ضرورت آشنایی بیشتر با خیانتهای سازمان اکثریت

ضرورت آشنایی بیشتر با خیانتهای سازمان اکثریت

رجبعلی مزروعی سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و نماینده مجلس رژیم ، سخنران مراسم سیاهکل درسازمان اکثریت شده است

سازمان فدائیان خلق اکثریت درسال ۱۳۵۹ با انقلابی خواندن رژیم جمهوری اسلامی ایران ، دفاع همه جانبه ازشوروی آن روزگار به عنوان «اردوگاه سوسیالیستی» راه خودرا از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران جدا کرد. رهبران این سازمان از همان هنگام به اعضاء و هواداران خود دستور دادند تا دفاع بی چون و چرا از رژیم جمهوری اسلامی ایران و شخص خمینی را در سرلوحه فعالیتهای خویش قرار دهند.

کار رسوایی و خیانتهای این سازمان تا بدانجا پیش رفت که در زندانهای رژیم، نظیر زندان اوین ، کمیته مرکزی و کمیته مشترک دفترکاراختیار نمودند و در تمام ۲۴ ساعت شبانه روز، دوش به دوش پاسداران رژیم به شناسایی نیروهای انقلابی ، بویژه رفقای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پرداختند. از آنجاکه افراد اکثریتی مستقر در زندانها ازسوابق تشکیلاتی رفقای سازمان قبل از انشعاب اطلاع داشتند ، به آنها وظیفه داده شده بود تا رده های تشکیلاتی افراد سازمان را در اختیار بازجویان رژیم قرار دهند. همچنین هنگام آزادی زندانیان، فرد زندانی به اطاق اکثریتی ها هدایت می شد تا بطور نهایی آنها هویت و سوابق وی را تأیید کنند. بطور نمونه رفقا مهدی خانزاده و رسول از تشکیلات سیستان و بلوچستان را فقط بعنوان نمونه ذکر می کنیم که سازمان اکثریت بخاطر خوش خدمتی به سران جمهوری اسلامی ایران آنهارا هنگام آزادی در زندان شناسایی کرد و به جوخه های اعدام سپرده شدند.

درهمان هنگام روزهای پنجشنبه کلیه اطلاعات مربوط به نیروهای مبارز و مخالفین جمهوری اسلامی ایران رانیز در دفتر نخست وزیری به سخنگوی وقت رژیم بهزاد نبوی تحویل می دادند.
این سازمان ازبدو تأسیس تا کنون همواره بصورت پنهان و آشکار یکی از مدافعین سرسخت رژیم جمهوری اسلامی ایران بوده و در مواردی خودرا جناح چپ این رژیم معرفی کرده است. دعوت رجبعلی مزروعی بعنوان سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و یکی از افراد مؤثر جبهه مشارکت در مراسم سیاهکل نه اتفاقی ، بلکه بخاطر سوابق دیرینه و همبستگی هایی است که سالهاست بین سازمان اکثریت و جبهه مشارکت وجود دارد.

شیفتگی اکثریت به جناح خاتمی (مجموعه ۲ خردادی ها) هنگامی اوج گرفت که خمینی به کار جاسوسی آنان پایان داد ، آنهارا از سفارتخانه و سایر نهادهای رژیم بیرون انداخت و عده ای از آنها را بازداشت کرد.از آن پس اکثریت گاها با انگیزه دلسوزی برای کل نظام به انتقاد از جناح حاکم پرداخته است، درحالیکه محورفعالیتهای خودرا همسو و هم جهت با حزب مشارکت و جناح حجاریان قرارداده و با آنان به همکاریهای عملی پرداخته است.

حال پرسیدنی است چه رابطه ای بین این سازمان و سیاهکل وجود دارد که هرازگاهی برای کسب حیثیت بربادرفته خود گذشته پر افتخار سازمان رامستمسک قرارمی دهد و اکنون بی شرمانه رجبعلی مزروعی یکی از قاتلان فدایی را به مراسم سیاهکل دعوت کرده است. آیا سازمانیکه از بدو تأسیس اش تاکنون ضدیت خودرا با مبارزه مسلحانه پنهان نکرده است، به عملکرد سازمان و گذشته رهبران آن باور نداشته و ندارد، باورهای ایدئولوژیک و تفکرسیاسی دلاوران فدایی در سیاهکل را نفی می کند، به دسیسه چینی و تهمت زدن برعلیه هرکس وجریانی دست می زند که از گذشته سازمان و خط مشی انقلابی آن دفاع می کند ،طی دهه های گذشته دوش به دوش این یا آن جناح رژیم برعلیه نیروهای انقلابی به خبرچینی و جاسوسی پرداخته و هزاران موارد مشابه دیگر، می تواند خودرا مدافع بنیانگذاران سازمان ورستاخیز سیاهکل قلمداد کند؟

آیابراستی آن افراد و جریاناتی که درسالهای گذشته بخاطر منافع گروهی و رفع انزوای خود کوشیدند با این خائنین به مردم همکاری کنند اکنون پاسخی به مردم ایران خواهند داشت؟
رجبعلی مزروعی یکی از مزدوران شناخته شده رژیم حاکم برایران است که درگذشته از افراد مؤثر در اداره عقیدتی -سیاسی سپاه پاسداران بوده است.وی پس ازنقش آفرینی در سرکوب دانشگاهها به وزارت ارشاد رژیم منتقل شد ومدتی رایزن فرهنگی رژیم در نیجریه و پاکستان بوده است. رجبعلی مزروعی از مریدان آیت الله طاهری در اصفهان و نماینده این شهر در مجلس ششم جمهوری اسلامی ایران بود وپس از مشارکت فعال در سرکوب نیروهای انقلابی در دهه ۶۰ در دوره ریاست جمهوری خاتمی به سمت مشاور دفتر ریاست جمهوری محمد خاتمی منصوب شد.

مزروعی هم اکنون سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران است که نقش کلیه اعضاء و کارگزاران این سازمان ضد مردمی در سرکوب نیروهای انقلابی دردهه ۶۰ و تیرباران مبارزین در زندانهای اوین و گوهردشت برکسی پوشیده نیست.

رجبعلی مزروعی با چنین پیشینه ای اکنون درجمع هم پیمانان اکثریتی خود بدون هیچگونه شرمی مبارزات قهرمانانه چندین دهه نیروهای انقلابی و چپ بعد از جنبش مشروطیت را نفی می کند. وی بصورت مزورانه در حضور رهبران اکثریت و هوادارانشان جنبش دمکراتیک مردم ایران رابه نحوی تقسیم بندی می کند که تمام جان فشانیهای دهه های گذشته فدائیان خلق و سایر مبارزین راه آزادی را انکار می کند. خزعبلات مزروعی بر این پایه استوار است که جنبش دمکراتیک مردم ایران ابتدا در مشروطیت مطرح شد ، سپس در دهه ۱۳۵۰توسط جمهوری اسلامی و مبارزات مسلمانان اوج گرفت و اکنون جنبش سبزبه رهبری میرحسین موسوی طلایه دار آن است!؟

بدون شک شرح تمام خیانتهای سازمان اکثریت و لطماتی که این مزدوران به انقلاب و مردم ایران انقلاب وارد ساخته اند از عهده این مختصرخارج است . از اینرو ترجیح می دهیم خوانندگان رابه ویدئوی خیمه شب بازی برجای مانده از خود آنها بشارت دهیم ، چرا که اسناد حاضر بازگوکننده حقایق و گواه صادقی بر ادعای ما خواهد بود.

ننگ و نفرت بر جاسوسان و خائنین به مردم

سازمان چریکهای فدایی خلق ایران

جهت اطلاع بیشتر از خیانتهای سازمان اکثریت و مشاهده اسناد غیر قابل انکار به این لینک مراجعه نمائید.

Published in: on 29 فوریه 2012 at 9:39 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

فاطمه الوندی: پسرم را آنقدر زدند که بیهوش شد

– چهارشنبه 29 فوريه 2012 – 10 اسفند 1390

مهدی محمودیان

فاطمه الوندی مادر مهدی محمودیان خواستار پاسخگویی مسئولان قضایی شده است

فاطمه الوندی، مادر مهدی محمودیان، زندانی سیاسی در زندان رجایی شهر در‌ نامه‌ای به غلامحسین اسماعیلی، رئیس سازمان زندان‌ها خواستار پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی شده است.

خانم الوندی، در گفت و گو با بی‌بی‌سی فارسی با اشاره به این نامه و عدم پاسخگویی به آن گفت :»اواسط بهمن از داخل زندان با من تماس گرفتند و گفتند که برای احوالپرسی به سلول مهدی رفته‌اند اما او داخل سلول نبوده، چندین بار تماس گرفتند و پسرم را تا روز چهارشنبه یک روز پیش از ملاقات به سلولش بازگردانده نشد. در این مدت مدام به دادسرا مراجعه کردم، اما جوابی به من ندادند و گفتند مشکلی نیست.»
مطالب مرتبط

زندانیان سیاسی ایران در تنگنای امکانات پزشکی

خانم الوندی اضافه کرد: «وقتی به ملاقات مهدی رفتم، گفت اگر ملاقات حضوری بود، بدنش را نشانم می‌داد که بر اثر ضرب و شتم کبود است. یک سرباز گلویش را گرفته و سه نفر دیگر او را در زمان انتقال از زندان رجایی شهر به اوین به شدت زدند به نحوی که پسرم بیهوش شده است.»

به گفته خانم الوندی، در این ملاقات آقای محمودیان گفته که وقتی به هوش آمده سرم ،پرستار و دکترها را بالای سر خود دیده است.

خانم الوندی با اشاره به اینکه به سر آقای محمودیان هم ضربه‌ای وارد شده است ،گفت:»رئیس زندان و پزشک قانونی نیز شاهد بودند اما عکس‌العملی نشان ندادند.»

مهدی محمودیان، عضو جبهه مشارکت و از کسانی بوده است که در خصوص وقایع بازداشتگاه کهریزک اطلاع رسانی کرد. آقای محمودیان در ۲۵ شهریورماه در منزل شخصی بازداشت و مدتی در زندان اوین و سپس به زندان رجایی شهر منتقل شد.

به گفته مادر این زندانی سیاسی، آقای محمودیان در بهمن‌ماه سال جاری برای عمل جراحی در بیمارستان بستری و بخشی از روده او برداشته شده است و با وجود اینکه پزشکان تاکید داشتند او برای گذارندن دوره نقاهت باید بیرون از محیط زندان باشد اما مسئولان موافقت نکرده و او را به زندان منتتقل کردند.

فاطمه الوندی مادر این زندانی سیاسی گفت:» چرا پسرم را زدند وهیچ کس جواب نمی‌دهد، دادستانی گفته ببینید چه کسی این کار را کرده است.»

خانم الوندی همچنین گفت:» خودم را هم بردند و گفتند مصاحبه نکن برای خودت و مهدی بد می‌شود، من نمی‌دانم مصاحبه یعنی چه؟ اما هرکس تماس بگیرد و حال فرزندم را بپرسد به او جواب می‌دهم.»

آقای محمودیان به اتهام اجتماع و تبانی علیه نظام به ۵ سال حبس تعزیری محکوم شده است. او در داخل زندان نیز نامه ای درباره وضعیت زندان رجایی شهر کرج و تجاوزهای مکرر در این زندان خطاب به آیت‌الله خامنه ای نوشت.

Published in: on 29 فوریه 2012 at 9:01 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بـه بهـانـه جـایـزه اُسکـار…!

پویان انصاری

پویان انصاری

قبـل از هر چیز باید عـرض کنم بنده شدیـدأ با دادن جایـزه اُسکار به آقای اصغر فرهادی برای ساختن ِ و یا همان کارگردانی کردن فیلم «جدایی سمین از نادر» مخالفت خود را با قاطعیت اعلام می کنم!

تعجب نکنید و هم چنین فکر های بـد، بـد به سرتان راه ندهید که مثلأ بنده حسودیم شده است که این جایـزه اسکار به من تعلق نگرفته است چرا که بنده فیلمی درست نکرده ام ولی همچنین، اعتـراض دارم و برای اعتراض خود، دلیل دارم !

فکرهم نکنید «خدا» نکرده شغل بنـده، مُنتقـد سینمایی بوده است! به دین، پیغمبر و مارکس قسم، اصلأ نمی دانم چرا نادر می خواست از سیمین جدا بشه!؟

ولی باور کنید من هم مانند خیلی از شما عـزیـزان، در این 33 سال حکومت جهنمی جمهوری اسلامی با چنان کارگردانان و هنرپیشه هایی ماهر و زبردست روبرو شده ام که چشم نخـورم بفهمید، نفهمید، یکجورایی مُنتقـد شده ام!؟

در ضمن کاری هم به این ندارم که این جایزه به خاطر نبـوغ ایشان در ساختن چیزی که مانند آب خوردن در ایران، هر روزه اتفاق می افتد و کشف این موضوع توسط آقای فرهادی واقعأ مانند همان شق القمَـر است که صـد البته باید به ایشان در ایـن رابطه، و نشان دادن این مشکلات عـدیـده را در سرزمیـن مان، بقول معروف فقط حاج حافظ شیرازی نمی داند چرا که ایشان در قیدِ حیات نیستند، تبریک گفت!

وارد این مسئله بُغرنج هم نمی شوم که این جایزه، نان و آب که پیشکش،آزادی خالی هم برای مردمان همان سرزمینی که ایشان به آن سلامی کرده اند بدنبال نخواهدداشت هرچندقرارهم نیست که داشته باشد.

اساسأ قرار نیست که ورزش مانند فوتبال یا سینما، کاری به کُشتار یا سنگسار کردن یا تجاوز به پسران و دختران مردم کشورش داشته باشد!؟

مُهم این است که آقای فرهادی در فیلـم نشان داده اند که چطور نادر خان از سمین خانم در آن جامعه که گویا اصلأ بنی بشری نمی داند مشکلات زناشویی چیست، جدا می شود!

بازهم کاری به این ندارم که مثلأ وقتی شیرین عبادی جـایـزه صلـح نـوبـل را گرفت (فکر نکنم کسی الان یادش باشد!) چه اتفاق عجیب و غریبی در ایران افتاد!؟

البته قرار هم نبود که اتفاقی رُخ دهد، شاید هم خود ایشان هنوز هم نفهمیدند که چـرا جایزه صلح نوبل را به او داده اند!

با اینکه با تمام تار و پودم که سیاسی هستم، وارد این حوزه هم نمی شوم که یکوقت این شک و شبهه پیش نیاید و گفته شود، ای بابا تو هم که همه چیز را از دریچه سیاست می بینی!

اما مسئله ای که بنده را ناراحت و آزرده خاطر کرد از این بی انصافی و بی عدالتی و حق خوری هایی بود که انتخاب کنندگان چنین جوایزی که گویا تعدادشان به 5 هزار نفر می رسد، است!

هرچند دراین جهان هستی نابرابر، از این اتفاقات و حق خوری ها به ویـژه در کشورعزیزمان به وفور نعمت دیده می شود.

در حقیقت اعتراض بنده به این افراد انتخاب کننده است چرا که این جایزه باید خیلی سالهای قبل به یکی از آن آدم ها، از قماش رژیم که متاسفانه درآن سرزمین زندگی می کنند تعلق میگرفت.

بنده فکرکنم اکثر ابرانیان آزاده در طول 33سال حکومت جمهوری اسلامی با کارگردانان و کارگردانی کردن مسائل روز مره گوناگون در جامعه مان به خوبی آشنایی کامل پیدا کرده اند چرا که این نظام برای بقـای ننگین خود از حق نگذریم به جـز از چماق و سرکوب، تجاوز، سنگسار، شکنجه، اعدام و غیره از کارگردانان خبره و حرفه ای برای گمراه کردن مردم ستمدیده درحساس ترین شرایط که می توانست آنها را سرنگون کنـد، استفاده کرده است.

کافی است که فقط به یکی دو تا از هزاران کارگردان نظام جمهوری اسلامی اشاره ای داشته باشم تا خود قضاوت کنید که این جایزه حق مسلم کی بوده است!؟

آیا واقعأ شما کارگردانی، هم مانندِ محمد خاتمی خائن، این رئیس جمهور دو دوره گذشته را می توانید پیدا کنید؟

فیلم هایی که او برای سرکوب کردن مبارزات واقعی مردم را بازی کرد، بیاد دارید؟

در واقعییت خاتمی روباه مکار هم به خوبی کارگردانی می کرد و هم به خوبی ایفاء نقش می کرد!

یادتان است چطور آن 20 میلیونی که به او رای داده بودند چطور کارگردانی کرد که بقول معروف آب هم از آب تکان نخورد.

حال با یک حساب دو انگشتی واقعـأ اگـر قـرار بود جایزه ای هم داده شود نباید به هنرپیشه و کارگردانی مانندخاتمی داده می شدبا این تفاوت که فیلم هایش سالها در روی اکـران بوده است و هنوز هم کماکان در اشکال مختلف توسط کارگردان های دیگر نظام فرهنگ کُش نمایش داده میشود ماننداین آخریش بنام، جنبش «سبز» که موسوی و کروبی اجرا کرده اند.

اما فراموش نکنیم، در این فیلم گمراه کننده دستیـاران خارج از کشور که همیشه در چنین مواقعی نقش خدمت گذاری خود را به خوبی اجرا می کنند بیکار ننشستند و با تمام امکاناتی که داشتند سعی کردند بار دیگر مردم ما را مانند دوره های گذشته به کجراه ببرند که خوشبختانه این بار با دِرایت ِ نسل جوان و آزادیخواهان نتوانستند آنرا کارگردانی بکنند و گرنه باید باز به «دوران طلایی» امام یا همان خمینی جلاد باز می گشتیم!

در هرحال ما ایـرانیـان که شُکـر «خدا»، چپ و راست از در و دیوار «افتخارات» نصیبمان می شود این جایزه هم روش …! هرچند، جایـزه اسکـار گرفتن جناب اصغر فرهادی هم، مانند جایزه نـوبـل گرفتـن خانم شیرین عبادی، بگذرد، ولی آنچه می ماند، گفتنی های واقعی و حقیقی از آن سرزمینی بود که خیلی راحت، ساده و بدون هیچ هزینه می شد در آن شب که چشم میلیون ها نفـر به آن خیره بود گفت، ولی افسوس که این شانس هم از دست رفت …!

اسفندماه 1390

پـویـان انصـاری

Pouyan49@yahoo.se

Published in: on 29 فوریه 2012 at 8:43 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

خش نهم: «شهرزاد» را آتش زدند و با شلاق به جان شعله‌ورش افتادند » دیگر نوشته های گفت‌و‌گو با یک شاهد تجاوز و شکنجه

مسعود نقره کار

مجيد تراب پور حلب بنزين را روی سر شهرزاد که توی چادر طناب پيچ شده بود و ميانه ی منطقه ی سيمانی نشسته بود ريخت به طوری که تمام بدن شهرزاد بنزينی شد ، و بعد بقيه بنزين را حلقه وار دور واطراف منطقه سيمانی خالی کرد.حسن بی بی کبريتی کشيد و آن را روی شهرزاد انداخت و حلقه ی بنزين دور منطقه ی سيمانی را هم آتش زد.

«…. آذر ماه سال ۱۳۶۰ خبر می دهند که در زندان زنان عادل آباد شيراز زندانيان قصد «کودتا» دارند. کودتائی که نام کودتای » فلفل و نمک» به خودش گرفت. شهرزاد يکی از زندانيان فدائی با جمع آوری فلفل و نمک با برخی از زندانيان قصد عمليات و فرار داشتند. اين طرح توسط پاسدار نفوذی ای به نام ناهيد لو رفت و ابتدا به پاسدار رحيمی ، مسؤل بند ۴ زندان اطلاع داده شد.
شهرزاد را زير شکنجه بردند و ۱۰۰ ضربه شلاق در حضور زندانيان زدند، زندانيان زن را جمع کردندو مجيد تراب پور در برابر چشم زنان زندانی بيرحمانه ۱۰۰ ضربه شلاق را زد. يادم هست که من از رحيمی پرسيدم طبق کدام دستور به شهرزاد ۱۰۰ ضربه شلاق زديد که رحيمی که دستور زدن شلاق صادر کرده بود، گفت : » کار انقلابی نياز به دستور ندارد». ( رحيمی بعد ها در جبهه کشته شد.)

شهرزاد را به زندان سپاه، و به سلول مجرد در زيرزمين بند شماره سه اين زندان منتقل کردند. آنجا جعفر جوانمردی، حسن بی بی و حميد بانشی بارها به او تجاوز کردند. کسان ديگری هم به او تجاوز کردند طوری که گفته شد آلت تناسلی و مقعد او دچار پارگی های عميقی شده بود . عالبا» لباس ها و پاها ی اش خونی بود. شهرزاد مدت ها بدون هواخوری و حمام در آن سلول نگهداری می شد، سلولی که بوی خون و تعفن از آن می آمد و در مواقعی پوشيده از خون می شد. روزی در راهرو سيد ضياء مير عماد را ديدم ، کوتاه قد وبا پاهائی کوتاه تر از بالا تنه اش، عينک دودی می زد، موجودی خبيث و خطرناک بود. پرسيد: » حاج آقا کجا ؟ » گفتم : » می روم دفترم» از من خواست با او برای ديدن شهرزاد بروم . قبول کردم. شهرزاد که آش و لاش بود برای دادخواهی شروع به شکايت بردن به سيد ضيا ميرعمادی، که ظاهرا» برای رسيدگی به وضع او آمده بود، کرد . شهرزاد از بدرفتاری ها و تجاوز ها گفت، واز توهين هايی که به او و خانواده اش می کردند شکايت کرد. مير عماد اما اجازه نداد شهرزاد حرف های اش را تمام کند و با تشر به او گفت: » من هم خانواده ضد انقلابی تو رو می شناسم و…» مير عماد داشت حرف می زد که شهرزاد عصبانی شد و شروع کرد به شعار دادن و توهين کردن به مير عماد و خمينی . حسن بی بی، شکنجه گر و بازجو که ميرعماد را همراهی می کرد شهرزاد را به گوشه ای از سلول برد و با مشت و لگد به جان اش افتاد.شهرزاد اما دست از شعار دادن عليه رژيم و خمينی بر نداشت. مير عماد که سخت عصبانی شده بود حسن بی بی را صدا زد و به او گفت : «بلدی که چيکار کنی ؟ ما تصميمه مونو گرفتيم «، و حسن بی بی هم پاسخ مثبت داد. در همين موقع سه تن از زنان شکنجه گر و بازجو مريم موسوی ، سيمين ولعبت هم آمدند. حسن به آنان گفت که روسری شهرزاد را بردارند و با آن از زير سينه های اش دست های شهرزاد را به حالت خبر دار محکم به پهلو های اش ببندند. چادری از وسط روی سرش بياندازيد و آن را طناب پيچ کنند . در واقع می خواستند دست های شهرزاد دو بار بسته شود. پاهای اش را برای اينکه بتواند راه برود آزاد گذاشتند. مير عماد از زنان شکنجه گر خواست شهرزاد را ببرند به ميدان » تورونه » .
«ميدان تورونه » منطقه کوچک سيمانی شده ای بود که قرار بود پايه های تانکر آب در آنجا کار بگذارند. اطراف اين منطقه را کاج های قديمی پوشانده بودند. مريم و سيمين و لعبت، شهرزاد را که درون چادر طناب پيچ شده بود به آن منطقه بردند. شهرزاد را وسط محوطه سيمانی روی زمين نشاندند. شهرزاد تکان نمی خورد، شايد او که چشم های اش را هم چشم بند و هم چادرپوشانده بودند، خيال می کرد به سلول ديگری منتقل شده است ، چون زمين اکثر سلول ها سيمانی بود. خليل تراب پور، مجيد تراب پور ( اين دو برادر بودند)، حسن بی بی، حسين بافقی و حميد بانشی هر کدام شلاق به دست در اطراف منطقه سيمانی ايستادند.سرمست اخلاق تابنده هم داشت گودالی پای يکی از کاج ها حفر می کرد.سيد ضياء مير عماد کنار من بود. از او پرسيدم : » چيکار می خواهيد بکنيد؟ » گفت: » حاجی خواهيد ديد ، ما کارمان را بلديم «. پيتی بنزين آوردند، از آن پيت های ۱۰ ليتری. دو باره پرسيدم : » سيد می خواهيد چه بکنيد؟ «، گفت : » خواهيد ديد ، صبر بفرمائيد». مجيد تراب پور حلب بنزين را روی سر شهرزاد که پيجيده در چادر در ميانه ی منطقه ی سيمانی نشسته بود ريخت به طوری که تمام بدن شهرزاد بنزينی شد ، و بعد بقيه بنزين را حلقه وارد دور واطراف منطقه سيمانی خالی کرد.حسن بی بی کبريتی کشيد و آن را روی شهرزاد انداخت و حلقه ی بنزين دور منطقه ی سيمان شده را هم آتش زد. آتش به ناگهان شعله ور شد وتمام آن محوطه را پوشاند. شهرزاد شعله ور شده در ميان حلقه ی آتش ضجه زنان و نعره زنان می سوخت ، و چون پاهای اش را آزاد گذاشته بودند به اين سوو آن سو می دويد و وقتی به حلقه آتش که دورش شعله ور بود نزديک می شد يکی از آن ۵ نفر با شلاق بر بدن اش می کوبيد تا او پا از حلقه آتش بيرون نگذارد. بوی گوشت سوخته فضا را پوشانده بود . صدای ترکيدن اعضای بدن شهرزاد را که ديگر روی زمين افتاده بود و می سوخت می شنيدم ، صدای ترکيدن جمجمه اش را هم شنيدم. بعد از ۲۰ تا ۲۵ دقيقه شهرزاد تبديل به کپه ای خاکستر شد.آتش که خاموش شد سر مست اخلاق تابنده با بيل خاکستر شهرزاد را درون گودالی که پای يکی از کاج ها حفر کرده بود، ريخت . روی گودال را هم چنان با کوبيدن بيل صاف کرد که انگار نه انگار گودالی آنجا حفر شده بود.
وقتی از زندان بيرون می رفتم انگار شهرزاد هم با من بود ، آن دختر ۲۷ ساله ی شجاع که دانشجوی دانشگاه شيراز و اهل مشهد بود ، شيرزنی بود اين دختر، با آن قد نسبتا» بلند، پوست تيره، موهای بلند مشکی , چشم های درشت و زيبا و صورت باريک و کشيده دست از سرم برنمی داشت. با خودم گفتم : » خداوندا ، ما داريم چيکار می کنيم ، خداوندا، باورم نمی شود، خداوندا کمکم کن».

ــــــــــــــــــ
زيرنويس
* سلسله مطالبی که نهمين بخش آن را خوانديد، اظهارات يکی از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامی درشکنجه گاه ها و زندان های اين حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوزبه دختران و زنان زندانی، شاهد شکنجه واعدام زندانيان سياسی و عقيدتی از گوشه هايی از جنايت های پنهان مانده ی جنايتی به نام حکومت اسلامی پرده بر می دارد.( با توجه به اينکه در زندان ها حکومت اسلامی، شاغلين در زندان ها از نام های متعدد و مستعار استفاده می کردند – و می کنند- ، نام ها و فاميلی ها می توانند واقعی، و حقيقی، نباشند).(م.ن)

۱- توضيح در مورد يک انتقاد:
خواننده ارجمندی با نام » ناظر» در بخش کامنت های گفت و گوی بخش هفتم، منتشر شده در تارنمای عصر نو ،نوشته است : » اطلاعات نادرستی در اين نوشته است. احمد وحيد دستجردی، معاون وزارت دفاع بود که امروز برکنار شد. سابقه عملياتی و امنيتی ندارد. مرتضی رضايی فرمانده سپاه در اوايل انقلاب و قايم مقام سپاه در دوره فرماندهی رحيم صفوی بود. بهتر است آقای نقره‌کار در مورد صحت اطلاعات منبع خود‌‌ دقت کند».
» ناظر» ارجمند : در نوشته ی مورد نظر ( بخش هفتم) به پست سابق احمد وحيد دستجردی و سابقه عملياتی و امنيتی او اصلن اشاره ای نشده است و اطلاعاتی در اين مورد داده نشده است که صحبت بر سر صحت و سقم آن اطلاعات باشد. اما» ناظر» عزيز درست می گوئيد و اقای احمد وحيد دستجردی معاون وزارت دفاع بودند و سابقه عملياتی و امنيتی هم ندارند. در واقع بايد از شما سپاسگزار بود که با اضافه کردن اين نکات مطلب را کامل تر کرده ايد. آقای مرتضی رضائی فرمانده سپاه در اوايل انقلاب نبودند، اولين فرمانده سپاه ابو شريف ( عباس زمانيان) بود و بعد محسن رضائی ، که در نوشته اشاره شده که آقای مرتضی رضائی نسبتی با محسن رضائی ندارد. اين نکته درست است که که اقای مرتضی رضائی قائم مقام سپاه در دوره رحيم صفوی بود ، و سپاس مجدد از شما که به اين نکته تکميلی هم اشاره کرديد.

Published in: on 29 فوریه 2012 at 8:37 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جشن ۱۹ بهمن و سیاسته ای ائتلافی سازمان اکثریت

جشن ۱۹ بهمن و سیاسته ای ائتلافی سازمان اکثریت

احمد آزاد

احمد آزاد
سازمان فدائیان خلق ایران –اکثریت به مناسبت ۱۹ بهمن، سالروز تولد سازمان چریکهای فدائی خلق ایران در سال ۱۳۴۹، هر ساله، در یکی دو شهر مختلف اروپا، مراسمی را برگزار می‌کند. برنامه این گونه مراسم بطور معمول با یک جلسه سخنرانی و بحث گفتگو با شرکت چند مهمان آغاز و با جشن و آواز و پایکوبی به پایان می‌رسد. امسال سازمان اکثریت از آقای مزروعی، نماینده ششمین دوره مجلس جمهوری اسلامی ، عضو حزب مشارکت اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و سخنگوی این سازمان در خارج از کشور، برای شرکت در بخش سخنرانی و بحث و گفتگو دعوت کرده بود که وی نیز آن را پذیرفته و در این مراسم شرکت کرد.

حضور مزروعی، عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و چهره شناخته شده اصلاح طلبان در مراسم ۱۹بهمن، اعتراضاتی را به همراه خود داشت. نامه‌ای با امضاء چند تن و مقاله‌ای با امضاء مهدی اصلانی در نقد این دعوت سازمان اکثریت از مزروعی نوشته و منتشر شد. اما به نظر می‌رسد که مسئله از حد این دو مقاله فراتر رفته و انتقادات و اعتراضات بیش از آن بوده که برخی از مسئولین سازمان اکثریت، آقایان سیامک فرید و وهاب انصاری و همچنین ف. تابان، مسئول سایت اخبار روز را به پاسخگوئی واداشته است. متاسفانه پاسخ‌ها هیچیک به موضوع اصلی، یعنی چرائی حضور رجبعلی مزروعی در جشن ۱۹ بهمن نمی‌پردازند و عمدتا مسائلی را پیش می‌کشند که حداقل در این لحظه موضوع مورد مناقشه نیستند.

۱۹ بهمن، روز حمله به پاسگاه سیاهکل و روز تولد جنبش فدائی است. ویژگی این روز در خصلت مبارزه کسانی است که این جنبش را آغاز کردند. یقینا می‌توان با تابان موافق بود که «چپ ایران احتیاج به تاریخ، نمودها و سمبل های خود دارد» و روز ۱۹ بهمن نیز یکی از این سمبل‌ها است. اما این روز سمبل چیست؟ «۱۹ بهمن» سمبل مبارزه با دیکتاتوری، سمبل مبارزه برای رهائی، سمبل مبارزه برای آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی و بویژه سمبل مبارزه چپ برای نابودی سرمایه و استقرار سوسیالیسم است. در این شکی نیست که «۱۹ بهمن» به جنبش چپ ایران تعلق دارد و صرفا سمبل مبارزه جنبش فدائی نیست، بلکه سمبل مبارزه جوئی آشتی ناپذیر و ایستادگی تا پا جان در راه تحقق آرمانهای چپ برای بهروزی و سرافرازی انسان‌ها است.

در پاسداری از این سمبل، مسئولیت حکم می‌کند تا در مراسم سالروز «۱۹ بهمن»، بر مضمون و خصلت این سمبل دقت شود و به آن احترام گذاشته شود. اگر این روز سمبل آزادیخواهی، انسان دوستی و عدالت طلبی و مبارزه برای رسیدن به آن است، پس با ارزش‌تر از آن است که دستمایه سیاست ورزی‌های بی مایه قرار گیرد.

لازم به یادآوری نیست که مشکل اصلی جامعه ما تلفیق دین و حکومت است و اولین گام برای رهائی از این مخمصه، جدائی دین از حکومت و سامان دادن به یک جمهور مردم است. این به این معنی است که اولین شرط آزادیخواهی و دمکرات منشی در پذیرش جدائی دین از حکومت است. کسی که هنوز بر تلفیق دین و حکومت پای می‌فشارد و به بهانه «مردم مسلمان ایران» درپی اصلاح نظام دینی حاکم بر ایران است، را نمی‌توان یک انسان آزادیخواه و دمکرات تلقی کرد.

رجبعلی مزروعی تا اکنون سخنی در لزوم جدائی دین از حکومت بیان نکرده است وهیچیک از اصلاح طلبان چنین نکرده‌اند. اصلاح طلبان حکومتی، که به دلیل زیاده خواهی‌های جناح خامنه‌ای-سپاه از گردونه قدرت به بیرون پرتاب شده‌اند، هرگز هدف خود را که همانا حفظ نظام موجود، اصلاح آن و بازگشت به قدرت است، را پنهان نکرده‌اند. در این صورت این پرسش پیش میاید که به چه دلیل سازمان اکثریت برای پاسداشت روز «۱۹ بهمن »از چنین کسی دعوت کرده است؟ این سازمان چه هدفی را با این کار دنبال می‌کند؟ آیا چیزی جز دنبال کردن سیاست ائتلافی این سازمان نیست؟ سیاستی که در پی همگرائی و همکاری با اصلاح طلبان است؟

نقد بر این نیست که چرا در روز «۱۹ بهمن» کسی غیر از فدائیان به جشن «فدائی» دعوت شده است. نقد بر این است که چرا یک فرد سیاسی غیر دمکرات، که در ایجاد این حکومت مخوف سهیم و شریک بوده و اکنون نیز در پی بازسازی حکومت اسلامی و در آرزوی بازگشت به دوران «طلائی دهه حکومت خمینی» است، به چشن پاسداشت روز تولد «فدائی» دعوت شده است.

آقای سیامک فرید در مقاله خود، که عنوان « عضو شورای مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)» را هم یدک می‌کشد، در توجیه دعوت از مزروعی به نگاه مطلق‌گرائی می‌تازد که تحول انسانها را نمی‌بیند. وی می‌گوید: « در دیدگاهی که آقای اصلانی مطرح می کند حجاریان و ری شهری و منتظری و رفسنجانی و خامنه ای و تاجزاده و موسوی و همه و همه یکی هستند. وقتی اصلانی به قدرت اشاره دارد مزروعی را همچنان در راس قدرت می بیند. یا می بیند یا خود را به ندیدن می زند که مزروعی و بسیاری دیگر نه تنها امروز در راس قدرت نیستند بلکه مورد هجوم و حمله قرار گرفته اند. گلوله ای که از اسلحه سعید عسگر گردن حجاریان را می شکافد در هزاران کیلومتر دوردتر به شکل کلمات از قلم و زبان مهدی اصلانی خارج می شود تا کسانی را که در بالای هرم قدرت شجاعت نه گفتن را حتی به بهای زندان و مهاجرت داشته اند، بشکافد. در دیدگاهی که اصلانی بر آن سجده می کند تنها مردگان پاک و منزه اند. آنها که باقی مانده اند ولی دیگر بر آن اعتقاد سابق نیستند، به غیراز سرنوشتی تراژیک و کمیک و خطاپیشه متهمانی هستند که: جنبشِ عظیم و توده‌ای فداییانِ خلق را به خفت‌بار‌ترین طریقِ ممکن در آستانِ خطِ امام سر بریدند و بخشی بزرگ از آن‌را به سربازان «امام خمینی» بدل کردند.» (آقای مهدی اصلانی صحرای کربلا را با جنگلهای سیاهکل اشتباه گرفته است – سایت اخبار روز).

از نظر این عضو شورای مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران- اکثریت، آقای مزروعی به صرف مخالفت با خامنه‌ای و بیرون ماندن از دستگاه حکومت، به یک فرد اپوزیسیون تبدیل شده است، مثل هزاران اپوزیسیون حکومت اسلامی که از فردای استقرار این حکومت تحت پیگرد و فشار و سرکوب قرار گرفتند. بر طبق این منطق کافی است فردی از درون حکومت، به هر دلیلی با این حکومت اختلاف پیدا کند و از حکومت هم بیرون رود و یا بیرونش کنند، به یک باره به یک اپوزیسیون تمام عیار تبدیل خواهد شد و آن هم نه هر اپوزیسیونی، بلکه اپوزیسیون دمکرات و آزادیخواه!!

میتوان هزاران مثال در نادرستی چنین منطقی جست و ارائه کرد، ولی فکر می‌کنم تنها دو فقره کافی باشد. خمینی مخالف حکومت شاه بود، شجاعانه ایستاد و به حکومت شاه گفت «نه» و به عراق تبعید شد. لاجوردی با حکومت شاه مخالف بود، به زندان افتاد و شکنجه هم شد. اما نه آن ایستادگی در مقابل دیکتاتور (شاه) و نه آن «نه» گفتن و نه مهاجرت اجباری به عراق، و نه زندان و شکنجه، از خمینی و لاجوردی افرادی دمکرات و آزادمنش نساختند. همانگونه که مخالفت با شاه و زندان از لاجوردی یک انسان دمکرات نساخت، امروز هم صرف مخالفت با خامنه ای و زندان یا مهاجرت دلیلی بر تغییر ماهوی اصلاح‌طلبا ن و از جمله جناب مزروعی نمی‌شود و سخت است که با یک من سریش هم این آقایان را به دمب دمکراسی و آزادمنشی چسباند، به ویژه آن که خود آنها هم اصرار در حفظ این نظام دارند و درپی نوعی از «دمکراسی اسلامی» هستند.

تعجب از ان است که یک عضو شورای مرکزی سازمان اکثریت این چنین شعارگونه و سطحی با مسائل سیاسی برخورد کرده و مخالفان سیاست‌های سازمان متبوع خود را ساده لوح و ابله می‌پندارد. شاید در سال‌های نزدیک به فروریزی دیوار برلین، برخی از چپ‌ها مقهور جملاتی از قبیل «تفکر نوین جنبش چپ دموکرات » (بدون آن که کسی بگوید این تفکر چیست) می‌شدند، ولی خیلی سال است که دیگر این گونه ترفندها جائی ندارد و هر سازمان سیاسی باید پاسخگوی سیاست‌های خود باشد.

اگر «مدرن» شدن، یعنی چشم بستن بر ماهیت غیردمکراتیک یک جریان سیاسی با هدف رسیدن به یک ائتلاف، به این مدرن شدن نمی‌گویند، بلکه فرصت طلبی و بی‌پرنسیبی سیاسی نامیده میشود. بی‌پرنسیبی که سیاست را «سیاست بازی» میبیند و از زور «رییل پلیتیک»، بی‌اعتماد به خود و نیروی دمکراتیک جامعه، به دامن هر کس و ناکسی آویزان می‌شود. در مورد اخیر نیز «سیاست مدرن» سازمان اکثریت با دخیل بستن بر امامزاده اصلاح طلبان (آن هم از نوع سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) امیدوار است که اگر با «امام عزیز» استقرار دمکراسی در ایران به جائی نرسید، این بار در همکاری با «سربازان خمینی» این بار را به منزل برساند.

سازمان فدائیان خلق ایران-اکثریت بدهکار مردم ایران و چپ است. در این سی سال این سازمان نه تنها تلاش نکرده تا از بار این بدهی خود بکاهد، بلکه هر بار با سیاست‌هائی از همان دست سیاست‌های سال‌های نخست، بر بار این بدهی افزوده است. ترس از آن است که این بدهی چنان سنگین شود که کسی را توان بازپرداخت آن نباشد و این جای تاسف بسیار دارد.

Published in: on 29 فوریه 2012 at 8:31 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

صاحبه اي با مادر دانشجوي دربند شبنم مددزاده: چهارمين عيد بدون حضور شبنم و فرزاد

صاحبه اي با مادر دانشجوي دربند شبنم مددزاده: چهارمين عيد بدون حضور شبنم و فرزاد

اسفند 10|09:15

اعظم مددزاده خواهر فرزاد و شبنم مدد زاده در خصوص این مشکلات و برخوردها به «جرس» می گوید: «متاسفانه روز ملاقات خانواده های زندانیان سیاسی و غیرسیاسی همزمان است و همان سخت گیری که برای خانواده های غیرسیاسی انجام می دهند برای ما هم اعمال می کنند که خیلی آزاردهنده است و استرس آور، اما خدا کند مشکلات فقط همین باشد چون باز اینها نسبت به بقیه مشکلات قابل تحمل است.»

وی می افزاید: «در زندان رجایی شهر قبلا یک کمدی بود تا وسایلمان را بگذاریم اما الان مدتی است که آن را برداشته اند و ما فقط پول رفت و برگشتمان را در دست می گیریم. حتی کیف دستی هم نمی توانیم با خود ببریم. اگر کسی شناسنامه اش را جا بگذارد حتی نمی تواند تلفن کند باید به بیرون از زندان برود و کارت تلفن بخرد و زنگ بزند. بارها هم این مشکلات را با رئیس زندان مطرح کردیم اما هیچ تغییر و تحولی صورت نگرفت. باز امیدواریم مشکلات روز به روز بیشتر نشود و از مسئولین می خواهیم حداقل حقوق زندانیان سیاسی و خانواده هایشان رعایت شود.»

بسیاری از این زندانیان در حالیکه سالهاست در زندان بسر می برند حتی از حقوق اولیه و ابتدایی خود نیز محروم هستند. ملاقات حضوری، مرخصی، تلفن و آزادی مشروط از جمله حقوقی است که بر خلاف قانون از زندانیان سیاسی و خانواده هایشان سلب شده است. فرزاد و شبنم مددزاده خواهر و برادری هستند که تلاش های خانواده آنها برای مرخصی تاکنون بی نتیجه مانده است و این چهارمین فروردینی است که بدور از خانواده سال را در پشت میله های زندان تحویل خواهند کرد اما هنوز تا آغاز سال نو فرصت باقی است…

مادر فرزاد و شبنم با اشاره مشکلات و دوری مسافت می گوید: «من و پدر بچه ها ساکن تبریز هستیم و رفت و آمد به تهران خیلی سخت است مخصوصا که فرزاد در رجایی شهر کرج است و روز ملاقاتش پنج شنبه است و شبنم در اوین و روزهای دوشنبه و بخاطر همین هر هفته آمدن سخت است. با این شرایط و مشکلات جسمانی که داریم هر یک یا دو ماهی یکبار می توانیم به ملاقات بچه ها بیاییم. اوایل که دلمان طاقت نمی آورد و دو هفته ای یکبار می آمدیم اما فرزاد و شبنم اصرار کردند که دیر به دیر بیایید خلاصه خیلی سخت است خیلی…»

این مادر رنج دیده با بغض اضافه می کند: «این چهارمین عیدی است که فرزاد و شبنمم در پشت میله ها سال را تحویل می کنند. هر چه هم پدر و خواهرشان تا الان برای مرخصی تلاش کردند اما موافقت نکردند. خودم مریض هستم و خیلی برای بچه ها دلتنگ و نگرانم…»

اعظم مددزاده ادامه می دهد: «حتی وقتی آنها مریض می شوند به مادر نمی گویم. امروز شبنم را برای جراحی دندان عقل بیرون آورده بودند جرات نکردم به مادرم بگویم زیرا نگران می شود و می گوید حتما یک اتفاقی برای بچه هایم افتاده، خیلی ناراحت بچه هاست. بخصوص که پدر و مادرم ناراحتی قلبی دارند و دارو مصرف می کنند و کوچکترین ناراحتی برایشان خطرناک است و سعی می کنم خبرهای نگران کننده را به آنها نرسانم. خدا را شکر وضعیت فرزاد نسبت به قبل بهتر شده است و حالش نسبتا خوب است اما خوب مشکلات زندان همچنان باقی است از جمله مشکلات تغذیه و …»

مددزاده خاطرنشان می کند: «بارها گفتم مشکلات خیلی زیاد است بارها هم در خصوص ملاقات حضوری درخواست کردیم و الان یکسال می شود که بابا بچه ها را حضوری ندیده است. از قبل هم به ما اطلاع نمی دهند ملاقات حضوری چه زمانی است که به پدر و مادرم بگویم از تبریز بیایند. من مطمئن هستم مسئولین می توانند این مشکلات را حل کنند فقط باید تصمیم گرفته شود. الان نزدیک عید است، می شود به پدر و مادری که سالها فرزندانشان در زندان هستند یک ملاقات حضوری یا مرخصی داد. درخواست هم دادیم که پدر و مادرم بتوانند فرزاد را با هم حضوری ملاقات کنند اما تا الان هیچ خبری نشده است. هفته اول فروردین هم تعطیل است اصلا نمی توانیم آنها را ببینیم.»

شبنم مددزاده، نایب رئیس شورای تهران دفتر تحکیم وحدت و دبیر سیاسی انجمن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران بود که هسته اصلی اعتراضات صنفی و رفاهی دانشگاه تربیت معلم توسط وی شکل گرفت؛ همین مسأله باعث محرومیت از تحصیل، بازداشت و صدور حکم پنج سال زندان برای وی شد. فرزاد مددزاده نیز در اسفند 87 به همراه خواهرش شبنم مددزاده بازداشت شد و به اتهام محاربه و اقدام علیه امنیت ملی به 5 سال زندان با تبعید به زندان رجایی‌شهر محکوم شد.

عبدالعلی پدر فرزاد و شبنم با اشاره به روحیه قوی فرزندانشان تصریح می کند: «خود فرزاد و شبنم در مقابل این شرایط خیلی مقاومت می کنند و سعی می کنند ناراحتی های خودشان را به ما نگویند. ما وقتی به ملاقاتشان می رویم، وقتی می بینیم «اینقدر» مقاوم و صبور هستند، از آنها درس می گیریم. در این سالهای دشوار و مشکلات زندان اصلا از آنها بی تابی ندیدیم. حتی نه فقط فرزندان من بلکه همه زندانیان مقاوم هستند و واقعا روحیه قوی آنها قابل تحسین است. انشالله هر چه زودتر همه زندانیان سیاسی آزاد شوند تا این مشکلات هم بر طرف شود.»

مژگان مدرس علوم-

Published in: on 29 فوریه 2012 at 8:02 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

به مناسبت هفتاد سالگی تاسیس حزب توده: نقش حزب توده در تضعیف چپ ایران در مقابل جمهوری اسلامی محمدرضا شالگونی

به مناسبت هفتاد سالگی تاسیس حزب توده: نقش حزب توده در تضعیف چپ ایران در مقابل جمهوری اسلامی محمدرضا شالگونی
فوریه 2, 2012 — سایت خبری راه کارگر

همه انقلابات اجتماعی بزرگِ چند قرن اخیر حرکت های تاریخی رو به جلو بوده اند ؛ معمولاً ایدوئولوژی ، رهبری و برنامۀ پیشرو داشته اند و در جا انداختن مفهوم «حاکمیت مردم» به عنوان پایه مشروعیت نظام سیاسی ، به درجات مختلف ، تأثیر گذار بوده اند. اما انقلاب ۱۳۵۷ ایران استثنایی بر این قاعده بود. زیرا ( تا آنجا که من می دانم ) نخستین انقلاب واقعاً توده ای و واقعاً سراسری برخاسته از پائین بود که با رهبری یک نیروی آشکارا واپسگرا و تاریک اندیش صورت گرفت و اصل «حاکمیت مردم» را نه تنها در عمل ، بلکه حتی با بیان تئوریک کاملاً صریح کنار گذاشت. در شکل گیری این حرکت متناقض مردم ایران ، بی تردید ، بیزاری توده ای از رژیم شاه نقش تعیین کننده ای داشت. در حقیقت ، قدرت گیری روحانیت به دو لحاظ ، نتیجه طبیعی حکومت استبدادی شاه بود: اول این که خفقان سیاسی و فساد و نابرابری های طبقاتی ، به ویژه در دهه پایانی عمر آن رژیم ، به جایی رسید که اکثریت مردم برای رهایی از دست آن حاضر بودند به هر راه و بیراهه ای روی بیاورند ؛ دوم این که سرکوب جریان های سیاسی مختلف در آستانه انقلاب تا آنجا پیش رفته بود که جز دستگاه روحانیت ، هیچ سازمان دیگری در مقابل رژیم ، موجودیت مؤثری نداشت. به این ترتیب ، خودِ رژیم ، ناخواسته ، پایه اجتماعی گسترده ای برای روحانیت طرفدار خمینی درست کرده بود.

هر چند دست یابی روحانیت به قدرت سیاسی ، از همان آغاز ، شکل گیری دموکراسی را ناممکن می ساخت ، اما تسلط آنها بر اوضاع ، در دو سال اول انقلاب هنوز تثبیت شده نبود و و اگر جریان های سیاسی مخالف ولایت فقیه می توانستند مقاومت مؤثری را در برابر آن سازمان بدهند ، باز هم می شد پیشروی استبداد مذهبی را متوقف کرد. اما متأسفانه چنین نشد: بسیاری از جریان های ملی ، «ملی – مذهبی» ، لیبرال و چپ با سیاست های آشفته و سازشکارانه عملاً میدان را برای تاخت و تازهای خمینی باز گذاشتند و بعضی از آنها به طور ضمنی یا صریح ، حتی به رهبری او گردن نهادند. مثلاً «نهضت آزادی» حتی پیش از قیام بهمن رسماً به کاروان خمینی پیوست و «جبهه ملی» به «دولت موقت» که همچون دکوری برای پوشاندن طرح های اصلی خمینی به وجود آمده بود ، ناشیانه وزیر داد. بعضی جریان های مذهبی طرفدار خط شریعتی ( مانند گروه فرقان ) با روی آوردن به تاکتیک ترور ، از همان اوائل ۱۳۵۸ ، به هارترین و تاریک ترین نیروهای طرفدار خمینی بهانه دادند که تلاش شان را برای خفه کردن فضای آزاد پس از قیام بهمن شتاب بدهند. و سازمان مجاهدین خلق که تا نیمه ۱۳۵۸ با پناه گرفتن پشت سر «پدر طالقانی» ، سیاست دو پهلویی را در مقابل خمینی پیش گرفته بود ، از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ با اعلام «فاز مسلحانه» مبارزه علیه رژیم ، فرصتی را که نیروهای خمینی برای سر به نیست کردن مخالفان شان مدت ها در پی اش بودند ، برای آنها فراهم آورد. اما بزرگ ترین آشفتگی در صفوف جریان های چپ از چرخش به راست در سازمان چریک های فدایی خلق شروع شد و به پشتیبانی ( عملاً همه جانبه ) اکثریت این سازمان از جمهوری اسلامی انجامید که در این یاد داشت می خواهم به چگونگی و پی آمدهای آن تلگرافی اشاره کنم.

سازمان فدایی در آن سال ها بزرگ ترین و پرنفوذترین سازمان چپ و کل اپوزیسیون جمهوری اسلامی بود و بنابراین چرخش به راست در آن ( که با اشغال سفارت امریکا توسط «دانشجویان پیرو خط امام» آغاز شد ) آشفتگی بزرگی در صفوف جنبش چپ ایران به وجود آورد و در مجموع ، کل مقاومت سیاسی سازمان یافته در مقابل جمهوری اسلامی را در دوره ای سرنوشت ساز آشکارا ضعیف تر ساخت. در این چرخش به راست که نزدیک به یک سال بعد ، به بزرگ ترین انشعاب در سازمان و جدایی «اکثریت» و «اقلیت» فدایی انجامید ، حزب توده نقش بسیار مهمی داشت ، تا جایی که اکثریت فدایی به پیرو خط این حزب و دنبالچه آن تبدیل گردید.

چرا بخش اعظم سازمان فدایی به خط حزب توده گروید؟ رایج ترین پاسخ را در سه نکته می توان خلاصه کرد: اول این که در آستانه انقلاب ، سازمان فدایی به علت از دست دادن کادرهای با تجربه اش ، رهبری جا افتاده و خط فکری منسجمی نداشت ؛ دوم این که حزب توده از تبلیغات تهاجمی ، توان تئوریک چشم گیر و رهبری پخته و کارآزموده ای برخوردار بود ؛ سوم این که فدائیان و توده ای ها علیرغم اختلافات و رویارویی های سیاسی و تاکتیکی زیاد در مبارزه علیه دیکتاتوری شاه ، خویشاوندی های ایدئولوژیک زیادی داشتند. به نظر من ، این پاسخ روی حقایق انکار ناپذیری دست می گذارد ، اما مسائل مهم تری را نادیده می گیرد. مسأله این است که اولاً نه فقط فدائیان خلق ، بلکه اکثریت بزرگ جریان های چپ ایران ، علیرغم همه مرزبندی های تند و تیزشان با حزب توده ، در مسانل بسیار کلیدی خویشاوندان ایدئولوژیک حزب توده بودند ؛ ثانیاً اکثریت قاطع جریان های چپ توانایی مقابله مستدل با تبلیغات حزب توده را نداشتند ، زیرا در بحث بر سر کلیدی ترین و ملموس ترین مسائل آن روز نمی توانستند پایه های استدلال حزب توده را درهم بشکنند. فراموش نباید کرد که تبار فکری غالب جریان های چپ ایران به روایتی از مارکسیسم می رسید که در اتحاد شوروی دوره استالین شکل گرفته بود و «مارکسیسم – لنینیسم» ، یعنی ایدئولوژی رسمی استالینیسم ( که مهم ترین بنیاد های نظریه سوسیالیستی مارکس را مسخ و نفی می کرد ) جزو مقدسات همه آنها محسوب می شد. و با بهره برداری از آن مقدسات بود که بدیهی ترین واقعیت های صحنه سیاسی ایران دوره انقلاب ، در تبلیغات حزب توده وارونه نشان داده می شد. به نظر من ، یادآوری چند حلقه اصلی از استدلال های حزب توده در دفاع از «خط ضد امپریالیستی امام خمینی» ، هنوز هم می تواند برای مبارزان راه سوسیالیسم جالب و آموزنده باشد:

۱ – در شرایطی که مبارزه برای دموکراسی و آزادی های سیاسی و فردی برای مقابله با هیولای تاریک اندیشیِ چنگ انداخته بر قدرت سیاسی ، اهمیتی واقعاً حیاتی و تعیین کننده داشت ، حزب توده چنین مبارزه ای را متعلق به لیبرال ها و بورژواها قلمداد می کرد. جا انداختن این نظر آغاز تباهی بود. حتی اگر حزب توده در پیش راندن هیچ یک از استدلال های اش موفق نمی شد ، جا انداختن همین نظر به تنهایی می توانست چپ را در مقابل جمهوری اسلامی به زانو درآورد. اما حقیقت این است که برای جا انداختن این نظر ، متأسفانه تلاش زیادی لازم نبود ، زیرا اکثریت قاطع جریان های چپ به اهمیت حیاتی دموکراسی سیاسی توجهی نداشتند و حد اکثر آن را وسیله ای برای رسیدن به سوسیالیسم می دیدند ، ولی نه چندان سازگار با سوسیالیسم. در نظر غالب این جریان ها ، دموکراسی پدیده ای متعلق به بورژوازی یا «دوران انقلاب بورژوایی» بود و صفت «دموکراتیک» معمولاً مترادف صفتِ «بورژوایی». این رابطه مخصوصاً در مورد آزادی های فردی صراحت بیشتری پیدا می کرد و غالب جریان های چپ ، حتی هنگامی که بر «دموکراسی» تأکید می کردند، در مورد آزادی های فردی حساسیت کمتری نشان می دادند و مثلاً آزادی بیان را عملاً یک خواست لیبرالی می دانستند. این تصور چپ از دموکراسی ، عنصر اصلی فاجعه ای بود که در روند مسخ شدن انقلاب مردم ایران به «انقلاب اسلامی» بر سر چپ فرود آمد. بدون تکیه و تأکید بر دموکراسی ، همه تلاش های چپ برای مقابله با «انقلاب اسلامی» به دست و پا زدن های غریقی در مانده می مانست که او را در مانده تر و فرسوده تر می ساخت. البته چنین درکی از دموکراسی و آزادی با نظریه سوسیالیستی مارکس مطلقاً آشتی ناپذیر بود. کافی است به یاد بیاوریم که مارکس دموکراسی و آزادی های سیاسی و فردی را شرط وجودی سوسیالیسم می داند ، و «مانیفست کمونیست» هدف خود را دستیابی به «اجتماعی» ترسیم می کند که در آن «شکوفایی آزاد هر فرد شرط شکوفایی آزاد همگان باشد». متأسفانه هنوز هم بخش قابل توجهی از جریان های چپ ما با آن درک مصیبت بار از دموکراسی و آزادی تسویه حساب نکرده اند. تصادفی نبود که بعضی از ضد توده ای ترین جریان های چپ ، همین دو سال پیش ، جنبش ضد استبدادی مردم ایران را متعلق به طبقات میانی می دانستند و در خور حمایت نمی دیدند. استدلال بعضی از آنها شباهت عجیبی به استدلال سی سال پیش کیانوری داشت. مثلاً بعضی ها خواست اصلی جوانانی را که جلو گلوله می رفتند ، «آزادی رقص» و «آزادی ارتباط دختران و پسران طبقات مرفه» می دیدند. در حالی که حتی اگر چنین بود ، هواداران سوسیالیسم می بایست از آن دفاع می کردند. آنهایی را که در جهنم حکومت ولائی از «آزادی رقص» جوانان دفاع نمی کنند ، آیا می توان هوادار آرمان بزرگ و انسانی سوسیالیسم نامید؟!

۲ – یکی از حلقه های اصلی (و در عین حال عجیب) استدلال حزب توده در دفاع از خمینی این بود که ادغام دین و دولت و ولایت فقیه را در مقایسه با موضع گیری های مستضعف پناهانۀ او ، امری فرعی و گذرا ارزیابی می کرد و برهان قاطع اش هم این بود که عامل تعیین کننده در تحولات بزرگ سیاسی ، زیربنا ست و اگر زیربنا به نفع طبقات پائین تغییر کند ، موانع روبنایی نمی توانند زیاد دوام بیاورند. این استدلال بر درکی وارونه از نظریه ماتریالیسم تاریخی مارکس تکیه داشت ، که متأسفانه در میان غالب جریان های چپ نیز مقبول بود. کافی است به یاد داشته باشیم که حتی بخش بزرگی از جریان هایی که خمینی را مرتجع می دانستند ، سعی می کردند با ترسیم او به عنوان نماینده «خرده بورژوازی مرفه» ، از منطق مفهومات ایدئولوژیک شان دفاع کنند. وظیفه این صفت «مرفه» توضیح منشاء ارتجاعیت جریان خمینی بود و تأکید بر نقش تعیین کنندۀ «کیسه پول»! بعضی از اینها وقتی دریافتند که نفوذ خمینی در میان تهیدست ترین ها از همه جریان های دیگر بیشتر است ، به سرعت کله پا شدند.

۳ – یکی دیگراز حلقه های اصلی استدلال حزب توده در دفاع از خمینی ، تفسیر واژگونه ای از اهمیت و جایگاه مبارزه ضد امپریالیستی بود. با منطق نظریه سوسیالیستی مارکس ، ضدیت با استعمار ، امپریالیسم و ستم ملی ، وظیفه تعطیل ناپذیر هواداران سوسیالیسم است و با مبارزه برای آزادی ، دموکراسی و برابری همه افراد انسانی پیوندی گسست ناپذیر دارد. به عبارت دیگر ، مبارزه با امپریالیسم دقیقاً به این دلیل اهمیت حیاتی دارد که ما امید و سرنوشت مان را با آنچه مانیفست کمونیست «جنبش مستقل اکثریت عظیم به نفع اکثریت عظیم» می نامد ، گره زده ایم و به حاکمیت مردم ، به نفع مردم و به دست خودِ مردم باور داریم. بنابراین هیچ نیروی ارتجاعی و سرکوبگر را صرفاً به خاطر ضدیت آن با قدرت های زورگوی خارجی نمی توان یک نیروی دموکراتیک جا زد. اما از آنجا که حزب توده مبارزه برای دموکراسی و آزادی ها را فرع بر مبارزه علیه امپریالیسم می دید و تشدید درگیری خمینی با امریکا را به هر قیمتی مثبت می دانست ، «خط ضد امپریالیستی امام خمینی» را یک خط «دموکراتیک و انقلابی» می نامید و فراتر از آن ، هر نوع مبارزه علیه خمینی را اقدامی ضد انقلابی و همدستی با امپریالیسم امریکا معرفی می کرد و حتی کمونیست های مخالف خمینی را به همدستی آگاهانه یا ناآگاهانه با امپریالیسم امریکا متهم می کرد. در ادامۀ این خط بود که حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت به حمایت از کشتارهای وحشیانۀ اوائل دهه ۱۳۶۰ برخاستند.

۴ – دفاع از مفهوم مسخ شده ای از انترناسیونالیزم کارگری نیز حلقه مهم دیگری از استدلال حزب توده بود که حلقه یاد شدۀ پیشین را تقویت و تکمیل می کرد. بنا به این استدلال ، همبستگی جهانی طبقه کارگر ایجاب می کرد که کارگران و هواداران سوسیالیسم منافع «اردوگاه جهانی سوسیالیستی» تحت رهبری اتحاد شوروی را بر منافع محدود و تنگ نظرانه ملی شان مقدم بشمارند و از هر جریانی که به آن نزدیک می شود ، پشتیبانی کنند و حتی فراتر از آن ، با هر جریانی که از اردوی امپریالیستی فاصله می گیرد ، از در آشتی درآیند. این درک از انترناسیونالیسم درست در نقطه مقابل درک مارکس قرار دارد که ضمن یادآوری اهمیت حیاتی همبستگی بین المللی کارگران همه ملت ها ، بر اهمیت مبارزه طبقاتی در سطح ملی تأکید می کند: «پرولتاریا .. قبل از هر چیز باید به برتری سیاسی دست یابد ؛ به مقام طبقه هدایت کنندۀ ملت برسد ؛ خود را همچون ملت – البته نه به معنای بورژوایی این کلمه – سامان بدهد…». چنین دیدگاهی با ناسیونالیزم سر آشتی ندارد ، زیرا نه تنها بر ضرورت همبستگی بین المللی کارگران تأکید می کند ، بلکه بر تقدم مبارزه علیه بهره کشان کشور خودی اصرار می ورزد.

با زنجیره ای از این نوع استدلال ها بود که حزب توده ، مقاومت چپ در برابر جمهوری اسلامی را تضعیف کرد و عملاً به تحکیم نظام ولایت فقیه در دوره ای خونین و فاجعه بار یاری رساند.

محمد رضا شالگونی – ۱۰ دی ۱۳۹۰ ( ۳۱ دسامبر ۲۰۱۱

Published in: on 29 فوریه 2012 at 12:37 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مصدق و کودتای 28 مرداد 32


Published in: on 29 فوریه 2012 at 12:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ایرج مصداقی: تروریسم افسار گسیخته‌ی رژیم و مماشات بین‌المللی

ایرج مصداقی: تروریسم افسار گسیخته‌ی رژیم و مماشات بین‌المللی

«سعيد مرادی» ۲۸ ساله که از سرش خون می‌چکيد، در حالی که دو بمب به همراه داشت، يک تاکسی را متوقف کرد اما راننده تاکسی از سوار کردن او به هراس افتاد. «مرادی» از روی خشم و ترس از دستگير شدن از سوی پليس، يک بمب همراه را به سوی راننده اين تاکسی پرتاب کرد

بین سال‌های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱ بنا به وظیفه‌ای که به عهده داشتم اسناد مربوط به نقض حقوق بشر در ایران را برای ارائه به موریس کاپیتورن و گزارشگران موضوعی سازمان ملل متحد تهیه می‌کردم. بخشی از این اسناد که هزاران صفحه‌ را شامل می‌شد مربوط به پرونده‌ی تروریسم رژیم و قتل‌های زنجیره‌ای و فراقضایی بود. هر ساله گزارش‌هایی را نیز در رابطه با موارد فوق به صورت جزوه و لیست‌های جداگانه تهیه می‌کردم که به ارگان‌های ذیربط داده می‌شد.

دستگیری تروریست‌های رژیم در بانکوک، مرا به ۱۶ سال پیش برد که با کنجکاوی به مدت دو سال پرونده‌ی عملیات شکست‌ خورده‌ی تروریستی رژیم در بانکوک را دنبال می‌کردم؛ پرونده‌‌ای که در اثر تهدیدات دولت خاتمی و موضع ‌سازشکارانه‌ی دولت تایلند به سرانجام نرسید. در جریان عملیات مزبور تروریست‌های وابسته به رژیم یک راننده‌ی کامیون تایلندی را به قتل رسانده و با جنازه‌ی او می‌رفتند که سفارت اسرائیل را منفجر کنند و فاجعه‌‌ای جدید را به وجود آورند.

اقدامات تروریستی رژیم در یک ماه گذشته در دهلی‌نو، تفلیس و بانکوک و باکو و تلاش بی‌وقفه‌‌ی حاکمان میهن‌مان برای اشاعه‌ی تروریسم و ناامنی در جهان انگیزه‌ای شد تا نگاهی داشته باشم به پرونده‌ی تروریستی جمهوری اسلامی در سال ۱۳۹۰ و سابقه‌‌ی عملیات تروریستی رژیم در هر مورد.

***

برملا شدن توطئه‌ی تروریستی رژیم در تایلند

یک مقام امنیتی تایلند روز چهارشنبه، ۲۶ بهمن ۱۳۹۰، اعلام کرد ماموران جمهوری اسلامی قصد داشتند چند دیپلمات اسراییلی در بانکوک را ترور کنند.

توطئه‌ی تروریستی رژیم هنگامی برملا شد که در منزل مسکونی ۳ تروریستی که مشغول آماده سازی بمب بودند انفجاری رخ داد و موجب شد که آن‌ها پا به فرار بگذارند و هر يک به سويی بدوند.

«سعيد مرادی» ۲۸ ساله که از سرش خون می‌چکيد، در حالی که دو بمب به همراه داشت، يک تاکسی را متوقف کرد اما راننده تاکسی از سوار کردن او به هراس افتاد. «مرادی» از روی خشم و ترس از دستگير شدن از سوی پليس، يک بمب همراه را به سوی راننده اين تاکسی پرتاب کرد. در همين حال، دو پليس تايلندی به سوی او دويدند تا وی را که با بمب در کنار يک دبستان ايستاده بود، دستگير کنند اما «مرادی» در اينجا نيز به سوی دو پليس بمب دوم را پرتاب کرد که با خوردن به درخت، به سوی خود او کمانه کرد و موجب قطع شدن هر دو پای او شد.

«محمد خزايی» ۴۲ ساله دیگر تروریست پس از ساعتی در فرودگاه بانکوک دستگير شد. «مسعود صداقت زاده» ۳۱ ساله نيز که خود را به مالزی رسانده بود، در حالی که ساعاتی بعد، سوار هواپيمای ديگری به مقصد تهران بود، از درون هواپيما بيرون کشيده شد.

«ليلا روحانی» کسی که چند ماه قبل خانه‌ی مزبور را اجاره کرده بود و در گذرنامه منتسب به او سن اش ۳۲ ساله عنوان شده است، پيش از آغاز عمليات تيم اعزامی در بانکوک، به تهران رفته بود.

«جواد نيک خواه فرد» ۵۲ ساله مربی کاربرد مواد منفجره برای ساير اعضای تيم و رهبر عملیات معرفی شده است. بر اساس تحقيقات پليس تايلند، «جواد نيک خواه فرد» قبل از انفجار با يک ساک بزرگ از خانه ای تيمی که از قبل برای اين نيروها اجاره شده بود، خارج شد در حالی که در روزهای پيش از آن، چند بار به همان خانه که يک زن ايرانی از قبل اجاره کرده بود، رفت و آمد داشته است.

پلیس تایلند علی اکبر نوروزی شایا، ۵۷ ساله را به عنوان ششمین تروریست معرفی کرده و اتهام او را در اختیار داشتن و ساخت مواد منفجره اعلام کرده است. وی نیز به تهران بازگشته است.

گذرنامه صادره برای ليلا روحانی و مسعود صداقت‌زاده نه تنها در يک روز از سوی اداره گذرنامه جمهوری اسلامی ايران صادر شده است، بلکه شماره آنها نيز به يکديگر نزديک است. (۱)

پليس تايلند همچنین موفق شد يک دستگاه موتورسيکلت را نيز بيابد که احتمالا قرار بوده از سوی تيم ايرانی اعزامی به تايلند در هدف قرار دادن ديپلمات‌های اسرائيلی مورد استفاده قرار گیرد. اثر انگشت مسعود صداقت زاده، بر روی همين موتورسيکلت به دست آمده است.

تروریست‌ها روز هشتم فوريه از جزيره «پوکت» وارد پاتايا شده و به هتل‌های جداگانه رفته و برای عادی سازی و رد گم کردن و کم‌کردن حساسیت‌های امنیتی ۵ شبانه روز را با روسپی‌های تایلندی سپری می‌کنند. (۲) و روز سيزدهم فوريه به بانکوک بازگشته و سپس به خانه‌ای می‌روند که «ليلا روحانی» برایشان از ماهها قبل و با ادعای اينکه خود او می‌خواسته است «زبان تايلندی» بياموزد، اجاره کرده بود.

در واکنش به انفجارهای صورت گرفته در تایلند، رامین مهمانپرست، سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی، در نشست خبری روز سه شنبه مدعی شد که اسرائیل و سازمان مجاهدین خلق با مشارکت هم، انفجارهای اخیر را طرح ریزی و اجرا کردند.

خبرگزاری ایرنا نیز خبر داد که «انفجارهای بانكوك محصول طراحی شوم رژیم صهیونیستی و اجرای مجاهدین» است. این خبرگزاری به نقل از «سیدسلیمان حسینی از شخصیت‌های با نفوذ شیعیان در تایلند» گزارش داد که «اخبار و اطلاعاتی كه به مرور منتشر می‌شود، نشان می‌دهد رژیم صهیونیستی طراحی و مجاهدین اجرای طرح بمب‌گذاری روز سه شنبه گذشته در تایلند را برعهده داشته اند. وی با اشاره به محل وقوع این انفجارها گفت:ممكن است حتی هدف این انفجارها مقامات ایرانی بوده باشند زیرا این انفجارها در فاصله 300 متری خانه فرهنگ ایران در بانكوك رخ داده است.

http://nejatngo.org/fa/post.aspx?id=12087

ایرنا در خبر دیگری حسینی را رهبر شیعیان تایلند معرفی کرد و تروریست‌های دستگیر شده را نیز اعضای مجاهدین معرفی کرد.

http://www.irna.ir/News/30827715

نه «شخصیت با نفوذ شیعیان در تایلند» و نه رامین مهمان‌پرست سخنگوی وزارت خارجه رژیم توضیح ندادند که چرا ۳ تروریست‌ «منافق» تحت تعقیب به ایران گریخته‌اند و چرا دو نفر دستگیر شده در صدد پرواز به «ام‌القرا» بوده‌اند و چرا مقامات جمهوری اسلامی فراریان «منافق» را دستگیر و تحویل مقامات تایلندی نمی‌دهند؟ چرا خودشان از آن‌ها بازجویی به عمل نمی‌آورند و در مورد کم و کیف توطئه موساد و «منافقین» روشنگری نمی‌کنند؟ مأموران موساد و «منافقینی» که «متخصصان هسته‌ای» را ترور کرده‌اند فراری شده‌اند، تروریست‌های فراری اخیر که به «ام‌القرا» بازگشته‌اند.

رسانه‌های جمهوری اسلامی برای انکار نقش رژیم در این ترور‌ها روی دست‌وپا چلفتگی‌ تروریست‌ها و مشروبخواری و همنشینی‌شان با روسپیان و یا غیرحرفه‌ای عمل‌کردن‌شان دست گذاشته‌اند. به عبارت ساده تر آن‌ها مدعی شده‌اند که تروریست‌های رژیم حرفه‌ای عمل می‌کنند، مکتبی هستند و احتمالاً با روسپیان رفت و ‌آمدی ندارند و یا لب به مشروب نمی‌زنند. (۳) مواردی که پیش‌تر مشابه‌ آن‌ها را لابی رژیم، اکبر گنجی و شرکا برای انکار نقش رژیم در طرح ترور سفیر عربستان در آمریکا تولید کرده بودند.

سرانجام سایت «جرس»، محمد خزایی ایرانی دستگیر شده در بمب گذاری تایلند را از ماموران باسابقه تیم برون مرزی وزارت اطلاعات و از همکاران اکبر خوشکوش از «ماموران فرنگی کار وزارت اطلاعات» در ترور های خارج از کشور معرفی کرد. جرس در ادامه خبر نوشت:‌ «وی برادر خزائی معاون ضد جاسوسی وزارت اطلاعات است که بعد از برکناری غلامحسین محسنی اژه ای در مرداد ۱۳۸۸ از وزارت اطلاعات توسط محمود احمدی نژاد عزل شد. خزائی قبل از معاونت وزارت اطلاعات، مسئول اداره اطلاعات قم و رئیس دفتر وزیر اسبق اطلاعات قربانعلی دری نجف آبادی بوده است. … خزائی از اعضای قدیمی و مورد اعتماد مقام رهبری بوده و ریاست موسسه پژوهشهای سیاسی (از مراکز اقماری وابسته به وزارت اطلاعات) را نیز در کارنامه خود دارد.»

http://www.rahesabz.net/story/49682

با این حال مضحک‌تر از همه وضعیت افرادی است که تحت نام «چپ» و «ضد‌امپریالیست» همچنان مشغول خدمت هستند و عملیات‌های تروریستی رژیم را به توطئه‌‌ی «امپریالیسم» و «صهیونیسم» ربط می‌دهند.

کشف هزاران تن مواد منفجره و دستگیری یک عضو حزب‌الله لبنان

روز ۲۲ دیماه ۱۳۹۰ پلیس تایلند حسین عتریسی یک لبنانی ۴۸ ساله را که دارای گذرنامه سوئدی بود دستگیر کرد. متعاقباً پلیس تایلند خبر داد که متهم در بازجوی‌هایی به عمل آمده نشانی انباری در حومه‌ی بانکوک را که محل اختفای مواد منفجره بوده فاش ساخته است. در این انبار ده‌ها کیلوگرم مواد شیمیایی برای ساخت بمب به همراه ۴۳۸۰ کیلوگرم کود شیمیایی اوره که می‌تواند برای ساخت مواد انفجاری به کار رود، همراه با ده‌ها لیتر مایع نیترات آمونیوم کشف شده است. پلیس تایلند همچنین قرار بازداشت علیه یک لبنانی دیگر با نام جیمز سامی پابلو را صادر کرد.

http://www.bangkokpost.com/news/security/275394/stockpile-of-explosive-materials-found

خبرگزاری ایرنا و روزنامه الاخبار لبنان با اتشار خبری تحت عنوان »نفوذ موساد در تایلند برای ضربه به حزب‌الله» مدعی شدند که «عتریسی در مورد مواد شیمایی کشف شده در انبارهای خود تأکید کرد که این مواد متعلق به وی نیست و به احتمال زیاد صهیونیست ها آنها را در انبارهای او قرار داده باشند».

http://irdiplomatic.com/view-10680

سابقه‌ی عملیات تروریستی حزب‌الله و رژیم در تایلند به دهه‌ی هشتاد میلادی بر می‌گردد. از آن‌جایی که در سال‌های گذشته دولت تایلند به دلایل گوناگون به مماشات با تروریسم پرداخته این کشور به بهشت تروریست‌های اسلامی تبدیل شده است. (۴) تلاش برای انفجار سفارت اسرائیل در سال ۱۹۹۴، ترور ۴ دیپلمات سعودی در سال‌های ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰ و ربودن هواپیمای کویتی هنگام پرواز از بانکوک در آوریل ۱۹۸۸ که به کشته شدن دو کویتی منجر شد (۵) از جمله مواردی است که دولت تایلند با چشم‌پوشی نسبت به آن‌ها زمینه‌ی عملیات بعدی رژیم و حزب‌الله را به وجود آورد.

طرح انفجار عظیم سفارت جدید اسرائیل در بانکوک

در ۱۱ مارس ۱۹۹۴ ( ۲۰ اسفند ۷۲) یک تیم تروریستی وابسته به جمهوری اسلامی تلاش کرد که سفارت جدید اسرائیل در بانکوک را منفجر کند.

قسمت اول طرح به خوبی پیش رفت. تروریست‌ها یک کامیون شش چرخ همراه با راننده اجاره کردند. آن‌ها راننده را کشته و جسد او را در یک ظرف استوانه ای بزرگ در عقب کامیون گذاشته و با یک تن مواد منفجره حاوی کود شیمیایی و نیترات آمونیوم پوشاندند.

یک تروریست، کامیون حاوی بمب را حوالی ظهر به سمت سفارت اسرائیل راند. در فاصله‌ی ۳۰۰ متری سفارت اسرائیل در یک تقاطع شلوغ راننده کامیون از پشت با یک موتور سیکلت تصادف می‌کند. تروریست رژیم در حالی که تلاش می‌کند بگریزد با راکب موتورسیکلت درگیر می‌شود، اما از چنگ او می‌گریزد. یک شاهد عینی شهادت می‌دهد که راننده فراری وارد دفتر امور مذهبی سفارت رژیم در بانکوک می‌شود. با این حال پلیس هیچ‌گاه سرنخی را که او داده بود دنبال نکرد.

عاقبت یک ایرانی به نام حسین شهریاری فر در جنوب تایلند دستگیر شد. راکب موتورسیکلت و کارمندان یک شرکت که به او کمک کرده بودند شهادت دادند که حسین شهریاری فر راننده فراری کامیون بوده است. او که انکار را بی فایده می‌دید در دادگاه داستان محیر‌العقولی را تولید کرده و مدعی شد دارای برادر دوقلوی شروری است که احتمال دارد مرتکب چنین جنایتی شده باشد! شهریاری‌فر در دادگاه به اعدام محکوم شد و تقاضای استیناف او دوبار رد شد. عاقبت در ۱۹ فوریه ۱۹۹۸ (۳۰ بهمن ۷۶) در اثر فشارهای سفارت رژیم در بانکوک و تهدید دولت خاتمی دیوان عالی کشور تایلند به بهانه‌ی محکم نبودن شهادت شهود رأی به بیگناهی شهریاری فر داد. یک روز قبل از صدور رأی دیوان عالی کشور تایلند، سفیر رژیم در بانکوک با صدور یک اطلاعیه هشدار داد در صورتی که شهریاری آزاد نشود مشکلات جدی به وجود خواهد آمد. پیش از صدور رأی دیوان عالی کشور نیز دولت تایلند تمایلی به پیگیری پرونده و روشن کردن ابعاد تروریسم رژیم در آن کشور نداشت.

m.bangkokpost.com/opinion/280049

http://www.mndaily.com/1998/02/19/thailand-frees-iranian-convicted-bomb-plot-israeli-embassy?quicktabs_6=0

انفجار مرکز همیاری یهودیان آرژانتین

چهار ماه بعد در ۱۸ ژوئیه ۱۹۹۴ برابر با ۲۷ تیر ۱۳۷۳ تروریست‌های رژیم با انفجار مرکز همیاری یهودیان در بوینس آیرس ۸۵ نفر از شهروندان یهودی تبار آرژانتینی را به قتل رساندند و بیش از ۲۰۰ نفر را زخمی کردند.

دولت آرژانتین، رژیم جمهوری اسلامی را مسئول طراحی انفجار و حزب‌الله لبنان را مسئول اجرای آن معرفی کرد. در مارس ۲۰۰۷ و پس از سیزده سال دادستانی کل آرژانتین درخواست صدور حکم جلب نه نفر از جمله هاشمی رفسنجانی و ولایتی توسط پلیس بین‌الملل را صادر کرد. اینترپل برای شش تن از این افراد از جمله علی فلاحیان وزیر اطلاعات، محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران، احمدرضا اصغری دبیرسوم سفارت، احمد وحیدی (۶) فرمانده سپاه قدس، محسن ربانی رایزن فرهنگی، عماد مغنیه رئیس ستاد عملیات ویژه حزب‌الله حکم جلب بین‌المللی صادر کرد.

ترور دیپلمات عربستان سعودی در کراچی

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ چهار تروریست‌ سوار بر موتورسیکلت، حسن القحطانی یک دیپلمات سعودی (مقام امنیتی شاغل در کنسولگری) عربستان را در نزدیکی محل کارش در کراچی با شلیک گلوله به قتل رساندند. ابتدا تصور می‌شد که چه بسا ترور دیپلمات سعودی به درگیری‌های شیعیان و سنی‌ها در پاکستان ربط داشته باشد اما تحقیقات بعدی نشان داد که وابستگان سپاه قدس در پشت این عملیات بوده‌اند. مقامات امنیتی پاکستانی قاتل را عضو سپاه محمد که مرتبط با سپاه قدس است معرفی کردند و مقامات سعودی و آمریکایی سپاه قدس را مسئول این عملیات معرفی کردند. چند روز پیش از این واقعه مهاجمان ناشناس دو نارنجک به کنسولگری عربستان در کراچی پرتاب کرده بودند که تلفاتی در پی نداشت.

http://www.washingtonpost.com/blogs/post-partisan/post/intelligence-links-iran-to-saudi-diplomats-murder/2011/10/13/gIQAFzCPiL_blog.html

holgerawakens.blogspot.com/2011/05/saudi-diplomat-murdered-by-terrorists.html

تلاش برای ترور سفیر عربستان در واشنگتن

۱۹مهرماه ۱۳۹۰ دولت آمریکا رسماً اعلام کرد که طرح نیروی قدس سپاه پاسداران برای ترور عادل الجبیر، سفیر عربستان سعودی در واشنگتن، را خنثی کرده است. در این رابطه، منصور ارباب سیر ۵۶ ساله دستگیر شد. وی در مکزیک با فردی که گمان می کرد یکی از اعضای کارتل زتاس است تماس گرفته و وعده پرداخت یک و نیم میلیون دلار برای اجرای این طرح ترور را داده بود. به گفته‌ی وزیر دادگستری آمریکا ارباب سیر برنامه ترور سفیر عربستان سعودی در یک بمبگذاری و سپس بمبگذاری در سفارت های اسرائیل و عربستان سعودی را دنبال می‌کرد.

بنا بر کیفرخواست صادر شده، غلام شکوری یکی از مسئولان سپاه قدس حدود ۱۰۰ هزار دلار به عنوان «پیش پرداخت» ارسال کرده بود. عملیات پلیس فدرال (اف بی آی) در ماه اردیبهشت آغاز شد و ماموران مخفی اف بی آی دو بار در شهر مرزی رینوسا در مکزیک با متهم اصلی دیدار کرده بودند. به گفته مقام های آمریکایی، منصور ارباب سیار در روز ۶ مهرماه از راه آلمان ایران را به قصد مکزیک ترک کرد اما از ورود وی به مکزیک جلوگیری و به آمریکا فرستاده و در فرودگاه جان اف کندی نیویورک دستگیر شد.

بلافاصله پس از افشای طرح ترور سفیر عربستان و اعلام آن از سوی بالاترین مقامات سیاسی، قضایی و امنیتی آمریکا یعنی رئیس جمهور اوباما، وزیر دادگستری اریک هولدر، وزیر خارجه هیلاری کلینتون و رئیس اف بی آی رابرت مولر مسئولان رژیم به دست و پا افتاده و ضمن تکذیب اصل موضوع را به توطئه‌چینی مقامات آمریکایی و رسانه‌های صهیونیستی نسبت دادند.

رژیم جمهوری اسلامی از طریق خبری که توسط خبرگزاری مهر منتشر کرد در یک فرار به جلو مدعی شد که غلام شکوری از اعضای مجاهدین است که قبلاً در واشنگتن و قرارگاه اشرف بوده است. خبرگزاری مهر گزارش داد که «فرد مذکور با استفاده از پاسپورت‌های جعلی مختلف از جمله پاسپورت ایرانی با نام های علی شکوری/ غلام شکوری/ غلامحسین شکوری به طور مستمر در حال رفت و آمد بین کشورهای مختلف بوده است.»

نیویورک تایمز که نزدیکی مشخصی به محافل آمریکایی خواهان مراوده با رژیم دارد به استقبال جعلیات خبرگزاری مهر رفته و ضمن انعکاس گسترده‌ی آن نوشت: «اگر واقعاً شکوری مهره مجاهدین خلق باشد، این موضوع رسوایی بزرگی را برای دولت اوباما در پی خواهد داشت. مجاهدین خلق که به شورای ملی مقاومت ایران هم معروف است، در لیست سازمانهای تروریستی خارجی وزارت خارجه آمریکا قرار دارد اگرچه در لیست انگلیس و اتحادیه اروپا نیست. این سازمان که سابقه انجام عملیات های تروریستی را در پرونده خود دارد، مدعی است که از یک دهه پیش تاکنون خشونت را کنار گذاشته است.»

http://www.nytimes.com/2011/10/19/world/middleeast/iran-says-saudi-plot-defendant-belongs-to-exile-group.html

همچنین لابی رژیم در آمریکا و اروپا به همراه اکبر گنجی و شرکا و بخشی از «ضد‌امپریالیست‌»‌های وطنی به دست و پا افتادند تا ضمن انکار طرح تروریستی رژیم افشای آن را توطئه‌ی آمریکا برای حمله‌ی نظامی به «ایران» جا بزنند.

دیپلمات‌های سعودی یکی از اهداف مشخص تروریست‌های رژیم

تلاش رژیم برای به قتل رساندن دیپلمات‌های سعودی منحصر به سال ۱۳۹۰ نبود پیش‌تر نیز تعدادی از دیپلمات‌های سعودی هدف جوخه‌های مرگ سپاه قدس و دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفته بودند.

ترور دیپلمات‌های سعودی در تایلند، لبنان، پاکستان و ترکیه

در ۶ ژانویه ۱۹۸۹ برابر با ۱۶ دی ۶۷ صالح عبدالله المالکی دبیر سوم سفارت عربستان سعودی در بانکوک به قتل رسید و در عرض ۴۸ ساعت دو گروه نزدیک به ایران مسئولیت آن را به عهده گرفتند. در دوم فوریه ۱۹۹۰ برابر با ۱۳ بهمن ۶۸ نیز دو دیپلمات سعودی به نام‌های عبدالله شوبائیلی کاردار سفارت و احمد سیف وابسته سفارت و فهد بهلی در دو عملیات جداگانه در مرکز بانکوک به قتل رسیدند.

http://articles.latimes.com/keyword/assassinations-thailand

۲۶ فوریه ۱۹۹۳ برابر با ۷ اسفند ۷۱ وزیر کشور تایلند ترور دیپلمات‌های سعودی را انتقام مرگ ۴۰۰ زائر ایرانی که در سال ۶۶ در مکه کشته شدند دانست. وی توضیح داد که عملیات مربوطه با همکاری یک تایلندی به نام Yutthaphum که تلاش ناموفقی کرده بود تا جنایتکاران محلی را به خدمت بگیرد انجام گرفته است. به گفته‌ی شاهدان وی همراه با جنایتکارانی که قیافه‌ی ایرانی داشتند دیده شده بود که به سفارت ایران رفت و آمد داشته است. به گفته‌ی کمیته‌ای که مسئول بررسی پرونده وی پس از ترور سه دیپلمات سعودی به ایران گریخت و پناهندگی گرفت. وزیر کشور تایلند همچنین گفت که قاتلان سه روز پیش از انجام عملیات تروریستی به تایلند وارد شده بودند و پس از انجام عملیات نیز به ایران گریختند.

کتاب تروریسم ۱۹۹۲- ۱۹۹۵ نوشته‌ی ادوارد اف میکولوس و سوزان ال سیمونز صفحه‌ی ۸۵

در ۱۴ اکتبر ۱۹۸۹ برابر با ۲۲ مهر ۶۸ یک شرکت هواپیمایی سعودی در لاهور منفجر شد و دو روز بعد وابسته نظامی سعودی در ترکیه در یک بمبگذاری مجروح شد. در اول نوامبر ۱۹۸۹ برابر با ۱۰ آبان ۶۸ نیز یک دیپلمات سعودی در بیروت ترور شد و ۲۴ نوامبر برابر با ۳ آذر ۶۸ یک دیپلمات سعودی در پاکستان ترور شد.

کتاب ایران؛ نگاهی از دورن- سیامک خاتمی صفحه‌ی ۶۶

شکست طرح ترور سفیر عربستان در استکهلم

پس از ترور‌های بانکوک در سال ۱۹۹۰ پلیس امنیتی سوئد ۴ تروریست را که عازم عملیات ترور سفیر عربستان در استکهلم را بودند دستگیر کرد. ۳ نفر از تروریست‌ها از جمله صاحب اتوموبيل بنام حسن‌پور، که دارای پاسپورت ديپلماتيک جمهوری اسلامی بودند بلافاصله آزاد شدند و حسن پورزمانی، فرمانده عمليات که پاسپورت عادی داشت و از بدو ورود به سوئد تحت نظر پلیس امنیتی بود دستگیر و روانه‌ی زندان شد. ۲۴ ساعت بعد پليس امنيتی سوئد، بدستور وزرات خارجه اين کشور، با زيرپا گذاشتن قوانين سوئد وی را سوار هواپيمای ایران ایر کرده و به ايران بازگرداند. پورزمانی دو سال بعد با نام عبد‌الرحمان بنی‌هاشمی فرماندهی ترور میکونوس در برلین را به عهده گرفت. پلیس امنیتی سوئد تلاش برای کشتن سفیر سعودی در استکهلم را سیزدهمین عملیات از این دست دانست. (برنامه مستند تلویزیون دولتی سوئد)

در جریان دادگاه میکونوس نیز به طرح شکست‌خورده‌ی رژیم برای ترور سفیر عربستان در استکهلم و نقش عبدالرحمان بنی‌هاشمی در آن و همچنین ترور سرهنگ احمد مرادی طالبی خلبان ايرانی پناهنده در ژنو در ۱۹ مرداد ۱۳۶۶اشاره شد.

شکست طرح‌های تروریستی رژیم در باکو

روز بیست و نهم دیماه ۱۳۹۰ وزارت امنيت ملی آذربايجان طی اعلاميه ای از ناکام گذاشتن طرح تروری خبر داد که از طرف وابستگان وزارات اطلاعات ايران برنامه ريزی شده بود.

تلويزيون دولتی آذربايجان، نيز با پخش اعترافات دو فرد متهم به دست داشتن در ترور، گزارش داد که رهبر اين گروه بنام «بالاقارداش داداش اف»، شهروند جمهوری آذربايجان، هم اکنون در شهر اردبيل ايران زندگی می‌کند و با وزارت اطلاعات ايران همکاری دارد.

داداش اف در ماه اوت سال ۲۰۱۱، طی ديداری با «راسيم علی‌يف» برادر همسرش که به اردبيل سفر کرده بود، پيشنهاد داده بود که در ازای دريافت ۱۵۰ هزار دلار، برخی اشخاص خارجی، منجمله مديران مرکز آموزشی يهوديان در باکو را به قتل برساند. علی‌يف بعنوان رابط نيروهای امنيتی ايران به همراه شخصی بنام علی حسين‌اف به عنوان مجری طرح، برای قتل برخی اشخاص خارجی در باکو برنامه ريزی کرده، مقادير زيادی سلاح، مواد منفجره، تفنگ سنايپر (تفنگ دوربين دار روسی)، صدا خفه کن، تپانچه و چاشنی انفجاری را از ايران مخفيانه وارد خاک آذربايجان کرده و در کيلومتر ۱۵۰ جاده آستارا – باکو در نزديکی شهر مرزی بيله‌سوار مخفی می‌کنند. داداش اف، قبلا نيز به اتهام آدم ربايی، اخاذی و عضويت در باندهای تبهکار تحت تعقيب دولت آذربايجان قرار گرفته بود. (۷)

بعد از افشای طرح توسط نيروهای امنيتی آذربايجان و دستگيری حسين‌اف و علی‌يف، بر اساس اعتراف متهمين، محل اختفای سلاحها افشا شده است.

http://www.radiofarda.com/content/f3_azarbaijan_says_iran_plans_terror_attack/24460202.html

http://news.az/articles/society/53027

دستگیری تروریست‌های وابسته به رژیم در باکو و مبادله‌‌ی آن‌ها

در اوايل سال ۲۰۰۹ دو شهروند لبنانی به نامهای علی کرکی و علی نجم‌الدين و يک شهروند ايرانی به نام خانوادگی «فضلی» به اتهام برنامه ريزی برای ترور در جمهوری آذربايجان دستگير شدند و هر سه اعتراف کردند که قصد داشتند سفارت اسرائيل در باکو و پايگاه راداری قبله را منفجر کنند.

اين افراد در مجموع به ۴۵ سال زندان محکوم شدند. بر اساس گزارش وزارت دادگستری جمهوری آذربايجان، اتباع لبنانی با گذرنامه‌های ايرانی به اين کشور سفر کرده بودند. دولت آذربايجان، سال گذشته اين افراد را به همراه ۹ تبعه ايرانی ديگر که گفته می‌شد در رابطه با قاچاق مواد مخدر دستگير شده اند، با دو نفر تبعه آذربايجان به نام های رشيد علی‌يف دانشمند فيزيک ليرزی و النور حسن اف مترجم و خبرنگار آذربايجانی که به اتهام جاسوسی در ايران دستگير شده بودند، مبادله کرد.

دولت آذربايجان قبل از آن، يک گروه تروريستی ۱۶ نفره به رهبری «سعيد داداشبيلی» دستگير کرده بود.
دادستانی آذربايجان اعلام کرد که داداشبيلی و افرادش توسط نيروی قدس – گروه ويژه عمليات‌های برون مرزی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ايران- کمک‌های مالی و آموزشی دريافت کرده است.

http://www.radiofarda.com/content/f3_azarbaijan_says_iran_plans_terror_attack/24460202.html

http://www.eurasianet.org/node/64908

osint.internet-haganah.com/archives/001582.html

http://www.globalsecurity.org/wmd/world/russia/qabala.htm

http://www.jpost.com/International/Article.aspx

مقام‌های نظام که با رسوایی عملیات تروریستی‌شان در باکو مواجه شده بودند، ناگهان آذربایجان را مسئول ترور «دانشمندان هسته‌ای» معرفی کردند!

اسماعیل کوثری فرمانده سابق سپاه محمد رسول‌الله و قرارگاه ثارالله و نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با خبرنگار پارلمانی خبرگزاری فارس گفت: «جمهوری اسلامی ایران مدارکی در اختیار دارد که بر اساس آنها مقامات آذربایجان مساعدت‌هایی به عوامل موساد و سیا داشته و این اقدام منجر به ترور دانشمندان هسته‌ای کشورمان به خصوص شهید احمدی‌روشن توسط عوامل این سازمان‌‌ها شده است.» وی همچنین تصریح کرد: «در حال حاضر مقامات آذری چون نمی‌توانند از زیر بار مساعدت‌های خود به سازمان‌های جاسوسی بیگانه فرار کنند، لذا با فرار به جلو اعلام می‌کنند که تیم‌های تروریستی وابسته به ایران را بازداشت کرده‌ایم.»

http://aftabnews.ir/vdcjomevauqexmz.fsfu.html

خبرگزاری فارس در گزارشی مدعی شد : «عامل سرویس جاسوسی اسرائیل (موساد) که در سازماندهی ترور شهید مصطفی احمدی روشن و شهید علیمحمدی از دانشمندان هسته‌ای ایران نقش داشت، شخصی یهودی معروف به «جاویدان» پناهنده جمهوری آذربایجان می‌باشد. طبق اطلاعات موثق، وزارت امنیت ملی جمهوری آذربایجان در تهیه و تدارک امکانات فنی و مواد منفجره برای این عامل موساد نقش بسزایی داشته است.»

http://farsnews.com/newstext.php?nn=13901130001238

این ادعاها در حالی صورت می‌گیرد که در اعترافات نمایشی سال گذشته‌ی مجید جمالی فشی بسیجی‌ای که به اتهام قتل مسعود علی محمدی دستگیر شده بود صحبتی از ارتباط او با «جاویدان» و یا فردی در آذربایجان نشده بود.

پیش از این روزنامه رسالت ارگان بخشی از جناح غالب رژیم، «پژاک» را عامل ترور احمدی روشن معرفی کرده بود و مدعی شده بود که بمب در اربیل عراق توسط آمریکایی‌ها به گروه کردی «پژاک» تحویل داده شده بود:

«بمبی که دانشمند هسته‌ای کشور شهید احمدی روشن توسط آن به شهادت رسید توسط آمریکایی‌ها در اربیل به گروهک تروریستی پژاک تحویل داده شده و این بمب به همراه بمب مشابه دیگری از مرزهای غربی وارد کشور شده است. بمب اول منفجر می‌شود و منجر به شهادت شهید احمدی روشن می‌شود اما بمب دوم در حوالی میدان رسالت تهران پس از یک سری عملیات امنیتی و اطلاعاتی کشف می‌گردد. گفتنی است این بمب از نوع مغناطیسی و مشابه همان‌ بمب‌هایی است که قبلا نیز برای ترور دانشمندان از آنها استفاده می‌شده است.»

http://www.khabaronline.ir/detail/197608

پیش‌تر رژیم، مجاهدین و موساد را عامل ترور احمدی روشن معرفی کرده بود. چنانچه مشاهده می‌شود مقامات نظام بسته به موقعیت رژیم و سیاست تبلیغی‌شان از موساد تا سیا، از آمریکا تا آذربایجان، از اربیل و کردستان تا باکو، از مجاهدین تا پژاک در رفت و آمد هستند.

پیش‌تر در مقاله‌ای توضیح داده‌ام که ترور «متخصصان هسته‌ای» ایرانی کار دستگاه‌های امنیتی رژیم است. (۸)

http://www.irajmesdaghi.com/page1.php

انفجار تروریستی در دهلی نو

۲۴ بهمن ۱۳۹۰ خانم تال يهوشواع کورن، همسر وابسته نظامی اسرائيل در دهلی نو در یک توطئه‌ی تروریستی زخمی شد. در حمله به خودروی دیپلماتیک اسرائیل در دهلی نو، ۴ نفر زخمی شدند . یکی از افرادی که سوار بر يک موتورسيکلت قرمز رنگ بمبی را به بخش عقبی اتومبيل ون وابسته نظامی اسرائيل در دهلی نو چسباند و موجب انفجار و آتش‌سوزی شد، يک شهروند هندی است که دستگير شده و به مقامات هندی گفته است که از سوی «افرادی ايرانی» اجير شده بود. طبق گزارش‌ها، عامل این حادثه از روش حمله ای استفاده کرده که برای ترور «مختصصان هسته‌ای» ایران در ماه گذشته به کار رفته بود.

بنا بر گزارشات منتشر شده پليس هند مکالمات تلفنی روزهای قبل از حادثه را که ميان هند با ايران، لبنان و پاکستان صورت گرفته بود، مورد بررسی دقيق قرار داده و دستکم در چهار مورد متوجه شده است که از باجه‌های تلفن همگانی نزديک محلی که بعدا انفجار در آن صورت گرفت، مکالمه هايی با ايران انجام شده بود.

http://www.ynetnews.com/articles/0,7340,L-4188985,00.html

http://www.radiofarda.com/content/f4_iranian_suspect_flee_arrest_thailand_blast/24485947.html

هند که به شدت به نفت ایران وابسته است و روابط گسترده‌ی تجاری با جمهوری اسلامی دارد ضمن محکومیت شدید انفجار تروریستی هنوز آن را به طور رسمی به رژیم نسبت نداده است.

اما خبرگزاری فارس بیکار ننشست و در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ با انتشار خبری تحت عنوان «پای گروه مجاهدین در ترور اخیر دیپلمات اسرائیلی در دهلی‌نو» مدعی شد که «نشریات هند گروه مجاهدین را عامل اصلی ترور دیپلمات رژیم صهیونیستی در راستای ایجاد تنش بین روابط تهران و دهلی نو معرفی کردند. نشریه مهاراشترا استار در این باره نوشت: شباهت بین نحوه ترورهای اخیر دانشمندان هسته‌ای ایران و دیپلمات رژیم صهیونیستی نشان دهنده سناریوی جدید از سوی دولت‌های غرب و گروه‌های تروریستی از جمله گروه ‹«مجاهدین» برای ایجاد تنش بین روابط سیاسی ایران و کشورهای همسایه است.»

http://www.edalat-s.com/pages/print.asp?id=2635

با این حال پلیس تایلند در منزل تروریست‌های دستگیر شده در بانکوک مواد منفجره و آهن ربایی‌هایی را کشف کرد که مشابه‌ آن‌ها در هند و گرجستان استفاده شده بودند.

عملیات شکست‌خورده تروریستی در گرجستان

۲۴ بهمن ۱۳۹۰ سخنگوی وزارت کشور گرجستان خبر داد مواد منفجره نزدیک سفارت اسرائیل در تفلیس پایتخت گرجستان کشف و خنثی شد. راننده اتوموبیل سفارت اسرائیل متوجه می‌شود که تروریست‌ها مواد انفجاری را به شاسی ماشین او چسبانده‌اند.

ميخائيل ساکاشويلی، رييس جمهوری گرجستان، تاکید کرد که تحقيقات گسترده برای شناسايی عواملی که در اتومبيل سفارت اسرائيل بمب گذاری کرده بودند، «تا روشن شدن تمامی حقيقت» ادامه خواهد يافت.

http://www.ynetnews.com/articles/0,7340,L-4188985,00.html

هادی محمدی «کارشناس» مسائل خاورمیانه در گفت‌و گو با خبرنگار فارس وابسته به سپاه پاسداران، اسرائیل را مسئول انفجارهای گرجستان و هند دانست و گفت: «انفجارها در برابر سفارت اسرائیل در گرجستان و هند مشکوک است. واقعه ای که در گرجستان و هند روی داد از دیدگاه بسیاری از کارشناسان یک اقدام مشکوک است چون رژیم صهیونیستی تلاش کرد در این دو کشور که در شرایط حساسی قرار دارند وضعیت خود را از نظر نزدیکی به این دولت ها و بهره مندی از شرایط جدید مستحکم کند.»

http://www.fardanews.com/fa/news/188467

اسلام تايمز نیز در دفاع از رژیم نوشت: « خودزني صهيونيستها با هدف انحراف افكار عمومي جهان عليه ايران؛ صهيونيست‌ها كه از مقابله با ايران در عرصه جهاني مستاصل هستند، اين بار گزينه اتهام زني به ايرانيان را در پيش گرفتند تا شايد بتوانند به جايگاه و نقش ايران در منطقه و جهان خدشه اي وارد كنند.»

http://www.islamtimes.org/vdcb59b89rhbfgp.uiur.html

ایرج مصداقی، ۷ اسفند ۱۳۹۰

http://www.irajmesdaghi.com

irajmesdaghi@yahoo.com

پانویس:

۱- در جریان ترور دکتر کاظم رجوی در ژنو، ۱۳ تروریستی که از تهران به ژنو گسیل شده بودند، همگی دارای پاسپورت دیپلماتیک دولت جمهوری اسلامی بودند که در یک روز، با شماره‌ی سریال نزدیک به هم صادر شده بود. نکته‌ی حائز اهمیت این که نشانی محل زندگی همگی نیز ساختمانی در خیابان کریمخان زند بود. همگی آن‌ها طی چند ماه با پرواز ایران ایر و با بلیط‌هایی که شماره‌ی سریال متوالی داشتند وارد سوئیس شده بودند و پس از عملیات همگی به تهران بازگشته بودند. مقامات رژیم ترور دکتر کاظم رجوی را به مجاهدین نسبت دادند.

۲- خمینی پیش‌تر طی فتوایی گفته بود: «جاسوسي فاسد خوب نيست اما براي حفظ اسلام و براي حفظ نفوس مسلمين واجب است، دروغ گفتن هم واجب است ، شراب خمر هم واجب است .»

http://www.tebyan.net/index.aspx

۳- ادعای مقامات رژیم در مورد حرفه‌ای و بی نقص عمل کردن تروریست‌های رژیم واقعی نیست. در ترور دکتر قاسملو و همراهان با آن که قربانیان در یک آپارتمان مشغول گفتگو بودند و هیچ محافظ و مانعی در کار نبود، تروریست‌ها محمد جعفری صحرارودی یکی از مسئولان اطلاعات سپاه پاسداران را که در حال مذاکره با قربانیان بود هدف قرار دادند. شاه مهره دستگاه امنیتی رژیم در حالی که مجروح بود در خیابان به چنگ پلیس اتریش افتاد. متأسفانه دولت اتریش در یک معامله‌ی رسوا با رژیم به سرعت او را آزاد کرده به ایران فرستاد و سپس مقامات قضایی اتریش خواهان استرداد او از ایران شدند! بعدها جعفری صحرارودی به معاونت لاریجانی در شورای امنیت کشور رسید و در اجلاس شرم‌الشیخ رو در روی آمریکایی‌ها نشست و با آن‌ها به مذاکره پرداخت.

در جریان ترور دکتر بختیار، علی وکیلی راد یکی از تروریست‌ها، گشنه و تشنه بدون پول در ژنو رها شده بود. وی در حالی که در کنار دریاچه‌ی ژنو در قایقی مخفی شده بود به چنگ پلیس افتاد. وکیلی‌راد نزدیک به دو دهه در زندان بود و عاقبت با کلوتید رایس دانشجوی فرانسوی که در جریان تظاهرات‌های تابستان ۸۸ دستگیر شده بود مبادله شد و در تهران از سوی حسن قشقاوی معاون وزیر خارجه جمهوری اسلامی و کاظم جلالی عضو کمیسیون امنیت مجلس، مورد استقبال قرار گرفت. کاظم جلالی، وکیلی راد را «قهرمان ملی» خواند. وکیلی‌راد زندانی‌شدنش را توطئه‌ی دستگاه‌های امنیتی غرب خواند.

۴- همبالی Hambali یک اندونزیایی که نام واقعی وی ریدان اسام‌الدین Riduan Isamuddin است و سازمانده اصلی بمب‌گذاری در دیسکوتک بالی در اکتبر ۲۰۰۲ شناخته شد در سپتامبر ۲۰۰۳ در Ayutthay۵۰ مایلی شمال بانکوک دستگیر شد. وی که رهبری جامعه اسلامیه یک گوره تروریستی در جنوب شرقی آسیا را به عهده داشت متهم به قتل ۲۰۲ توریست در انفجار بالی شد.

۵- هواپیمای پزواز ۴۲۲ خط هوایی کویت از بانکوک به کویت توسط هواپیماربان لبنانی ربوده شد و همراه با ۱۱۰ مسافر به الجزایر برده شد. هواپیماربایی پس از ۱۶ روز با قتل دو کویتی به پایان رسید و به هواپیماربایان اجازه داده شد الجزایر را ترک کنند.

۶- با آن‌که حکم بازداشت احمد وحیدی از سوی اینترپل صادر شده است و نام او در قطعنامه شورای امنیت ملل متحد آمده و سفر او به کشورهای خارجی ممنوع است، با این حال او به بولیوی، قطر، تاجیکستان، آذربایجان و افغانستان سفر کرد.

۷- استفاده از باندهای خطرناک و خلاف‌کاران حرفه‌ای برای انجام امور تروریستی از دیرباز یکی از سیاست‌های دستگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی بوده که در سال‌های اخیر شدت گرفته است. در ترور محمدحسین نقدی نماینده شورای ملی مقاومت در رم، منصور امير بزرگيان دیپلمات رژیم متهم به سازماندهی ترور با استفاده از مافیای ایتالیا بود. در تلاش برای ترور محمد سید‌المحدثین رئیس کمیسیون خارجی شورای ملی مقاومت دستگاه امنیتی رژیم تبهکاران ترک را به خدمت گرفت. در جریان این عملیات به جای محدثین، حسین عابدینی دیگر عضو مجاهدین هدف قرار گرفت و به شدت زخمی شد. در جریان طرح ربودن و شکنجه و مثله کردن جسد علی اکبر قربانی یکی از اعضای مجاهدین در ترکیه نیز از تبهکاران ترک استفاده شد.

۸- بایستی توجه داشت که تا کنون هیچ عکس و یا تصویر ویدئویی از چگونگی ترور «متخصصان هسته‌ای» و یا فرار تروریست‌ها منتشر نشده است. این در حالی است که تمامی خیابان‌های پر رفت و آمد تهران و تمامی اماکن عمومی تحت کنترل دوربین‌های امنیتی نهادی امنیتی، نظامی و پلیس است. در هیچ‌یک از ترورهای انجام گرفته، بر اساس فیلم‌ها و عکس‌های منتشر شده پلیس رژیم علیرغم آموزش‌های پیشرفته‌ای که داشته تحقیق و بررسی پلیسی و تکنیکی از صحنه‌‌ی ترور انجام نداده و برعکس سعی در از بین بردن آثار باقیمانده داشته است.

Published in: on 28 فوریه 2012 at 6:40 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بیانیه زندانیان سیاسی در محکومیت حکم زندان مهسا امرآبادی

جمعی از زندانیان سیاسی زندان رجائی شهر با ارسال بیانیه ای حکم زندان مهسا امرآبادی، روزنامه نگار، را محکوم کردند. متن این بیانیه به شرح زیر است

قلع و قمع آزادی های اساسی و حقوق شهروندی به ویژه آزادی بیان و مطبوعات به منظور ایجاد یک جامعه ی تک صدایی و خاموش کردن چراغ اعتراضات مدنی و مردمی برنامه ای ست که همواره به صورت جدی در دستور کار حاکمیت خودکامه قرار داشته و اینک در آستانه ی انتخابات نمایشی و فرمایشیِ مجلس بار دیگر شاهد تشدید آن هستیم. در این میانه روزنامه نگارا…ن شجاع و مستقل که در این وضعیت، وظیفه ی خطیر آگاهی بخشی و روشنگری در راستای منافع ملی را هنوز به فراموشی نسپرده اند، آماج بیشترین سرکوب ها، حبس ها، تهمت ها و شکنجه ها قرار گرفته اند.

اخیرا با خبر شدیم که خانم مهسا امرآبادی روزنامه نگار مستقلِ حامی جنبش سبز و همسر هم بندیمان آقای مسعود باستانی، از سوی دادگاه انقلاب مجموعا به ۵ سال حبس محکوم شده است.

محاکمه ی وی در شعبه ی ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباس به صورت غیر علنی و بدون حضور هیأت منصفه انجام شد. گناه بزرگ ایشان تنها دفاع از حقوق زندانیان سیاسی به ویژه همسر زندانی اش بوده و دیگر این که طی این سال ها حاضر نشده است از آزادی خواهی راستین و عدالت طلبی شهروندان ایرانی که در قالب جنبش سبز تبلور یافته است، چشم پوشی کند. گفتنی ست خانم امرآبادی در خرداد ماه سال ۱۳۸۸ هم یک بار دیگر به همراه همسرش بازداشت شده بود و در آن زمان هم به اتهام تبلیغ علیه نظام به یک سال حبس قطعی محکوم گردید.

ما امضا کنندگان این بیانیه ضمن محکوم کردن حکم صادره، خواستار ایجاد امنیت روانی و قضایی برای خانواده ی زندانیان سیاسی و جلوگیری از احضارها و دستگیری افرادی هستیم که اعضای درجه یک خانواده زندانیان سیاسی به شمار می روند و ناچارند در طول سال های سخت حبس و زندان، پی گیر وضعیت عزیزانشان باشند. تأسف بار تر این که برخورد با خانواده ی زندانیان سیاسی و توهین و بی حرمتی و بازداشت آنان رفتار ناپسندی ست که در حکومت گذشته نیز سابقه نداشته است.

Published in: on 28 فوریه 2012 at 5:57 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه