http://www.yout…

Advertisements
Published in: on 30 ژوئن 2012 at 4:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور گفتگو با رضا مرزبان

رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور
گفتگو با رضا مرزبان
يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۱ – ۲۴ ژوين ۲۰۱۲

مجید خوشدل

MD44215567.jpg
‍www.goftogoo.net
«رسانه همگانی»، چند ورق کاغذ منگنه شده با تعدادی مقاله تحلیلی، و یا صفحه ای طراحی شده در فضای اینترنتی نیست که با جمع آوری مقالات، صفحات اش به روز شود. این کار که از عهده دو سوم فعالان سیاسی و اجتماعی ساخته است، آبی را گرم نمی کند.

رسانه، فعالیت جمعی روشمند برای کسب خبر از کف جامعه است. انتقال خبر، اطلاع رسانی و تفسیر اخبار موثق روی دیگر سکۀ فعالیتهای مطبوعاتی ست. بی تردید ساختار رسانه نمی تواند با فکر و همکاری و راهکارهای جمعی بیگانه باشد. چرا که در چنین شرایطی تکه کاغذی خواهیم داشت و کدخدایی، و تعدادی رعیت خلع سلاح شدۀ بعله قربان گوی.

رسانه، فرایند کار و تلاش جمعی ست و به بیانی به رسمیت شناختن تقسیم کار و تقسیم مسئولت. کنترل قدرت و پاسخگویی نیز بخشی از آیین نامه رسانه های همگانی ست.

خبر، ستون رسانه است. در صورتی که کسب خبر موثق در جوامع استبدادی، اغلب با صدای خرد شدن استخوانهای روزنامه نگاران همراه می باشد. تفسیر خبر اما رابطه تنگاتنگی با آگاهی و وجدان بیدار فعال رسانه ای دارد.

شوربختانه در جامعه ایرانی مقیم خارج آن چه که محلی از اعراب ندارد، اصالت خبر و تلاش و کوشش برای شکار آن از کف جامعه است. در این جامعه خبرسازان و خبرفروشان هستند که سری در میان سرها دارند. و هم اینان اند که عین آخوندهای وطنی روزی چند بار از این رسانه به آن رسانه به منبر می روند. شاید از همین روست که جامعه ایرانی مقیم خارج نویسنده زبردست یا سخنور ماهر فراوان دارد. اما روزنامه نگار؟

* * *

روزنامه نگار شریف کشورمان در هشتاد و چهارمین سال زندگی اش است. رضا مرزبان از معدود روزنامه نگاران ایرانی ست که با خبرفروشی و خبرسازی سری ناسازگار داشته و برای همین هزینه ها داده است. این نسل از ژورنالیستهای ایرانی، پس از رضا مرزبان، منوچهر محجوبی و چند تای دیگر پایان غم انگیزی داشته، چرا که از خود شاگردانی بر جای نگذاشته است. طوری که عرصه فعالیتهای رسانه ای، میدانی شده برای طیفی از سوداگران سیاسی و اقتصادی، تا با نوشته ها و «تحلیل» های خود حقیقت را فدای مصلحت نمایند.

دوست داشتم زمان گفتگوی زیر طولانی تر می بود تا پرسش های سالهای شکست و بن بست را به دایره پرسش می ریختم. اما در چشم برهم زدنی زمان مصاحبه به پایان رسید و برخی از پوشه های پرسش ها همچنان بسته ماند.

*رضا مرزبان، به تان خوش آمد می گویم برای شرکت تان در این گفتگو.

– من خوشوقتم که می توانم طرف صحبت شما باشم عزیز.

* پیش از باز کردن پوشه های این مصاحبه؛ لطفاً از وضعیت سلامتی تان به من بگویید. این روزها چه می کنید و ایام چگونه می گذرد؟

– (با خنده) دوره پیری را دارم می گذرانم؛ دوره کهولت را. من الان هشتاد و چهار سال دارم و از این هشتاد و چهار سال، سی و چهار سال اش در آوارگی گذشته.

* با این اوصاف آیا خیال ندارید خاطرات تان را بنویسید؟ راستش من آدمهای زیادی را در جامعه ایرانی نمی شناسم که این توانایی را داشته باشند و در تدوین خاطرات شان، حقیقت را فدای مصلحت نکنند. اصلاً آیا خاطرات تان را نوشته اید؟

– نه، من خاطرات ام را ننوشتم. به خاطر اینکه زیاد روی خودم حساب نمی کنم. دوست ندارم خودم را مطرح کنم، حتا برای خودم.

* می دانید؟ زندگی شما با دورانها و وقایع تاریخی مهمی متقارن بوده؛ خصوصاً وقابع چند سال قبل و بعد از انقلاب بهمن. این دورانها با تجربه های تاریخی اش از طرف آدمهای مختلف تحریف و بازتحریف شده. بنابراین پرسش ام همچنان به قوت خودش باقیست: خیال ندارید خاطرات تان را مستند کنید؟

– همانطور که گفتم، قصد ندارم؛ فرار می کنم از اینکه بخواهم خودم را محور قرار بدهم. من هر جا که مناسبتی بوده، از خاطرات ام نوشته ام و وقابع را منعکس کرده ام. اما این که به طور مستقل این کار را بکنم، نکردم و نمی کنم( خنده)!

* (با خنده) بسیار خوب، پاسخ تان را گرفتم. البته امیدوارم در این مورد تجدیدنظر کنید! بهتر است گفتگو را شروع کنیم. «رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور» موضوع گفتگوی من با شماست. برای این که گفتگو روند منطقی ای داشته باشد، تعریف کوتاه و خلاصه ای از شما می شنوم از مفهوم رسانه های گروهی یا رسانه های همگانی.

– ذاتاً کار رسانه ایجاد رابطه است. و اصلی ترین موضوعی که برای رسانه ها مطرح است، خبر است؛ اساس خبر است. خبر است که بنیادِ تفسیر می شود و یا آغاز ابراز عقاید مختلف. این اعتقاد من است. متأسفانه رسانه ها در خارج کشور کمتر به این موارد پایبندی دارند. آن چیزی که من دیده ام، بیشتر، جنبه هایی از برخوردهای مسلکی و محدود اشخاص است. حتا درباره اعتقادات سیاسی افراد، آنچه در ذهن آنها است، بیرونی می شود و نه آنچه که از واقعیات می شود تعریف و منتقل کرد.

* به اهمیت خبر و خبررسانی در رسانه ها اشاره کردید. در صورتی که منبع تغذیه خبری رسانه های ایرانی در خارج کشور غالباً از منابع خبری رسانه های دولتی رژیم ایران است. آن چیزی که در این رسانه ها اهمیتی ندارد، اطلاع رسانی واقعی از زندگی پنج تا شش میلیون ایرانی مقیم خارج کشور است.

به نظرتان چرا در این رسانه ها، اصل خبررسانی فرعی و حاشیه ای ست، و تازه همان اخبار و گزارشاتی که منتشر می شوند، تابع منافع فردی، گروهی و فرقه ای افراد است؟

– ببینید عزیز، من به عنوان یک روزنامه نویس قدیمی ایرانی، روزی که پای ام را از کشور بیرون گذاشتم، همین طور که در کوه پیاده روی می کردم یا سوار قاطر بودم، فکر می کردم وقتی به جای امنی رسیدم، کاری که در ایران می کردم را سازمان بدهم. دوره آموزش برای جوانانی که در خارج کشور با من برخورد می کنند داشته باشم. نشریه ای بیرون بدهم و پایه خبرگزاری مستقلی ریخته شود. اما این آرزو در همان آرزو باقی ماند. به خارج کشور از وقتی آمدم، همیشه در اندیشه بودم که یک روزنامه عمومی- و نه شخصی و مسلکی- منتشر کنیم که نشد؛ نتوانستم…

* چرا نتوانستید؟

– شرایط سیاسی در خارج کشور اجازه نداد، و البته شرایط مالی هم در رأس آن بود.

* اما شما نشریه ای را سالها قبل در خارج کشور منتشر می کردید که اگر اشتباه نکنم بعد از پنج شماره انتشار اش متوقف شد. دلیل متوقف شدن انتشار آن نشریه چه بود؟

– (مکث طولانی) بله حق با شماست، نام اش «پیام آزادی» بود. چند شماره هم منتشر کردیم ولی کسانی که همکاری می کردند، در همان اول کار بین شان کشمکش افتاد؛ در داخل شان گروه بندی سیاسی شد و نشریه خوابید. بعد، هر کسی قسمتی از نشریه را برد و همین؛ تمام شد.

* من را اصلاح کنید: سالها قبل از دوست مشترکی شنیدم که بعد از متوقف شدن انتشار نشریه به بستر بیماری افتادید. این موضوع آیا حقیقت دارد؟

– (با خنده) کاملاً درست است… کاملاً درست است! من واقعاً مریض شدم، چون موجودیت من در آرمان ایجاد یک نشریه در خارج کشور خلاصه شده بود. و دیدم که به سادگی و آسانی یک نشریه بعد از چند شماره از بین رفت. بعد از آن هم دیگر در صدد برنیامدم که نشریه دیگری منتشر کنم. البته برای نشریه ها مقاله نوشتم؛ با تعدادی از آنها همکاری کردم و در کنار دوستان ام بودم، ولی از انتشار مجدد نشریه برای همیشه منصرف شدم.

* دوران رسانه های کاغذی در جامعه ایرانی خارج کشور تقریباً به پایان رسیده (به جز چند استثناء) بنابراین من گفتگو را به رسانه های اینترنتی محدود می کنم. اما پیش از آن مایل ام نظرتان را بدانم که چه بر سر آن همه روزنامه، هفته نامه، ماهنامه و گاهنامه ایرانیان در خارج کشور آمد؛ چرا آنها یکی پس از دیگری تعطیل شدند؟ لطفاً از تجربه به پزسش ام جواب بدهید.

– تعطیلی آنها در واقع به خاطر تشتت اندیشه و پراکندگی در فضای خارج کشور بود. این پراکندگی مجال همکاری نمی دهد. البته استثناء هست. مثلاً الان تیمی که دارد نشریه «طرح نو» را در آلمان منتشر می کند، تحسین شان می کنم و خوشحال ام که آنها مصمم هستند در کارشان. ولی بقیه نشریه ها را شما می بینید که این حالت را ندارند؛ دری باز نمی شود به روی اندیشه جمعی.

* «رسانه های همگانی اینترنتی ایرانی در خارج کشور»، که به دلیل فشردگی وقت مصاحبه، این رسانه ها را به دو بخش کلی تقسیم می کنم: رسانه هایی که با بودجه دولتها و نهادهای دولتی راه اندازی شده اند، و رسانه هایی که «مستقل» هستند.

از ویژه گی های رسانه های نوع اول، ساختار «حرفه» ای آنهاست (البته حرفه ای در قیاس با نوع دوم رسانه ها). خصوصیت دیگری که در پیوند با این رسانه های پرمخاطب عمومیت دارد، خط سیاسی حاکم بر آنهاست. به این معنی که هم اکثریت قریب به اتفاق کارکنان آنها به طیف موسوم به اصلاح طلبان تعلق دارند و هم بیش از نود و پنج درصد میهمانان آنها از این طیف هستند.

من طرح ام را همین جا قطع می کنم تا نظرتان را در این باره بشنوم.

– من با تعداد معینی از رسانه ها می توانم ارتباط ذهنی برقرار کنم به عنوان یک منبع خیری. معمولاً به رادیوی لندن گوش می دهم. رادیوی [نا مفهوم] با من صحبت می کند، خبرهای صدای آمریکا را هم کنترل می کنم. رادیوهای صدای آلمان و روسیه را گوش می کنم و اخبار آنها را به دقت دنبال می کنم. اما وقتی پای رسانه های گروههای سیاسی و مصاحبه های آنها می آید، به هیچکدام شان اعتماد ندارم. من ذاتاً علیه نفوذ هر نوع دین و ایدئولوژی با حکومت ام. بنابراین برای من سبز و زرد و سرخ و آبی یکی هست. فرقی نمی کند گروهی محاقظه کار است یا اصلاح طلب. برای من اصلاح طلب همان وضعیت را دارد که گروههای افراطی. (با صدای لرزان) من وقتی هر کدام از اینها را در یکی از این رسانه ها می بینم، پشت ام می لرزد.

* نکته ای که در پرسش قبلی روی اش انگشت گذاشته بودم، چرایی پیش برد خط موسوم به اصلاحات در تمام این رسانه هاست. طوری که اگر برخی از روزنامه نگاران این رسانه ها با جریان «اصلاحات» حتا زاویه داشته باشند، سریعاً اخراج می شوند. من ارزیابی شما را در این باره پرسیده بودم.

– به علت اینکه رابطه اینها با رژیمی که در ایران مسلط شده (رژیمی که تناسبی با مملکت ما ندارد)، هیچوقت قطع نشده؛ ناف شان را با «انقلاب اسلامی» و نه با انقلاب ایران بریده اند. و مشکل شان همین است. از نظر من «اصلاح طلب» عین آن گروه دیگر است، چون هر دو امتحان شان را پس داده اند و برای تسلط بر قدرت با هم درگیر شده اند (با خنده) و در جایی ممکن است با هم آشتی کنند.

* قبل از اینکه این پوشه را ببندم، مایل ام به موضوعی اشاره کنم که در بین طیفی از فعالان سیاسی و اجتماعی مورد مناقشه بوده: شرکت یا بایکوت فعالان سیاسی و اجتماعی در رسانه هایی که با بودجه دولتها یا نهادهای دولتی راه اندازی شده اند.

ما اشاره گذرایی داشتیم به اهداف این رسانه ها؛ یعنی تبلیغ «اصلاح طلبی» در غالب چهره کردن برخی از شخصیت های موسوم به اصلاح طلب. همین طور اشاره کردیم به این نکته که اکثریت قریب به اتفاق میهمانان این رسانه ها از طیف های موسوم به اصلاح طلب هستند. در این رابطه بخشی از فعالان سیاسی و اجتماعی معتقدند، میهمانانی که به پنج درصد باقیمانده تعلق دارند، ویترین این رسانه ها هستند؛ از آنها استفاده ابزاری می کنند برای پیش بردن خطی که از طریق آن نود و پنج درصد دنبال می شود.

نظر شما چیست؛ آیا این رسانه ها از سوی جریانات مترقی و مستقل باید بایکوت شود یا با همان امکان پنج درصدی برای ارتباط با توده ها از آنها استفاده کرد؟

– من به طور صریح با همکاری گروههای سیاسی آزادیخواه و جمهوریخواه با هر دسته ای از اینها مخالف ام؛ اینها را تأیید نمی کنم و این را اول به تان عرض کردم. برای من اصلاح طلب و محافظه کار دو روی یک سکه اند. با این موضوع باید در افتاد و با آن تصفیه حساب کرد.

* با اظهارنظرتان مسئله ای که عمده می شود این است که تقریباً تمام مخالفان سیاسی حکومت ایران در خارج کشور فاقد رسانه های پرمخاطب اند. در چنین شرایطی آنها چگونه می توانند صدای خودشان را به ایران برسانند؟

– عرض کنم خدمت تان، گروههای موجود در خارج کشور به علت اینکه به هیچوجه مرکزیت و تمرکزی بر روی برنامه مبارزاتی ندارند، بنابراین هر کس دارد برای خودش کار می کند. هر کدام هم نشریه و ارگانهای دیگری دارند. نمونه اش را برای تان عرض کردم؛ نشریه طرح نو. که از نظر من یک کار حرفه ای – روشنفکری – سوسیالیستی است. با اینکه از نظر اعتقاد شاید نظرات ام با آنها خیلی متفاوت باشد، ولی کارشان را تأیید می کنم. من تصورم این است، اگر گروههای سیاسی بتوانند به یک نقطه تفاهم در خارج کشور برسند (که خیلی بعید است) آنوقت راه حلی پیدا می شود برای اینکه نشریه و رسانه ای داشته باشند.

* نشریه ای که اشاره کردید؛ «طرح نو»، یا نشریه «آرش» جزو نشریه های ویژه و اختصاصی هستند تا یک رسانه عمومی. بگذارید پوشه بعدی این مصاحبه را همین جا باز کنم: رسانه های همگانی «مستقل». قبل از طرح هر پرسشی می خواهم نظر خلاصه شما را راجع به این رسانه ها بدانم. این رسانه های اینترنتی در کجای دنیا قرار دارند و چقدر کیفی هستند؟

– از اول نقطه نظر من همین بود. به نظر من بدون اینکه یک فضای تفاهم عمومی ی واحد در خارج کشور بوجود بیاید، امکان اینکه یک زبان واحد پیدا شود، وجود ندارد. نمی شود آرزو کرد نشریه ای در خارج کشور باشد که زبان همه باشد. مگر اینکه این زبان بوجود بیاید. البته تقلاهایی شده. یکی از این تلاش ها تشکیل گروه «جدل» است. اگر این جبهه که آدمهای باارزشی ظرف سه- چهار سال اخیر در آن صرف نیرو کرده اند (مثل دکتر متین دفتری، کشاورز صدر، دکتر پاکدامن و دیگران) کارشان وسعت پیدا کند، می توانند زبان واحدی هم داشته باشد. اما اگر این تلاش محدود بماند، شانس اینکه زبان واحدی در خارج کشور بوجود بیاید، وجود ندارد.

* برای کنکرت تر کردن بحث، می خواهم نظرتان را جلب کنم به رسانه های نوشتاری همگانی ی اینترنتی ایرانی در خارج کشور. شاید پنج رسانه ایرانی در سطح اروپا داشته باشیم که شکل و شمایل یک روزنامه اینترنتی را دارد. به این معنی که به روز می شوند، گاهی سرمقاله دارند، از قانونمندی های رسانه ای به طور نسبی تبعیت می کنند و درج مقالات در آنها تا حدودی تابع قانونمندی های رسانه ای ست.

با این حال این رسانه ها توسط یک یا حداکثر دو نفر اداره می شود. شما برای این اشکال ساختاری چه ارزیابی ای دارید؟

– این ضعف برمی گردد به بحران عدم تحرک جنبش در خارج کشور. بحران از اینجا پا می شود. تا این بحران حل نشود، چاره ای برای جاهای دیگر نمی شود پیدا کرد. و الا همانطور که فرمودید، بله، من تعدادی از نشریات اینترنتی را دنبال می کنم، اما همه این رسانه ها جوابگوی نیازهای جامعه ما نیستند. این رسانه ها آنطوری شما دل تان می خواهد و من آرزو می کنم نیستند. و این هم شدنی نیست، مگر در شرایطی که فضای خارج از کشور دگرگون شود.

* می خواهم مته به خشخشاش بگذارم: اشاره کردم رسانه های پرمخاطب «مستقل» ایرانی توسط یک یا دو نفر اداره می شوند. کمترین اشکالی که این نحوه از کار دارد، این است که وقتی مسئول یک رسانه مریض می شود، به مسافرت می رود و یا درگیر کار معینی می شود، رسانه عملاً تعطیل می شود.

اما ایراد و اشکال بزرگتری در زمان دائر بودن این نشریات به چشم می خورد: اعمال سلیقه، اعمال قدرت، پاسخگو نبودن مسئول رسانه به عملکرد اش (قدرت اینها را هیچگونه نمی شود کنترل کرد). می خواهم بگویم، رسانه های موجود به جای اینکه محل چرخش اطلاعات و تعاطی آرا و اندیشه باشد، مرکزی شده برای اعمال قدرت از سوی یک نفر، یک سکت، یک گروه سیاسی و یا یک خانواده کوچک شده.

پرسش ام از شما: چرا فعالان رسانه ای ایرانی در خارج کشور هرگز به همکاری جمعی تن نداده اند؟

– دلیل روشنی دارد: چون افراد و گروه هایی که من می شناسم، در داخل کشور هیچوقت ژورنالیست نبودند. اینها در خارج کشور در شرایطی از طریق نشریه های حزبی و سازمانی وارد این فضا شدند. اغلب اینها با دانش ژورنالیسم آشنا نیستند. ما در دانشکده به دانشجو اولین درسی که می دادیم، به او می گفتیم: «خبر مقدس است و تفسیر آزاد است». و بعد، یک سال روی این موضوع حرف می زدیم که منظور از «خبر»، «مقدس بودن خبر» و «آزادی تفسیر» چیست. اما در خارج کشور این طور نیست؛ در اینجا «تفسیر» مقدس است و «خبر» مثل آدمهایی که اینجا هستند، همیشه سرگردان است.

به نظر من مشکل اصلی برمی گردد به اینکه بحران ایران، جمع زیادی را در شرایطی متفاوت از کشور طرد کرد و این جمعیت بزرگ در فضای خارج به علت فاصله های زمانی و فاصله های فکری نتوانستند با هم پیوند پیدا کنند. و راهی هم برای اش وجود ندارد، مگر در ایران شرایط دگرگون شود و بتوانیم برگردیم. من که آرزوی ام است، ولی امیدوارم دیگران موفق شوند در آن شرایط متحول شده برگردند.

* پیگیر پرسش قبلی ام خواهم بود، ولی در اینجا پرانتزی باز می کنم. به اهمیتِ اصالت خبر در فعالیتهای رسانه ای تأکید کردید. بنا به تجربه و شناختی که از جامعه ایرانی مقیم خارج دارید، «مصرف کنندگان»؛ یعنی مردم، آیا به اصالت خبر اهمیت می دهند؟ آیا آنها نیاز یک رسانه مترقی و حرفه ای را احساس می کنند؟

– اصلاً چنین نیازی نبوده. به همین دلیل، با اینکه ما افراد شایسته ای از روزنامه نویس های ایرانی در خارج کشور داریم؛ مثلاً شما در بین همکاران تان کسی مثل فرج سرکوهی یا مسعود بهنود دارید (با اینکه این دو کلاس متفاتی دارند و از طیف متفاوتی هستند، اما تجربه ژورنالیستی باارزشی دارند و هر کدام در زمینه هایی از این کار موفق بوده اند) و یا در خارج عده ای جوان آمده اند که درس خوانده اند، ژورنالیسم را می شناسند، اما همانطور که با هم گفتگو کردیم، مشکل اصلی این است، جا و فضایی که در خارج کشور اینها را جذب کند و نیروشان را متمرکز کند، وجود ندارد. و اینها ناچارند، دنبال اصلاح طلب و نمی دانم محافظه کار داخل کشور بروند.

* دنباله پرسش قبلی ام را می گیرم، با باز کردن فایل جدیدی: بسیاری از فعالان رسانه ای که راجع به موضوع های اجتماعی و سیاسی قلم می زنند؛ حتا مسئولان رسانه ها، در گذشته یا در حال درگیر فعالیتهای سیاسی یا تشکیلاتی بوده اند.

ظاهراً باید تفاوتی باشد میان ارگان یک تشکیلات سیاسی و یک رسانه همگانی. همین طور باید تفاوتی باشد میان یک فعال رسانه ای مخالف رژیم ایران، با یک فعال سیاسی و تشکیلاتی مخالف رژیم ایران.

تفاوت عمده این دو طیف را می خواهم از زبان شما بشونم. و اینکه چرا این تفکیک ها در جامعه ایرانی مقیم خارج هنوز صورت نگرفته؟

– مسئله ای که می فرمایید به کلی مخدوش شده و بین شان نمی توان در خارج کشور فرقی گذاشت. به دلیل اینکه وقتی انسانها از کشور خارج شدند و در مقابل رژیم قرار گرفتند، نوعی فضای هماهنگی در بین شان بوجود آمده بود؛ یکرنگی و یکنواختی. به نظر من مشکل این است که در دوره متواری شدن نسل مبارز و روشنفکر داخل به خارج کشور، یک مسیر مشخص و عمومی برای بهره برداری از این مجموعه بوجود نیامد. و این نقص در بنیاد فکری روشنفکران و مبارزات سیاسی ما است.

* نظرتان را راجع به این طرح می شنوم: فعال سیاسی و تشکیلاتی ما سنتاً با استفاده از کلاسیک ها؛ با ذهنی آنکادره شده به جامعه و محیط پیرامون اش نگاه می کند. این فعال سیاسی یا تشکیلاتی چون به شناخت اش از جامعه و پدیده های اجتماعی باور دارد، نه تنها محیط اجتماعی را تست نمی کند، بلکه آنرا کاری عبث و بیهوده می داند. در نتیجه او همواره در حال نفی و اثبات پدیده های اجتماعی از طریق داده های کلاسیک و ذهنی ست.

اما فعال رسانه ای چاره ای ندارد، مگر تست کردن محیط اجتماعی؛ چرا که هویت نوشته های او از واقعیتهای اجتماعی گرفته می شود. واقعیتهایی که می تواند تلخ و گزنده باشد. شما نظرتان چیست؟

– این جدایی کاملاً منطقی است. ولی در شرایطی که نیروی روشنفکر ایرانی، و نیروی مبارز و آزادیخواه ایرانی به خارج پرتاب شده، هیچوقت فرصتی پیش نیامد که اینها بتوانند فاصله ها را بشناسند و راههای کم کردن فاصله را تشخیص بدهند. این وضعیت همیشه با برخوردهای خشک و دگم روبرو شده. نمونه آن را خودتان مطرح کردید و من اصلاً یادم نبود که یک زمانی «پیام آزادی» را منتشر می کردم. آن نشریه را با کمک دوستانی چند راه اندازی کرده بودم. این دوستان که به سازمانهای سیاسی وابسته بودند، خواستند پیام آزادی را ابزار کنند. و برای همین کار به تعطیلی کشید. دیگران هم این تجربه را داشته اند. همانطور که خدمت تان عرض کردم، اینها دردِ ژورنالیسم؛ درد فعالیت رسانه ای مستقل را نداشتند. حالا هم وضع همین است. به نظر من راهی برای این موضوع وجود ندارد، مگر شرایط طوری شود که حکومت از دست«روحانیت» خودش را نجات بدهد و مردم ایران بتوانند نفسی بکشند. البته در این شرایط هم روز از نو، روزی از نو خواهد شد و کارهای زیادی را باید انجام داد.

* (با خنده) می خواهم توپ را به زمین تان بیاندازم! چرا رضا مرزبان نتوانست شاگردانی شبیه خودش تربیت کند که در فعالیتهای رسانه ای این همه حقیقت فدای مصلحت و منفعت نشود؟ چرا جامعه ایرانی مقیم خارج نتوانست یک منوچهر مجحوبی را تربیت کند؟ به نظرتان چرا این جامعه از نداشتن روزنامه نگار آگاه و باوجدان این همه در رنج و تعب بوده؟

– ایرادی ست که برمی گردد به مسائل سیاسی و اجتماعی؛ شرایط کلی ای که مولود طوفان دوره انقلاب است. اما شما ببینید همین الان از افراد دوره ما کسی مثل (مکث طولانی)… عزیز طنز نویس مان در شهر شما…؟

* خرسندی را می گویید؟

– بله، هادی خرسندی. او از بقایای تیم ماست. هادی خرسندی از تیم محجوبی ست؛ از تیم مرزبان است؛ از تیم کانون نویسندگان و مطبوعات ایران است. بنابراین هنوز هستند. اما چرا تعداد آنها بیشتر از این نشده، این دیگر از شرایط ویژه خارج از کشور است و مشکلاتی که گریبان همه ما را گرفته.

* اشاره ای که کردید (جدای نظر شخصی من)… همین تک نمونه ها هم فعالیت مطبوعاتی شان فردی ست. این شکل کار چون مانیتور نمی شود، کسی پاسخگوی نوشته اش نیست. بنابراین مقاله یا سایت اینترنتی ابزار اعمال قدرت می شود؛ برای رابطه ها از آن استفاده می شود. یک روز برای دشمنی، یک روز برای دوستی. به تان گفتم که: ما نویسنده و سخنران زیاد داریم. برای همین ازتان سوأل کردم: چرا این جامعه روزنامه نگار ندارد؛ چرا محجوبی و مرزبان ندارد؟ چرا خبرسازی و خبرفروشی موجب فخر و مباهات عده ای آدم می شود؟

بگذارید نظرتان را به نکته ای حاشیه ای هم جلب کنم: به تجربه می گویم، بسیارانی جرأت نمی کنند در اغلب رسانه های موجود فکر و اندیشه و نظر مکتوب شان را منتشر کنند. چون فحش خورشان باید ملس باشد. مشکلات را می بینید؟

– بله، اینها واقعیتی ست. به نظر من اینها روحیه مبارزه را از دست داده اند. اگر روحیه مبارزه را از دست نداده بودند، طور دیگری عمل می کردند. به نظر من فضا را باید ساخت. و ساختن فضا کار آسانی نیست؛ کار دشواری ست. خیلی ها همت کردند، اما نشد.

* ( با خنده) متأسفانه وقت مصاحبه تمام شده. اما پیش از آنکه گفتگو را به پایان ببرم، دل ام می خواهد جمع بندی خلاصه ای داشته باشید در توضیح وضعیت اسفبار مطبوعات و فعالان مطبوعاتی ایرانی در خارج کشور.

– بحث این است عزیز من، همانطور که از اول شروع کردیم، مشکل عمده در شزایط اجتماعی حضور نیروهای مخالف در خارج کشور است. این نیروها نتوانستند و نمی توانند تفاهم واحدی بوجود بیاورند؛ شرایط همکاری یک جمعیت چند میلیونی را فراهم کنند. طبعاً وقتی چنین شرایطی نباشد، امکان فعالیت سالم مطبوعاتی هم نخواهد بود. بنابراین فعالیتهای ژورنالیستی محدود می شود به همین تلاش های منفردِ فرموله شده. در صورتی که فعالیت مطبوعاتی همانطور که می دانید، کاری وسیع تر و دامنه دار تر است. کار مطبوعاتی، کاری برای ایجاد افق برای آینده؛ ایجاد محیط سازنده و شفاف است. کار مطوعاتی در واقع جاده صاف کن مبارزات است…

* به نوعی می گویید، فعالان رسانه ای ما هم بعد از سی سال زندگی در «کشورهای میزبان» هنوز نتوانسته اند خودشان را با دستاوردهای مثبت این جوامع تطبیق دهند؟

– بله، متأسفانه من بسیار مأیوس ام. اما آرزو می کنم که شاید معجزه ای شود (با خنده) شاید معجزه شود!

* رضا مرزبان، از شرکت تان در این گفتگو یکبار دیگر تشکر می کنم.

– متشکرم از لطف تان. سلام مرا به دوستان برسانید.

* * *

تاریخ انجام مصاحبه: 16 ژوئن 2012
تاریخ انتشار مصاحبه: 23 ژوئن 2012

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 8:49 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

– اطلاعات 2 تیر 1360- 9 مفسد فی الارض دیروز تیرباران شدند

Ettelahat2Tir60 120625- اطلاعات 2 تیر 1360- 9 مفسد فی الارض دیروز تیرباران شدند

بحکم دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی مرکز 6 نفر از عوامل و دست اندرکاران جنایت 30 خرداد ماه همراه سه نفر از وابستگان و جاسوسان صهینیستی در محوطه زندان اوین اعدام شدند. متن اطلاعیه دادستان جمهوری اسلامی در این زمینه به این شرح است:

بسم الله منتغم القهار و قاتلو هم حتی لاتکون فتنه و یکون دین کل الله (38 انفال)

به اطلاع امت متعهد و آگاه ایران میرساند بدنبال اعلام قیام مسلحانه و مقابله مستقیم با اسلام و مسلمین از طرف گروهک منافقین و حمایت دیگر گروه های ضد خلقی و قتل و غارت مردم و ایراد ضرب و جرح بر ایشان که مشروح کامل آن از رسانه های گروهی به اطلاع مردم رسید، گروهی از آشوبگران روزهای اخیر که در حمله بر مردم بی گناه و قلع و قمع کشتار بی رحمانه ایشان با آلات قتاله چون کارد، چاقو، تیغ، درفش، زنجیر، کابل، چماق سنگ، اسید، فلفل و غیره که در پرونده ها ایشان مبضوط است و خیال سرنگونی انقلاب و جمهوری اسلامی ایران را به زعم خویش داشتند، در دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی مرکز تحت محاکمه قرار گرفته و رای شرعی و قانونی جهت مجرمین بشرح زیر صادر گردید:

1- جعفر کلاغی چی گنجینه فرزند محرم بجرم شرکت در تظاهرات و درگیریهای خیابانی و ضرب و شتم و تحریک مردم جهت درگیری در خیابانها، پخش اعلامیه های قیام مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی و عضو فعال سازمان منافقین، یاغی مفسد و محارب با خدا شناخته شد و محکوم به اعدام گردید.

2- داوود فراهانی عضو سازمان منافقین بجرم شرکت در قیام مسلحانه علیه انقلاب اسلامی، ضرب و جرح مردم بیگناه، داشتن چاقو، اسید و کارد خون الود، که در اثر یورش بر مردم کج شده است و اعلام مقابله با اسلام و مسلمین یاغی، مفسد و محارب شناخته شد و محکوم به اعدام گردید. لازم به یاد آوری است که نام برده در آخرین دفاع خود اعلام داشت که در صورت امکان تا آخرین لحظه به هر طریق ممکن در برابر اسلام و مسلمین ایستادگی خواهد نمود.

3- امین اراسطافر که اشتباها خود را به نام های کامران قاسمی، کامران عباسی و احمدی معرفی نموده بود، به جرم همراه داشتن آلت قتاله، قیام علیه مسلمین، شرکت در مقابله مسلحانه گروهک ها جهت سرنگونی انقلاب اسلامی، ضرب و جرح مردم و ایجاد اغتشاش در اجتماع یاغی، محارب و مفسد شناخته شد و به اعدام محکوم گردید. لازم به تذکر است که نامبرده فرزند یکی از معلمین تصفیه شده یکی از انستیتوهای تهران توسط مسئولین انقلاب فرهنگی میباشد.

4- قاسم گلشن عضو فعال پیکار بجرم ایراد ضرب و جرح بر مردم شرکت در مقابله مسلحانه گروهک ها علیه نظام جمهوری اسلامی، همراه داشتن مقادیر اسید، فلفل، سرکه و آلات قتاله و ارتداد یاغی، مرتد، محارب و مفسد شناخته شد و محکوم به اعدام گردید.

5- رضا حاجی ملک، فرزند علی میرزا از اعضای سازمان منافقین که جهت شرکت در درگیریهای اخیر از بابل به تهران آمده بود، بجرم ضرب و جرح مردم، اغتشاش و مشارکت در قیام مسلحانه گروهک ها علیه انقلاب اسلامی و مسلمین و همراه داشتن آلات قتاله و حمایت بیدریغ از موضع گروهکها در رابطه با اقدام به مقابله و کشتار مسلمین یاغی، مفسد و محارب با خدا شناخته شد و محکوم به اعدام گردید.

6- غلامعلی جعفری، فرزند سید جعفر که جهت شرکت در تظاهرات از دهات آمل به تهران آمده بود، به جرم پخش اعلامیه های گروهکها در رابطه با فیام مسلحانه علیه جمهوری اسلامی، همراه داشتن تیغ و آلات قتاله و ضرب و جرح مردم و ایجاد اغتشاش در سطح اجتماع، مفسد، یاغی و محارب با خدا شناخته شد و محکوم به اعدام گردید.

ضمنآ سه نفر از سرسپردگان رژیم منحط طاغوت نیز در دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی مرکز محاکمه گردیده و حگم شرحی و قانونی در مورد ایشان صادر گردید. این مجرمین عبارتند از :

1- فرهنگ مودت، فرزند فضل الله به جرم فعالیت و مشارکت موثر در انتشار مجلات و جزوات اغوا کننده و تحریک آمیز پس از پیروزی انقلاب علیه جمهوری اسلامی، تغذیه مالی شرکت صهیونیستی نونهالان که به اقرار خود متهم تغذیه مالی بیت المال صهیونیستی در «حیفا» اسرائیل از آن شرکت می باشد. همکاری مالی و فکری و اقتصادی با هژبر یزدانی صهیونیست، همکاری موثر با محل ملی صهیونیستی علیه انقلاب اسلامی و اقدامات عملی برای سرنگونی این انقلاب و بعهده گرفتن تعلیم و تبلیغ در سطح عمیقی در شهرستان کرج برای اغوا و گمراهی نوجوانان و جوانان، وابستگی به سران غارتگر رژیم، بدست آوردن ٍثروتهای نامشروع و سهام کارخانجات و بانکها به شرحی که در اقرارات او منعکس است، بحکم دادگاه انقلاب مجرم و از مصادیق بارز مفسد فی الارض شناخته شد و به اعدام محکوم گردید.

2- هاشم فرنوش، فرزند عطاالله بجرم همکاری با دکتر ریاض الله قدیمی همکار ساواک جهنمی در معاینات مبارزان و کشتار بیرحمانه آنان (همکار سازمان سیا) و معاونت این کافر حربی در اعزام افراد تربیت شده وابسته اسرائیل به منظور اقدام علیه اسلام و ملل مسلمان و اعزام جاسوس تحت عنوان مهاجرت که لجنه مهاجرت زیر نظر فرنوش بوده و از طریق آژانس سمندری با تصویب سازمان صهیونیستی بیت العدل اسرائیلی این امر بارها تحقق یافته است. سعی در تحکیم شاه معدوم، جمع آوری اعانات برای اسرائیل غاصب در جنگ با مسلمین و کمک به ساختمان دارالتشریح صهیونیستی با جمع آوری وجو معتنابهی با پشتیبانی هژبر یزدانی، پرویز ثابتی، دکتر عبدالکریم ایادی صهیونیست فراری (طبیب ویژه شاه معدوم) و دکتر شاپور راسخ (رئیس سازمان برنامه و بودجه)، استفاده از امکانات آنان، اقدامات عملی به منظور براندازی نظام جمهوری اسلامی، تکثیر و انتشار نشریات طبل سحر و حال و آینده جهان برای اغوا جوانان و اشاعه کفر و الحاد که با توجه به اقرارات صریع متهم در مراحل تحقیق و در محضر دادگاه مستند به تحقیقات معموله، مجرمیت وی در دادگاه ثابت گردید و نامبرده از مصادیق بارز مفسد فی الارض و محارب با خدا شناخته شد و محکوم به اعدام گردید.

3- بزرگ علویان (سید آقا بزرگ)، فرزند علی محمد از اعضای بسیار فعال و موثر تشکیلات صهیونیستی در ایران، دارای ارتباط نزدیک و مستمر با بوراکاولین (صهیونیست امریکائی، یکی از اعضای برجسته 9 نفری بیت العدل حیفا در اسرائیل) و اداره کننده تشکیلات و جلسات مخقی صهیونیستها و بهائیان در سراسر تهران و حومه و شهرهای شمالی کشور بوده که با انتشار نشریات و مقالات اغوا کننده و تحریک آمیز و خلاف واقعیات (بعنوان وقایع اتفاقیه) و انتشار اکاذیب فریبنده و کمک های مالی فراوان با استفاده از ثروت نامشروع سرشار خویش با همکاری ایادی داخلی وابسته به رژیم سلطنتی سابق و ایادی خارجی و فراریان و دول استعماری و صهیونیستی بیگانه علیه انقلاب اسلامی و سرنگونی آن بصورت بسیار موثر و فعال تلاش می نموده و از ایادی وابسته به رژیم فاسد سابق می باشد و علیهذا دادگاه انقلاب با امعان نظر در اسناد موجود و اقرارات مجرم در مراحل تحقیق و در محضر دادگاه، مجرمیت وی را محرز دانسته و به مصداق فی الارض به اعدام محکوم کرد.

احکام صادره دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی مرکز در مورد نامبرده فوق التوصیف صاعت 9 بعد از ظهر روز دوشنبه اول تیر ماه در محوطه زندان اوین بمرحله اجرا گذاشته شد.

روابط عمومی دادستانی انقلاب جمهوری اسلامی مرکز

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 8:34 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بهروز سورن: ساعاتی در میان بازماندگان و خانواده های قربانیان دهه شصت در زندانهای جمهوری اسلامی

بهروز سورن: ساعاتی در میان بازماندگان و خانواده های قربانیان دهه شصت در زندانهای جمهوری اسلامی

بیش از هر زرق و برق بین المللی و آوازه شخصیت های حاضر در این دادگاه, شعف دیدار دوستانی چند و حضور در میان قربانیان کشتار جمهوری اسلامی در زندانها و بویژه دهه شصت برایم جذابتر بود. ناباوری به نیات خیر!! شخصیت ها و نهادهای بین المللی دهه هاست که با من زندگی میکند. از همان زمان که در زندانها حلق آویز میکردند و تنابنده ای صدایش در نمی آمد. این را هم میدانستم که پای صحبت و دردنامه های عزیزانی مینشینم که از گفتارشان سنگ نیز میترکد و اشکها سرازیر خواهند شد. دیوارها به صدا در خواهند آمد و ضربان قلبها را میتوان شنید و شمرد.

تجمع این عزیزان و در این ابعاد قطعا از نادر اتفاقاتی است که میتواند در تبعید رخ دهد. آنهم در شرایطی که بسیاری از قربانیان لب به سخن نمی گشایند. بسیاری دیگر ترجیح میدهند تا فراموش کنند و روال عادی زندگی شان را تحمل پذیر نمایند. بخشی دیگر نیز متاسفانه در میان ما نیستند. تازه با خبر هم شدم که طیفی از زندانیان سیاسی آندوران و خانواده هایشان نیز از موضع تحریم در این جلسه شرکت نمیکنند. اگر چه هم شاهد میتوانستم باشم و هم از خانواده های داغدار که در یک زمان 8 عضو خانواده اش چه سببی و چه نسبی در زندانهای رژیم با مرگ و نیستی دست و پنجه نرم می کردند اما بعلت ناروشنی های این نشست که ناشی از کمبودهای اطلاعاتی ام بود, تنها برای تهیه گزارش و خبر ساعاتی را در میان این قربانیان و مادران و برادران و خواهران داغدار حضور یافتم.

خانواده ها و قربانیانی که پس از گذشت دهه ها اما با عشقی وصف ناپذیر به از دست رفته گانشان و حس عدالتجوئی و فراموش ناشدنی نسبت به عاملین و آمران آن جنایتها ایستاده اند و فراموشی پیشه نمی کنند. بارها و بارها در میان شهادت هایشان اذعان کردند که سکوت جامعه بین الملل در آندوران هراس و وحشت, به یاری جمهوری اسلامی آمد و بارها دیگر گفتند که آنرا نیز فراموش نکرده اند.

گفتند که دول غربی علیرغم آگاهی به ظرفیتهای انسان ستیزانه رژیم حاکم اما اولویتهای قراردادهای اقتصادی و تعلق جامعه بین الملل برای منافع ملی را هم بخوبی بیاد می آورند که چگونه سکوتی نفرت انگیز رسانه های غربی را در برگرفته بود و دستان رژیم را در قتلعام زندانیان بی دفاع سیاسی باز گذاشتند. اشاره شد که در همان شرایط کشتار در زندانهای جمهوری اسلامی چه و چه قراردادهای اقتصادی هنگفتی میان دول غربی با حکومت وقت ایران بسته میشد و چگونه جهان بر این کشتار گسترده زندانیان سیاسی در ایران چشم بربست؟

اسناد جنایات نیز بوفور ارائه و پیشنهاد شد و مجالی برای تامل و تردید برای گردانندگان دادگاه نگذاشت. اینجانب بی خبر از چگونگی شکل گیری و برگزاری این دادگاه اما به اعتبار برخی از چهره های شناخته شده و معتبر سیاسی به مرکز حقوق بشر لندن رفتم. دوستانی اندک و آشنا در میانشان یافتم و لذت دیدارشان را ساعاتی بردم.

تاسف خوردم که بسیاری از چهره های آشنا و شناخته شده در طیف زندانیان سیاسی را ندیدم. برخی که در بنیاد برومند قفل خورده اند و آن نهاد را به منابع مالی پرابهام بخیه میزنند, آنانی که در رسانه بی بی سی امپریالیستی و صدای آمریکا فعالیت خانگی می کنند!! آخر تریبونال هم اگر به جریانهای مالی بسته بود قطعا قبیح تر و آلوده تر از نهادهای ذکر شده نمیتوانست باشد.

درد ما درد رقابت و برتری جوئی نیز هست. برخی از زندانیان سیاسی سابق به برکت امکانات عدیده ای که در اختیارشان قرار گرفته است و معمولا از سازمانها و تعلقات طیفی خود آنهاست. بمرور زمان خویشتن را چهره کرده اند. بر کشتار سراسری سال شصت و هفت پا میفشارند زیرا خود از آن مهلکه با کمال خوشوقتی رهیده اند. مهلکه ای که بسیاری با بخت بالا زنده مانده اند و همه ما بدان واقفیم و شاد که تاریخچه آن دوران سیاه و کبود را این عزیزان یازگو می کنند. این طیف تلاش دارند که کشتار عمومی و سراسری دهه شصت ( سالهای پیش از 67 ) را در درجه دوم گفتار و کردارشان قرار دهند. کمتر سخن بگویند و طبل پر صدای عدالتجوئی آنرا در شهریور و مرداد سال 67 بکوبند. در این زمینه نیز اگر به بنیادهای برومند و امثالهم اتصال داشته باشند باکی نیست!!

آن پاره دیگر از قربانیان ( دهه شصت ) اما دفتری دیگر باز کرده اند. دفتری که میرود تلاشهای چندین و چند ساله را به ثمر برساند و در دادگاه لاهه تلاشهای تا کنونی اش را به ثبت برساند. این موفقیت در درگاه دادگاه لاهه ایستاده است. آنچیز که قطعی است اینکه پس از برگزاری دادگاه دوم در لاهه و موفقیت آمیز بودن آن فصلی جدید در پرونده فعالیت اپوزیسیون در این زمینه باز خواهد شد که در نوع خود بی نظیر بوده است. بی تردید نتیجه موفقیت آمیز این دادگاه در تاریخچه مبارزات زندانیان سیاسی سابق و خانواده قربانیان ثبت خواهد شد.

پذیرش حکم دادگاه لاهه مبنی بر محکومیت قتلهای سیاسی بمثابه جنایت علیه بشریت نه تنها در تاریخچه و ادبیات زندانها ثبت خواهد شد بلکه این حکم در وسیعترین ابعاد داخلی و بین المللی انعکاس خواهد یافت. چنانچه بپذیریم که قربانیان جنایات جمهوری اسلامی در زندانها در تمامی تنوع و رنگارنگی خود بوده اند و این فاجعه و صاعقه شوم تنها بر سر طیف چپ فرود نیامده است سپس میتوان نتیجه گرفت که دفاع و یادواره های متنوع آنها خصلتی دمکراتیک دارد.

بلحاظ عرفی واکنش ها و نقد ها نیز پیش از هر چیز میبایستی خاستگاهی غیر سازمانی – ایدئولوژیکی داشته باشد زیرا که مقوله دادخواهی از آنان فرا سازمانی بوده است. اما چرا و به کدام علت برخی از سازمانهای چپ تشکیلاتی بسرعت در برابر این اقدام جمعی بخشی از قربانیان زندانهای رژیم موضع خصمانه گرفته اند؟ چگونه میتوان در برابر بخش بزرگی از بازماندگان آندوران سیاه و خانواده جانباختگان چنین نمود؟ حقیقت اینست که هر تجمع بزرگی سرشار از تنوع است. دعوت های عمومی نیز نمیتواند همراه با طیف گرائی باشد. بعنوان نمونه میتوان گردهمائی چهارم زندانیان سیاسی در گوتنبرگ سوئد را نام برد که به هرحال تعدادی از سبزها را در خود جای داده بود و و ابهامات و انتقاداتی را بدنبال داشت. چرا ابهامات گردهمائی چهارم زندانیان سیاسی و حضور سبزها و اصلاح طلبان چنین اعتراضاتی را بر نیانگیخت؟ با وجود اینکه بارها و بارها در اینموارد تذکر داده شده بود؟ این نمونه ها اندک نیستند و از حوصله این سیاهه خارج است.

و اما:

جای تاسف است که هنوز باید بر این طبل بکوبیم که منافع عمومی دارای اهمیت بیشتری نسبت به منافع سازمانی است. زندانی سیاسی , زندانی سیاسی است. مهر چپ یا سازمان خاصی را بر پیشانی ندارد همانطور که مهر راست, ملی و یا مذهبی! ندارد.

متاسفانه طی ساعاتی که در یکی از روزهای این دادگاه حضور داشتم بکرات شاهدان بر گرایشات سازمانی خود تاکید داشتند و تبلیغات طیفی خود را که بی ربط با اهداف و شرکت کنندگان برنامه بود جایگزین فرصتی میکردند که میتوانست در خدمت افشای هر چه بیشتر جمهوری اسلامی قرار گرفته شود. بنظر من بزرگترین دستاورد مبارزات زندانیان سیاسی سابق و خانواده قربانیان آندوره میتواند تلاش برای بازگو کردن جنایات رژیم در آندوران و مبارزه با فراموشی و بزرگترین آنها و قطعا محو مقوله ای بنام زندانی سیاسی و نهادینه کردن آن در افکار مردم کشورمان باشد.

sooren001@yahoo.de

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 8:22 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Thousands of Israelis Join «Citizen’s Mutiny»

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 8:05 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پاسخ احمد علی مسعود انصاری به آقای پرویز ثابتی در رابطه به مطالب نوشته شده درباره احمد علی مسعود انصاری در کتاب «دردامگه حادثه»


پاسخ احمد علی مسعود انصاری به آقای پرویز ثابتی در رابطه به مطالب نوشته شده

درباره احمد علی مسعود انصاری در کتاب «دردامگه حادثه»


اخیرا کتابی با عنوان «در دامگه حادثه»، خاطرات آقای پرویز ثابتی – مقام امنیتی معروف در دوران شاه –  به صورت مصاحبه آقای عرفان قانعی فرد با صاحب خاطرات از سوی شرکت کتاب در کالیفرنیا منتشر شده است، که در آن مطالب نادرستی درباره من چه از زبان آقای ثابتی و چه از زبان آقای قانعی فرد آمده است.

در صفحات ۶۶۰-۶۶۱-۶۶۲ این کتاب مطالبی درمورد من آمده، که لازم دیدم به آن پاسخ گویم:


آقای عرفان قانعی فرد در صفحه ۶۶۰ کتاب سوالی طرح می کنند و در آن مطلبی را به من نسبت می دهند که صحت ندارد. آقای قانعی فرد گفته است:

در یکی از برنامه های تلویزیونی شبکه اول جمهوری اسلامی ایران مصاحبه هایی بود از جمله احسان نراقی  واحمد علی مسعود انصاری ( که چند تا کتاب هم نوشته در مورد آقای رضا پهلوی) و به حلقه روابط شاه اشاراتی شده بود و بعد اشاره کردند به علم که وی را اعجوبه دسیسه نامیدند و مامور انگلستان به راستی به حرف های انصاری می شود ، ارجاع داد ؟

من هیچگاه آقای علم را اعجوبه دسیسه ننامیده ام. اگر منظور آقای قانعی فرد این است که من آقای علم را اعجوبه دسیسه نامیده ام، این امر حقیقت ندارد.

در مورد مامور انگلیس بودن آقای علم، من از خاطره خود با آقای علم در این مورد صحبت کرده ام و شرح آن این است که:

بعد از چاپ کتاب آقای اسماعیل رایین در مورد فراماسونری و سابقه آنها در ایران،من در این مورد از آقای علم سوال کردم.

در آن زمان 19 سال از سن من می گذشت. در جشن  هنر شیراز، در باغ ارم با آقای علم و کامران دیبا، پسرعموی شهبانو فرح، با هم برای صرف ناهار بر سر یک میز نشسته بودیم، از آقای علم سوال کردم که «آقای علم شما که نوکر انگلیس ها هستید چرا اسم شما را در این کتاب ننوشته اند.» و ایشان جواب داد «والله از من خواسته شده ولیکن من به ایشان گفتم که من فقط دست یک نفر را ماچ می کنم.»

 بعد از آن من دیگر در این مورد و درباره ایشان هیچ گاه صحبتی نکرده ام و نظری هم نداده ام .

در صفحه ۶۶۱ آقای قانعی فرد می فرمایند:

اعتقاد احمد علی انصاری این است که حضرات سازمان سیا یک پولی به اشرف و رضا پهلوی و فرح دیبا و شما و اویسی و…. داده و این پول ها برای کودتا بوده و بعد بین شما دعوایی می شود و همه از همدیگر جدا می شوید و… شاید دنبال این تئوری است .

این سخنان هم واقعیت ندارد و تهمتی بیش نیست. آنچه من گفته ام و یا نوشته ام موجود است. من هیچگاه نه گفته ام و نه نوشته ام که بانوان فرح پهلوی و اشرف پهلوی، و آقای اویسی از سازمان سیا پول گرفته اند. آقای قانعی فر باید توضیح بدهند که این مطالب و موضوع پول گرفتن بانو فرح و بانو اشرف پهلوی و آقای اویسی را از کجا پیدا کرده اند، و چگونه به «اعتقاد» من دسترسی یافته اند؟

 آقای قانعی فرد که خود را محقق تاریخ معاصر ایران معرفی می کند، باید حداقل تحقیقی در مورد مطالبی که طرح می  کند انجام دهد و بداند که «تحقیق» با «تهمت» و «دروغ بافی» دو مقوله کاملاً متفاوت هستند و شایسته نیست یک مدعی تحقیق در تاریخ معاصر دروغ بافی کند و تهمت بزند و به این ترتیب از ارزش کار خود بکاهد. تهمت زدن در خدمت هیچ حقیقتی قرار ندارد و فایده ای به هیچ کسی نمی رساند.

اما در مورد آقایان رضا پهلوی و پرویز ثابتی، مطلبی که من نوشته و گفته ام به شرح زیر است، و به هر حال هیچ ربطی به کودتا یا دعوای میان این اشخاص ندارد:

در سالهای ۱۹۸۲و ۱۹۸۳ میلادی که  آقای رضا پهلوی در مراکش بود، تعدادی از آشنایان سعی در آوردن و معرفی ماموران سازمان سیا و ملاقات ایشان با رضا پهلوی داشتند و حتی رقابت شدیدی میان ایشان در این مورد درگرفته بود.

من به آقای رضا پهلوی پیشنهاد کردم که ایشان باید از این بازی خارج شود و شأن خود را حفظ کند، و اگر علاقه ای به دیدن فردی از سازمان سیا را دارد بهتر است با رئیس این  سازمان آقای ویلیام کیسی ملاقات نماید.

ایشان قبول کرد. من این موضوع را با آقای دکتر غلامحسین کاظمیان که مسئول کارهای سیاسی ایشان در آمریکا بود مطرح کردم. ایشان دوستی به نام آقای مرین اسموک داشت که از دوستان نزدیک آقای ریگان رئیس جمهوری وقت آمریکا و اطرافیان ایشان بود.

در سفر شاهزاده در سال ۱۹۸۴ به آمریکا،  آقای اسموک ناهاری در کلوب Chevy Chase درایالت مریلند آمریکا ترتیب داد که درآن، آقایان کیسی، مایکل دیور، دیک هلمز و عده ای دیگر از جانب آمریکایی ها، و نیز علاوه بر من، آقایان دکتر غلامحسین کاظمیان، احمد اویسی، و شهریار آهی  حضور داشتند.

بعد از آن ناهار، ملاقات های دیگری نیز میان آقایان رضا پهلوی و ویلیام کیسی در خانه آقای اسموک انجام گرفت .

در سال ۱۹۸۴ آقای پهلوی به من گفت که آقای کیسی پیشهاد پرداخت ماهی ۱۵۰ هزار دلار را به ایشان کرده، و یکی از شرایط آن این است که از این مبلغ هر ماه ۵۰ هزار دلار به آقای پرویز ثابتی پرداخت شود .

من با اصل پول گرفتن ایشان از سازمان سیا مخالفت، و به ایشان گوشزد کردم که پدر ایشان تا روز فوت به دلیل نقش خارجی در کودتای ۲۸ مرداد، مورد انتقاد مردم ایران بوده است؛ و پیشنهاد من برای انجام ملاقات با رئیس «سیا» این نبود که ایشان از این سازمان پول بگیرد، بلکه هدف در مرحله اول خلاص شدن از فشار اطرافیان شاهزاده، برای آوردن افراد مختلف این سازمان به داخل تشکیلات ایشان بود؛ و دوم اینکه  فکر می کردم اگر ایشان علاقه به داشتن رابطه با این سازمان دارد، این رابطه باید مطابق شأن ایشان و تنها در حد مشورتی باشد.

آقای رضا پهلوی استدلال مرا قبول نکرد. من نیز با اینکه در آن زمان هم مسئول امور مالی شخصی ایشان بودم و هم مسائل مالی فعالیتهای سیاسی ایشان را سرپرستی میکردم، از گرفتن آن پول اجتناب کردم. بنابراین مسئولیت گرفتن این پول به عهده آقای شهریار آهی محول گشت، و تا جایی که می دانم پرداخت آن تا سال ۱۹۸۸ ادامه داشت .

بعد از آن، آقای پرویز ثابتی برای دیدار آقای رضا پهلوی به ایالت کنکتیکت می آمد و با ایشان ملاقات می کرد و با آقای احمد علی اویسی نیز دائما درارتباط بود .

در مورد مساله مالی میان آقایان رضا پهلوی و پرویز ثابتی از سازمان سیا، این تنها چیزی است که شاهد بوده ام و غیر از این، هیچ جا، و هیچ وقت در این مورد نه مطلبی گفته ام و نه نوشته ام. آقای عرفان قانعی فرد که «محقق تاریخ معاصر» است باید قبل از طرح مطالب تحقیق کند و مطالب نادرست را در لباس حقیقت مطرح نکنند .

لازم به توضیح است که آقای کیسی در آن زمان آقای رضا پهلوی را بسیار جدی گرفت و افراد زیادی از کارمندان سازمان سیا را برای کمک به ایشان مامورنمود، ولیکن بعد از سه هفته همه آنها را بازخواست و اظهار نمود که این مرد جوان علاقه ای  ندارد، ولیکن تا جایی که می دانم پرداخت پول به آقای پهلوی از سال ۸۴ شروع و تا سال ۱۹۸۸ ادامه داشت .

شاید کسی از این جریان نتیجه بگیرد که پرداخت پول به ایشان بخاطر برگرداندن ایشان به تخت پادشاهی نبوده، بلکه دلائل دیگری داشته است. من در این زمینه بی اطلاعم.

پس از این واقعه، من در سال ۱۹۸۴ به آقای رضا پهلوی اعلام کردم هم به این دلیل (دریافت پول از سازمان سیا) و هم به دلیل مسائل دیگر، خواهان نقش داشتن در امور سیاسی ایشان نیستم. به ایشان گفتم دیگر حتی سلطنت طلب هم نیستم. ولی ایشان از من خواست که به عنوان مشاور شخصی و مسئول امور مالی شخصی او به همکاری با او ادامه دهم، که پذیرفتم.

 حالا می پردازم به گفته های آقای ثابتی در مورد من که بسیار از حقیقت بدور است. ایشان می گویند که من برای کارهای دانشگاهی نزد ایشان می رفتم. این حرف درست نیست. حقیقت این است که من برای بازجوئی به سازمان امنیت احضار می شدم، ولی چون از منسوبین پادشاه بودم، جناب آقای ثابتی از من بازجویی می کرد. بنابراین ملاقاتهای ما برای بازجویی از من بوده است، و دلیل دیگری نداشته است.

من در دانشگاه ملی ومدرسه عالی شمیران تدریس می کردم. به شکر وبزرگی خداوند از محبوبیت بسیار خوبی میان دانشجویان برخورداربودم؛ با این که همه از نزدیکی من با دربار خبر داشتند. داستان درگیری ساواک با من هم به همین علت، یعنی محبوبیت من میان دانشجویان بود.

در بعضی مواقع دانشجویان از نوع درس دادن یا بیسوادی استادی شکایت داشتند، و حاضر به رفتن سر کلاس درس او نبودند. در این گونه موارد گاهی از من خواسته می شد که از محبوبیت خود در میان دانشجویان استفاده کرده و از ایشان خواهش کنم که به کلاسها برگردند. در بسیاری از مواقع به خاطر خواهش من، دانشجویان به کلاسها برمیگشتند. ولیکن دربسیاری از موارد دانشجویان حق داشتند، و من جانب دانشجویان را می گرفتم و حاضر نبودم از محبوبیت خود برای باز پس فرستادن دانشجویان به کلاسها استفاده کنم. مسئولین، علاوه بر دانشجویان، مرا نیز تهدید می کردند و سازمان امنیت را به رخ من می کشیدند، که اگر من کمک نکنم دانشجویان را تحویل آن سازمان خواهند داد. من می گفتم که بد درس دادن یا بیسوادی یک استاد چه ربطی به سازمان امنیت دارد؟ و باید به خواسته به حق دانشجویان گوش داد. نتیجه این استدلال احضار به سازمان امنیت و بازجویی توسط جناب ثابتی بودو همان طور که گفتم چون به شاه نزدیک بودم زحمت این بازجویی را آقای ثابتی می کشیدند.

دراینجا به اتفاقی که باعث استعفای من از کار دانشگاهی شد اشاره می کنم:

من معاونت مدرسه عالی شمیران را قبول کرده و کار اصلی من در مدرسه عالی شمیران بود .در دانشگاه ملی نیز به صورت موقت درس می دادم. دکتر حبیب ممیز به جای من به سمت مسئول امور دانشجویی دانشگاه اقتصاد وامور سییاسی منصوب شده بود. شبی که برای تدریس به دانشگاه ملی رفته بودم، دکتر ممیز به من گفت که هر چه از دانشجویان درخواست می کنند که برای تشکیل اولین جلسه کانون حزب رستاخیز دانشگاه ملی (که لازمه آن جمع ۲۰۰  نفر برای این کانون بود) از دانشجویان تقاضا می کند، ایشان حاضر به انجام این کار نیستند.

دکتر ممیز از دوستان نزدیک من بود، و این دوستی تا فوت ایشان ادامه داشت. وی از من خواست که از محبت دانشجویان نسبت خود استفاده کرده و دانشجویان را به تالار بیاورم، که با تشکیل جلسه، دکتر ممیز در مسئولیتی که به او واگذار شده بود موفق شود. به کافه تریا و دیگر مراکز تجمع دانشجویان رفتم و بیش از ۵۰۰ نفر را با خود به تالار بردم. دانشجویان از من سوال کردند که حالا به چه کسی رای بدهیم؟ گفتم: دکتر ممیز. بچه ها هم دست گرفتند که ممیز ممیز، رئیس کیه ممیز .

در این موقع یکی از اساتید دانشگاه (که لزومی به ذکر نام او نیست) پیش من و دکتر ممیز آمد و گفت: آقای پرفسور صفویان (رئیس وقت دانشگاه) رئیس شود و آقای دکتر ممیز معاون.

 من که  بواسطه رفتار نادرست آقای پرفسور صفویان با دکتر امین عالیمرد و دکتر غلامرضا افخمی (که رئیس و معاون سابق دانشکده اقتصاد و امور سیاسی بودند) بسیار از پرفسور صفویان دلخور بودم، با ریاست ایشان در حوزه حزبی رستاخیز مخالفت کردم و بعبارت دیگر قبول نکردم که چنین پیشنهادی را به دانشجویان ارائه کنم.

آقای دها که معاون وزارت کشور بودند و برای نظارت بر انتخابات این کانون آمده بود، وقتی دیدند که در صورت برگزاری انتخابات دکتر ممیز به عنوان ریئس انتخاب خواهد شد، گفتند که این جلسه، جلسه معارفه است و باید انتخابات در روز دیگر صورت گیرد. من مخالفت کرده و گفتم طبق اساسنامه حزب هر گاه جمعی در حد ۲۰۰  نفر جمع شوند، می توانند انتخابات را برگزار کنند و ایشان گفت که مدارک لازم را با خود نیاورده است.

در این لحظه یکی از دانشجویان مدارک را از روی صندلی بلند کرد و به همه نشان داد. این بحث میان من و و آقای دها ادامه پیدا کرد و آقای دکتر ممیز دائما به من می گفت تو رو به خدا بچه ها را ساکت کن. خلاصه من بلند شده به آقای دها گفتم که شما باید در اینجا بیطرف باشید، اگر شخص مورد نظر شما برای انتخاب شدن با شخص مورد نظر ما فرق دارد، شما حق ندارید به این صورت عمل کنید. همین افرادی مثل شما هستند که مردم را به مملکت بدبین می کنند. در این موقع دکتر ممیز بلند شد و گفت آن کس که باید انتخاب شود من هستم و من نمی خواهم انتخاب شوم.

با این حرف دکتر ممیز، من و دانشجویان از جلسه خارج شدیم.

فردای آن روز پرفسور صفویان حقوق دکتر ممیز را قطع کرد. ساعت دو بعد از نصف شب آقای فریدون جوادی که از نزدیکان خانم فرح پهلوی و دکتر نهاوندی بود به من زنگ زد و گفت اکنون گزارشی خدمت اعلیحضرت داده شده که انصاری و دانشجویان کانون حزب رستاخیز ملت ایران را بهم ریخته اند .

صبح آن روز دکتر ایادی به من زنگ زد و گفت که گزارش را پیش شاه برده اند و ایشان گفته است که من احمد را می شناسم و این گونه گزارشها را پیش من نیاورید.

 

خودم به شهبانو فرح زنگ زدم و جریان را گفتم ایشان به من گفتند که از جریان باخبر است ولیکن بهتر است که من کار دانشگاهی را رها کرده و استعفا دهم. این داستان خروج من از دانشگاه و استعفای من از مدرسه عالی شمیران بود.

 

البته مسئله دیگری هم بود، میان آقای علم و آقای هویدا برای تعیین روسای دانشگاهها رقابت وجود داشت هر کدام افراد و گروهای وفادار به خود را داشتند تا نظر شاه را بیشتر به سمت خود جلب کنند. بعضی شبها که با شاه قدم می زدیم ایشان در مورد مسائل دانشگاهی به خاطر حضور من در دانشگاه سوال می کرد و من آنچه را که می دانستم می گفتم. این صحبت ها مورد علاقه هیچ یک از دو گروه وفادار به آقای علم و یا هویدا نبود، زیرا رشته هایی که ایشان بافته بودند را پنبه می کرد. به این علت بارها مورد تخاصم افرادی که از طرف آقای هویدا و آقای علم در این مورد ماموریت داشتند قرار می گرفتم که چرا نظر خود را حتی در زمانی که شاه از من خواسته بود ابراز کرده ام.

بنابراین، جناب ثابتی مرا برای بازجویی احضار می کرد، این نبود که من دوست یا آشنای ایشان باشم. اگر چنین بود من از این آشنایی همانطور که از وجود شاه و فرح و یا سایر افراد با نفوذ تا آنجایی که می توانستم در آزادی زندانیان بیگناه استفاده کردم، از ایشان نیز می توانستم استفاده کنم و با توکل به خداوند چند زندانی بیگناه را از طریق ایشان آزاد کنم. اگرچه  به شکر خداوند من بارها باعث انجام این عمل خیر گردیدم، ولی هیچ گاه آقای ثابتی واسطه این عمل خیر نبود.

آقای ثابتی فرموده اند:

«من دریافتم که او ( = احمد علی مسعود انصاری) فردی مخبط و دیوانه است و حرفها ونظریات او غیر عادی و غیر مسئولانه است.»

من همانطور که بارها اعلام کرده ام در داخل دربار عده ای مرا عقب افتاده و دیوانه خطاب می کردند و در خارج از دربار عده ای مرا مومن آل فرعون و طوریکه بعد ها شنیدیم، آقای نصیری، رئیس آقای ثابتی، مرا موسی ال فرعون می شناخت.

در این جا لازم است قسمتی از عقاید خود را به صورت خلاصه بیان کنم، تا دلایل دیوانه بودن من از نظر ایشان روشن گردد.

·            من معتقد هستم که هیچ قدرتی مگر قدرت خدا نیست و ما همه در هیچ بودن با هم برابریم، ولی خداوند دوست ندارد ما مثل هیچ با هم رفتار کنیم. از او آمده ایم و به او باز می گردیم .هدف من و آرزوی من این است که از مقربان درگاه باشم .

·            من معتقدم که تنها آفریننده، روزی دهنده قدرت و ارباب یار و نگهبان ما  خداوند است.

·            تنها  از خداوند می خواهم، تنها از خداوند می ترسم و تنها به درگاه خداوند وسیله تقرب می جویم.

·            تنها بفرمان خداوند هستم، تنها رضایت خداوند شرط است، تنها به خداوند مسئولیم  و تنها شاکر و تسلیم درگاه خداوند هستم .

·            ما باید دین خود را برای خداوند خالص کنیم. تنها به خداوند امیدوارم، تنها به خداوند تکیه دارم و تنها از خداوند انتظار دارم مگر از خودم که مطیع و فرمانبردار او باشم. در همه امور عالم بخداوند توکل دارم و تنها به خداوند وفا دارم.

·            من معتقدم اگر خوب می کنیم به خود می کنیم و اگر بد می کنیم به خود کرده ایم. ما همه نسبت به خداوند مسئولیم. در حد توانایی که خداوند به ما عطا فرموده مسئولیم و تنها مسئول عمل خود هستیم.

·            من معتقدم که در هر ملتی و قومی، گروهی و فردی خوبی و بدی وجود دارد. ما باید خوبی ها را افزایش داده و بدی ها را نابود کنیم . هر فرد موظف است که این را از وجود خود شروع کند.

·            هر عملی در خود مستقل است و قضاوت هم با خداوند است .اگر کسی دیروز عمل بدی انجام داده و امروز خواهان انجام عمل خوب است ، ما باید آن عمل خوب را تشویق کنیم نه آنکه بگوییم چون تو دیروز عمل بدی انجام داده ای امروز نمی توانی عمل خوبی انجام دهی، هدف ما گسترش خوبی است .

·            اگر کسی بد کند به خودش کرده و تنها راهی که عمل بد او می تواند به ما ضرر بزند، این است که ما در مقابل عمل بد او فکر و عمل بد بکنیم . این فکر و عمل بد ما باعث ضرر به ما می شود .

·            پس ما باید به خود خوبی کنیم و در عکس العمل فکر و عمل خیر انجام دهیم  در اینجا ما به خود خوب کرده ایم و چه بسا شخص مقابل نیز در عکس العمل به فکر و عمل خوب ما فکر و عمل خوب بکند خوبی گسترش می یابد .

·            تنها وفاداری من به خداست اگر کسی یا مملکتی یا گروهی بخواهد قدمی در راه رضای خدا بردارد در آن راه من همراه هستم . ولیکن اگر همان کس، مملکت یا گروه بخواهد قدمی در خلاف رضایت خداوند بردارد و من علیه آن حرکت هستم. وقتیکه آقای رضا پهلوی در سال ۱۹۸۱ از من خواست که به او بپیوندم به او گفته بودم که به غیر خداوند اربابی ندارم، تا روزی که راه خدا را برود در آن راه با او هستم ، و روزی که خلاف راه خداوند قدمی بردارد بر علیه او حرکت خواهم کرد و ایشان قبول کرده و گریه کرد.

·            ما اجازه قضاوت نداریم، قضاوت تنها با خداست پس چگونه می توانیم ضد یا طرفدار کسی، مملکتی و یا قومی باشیم . ما تنها می توانیم عمل را قضاوت کرده و به طرفداری و یا ضد آن عمل کنیم .برای بهتر فهمیدن عقاید خود شما را به خواندن نکته های زیر که بخشهایی از فصل اول کتاب توکل است جلب می کنم.

·            معتقد هستم که دین اسلام از حضرت نوح(ع) شروع شده و به حضرت محمد (ص) ختم میگردد. ادیان یهودیت ، مسیحیت و اسلام یک دین هستند که از حضرت نوح(ع) شروع شده وبه حضرت محمد(ص) ختم می گردد. این سیر تکاملی یک دین می باشد.

·            من معتقد هستم که به میزان راه های که در آسمان است به خداوند راه است و هر کس عمل نیک انجام دهد به شرط ایمان به خداوند به  بهشت می رود.

·            من معتقد هستم که مردم را نه بر اساس قومیت، ملیت، نژاد بلکه بر اساس آنچه به آن معتقد بوده و به آن عمل می کنند باید متمایز کرد .من معتقد هستم که خداوند ما را آزاد خلق فرموده است و قدرت تشخیص خوب و بد به ما عطا فرموده و ما در آزادی باید خود میان این خوب و بد انتخاب کنیم .

·            دیگران به خواست ما می توانند در حد مشورت به ما مشورت دهند و خداوند مشورت را تشویق می فرماید.

·            افراد می توانند در حدی که زور در آن نهفته نباشد نظر خود را ابراز کرده و راهنمایی کنند ولیکن تصمیم با خود شخص است .

·            اگر قرار است دیگری برای ما تصمیم بگیرد، پس خداوند برای چه ما را خلق فرموده و به ما قدرت تشخص میان خوب و بد را داده و ما را در مقابل اعمال خود مسئول می شناسد. هیچ پسری را به جای پدر و هیچ پدری را به جای پسر مسئول نمی شناسد و هر کس مسئول عمل خویش است و اگر فردی یا سازمانی بخواهد  با زور در تصمیم گیری فردی اشخاص دخالت کند ظالم است .

·            برای رسیدن به آزادی باید خود را تکامل بخشیم و حقیقت را پیدا کنیم .حضرت عیسی (ع) می فرمایند: حقیقت را پیدا کنید و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد .

·            تا زمانی که فرد فرد یک جامعه آزاد نشوند و یا اکثریت افراد یک جامعه آزاد نباشند آن جامعه آزاد نخواهند شد .

·            امروز عده ای چشم به دیگران ، برای آزادی خود دارند  ، در صورتی که آزادی با آزاد کردن خود با پیدا کردن حقیقت بدست می آید .

·            ما باید با خود جهاد کنیم .بدی ها را از وجود خود دور کرده و خوبی ها را بر صفات خود اضافه نماییم.ما باید حقیقت را پیدا کرده و خود را آزاد کنیم ،یک  جامعه آزاد ،جمع  افراد آزاد آن است .

·            همانطور که حضرت عیسی (ع ) می فرمایند تا مردم عوض نشوند حکومت ها عوض نمی شود .اگر آزادی را از وجود خود شروع نکنیم وفرد فرد آزاد نشویم تمام کوشش ها برای رسیدن به آزادی و دموکراسی در صورت موفقیت آن تنها ما را به پول و قدرت می رساند، نه آزادی و دموکراسی .اگر مردمی فرد فرد مستقل و آزاد نباشند هیچگاه به آزادی و استقلال جمعی نخواهند رسید .

·            برای آنهایی که خالصاً برای آزادی کوشش می کنند اگر این جهاد را از خود شروع نکنند .و بعد از آزادی خود به تشویق دیگران در این امر نپردازند این حرکت در راه آزادی همچون آب در هونگ کوبیدن است .

·             دیگران ما را آزاد نخواهند کرد بلکه ما خود هستیم که باید خود را آزاد کنیم . ما تا خود شخصا خود را آزاد نکنیم آزاد فکر نکرده و آزاد عمل نکنیم حکومت ما نمی تواند آزاد باشد .

·            اگر جامعه که شامل ملت و حکومت آن است را ساختمان فرض کنیم مردم آجر آن هستند تا آجر درست که افرادی آزاد هستند نداشته باشیم چگونه می خواهیم ساختمان بسازیم که بر اساس  آزادی بنا شده  و عمل می کند .

·            حکومت از دید من برای انجام کارهای عمومی مردم بوسیله مردم بوجود می آید.

·            حکومت باید از طرف مردم انتخاب شده تا کارهای عمومی و مشترک مردم را انجام دهد این حکومت نوکر مردم است نه رئیس مردم و باید به مردم جوابگو باشد. حکومت به مردم مسئول و جوابگو است و مردم نیز به خداوند مسئول جوابگو هستند . ما مسئولیت جمعی به خداوند  نداریم ما مسئولیت فردی به خداوند داریم .

·            در مورد سیاست خارجی من خواهان دوستی هستم نه نوکری و نه دشمنی. در روابط داخلی و خارجی شخصی و اجتماعی نه از موضع قدرت و نه از موضع ضعف بلکه باید از موضع حق عمل کنیم .

·            رابطه مردم با مردم، مردم با حکومت و حکومت با مردم باید بر اساس عدالت و درستی و احترام متقابل باشد.هر فردی عقاید و حقوقش محترم است اگر عقیده فردی با فرد دیگری متفاوت باشد نباید او را دیوانه خواند به زندان انداخت و شکنجه کرد.

جناب آقای ثابتی آزاد هستند عقاید خود را بیان کنند و عقیده ایشان محترم است. ما نیز آزاد هستیم عقیده خود را بیان کنیم و عقیده ما نیز محترم است. من از تکبر نفرت دارم، فکر نمی کنم درست باشد که عده ای خود را از دیگران بهتر دانسته و فکر کنند که می باید چون به باور خودشان که از مردم بهترند و بر آنها ارجحیت دارند، بر آنها حکومت کنند و تنها وظیفه مردم خدمت به ایشان است .

من ممکن است که با عقاید افرادی موافق نباشم و یا نتوانم آن افکار را درک کنم، ولیکن هیچگاه به خود اجازه نمی دهم که ایشان را از خود کمتر دانسته و به افکار ایشان توهین کنم، بلکه نظر خود را عرض کرده و اگر دلیل قانع کننده ای داشته باشم ابراز می کنم .

به غیر از خداوند خالق و اربابی ندارم تنها توکل من در همه امور به خداوند است به هیچ وجودی به غیر خداوند وفاداری نداشته و تنها رضایت و فرمانبرداری از خداوند برای من شرط است .

آقای رضا پهلوی در ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۱ در جواب این که راجع به من چه عقیده ای دارد می گوید: از ۱۹ سالگی تا زمانی که رابطه ما به آخر رسید، مرا  فردی بسیار مذهبی و بسیار اصولی شناخته است.

او ادامه می دهد که من انقدر از نظر اصول اخلاقی قوی هستم که هرگز از جهت اطمینان به من تردید یا سوالی در او راه نیافته است .

او گفت که مرا فردی بسیار درستکار و با شرافت می داند.

او ادامه می دهد که من دید خود را در مورد مسائل داشتم و آن خوب است، چون هر انسانی فرق می کند.

آقای ثابتی می گویند که فردی به ایشان گفته که من (انصاری) به ایشان اعتقاد و عقیده دارم و از این رو می خواستم ایشان را به رضا نزدیک کرده و این دو با هم همکاری کنند.

همانطور که من در ابراز عقاید خود گفتم من اجازه قضاوت ندارم پس نمی توانم به ایشان اعتقاد و عقیده داشته باشم.

من چند بار برای بازجویی برای دیدن ایشان احضار شدم و با ایشان ملاقات کردم نظری چه خوب چه بد در مورد ایشان نداشتم.

در ضمن من به خاطر ندارم که هیچگاه چنین پیشنهادی کرده باشم. شخصی که چنین پیغامی را به او داده کیست؟ به احتمال قوی اگر چنین شخصی وجود داشته باشد، خود این شخص قادر بوده تا ترتیب ملاقات آقای ثابتی و رضا را بدهد و نیازی به واسطه گری من نبوده است. زیرا  اگر آقای ثابتی علاقه ای به همکاری با آقای پهلوی داشت، می توانست این کار را از همان طریق آقای احمد علی اویسی انجام دهد، و باز هم نیازی به وساطت من نبوده است. بنابراین ادعای آقای ثابتی در این مورد بی اساس است. نه من پیشنهاد نزدیک کردن و همکاری ایشان را با رضا را اراده کرده ام، و نه من هرگز به ایشان اعتماد و عقیده ای داشته یا دارم .

 

آقای ثابتی ادامه می دهد که من گزارش مالی نادرستی به رضا در مورد سرمایه گذاری مالی ایشان می دادم و هدف من نابود کردن اصل سرمایه و سوء استفاده شخصی بوده است. این ادعا نیز نادرست است. تمام مسائل مالی میان من و رضا با جزئیات و اسناد در کتاب «من و رضا» آمده و علاقه مندان می توانند به آن مراجعه کنند و با دیدن اسناد خود قضاوت کنند حق با کیست. اینکه من گزارش نادرست به شاهزاده می دادیم و هدف سوء استفاده شخصی و نابود کردن اصل سرمایه وی را داشته ام، کاملا از حقیقت بدور است.

در صحت مطالب مندرج در کتاب من و رضا همین بس که نه شاهزاده رضا و نه هیچ کس دیگر، در طول دوازده سالی که از انتشار کتاب می گذرد، هرگز کلامی در رد آن اسناد و مشاهدات و یادداشتها نگفته و منتشر نکرده است. حتماً آقای ثابتی می دانند که اگر کلمه ای در آن کتاب نادرست بود، لابد تا به حال طرفداران و مریدان شاهزاده رضا پهلوی به آن پاسخ داده بودند. همین که پاسخی نداده اند، باید به عنوان صحت گزارش و اسناد من از آن رابطه و آن سالها تلقی شود. تاریخ چنین می کند، آیا «محققین تاریخ» هم یاد گرفته اند که با تاریخ لجبازی نکنند؟ والله اعلم.

 

آقای ثابتی اضافه می کند که من در دادگاه محکوم شده ام. محکومیت من دردادگاه به واسطه حکم غیابی بوده، و هیچکدام از مطالب مورد دعوا میان من و رضا مورد بررسی دادگاه قرار نگرفته است.

اگر  کتاب من و رضا بخوانید، متوجه می شوید که این دادگاه لکه ننگی بر سیستم قضایی آمریکا بود، و خداوند قاضی نهایی است.

 

آقای ثابتی اضافه می کند که من با مخالفت شاهزاده برخاسته و به ایران رفتم و مورد سوء استفاده رژیم اسلامی قرار گرفتم.

دلیل رفتن من به ایران عدم توانایی مالی برای مقابله با خاندان پهلوی در سیستم قضایی آمریکا بود، که همه امکانات آن برای افرادی است که از توانایی مالی بالا برخوردار باشند. من پول نداشتم، و هر چه داشتم به وکلا دادم. خانه ام را گرو گذاشتم ولی برای پرداخت مخارج دادگاه و وکیل کافی نبود. اهل تسلیم هم نبودم، پس به ایران رفتم و از ایشان خواستم که خانه و زندگی خانواده مرا که بنا حق غصب کرده بودند، به من بازگردانند تا من بتوانم به مبارزه خود ادامه دهم. آنها نیز چنین نکردند.

واقع امر این است که من به مخالفت شاهزاده برنخاستم، بلکه ایشان به من حمله کرد. من از خود دفاع کردم و می کنم. حال اگر دفاع من به نفع جمهوری اسلامی تمام شد، این گناه من نیست، گناه کسی است که دعوا را شروع کرد.

برای اطلاع عرض می کنم، آخرین باری که قبل از حمله شاهزاده به من، با ایشان تماس داشتم، ایشان به من زنگ زد. کلی از زحمات من تشکر کرد، و قربان صدقه من رفت. بعد به سویس رفت که برای ما پول بفرستد تا به اوضاع اقتصادی سر و سامانی بدهیم، ولی بدون هیچگونه اختلاف میان ما، ایشان علیه من اقامه دعوای قانونی کرد.

من دائما با ایشان پیشنهاد می کردم که اختلاف میان خود را به حِکَمیت بسپاریم، و هر چه حکم گفت همه قبول کنیم. جواب ایشان این بود که: ما پولداریم تو نداری، و پدرت را در می آوریم.

آیا این نوع برخوردِ مدعی بر گرداندن آزادی و دموکراسی به ایران درست بود؟.به عمل ایشان نگاه کنید و نه به حرف و ادعاهای ایشان. خداوند در قرآن مجید سوره بقره آیه ۱۸۸می فرماید: «اموال دیگران را به ناحق نخورید و کار را به محاکمه قاضیان نیفکنید که بوسیله رشوه و زور پاره ای از مال مردم را بخورید با اینکه شما بطلان دعوی خود را می دانید.»

من که استطاعت مالی برای شرکت درست در دادگاه را ندارم، اهل تسلیم هم نیستم، پس از آنچه خداوند در اختیار من گذاشته استفاده می کنم. وقتی به من حمله می شود، نباید از خود دفاع کنم؟ شاید ایشان انتظار دارند من هم مانند تیمسار نصیری رئیس سابق ایشان عمل کنم، که ایشان را از پاکستان به تهران آورده زندانی کردند، و بعد به دست جمهوری اسلامی سپردند که او را اعدام کنند .

برخلاف نظر جناب آقای ثابتی، من دیوانه نیستم. قصد من از صحبتهایی که می کنم و مطالبی که می نویسم دفاع از خود و روشن کردن حقیقت است تا ملت اشتباهی را که من کرده ام دوباره تکرار نکنند .

خداوند را شاهد می گیرم که با این که این خانواده به من اعلان جنگ داده، ولی کلمه ای مگر در راستی و درستی علیه آنها ابراز نکرده ام، چون به خداوند مسئولم.

آقای ثابتی می گویند ارجاع دادن به حرفهای من، و اصلا اعتنا به آن کردن صحیح نیست. من به شکر خداوند دو کتاب به چاپ رسانده ام و مصاحبه های رادیو- تلویزیونی و مطبوعاتی فراوانی انجام داده ام که وجود دارد.  خواهش می کنم یک کلمه از این همه را به من نشان دهید که از حقیقت به دور باشد.

چرا نمی خواهید مردم حقیقت را بدانند و حقیقت را پیدا کنند و آزاد شوند؟

در خاتمه از آقای ثابتی سوال می کنم:

۱- آیا چگونگی عملکرد ساواک از ارکان بنیادی سقوط سلطنت پهلوی نبود؟ آیا عملکرد این سازمان  کمک به نارضایتی وتنفر بیشتر مردم از رژیم پهلوی نکرد؟

۲- من  در زندگی با توکل و به شکر خداوند قبل و بعد از انقلاب چه درداخل ایران و چه در خارج از ایران بر اساس  آنچه در کتاب من و خاندان پهلوی و کتاب من و رضا نوشته ام لحظه ای در راه آنچه به آن عقیده دارم کوتاهی نکرده ام . شما که مخالف جمهوری اسلامی و طرفدار رضا پهلوی هستید ظرف این مدت سی وسه سال چه کرده اید؟

3 – کوچک کردن دیگران و بزرگ کردن خودتان، شما را  تنها به جایی می رساند که امروز به آن رسیده اید. غرور صفت خوبی نیست انسان را کور کرده و از حقیقت بدور می کند: خداوند می فرماید: «آن مردم هیچ تو را از اراده خداوند  بی نیاز نکنند ستمکاران عالم در ظلم وستم دوستداران و مددکار یکدیگرند و خداوند دوستدار متقیان است». سوره مبارکه جاثیه آیه ۱۹

«محمد فرستاده خداست و یاران و همراهانش بر کافران بسیار دل سخت و با یکدیگر بسیار مشفق و مهربانند آنان رادر حال رکوع و سجود نماز بسیار بنگری که فضل و رحمت خدا وخشنودی او را بدعا میطلبند بر رخسارشان از اثر سجده نشانهای نورانیت پدیدار است این وصف حال آنها در کتاب تورات و انجیل است که مثل حالشان به دانه ای ماند که چون نخست سر از خاک بر آرد شاخه ای نازک و ضعیف باشد پس از آن قوت یابد تا آنکه سطبر و قوی گردد و بر ساق خود راست و محکم بایستد که دهقانان در تماشای آن حیران مانند همچنین اصحاب محمد از ضعف به قوت رسند تا کافران عالم را از قدرت خود به خشم آرند خدا وعده فرموده که هر کس از آنها ثابت ایمان و نیکوکار شود گناهانش ببخشد و اجر عظیم عطا کند». سوره مبارکه فتح آیه ۲۹ 

آقای ثابتی من به شما همان نصیحتی را می کنم که به آقای شعبان جعفری (زمانی که به من تهمت زد) کردم:

خداوند در سوره مبارکه زمر آیه ۵۳  می فرماید: «به آن بندگانی که اسراف به نفس خویش کرده اند بگو هرگز از رحمت خداوند نا امید نباشید خداوند همه گناهان شما را خواهد بخشید که خداوند بسیار آمرزنده ومهربان است.»

«ای رسول ما دائم بگو پروردگارا ای خالق زمین و آسمان ها، ای دانای عالم پیدا و پنهان ، تو خود میان بندگان در آنچه خلاف و نزاع بر می انگیزند حکم فرما». سوره مبارکه زمر آیه ۴۶

و خداوند حکم خواهد فرمود.

انشاالله خداوند همه ما را به راه راست هدایت بفرماید.

احمد علی مسعود انصاری

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 7:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 7:04 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

From: فتوای جدید مفتی اخوان المسلمین سوریه ! کشتار علویان و تجاوز به زنان علویه حلال است!

…:From: فتوای جدید مفتی اخوان المسلمین سوریه ! کشتار علویان و تجاوز به زنان علویه حلال است! شیوخ جماعت اخوان‌المسلمون سوریه با صدور فتاوای جدا گانه، ریختن خون علویان این کشور و زناي به عنف با زنان علویه را مباح اعلام کردند. به گزارش گروه بین‌الملل مشرق،‌ شيخ «محمد بديع موسى» شیخ وهابی سوري و یکی از اعضای جماعت اخوان‌المسلمون این کشور اعلام کرد «ارتش آزاد سوریه» با ارسال نامه‌هایی به شیوخ و مفتی‌‌های این جماعت از آنها درباره تعرض و تجاوز به زنان علویه و کشتار کودکان این طایفه و حمله به خانه‌ها و مراکز محل سکونت آنها استفتاء کرده است. شیخ موسی می‌ افزاید: مفتی‌ها و شیوخ جماعت اخوان‌المسلمون تمام اين موارد را مباح و حلال اعلام کرده و تأکید کرد که ما بیانیه‌ای صادر کردیم و در آن ضمن اینکه به وفاداری طایفه علوی به نظام حاکم بر کشور و نفرت دیگر طوایف سوریه از آنها اشاره کردیم،‌ تأکید نمودیم که ریختن خون‌ آنها، تعرض به زنان آنها،‌ کشتن کودکان آنها و حمله به محل سکونت‌شان مجاز و حلال است و همه طوایف در سوریه می‌‌خواهند که از دست آنها خلاص شوند. شيخ «محمد بديع موسى» که هم‌اکنون در عربستان سعودی تدریس می‌‌کند در دهه هشتاد و نود ميلادي یکی از مشایخ منطقه «المیدان» در دمشق و یکی از اعضای جماعت اخوان‌المسلمون سوریه و البته فعال در شاخه نظامی آن بود که در آن دوره به «الطليعة الإسلامية» معروف شده بود، و هم اکنون یکی از اعضای «مجلس شوراى» جماعت است، اما نامی از وی برده نمی ‌شود. وی در محضر شيخ «حسن حبنكة الميداني» تحصیلات خود را تکمیل کرد که معروف است در دهه شصت فتوای حلال بودن همبستر شدن پدر با دختر را در مواقع ضرورت صادر کرد و در این ارتباط توضیح داد که نیازها و ضرورت ‌ها موانع و محارم را از پیش رو برمی دارد و کسی که درختی را می ‌کارد بیش از هرکس دیگری مجاز است از میوه آن استفاده کند و این فتوای معروفی که در دهه شصت سرو صدای بسیاری نیز به پا کرد. پس از آغاز ناآرامی‌ های سوریه به بهانه بهار عربی محمد بدیع موسی به مزدور گیری از میان سعودی‌ ها و سوری ‌های مقیم عربستان و با هماهنگی با «عدنان عرعور» آنها به سوریه اعزام و پول ‌ها و اموال زیادی را برای معارضان سوری جمع‌ آوری کرد. پس از آن نیز با هماهنگی شيخ «احمد الصياصنة» در درعا به کمک به اصطلاح اسلام‌ گرایان این منطقه «كتيبة العمري» و در منطقة حوران » كتایب المعتز بالله» را تشیکل داد که در این اواخر پل «خربة غزالة» و پیش از آن تعدادی از برج‌ های خطوط ارتباطی این منطقه را تخریب کرده و از بین برد. ارتش آزاد سوریه نیازی به فتواهای مشایخ و مفتی‌ های خود ندارد، چون به لطف خون و خونریزهای «محمد فاروق طيفور» معاون «برهان غليون» در «شورای ملی» و «على رياض الأسعد» و گردان‌ های تحت فرمان او و همچنین «جبهه یاری اهل شام» خود به فتوای ابن تیمیه عمل می‌‌کنند. جماعت اخوان المسلمون سوریه طی دهه هشتاد به طور رسمی به فتوای ان تیمیه عمل کرد و تاکنون نیز به فتواهای وی عمل کرده و می‌کنند. http://www.mashreghnews.ir/fa/news/125891/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 7:01 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مهدی یحیی‌نژاد، مدیر و موسس سایت بالاترین و مزدور وزارت اطلاعات رژیم فاشیستی اسلامی ایران

مهدی یحیی‌نژاد، مدیر و موسس سایت بالاترین و مزدور وزارت اطلاعات رژیم فاشیستی اسلامی ایران

29 ژوئن 2012 نوشتن دیدگاه

به‌دست Arash Azari در Uncategorized

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 6:53 ب.ظ.  Comments (1)  

هرانا؛ ارژنگ داوودی برای سومین بار به انفرادی بند ۲۰۹ منتقل شد خبرگزاری هرانا

هرانا؛ ارژنگ داوودی برای سومین بار به انفرادی بند ۲۰۹ منتقل شد خبرگزاری هرانا – ارژنگ داوودی زندانی سیاسی محبوس در سالن ۱۲ بند ۴ زندان رجایی شهر کرج شب گذشته به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد. بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، این زندانی سیاسی که دوران محکومیت خود را در زندان رجایی شهر کرج سپری می‌کند روز گذشته برای سومین بار پیاپی در طی ماههای اخیر به انفرادی‌های بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد. عصر روز گذشته مسئولین زندان رجایی شهر کرج به وی اعلام کرده بودند که وسایل خود را برای انتقال به زندان دیگر جمع آوری کند.http://hra-news.org

Published in: on 29 ژوئن 2012 at 6:51 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه