شد که سر موعد باج سالیانه اش را به کوفه تحویل دهد . ولی بعد از مدتی مردم شهر کفر ورزیدند و حاضر به پرداخت خراج نشدند . در نتیجه لشگری روانه شهر آنان شد و بار دیگر شهر توسط مسلمان فتح شد و با كشتار عده از مبارزان و قوه قهریه شهر به تصرف کامل در آمد .

ابن خلدون که دقیق ترین جامعه شناس و مورخ عرب است درباره فتح ایران توسط اعراب این چنین مینویسد :
عرب های ذاتا ویرانگر هستند و ضد تمدن . این به ان دلیل است که آنان همواره در حال نقل و انتقال برای دستیابی به غنائم است . که این امر با تمدن منافات دارد . عرب عموما گرایش به تاراج گری دارد و میخواهد آنچه در دست دیگران است را از آن خود کند . زیرا که روزی اش توسط شمشیرش به دست می آید . عرب در گرفتن اموال دیگران هیچ مرز و حدی نمیشناسد و همین که چشمش به مال و متاعی می افتد آن را تاراج میکند . درنتیجه مردمانی که زیر سلطه این قوم باشند در امنیت زندگانی نمیکنند . آنان ساختمانهای اهل حرفه و صنایع را به زور میگیرند و هیچ بهایی برای آن پرداخت نمیکنند . آنان برای صنعت هیچ ارزش قائل نیستند و تنها هدفشان آن است که اموال مردم را از دستشان بیرون بکشند و در نتیجه هیچ توجهی به قومی که مغلوب ست ندارند . سپس آنان را در خودشان رها میکنند تا در آشوب و هرج و مرج باشند .
ابن خلدون مورخ بزرگ عرب و جامعه شناس مشهور درباره کتاب سوزی ایرانیان توسط مسلمانان چنین میگوید :
ایرانیان به سبب عظمت کشورشان که کوله بار چندین قرن تسط بر جهان را در بر داشتند و تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و به سبب استمرار پادشاهی شان – شان علوم عقلی نزداشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود . در زمانی که ایران فتح شد کتابهای بسیاری از کتابخانه ها بدست آمد . در نتیجه سعد ابی وقاص به عمر ابن خطاب نامه نوشت تا درباره کتابها تصمیم گرفته شود که در اختیار مسلمان قرار گیرد . عمر پاسخ داد که همه کتابها را در آب بریزید و یا آنکه آتش بزنید . زیرا اگر چیزهایی در آنها باشد که برای راهنمایی و هدایت انسانها باشد – ما را الله هدایت کرده است و نیازی به آنان نیست . اگر هم گمراهی باشد که الله ما را از اینها نجات بدهد . پس به دستور عمر همه کتابها نابود گشت و هیچ برای ایرانیان باقی نماند . برادر سعد که این امر برایش ممکن نبود و دید که او باید در جنگ باشد و برادرش در نعمتهای ایران قوطه ور اینگونه او را ملامت میکند :
ما جنگیدیم تا الله پیروزی فرستاد – ولی سعد در دروازه قادسیه نشست – ما در حالی برگشتیم که زنهای بسیاری بی شوهر شدند ولی زنان سعد شوهر داشتند .
اولین امیرالمومنین عربها شخصی به نام عبدالله جحش بود است که به گفته مسعودی پیامبر در سال دوم هجرت دستور شبیخون زدن به کاوران قریش را به او میدهد . لذا به همین دلیل به امیرالمومنین مشهور میگردد . ( التنبیه الشراف 219 )
ابن خلدون می نویسد که بعد از عبدالله جحش – سعد ابی وقاص که در نبرد خونین قادسیه پیروز بیرون آمده بود به امیرالمومنین مشهور میگردد .ماخذ(http://apan.blogfa.com/post-58.aspx-)

* * *

اما اینکه آقای فیلسوف و پرفسور ، سید حسین نصر ، از علوم اسلامی ، برگرفته از قران، کتاب دینی مسلمانان ، بحث و فحص کرده و از آن دفاع می کنند، ضمن احترام به باور های دینی خوانندگان و احترام به ادیان ، به این اصل تکیه میکنیم ، که اگر امروز در بخشی از جهان ، شهروندان با حفظ حقوق انسانی و شهروندی خود ، بدون کوچکترین تهدید امنیت جانی ، مالی و حقوق شهروندی خود حق دارند ، خدا باور و باور های دینی داشته باشند ، یا خدا باور نبوده و باور های دینی نداشته باشند، این آزادی اندیشه ، حد اقل در اروپا ، به آسانی بدست نیامده است. قرنها شهروندان ومتفکران و فلاسفه اروپائی را حاکمیت مطلق کلیسا ، که «منطق دین باوران و خلقت طبیعت از منظر کتاب های دینی را زیر سئوال می بردند ، این متفکران را در دادگاه هائی بنام : دادگاه های انگیزیسیون ، تا پای مرگ با انواع شکنجه های وحشتناک مجبور به اعتراف می کردند و در نهایت آنها را در مقابل کلیسا زنده زدنده به آتش می کشیدند. بعد از گذشت حد اقل 300 سال از این وحشگری های کلیسا ناشی از جهل و خرافات ، بخش مهم پرونده این جنایات هنوز سری و دور از دسترس محققین و مورخین بی طرف قرار دارد. فقط در زمان پاپ ژان پل دوم ، در حدود 10 در صد این اسناد و آرشیو را در اختیار محققین و مورخین گذاشتند ، و بعد ًا دسترسی به این آرشیو ممنوع شد. این سخن معروف است ، یکی از دوستان نردیک ولتر (متولد 1694-مرگ 1778) فیلسوف معرو ف فرانسه در عصر روشنگری اروپا ، پیش او آمد وگفت : ولتر در فلان شهر ، اسقف شهر دستور داد که تمام کتاب ها ای که تو نوشته بودی و تمام مقالات تو را از کتابخانه ها و کتاب فروشی ها جمع کردند ودر میدان مقابل کلیسا آتش زدند!!! ولتر در جواب دوست اش می گوید : خوشبختانه کتاب های مرا آتش می زنند، یک قرن پیش خود نویسنده را آتش می زدند !!!

* * *

امروز ما در جهان اسلام با یک پدیده «بظاهر علمی » روبرو هستیم ، که یک عده تحصیل کرده های مسلمان ، با مدارک تحصیلی دانشگاهی شان ، که بین آنان تحصیل کرده هائی چون : پرفسور سید حسین نصر ، که از دانشگاه های معتبر فارغ التحصیل شده اند ، روبرو هستیم ، که با انواع «دلیل و منطق » دین و مذهب را به علم ارتباط می دهند ، و تمام علوم را ، نهفته در در «صفحات قران » و دین و شریعت می دانند!!! البته این اندیشه ، یعنی پژوهش علم و منطق علمی را در کتاب های دینی جستن و از :تورات –انجیل – قران ، قوانین علمی استخراج کردن و آنرا در جامعه ایکه قرنها است از تمدن علمی عقب مانده است ، تبلیغ و منتشر کردن ، برای اولین بار نیست که ما شاهد این«شارلاتانیزیم » روشنفکر مآ بانه ، فیلسوف مآبانه ، که دین را با علم مخلوط کرده و در بطن جامعه تبلیغ می کنند هستیم . برای اولین بار این شارلاتانیزم در قرن نوزدهم میلادی ، در عصر ظهور علوم جدید ، توسط بخشی از پیروان مذهب پروتستانتیزم ، با نام : مکتب کنکوردیسم ،(Le Concordisme ) ظاهر شد ، همین اندیشه و همین نوع تبلیغات نیز امروز در جهان اسلام با نام : الاعجاز العلمی فی القران کریم ، در بین یک عده به اصطلاح : فیلسوف اسلامی ، جامعه شناس اسلامی ، فیزیک دان اسلامی ، زیست شناس اسلامی ، اقتصاد دان اسلامی ،… معمول ورایج شده است . کی یکی از این حضرات آقای سید حسین نصر با عنوان های دانشگاهی و علمی و فلسفی ، چون : پرفسورسید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی ، در محافل اسلامی و دانشگاهی ، خصوصإ در انجمن پژوهشدکده :RAND-Corporation – وابسته به وزارت دفاع آمریکا و انبار اندیشه (Think tank ) سازمان اطلاعاتی آمریکا معروف به سیا معروف و مشهور هستند . در اینجا بطور مختصر این پدیده ، یعنی مخلوط کردن دین با علم ، که در واقع نوعی شارلاتانیزم و حقه بازی است ، بطور مختصر و با امثال این فعالیت های مرموزانه در ایران برا در اختیار خوانندگان می گذاریم .

It is difficult to get a man to understand something when his salary depends on his not understanding it.

Upton Sinclaire.

ترجمه : خیلی مشکل است کسی را که دستمزدش مبتنی بر نفهمیدن چیزی است مجبور به فهمیدن آن کرد . از نویسنده آمریکائی . اپتون سنکلر . متولد 1878- مرگ 1968.

* * *

مکتب کنکوردیسم – ( Le Concordisme ) کنکوردیسم یک تفسیرو شرح لفظی وبیانی از متون «کتاب های مقدس دینی » است. این شرح وتفسیر باید آنچنان طرح بشود که باشناخت های علمی زمان معاصر خود در تضاد نباشد.کنکوردیسم در بین رهبران دین مسیح در قرن نوزدهم (شروع گذر جامعه سنتی به جامعه صنعتی- علمی ، ناشی از انقلاب صنعتی و عصر روشنگری) پا به عرصه وجود گذاشت ، تا متون انجیل را از منظر کشف و اختراعات علمی و تکنولوژیک، یک نوع مشروعیت علمی به دین مسیحیت بدهد. با این اهداف که تمام این کشفیات علمی و اختراعات بشری را خداوند در کتاب دینی انجیل بشارت داده است .به عبارت دیگر ، کتاب انجیل بار علمی دارد ، تا از این طریق ، انجیل و روحانیت را از نقد دانشمندان و صاحبان علم مصون نگاه دارد.

(ماخذ : http://fr.wikipedia.org/wiki/Concordisme )

این جنبش های فکری و مذهبی ، امروز در بین پیروان دین اسلام با نام: الا عجاز العلمی فی القران کریم ، در بین مسلمانان عرب و غیر عرب ، وسازمان های سیاسی و فرهنگی این ملت ها ، منجمله در جمهوری اسلامی ایران ، با نام :انجمن علمی اعجاز قران ، فعال هستند. هدف این انجمن ها ، مطا بقت دادن قران و سنت ، با علوم معاصر است . این انجمن ها سعی بر آن دارند قران و سنت را با علوم معاصر مطابقت بدهند. و چنین ادعا دارند که تمام اختراعات و اکتشافات بشری و نحوه دسترسی بر آنان توسط بشر ، در قران بیان شده است . ونیز در عین حال ، چنین ادعا دارند ، از آنجائیکه همه کس نمی تواند متون قران را درک و تفسیر بکند ، لذا جوامع اسلامی به اعلمای اعلام و آیات اعظام قران شناس ، احتیاج دارند !!! به عبارت دیگر ، بنا به گفته و باور ها و تبلیغات این حضرات ، تمام علوم و کشفیات و اختراعات بشری ، چون ریاضیات ، فیزیک ، نجوم ، زیست شناسی ، اقتصاد ، دیپلماسی ، تعلیم و تربیت ، محیط زیست ، فضانوردی ، …. در قران قید شده است!!! و چون حضرات به تفسیر قران آشنائی دارند ، لذا به این علوم نیز آشنائی دارند!!! برای طراوت بخشیدن به حافظه تاریخی ملت ایران ، خوانند گان ایرانی ، حتماً به اثر معروف « علمی » آقای دکتر ابوالحسن بنی صدر ، با عنوان: اقتصاد توحیدی ، آشنائی دارند .این نوع نوشته های فاقد ارزش علمی ، از مکتب کنکوردیسم ناشی می شود ، که آخوند ها و آخوند زاده ها ، در این نوع عوام فریبی دست بالا دارند ، فراموش نکنیم که پرفسور فیلسوف آقای سید حسین نصر نیز چون آقای دکتر ابوالحسن بنی صدر ، آخوند زاده هستند.

* * *

نمونه های از این شارلاتانیزم را که بر مخلوط کردن نظریه های علمی با محتوی کتاب های دینی، کار روزانه این حضرات شده است ، در اینجا از منظر خوانندگان می گذرانیم .

نحوه شکل گیری تگرگ در قران برسی می شود

جلسات نقد و بررسی اعجاز قرآن با موضوع نحوه شکل گیری تگرک در قرآن، در انجمن علمی اعجاز قرآن در نوزدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم برگزار می‏شود.

به گزارش خبرگزاری مهر، ‌انجمن علمی اعجاز قرآن، در راستای استحکام بخشیدن به مباحث اعجاز قرآن و زمینه سازی برای حضور صاحبنظران، پژوهشگران و علاقمندان اقدام به برگزاری جلسات نقد و بررسی کرده است.

دومین جلسه از سلسله جلسات طراحی شده، در موضوع نحوه شکل گیری تگرگ در قرآن، با حضور دکتر براتی، دکتر طالب پور، دکتر تهامی و حجت الاسلام سادات منصوری برگزار می شود.

این جلسه چهارشنبه 26 مرداد ماه ساعت 19 الی 22:30 به صرف افطار در مصلی تهران، سالن اصلی اجتماعات نوزدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم برگزار می‏شود.

(ماًخذ : http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1381830 )
خلق جهان بدین ترتیب در قرآن کریم بیان می‏شود:
بَدِیعُ السّمواتِ وَ الاَرض … ( انعام / ۱۰۱) اوست پدید آورنده آسمان‏ها و زمین …
مطلب بالا با اطلاعات علمی نوین کاملا هماهنگی دارد، آخرین اطلاعات و کشفیات به دست آمده در زمینه فیزیک و نجوم تأیید کننده این مطلب می‏باشد که جهان با تمام بزرگی و قدمت فراوان از یک انفجار بزرگ به وجود آمده است. (تئوری بیگ بَنگ)
تئوری بیگ بَنگ بیان می‏کند که جهان از انفجار بزرگ و عظیم یک نقطه تقریبا در ۱۵ میلیارد سال پیش به وجود آمده است. تئوری بیگ بَنگ امروزه به عنوان تنها جواب علمی پیدایش جهان در تمامی محافل علمی به کار می‏رود. تا قبل از انفجار بزرگ امکان وجود هیچ چیز نبوده که بتوان آن را ماده نامید و ماده، انرژی و زمان وجود نداشته‏اند که بتوان به وسیله‏ی فیزیک و متافیزیک تجزیه و تحلیل کرد، این در فیزیک به عنوان هیچ چیز نامیده می‏شود، در این چنین فضایی به ناگاه ماده انرژی و زمان به وجود می‏آید؛ این مطلب علمی که به تازگی علم بشر به آن دست پیدا کرده است، ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم بیان شده است.
بزرگ شدن جهان
۱۴ قرن پیش زمانی که نجوم و ستاره شناسی دارای مطالب چندانی نبود، بزرگ شدن جهان و رشد آن در همه ابعاد بدین شکل در قرآن بیان می‏شود.
وَالسَّماءَ بَنَینهَا بِأَیدٍ وَ إنَّا لَمُوسِعُونَ (الذّاریات / ۴۷)؛ و ما آسمان را به قدرت واسعه بنا نهادیم و ما یگانه وسعت بخشنده‏ی خلقت هستیم.
کلمه‏ی آسمان در بیشتر قسمت‏های قرآن کریم به عنوان کهکشان هم مورد استفاده قرار می‏گیرد. در این آیه بیان می‏شود که کهکشان‏ها و جهان همواره در حال بزرگ شدن و وسعت پیدا کردن می‏باشد، این مطلب هم در اوایل قرن ۲۰ به اثبات رسید.
در اوایل قرن ۲۰ تنها ایده‏ای که در این مورد بر تمام جهان حکومت می‏کرد، نظریه‏ی بدون تغییر بودن جهان و ثابت بودن کهکشان‏ها بود، و لیکن هم اکنون تحقیقات علمی به کمک جدیدترین تکنولوژی‏های روز به این نتیجه رسیده‏اند که جهان دارای ابتدا و مقدمه بوده و همواره در حالت تغییر و به سوی بزرگ شدن می‏باشد.
این تئوری و ایده که جهان دارای ابتدا بوده و بدون هیچ وقفه‏ای در حال بزرگ شدن می‏باشد، در اوایل قرن ۲۰ توسط دانشمند و فیزیکدان روسی اَلِکساندر فِریدمَن و محقق بلژیکی گیورگ الِمِتر به صورت یک نظریه بیان شد و در سال ۱۹۲۹ با تحقیقات ستاره شناس آمریکایی اِدوین هابل به صورت رسمی به ثبت رسید. این ستاره شناس با مشاهده‏ی مستمر کهکشان‏ها توسط تلسکوپ بسیار قوی، به این مطلب پی برد که ستاره‏ها و کهکشان‏ها همواره از هم دور و از یکدیگر فاصله می‏گیرند، اگر در نظر بگیریم که کهکشان‏ها از یکدیگر به طور دائم در حال فاصله گرفتن می‏باشند پس جهان که از همین کهکشان‏ها تشکیل شده مرتب در حال بزرگ شدن می‏باشد.
این کشف مهم در سال‏های اخیر به کرات به اثبات رسیده است. جالب است که در ۱۴۰۰ سال پیش زمانی که مردم خورشید و ماه را به عنوان پروردگار می‏پرستیدند، قرآن کریم این چنین مطلب مهمی را بیان می‏کند. البته آن هم نه برای مردم آن زمان بلکه برای ما، تا این گونه مسائل یکی از میلیاردها نشانه برای پیدا کردن راه صحیح و یک تو گوشی محکم برای کسانی باشد که می‏گویند دین اسلام مانع از پیشرفت بشریت حتی در زمینه علمی است.

● قرآن و جاذبه‏ی عمومی
قانون جاذبه‏ی عمومی در بین همه‏ی کرات آسمانی برقرار است تا آن‏جا که اگر این قانون (جاذبه) و نیروی گریز از مرکز (دافعه) در بین سیّارات حکمفرما نبود، در نظم عالم خلل وارد می‏شد و کرات آسمانی با یکدیگر تصادم و برخورد دهشتناکی داشتند که برای انسان خاکی حتّی تصوّرش نیز هراس انگیز و دلهره آور است. نخستین کسی که پی به نیروی جاذبه برد اسحاق نیوتن یکی از بزرگترین دانشمندان قرن هفدهم میلادی بود.
امّا آن‏چه بیشتر در کتاب‏های علمی درباره‏ی وی مشهور است، داستان زیر درخت نشستن او و جدا شدن سیبی از درخت و بعد از آن جلب توجه او به این حادثه است که موجب کشف نیروی جاذبه شد؛ کشفی که بسی شگفت آور خواهد بود اگر بگوییم هزار و چهارصد سال پیش از نیوتن قرآن کریم پرده از روی این معمّای بزرگ علمی برداشته و در آیاتی چند به وجود جاذبه در تمامی کرات و کهکشان‏های عظیم عالم اشاره نموده است که از جمله‏ی این آیات، آیه‏ی ۲ سوره‏ی رعد است که می‏فرماید:
الله الَّذی رَفَعَ السَّمواتِ بِغَیٌرِ عَمَد‍ تَرَوٌنَها …؛ خدای شما آن خدایی است که آسمان‏ها را با ستون‏های نامرئی برافراشت …
و در آیه‏ی ۱۰ سوره‏ی لقمان می‏فرماید:
خَلَقَ السَّمواتِ بِغَیٌرِعَمَد تَرَوٌنَها … ؛ خدا کسی است که آسمان‏ها را بدون ستونی که شما ببینید، آفرید …
آن‏چه قرآن در این آیات به عنوان «ستون نامرئی» از آن یاد نموده همان نیروی جاذبه است که نیوتن انگلیسی کاشف آن بوده است؛ همان نیرویی که مابین تمامی کرات آسمانی برقرار بوده و کرات را برافراشته و نگاه داشته است.
در آیه‏ی ۲۵ سوره‏ی مرسلات می‏فرماید:
اَلَمٌ نَجٌعَلِ الٌاَرٌضَ کِفاتاً؛ آیا زمین را جایگاه گرفتن و جذب قرار ندادیم؟
آیه‏ی فوق یکی دیگر از آیات قرآنی است که اشاره به نیروی جاذبه‏ی زمین دارد، زیرا زمین را جایگاه جذب معرفی می‏کند.
باز در آیه‏ی ۴۱ سوره‏ی فاطر می‏فرماید :
اِنَّ الله یمٌسِک السَّمواتَ والٌاَرٌضَ اَنٌ تَزولا …؛ خداوند آسمان‏ها و زمین را نگاه داشته است تا از محل خودشان خارج نشوند …
مگر این نگاه داشتن غیر از همان نیروی جاذبه‏ی عمومی است که خداوند در بین کرات قرار داده تا از مدارشان منحرف نشود؟!
روی همین اصل نیوتن گفت: تنها قوّه‏ی جاذبه برای تعلیل تفسیر نظام شگفت عالم سیّارگان کافی نیست، بلکه باید یک منبع علم و قدرتی، جرم و فاصله و سرعت حرکت همه‏ی آن‏ها را سنجیده و هر یک را در مدار معیّنی قرار داده باشد و او خداست.
(ماًخذ : http://sdahcrit2.mihanblog.com/ علم و طبیعت در قران )

وقتی این نوشته ها و به محتوی فکری و فلسفی و علمی این نوشته ها از منظر یک تحصیل کرده دانشگاهی در رشته جامعه شناسی سیاسی ، دقیق می شویم ، عقلانی و منطقی است که از خود سئوال بکنیم ، چگونه پروفسور و فیلسوف سید حسین نصر ، با سا لها تحصیل در آمریکا ، پیشرفته ترین کشور از منظر علمی و تکنولوژیک ، این اندشه ها و عقاید خرافی را بنام فلسفه و علم ، نوشته و در اختیار خوانندگان خود قراز می دهد؟ اگر این نوشته هاو عقاید دارای بار علمی و فلسفی بودند ، چرا کشور های مسلمان چنین در فقر علمی ، عدم پیشرفت اقتصادی –سیاسی زندگی می کنند؟ در قرن شانزدهم میلادی ، فردی بنام : اتین د ولابئوسی: Etienne de La Boétie – متولد 1530- مرگ 1563-

که بیش از 33 سال عمر نکرده است ، در عصری که حتی نشانه ای از انقلاب صنعتی ، عصر روشنگری ، عصر مسافرت های کیهانی نبود ، حتی ماشین بخار کشف نشده بود ، این جوان که نه در دانشگاه هاراورد ، نه در موسسه تکنولوژی ماساچوست آمریکا درس خوانده بود ، کتابی را فقط در 80 صفحه ، باز تکرار می کنم ، در 80 صفحه در با عنوان : گفتاری در رابطه با بردگی داوطلبانه – (Discours de la servitude volontaire ) نوشته است ، که این کتاب 80 صفحه ای این جوان ، در قرن شانزدهم ، اور ا به مقام فیلسوفی رسانده است ، امروز در فرهنگ و جامعه فرانسه ، اتین دولابئوسی ، به عنوان فیلسوف قرن شانزدهم ، یاد می شود. دو جمله از این کتاب معروف این فیلسوف را در اختیار خوانند گان میگذارم ، تا خود خوانندگان بدانند ، تفاوت فیلسوف و با فیلسوف پرفسور فارغ التحصیل هاروارد و انستیتو تکنولوژی در کجا است .

اتین دولابئوسی می گوید :

1-مستبدان از آن جهت به نظر بزرگ می آیند ، چون ما در مقابل آنان به زانو هستیم .

2- برای اینکه انسان ها تبدیل به برده بشوند ، از دوحالت خارج نیست ، یا انسان را به زور تبدیل به بره می کنند ، یا اانسان را با با فریب و نیرنگ تبدیل به برده می کنند.

آقای پرفسور فیلسوف ما برخاسته از خانواده روحانیت شیعه حتما ماهیت این نیرنگ و مردم فریبی جامعه روحانیت را ، که ملت ایران را قرنها است تبدیل به برده کرده است می دانند . برای طراوت بخشیدن به حافظه آقای پرفسور فیلسوف ، اسامی رایج در ایران شیعه چند نمونه می آوریم : غلام حسن – غلام حسین – غلام رضا – غلام علی – عبدالحسین- عبدالعلی – عبدالرضا – عبدالکریم – ….

من صاحب این قلم ، این کتاب 80 صفحه ای اتین دولابوئسی را با تمام آثار پروفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی , دکتر علی شریعتی ، جامعه شناس دروغین اسلامی ،ابوالحسن بنی صدر اقتصاد دان اسلامی ، دکترعبدالکریم سروش ، متفکرو فیلسوف اسلامی ، عوض نمی کنم..

چه بسا خوانندگان مقاله بر این عقیده باشند ،که با در نظر گرفتن مدارج علمی ، اعتبار جهانی دانشگاه هاروارد ، و انستیتو تکنولوژی ماساچوست ، و شهرتی که فیلسوف و پرفسور اسلامی ، آقای حسین نصر در جهان دارند، من صاحب این قلم ، فرد ناشناخته ، افسر سابق ارتش ایران ، دکتر درجامعه شناسی سیاسی از مدرسه عالی علوم انسانی پاریس ، در جایگاهی نیستم ، ارزش علمی نوشته های فیلسوف اسلامی را زیر سئوال قرار بدهم . لذا لازم و ضروری است ، چند لحظه روی یک شخصیت علمی واقعی ، که شهرت جهانی دارد ، و تصادفأ چون آقای پرفسور سید حسین نصر ، هم تحصیل کرده موسسه تکنولوژی ماساچوست ،و هم دانشگاه هاروارد هستند ، در شته فیزیک آتمی شهرت جهانی دارند ، وبعلاوه این استاد نیز از جهان اسلام برخاسته و شهروند پاکستانی است و شخصا نیز آقای پرفسور سید حسین نصر را همچنین آثار و نوشته های ایشان را خوب می شناسند ، چند لحظه روی اندیشه و افکار این شخصیت علمی و اجتماعی و فرهنگی این دانشمند اتمی مکث می کنیم .

شرح مختصر از زندگی علمی و اجتماعی و فرهنگی پروفسور پرویز هودبهائی – (Pervez Amirali Hoodbbhoy -) دانشمند اتمی پاکستان .

پرویز هود بهائی در11 ژانویه 1950 در کراچی پاکستان به دنیا آمد است. او مقیم پاکستان و دارای ملیت پاکستانی است، و در دانشگاه :قائد اعظم ، مرکز مطالعات فیزیک اتمی تدریس می کند. پرویز هود بهائی تحصیل کرده انستیتو معروف : انستیتو تکنولوژی ماساچوست (M.I.T. ) آمریکا است ، واز این مرکز معروف علمی ، دارای :درجه لیسانس در رشته برق ، ریاضیات ، کارشناسی ارشد در فیزیک حالت جامد و دکترای فیزیک هسته ای می باشد. پرویز هود بهائی ، عضو ارشد فدراسیون علوم اتمی پاکستان است . (ماخذ : http://www.meforum.org/2593/pervez-amirali-hoodbhoy-islam-science

پرویز هود بهائی بخاطر شهرت علمی خود در علوم فیزیک آتمی ، به عنوان مشاور بین المللی در رشته اتم در دانشگاه های معتبر دینا ، چون : استانفورد ، دانشگاه مریلند ، و سایر دانشگاه های آمریکائی و اروپائی می باشد.پر ویز هود بهائ ، رئیس موسسه غیر انتفائی :مشعل است . این موسسه کتاب و آثار متعددی را در پاکستان ، در زبان اردو ، برای دفاع از حقوق بشر ، و برابری حقوق زنان مسلمان و تعلیم و تربیت و تحصیل آنان ، محیط زیست ، فلسفه و اندیشه های مدرن ، چاپ و منتشر کرده است .پرویز هود بهائی ، یکی از مدافعان استفاده صلح آمیز از تکنولوژی اتمی در جهان است .در ضمن این دانشمند مشهور برنامه های اتمی آمریکا و اسرائیل ، پاکستان ، و هند را در کنفرانس های متعدد به نقد می کشد ، ویکی از مدافعان خلع سلاح اتمی در جهان می باشد.

پرویز هود بهائی کتاب های متعددی در رابطه با وظایف دولت و تعلیم و تربیت جامه ، تاریخ 50 سال پاکستان ، نقد افراط گری دینی ومبارزه با آن ، عقل گرائی و توسعه آن در جهان اسلام نوشته است . این کتاب ها که در زبان انگلیسی نوشته شدهاند ، در عین حال برای بالا بردن آگاهی اجتماعی ملت های مسلمان در زبان های اردو و عربی ، مالزی ، اندونزی و ترکی ترجمه شدهاند . در شکل گیری شخصیت علمی و اجتماعی پرفسور پرویز هود بهائی ، دو پرفسور معروف فیزیک اتمی پاکستان ، که هردو شهرت جهانی دارند ، پرفسور عبدالسلام –Abdus – Salam – (متولد 1926-مرگ 1996، برنده جایزه نوبل فیزیک در سال 1979، و پرفسور ریاض الدین -Riazuddin- (متولد 1930)نقش مهم داشتند. پروفسور پرویز هود بهائی ، بمانند بعضی از دانشمندان معروف و مشهور دنیا ، بخاطر شهرت علمی و جهانی خود ، دنیا و مسائل انسانی و اجتماعی جهان اسلام ، و علل عقب ماندگی ملت های مسلمان را فراموش نمی کند . به همین خاطر نیز ، در مبارزه علیه تبلیغ جهل و خرافات ، زیر پوشش دین ، علیه « روشنفکران اسلامی ، فیلسوفان اسلامی با نام نشان واقعی آنان ، چون دکتر فیلسوف پرفسور سید حسین نصر (ایرانی مقیم آمریکا ) پرفسور دکتر فیلسوف اسلامی چون « اسماعیل فاروقی (فلسطینی مقیم آمریکا ) را با تکیه بر نوشته های فاقد ارزش علمی این حضرات به نقد می کشد و از آنان با عنوان : ایده ئولوگ های اسلام گرایان یاد می کند . (ماخذ –

http://richarddawkins.net/articles/1511

ترجمه بخشی ارکنفرانس پروفسور پرویز هودبهائی – (Pervez Amirali (Pervez Amirali Hoodbbhoy -) دانشمند اتمی پاکستان .

در این مقاله برای آشنا کردن خواندده ایرانی با اندیشه های پرفسور پرویز هودبهائی ، فیزیک دان معروف پاکستانی ، متخصص در فیزیک آتمی ، فقط به بخشهائی از یک نوشته و یک مصاحبه ایشان را آنهم بطور مختصر در اینجا می آوریم ، و قضاوت را بر عهده خواننده می گذاریم ، که چرا و چگونه ، پرفسور سید حسین نصر در همان موسسات علمی ، یعنی : انستیتو تکنولوژی ما ساچوست آمریکا و دانشگاه هاروارد این کشور تحصیل کرد و در نهایت بجای علم و دانش ، یک مشت هجویات را بنام « علوم اسلامی و وفلسفه اسلامی » مدت بیش از 42 سال در اختیار نسل جوان ملت ایران گذاشت و آنان را به انحراف فکری و علمی کشاند ، در صورتیکه پرفسور پرویز هود بهائی ، که او نیز در همان انستیتو تکنولوژی ماساچوست و هم در دانشگاه هاراورد تحصیل کرده است ، در پایان تحصیلات خود به یک دانشمند معتبر علمی دررشته فیزیک آتمی ، شناخته شده در محافل علمی دنیا در رشته خود ، معروف گردید ؟

پرفسور پرویز هودبهائی در روز جمعه 10 اوت 2007 ، در گرامی داشت فیزیک دان مشهور آلمانی :ماکس ون لوئه.( Max Von Laue – متولد 9 اکتبر 1879 – مرگ 24 آوریل 1960 )ایراد کرده است . در این سخنرانی ، جایگاه علم به معنی واقعی آنرا در جوامع اسلامی امروز به نقد کشید ه است . سند دوم مصاحبه ایست که این دانشمند اتمی با نشریه : Middle East Quarterly- در ماه مه 2009 کرده است .

پرفسور پرویز هود بهائی سخن خود را چنین آغا ز می کند : قبل از آنکه مسلمانان امپریالیسم سوداگر و پول پرست را عامل عقب ماندگی علمی وترقیات جوامع اسلامی وبه قهقرا کشیدن عظمت جهان اسلام متهم بکنند ، بهتر است مسلمانان وجدان درونی خود را زیر سئوال ببرند و بپرسند چه عاملی باعث شده است که مسلمانان این چنین از منظر علمی عقب مانده اند؟ . منظور پرفسور هودبهائی این است ، عوض اینکه ما سملمانان به این آن انگ بزنیم ، اول وجدان خود را قاضی قرار بدهیم و از خود بپرسیم چه عواملی باعث عقب ماندگی علمی و به دنبال آن عقب ماندگی صنعتی ، اقتصادی ، فرهنگی و عدالت اجتماعی و ایجاد دموکراسی در کشور های مسلمان شده است؟

پرویز هود بهائی این مقاله را دست آورد همان کنفرانسی می داند که در سال 2007 در رابطه با فیزیک دان معروف آلمانی ماکس وان لو می داند که این فیزیک دان هم صاحب علم بود و هم صاحب وجدان اجتماعی بود .وقتی که آدلف هیتلر در اوج قدرت بود ، ماکس وان لو ، هنوز به عنوان فیزیک دان ، چندان معروف و مشهور نبود. ولی آن چنان جسارت داشت که از حقوق انسانی فیزیک دان معروف آلمان البرت انشتین (فیزیک دان آلمانی تبار یهودی الاصل ) و نظریه پرداز :تئوری نسبیت انشتین دفاع بکند . لذا چنین بنظر می رسد که ماکس ون لوئه مسائل مربوط به علم و تمدن بشری را موضوع مطالعات خود می دانست.

پرفسور پرویز هود بهائی ادامه می دهد و میگوید :سئوالی که می خواهم از شما بکنم ، ، میتواند همان اندازه شامل خود من ویا شخص دیگری باشد. این سئوال چنین است :

با بیش از یک ملیارد جمعیت و منابع عظیم مادی و مهم ، چرا جهان اسلام ازعلم و روند آفرینش شناخت و علوم جدید دور مانده است؟

برای اینکه روشن و دقیق به به موضوع بر خورد بکنم ، سازمان کنفرانس اسلامی مرکب از 57 کشور مسلمان را به عنوان الگو ی جهان اسلام مورد مطالعه قرار می دهم .

البته رابطه جهان اسلام با علم ، همیشه این چنین نبوده است . جهان اسلام از منظر رابطه با علم و توسعه آن ، دوران طلائی خود را از قرن 9 میلادی ، تا قرن 13 میلادیدر طول این 4 قرن را گذرانده است ، و پیشرفت قابل توجه در زمینه علوم پژشکی ، ریاضی ، وسایر علوم ، برای تمام مورخین صاحب صداقت ، روشن و مسلم است . زمانی که علم جبر ( الجبر در زبان عربی – L’algèbre – در زبان فرانسه ریشه از زبان عرب دارد )- در زبان عرب ، آفریده شد، اصول و قوانین عدسی ها و نور شناخته شدند، گردش خون در بدن ، ستاره شناسی کشف شد ، دانشگاه ها و مراکز علمی ، زبان عرب ، زبان علمی آن عصر بود.

با پایان این عصر (ناشی از هجوم قوم وحشی و بی فرهنگ مغول تاکید از این صاحب قلم )هرچه که مظهر علم ودانش بود فرو ریخت . از آن عصر تا امروز ، یعنی در هفت قرن گذشته هیچ کشفیات و اختراعات علمی در جهان اسلام را مشاهده نمی کنیم . این توقف و باز ماندن علمی که یک موضوع مهم واساسی است . اما دلیل بر حاشیه رانده شدن جهان اسلام از منظر علمی ، تنها به دلیل رابطه غیر عادلانه جهان غرب با جهان اسلام نیست. به عبارت دیگر در درجه اول علت ها را باید دربطن خود جوامع اسلامی جستجو کرد .

پرویز هود بهائی در دنباله این مقاله چنین می نویسد : اسلام با علم ، مراحل مختلفی را در تاریخ طی کرده است. زمانی این رابطه باعث پیشرفت علم در جوامع اسلامی شده است و زمانی نیز با سیر قهقرائی علم همراه بوده است . در فرهنگ عرب قبل از اسلام (سالهای 610 میلادی تاریخ ظهور اسلام ) علم به معنی واقعی آن ، جایگاهی نداشته است . اسلام خود را از طریق نیروی نظامی و سیاسی خود را به سایر ملل تحمیل کرده است نه از طریق علمی . در اواسط قرن هشتم ، فرمانروایان جهان اسلام ، برای شناختن و آموختن علوم ، به فرهنگ و تجربیات علمی یونانیان روی آوردند . دستور ترجمه آثار علمی یونان باستان به زبان عربی ، کار خلفای روشن بین و دور اندیش بود . این خلفا علمای یونانی مقیم نکات مختلف دور و نزدیک را به بغداد دعوت کردند و از این طریق آثار علمی این دانشمندان به عربی ترجمه شدند .

آیا امکانات مالی موجود در کشور های مسلمان میتوانند تحولات بنیادین در راستای پیشرفت های علمی را در این کشور ها فراهم آورند؟ در این راستا ، چه تغیرات مهم لازم و ضروری است ؟ این سئولات را پرفسور پرویز بود بهائی از خوانندگان خود می کند و دنباله سخنان خود را چنین ادامه می دهد : پژوهشگران قرن نوزدهم چون ماکس وبر :(Max Weber – متولد 1864 – مرگ 1920 ، اقتصاد دان و جامعه شناس آلمانی ) بر این عقیده است که :«…» دین اسلام فاقد سیستم فکری بنیادین است که بتواند فرهنگ علمی متکی بر نو آوری و تجربیات جدید ، و محاسبات کمیتی و سنجش تجربی در تجزیه و تحلیل وتفسیر رایج و ضروری در علوم را بکار گیرد . وجود جبریت گرائی در اندیشه های اسلامی ، همچنیین گرایش به گذشته ، پیشرفت و ترقی را نه تنها در جوامع اسلامی با مشکلات روبرو می کند ، بلکه رهبران دینی نیز خواهان پیشرفت و ترقی علمی نیستند .

در حال حاضر تضاد روز افزوین که بین دنیای اسلام و غرب وجود دارد ، اغلب مسلمانان ، این بینش ماکس وبر را بایک نوع تنفر همراه با عصبانیت رد می کنند.این مسلمانان بر این عقیده هستند که غرب ، با این اتهام می خواهد تجاوزات مداوم فرهنگی و نظامی خود برمسلمان را ، مشروعیت بخشد . مسلمانان بر این اندیشه که، اسلام با علوم می تواند در تضاد باشد ، یا اینکه دلیل عقب ماندگی و کندی پیشرفت علمی مسلمانان بخاطر دین اسلام را نه تنها قبول ندارند ، بلکه در مقابل این اندیشه حالت دفاعی میگیرند و از آنجائیکه برای مسلمانان دین باور ، قران کلام خدا است و کلام خدا بدون نقص و عیب واشتباه است ، لذا عقب ماندگی مسلمانان در علوم ، ناشی از اسلام نیست . اگر مسلمانان در علوم عقب مانده اند ، بخاطر این است که : قران و تفسیر و کلام خدا را خوب درک نکرده اند .

در دفاع از نظریه : همخوانی اسلام با علم ، مسلمانان بر این عقیده اند ، همچنانیکه در گذشته اسلام صاحب یک فرهنگ پیشرفته علمی بود و به مراتب از منظر علمی از اروپائیان پیشرفته تر بود ، پس مسلمانان چنین استعداد را دارند که فرهنگ علوم زمان معاصر را کسب بکنند. .

پروفسور عبدالسلام ، فیزیک دان پاکستانی – برنده جایزه نوبل فیزیک ، تاکید می کند که یک هشتم قران ، به مسلمانان اخطار می دهد : اشارات هستی خداوند را در جهان هستی جستجو بکنید. لذا علم به نفس خود یک عمل روحانی است ، و در راستای نزدیکی و شناخت پروردگار خالق است. فراموش نکنیم ، دلیلی که در این راستا اغلب در بین مسلمانان شنیده می شود ، اشاره به سخن پیامبر اسلام است که به پیروان خود پیشنهاد می کند : به دنبال علم و دانش بروید ولو اینکه علم در چین باشد . به عبارت دیگر وظیفه دینی مسلمانان است که علوم عقلی را جستجو کرده و آنرا بیاموزند .( علوم عقلی نه خرافات و مزخرفات ایکه شبانه روز آخوند ها از منابر به گوش مردم ساده اندیش و بی سواد می خوانند . تاکید از صاحب قلم)

پرفسور پرویز هود بهائی اشاره می کند که همه این مسائل و وعلل عقب ماندگی مسلمانان در این کنفرانس ، تحلیل و تفسیر و به نقد کشیده خواهند شد ، ولی قبل از هر چیز داده های موجود امروز ، از منظر کمی وکیفی ، ارزش علم در کشور های مسلمان مورد مطالعه قرار دهیم ، بعد از آن نکات آسیب پذیری نحوه رفتاری مسلمانان نسبت به علم ، مدرنیته ، تکنولوژی ، ونحوه ایکه بطریقی علیه علم و ترقی در جوامع اسلامی تبلیغ می شود مورد مطالعه قرار می دهیم . و در پایان به این سئوال اساسی میرویم : چه باید کرد که علم در جهان اسلام بار دیگر شکوفا گردد؟

پرفسور پرویز هود بهائی با نگرش یک استاد با تجربه علمی و واقعیت اسفناک جوامع اسلامی از منظر کمی و کیفی ، با اعداد و ارقام واستدلالات متکی برعلم این مسائل یاد شده در بالا را مورد مطالعه قرار می دهد ، که ما در این مقاله بطور مختصر ، باز تکرار میکنیم بطور مختصر نمونه هائی را از این مطالعات و پژوهش را در اختیار خوانندگان قرار می دهیم .

پرویز هود بهائی برای نشان دادن پیشرفت علمی در یک جامعه ، از دو روش کمٌی و کیفی استفاده می کند و از این طریق عمق عقب ماندگی جوامعی اسلامی را از منظر علمی نشان می دهد . در اینجا فقط چند نمونه از این تحلیل و تفسیر کمی و کیفی عقب ماندگی جوامع اسلامی از منظر علمی را نمونه می آوریم .

نتایج مطالعات دانشگاه اسلامی –بین المللی کشور مالزی ، معروف به دانشگاه شماره 2 نشان می دهد که در کشور های مسلمان معروف به (O.C.I. –سازمان همکاری کشور های مسلمان ) برای هر 1000 نفر جمعیت 5/8 نفر متخصص در علوم تجربی ، مهندس و مکانسین وجود دارد ، در صورتیکه میانگین بینالمللی آن 8/40 نفر برای 1000 نفر جمعیت است. 46 کشور مسلمان فقط 17/1 در صد آثار علمی دنیا را تهیه و منتشر می کنند ، در صورتیکه در هندوستان و اسپانیا هر کدام به تنهائی 84/1 درصد است . 20 کشور مسلمان 55/0 در صد آثار علمی را چاپ و منتشر می کنند ، در صورتیکه این رقم برای اسرائیل به تنهائی 89/0 در صد است .

در رابطه با ثبت اختراعات نوین توسط کشور های مسلمان ، وضع اسفناک تر از این است . بنا به آمار رسمی ، پاکستان در طول 43 سال گذشته فقط 8 اختراع را به ثبت رسانده است.اگر از منظر منظر بودجه ایکه در کشور های مسلمان به فعالیت های تحقیق و پژوهشهای علمی منظور می شوند ، به این مسئله نگاه بکنیم ، می بینیم که از 57 کشور مسلمان ، میانگین بودجه پژوهش و تحقیقات علمی 3/0 درضد تولید ناخالض ملی است ، در صورتیکه میانگین این رقم در سطح بین المللی 4/2 در ضد است .

پرفسور هود بهائی در ادامه این مطالعات و تحقیقات علمی خود در رابطه با : جهان اسلام و علم ، اضافه می کند و چنین می نویسد: بودجه کلان به تنهائی درد را درمان نمی کند ، بلکه امکانات زیر بنائی ،وجود دانشمندان و مهندسین صاحب علم ، لازم و ضروری است که بتوانند این بودجه را در راه پیشرفت های علمی بکار ببرند . ارقام زیر ، وضع اسفناک کشور های مسلمان را از منظر تعداد مهندسین و دانشمندان رشته های علمی را نشان می دهند . در حالیکه کشور های پیشرفته علمی برای یک ملیون نفر ، 3500 تا 5000 نفر مهندس و دانشمند در رشته های علمی دارند ، این ارقام برای کشور های مسلمان 400 نفر و حداکثر 500 نفر است.

کیفیت تحصیلات دانشگاهی در کشور های اسلامی :

پرفسور هود بهائی بخشی از این مقاله را به آزادی های دانشگاهی و فرهنگی حاکم در مراکز علمی و دانشگاهی کشور های مسلمان اشاره می کند ، و می نویسد : در تمام کشور های مسلمان ، آزادی های لازم و ضروری در محیط علم و دانش ، که ضامن و اساس پیشرفت و ترقی علمی است ، در دانشگاه های این کشور ها وجود ندارند. او دنباله نوشته اش را چنین ادامه می دهد : در دانشگاه : قاعد اعظم ، دانشگاهی که من در آنجا تدریس می کنم ، محدویت هائی که در این دانشگاه حاکم هستند ، شبیه همان محدودیت هائی هستند که در سایر دانشگاه های دولتی پاکستان وجود دارند .در این دانشگاه فعالیت های هنری و فرهنگی چون : سینما ، تئاتر ، موسیقی ، بایک دید منفی از منظر دینی ارزیابی می شوند بعضاً حتی سازمان دهندگان چنین فعالیت های هنری ، از طرف اسلام گرایان مورد حمله جسمانی قرار می گیرند . این مهاجمین بر این باور هستند که که این نوع فعالیت های فرهنگی در تضاد با ارزشهای اسلامی می باشند. کوی دانشجویان دانشگاه سه مسجد دارد و مسجد چهارم در حال ساختمان است ، ولی این کوی فاقد کتابخانه است .

پرفسور عبدوالسلام ، برنده جایزه نوبل در رشته : فیزیک ذرات ، در سال 1979 ، حق ندارد پای خود را داخل یکی از دانشگاه های سراسر کشور بگذارد!!! این محرومیت تدریس چنین دانشمند معتبر جهانی ، فقط و فقط بخاطر این است ، که اصل و تبار این فیزیک دان ، پیرو فرقه احمدیه هستند !!! ولو اینکه سابق حق تدریس در دانشگاه ها داشت ،ولی از سال 1974 ، او از حق تدریس محروم است !!!(استادان دانشگاه های ایران ، بعد از روی کار آمدن نظام اسلام ناب محمدی آیت الله خمینی در سال 1357 ، بخاطر دارند که چگونه آقای دکتر حسین حاج فرج دباغ معروف به دکتر عبد الکریم سروش ، این روشنفکر اسلامی ، چگونه با سواد ترین و با تجربه ترین استادان دانشگاه ها را در راستای « اسلامی کردن دانشگاه ها ، این ثروت های علمی و فرهنگی را از دانشگاه بیرون کردند؟ امروز که این حضرت ماموریت اش را به پایان رسانده و در پناه ایالات متحده آمریکا به اسلام ناب محمدی رسیده است ، امروز پرچم دفاع از امام محمد غزالی را برداشته است . به آخرین مقاله آقای دکتر مهدی مظفری رجوع شود )

تفاهم و تساهل در محیط آموزش و پرورش ، توسط اسلامگرایان متعصب ، در دانشگاه ها برچیده شده است و روزبه روز بر شدت این رفتار و اختناق افزوده می شود . امروز در دانشگاه های پاکستان ، روسری ، چادر نمازی پوشش اسلامی برای دانشجویان دختر ظهور مطلق دارد و دولت عملأ در تحمیل اجباری این نوع پوشش های اسلامی نقش اساسی دارد .

«…» بنیاد گرائی همیشه برای علوم جدید مسئله آفرین بود ، اما سئوال اساسی اینست : چرا وچگونه می توان توضیح داد که در نیمه قرن بیستم ، اسلام بنیاد گرا ، ای چنین سریع رشد کرد ؟در نیمه سالهای 1950 ، تمام رهبران سیاسی کشور های مسلمان ، شخصیت های غیر مذهبی و لائیک بودند .جدائی دین از سیاست در آن سالها در اوج گسترش در جوامع اسلامی بود . چه قدرت هائی این روند سیاسی –فرهنگی را در جوامع اسلامی عوض کردند ؟قدرت های غربی باید مسئولیت خود را در تغیر این روند (گذر از جامعه لائیک به جامعه اسلام افراطی ) را بپذیرند . ایران با نخست وزیری چون دکتر محمد مصدق ، اندونزی با حکومت احمد سوکارنو ، مصر به رهبری عبدالناصر ، نمونه هائی از حکومت های غیر مذهبی ، در عین حال ناسیونالیست و ملی گرا بودند ، که می خواستند در عین حال ثروت های ملی خود را حفظ بکنند .اما حرض ولع و زیاده طلبی امپریالیسم غرب این نظام ها را سرنگون کرد.

در مقابل ، عربستان سعودی محافظه کار ، با معادن سرشانر نفت اش ، مشتری آمریکا و به پشتیبانی این قدرت جهانی ، اندیشه های ارتجائی و افراطی اسلام را به کمک آمریکا و دولار های نفتی اش به دنیا ارسال میکرد . طرفداران اسلام افراطی مشتریان آمریکا بودند . بنیاد گرایان اسلامی حماس در سال 1980 بوسیله دولت اسرائیل تشکیل و سازمان داده شد، که علیه جبهه آزادی بخش اسرائیل مبارزه بکنند . از حماس مهم تر بعد از اشغال افغانستان توسط شوروی در سال 1979، سازمان سیا آمریکا بود که سازمان های افراطی اسلامی را بنام طالبان مسلح کرد و یک شبکه جهانی تروریستی اسلام طالبانی را در دنیا پخش کرد . امروز در تمام کشور های مسلمان اندیشه های لائیک در اقلیت قرار دارند .

در سالهای 1980- یک دید خیالپردازانه با عنوان «علم اسلامی » به عنوان یک آلتر ناتیوی در مقابل «علم غربی » وارد دنیای اندیشه شد . این اندیشه بوسیله حکومت های پاکستان ، عربستان سعودی ، مصر وسایر کشور ها ی مسلمان پشتیبانی شد . ایده ئولوگ های (اندیشه وران اسلامی ) این جریان فکری ، در آمریکا ، چون سید حسین نصر (ایرانی الاصل ) اسماعیل فاروقی (فلسطینی الاصل ) اعلام کردند : که به زودی علم جدیدی بر مبنای اصول اخلاقیات ، و معنویات چون : توحید – عبادت – خلافت – رد ظلم – شکل خواهد گرفت ، که «وحی » جای عقل و منطق را خواهد گرفت .( منظور از وحی در اندیشه های سید حسین نصر فیلسوف اسلامی قران کتاب آسمانی مسلمانان است ، که باید جای عقل و منطق بشر امروز را بگیرد ) یک عده بر این باور کردند که محتویات آیات قران ، در واقع بیان علمی و و فیزیکی جهان است . اعلام چنین بیانات (بی پایه و دور از عقل و منطق علم ) به همراه کنفرانس های اسلامی ، با هزینه های سنگین ، (البته هزینه این کنفرانس ها را آمریکا و عربستان سعودی می پردازند . تاکید از پرفسور پرویز هود بهائی ) در جهان معمول و را یج شد.از برکت این علوم اسلامی ، یک عده دانشمندان اسلامی درجه حرارت جهنم و یک عده دیگر این دانشمندان اسلامی ترکیب شیمیائی جٌن و پری را محاسبه کردند. اما تا کنون این دانمشندان اسلامی برای نمونه یک ماشین جدید ، یک دستگاه جدید ، با تجربیات عملی و علمی ، وحتی یک فورمل ، و فرضیه علمی قابل امتحان و آزمایش و تحلیل و تفسیر ارائیه نداده اند. ( پایان کنفرانس برگرفته از مقاله پروفسور پرویز هود بهائی )

در پایان این نقد ر اینجا در رابطه با روند و شکل گیری شعور انسان ، بطور مختصر ، از نوشته یک فیلسوف وریاضی دان ، در عین حال اندیشمند معروف در زمینه علوم سیاسی ، وشخصیت انقلابی و یکی از رهبران انقلاب کبیر فرانسه ، مطلبی در رابطه با روند تکاملی شعور انسان ، برگرفته از آخرین اثر این شخصیت استثانئی علمی وسیاسی فرانسه در قرن هیجدهم ، کندورسه – برگرفته از آخرین کتاب این شخص با عنوان : Esquisse d’un tableau historique des progrès de l’esprit humai- ترجمه :نظر اجمالی به روند تاریخی پیشرفت شعور انسانی ، را در اینجا می آوریم و قضاوت در رابطه و مقایسه شعور انسانی و اجتماعی کندورسه را که در دو قرن پیش ، که حتی 20 درصد اختراعات و اکتشافت علمی بشر امروز ، در آن زمان کشف و اختراع نشده بودند ، با نوشته های آقای پرفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی را در معرض مقایسه می گذاریم ، تاهرکس خود قضاورت بکند محتوی نوشته های فیلسوف اسلام ، چه ارزش عقلی و علمی دارند ؟ و چرا جامعه ایران در هزاره سوم ، بدست یک مشت آخوند جاهل و نادان ، با اندیشه های قرون وسطائی اداره می شود؟ ملتی که در هزاره سوم فیلسوف اش پرفسور سید حسین نصر نوهً دحتری شیخ فضل الله نوری ، آخوند ارتجائی دوره مشروطیت باشد ، رهبر دینی و حومتی اش ، روح الله خمینی می باشد . من صاحب این قلم ، این نوشته مختصر کندورسه را از منظر ارزش عقلی و علمی ، این نوشته کندورسه را با تمام آثار آقای پرفسور سید حسین نصر «فیلسوف اسلامی » عوض نمی کنم .

* * *

کندورسه فیلسوف و ریاضی دان فرانسه . شرح مختصر زندگی او .

نظر اجمالی به روند تاریخی و پیشرفت خرد و شعور انسانی ازمنظر کندورسه.

ماری ژان آنتوان نیکلاس دو کاریتات، مارکیز دو کندورسه به فرانسه – – Marie-Jean-Antoine Nicolas de Caritat, marquis de Condorcet ) یا نیکلاس دو کندورسه متولد 17 سپتامبر 1743 مرگ 28 مارس1794 فیلسوف ، ریاضی دان ایکه در 27 سالگی عضو آکادمی سلطنتی در ریاضیات بود ،در علوم سیاسی واقعآ استاد و در عین حال آثارش هنوز هم از اعتبار علمی برخوردار هستند . کندورسه یکی از بزرگان عصر روشنگری محسوب می شود . وی تنها اندیشمند بزرگ عصر روشنگری بود که در جریان انقلاب کبیر فرانسه در قید حیات بود.مخالفت کندورسه با خشونت‌های سازمان یافته دوران ترور و همچنین مخالفت او با اعدام لویی شنانزدهم در نهایت در 8 ژوئیه 1793 سبب تعقیب وی شد. کندورسه خود را در خانه کنتس : ورنه (Vernet ) مخفی می شود ، در 25مارس 1794 کندورسه مخفی گاه خود را ترک می کند و در 27 مارس ، انقلابیون اور را بازداشت می کنند ، ولی قیبل آنکه کندورسه را با گیوتین سر ببرند ، این خود کندورسه بود ، که اقدام به خود کشی می کند و زندانبانان جسد اور رادر 28 مارس در سلول اش پیدا می کنند .

در3 آوریل سال 1795 آخرین اثر کندورسه با عنوان : نظر اجمالی به جدول تاریخچه پیشرفت خرد و شعور انسانی در 3 هزار نسخه با نظارت همسرش : مادام کندورسه با این این عنوان و نوشته همسر ، به ملت فرانسه خصوصأ نسل جوان این ملت ، تشنه علم و عدالت و جمهوریت تقدیم شد.

بی جهت نیست که در پایان این نقد اندیشه های پرفسور سید حسین نصر ، «فیلسوف اسلامی » را با چند پاراگراف از نوشته کندورسه تمام می کنیم. در زمان کندورسه ، حد اکثر 20 درصد علوم و اختراعات امروز شاید کشف شده بود . با وجود این ، دانشمند و فیلسوفی چون کندورسه ، چگونگی رشد عقلانی و علمی بشر را دو قرن پیش چگونه می دید و چگونه تفسیر می کرد ، و «فیلسوف اسلامی ما » آقای پرفسور سید حسین نصر ما در عصر ماسفرت های کیهانی ، و پروژه مسافرت به ستاره مریخ را که در آمریکا ایشان شاهد هستند ، چگونه می بینند و تفسیر می کنند؟ اگر بین کشور فرانسه ، و ایران ، چنین اختلافی از منظر پیشرفت های علمی ، نظام حکومتی ، عدالت اجتماعی وجود دارد ، در درجه اول این اختلاف عمیق را ، در وجود وذات این « فیلسوفان و پرو فسور های و فیلسوفان اسلامی » چون «فیلسوف اسلامی آقای حسین نصر » جسجو کرد.

«…» انسان با قدرت و استعداد درک و فهم و تشخیص و احساس آنچه را که مشاهده یا حس می کند به دینا می آید ، و همین انسان ، احساسات ساده و یا متشکل را بخاطر می سپارد ، بخاطر می آورد و آنها را باز شناسی می کند ، و به آنها ، در راستای باز شناسی و شناخت خود ، نظم و ترتیب می دهد . این شناخت خود را به ترتیبی نگهداری و در خاطره خود حفظ می کند . بین عناصر شناخته شده ، روابط آنها را مورد دقت و توجه قرار می دهد6برای بازشناسیآنها نکات مشترک بین این عناصر را در حافظه خود ، یا به ترتیب دیگر ثبت می کند ، که خود این عمل ، باز شناسی این عناصر را آسان می نماید و نقاط مشترک جدیدی را در بین این عناصر مشخص می سازد .

این استعداد بوسیله اعمال عناصر خارج از انسان ، یا به عبارت دیگر حضور بعضی از این احساسات ترکیبی ، یا در ذات ، ویا در ماهیت مجموعه آنها ، یا در قوانین تغیر دهنده ماهیت این عناصر ، مستقل از آنها ظاهر می شوند.(به عنوان مثال : رابطه گرما و یا سرما با آب ، که ماهیت ظاهری آب را به بخار یا یخ تبدیل می کند . تاکید از صاحب قلم )

بعلاوه انسان با همنوعان خود ارتباط دارد ، که خود این ارتباطات بین انسان ها ، ناشی از اختراع وسائل مصنوعی (اختراع زبان ، اختراع علائم و فورمول های ریاضی ، فیزیک ، شیمی …)نتیجه استعداد و شعور انسانی است. احساسات انسانی همراه با شادی و درد و رنج هستند . در عین حال انسان داری آن چنان استعدادی است ، که مشاهدات و احساسات و درک لحظه ای خود را می تواند به احساسات زمان دار ، مداوم ، احساسات شادی بخش و یا غم انگیز تعیر بدهد . بعلاوه انسان می تواند این احساسات غم انگیز و یا شادی بخش ناشی از دید یا خاطرات خود را به هم نوعان خود منتقل بکند . در نهایت از این استعداد منحصر به انسان ، بشر به آن احساسات خود ، شکل تفکر واندیشه بدهد . از طریق انتقال این تفکر و اندیشه انسانی است ، که روابط بین انسانها در چهار چوب منافع مشترک ، مسئولیت مشترک بوجود می آید .در این رابطه بین انسانها ، بخشی از هستی با ارزش ما انسانها ، چون شادی ها ، و غم های مان ، درد هایمان ، در روابط انسانی به دیگران منتقل می شوند.(به عنوان مثال ، غم و اندوه یک فرد ، نزدیکان و دوستان اور را نیز غمکین می کند یا برعکس شادی ما ، نزدیکان ما را شاد می کنند.)

اگر به مشاهده و شناخت اعمال روزمره و قوانین رایج در طبیعت که نماد رشد این استعداد هستند ، خود را فقط به آنها محدود بکنیم ، و به آنچه که در هر فردی نکته مشترک ارتباط بادیگران است ، رشد و استعداد خود را به آنان محدود بکنیم ، در آن صورت ، این دانش و آگاهی محدود ، به آگاهی ابتدائی و یا به عبارت دیگر ، در حد متافیزیک محدود می شود .(آن چیزیکه نوشته های پروفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی ، خود را در حد متافیزیک محدود کرده است . تاکید از صاحب قلم .)

بعلاوه انسان با همنوعان خود ارتباط دارد ، که خود این ارتباطات بین انسان ها ، ناشی از اختراع وسائل مصنوعی (اختراع زبان ، اختراع علائم و فورمول های ریاضی ، فیزیک ، شیمی …)نتیجه استعداد و شعور انسانی است. احساسات انسانی همراه با شادی و درد و رنج هستند . در عین حال انسان داری آن چنان استعدادی است ، که مشاهدات و احساسات و درک لحظه ای خود را می تواند به احساسات زمان دار ، مداوم ، احساسات شادی بخش و یا غم انگیز تعیر بدهد . بعلاوه انسان می تواند این احساسات غم انگیز و یا شادی بخش ناشی از دید یا خاطرات خود را به هم نوعان خود منتقل بکند . در نهایت از این استعداد منحصر به انسان ، بشر به آن احساسات خود ، شکل تفکر واندیشه بدهد . از طریق انتقال این تفکر و اندیشه انسانی است ، که روابط بین انسانها در چهار چوب منافع مشترک ، مسئولیت مشترک بوجود می آید .در این رابطه بین انسانها ، بخشی از هستی با ارزش ما انسانها ، چون شادی ها ، و غم های مان ، درد هایمان ، در روابط انسانی به دیگران منتقل می شوند.(به عنوان مثال ، غم و اندوه یک فرد ، نزدیکان و دوستان اور را نیز غمکین می کند یا برعکس شادی ما ، نزدیکان ما را شاد می کنند.)

اگر خودرا فقط به مشاهدات سطحی ، وشناخت اعمال و قوانین ثابت محدود بکنیم ، که در عین حال نماد رشد این شعور هستند، این ادراک از منظر علمی ، متافیزک نامیده می شود .

اما اگر این رشد از منظر نتایج آن در تحولات فکری ، عملی ، و علمی انسان ها ی معاصر را مورد توجه قرار بدهیم ، مشاهده خواهیم کرد ، که این تحولات ، نسل به نسل در جامعه با عث تغیرات علمی می شوند، در آن صورت این تحولات نماد پیرفت شعور انسان را بیان می کنند. مشاهده می شود که این ترقی ، تابع قوانین عمومی است که در تحولات و ترقی شعور افراد نیز این قوانین تابع آن روند بودند. برای اینکه مشاهده می شود که نتیجه این تحولات در تعداد کثیری از افراد متشکل آن جامعه در آن زمان رخ داده است .قانون تحول بنیادی در جامعه از منظر علمی وقتی قابل قبول است که اکثریت جامعه را در برگیرد .اما نتایجی که هر زمان عاید می شود ، تابعی بود از زمان گذشته و در عین حال بروی نتایج زمان آینده تاثیر گذار خواهد شد. . به عبارت دیگر تحولات علمی از منظر زمانی هم در زمان حاضر و هم در زمان آینده تاثیر کذار هستند .تحولات بنیادین در جامعه وقتی برد علمی دارد که هم در زمان حال و هم در زمان آینده تاثیر گذار باشند . تاثیر لاینقطع این نو آوری برای آگاهی فرد در طول قرون متمادی ، و قدم هائی را که فرد در رسیدن به حقیقت و خوشبختی برداشته است ، این تابلو نشان دهد . این مشاهدات و دقت بر شناخت ماهیت انسان ، از منظر آنچه که در گذشته بود و آنچه که امروز هست ، و مسیری که در این تحول طی کرده است ، جامعه را به راه ترقی و تعالی ، به روشهای جدید و سریع وشناخت طبیعت انسان و اعتماد به نفس و شخصیت خود برای تلاش در راستای ترقی و پیشرفت امیدوار می سازد .

کندورسه در ادامه این فصل از کتاب خود می نویسد: هدف من از نوشتن این اثر و نتیجه حاصل از آن ، نشان دادن از روش عقلی و علمی ، که راه ترقی و تکامل شعور انسان ، راه بی پایان است . همچنانیکه تکامل پذیری انسان در حقیقت مرز و حدود نمی شناسد .این ترقی و تکامل پذیری شعور انسان کاملأ مستقل ، و هیچ نیروئی نمی تواند در مقابل این ترقی و شعور انسانی مانع و سدی ایجاد بکند |( حتی مزخرف نویسی های روشنفکران و فیلسوفان اسلامی قرن حاضر . تاکید از این صاحب قلم )

کندورسه ادامه می دهد …تا جهان هستی وجود خواهد داشت ، این تکامل شعور و آگاهی انسان نیز ادامه خواهد داشت . مسلماً این روند تکاملی شعور انسان می تواند ، زمانی روند کند و سریع داشته باشد ولی هرگز به عقب برنخواهد گشت ، خصوصأ تا زمانی که کره زمین جایگاه خود را در مجموعه سیستم سیارات جهان هستی حفظ بکند ، و قوانین عمومی این منظومه تغیر نکنند، واین تغیرات ، با عث تغیر شعور واستعداد نوع بشر نشوند، این تکامل شعور انسانی ادامه خواهد داشت . (…) ماخذ (-http://www.bacdefrancais.net/esquisse.php )

پایان . پاریس 20 دسامبر 2011 . اقتبابطور مختصر ویا کامل با ذکر نام نویسنده و نام سایت ؛ کاملا آزاد است .

به قلم : کاظم رنجبر – دکتر درجامعه شناسی سیاسی .

Kazem.randjbar @yahoo.fr

Published in: on 30 دسامبر 2011 at 11:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

گوشه ای ازطبيعت دراين سال نو!


Published in: on 30 دسامبر 2011 at 9:54 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پايه های حکومتی بردار و درفش !!


Published in: on 30 دسامبر 2011 at 1:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اسامی 25کمپانی فراملیتی که اقتصاد جهان را در چنگ خود گرفته اند ! گزارش ” انستیتو

تکنولوژی سویس “
دسامبر 28, 2011 — سایت خبری جنبش خرداد

دایره های قرمز کمپانی های فرا ملیتی بزرگ زردها کمپانی های کوچکتر

سایت خبری جنبش خرداد : جنبش اشغال وال استریت که از نیویورک آغاز شد و به سرعت به دیگر شهر ها و کشورهای جهان سرایت کرد ، خود را جنبش اکثریت علیه یک اقلیت یک درصدی که منابع مالی و قدرت سیاسی را در دست دارد معرفی کرد . بر طبق گزارشی که از سوی انستیتو تکنولوژی سویس در زوریخ منتشر شده کمپانی های بزرگی که کنترل اقتصاد در سطح جهان را در دست دارند از رقم 1 در صد هم بسیار کمتر است . بر طبق این گزارش که در نشریه نیو ساینتیست منتشر شده، 43000 کمپانی فرا ملیتی (تی ان سی ) بر اقتصاد دنیا مسلط هستند .در بین این 43000 کمپانی 1318 کمپانی با در دست داشتن سهام کمپانی دیگر بر آنها نفوذ دارند و از بین این این 1318 کمپانی 147 کمپانی فراملیتی بر دیگران مسلط هستند.از بین این 147 کمپانی ، برک لیز بانک و کپیتال گروپ در راس قرار دارند .

لیست 25 کمپانی چند ملیتی بزرگ دنیا :

1. Barclays plc
2. Capital Group Companies Inc
3. FMR Corporation
4. AXA
5. State Street Corporation
6. JP Morgan Chase & Co
7. Legal & General Group plc
8. Vanguard Group Inc
9. UBS AG
10. Merrill Lynch & Co Inc
11. Wellington Management Co LLP
12. Deutsche Bank AG
13. Franklin Resources Inc
14. Credit Suisse Group
15. Walton Enterprises LLC
16. Bank of New York Mellon Corp
17. Natixis
18. Goldman Sachs Group Inc
19. T Rowe Price Group Inc
20. Legg Mason Inc
21. Morgan Stanley
22. Mitsubishi UFJ Financial Group Inc
23. Northern Trust Corporation
24. Société Générale
25. Bank of America Corporation

آنچه این گزارش به آن اشاره نمی کند ، رابطه قدرت اقتصادی این کمپانی های بزرگ و مسائل سیاسی و در مرکز آن جنگ و کشور گشایی است . اگر بحران سیاسی و بطور اخص جنگ بر مسائل اقتصادی تاثیر مستقیم می گذارد ، آیا کمپانی های بزرگ فراملیتی از کنار آن بدون توجه می گذرند ؟هنگامی که یک تنش کوچک در روابط ایران و آمریکا و تهدید بستن تنگه هرمز ، که محل عبور 15 میلیون بشکه نفت در روز است، از سوی یک سردار سپاه بر بهای نفت در بازار جهانی موثر واقع می شود ، آیا همین 147 کمپانی بزرگی که گزارش انستیتو سویس به آن اشاره می کند از کنار آن به سادگی رد می شوند ؟ آیا همین درک صحیح از قدرت سیاسی این کمپانی های چند ملیتی نبوده که رژیم جمهوری اسلامی را به ایجاد لابی های سیاسی مستقر در آمریکا تشویق کرده تا با تماس با آن ها به اهداف دلخواه خود دست یابند؟ آیا مسئله جنگ با ایران و یا آینده کمپ اشرف و پناهندگان مستقر در آن را همین نیروها تعیین نمی کنند ؟ آیا سناتور ها و نمایندگان مجلس نمایندگان آمریکا و حتی خود رئیس جمهور به فرمان این نیروها حرکت نمی کنند ؟ جنبش اشغال وال استریت در واقع پیام اکثریتی بود که از این وضع به ستوه آمده و آینده را در تقسیم ثروت برای همگان و مشارکت فعال در امر تصمیم گیری جستجو می کند .

Published in: on 29 دسامبر 2011 at 10:23 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

امه سرگشاده به آقای محمد نوری‌زاد (بخش دوم)، ايرج مصداقی

امه سرگشاده به آقای محمد نوری‌زاد (بخش دوم)، ايرج مصداقی
» يتر

[بخش نخست مقاله]

شما از گماشته شدن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر رأس دستگاه قضا توسط خامنه‌ای گله کرده‌اید:

«خدایا، سیدعلی، با گماردن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر راس دستگاه قضا، حیثیت قضا و قضاوت را در کشور ما به خاک انداخت.»
آقای نوری‌زاد شما از سوابق شیخ محمد یزدی در دوران خمینی اطلاع ندارید؟ نمی‌دانید او رئیس دفتر «امام» در قم بود؟ نمی‌دانید ریاست دادگاه انقلاب قم را به عهده داشت؟ فراموش کرده‌اید نایب رئیس مجلس در دوران خمینی بود. نمی‌دانید در مجلس سوم که رأی کافی نیاورد از سوی خمینی بلافاصله به عضویت شورای نگهبان درآمد تا بر مصوبات مجلس نظارت کند. نمی‌دانید سال‌ها ریاست کمیسیون قضایی مجلس را که به قول خمینی «عصاره فضائل ملت» بود به عهده داشت. آیا فراموش کرده‌اید از سوی خمینی برای شورای بازنگری قانون اساسی انتخاب شد؟ آیا نمی‌دانید رهبران حزب ‌جمهوری اسلامی شامل بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای و باهنر وی را به عنوان نماینده خود در هیئت حل اختلاف با بنی‌صدر انتخاب کردند؟
آیا رژیمی که از کشتار ۶۷ بیرون آمده بود دستگاه قضایی‌اش حیثیتی داشت که او به خاک افکند؟

شما در ادامه و در ارتباط با برکشیده شدن صادق لاریجانی به عنوان قاضی‌القضات نظام آورده‌اید:

«اوج فلاکت دستگاه قضا آنجا پا گرفت که روحانی خالی‌الذهنی چون صادق لاریجانی به حکم سیدعلی بر مسند قاضی‌القضاتی کشور نشست. در طول تاریخ و در همه جای دنیای فهم، قاضی‌القضات به کسی گفته و می‌گویند که در کار قضا و قضاوت، هم بلحاظ علمی، و هم از حیث تجربه، کارآمد قاضیان و کارکشتگان دستگاه قضا بوده باشد. اما این شیخ، بدون اینکه ذره‌ای تجربه، و ذره‌ای دانش قضایی داشته باشد، بر مسندی نشست که هرگز مستحقش نبود.»

آقای نوری‌زاد لطفاً دستگاه قضایی کشورهای دیگر را با سلاخ‌خانه و کشتارگاه نظام ولایت که دستگاه‌ قضایی‌اش می‌نامید مقایسه نکنید که نمک پاشیدن بر زخم‌هایمان است. متأسفانه شما در نامهٔ خود شیخی را که دانش قضایی داشته و کارکشته‌ی دستگاه قضا باشد و از تجربهٔ عملی هم داشته باشد معرفی نکردید تا داوریتان را به چالش بکشم. آیا شما در دستگاه ولایت، قاضی‌ای را می‌شناسید که دستانش به خون بیگناهان آلوده نباشد؟ دستور شکنجه‌ و بیداد نداده باشد؟
اگر شما دارای قدرت بودید چه کسی را رئیس دستگاه قضایی نظام ولایت می‌کردید؟ در نظام نکبت ولایت هرکه تجربهٔ بیشتری دارد به معنای آن است که جنایات بیشتری را مرتکب شده است. کاندیدای مورد نظرتان را نام ببرید تا سیاهه‌ای از اعمال جنایتکارانهٔ او را ردیف کنم.
آیا سید حسین موسوی تبریزی که امروز اصلاح طلب است و سابقهٔ قضایی‌اش به سال ۵۷ می‌رسد خوب است؟ کارکشتهٔ دستگاه قضا هم هست. منصوب «امام عزیز» هم بوده. هیچ می‌دانید با دستان خودش از دو طرف فک زندانی را همزمان با ضربه‌ای محکم به سمت بالا و پایین می‌کشید تا از جا در برود و بعد مدعی می‌شد می‌خواهم اطلاعات‌ات را از حلقوم‌ات در بیاورم؟ هیچ می‌دانید خودش شاهد اعدام زندانی می‌شد که به بیضه‌اش شلیک می‌کردند تا در درد بخود بپیچد و جان دهد؟ شاهدان این دسته جنایات امروز زنده هستند. فکر می‌کنید «امام عزیز» در حساسترین روزهای کشور بی‌خود او را از تبریز فراخواند و دادستان‌ کل‌ انقلابش کرد؟ آوازهٔ او را شنیده بود از بی‌رحمی‌اش با خبر بود. یادتان رفته موسوی تبریزی چه مضحکه‌ای به جای دادگاه در رسیدگی به جنایت سینما رکس آبادان راه انداخت تا جنایتکاران را که ردشان به حوزه و بیت امام و… می‌رسید از عقوبت و کیفر نجات دهد؟
آقای نوری‌زاد، لاریجانی در سن ۵۰ سالگی به مقام قاضی‌القضاتی کشور رسید. آیا نمی‌دانید حسینعلی نیری در سال ۶۲ در حالی‌که ۲۶-۲۷ سال داشت به ریاست حکام شرع اوین رسید که کم از قاضی‌القضاتی نظام نبود. البته حق با شماست آن موقع او همچون لاریجانی بی‌تجربه نبود و دستانش تا مرفق به خون بیگناهان آلوده بود. تا آن موقع هزاران حکم شلاق و شکنجه صادر کرده بود.
آیا شما نمی‌دانید لاجوردی با شش کلاس سواد که پیش از انقلاب در بازار لباس زیر زنانه فروش بود و پس از انقلاب به مقتضای روز به روسری فروشی روی آورده بود توسط خمینی و بهشتی و قدوسی به دادستانی تهران گمارده شد تا بزرگ‌ترین جنایات‌ را سازماندهی کند. آیا نمی‌دانید لاجوردی در دوران «امام عزیز» و در «دوران طلایی‌»‌ای که مهندس موسوی از آن یاد می‌کند مطلق‌العنان بود و بیش از رئیس قوه قضاییه فعلی قدرت داشت؟
شما نمی‌دانید معاون اجرایی قدوسی و لاجوردی، احمد قدیریان سمسار فروش بازار بود؟ «امام عزیز» شما بر چه اساس پست‌های قضایی حیاتی را بین چنین قصابانی تقسیم می‌کرد؟
آیا نمی‌دانید مصطفی پور‌محمدی در حالی که تنها ۲۰ سال داشت دادستان هرمزگان بود و در ۲۲ سالگی دادستان خراسان. آن موقع شما در بشاگرد بودید حتماً که با او از آن موقع آشنا هستید و یا از آوازه‌اش با خبر بودید. آیا نمی‌دانید در جریان کشتار ۶۷ ابراهیم رئیسی ۲۷ ساله بود و مصطفی پورمحمدی ۲۸ ساله و مثل آب خوردن احکام اعدام صادر می‌کردند؟ آیا نمی‌دانید آن موقع نزدیک به ۹ سال از پیروزی انقلاب می‌گذشت و این افراد سال‌ها بود بر جان و مال مردم حاکم شده بودند؟
رازینی و محسنی اژه‌ای و حسینیان در بیست و سه سالگی و در حالی که هیچ سابقهٔ قضایی نداشتند توسط بهشتی و قدوسی پایشان به دستگاه قضایی باز شد و از‌‌ همان موقع به جنایت‌ مشغول شدند. چرا خمینی را به خاطر حاکم کردن اینجانیان بر جان و مال مردم، مورد پرسش قرار نمی‌دهید؟
همین شیخ محمد مقیسه را که در جریان کشتار ۶۷ نقش اساسی داشت و حاکم شرع دادگاه شما بود چه کسی بر جان و مال مردم حاکم کرد؟
در نگاه شما رازینی و محسنی اژه‌ای که کارکشتهٔ دستگاه جنایت هستند برای این کار از صلاحیت لازم برخوردارند؟
محمد سلیمی چطور، رئیس دادگاه ویژه روحانیت هم هست. می‌خواست حکم اعدام آیت‌الله منتظری را هم صادر کند. جنایتی نیست که نکرده باشد. از ۲۵ سالگی هم حکم اعدام و سنگسار و… می‌داده.

آقای نوری‌زاد امیدوارم سهو قلم و یا بی‌اطلاعی محض موجب نوشتن این جمله از سوی شما شده باشد:

«… برای اولین بار در تاریخ قضا و قضاوت، به خلق جرم‌هایی مبادرت ورزید که از فرط سستی، کودکان را نیز به خنده وا می‌داشت. اما همین جرم‌های خنده‌دار، باعث شد که با امضای این شیخ قضاوت نکرده و قضاوت ندیده، ناگهان صد‌ها مرد جوان و پیر و زن و دختر به زندان‌های انفرادی و شکنجه در افتادند. خدایا، ما به چشم خود دیدیم که انسانیت، در آن ژولیدگی قضایی، چگونه به هیچ گرفته شد، و عدالت و علی و اولاد علی، و همهٔ آموزه‌های دینی، به اسم دین چگونه به مسلخ برده شدند.»

ای کاش جرم‌های خنده‌دار را برای اطلاع خوانندگان توضیح می‌دادید تا به شما بگویم هزاران نفر را در دههٔ ۶۰ به چه جرم‌هایی به صلابه کشیدند.
آقای نوری‌زاد اگر آن‌چه را که در زندان‌های خامنه‌ای در دههٔ ۸۰ می‌گذرد جنایت می‌دانید، پس آن‌چه را که در زندان‌های خمینی در دههٔ ۶۰ گذشت را چه بنامیم؟ چگونه است که بر تمامیت این نظام نمی‌شورید؟ دل به چه بسته‌اید؟
آقای نوری‌زاد نمی‌دانم درک شما از انفرادی و شکنجه چیست؟ بیشترین دوران انفرادی که شما با آن مواجه شدید چقدر است؟ هیچ‌ می‌دانید محمدرضا مشاط ۴ سال انفرادی بود و عاقبت در کشتار ۶۷ جاودانه شد؟ ‌ باور کنید او هیچ جرمی مرتکب نشده بود. آیا می‌دانید صد‌ها نفر بیش از دو سال و سه سال در سلول‌های انفرادی گوهردشت به سر بردند؟
شما نمی‌دانید دختران میهنمان را چگونه در واحد‌ مسکونی به بند کشیدند؟ از حاج‌ اسماعیل که در دادستانی مرکز مشغول کار است بپرسید؟ کتاب دوزخ روی زمین را که سرنوشت آنان است بخوانید و ببینید «امام عزیز»تان تحت نام اسلام چه بر سر دخترکان تیره بخت میهنمان آورد. باور کنید بخش کوچکی از واقعیت را هم نتوانستم تصویر کنم و هنوز خودم را برای ناتوانی‌ام سرزنش می‌کنم و از این بابت شرمنده‌ام.

می‌دانید جرمشان چه بود اول دستگیری، زندانیان یکی از آن‌ها را «جوجه» خطاب می‌کردند و دیگری را «فیل» و «قناری»… حالا بایستی تاوانش را پس می‌دادند. با هم گاهی شعر و ترانه می‌خواندند. از سر شیطنت پاسداری را مسخره کرده بودند، یکیشان دست دختری را گرفته بود و به او آفتاب را نشان داده و از زیبایی‌هایش گفته بود و اظهار امیدواری کرده بود که آفتاب دوباره در کشور ما طلوع کند.
آقای نوری زاد شما چند ساعتی را با بازجویتان و در اتاق بازجویی سر کرده‌اید. فکرش را بکنید این دختران بیگناه ۱۴ ماه مجبور بودند با بازجو‌هایشان در یک جا زندگی کنند. ۱۴ ماه تمام با چشم بند یا رو به دیوار، انواع و اقسام شکنجه‌ها و تحقیر‌ها را که در ذهن کسی نمی‌گنجد هم تحمل کنند.
حتا خودشان هم نمی‌دانستند جرمشان چیست. حتا نمی‌دانستند چه چیزی را بایستی اعتراف کنند یا چه رفتاری داشته باشند.
راستی می‌دانید در جریان کشتار ۶۷ بین ۱۵ تا ۲۰ نفر از بچه‌های بند ما را به اتهام اینکه حاضر نشدند بگویند در روز عید غدیر که بندمان جشن‌ داشتیم چه کسی به آن‌ها شربت داد به جوخهٔ اعدام سپردند. هیچ می‌دانید کاوه نصاری که در اثر ضربه مغزی گذشته‌اش را فراموش کرده بود به خاطر اینکه حاضر نشد به بند «جهاد» و کارگاه زندان برود حکم اعدامش صادر شد.
هیچ‌ می‌دانید من به خاطر انگلیسی درس دادن به زندانیان چه مصیبتی در انفرادی کشیدم و چه شکنجه‌هایی که متحمل نشدم. به خاطر درست‌کردن کیک برای جشن عید قربان هم کتک خوردم و هم به انفرادی رفتم. هیچ می‌دانید چه تعداد زندانی به خاطر خواندن نماز جماعت به انفرادی رفتند و همین برایشان سابقه شد تا در کشتار ۶۷ به دار آویخته شوند؟
هیچ می‌دانید مجتبی موسوی به جرم سلام کردن به علی انصاریون که بعد‌ها به طرز فجیعی برای راحت شدن از شر بازجویان اطلاعات خودکشی کرد دو هفته سر پا بدون خوابیدن ایستاد و بعد‌ها شیفتی او را بیدار سرپا نگاه داشتند. هیچ‌ می‌دانید صد‌ها و صد‌ها زندانی روز‌ها و‌گاه هفته‌ها سرپا با چشم‌بند و پاهایی به اندازهٔ ‌شانه باز ایستادند. اصلاً می‌دانید زندانیان آن دوره دچار چه عارضه‌هایی شدند؟ ‌
داستان قبر و قیامت را خوانده‌اید؟ زندانی را به جرم اینکه نان خشک را که می‌جود صدا می‌‌کند، به جرم سرفه کردن، به جرم بالا کشیدن آب بینی‌ به هنگام سرماخوردگی که تولید صدا می‌کند مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. می‌دانید در بندهای قزل‌حصار افراد را به جرم اینکه ته مانده غذایش را به دوستی داده بود روز‌ها سرپا با چشم بند بیدار نگاه می‌داشتند. جرم‌های خنده‌دار را که شما از آن‌ها یاد می‌کنید توضیح دهید.
کجا بودید آن موقع که به اتفاق مرتضی آوینی «روایت فتح» خمینی در اوین و قزلحصار و گوهردشت و عاد‌ل‌آباد و وکیل‌آباد و صد‌ها خراب آباد دیگر را بسازید.
این تنها گوشهٔ کوچکی از «حماسه‌ خمینی» شماست. این‌ اتفاق‌ها درست در زمانی افتاده است که شما مشغول درست کردن فیلم «حماسه‌ خمینی» بودید؟ حالا که چشم‌هایتان کمی باز شده از همین حالا حسابتان را از جانیان جدا کنید. معلوم است وقتی شما از «حماسهٔ خمینی» فیلم می‌سازید عده‌ای در بارهٔ مبارزه لاجوردی با «خشونت» کتاب می‌نویسند و از دل‌رحمی او داستان‌ها سرهم می‌‌کنند و از اخلاق محمدی او می‌گویند. آیت‌الله منتظری از طریق نمایندگانش از چنین جنایاتی آگاه شد و خمینی را از انجام این کار‌ها برحذر داشت. نتیجه‌اش را همهٔ ما‌ها دیدیم. آقای نوری زاد اشتباه آیت‌الله منتظری این بود که خوش‌خیالانه تصور می‌کرد «امام عزیز» از این جنایات بی‌خبر است. در حالی که هادی خامنه‌ای به خود من گفت ما کابل‌هایی که با آن «تعزیر» می‌کنیم را به امام نشان داده‌ایم.
آقای نوری‌زاده نشنیده‌اید در دوران خمینی چه تعداد زندانی بدون آن‌که جرمی مرتکب شده باشند به خاطر بستگانشان، فرزندانشان، خواهر و برادرانشان به گروگان گرفته شدند؟ ‌

آقای نوری زاد شما از مراتب علمی و زیرکی و شم سیاسی و ذکاوت خامنه‌ای گفته‌اید: ‌

«خدایا، سیّدعلی، با همهٔ مراتب علمی‌اش، و با همهٔ زیرکی و شم شریف سیاسی‌اش، و با همهٔ ذکاوت‌های منحصر بفردش، بی‌آنکه خود به عاقبت رفتارش بیندیشد، به برآوردن قدرتی مخوف و پنهانی دست برد. سپاه را که باید از مراودات سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی به دور می‌بود، به هر کجای مواضع کشور نفوذ داد و مستقیما دایرهٔ سیاست را که به سلامت روانی آحاد مردم و برجستگان سیاسی کشور محتاج است، به قمه و کلت و ضرب و شتم و زندان و شکنجه آلوده کرد. به موازات دستگاه رسمی وزارت اطلاعات، سپاه را واداشت تا او نیز به کارهای اطلاعاتی و امنیتی ورود کند و بساط موازی و مشرف بر وزارت اطلاعات را در همه جا بگستراند.»

خودتان را گول می‌زنید یا خامنه‌ای را یا مردم بی‌خبر از همه‌جا را؟ تعریف شما که مهندسی خوانده‌اید از علم چیست؟ که خامنه‌ای را دارای مراتب علمی معرفی می‌کنید؟ اگر منظورتان «علم» آخوندی است که خود بهتر می‌دانید آیت‌الله منتظری که فقیه اعلم بود و در صداقت و راستگویی‌اش شک و شبهه‌ای نبود رأی به بیسوادی‌ او داد. شما از علم آخوندی چه می‌دانید که او را دارای مراتب علمی بالا معرفی می‌کنید؟ مگر نه اینکه علم را استاد تأیید می‌کند؟ خامنه‌ای در محضر چه کسی تحصیل «علم» کرده است؟ نکند بر او وحی نازل شده؟ چه نشانه‌ای از زیرکی و شم سیاسی‌ و ذکاوت منحصر بفرد در خامنه‌ای سراغ دارید به ما هم بگویید تا مستفیض شویم. کشور در سایهٔ رهبری چه کسی به بیغوله تبدیل شده است؟ ‌ حرث و نسل کشور را چه کسی به تاراج داده است؟ ابلهی چون احمدی‌نژاد را چه کسی بر سرنوشت مردم ایران حاکم کرده است. نفس کشیدن را هم از مردم دریغ کرده‌اند. نگاهی به آلودگی هوا در همه‌‌ی شهرهای کشور بکنید. چرا بی‌جهت از کلمات استفاده می‌کنید؟ چرا حرمت کلمات را پاس نمی‌دارید؟
آیا شما نمی‌دانید از اولین روز تشکیل سپاه پاسداران بخش اطلاعات و امنیت، یکی از مهم‌ترین واحد‌های آن بوده است؟ نمی‌دانید در سیاه‌ترین سال‌های این حکومت در دههٔ ۶۰ سپاه پاسداران و بخش اطلاعات و امنیت آن در سراسر کشور یکه‌تاز بود؟ نمی‌دانید ۲۰۹ اوین و کمیته مشترک و پادگان عشرت‌آباد مخوف‌ترین شکنجه‌گاه‌های سپاه پاسداران بود. نمی‌دانید بزرگ‌ترین شکنجه‌گران و جانیان رژیم دست‌پروردگان سپاه پاسداران در دوران خمینی هستند؟ ‌

شما از نامه‌های سرگشاده و محرمانه به خامنه‌ای یاد کرده‌اید: ‌

«ساواک، خود را مأمور رژیـم می‌‌دانست، دوستان ما اما به کمتر از سربازی امام زمان راضی نیستند. مطالعهٔ نامه‌های سرگشاده‌ و محرمانه‌ای که آقایان «عبدالله مؤمنی» و «حمزه کرمی» و «حجت الاسلام دکتر مهدی منتظرقائم» برای حضرتعالی نوشته‌اند، سندهای حتمی این خفت بزرگ‌اند. اینکه بازجویان نظام اسلامی ما با آنان چه‌‌ها که نگفته‌اند و چه‌‌ها که نکرده‌اند، جز شرم، بر روان و جان ما نمی‌‌بارد.»

آقای نوری‌زاد من هم نامه‌های عبدالله مؤمنی و حمزه کرمی را خوانده‌ام. باور کنید به شرافتم سوگند، آن‌چه بر سر این افراد آمده را نه ما و نه بازجویان در دههٔ شصت شکنجه‌ نمی‌نامیدیم. حدا‌کثر «تکاندن» یا «ملی‌خوری» اسم‌اش بود. مگر از محمدی گیلانی که نشان درجه یک عدالت نظام را دریافت کرده نشنیده‌اید که می‌گفت: «تعزیر باید پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را درهم شکند».
شما شکنجه نه دیده‌اید و نه در مورد آن شنیده‌اید. هادی خامنه‌ای همراه با دعایی و هادی نجف‌آبادی رو به خود من و بچه‌های اتاقمان گفتند: تعریزهای معمولی مثل شلاق‌زدن کف پا، آویزان کردن، قپانی‌زدن، جوجه کباب و… را نگوئید ما خودمان دیده‌ایم تنها موارد تعزیری را که به نقض عضو منجر شده توضیح دهید. چند نفر را می‌خواهید نام ببرم که در زیر شکنجه انگشتان پایشان قطع شد. چه تعداد زندانی زیر کابل جان دادند؟ چه تعداد کلیه‌هایشان از کار افتاد؟ می‌دانید سبز کردن مو کف پا یعنی چه؟ این شوخی «سربازان گمنام امام زمان» و «امام عزیز» شما در سال ۶۰ بود. وقتی که در اثر شکنجه پایتان متلاشی شود مجبور می‌شوند با عمل جراحی از قسمت ران پایتان پوست برداشته به کف پا پیوند بزنند. به این شکل کف پایتان مو در می‌آورد.
هیچ‌ می‌دانید در دههٔ ۶۰ «سربازان گمنام امام زمان» که تعدادیشان مانند سید حسین موسوی تبریزی و علی یونسی و… اصلاح‌طلب شده‌اند و‌گاه در مذمت شکنجه صحبت می‌کنند فرد را زیر چنان شکنجه‌هایی می‌بردند که قلم از بیان آن قاصر است.
هیچ‌می‌دانید فشار شکنجه آنقدر زیاد بود که شرط رهایی از آن را مصاحبه به منظور محکوم کردن جریان سیاسی که فرد به آن وابسته بود اعلام می‌کردند. اشتباه نکنید، نه اینکه بعد از مصاحبه، زندانی را آزاد کنند و یا تخفیفی قائل شوند، خیر. شرط این بود: مصاحبه کن تا شکنجه را قطع کرده، زود‌تر اعدام‌ات کنیم. زندانی برای اینکه زود‌تر اعدام شود حاضر به خودزنی می‌شد. آیا در تاریخ چنین شرط و شروط‌هایی را شنیده‌اید؟ چند نفر را می‌خواهید اسم بیاورم که به چنین مصیبتی دچار شدند؟ ‌
آقای نوری‌زاد من را بردند دو جنازه در سطل آشغال و در وسط کپه‌ای زباله نشانم دادند. در بهداری اوین و در زیر شکنجه جان داده بودند. پا‌هایشان تا زانو باند پیچی بود. این‌ها را در رادیو‌های ضدانقلاب نشنیده‌ام به چشم خودم دیده‌ام.

آقای نوری زاد شما از سلامت مالی خامنه‌ای و خانواده‌اش در نامه‌هایتان صحبت کرده‌اید اما در مورد احمدی‌نژاد نوشته‌اید: ‌

«… سلامت یک فرد را می‌توان از میزان سلامت اطرافیان او رصد کرد. حضور دزدانی چون محمدرضا رحیمی در اطراف احمدی‌نژاد، نشان از دزد بودن خود وی دارد. او – احمدی نژاد- نابکاری است که با روی بردن به پرونده سازی، سعی در مخفی نگاه داشتن اسرار دزدی خود دارد. او، یک روز، رو در روی خود شما خواهد ایستاد و به شما خواهد گفت: پروندهٔ همهٔ شما پیش من است. به دزدی‌های من و اطرافیان من کاری نداشته باشید تا به دزدی‌های شما کاری نداشته باشم.»

آیا فرمولی که در مورد احمدی‌نژاد گفتید در مورد خامنه‌ای کارکرد ندارد؟ دزدان را چه کسی بر میهن‌ما حاکم کرده است جز خامنه‌ای؟ آیا او از دزدی‌ها خبر ندارد؟ چه کسی فرمان پایین کشیدن فتیله بحث‌ها در اختلاس بزرگ را داد؟

آقای نوری‌زاد شما در مورد حقارت رفتار‌ها و بداخلاقی‌های نظام نوشته‌اید:

«در حقارتِ رفتار ما و بد اخلاقیِ ممتدِ ما همین بس که ما پاکمردی چون مهندس «محمد توسلی» را قریب به یک ماه درزندان نگاه داشته‌ایم و یک خبرمختصر به خانواده‌اش نداده‌ایم که او کجا زندانی است و اساساً آیا زنده است یا مرده!؟ مهندس محمد توسلی، هموست که هم درسالهای پیش از انقلاب به زندان شقاوتِ شاه رفته، و هم بار‌ها در سالهای پس از انقلاب به زندان اسلامیِ ما. همو که هم اکنون داماد فهیم و فرهیخته‌اش مهندس فرید طاهری و دختر بی‌گناهش لیلا توسلی زندانی عصبیت ما هستند. ما با این همه لجاجت و کینه توزی به کجای آداب مسلمانی چشم دوخته‌ایم؟

آقای نوری زاد برای چه دستگیری و شکنجه‌و آزار و اذیت و بی‌چشم‌رویی و وقاحت را «بداخلاقی» می‌نامید. خدا نیامرزد خاتمی را که این «بداخلاقی» را لقلقه زبان شما‌ها کرد که هرکجا خواستید جنایتی را ماست‌مالی کنید از آن به عنوان «بداخلاقی» نام می‌برید.
مگر نمی‌دانید این عصبیت و شقاوت را خمینی باب کرد؟ مگر نمی‌دانید اولین بار مهندس توسلی در دوران خمینی دستگیر و به زیر شکنجه رفت. مگر از دستگیری ۹۰ نفر همفکران او به اشارهٔ هاشمی رفسنجانی در زمستان ۶۷ بی‌خبرید؟ خاطرات آقای فرهاد بهبهانی را بخوانید تا متوجه شوید بر آقایان چه رفته است.
آیا خبری از رنجی که دکتر ملکی در دوران «امام راحل» و خامنه‌ای کشید بی‌خبرید؟ من با او هم بند بوده‌ام یادم هست چگونه بر دستان او قپانی زدند و آویزانش کردند. یادم هست چگونه به زیر شلاقش بردند. موسوی خوئینی‌ها در جریان هست. او خود و خانواده‌اش نان و نمک دکتر ملکی را خورده بودند اما با بی‌صفتی پاسخ محبت‌های او را دادند. من با زنده یاد دکتر علی اردلان در سال ۶۳ هم اتاق بوده‌ام. پیرمرد را در سال ۶۷ دوباره دستگیر کرده و زیر فشار بردند. همهٔ این بیرحمی‌ها در دوران خمینی بود. لطف‌الله میثمی را در دوران امام عزیز با آنکه از دو چشم نابینا است در اوین با چشم‌بند این طرف و آن طرف می‌بردند. نمی‌دانید طاهر احمد‌زاده پیش از آنکه در سن بالای هشتاد سالگی زندان خامنه‌ای را تحمل کند در ۶۰ سالگی زندان خمینی را تجربه کرد و شکنجه‌هایی را متحمل شد که قادر به تشریح آن نیستم. پدر دو شهید بود. جز نیکنامی و پاک‌دستی و مردم‌دوستی چیزی از او شنیده‌اید؟ ‌ در دوران «امام عزیز» بود که دکتر سامی را به آن طرز فجیع کشتند. نمی‌دانید خمینی، بازرگان را تهدید کرده بود چنانچه این دو را از استانداری خراسان و تصدی وزارت بهداری برکنار نکند خودش رأساً وارد شده و دستور برکناری آن‌ها را خواهد داد؟

شما همچنین از روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه یاد کرده‌اید:

«روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده‌ها و سخنان جاریِ ما و شما بر منبر‌هایمان. او می‌کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خود ما که بعد از قرن‌ها به نان و نوایی رسیده بودیم. وگرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می‌دیدیم. که فریاد می‌زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادرهٔ اموال مردم حریص شده‌اید؟ و چرا به گوشه‌ای از‌‌ همان سخنان منبرتان، به روزِ فتحِ مکه، به عفو عمومی پیامبر، به بخشودن همهٔ قاتلان و خطاکاران روی نمی‌برید؟
چرا تنها از خلخالی نام می‌برید، احکام اعدامی که محمدی‌گیلانی و نیری و رئیسی و پورمحمدی و رازینی و محسنی‌اژه‌ای و… صادر کرده‌اند که بیشتر است. تازه خلخالی را خامنه‌ای روانه نکرد. حکم‌اش را از خمینی گرفته بود. راستی چرا جای لاجوردی در نوشته‌تان خالی است؟ فکر می‌کنید او کمتر از خلخالی جنایت کرده است. چهرهٔ عبوس خلخالی را به یاد می‌آورید اما از چهرهٔ عبوس لاجوردی که بهشتی و خمینی بر جان و مال مردم حاکم کردند یادی نکرده‌اید.
مگر نمی‌دانید خمینی که فیلم «حماسه» ‌اش را ساخته‌اید رحمت را چگونه معنا می‌‌کرد؟ چرا پیش از آنکه این پرسش‌ها را مطرح کنید بر او نمی‌شورید و حسابتان را از او جدا نمی‌کنید؟ آیا نمی‌دانید این خمینی بود که گفت:
«منطق انبیا این است که «اشدا» باید باشند بر کفار و بر کسانی که بر ضد بشریت هستند، بین خودشان هم رحیم باشند. و آن شدت هم رحمت است بر آن‌ها.»
آیا لازم است توضیح دهم که در شریعت خمینی، «یوم‌الله» روز مرگ و نیستی و عذاب است؟ آیا نشنیده‌اید که او در سخنرانی‌اش به مناسبت اولین سالگرد هفده شهریور سال ۵۷ خطوط نظام مورد نظر خود را به روشنی ترسیم کرده و از جمله برای آن‌ که فرمان کشتار مخالفان سیاسی را مشروع جلوه دهد، با یک شبیه سازی تاریخی -مذهبی، گفت:
«یوم خوارج، روزی که امیرالمومنین -سلام الله علیه – شمشیر را کشید و این فاسد‌ها را، این غده‌های سرطانی را درو کرد، این هم «یوم الله» بود… امام – علیه السلام – دید که اگر این‌ها باقی باشند فاسد می‌کنند ملت را، تمامشان را کشت‌، الا بعضی که فرار کردند؛ این «یوم الله» بود.»
آیا این خمینی نبود که تأکید کرد: «روزهایی که خدای تبارک و تعالی برای تنبیه ملت‌ها یک چیزهایی را وارد می‌کند، یک زلزله‌ای وارد می‌کند، یک سیلی وارد می‌کند، یک توفانی وارد می‌کند، که شلاق بزند به این مردم که آدم بشوید، این‌ها هم «یوم الله» است.»
آیا او نگفت: «ما خلیفه می‌خواهیم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند! همان‌طور که رسول‌الله دست می‌برید، حد می‌زد، رجم می‌کرد!»
مگر این خمینی نبود که تا آن‌جا پیش رفت که خطاب به اعضای مجلس خبرگان، ائمه جمعه سراسرکشور و میهمانان خارجی شرکت کننده در سومین کنفرانس اندیشه اسلامی و گرامی‌داشت «دهه فجر» گفت:
«نروید سراغ احکام فقط نماز و روزه، آن‌ها را هم باید بگویید، اما احکام اسلام که منحصر در این نیست… شما آیات قتال را چرا نمی‌خوانید؟ هی آیات رحمت را می‌خوانید! آن قتال هم رحمت است برای اینکه می‌خواهد آدم درست کند.»
آیا فرمان قتل‌عام زندانیان سیایس را که خمینی صادر کرد نخوانده‌اید؟ ‌ از این وحشیانه‌تر می‌شود بر بی‌رحمی تأکید کرد؟ ‌
«رحم بر محاربین، ساده‌اندیشی است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید‌ناپدیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینهٔ انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشدا علی‌الکفار» باشند. تردید در مسائل اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد.»

شما در مورد ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح‌الله حسینیان و فلاحیان نوشته‌اید: ‌

«این گونه شد که با ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح‌الله حسینیان و فلاحیان، لبخند و شادمانی به صورت مردم ما ماسید و خشکید. مردم با ناباوری به قیل و قال ما و به عربده‌های ما که نسبتی با مسلمانی نداشت، نگریستند و کم کم عقب نشستند. عقب نشستند؟ بیجا کردند! ما را با این مردم هنوز کارهاست. و: افتادیم به جان مردممان. و تا توانستیم در اطرافشان سیم خاردار کشیدیم. سوژهٔ انقلابِ ما گویا نه آن افق‌های آسمانی، که اسیرکردن و به اسیری بردن مردمانِ خودمان بود.‌‌ همان مردمی که به ما آری گفته بودند و ساده لوحانه مقدرات کشور را به ما گرسنگان و کمین‌کردگان و سیری ناپذیران سپرده بودند.»

آقای نوری زاد مگر نه اینکه در بهار آزادی لبخند و شادمانی بر صورت مردم ما ماسید و خشک شد؟ مگر نه اینکه از‌‌ همان ابتدا رنگ‌های شاد را ممنوع اعلام کردید و کدورت و تیرگی را رواج دادید؟ یک بار دیگر به بخشنامه‌های رسمی دولت موسوی مراجعه کنید؟ مگر نه آنکه در دوران خمینی مردم را در استادیوم‌های ورزشی هم از دست زدن منع می‌کردید. فیلم مسابقات بسکتبال آن دوره را تماشا کنید مردم مجبور بودند هربار که توپ به حلقه می‌رفت الله‌اکبر بگویند. چه شد که ۳۰ سال سکوت کردید، این همه نامردمی را دیدید و نه تنها دم فرو بستید که تأیید کردید.

با همهٔ اوصافی که از سیاهی‌های نظام برشمرده‌اید باز هم می‌نویسید:

«من شخصاً حضرت شما را برای رهبری کشورمان از همهٔ روحانیان و غیرروحانیانِ مصدرنشین، از روحانیانی چون مصباح یزدی و مهدوی کنی و جنتی و شیخ محمد یزدی و حتی از همهٔ مراجع فعلی مناسب‌تر می‌دانم. جناب شما از نگاه من، فردی هستید نطاق، اهل مطالعه، هنر‌شناس، هنردوست، اهل سیاست، شجاع، پرکار، زیرک، باهوش، پرحافظه، پیگیر، عالِم، و با خصوصیاتی اینچنین قابلِ اعتنا. با همهٔ دارایی‌هایی که شما دارید و با هرآنچه که دیگران ندارند، حال و روز ما این است که می‌بینیم.»

آقای نوری‌زاد این همه جنایت و شقاوت و سیاهی را گفتید که چنین نتیجه‌ی جاهلانه‌ای بگیرید؟ وای بر شما که خامنه‌ای را برای رهبری کشورمان از همهٔ روحانیان و غیرروحانیان مصدرنشین مناسب‌تر می‌دانید. چگونه به خودتان اجازه می‌دهید خواهان ادامه نظامی باشید که صالح‌ترین‌اش خامنه‌ای است. آخوند بی‌مقدار بی‌سوادی که تا پیش از آنکه به قدرت برسد هیچ اثر قلمی به جز آداب نماز و ترجمهٔ کتاب صلح امام حسن و یا کتاب‌های بی‌ارزشی چون «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» و «ادعانامه علیه تمدن غرب» که هر طلبهٔ صرف و نحو خوانده‌ای هم قادر به نوشتن آن است از خود به یادگار نگذاشته بود.
شجاعت خامنه‌ای را در کجا دیده‌اید؟ در مقابل مردم بی‌دفاع؟ می‌دانید فلسطینی‌ها در سال ۱۹۷۶ در لندن علیه حافظ اسد که تازه مرتکب جنایت «تل زع‌تر» شده بود چه شعاری می‌دادند؟ «اسد فی لبنان، فار فی جولان» یعنی شیر در لبنان و در مقابل اردوگاه‌های بی‌دفاع فلسطینی و موش در بلندی‌های جولان مقابل اسرائیل. این حال روز خامنه‌ای است. شعار دادن و عربده کشیدن که نشد شجاعت.
اصلاً چرا باید هست و نیست یک کشور به دست آخوند‌های فرومایه‌ای داده شود که صالح‌ترین و با کیاست‌ترینشان آخوند سیاه‌دلی چون خامنه‌ای باشد. چرا بایستی مجبور باشیم از بین مصباح‌یزدی و جنتی و مهدوی کنی و شیخ محمد یزدی و خامنه‌ای و مراجع تقلید یکی را انتخاب کنیم؟ چرا بایستی به چنین حقارتی دچار شویم؟ شما چرا به این حقارت و پستی تن می‌دهید؟
آقای نوری زاد طرح این گونه نظریه‌‌ها از سوی شما خطرناک است. شما به بیراهه می‌روید. بازگردید. چیزی جز خذلان نصیبتان نخواهد شد.

شما در مورد بدنهٔ پاک سپاه نوشته‌اید:
«درباره سپاه، خود بهتر از همهٔ ما می‌دانید که بدنه‌اش پاک و شریف است و این بدنهٔ پاک، به شدت از کارهای خلافی که آن جماعتِ رأس نشینِ سپاه بدان مشغولند، متنفر و منزجراست. و چون فضای داخلی سپاه از هر مجموعه‌ای بسته‌تر و خفه‌تر و خوفناک‌تر است، کسی را از بدنهٔ سپاه، امکان شکایت و اعتراض نیست.»

آقای نوری زاد مگر سپاه به تازگی بر جان و مال مردم دست انداخته؟ مگر نه اینکه از ابتدای انقلاب این سپاه پاسداران بود که در شهرهای مختلف کشور مراکز شیرو خورشید و سازمان‌های جوانان و هتل‌های جلب‌سیاحان و مراکز جهانگردی را به زندان و شکنجه‌گاه و پادگان تبدیل کرد؟ سپاه چه چیز از گشتاپو کم دارد؟ بدنهٔ سپاه پاک و شریف است دیگر چه صیغه‌ای است؟ همه این دستگاه جهنمی است. از بسیج آن گرفته تا خود سپاه. دستگاه سرکوب رسمی است. مثل این است که کسی بگوید ساواک بدنه‌اش پاک و شریف بود. قطعاً عناصر پاک و شریف هم در ساواک کم نبودند. بدون شک عناصر میهن‌پرست هم در آن بودند اما دستگاه در کلیت‌اش عامل سرکوب بود و اختناق و رو در روی مردم. یادتان رفته پاسداری که فکر می‌کردید «صالح‌» است و به او در ۲۰۹ اعتماد کرده بودید چه بر سرتان آورد که پیش خود گفتید صد رحمت به کفن دزد قبلی؟ مگر در جریان سرکوب وحشیانه‌ی مردم در تابستان ۸۸ عملکرد بسیج و سپاه را ندیدید؟ آیا «جماعت رأس نشین» در خیابان‌ها به جان مردم افتاده بودند و آن همه وحشی‌گری از خود نشان می‌دادند؟ آیا این بدنهٔ «پاک و شریف» نبود که مردم را به خاک و خون می‌کشید؟ این بدنهٔ «پاک و شریف» سپاه پس از پایان جنگ کی به داد مردم رسیده است؟ متأسفانه شما چوب ذهنیت ساده‌انگارانهٔ خود را می‌خورید و دست بردار هم نیستید. سین علایی

شما بدنهٔ وزارت اطلاعات را نیز به پاکی و پاکدستی معرفی کرده‌اید:

«من پیش از این نیز در بارهٔ ماموران وزارت اطلاعات با شما سخن گفته بودم. اینکه: عمدهٔ کارکنان این دستگاه، مثل سپاه، درستکار و زحمت کشند. اما قلیلی که اختیار کلی این دستگاه با آنان است، پلید و نفرت انگیز و هیولایند. و شما آقا جان از هیولا بودن این ماموران خبر داشتید. و می‌دانستید که آنان با متهمین چه می‌کنند و چگونه آن اسلام گمشده را در این تنگناهای بلاتکلیفی به صحنه می‌آورند. وقتی حفظ نظام را از اوجب واجبات دانستیم، بدیهی است که تفسیر این وجوب، در هر اداره و دستگاهی به معنی مستقلی می‌انجامد. اگر موافق باشید به یکی دوتا از این حفظ نظام‌ها سربزنیم تا بدانیم هیولاهای وزارت اطلاعات با متهمین چه می‌کنند. نه نه، قصد من سرزدن به این سلول نیست. بگذارید این چهارهیولا کار خود را بکنند. آنان با فرو کردن کلهٔ «حمزه کرمی» به داخل کاسهٔ مستراح، مشغول حفظ نظام‌اند. مزاحم کارشان نشویم. در سلول مجاور نیز برادران برای حفظ نظام و برای به زانو درآوردن یکی از رقبای سیاسی شما، فیلمی را که مخفیانه از اتاق خواب او گرفته‌اند نشانش می‌دهند و او را به انتشار آن فیلم تهدید می‌کنند. برویم آقا جان، من هم مثل شما دارد حالم بهم می‌خورد.»

آقای نوری‌زاد شما یکی از جنایت‌کار‌ترین دستگاه‌های نظام را که در سی سال گذشته از انجام هیچ‌جنایتی حتی سربه‌نیست کردن «یادگار امام» فروگذار نکرده دستگاهی در خدمت مردم معرفی می‌کنید و تنها عده‌ی قلیلی را پلید و نفرت‌انگیز می‌خوانید. این اظهار نظر‌ها هولناک است.
درست برعکس ارزیابی شما بایستی بگویم ممکن است عده‌ی قلیلی از سر ناچاری در این ارگان سرکوب حضور داشته‌ باشند که فی‌نفسه آدم‌های خوبی باشند. اما آن‌ها هم در خدمت یکی از جهنمی‌ترین دستگاه‌های اطلاعاتی دنیا هستند. آقای نوری‌زاد بی‌خود نبود آیت‌الله منتظری ۲۵ سال قبل وقتی هنوز جنایت بزرگ ۶۷ اتفاق نیفتاده بود، وقتی که تازه ۲ سال از تشکیل وزارت اطلاعات می‌گذشت به خمینی گفت دستگاه اطلاعات شما روی ساواک شاه را سفید کرده است. آیا در این ۲۵ سال از میزان جنایت‌ها کاسته شده است؟ دو سال جنایت‌آفرینی کجا و ۲۷ سال جنایت‌آفرینی کجا؟
آقای نوری زاد هیچ‌ می‌دانید بازجوی نظام اسلامی شما در دوران حیات امام چه کرد؟ در‌‌ همان زمانی که خمینی مدعی بود آیت‌الله منتظری فریب منافقین را خورده و به نظام اسلامی تهمت می‌زند؟
اصغر بنازاده امیر خیزی و همسرش فریبا صمدی در ارتباط با مجاهدین دستگیر شدند. بازجوی فریبا چشم‌اش او را گرفت. هر طور بود در‌‌ همان زندان طلاق او را گرفت. محمد برادر بزرگ‌تر اصغر را دستگیر کردند و به کمیته مشترک بردند. مدتی اسیر بود تا اصغر به او وکالت داد که همسرش فریبا صمدی را طلاق دهد. فریبا بعداً همسر دوم بازجوی مربوطه شد. اصغر در سال ۷۰ آزاد شد و سپس در دههٔ ۸۰ دوباره دستگیر شد و توسط قاضی مقیسه محاکمه شد و چند سالی زندان بود. محمد هم دو سال پیش دستگیر شد و در ۲۰۹ زندانی است. شاید او را دیده باشید. به ۵ سال زندان محکوم شده است.
خمینی برای اینکه همهٔ مردم را در جنایات خویش سهیم کند از آن‌ها خواست که جاسوسی همدیگر را کنند. همسایه را علیه همسایه شوراند. اهل خانواده را علیه یکدیگر. فامیل را علیه فامیل و… اتفاقاً همین سیاست را در کشتار ۶۷ اجرا کردند. همهٔ ‌پاسداران را می‌آوردند تا در اعدام زندانیان سهیم شوند. فرقی نمی‌کرد در کدام قسمت زندان باشند، موتوری، خدمات، بهداری، فروشگاه، ملاقات، آشپزخانه و… همگی می‌آمدند و لگد آخر را در شکم قربانی می‌زدند تا از روی چهارپایه بیافتد و میان زمین و هوا آویزان شود. آری همان‌ها که بدنهٔ پاک و بی‌غل و غش می‌نامیدشان چنین جنایاتی را مرتکب می‌شدند. من به چشم خودم دیدم.

این خمینی بود که حرمت هیچ حریمی را نگاه نداشت. چرا به خودتان دروغ می‌گویید: مگر او نبود که دروغ‌گویی و شرب خمر را نیز واجب شمرد. مگر نه اینکه احمدی‌نژاد و دولت او به وصایای «امام عزیز» عمل می‌کنند.

«وقتی که اسلام در خطر است، همه شما موظفید که با جاسوسی حفظ بکنید اسلام را. وقتی که حفظ دماء مسلمین بر همه واجب باشد، اگر- فرض کنید که- حفظ جان یک نفر مسلمانی، حفظ جانش وابسته [به‏] این است که شما شرب خمر کنید، واجب است بر شما. دروغ بگویید، واجب است بر شما. احکام اسلام برای مصلحت مسلمین است، برای مصلحت اسلام است، اگر ما اسلام را در خطر دیدیم، همه‏مان باید از بین برویم تا حفظش کنیم…. جاسوسی فاسد خوب نیست، اما برای حفظ اسلام و برای حفظ نفوس مسلمین واجب است، دروغ گفتن هم واجب است، شراب خمر هم واجب است»

آقای نوری زاد، خمینی این فرمان را در بستر بیماری صادر نکرده است. «تغییری در الکترولیت خونش» به وجود نیامده بود و «پروتئین و گلبول‌های قرمزش کاهش» نیافته بودند که در «حوزه تصمیم‌گیری مغزش» تأثیر بگذارند.

آقای نوری‌زاد خود بهتر می‌دانید منظور خمینی از «اسلام» خودش و نظامش بود. مهدی مهر محمدی را زن برادرش لو داد. او عاقبت در سال ۶۷ جاودانه شد. هیچ می‌دانید مادران و پدرانی بودند که گول وعده و و عید‌های خمینی را خوردند فرزندانشان را به امید اینکه چند صباحی زندان باشند و ارشاد شوند به دادستانی تحویل دادند و جنازه‌شان را تحویل گرفتند؟
از سر فرو کردن زندانی در مستراح گفته‌اید. فکر می‌کنید چنین اعمالی تازگی دارد؟ در قزلحصار پاسداری بود به نام سلیمان سوری. یکی از کار‌هایش همین بود که سر زندانی را در کاسهٔ مستراح کند. موهای زندانی را از ته می‌زد و سپس در توالت می‌ریخت و زندانی را مجبور می‌کرد که آن‌ها را بخورد. سوری در جبهه کشته شد، تا روزی که قزلحصار بودم اسم سالن ورزشی قزلحصار به نام او مزین گشته بود که «سرباز راستین اسلام» بود. از همان‌هایی که شما در باره‌شان «روایت فتح» می‌ساختید. «شیران روز و زاهدان شب». راستی هیچ‌ می‌دانید جانیان هرگاه به جبهه‌ می‌رفتند و بازمی‌گشتند و یا از آن بالا‌تر وقتی به حج می‌رفتند و بازمی‌گشتند در وحشی‌گری و جنایت هیچ حد و مرزی را نمی‌شناختند؟ هیچ می‌دانید در ماه‌های رمضان و محرم خوی جنایت‌کاریشان تشدید می‌شد؟ من بیشترین کتک‌ها را در سلول انفرادی در ماه محرم و ماه رمضان با زبان روزه خوردم. هیچ‌ می‌دانید چند نفر از وحشی‌ترین بازجویان زندان در جبهه‌ کشته شدند.

شما خطاب به خامنه‌ای در مورد نحوهٔ بازجویی از یک دختر جوان نوشته‌اید:

«متهم یک دختر جوان است. دانشجوست. او را با چشمان بسته به سلول کوچک بازجویی می‌برند و بریک صندلی رو به کنج دیوار می‌نشانند. کمی بعد جناب بازجو داخل می‌شود. دختر جوان به احترام او نیم خیز می‌شود. بازجو با لفظِ» بنشین پتیاره» او را برجای خود می‌نشاند. دختر جوان یکی دو پرسش بازجو را با احترام پاسخ می‌گوید. بازجو با این عتاب که:» با من لفظ قلم صحبت نکن سلیطه «، عمق شخصیت خود را به دختر جوان می‌شناساند. اتهام دختر چیست؟ اعتراض دانشجویی در دانشگاه. پس چرا مرد بازجو راجع به اولین تجربهٔ جنسیِ دختر می‌پرسد؟ این یک شگرد همیشگی است، با دو خروجیِ پُرفایده. شگردی که هم به شکستن شخصیتِ متهم می‌انجامد، وهم برای فرد بازجو حال وهوایی فراهم می‌کند. دختر با شرم انکار می‌کند. اما فحش رکیک مرد بازجو، لرزه براندام دختر می‌نشاند.»

آقای نوری‌زاد آن‌چه را که به خامنه‌ای نوشته‌اید احتمالاً حداکثر چیزی است که تجربه‌ کرده‌اید. متأسفم بگویم که در دوران خمینی این کمترین حد از توهین به زندانیان زن آن‌هم نه به دختران دانشجو که به دختران دانش‌آموز بود.
شما فیلم «حماسه‌ خمینی» را ساخته‌اید در حالی که فاطمه مصباح ۱۳ ساله را مقابل جوخهٔ اعدام گذاشته بودند. تنها به این دلیل که حاضر نشد پدر و مادرش را که به قتل رسیده بودند محکوم کند. هیچ‌ می‌د‌انید همه خواهران و برادران فاطمه اعدام شده بودند؟ فاطمه آخری بود و امام شما از او هم نگذشت.
اسم چند دختر نونهال را بیاورم که به رگبار مسلسل بسته شدند. اندکی به گذشته برگردید آیا شرم نمی‌کنید از چنین امامی دفاع کردید و برای چنین جنایتکاری فیلم ساختید و حماسه‌اش نامیدید؟
هیچ‌ می‌دانید دختران ۱۱، ۱۲ ساله را دستگیر کرده بودند. وقتی پاسداران در اتاق را می‌بستند و به منظور تنبیه اجازه نمی‌دادند زندانیان به دستشویی بروند آن‌ها خودشان را خیس می‌کردند؟
هادی غفاری روبروی بیمارستان فیروز گر در روز ۵ مهر روی پشت دختران ۱۴- ۱۵ ساله نشسته و آن‌ها را مجبور می‌کرد راهش ببرند و صدای حیوان در آوردند. در اوین خودم او را دیدم که لباده‌اش را در شلوارش کرده و شروع به کابل زدن می‌کرد. «امام عزیز» شما به پاس چنین خدماتی بود که دستور دارد کارخانهٔ جوراب استارلایت را به او بدهند. آیا شما اطلاعی از ماوقع ندارید؟
۲۵ سال قبل آیت‌الله منتظری به خمینی نوشت:

«آیا می‌دانید که جنایاتی در زندان‌های جمهوری اسلامی بنام اسلام در حال وقوعند که شبیه آن در رژیم منحوس شاه هرگز دیده نشد؟ آیا می‌دانید که تعداد زیادی از زندانی‌ها تحت شکنجه توسط بازجویانشان کشته شده‌اند؟ آیا می‌دانید که در زندان مشهد، حدود ۲۵ دختر بخاطر آنچه بر آن‌ها رفته بود. مجبور به درآوردن تخمدان یا رحم شدند؟ آیا می‌دانید که در برخی زندان‌های جمهوری اسلامی دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار می‌گیرند.»
آقای نوری‌زاد حجت‌الاسلام انصاری نجف‌آبادی نماینده آیت‌الله منتظری به من گفت ۸۰ زندانی دختر را که دچار روان‌پریشی شده بودند در قزل‌حصار دیده است.
بگذارید یک مورد ساده و پیش‌پا افتاده را به شما بگویم که بار‌ها و بار‌ها در شکنجه‌گاه «واحد مسکونی» اتفاق افتاد. خواهر نازنین و گلم تعریف می‌کرد:

«یک بار دیگه هم که سعید خود منو که خلافی ظاهراُ کرده بودم (چون حالم خوب نبود، دو بار پشت سر هم خواسته بودم ببرنم دستشویی)؛ در غیاب اسماعیل بلند کرد و بعد از چند تا مشت و لگد و کاراته توی گردن (اون موقع هنوز نشسته بودم و بهم نگفته بود بلند شم)، بهم گفت با فاصله دست رو به سمت دیوار بگیرم و بایستم تا صبح. بعد به دختری که نگهبانی می‌داد سپرد که اگه به دیوار نزدیک شدم یا دوباره تقاضای دستشویی کردم؛ بهشون اطلاع بده. در همون شب کلی صدای داد و بیداد و رفت و آمد سعید و افراد دیگه و صدای گریه یکی از بچه‌ها رو می‌شنیدم. خودم هم چون پریود بودم و همیشه در اون شرایط دردهای شدید و خونریزی‌های مفصل داشتم (که زمینه ساز عمل بعدی هیستروکتومی‌ام بود)، تا صبح با اینکه سر پا ایستادم، اما پدرم درآمد و یکی دو بار که از درد و نامساعد بودن وضعیت جسمی‌ام و چون از دل درد و کمر درد داشتم می‌مردم، خواستم برم جلو به دیوار تکیه بدم، توابه (که نمی‌شناختمش) با تهدید به اینکه سعید رو خبر می‌کنه (سعید همون دور و بر‌ها بود) نگذاشت. صبح که شد…»

آقای نوری‌زاد چه حالی می‌شوید وقتی این‌ها را می‌خوانید، چه پاسخی دارید به این دختر که جوانی‌اش را نابود کردید، بدهید؟ شما آن موقعی که او زیر چنین فشاری بود «حماسهٔ خمینی» را می‌ساختید و سرتان در آرشیو فیلم‌های خمینی بود. شما با فیلم‌هایتان ملت را فریب می‌دادید. با چهره‌ای که شما و امثال شما از خمینی می‌ساختید کابل‌ها پایین و بالا می‌رفتند. دست‌ها روی ماشه‌ها فشار می‌دادند و خانواده‌ها داغدار می‌شدند. کجاست مرتضی آوینی که «روایت فتح» سربازان گمنام امام زمان در «واحد مسکونی» را جلوی دوربین ببرد.

دوست نازنین دیگرم مینا تعریف می‌کرد او و سولماز را با هم به اتاقی که در واحد مسکونی تبدیل به شکنجه‌گاه شده بود بردند. سولماز حاضر به بازجویی پس دادن نبود و زیر ضربات کابل قرار داشت. مینا با هر ضربه کابل، شدیداً فریاد می‌زند و بعد از ۱۵ ضربه تصمیم‌ می‌گیرد که دیگر فریاد نزند. هرچه می‌زنند سکوت می‌کند. عاقبت از تخت شکنجه بازش می‌کنند. می‌خواهد راه برود متوجه می‌شود پا‌هایش به شدت باد کرده‌اند. نگاه می‌کند می‌بیند زمین پر از خون است. فریاد می‌زند پا‌هایم دچار خونریزی شده است. بازجو با خنده می‌‌گوید، خون‌ پای تو نیست. این‌ها خون پای سولماز است. چشم‌هایش را باز می‌کند زمین و در و دیوار را پر از خون می‌بیند. مینا وقتی این واقعه را برایم تعریف می‌کرد بغض گلویش را فشرد و نتوانست ادامه دهد.

آقای نوری زاد آیا داستان مادرانی را که پیش چشم کودکانشان شکنجه می‌شدند شنیده‌اید؟ آیا صدای کودکی که در سلول تنها مانده بود و عاجزانه مادر و خاله‌اش را صدا می‌کرد شنیده‌اید؟ آیا فریاد استغائه‌ و کمک کمک کودکی که در سلول انفرادی تنها مانده گوش‌هایتان را آزرده است؟ ‌آیا کودکی را دیده‌اید که بر پاهای باندپیچی شده از زخم شکنجهٔ مادرش دست بکشد؟ آیا اشک مادر در این لحظات را دیده‌اید؟
آقای نوری‌زاد می‌دانید در‌‌ همان سلول‌های ۲۰۹ که مدتی میهمانشان بودید چه جنایاتی اتفاق افتاده؟ پژواک صدای قربانیان را نشنیدید؟
داستان سمیهٔ تقوایی را شنیده‌اید که در ۹ سالگی به اسارت در آمد و عاقبت بعد از آزادی از زندان از آن‌جایی که پدر و مادرش در عراق بودند با تهدید به عقد پاسداری درآمد و در ۲۵ سالگی از بیماری سرطان فوت کرد. تصورش را بکنید این بلا به سر دختر شما می‌آمد. این فجایع در دوران طلایی امام اتفاق افتاد. مصطفی شفافی در سال ۲۰۰۵ داستان رنج او را به رشتهٔ تحریر درآورد.

شما از حملهٔ شبانه‌ به خانه‌های مردم توسط اوباش و لمپن‌های اداره نوشته‌اید:

«دونفر از لُمپن‌های اداره را خبر می‌کنند. فلانی را می‌شناسید؟ بله، خوب هم می‌شناسیم. می‌خواهم ساعت دو نیمه شب، بروید بالای سرش. حالا چرا دو نصف شب؟ اینجوری بهتر به فی‌ها خالدونش اثر می‌کند. چشم. دو نصف شب می‌رویم بالا سرش. از بغل زنش او را می‌کشید بیرون و جلوی زن وبچه‌اش می‌تپانید داخل گونی و می‌آوریدش اینجا!‌ای بچشم. ساعت دو نیمه شب است. بی‌سروصدا داخل می‌شوند. مرد سیاسی، در کنار همسرش خفته است. دستی با شتاب لحاف را پس می‌زند. زن بیدار می‌شود. دو مرد قلچماق، گونی را برسر مرد سیاسی می‌کشند. زن جیغ می‌کشد اما به سیلی یکی از لُمپنان به گوشه‌ای پرتاب می‌شود. بچه‌ها وحشت زده سر می‌رسند. مرد لُمپن و همکار قلچماقش با نگاهی به زن و بچه‌ها که مثل بید می‌لرزند گونی به دوش بیرون می‌روند. به همین سادگی! می‌بینید آقا جان؟ یک پرسش!؟ در دوران رهبری شما، چه تعداد از این گونی‌ها پُرو خالی شده باشد خوب است؟ باز که به سمت آینده و به توپ بازی آن پسرکان ژنده پوش سرچرخاندید!»

فکر می‌کنید این شیوه‌ جدیدی‌است که خامنه‌ای باب کرده‌؟ آیا نمی‌دانید بیش از سه دهه است که شب‌ها به سراغ سوژه‌ها می‌ر‌وند. نمی‌دانید در دوران خمینی اعضای گروه‌های ضربت کمیته‌ها و دادستانی‌ها را لات و لوت و لمپن‌ترین افراد تشکیل می‌دادند؟
نگاهی به اطرافیان لاجوردی بکنید تا معنای لمپن را دریابید. دست چپ و راستش مجتبی مهراب‌بیگی بود و جلیل بنده. بروید در میدان خراسان در مورد سابقهٔ جلیل تحقیق کنید. شتیله بگیر پای قمار بود و حالا شده بود «سرباز اسلام». در میدان امام حسین از سابقهٔ مجتبی مهراب بیگی پرس و جو کنید. در دوران خامنه‌ای اسماعیل افتخاری (اسی تیغ‌زن) را که در دوران خمینی برو بیایی در غرب و جنوب غربی تهران داشت محاکمه کردند.‌‌ همان مقداری را که در دادگاه مطرح کردند ملاحظه کنید. جنایتی بود که او مرتکب نشده باشد؟ با این حال چاقو که دستهٔ خودش را نمی‌برد آزادش کردند. در‌‌ همان دادگاه به چند مورد تجاوز و قتلی که توسط او انجام گرفته بود اشاره شد. می‌دانید او بیش از دو دهه «سرباز رشید اسلام» بود. لمپن‌تر از اکبر خوش‌کوشک که مشاور عملیاتی وزیر اطلاعات هم شد کسی را سراغ دارید؟ او نیز در دوران خمینی برکشیده شد. سید عباس ابطحی در دوران لاجوردی محافظ و راننده و تیرخلاص‌زن‌اش بود. رانندهٔ خط کرایه درکه – تجریش بود. لمپنی که دومی نداشت. می‌گفتند خواهرش را که اتفاقا زیبا رو هم بود صیغهٔ لاجوردی کرده بود تا به او نزدیک‌تر شود.
داستان اعظم حاج‌حیدری را بخوانید. برادرش محمد و پسرعمو‌هایش عزیز و ابوالفضل بازجوی اوین بودند. ابوالفضل حا‌ج حیدری با نام مستعار حسنی پس از کچویی رئیس زندان اوین شد. در ضمن آن‌ها خواهرزاده عسگراولادی هم هستند.
محمد وقتی از حضور خواهرش در خانهٔ خاله مسن‌اش با خبر شد‌‌ همان شبانه دستور حمله را صادر کرد. در اثر وحشی‌گری پاسداران خالهٔ مسن دچار حمله‌ی قلبی شد. خواهر اعظم را که زنی ۴۵ ساله و دارای دو فرزند بود نیز دستگیر کردند. نجمه خواهر کوچک‌تر را هم دستگیر کردند. محمد می‌دانست مهین خواهر بزرگش سیاسی نیست اما دو سال او را در زندان نگاه داشتند. محمد و پسرعمو‌ها خودشان از خواهران و دختر‌عمو‌یشان بازجویی می‌کردند. تعجب نکنید محسن ‌آرمین هم خودش به برادرش کابل می‌زد. یک بار که اعظم چشم‌بندش را بالا زده و پسرعمویش عزیز را دید یک هفته بخاطرش شلاق خورد.
اعظم بعد‌ها بار‌ها در گوهردشت و قزلحصار مورد آزار و اذیت جنسی پاسداران قرار گرفت.

آقای نوری‌زاد شما در مورد نحوهٔ برخورد خامنه‌ای با موسوی و کروبی و همسرانشان نوشته‌اید:

«اگر مایل باشید یک سری هم به آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان بزنیم. از این بالا شما خوب تشخیص می‌دهید که زندانی کردن اینان، تا چه اندازه به وجههٔ شما آسیب زد و به وجههٔ آنان افزود. می‌بینید که هرچه ضعف و بی‌عدالتی است به اسم ما وشما رقم خورده، وهرچه اعتبار و محرومیت و مظلومیت است برای آنان ذخیره شده. شما اگر خود را محق می‌دانستید و آنان را مقصر، باید آنان را در یک دادگاه صالحانه و منصفانه به چالش می‌کشیدید. یک پرسش! شما اگر بجای آقایان موسوی وکروبی بودید، دوست داشتید با شما چگونه رفتار می‌کردند؟ حتماً به انصاف و عدل. پس چرا با این دو، بد کردید و نام خود را در امتداد نام حاکمان عبوس و تند خو ثبت فرمودید؟

آقای نوری زاد این یکی را اجازه دهید از زبان خامنه‌ای بگویم که توقع داشت چگونه با او برخورد شود. او در سال ۵۷ در نامه‌ای به مسئولان کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر از جنایات شهربانی شاه چنین تظلم‌خواهی کرده است: ‌

«بسمه تعالی
مسئولان محترم کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر دامت توفیقاتهم
با احترام و درود و سپاس فراوان موقعیت استثنائی و بینظیری که به ابتکار آن عناصر شریف و شجاع در فضای مختنق و گرفته ایران پدید آمده به اینجانبان فرصت می‌دهد که یکی از ده‌ها رفتار غیرقانونی ماموران دولتی را که در دوران تبعید غیر قانونی اینجانبان به شهرستان ایرانشهر (واقع در قلب بلوچستان و در فاصله / ۲۰۰۰ کیلومتری تهران) انجام گردیده مطرح ساخته ضمن تقاضای طرح و تعقیب آن در قلمرو فعالیت‌های آن کمیته در داخل کشور، مصراً درخواست نمائیم که عین این گزاره را به مقامات و مراجع ذیصلاح جهانی از قبیل مجمع حقوقدانان بین لمللی و کمیته دفاع از حقوق بشر و صلیب سرخ جهانی و غیره ارائه نموده بدینوسیله نقطه بسیار کوچک و در عین حال پرمعنائی از رفتارهای غیرقانونی هیئت حاکم ایران با معترضان و مخالفان خود را در معرض دید و اطلاع آنان قرار دهید.

واینکه اصل موضوع:
شهربانی ایرانشهر در سه هفته قبل پیرو یک اخطار شفاهی به گماشتن یک پست کنترل بر در خانه‌ای که مسکن و پناه ما است مبادرت ورزید. این مامور که در تمام ساعات شبانه روز به مراقبت اشتغال دارد موظف است که همه مسافران و دیدارکنندگانی را که از شهرستان‌ها و از بسیاری نقاط ایران برای دیدار با اینجانبان به این شهر آمده‌اند ابتدا مورد پرسش قرار داده و کارت شناسائی از آنان بخواهد و مشخصات آنان را یادداشت کند و سپس غالبا آنان را به اداره شهربانی جلب یا هدایت نماید. درمواردی نیز اطلاع حاصل شده که مامور مزبور با ادای سخنان تهدیدآمیز از ورود شخص دیدارکننده جلوگیری کرده است. لازم است تذکر داده شود که چگونگی انجام کارهای یاد شده بر حسب تفاوت اخلاق و احساسات شخصی ماموران که هر چهار ساعت یکبار تعویض گردیده و به نوبت، پست نامبرده را عهده دار می‌گردند متفاوت می‌باشد و‌گاه این رفتار‌ها با خشونتی نامتناسب انجام می‌شود.
اینجانبان یک نوبت در تاریخ ۶/۳/۵۷ و نوبت دیگر بعنوان اتمام حجت درتاریخ ۱۱/۳/۵۷ کتباً به این عمل غیرمنطقی و مخالف با قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر به شهربانی محل اعتراض کردیم و چون هیچگونه تغییری در عمل مسئولان شهربانی مشاهده نشد لازم دانستیم که آن کمیته محترم را در جریان امر قرار دهیم. رونوشت دومین نامه اعتراضیه پیوست است.
والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین
سیدعلی خامنه‌ای تبعید شده از ۲۳/۹/۵۶ از مشهد
محمدکاظم راشد یزدی تبعید شده از ۱۲/۱/۵۷ از یزد
سیدمحمدعلی مولوی تبعیدشده از ۲۱/۲/۵۷ از گرمسار
سیدفخرالدین رحیمی خرم آبادی تبعید شده از ۲۱/۲/۵۷ از خرم آباد»

وقاحت را ملاحظه می‌کنید خامنه‌ای از جمعیت ایرانی دفاع از حقوق بشر می‌خواهد موضوع را به اطلاع مراجع‌ بین‌المللی ذیربط برسانند. چند نفر را می‌شناسید که به خاطر ارتباط با مراجع بین‌المللی دستگیر شده و به جرم جاسوسی و ارتباط با بیگانه زیر شکنجه کشیده شده‌اند؟
ظلمی که بر خامنه‌ای رفته چه بوده است؟ مأموران شهربانی دوران «ستم‌شاهی» اسم کسانی را که نزد ایشان می‌رفته‌اند یادداشت می‌کرده.

آقای نوری زاد شما در دو ردیف از نیکان و دژخیمان نام برده‌اید:

«به این دو ردیف صندلی بنگرید! یک ردیف: در افقِ روشنایی، و ردیف دیگر: در افق تیرگی. در ردیف روشنایی: گاندی و نلسون ماندلا و خوبانی چون آن دونشسته‌اند، و در ردیف تیرگی: صدام و قذافی و دژخیمانی چون آن دو. درهر دو ردیف، یک صندلیِ خالی نهاده‌اند. برای جناب شما و بنا به انتخابتان. در کنار گاندی و نلسون ماندلا، یا در کنار صدام و قذافی؟ من تردیدی ندارم که شما خواهان جلوس در کنار آن دو مرد بزرگ و شریف هستید. و باز تردیدی ندارم که سرنوشت صدام و قذافی را برای خود نمی‌خواهید. ما نیز خواهان خوشنامی شما هستیم. دوست داریم آوازهٔ کارهای خوب شما جهانگیر و فراگیر شود. درست مثل نیکنامیِ گاندی و نلسون ماندلا.

آقای نوری‌زاد مگر یادتان رفته خمینی به صراحت گفت برای ما قضاوت تاریخ مهم نیست؟ مگر یادتان رفته خمینی گفت: «ما نمی‌خواهیم وجاهت در ایران و در خارج از کشور پیدا بکنیم»؟
از خامنه‌ای می‌گذرم، که شما هنوز چشم‌ امید به او بسته‌اید و امیدوارید تغییر روش دهد، نظرتان راجع به خمینی و اعمال او چیست؟ او در کدام ردیف قرار دارد در «افق روشنایی» یا «افق تیرگی»؟ در کنار صدام حسین و معمر قذافی یا گاندی و ماندلا؟ صدام و قذافی کدام جنایت را مرتکب شدند که خمینی صدبدترش را انجام نداد. می‌دانید که صدام را به جرم جنایتی که در دجیل انجام گرفته بود و در آن ۱۴۸ نفر به قتل رسیده بودند به اتهام جنایت علیه بشریت به دار آویختند. گفته می‌شد صدام جنایت فوق را تأیید کرده است. آیا شما نمی‌دانید که خمینی تنها در یک مورد فرمان قتل‌عام زندانیان سیاسی را شخصاً صادر کرد و طی آن به گفتهٔ آیت‌الله منتظری ۳۸۰۰ زندانی حکم دار را از دم تیغ گذراندند.

آقای نوری‌زاد بیش از سه دهه فریب خمینی و خامنه‌ای را خوردید هنوز درس نگرفته‌اید که دل به وحید خراسانی و موسوی اردبیلی و جوادی آملی و مکارم شیرازی و محمد خاتمی و سید حسن خمینی و هاشمی رفسنجانی و… بسته‌اید؟
مخالفت وحید خراسانی با خامنه‌ای در این است که می‌گوید چرا به حرمت قمه‌زنی فتوا داده است. چرا به دستور او از قمه زنی جلوگیری می‌کنند؟ چرا گفته نیازی نیست با صدای بلند در عزای حسین گریه کنند. چرا اجازه می‌دهند زنان به مراکز عمومی راه ‌یابند.
موسوی اردبیلی را از جمله خوبان خطاب کرده‌‌اید! قاضی‌القضاتی که مسولیت اعدام ده‌ها هزار زندانی را به دوش دارد. یک قلم آن به تصدیق آیت‌الله منتظری ۳۸۰۰ نفر در جریان قتل‌عام سال ۶۷.
جوادی آملی در سال ۶۰ عضو شورای عالی قضایی بود و از این طریق دستش‌ به خون آغشته است. پیش‌تر هم حاکم شرع بود، او و اعتراض؟
صانعی دادستان کل رژیم در سیاه‌ترین روزهای نظام بود. آقای نوری‌زاد خیلی خوش خیالید.
از جریان ۸۸ که بگذریم آیا جنایت و خیانتی در طول ۳۳ سال گذشته در کشورمان اتفاق افتاده که رفسنجانی در آن دخیل نبوده باشد؟ چگونه انتظار دارید او سیاهی‌های نظام را به قلم بکشد؟
مکارم شیرازی حرمت آیت‌ الله شریعتمداری مراد و ولی‌نعمت‌اش را نگه نداشت و رأی بر خلع مرجعیت او داد. بخاطر همین بی‌صفتی‌اش بود که اجازه دادند پله‌های ترقی را طی کنند چون می‌دانستند بی‌چشم و رو و بی‌حیاست. حالا انتظار دارید او در ظلمی که به احاد مردم می‌شود اعتراض کند!
بی‌غیرت‌تر از حسن خمینی کسی را سراغ دارید؟ به گفتهٔ عماد‌الدین باقی که در دادگاه نیز تکرار کرد، هیئت بررسی قتل‌های زنجیره‌ای او را خواسته و رسماً به او گفته بود پدرش نیز یکی از قربانیان قتل‌های صورت گرفته توسط وزارت اطلاعات بوده است. از او که خون‌خواه پدرش نیست انتظار دارید حق مردم را طلب کند!؟
آیا ندیدید خاتمی چه فرصت‌های گران‌بهایی را از دست داد؟ ‌ آیا شاهد نبودید وقتی خاتمی دو قوه را در اختیار داشت چقدر مسلوب‌الاختیار بود حالا چه انتظاری از این سید یزدی بی‌بو و خاصیت دارید؟ یادتان رفته در مهرماه ۶۰ وقتی زنده‌یاد بازرگان در نطق پیش از دستور مجلس از خمینی خواست جوخه‌های اعدامش را متوقف کند همین خاتمی و به تعبیر مهندس بازرگان «کیهان عزیز» او بود که میانه‌دار شد و چه اتهاماتی که به بازرگان نزد. یک بار دیگر نطق نیمه کارهٔ مهندس بازرگان و سه مقالهٔ شریرانهٔ محمد خاتمی علیه بازرگان را بخوانید تا به سادگی خودتان پی‌ببرید که از امامزاده‌ای چون خاتمی انتظار معجزه دارید.
اگر قرار باشد عدالتی در مورد افراد اجرا شود‌‌ همان سه مقالهٔ محمد خاتمی علیه بازرگان کافیست تا او را به عنوان جنایتکار علیه بشریت مورد بازخواست و مجازات قرار دهند.
کیهان آن روز و محمد خاتمی اداره‌کنندهٔ آن نقش کیهان امروز و حسین شریعتمداری را بازی می‌کردند.
این‌‌ها آیندهٔ خود را در نظام می‌بینند معلوم است هزار جنایت دیگر هم که اتفاق بیافتد از آن‌ها و «مراجع عظام تقلید» آبی گرم نمی‌شود و اتفاقاً چه خوب. چرا که فاتحهٔ آن‌ها هم همراه با فاتحهٔ نظام خوانده خواهد شد.

آقای نوری‌زاده برای رنج‌هایی که خود و خانواده‌تان کشیده‌اید ارزش قائلم نمی‌خواهم بی‌ثمر شوند. نگاه کنید همین‌که از نظام جمهوری اسلامی فاصله گرفتید، همین که توجیه‌گر جنایات رژیم نشدید چقدر به لحاظ وجدانی راحت‌ترید، چقدر شب‌ها راحت‌تر می‌خوابید. چقدر قلم‌تان رسا‌تر شده. چقدر انسان‌تر شده‌اید. تصورش را بکنید زمانی که از این نظام جور و جنایت بالکل کنده شوید چه دنیای زیبایی پیش‌رویتان خواهد بود. درنگ نکنید شمایی که تا این‌جای راه را آمده‌اید بقیه راه مطمئن باشید ساده‌تر است.

با هرچه مربوط به گذشته است خداحافظی کنید. اگر وقت کردید دوباره نگاهی به «سردار» سعید قاسمی و گفته‌هایش که آن روز‌ها یکی از سوژهٔ «روایت فتح‌»تان بود بکنید. شما فیلم مستند نمی‌ساختید شما از هر چیز روایت رسمی نظام را به تصویر می‌کشیدید و گرنه در «روایت‌ فتح‌ «تان از عملیات فروغ جاویدان، به جنایاتی که «سربازان رشید اسلام» مرتکب شده بودند هم اشاره می‌کردید. به دادگاه‌های صحرایی که محمد سلیمی جنایتکار اداره می‌کرد و مثل آب خوردن حکم اعدام اسیران را صادر می‌کرد و آن‌ها را از درخت و تیرچراغ برق و اسکلت‌های فلزی ساختمان‌های نیمه تمام آویزان می‌کردند هم اشاره می‌کردید.
آقای نوری زاد جنایات سر به مهر رژیم را که کم نبوده افشا کنید. در مورد جنایتکارانی که ما نمی‌شناسیم و قطعاً شما و دوستانتان اطلاعات مکفی در مورد آن‌ها دارید روشنگری کنید. نور به اندرونی خامنه‌ای و دیگر سردمداران نظام بتابانید. آن وقت است که رستگار خواهید شد. عاقبت به خیری در دسترس شماست.

ايرج مصداقی
۸ ديماه ۱۳۹۰
http://www.irajmesdaghi.com
irajmesdaghi@yahoo.com

[بازگشت به بخش نخست مقاله]

Published in: on 29 دسامبر 2011 at 9:20 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نامه سرگشاده به آقای محمد نوری‌زاد، ايرج مصداقی

آقای نوری زاد سلام

مطلبی از شما در دو سال گذشته انتشار نيافته که نخوانده باشم و در آن تعمق نکرده باشم. پيش‌تر نيز شما را از خلال نوشته‌هايتان در کيهان می‌شناختم. چند باری نيز با مشقت تمام و البته از سر بيکاری در زندان روايت فتح شما و مرتضی آوينی را ديده بودم.

دو انگيزه مرا وا می‌دارد تا اين نامه را خطاب به شما بنويسم.

شنيده‌ام از دوست نازنين و جاودانه‌ام محسن دگمه‌‌چی تجليل کرده‌ايد. محسنی که رنج زندان خمينی و خامنه‌ای دو پيشوای مورد احترام شما را به جان خريد و ذره ذره آب شد و البته به باور من دوباره جريان يافت. شما شاهد بوديد که شعله‌ی جانش چگونه آهسته آهسته به خاموشی گراييد و آن‌گونه که من می‌انديشم عاقبت ستاره‌ای شد و درخشيدن گرفت.
خوشحال شدم که همچون محسن کديور و امثالهم از «به‌درک واصل‌شد‌ن‌شان» اظهار خشنودی نکرديد و برای قتل‌عام دگرباره‌شان به درگاه «شيطان بزرگ» آويزان نشديد. اميدوارم در مورد شما اشتباه نکرده باشم.

عفونامه‌تان را خوانده‌ام. شما به جای آن که به اين و آن اندرز دهيد، توجيه کنيد خود را به خاطر آن‌چه بر سر مردم آمده مقصر دانسته و پوزش خواسته‌ايد. از اين بابت قابل احتراميد شما نوشته‌ايد:‌

«ای همه ايرانيان، از اين که امروزه در جهان، آوازه نيکی با شما نيست، شرمنده ام. شرمنده ايم. مرا و ما را ببخشاييد. از اين که من، ما، زندگی شما را با ريا و تزوير و دروغ و بی عدالتی آلوده ام، آلوده ايم، شرمگينم، شرمگينيم. مرا، و ما را عفو کنيد. العفو. العفو. العفو. ای همه ايرانيان، از اين که به اسم دين، از ديوار اعتماد شما بالا رفتم، بالا رفتيم، و به اسم دين، ذخاير شما را به باد دادم، به باد داديم، و به اسم دين، موجبات نفرت شما را از دين فراهم کردم، فراهم کرديم، از شما پوزش می‌طلبم. من اين نوشته را از دو قدمی مرگ برای شما می‌نويسم. مرگی که فراتر از تمايل من، مرا تعقيب می‌کند. از اينکه من، ما، جلوی چشم جهان عقل، با شما بی عقلی کرديم، پشيمانيم. مرگ برای ما، و زندگی برای شما. رقص مرگ برای من، برای ما، و رقص زندگی برای شما. دنيا و آينده به کامتان. »

به شما احترام می‌گذارم چرا که تنها کسی هستيد که اردوگاه جناح غالب را ترک کرده و به مردم پيوسته‌ايد. آگاهانه از مهدی خزعلی نام نمی‌برم. از اين بابت است که شما را شايسته‌ی قدردانی می‌دانم. تاکنون هرکس که از درگاه قدرت رانده می‌شد و به گونه‌ای مورد خشم حاکمان قرار می‌گرفت به فکر حقوق دگرانديشان می‌افتاد و کباده‌ی آزادگی می‌کشيد. خود بر برج عاج می‌نشست و ديگران را متهم می‌کرد. شما از اين بابت استثناييد و درخور ستايش.
در چشمان‌ شما صفا و صميميتی را می‌بينم که در نگاه اکبر گنجی نديدم. برای همين نوع نگاهم به شما متفاوت از نگاهم به اکبر گنجی است.
قصد ندارم با اين نامه‌نگاری فشاری بر فشارهايی که روز شب متحمل می‌شويد بيافزايم. نمی‌خواهم باعث نگرانی بيشتر‌ خانواده شما بشوم. انتظاری ندارم مثل ديگر نامه‌‌ها نامه مرا هم در سايت‌تان انتشار دهيد. آن را به صلاح نمی‌دانم. خط قرمز‌های رژيم را خوب می‌شناسم. فراموش نکرده‌ام که از زندان برای سخنرانی در خاوران به مرخصی می‌رفتند، عده‌ای معرکه گردان آن‌جا بودند و کسی هم کاری به کارشان نداشت. اما علی صارمی برای يک دقيقه سخنرانی در خاوران جانش را داد.
اميدوارم از صراحت‌ لهجه‌ام در اين نامه ناراحت نشويد. قصدم بی‌ارزش نشان دادن فعاليت‌‌های شما و رنجی که برای بيان نظرات‌تان متحمل می‌شويد نيست. بی‌شرمی دستگاه ولايت را به خوبی می‌شناسم. تلاشم اين است حالا که چشم‌هايتان باز شده، حالا که آماده‌ايد بها بپردازيد مبادا کوشش‌هايتان بی‌حاصل شود و در دور باطل گرفتار آييد. فکر می‌کنم نياز به پوسته‌ شکنی داريد. بدون آن درجا خواهيد زد. شما در مسيری که انتخاب کرده‌ايد به قله رسيده‌ايد. حالا بايد هدف بزرگتری را انتخاب کنيد.

برای اين که دچار توهم نشويد بايستی به اطلاع‌تان برسانم همه‌ی آنچه را که امروز شما با تمام وجود فرياد می‌کنيد بخش کوچکی از فرياد‌های نسل ما در ۳۳ سال گذشته است. نسلی که همه‌چيزش را در مبارزه با رژيم نکبت ولايت در طبق اخلاص گذاشت. نسلی که پرپر شد اما از تلاش و کوشش باز‌نايستاد.
نسلی که دوباره چهار جاودانه (علی صارمی، محمد حاج‌آقايی، جعفر کاظمی و محسن دگمه‌چی) در ماه‌های ديماه و بهمن ۸۹ و فروردين ۹۰) تقديم مردم ايران کرد.
توجه داشته باشيد شما حرف جديدی نمی‌زنيد خوبی‌اش تنها در اين است کسی که در اردوگاه ولايت بوده‌ آن‌ها را بر زبان می‌راند و بر حقانيت گفته‌های نسل ما مهر تأييد می‌زند. يادتان باشد زهرا بهرامی فقط در مورد جنايت «عاشقان ولايت» در روز عاشورا روشنگری کرد و در مقابل جوخه‌ی اعدام ايستاد.
يادتان هست دستگاه جنايت‌پرور خمينی همه‌ی تلاشش را مصروف اين می‌کرد که با انواع و اقسام شکنجه و فشار و تهديد، زندانی نگون‌بختی را که در چنگ‌اش اسير شده بود جلوی دوربين بياورد تا حقانيت نظام ولايت و خصوصاً جناياتش را تأييد کند.
حالا از درون همان دستگاه ولايت يکی برخاسته و جنايات صورت گرفته را برملا می‌کند و صدايی را که خاموش شد پژواک می‌دهد.
بزرگی آيت‌الله منتظری از همين‌جا آغاز شد. او که جانشين‌ »امام عزيز» بود رو در روی او ايستاد و گفت «اطلاعات شما روی ساواک شاه را سفيد کرده است». اتفاقاً خمينی از همين‌جا بود که او را تحمل نکرد و کينه‌اش را به دل گرفت. به نامه‌ی مهرماه ۱۳۶۵ آيت‌الله منتظری رجوع کنيد، همان موقع بود که پروژه‌ی برکناری ايشان کليد خورد و سناريوی مهدی‌ هاشمی جلوی دوربين رفت. از همان موقع خمينی مسئوليت «عفو» زندانيان را از او گرفت.
اهميت موضع‌گيری‌های شما هم در همين‌جاست که از کيهان آمده‌ايد. يار و همراه حسين شريعتمداری بوده‌‌ايد، همو که تلاش می‌کرد از زبان زندانيان درهم‌شکسته حقانيت نظام را نتيجه‌ بگيرد و حالا يار غار خودش در مقابل خامنه‌ای و دستگاه ولايت قد علم کرده است. راهی را که طی کرده‌ايد مبارک‌تان و مبارک‌مان باشد.
اما توجه داشته باشيد اين کافی نيست. به ويژه برای کسی که مؤيد همه‌ی جنايات رژيم در ۳۰ سال گذشته بوده است. نامه‌ی اعمال پيشين شما سنگين است. وجدان‌تان را که بيدار شده است قاضی کنيد ۳۰ سال بندگی نظام نکبت جهل و جنون خمينی و خامنه‌ای با هر انگيزه‌‌ای که صورت گرفته باشد گناه کوچکی نيست.
رويکرد شما چنانچه راه به نفی نظام در کليت‌اش از خمينی و خامنه‌ای گرفته تا رفسنجانی و خاتمی و تا موسوی و کروبی نبرد در نهايت می‌تواند فرصت‌طلبی محض و فرار از پاسخگويی و مسئوليت پذيری معنا شود.
آقای نوری زاد شما مانند پاسداری که از او به عنوان «سردار مستعفی سپاه» و عضو اخراجی هیأت علمی دانشگاه امام حسين» ياد می‌کنيد ساده نباشيد. او که مدعی است در گفتگو «با چند پزشک متخصص ايمونولوژی (سرطان شناسی)» به اين نتيجه‌ رسيده که «تغيير در الکتروليت خون و به خصوص کاهش پروتئين و گلبول‌های قرمز به شدت حوزه تصميم‌گيری مغز» خمينی را در ده‌ماه آخر عمر تحت تاثير قرار داده و تصميمات وی تابع ميزان پروتئين و گلبول قرمز خون متفاوت و بعضا متعارض از تصميمات قبلی‌اش بوده است. بنابراين امام عزيز انسان نيکی بوده و اطرافيان بدسيرت او را مجبور به اخذ تصميمات متعارض با شخصيت‌اش کرده‌اند! آقای نوری زاد چنين دستاويز‌هايی شما را همچنان به بيراهه می‌برد. فراموش نکنيد تلاش برای توجيه جناياتی که خمينی مرتکب شده و «تطهير» او چنانچه «سردار» ياد شده خواسته همدستی در جنايت عليه بشريت است. البته «سردار مستعفی سپاه» آنقدر ذکاوت دارد که در نامه به شما هزاران قربانی قتل‌عام ۶۷ را به منظور تخفيف جنايات «امام عزيز» به صدها تن کاهش دهد.

آقای نوری زاد همه‌ی نامه‌های ملاطفت‌آميزی را که به شما نگاشته شده خوانده‌ام. اما از من توقع نداشته باشيد کلمات را همچون بعضی‌ها بی‌جا خرج کنم. شما را «حر» هم خوانده‌اند. قبل از هرچيز بايستی بگويم به شبيه‌سازی‌های تاريخی باور ندارم و از آن پرهيز می‌کنم اما در اين‌جا مجبورم به اين موضوع هم اشاره کنم تا بتوانم حرفم را بزنم.
به اين تعريف‌ و تمجيدها بسنده نکنيد. همين‌هاست که آدم را خراب می‌کنند و فرصت رها شدن از اردوی جنايت را از انسان سلب می‌کنند.
شما هنوز «حر» نشده‌ايد چرا که هنوز اردوگاه يزيد و بنی اميه را ترک نکرده‌ايد. «حر»، لشکر يزيد، سردمدار بنی‌اميه را ترک کرد و به لشکر حسين و جريان علوی پيوست. شما هنوز از ابوسفيان و معاويه فاصله نگرفته‌ايد. شما هنوز از خمينی سردمدار اين نظام فاصله نگرفته‌‌ايد. شما هنوز يزيد را با صلاحيت‌ترين فرد می‌شناسيد. تابلوی «حر» را که نمی‌توان به دلخواه خود رسم کرد. با اين حال فکر می‌کنم زمينه‌ی آن را داريد و تا کنون راه زيادی را طی‌کرده‌ايد.
توجه داشته باشيد «حر» در ميان بنی‌اميه به دنبال کسی نبود. او در دستگاه بنی‌اميه کسی را به يزيد ترجيح نمی‌داد. او حتی تلاش نکرد يزيد را به راه راست هدايت کند. چون تکليف مشخص بود. صف‌آرايی هم مشخص بود. ترک اردوگاه بنی‌اميه لازمه «حر» شدن است.
شما وقتی رستگار و عاقبت بخير می‌شويد که در اولين قدم رازهای ‌نهفته‌ی ولايت را برملا کنيد. آن‌چه را که ما از آن بی‌خبريم بازگو کنيد. اسناد جناياتی را که در ۳۳ سال گذشته صورت گرفته و ما از آن بی‌اطلاعيم افشا کنيد. درست مثل آيت‌الله منتظری. او عزيز مردم شد چرا که چيزی را از مردم پنهان نکرد.
او سند جنايت خمينی را برملا کرد. او دست‌خط خمينی را که بيرحمانه‌ترين فرمان کشتار در تاريخ شيعه است انتشار داد. او نامه‌نگاری بين احمد خمينی و موسوی‌اردبيلی را افشا کرد. او با انتشار اين اسناد پرده از چهره‌ی کريه خمينی برگرفت. او بود که برای اولين بار آمار قتل‌عام شدگان ۶۷ را اعلام داشت وگرنه خامنه‌ای و رفسنجانی و موسوی اردبيلی و خاتمی و … که منکر قتل‌عام و کشتار بودند. آيت‌الله منتظری بدون توجيه‌کاری‌های معمول نام مصطفی پورمحمدی را برملا کرد وگرنه تا آن روز ما هيچ‌کدام وی را که مسئوليت مستقيم در کشتار و شکنجه‌ی زندانيان سياسی داشت به اسم نمی‌شناختيم. صداقت فرد در همين‌جا روشن می‌شود.
ما اکبر گنجی را هم داريم که مدعی است از نظام بريده و درس حقوق بشر به اين و آن می‌دهد و هيچ‌ خدايی را هم بنده نيست اما تا کنون با آن که در خارج از کشور است و در صحت و امنيت کامل، يک کلمه بر اطلاعات ما از جنايات رژيم نيافزوده است. برای همين نبايستی مطلقاً‌ به او و گفته‌هايش اعتماد کرد.
شادی صدر از گنجی خواسته در مورد جنايات رژيم در دهه‌ی ۶۰ در پروژه‌ای که در دست داشت همکاری کند. اويی که خواهان پاسخگويی خامنه‌ای است پاسخی به درخواست ساده‌ی شادی صدر نداد. خودخواهی و منيت را می‌بينيد.
برادر پيروز دوانی در گفتگويی با سايت جرس عنوان کرد که از اکبر گنجی خواسته تا در مورد اطلاعاتی که پيرامون قتل برادرش به فرمان محسنی اژه‌ای انتشار داده بود با يکديگر گفتگو کنند. اکبر گنجی پيش‌تر مدعی بود فرمان محسنی اژه‌ای برای قتل پيروز را ديده است. با اين حال گنجی حاضر نشد جواب درخواست و ايميل برادر پيروز دوانی را بدهد. اکبر گنجی از نردبان پيروز دوانی و ديگر قربانيان قتل‌های زنجيره‌ای بالا رفت و حالا به آن‌ها و خانواده‌هايشان پوزخند می‌زند.
يکی از برنامه‌سازان راديو فردا که گزارشی در مورد قتل فريدون فرخزاد تهيه می‌کرد از من خواست تا در مورد قتل‌ فرخزاد با او به گفتگو بنشينم. گفتم چرا با اکبر گنجی گفتگو نمی‌کنيد او که می‌گفت «فرنگی‌کار» به فرمان علی فلاحيان او را به قتل رسانده و … برنامه ساز مربوطه گفت: با گنجی تماس گرفتم حاضر به گفتگو نيست و مدعی است چيزی در اين مورد را به خاطر نمی‌آورد. هفت‌خطی را ملاحظه می‌کنيد؟ اميدوارم شما به سرنوشت او دچار نشويد.
يادش به خير آيت‌الله منتظری، بزرگی اين مرد را می‌بينيد؛ از ميان دوست و دشمن کسی نبود که به او نامه‌ای بنويسد، سؤالی کند و پاسخی نگيرد. با چه حوصله‌ای پيرمرد در دهه‌ی نهم عمرش پاسخ مهدی اصلانی، همنشين بهار، رضا معينی و … را داد. نکته‌ی جالب اين که همگی در نقطه‌ی مقابل او بودند.
شما خود نوشته‌ايد : «می دانم در سخن حق نوری نهفته است که مخاطب خود را می جويد و کام او را به نور خود برمی آورد.»
پيش خود گفتم از فرصت استفاده کنم سخن حقی را با شما در ميان بگذارم بلکه نور آن کام شما را بجويد و شما را از تاريکی نظام نکبت ولايت برای هميشه بيرون آورد. حيف است در وادی ولايت بمانيد.
آقای نوری زاد شما مسير درستی را می‌رويد از اين بابت بايستی تحسين‌تان کنم. از نامه‌ی او تا پانزدهم راه زيادی را طی کرده‌ايد. يادتان هست در نامه‌ی اول‌تان به تاريخ ۲۳ شهريور ۸۸ هنوز خامنه‌ای را «آقا جان» و «مولای من» می‌دانستيد و «پدر» می‌خوانديدش. اما هرچه جلوتر آمديد، هرچه چشم‌هايتان بيشتر باز شد از او فاصله گرفتيد. برای همين بايستی مورد تقدير قرار گيريد.
هرچند گفتنی در مورد مطالب مطرح شده در نامه‌های شما زياد است اما مجبورم تنها به بخشی از آن‌ها بسنده کنم چرا که امکانش نيست به همه موضوعات بپردازم.

آقای نوری زاد شما در نامه‌ی اول‌تان به خامنه‌ای در مورد ميکونوس نوشتيد:
«وقتی فراتر از چارچوب‌های ديپلماسی، بر سر طراحان دادگاه ميکونوس فرياد برآورديد و بساط خدعه و نيرنگشان را بر سر خودشان آوار کرديد، ما به همديگر تبريک می‌گفتيم.»

حالا که چشم‌هايتان باز شده در مورد ميکونوس چه می‌گوئيد؟ می‌دانيد که دستگاه ولايت با دسته‌های گل به استقبال قاتلان بی‌رحم ميکونوس و بختيار رفت. وقتی استقبال رسمی از آنان را ديديد از خودتان شرم نکرديد؟ چگونه توانستيد پيش زن و بچه‌تان سرتان را بلند کنيد وقتی می‌ديديد گل به گردن قاتلی می‌اندازند که با چاقوی نانبری گلوی نحيف بختيار را بريده است؟
خون ۴ انسان بيگناه را تروريست‌های اعزامی خامنه‌ای با بر زبان آوردن رکيک‌ترين فحش‌ها مشابه‌ همان‌ها که در سلول‌های انفرادی اوين به کرات شنيده‌ايد در رستوران ميکونوس بر زمين ريختند. آقای نوری زاد دادگاه ميکونوس بعد از ۵ سال رسيدگی مستمر عاقبت رای به محکوميت قاتلان و آمران و مباشران داد. مجموع همه‌ی دادگاه‌هايی که در سال ۶۷ به فرمان خمينی برگزار شد و در جريان آن هزاران زندانی را به جوخه‌ی اعدام سپردند به اندازه‌ی همين يک پرونده که شما از آن به عنوان «خدعه» و «نيرنگ» نام برده‌ايد نمی‌شد. آن روز از اين که خامنه‌ای «بساط خدعه و نيرنگ‌شان را بر سرخودشان آوار کرده بود» به يکديگر تبريک می‌گفتيد، امروز در مورد آن خون‌ها چه فکر می‌کنيد؟
آيا می‌دانيد در جريان کشتار ۶۷ هرگاه که دسته‌ای از زندانيان را اعدام می‌کردند، جانيان ضمن آن که به يکديگر تبريک می‌گفتند نان خامه‌ای هم بين خودشان تقيسم می‌کردند. گاه به مايی که در راهرو مرگ نوبت خويش را انتظار می‌کشيديم هم تعارف می‌کردند. انتظار داشتند در جشن قتل عزيزان‌مان شرکت کنيم.
هيچ‌ می‌دانيد دولت‌های رفسنجانی و خاتمی همه تلاش‌شان را به خرج دادند تا خون های به زمين ريخته شده در ميکونوس را پايمال کنند؟ اميدوارم ديگر پايتان به زندان باز نشود اما اگر به زندان رفتيد و محسن امين‌زاده را ديديد و يا در بيرون از زندان ديداری حاصل شد از او و تلاش‌هايشان در اين زمينه بپرسيد..

شما در نامه‌ی خود به خامنه‌ای تأکيد کرده‌ايد که همچنان چشم به اصلاح امور داريد:

«روح اين نوشته، نه از جانب يک دشمن تابلودار و منافق در کمين، که خيرخواهی کسی است که هنوز چشم به اصلاح امور دارد و همان مدينه فاضله را از جانب اين نظام طالب است.»

نمی‌دانم آيا هنوز هم انتظار «اصلاح امور» و ايجاد «مدينه فاضله» از اين نظام و خامنه‌‌ای را داريد يا خير. اما منظورتان از «منافق در کمين» کيست؟ ده‌‌ها هزار تنی که در دهه‌ی ۶۰ توسط «سربازان گمنام‌» امام زمان بر تخت‌های شکنجه بدن‌هايشان شرحه شرحه شد و يا خيل عظيمی که در ميدان‌های تير و چوبه‌های دار جان دادند؟
آيا تاريخ مبارزه با ظلم و جور نظام جهل و جنايت و نکبت حاکم بر کشورمان، بدون آن‌ها معنايی هم دارد؟
اميدوارم مرا همچون يار و همراه قبلی‌تان حسين شريعتمداری «منافق تابلودار» نخوانيد. همچون آن‌‌هايی که اخيراً عکسم را در غرفه‌ی نمايشگاه قرآن گذاشته و مدعی بودند با دروغ‌هايم عامل فريب خوردن آيت‌الله منتظری و دوری ايشان از «امام» بوده‌ام، خود را فريب ندهيد.

آقای نوری‌زاد شما در مورد يکی از کارهايتان که من آن را ظلم بزرگ در حق مردم ايران می‌دانم می‌نويسيد:

«يادم هست که برای تلويزيون، مجموعه ای می‌ساختم به اسم «حماسه خمينی». و ناگزير بايد همه آرشيو تصويری ملاقات های مردم با حضرت امام را مرور می کردم. خودم اين مجموعه را طراحی کرده بودم. بسيار نيز خوب بود و تاثيرگذار. در يکی از نوارها به ملاقات امام عزيزمان برخوردم با اهالی گنبد. اگر اشتباه نکرده باشم. زمان اين ملاقات هم مربوط می‌شود به سال های ۶۰-۶۱ . يعنی چند سال پس از پيروزی انقلاب؟ در اين ملاقات که مکتوب آن در صحيفه نور هم هست، امام عزيز رسما از مردم، به دليل اين که نتوانسته اند با برپايی اين نظام به وعده‌های خود عمل کنند، عذرخواهی می‌کنند. اين سخنان در شلوغی آن سالها گم شد و کسی از مسئولين به آن مراجعه نکرد.»

نمی‌دانم امروز نظرتان راجع به مجموعه‌ی «حماسه خمينی» که ساختيد چيست؟ شما در نامه‌ی به خاتمی از «ميزان نفوذ آه بی پناهان» گفته‌ايد. ترديد نکنيد به خاطر همان مجموعه‌‌‌ی «حماسه‌ی خمينی» اگر از خمينی و اعمالش فاصله نگيريد و عذر تقصير نخواهيد «آه بی‌پناهان» دامان‌تان را خواهد گرفت.
وای بر شما اگر همچنان بر نظر ديروزتان پابرجا باشيد که آه هزاران مادر دلسوخته را پشت سر خود داريد. آه هزاران مادری که هنوز از گور بی‌نشان فرزندانشان بی‌خبرند. آه صدها مادری که همچنان چشم‌شان به در است تا فرزندان مفقو‌د‌الاثر‌شان که به دست جوخه‌های مرگ نظام به قتل رسيدند و هيچ‌گاه مسئوليت آن از سوی دستگاه‌های قضايی و امنيتی نظام پذيرفته نشد به خانه بازآيند.
ناله و نفرين هزاران فرزندی را پشت خود داريد که کودکی‌شان را «امام عزيز» پرپر کرد. شيون و زاری نوعروسانی را پشت سر خود داريد که شوهرانشان را از سرسفره عقد به قتلگاه بردند.
فرياد گوش‌خراش دخترکانی را پشت سر خود داريد که در قبرها و قيامت‌های خمينی طراوت‌شان گم شد.
آقای نوری‌زاد ما هم مثل شما «عذرخواهی»‌های خمينی پليد را شنيده‌ بوديم. نمی‌دانم چه شد که شما «حماسه‌»‌اش خوانديد. يک بار ديگر توجه‌ شما را به بخشی از «عذرخواهی‌»‌های او از ملت که در سال ۵۸ صورت گرفته جلب می‌کنم.
… »اگر ما از اول که رژيم فاسد را شکستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب کرديم، به طور انقلابی عمل کرده بوديم. تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل کرده بوديم و رؤسای آنها را به محاکمه کشيده بوديم و حزب‌های فاسد را ممنوع اعلام کرده بوديم و رؤسای آنها را به سزای خودشان رسانده بوديم و چوبه های دار را در ميدان‌های بزرگ برپا کرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو کرده بوديم ، اين زحمت ها پيش نمی آمد. من از پيشگاه خدای متعال و از پيشگاه ملت عزيز عذر می خواهم ،خطای خودمان را عذر می خواهم. ما مردم، انقلابی نبوديم. دولت ما انقلابی نيست. ارتش ما انقلابی نيست. ژاندارمری ما انقلابی نيست شهربانی ما انقلابی نيست پاسداران ما هم انقلابی نيستند. من هم انقلابی نيستم. اگر ما انقلابی بوديم، اجازه نمی‌داديم اينها اظهار وجود کنند. تمام احزاب را ممنوع اعلام می‌کرديم. تمام جبهه ها را ممنوع اعلام می کرديم. يک حزب و آن، حزب‌الله حزب مستضعفين. و من توبه می‌کنم از اين اشتباهی که کردم و من اعلام می‌کنم به اين قشرهای فاسد در سرتاسر ايران، که اگر سرجای خودشان ننشينند، ما به طور انقلابی با آنها عمل می‌کنيم. مولای ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، آن مرد نمونه‌ی عالم ، آن انسان به تمام معنا انسان ، آن که در عبادت آنطور بود و در زهد و تقوا آنطور و در رحم و مروت آنطور و با مستضعفين آنطور بود ، با مستکبرين و با کسانی که توطئه می‌کنند – شمشير را می‌کشيد- و می‌کشت هفتصد نفر را در يک روز (چنانچه نقل می‌کنند) از يهود بنی قريظه که نظير اسرائيل بود و اينها از نسل آنها شايد باشند، از دم شمشير گذراند… ما نمی‌ترسيم از اينکه در روزنامه‌های سابق ،در روزنامه‌های خارج از ايران ،برای ما چيزی بنويسند ما نمی‌خواهيم وجاهت در ايران و در خارج از کشور پيدا بکنيم…»
می‌بينيد چه جنايتکاری «امام عزيز» شماست؟ البته امام به وعده‌اش عمل کرد و چوبه‌های دار را در ميادين برپا ساخت و حزب‌الله را ساخته و پرداخته کرد. آقای نوری زاد هنگامی که خمينی اين حر‌ف‌ها را می‌زد «تغييری در الکتروليت خونش» به وجود نيامده بود و «پروتئين و گلبول‌های قرمزش کاهش» نيافته بودند که در «حوزه تصميم‌گيری مغزش» تأثير بگذارند.

آيا منظور «امام عزيز» از عذرخواهی در مورد برآورده نشدن وعده‌ها، آب و برق مجانی و دادن پول نفت در خانه‌ها بود يا ممنوعيت واردات گوشت يخی؟ اگر چنين است، چرا احمدی نژاد را مورد غضب قرار می‌دهيد که با دادن وعده‌ی آوردن پول نفت سر سفره‌ها، مردم را فريب‌داده است؟ آقای نوری‌زاد چرا به خودتان دروغ می‌گوييد مگر نه اين که خمينی که وعده‌ی رفاه اقتصادی می‌داد به محض اين که به قدرت رسيد گفت اقتصاد مال خر است؟
آقای نوری‌زاد شما عوامفريبی و دجاليت خمينی را می‌گذاريد جای بلند نظری خمينی و عذرخواهی او از ملت؟
نگاه کنيد هر ديوار کجی که در نظام نکبت جمهوی اسلامی بالا رفت خشت اولش را خمينی گذاشته بود.

شما از راندن منافقين تابلو دار و رفع‌شدن نگرانی‌تان از نقاق داخلی گفته‌ايد:

«يک اشتباه عملياتی، و يک خطای معرفتی ، از همان روزهای نخستين به جان ما در افتاد و ما را فريفت و روز به روز بنيان ما سست کرد و بنيان خود استحکام بخشيد. اشتباه ما آن بود که به خيال خود منافقين تابلودار را از کشور رانديم و با راندن آنها، نگرانی‌مان از نفاق داخلی برطرف شد.»

آقای نوری‌زاد حالا که به «منافقين جديد» و خطرناکتر از «منافقين تابلودار» متهم شده‌ايد چه می‌گوئيد؟ حالا که اهل «فتنه» می‌نامندتان در مورد اتهاماتی که به مخالفان و رقبای‌تان می‌زديد چه فکر می‌کنيد؟ بدون بازبينی گذشته، بدون عذرتقصير خواستن از همه‌ی قربانيان، بدون محکوم کردن بدون گفتگوی همه‌ی جناياتی که در دهه‌ی ۶۰ و پيش و بعد از آن اتفاق افتاده، راه به جايی نخواهيد برد. بدون مرزبندی قاطع با همه‌ی جناياتی که صورت گرفته نمی‌توان از عقوبت آن‌ها گريخت.

شما خطاب به خامنه ای در مورد حاکم شدن روحانيان بر تمامی مقدرات محوری کشور نوشته‌ايد:

«با مديريت و خواست شما، روحانيان بر تمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند. از نهادها و نمايندگی‌های ولی فقيه، تا ادارات عقيدتی و سياسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی. چه در داخل و چه در خارج. و ما تا می آمديم به اين همه حضور و سرک کشيدن روحانيان در زير و بالای کشور بيانديشيم، خود را سراسيمه با خواست شما مجاب می‌کرديم. که يعنی : لابد اين درايتی است ازجانب شما و ما از تبعات آن غافليم. به عنوان نمونه، در وزارت جهاد کشاورزی، نماينده ولی فقيه حضور داشته و دارد و صاحب نفوذ است. جايی که تناسبی با حضور يک روحانی ندارد و اين حضور کم تناسب، مقدرات خاصی را بر بدنه اين وزارتخانه بار می‌کند. اين روحانيان، درکل، و در طول اين ساليان هدر شده، به دليل نداشتن سواد و آگاهی درباره بدنه ای که درآن حضور داشته‌اند و گاه بر سر آن نيز ايستاده‌اند، مخاطرات فراوانی را بر ساحت‌های متعدد کشور تحميل کرده‌اند. هم به جهت دخالت‌های گاه و بی گاهشان، و هم بخاطر تحميل آدم‌های همجوارشان.»

آيا با مديريت و خواست خامنه‌ای روحانيان بر تمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند؟ مگر اين خمينی نبود که هست و نيست يک ملت را به دست مشتی آخوند بی‌سواد و فرومايه بخشيد؟ مگر نه اين که خامنه‌ای سياست‌های او را مو به مو اجرا می‌‌کند؟
آقای نوری‌زاد شمايی که از ابتدای تشکيل جهاد سازندگی در ارتباط با آن بوده‌ايد چرا کاسه و کوزه‌ها را سر خامنه‌ای می‌شکنيد؟ آيا اولين مسئول جهاد سازندگی بهشتی نبود؟ آيا ناطق نوری نماينده‌ی تام‌الاختيار خمينی در جهاد‌سازندگی نبود؟ آيا بعدها اين مسئوليت به دوش عبدالله نوری گذاشته نشد؟ کدام‌شان صلاحيت انجام اين کار را داشتند؟
مگر به فرمان خمينی مقدرات ارتش و نيروهای نظامی به دست خامنه‌ای نيفتاد؟ مگر خامنه‌ای نماينده‌ی او در وزارت دفاع و شورای عالی دفاع و … نبود؟ آيا ارتش تناسبی با حضور يک آخوند دارد؟ مگر نه اين که رفسنجانی سربازی نديده فرمانده‌ کل قوا شد؟ آيا او از فرماندهی جنگ چيزی می‌دانست؟ مگر نه اين که فرماندهی نيروهای انتظامی (اعم از کميته و شهربانی و ژاندارمری) در اختيار ناطق‌نوری بود؟ مگر نه اين سال‌ها مهدوی کنی بر کميته‌های انقلاب اسلامی حکمرانی می‌کرد؟
آخوندی که به قول شما حضورش در جهاد سازندگی تناسب ندارد چگونه می‌تواند رياست جمهور شود و بر مقدرات کشور حاکم؟ چگونه می‌‌تواند حاکم مطلق‌العنان باشد؟ چگونه می‌تواند کرسی‌های مجلس‌ را پر کند؟ چگونه می‌تواند رياست کميسيون برنامه و بودجه مجلس را يدک کشد؟ يادتان رفته دری‌نجف‌آبادی در دوران خمينی مدت‌ها رياست اين کميسيون را به عهده داشت؟ يک آخوند بی‌سواد صرف و نحو و سيوطی و … خوانده از برنامه و بودجه چه می‌داند؟
آقای نوری‌زاد تا دير نشده خود را از شر نظام نکبت ولايت رها کنيد. اين ان و قلت‌ها مشکل شما و نظام را حل نمی‌کند. باور کنيد گشايشی حاصل نمی‌کند.

آقای نوری زاد شما نگاهی به قامت وزرای دولت احمدی نژاد انداخته و نوشته‌ايد:

«در چهار نمونه آشکار ، يک نگاهی به اندازه قامت وزير ارشاد فعلی بيندازيد ، و به وزير علوم فعلی ، و به وزير صنايع فعلی ، و به وزير نفت فعلی . آيا اينان ، عصاره نخبگی ملت مايند ؟ يا نه ، در عين درستی و خوب بودن ، آدمهای کوچکی هستند که ما آنان را برای اطاعت محض از خود بر سرکارهای بزرگ گمارده ايم ؟»
آقای نوری زاد نگاهی به اندازه‌ی قامت کسانی که از روز اول اين نظام جامه‌ی وزارت و وکالت و … پوشيدند بياندازيد کدامشان عصاره‌ی نخبگی ملت ما بودند؟ به دوران «امام راحل» نگاه کنيد. نسلی که آن دوران را به خاطر نمی‌آورد با شنيدن «دوران طلايی امام» شايد خيال کند آن دوره دم مسيحايی «امام» اکسير ‌کرده و مس را به طلا تبديل می‌کرد.
بگذاريد چند‌ نفرشان را معرفی کنم. نمی‌دانم ملاک شما برای «درستی» و «خوب بودن» چيست؟ ای کاش شرح می‌داديد. شما باعث توهم خوانندگان‌ مطالب‌تان می‌شويد. مگر می‌شود آدم «خوب» باشد و «درست» اين همه سياهی را ببيند و دم فرو ببندد؟
آيا اندازه‌‌ی قامت عباس دوزدوزانی وزير ارشاد دولت رجايی به وزارت ارشاد می‌آمد؟ می‌دانيد که عباس دوزدوزانی اولين فرمانده سپاه بود. از همان ابتدا تمايزی بين سپاه و کار «ارشاد» ‌ديده نمی‌شد. شما سال‌ها با صفارهرندی در کيهان همراه و همدوش بوديد، يکی از يکی بی‌کفايت‌ترند.
آيا اندازه‌ی قامت علی‌اکبر پرورش که از اساتيد حجتيه بود به وزارت آموزش پرورش می‌آمد؟ او وزير دولت موسوی بود.
از وزير علوم گفتيد. آيا نگاهی به وزرای علوم دولت موسوی و رفسنجانی و … کرده‌ايد؟ فرهادی را می‌گويم که امروز نمی‌تواند از پشت منقل ترياک بلند شود و در عمليات «فروغ‌جاويدان» مجاهدين، هل من مبارز می‌طلبيد و وزارت علوم را تعطيل می‌کرد و دانشجويان را به جبهه فرا می‌خواند. وزير بهداری دولت موسوی منافی بود که پسر پانزده‌ساله‌اش شهرام را در اوين به بند کشيده بودند و عاقبت پسر را در جبهه به کشتن دادند.
حتماً يادتان هست هوشنگ فاضل را که سرپرست وزارت بهداری بود. دندان‌هايی که در دهان خامنه‌ای است کار دست اوست. شهلا حريری مطلق همسرش را به فجيع‌ترين شکل به قتل رسانديد و او همچنان در خدمت نظام بود. حالا هم که مثل خاوری و بسياری ديگر از گماشتگان نظام به کانادا رفته و عکس با کراوات هم می‌اندازد.
از وزير صنايع گفتيد و داغم را تازه کرديد. آيا قامت وزرای صنايع قبلی برازنده بود؟ چه کسی صنايع ايران را به روز سياه نشاند؟ آيا وزير صنايع دولت احمدی نژاد به تنهايی قادر به انجام اين کار شد؟ ساليان سال در دولت موسوی، محمدعلی ذاکر يا معاون وزارت صنايع بود يا سرپرست وزارت صنايع. می‌دانيد مادرش خانم سکينه محمدی را که در جلسات قرآن زنان پيش از انقلاب مسئله گو بود و قاری قرآن و دعا و با پوشيه در خيابان ظاهر می‌شد، در ديماه ۱۳۶۰ درست در همين روزها بيرحمانه مقابل جوخه‌ی اعدام قرار دادند. گناهش فقط و فقط اين بود که به خاطر حس مادری از بچه‌های مجاهدش دفاع می‌کرد.
آيا قامت غرضی و آقازاده و … به وزارت نفت می‌آمد؟ غرضی که از بنيانگذاران دستگاه امنيتی سپاه بود. کدام کار غيرعادی وزاری احمدی نژاد می‌کنند که آن‌ها صدبدترش را در دوران امام عزيز نکردند. برويد خاطرات آن دوره را بخوانيد ببينيد اسلاف‌ اين‌ها چه کرده‌اند.
شما نمی‌دانيد خمينی، رفيق‌دوست قاتل را که يک بارفروش ميدان و راننده‌ی او موقع ورود به ايران بود به وزارت سپاه رساند و بعد خامنه‌ای بزرگترين مجموعه‌ای اقتصادی کشور را به دست او سپرد؟ آقای نوری زاد نگاهی به اندازه‌ی قامت زنانی که از ابتدای انقلاب کرسی‌های مجلس را پر کرده‌اند بياندازيد از منيره گرجی تا مريم بهروزی و گوهر‌الشريعه دستغيب و مرضيه حديد چی دباغ آشپز خانه‌ی خمينی در پاريس کدام يک «عصاره‌‌ی نخبگی ملت» بودند که حالا از دست ابلهانی چون فاطمه آجور لو و زهره الهيان و طيبه صفايی و عشرت شايق که مدتی در نقش فاطمه کوماندو ظاهر می‌شد و … بناليم؟
آقای نوری زاد نمی‌دانيد بسياری از گردانندگان مؤتلفه که بعدها دارای ثروت‌های عظيم شدند و خودشان و دوستانشان تجارت کشور را در دست گرفتند در دوران شاه کسبه‌ی ساده‌ و شاگرد‌های بازار بودند و از هيچ ثروت و نفوذی برخوردار نبودند. چه کسی آن‌ها را بر جان و مال مردم و سرمايه‌های کشور حاکم کرد؟ غير از خمينی؟

۱۶ سال وزارت امورخارجه‌ی کشور در دست ولايتی بود که کوچکترين تخصصی در اين مورد نداشت. هرچه پاسدار بيکاره در تجريش و اختياريه و … بود را به وزارت خارجه برد و لباس ديپلماتی به تن‌شان کرد. مگر نه آن که قائم‌مقام‌اش شد علی محمد بشارتی يکی از جنايتکاران عليه بشريت در دهه‌ی ۶۰ و مؤسس گروه قنات در جهرم. بشارتی جز راه‌اندازی دستگاه اطلاعات و امنيت سپاه از کدام سابقه‌ی ديپلماتيک برخوردار بود؟
معاون ولايتی همين علاءالدين بروجردی بود که امروز دستش در پرونده اختلاس بانکی گير است. در حالی که آمپول‌زنی بيش در دبی نبود و توسط او لباس ديپلماتی به تن کرد و در دوران خمينی به معاونت وزارت خارجه رسيد.
وزير راه دولت موسوی قامتش به وزارت می‌آمد؟ نمی‌دانيد پروژه‌ی جاده کشيدن وسط درياچه‌ی اورميه در دولت موسوی آغاز شد و به فاجعه‌ی خشک شدن اين درياچه در دولت احمدی‌نژاد منجر شد؟
آقای نوری‌زاد يادتان رفته کانديدای حزب‌ جمهوری اسلامی به رياست بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای و باهنر و … که از حمايت حوزه علميه قم و جامعه روحانيت و … هم برخوردار بود برای رياست جمهوری، جلال‌الدين فارسی بود که شما به درستی قاتل‌اش می‌خوانيد؟ يادتان هست «عصاره فضائل ملت» را در چه کسی يافته بودند؟
در سی و دو سال گذشته کی و کجا در نظام جمهوری اسلامی کارآمدی ملاک تصدی پست‌های سياسی و قضايی و … بوده است؟

آقای نوری زاد شما در مذمت برگزاری دادگاه‌های غيرعلنی نوشته‌ايد:
«ما، در هواخواهی از او (احمدی‌نژاد)، جمعی از نخبگان و فرزندان خود را به زندان افکنده ايم. کسانی را که يک روز، همپا و همدوش شخص شما، برای برقراری اين نظام ، تلاش کرده و به زندان رفته بودند. و شايد ، راز اين که خدا ما را دوست ندارد ، در اين نيز باشد که ما ، قدر دوستان خود ندانستيم و انتقاد بديهی آنان را بحساب براندازی خود گذارديم و جلوی چشم دنيای عقل، به رفتاری غيرعقلانی دست برديم و سرو ته مجرميت اغلب اين زندانيان را در دادگاههای غيرعلنی به هم آورديم . آنهم با جرمهايی که از فرط کوچکی، خنده دارند و ما دليلی برای غيرعلنی بودن دادگاههايشان ، اقامه نکرديم . لابد اگر دادگاه های علنی تشکيل می‌شد، مجرميت خود ما در مظان اتهام قرار می‌گرفت. و ما ، از انتشار اين نتيجه معکوس هراس داشتيم. ای عزيز ، در دادگاههای غرب پليد و کافر، متهمان، در بهترين لباسهای ممکن ، از زندان به دادگاه برده می‌شوند و به آنان فرصت سخن و دفاع داده می شود. و ما، متهمان را با زير شلواری و دمپايی به دادگاه می‌بريم و کمترين بهايی نيز به حق انسانی‌شان قائل نمی‌شويم . تا : تحقيرشان کنيم و از تحقير آنان بزرگی خود برآوريم . »

آقای نوری‌زاد نخبگان اخيراً به زندان افتاده‌اند؟ نمی‌دانيد در کشتار ۶۷ ده‌ها استاد دانشگاه و محقق و نخبه‌ی عالی‌مقام به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند؟ نمی‌دانيد هزاران نخبه در دهه‌ی ۶۰ مقابل جوخه‌‌ی اعدام ايستادند؟
شما از برگزاری دادگاه‌های غيرعلنی گلايه می‌کنيد. در همه‌ی دوران خمينی کدام دادگاه سياسی علنی برگزار شد؟ مگر نه اين که خامنه‌ای در اين مورد جا پای خمينی می‌گذارد؟ چرا يکی را تقديس می‌کنيد و بر ديگری خرده می‌گيريد؟ صد رحمت به دادگاه‌های خامنه‌‌ای. آقای نوری‌زاد من يکی از خوش‌شانس‌های سال‌های ۶۰ و ۶۱ هستم که در دادگاه توانستم با چشم‌باز شرکت کنم و حاکم شرع را ببينم. اکثريت غالب زندانيان با چشم‌بند در دادگاه حاضر می‌شدند و چنانچه در دادگاه کيفرخواست را نمی‌پذيرفتند يا همانجا توسط حاکم شرع مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتند و يا به شعبه‌‌ی بازجويی فرستاده می‌شدند تا بار ديگر مورد شکنجه‌های وحشيانه قرار گيرند. گاه خود بازجو در دادگاه شرکت می‌کرد و با تهديد زندانی را وادار می‌کرد که کيفرخواست را بپذيرد يا دوباره روی تخت شکنجه بخوابد.
در جريان کشتار ۶۷ ناصر منصوری را با برانکارد نزد هيئتی بردند که امروزه همه‌ی اهرم‌های قضايی را در دست دارد. جانيان با وجودی‌که جسم درهم‌ شکسته‌ی او را می‌ديدند به فرمان «امام عزيز» «رحم» نکردند و حکم اعدامش را دادند.
در سال ۶۰ و ۶۱ که اعدام روی پتو و برانکارد و … يکی از شيوه‌های معمول بود. حتماً عکس اعدام روی برانکارد در شهريور ۵۸ در کردستان و در دوران «امام عزيز» را ديده‌ايد.
هيچ‌ می‌دانيد مادر معصومه شادمانی را ديماه ۶۰ روی برانکارد اعدام کردند. مادر در دوران شاه پاهايش آش و لاش شده بود و لاجوردی و جلادان خمينی بر همان پاها دوباره شلاق زدند تا اراده‌ی او را در هم بشکنند و پشت و دوربين بياورندش.
آقای شهباز (عباسعلی) شهبازی را که معرف همه‌ی بزرگان نظام است در سال ۶۷ در رشت روی برانکارد به قتل‌گاه بردند و همراه پسرش علی به دار آويختند.
آقای نوری‌زاد در سال ۶۰ و ۶۱ گاه دادگاه در بهداری زندان و کنار تخت زندانی برگزار می‌شد. چرا که زندانی نای رفتن به دادگاه را نداشت. جانيان در همان‌جا حاضر شده، کيفرخواست را می‌‌خواندند و متهم را برای اجرای حکم می‌بردند. در مدتی که دادگاه کذايی برگزارش می‌شد بيمارانی که به خاطر شکنجه‌های وحشيانه روی تخت‌های ديگر بستری بودند بايستی سرهايشان را زير پتو می‌کردند.
آقای نوری زاد در جريان اولين روز کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷ مرا پابرهنه تا کنار دادگاه بردند و به خاطر مشکلی که بين خود زندانبانان پيش آمد به سلولم بازگرداندند.
آقای نوری زاد در ۵ مهرماه ۶۰ دادگاه عدل اسلامی را در شعبه‌ی بازجويی برگزار می‌کردند. يک گوشه‌‌ی اتاق تخت شکنجه‌ بود، در گوشه‌ای ديگر بازجو کيفرخواست می‌نوشت و در طرف ديگر حاکم شرع حکم اعدام صادر می‌کرد. درست مثل کارگاه‌های خياطی سری کاری می‌کردند.

آقای نوری زاد آيا اطلاعی نداريد که جانيان از زمان خمينی تحقير را پس از مرگ نيز اعمال می‌کردند؟ نمی‌دانيد بسياری از پدران و مادران مجبور شدند فرزندانشان را در حياط خانه و باغشان به خاک بسپارند؟ آيا نمی‌دانيد پول تير مطالبه می‌کردند؟ آيا نمی‌دانيد گاه جنازه را پشت در خانه‌ی قربانی رها می‌کردند؟ آيا نمی‌دانيد همين عاشقان ولايت، همين‌ها که بدنه پاک نظام می‌ناميد چه بر سر سنگ‌های بهشت‌زهرا می‌آورند؟ نمی‌دانيد چه بی‌حرمتی‌ها به مادران و پدران و همسران و فرزندان شهدا می‌کنند؟
آقای نوری زاد وقتی اين جنايات انجام می‌گرفت «تغييری در الکتروليت خون» خمينی به وجود نيامده بود و «پروتئين و گلبول‌های قرمزش کاهش» نيافته بودند که در «حوزه تصميم‌گيری مغزش» تأثير بگذارند.
آيا از خاوران چيزی نشنيده‌‌ايد؟ چرا در مورد آن سکوت می‌کنيد؟ چرا شمايی که از همه چيز گفته‌ايد در مورد کشتار بزرگ ۶۷ سکوت می‌کنيد؟ آيا اين کشتار برای شما هم خط قرمز است؟ سکوت شما و امثال شما باعث شد شيخ محمد مقيسه که نقش بزرگی در آن کشتار داشت به رياست شعبه‌ی ۲۸ دادگاه انقلاب برسد و شما را محاکمه کند.
آقای نوری‌‌زاد به توصيه‌ی مصطفی موسوی لاری فرزند وزير کشور دولت خاتمی عمل کنيد. او خطاب به شما نوشته است: «اکنون پدران ما در مقابل اين سوال که در زندان‌های سال۶۷ چه گذشت تنها و تنها می‌گويند «نمی‌دانم». به راستی سوال ما را چه کسی پاسخ خواهد داد؟ شايد شما بتوانيد در اين مهم سهيم باشيد.»

به مصطفی و مصطفی‌ها بگوئيد پدرانشان دروغ‌ می‌گويند. برای آن‌ها توضيح دهيد جنايت آنقدر بزرگ است که حتا نمی‌توانند مسئوليت آن را به عهده بگيرند و تنها تلاش می‌کنند از عقوبت آن فرار کنند. به مصطفی توضيح دهيد پدر ايشان در دوران خاتمی وزير کشور و رئيس شورای امنيت کشور بود، يونسی که امروز پسرش حسن در زندان خامنه‌ای است وزير اطلاعات بود و به همه‌ی اسناد دسترسی داشت اما حاضر نشدند نشانی قبر قتل‌‌عام شدگان ۶۷ را به مادران و پدران و همسران‌شان بدهند. از کشتار خبر نداشتند! از محل دفن هم بی‌خبرند؟ مصطفی و مصطفی‌ها را به خاوران ببريد و نکبت نظام ولايت را به آن‌ها نشان دهيد. اگر وقت کرديد «روايت فتح» نظام در زندان‌ها را هم جلوی دوربين ببريد.
خوب است بدانيد پيش‌تر مقاله‌‌ای نوشته بودم و با انتشار لينک فيلم سنگسار دو متهم در پادگان نيروی انتظامی توضيح داده‌ بودم کسی که اولين سنگ را پرتاب می‌کند حجت‌الاسلام محمد‌علی رحمانی است که قرار بود پس از پيروزی آقای کروبی وزير کشور دولت ايشان شود. پسر محمدعلی رحمانی که مهندس است برايم نامه نوشت و توضيح داد پدرش اين موضوع را تکذيب می‌کند و … به او توضيح دادم من لينک فيلم مراسم سنگسار ياده شده را انتشار داده‌ام خودتان آن را ببينيد. پدرتان در رديف اول به شکلی بسيار واضح ايستاده و مراسم سنگ‌سار را آغاز می‌کند. آقای نوری‌زاد اين طايفه اظهر‌‌ من الشمس را تکذيب می‌کنند.
به مصطفی و مصطفی‌ها بگوييد مجمع روحانيون مبارز و از جمله پدر ايشان بود که نقشه‌ی حذف آيت‌الله منتظری را کشيدند. کروبی و امام‌جمارانی و حميد روحانی سردمدار آن بودند و هنوز از مردم ايران پوزش نخواسته‌اند. مصاحبه‌های عليه ‌آيت‌الله منتظری پس از برکناری توسط اعضای اين مجمع صورت می‌گرفت. به او بگوييد که موسوی خوئينی‌ها و تاج زاده هنوز برکناری آيت‌الله منتظری را موجه می‌دانند و ايشان را فاقد شرايط لازم برای رهبری معرفی می‌کنند.

آقای نوری زاد شما وقتی به زندان ولايت افتاديد با سادگی‌ تمام انتظار داشتيد پس از دستگيری خامنه‌ای به ملاقات خانواده شما رفته آن‌ها را دلداری دهد و به آن‌ها بگويد:‌

« فلانی -نوری‌زاد- درست در روزهای بحرانی، با برنامه‌های تلويزيونی‌اش، با نوشته‌هايش، برای منِ رهبر که در معرض تهاجمات طوفانی اين و آن قرار گرفته بودم، به ميان آمد و از من سخت جانبداری کرد. امروز او در زندان است؛ به خاطر انتقاد از من! او بايد در زندان ادب شود. همسر و فرزندانش توسط بازجوهای بی‌سواد و بی‌ادب و تندخو به ناسزا گرفته شوند و خود او به تلخ‌ترين شکل ممکن به ورطه تهديد و تحقير و ضرب و شتم درافتد. اما اين دليل نمی‌شود که منِ رهبر قدر زحمت‌های پيشين او را ندانم و به خانواده‌اش سر نزنم. يا اگر خود به ديدار آنان نروم، نماينده‌ام را نيز به اين منظور به سراغشان نفرستم. »

آقای نوری‌زاد چگونه با آن که فيلم بازجويی‌های فهميه دری نوگورانی همسر سعيد امامی را به چشم خود ديده بوديد انتظار چنين واکنشی از سوی خامنه‌ای را داشتيد؟ آيا نزديکی شما و همسرتان به خامنه‌ای بيش از «سعيد‌جان» و همسرش بود؟ آيا بی‌چشم‌رويی و بی صفتی خامنه‌ای در جريان قتل‌ سعيد امامی و بازجويی از همسرش را نديده بوديد؟ بماند که امروزه همسر سعيد امامی دوباره توجيه‌گر جنايات رژيم شده است و به عنوان سخنگوی آنان در شورای حقوق بشر شرکت می‌کند.

اين همه سادگی شما از کجا ناشی می‌شود؟ آيا نمک‌ به حرام‌تر از روحانيت، قشری را در اجتماع سراغ داريد؟‌ آيا از خمينی بی‌چشم ‌و رو تر کسی را می‌شناسيد؟ اگر همچنان او را «عزيز» می‌‌ناميد اجازه دهيد توضيح دهم:
يادتان رفته حاج کريم دستمالچی را چگونه به اتهامات واهی در تابستان ۶۰ به همراه حاج احمد جواهريان اعدام کردند؟ او که پول هواپيمای خمينی را هم داده بود.
آيا نمی‌دانيد يکی از کسانی که در سال ۴۲ رأی به مرجعيت خمينی داد و او را از خطر اعدام رهانيد آيت‌الله شريعتمداری بود؟ يادتان رفته امام عزيز با او چه کرد؟ نمی‌دانيد آيت‌الله شريعتمداری بيمار از سر استيصال و درماندگی به خمينی نامه نوشت و گفت: «کارد به استخوان رسيده … اگر مقصود بی‌آبرو کردن بوده، به‌کلی حاصل گرديد و اگر مقصود سلب مرجعيت است، به مقصود رسيدند». نمی‌دانيد خمينی حتی اجازه نداد به وصيت‌ آيت‌الله شريعتمداری عمل شود؟ آيت‌الله سيدرضا صدر برادر امام موسی صدر که به وصيت آيت الله شريعتمداری قرار بود بر پيکر او نماز ميت بخواند در مقاله ای با عنوان «در زندان ولايت فقيه» نوشته است «حتی اجازه ندادند که نماز طبق وصيت آن مرحوم گذارده شود و سپس در محلی که خود تعيين کرده بودند دفن شد.» او سپس تأکيد می‌کند که حکومت صدام حسين پس از قتل سيد محمد باقر صدر (پسرعموی صدر) اجازه برگزاری تشييع جنازه و برگزاری مراسم ختم را به خانواده اين مخالف حکومت داده بود.
يادتان رفته با توطئه‌‌ی طراحی شده از سوی حزب‌ توده و سرهنگ کبيری و محمدی‌ری‌شهری چگونه قطب‌زاده را به تور انداختند و با خدعه و نيرنگ از او اعتراف گرفتند و به جوخه‌ی اعدام سپردند؟ آيا خمينی نمی‌توانست خدمات قطب‌زاده را به خاطر بياورد؟ مگر نگفته بود که بيست سال است او را می‌شناسم. البته امام و دستگاه ولايت به کبيری و حزب توده هم رحم نکردند. يک‌سال طول نکشيد که کبيری و رهبران حزب توده را نيز دستگير کردند و به زير شديد‌ترين شکنجه‌ها بردند. رهبران حزب‌توده تا آن موقع جز خدمت به نظام چه کار کرده بودند که به آن عقوبت دچار شدند. ناسپاسی و نمک به حرامی تا کجا. يادتان رفته خمينی با آيت‌الله منتظری که نور چشم‌اش بود چه کرد.
شما که در کيهان قلم می‌زديد نمی‌دانستيد چگونه خامنه‌ای افسار گماشته‌گانش را باز کرده تا به رفسنجانی و خانواده‌اش بتازند؟ موضوع قتل احمد خمينی را فراموش کرده بوديد؟ نديديد با رفسنجانی و احمد خمينی که او را در خمره‌ی رنگرزی خبرگان تبديل به ولی فقيه مسلمين جهان کردند چه کرد؟ چگونه انتظار دلجويی او از خانواده‌ی خود را داشتيد ؟

[ادامه مقاله را با کليک اينجا بخوانيد]

Published in: on 29 دسامبر 2011 at 8:38 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

برای بیژن هدایی که در روز تولدش تیرباران شد

نویسنده: شهره کیا‌ شنبه ، ۲۶ آذر ۱۳۹۰؛ ۱۷ دسامبر ۲۰۱۱

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ
بیژن جان تولدت مبارک باشه، نمیدونم کجای خاواران خوابیدی، ولی‌ کاش می‌تونستم با یک دسته گل سرخ درست به رنگ
خونی که روز تیربارانت از تنت جاری شد به پیشت می‌آمدم… و تولدت رو تبریک می‌گفتم تولد بیست و سه سالگیت . یادت میاد آخرین کوه چند روزه‌ای که رفتیم؟ راستش همون آخرین کوهنوردی بود که رفتیم، بعدش دیگه نه کوهنوردی بود و‌ نه با هم جمع شدنی. برنامه جنگل های شمال، بچه‌ها، چه سرودها، چه پر امید چه محکم…. میدونی‌ خیلی‌ از اونها هم بعد از تو رفتند همه مثل تو جوون جوون، محمود، نسترن، شهرام، سعید و … راستی‌ میدونی‌ که یک مدتی‌ بعد منیژه هم رفت؟ خواهرت رو میگم ولی‌ جات خالی‌ ببینی‌ تو حسینیه اوین چیکار کرد، آبروی همشون رو برد. چنان افشاشون کرد که تا حالا کسی‌ با این شهامت و شجاعت نکرده بود. باید قیافه لاجوردی یادت باشه، یعنی‌ موقع تیربارونت حتما دیدیش چون همیشه توی همه اعدامها بودش. بهرحال منیژه کاری کرد که لاجوردی رو باید می‌دیدی. تمام حسینیه بهم ریخته بود از آرمانهاش گفت و از رذالت اونها، به همه گفت که سر آرمانشون بایستند ، گفت که این جلادها باهاش چه کردند و گفت اونا رژیم سرمایه هستند و سرکوب،….خوب همون شب هم بردنش ولی‌ کاری کرد کارستون. بیژن جان اگر برای تو و بقیه، فرصتی نبود، اگر زیر شکنجه از صدا انداخته بودنت، ولی‌ منیژه عوض تو، عوض ارژنگ، عوض جیگاره ای، عوض سپاسی آشتیانی، عوض همتون ایستاد و حرف زد، فریاد کشید. اگر میتونستیم همه می‌‌ایستادیم و براش سوت و دست میزدیم.
خوب داشتم تولدت رو تبریک می‌گفتم…
بیژن جان چند روز پیش تولد من هم بود. فکر می‌کنم همسن بودیم اما تو برای همیشه ۲۳ ساله باقی‌ موندی و من، و بقیه مثل من، ۵۰ سالگی رو هم تجربه کردیم ولی‌ راستشو بخوای، انگار همهٔ شور و زندگی‌ تو همون روزها و همون سالها بود که تو هم بودی. انگار نه انگار که ۳۰ سال گذشته است، و ما هنوز و هر روز با یاد آن جانهای شیفته در آرزوی آزادی و برابری انسانها هستیم.
تولدت مبارک و خاطره تابناکت گرامی.
شهره کیا‌

(من این چند خط را برای بیژن هدایی در سالروز اعدامش که روز تولدش بوده نوشتم. بیژن از رفقای کمیته تهران سازمان پیکار بود که در اوایل پاییز دستگیر و سریع در ۸ آذر ۱۳۶۰ اعدام شد. خواهر بیژن، منیژه هدایی، همسر احمد جیگاره ای ست که هر دو در رابطه با مرکزیت سازمان دستگیر و اعدام شدند.)

Published in: on 29 دسامبر 2011 at 6:15 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه