بازخوانی تاریخ کمونیسم در جهان بدون مرور مانیفست مارکس ممکن نیست

بازخوانی تاریخ کمونیسم در جهان بدون مرور مانیفست مارکس ممکن نیست، متن این مانیفست به نقل از سخهٔ فارسى ادارهٔ نشريات به زبان‌هاى خارجى مسکو سال ١٩٥١- را نظر می گذرانید:

شبحى در اروپا در گشت و گذار است – شبح کمونيسم. همه نيروهاى اروپاى کهن براى تعقيب مقدس اين شبح متحد شده‌اند: پاپ و تزار، مترنيخ و گيزو، راديکالهاى فرانسه و پليس آلمان.

کجاست آن حزب اپوزيسيونى که مخالفينش، که بر مسند قدرت نشسته‌اند نام کمونيستى روى آن نگذارند؟ کجاست آن حزب اپوزيسيونى که بنوبه خود داغ اتهام کمونيسم را خواه بر پيشگامترين عناصر اپوزيسيون و خواه بر مخالفين مرتجع خويش نزند؟

از اين امر دو نتيجه حاصل ميشود:
همه قدرتهاى اروپا اکنون ديگر کمونيسم را بمثابه يک قدرت تلقى ميکنند.

حال تماما وقت آن در رسيده است که کمونيستها نظرات و مقاصد و تمايلات خويش را در برابر همه جهانيان آشکارا بيان دارند و در مقابل افسانه شبح کمونيسم، مانيفست حزب خود را قرار دهند.

به اين منظور کمونيستهاى مليتهاى کاملا گوناگون در لندن گرد آمدند و «مانيفست» زيرين را که اکنون به زبانهاى انگليسى و فرانسه و آلمانى و ايتاليايى و فلاماندى و دانمارکى انتشار مييابد، طرح ريزى کردند.

مانيفست حزب کمونيست
فصل اول
بورژواها و پرولتارها[١]

تاريخ کليه جامعه‌هايى که تا کنون وجود داشته[٢] تاريخ مبارزه طبقاتى است.

مرد آزاد و بنده، پاتريسين و پلبين، مالک و سرف، استادکار[٣] و شاگرد – خلاصه ستمگر و ستمکش با يکديگر در تضاد دائمى بوده و به مبارزه اى بلاانقطاع، گاه نهان و گاه آشکار، مبارزه‌اى که هر بار يا به تحول انقلابى سازمان سراسر جامعه و يا به فناى مشترک طبقات متخاصم ختم ميگرديد، دست زده‌اند.

در نخستين ادوار تاريخ، تقريبا در همه جا ما شاهد تقسيم کامل جامعه به صنوف مختلف يا درجه‌بندى گوناگونى از مقامات گوناگون اجتماعى هستيم. در رم قديم ما به پاتريسينها، شواليه‌ها، پلبين‌ها، بردگان و در قرون وسطى، به اربابان فئودال، واسالها، استادکاران، شاگردان و سِرف‌ها برخورد ميکنيم و در ضمن تقريبا در همه اين طبقات نيز درجه‌بندى خاصى وجود دارد.

جامعه نوين بورژوازى، که از درون جامعه زوال يافته فئودال بيرون آمده، تضاد طبقاتى را از ميان نبرده است، بلکه تنها طبقات نوين، شرايط نوين جور و ستم و اشکال نوين مبارزه را جانشين اشکال و شرايط کهن ساخته است.

ولى دوران ما، يعنى دوران بورژوازى، داراى اين صفت مشخصه است که تضاد طبقاتى را ساده کرده است: سراسر جامعه بيش از پيش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه بزرگ که مستقيما در برابر يکديگر ايستاده‌اند تقسيم ميشود:‌ بورژوازى و پرولتاريا.

از سِرفهاى قرون وسطى اهالى آزاد نخستين شهرها پديد آمدند؛‌ از اين صنف شهرنشينان آزاد نخستين عناصر بورژوازى نشو و نما يافتند.

کشف آمريکا و راه دريايى دور آفريقا، براى بورژوازى، که در حال ارتقاء بود، زمينه تازه‌اى بوجود آورد. بازار هند شرقى و چين و استعمار آمريکا، مبادله با مستعمرات، افزايش وسائل مبادله و کالاها بطور عموم، به بازرگانى و دريانوردى و صنايع چنان تکانى داد که تا آن زمان بيسابقه بود و بدينسان تکامل سريع عناصر انقلابى جامعه فئودال را که در حال انحطاط و سقوط بود، موجب گرديد.

شيوه پيشين فئودالى يا صنفى توليد اکنون ديگر تقاضا را، که بموازات بازارهاى جديد در کار افزايش بود، نميتوانست تکافو کند، جاى آن را صنايع يدى گرفت. استادان کارگاه بوسيله صنف متوسط صنعتى رانده شدند؛ تقسيم کار بين سازمانهاى حرفه‌اى گوناگون از ميان رفت و جاى خود را به تقسيم کار در هر يک از کارگاههاى جداگانه داد.

اما بازارها دائما در حال رشد و تقاضا پيوسته در حال افزايش بود. صناعت يدى هم ديگر از عهده تکافوى آن برنميآمد. آنگاه بخار و ماشين در توليد صنعتى انقلابى ايجاد کردند. صنايع بزرگ جديد جاى صناعت يدى را گرفت و جاى صنف متوسط صنعتى را ميليونرهاى صنعتى، سرکردگان لشگرهاى کامل صنعتى، يعنى بورژواهاى نوين گرفتند.

صنايع بزرگ، بازار جهانى را، که کشف آمريکا آن را زمينه چينى کرده بود، بوجود آورد. بازار جهانى به تجارت و دريانوردى و ارتباط از راه خشکى بسط فوق‌العاده‌اى داد. اين امر بنوبه خود در توسعه صنايع تأثير کرد و به همان نسبتى که صنايع و کشتى‌رانى و راه آهن بسط مييافت، بورژوازى نيز رشد و تکامل ميپذيرفت و بر سرمايه‌هاى خويش ميافزود و همه طبقاتى را که بازماندگان قرون وسطى بودند به عقب ميراند.

بدين ترتيب مشاهده ميکنيم که بورژوازى نوين خود محصول يک جريان تکامل طولانى و يک رشته تحولات در شيوه توليد و مبادله است.

هر يک از اين مراحل تکامل بورژوازى، کاميابى سياسى مربوط‌اى [٤] را از پى داشت. بورژوازى که هنگام تسلط اربابان فئودال صنفى ستمکش بود در کمون[٥] بصورت جمعيتى مسلح و حاکم بر خويش در آمد، در اينجا – جمهورى مستقل شهرى بود و در آنجا – «صنف سومى» که به سلطنت ماليات ميپرداخت[٦] و سپس در دوره صناعت يدى در سلطنتهاى صنفى يا مطلقه حريف اشرافيت گرديد و بطور کلى پايه اساسى سلطنتهاى بزرگ قرار گرفت، و سرانجام پس از استقرار صنايع بزرگ و بازار جهانى، در دولت انتخابى نوين براى خويش سلطه سياسى منحصر بفرد بدست آورد. قدرت دولتى نوين فقط کميته‌اى است که امور مشترک همه طبقه بورژوازى را اداره مينمايد.

بورژوازى در تاريخ نقش فوق العاده انقلابى ايفا نموده است.

بورژوازى، هر جا که بقدرت رسيد، کليه مناسبات فئودالى پدرشاهى و احساساتى را بر هم زد. پيوندهاى رنگارنگ فئودالى را که انسان را به «مخدومين طبيعى» خويش وابسته ميساخت، بيرحمانه از هم گسست و بين آدميان پيوند ديگرى، جز پيوند نفع صرف و «نقدينه» بى عاطفه باقى نگذاشت. هيجان مقدس جذبه مذهبى و جوش و خروش شواليه‌مآبانه و شيوه احساساتى تنگ‌نظرانه را در آبهاى يخ زده حسابگريهاى خودپرستانه خويش غرق ساخت. وى قابليت شخصى انسان را به ارزش مبادله‌اى بدل ساخت و بجاى آزاديهاى بيشمار عطا شده يا از روى استحقاق بکف آمده، تنها آزادى عارى از وجدان تجارت را برقرار ساخت و در يک کلمه، بجاى استثمارى که در پرده پندارهاى مذهبى و سياسى پيچيده و مستور بود، استثمار آشکار، خالى از شرم، مستقيم و سنگدلانه‌اى را رايج گردانيد.

بورژوازى انواع فعاليتهايى را که تا اين هنگام حرمتى داشتند و بدانها با خوفى زاهدانه مينگريستند، از هاله مقدس خويش محروم کرد. پزشک و دادرس و کشيش و شاعر و دانشمند را به مزدوران جيره خوار مبدل ساخت.

بورژوازى پوشش عاطفه آميز و احساساتى مناسبات خانوادگى را از هم دريد و آن را به مناسبات صرفا پولى تبديل نمود.

بورژوازى آشکار ساخت که چگونه لختى و تن‌آسايى، مکمل برازنده قدرت‌نمايى‌هاى خشونت آميز قرون وسطائى بود، همان قدرت‌نمايى که مرتجعين تا بدين حد ستاينده‌اش هستند. وى براى نخستين بار نشان داد که فعاليت آدمى مستعد ايجاد چيزهاست و عجايبى از هنر پديد آورد، که به کلى غير از اهرام مصر و لوله‌هاى آب رم و کاتدرالهاى گـُتى است؛ لشگرکشى‌هايى انجام داد که بالمَرّه از مهاجرتهاى اقوام و قبايل و محاربات صليبى متمايز است.

بورژوازى، بدون ايجاد تحولات دائمى در افزارهاى توليد و بنابراين بدون انقلابى کردن مناسبات توليد و همچنين مجموع مناسبات اجتماعى، نميتواند وجود داشته باشد. و حال آنکه بر عکس اولين شرط وجود کليه طبقات صنعتى سابق، عبارت از نگاهدارى بلا تغيير طرز کهنه توليد بود. تحولات لاينقطع در توليد، تزلزل بلا انقطاع کليه اوضاع و احوال اجتماعى و عدم اطمينان دائمى و جنبش هميشگى… دوران بورژوازى را از کليه ادوار سابق مشخص ميسازد. کليه مناسبات خشکيده و زنگ زده، با همه آن تصورات و نظريات مقدس و کهن سالى که در التزام خويش داشتند، محو ميگردند، و آنچه که تازه ساخته شده، پيش از آنکه جانى بگيرد کهنه شده است. آنچه که مقدس است از قدس خود عارى ميشود و سرانجام انسانها ناگزير ميشوند به وضع زندگى و روابط متقابله خويش با ديدگانى هشيار بنگرند.

نياز به يک بازار دائم‌التوسعه براى فروش کالاهاى خود، بوروژازى را به همه جاى کره زمين ميکشاند. همه جا بايد رسوخ کند، همه جا ساکن شود و با همه جا رابطه برقرار سازد.

بورژوازى از طريق بهره‌کشى از بازار جهانى به توليد و مصرف همه کشورها جنبه جهان وطنى داد و على رغم آه و اسف فراوان مرتجعين، صنايع را از قالب ملى بيرون کشيد. رشته‌هاى صنايع سالخورده ملى از ميان رفته و هر روز نيز در حال از بين رفتن است. جاى آنها را رشته‌هاى نوين صنايع که رواجشان براى کليه ملل متمدن امرى حياتى است ميگيرد، – رشته‌هايى که مواد خامش ديگر در درون کشور نيست، بلکه از دورترين مناطق کره زمين فراهم ميشود، رشته‌هايى که محصول کارخانه‌هايش نه در کشور معين، بلکه در همه دنيا به مصرف ميرسد. بجاى نيازمنديهاى سابق، که با محصولات صنعتى محلى ارضاء ميگرديد، اينک حوايج نوين بروز ميکند که براى ارضاء آنها محصول ممالک دور دست و اقاليم گوناگون لازم است. جاى عـُزلَت‌جويى ملى و محلى کهن و اکتفاء به محصولات توليدى خودى را رفت و آمد و ارتباط همه جانبه و وابستگى همه جانبه ملل با يکديگر ميگيرد. وضع در مورد توليد معنويات نيز همانند وضع در مورد توليد ماديات است. ثمرات فعاليت معنوى ملل جداگانه به مِلک مشترکى مبدل ميگردد. شيوه يک جانبه و محدوديت ملى بيش از پيش محال و از ادبيات گوناگون ملى و محلى يک ادبيات جهانى ساخته ميشود.

بورژوازى، از طريق تکميل سريع کليه ابزارهاى توليد و از طريق تسهيل بى حد و اندازه وسائل ارتباط، همه و حتى وحشى‌ترين ملل را به سوى تمدن ميکشاند. بهاى ارزان کالاهاى بورژوازى، همان توپخانه سنگينى است که با آن هر گونه ديوارهاى چين را در هم ميکوبد و لجوجانه‌ترين کينه‌هاى وحشيان نسبت به بيگانگان را وادار به تسليم ميسازد. وى ملتها را ناگزير ميکند که اگر نخواهند نابود شوند شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند و آنچه را که به اصطلاح تمدن نام دارد نزد خود رواج دهند بدين معنى که آنها نيز بورژوا شوند. خلاصه آنکه جهانى همشکل و همانند خويش ميآفريند.

بورژوازى ده را تابع سيادت شهر ساخت. شهرهاى کلان بوجود آورد، بر تعداد نفوس شهر نسبت به نفوس ده بميزان شگرفى افزود و بدينسان بخش مهمى از اهالى را از بلاهت زندگى ده بيرون کشيد. به همان شيوه که ده را تابع سيادت شهر ساخت، کشورهاى وحشى و نيمه وحشى را نيز وابسته کشورهاى متمدن و ملتهاى فلاحت پيشه را وابسته ملل بورژوا و خاور را وابسته باختر نمود.

بورژوازى بيش از پيش از پراکندگى وسائل توليد و مالکيت و نفوس را مرتفع ميسازد. وى نفوس را مجمتع ساخته است، وسائل توليد را متراکم نموده و مالکيت را در دست عده کمى تمرکز بخشيده است. نتيجه قهرى اين وضع تمرکز سياسى است. شهرستانهاى مستقل که تنها بين خود روابط اتحادى داشتند و داراى منافع و قوانين و حکومتها و مقررات و گمرکى مختلف بودند، بصورت يک ملت واحد، قانون گزارى واحد و منافع ملى طبقاتى واحد و مرزهاى گمرکى واحد درآمدند.

بورژوازى در عرض مدت کمتر از صد سال سيادت طبقاتى خود، آنچنان نيروهاى توليدى پديد آورد که از لحاظ کميّت و عظمت بالاتر از آن چيزى است که همه نسلهاى گذشته جمعا بوجود آورده‌اند. رام ساختن قواى طبيعت، توليد ماشينى، بکار بردن شيمى در صنايع و کشاورزى، کشتيرانى، راه آهن، تلگراف برقى، مزروع ساختن يک سلسله از بخشهاى جهان، قابل کشتيرانى کردن رودها، پيدايش توده‌هايى از جمعيت که گويى از اعماق زمين ميجوشند… کدام يک از اعصار گذشته ميتوانستند حدس بزنند که در بطن کار اجتماعى يک چنين نيروى توليدى مکنون است!

بدين سان مشاهده کرديم که وسائل توليد و مبادله‌اى که بورژوازى بر بنياد آن استقرار يافت، در جامعه فئودال ايجاد شده بود. در مرحله معينى از رشد اين وسائل توليد و مبادله، مناسباتى که در داخل آن توليد و مبادله جامعه فئودالى انجام پذيرفت يعنى سازمان فئودالى کشاورزى و صنايع، و يا بعبارت ديگر، مناسبات فئودالى مالکيت، ديگر مطابقت خود را با نيروهاى مولده‌اى که رشد يافته بودند از دست دادند، و به جاى آنکه توليد را پيشرفت دهند سد راه آن شدند و به پابند آن مبدل گرديدند. ميبايستى آنها را خُرد کرد و خُرد هم شدند.

رقابت آزاد و سازمان اجتماعى و سياسى متناسب با آن، همراه تسلط اقتصادى و سياسى طبقه بورژوازى جانشين آنها شد.

نظير همين جريان نيز در برابر ديدگان ما انجام ميپذيرد. جامعه نوين بورژوازى، با روابط بورژوازى توليد و مبادله و با مناسبات بورژوازى مالکيت آن، جامعه‌اى که گويى سحر آسا چنين وسائل نيرومند توليد و مبادله را بوجود آورده است، اکنون شبيه جادوگرى است که خود از عهده اداره و رام کردن آن قواى تحت الارضى که با افسون خود احضار نموده است بر نميآيد. حال ديگر يک چند ده سال است که تاريخ صنايع و بازرگانى تنها عبارتست از تاريخ طغيان نيروهاى مولده معاصر بر ضد آن مناسبات مالکيتى که شرط هستى بورژوازى و سلطه اوست. کافى است به بحرانهاى تجارتى اشاره کنيم که با تکرار ادوارى خويش و به نحوى همواره تهديدآميزتر هستى تمام جامعه بورژوازى را در معرض فنا قرار ميدهند.

در مواقع بحران تجارتى هر بار نه تنها بخش هنگفتى از کالاهاى ساخته شده، بلکه حتى نيروهاى مولده‌اى که بوجود آمده‌اند نيز نابود ميگردد. هنگام بحرانها يک بيمارى همگانى اجتماعى پيديد ميشود که تصور آن براى مردم اعصار گذشته نامعقول بنظر ميرسيد، و آن بيمارى همگانى اضافه توليد است. جامعه ناگهان به قهقرا باز ميگردد و بغتتا بحال بربريت دچار ميشود، گويى قحط و غلا و جنگ عمومى خانمانسوزى او را از همه وسائل زندگى محروم ساخته است؛ پندارى که صنايع و بازرگانى نابود شده است. چرا؟ براى آنکه جامعه بيش از حد تمدن، بيش از حد وسائل زندگى بيش از حد صنايع و بازرگانى در اختيار خويش دارد. نيروهاى مولده‌اى که در اختيار اوست، ديگر بکار تکامل تمدن بورژوازى[٧] و مناسبات بورژوازى مالکيت نميخورد؛ برعکس، آن نيروها براى اين مناسبات بسى عظيم شده‌اند و مناسبات بورژوازى، نشو و نماى آنها را مانع ميگردد؛‌ و هنگامى که نيروهاى مولده در هم شکستن تمام اين موانع و سدها را آغاز ميکنند، آنگاه سراسر جامعه بورژوازى را دچار پريشانى و اختلال مينمايند و هستى مالکيت بورژوازى را دستخوش خطر ميسازند. دايره مناسبات بورژوازى بيش از آن تنگ شده است که بتواند ثروتى را که آفريده خود اوست در خويش بگنجاند. از چه طريقى بورژوازى بحران را دفع ميکند؟ از طرفى بوسيله محو اجبارى توده‌هاى تمام و کمالى از نيروهاى مولده و از طرف ديگر بوسيله تسخير بازارهاى تازه و بهره‌کشى بيشترى از بازارهاى کهنه. و بالاخره از چه راه؟ از اين راه که بحرانهاى وسيعتر و مخرب‌ترى را آماده ميکند و از وسائل جلوگيرى از آنها نيز ميکاهد.

سلاحى که بورژوازى با آن فئوداليسم را واژگون ساخت، اکنون بر ضد خود بورژوازى متوجه است.

ولى بورژوازى نه تنها سلاحى را حدادى کرد که هلاکش خواهد ساخت، بلکه مردمى را که اين سلاح را بسوى او متوجه خواهند نمود، يعنى کارگران نوين يا پرولتارها را نيز بوجود آورد.

به همان نسبتى که بورژوازى، يعنى سرمايه، رشد ميپذيرد، پرولتاريا، يعنى طبقه کارگر معاصر نيز رشد مييابد. اينان تنها زمانى ميتوانند زندگى کنند که کارى بدست آورند و فقط هنگامى ميتوانند کارى بدست آورند که کارشان بر سرمايه بيافزايد. اين کارگران، که مجبورند فرد فرد خود را بفروش رسانند، کالائى هستند مانند هر کالاى ديگر، و بهمين جهت نيز دستخوش کليه حوادث رقابت و نوسانات بازارند.

بر اثر توسعه استعمال ماشين و تقسيم کار، کار پرولتاريا هر گونه جنبه مستقلانه خود را از دست داده و در نتيجه لطف کار نيز براى کارگر از بين رفته است. کارگر به زائده ساده ماشين مبدل ميگردد و از وى فقط ساده‌ترين و يکنواخت‌ترين شيوه‌هايى را ميخواهند که آسان‌تر از همه فراگرفته ميشود. بدين جهت مصارفى که براى کارگر ميشود تنها منحصر ميگردد به تهيه وسائل معيشتى که براى حفظ خودش و بقاء نسلش ضرورى است. و بهاى يک کالا، و از آنجمله کار[٨]، مساوى با مصارف توليد آنست. به همان نسبت که بر نامطبوعى کار افزوده ميشود، به همان نسبت نيز مزد کاهش ميپذيرد. حتى از اين هم بالاتر؛ به همان نسبت که استعمال ماشين و تقسيم کار توسعه مييابد، به همان نسبت نيز بر کميّت[٩] کار افزوده ميگردد، خواه بحساب ازدياد ساعات کار و خواه در نتيجه افزايش کميّت کار لازم در يک مدت زمان معين و يا در نتيجه تسريع حرکت ماشين و غيره.

صنايع معاصر، کارگاه کوچک استادکار پاتريارکال را به کارخانه بزرگ سرمايه‌دار مبدل ساخت. توده‌هاى کارگر، که در کارخانه گرد آمده‌اند مانند سربازان متشکل ميشوند. کارگران بمثابه سربازان عادى صنعتى، تحت نظارت سلسله مراتب کاملى از درجه‌داران و افسران قرار ميگيرند. آنان نه تنها غلامان طبقه بورژوازى و حکومت بورژوازى ميباشند بلکه هر روز و هر ساعت ماشين و ناظرين کارخانه و بيش از همه خود بورژواهاى صاحب کارخانه آنان را به قيد اسارت خويش درميآورند. هر اندازه که اين استبداد، سودورزى را به نحو آشکارترى هدف و مقصد خويش اعلام دارد، به همان اندازه سفله‌تر و منفورتر است و همانقدر خشم بيشترى را متوجه خويش ميسازد.

هر اندازه مهارت و زور بازو در کار دستى کمتر لازم آيد، بدين معنى که صنايع معاصر بيشتر رشد يابد، به همان اندازه کار زن و کودک بيشتر جانشين کار مرد ميشود. اختلاف سن و جنس ديگر براى طبقه کارگر اهميت اجتماعى خود را از دست ميدهد، همه افزار کارند که بر حسب سن و جنس مصارف مختلفى را لازم دارند.

همينکه استثمار صاحب کارخانه از کارگران انجام پذيرفت و کارگر سرانجام مزد خويش را دريافت داشت، تازه قسمتهاى ديگر بورژوازى مانند صاحب خانه و دکاندار و گروگير و غيره بجانش ميافتند.

قشرهاى پايينى صنف متوسط، يعنى کارخانه‌داران کوچک، کسبه و رباخواران کوچک، پيشه‌وران و دهقانان، همه اين طبقات به صفوف پرولتاريا داخل ميشوند. عده‌اى بدان سبب که سرمايه کوچک آنها براى دائر ساختن بنگاههاى عظيم صنعتى رسا نيست و از عهده رقابت با سرمايه‌داران بزرگتر برنميآيند و عده‌اى براى آنکه مهارت شغلى آنان در قبال وسائل جديد توليد بى‌ارزش ميشود. بدينسان از تمام طبقات اهالى افرادى در زمره پرولتاريا وارد ميشوند.

پرولتاريا مراحل گوناگون رشد و تکامل را ميپيمايد. مبارزه‌اش بر ضد بورژوازى موازى با زندگيش آغاز ميگردد.

در ابتدا کارگران فرد فرد مبارزه ميکنند، بعدها کارگران يک کارخانه و آنگاه کارگران يک رشته از صنايع در يک ناحيه بر ضد فلان بورژوايى که آنان را مستقيما استثمار مينمايد آغاز مبارزه ميگذارند. حمله کارگران تنها بر ضد مناسبات توليدى بورژوازى نيست بلکه بر ضد خود افزارهاى توليد نيز هست. بدين معنى که کالاهاى بيگانه‌اى را که با آن رقابت ميکند نابود ميسازند، ماشينها را در هم ميشکنند، کارخانه را طعمه حريق ميکنند و ميکوشند تا با اِعمال زور مقام از دست رفته کارگر قرون وسطايى را بازيابند.

در اين مرحله کارگران توده‌اى را تشکيل ميدهند که در سراسر کشور پراکنده و در اثر رقابت، دچار افتراق است. هنوز يگانگى توده‌هاى کارگر ثمره اتحاد خود آنان نيست بلکه نتيجه يگانگى بورژوازى است که براى احراز مقاصد سياسى خويش بايد همه پرولتاريا را به جنبش درآورد و در اين هنگام هنوز قادر است اين کار را انجام دهد. در اين مرحله پرولتارها بر ضد دشمن خود مبارزه نميکنند. مبارزه آنان بر ضد دشمن دشمن يا بازماندگان سلطنت مطلقه و مالکين زمين و بورژواهاى غير صنعتى و خرده بورژوازى است. بدين سان همه جنبش تاريخى در دست بورژوازى تمرکز مييابد و هر پيروزى که در اين حالت بدست آيد پيروزى بورژوازى است.

ولى در نتيجه ترقى صنايع نه تنها تعداد پرولتاريا افزايش مييابد، بلکه پرولتاريا بصورت توده‌هاى بزرگى گرد آمده نيرويش فزونى ميگيرد و اين نيرو را بهتر حس ميکند. به نسبتى که استعمال ماشين بطور روزافزونى اختلاف کار را از ميان ميبرد و تقريبا مزد کار همه را بطور مساوى تا ميزان نازلى سقوط ميدهد به همان نسبت مصالح و شرايط زندگى پرولتاريا نيز بيش از پيش همانند و يکسان ميشود. رقابت روز افزون بين بورژواها و بحرانهاى تجارتى که ناشى از اين رقابت است، مزد کارگران را پيوسته بصورتى ناپايدارتر درميآورد. کار ماشين، که به سرعتى هر چه تمامتر تکامل و همواره بهبود مييابد، وضع زندگى کارگران را نامطمئن‌تر ميگرداند. تصادمات بين افراد جداگانه کارگر و افراد جداگانه بورژوا بيش از پيش شکل تصادم ميان دو طبقه را بخود ميگيرد. کارگران در آغاز کار بر ضد بورژوازى دست به ائتلاف ميزنند[١٠] و براى دفاع از مزد کار خود مشترکا عمل مينمايند و حتى جمعيتهاى دائمى تشکيل ميدهند تا در صورت تصادمات احتمالى بتوانند وسائل معيشت خويش را تأمين کنند. در برخى نقاط مبارزه جنبه شورش بخود ميگيرد.

گاه گاه کارگران پيروز ميشوند ولى اين پيروزيها تنها پيروزيهاى گذرنده است. نتيجه واقعى مبارزه آنان کاميابى بلاواسطه آنان نيست بلکه اتحاد کارگران است که همواره در حال نضج است. رشد مداوم وسائل ارتباط که محصول صنايع بزرگ است و کارگران نواحى گوناگون را به يکديگر مربوط ميسازد، در اين امر به وى مساعدت مينمايد. تنها اين رابطه لازم است تا تمام کانونهاى مبارزه محلى را که در همه جا داراى يک خصلت واحد است بصورت يک مبارزه طبقاتى و ملى متمرکز سازد. هر مبارزه طبقاتى هم خود يک مبارزه سياسى است. و آن يگانگى شهرنشينان قرون وسطى براى ايجادش، در اثر وجود کوره راههاى روستايى نيازمند قرنها بودند، پرولتارياى معاصر بوسيله راه آهن در عرض چند سال بوجود ميآورد.

اين تشکل پرولتاريا به شکل طبقه و سرانجام بصورت حزب سياسى، هر لحظه در اثر رقابتى که بين خود کارگران وجود دارد مختل ميگردد. ولى اين تشکل بار ديگر قويتر و محکمتر و نيرومندتر بوجود ميآيد و از منازعات بين قشرهاى بورژوازى استفاده نموده، آنها را ناگزير ميکند که برخى از منافع کارگران برسميت شناخته شده و به آن صورت قانونى داده شود، از اين قبيل است قانون مربوط به روز کار ده ساعته در انگلستان.

بطور کلى تصادماتى که در درون جامعه کهن وجود دارد از بسيارى لحاظ به جريان رشد پرولتاريا مساعدت مينمايد. بورژوازى در حال مبارزه بلاانقطاع است؛ در آغاز بر ضد اشراف، سپس عليه آن قسمتهايى از بورژوازى که منافع آنها با پيشرفت صنايع متضاد است و بطور دائم عليه بورژوازى همه کشورهاى بيگانه. طى همه اين مبارزات بورژوازى ناگزير است از پرولتاريا استمداد کند و وى را به يارى طلبد و بدين سان او را به عرصه جنبش سياسى بکشاند. بنابراين اين خود بورژوازى است که به پرولتاريا عناصر آموزش خود[١١] را ميدهد، به عبارت ديگر سلاح ضد خويش را در اختيار وى ميگذارد.

و اما بعد، چنانکه ديديم ترقى صنايع قشرهاى تام و تمامى از طبقه حاکمه را به داخل پرولتاريا ميراند و يا لااقل شرايط زندگى آنها را دستخوش تهديد قرار ميدهد. اينان نيز به ميزان زياد، عناصر آموزش را[١٢] براى پرولتاريا همراه ميآورند.

سرانجام، هنگامى که مبارزه طبقاتى به لحظه قطعى نزديک ميشود، جريان تجزيه‌اى که در درون طبقه حاکمه و تمام جامعه کهن انجام ميپذيرد، چنان جنبه پرجوش و شديدى بخود ميگيرد که بخش کوچکى از طبقه حاکمه از آن روگردان شده به طبقه انقلابى، يعنى طبقه‌اى که آينده از آن اوست، ميپيوندد. به همين جهت است که مانند گذشته، که بخشى از نجباء بسوى بورژوازى ميآمدند، اکنون نيز قسمتى از بورژوازى و يا عده‌اى از صاحبنظران بورژوازى که توانسته‌اند از لحاظ تئورى به درک جنبش اجتماعى نائل آيند، به پرولتاريا ميگروند.

بين همه طبقاتى که اکنون در مقابل بورژوازى قرار دارند تنها پرولتاريا يک طبقه واقعا انقلابى است. تمام طبقات ديگر، بر اثر تکامل صنايع بزرگ راه انحطاط و زوال ميپيمايند و حال آنکه پرولتاريا خود ثمره و محصول صنايع بزرگ است.

صنوف متوسط، يعنى صاحبان صنايع کوچک، سوداگران خرده‌پا، پيشه‌وران و دهقانان، همگى براى آنکه هستى خود را، بعنوان صنف متوسط، از زوال برهانند، با بورژوازى نبرد ميکنند. پس آنها انقلابى نيستند بلکه محافظه کارند. حتى از اين هم بالاتر، آنها مرتجعند. زيرا ميکوشند تا چرخ تاريخ را به عقب برگردانند. اگر آنها انقلابى هم باشند تنها از اين جهت است که در معرض اين خطرند که بصفوف پرولتاريا رانده شوند، لذا از منافع آنى خود دفاع نميکنند بلکه از مصالح آتى خويش مدافعه مينمايند، پس نظريات خويش را ترک ميگويند تا نظر پرولتاريا را بپذيرند.

لومپن پرولتاريا، اين محصول انفعالى پوسيدگى تحتانى‌ترين قشرهاى جامعه کهن، در جريان انقلاب پرولتارى، در برخى نقاط بطرف جنبش کشيده ميشود ولى بر اثر وضع عمومى زندگى خويش بسى بيشتر متمايل است که خود را به دسايس و تحريکات ارتجاعى بفروشد.

در اوضاع و احوال زندگى پرولتاريا، ديگر شرايط جامعه کهن نابود شده است. پرولتار مايملکى ندارد؛ مناسبات وى با زن و فرزند با مناسبات خانواده‌هاى بورژوازى هيچگونه وجه مشترکى ندارد، کار نوين صنعتى و شيوه نوين اسارت در زير يوغ سرمايه، که خواه در انگلستان و فرانسه و خواه در آمريکا و آلمان يکنواخت است، هر گونه جنبه ملى را از پرولتاريا زدوده است. قانون، اخلاق، مذهب، براى وى چيزى نيست جز خرافات بورژوازى که در پس آنها منافع بورژوازى پنهان شده است.

تمام طبقات پيشين، پس از رسيدن به سيادت، ميکوشيدند آن وضع و موقع حياتى را که بچنگ آورده‌اند تحکيم کنند و تمام جامعه را به شرايطى که طرز تملک آنها را تأمين کند، تابع سازند. اما پرولتارها تنها زمانى ميتوانند نيروى مولده جامعه را بدست آوردند که بتوانند شيوه کنونى تملک خود و در عين حال همه شيوه‌هاى مالکيتى را که تاکنون وجود داشته است از ميان ببرند. پرولتارها از خود چيزى ندارند که حفظش کنند، آنها بايد آنچه را که تا کنون مالکيت خصوصى را حفاظت مينمود و آنرا مأمون و مصون ميساخت نابود گردانند.

کليه جنبشهايى که تاکنون وجود داشته يا جنبش اقليتها بوده و يا خود بسود اقليتها انجام ميگرفته است. جنبش پرولتاريا جنبش مستقل اکثريتى عظيم است که بسود اکثريت عظيم انجام ميپذيرد. پرولتاريا، يعنى تحتانى‌ترين قشر جامعه کنونى، نميتواند برخيزد و نميتواند قد برافرازد بى آنکه تمام روبناى شامل آن قشرهايى که جامعه رسمى را تشکيل ميدهند، منفجر گردد.

مبارزه پرولتاريا بر ضد بورژوازى در آغاز، اگر از لحاظ معنى و مضمون ملى نباشد از لحاظ شکل و صورت ملى است. پرولتارياى هر کشورى طبيعتا در ابتداى امر بايد کار را با بورژوازى کشور خود يکسره نمايد.

ما ضمن توصيف مراحل کلى رشد و تکامل پرولتاريا آن جنگ داخلى کم و بيش پنهانى درون جامعه موجود را، تا آن نقطه‌اى که انقلابى آشکار درميگيرد و پرولتاريا با برانداختن بورژوازى از طريق زور، حاکميت خويش را پى ميافکند، دنبال کرده‌ايم.

چنانکه ديديم، کليه جوامعى که تاکنون وجود داشته‌اند، بر بنياد تضاد طبقات ستمگر و ستمکش استوار بوده‌اند. اما براى آنکه بتوان طبقه‌اى را در معرض جور و ستم قرار داد لازم است شرايطى را تأمين نمود که طبق آن، طبقه ستمکش لااقل بتواند برده‌وار زندگى کند. سِرف در شرايط سرواژ به عضو کمون مبدل گرديد – چنانچه خرده بورژوا در زير يوغ استبداد فئودالى به بورژوا تبديل شد. برعکس کارگر معاصر، بجاى آنکه با ترقى صنايع، راه ترقى طى کند، پيوسته به وضعى نازلتر از شرايط زندگى طبقه خويش سقوط مينمايد. کارگر دم بدم مسکين‌تر ميشود و رشد مسکنت از رشد نفوس و ثروت هم سريعتر است. بدينسان آشکار ميگردد که بورژوازى قادر نيست که بيش از اين طبقه حکمرواى جامعه باقى بماند و شرايط طبقه خويش را بعنوان قوانين تنظيم کننده‌اى به تمام جامعه تحميل کند. وى قادر به حکمروايى نيست چون نميتواند براى برده‌اش حتى زندگى برده‌وارى را تأمين نمايد و مجبور است بگذارد برده‌اش به چنان وضعى تنزل نمايد که بجاى آنکه خود از قِبَلِ آنان تغذيه نمايد آنها را غذا بدهد. جامعه نميتواند بيش از اين تحت سيطره بورژوازى بسر بَرَد. بدين معنى که حيات بورژوازى ديگر با حيات جامعه سازگار نيست.

شرط اساسى براى وجود و سيادت طبقه بورژوازى عبارت است از انباشته شدن ثروت در دست اشخاص و تشکيل و افزايش سرمايه. شرط وجود سرمايه کار مزدورى است. کار مزدورى منحصرا به رقابت فيمابين کارگران بسته است. ترقى صنايع، که بورژوازى مجرى بلااراده و بلامقاومت آن است، بجاى پراکندگى کارگران، که از رقابت آنها ناشى است يگانگى انقلابى آنها را با ايجاد جمعيتهاى کارگرى بوجود ميآورد. بنابراين با رشد و تکامل صنايع بزرگ، خود آن شالوده‌اى که بورژوازى بر اساس آن به توليد مشغول است و محصولات را بخود اختصاص ميدهد فرو ميريزد. بورژوازى مقدم بر هر چيز گورکنان خود را بوجود ميآورد. فناى او و پيروزى پرولتاريا بطور همانندى ناگزير است.

مانيفست حزب کمونيست
فصل دوم
پرولتارها و کمونيستها

کمونيستها و پرولتارها بطور کلى با يکديگر چه مناسباتى دارند؟

کمونيستها حزب خاصى نيستند که در برابر ديگر احزاب کارگرى قرار گرفته باشند.

آنها هيچگونه منافعى، که از منافع کليه پرولتارها جدا باشد ندارند.

آنها اصول ويژه‌اى[١٣] را بميان نميآورند که بخواهند جنبش پرولتارى را در چهارچوب آن اصول ويژه بگنجانند.

فرق کمونيستها با ديگر احزاب پرولتارى تنها در اين است که از طرفى، کمونيستها در مبارزات پرولتارهاى ملل گوناگون، مصالح مشترک همه پرولتاريا را صرف نظر از منافع مليشان، در مد نظر قرار ميدهند و از آن دفاع مينمايند، و از طرف ديگر در مراحل گوناگونى که مبارزه پرولتاريا و بورژوازى طى ميکند، آنان هميشه نمايندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند.

بدين مناسبت کمونيستها عملا، با عزم ترين بخش احزاب کارگرى همه کشورها و هميشه محرک جنبش به پيش‌اند؛ و اما از لحاظ تئورى، مزيت کمونيستها نسبت به بقيه توده پرولتاريا در اين است که آنان به شرايط و جريان و نتايج کلى جنبش پرولتارى پى برده‌اند.

نزديک‌ترين هدف کمونيستها همان است که ديگر احزاب پرولتارى در پى آنند، يعنى متشکل ساختن پرولتاريا بصورت يک طبقه، سرنگون ساختن سيادت بورژوازى و احراز قدرت حاکمه سياسى پرولتاريا.

نظريات تئوريک کمونيستها به هيچوجه مبتنى بر ايده‌ها و اصولى که يک مصلح جهان کشف و يا اختراع کرده باشد نيست.

اين نظريات فقط عبارت است از بيان کلى مناسبات واقعى مبارزه جارى طبقاتى و آن جنبش تاريخى که در برابر ديدگان ما جريان دارد. الغاء مناسبات مالکيتى که تاکنون وجود داشته، چيزى نيست که صرفا مختص به کمونيسم باشد.

کليه مناسبات مالکيت پيوسته دستخوش تغييرات دائمى تاريخى و تبدلات هميشگى تاريخى بوده است.

مثلا انقلاب فرانسه مالکيت فئودالى را ملغى ساخت و مالکيت بورژوازى را جانشين آن نمود.

صفت مميزه کمونيسم عبارت از الغاء مالکيت بطور کلى نيست، بلکه عبارت است از الغاء مالکيت بورژوازى.

و اما مالکيت خصوصى معاصر بورژوازى، آخرين و کاملترين مظهر آنچنان توليد و تملک محصولى است که بر تضادهاى طبقاتى و استثمار فرد از فرد[١٤] مبتنى است.

از اين لحاظ کمونيستها ميتوانند تئورى خود را در يک اصل خلاصه کنند: الغاء مالکيت خصوصى.

ما کمونيستها را مورد ملامت قرار ميدهند که ميخواهيم مالکيتى که شخصا بدست آورده شده و نتيجه کار خود شخص است، مالکيتى را که بنياد همه آزاديها و فعاليتها و استقلال فردى را تشکيل ميدهد ملغى سازيم.

مالکيتى که حاصل دسترنج و ثمره کار و کدِّيمين است! آيا مقصودتان مالکيت خرده بورژوازى و خرده دهقانى است که متعلق به قبل از دوران مالکيت بورژوازى بود؟ چه لازم است که ما آن را ملغى سازيم، اين رشد صنايع است که آن را بطور روزمره ملغى ساخته و در کار الغاء کامل آن است.

و يا شايد از مالکيت خصوصى بورژوازى سخن ميرانيد؟

ولى مگر کار مزدورى يعنى کار پرولتاريا براى وى مالکيتى ايجاد ميکند؟ به هيچ وجه. کار مزدورى، سرمايه يعنى آن مالکيتى را بوجود ميآورد که کار مزدورى را استثمار ميکند و تنها در صورتى ميتواند افزايش يابد که کار مزدورى جديدى ايجاد نمايد تا مجددا استثمارش کند. مالکيت در شکل کنونى آن مبتنى بر تضاد بين سرمايه و کار مزدورى است. اکنون هر دو جانب اين تضاد را مورد بررسى قرار دهيم.

سرمايه‌دار بودن تنها به معناى اشغال يک مقام صرفا شخصى در توليد نيست بلکه به معناى اشغال يک مقام اجتماعى در آن نيز هست. سرمايه يک محصول دسته جمعى است و تنها به وسيله فعاليت مشترک عده کثيرى از اعضاء و فقط بوسيله فعاليت مشترک همه اعضاء جامعه ميتواند به حرکت درآيد.

پس سرمايه يک نيروى فردى نيست بلکه نيرويى اجتماعى است.

بنابراين هنگامى که سرمايه به يک مالکيت دسته جمعى، متعلق به کليه اعضاى جامعه مبدل گردد، اين عمل در حکم آن نيست که مالکيت خصوصى به مالکيت اجتماعى تبديل شده است، تنها خصلت اجتماعى مالکيت تغيير مييابد و مالکيت جنبه طبقاتى خود را از دست ميدهد.

اکنون به کار مزدورى بپردازيم.

بهاى متوسط کار مزدورى عبارت است از حد اقل مزد، يعنى مجموعه وسائل معيشتى که براى يک کارگر لازم است تا بتواند بعنوان کارگر زندگى کند. بنابراين آنچه را که کارگر مزدور بر اثر فعاليت خويش بکف ميآورد، بزحمت براى تجديد توليد زندگيش کافى است، ما به هيچ وجه در صدد آن نيستيم که تملک خصوصى محصولات کار را، که مستقيما براى توليد مجدد زندگى بکار ميرود، از ميان ببريم. اين تملکى است که مازادى ايجاد نميکند تا با آن بتوان زحمت بازوى ديگرى را محکوم حکم خويش ساخت. ما تنها ميخواهيم جنبه مصيبت‌بار اين تملک را از ميان ببريم زيرا در اين طرز تملک کارگر تنها براى آن زنده است که بر سرمايه بيفزايد و تا زمانى زنده است که مصالح طبقه حاکمه مقتضى شمرَد.

در جامعه بورژوازى کار زنده فقط وسيله افزايش کار متراکم است. در جامعه کمونيستى کار متراکم فقط وسيله‌اى است که جريان زندگى کارگر را توسعه بخشيده و آن را سرشارتر و آسان‌تر ميگرداند.

بدين ترتيب در جامعه بورژوازى، گذشته بر حال حکمرواست، در صورتى که در جامعه کمونيستى، حال بر گذشته حکمروا خواهد بود. در جامعه بورژوازى سرمايه داراى استقلال و واجد شخصيت است و حال آنکه فرد زحمتکش محروم از استقلال و فاقد شخصيت است.

از بين بردن همين مناسبات است که بورژوازى آن را از بين بردن شخصيت و آزادى مينامد! وى حق دارد. در واقع هم سخن بر سر از ميان بردن شخصيت بورژوازى و استقلال بورژوازى و آزادى بورژوازى است.

در داخل چهارديوار مناسبات توليدى کنونى بورژوازى، مفهوم آزادى عبارت است از آزادى بازرگانى، آزادى داد و ستد.

ولى با برافتادن رسم بازرگانى، بازرگانى آزاد نيز از ميان خواهد رفت. سخنوريهايى که درباره بازرگانى آزاد ميشود، مانند انواع رجزخوانيهاى ديگر بورژواهاى ما درباره آزادى، بطور کلى فقط براى بازرگانى غير آزاد و براى شهرنشينان برده شده قرون وسطائى ميتواند معنى و مفهومى داشته باشد نه براى الغاء کمونيستى بازرگانى و مناسبات توليدى بورژوازى و نيز خود بورژوازى.

شما از اينکه ما ميخواهيم مالکيت خصوصى را لغو کنيم به هراس ميافتيد. ولى در جامعه کنونى شما، مالکيت خصوصى براى نه دهم اعضاى جامعه لغو شده است. اين مالکيت همانا در سايه آن موجود است که براى نه دهم ديگر موجود نيست. بنابراين شما ما را سرزنش ميکنيد که ميخواهيم مالکيتى را ملغى سازيم که محروميت اکثريت مطلق جامعه از مالکيت، شرط ضرورى وجود آن است.

بالجمله شما ما را ملامت ميکنيد که ميخواهيم مالکيت شما را ملغى سازيم. آرى، واقعا هم ما همين را خواستاريم.

از آن لحظه که ديگر تبديل کار به سرمايه و پول و عوايد ارضى و خلاصه به يک قدرت اجتماعى، که بتوان انحصارش نمود، ميسر نباشد، يعنى از آن لحظه که مالکيت شخصى ديگر نتواند به مالکيت بورژوازى مبدل گردد، از همان لحظه است که شما اظهار ميداريد شخصيت از ميان رفته است.

بدين سان اقرار داريد که منظور شما از شخصيت چيز ديگرى غير از شخصيت فرد بورژوا يعنى مالک بورژوا نيست. چنين شخصيتى حقيقتا هم بايد از بين برود.

کمونيسم از احدى امکان تملک محصولات اجتماعى را سلب نمينمايد بلکه تنها از کسانى اين قدرت را سلب ميکند که از طريق اين تملک کار ديگران را نيز محکوم خود ميسازند.

معترضانه ميگويند که بر اثر الغاى مالکيت خصوصى هر گونه فعاليتى متوقف ميشود و لَختى و بطالت همگانى همه جا را فرا ميگيرد .

در اينصورت ميبايستى جامعه بورژوازى مدتها پيش بر اثر لختى و بطالت نابود شده باشد زيرا در اين جامعه آنکه کار ميکند چيزى بدست نميآورد و آنکه چيزى بدست ميآورد کار نميکند. همه اين بيم و هراسها به اين تکرار مکرر محدود ميشود که وقتى سرمايه وجود نداشت کار مزدى نيز ديگر وجود نخواهد داشت.

کليه آن ايرادهايى را که به شيوه کمونيستى تملک و توليد محصولات مادى وارد ميآورند، عينا همانها را به شيوه تملک و توليد محصولات کار دِماغى نيز انطباق ميدهند. بهمان سان که براى بورژوا الغاء مالکيت طبقاتى در حکم الغاء خود توليد است، بهمان ترتيب براى وى الغاء آموزش فرهنگ طبقاتى نيز در حکم الغاء آموزش بطور کلى است.

ولى آن آموزشى که وى در زوالش نُدبه سرايى ميکند همان است که اکثريت عظيم انسانها را به زائده ماشين مبدل ميسازد.

اما شما الغاء مالکيت بورژوازى را از نظرگاه پندارهاى بورژوامآبانه خود درباره آزادى و فرهنگ و حقوق و غيره مورد سنجش قرار ندهيد و در نتيجه با ما به مجادله نپردازيد. ايده‌هاى شما خود محصول مناسبات توليدى جامعه بورژوازى و مناسبات بورژوازى مالکيت است، همانطور که احکام حقوقى شما نيز تنها عبارت است از اراده طبقه شما، اراده‌اى که مضمونش را شرايط مادى زندگى طبقه شما تعيين ميکند.

شما در اين پندار مغرضانه خود، که وادارتان ميسازد مناسبات توليدى و مناسبات مالکيت خود را از مناسباتى تاريخى که طى جريان تکاملى توليد تغيير ميکند، جدا انگاشته و آن را به قانون جاودان طبيعت و تفکر بدل کنيد، با همه آن طبقاتى که قبل از شما حکمروايى کرده و راه فنا سپرده‌اند شريک و سهيميد. هنگامى که سخن از مالکيت بورژوازى بميان ميآيد شما جرأت نداريد آنچه را که در مورد مالکيت دوران باستان و عهد فئودالى ميکنيد، در اين مورد نيز درک کنيد.

و اما الغاء خانواده! حتى افراطى‌ترين راديکالها نيز از اين قصد پليد کمونيستها به خشم درميآيند.

خانواده کنونى بورژوازى بر چه اساسى استوار است؟ بر اساس سرمايه و مداخل خصوصى. خانواده بصورت تمام و کمال تنها براى بورژوازى وجود دارد و بى‌خانمانى اجبارى پرولتارها و فحشاء عمومى مکمل آن است.

خانواده بورژوازى طبيعتا با از ميان رفتن اين مکمل خود از بين ميرود و زوال هر دو با زوال سرمايه توأم است.

ما را سرزنش ميکنيد که ميخواهيم به استثمار والدين از اطفال خود خاتمه دهيم؟ ما به اين جنايت اعتراف ميکنيم.

ولى شما ميگوييد که وقتى ما بجاى تربيت خانگى تربيت اجتماعى را برقرار ميسازيم، گراميترين مناسباتى را که براى انسان وجود دارد از ميان ميبريم.

اما مگر تعيين کننده پرورش خود شما جامعه نيست؟ مگر تعيين کننده اين پرورش آن مناسبات اجتماعى که در درون آن به کار پرورش مشغوليد و نيز دخالت مستقيم و يا غير مستقيم جامعه از طريق مدرسه و غيره نيست؟ کمونيستها تأثير جامعه در پرورش را از خود اختراع نميکنند؛ آنها تنها خصلت آن را تغيير ميدهند و کار پرورش را از زير تأثير نفوذ طبقه حاکمه بيرون ميکشند.

هر اندازه که در سايه رشد صنايع بزرگ پيوندهاى خانوادگى در محيط پرولتاريا بيشتر از هم ميگسلد و هر اندازه که کودکان بيشتر به کالاى ساده و افزار کار مبدل ميگردند، به همان اندازه ياوه‌سرايى‌هاى بورژوازى درباره خانواده و پرورش و روابط محبت آميز والدين و اطفال بيشتر ايجاد نفرت ميکند.

بورژوازى يکصدا بانگ ميزند: آخر شما کمونيستها ميخواهيد اشتراک زن را عملى کنيد.

بورژوا زن خود را تنها يک افزار توليد ميشمرد. وى ميشنود که افزارهاى توليد بايد مورد بهره بردارى همگانى قرار گيرند لذا بديهى است که نميتواند طور ديگرى فکر کند جز اينکه همان سرنوشت شامل زنان نيز خواهد شد.

وى حتى نميتواند حدس بزند که اتفاقا صحبت بر سر آن است که اين وضع زنان، يعنى صرفا ابزار توليد بودن آنان، بايد مرتفع گردد.

وانگهى چيزى مضحک‌تر از وحشت اخلاقى عاليجنابانه بورژواهاى ما از اين اشتراک رسمى زنان، که به کمونيستها نسبت ميدهند، نيست. لازم نيست کمونيستها اشتراک زن را عملى کنند، اين اشتراک تقريبا هميشه وجود داشته است.

بورژواهاى ما، به اين که زنان و دختران کارگران خود را تحت اختيار دارند، اکتفا نميورزند و علاوه بر فحشاء رسمى لذت مخصوصى ميبرند وقتيکه زنان يکديگر را از راه بدر کنند.

زناشويى بورژوازى در واقع همان اشتراک زنان است. حداکثر ايرادى که ممکن بود به کمونيستها وارد آوردند اين است که ميخواهند اشتراک رياکارانه و پنهانى زنان را رسمى و آشکار کنند. ولى بديهى است که با نابود شدن مناسبات کنونى توليد، آن اشتراک زنان که از اين مناسبات ناشى شده، يعنى فحشاء رسمى و غير رسمى، نيز از ميان خواهد رفت.

و نيز کمونيستها را سرزنش ميکنند که ميخواهند ميهن و مليت را ملغى سازند.

کارگران ميهن ندارند. کسى نميتواند از آنها چيزى را که ندارند بگيرد. زيرا پرولتاريا بايد قبل از هر چيز سيادت سياسى را بکف آورد و بمقام يک طبقه ملى[١٥] ارتقاء يابد و خود را بصورت ملت درآورد؛ وى خودش هنوز جنبه ملى دارد، گرچه اين اصلا به آن معنايى نيست که بورژوازى از آن ميفهمد.

جدايى ملى و تضاد ملتها بر اثر رشد و توسعه بورژوازى و آزادى بازرگانى و بازار جهانى و يکسانى توليد صنعتى و شرايط زندگى منطبق با آن، بيش از پيش از ميان ميرود.

سيادت پرولتاريا از ميان رفتن اين جدايى و تضاد را بيش از پيش تسريع ميکند. اتحاد مساعى لااقل کشورهاى متمدن، يکى از شرايط اوليه آزادى پرولتارياست.

به همان اندازه‌اى که استثمار فردى بوسيله فرد ديگر از ميان ميرود، استثمار ملى بوسيله ملل ديگر نيز از ميان خواهد رفت.

با از بين رفتن تضاد طبقاتى در داخل ملتها مناسبات خصمانه ملتها نسبت به يکديگر نيز از ميان خواهد رفت.

اتهاماتى که از نقطه نظر مذهبى، فلسفى و بطور کلى ايده‌ئولوژيک به کمونيسم وارد ميشود به هيچوجه درخور بررسى مفصلى نيستند.

آيا ژرف انديشى و بصيرت خاصى لازم است براى آنکه پى ببريم که تصورات، نظريات و مفاهيم و در يک کلمه شعور انسانها همپاى شرايط معيشت و مناسبات اجتماعى و زندگى اجتماعى آنها تغيير مييابد؟

تاريخ ايده‌ها چه چيز ديگرى جز اين حقيقت را مبرهن ميسازد که محصولات ذهن، موازى با محصولات مادى تحول ميپذيرد؟ ايده‌هاى رايج و شايع هر زمانى پيوسته تنها عبارت بوده است از ايده‌هاى طبقه حاکمه.

از ايده‌هايى سخن ميرانند که تمام جامعه را انقلابى ميکند؛ ذکر اين نکته تنها اين حقيقت را روشن ميسازد که در درون جامعه قديم عناصر جامعه جديد تشکيل شده است و اينکه زوال افکار کهن همپا و همراه زوال شرايط کهن زندگى است.

هنگامى که دنياى قديم در دست زوال بود مذاهب کهن مغلوب مذهب مسيح شدند. هنگامى که در قرن ١٨ عقايد مسيحى در زير ضربات افکار تجدد طلبانه نابود ميشد، جامعه فئودال با بورژوازى که در آن ايام انقلابى بود در کار پيکارى مرگبار بود. ايده‌هاى مربوط به آزادى وجدان و مذهب، فقط مظهر سلطه آزادى رقابت در عرصه وجدانيات[١٦] بود.

به ما خواهند گفت: «ولى» «ايده‌هاى مذهبى و اخلاقى و فلسفى و سياسى و حقوقى و غيره قطعا در مسير تکامل تاريخى تبدلات و تطوراتى يافته‌اند. اما خود مذهب و اخلاق و فلسفه و سياست و حقوق در جريان اين تبدل و تطور محفوظ مانده است.

بعلاوه حقايق جاويدانى نظير آزادى، عدالت و غيره وجود دارد که براى کليه مراحل تکامل اجتماعى مشترک است. و حال آنکه کمونيسم، بجاى آنکه بدل تازه‌اى بياورد، حقايق جاويدان مذهب و اخلاق را از ميان ميبرد و بدينسان با سراسر سير تکامل تاريخى که تاکنون وجود داشته مخالف است».

اين اتهام سرانجام به کجا منجر ميشود؟ تاريخ کليه جوامعى که تاکنون وجود داشته، در مسير تناقضات طبقاتى، که طى ادوار مختلف اشکال گوناگونى بخود گرفته سير کرده است.

ولى اين تناقضات هر شکلى که بخود گرفته باشند، باز استثمار شدن بخشى از جامعه بوسيله بخش ديگر حقيقتى است که براى کليه قرون گذشته عموميت دارد. بدين مناسبت عجبى نيست که شعور و ادراک اجتماعى کليه قرون و اعصار گذشته، على رغم همه اختلاف شکلها و تفاوتها، با شکلهايى يکسان و معين، يعنى با آن شکلهايى از معرفت سير ميکند که تنها بر اثر نابودى نهايى تناقض طبقات بکلى نابود خواهند شد.

انقلاب کمونيستى قطعى‌ترين شکل گسستن رشته‌هاى پيوند با مناسبات مالکيتى است که ماتَرَک گذشته است؛ شگفت آور نيست اگر اين انقلاب در جريان تکامل خود با ايده‌هايى که ماتَرَک گذشته است به قطعى‌ترين شکلى قطع رابطه کند.

اينک از اعتراضات بورژوازى نسبت به کمونيسم بگذريم.

در فوق ديديم که نخستين گام در انقلاب کارگرى عبارت است از ارتقاء پرولتاريا به مقام طبقه حاکمه و به کف آوردن دمکراسى.

پرولتاريا از سيادت سياسى خود براى آن استفاده خواهد کرد که قدم بقدم تمام سرمايه را از چنگ بورژوازى بيرون بکشد، کليه آلات توليد را در دست دولت، يعنى پرولتاريا که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است، متمرکز سازد و با سرعتى هر چه تمامتر بر حجم نيروهاى مولده بيافزايد.

البته اين کار در ابتدا ممکن است تنها با دخالت مستبدانه در حقوق مالکيت و مناسبات توليدى بورژوازى يعنى با کمک اقداماتى انجام گيرد که از لحاظ اقتصادى نارسا و نا استوار بنظر ميرسند، ولى در جريان جنبش، خود بخود نشو و نما يافته و بکار بردن آنها بمثابه وسائلى براى ايجاد تحول در کليه شيوه توليد امرى احتراز ناپذير است.

بديهى است که اين اقدامات در کشورهاى گوناگون متفاوت خواهد بود.

ولى در پيشروترين کشورها ميتوان بطور کلى اقدامات زيرين را مجرى داشت:
١- ضبط املاک و صرف عوايد حاصله از زمين براى تأمين مخارج دولتى.

٢- ماليات تصاعدى سنگين.

٣- لغو حق وراثت.

٤- ضبط اموال کليه مهاجرين و متجاسرين.

٥- تمرکز اعتبارات در دست دولت بوسيله يک بانک ملى با سرمايه دولتى و با حق انحصار مخصوص.

٦- تمرکز کليه وسائط حمل و نقل در دست دولت.

٧- ازدياد تعداد کارخانه‌هاى دولتى و افزارهاى توليد و اصلاح و آباد ساختن اراضى طبق نقشه واحد.

٨- اجبار يکسان کار براى همه و ايجاد ارتش صنعتى بويژه براى کشاورزى.

٩- پيوند کشاورزى و صنعت و کوشش در راه رفع تدريجى تضاد[١٧] بين ده و شهر.

١٠- پرورش اجتماعى و رايگان کليه کودکان و از ميان بردن کار کودکان در کارخانه‌ها بشکل کنونى آن. در آميختن امور تربيتى با توليد مالى و غيره و غيره.

هنگامى که در جريان تکامل، اختلافات طبقاتى از ميان برود و کليه توليد در دست اجتماعى از افراد تمرکز يابد، در آن زمان حکومت عامه جنبه سياسى خود را از دست خواهد داد. قدرت حاکمه سياسى بمعناى خاص کلمه عبارت است از اِعمال زور متشکل يک طبقه براى سرکوب طبقه ديگر. هنگامى که پرولتاريا بر ضد بورژوازى ناگزير بصورت طبقه‌اى متحد گردد، و از راه يک انقلاب، خويش را به طبقه حاکمه مبدل کند و بعنوان طبقه حاکمه مناسبات کهن توليد را از طريق اعمال جبر ملغى سازد، آنگاه همراه اين مناسبات توليدى شرايط وجود تضاد طبقاتى را نابود کرده و نيز شرايط وجود طبقات[١٨] بطور کلى و در عين حال سيادت خود را هم بعنوان يک طبقه از بين ميبرد.

بجاى جامعه کهن بورژوازى، با طبقات و تناقضات طبقاتيش، اجتماعى از افراد پديد ميآيد که در آن، تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادانه همگان است.

مانيفست حزب کمونيست
فصل سوم
ادبيات سوسياليستى و کمونيستى

١- سوسياليسم ارتجاعى

الف. سوسياليسم فئودالى

اشراف فرانسه و انگليس بنا به اقتضاء موقع تاريخى خويش مأموريتشان اين بود که بر ضد جامعه معاصر بورژوازى هجونامه‌هايى بنگارند. در انقلاب ژوئيه سال ١٨٣٠ در فرانسه و در جنبش طرفداران رفرم پارلمانى در انگلستان، اشراف يکبار ديگر از تازه بدوران رسيده منفور شکست خوردند. از اين پس ديگر سخنى از يک مبارزه جدى سياسى نميتوانست در ميان باشد. تنها راه مبارزه از طريق ادبيات برايشان باقيمانده بود، اما در عرصه ادبيات نيز ديگر عبارت پردازيهاى دوران تجديد سلطنت[١٩] غير ممکن شده بود. اشراف براى جلب شفقت، ميبايستى بظاهر چنين جلوگر سازند که ديگر در بند منافع خود نيستند و دادخواست آنان بر ضد بورژوازى فقط بخاطر حفظ منافع طبقه استثمار شده است. آنان خود را بدين دلخوش ميساختند که بر ضد سَروَر جديد خود هزليات سروده و نجواکنان در گوش وى پيشگويى‌هاى کمابيش شومى کنند.

بدين ترتيب سوسياليسم فئودالى، که نيمى از آن نوحه سرايى، نيمى هزليات، نيمى قصه گذشته و نيمى تهديد آينده است بوجود آمد که گاه گاه دادنامه تلخ و بذله‌گويانه و نيشدارش مستقيما قلب بورژوازى را جريحه‌دار ميکرد ولى پيوسته به علت بى‌استعدادى کامل براى درک جريان تاريخ معاصر، تأثير خنده آورى داشت.

اشراف، چنتاى دريوزگى پرولتاريا را همچون پرچمى بحرکت درميآوردند تا مردم را از پى خود براه‌اندازند ولى هر وقت که مردم بدنبال آنان روان شدند، نشان قديمى فئودالى را در پشت آنان مشاهده کردند و با قهقهه بلند خالى از احترامى دورى گرفتند.

قسمتى از لژيتيميستهاى فرانسه و گروه «انگلستان جوان»[٢٠] به اجراء اين کمدى مشغول شدند.

هنگامى که فئودالها ثابت ميکنند که شيوه استثمار آنها از نوع ديگرى و غير از شيوه استثمار بورژوازى بوده است، فقط اين نکته را فراموش ميکنند که آنان در اوضاع و احوال بکلى ديگرى که اکنون از ميان رفته است به استثمار مشغول بودند. هنگامى که آنها خاطرنشان ميکنند که در دوران سيادتشان پرولتارياى معاصر وجود نداشت اين نکته را فراموش ميکنند که اتفاقا بورژوازى معاصر ثمره ناگزير نظام اجتماعى آنهاست.

بعلاوه فئودالها آنقدر جنبه ارتجاعى انتقادات خويش را کم پنهان ميدارند که اتهام عمده‌شان بر ضد بورژوازى عبارت از همين است که در دوران سيادت بورژوازى طبقه‌اى نشو و نما مييابد که کليه نظام اجتماعى کهن را منفجر خواهد ساخت.

آنها بورژوازى را بيشتر از اين جهت نکوهش ميکنند که وى پرولتارياى انقلابى را بوجود ميآورد نه از اين جهت که بطور کلى پرولتاريا را بوجود ميآورد.

به همين جهت هنگام عمل سياسى، در کليه اقدامات جابرانه بر ضد طبقه کارگر شرکت ميجويند و در زندگى عادى هم با همه عبارات پُر طمطراق فرصت را براى جمع کردن سيبهاى زرين[٢١] و يا مبادله وفا و محبت و آزادگى با منافع حاصله از تجارت پشم گوسفند و چغندر و عرق را از دست نميدهند[٢٢].

همانطور که کشيش پيوسته بازو به بازوى فئودال گام برميداشته است، سوسياليسم کشيشى نيز دوش بدوش سوسياليسم فئودالى در حرکت است.

هيچ چيز از اين آسانتر نيست که به شيوه مرتاضانه مسيحى آب و رنگ سوسياليستى داده شود. مگر مسيحيت نيز به ضد مالکيت خصوصى و زناشويى و دولت پيکار نکرده است؟ مگر بجاى آنها نکوکارى و مسکنت، زندگى مجرد و خوار داشتن نفس، رهبانيت و کليسا را موعظه ننموده است؟ سوسياليسم مسيحى تنها به مثابه آب متبرکى است که کشيشها بر خشم و غضب اشرافيت ميپاشند.

ب. سوسياليسم خرده بورژوازى

اشرافيت فئودال يگانه طبقه‌اى نيست که بدست بورژوازى سرنگون شده و شرايط گذرانش در جامعه معاصر بورژوازى وخيم‌تر گرديده و خود راه زوال را طى کرده است. صنف قرون وسطائى شهرنشينان و صنف دهقانان خرده پا اسلاف بورژوازى معاصر بوده‌اند. در کشورهايى که از لحاظ صنعتى و تجارتى کمتر رشد يافته‌اند، اين طبقه تاکنون هم در کنار بورژوازى رشد يابنده زندگى جامد خود را ادامه ميدهد.

در آن کشورهايى که مدنيت معاصر رشد يافته و بسط گرفته است خرده بورژوازى جديدى بوجود آمده است – و بعنوان بخش مکمل جامعه بورژوازى دائما سير بوجود آمدن خود را طى ميکند. اين خرده بورژوازى بين پرولتاريا و بورژوازى در نوسان است. ولى رقابت، پيوسته افراد متعلق به اين طبقه را بداخل صفوف پرولتاريا ميراند و آنان ديگر شروع به درک اين نکته ميکنند که آن لحظه، که بر اثر رشد صنايع بزرگ بعنوان بخش مستقل جامعه معاصر بکلى از ميان بروند، نزديک است و جاى آنها را در تجارت و صنعت و زراعت، بازرسان و مستخدمان اجير خواهند گرفت.

در کشورهايى مانند فرانسه، که دهقانان بمراتب بيش از نيمى از کليه نفوس را تشکيل ميدهند، پيدايش نويسندگانى که جانب پرولتاريا را عليه بورژوازى گرفته و در انتقادات خويش نسبت به نظام بورژوازى مقياسهاى خرده بورژوازى و خرده دهقانى را بکار ميبردند و حزب کارگر را از نظرگاه خرده بورژوازى درک مينمودند امرى طبيعى بود. بدين ترتيب بود که سوسياليسم خرده بورژوا پديد آمد. سيسموندى نه تنها در فرانسه بلکه در انگلستان نيز بر رأس ادبياتى از اين نوع قرار دارد.

اين سوسياليسم با تيزبينى و بصيرتى فراوان توانسته است تضادهاى موجود در مناسبات توليدى معاصر را درک نمايد و ثناخوانى سالوسانه اقتصاديون را فاش کند و اثرات مخرب توليد ماشينى و تقسيم کار، تمرکز سرمايه و مالکيت ارضى، اضافه توليد، بحرانها، زوال ناگزير خرده بورژوا و دهقان، فقر پرولتاريا، هرج و مرج توليد، عدم تناسب فاحش توزيع ثروت، جنگهاى خانمانسوز صنعتى ملتها با يکديگر، منسوخ شدن آداب و رسوم سابق و مناسبات کهن خانوادگى و مليتهاى قديم را با شيوه انکارناپذيرى مبرهن سازد.

ولى از نظر مضمون مثبت خود، اين سوسياليسم سعى دارد با وسائل کهن توليد و مبادله و به همراه آن مناسبات قديمى مالکيت و جامعه کهن را بار ديگر احياء نمايد و يا آنکه وسائل معاصر توليد و مبادله را از راه جبر و زور بار ديگر در چهارچوب مناسبات کهن مالکيتى که قبلا بوسيله اين وسائل توليد منفجر شده و ناچار ميبايستى هم منفجر شود بگنجاند. در هر دو حالت اين سوسياليسم، در عين حال، هم ارتجاعى است و هم تخيلى.

آخرين کلام اين سوسياليسم آن است که سازمان صنفى در صنايع و روابط پاتريارکال در کشاورزى مستقر گردد.

اين طريقت در رشد و تکامل آتى خود به لند لند مرعوبانه‌اى مبدل گرديد[٢٣].

ج. سوسياليسم آلمانى يا سوسياليسم «حقيقى»

ادبيات سوسياليستى و کمونيستى فرانسه، که تحت فشار بورژوازى حاکم بوجود آمده و مظهر ادبى مبارزه بر ضد اين حاکميت بود، زمانى به آلمان انتقال داده شد که در آنجا بورژوازى تازه مبارزه خود را بر ضد استبداد فئودالى شروع نموده بود.

فيلسوفها و نيمه فيلسوفها و دوستداران جملات زيبا در آلمان با حرص و ولع تمام در دامن اين ادبيات چنگ زدند و فقط فراموش کردند که همراه با انتقال اين نوشته‌ها از فرانسه به آلمان، شرايط حياتى کشور فرانسه به آلمان منتقل نشده است. در اوضاع و احوال آلمان، ادبيات فرانسوى اهميت عملى بلاواسطه خود را از دست داد و منظره يک جريان صرفا ادبى را بخود گرفت. اين ادبيات ميبايستى فقط چيزى شبيه به خيالبافى فارغ‌بالان درباره يک جامعه واقعى[٢٤] و درباره تحقق يافتن ماهيت انسانى بنظر آيد. بدين سان خواستهاى نخستين انقلاب فرانسه براى فلاسفه آلمانى قرن هجدهم تنها به معناى خواستهاى «عقل عملى» بطور کلى بود و ابراز اراده بورژوازى انقلابى فرانسه هم در نظر آنها مفهوم قوانين اراده محض، اراده من حيث هى و اراده واقعا بشرى را داشت.

تمام کار مصنّفين آلمانى منحصر به اين شد که ايده‌هاى نوين فرانسوى را با وجدان فلسفى کهن خويش سازگار سازند و يا به عبارت صحيح‌تر ايده‌هاى فرانسوى را از نظرگاه فلسفى خود فراگيرند.

اين عمل فراگرفتن به همان شکلى انجام گرفت که معمولا زبان بيگانه را فراميگيرند، يعنى از طريق ترجمه.

چنانکه ميدانيم، راهبان بر دست‌نويسهايى که بر آن آثار کلاسيک بت پرستان باستان نوشته شده بود، شرح حال بى‌معناى مقدسين کاتوليک را مينگاشتند. مصنّفين آلمانى با ادبيات ضد دينى فرانسه درست عکس اين رفتار را کردند بدين معنى که اباطيل فلسفى خود را در ظَهر متن فرانسه نوشتند. مثلا در ذيل انتقاد فرانسوى از مناسبات پولى نوشتند: «از خود جدا شدن ماهيت بشرى» و در ذيل انتقاد فرانسوى از دولت بورژوازى نوشتند: «الغاء سلطه کل تجريدى» و الخ.

آنان اين عمل گنجاندن لفاظيهاى فلسفى ذيل تئوريهاى فرانسوى را بنام «فلسفه عمل»، «سوسياليسم حقيقى»، «دانش آلمانى سوسياليسم»، «بنياد فلسفى سوسياليسم» و غيره تعميد کردند.

بدين ترتيب ادبيات سوسياليستى – کمونيستى فرانسوى بکلى ماهيت واقعى خود را از دست داد. و از آنجايى که اين ادبيات در دست آلمانها ديگر مظهر مبارزه طبقه‌اى عليه طبقه ديگر نبود، آلمانها مطمئن بودند که مافوق «يکطرفه بودن فرانسوى» قرار گرفته‌اند و بجاى نيازمنديهاى حقيقى از نيازمندى به حقيقت و بجاى منافع پرولتاريا از منافع ماهيت بشرى و انسانها بطور کلى يعنى انسانى که متعلق به هيچ طبقه‌اى نيست و اصولا فى‌الواقع موجود نيست بلکه تنها هستى او در آسمان مه‌آلود پندارهاى فلسفى متصور است، دفاع مينمايند.

اين سوسياليسم آلمانى، که تمرينهاى اسکولاستيک مآب و چرند خود را آنقدر به شکل جدى و پُر حرارت تلقى ميکرد و با جار و جنجال بازار گرمى مينمود، اندک اندک معصوميت عالِم نمايانه خود را از دست داد.

مبارزه بورژوازى آلمان، بخصوص بورژوازى پروس بر ضد فئودالها و سلطنت مطلقه و يا بعبارت ديگر جنبش ليبرالى، همواره جدى‌تر ميگشت.

بدين سان براى سوسياليسم «حقيقى» فرصتى مطلوب به چنگ آمد تا خواستهاى سوسياليستى را در مقابل جنبش سياسى قرار دهد و بر حسب سنت موجود به ليبراليسم، دولت انتخابى، رقابت بورژوازى، آزادى مطبوعات بورژوازى، حقوق بورژوازى، آزادى و مساوات بورژوازى لعنت بفرستد و توده مردم را موعظه کند که آنان از اين جنبش بورژوازى هيچ طرفى برنخواهند بست، بلکه بر عکس در خطرند که همه چيز خود را از دست بدهند. سوسياليسم آلمانى در موقع لازم فراموش ميکرد که انتقاد فرانسوى، که وى انعکاس و تقليد بى‌روح آن بود، ناشى از فرض وجود جامعه معاصر بورژوازى و شرايط حياتى مادى و ساختمان سياسى متناسب با آن، يعنى ناشى از فرض کليه آن مقدماتى بود که تازه در آلمان سخن از بدست آوردن آنها بميان آمده.

اين سوسياليسم براى حکومتهاى استبدادى آلمان و ملتزمين آنان مانند کشيشان و اولياء مدارس و يونکرهاى جاهل و عُمّال ديوانى اين حکومتها، بمنزله مترسک مساعدى بر ضد بورژوازى تهديد کننده و معترض بود.

اين سوسياليسم مُکمّل تسليت‌بخش تازيانه‌هاى سوزان و گلوله‌هاى تفنگ بود که همين حکومتها بکمک آنها قيامهاى کارگران آلمانى را سرکوب ميکردند.

اگر بدين طريق سوسياليسم «حقيقى» در دست دولت بدل به حربه‌اى براى مبارزه بر ضد بورژوازى ميگشت، در عين حال مستقيما هم مظهر منافع ارتجاعى يعنى منافع کوته‌نظران[٢٥] آلمانى بود. پايه حقيقى اجتماعى ترتيبات موجود در آلمان طبقه خرده بورژوايى است که بازمانده قرن شانزدهم است و از آن زمان تاکنون پيوسته شکلهاى تازه به تازه‌اى بخود گرفته است.

حفظ اين خرده بورژوازى در حکم حفظ ترتيبات موجوده در آلمان است. اين خرده بورژوازى با رُعب تمام در انتظار آن است که سلطه صنعتى و سياسى بورژوازى از طرفى بوسيله تمرکز سرمايه و از طرفى بر اثر رشد پرولتارياى انقلابى برايش نابودى و اضمحلال ببار بياورد. بنظر وى چنين ميرسيد که سوسياليسم «حقيقى» ميتواند اين هر دو نشان را با يک تير بزند. لذا مانند بيمارى همه‌گيرى اشاعه مييافت.

اين جامه که از تارعنکبوت تخيلات بافته و با گلهاى خوش نقش و نگار فصاحت تزيين يافته و با سرشک تأثرات مفرط شستشو داده شده بود، اين جامه عارفانه که سوسياليستهاى آلمانى در لفافه آن مشتى «حقايق جاويدان» ناقابل خود را نهان ميساخته‌اند تنها بر فروش کالاى آنان در ميان اين جماعت ميافزود.

سوسياليسم آلمانى نيز بنوبه خود بيش از پيش پى ميبرد که بعهده اوست که نماينده مطنطن اين کوته‌نظران باشد.

اين سوسياليسم ملت آلمان را بعنوان يک ملت نمونه و کوته‌نظر آلمانى را مانند نمونه‌اى براى بشر اعلام ميداشت و براى هر يک از دنائت‌هايش معناى سوسياليستى عالى و باطنى قائل ميشد، يعنى آن را درست بعکس آنچه که بود بدل ميساخت. و پايان کار را بطرز پيگير بجايى رساند که مستقميا بر ضد روش «خشن و مخرب» کمونيستها برخاست و اعلام داشت که خود وى در عالم بى‌غرضى با عظمت خويش مافوق هرگونه مبارزه طبقاتى قرار دارد. بجز چند استثناء معدود، آنچه که در آلمان بعنوان باصطلاح تأليفات سوسياليستى و کمونيستى جريان دارد، به اين ادبيات پليد و بيزارى‌آور مربوط است[٢٦].

٢- سوسياليسم محافظه کار يا بورژوايى
قسمتى از بورژوازى مايل است دردهاى اجتماعى را درمان کند تا بقاء جامعه بورژوازى را تأمين نمايد.

اقتصاديون، نوعپروران، انساندوستان، مصلحين طبقه کارگر، بانيان جمعيتهاى خيريه، اعضاى انجمنهاى حمايت از حيوانات، مؤسسيس مجامع منع مسکرات و اصلاح طلبان خرده‌پا از همه رنگ و قماش، به اين دسته تعلق دارند. اين سوسياليسم بورژوا حتى بصورت سيستمهاى تمام و کمالى در ميآمد.

بعنوان مثال کتاب «فلسفه فقر» تأليف پرودون را ذکر ميکنيم.

سوسياليستهاى بورژوا ميخواهند شرايط حيات جامعه معاصر را حفظ کنند ولى بدون مبارزات و مخاطراتى که ناگزير از آن ناشى ميشود. آنها ميخواهند جامعه موجود را حفظ کنند ولى بدون عناصرى که آن را انقلابى کرده و شيرازه‌اش را از هم ميپاشد. آنها بورژوازى را بدون پرولتاريا ميخواهند. بورژوازى عالَمى را که در آن حکمرواست، طبيعتا بهترين عوالم ميپندارد. سوسياليسم بورژوا اين پندار تسليت بخش را بصورت يک سيستم تمام و يا نيمه‌کاره‌اى در ميآورد. هنگامى که اين سوسياليسم از پرولتاريا دعوت ميکند که سيستم او را عملى نمايد و در بيت‌المقدس جديد وى گام گذارد، در واقع توقع وى فقط آنست که پرولتاريا در جامعه کنونى همچنان باقى بماند ولى انديشه‌هاى کينه‌آميز خود را درباره اين جامعه بدور افکند.

نوع دومى از اين سوسياليسم، که کمتر سيستماتيک و منظم ولى بيشتر عملى است، ميکوشيد تا در طبقه کارگر نسبت به هر جنبش انقلابى نظرياتى منفى تلقين کند و اثبات نمايد که براى طبقه کارگر فلان و يا بهمان اصلاحات سياسى سودمند نيست بلکه تنها تغيير شرايط مادى و مناسبات اقتصادى مفيد است. و اما مقصود اين سوسياليسم از تغيير شرايط مادى به هيچ وجه الغاء مناسبات توليدى بورژوازى، که تنها از طريق انقلاب عملى شدنى است، نميباشد، بلکه مقصد اصلاحات ادارى بر اساس مناسبات توليدى موجود است. در نتيجه، در روابط بين سرمايه و کار مزدورى هيچ تغييرى وارد نميکند و در بهترين حالات، جز کاستن از مصارف سيادت بورژوازى و ساده‌تر کردن امور اقتصادى دولت بورژوازى عمل ديگرى صورت نميدهد.

سوسياليسم بورژوازى تنها زمانى با چهره برازنده خود جلوگر ميشود که به وجهى از سخنورى مبدل گردد. آزادى بازرگانى! بسود طبقه کارگر؛ حمايت گمرکى! بسود طبقه کارگر؛ زندانهاى انفرادى! بسود طبقه کارگر… اين است آخرين و تنها سخن جدى سوسياليسم بورژوازى.

سوسياليسم بورژوازى درست منحصر به اين ادعاست که بورژوا بورژواست، بسود طبقه کارگر.

٣- سوسياليسم و کمونيسم انتقادى-تخيلى
ما در اينجا از آن ادبياتى که در کليه انقلابهاى کبير زمان کنونى ترجمان خواستهاى پرولتاريا بوده است، سخن بميان نميآوريم (نوشته‌هاى بابف و غيره).

اولين کوششهاى پرولتاريا براى اجراى مستقيم منافع خاص طبقاتى خود در دوران هيجان عمومى، در دوران سرنگونى جامعه فئودال، ناگزير، بر اثر عدم رشد خود پرولتاريا و همچنين در نتيجه فقدان شرايط مادى رهاييش، که تنها محصول عصر بورژوازى است، با شکست مواجه ميگرديد. ادبيات انقلابى که همراه اين جنبشهاى نخستين پرولتاريا پديد شد، ناگزير از لحاظ مضمون ارتجاعى است زيرا يک رهبانيت عمومى، و مساوات ناهموارى را موعظه ميکند.

سيستمهاى اصلى سوسياليستى و کمونيستى، يعنى سيستم سن‌سيمون، فوريه، اوئن و غيره در دوران اوليه که وصف آن گذشت، (رجوع کنيد به بخش «بورژوازى و پرولتاريا») يعنى زمانى که مبارزه بين پرولتاريا و بورژوازى رشد نيافته بود، بوجود ميآيد.

راست است، مخترعين اين سيستمها تضاد طبقاتى و همچنين تأثير عناصر مخرب درون خود جامعه حاکمه را مشاهده ميکنند، ولى براى خود پرولتاريا هيچگونه فعاليت مستقل تاريخى، هيچگونه جنبش سياسى خاصى قائل نيستند.

از آنجايى که رشد تضاد طبقاتى پا بپاى رشد صنايع در حرکت است، لذا آنها هنوز از عهده دريافت شرايط مادى نجات پرولتاريا بر نميآيند و در جستجوى آنچنان علم اجتماعى و آنچنان قوانين اجتماعى هستند که بتواند اين شرايط را بوجود آورد.

جاى فعاليت اجتماعى را بايد فعاليت اختراعى شخص آنها و جاى شرايط تاريخى نجات را بايد شرايط تخيلى آنها، و جاى پيشرفت تدريجى پرولتاريا بصورت طبقه را بايد تشکل جامعه طبق نسخه من درآوردى آنها بگيرد. در نظر آنها تاريخ آينده تمام جهان عبارت است از تبليغ و اجراى عملى نقشه‌هاى اجتماعى آنان.

راست است آنها اعتراف ميکنند که در نقشه‌هاى خودشان، بطور عمده از منافع طبقه کارگر، بعنوان دردمندترين طبقات مدافعه ميکنند. پرولتاريا تنها از اين نقطه نظر که دردمندترين طبقات است براى آنها وجود دارد.

ولى شکل نارس مبارزه طبقاتى و همچنين وضع زندگانى خود اين اشخاص کار آنها را به آنجا ميکشاند که خود را برتر از تضاد طبقاتى تصور کنند. آنها ميخواهند وضع همه اعضاى جامعه، و حتى روزگار کسانى را که در بهترين شرايط بسر ميبرند، اصلاح نمايند. به همين جهت آنها همه اجتماع را بدون تفاوت و اختلاف و حتى طبقه حاکمه را با رجحان بيشترى مخاطب قرار ميدهند. به نظر آنها کافى است که به سيستم آنها پى برده شود تا تصديق شود که اين سيستم بهترين نقشه براى بهترين جامعه ممکنه است.

به همين جهت آنان هر اقدام سياسى و بويژه انقلابى را طرد مينمايند و بر آنند که از طريق مسالمت‌آميز به هدف خود دست يابند و در کوششند تا بکمک آزمايشهاى کوچک و البته بى‌نتيجه، و به زور مثال و نمونه راه را براى انجيل اجتماعى جديد خويش هموار کنند. اين وصف خيالى از جامعه آينده زمانى پديدار ميشود که پرولتاريا هنوز در وضع بسيار رشد نيافته‌اى است و به همين جهت هنوز اوضاع خود را بشکلى خيالى در نظر مجسم ميگرداند. اين وصف ناشى از اولين شور و شوق انباشته از حدسيات براى اصلاح عمومى جامعه است.

ولى در اين آثار سوسياليستى و کمونيستى عناصر انتقادى نيز وجود دارد. اين آثار به همه مبادى جامعه موجود حمله ميبرد و به همين جهت، به ميزان فراوان مواد و مصالح گرانبها براى تنوير افکار کارگران بدست داده است. استنتاجات مثبت آنها درباره جامعه آينده، مثلا از ميان بردن تضاد بين شهر و ده، الغاء خانواده و سودهاى خصوصى و کار مزدورى، اعلام هماهنگى اجتماعى و تبديل حکومت به يک اداره ساده دستگاه توليد… همه اين اصول، تنها ضرورت رفع تضاد طبقاتى را، که تازه شروع به بسط کرده و فقط با ابهام و بى‌شکلى اوليه‌اش در نظر آنها روشن بود، بيان ميکند. به همين جهت هم اين اصول هنوز داراى جنبه بکلى تخيلى است.

اهميت سوسياليسم و کمونيسم انتقادى تخيلى با تکامل تاريخى نسبت معکوس دارد. به همان نسبت که مبارزه طبقاتى بسط مييابد و شکلهاى مشخص‌ترى بخود ميگيرد، اين کوشش تخيلى براى قرار گرفتن مافوق اين مبارزات و اين روش منفى تخيلى نسبت به اين مبارزات هر گونه اهميت عملى و صلاحيت تئوريک خود را از دست ميدهد. به اين جهت اگر هم مؤسسين اين سيستمها از بسى جهات انقلابى بوده‌اند، پيروانشان پيوسته بصورت فِرَقى ارتجاعى در ميآيند. آنان بدون توجه به تکامل تاريخى پرولتاريا، به نظرات کهنه آموزگارانشان سخت و محکم چسبيده‌اند. به همين جهت پيگيرانه در تلاشند بار ديگر مبارزه طبقاتى را کُند ساخته و تناقضات را آشتى بدهند. آنها، هنوز در اين آرزو هستند که از طريق آزمايشها، پندارهاى اجتماعى خود را عملى سازند و فالانسترهاى[٢٧] جداگانه‌اى بوجود آورند و کُلُنى‌هاى داخلى («Home-colonies») احداث نمايند و ايکاريهاى کوچک[٢٨] – چاپ بغلى اورشليم جديد – ترتيب دهند و براى ايجاد تمام اين کاخهاى آسمانى ناچارند به قلوب نوع‌پرور و کيسه پول بورژواها مراجعه نمايند. اينان بتدريج به درجه سوسياليستهاى ارتجاعى و يا محافظه کار، که ذکر آن گذشت تنزل ميکنند و تنها از لحاظ يک فضل فروشى منظم‌تر و اعتقادى خيالى به قدرت معجرآساى دانش اجتماعى خود، از آنها متمايزند.

به همين جهت است که آنها با شدتى هر چه تمامتر عليه جنبشهاى سياسى کارگران، که به عقيده ايشان فقط نتيجه بى‌اعتقادى کورکورانه به انجيل جديد است، قيام ميکنند.

پيروان اوئن در انگلستان و پيروان فوريه در فرانسه به ترتيب، در آنجا عليه چارتيستها و در اينجا عليه رفرميستها در حال قيامند[٢٩].

مانيفست حزب کمونيست
فصل چهارم
مناسبات کمونيستها با احزاب مختلف اپوزيسيون

بنا به آنچه که در بخش دوم گفته شد، مناسبات کمونيستها با آن احزاب کارگرى که اکنون ديگر وجود دارند يعنى چارتيستها در انگلستان و طرفداران اصلاحات ارضى در آمريکاى شمالى، روشن است.

کمونيستها براى رسيدن به نزديکترين هدفها و منافع طبقه کارگر مبارزه ميکنند ولى در عين حال در جريان جنبش کنونى از آينده نهضت نيز مدافعه مينمايند. در فرانسه کمونيستها، در مبارزه با محافظه‌کاران و بورژوازى راديکال به حزب سوسياليست دمکرات[٣٠] گرويده‌اند، بدون آنکه از حفظ حق انتقاد نسبت به جملات و توهماتى که از زمان انقلاب سنت شده است، صرفنظر کنند.

در سوئيس کمونيستها از راديکالها حمايت ميکنند ولى از نظر دور نميدارند که اين حزب از عناصر متضاد تشکيل شده است که قسمتى شامل سوسياليستهاى دمکرات به سبک فرانسه و قسمت ديگر شامل بورژواهاى راديکال است.

در ميان لهستانيها، کمونيستها از حزبى که انقلاب ارضى را شرط نجات ملت ميدانند، يعنى همان حزبى که در سال ١٨٤٦ قيام کراکوى را برپا کرده است، پشتيبانى مينمايند.

در آلمان حزب کمونيست، تا زمانى که بورژوازى روش انقلابى دارد، همراه بورژوازى بر ضد سلطنت مستبده و مالکين فئودال و خرده بورژوازى ارتجاعى گام برميدارد.

ولى حزب کمونيست حتى لحظه‌اى هم از اين غافل نيست که حتى‌المقدور، در مورد تضاد خصمانه بين بورژوازى و پرولتاريا، شعور و آگاهى روشنترى در کارگران ايجاد کند تا کارگران آلمانى بتوانند بلافاصله از آن شرايط اجتماعى و سياسى که سيادت بورژوازى بايستى ببار آورد مانند حربه‌اى بر ضد خود او استفاده کنند و فورا پس از برانداختن طبقات ارتجاعى در آلمان، مبارزه بر ضد خود بورژوازى را شروع نمايند.

کمونيستها توجه اساسى خود را به آلمان معطوف ميدارند زيرا آلمان در آستان يک انقلاب بورژوازى قرار دارد و اين تحول را در يک شرايط مدنيت اروپايى بطور کلى مترقى‌تر و يک پرولتارياى به مراتب رشد يافته‌ترى نسبت به انگلستان قرن هفدهم و فرانسه قرن هجدهم انجام خواهد داد. لذا انقلاب بورژوازى آلمان ميتواند فقط پيش‌درآمد بلاواسطه يک انقلاب پرولتاريايى باشد.

خلاصه کمونيستها همه جا از هر جنبش انقلابى بر ضد نظام اجتماعى و سياسى موجود، پشتيبانى ميکنند.

آنها در تمام اين جنبشها مسأله مربوط به مالکيت را، بدون وابستگى به اين که شکلى کم يا بيش رشد يافته بخود گرفته باشد، بعنوان مسأله اساسى جنبش تلقى ميکنند.

سرانجام، کمونيستها همه جا براى نيل به اتحاد و توافق احزب دمکراتيک همه کشورها ميکوشند.

کمونيستها عار دارند که مقاصد و نظريات خويش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام ميکنند که تنها از طريق واژگون ساختن همه نظام اجتماعى موجود، از راه جبر، وصول به هدفهايشان ميسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونيستى بر خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزى جز زنجير خود را از دست نميدهند. ولى جهانى را بدست خواهند آورد.

پرولتارهاى جهان متحد شويد!

————————————-
زیرنویس ها:

[١] مقصود از بورژوازى، طبقه سرمايه‌دار معاصر و مالکين وسائل توليد اجتماعى هستند که اجرا کنندگان کار مزدوريند. مقصود از پرولتاريا، طبقه کارگر مزدور معاصر است که از خود صاحب هيچگونه ابزار توليد نيست و براى آنکه زندگى کند ناچار است نيروى کار خود را به معرض فروش گذارد (حاشيه انگلس براى چاپ انگليسى سال ١٨٨٨).

[٢] يعنى تمام تاريخى که بصورت اسناد کتبى در دسترس ما قرار دارد. در سال ١٨٤٨ هنوز ماقبل تاريخ جامعه و سازمان اجتماعى مربوط به پيش از تاريخ مکتوب، تقريبا به هيچ وجه معلوم نبود. طى مدتى که از آن زمان ميگذرد، هاکس هائوزن مالکيت اشتراکى زمين را در روسيه کشف کرد، مائورر ثابت کرد که اين شکل مالکيت يک مبداء و منشاء اجتماعى است که کليه اقوام ژرمنى تکامل تاريخى خود را از آن شروع کرده‌اند و به تدريج معلوم شد که مالکيت اشتراکى روستائى در همه جا از هند گرفته تا ايرلند شکل اوليه جامعه ميباشد و يا بوده است. سازمان درونى اين جامعه کمونيستى اوليه را با شکل نمونه‌وارى که داشته است، مرگان توضيح داد و با کشف ماهيت حقيقى قبيله و موقعيت آن در ميان طايقه به قضيه سرانجام بخشيد. پس از تجزيه اين کمون اوليه، جامعه به طبقات خاص و سرانجام متضاد تقسيم ميشود. من سعى کردم که در کتاب ‌»منشاء خانواده، مالکيت خصوصى و دولت، اشتوتکارت ١٨٨٦، طبع دوم» جريان اين تجزيه را توصيف کنم (حاشيه انگلس به طبع انگليسى سال ١٨٨٨).

[٣] استادکار، عضو کامل‌الحقوق صنف خود است، استادى است در داخل صنف نه بر رأس آن (حاشيه انگلس به طبع انگليسى سال ١٨٨٨).

[٤] در طبع انگليسى سال ١٨٨٨ که رداکتور آن انگلس بوده است در دنبال کلمه «کاميابى سياسى مربوطه» عبارت «اين طبقه» نيز اضافه شده است. هـ.ت.

[٥] شهرهايى که در فرانسه بوجود ميآمد، حتى قبل از آنکه فرمانروايان و اربابان فئودال خودمختارى محلى و حق سياسى خود را به عنوان «صنف سوم» بدست آورند، «کمون» ناميده ميشدند. و بطور کلى ميتوان گفت در اينجا از لحاظ تکامل اقتصادى بورژوازى، کشور انگلستان و از لحاظ تکامل سياسى کشور فرانسه بمنزله کشور نمونه‌وارى انتخاب شده‌اند (حاشيه انگلس به طبع انگليسى سال ١٨٨٨).

کمون نامى است که شهرنشينان ايتاليا و فرانسه پس از آنکه نخستين بار توانستند از اربابان فئودال حق خودمختارى خود را بازخريد کنند و يا خود بدست آورند، به جماعت شهرى خود اطلاق نمودند (حاشيه انگلس به طبع آلمانى سال ١٨٩٠).

[٦] در طبع انگليسى سال ١٨٨٨ پس از کلمات «جمهورى مستقل شهرى» اين کلمات گذارده شده: «(مانند ايتاليا و آلمان)»، و پس از عبارت «صنف سومى بود که به سلطنت مستبده ماليات ميپرداخت»، ذکر شده است: «(مانند فرانسه)». هـ.ت.

[٧] در طبع‌هاى بعدى، که از طبع آلمانى سال ١٨٧٢ شروع ميشود، عبارت «تمدن بورژوازى و» افتاده است. هـ.ت.

[٨] بعدها مارکس نشان داد که کارگر کار خود را نميفروشد بلکه نيروى کار خود را بمعرض فروش ميگذارد. در اين باب رجوع کنيد به پيشگفتار انگلس به کتاب مارکس موسوم به «کار مزدورى و سرمايه». هـ.ت.

[٩] در طبع انگليسى چاپ ١٨٨٨ بجاى عبارت «کميت کار» نوشته شده است «سنگينى کار». هـ.ت.

[١٠] در چاپ انگليسى سال ١٨٨٨ پس از کلمه «ائتلاف» نوشته شده است «(اتحاديه‌هاى کارگرى)». هـ.ت.

[١١] در طبع انگليسى چاپ ١٨٨٨ بجاى عبارت «عناصر آموزش خود» چاپ شده است «عناصر آموزش سياسى و عمومى خود». هـ.ت.

[١٢] در طبع انگليسى چاپ ١٨٨٨ بجاى عبارت «عناصر آموزش» چاپ شده است «عناصر فرهنگ و ترقى». هـ.ت.

[١٣] در طبع انگليسى سال ١٨٨٨ بجاى «ويژه» نوشته شده است «طريقتى». هـ.ت.

[١٤] در چاپ انگليسى سال ١٨٨٨ بجاى عبارت «استثمار فرد از فرد» نوشته شده است «استثمار اقليت از اکثريت». هـ.ت.

[١٥] در طبع انگليسى ١٨٨٨ بجاى عبارت «بمقام يک طبقه ملى ارتقاء يابد» چاپ شده است «به مقام طبقه رهنمون ملت ارتقاء يابد». هـ.ت.

[١٦] در چاپهاى بعد از چاپ آلمانى سال ١٨٧٢ بجاى «در عرصه وجدانيات» نوشته شده است «در عرصه معرفت». هـ.ت.

[١٧] در چاپهاى بعدى آلمانى که از سال ١٨٧٢ به بعد منتشر شده است بجاى کلمه «تضاد» نوشته شده است «اختلاف. هـ.ت.

[١٨] در چاپهاى بعد از چاپ آلمانى سال ١٨٧٢ بجاى عبارت «و نيز شرايط وجود طبقات بطور کلى» نوشته شده است «طبقات را بطور کلى منحل مينمايد. هـ.ت.

[١٩] مقصود تجديد سلطنت انگلستان (١٦٨٩-١٦٦٠) نيست بلکه تجديد سلطنت فرانسه است (١٨٣٠-١٨١٤) (حاشيه انگلس براى ترجمه انگليسى سال ١٨٨٨). هـ.ت.

[٢٠] لژيتيميستها حزب درباريان ملّاک طرفدار استقرار مجدد سلسله بوربونها هستند. گروه «انگلستان جوان» در حوالى سال ١٨٤٢ تشکيل شد و شامل آن جرگه‌اى از اشراف انگليسى و رجال سياسى و اديبان انگلستان بود که به محافظه‌کاران پيوسته بودند. ديزرائيلى و توماس کارلايل و غيره نمايندگان برجسته اين گروه بودند. هـ.ت.

[٢١] در ترجمه انگليسى سال ١٨٨٨ در دنبال عبارت «سيبهاى زرين» اضافه شده است «که از درخت صنايع ميريزد». هـ.ت.

[٢٢] اين مطلب اصولا مربوط به آلمان است، که در آن اشراف فلاحت پيشه و يونکرها بخش عمده املاک خويش را تحت نظر خود به توسط مباشرين اداره ميکنند و بعلاوه صاحبان عمده کارخانه‌هاى چغندر قند و عرق سيب زمينى هم هستند. اشراف ثروتمندتر انگليسى هنوز به اين پايه نرسيده‌اند، ولى آنان نيز ميدانند چگونه ميتوان تنزل عوايد حاصله از زمين را، با گذاردن نام خود در اختيار مؤسسين شرکتهاى سهامى کم و بيش مشکوک، جبران کرد. (حاشيه انگلس به ترجمه انگليسى سال ١٨٨٨).

[٢٣] در چاپ انگليسى سال ١٨٨٨ بجاى عبارت «در رشد و تکامل آتى به لند لند مرعوبانه‌اى مبدل گرديد» نوشته شده است «سرانجام، هنگامى که حقايق سرسخت تاريخى کليه آثار تخدير کننده اين خود فريبى را زائل ساخت، اين شکل سوسياليسم به لند لند فلاکت‌بارى مبدل گرديد». هـ.ت.

[٢٤] در چاپهايى که از طبع آلمانى سال ١٨٧٢ به بعد شروع ميشود عبارت «درباره يک جامعه واقعى» نيست. هـ.ت.

[٢٥] در چاپ انگليسى سال ١٨٨٨ در بخش مربوط به سوسياليسم «حقيقى» بجاى اصطلاحات «کوته‌نظران آلمانى» و «کوته‌نظر آلمانى» نوشته شده است «فيليستيورهاى آلمانى» و «فيليستيور خرده بورژواى آلمانى». هـ.ت.

[٢٦] توفان انقلابى سال ١٨٤٨ اين مسلک فاسد را از ميان برد و هوس سوداگرى با سوسياليسم را از سر پيروانش بيرون کرد. نماينده عمده و نمونه کلاسيک اين مسلک آقاى کارل گرون است. (حاشيه انگلس به چاپ آلمانى سال ١٨٩٠).

[٢٧] فالانستر عبارت بود از کلنى‌هاى سوسياليستى بر طبق طرح فوريه؛ ايکارى نامى بود که کابه به کشور خيالى خود و بعدها به کلنى کمونيستى خود در آمريکا داده بود. (حاشيه انگلس به ترجمه انگليسى منتشره در سال ١٨٨٨).

[٢٨] Home-colonies (کلنى‌هاى داخل کشور) نامى است که اوئن به جامعه‌هاى نمونه کمونيستى خود داده بود. فالانستر نام کاخهاى اجتماعى بود که فوريه طرح ريزى ميکرد. ايکارى نام کشور تخيلى-پندارى بود که کابه سازمان کمونيستى آن را توصيف ميکند (حاشيه انگلس به طبع آلمانى سال ١٨٩٠).

[٢٩] اشاره به طرفداران روزنامه «La Réforme» («اصلاح»)، ارگان حزب «سوسيال دمکرات» آلمان. هـ.ت.

[٣٠] آنموقع معرف اين حزب در پارلمان لدرو-رلن و در ادبيات لوئى بلان و در مطبوعات روزانه، روزنامه «La Réforme» بود. معنى نام سوسياليست دمکرات اين بود که قسمتى از حزب دمکرات و يا جمهوريخواه، مانند واضعين اين نام، کم و بيش رنگ سوسياليستى داشته است. (حاشيه انگلس به ترجمه انگليسى منتشره سال ١٨٨٨).

حزبى که خود را در فرانسه سوسياليست دمکرات ميناميد از لحاظ سياسى تحت رهبرى لدرو-رلن و از لحاظ ادبى تحت سرپرستى لوئى بلان بود؛ لذا اين حزب با سوسيال دمکراسى امروزى زمين تا آسمان تفاوت داشته است. (حاشيه انگلس به طبع آلمانى سال ١٨٩٠).

Advertisements
Published in: on 31 مارس 2012 at 10:48 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نامه سر گشاده در مورد فتح‌الله حسینی نماینده دور نهم مجلس شورای اسلامی

نامه سر گشاده در مورد فتح‌الله حسینی نماینده دور نهم مجلس شورای اسلامی

فتح الله حسینی -نماینده حوزه قصرشیرین، گیلانغرب
آهای پهلوان قدری آرامتر ، سوی سخنم با شماست سردار که صبح جمعه در راهپیمایی 22 بهمن دستهایت را بالا بردی ، در حیرت ماندم که چگونه به این هیبت رسیدی در این سالها! عکس هایت چیز دیگری نشان می دهند ، همان عکس هایی که از بخش تدارکات گرفته بودی و روی سایت طرفداران گمنامت بود !!! که البته در گمنام بودنشان هم شک و شبهه های زیادی هست !!! در حیرت ماندم که چه می خواهی بگویی ؟
باز چه خبر شده است که به غوغاسالاری پناه برده ای ؟
باز سیاه بازی ؟
باز اغوای خلق الله ؟
به نشانه ی کدام فتح و کدام حماسه دستهایت را بالا می بری ؟
آها سردار یادم آمد که «هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد» ! پس چه کسی را میخواهی فریب دهی ؟ مرا یا مارا ؟
البته تعجبی ندارد که عادت کرده ایم به دروغ ها و فریب کاریهایت ، از همان بدو ورودت که کارپردازی و خدمات مجمع تشخیص مصلحت نظام را به عضویت و مشاوره تبدیل نمودی ! سردار به گمانم کارتون ((زبل خان)) را زیاد میبینی اما فکر میکنم بد نباشد نگاهی هم به ((شرک)) بیندازی. هرچه باشد به او شبیه تری !
کاش مردم می دانستند که کیستی و چه کارها که نکرده ای ؟ کاش می دانستند که با «گرگ دنبه میخوری و با چوپان گریه می کنی» ! اما سردار این توهم را از کله چند منی ات پاک کن که مردم فریب مظلوم نماییت را می خورند و یادت نرود اگر چه مردم این دیار هنوز از فریبکاری هایت بی خبرند اما » الله بغافل عما تعملون » خدا از کردار شما غافل نیست (( سوره مبارکه بقره ، آیه 74 )) و نیک بدان که چراغ هیچ ستمگری تا صبح نمیسوزد ، چه می گویم خدایا ! سردار در پول و ناز و نعمت غرق شده است و من از کتاب خدا برایش می گویم !!! سردار از کدام شاهکارت بگویم که مردم تو را اندکی بهتر بشناسند و بدانند که » چماق به دست خرس دادن آسان است ولی پس گرفتنش مشکل » !!! راستی سردار در آستانه انقلاب و پس از آن در کجا بخدمت مشغول بودید و پس از آن چه؟ وقتی می گویی رزمنده ای و رزم دیده و مدت 80 ماه در جبهه بوده ای از شهدا و دیگر رزمندگان مانند شکربیگی ها ، صفری ها ، امینی ها و … شرم نمی کنی؟! هرکه نداند آنها می دانند که تدارکاتچی بیش نبودی و بس ، آنهم در پشت جبهه ! راستی سردار هنوز از آن پتوها داری ؟! همان پتوها ی پلنگ نشان که بجای چادر رزمندگان سر از دولت سرای مبارک درآوردند! دلاور فکر نمیکنی ملت با دیدن هیبت چند صد کیلوییت در عجب می مانند که چگونه سلاح برداشته ای و در جنگ شرکت کرده ای ؟!
سردار آیا مردم می دانند که چرا رخت سفر بستید و از زادگاهتان کوچ کردید و به پایتخت رفتید ؟! چگونه شد که به قول خودتان از خیر سیاه چادر نشینی گذشتید و به کاخ نشینی عادت کردید ؟! آیا می دانند که در دعوای بر سر نوبت آب به زندگی اسدی پایان دادید و بهایش را برادر مرحومتان پرداخت که خونش به ناحق و بخاطر خطای شما ریخته شد ؟! البته سردار شما عادت دارید که دیگران را گرو نان و ماست گذاشته و از آنان مایه بگذارید !
از 280 هکتار زمین های مرحوم امیر احتشامی در قصرشیرین چه خبر ؟! ناز شستت که چه زیرکانه آنها را بالا کشیدی و با شاکی شدن مردم برادر و پدرتان را عامل آن دانستید . سردار دیدیم که چگونه برخلاف شعارهای تبلیغاتی دوره قبل تان هیچ حقی را ناحق ننمودی !!!
ایها الناس آیا پرونده های زمین خواری سردار را پیگیری کرده اید ؟! راستی سردار مردم چقدر از زمین خواری هایت باخبر و آگاهند ؟! دیگر چه سردار بازهم از فتوحاتت بگویم ؟!
عجب از تو مومن که دیدن چهره ات آدمی را یاد قیامت و آتش دوزخ می اندازد ، تو که از سر عبادت و خداترسی ذره ای گوشت بر استخوانده هایت نمانده است ! نکند با بیت المال قهر کرده ای ؟! البته بعد از داشتن 13 منزل در تهران و خرید آخرین منزل چند میلیاردیتان !!! سردار شنیده ای که بهشت دولتمندان از دوزخ فقرا پدید آمده است ؟! به گمانم از خیر پل صراط گذشته ای و به قیامت نیز اعتقادی نداری ؟! راستی سردار چه جوابی داری ؟! پول این منازل را که حدود 40 میلیارد برآورد می شود را از کجا آورده و صاحب شده ای ؟! خدا چقدر مردم این دیار را دوست داشت و دارد که در دوره قبل تونماینده شان نشدی که روی خناسان و مکاران را سفید گردانی . اگرچه که مردم نیز نیک می دانند » اگر بنا بود سگ کله پز باشد یک گوسفند هم باقی نمی ماند » . اما دلاور از جان گذشته این پول ها را از کجا آورده ای ؟! نکند زبانمان لال ریشه در پول های قاچاق مواد مخدر دارد ! هرچه باشد هنوز خاطره اعدام برادرتان را بعنوان قاچاقچی بین المللی از یاد نبرده ایم ! باشد حالا گیریم که اعدام نشده باشد اما به این جرم و با همین حکم که در زندان بوده است . حال اگر از ترس جان مبارکش قبل از اجرای حکم قالب تهی کرده چیزی را تغییر نمی دهد ، نه سردار ؟! اما اندیشیده ای که بخاطر منجلاب اعتیاد داغ چه جوانانی بر دل های پدران و مادرانشان نشسته است و می نشیند ؟! اندیشیده ای که چه جوانانی بخاطر مال اندوزی شما و اطرافیانت در گوشه قبرستان و در سینه خاک خوابیدند ؟! اندیشیده ای که چه خانواده ها ازین رهگذر متلاشی شده اند ؟! اندیشیده ای که چه شرافت ها و چه ناموس هایی از زنان و دختران این سرزمین به واسطه ی اعتیاد سرپرستشان به حراج گزاشته شده است ؟! اندیشیده ای که چه تعداد کودکانی که یتیم شدند و یا پا جای پای پدران معتادشان ننهادند ؟! وای … وای … سردار سردار چنان جولان میدهی که انگار برادرت به درجه رفیع شهادت نائل گشته است ! راستی از بردارزاده تان که البته به افتخار دامادیتان نیز مفتخر است و پسرخاله بزرگوارتان که رهرو برادر مرحومتان شده اند و زندان را به ارث برده اند چه خبر ؟! حکمشان چیست ؟! حبس یا اعدام ؟! شانس بیاورید آنها هم قبل از اجرای حکم سکته ای چیزی بزنند و راحت ! پول های کثیف شان کجاست ؟! آیا در خرید منازل چند میلیاردی حضرتعالی هزینه نشده است ؟! افسوس سردار که زمانه نادان قیمت آزادگان را اقرار نمی کند ! ما دفاع کردیم ، شهید دادیم و جانبازانه از جان گذشتیم و موی سیه را در اسارت سپید گرداندیم و حال شما از آن منتفع و بهره مند گشته اید .افسوس …
راستی سردار شنیده ایم که جمیعا و به همراه عهد و عیال و کل فامیل به درجه ی جانبازی نائل گشته اید ؟! پیر و جوان ، مرد وزن ؟! کدامیک جانباز نیستند و شما برایشان امتیاز جانبازی نتراشیده اید ؟! برای رزمندگان و جانبازانی که عاشقانه از جان شیرین خویش برای این مرز و بوم گذشتند و جان فدا کردند چه جوابی داری؟!
سردار تو برای دستیابی به کرسی سبز رنگ مجلس دست به هر کثیف کاری زده و میزنی ، تو با دخل و تصرف در شان جبهه و جنگ در شان و جایگاه جانبازی سبب آلودگی شدید در مسائل ارزشی شده ای ، بخصوص در جانیازی و حضور درجبهه های حق علیه باطل ! مقام و جایگاه جانبازی را لوس کرده ای سردار و با جعلیات صورت گرفته و امتیاز تراشی دیگر مشخص نیست چه کسی جانباز و چه کسی رزمنده بوده است ؟! چه کسی شاگرد علمدار کربلا قمربنی هاشم ( ع ) گشته و چه کسی ازین رهگذر و بدون هیچ جراحتی بواسطه سیاهکاریهای تو به نان و نوایی رسیده است ! سردار با تکیه بر چه چیزی می خواهی آرای مردم را بدست بیاوری ؟! مثل دوره قبل با تزریق پول در دشت ذهاب ؟ یا با هوچی گری گماشتگانت که سه دسته اند : دسته اول که بیشترین شباهت ظاهری را به شما دارند و از فرط دنبه امانشان بریده و ما را به یاد شعبان بی مخ های قبل از انقلاب می اندازند که گذر می گیرند و عربده می کشند و پاچه آدمیزاد جماعت را می گیرند ، دسته دوم که روبهان فرصت طلب نحیف مردم فریب اند و دسته سوم نیز همانها هستند که به ولایت چه عرض کنم به هیچ چیز اعتقاد و التزام ندارند اما شما فقط برای جلب آرایشان با آنان همراه شده ای و دست در دستشان نهاده ای ؟! تو به چه رحم کرده ای که به دین و دیانت و ولایت رحم کنی ؟!
راستی سردار هنوز شعر » چو ایران نباشد تن من مباد » که شعار ملی گرایان بوده و هست را بازهم تکرار می کنی ؟! سردار حیا کن و بیشتر ازین دچار خبط نشو ، مردم این دیار را رها کن و به تحصیلات عالیه ات برس ، قربان آن سخنوریت که همگان از آن انگشت حیرت به دهان می گیرند ! از وجنات و هیبتت عیان است که جهت اخذ مدرک و اتمام تحصیلاتت چقدر درس خوانده ای و چه شب ها را که تا به سحر بیدار نمانده ای ؟!
راستی سردار شما که دانشجوی دکترایید به ما بگویید تافل را گذرانده اید یا تولیمو ؟! جان ما دکتر حروف الفبای انگلیسی پیشکش ، بلدی حروف الفبای فارسی را به ترتیب بگویی ؟! یا چند دقیقه به زبان انگلیسی صحبت کنی ؟! ببخشید یادم رفت شما در فارسی صحبت کردنش هم مشکل دارید چه برسد به انگلیسی !!!
بیخیال سردار ، همه می دانیم که مدارک تو در زمره همان مدارکی هستند که ما را یاد مدرک دکتری مرحوم کردان می اندازد و لابد آن را بدون تشریف فرمایی شما به دانشگاه بدر منزل که چه عرض کنم به دولت سرای شما آورده اند ! دکتر جان لعنت به کتاب های دبستان که از آنها حتی تصمیم کبری را هم یاد نگرفتی !!! سردار ، دکتر … بالا غیرتا آبروی کرد جماعت را نبر ، قربان آن هیبتت که از یمن وجودت روغن حیوانی در این مناطق نایاب و بهایش چند برابر شده است ! فکر نمیکنی که حمل اینها به تهران برای مسئولین کشوری اعم از سیاسی و علمی در شان فرهنگ غنی ما نیست ؟! چه می گویم سردار ! اصلا میدانی فرهنگ چیست ؟! خوردنی است یا … ؟! برای کرد جماعت این رشته پاک کردن ها و پاچه خواری ها کسر شان است ، دست بردار دکتر جان بیخیال ! راستی سردار از خودت می پرسم : تو که تمام بزهکاران را در کنارت داری و از پول هایشان نیز بهره مند گشته ای و در دادن وعده وعید دروغ و واهی ید طولایی داری آیا با چوپان دروغگو یا پینیکیو نسبتی داری ؟! تکلیف این همه وعده ها ی بی حساب و کتابی که میدهی چیست ؟! چگونه جوابگوی مردمانی می شوی که به وعده های پوچت دلخوش کرده اند ؟! آیا شکوایه و گلایه های کسانی که به امید وعده های پوچت تا تهران آمدند و دست از پا درازتر در غربت رهایشان کردی شنیده ای ؟! عاقبت خوبی را برایت نمیبینم و وای بر آن دم که پرده ها بیفیتند و حجاب از چهره ات برداشته شود ، وای سردار …

Published in: on 31 مارس 2012 at 8:58 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جهادگران اینترنتی یا تروریستهای دنیای مجازی بهروز سورن

جهادگران اینترنتی یا تروریستهای دنیای مجازی

بهروز سورن

بهروز سورن

مبارزه و محدود کردن رسانه های مخالفین و منتقدین جمهوری اسلامی مدتهاست که مشغله ذهنی مسئولان جمهوری اسلامی بوده است و از ریز و درشت در اهمیت این مقابله تبلیغاتی, فرهنگی و سیاسی گفته اند و نوشته اند. از خامنه ای گرفته تا وبلاگنویسان بسیجی, از طلبه های حوزه علمیه قم تا هکرهای رسمی و غیر رسمی رژیم در ایران و یا کشورهای منطقه, همه و همه حضور در این عرصه مجازی را با اهمیت دوچندان گوشزد کرده اند و برای راه اندازی این شبکه عنکبوتی و اخلال در امر اطلاع رسانی مخالفان رژیم خرمن خرمن از جیب مردم کشورمان خرج می کنند.

بودجه های مالی هنگفتی که به پای مبارزه با دشمنان و دفاع از امام وقت و حکومتیان تخصیص داده شده است و سهم خواهی نهادهای حافظ نظام, سبب شده است که سپاه و بسیج و پلیس و نهادهای دیگر جنبی و حتی شرکتهای خصوصی وابستگان به حکومت به این حوزه هجوم آورده و بخشی از آن را برای تامین نهادها و پرسنل خود طلب کنند و با هک کردن رسانه های منتقد پاداش مزدوری خود را دریافت کنند. از همینرو شاهد چند مرکزی بودن سرکوب در عرصه اینترنت هستیم.

سپاه پاسداران مرکز بررسی جرایم سازمان یافته وابسته به خود را تشکیل داده است. پلیس, فضای تولید و تبادل اطلاعات ( فتا ) با هدف مقابله با جرایم اینترنتی و حفاظت از اموال, منافع و اسرار ملی بر روی شبکه اینترنت را راه اندازی میکند و بسیج هم در اشکالی دیگر حوزه ها و اعضای خود را سازمان میدهد و ….

اینکه جمهوری اسلامی با پیدایش اینترنت سرکوب قلم و قلم زنان این عرصه را شروع کرده و از اعدام و شکنجه و زندانی کردن آنان کم نگذاشته, بر همگان روشن است و هم اکنون تعداد زیادی از وبلاگنویسان و فعالین اینترنتی در زندانهای رژیم بسر میبرند. شبح اعدام چندی از آنان در فضای زندانهای جمهوری اسلامی در گردش است و نگرانی هائی در عرصه بین المللی و نهادهای حقوق بشری ایجاد کرده است.

نامه های دردناک وبلاگنویسان و فعالین دنیای مجازی از زندان, خطاب به افکار عمومی غم بر چهره هر آزاده ای میاورد و نشان از آینده ای مخاطره آمیز برای آنها میدهد. ازادی بیان امروزه و پابه پای تاریخ حضور جمهوری اسلامی قصابی میشود و پیام آوران آن در زندانها عمری سپری میکنند.

باری بهرجهت ارتش سایبری رژیم که طرح ریزی آن در سپاه پاسداران از سال 1384 آغاز شده است با دست اندازی به سایر رسانه ها در داخل و خارج از کشور فعالیتی شوم را آغاز کرده است و تنها در چند سال اخیر صدها عملیات برونمرزی! داشته است.

از جمله این عملیات از کار انداختن بسیاری از رسانه هائ فارسی زبان بوده است. از جمله: گزارشگران, جرس, رادیو زمانه, خبرنامه امیر کبیر, محسن سازگارا, تلویزیون فارسی وان, سایت صدای آمریکا و بسیاری از وب گاه ها و تلویزیونهای وابسته به آنها, سایت موج سبز و …

گروههای هکری در ابتدای امر و بظاهر خودکفا و خود رو تشکیل شدند. نامهائی از جمله آشیانه, سیمرغ, شبگرد, گروه کلاه سیاه ها , گروه سایبری بدون مرز و … بر خود داشتند و به تعدادی از رسانه های مخالف رژیم حمله میکردند.

مسئولین نظام با مشاهده کارآمدی این گروهها و برای هدفمند و بهره بری از تخصص آنها را جذب همکاری مستقیم با نهادهای حکومتی کرده و بودجه های کلانی در اختیار آنها گذاشتند. از جمله اولین بودجه ها رقم 76 میلیون دلار بوده است. گفته شده بود که این ارتش 2400 عضو دارد حال آنکه منابعی تحقیقاتی در آمریکا رقم 12000 نفر را اعلام کرده بودند.

روند دست اندازی و هک رسانه های مخالفان و منتقدان رژیم بویژه از زمان بروز اعتراضات خیابانی و نقش این رسانه ها در خبر و اطلاع رسانی, تشدید و متمرکز تر شده است. در کنار تمامی این تلاش ها فعالیتهای جانبی عوامل رژیم نیز موجود است. گروه سایبری جبهه جهادگران مجازی یکی از دستجاتی است که اخیرا تشکیل شده است. یکی از اعضای آن چنین میگوید:

( من یه عضو از گروه سایبری جبهه جهادگران مجازی هستم ، نیمه شعبان 89 متولد شد تا بتونه با هدف گذاری و برنامه ریزی فعالیت های سایبری بچه های ارزشی رو در یک جهت و راستا قرار بده و همه با هم بتونیم موثر باشیم. فعالیت های مجازی و حقیقی در کنار هم توی این گروه دنبال میشه. اول راه هست اما ان شاءالله بتونه توی خط ولایت جلو بره. امیدوارم عضو موثری برای گروه باشم )

http://redlines.blogfa.com/cat-19.aspx

این فعالیتها در سطحی بین المللی صورت میگیرد و تا حد امکان و بخصوص در ارتباط با هک کردن رسانه های خارجی, از گروهها و نامهای غیر وابسته به دولت استفاده میشود تا در صورت لزوم تعلق آنها به حکومت تکذیب شود و نیروهای خودسر و مستقل اعلام شوند.

عضو دیگری از همین فرقه میگوید:

( يك عضو گروه جهادگران اينترنتي در گفت‌وگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، گفت: از ابتداي تيرماه سال جاري، تاكنون 5 سايت اسرائيلي از جمله سايت‌هاي نظامي و سايت‌هاي ضداسلامي و موهن رژيم صهيونيستي را هك كرده‌ايم و قرار است تا پايان ماه جاري بيش از 40 سايت ديگر اسرائيلي را نيز هك كنيم. وي افزود: در اين عمليات كه به زودي در فضاي اينترنت انجام مي‌شود، سايت‌هاي هك شده اسرائيلي به طور كامل از دسترس مسئولان آن خارج خواهد شد و قابليت باز پس گيري آن را نخواهند داشت ).

فعالیت های نیروی سایبری رژیم از مرزها میگذرد و تلخی ثمره تلاشهای انها را در کشورهای آمریکا, چین , کشور آذربایجان, اتریش, هلند, اسرائیل, امارات, سوریه, لبنان, عراق, امارات اسپانیا, و…. دیده شده است و این نشاندهنده عملیات ( ناصواب ) آنها در کشورهای خارجی است.

بهروز سورن

sooren001@yahoo.de

http://www.gozareshgar.com

Published in: on 31 مارس 2012 at 7:37 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

قدرت وثروت در دست جلادان


Published in: on 30 مارس 2012 at 10:36 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حداقل دستمزد سال 1391


Published in: on 30 مارس 2012 at 8:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

PressTV – British, Irish activists set foot in Israeli-blockaded Gaza


Published in: on 30 مارس 2012 at 8:09 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

شنبه 2 مهر 1384
سر «عناصر خودسر» در کجاست؟ عضو سابق «واحد حفاظت مسئولان»، عبدالله قاسمي در گفتگو با شهروند (بخش پنجم و پاياني)

خسرو شميراني
shemiranie@yahoo.com

در اينجا آخرين بخش از سري گفت و گو هاي شهروند با آقاي عبدالله قاسمي، عضو سابق واحد حفاظت مسؤلان جمهوري اسلامي ايران ارايه ميشود.
به گفته آقاي قاسمي، او در سال 2003 مجبور به ترک ايران شد در حالي که توسط نيروهاي وابسته به بيت رهبري مورد تهديد قرار گرفته و تحت تعقيب بود.

بخشهايي از داده هاي موجود در گفت وگو هاي ما با آقاي قاسمي توسط منابع مستقل ديگري تاييد شده اند. اما متأسفانه تلاشهاي ما براي کسب نظر شرکتها و ادارات دولتي و افراد شاغل در سطوح بالاي حکومتي که در اين مصاحبه ها از آنها نام برده شده است، ميوه اي در بر نداشت.

خ – ش

شما دوباره از سوي افراد دفتر رهبري احضار شديد …
ــ بله همانطور که گفتم در اسفند ماه 1381 بود. در مقابل در اصلي «بيت رهبري» محمد رضا حاجي باشي منتظر من بود. ((1))
پس از سلام و احوالپرسي مختصر، حاجي باشي به من گفت که چند لحظه اي صبر کنم چند نفر از «بچه ها» مي آيند و به جايي ميرويم. بعد از چند دقيقه يک پاترول سبز رنگ از بيت خارج شد. در کنار ما توقف کرد. سه نفر در آن نشسته بودند. فقط يکي از آنها در قسمت عقب ماشين بود. محمد رضا از من خواست که سوار بشوم. من سوار شدم و پاترول راه افتاد. پرسيدم محمد رضا چه ميشود گفتند که او خودش جداگانه ميآيد.
هنوز چند دقيقه نگذشته بود که بدوبيراه گفتن به من را آغاز کردند. کسي که در کنار من نشسته بود گفت که من آدم بشو نيستم. هنوز به من چشم بند نزده بودند. اما به نظر ميآمد که دوباره «برنامه هاي ويژه» اي براي من دارند. ماشين وارد «جمهوري»شده بود و در ميان ترافيک به آهستگي به سمت «لبافي نژاد» ميرفت. قبل از ورود به «لبافي نژاد» در را که هنوز قفل نکرده بودند باز کردم و شروع به دويدن کردم. در نزديکي خيابان جمهوري ساختماني بود که اخيرا در اثر آتش سوزي سوخته و نيمه مخروبه شده بود. از آنجا که نميخواستم در خيابان ها بگردم و به محل کار خود که در آن نزديکي بود هم نميتوانستم بروم با آقاي […] يکي از کسبه خيابان جمهوري که دوست من بود تماس گرفتم. از او خواستم به دنبال خانواده من برود و آنها را به منزل خود ببرد. دليل پرسيد گفتم نميتوانم توضيح بدهم ولي در خطر هستند. با منزل هم تماس گرفتم گفتم آماده باشند که آقاي […] به دنبال آنها خواهد آمد. او سراغ خانواده من رفته اما شايد از روي ترس آنها را نه به منزل خود بلکه جاي ديگري برده بود. با دوست ديگري تماس گرفتم و از او خواستم که دنبال خودم بيايد.
بالاخره بعد از چند ساعت همراه با همسرم فکر کرديم و تنها راه نجات را خارج شدن از کشور ديديم. پس از چند روز زندگي در منزل يکي از نزديکان از مرز زميني از ايران خارج شديم.

گفتيد که يک پسر شما پاسدار وظيفه بود. او الان در ايران است. آيا مشکلي براي او پيش نيامده است؟
ــ هنگامي که ما تصميم به خروج از ايران گرفتيم پسرم دانشجو بود. او نميخواست کشور را ترک کند. پس از خروج ما از ايران او به خدمت رفت و پاسدار وظيفه شد. البته همزما ن با خدمت تحصيل خود را به طور پاره وقت ادامه داد.
يک بار او را در محل خدمت دستگير کردند و نزديک به پانزده روز مورد ضرب و شتم قرار دادند. پس از اين واقعه و يک سري اتفاقات ديگر او دوباره تحصيل تمام وقت را از سر گرفت.
ما به شدت نگران او هستيم.

آقاي قاسمي، در طول گفت وگو ها مسائلي بيان شدند که در آنها نام افراد بانفوذ و قدرتمند به ميان آمد اگر موافق باشيد کمي به اين نامها بپردازيم. شما به داستاني اشاره کرديد که به «المکاسب» و ناصر طبسي بازميگردد. ميتوانيد بيشتر توضيح دهيد؟
ــ وقتي که من در زندان «مديريه» ابوظبي بودم با يک گروه آشنا شدم که سفارت ايران به آنها لطف ويژه داشت. اينها شش نفر بودند که هيچکدام ايراني نبودند. اين گروه متشکل از 4 سوداني ، يک پاکستاني و يک هندي، مورد توجه سفارت ايران در ابوظبي قرار گرفته بود. برايم جالب بود که چرا مهر اين افراد به دل سفارت ايران افتاده بود. بعد از مدتي اقامت در زندان با يکي از اعضاي گروه که جواني 26 – 25 ساله بود و عمر نام داشت نزديک شدم و او ماجرا را برايم تعريف کرد.
آنها براي يک cargo در شارجه کار ميکردند. عمر ميگفت که محموله هاي آنها از ايران ميرسيد و به مقصد سودان و لبنان بارگيري ميشد. ظاهرا اينها محموله هاي اسلحه بودند و غالبا توسط «المکاسب» به اين شرکت تحويل ميشدند. مدت زماني طولاني اين شرکت بدون دردسر، بارگيري را در شارجه انجام ميداد. اما يک بار که ظاهرا تاخيري صورت گرفته و محموله ميبايست به سرعت بارگيري و فرستاده ميشد تصميم گرفته ميشود که از فرودگاه ابوظبي براي اين کار استفاده شود. اين محموله که بعدها معلوم شد حاوي تفنگهاي » ژ- 3 » بوده است مورد بازرسي گمرکي قرار گرفته و لو ميرود.
عمر ميگفت تمام اعضاي شرکت حتي آبدارچي را که همان فرد هندي بود، دستگير کردند.
من با شرکت » المکاسب» ((2)) آشنا بودم. ناصر را از بچگي ميشناختم. عکس هاي بسياري از کودکي او دارم که خودم آنها را گرفته ام. اين عکس ها متعلق به سالهاي 1359 – 1360 هستند که ناصر 10- 11 ساله بود.
فردي به نام مهدي رمضاني از من موبايل ميخريد که به مقصد مشهد در ايران قاچاق ميکرد. او چندين محموله موبايل هم براي ناصر خريد.

گفتيد آقاي مهدي رمضاني با رمضاني معروف نسبتي داشت؟
ــ بله. برادر او است. مهدي بارها از قدرت و نفوذ برادرش براي من تعريف کرده بود. ((3)) ميدانيد که در دوره اول رياست جمهوري رفسنجاني، اين رمضاني به قدرت و ثروت بي مانندي دست يافت. ميگفتند عملا هيچ معامله اي نبود که با روسيه و کشورهاي مشترک المنافع صورت بگيرد و او در آن نقشي نداشته باشد. اين امر بزرگترين معاملات تسليحاتي را نيز شامل ميشد. نفوذ او در شرق و ثروتي که از اين راه به هم زده بود سبب شد که مورد غضب نسبي خامنه اي و رفسنجاني قرار بگيرد. او در اثر اين غضب مقداري از ثروت و قدرت خود را از دست داد اما همچنان در آن بالا ماند. در انتخابات اخير رياست جمهوري او حامي اصلي محمد باقر قاليباف بود.

گرچه قبلا درباره آقاي احمد اميني مطالبي را نقل کرديد که منتشر شد اما بار ديگر در رابطه با او به داستان آقاي امير عباس […] اشاره کرديد. اين داستان به جنبه ديگري از کار احمد اميني ارتباط داشت …
ــ بله همانطور که پيشتر گفته بودم، احمد اميني اکنون در مجلس کار ميکند. او قبل از انقلاب در کار خياطي بود. بعد از انقلاب سردسته يکي از گروه هاي چماق دار شد. مثل محمد سلحشور هيچوقت عضو سپاه نبود و توسط ناطق نوري پرداخت ميشد. در ميان گروهي که در سال 1359 براي کسب فتواي قتل دکتر بني صدر نزد دکتر باهنر آمدند آتش او از همه تندتر بود. الان هم همچنان رئيس «موتورسواران» است.
يک بار در سال 1381 که براي به دست آوردن پولم از همه جا نااميد شده بودم نزد او رفتم. داستان را پرسيد. من هم برايش تعريف کردم. او در پاسخ گفت رضا هاشميان به مادر خودش هم رحم نميکند و سر وي (اميني) را هم کلاه گذاشته است. جريان را پرسيدم. يک کاغذ به من نشان داد که هنوز هم آن را دارم. اين کاغذ دست نوشته اي از رضا هاشميان بود.
ماجرا از اين قرار بود که فردي به نام امير عباس […] که خودش در دوبي صاحب شرکت بود يک معامله با نمايندگي»شرکت پسته رفسنجان» در دوبي انجام داده بود. اين معامله تقريبا يک ميليارد تومان ارزش داشت. اما ظاهرا آقاي امير عباس با کشيدن چک هاي بي محل و بدون پرداخت اين مبلغ از صحنه غايب شده بود.
خانواده امير عباس […] از باغداران دامغان هستند. رضا هاشميان به احمد اميني مراجعه کرده بود. آدرس برادر امير عباس را به احمد اميني داده بود و گفته بود که وي را دستگير کند و به هر شکل ممکن پول را از وي بگيرد. در مقابل قول داده بود که يک درصد از کل مبلغ را به عنوان حق الزحمه به وي بدهد.
روي دست نويسي که اميني به من داد و من آن را هنوز دارم، به خط رضا هاشميان تاريخ سررسيد چک ها نوشته شده است و در پايان افزوده شده است: کل مبلغ بدهي آقاي امير عباس […] به شرکت پسته رفسنجان سه ميليون و دويست و شصت هزارو هشتصدو شصت و نه درهم دوبي. اين مبلغ کمي کمتر از يک ميليون دلار آمريکايي است.
اميني تعريف کرد که آنها برادر امير عباس را دستگير کردند و چنان بلايي به سر وي آوردند که حاضر به پرداخت تمام مبلغ شد. اما هاشميان به قول خود وفا نکرده بود و يک درصد را نپرداخته بود و اين باعث ناراحتي احمد اميني شده بود.

شما درباره يک شرکت سرمايه گذاري صحبت کرديد که حميد نقاشيان بنيان گذار آن بود …
ــ بله. اين آقاي حميد نقاشيان در سال 1357 از مال دنيا فقط يک تاکسي داشت. در منزل پدري اش که يک خانه کاملا معمولي در شهرآرا بود زندگي ميکرد. بعد از انقلاب محافظ آقاي خميني شد و از آن به بعد درهاي نعمت و قدرت به روي او باز شد. او همراه با محمد هنردوست در ضربه به فرقان نقش بزرگي داشت. از همان آغاز براي مأموريت هاي خاص به خارج از کشور سفر ميکرد. در زمان ري شهري معاون وزارت اطلاعات شد و در حين رياست رفيق دوست بر وزارت سپاه او مدتي مسئول خريد سپاه پاسداران شد. پس از جنگ وقتي که «سردار سازندگي» در تکاپوي ساخت و ساز بود و شرکتهاي دولتي را بذل و بخشش ميکرد آقاي نقاشيان که قبلا با گرفتن کاترپيلار قدرت اقتصادي بزرگي به هم زده بود، يک شرکت سرمايه گذاري تاسيس کرد. نام اين شرکت را به خاطر نميآورم اما دفتر آن در نزديکي سينما تخت جمشيد سر تقاطع «وصال» بود. محمد هنر دوست هم که از ابتداي انقلاب به او نزديک بود از همراهان او در اين شرکت بود. اين شرکت محل تجمع افرادي بود که در سالهاي اول انقلاب با جهد فراوان موسسات خصوصي را مصادره و دولتي کرده بودند و الان طي خصوصي سازي مجدد آنها را تصاحب کرده بودند.
افراد بسياري از قدرتمندان رژيم در اين شرکت سهيم بودند. از عسگراولادي مسلمان تا محمد هنردوست، خانواده همسر حميد ناطق نوري ، مصطفي ناطق ( فرزند اکبر ناطق نوري) يکي از پسران عباس ناطق ( از کشته شدگان 7 تير 1360 ) سهم داشتند. البته حتما افراد ديگري هم صاحب سهم بوده اند که من از آنها خبر ندارم.
يکي از کارخانه هايي که به اين شرکت تعلق داشت کارخانه «مبليران» بود. محمد هنردوست فرزند يک مبل فروش بود. شايد به همين دليل اين کارخانه به او سپرده شد. وقتي که من در دوبي بودم اينها براي بازاريابي به دوبي آمدند. من هم قدري کمک شان کردم. اما به اين دليل که «مبليران» اسکلت مبل ها را يکپارچه درست ميکرد، مخارج ترانسپورت خيلي بالا بود و به اين نتيجه رسيدند که صادرات به دوبي مقرون به صرفه نيست. تا آنجا که به خاطر دارم «مبليران» ماه ها از پرداخت حقوق به کارگران سر باز زد. در نتيجه کارگران دست به اعتراض زدند. اينکه بعد چه شد خبر ندارم.

شرکت کشتيراني Golf Regency و ناصر نوري …
ــ ناصر جمشيدي نوري از برادرزاده هاي شيخ اکبر ناطق نوري است. او مدير عامل Golf Regency بود که يک شرکت کشتيراني متعلق به دولت بود. اما اين آقازاده با جعل اسناد توانست نيمي از اين شرکت را به چند شيخ دوبي بفروشد. طبيعي بود که دير يا زود اين داستان بر ملا ميشد که چنين هم شد. وزارت اطلاعات در سال 1377 آقازاده را دستگير کرد اما از برکت رئيس مجلس شوراي اسلامي که عموي ايشان بود، دو شب بيشتر در بازداشت نبود و با وجودي که اين قضيه سبب آبروريزي بزرگي براي ايران شده بود، آقازاده حتي رنگ دادگاه را نديد.
البته ناطق ها همه جا هستند. يک بار در همان سال 1377 مسافرتي به ايران داشتم. سري به ناصر آتش افروز زدم . ناصر آتش افروز که از ياران قديمي ناطق نوري بود در باغ فيض تهران در نزديکي محل سکونت حميد ناطق ( فرزند احمد ناطق نماينده کنوني مجلس و رئيس فدراسيون بوکس ايران) خانه داشت. البته اين همسايگي هم داستاني دارد که بايد تعريف کنم.
من نزد ناصر بودم که حميد ناطق سر رسيد. وارد صحبت شديم. مرا به خوبي ميشناخت. از مديران وزارت اطلاعات است. به من پيشنهاد داد که براي وزارت اطلاعات در دوبي جاسوسي کنم. من بحث را عوض کردم که مجبور به جواب دادن نباشم.

گفتيد که همسايگي اين دو نفر هم داستاني دارد …
ــ رسولي محلاتي، عضو بيت خامنه اي و پدر زن اکبر ناطق نوري است. در زماني که ناطق نوري وزير کشور بود، با کمک او رسولي محلاتي همراه با فرد ديگري به نام حاج شجاع در شمال غرب تهران در باغ فيض، زمينهاي زيادي را تصاحب و ميان آدم هاي خود تقسيم کردند. عملا تمام اطرافيان ناطق الان يا در آن محل زندگي ميکنند و يا در آنجا خانه اي دارند. اينها اقوام، پاسداران و سر چماقداراني هستند که گوش به فرمان ناطق نوري بوده اند.

به عنوان آخرين سئوال، شما از جواد رسولي نام برده بوديد که در کنار آقاي ناطق نوري مشغول بوده است. آيا اين فرد با آقاي رسولي محلاتي نسبتي دارد؟
ــ بله. جواد فرزند رسولي محلاتي است. جواد رسولي که در سال 1361 در دفتر ناطق کار ميکرد برادر زن حاج آقا بود. او يکي دوسال بعد به سربازي رفت. اما جالب است بدانيد که به جبهه نرفت بلکه روانه يکي ازکشورهاي اروپا شد. ناصر آتش افروز به من گفته بود که در مدتي که آقازاده سربازي اش را در يکي ازسفارتخانه هاي ايران در اروپا ميگذراند حقوق ماموريت در خارج را به هم به دلار دريافت ميکرد.
وقتي که من به دنبال پول خود در وزارت خارجه رفت و آمد ميکردم اين آقازاده رئيس اداره امور سجلي وزارت خارجه شده بود. بعد هم در سال 1380 يا 1381 به عنوان کاردار، کنسول و يا چيزي از اين قبيل راهي آلمان شد.
البته از اختاپوس خانواده ناطق نوري گفتني بسيار است.
عباس آخوندي را حتما ميشناسيد. او باجناق ناطق و داماد ديگر شيخ رسولي محلاتي است. او زماني که ناطق نوري نماينده آقاي خميني در جهاد سازندگي بود با وي کار ميکرد. در همان زمان پرونده قطوري از کلاه برداري و اختلاس به هم زد. در دولت آقاي رفسنجاني وزير مسکن شد و در همين دوران با محمد سلحشور شرکت ساختماني » خانه گستر» را تاسيس کرد. محمد سلحشور از افراد احمد اميني بود. اينها سرکرده هاي گروه «موتورسوارها» بودند که در حمله به دانشجويان و تجمعات نقش اول دارند.
البته » خانه گستر» هم افتضاحي آفريد که به استيضاح وزير انجاميد اما طبق معمول قوانين اسلامي هيچ گاه مشکلي براي خانواده ناطق نوري به وجود نياورده اند.

پايان

زيرنويس ها

1ــ محمد رضا حاجي باشي به نيروهاي اوليه سپاه پاسداران تعلق داشت. آقاي قاسمي همچنين ادعا کرده است که آقاي حاجي باشي در يکي از شبهاي پس از وقايع 14 اسفند 1359 همراه با چند تن ديگر به منزل محمدجواد باهنر مراجعه کرده بود تا براي قتل دکتر ابوالحسن بني صدر، رئيس جمهور وقت ، فتوا بگيرد. او اکنون از افراد بيت رهبري است و در عين حال به مجموعه رئيس جمهور احمدي نژاد بسيار نزديک است. براي اطلاعات بيشتر به شهروند شماره 1007 مراجعه شود.

2ــ شرکت المکاسب در دوبي ثبت شده بود و مديريت آن را آقاي ناصر واعظ طبسي فرزند «توليت آستان قدس رضوي» به عهده داشت. در سال 1381 وقتي که پرونده شرکت المکاسب به دادگاههاي جمهوري اسلامي ايران کشيده شد، مدير عامل اين شرکت که معاملات آن ميلياردي بودند، آقاي ناصر طبسي تقريبا 30 ساله بود.

در آن روزها مطرح شد که آقاي ناصر طبسي فقط در ‏يک فقره سوء استفاده بيش از ۱۳ ميليارد تومان از اعتبارات بانک مرکزي را از آن خود کرده است. پرونده شرکت المکاسب که اتهام تقلب در واردات، صادرات، خروج ‏ارز، و اختلاس از بانکها را شامل ميشد، به يکي از قطورترين پرونده هاي اقتصادي تبديل شد. ناصر واعظ طبسي پس از چند روز بازداشت با وثيقه چند ميليارد توماني که توسط آقاي اکبر ناطق نوري سپرده شد، آزاد شد. اين پرونده تا به امروز به فرجام نرسيده است اما بدون تشکيل دادگاه آقاي ناصر واعظ طبسي از تمام اتهامات خود تبرئه شد. در همان هنگام نشريات مطرح کردند که بيست تن از قضات از جمله وزير کنوني وزارت اطلاعات در اين پرونده ذينفع بودند.

3ــ به گزارش Forbes در تاريخ 9 جولاي 2004 ژورناليست 41 ساله روس Paul Klebnikov ، در مسکو به ضرب چهار گلوله به قتل رسيد. هنوز تا به امروز ماجراي اين قتل روشن نشده است. پل کلبنيکف به هئيت تحريريه Forbes Russia تعلق داشت. او در مقالاتش عمدتا به مافياي قدرت و ثروت در روسيه ميپرداخت. اما آخرين کتاب وي که چند ماه قبل از قتل او منتشر شد «ملاهاي ميليونر» نام داشت و به موضوع قدرتمندان در جمهوري اسلامي و سوءاستفاده آنها از قدرتشان براي کسب ثروت پرداخته بود. آسوشيتد پرس به نقل از ﺁلکساندر گورديو، مدير Forbes در مسکو گزارش کرد که پل کلبنيکف قبل از مرگ خود اعلام کرده بود که «ملاهاي تهران حکم قتل او را صادر کرده اند.»
http://www.forbes.com/2004/07/12/cz_sf_0712steveforbes.html

فردي که به عنوان قاتل اين ژورناليست مطرح شد مهدي برهاني، از نزديکان رمضاني معروف است. همچنين گفته ميشود که مهدي برهاني در بسياري موارد عامل «کارهاي کثيف» رمضاني بوده است.
نشريه انقلاب اسلامي در تبعيد نيز در شماره 600 خود به نقش مهدي برهاني در قتل پل کلبنيکف اشاره کرده است.

شهروند – شماره ۱۰۲۰ – ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۵ – جمعه ۱ مهر ۱۳۸۴

Published in: on 29 مارس 2012 at 2:09 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سر «عناصر خودسر» در کجاست؟ عضو سابق «واحد حفاظت مسئولان»، عبدالله قاسمي در گفتگو با شهروند (بخش چهارم)

سر «عناصر خودسر» در کجاست؟ عضو سابق «واحد حفاظت مسئولان»، عبدالله قاسمي در گفتگو با شهروند (بخش چهارم)

شهروند – شماره ۱۰۱۸ ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۵ – جمعه ۲۵ شهريور ۱۳۸۴

– گفت به در اصلي بیت رهبری مراجعه کنم. محمد رضا حاجي باشي آنجا منتظر من خواهد بود.

– آنقدر شست پا را پيچاندند که از جا در رفت. انگشتان کوچک پايم را به شکلي خم ميکردند که شکستند. از هوش ميرفتم. مرا به هوش مي آوردند و دوباره شروع ميکردند. درد وحشتناک بود. دستانم را با تيغ پاره پاره ميکردند.

– نميدانم کجا بود ولي ميدانم که يک زندان رسمي نبود. ميتوانست زيرزمين يک ساختمان مسکوني بازسازي شده باشد. تا آنجا که از زير چشم بند قابل تشخيص بود هيچکدام از افراد آنها يونيفورم نداشتند.

– چند روز پس از اين گفت وگوي من با محمد رضا دانا که خيلي تند بود، دوباره تلفن زدند و از من خواستند به مقابل بيت رهبري بروم.

خسرو شميراني
shemiranie@yahoo.com

آقاي قاسمي از اعضاي اولين گردانهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود که از همان ابتدا در «واحد حفاظت مسئولان» به خدمت درآمد و در گروه حفاظت شخصيت هاي سياسي درجه يک کشور قرار گرفت. او ديرتر وارد تجارت شد. عبدالله قاسمي ادعا ميکند که در راه تجارت با افراد با نفوذ سياسي سر از شکنجه گاه هاي بيت رهبري در آورد و سرانجام براي حفظ جان خود و خانواده اش مجبور به ترک ايران شد.

خ – ش

ميگفتيد که شما با يک ظرف بنزين در دفتر شرکت اجاره ماشين به اعتراض نشسته بوديد. …
ــ همانطور که گفتم آقاي مجيد خوئيني از سفارت آمده بود و ميگفت که باعث آبروريزي براي ايراني ها هستم. به او گفتم که آنها با کارهاي غيرقانوني خود آبروي ايران را ميبرند. به او گفتم که که شما بيخود ميگوييد که حامي ايراني هستيد شما فقط حامي برخي گردن کلفت ها، آقاها و آقازاده ها هستيد.
بالاخره معاون رئيس پليس دوبي آمد. ازمن خواست که ظرف بنزين را تحويل بدهم و در مقابل آنها به خواسته هاي من گوش ميدهند. من همچنان پافشاري کردم و گفتم تا شخص شيخ محمد نيايد از جاي خود تکان نميخورم. ظاهرا خبر را به شيخ محمد رسانده بودند. او تلفن زد و به من گفت که شاه عبدالله ميهمان اوست و معذرت خواهي کرد که خودش نميتواند بيايد اما مسئول دفتر خود را براي حل و فصل موضوع به محل ميفرستد.
مدتي گذشت و فردي آمد که خودش را به عنوان مسئول دفتر شيخ محمد معرفي کرد. همراه او فردي بود که صالح عبدالله مراد نام داشت. رئيس دفتر شيخ مرا به اين فرد سپرد و گفت که اگر با مشکلي برخورد کردم او در ديوان شيخ محمد به کار من رسيدگي خواهد کرد و هر زمان که بخواهم ميتوانم در ديوان به ديدار او بروم.
کارت ويزيت صالح عبدالله نشان ميداد که او مسئول بخش حقوق بشر پليس دوبي است.
بلاخره من بنزين را تحويل دادم و به سمت اداره پليس راه افتاديم. من تمام مدارک خود را به همراه داشتم. با ارايه مدارک نشان دادم که دستگيري من بي دليل و مدرک بوده است. من توانستم نشان بدهم که موضوع دستگيري من ربطي به پرونده آقاي [….] نداشته است. او در ابوظبي و من در دفتر آقاي رضا هاشميان، رئيس نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي دستگير شده بودم. من بيش از يک سال به اتهام ماشين از دست رفته يک شرکت اجاره ماشين در زندان به سر برده بودم. اسناد من نشان ميداد که آن ماشين هيچ ارتباطي با من نداشته است. يک کپي از مدارک من گرفتند. چون ساعت اداري به پايان رسيده بود، قرار بر آن شد که برويم و فردا من دوباره به دفتر صالح عبدالله مراجعه کنم. روز بعد به اداره پليس رفتم. معاون آقاي خلفان خود شخصا مرا به دفتر آقاي صالح عبدالله برد.
در آنجا با عبدالله راشد عبدالله روبرو شدم. همانطور که گفتم او نيز افسر پليس بود، صاحب شرکت اجاره ماشين بود که مدعي من بود و در عين حال دوست نزديک آقاي رضا هاشميان بود.
صالح عبدالله مراد با لحن بسيار تندي با او صحبت کرد و او را به خاطر ادعاي دروغينش نسبت به من مورد مؤاخذه قرار داد. تمام اينها در حضور همسرم اتفاق افتاد.

يعني شما به حق خود رسيديد؟
ــ نه خير. از فرداي روز آن برنامه ما اين شده بود که روزانه به اداره پليس برويم و جواب سر بالا بشنويم. در حالي که ما براي يک سفر 15 روزه به دوبي رفته بوديم الان ماه ها بود که در آنجا بوديم.
فکر کردم تنها راه باقيمانده اين است که به مسئول دفتر شيخ محمد مراجعه کنم. به ديوان رفتم. مرا به اتاقي هدايت کردند و سپس سه مرد با لباس عربي آمدند و به من گفتند که مسئول ديوان در فلان کاخ به سر ميبرد و ميتوانم همراه با آنها به ملاقات وي بروم.
نگذاشتند ماشين خود را بردارم. من و همسرم را سوار ماشين خود کردند و نه به کاخ بلکه به اداره آگاهي (CIB) بردند. در آنجا مرا به عبدالله راشد عبدالله تحويل دادند. همسرم را رها و مرا به سلول منتقل کردند.
دو روز بعد با اين قول که دفتر شيخ محمد در حال رسيدگي به پرونده ما است من و همسرم را به ايران روانه کردند.
مدتي در ايران تلاش کردم. اميدوار بودم بخشي از طلب خود از آقاي رضا هاشميان را زنده کنم. تلاشها ثمري نداد.
بالاخره تصميم گرفتم دوباره به دوبي بروم و از آنجا پي گيري کنم
در سپتامبر 2001 توسط يکي از دوستانم دوباره ويزا گرفتم و به دوبي رفتم. در فرودگاه دوبي به من گفتند که ممنوع الورود هستم. ميدانستم که اگر ممنوع الورود بودم اصلا برايم ويزا صادر نمي شد يعني داستان دوباره از جاي ديگري آب ميخورد. البته اين به اشتباه خودم بازميگشت که در تهران در وزارت خارجه گفته بودم که دوباره به دوبي مي روم. خلاصه بيش از يک هفته در فرودگاه دوبي ماندم. با آقاي مجيد خوئيني در سفارتخانه ايران در دوبي تماس گرفتم. از او خواستم ترتيبي دهد که من بتوانم در دوبي به دنبال حق خود بروم اما کاري نکرد. اقامت در فرودگاه خيلي گران بود. پرداخت هتل ساعتي بود و گاه تا 80 دلار در ساعت قيمت داشت. پولهايم تمام شده بود و تمام درها نيز بسته بود.
تصميم گرفتم دوباره به ايران بازگردم. بليت را OK کردم ولي پاسپورت مرا ندادند. گفتند که آن را در هواپيما به من ميدهند. من را با اسکورت پليس امنيتي و قبل از همه مسافران به داخل هواپيما بردند. پاسپورتم را به من ندادند. وقتي هواپيما راه افتاد من شروع به سرو صدا کردم و از ميهمانداري که از ابتدا گفته بود به زودي پاسپورتم را دريافت خواهم کرد سراغ پاسپورت را گرفتم. هنوز هواپيما از زمين برنخاسته بود ديدم که دور زده و در بخش ديگري از فرودگاه متوقف شد. روزهاي پس از واقعه 11 سپتامبر بود. وقتي به بيرون نگاه کردم ده ها پليس ويژه، هواپيما را در محاصره خود گرفته بودند. به شدت ترسيده بودم فکر ميکردم اگر مرا به عنوان هواپيما ربا بگيرند چه بلائي بر سرم ميآورند. بلاخره پليس ها وارد شده مرا از هواپيما خارج کردند. از من پرسيدند دليل سرو صدائي که ايجاد کردم چه بوده است؟ من توضيح دادم که پاسپورت مرا ضبط کرده و به من پس نداده اند. پرسيدم چرا هواپيما بازگشته است؟ گفتند که خلبان متوجه سرو صداي من شده و با بودن من در هواپيما از پرواز خودداري کرده بود.
بالاخره پاسپورت مرا دادند و من با هواپيماي بعدي که روز بعد پرواز داشت به تهران بازگشتم.
در تهران توسط نيروي انتظامي فرودگاه دستگير و به ماموراني در لباس شخصي تحويل داده شدم. بيش ازشش ماه در محلي بودم که هنوز هم نميدانم کجا بود. به غير از هنگامي که در سلول انفرادي خود بودم، تمام مدت چشم بند داشتم. شکنجه هاي وحشيانه آغاز شد. نزديک به دو ماه تحت آزارهاي طاقت فرسا بودم. انگشتان پايم را شکستند.

اينها که بودند؟
ــ من هنوز هم نميدانم آنها آيا اصلا متعلق به ارگاني بودند يا نه و اگر بودند کدام ارگان. البته آنها مرا رسما از نيروي انتظامي فرودگاه تحويل گرفتند و طبيعتا هر کسي نميتواند به نيروي انتظامي مراجعه کند و زنداني تحويل بگيرد.

به چه اتهامي شما را دستگير کرده بودند؟
ــ نيروي انتظامي فرودگاه به من هيچ توضيحي در مورد اتهام و غيره نداد اما اين گروه که مرا تحويل گرفت در فرودگاه به من گفتند که من چند صد هزار دلار به امارات ايرلاين خسارت وارد کرده ام. بعد از اينکه من به آن محل منتقل شدم ديگر بحث از خسارت به شرکت هوايي امارات نبود. آنها طي شکنجه ها تلاش ميکردند به من بقبولانند که من از هيچ کس پول طلب کار نيستم.

در کدام زندان بوديد؟
ــ نميدانم کجا بود ولي ميدانم که يک زندان رسمي نبود. گرچه چشم بند داشتم ولي معلوم بود که محل کوچکي است. هنگام خروج از سلول هيچ صدايي به گوش نميرسيد. ميتوانست زيرزمين يک ساختمان مسکوني بازسازي شده باشد. تا آنجا که از زير چشم بند قابل تشخيص بود هيچکدام از افراد آنها يونيفورم نداشتند.

هيچگاه از آنها سئوال کرديد که در کجا هستيد؟
ــ حق سئوال نداشتم و اگر سئوال ميکردم مورد شکنجه شديدتر قرار ميگرفتم.

شکنجه ها به چه ترتيب بود؟
ــ شست و انگشتان کوچک پاي من هنوز ناقص است. آنقدر شست پا را پيچاندند که از جا در رفت. انگشتان کوچک پايم را به شکلي خم ميکردند که شکستند. از هوش ميرفتم. مرا به هوش مي آوردند و دوباره شروع ميکردند. درد وحشتناک بود. دستانم را با تيغ پاره پاره ميکردند. اگر خاطرتان باشد قبلا از دستگيري و شکنجه خود در اوين در سال 61 گفته بودم شکنجه هاي اوين در مقابل آنچه امروز با من ميکردند نوازشي بيش نبود.

معمولا وقتي شکنجه ميکنند به دنبال چيزي هستند اين «چيز» گاه اطلاعات است و گاه اعتراف. از شما چه ميخواستند؟
ــ فراموش کرده بودم يکي دو نکته را به شما بگويم. من قبل از اينکه اين بار آخر به دوبي بروم مقداري از مدارک خود را برداشتم و به دفتر يکي از روزنامه هاي اصلاح طلب رفتم. نام آن را به خاطر نمي آورم. همراه با همسرم بودم. او احتمالا به خاطر ميآورد دفتر در نزديکي سيدخندان بود. در آنجا با آقايي صحبت کردم و از او خواستم داستان مرا منتشر کند. گفت چون مساله يک بعد خارجي دارد او ملزم است با وزارت خارجه مشورت کند. سپس گفت که حق انتشار داستان مرا ندارد.
بجز اين با سرمحافظ ناطق نوري، محمد رضا دانا هم تماس گرفته بودم. از او خواستم که از طريق ناطق نوري اقدام کرده و پول مرا زنده کند. تهديد کرده بودم که در غير اين صورت آنچه در مورد ارتباط ناطق با لباس شخصيها ميدانم افشا ميکنم. ((1))
ظاهرا تمام اينها براي من تبديل به يک پرونده قطور شده بود که الان در زنداني که معلوم نبود کجا بود و به کساني که معلوم نبود که هستند، بازخواست پس ميدادم. آنها ميگفتند که اولا بايد داستان پول را فراموش کنم، ثانيا ديگر حق ندارم از اين حرفهاي «نامربوط» بزنم و حاج آقا را تهديد کنم.

چگونه آزاد شديد؟
ــ اين هم خود داستاني غم بار است. بار اول آزادي من در عيد 1362 با شهادت برادرم در جبهه مصادف شد. اين بار نيز با حادثه اي که براي برادرم اتفاق افتاد مصادف شد.
برادر کوچکتر من که 8 سال مهندس انفجار در جبهه بود، در شب 22 بهمن سال 1380 طي حادثه اي باور نكردني و فجيع به شدت مجروح شد.
فرداي 22 بهمن بود مرا بدون هيچ حرف و بحث قبلي آزاد کردند. پس از مراجعه به منزل مستقيما به بيمارستان رفتيم. برادرم 52 ساعت پس از حادثه در اثر سوختگي شديد فوت شد.
گفته شد که در هنگام آتش بازي هاي 22 بهمن او مسئوليت مراسم آتش بازي را در همدان به عهده داشت. مواد انفجاري بر روي بام بانک ملي در خرپشته انبار شده بودند. ميگويند به دليل سهل انگاري برادرم انبار منفجر و خودش طعمه حريق شده بود.
البته بعدها دوستان وي برايم تعريف کردند که ترديد بسيار دارند که اين يک سانحه بوده باشد. آنها ميگويند برادرم به پرس و جو و تحقيق درباره پرونده من آغاز کرده بود و حدس ميزنند که به چيزهايي دست يافته بود که احتمالا به قيمت جان او تمام شد. البته از همان ابتدا بسياري اين سانحه را با چشم ترديد مينگريستند بخصوص آنها که از سابقه و تخصص برادر من در زمينه مواد منفجره وآتش زا اطلاع داشتند.
پس از مرگ برادرم جسد وي را براي تشييع به همدان برديم. با سردار اويسي که فرمانده او بود ملاقات کردم. برادر من در لباس سپاه و در ساعات ماموريت مجروح شده بود و طبق ضوابط ميبايست شهيد محسوب ميشد اما سردار اويسي گفت که او شهيد نشده است. پرونده برادرم به بنياد شهيد تحويل نشد.
دوستانش که خودشان با من تماس گرفتند گفتند که شاهد بوده اند هنگامي که او به انبار داخل شده بود يک نفر به داخل انبار شليک کرده و موجب انفجار شده بود. آنها معتقد بودند که اين عمل به تعمد انجام شده بود.
در عين حال از مراسم آن شب يک فيلم ويديويي وجود دارد. من آن فيلم را دارم اما صحنه هاي مربوط به انفجار را از فيلم حذف کرده اند. من با سردار اويسي صحبت کردم و فيلم کامل را خواستم. او گفت که آن قسمتها توسط حفاظت اطلاعات حذف شده است.

آيا سرانجام توانستيد اطلاعات دقيق تري در اين رابطه به دست بياوريد؟
ــ موردهاي زيادي بود که همپاسداران برادرم به من زنگ ميزدند و با التماس ميگفتند که من قضيه مرگ او را دنبال کنم و نگذارم که خون او پامال شود، اما تصور کنيد من پس از ماه ها شکنجه از زندان آزاد شده بودم. از نظر روحي به شدت مفلوک بودم و بدنم نيز آش و لاش شده بود. اصلا فکرم کار نميکرد و نميدانستم آيا اصلا و چگونه ميتوانم آن را دنبال کنم.

ديگر قيد طلب هاي خود را زده بوديد؟
ــ در همين اثنا نامه اي با پست DHL دريافت کردم. دراين نامه رسمي از دوبي، ذکر شده بود که ديوان شيخ محمد پرداخت يک ميليون دلار غرامت به من را تأئيد کرده است.
در اينجا بايد ذکر کنم که در يک دادگاه که در دوبي برگزار و وکيل من در آن شرکت کرده بود، من از تمام اتهامات تبرئه شده بودم.
طبق توضيحات اين نامه مبلغ يک ميليون دلار به عنوان غرامت براي مدت بيش از يک سال زندان بي دليل توسط دولت دوبي به من پرداخت ميشد. وزارت خارجه ايران ميبايست ناظر بر اين امر باشد.
به وزارت خارجه رفتم و نامه را به آنها تحويل دادم. در آنجا به من گفتند که بايد منتظر نامه اي از سفارت دوبي در ايران باشم و در تاريخي که در آن نامه ذکر خواهد شد بايد به وزارت خارجه مراجعه کنم تا مبلغ مذکور به من تحويل شود.
بلاخره يک روز آقاي انصاري، مدير کل بخش کنسولي وزرات خارجه با من تماس گرفت و گفت که بايد به ساختمان شماره 7 وزارت امور خارجه مراجعه کنم. اين ساختمان محلي است که ديپلماتهاي خارجي در آن پذيرفته ميشوند.
در آنجا در جلسه اي با نماينده اي از سفارت دوبي و آقاي انصاري مدير کل امور کنسولي وزارت خارجه، شرکت کردم. گفتند که پول به حساب وزارت خارجه واريز ميشود و سپس آنها به من تحويل ميدهند. من خواستم که مستقيما به حساب خودم واريز کنند. نماينده سفارت دوبي يک سند را به آقاي انصاري تحويل داد. من از او خواستم يک کپي از آن سند به من بدهد ولي آقاي انصاري گفت که لزومي ندارد من کپي داشته باشم.
من حساب ارزي نداشتم. آقاي انصاري به کارمند بخش حسابداري، فردي به نام […] دستور داد و او 100 دلار براي من آورد. من رفتم و با اين 100 دلار يک حساب ارزي باز کردم. شماره حساب را به آنها دادم. قرار شد پول به آن حساب واريز شود.
نزديک عيد 1381 بود. در آن روز پولي وارد حساب ارزي تازه گشوده من، نشد. چند هفته بعد پس از تعطيلات سال نو به من اطلاع دادند که مبلغ غرامت به بانک صادرات مرکز رسيده است و بايد به آنجا مراجعه کنم.

ميدانستم که علي رحماني در وزارت اطلاعات کار ميکند و روابط خوبي دارد. به او مراجعه کردم. به من گفت که در ساختمان سپهر که بانک صادرات مرکز در آن واقع است دوستاني دارد و مساله را براي من پيگيري خواهد کرد. البته گفت که در مقابل بد نيست من هم 15 ميليون تومان به او بدهم تا فردي که به خاطر اين مبلغ ديه (15 ميليون تومان) در زندان به سر ميبرد به خانه و زندگي خود باز گردد. من به او قول دادم که اگر به من کمک کند من اين 15 ميليون را به او ميدهم. حالا خدا ميداند که آيا اين حق و حساب خودش بود يا او واقعا ميخواست به فرد ثالثي کمک کند.
به دلايل روشن در آن روزها خيلي به وزارت خارجه ميرفتم. ديگر بسياري کارمندان مرا ميشناختند و به شوخي ميگفتند که من هم از کارمندان وزارت خارجه هستم. يکي از کارمندان وزارت خارجه به نام آقاي [….] مرا همراه با داريوش باريکاني مشاهده کرده بود. او داريوش را به خوبي ميشناخت. به من گفت کليد حل مشکل من در دست فردي به نام آقاي دکتر هادي )(2)( است. او همچنين گفت که آقاي دکتر هادي «نوچه» آقاي هاشمي است و اگر دوستان من از آقاي هاشمي بخواهند و او به دکتر هادي دستور بدهد، وي حتما و به سرعت کار مرا رديف خواهد کرد. البته من با اين دکتر هادي هم ملاقات کردم ولي کاري برايم انجام نداد.

در روزهاي پس از تعطيلات عيد، علي رحماني با انصاري مدير کل امور کنسولي قرار ملاقاتي ترتيب داد و ما سه نفر پس از ساعات اداري در دفتر انصاري، در ساختمان شماره 3 وزارت خارجه ملاقات کرديم. در اين ملاقات آقاي انصاري تمام ماجرا را از اساس انکار کرد و گفت هرگز چنين ملاقاتي با من و نماينده سفارت دوبي روي نداده و اساسا اين ادعاي من بي پايه است.

شما گفته بوديد که علاوه بر شما، آقاي انصاري و نماينده سفارت دوبي فردي به نام [….] نيز حضور داشت. آيا شما براي شهادت دادن در اين رابطه به او مراجعه نکرديد؟
ــ چرا. ولي او را از ساختمان شماره 7 وزارت خارجه به محل ديگري به ماموريت فرستاده بودند. خيلي به دنبال او گشتم اما انگار غيب شده بود. به من گفته شد که او براي ماموريت به خارج از کشور اعزام شده است.

چرا به سفارت دوبي مراجعه نکرديد؟
ــ بارها به سفارت دوبي در خيابان ظفر مراجعه کردم. در آنجا به من گفتند که با من تماس خواهند گرفت. اما خبري نشد. يعني اصلا نتوانستم با هيچ فرد مسئولي صحبت کنم.

وضعيت خودتان چه شد؟ آيا دوباره دنبال شما آمدند؟
ــ طي ماه هاي پس از آزادي من زياد مراقب نبودم و خيلي جاها خيلي حرفها را ميزدم. تعريف کرده بودم که با من که محافظ سران مملکت و گاه در کنار رهبر بودم و حتي با آنها عکس دارم، چنين کرده اند.
من همچنان در کارگاه و فروشگاه لوازم الکترونيکي يکي از اقوام خود در خيابان جمهوري کار ميکردم. يک روز که خيلي دير سر کارم رسيدم صاحب مغازه که فاميل من بود گفت که خوب شد اينجا نبودي آمده بودند دستگيرت کنند. من زياد جدي نگرفتم. ولي قرار شد يک هفته اي به سر کارم نروم. بعد که دوباره سر کار رفتم يک روز تلفن شد.
روزهاي اول شهريور 1381 بود. شايد اول يا دوم شهريور. فردي به من گفت که روز بعد ساعت 9 صبح به دفتر شکايات رهبري مراجعه کنم. پرسيدم مگر چه شده است؟ گفت چيز خاصي نيست، فقط لازم است به دفتر بروم و به چند سئوال پاسخ بدهم. آدرس داد. محلي که بايد ميرفتم در کوچه اي بود که نبش ورودي آن ستاد ائمه جماعات واقع است. گفت روي تابلو نوشته شده است » دفتر شکايات و پيگيري مقام معظم رهبري» و من بايد در آنجا نزد فلان فرد بروم. او اسمي را گفت که الان به خاطر نميآورم. اين دفتر در فاصله کمي از دفتر علي اکبر ولايتي مشاور رهبر در سياست خارجي واقع شده است.
من فرداي آن روز به آنجا رفتم. دفتر را پيدا کردم. من را به اتاقي هدايت کردند. درباره سوابقم پرسيدند. بعد ميخواستند بدانند که آيا من در کنار «مقام معظم رهبري» عکس دارم. کتمان کردم زياد طول نکشيد. پرسش پاسخ تمام شد و مرا مرخص کردند.

پس اين بار بخت با شما يار بود …
ــ اينطور نبود. شايد يک هفته نشد يعني حول و حوش ششم – هفتم شهريور ماه 1381 به منزل ما ريختند. همسرم، دو دخترم و من را دستگير کردند. خانه ما را زيرو رو کردند. تمام آلبوم ها، کاغذ ها و مدارک، از جمله پاسپورت هايمان را با خود بردند.
چطور وارد خانه شدند؟
ــ منزل ما در يک ساختمان دوطبقه واقع بود که به خانواده همسرم تعلق داشت. ما در طبقه بالا ساکن بوديم. زنگ زده بودند و مادر همسرم در را باز کرده بود. سراغ مرا گرفته بودند و او هم مرا صدا کرد. وارد شدند سئوال کردم که چه ميخواهند. مرا به کناري راندند. و شروع به تجسس خانه کردند. از حکم تفتيش سئوال کردم اما هيچ چيز ارايه ندادند. فقط اسلحه هاي خود را نشان دادند.
ما را با چشمان بسته به محلي بردند که هنوز نميدانم کجا بود. من را در يک فضا و همسر و دخترانم را در فضاي مجاور آن کردند. به من گفتند که آدم بشو نيستم و حق زندگي ندارم. ضرب و جرح وحشيانه بود. از جمله يک تيغ ريشتراشي را وارد دهان من کردند و ميگفتند بايد آن را قورت بدهم. در يک طرف دهانم دو دندان افتاده است از ميان دندانهاي افتاده يک قاشق را وارد دهانم ميکردند و فشار ميدادند تا تيغ را فرو بدهم. تمام دهانم زخمي شده بود. همسر و دخترانم صداي مرا ميشنيدند و من صداي فرياد همسرم را ميشنيدم. بعد از مدتي که ديگر جان و حالي براي من نمانده بود شکنجه را متوقف کردند. من را به طبقه ديگري در همان ساختمان منتقل کردند. مکان مشابه يک بيمارستان يا بهداري بود. من آدم ها را در رفت و آمد ميديدم ولي همه چيز تار بود. بعدها همسرم به من گفت که آنها را نيز به آن طبقه آورده بودند. ظاهرا به من يک آمپول تزريق کرده بودند که بيهوش شده بودم. همسرم را بالاي سر من آورده بودند. او که مرا بي حرکت ديده بود باور کرده بود که من را کشته اند و شيون سر داده بود. دخترانم تعريف کردند که در يک اتاق نگهداري شدند که چند زن قوي هيکل از آنها محافظت ميکردند. آنها هم ميگويند که محيطي که آنها مشاهده کردند به يک بهداري و يا بيمارستان شبيه بود.
همسر و دخترانم را پس از سه روز آزاد کرده بودند اما من را پس از شش روز در اتوبان مدرس رها کردند. آنطور که بعدها فهميدم بيش از دو روز بيهوش بوده ام. هنوز آثار شکنجه هاي فيزيکي باقي هستند.

شما طوري مطرح کرديد که گويي از دفتر رهبري اين بلا را سر شما آوردند اما هيچکدام از وقايعي که تعريف کرديد نشان نميدهد اين افراد از کدام ارگان بودند يا اصلا از هيچ ارگاني بودند.
ــ طبيعي است که آنها کارت ويزيت نشان ندادند اما به نظرم اين تصادفي نبود که چند روز پس از بازجويي توسط افراد وابسته به بيت رهبري اينها بيايند و دنبال همان چيزهايي بگردند که قبلا چند روز پيش در همان دفتر شکايات سراغ آنها را از من گرفته بودند. در ضمن حرفهايي که شکنجه گران من ميزدند همان بود که در دفتر شکايات بيت رهبري از من سئوال شده بود. علاوه بر اين به شدت بعيد به نظر ميرسد که آن دم و دستگاهي که ما چهار نفر در آنجا ديديم متعلق به يک بقال يا مثلا کتاب فروش باشد. يا رهبر از حضور شکنجه گران در بيت خود خبر ندارد که ديگر طبق قوانين خودشان سلب صلاحيت شده است و لياقت رهبري ندارد و يا خبر دارد که در اين صورت خود شريک اين جنايات است. مضاف بر تمام اينها خودشان در يک تماس بعدي که با من داشتند ناخواسته به اين مطلب اعتراف کردند که توضيح خواهم داد.

آيا سعي کرديد به جايي مراجعه کنيد و به طور قانوني پيگيري کنيد؟
ــ شوخي ميکنيد؟ به کجا بروم و بگويم که افراد بيت رهبري مرا در يک شکنجه گاه عريض و طويل شکنجه کرده اند. کدام ارگان قانوني به اين موضوع رسيدگي ميکرد که افراد رهبري همسر و دختران نوجوان من را به چنان وضعي دستگير و در کنار اتاقي که من در آن شکنجه ميشدم نگه داشته اند و سپس مرا که تمام صورتم و دستانم مجروح وخون آلود بوده به آنها نمايش داده اند.

پس هيچ اقدامي نکرديد؟
ــ به همان علي رحماني زنگ زدم و گفتم با من چنين شده است. به محمد رضا دانا زنگ زدم و گفتم که ميدانم همه چيز زير سر آن مرتيکه، ناطق نوري است. به دانا گفتم:» به آن آشغال [آقاي ناطق نوري ] بگو که دست از آزار و اذيت من و زن و فرزندانم بردارد.»
در اسفند ماه 1381 چند روز پس از اين گفت وگوي من با محمد رضا دانا که خيلي تند بود، دوباره تلفن زدند و از من خواستند به مقابل بيت رهبري بروم.
پرسيدم به چه منظور؟ گفتند اگر نروم دوباره به خانه ام ميآيند و همه مان را ميبرند. فکر کنم اين فرد متوجه نبود که بر چه عملي صحه ميگذارد. به هر حال از ترس اينکه دوباره فرزندان و همسرم را وارد ماجرا کنند تصميم گرفتم بروم. به فردي که پاي تلفن بود گفتم که بيت رهبري بزرگ است و پرسيدم که دقيقا به کجا بروم. گفت به در اصلي مراجعه کنم. محمد رضا حاجي باشي آنجا منتظر من خواهد بود. اگر هم آنجا نباشد بايد به دربان بگويم و او حاجي باشي را مطلع خواهد کرد. من حاجي باشي را از قديم ميشناختم. فردا سر ساعت مقرر به بيت رهبري رسيدم. محمد رضا حاجي باشي جلوي در بزرگ آهني که عملا خيابان را قطع ميکند منتظر بود. به من گفت اينجا منتظر باش با چند نفر از بچه ها ميخواهيم به جايي برويم.

ادامه دارد

زيرنويس ها:

((1)) در بخش اول و دوم اين گفتگوها آقاي عبدالله قاسمي به تفصيل درباره نقش و رابطه آقاي اکبر ناطق نوري با لباس شخصي ها توضيح داده است

((2)) يک منبع آگاه در مورد فردي که آقاي قاسمي از او به عنوان «دکتر هادي» ياد ميکند، ميگويد نام کامل او محمد علي هادي نجف آبادي است. آقاي هادي نجف آبادي که بدون داشتن تحصيلات آکادميک ترجيح ميدهد دکتر ناميده شود، معممي بود که زماني ترک لباس روحانيت کرد. او به گروه سيد مهدي هاشمي نزديک بود، اما همزمان با زير ضرب رفتن اين گروه از اين مجموعه دور شد و به نوعي خود را به اطرافيان آقاي هاشمي رفسنجاني نزديک کرد.
پيش از انقلاب در لبنان، ليبي و عراق بوده است. پس از انقلاب در دور اول ، دوم و احتمالا دور سوم نماينده مجلس اسلامي بود. در دور اول براي مدت کوتاهي رياست کميسيون امور دفاعي مجلس را به عهده داشت. از همان زمان با حسن فريدون (حسن روحاني) در رقابت بود.
آقاي هادي نجف آبادي که مدتي سفير ايران در عربستان سعودي بود، در ژانويه سال 2005 به درخواست آقاي کمال خرزاي (وزير خارجه وقت) و تأئيد آقاي محمد خاتمي به عنوان سفير ايران در امارات منصوب شد.

درباره آقاي هادي شايعات بسيار است.
در مورد سوابق پيش از انقلاب وي گفته ميشود که او با سازمانهاي جاسوسي عراق و ليبي رابطه داشته است. اين شايعات تا آنجا پيش ميروند که در ماجراي قتل مصطفي خميني پاي وي نيز به ميان آمده است و گفته شده است که او در اين مورد با ساواک در ارتباط بوده است. به نظر ميآيد که نيروهاي مذهبي مخالف شاه و ساواک متقابلا وي را نفوذي خود در اردوي حريف مي پنداشته اند. چگونگي سر سالم بدر بردن وي از داستان ماجراي سيد مهدي هاشمي نيز بر همين مبنا توضيح داده ميشود. گفته ميشود در اين ماجرا نيز هر دو طرف وي را متعلق به خود و نفوذي در گروه مقابل مي پنداشتند.
سايت انگليسي کميته روابط خارجي شوراي ملي مقاومت، وابسته به سازمان مجاهدين خلق ادعا کرده است که آقاي هادي نجف آبادي مستقيما در ترور کاظم رجوي که در آوريل 1990 در ژنو روي داد دخالت داشته است.
(اين ترور توسط دستگاه قضايي سوئيس رسما به جمهوري اسلامي ايران منتسب شده است)

http://www.iranncrfac.org

Published in: on 29 مارس 2012 at 2:04 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سر «عناصر خودسر» در کجاست؟ عضو سابق «واحد حفاظت مسؤلان»، عبدالله قاسمي در گفت وگو با خسرو شميراني، شهروند (بخش سوم)

شهروند – شماره ۱۰۱۳ ۲۶ آگوست ۲۰۰۵ – جمعه ۴ شهريور ۱۳۸۴

260805-ff-04.jpg
از راست: داريوش باريکاني (يار غار محسن هاشمي) و
فرهاد فکري(محافظ سابق علي اکبر ولايتي)
در جشن تجار ايراني در باشگاه ايرانيان دوبي ــ دسامبر 1996

260805-ff-05.jpg
رضا هاشميان دوبي ــ دسامبر 1996

– داريوش به من گفت آقاي هاشميان به زودي چک اين مبلغ را به من خواهد داد. اين محموله در ايران چندين ميليارد تومان ارزش داشت.

– با نادر فرياد شيران و مايلي کهن روبرو شدم. اينها داستان را به اينگونه تعريف کردند که تلويزيون هاي مذکور هيچگاه به بازيکنان تحويل نشدند. اين هر دو اصرار ميکردند که داريوش باريکاني سر آنها را کلاه گذاشته است

– من ميدانستم که داريوش خودش به تنهايي کاره اي نيست و به ديگران پشت دارد

– دو سال پس از تلاش هاي بي ثمر براي دريافت پول خود، يک روز در تاريخ 26 دسامبر 1998 براي وصول طلب خود به دفتر آقاي رضا هاشميان در نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي رفتم.

– از او خواستم که پول را بپردازد. بدهي خود را نپرداخت و به جاي آن با پليس تماس گرفت. پليس آمد و مرا به «شرطه نايف» ( کلانتري محله نايف) برد. رئيس پليس دبي فردي به نام ضايع خلفان، شريک تجاري آقاي هاشميان بود. در مدارک ثبت نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي نام خلفان اول و سپس نام هاشميان آمده است.

– . زمين فوتبال، رستوران، هتلي با نزديک به 100 سوئيت مجلل و کلي امکانات تفريحي ديگر دارد. آقايان و آقازاده ها کلي از نعمات آن بهره مند ميشوند. اين باشگاه بزرگ به بنياد مستضعفان تعلق دارد.

shemiranie@yahoo.com

آقاي عبدالله قاسمي، عضو «واحد حفاظت مسئولان» در اولين سالهاي پس از انقلاب طي گفت وگو هايي با شهروند ادعاهايي را در مورد رهبران و کارگزاران بلندپايه جمهوري اسلامي ايران عنوان کرده است. اعمال و رفتار مورد ادعاي آقاي قاسمي نه تنها به لحاظ اخلاقي مذموم بلکه از نظر قانوني نيز قابل پيگرد هستند و در صورت اثبات حتي طبق قوانين کنوني ايران مستوجب مجازات هاي سنگين محسوب ميشوند. گفته هاي ايشان وجود سيستماتيک شکنجه در ايران را تأييد ميکند. اين ادعايي است که تاکنون از جوانب مختلف نسبت به جمهوري اسلامي ايران مطرح شده است. گفته هاي آقاي قاسمي در صورت اثبات بيانگر آن خواهد بود که دستگاه هاي اطلاعاتي امنيتي و حتي «بيت رهبري» در ايران در صورت لزوم دست در دست هم مينهند تا صرفا به دلائل معطوف به نفع مادي شخصي «بزرگان» نظام وارد عمل شده و فرد «خاطي» را سر جاي خود بنشانند.
بخش سوم اين گفت وگوها را دنبال ميکنيم.
خ ــ ش

آقاي قاسمي ميگفتيد که از طريق داريوش باريکاني با آقاي رضا هاشميان آشنا شديد و …
ــ بله. به تشويق داريوش با آقاي هاشميان وارد يک معامله شدم. قبلا گفته بودم که داريوش يار غار محسن هاشمي فرزند آقاي رفسنجاني و در برخي تجارتها شريک رضا هاشميان خواهر زاده رئيس جمهوري وقت بود.
داريوش به من گفت که آقاي هاشميان تعدادي موبايل نياز دارد. من آنچه ميخواستند تهيه کردم. صورت حساب ايشان هفتصد هزار دلار آمريکايي شد. داريوش به من گفت آقاي هاشميان به زودي چک اين مبلغ را به من خواهد داد. اين محموله در ايران چندين ميليارد تومان ارزش داشت.
دسامبر سال 1996 بود و تيم ملي ايران در رابطه با يک سري بازيهاي جهاني که خوب به خاطر نمي آورم چه بازي هايي بودند، (1) در دوبي بود. ايران به جايگاهي رسيده بود و به همين سبب جشن مفصلي در باشگاه ايرانيان دوبي به افتخار بازيکنان ايراني برگزار شد. آقاي هاشميان سخنران اصلي بود و آقاي عابدان زاده کنسول ايران در دوبي نيز حضور داشت. در آنجا گفته شد که هر يک از اعضاي تيم ملي، يک دستگاه تلويزيون هديه ميگيرند. اين تلويزيون ها خريداري شده و قرار بود با هواپيمايي که تيم را به ايران بازميگرداند، به ايران فرستاده شوند.
همان شب بعد از مراسم، تجار ايراني ــ دوبي جشني به افتخار تيم ملي ترتيب دادند. آقاي عابدان زاده دو عدد کارت دعوت به داريوش داد که به منزله اجازه ورود داريوش و من در آن ميهماني بود. (از اين ميهماني يک فيلم ويدئويي در دست است که يک نسخه از آن نزد تحريريه شهروند است. خ ــ ش) 4 صبح قرار بود تيم ملي به ايران بازگردد. آقاي هاشميان تلاش کرده بود تا مديريت تيم ملي را راضي کند که مستقيما به رفسنجان پرواز کنند و در آنجا مورد استقبال قرار بگيرند. اما مايلي کهن اين را نپذيرفت. پس مقدمات براي پرواز به تهران چيده شد. من خودم شاهد گفت وگوي هاشميان و باريکاني بودم که درباره فوايد استقبال از تيم ملي در رفسنجان سخن ميگفتند و از اينکه بايد مايلي کهن را به اين کار راضي کرد. البته وقتي از»فوائد» حرف ميزنم روشن است که فايده براي خود آقايان مد نظر بود. به هر حال اينها موفق نشدند. داريوش که با «ايران اير» آمده بود توسط آقاي عابدان زاده بليت خود را تعويض کرد تا با هواپيماي حامل اعضاي تيم که با امارات ايرلاين بود، بازگردد. اين هواپيما تلويزيون هاي هديه اي به بازيکنان را نيز حمل ميکرد.
بعدها من دليل اين اصرارها را متوجه شدم.

دليل چه بود؟
ــ من در ختم همسر ناصر محمدخاني (2) با خيلي از اين افراد برخورد مجدد داشتم. حتما اطلاع داريد که ماجراي مرگ اين خانم خيلي بالا گرفت. در تهران بودم. براي شرکت در مراسم ختم به مسجدي در اميرآباد رفتم. به خاطر نمي آورم مسجد حضرت علي و يا مسجد امير نام دارد.
با نادر فرياد شيران و مايلي کهن روبرو شدم. اينها داستان را به اينگونه تعريف کردند که تلويزيون هاي مذکور هيچگاه به بازيکنان تحويل نشدند. اين هر دو اصرار ميکردند که داريوش باريکاني سر آنها را کلاه گذاشته است. ديرتر توضيح خواهم داد که داريوش به آقاي رضا هاشميان کمک کرده بود که در يک معامله تمام زندگي مرا بر باد دهد. من ميدانستم که داريوش خودش به تنهايي کاره اي نيست و به ديگران پشت دارد.
در پيگيري هاي خود متوجه شدم که آنها از ابتدا در دوبي نقشه اي چيده بودند. روشن بود که بارهاي مربوط به تيم ملي از گيت ويژه عبور ميکند يعني پروسه عادي گمرک را طي نميکند. محموله موبايل که از من خريداري شده بود در همان امارات در کارتن هاي تلويزيون ها جاسازي شده بود و احتمالا بايد به رفسنجان ميرسيد. به همين دليل آنها اصرار داشتند که تيم اول به رفسنجان برود. کارتن هاي تلويزيون ها آن روز توسط ماشين «شرکت پسته رفسنجان» به فرودگاه منتقل شد. يعني تلويزيون ها براي مدت کافي تحت اختيار همکاران نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي بودند. ( فيلم ويدئويي نقل و انتقال کارتن هاي تلويزيون توسط ماشيني با آرم «شرکت پسته رفسنجان» در اختيار تحريريه شهروند است. خ ــ ش )
مايلي کهن به من گفت که اعضاي تيم ملي تلويزيون ها را دريافت نکردند بلکه قول داده شد که مبلغي بابت آن به اعضا داده شود. من ديگر تعقيب نکردم که آيا اين پول داده شده بود يا خير. به هر حال با سوءاستفاده از موقعيت تيم ملي موبايل ها به ايران رسيده بود. طبيعتا اين آقايان نميتوانستند تلويزيونها را به اعضاي تيم بدهند زيرا در اين صورت سئوال برانگيز بود که چرا تمام باکس ها باز شده بودند.

گفتيد که آقاي هاشميان هفت صد هزار دلار مبلغ موبايل ها را به شما پرداخت نکرد …
ــ همينطور است. دو سال پس از تلاش هاي بي ثمر براي دريافت پول خود، يک روز در تاريخ 26 دسامبر 1998 براي وصول طلب خود به دفتر آقاي رضا هاشميان در نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي رفتم. مدتها از زمان معامله گذشته بود و او همچنان مرا سر ميدواند. در دوبي تلاش بسيار کرده و چون به نتيجه نرسيده بودم به تهران رفته بودم. وقتي درآنجا نيز به نتيجه نرسيدم دوباره به دوبي بازگشتم. و در اينجا ماجرايم شکل ديگري به خود گرفت.
از او خواستم که پول را بپردازد. بدهي خود را نپرداخت و به جاي آن با پليس تماس گرفت. پليس آمد و مرا به «شرطه نايف» ( کلانتري محله نايف) برد.
در اينجا بايد دو نکته را توضيح بدهم.
يکي اينکه رئيس پليس دبي فردي به نام ضايع خلفان (احتمالا املاي نام کوچک دقيق نيست) ، دوست نزديک آقاي هاشميان و شريک تجاري او بود. در مدارک ثبت نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي نام ضايع خلفان اول و سپس نام هاشميان آمده است.
ديگر اينکه من فردي را در دوبي ميشناختم که ايراني ها را به شکل تور به آنجا ميآورد. مدتي پيش از دستگيري من در دفتر آقاي هاشميان، اين آقا نزد من آمد. او يک ايراني را همراه با خود آورده بود که ميخواست يک ماشين اجاره کند. من يک شرکت اجاره ماشين ميشناختم که Regency نام دارد. هميشه در صورت نياز به ماشين به آنجا مراجعه ميکردم. در اين روزها نيز يک ماشين نيسان ماکسيما در اجاره داشتم. روال اين بود که براي دريافت ماشين پاسپورت خود را به عنوان ضمانت نزد شرکت ميگذاشتيم. يک خانم نيمه ايراني به نام […] در آنجا کار ميکرد.
با اين آقا که […] نام داشت به آنجا رفتم. او يک تويوتا کمري اجاره کرد. طبيعتا پاسپورتش را به عنوان ضمانت به شرکت سپرد. بعدها فهميدم که اين فرد مقداري مشروب الکلي تهيه کرده و با اين ماشين به ابوظبي برده است. مشروب الکلي در ابوظبي ممنوع است و قاچاق آن جرم محسوب ميشود. به هر حال او دستگير شد و طبق قانون ابوظبي ماشين را مصادره کردند.
آنها اين امر را به پرونده اي براي من تبديل کردند. از اين پس من بيش از يک سال در دبي و ابوظبي در زندان بودم. هرماه يک بار بين دوبي و ابوظبي جابجا ميشدم. جلسه اي شبيه دادگاه تشکيل ميشد ولي هيچ سئوال و جوابي از من نميشد.

قاعدتا در دبي يا ابوظبي شما بايد ميتوانستيد به وکيل دسترسي داشته باشيد …
ــ ببينيد آنجا بخصوص در آن سالها يعني قبل از جنگ آمريکا با عراق، از جهت عدل و داد اوضاع خيلي بهتر از ايران نبود. تازه من هنوز زبان عربي نميدانستم.

آيا به شما امکان داده نشد که با سفارت ايران تماس بگيريد؟
ــ با سفارت ايران تماس گرفتم. گفتند که خلاف کرده ام و بايد چوبش را بخورم. گفتند که از همان شرکت اجاره ماشين نامه اي دريافت کرده اند که من با ماشين اجاره اي آنها دست به قاچاق مشروب زده ام و سر مرز دستگير شده ام. اما همه اينها دروغ بود. من خودم ميدانستم که کجا دستگير شدم و «جرم» من چه بوده است. البته چون هيچ دادگاهي تشکيل نشد من هيچگاه نتوانستم با مدارک نشان دهم که پاسپورت من به دليل اجاره نيسان ماکسيما در نزد آن شرکت بوده است و نه براي ماشين مصادره شده که يک تويوتا کمري بود.

با چه کسي در سفارت صحبت ميکرديد؟
ــ من با فردي به نام دهدار که مسئول امور اجتماعي سفارت بود صحبت ميکردم. بعدها فهميدم که او خود به سفارش آقاي هاشميان در سفارت استخدام شده بود.

از شرائط زندان بگوييد.
ــ در بيرون از زندان تمام دار و ندار خود را از دست دادم. بعد از ماه هاي اول که ميان «مديريه» زندان موقت ابوظبي و زندان «CID» در دوبي ( اداره آگاهي دوبي) جابجا ميشدم به زندان «وثبه» منتقل شدم که تجسم زندان آلکاتراز بود. در ابتدا اقامت در اين زندان 4 ماه تمام نتوانستم با خانواده خود تماس بگيرم. سپس دوباره به «مديريه» ( بازداشت گاه اداره آگاهي) ابوظبي منتقل شدم.

چطور آزاد شديد؟
ــ يک سال بعد از زنداني شدنم، در روزهاي پيش از ماه رمضان به من گفتند که عفو شده ام.
روزنامه الخليج نوشته بود که شيخ زائد پرداخت خسارت شرکت اجاره ماشين را تقبل کرده است. اين شرکت شاکي من بود. من توانستم با کنسول ايران در ابوظبي آقاي سيبوي (او در عراق به دنيا آمده است و به همين دليل به عربي مسلط است. درآن روزها پدر او در تهران پيشنماز بود) صحبت کنم. سئوال من اين بود که اولا جرم من چيست، ثانيا در کجا اثبات شده است، و ثالثا من که هيچگاه محکوم نشده ام و چگونه ميتوانم عفو بشوم؟ اما او نيز در اين رابطه پاسخي نداشت.
به هر حال من آزاد شدم و به دنبال پاسپورت خود به آن شرکت رفتم. آنها پاسپورت من را تحويل ندادند. ويزاي من تمام شده بود و بايد به ايران بازميگشتم. به اين دليل بايد پاسپورتم را ميگرفتم. به اين طرف و آن طرف زدم. يک وکيل سوريه تبار گرفتم که بعد از چند روز گفت پرونده به شکلي است که از او کاري ساخته نيست. گفت نميخواهد کاري کند که براي اقامتش در آنجا مشکل به وجود بيايد.
ميخواستند مرا ديپورت کنند. دوباره زنداني شدم. در زندان اعتصاب غذا کردم. ميخواستم که يک مرجع به توضيحات من در مورد پرونده اي که براي من تهيه شده بود گوش کند. گفته بودم که ميخواهم يک نفر از سفارت هم در آنجا باشد.
در اين روزها آقاي دهدار رفته بود و آقاي نجاري مسئوليت امور اجتماعي سفارت را به عهده داشت. آقاي مجيد خوئيني ها معاون کنسول (مجيد خوئيني پيشتر در سفارت ايران در کانادا کار ميکرده است)بود. مرا از زندان به اداره پليس CIDدوبي بردند. آقاي خوييني هم قرار بود به آنجا بيايد. چند دقيقه قبل از رسيدن خوئيني چند تن از پليس ها مرا به اجبار و به بهانه گرداندن و خريد کردن از اداره پليس بيرون بردند. وقتي که مرا بازگرداندند خوئيني ديگر آنجا نبود. مرا به بازداشتگاه شرطه که مرا در آنجا نگه ميداشتند برگرداندند. در آنجا يک تيغ ريش تراشي به دست آوردم و تهديد به خودکشي کردم. يک افسر با درجه تيمساري (راعد) آمد. ميخواست تيغ را از من بگيرد. گفتم پاسپورتم راميخواهم و بايد يک نفر از سفارت ايران بيايد و به حرفهاي من گوش بدهد.
تيمسار تلفن زد و دقايقي ديرتر پاسپورت مرا آوردند. بعدها فهميدم که صاحب شرکت اجاره ماشين (Regency) که راشد عبدالله نام داشت خود نيز سرهنگ اداره آگاهي (CID) بود.
آقاي خوئيني ها و آقاي نجاري، از سفارت آمدند در حضور آنها تيمسار پاسپورت مرا بازگرداند و من اجازه يافتم دوبي را ترک کنم. از صدور بليت هواپيماي من بيش از يک سال گذشته بود و به همين دليل بليت باطل شده بود. آه در بساط نداشتم. همانجا گفتم که من بيگناه به اين روز دچار شده ام. حالا همه چيز خود را از دست داده ام و حتي امکان تهيه بليت ندارم. تيمسار گفت که بليت از شرکت امارات ايرلاين است و او ميتواند ترتيب تمديد اعتبار آن را بدهد. اما آقاي خوئيني ها تاکيد کردند ايشان ( يعني من) ايراني است و سفارت خود بليت را تهيه خواهد کرد. البته سفارت يک بليت از شرکت هوايي «آسمان» براي من تهيه کرد و پول آن را از من گرفت.
فردا صبح به زندان «صدر» که سر مرز ابوظبي و دوبي قرار دارد برده شدم. و چند روز بعد با خط هوايي «آسمان» به ايران فرستاده شدم.

در ايران چه کرديد؟ آيا باز هم ماجرا را دنبال کرديد؟
ــ در فاصله اي که من در زندان بودم همسرم بارها به وزارت خارجه مراجعه کرده بود. فرداي آمدنم هر دو به ساختمان شماره 3 وزارت خارجه رفتيم. بخش امور اجتماعي وزارتخانه در اين ساختمان بود. با آقاي انصاريان، مسئول بخش صحبت کردم. همسرم با او بارها صحبت کرده بود. در ضمن او برادر همان شيخ انصاريان است که خيلي عشق لاتي روضه ميخواند. آنها در تمام مدت زندان من هيچگونه کمکي نکرده بودند. علاوه بر اينکه انصاريان ماجرا را از همسرم شنيده بود، خودم نيز جزئيات آنچه بر من رفته بود را را توضيح دادم. در سفارتخانه در دوبي من عليه آقاي هاشميان شکايت کرده بودم اين را نيز مطرح کردم. آقاي انصاريان گفت که تحقيق و پيگيري ميکند. ديرتر به اين آقا هم ميرسيم که نه تنها کمک نکرد بلکه خود در يک کلاهبرداري بزرگ ديگر شريک شد.
در همين حين براي تمديد پاسپورت خود به اداره گذرنامه رفتم. پاسپورت من تمديد نشد. با تلاش و سرو صداي فراوان که در وزارت خارجه راه انداختم توانستم پاسپورت خود را دوباره تمديد کنم.
پس از مدتها تلاش بي نتيجه در وزارت خارجه ايران، دوباره توسط يک دوست که در دوبي زندگي ميکرد و شرکت تجاري داشت، براي خود و همسرم ويزاي دوبي را گرفتم. به آنجا رفتم تا بلکه در آنجا به نتيجه برسم. به مجرد ورود به سفارتخانه نزد آقاي خوئيني رفتم.

سفارتخانه کمک مؤثري کرد؟
ــ خير آقاي خوئيني ها گفت برو وکيل بگير.
من همه چيز را از دست داده بودم. بيش از يک سال عمرم، 700 هزار دلار سرمايه ام، محل کسب و کارم و بسياري چيزها که با پول نميتوان سنجيد. از آن روز که با اين آقاي هاشميان وارد معامله شدم سالها ميگذشت و طي اين سالها هر روز به نا آرامي زندگي من و خانواده ام افزوده شده بود.
به ايشان گفتم که مخارج وکيل را نميتوانم بپردازم. به هر حال مرا به کنسولگري ارجاع داد.
آن موقع کنسولگري بي کنسول بود و فردي به نام حسيني موقتا کار کنسول را انجام ميداد. نزد او رفتم. او هم پس از يکي دو جلسه مرا به سفارتخانه ارجاع داد و همچون که در ايران رسم بود، پاس کاري بين اين دو اداره نيز شروع شد.
در همين فاصله يک روز به نماز جمعه رفتم. آقاي سيد علي شاهچراغي، امام جمعه و نماينده خامنه اي در دوبي بود. رضا هاشميان در صف اول نمازگزاران نشسته بود. بعد از نماز جلو رفتم و يک سيلي به گوش وي زدم با صداي بلند گفتم که مال مردم را ميخوري و در صف اول نماز هم مي ايستي … مرا گرفتند و از آنجا دور کردند.

خلاصه به نتيجه رسيديد؟
ــ ويزاي من و همسرم 15 روزه بود. قضيه نماز جمعه روز سيزدهم اتفاق افتاد. فرداي آن روز ميخواستيم به ايران برگرديم تا مشکلي براي خود و دوستم که ويزا را تهيه کرده بود پيش نيايد.
قوانين دوبي به اين شکل است که اگر ويزا تمام شود و مسافر از اين شيخ نشين خارج نشود، آن فرد که ويزا را تهيه کرده 100 درهم جريمه ميکنند. اين فرد قاعدتا صاحب بيزنس است، پس مجوز تجارت او را هم باطل ميکنند.
همان روز تصادفا در خيابان با يک دوست قديمي برخورد کردم. او يک پليس دوبي بود که از زمان کسب و کارم در آنجا وي را ميشناختم. مرا به محل کار خود که در شرطه نايف ( کلانتري محله نايف) بود دعوت کرد تا ديداري تازه کنيم. سر صحبت باز شد. وقتي که داستان خود را به او گفتم نام مرا وارد کامپيوتر کرد و بلافاصله گفت که من تحت پيگرد هستم و اگر الان به فرودگاه بروم بلافاصله دستگير ميشوم. در اين لحظه فهميدم کشيده اي که به صورت هاشميان زده بودم «نتيجه» بخش بوده است.
به اين ترتيب دوباره در مخمصه گير کردم. نه ميتوانستم به فرودگاه بروم و نه به هتل. به سفارت رفتم و گفتم که وضعيت من اينچنين است و من از سفارت خارج نميشوم. تا ساعت 10 شب در آنجا بودم. آن وقت با باشگاه ايرانيان تماس گرفتند و من به آنجا رفتم.

اين باشگاه ايرانيان چيست؟ به کدام ارگان يا موسسه تعلق دارد؟
ــ يک مجموعه بزرگ تفريحي است که در جوار بيمارستان آمريکاييان قرار دارد. زمين فوتبال، رستوران، هتلي با نزديک به 100 سوئيت مجلل و کلي امکانات تفريحي ديگر دارد. آقايان و آقازاده ها کلي از نعمات آن بهره مند ميشوند. اين باشگاه بزرگ به بنياد مستضعفان تعلق دارد.

ادامه داستان ….
ــ بله. ازسفارت به من پيشنهاد دادند که ترتيبي بدهند تا بدون کنترل پاسپورت از امارات خارج بشوم. من نپذيرفتم. اولا نميتوانستم به آنها اعتماد کنم و ثانيا اگر چنين ميکردم مشکلات بزرگي براي دوستم که ويزا را براي ما تهيه کرده بود ايجاد ميکردم.
به همسرم گفتم بايد کاري کنيم که توجه مسئولان دوبي را به مشکل مان جلب کنيم. به اين ترتيب هم به پولمان ميرسيم و هم از اين مشکلات خلاص ميشويم.
روز بعد يعني 8 ماه مي 2000 به يک پمپ بنزين رفتم علاوه بر ماشين يک گالن آب را پر از بنزين کردم و به شرکت Regency رفتم. گوشه اي از مشکلات من عملا به اين شرکت بازميگشت که بر پايه يک دروغ آشکار از من شکايت کرده بود. قبلا گفتم که صاحب آن سرهنگ راشد عبدالله بود.
همان خانم نيمه ايراني که قبلا از او صحبت کردم هنوز آنجا کار ميکرد. دفتر شرکت يک پله کان پيچي داشت که به طبقه بالاميرفت. خود و همسرم در بالاي پله ها مستقر شديم. به خانم نيمه ايراني گفتم که من ميخواهم به دليل شکايت دروغين، دفتر شرکت را آتش بزنم و او هم ميتواند پليس خبر کند. پليس آمد. چند ايراني آوردند که مرا نصيحت کنند و…

شما چه خواسته اي را اعلام کرديد؟
ــ گفتم اگر شيخ محمد، شيخ دوبي نيايد، شرکت را همراه با خود و همسرم به آتش ميکشم.
آقاي مجيد خوئيني را از سفارت آوردند. به من گفت که با اين کار آبروي ايران و ايراني را ميبرم. در پاسخ گفتم که اين شما هستيد که آبروي ايران را ميبريد. شما حامي ايراني نيستيد مال مردم ميخوريد و از مال مردم خورها حمايت ميکنيد. 4 سال است که زندگي مرا به روز سياه نشانده ايد و ….
در همين روز پادشاه اردن، شاه عبدالله ميهمان شيخ دوبي بود. ….

ادامه دارد

زيرنويس ها

1 ــ آقاي قاسمي از بازيهاي جام آسيايي سخن ميگويد. در سال 1996 بازي هاي پاياني در امارات متحده عربي صورت گرفت. در تاريخ 21 دسامبر 1996 ايران در مقابل کويت پيروز شد و براي بار چهارم به مقام سوم در آسيا دست يافت. در همان روز عربستان سعودي در مقابل امارات برنده و قهرمان آسيا شد.

2 ــ فاطمه (لاله) سحرخيزان همسر ناصر محمد خاني مربي سابق تيم پرسپوليس، در 17 مهر ماه 1381 با 37 ضربه چاقو به قتل رسيد. خديجه (شهلا) جاهد همسر دوم ناصرخاني به اين جرم محاکمه و در خرداد 1383 به اعدام محکوم شد.

Published in: on 29 مارس 2012 at 1:55 ب.ظ.  Comments (2)  

سر «عناصر خودسر» در کجاست؟ عضو سابق «واحد حفاظت مسؤلان»، عبدالله قاسمي در گفتگو با خسرو شميراني، شهروند (بخش دوم)

سر «عناصر خودسر» در کجاست؟ عضو سابق «واحد حفاظت مسؤلان»، عبدالله قاسمي در گفتگو با خسرو شميراني، شهروند (بخش دوم)

shemiranie@yahoo.com

190805-ff-02.jpg
سید مهدی حسینی

190805-ff-01.jpg
خامنه ای – داریوش باریکانی 1359

– در آن جلسه كمال ياسيني نيز حضور داشت و من با او آشنا شده بودم. كمال ياسيني وارد‌ فرقان شد و به همين اتهام اعدام شد.
– او در بازجويي ها بيشتر روي ارتباط با فرقان و بمب گذاري نخست وزيري سئوال ميكرد، همانطور كه گفتم من روزي كه بمب منفجر شد صبح نزد باهنر رفتم …
– خودش اخيرا به من گفت كه صحبتهاي ما را به ناطق نوري منتقل ميكرده است. به نظر من اين دليل اصلي آغاز مشكلات من بود.
– اما مجاهدين را خيلي بدتر ميزدند و اين واقعيت بود كه ميگفتند شلاق بدترين شكنجه است و هيچكس بدون «تخليه» (تخليه اطلاعاتي) از زير شلاق خارج نميشود.
– در آن روزها در زندان اوين 300ــ200 نفر در همان قسمت برای برادران منزوی كار ميكردند. من هم در آنجا پشت دستگاه پرس كار ميكردم. پول خيلي كمي ميدادند كه مستقيم به خانواده من پرداخت ميشد
– وقتي که او همراه من بود از موبايل من استفاده ميکرد. در يکي از گفت و گوهايش شنيدم که با فردي به نام سيد مهدي حسيني(6) درباره يک معامله نفتي صحبت ميکرد.
– «دفتر نشر معارف اسلامي» تحت ریاست محسن هاشمی به عنوان پوششي براي فعاليتهاي اقتصادي عمل ميکرد
– در یک طرف معامله های نفتی به شیوه » swap » برخي فرماندهان سپاه پاسداران و در طرف مقابل عدي فرزند صدام حسين قرار داشت.

بخش اول گفت وگو با آقاي عبدالله قاسمي، عضو «واحد حفاظت مسؤلان» در اولين سالهاي پس از انقلاب را در شهروند جمعه پيش ــ شماره 1009 ــ خوانديم. همانطور که قبلا اشاره شده بود،آقاي قاسمي، طبق گفته خودش، مدت کوتاهي پس از خروج از «واحد حفاظت» دستگير، زنداني و شکنجه شد. او پس از آزادي وارد بازار الکترونيک شد و سالها بعد، يکي از معاملات او با عضوي از خانواده آقاي هاشمي رفسنجاني به درگيري هاي دنباله دار وي با قدرتمندان انجاميد و سرانجام از آنچه وي » شکنجه گاه بيت رهبري» مينامد سر درآورد. او ادعا ميکند در آنجا در مقابل همسر و دو دختر نوجوانش به طرز فجيعي شکنجه شده است.
بخش دوم اين گفت و گو ها را دنبال مي کنيم.
خ ــ ش

آقاي قاسمي گفتيد مدتي بعد دستگير شديد . . .

خودش از اتاق خارج شد و اينها نيز به من دستبند زدند و به كميته منطقه 9 در خيابان سپه منتقل كردند. دستنبد به سختي فشار ميآورد. در كميته منطقه 9 مرتضي باريكاني همراه با چند نفر ديگر كه از همين كميته بودند و من آنها را نمي شناختم شروع به كتك زدن من كردند. باورم نميشد كه با من چنين ميكنند. گفتند كه من مال بيت المال را خورده ام و بعد گفتند كه منافق هستم و در بمب گذاري ها دست داشته ام. علاوه بر اين ميگفتند كه عضو گروه فرقان (1) بوده ام.

منزل تان در ستارخان را چگونه به دست آورديد؟ گفتيد كه تا دو سال پيش از آن در منزل عموي خود زندگي ميكرديد. آنها چه مستنداتي براي جرائم شما داشتند؟‌
ــ خانه به خانواده همسرم تعلق داشت و ما آنجا مستاجر بوديم.
درباره اتهامات هيچگاه هيچ سندي ارائه نشد و من هيچگاه حتي در دادگاهي نمايشي حضور پيدا نکردم. ديرتر به خاطر آوردم كه در يكي از گفت و گوهاي معمولي وقتي كه خود ناطق نوري و تعداد ديگري افراد در ماشين بوديم، تعريف كرده بودم كه پيش از انقلاب در جلسات تفسير قرآن كه توسط آقاي موسوي خوئيني ها دائر ميشد شركت ميكردم. در آن جلسه كمال ياسيني نيز حضور داشت و من با او آشنا شده بودم. كمال ياسيني وارد‌ فرقان شد و به همين اتهام اعدام شد.

چند نفر و چگونه شما را كتك ميزدند؟
ــ سه نفر بودند. با مشت و لگد و قنداق تفنگ ميزدند. باريكاني اخيرا به من گفت كه ناطق نوري او را شخصا فرستاده بوده است.
بعد مرا به اوين منتقل كردند. چشم بند داشتم. اما از لاي چشم بند متوجه شدم كه از جلوي بهداري رد شديم. فهميدم که مرا به بند 209 ميبرند و چهار ماه در آنجا بودم. به شعبه چهار تحويل شدم. اين شعبه تحت كنترل سپاه بود. فردي به نام علوي بازجوي اصلي من بود. او در بازجويي ها بيشتر روي ارتباط با فرقان و بمب گذاري نخست وزيري سئوال ميكرد، همانطور كه گفتم من روزي كه بمب منفجر شد صبح نزد باهنر رفته و نامه استعفا به او داده بودم. ميخواستند بدانند من در نامه چه نوشته بودم . . .

آيا اينها دليل واقعي دستگيري شما يك سال پس از حادثه نخست وزيري بود؟
ــ ديرتر متوجه شدم كه خير. الان مطمئن هستم. چون مرتضي باريكاني تمام ماجرا را برايم تعريف كرد.
ماجرا از اين قرار بود كه عباس ناطق برادر علي اكبر در روز 7 تير در دفتر حزب جمهوري كشته شده ما جسد‌ را براي تدفين به روستاي اسكلا در شهر نور برديم. در آنجا من با محمد ناطق نوري برادر بزرگ علي اكبر خيلي نزديك شدم. آنها يك برادر كوچكتر دارند به نام احمد ناطق كه الان نماينده مجلس است. برادر بزرگتر يعني محمد خيلي آدم مشتي است. به من گفت كه احمد فردي بيسواد‌ است و با سطل عرق ميخورد، مهمترين مقامي كه داشته رانندگي آمبولانس براي وزارت بهداري بوده است و الان قدرت گرفته است. ميگفت كه اينها براي مردم جانماز آب ميكشند و خودشان چنين و چنان ميكنند. من صحبتهاي او را از روي سادگي ميان بچه هاي واحد تعريف ميكردم. مرتضي باريكاني به علي اكبر خيلي نزديك بود و عملا براي او خبرچيني ميكرد. خودش اخيرا به من گفت كه صحبتهاي ما را به ناطق نوري منتقل ميكرده است. به نظر من اين دليل اصلي آغاز مشكلات من بود.
از همه ي اين مسايل كه بگذريم ناطق نوري هم قاعدتا بايد در جلسه ي هشتم شهريور در نخست وزيري حضور ميداشت. نميدانم آيا ميتوان عدم حضور وي را مشكوك دانست يا خير.

چه مدت اوين بوديد. آيا با لاجوردي سر و كار داشتيد؟
ــ چهارده ماه اوين بودم. چهار ماه انفرادي 209 و 10 ماه بند عمومي «آموزشگاه». در «آموزشگاه» با لاجوردي روبرو شدم. بعدها دانستم كه حضور من در اوين لطفي است كه لاجوردي به ناطق نوري كرده بوده است. وقتي مرا به اوين بردند، هيچ پايه قانوني و حكمي براي پذيرش من وجود نداشت به همين دليل مدتي مرا نگه داشتند. بعدها دانستم كه در اين فاصله ناطق نوري با لاجوردي صحبت كرده و او شخصا دستور پذيرش مرا داده است.
مدتي در «آموزشگاه» كه توسط توابين اداره ميشد‌ بودم. يك بار چند تن از زنداني ها نقشه كشيدند تا لاجوردي را با قيچي بكشند اما اين گروه لو رفت و بيشتر آنها به زندان كچويي منتقل و در آنجا اعدام شدند.

شما به پاسداري اشاره كرديد كه با او هم سلول شديد و او به حبس ابد محكوم بود.
ــ بله! او محافظ آقاي معاديخواه (2) وزير ارشاد وقت بود. فكر ميكنم نام او احمد بود ولي ميدانم نام فاميلش نظري بود. من در بند 325 دو روز با او هم سلول شدم. مرا ميشناخت و از من ميترسيد. فكر ميكرد مرا براي گرفتن اطلاعات با او هم سلول كرده اند. با من صحبت نميكرد. اما تا آنجا كه متوجه شدم در ارتباط با بمب گذاري 8 شهريور محكوم شده بود.

آيا شكنجه هم شديد؟
ــ در اتاق بازجويي مرا به تخت بستند و پنجاه ــ شصت ضربه شلاق به كمر من زدند. آنقدر وحشتناك نبود. البته وقتي كه به «آموزشگاه» منتقل شدم هنوز زخمهاي آن شلاقها باقي بود. اما مجاهدين را خيلي بدتر ميزدند و اين واقعيت بود كه ميگفتند شلاق بدترين شكنجه است و هيچكس بدون «تخليه» (تخليه اطلاعاتي) از زير شلاق خارج نميشود. در اين دوره از زندان شكنجه اي كه به من وارد شد قابل تحمل بود باز هم تاکيد كنم كه اين را در قياس با شكنجه مجاهدين و چپها و آنچه خودم ديرتر تحمل كردم، ميگويم.

گفتيد در «آموزشگاه» اوين كار ميكرديد، چه ميكرديد؟
ــ ‌در اينجا بايد داستان برادران منزوي را براي شما بگويم. اينها سه برادر بودند كه يكي از آنها عباس منزوي نام داشت اما اسم كوچك آن دو نفر ديگر را به خاطر نميآورم. الان نمايندگي شركت «ژوكي» را دارند و از ميلياردرهاي ايران هستند. «ژوكي» يک شركت قديمي ژاپني است که چرخ خياطي توليد ميكند.
اينها در خيابان شهباز روبروي امام زاده سيد نصرالدين فروشگاه چرخ خياطي صنعتي داشتند. فروشگاه آنها در همسايگي منزل پدري ناطق نوري قرار داشت. ظاهرا اين دليل نزديكي اين دو خانواده شده بود. من خيلي اوقات با ناطق نوري به فروشگاه آنها ميرفتم. اين برادران يكي ديگر از گروههاي فشار را در اختيار داشتند كه با ناطق نوري در تماس بود. آنها گروهي را تشكيل داده بودند كه «گروه ضربت» نام داشت و در اوين مستقر بود. اينها براي ماموريت هاي ويژه و در مواقع اضطراري براي كارهاي شبانه وارد ‌عمل ميشدند.
من در آموزشگاه با يكي از برادران منزوي برخورد ‌كردم كه او اصلا به روي خود نياورد كه مرا ميشناسد. اينها ماشينهاي توليد لباس و تريكو در كارگاههاي اوين كار گذاشته بودند. زندانيان كار ميكردند و پول خيلي كمي دريافت ميكردند. سود اصلي را برادران منزوي كه اكنون تجار بزرگ و سرشناس شده اند ميبردند و البته «سهم امام» ناطق نوري نيز فراموش نميشد.
برادران منزوي از قهرود در اطراف كاشان هستند. الان كارخانه بزرگي در آنجا ساخته شده است كه به آنها تعلق دارد.
در آن روزها در زندان اوين 300ــ200 نفر در همان قسمت كار ميكردند. من هم در آنجا پشت دستگاه پرس كار ميكردم. پول خيلي كمي ميدادند كه مستقيم به خانواده من پرداخت ميشد.
اينها در همان دوران ساختمان نمايندگي «ژوكي» را كه ساختماني قديمي در خيابان جمهوري بود تصاحب كردند و امروز به جاي آن يك پاساژ بزرگ و خيلي شيك برپا كرده اند. ساختمان پاساژ نزديكي تقاطع «جمهوري» و «دانشگاه» قرار دارد از بيت رهبري زياد دور نيست.
تمام فروشگاه هاي كوچك كه در خيابان جمهوري و آن اطراف در رابطه با چرخ خياطي كار ميكنند عملا محصولات اينها را ميفروشند. و اين ها تنها بخش کوچکي از سرمايه هاي برادران منزوي را تشکيل ميدهد.

«گروه ضربت» برادران منزوي چند نفر بودند؟
ــ خودشان ميگفتند كه شبها با بيست ماشين در خيابانها هستند. يعني بايد بيش از 50 نفر، كلا شايد حدود 100 نفر بوده باشند.

آيا گروه آقاي احمد اميني كه قبلا به آن اشاره كرديد و بخشي از چماقداران را سازماندهي ميكرد با اين گروه مرتبط ميشود؟
ــ حتما. ناطق نوري از بالا آنها را به هم مرتبط ميكند و از اين گذشته، احمد اميني خودش قبلا خياط بوده است و الان كه در خيابان آبان جنوبي در بهجت آباد دفتر دارد يك سري ماشين هاي خياطي صنعتي نيز در همان ساختمان قرار داده است. گرچه من اين دستگاه ها را در حال كار نديدم ولي خودش ميگفت كه براي صدا و سيما لباس توليد ميكرده است. البته تعداد زيادي نمونه لباس در آنجا داشت.

چگونه آزاد شديد؟
در اسفند ماه 1362 چند روز به عيد برادر من در جبهه شهيد شد. همزمان با شهادت برادرم مرا به دادسراي اوين بردند. آقاي موسوي تبريزي دادستان کل کشور خود در آنجا حضور داشت. آقاي موسوي تبريزي به من گفت که آزاد هستم.

آيا سؤال نکرديد که جرم شما چه بوده و …
ــ من خوشحال بودم که آزاد شده ام. همين براي من کافي بود. جرأت بيشتر از آن را هم نداشتم.

پس از مرخص شدن از زندان چه کرديد؟
ــ در همان مغازه که در توپخانه (معروف به «پشت شهرداري») واقع است و متعلق به يکي از خويشانم بود دوباره شروع به کار کردم. مدتي براي کار به ژاپن رفت و آمد ميکردم. سالها بعد، پس از جنگ، وقتي که يکي از دوستان سابق من، شجاع باريکاني از اسارت چندين ساله خود در عراق بازگشت براي عيادت او رفتم. در آنجا دوباره با خيلي از همکاران سابق مثل مرتضي و داريوش باريکاني و ديگران روبرو شدم. از کارم پرسيدند و پايشان به فروشگاه ما باز شد. گاه تلويزيوني، چيزي ميخريدند اما بيشتراجناس الکترونيکي پيش من ميگذاشتند تا برايشان بفروشم.

کداميک از اطرافيان ديگر آقاي محسن هاشمي اجناس الکترونيکي براي فروش نزد شما ميآوردند؟ اين اجناس را ازکجا تهيه ميکردند؟
ــ علي رحماني، فرهاد قاسمي و باجناق او که نامش را الان به خاطر ندارم، فردي به نام اعرابي، خود داريوش و برخي ديگر که الان حضور ذهن ندارم. تا آنجا که ميدانم اينها «سرريز» معاملات محسن بود. يعني در هر معامله، بخشي را به عنوان «هديه» به دورو بري ها ميداد.
محسن در جماران دفتري باز کرده بود که تابلوي سردر آن «دفتر نشر معارف اسلامي» (3)خوانده ميشد اما نه به «معارف» ربطي داشت و نه به «اسلام».

دقيقا در جماران واقع بود؟ کار اين دفتر چه بود؟
ــ در ميدان جماران نيست. بين سه راه زاهدي و ميدان جماران قرار دارد. البته تا زمان حيات امام (آقاي خميني) تمام آن مناطق حفاظت شده و ورود ممنوع بود. دفتر بزرگ و شيکي بود. دو خانم به عنوان منشي در آنجا کار مي کردند.
اين دفتر به معاملات محسن هاشمي سرو سامان ميداد. مثلا واردات محصولات ناسيونال (پاناسونيک) به محسن تعلق داشت. گرچه به نام او انجام نميشد. رتق و فتق امور آن در اين دفتر بود. من سندي براي اثبات اين امر ندارم ولي داريوش خيلي اوقات چند قلم از محصولات پاناسونيک را به من ميداد تا در فروشگاه خودمان براي او بفروشم از لابلاي صحبت هاي او متوجه ميشدم که اين ها «سرريز» همان واردات هستند که ظاهرا نصيب اطرافيان ميشدند. فراموش نکنيم که ما درباره سالهاي اول پس از جنگ صحبت ميکنيم که کارها هنوز به اشل هاي بالا نرسيده بود.
ديرتر تعريف خواهم کرد که وقتي من دفتر کار خود را به دوبي منتقل کردم، داريوش باريکاني در يکي از مسافرتهايش در دوبي ميهمان من بود. من در آنجا با رابط کره اي آنها آشنا شدم که يک خانم کره اي بود. آنجا ديگر بحث معاملات نفتي و … بود.
يک نمونه که از همان دوران در اين رابطه به خاطر دارم مربوط به يکي از محافظان رفسنجاني است. نام او را به ياد ندارم.
رفسنجاني هر سال عيد با تمام خانواده به کيش ميرفت. يک هواپيما دربست در اختيار رفسنجاني و خانواده او بود. در يکي از اين مسافرت ها همان آقاي محافظ، قطعات الکترونيک بار هواپيما کرده بود تا به تهران قاچاق کند. محموله لو رفت و او را به عنوان محافظ اخراج کردند. تا آنجا که من ميدانم احتمالا اين بخشي از واردات آقاي محسن هاشمي بود که ظاهرا به اين فرد فروخته بود. اين فرد در توپخانه ، «پشت شهرداري» يک فروشگاه قطعه (الکترونيک) فروشي داشت. البته اخراج او بيشتر بايد به دليل بي مبالاتي او بوده باشد تا به دليل اصل کاري که انجام داده بود.
به هر حال اين معاملات در «دفتر معارف اسلامي» سامان ميگرفتند.

چگونه دوباره وارد عرصه قدرتمندان شديد؟
ــ پس از اينکه شجاع باريکاني از اسارت بازگشت و ميخواست دوستان قديمي را ببيند از من خواست او را نزد دوستان قديمي ببرم. محسن هاشمي «رئيس دفتر بازرسي ويژه رئيس جمهور» (4) بود. به رياست جمهوري رفتيم. داريوش باريکاني، فرهاد قاسمي و برخي ديگر را آنجا ملاقات کرديم. بگذاريد اشاره کنم که فرهاد قاسمي با من هم نام است ولي نسبت فاميلي نداريم. او نيز همراه من در تيم محافظت دکتر باهنر بود. پس از انفجار 8 شهريور و مرگ دکتر باهنر او نزد رفسنجاني رفت و پيش او ماند. آن روزها فرهاد دفتر پايين را اداره ميکرد در حالي که داريوش زير دست محسن در دفتر بالا همه کاره بود.

چه زماني شما مرکز فعاليت هاي اقتصادي خود را به دوبي منتقل کرديد؟
ــ در پائيز سال 1372 (1993) به دوبي رفتم. در آنجا دفتري باز کردم و به تجارت در زمينه وسائل الکترونيک پرداختم.
از طريق يک واسطه با ناصر طبسي چند معامله داشتم. اين واسطه خود را با نام مهدي به من معرفي کرده بود و هيچگاه نتوانستم نام فاميل او را بفهمم.
ميدانيم که ناصر فرزند معروف واعظ طبسي است. و ايشان در لباس توليت آستان قدس رضوي در خراسان خدائي ميکند. داستان پرونده قضائي ناصر طبسي را همه ميشناسيم. وثيقه آزادي او که ناطق نوري در تهيه آن نقش بزرگي داشت الان به عنوان بالاترين وثيقه در تاريخ قضايي ايران ثبت شده است. گر چه همانطور که انتظار ميرفت دادگاه او را از تمام اتهامات تبرئه کرد.
با مهدي رمضاني نيز معاملاتي داشتم. او برادر کوچک رمضاني معروف بود که واسطه خريدهاي کلان نظامي بود. البته ديرتر طي درگيري هاي درون حکومتي مورد غضب واقع شد و تمام ثروت او که بسيار کلان بود توقيف شد. اين دو برادر هم اهل مشهد و از نزديکان به درگاه واعظ طبسي بودند.
بگذاريد در اينجا به معامله اي بپردازم که زندگي مرا تغيير داد و زندان و شکنجه هاي وحشيانه را عايد من ساخت.
در دسامبر سال 1996 از طريق داريوش باريکاني با رئيس نمايندگي «شرکت پسته رفسنجان» در دوبي، آقاي رضا هاشميان (5) آشنا شدم. دفتر اين شرکت در ساختمان مجلل «الدانا» در نزديکي هتل متروپوليتن واقع بود. اين همزمان بود با حضور تيم ملي ايران در دوبي. نمي دانم بازي هاي آسيايي يا کدام بازي هاي مهم در جريان بود. داريوش باريکاني معمولا با «پاسپورت خدمت» مسافرت ميکرد. به اين ترتيب امور ويزائي او را وزارت خارجه و يا سفارتخانه ها رديف ميکردند. نمي دانم به چه دليل اين بار ميخواست با پاسپورت عادي به دبي بيايد. به همين دليل از من درخواست کرد و من هم در رابطه با تهيه ويزا به او کمک کردم.
وقتي که او همراه من بود از موبايل من استفاده ميکرد. در يکي از گفت و گوهايش شنيدم که با فردي به نام سيد مهدي حسيني(6) درباره يک معامله نفتي صحبت ميکرد.
پس از اينکه عراق در سال 91 ــ 90 مورد حمله امريکا قرار گرفت و ديگر حق صدور نفت نداشت. آقاي سيد مهدي حسيني با اطلاع سپاه از عراق نفت ميخريد و با کمک سپاه به بنادر ايران منتقل کرده و به عنوان نفت ايران به فروش ميرساند. يعني فرماندهان سپاه با » صدام يزيد کافر» وارد معامله شده بودند و در حاليکه دنيا در حال مقابله با تجاوزکاريهاي صدام بود به کمک او شتافته بودند. با مجوز سپاه نفتکش هاي کوچک، نفت عراق را به دوبي منتقل ميکرد و در آنجا به عنوان نفت ايران وارد بازار ميکرد. (7)
به هر حال همراه با داريوش به محل ملاقات در هتل «رويال ابجد» رفتيم. اين هتل در خيابان «الرقه» واقع است. در آنجا يک خانم کره اي نيز بود که به نظر مي آمد طرف معامله باشد. بسيار شيک پوش بود. 37، 38 ساله به نظر مي آمد. طوري که من متوجه شدم آقاي رضا هاشميان، سيد مهدي حسيني، داريوش باريکاني و خانم کره اي در ملاقات و احيانا مذاکرات حضور داشتند.
داريوش به من گفته بود که اين خانم کره اي چندين بار به ايران سفر کرده است و مهدي هاشمي نيز وي را به خوبي ميشناسد. خود داريوش نيز به نظر مي آمد با اين خانم به خوبي آشنا باشد. با يکديگر خيلي گرم بودند و حتي داريوش با او روبوسي کرد.

آيا روبوسي کردن آقاي داريوش باريکاني با اين خانم کره اي غير عادي نبود؟
ــ اگر از جهت موازين اسلامي ميگوييد، آنها رعايت موازين را فقط مختص مردم ميدانند. داريوش باريکاني از سفرهايش و «ماجراهايي» که داشته بسيار تعريف ميکرد. به طور مشخص از سفري که با محسن هاشمي به آفريقا داشت برايم تعريف کرد. گفت که در آن سفر چگونه دختران جوان سياه پوست را به هتل برده و در آنجا «لذت «برده اند. او با لذت از جزئيات کرده هاي خود با آن دختران تعريف ميکرد. من به شدت بعيد ميدانم که آنها اول صيغه خوانده باشند و بعد ….

ادامه دارد

1ــ گروه فرقان نام خود را از سوره‌ي فرقان گرفته است و «جدا كننده حق از باطل» معني ميدهد. روحاني جواني به نام علي اكبر گودرزي رهبري اين گروه را به عهده داشت. هسته اوليه آن پيش از انقلاب 1357 شکل گرفت.
گروه فرقان با اتکا به افکار دكتر علي شريعتي و بويژه بحث او درباره «اسلام منهاي روحانيت» به اين نتيجه رسيد که نظام جمهوري اسلامي با «تشيع سرخ علوي» منافات دارد و در نتيجه به ترور افراد بويژه روحانيون با نفوذ در جمهوري اسلامي ايران کمر بست.
اين گروه طي کمتر از يک سال فعاليت تروريستي خود در چندين سوءقصد سپهبد قرني در سوم ارديبهشت 58، مرتضي مطهري در 12 ارديبهشت 58، حاجي طرخاني در تيرماه 58، رضي شيرازي در تيرماه 58، مهدي و حسام عراقي در شهريور 58 ، محمد مفتح در آذر 58 و محمدعلي قاضي طباطبائي و برخي ديگر را به قتل رساند.
ترور اکبر هاشمي رفسنجاني همچون چند نمونه ديگر نافرجام ماند. گرچه قسمت اعظم اعضاي اين گروه در دي ماه 1358 دستگير شده و رهبر آنها، علي اكبر گودرزي همراه با ديگر فعالان اين گروه عباس عسگري، علي حاتمي، حسن اقرلو و عليرضا شاه بابا بيک تبريزي در خرداد 59 تيرباران شدند، اما سوءقصد نسبت به سيد علي خامنه اي در تير ماه 1360 نيز به اين گروه منتسب شده است.

2ــ عبدالمجيد معاديخواه در کابينه رجايي وزارت ارشاد را به عهده داشت. يک فرد آگاه درباره او ميگويد در سال 1359 زن زيبايي که احتمالا بيوه و يا همسر جدا شده از يک سرهنگ زمان شاه بود به دفتر کار آقاي معاديخواه قدم گذاشت. آقاي وزير دل باخت و وي را به صيغه خود درآورد. از آنجايي که آقاي خميني به شدت با چندهمسري مخالف بود ايشان را به استعفا ترغيب کرد.
عبدالمجيد معاديخواه اکنون رياست «بنياد دائرة المعارف اسلامي» را به عهده دارد. اين موسسه به کمک آقاي خامنه اي در اوايل دوران رياست جمهوري وي، در سال 1363 تشکيل شد. و غالبا محل تجمع «عزيزاني» است که به مصلحت کنار گذاشته شده اند. اين موسسه طي 20 سال فعاليت يک جلد دائرة المعارف منتشر کرده است.
يک منبع آگاه ميگويد که در سال 1364 يکي از متخصصان وزارت نفت از سوي وزير وقت (آقاي غرضي) مأمور شد تا براي اعضاي بنياد دوره آشنايي با مسائل نفت را بگذارد. پس از آن افراد اين موسسه در چند قرارداد نفتي دخيل شدند.

3ــ «دفتر نشر معارف اسلامي» به پيشنهاد عطاالله مهاجراني و براي انتشار خاطرات اکبر هاشمي رفسنجاني تاسيس شد. اين دفتر در خيابان «ياسر»، شمال «ميدان ياسر» در نياوران، در نزديکي جماران واقع شده است. يک منبع مستقل ديگر تاييد ميکند که اين مرکز بيشتر به عنوان پوششي براي فعاليتهاي اقتصادي عمل ميکرد. در ضمن به دليل اينکه با کار نشر ارتباط داشت از سهميه کاغذ برخوردار بود و از اين نظر نيز «منبع درآمد» خوبي محسوب ميشد.
درسال 1376 اين دفتر پروژه تاسيس موزه رياست جمهوري رفسنجاني، يک مرکز تجاري و يک مرکز فرهنگي را در همسايگي خود هدايت کرد که تمام کمپلکس «مجموعه فرهنگي، ورزشي تجاري رفسنجان» نام گرفت.

– موزه ریاست جمهوری رفسنجان، آرونا

4ــ يک کارشناس در اين رابطه ميگويد: «دفتر بازرسي ويژه رئيس جمهور» عملا چشم و گوش رئيس جمهور بود. مثلا اگر رئيس جمهوري ميخواست درباره يک موضوع مشخص به طور مستقيم اطلاع کسب کند اين دفتر وارد عمل ميشد، و طبيعتا همواره يک فرد کاملا مورد اعتماد به رياست آن گماشته ميشد. اين فرد غالبا عضو خانواده بود. در دوران آقاي خاتمي نيز برادر وي علي خاتمي اين پست را به عهده داشت. البته در ماههاي اول دولت خاتمي، براي مدت کوتاهي علي ربيعي رئيس اين دفتر شد. او از وزارت اطلاعات بود و در آنجا به نام عباد معروف بود . آقاي ربيعي در عين حال از بنيانگذاران «خانه کارگر» است.

5 ــ رضا هاشميان فرزند امام جمعه رفسنجان و برادر محسن هاشميان، رئيس «شرکت پسته رفسنجان» است. محسن و رضا هر دو خواهر زاده هاي هاشمي رفسنجاني هستند.
يک منبع آگاه ميگويد، «شرکت پسته رفسنجان»، «شرکت تعاوني پسته ايران» و «منطقه آزاد سيرجان» در استان کرمان جملگي تحت سلطه خانواده آقاي رفسنجاني قرار دارند و طي سالها واردات محصولات کره ي جنوبي همچون دوو، هيونداي و وسائل الکترونيک توسط اين شرکتها انجام ميشده است. واردات معمولا از دوبي به «منطقه آزاد سيرجان» صورت ميگرفته که از قيد گمرک و خيلي مسائل دست و پا گير ديگر رها بوده است.

6ــ سيد مهدي حسيني در 1331 در اصفهان يا توابع آن به دنيا آمد. در سال 1359 پس از پايان تحصيل در ايالات متحده به ايران بازگشت. بلافاصله پس از بازگشت در صنايع نفتي اصفهان آغاز به کار کرد. در سال 1363ــ 1362 کارمند اداره «امور قراردادها» ي شرکت نفت در تهران شد و در سال 1365 رياست آنجا را به عهده گرفت. رئيس مستقيم وي سيد مجيد هدايت زاده رضوي بود. اداره امور قراردادها زير اداره امور بين الملل شرکت نفت قرار داشت که در آن روزها تحت مديريت حسين کاظم پور اردبيلي قرار داشت.
سيد مهدي حسيني در اين ايام به علي هاشمي (برادرزاده اکبرهاشمي رفسنجاني) نزديک شد که در خريد فراورده هاي نفتي فعال بود.
طي درگيري هاي درون قدرت ابتدا سيد مجيد هدايت زاده رضوي و سپس حسين کاظم پور اردبيلي، اولي به عنوان سفير به ايتاليا و دومي به همين عنوان به ژاپن فرستاده شدند. به اين ترتيب سيدمهدي حسيني به مقام رياست اداره امور بين الملل رسيد.
او در سال 1371 با حفظ سمت، مامور تاسيس شرکت نفتي NICO در انگلستان شد. وظيفه اين شرکت خريد نفت از ايران و فروش به مشتريان در اروپا بود. در اين راستا ميبايست اعتبار شرکت بالا رفته و آن را براي دريافت وامهاي بانکي ميلياردي از بانکهاي بزرگ آماده سازد. حسيني مدير عامل شرکت شد در حالي که همچنان قائم مقام اداره امور بين الملل بود. سيد مجيد هدايت زاده رضوي نيز با حفظ سمت سفير ايتاليا رياست هيئت مديره NICO را به عهده گرفت.
اين شرکت تاکنون در قراردادهاي اعتباري به ارزش ده ها ميليارد دلار دخيل بوده است. يک منبع آگاه در اين رابطه ميگويد، اين آقايان معمولا به درصدهاي پائين «کميسيون» راضي نيستند اما اگر تصادفا به 2 درصد هم راضي شده باشند اين دو درصد را بايد از ده ها ميليارد حساب کنيم.
سيد مهدي حسيني دو روز پيش در تاريخ 17 آگوست 2005 طي موج استعفاهاي اطرافيان هاشمي رفسنجاني از پست های عالی خود در شرکت نفت ایران کناره گرفت.

7ــ يک مقام آگاه در اين ارتباط ميگويد:»مهدي هاشمي رفسنجاني همراه با برخي فرماندهان سپاه پاسداران در اين کار صحنه گردان بودند. در طرف مقابل عدي فرزند صدام حسين قرار داشت. يعني معامله بين دو دولت نبود بلکه افراد يا گروهي از افراد اين معامله را براي نفع شخصي انجام ميدادند.
وي نحوه اي را که آقاي عبدالله قاسمي به عنوان تبادل نفت مطرح ميکند صحيح نميداند. او ميگويد فروش نفت عراق توسط ايرانيها به اين ترتيب بود که نفت در بصره تحويل گرفته و به پالايشگاه هاي ايران فرستاده ميشد. از اين طرف به همان مقدار نفت از ايران گرفته و به عنوان نفت ايران و طبيعتا بدون موانع بين المللي به فروش ميرسيد.
او همچنين آغاز قاچاق نفت عراق توسط سپاه پاسداران را در سال 1995 و پايان آن را در سال 1997 عنوان ميکند. اوج اين معاملات را در سال 1996 ميداند. در سال 1997 گزارشهايي مبني بر اين عمل غيرقانوني ايراني ها منتشر شد که رفته رفته عرصه را بر ايران تنگتر کرده و به توقف اين معاملات انجاميد

شهروند – شماره ۱۰۱۱ – ۱۹ آگوست ۲۰۰۵ – جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴

Published in: on 29 مارس 2012 at 1:43 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه