600میلیون دلار هزینه برای اجلاس کشورهای غیرمتعهد

میلیون دلار هزینه برای اجلاس کشورهای غیرمتعهد

در حالی که وضعیت بحرانی اقتصاد کشور به جایی رسیده که حتی رهبری هم شعار تولید ملی را به اقتصاد مقاومتی تغییر داده است، هزینه های گزاف برای اجلاس غیرمتعهدها این سوال را ایجاد کرده که آیا این اجلاس فایده ای هم به حال ملت خواهد داشت یا خیر.

برخلاف ادعای مسئولان که بودجه اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد را ۱۰۰ میلیارد تومان ذکر کرده اند، رقم واقعی تخصیص یافته به این منظور، چندین برابر رقمی است که اعلام شده است.

بر اساس این گزارش، بالغ بر ۶۰۰ میلیون دلار بودجه در اختیار سعیدلو مسئول اجرایی این اجلاس قرار گرفته است. به این رقم باید ۶۰ میلیون دلاری که به خرید خودروهای بنز تشریفات اختصاص یافته (و دیروز خبر رونمایی از شماره مخصوص آنها توسط راهنمایی و رانندگی ناجا منتشر شد)، مبلغ ۴۰ میلیارد تومانی که به عنوان پیش پرداخت به شرکت تهیه غذای قریشی بابت تامین غذای میهمانان اجلاس پرداخت شده و … را هم افزود، و همچنین هزینه تعطیلی پنج روزه شهر تهران را که سه میلیارد دلار اعلام شده و به آن باید هزینه تعطیلی استان البرز، فرودگاه ها، ۷۰۰ میلیارد تومان هدیه بنزینی دولت برای خالی کردن شهر و … را هم افزود.

این در حالی است که مسئولان به جای توضیح صریح و شفاف به مردم در این باره، به شدت تلاش می کنند که اعداد و ارقام بودجه و جزئیات مخارج اجلاس عدم تعهد پنهان بماند و گاهی هم در رسانه های رسمی گزارش های دروغین و اظهارات نادرستی در این باره منتشر می شود؛ گویی در کسادی بازار تولیدات ملی، تنها محصولات کارخانه های تبلیغاتی امپراتوری دروغ از رونق برخوردار است.

از جمله توجیه های ارائه شده، می توان به منبع مالی برگزاری کنفرانس تهران اشاره کرد که اعلام شده از جیب مردم ایران نیست، بلکه از محل درآمدهای مربوط به توریست های خارجی هزینه شده است! مسئولان اما توضیح نداده اند که چگونه درآمد توریسم را غیر متعلق به مردم دانسته و از این بابت هرگونه نگرانی برای شهروندان جمهوری اسلامی را رد کرده اند.

اکنون مردم پرسش های زیادی درباره هزینه های گزاف اجلاس غیرمتعهدها دارند و برخی حتی این تدارکات گسترده برای اجلاسی که فایده اش مشخص نیست را با ریخت و پاش های رژیم پهلوی برای جشن های ۲۵۰۰ ساله مقایسه می کنند، حال آنکه سران آن رژیم هم ادعا می کردند آن برنامه ها در خدمت منافع ملی بوده، اما حتی دانش آموزان هم امروزه در کتاب های درسی می خوانند که همان هزینه های گزاف بی حاصل، از جمله عوامل زمینه ساز سقوط حکومت پهلوی بود.

این نکته به ویژه وقتی بااهمیت تر می شود که توجه کنیم مخارج گسترده اجلاس غیرمتعهدها در شرایطی بر ملت ایران تحمیل می شود که کشور در وضعیت اقتصادی به شدت بحرانی است، تا جایی که حتی رهبری نظام در دومین فصل از سالی که با شعار تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی آغاز شد، سیاست کلی نظام را به اقتصاد مقاومتی تغییر داد و مدیریت کشور به سمت بودجه انقباضی و کسری بودجه های پنهان در کنار ورشکستگی گسترده صنایع و بحران در بخش تولید سوق یافت.

با این حال هفته نامه صبح صادق، متعلق به سپاه، در شماره اخیر خود از هزینه‌های برگزاری شانزدهمین اجلاس سران عدم تعهد دفاع کرد و با طبیعی دانستن این هزینه های گزاف، انتقاد از آن را به ضد انقلاب نسبت داد و نوشت: کسب وجاهت بین‌المللی نیازمند صرف هزینه‌هایی است که از آن گریزی نیست. به ادعای ارگان سپاه، این اجلاس دستاوردهای سیاسی، دیپلماتیک٬ امنیتی، فرهنگی و اقتصادی فراوانی به همراه خواهد داشت که ابعاد آن، بعد از برگزاری اجلاس مشخص خواهد شد.

اما در مقابل، یک سایت وابسته به مصباح یزدی جنبش عدم تعهد را بی تاثیر خواند. بی باک نیوز در یادداشت امروز خود، همچنین کشورهای عضو جنبش عدم تعهد را نیز دست نشانده و وابسته توصیف کرد، و این در حالی است که حاکمیت تاکنون هزینه های گزافی را برای دعوت از این کشورها و همراه نشان دادن آنها با ایران متحمل شده است.

Advertisements
Published in: on 31 اوت 2012 at 12:43 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

برای اولین بار/ انتشار نقشهٔ جغرافیایی ایران مربوط به ۳۶۰ سال قبل

برای اولین بار/ انتشار نقشهٔ جغرافیایی ایران مربوط به ۳۶۰ سال قبل

کاتب چلبی در کتاب «جهان نما» نقشه‌ای با دقت و جزئیات فراوان از جغرافیای ایران (در دورهٔ صفوی) ترسیم کرده است.
 کاتب چلبی (۱۶۰۹- ۱۶۵۷) (به ترکی: Kâtip Çelebi)، لقب مصطفی بن عبدالله یکی از مشاهیر و علمای بزرگ قرن هفدهم میلادی است. وی در استانبول به دنیا آمد و نزد علما و ادبای عثمانی تعلیم یافت. پس از مدتی از یک استاد اروپایی که دین اسلام را پذیرفته و برای یادگیری زبان ترکی و زبان‌های شرقی به استانبول آمده بود، علوم ریاضی و جغرافیا را فرا گرفت و با استعدادی که در وجود خود داشت، در مدت کوتاهی مایه افتخار عثمانیان گردید. کاتب چلبی که به وظایف مهمی در باب‌عالی اشتغال داشت و در سفرهای جنگی زیادی نیز شرکت جسته بود، به مناسبت شغل خود با لقب «کاتب چلبی» و «حاج خلیفه» شهرت یافت.
او از اولین نویسندگان عثمانی است که از آگاهی خوبی نسبت به اروپا برخوردار بود. وی بر خلاف معاصرین خود، هنگام کسب این اطلاعات، قدردانی و احترام خود را به نمایش می‌گذارد و آرزو می‌کند که مهم‌ترین اطلاعات و تجربیات جهان خود و دیگران را به بنیه خود بیافزاید.
کاتب چلبی آثار زیادی تألیف نموده که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به «کشف الظنون»، «تقویم التاریخ»، «تحفه الکبار فی اسفارالبحار» اشاره کرد. وی علاوه بر زبان مادری خود ترکی، با زبانهای عربی، فارسی و لاتینی نیز آشنا بود.
به گزارش پارسینه، یکی از کتب کاتب چلبی با عنوان «جهان نـُما» (Cihannüma)، اثری است که تمامی اطلاعات جغرافیایی آن زمان را در خود جای داده است. این کتاب در دو نوبت مجزا نگارش یافته است و با عنوان جهان‌نمای اول و جهان‌نمای دوم شناخته می‌شود. اطلاعات درج شده در این اثر، نه تنها از سیاحان و جغرافی‌دانان مسلمان، بلکه از نویسندگان اروپایی مانند گ. مرکاتور و ل. هوندیوس و از آثار اورتلیوس و کلووریوس نیز بدست آمده است. در این اثر، برای‌ هر سرزمین‌ در باره‌ نام‌، موقعیت‌ و اوضاع‌ جغرافیایی‌، مراکز اداری‌ و شهرهای‌ عمده‌، راه‌ها و منازل‌، تأسیسات‌ و بنا‌ها و تاریخ‌ شهر‌ها، اطلاعاتی‌ آورده‌ شده‌ است. یکی‌ از نکات‌ بارز جهان‌نما تصاویر و نقشه‌های‌ آن‌ است‌. جهان‌نما را نخستین‌ تلاش‌ علمی‌ برای‌ مقایسه‌ اطلاعات‌ متون‌ جغرافیایی‌ اروپایی‌ با متون‌ جغرافیایی‌ اسلامی‌ دانسته‌ ‌اند و گفته‌اند که‌ تا آن‌ زمان‌ در اروپا چنین‌ کاری‌ صورت‌ نگرفته‌ بود.
به گزارش پارسینه به نقل از دائرة‌المعارف اسلامی، در ایران‌ دو نسخه‌ از جهان‌نمای‌ دوم‌ وجود دارد: نسخه‌ خطی‌ جهان‌نما به‌ ترکی‌، در ۲۶۷ برگ‌، که‌ در بخش‌ نسخ‌ خطی‌ کتابخانه‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ به‌ شماره‌ نسخه‌ ش‌ ۶۸۸ نگهداری‌ می‌شود و ترجمه‌ٔ جهان‌نما به‌ فارسی‌ که‌ محمد چارمحالی‌ آن‌ را در ۱۲۱۴ به‌ فرمان‌ آقامحمد خان‌قاجار (متوفی‌ ۱۲۱۱) انجام‌ داده‌ و در ۸۲۱ صفحه‌، به‌ شماره‌ ۲۷۰۹، در بخش‌ نسخ‌ خطی‌ کتابخانه‌ مرکزی‌ دانشگاه‌ تهران‌ محفوظ‌ است‌. نسخه‌ای‌ از جهان‌نمای‌ اول‌ نیز در کتابخانه‌ آیت‌اللّه‌ نجفی‌ مرعشی‌ در قم‌ و نسخه‌ای‌ در کتابخانه‌ ملی‌ تبریز (چاپ‌ قسطنطنیه‌ در ۱۱۴۵) موجود است‌.
در بخش دوم جهان‌نما، از فصل‌ بیست‌وچهارم‌ مطالب‌ درباره‌ ایران‌ آغاز می‌شود و تا فصل‌ سی‌‌و‌دوم‌ ادامه‌ می‌یابد.
تصویر زیر، نسخه‌ای از نقشهٔ کاتب چلبی است که وی با دقت و جزئیات فراوان، از جغرافیای ایران (در دورهٔ صفوی) ترسیم کرده است. در این نقشه که برای اولین بار در فضای وب فارسی‌زبان منتشر می‌شود، شهر‌ها و روستاهای مختلف ایران‌زمین مانند طهران، قم، اصفهان، شیراز، مشهد (با عنوان «مشهد امام رضا») و نیز دریا‌های ایران با عناوین «بحر خزر» و «بحر فارس» و همین‌طور جزیرهٔ بحرین مشخص شده‌اند.
(برای مشاهدهٔ تصویر بزرگ‌تر، روی نقشه کلیک کنید)
Published in: on 31 اوت 2012 at 12:30 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ناکامی بزرگ جمهوری اسلامی در اجلاس سران عدم تعهد

۱۳۹۱/۰۶/۰۹ دیگربان :مهمترین و بزرگترین اجلاس بین‌المللی در «تاریخ ایران» با صرف ده‌ها میلیارد دلار هزینه به محلی برای انتقاد صریح از سیاست‌های جمهوری اسلامی و رژیم بشار اسد تبدیل شد.

جمهوری اسلامی که با صرف بیش از ۱۰۰ میلیارد تومان میزبان شانزدهمین اجلاس سران عدم تعهد است٬ در نخستین روز این اجلاس در سطح سران٬ شاهد طرح برخی از انتقاد‌ها از خود و رژیم بشار اسد بود.

محمد مرسی٬ رئیس جمهوری مصر به عنوان نخستین سخنران این اجلاس با «ظالم» خواندن بشار اسد و تاکید بر کناره‌گیری وی از قدرت٬ خشم مقام‌های جمهوری اسلامی را برانگیخت.

بان کی مون٬ دبیرکل سازمان ملل هم طی سخنانی از جمهوری اسلامی خواست درباره برنامه هسته‌ای خود شفاف‌سازی کند.

آقای‌ بان در بخش دیگری از سخنان خود بدون آنکه نامی از ایران و اسرائیل ببرد٬ از تهدید تهران مبنی بر «محو» تل‌آویو به شدت انتقاد کرد که این سخنان نیز به مذاق مقام‌های جمهوری اسلامی خوش نیامد.

این برای نخستین‌بار در تاریخ جمهوری اسلامی است که از یک تریبون بین‌المللی در داخل کشور انتقاد‌هایی از جمهوری اسلامی مطرح می‌شود که طی ۳۴ سال گذشته بی‌سابقه بوده است.

طرح انتقاد از سیاست‌های روحانیون و نظامیان حاکم بر ایران به خصوص برنامه هسته‌ای نظام و مسئله سوریه جزء خطوط قرمزی است که گذشتن از آن عقوبت‌ سنگینی برای طراحان آن دارد.

مقام‌های جمهوری اسلامی اسلامی امیدوار بودند با دعوت از محمد مرسی و‌ بان کی مون مانور تبلیغاتی گسترده‌ای در برابر غرب برگزار کنند که مواضع این دو تمام برنامه‌های آن‌ها را با شکست مواجه کرد.

موج انتقاد‌ها و حملات به مواضع مرسی و‌ بان از سوی محافظه‌کاران تاکنون در سطح وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی مطرح است و به نظر می‌رسد در ساعات و روز‌های آینده این حملات رسمی‌ و علنی‌تر شود.

بسیج دانشجویی هشت دانشگاه تهران نخستین مجموعه وابسته به سپاه هستند که ساعتی پس از سخنرانی محمد مرسی٬ بیانیه‌ای علیه مواضع وی در خصوص بحران سوریه منتشر کرده‌اند.

در این بیانیه از آقای مرسی خواسته شده در مواضع خود درباره بحران سوریه تجدیدنظر کند.

محمد مرسی ساعتی پس از پایان سخنرانی خود بدون آنکه با علی خامنه‌ای دیدار کند تهران را به مقصد قاهره ترک کرد.

Published in: on 31 اوت 2012 at 12:03 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

از یوسف کنعان تا اکبر گنجی

از یوسف کنعان تا اکبر گنجی
فربد رضانیا

حضور دائمی آقای اکبر گنجی در رسانه های ماهواره ای و اینترنتی مانند بی بی سی و صدای آمریکا از ایشان چهره ای آشنا برای مردم ایران ساخته است. آوازه شهرت ایشان ازایران فراتر رفته و بسیاری از سیاستمداران غربی هم با ایشان حشر و نشر دارند و از محضر ایشان سود میبرند. رسالت آقای گنجی امروز دیگر تنها رستگاری مردم ایران نیست بلکه ایشان در پی خوشبختی و سعادت همه مردم دنیا هستند و برای مردم همه کشورها از سوریه و لبنان گرفته تا برمه وچین تا ایالات متحده و اسرائیل پیام حقوق بشر و نفی خشونت میفرستند. آوازه آقای گنجی و موقعیت پیامبرگونه ایشان موجب شده است که گروهی به شک و تردید به موقعیت امروز ایشان و سوابق دیروز ایشان نگاه کنند. در این نوشته سعی خواهد شد که با مقایسه ای اجمالی بین شخصیتهای شناخته شده تاریخی و آقای گنجی جایگاه ویژه ایشان را به کسانی که در شک و تردید بسر میبرند نشان دهیم
یکم، شباهت با حضرت ابراهیم
بگذارید از اعتصاب غذای نامحدود آقای گنجی که هفتاد روز طول کشید شروع کنیم، گروهی از هموطنان باور نمی کردند و نمی کنند که ایشان اعتصاب غذا کرده باشد آن هم هفتاد روز. این دسته از هموطنان میگویند که اصلا شدنی نیست که کسی ٧٠ روز اعتصاب غذا بکند و کتاب و مانیفست هم بنویسد ، مصاحبه هم بکند و درنهایت هم فقط چند کیلو وزن کم کند. این هموطنان آقای گنجی را با بابی ساندز و سایراعضای ارتش آزادیبخش ایرلند که سال ١٩٨١ اعتصاب غذا کردند مقایسه میکنند و می گویند که بابی ساندز بعد از ٦٦ روز از دنیا رفت. فرانسیس هیوز بعد از ٥٩ روز مرد. ریموند مک کریش و پتسی اوهارا هردو بعد از ٦١ روز از دنیا رفتند. جو مک دانل بعد از ٦١ روز اعتصاب غذا از دنیا رفت و مارتین هرسون بعد از ٤٦ روز مرد. تازه مسئولین و مامورین زندان با هیچ کدام از این مرحومان بد رفتاری نمی کردند، زنجیر هم به دست و پایشان نمی بستند، از بازجویی و سلول انفرادی و شکنجه هم خبری نبود و تازه همه اعتصابیون قبل از اعتصاب غذا توسط دکتر معاینه شده بودند و سالم و سر حال بودند. در جواب این گروه باید گفت که این مقایسه از اساس اشتباه بوده و بندگان خاص خدا را نمیشود با چند تا ایرلندی تروریست مقایسه کرد. مقایسه آقای گنجی با حضرت ابراهیم بسیار گویاتر خواهد بود. حضرت ابراهیم در آتش نسوخت و آتش حتی به گلستان تبدیل شد در حالیکه همه کسانی که چه قبل و چه بعد از ابراهیم در آتش افتاده اند سوخته اند.، پس همانطور که ابراهیم سالم از آتش در میاید اکبر گنجی هم از هفتاد روز اعتصاب غذا سالم در میاید.
دوم شباهت به اصحاب کهف
ێک دسته دیگر از هموطنان ایراد میگیرند که چرا آقای گنجی و دوستان به سرکوب مردم و کشتار زندانیان در دهه شصت اعتراض نکردند و هنوز هم حاضر نیستند که برای روشن شدن حقایق آن دوران همکاری کنند. این دسته از هموطنان می توانند داستان اصحاب کهف را به خاطر بیاورند، همانطور که اصحاب کهف رفتند در یک غاری و سالهای سال خوابیدند آقای گنجی و اصحاب اصلاحات هم حدود سال ١٣٦٣ رفتند و خوابیدند و سالها بعد، حدود سال ٧٢ بیدار شدند و چون خواب بودند طبیعتا از سرکوب مردم و کشتار زندانیان خبر نداشتند و نه میتوانستند اعتراض بکنند و نه امروز اطلاعاتی دارند که افشا بکنند
سوم، شباهت به حضرت یوسف
گروه دیگری از هموطنان در مورد خروج آقای گنجی از ایران و دریافت جوایز متعدد مادی و معنوی سوالاتی مطرح میکنند. دسته ای دیگر میپرسند چگونه ممکن است یک نفر بدون تحصیلات عالی در طی چند سال به آنچنان مرتبه ای برسد که در مورد همه علوم از فلسفه و تاریخ و جغرافی و اقتصاد و جامعه شناسی و غیره صاحب مقالات و کمالات بشود. برای رفع شک و تردید این دسته از هموطنان نگاهی تطبیقی به داستان حضرت یوسف مفید خواهد بود. برادران یوسف او را در سر راه کاروانهایی که به مصر میرفت گذاشتند و پیراهن پاره یوسف را به خون آغشته کردند (البته نه به خون خود یوسف) و گفتند که یوسف را گرگ خورد و پدر یوسف آنقدر گریه کرد که کور شد. اما بعد به خواست خدا کاروانی از راه رسید ویوسف سالم و سرحال به مصر رفت و مورد استقبال بزرگان مصر و علی الخصوص زلیخا قرار گرفت و به ثروت زیادی هم رسید . مدتی بعد هم برادران یوسف که او را در چاه انداخته بودند به مصر رفتند و به یوسف ملحق شدند. از خبر بدرفتاری با آقای گنجی در زندان و اعتصاب غذای ایشان هم همه، حتی جرج بوش و تونی بلر، اینقدر گریه کردند که نزدیک بود کور بشوند ولی به خواست خدا آقای گنجی از زندان درآمد و به آمریکا و مقابل سازمان ملل رفت و مورد استقبال خانم گوگوش هم قرار گرفت و جایزه پانصد هزار دلاری هم گرفت و مدتی بعد سایر برادران پاسدارسابق هم از ایران آمدند و در آمریکا به آقای گنجی ملحق شدند.
در ضمن حضرت یوسف هم تا قبل از رفتن به مصر تنها در بیابان به دنبال گوسفند دویده بود و تحصیلات عالی نداشت. ولی مدت کوتاهی بعد از رسیدن به مصر از آنجایی که معلومات فراوانی در هواشناسی، روانشناسی، اقتصاد کشاورزی، مهندسی ساختن سیلو وغیرو کسب کرده بود توانست خواب فرعون را تعبیر کند و کشور و مردم مصر را نجات دهد و حتی مازاد تولید گندم مصر را به کشورهای همسایه صادر کند و مردم آن کشورها را هم نجات بدهد
این تنها مقایسه کوتاهی بود بین سرگذشت آقای گنجی و پیامبران قبل از ایشان. علاقمندان می توانند برای اطلاعات تطبیقی بیشتر و رفع شک و تردیدهای احتمالی به تاریخ پیامبران از جلد ١ تا ١٢٤٠٠٠مراجعه کنند
تنها یک نکته در سرگذشت آقای گنجی هست که قابل مقایسه و تطبیق با احوال پیشینیان نیست.
نکته از این قرار هست که همه پیامبران پیشین برای گرفتن پیام از غیب و رساندنش به مردم سختی زیادی میکشیدند. یکی باید سر کوه میرفت و پیغام را میگرفت، یکی باید در بیابان بالا و پائین میدوید، یکی در شکم نهنگ میرفت، یکی باید با قوم لوط همسفره میشد و بعد که پیام را میگرفتند تازه باید سالها زحمت میکشیدند تا با هزار بدبختی پیام غیب را به مردم برسانند، ولی الان به شکرانه وجود اینترنت از رسیدن پیام غیبی به آقای گنجی تا پخش پیام از بی بی سی و رادیو فردا چند لحظه ای پیشتر طول نمی کشد

Published in: on 31 اوت 2012 at 10:11 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

معنا شناسی سياسی ملت اسماعيل نوری‌علا

معنا شناسی سياسی ملت
اسماعيل نوری‌علا

اين نکته يک واقعيت تثبيت شدهء علمی است که واژگان يک زبان در موارد مختلف می توانند معانی مختلفی بيابند و لذا توجه به «محل و زمان کاربرد ِ يک واژه يا اصطلاح» برای درک منظور بکار برندهء هر واژه اهميت دارد. چرا که همواره در اينگونه موارد خطر بروز اغتشاش در رسانائی مطلب امری ممکن است… در اين مقاله قصد من مطالعهء چنين مواردی است و در اين راستا، برای نمونه، واژهء مرکزی «ملت» را برگزيده و به گوناگونی تاريخی و تغييرات درونی و معنائی و نيز تغييرات در حواشی زبانی آن می پردازم.

اين نکته يک واقعيت تثبيت شدهء علمی است که واژگان يک زبان در موارد و زمان های گوناگون می توانند معانی مختلفی بيابند و لذا توجه به «محل و زمان کاربرد ِ يک واژه يا اصطلاح» برای درک منظور بکار برندهء هر واژه اهميت دارد چرا که همواره در اينگونه موارد خطر بروز اغتشاش در رسانائی مطلب امری ممکن است. مثلاً استفاده از يک واژهء مذهبی همچون «روح» در يک متن علمی روانشاختی می تواند موجب سوء تعبيرهای زيادی بشود.

اين اغتشاش بخصوص هنگامی پيش می آيد که واژه ای توانسته باشد طی قرون متمادی معانی مختلفی را واجد شود و سر در گمی اجتناب ناپذيری را بيافريند. در واقع، همهء آنچه که در مورد «قرائت های مختلف» از يک متن گفته می شود در مورد تک تک واژگان همان متن نيز صادق است. مثلاً، در دههء اخير، بحث در اينکه قانون اساسی حکومت اسلامی منصب رياست جمهوری را (به بی محتوا بودن اين دستگاه تدارکچی پرور کاری ندارم) حق «رجال» دانسته است نشان از اهميت توجه به مکان و زمان بکار گيری واژگان اش دارد. طرفداران حق زنان برای رئيس جمهور شدن معتقدند که واژهء «رجال» در عربی به معنای «اشخاص» است و نه «مردان» و، لذا، زنان هم می توانند بر اساس همين قانون اساسی رئيس جمهور شوند، حال آنکه کاملاً آشکار است که نويسندگان اين به اصطلاح «قانون» از بستر مردسالاری اسلامی برخاسته و زنان را شايستهء رياست جمهور نمی دانسته اند. مقاومت شورای نگهبان در برابر اين تفسير نيز تصديقی بر صحت همين نکته است.

اما، در برابر اين اغتشاش، که می تواند برای زبانشناسان پديده ای بسيار هيجان انگيز نيز باشد، وجههء اهل علم بر آن است که بکوشند واژگان قلمروی خود را تک معنائی و مرزبندی شده با معانی و نيز واژه های مشابه کرده و امکان ارائهء قرائت های مختلف از زبان علم خود را به صفر برسانند.

***

در اين زمينه، نکتهء جالب تر، اما، به منسوخ شدن معنا يا معناهائی از جمع معانی يک واژهء قديمی، و پيدايش معناهائی جديد برای آن، مربوط می شود. اين «تغيير» آنگاه می تواند بهمنی از تغييرات ديگر را در کوهستان زبان ايجاد کرده و معانی کهن بسياری از واژه ها و اصطلاحات مربوط به «واژهء مرکزی» را تغيير دهد و حتی واژه ها و اصطلاحات جديدی را بيافريند. در اين مقاله قصد من مطالعهء چنين مواردی است و در اين راستا، برای نمونه، واژهء مرکزی «ملت» را برگزيده و به گوناگونی تاريخی و تغييرات درونی و معنائی و نيز تغييرات در حواشی زبانی آن می پردازم.

اگر به فرهنگ واژگان رايجی همچون «فرهنگ معين» رجوع کرده و به دنبال يافتن معانی واژهء «ملت» در زبان فارسی باشيم، می بينيم که اغلب در برابر اين واژه همرديف هائی اين چنين آمده است:

1. دين، آئين، شريعت

2. پيروان يک دين

3. گروه مردم، يک قوم

4. مجموعهء افراد يک کشور

براستی در برابر اين تنوع معنائی چه بايد کرد؟ و واژهء ملت را در اين عبارت از کتاب «جوامع الحکايات» که می گويد: «از برای تشييد قواعد دين و ملت و تشديد عواقد فرض و سنت، انبياء و رسل را بخلايق فرستاد» بايد به چه معنی گرفت؟ فرهنگ معين می گويد در اينجا مراد از «ملت» همان دين و آئين و شريعت است. همان فرهنگ در توضيح جملهء کليله دمنه که می پرسد: «کدام فضيلت از اين فراتر که از امت به امت و از ملت به ملت رسيد و مردود نگشت؟»، واژهء ملت را معادل مردم و قوم می داند. و بالاخره می رسيم به «ملت» به معنای «مجموعهء افراد يک کشور» که وجود واژهء «کشور» در اين عبارت خود حکايت از معنای جديدتری برای واژهء «ملت» است. بدين ترتيب چگونه می توانيم از عبارت «ملت ايران» دريابيم که منظور دين و آئين و شريعت ايرانی، و يا پيروان «دين ايرانی»، و يا گروهی از مردم ساکن ايران نيست و منظور از اين عبارت «مجموعهء افرادی است که در کشوری به نام ايران زندگی می کنند»؟

اين پرسش ما را به تجربهء «منسوخ شدن معانی گذشتهء يک واژه» در زبان امروز رهنمون می شود و، در عين حال، تغيير زمينهء کاربردی واژه را نيز در همين راستا مشاهده می کنيم. امروزه واژهء «ملت» نه تنها از همهء معانی قديمی خود جدا شده بلکه با يک قلمرو معين، که «زبان سياست» باشد، ارتباطی «علمی» پيدا کرده و در برابر تفسير و قرائت های گوناگون مقاوم شده است.

اما زبان علمی سياست را در کجا بايد جست؟ حقيقت آن است که بسياری از واژه های رايج در زبان سياست امروز را اسناد منتشر شده از جانب سازمان ملل و نيز متن های مربوط به حقوق بين الملل تعيين و معنی می کنند. اگر به مورد همين واژهء «ملت» توجه کنيم و معنای آن را در اسناد سازمان ملل و متون مربوط به حقوق بين الملل بجوئيم در می يابيم که اين واژه در اسناد و متون مزبور معنائی مشخص و تفسير ناپذير يافته است که به هيچ روی ربطی به معانی قديمی اش ندارد.

از انقلاب مشروطه تا کنون واژهء «ملت»، در واژگان سياسی مدرن ما، در برابر واژهء nation می نشيند(1) به معنی مجموعهء «مردمان (peoples)ی است که در داخل «مرز» هائی سياسی (يعنی شناخته شده از جانب نهادهای بين المللی يا political boundaries) متعلق به يک «کشور» (country) زندگی کرده و دارای يک «قانون اساسی سراسری» (universal constitution) [که در آن حاکميت (sovereignty)، نوع حکومت (regime)، مديريت کشور (government)، و پرچم واحد و سرود «ملی» تعريف و معين شده] و نيز يک «دولت مرکزی» (central administration) بر آمده از آن هستند.

توجه کنيم که، در اين سطح از اداراک مفهومی، «مجموعهء مردمان» يک مفهوم انتزاعی محسوب می شود که فراتر از سطح مفاهيمی همچون نژاد و قوميت، موطن و مذهب و فرهنگ و زبان و عقيده است و نيز تنها در يک چنين مجموعهء انتزاعی يکپارچه ای است که آن «مردمان رنگارنگ» متفقاً به يک «ملت واحد» تبديل می شوند، بی آنکه ويژگی ها و گوناگونی های خود را از دست بدهند.

ايالات متحدهء امريکا يک کشور است، يک مرز سياسی شناخته شدهء بين المللی دارد، دارای يک قانون اساسی سراسری و يک دولت و يک پرچم واحد و يک سرود ملی است؛ و در داخل آن ديگر نمی شود به «ملت نيويورک» و «ملت کاليفرنيا» و حتی «ملت اسپانيولی زبان امريکا» اشاره کرد. همچنين است کشور هندوستان که در آن نمی شود از «ملت ايالت بهار» يا «ملت گجرات» يا «ملت بنگال غربی» ياد کرد. و بر همين سياق، يعنی به لحاظ زبان امروزين سياسی است که می توان حکم کرد که، مثلاً، مردمان بلوچ ايران را نيز نمی توان يک «ملت» دانست.

از اين نکات نتيجه می گيريم که در متونی امروزی که واژه ملت از محدودهء فوق الذکر خارج شده و، مثلاً، به يک قوم (ethnicity) اطلاق می شود، نويسنده يا از روی سهو چنين کرده است و يا در اين کار قصد دارد اين معنا را برساند که قوم مورد نظرش يک ملت ِ «دولت از دست» است و تحت اشغال يک نيروی خارجی بسر می برد و، لذا، می تواند عليه اشغالگران دست به مبارزات «استقلال طلبانه» بزند و بکوشد تا سرزمين خود را از قيد حاکميت اشغالگران آزاد کند. يعنی، استفادهء تعمدی از واژهء «ملت» در مورد يکی از اقوام يک کشور می تواند معنائی «تجزيه طلبانه» داشته باشد.

جالب اينکه با اين زمينهء علمی، هنوز هم می توان ديد که در بسياری از متون منتشر شده از جانب فعالان سياسی بلوج، يا کرد، يا آذری يا عرب زبان و يا ترکمن ـ بی توجه به جدا شدن معنای امروزی اين واژه از معنای «گروه مردم» و «قوم» ـ همچنان از ملت کرد و ملت بلوچ و ملت ترک و ملت عرب نام می برند.

***

حال می توان پرسيد که اگر اقوام يک کشور «ملت» نيستند چه واژه ای را بايد در موردشان بکار گرفت؟ سازمان ملل برای رساندن معنای گروه های مردمان و اقوام داخل يک کشور واژهء ترکيبی sub-nation را پيشنهاد کرده و بلوچ ها و کردها و عرب ها و ترک ها و ترکمن های کشور ايران را sub-nation می داند. در مورد يافتن معادلی برای اين واژهء در زبان فارسی می توان به بحث های مطولی که در «کنگرهء مليت های ايران فدرال» صورت گرفته توجه داشت؛ زيرا در مورد اينکه در نام اين کنگره از واژهء «ملت» يا «مليت» استفاده شود مذاکرات فراوانی انجام يافته و عاقبت بر سر «مليت های ايران» توافق شده است. اين مباحث دال بر آنند که اعضاء «کنگرهء مليت های ايران فدرال» کاملاً به تفاوت «ملت» و «مليت» (در معنای تعريف شدهء خودشان) واقف بوده و به همين دليل احزاب خود را متعلق به «مليت های ايران» دانسته اند.

در مورد اينکه اعضاء اين «کنگره» (که از جمع آمدن احزاب منطقه ای ـ از حزب دموکرات کردستان ايران گرفته تا سازمان های سياسی اعراب خوزستانی ـ بوجود آمده) چگونه از واژهء «ملت» (nation) به واژهء «مليت» رسيدند و خود را «مليت» خواندند تا با «ملت» اشتباه گرفته نشوند نيز بحث فراوان است؛ چرا که در زبان رايج سياسی فارسی واژهء «مليت» برابر نهاده ای برای مصدر جعلی Nationality است، حال آنکه در ادبيات اين کنگره دو روايت برای گزينش برابرنهادهء «مليت» وجود دارد. روايت اول بر اين مبنا است که «مليت» را در برابر sub-nation نهاده اند و دليل اين کار هم آن بوده که چون ترجمهء درست اين اصطلاح فرنگی «خرده ملت» يا «پاره ملت» است، و اين دو گزينه هيچکدام «زيبا» نيستند، آنها اصطلاح «مليت» را انتخاب کرده اند که اگرچه برابرنهادهء دقيقی برای sub-nation نيست اما آن را از واژهء مادر «ملت» (nation) جدا نموده و کلام را به هنجارهای زبان سياسی کنونی نزديک تر می کند. روايت دوم هم آن است که واژهء «مليت» را در برابر ethnicity بکار برده اند چرا که معادل رايج «قوميت» را دوست نداشته اند. و، بنظر من، در هر دو صورت، آنها کوشيده اند برابرنهادهء را جا بياندازند که اگرچه غلط است اما در بحث کنونی من مورد مفيدی را نشان می دهد چرا که مفهوم «خرده ملت» را از مفهوم «ملت» جدا می کند.

در عين حال، اين تخصيص ِ معنای معين برای واژگان گوناگون علم سياست عواقبی جنبی نيز دارد.مثلاً،می دانيم که هر «اسم» دارای صفتی برساخته از خويش نيز است. صفت «آسمان» آسمانی است، صفت «زمين» زمينی و صفت «سرزمين» سرزمينی. بر اين سياق می توان ديد که صفت «ملت» هم عبارت از واژهء «ملتی» است که در استعمال مستمر به «ملی» تبديل شده، حال آنکه صفت «مليت» بايد «مليتی» باشد و نه «ملی». لذا اگر از «امور ملی ترکمن ها» سخن بگوئيم ابتدا بايد ثابت کنيم که ترکمن های ايران يک «ملت» اند و نه يک «مليت» و دوباره همان دو راهه سهل انگاری يا تعمد بر سر راهمان سبز می شود.

***

حال بپردازيم به تغييرات جنبی واژه ها. در حوزهء مثالی که برای بحث مان در نظر گرفته شد، پيدايش و تثبيت تفاوت معنای سياسی «ملت» با «مليت» باعث می شود که برخی از نظريه های سياسی نيمقرن پيش نيز يا منسوخ شده و يا معنای ديگری پيدا کنند. يکی از اين نظريه ها «حق تعيين سرنوشت» نام دارد که از نظر من، از يکسو، کاربردی منسوخ دارد و، از سوی ديگر، مفهومی امروزين يافته است. در کاربرد منسوخ ِ اين اصطلاح، که عمدتاً از سرچشمه های لنينيستی ـ استالينستی سيراب می شده، چنين احتجاج می شود که «ملت» های تحت استعمار «حکومت های مرکزی ِ» سرکوبگر بايد حق داشته باشند که خودشان سرنوشت خويش را ـ تا سر حد جدائی ـ تعيين کنند. در ادبيات کلاسيک کمونيستی اين يک اصطلاح ساخته شده برای توجيه «جدائی طلبی» بوده است که اکنون برخی از بکار برندگان اش می کوشند در مقصود آن ابهام ايجاد کنند. مثلاً، استدلالی اينگونه که «حق تعيين سرنوشت دارای دو جنبهء سلبی و ايجابی است و می تواند به «حق خواستاری باقی ماندن در يک کشور» هم تفسير شود» بيشتر به شوخی می ماند و آشکار است که مفهوم قديمی اين اصطلاح به گشودن راهی برای تجزيهء کشورها توجه داشته است و نه به باقی نهادن بخش های مختلف يک کشور در داخل آن؛ برای «باقی ماندن» در مجموعهء يک ملت نيازی به چانه زدن برای گرفتن «حق تعيين سرنوشت» نيست!

به عبارت ديگر، «حق تعيين سرنوشت»، در معنای کلاسيک خود، به «ملت بی دولت» بودن اقوام و گروه های قومی اشاره می کند، حال آنکه امروزه، که مفهوم sub-nation برای «پاره ـ ملت» ها (يا مليت ها) تثبيت شده است، اصطلاح «حق تعیین سرنوشت» دارای معنا و تعريف تفصيلی تری است و بخصوص اسناد الحاقی به اعلاميهء جهانی حقوق بشر دو شرط را برای اعمال حق تعیین سرنوشت قائلند: نخست اينکه مردم ساکن هر «بخش ِ جدائی طلب» بتوانند به اعضاء سازمان ملل متحد بقبولانند که مورد ستم و تبعيض واقعی ِدولت مرکزی کشورشان قرار دارند و چاره ای هم برای رفع اين ستم و تبعيض وجود ندارد، و دو ديگر اينکه «کشورهای جهان» نيز ـ در سطح سازمان ملل ـ جدا و مستقل شدن يک بخش از يک کشور را به رسميت بشناسند. تنها با اساس اين دو شرط است که، زير نظارت سازمان ملل، از وسيلهء «همه پرسی» استفاده می شود و اگر اکثریت مردم ساکن در «بخش جدائی طلب» به جدایی (cecession) رای دادند منطقهء مزبور بصورت يک کشور مستقل در می آيد. در اين زمينه می توان هم به تجربهء مستقل شدن سودان جنوبی و هم به ناکامی تجزيه طلبان ايالت «کبک» اشاره کرد. اگر مردم سودان جنوبی به استقلال رأی دادند، اکثریت مردم ايالت کبک با ماندگاری در کاناد موافقت کردند.

در اين رابطه نکتهء اساسی اين که آن دسته از سازمان های سياسی منطقه ای ايران که خواستار «حق تعيين سرنوشت» هستند، در واقع، از «دولت مرکزی» حکومت اسلامی شاکی اند و نه از اپوزيسيون برانداز اين حکومت. لذا، بايد توجه داشت که وقتی يک سازمان سياسی منطقه ای از اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی می خواهد تا برای «ملت» مورد نظر آن سازمان به اعمال «حق تعيين سرنوشت» متعهد شود، در واقع از اين اپوزيسيون می خواهد که، همزمان با مبارزه برای براندازی حکومت اسلامی، به آن سازمان شاکی هم کمک کند تا «ملت» مورد نظرش را از کشور ايران جدا سازد! حال آنکه، تا آنجا که من می فهمم، اکثريت اعضاء اين اپوزيسيون وجود تبعيض و سرکوب در مورد «اقوام / مليت» های ايران را پذيرفته و همواره به خطر واقعی تجزيهء ايران در صورت ادامهء حيات حکومت اسلامی اشاره کرده و، برای جلوگيری از چنان حادثهء دلشکنی، هر يک راهکارهائی را ارائه داده اند و می دهند. در اين صورت، خواستاری توافق با «حق تعیین سرنوشت» از اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی سخنی فاقد معنا است؛ چرا که اين کلام تنها در روياروئی با حکومت اسلامی کاربرد دارد(3).

***

و حال که صحبت از حق تعيين سرنوشت شد شايد بد نباشد که در همين جا دربارهء يک مفهوم مرتبط و جنجال برانگيز نيز توجه کنيم. می دانيم که در همان حال که اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی معمولاً از سيستم های نامتمرکز مديريت کشور و تعيين و تفکيک وظايف دولت مرکزی و دولت های منطقه ای سخن می گويد، بخشی از اين اپوزيسيون (مثلاً، شماری از اعضاء شبکهء سکولارهای سبز ايران که من نيز عضو مؤسس آن هستم) تا آنجا پيش می رود که اين سيستم را «فدرال» می خواند و خواهان ايجاد «ايالات متحدهء ايران» می شود؛ کشوری که دارای سيستمی سکولار، دموکرات و فدرال است. اما، از آنجا که اين بخش از اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی بر اين نکته وقوف دارد که «فدراليسم»، علاوه بر نامتمرکز ساختن قدرت، دارای جنبهء ديگری نيز هست که بر «تقسيمات کشوری» نظر دارد، و نيز واقف است که در گذشتهء ايران روند تقسيمات کشوری از وجود ايالات شش گانهء ايران در قانون مشروطه (قانون ايالتی و ولايتی) به سی و چند استان(*) فعلی کشور انجاميده است، و در طی اين روند استان بندی، بجای توجه به غنی ساختن کارآمدی مديريت مناطق، ملاحظاتی سياسی و تفرقه افکن در کار بوده است، اعتقاد دارد که مجلس مؤسسان آينده بايد کميسيونی متشکل از کارشناسان را مأمور «منطقی کردن تقسيمات کشوری»، بر اساس موازين علمی منطقه بندی و آمايش سرزمين، آن هم با کسب رضايت مردمان ساکن مناطق از طريق مراجعه به آراء عمومی، نمايد.

بدين سان می توان ديد که مناطق آينده ای که از اين طريق دارای «خودگردانی فدرال» می شوند مناطقی ايالتی و يا استانی خواهند بود و، در نتيجه، سيستم مديريت کشور نيز می تواند «فدراليسم استانی» نام گيرد. حال، وقتی که يک سازمان سياسی خواستار فدراليسم قومی يا زبانی يا جعرافيائی(؟) و يا ملی(!) می شود در واقع توجهی به هيچ يک از اين واقعيت های علمی سياسی ندارد؛ يا شايد دارد اما، با استفاده از مجموعه ای ناشی از جمع آمدن مفاهيم منسوخ «ملت» و «حق تعيين سرنوشت»، به سرزمين جدا شدهء خود می انديشد.

***

حال بپردازم به يک نتيجهء جنبی اما واکنشی در استفاده از زبان منسوخ. توجه کنيم که بکار گرفتن همين زبان ِ ناظر بر نظريهء حق تعيين سرنوشت موجب آن بوده است که، متقابلاً و در واکنش نسبت به آن، احزاب بزرگ و کوچک غيرمنطقه ای (و، به تعبيری، سراسری) و شخصيت های مستقل و ملی کوشيده اند تا عباراتی همچون «حفظ تماميت ارضی ايران» و «حفظ يکپارچگی کشور» را، بعنوان يک پادزهر پيشگيرانه، مطرح کنند و انتظار داشته باشند که هرگونه بحث دربارهء نوع نظام آيندهء حکومتی و مديريتی ايران ملتزم به اين «حفاظت» باشد. در واقع اين واقعيتی است که بحث ايران آينده (و حتی ايران فدرال آينده) با بحث يک جغرافيای تکه پاره شده در يکجا قابل جمع شدن نيست. اگر صحبت از آيندهء ايران باشد مقدم بر هر چيز بالازم است ايرانی وجود داشته باشد تا بتوان در مورد آينده اش به گفتگو نشست. اما اگر قرار بر تکه پاره شدن يک کشور است در آن صورت موافقان و مخالفان اين روند چاره ای جز روبروی هم ايستادن و نيش و پنجه بهم نشان دادن ندارند. در واقع سازمان های منطقه ای معينی که ندای خواستاری رفع تبعيض را از حلقوم اپوزيسيون برانداز می شنوند و با اين همه بر طبل جدائی می کوبند بی شک مسئوول اول همهء حوادثی هستند که در ايران پس از فروپاشی رژيم رخ خواهند داد.

***

در پايان اين نکته را هم ناگفته نگذارم که همين عبارت اکنشی «حفظ تماميت ارضی»، در صورت تبديل شدن به يک مذهب، می تواند آدمی را به برخوردهای ناکارآمد و تخريبی نیز بکشاند. مثلاً، می توان پرسيد: «آنهائی که مدام از «تمامیت ارضی ایران» دم می زنند اما هیچ حقی برای مناطق مختلف ايران قایل نیستند، در امر گفتگو با آن دسته از سازمان های سياسی منطقه ای که در نوشته های خود از زبان منسوخ سیاسی استفاده می کنند چه انعطافی نشان داده اند؟» اين پرسش البته بر اساس اين نظر طرح می شود که همواره جائی برای انعطاف و حسن نيت وجود دارد و من، از آنجا که فکر می کنم سرنوشت آيندهء ايران را حوادثی رقم خواهد زد که هم اکنون در افق نزديک سياست کشورمان در انتظار حادث شدن هستند، و در عین حال می دانم که برخی خبرهای آشکار و نهان حاکی از آنند که نهال وسوسه انگيز جدا کردن بخش هایی از سرزمین مان مثل همیشه در سر برخی از کشورهای استثمارگر جوانه زده، اعتقاد دارم که در لحظات کنونی و تا آن زمان که حوادث رخ نداده اند، يعنی تا فرصت باقی است، باید فضائی را فراهم کرد تا بشود با گفتگو به تفاهم هائی احتمالی و قبل از توفان رسيد. احتراز از يک چنين کوششی و اتخاذ مواضع سخت و آشتی ناپذير مستقيماً به مردمان ستم کشيدهء مناطق کشورمان ضرر خواهد زد.

بعلاوه، مهمتر از هر کوششی، آنها که ـ همچون من ـ خواهان حفظ تماميت ارضی کشورند بايد بتوانند برای مواضع خود دليل و منطقی قوی داشته باشند و بکوشند تا به مردم ستم کشيده و تبعيض ديدهء مناطق مختلف کشور ثابت کنند که در آيندهء ايران صرفه و نفع آنها در باقی ماندن با بقيهء ايرانيان است؛ و الا، اگر در اثبات اين نظر عاجز باشيم، چرا بايد از ستم کشيده ای که اميدی در افق ديدش نمی يابد توقع وفاداری داشت؟

اعتقاد به لزوم حفظ تماميت ارضی بايد دارای فلسفه ای کارآمد و مبنائی جذاب و زبانی قابل فهم برای مردمان مناطق مختلف کشور باشد. تنها در اين صورت است که تجزيه طلبان جز به مدد توپ و تفنگ خارجی قادر به تکه تکه کردن سرزمينی که مردمان اش قرن ها به مسالمت در کنار هم زيسته اند نخواهند بود.

———————————-

1. بنيادگرايان اسلامی، در کشورهای مختلف، در اين «تخصيص معنائی» نيز اغتشاش ايجاد می کنند و آن را به معنای «امت» هم بکار می گيرند؛ مفهومی که دقيقاً در تقابل با تعريف مدرن ملت است چرا که نه مرز می شناسد، نه کشور و نه شهروندی آن. در سخنان خمينی، مثلاً، هر کجا که از ملت سخن رفته منظور امت اسلامی است. همين اتفاق در امريکا هم رخ داده و اصطلاح Nation of Islam بجای «املت اسلام» دقيقاً به مفهوم «امت اسلام» اشاره کرده و، در نتيجه، در زبان سياسی اغتشاش ايجاد می کند.

2. واژهء فارسی «استان»، به معنای محل و منطقهء سکونت [ همخانواده با استادن و ايستار] را فرهنگستان ايران، عطف به وجود اين واژه در نام اغلب مناطق کشور، جانشين واژهء عربی «ايالت» کرده و لذا بلوچستان به معنی منطقهء سکونت مليت [يا قوميت و يا اتنيسيتی ِ] بلوچ و کردستان به معنی منطقهء سکونت کردها است.

3. حال که سخن به اينجا کشيد بد نيست به اين نکته نيز اشاره کنم که اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی مدت ها است که آگاهانه پذيرفته است که سرکوب و تبعيض زبانی، قومی، مذهبی، فرهنگی و انديشگی در ايران بصورتی مزمن وجود دارد؛ واقعيتی که، در هر کجای دنيا، ناشی از تمرکز قدرت در دستان حکومت مرکزی است. همچنين، در ايران بی تبعيض آينده ای که اين اپوزيسيون خيال ساختن آن را دارد، برای رفع اينگونه تبعيض ها و نيز بستن مجاری بازتوليد استبداد، لازم است که حکومت بصورتی نامتمرکز شکل گرفته و مديريت کشور نيز بصورت منطقه ای اجرا گردد و وظايف دولت مرکزی به مواردی همچون ادارهء سياست خارجی، قوای دفاعی کشور، سيستم اقتصادی و توزيع عادلانهء ثروت کشور و برنامه های عمرانی و رفاهی مابين مناطق مختلف محدود شده و اداره و مديريت و تصميم گيری در مورد مناطق گوناگون کشور [که در حال حاضر «استان»(2) خوانده می شوند] به خود مناطق واگذار شود. بعبارت ديگر، اپوزيسيون برانداز ما همواره در جستجوی يافتن راه های برآوردن خواسته‏ های قومينی (مليتی ِ) مردمان ايران و تثبيت «حقوق سیاسی و مليتی آنان» و «حل مسئله‏ء ستم مليتی» در مناطق مختلف کشور بوده است و لذا، بی معنی است که يک سازمان منطقه ای ايرانی با اين اپوزيسيون از موضع حق تعيين سرنوشت سخن بگويند؛ مگر اينکه قصد آن باشد که به تعريف منسوخ اين عبارت بازگردند و، در نتيجه، بی اعتناء به کوشش های اين اپوزيسيون برای برافکندن ريشه های سرکوب و ستم و تبعيض از ايران آينده، خواسته و ناخواسته، به راه حق تعيين سرنوشت تا حد جدائی برود.

Published in: on 31 اوت 2012 at 9:45 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مادران ميدان مايو

مادران ميدان مايو

 

   سی سال پیش، در آوریل ١٩٧٧زناني كه سربندي سفيد بسر داشتند و عكسهاي فرزندان خود را به سينه نصب كرده بودند، اولین راهپیمائی خود را دور ميدان مایو آغاز ‌كردند. اينان مادران ناپديد شدگان بودند و ميدان مايو را که مركز سياسي شهر بوئنوس آيرس و مشرف به مقر روساي جمهور آرژانتين است، برای تجمع خود انتخاب کردند. در همين ميدان بود كه در مه سال ١٨١٠ مردم آرژانتين استقلال خود را از اسپانيا جشن گرفتند.

 نخستين گردهمائي علني آنها در آوريل ١٩٧٧،  يك سال پس از كودتاي نظامي صورت گرفت. پيش از آن، در كليسائي در مركز شهر جمع مي شدند ميدان مايو مركز سياسي شهر بوئنوس آيرس و مشرف به مقر روساي جمهور آرژانتين است. در همين ميدان بود كه در مه سال ١٨١٠ مردم آرژانتين استقلال خود را از اسپانيا جشن گرفتند.

    سالهاي زيادي، روزهاي پنجشنبه هر هفته، ساعت پانزده و سي دقيقه زناني كه سربندي سفيد بسر داشتند و عكسهاي فرزندان خود را به سينه نصب كرده بودند، دور اين ميدان راه پيمائي مي‌كردند. اينان مادران ناپديد شدگان بودند. نخستين گرد همائي علني آنها در آوريل ١٩٧٧،  يك سال پس از كودتاي نظامي صورت گرفت. پيش از آن، در كليسائي در مركز شهر جمع مي شدند. بنا به پيشنهاد خانم آزوسنا ويلافلور، كه خود نيز بعدها به جرگه ”ناپديد شدگان“ پيوست، مادران محل تجمع شان را به ميدان مايو، ميدان اصلي شهر انتقال دادند. در نخستين راهپيمائي تنها ١٤ مادر شركت داشتند. پس از مدت كوتاهي بر تعداد آنها افزوده شد.

    در شرايطي كه ارعاب ناشي از كودتا همه جا حكمفرما بود و هيچ مطبوعات آزادي وجود نداشت كه مفقودالاثر شدن آدمها را انعكاس دهد، حركت مادران در ملا عام، كه در نفس خود اعتراض و فرياد دادخواهي بود، اقدامي بسيار شجاعانه بود. خشم و درد ناشي از دست دادن فرزند چنان سنگين بود كه آنها در حركت خود درنگ و پروا نكردند. بيشتر اين مادران، زنان خانه دار و عامي بودند كه پيشترها علاقه چنداني به سياست نداشتند. اما همين مادران ”غير سياسي“ ها يكي از بزرگترين حركات سياسي آمريكاي لاتين را در دو دهه آخر قرن بيستم به راه انداختند.

    آنها در ادارات دولتي و مقر هاي پليس همديگر را شناخته‌ و از سرگذشت مشترك يكديگر آگاه شده‌بودند. در راهپيمائي‌ها سربند سفيد را براي خود برگزيدند كه ابتدا چيزي نبود جز مانده هائي از قنداق كودكي فرزندان گمشده. بعدها اين سربندهاي سفيد سمبل صلح، زندگي، رابطه مادرانه و ضديت با خشونت شد.

    بزودي بر تعداد آنها افزوده شد و آوازه‌شان به مطبوعات خارجي هم كشيد. اما در روزنامه هاي آرژانتين در باره آنها همچنان سكوت حاكم بود. تجمع منظم آنها در مركز شهر، خود براي جلب توجه ديگران كفايت مي كرد. حركت آنها ضمنا مقابله با سكوتي بود كه حاكمان نظامي بر همه جا حاكم كرده بودند.

    در اواخر سال ١٩٧٧ حدود ١٥٠ تن از مادران در محلي خارج شهر بوئنوس آيرس نشستي برگزار كردند تا بر سر گامهاي بعدي تصميم‌گيري كنند. آنها نياز به يك تشكل را براي گسترش حركتشان احساس مي‌كردند و مي‌خواستند موجوديت‌شان را رسما اعلام كنند. پس بيانيه اي نوشتند كه با اين عنوان شروع مي شد ”ما چيزي نمي خواهيم جز حقيقت“، و آن را به يكي از روزنامه هاي پرتيراژ آرژانتين فرستادند.

    عكس العمل نظاميان در مقابل اين حركت جسورانه به شيوه هميشگي بود. سه تن از بنيادگزاران مادران ميدان مايو، آزوسنا ويلا فلورا، يك راهبه فرانسوي الاصل و يك زن هنرمند جوان ناپديد شدند و هيچگاه اثري از آنها بدست نيامد. قتل اين سه نفر ضربه بزرگي بر پيكر ”مادران“ بود. تعدادي خود را كنار كشيدند و ادامه دهندگان بايد خود را براي خطرهاي بزرگ آماده مي ساختند. خوش خيالي بود اين فرض، كه تيغ نظاميان گلوي مادران سالخورده و دردمند را نگيرد. بعدها خانم هبه بونافيني، جانشين ويلا فلورا در باره ادامه حركتشان چنين نوشت:

    ”نيروئي كه به ما توان داد تا حركتمان را همچنان ادامه دهيم، بچه هايمان بودند. ما نخستين مادراني بوديم كه از فرزندانمان زاده شديم. ما نمي‌خواستيم خون آنها بيهوده هدر رود.“

    در سال ١٩٧٨ كه مسابقات جهاني فوتبال در آرژانتين برگزار مي‌شد، اين كشور ميزبان هزاران ميهمان خارجي و در بين آنها صدها خبرنگار از چهار گوشه جهان بود. به رغم تدابير امنيتي كه در سراسر كشور پديد آمده بود، مادران كوشيدند از موقعيتي كه پيش آمده بود، بهره جسته و صداي خود را به گوش جهانيان برسانند. آنها صدها كارت و نامه به سياستمداران و خبرنگاران خارجي فرستادند. اين تلاشها ثمر زيادي بهمراه نداشت. اين بار علاقه ها به تمامي متوجه فوتبال بود. آرژانتين عنوان قهرماني را از آن خود ساخته‌بود و اين پيروزي براي مدتي هر چند كوتاه بيشتر مردم را در رويائي شيرين فروبرد.

    به زودي اما صداي مادران را گوشهاي شنوا در كشور دوردست هلند شنيدند. با حمايت خانم دن اويل، همسر نخست وزير هلند، گروه حمايت از مادران مايو تشكيل گرديد و به دنبال آن سفرهاي تبليغاتي خانم هبه بنافيني، نماينده مادران، به كشورهاي خارج آغاز شد. او در نخستين سفر خود به آمريكاي شمالي و اروپا با سياستمداران و خبرنگاران ملاقات كرد و از آدم‌ربائي‌ها توسط نظاميان كشورش سخن گفت. در سال ١٩٧٩ بنافيني موفق به ديدار پاپ و همچنين رئيس جمهور ايتاليا گرديد. اين توجه و حمايت بين‌المللي، مادران را در حركتشان اميدوارتر و مصمم تر ساخت و نيز باعث شد تا حاكمان نظامي آرژانتين ديگر نتوانند به راحتي آنها را سر به نيست كنند. آنها ”انجمن مادران ميدان مايو“ را به ثبت رساندند و يك كميسيون يازده نفره  از بين خود به رياست انجمن برگزيدند. شدت يافتن حركت مادران تشديد فشار نظاميان را به همراه داشت. نظاميان مي خواستند با ايجاد موانع مختلف مانع راهپيمائي هفتگي در ميدان مايو شوند.

    در سال ١٩٨٠ جايزه صلح نوبل به آدولفو پرز، فعال و مبارز در راه احقاق حقوق بشر، تعلق گرفت. اين حادثه توجه جهانيان را متوجه آرژانتين ساخت. مادران به همراه آدولفو پرز راهي اسلو شدند تا دنيا را متوجه ناپديدشدگان در آرژانتين قرار دهند. در همين سال آنها نخستين بولتن خود را با عنوان ”عدالت، عشق و صلح“ منتشر كردند. اولين بولتن نه در چاپخانه، بلكه در منزل هبه بنافيني به چاپ رسيد و توزيع آن حتي به خيابانهاي كشور همسايه، اروگوئه، هم كشيده شد. در تمام اين كارها مادران از پشتيباني گروه هلندي ”حمايت از مادران ميدان مايو“ برخوردار بودند.

    در سال ١٩٨١ مادران حركت خود را تشديد كردند. در دسامبر آن سال ٨٠ تن از مادران يك راهپيمائي ٢٤ ساعته را در ميدان مايو ترتيب دادند و آن را ”راهپيمائي مقاومت“ ناميدند و آن را در دسامبر هر سال تكرار كردند. آنها شعار مي دادند:

    ناپديدشدگان به زندگي باز گردانده شوند/ عاملان و مقصران مجازات گردند/ قاتلان مردم زنداني شوند/ مقاومت ادامه دارد/ عقب نشيني نمي كنيم/ نه فراموشي و نه عفو/ پايدار باد مبارزه، عقب نشيني هرگز/ اتحاد و مبارزه يا گرسنگي و سركوب/ فكر روشن، قلب متحد، مشت مبارز/ مقاومت و مبارزه براي پيروزي فردا/ پرچم ما برافراشته خواهد ماند در دستان فرزندان امروز.

    با شروع جنگ مالويناس در مارس  ١٩٨٢ موجي از ناسيوناليسم كشور را فراگرفت. مادران از شركت در تظاهرات ”وحدت ملي“ خودداري كردند. هبه بنافيني در اين باره به صراحت اعلام داشت: ”جزيره مالويناس متعلق به آرژانتين است، همينطور هم ناپديدشدگان“

    تسليم بي قيد وشرط نظاميان در مقابل دولت انگليس زنگ خطري براي نظاميان بود.  موجي از حركتهاي مخالف دولت، كشور را فراگرفت. نظاميان از ترس محاكمه و مجازات كه قابل پيش بيني بود، پيشاپيش براي خود قانون عفو گذراندند. دهها هزار نفر به دعوت مادران در اعتراض به اين قانون راهپيمائي كردند. نظاميان ناچار شدند به انتخابات آزاد تن دهند.

    يك سال بعد، شب پيش از واگذاري قدرت به رائول آلفونسين، اولين رئيس جمهور منتخب بعد از حكومت نظاميان، مادران آخرين راهپيمائي خود را در حيات نظاميان با حمل اسامي ٣٠٠٠٠ زن و مرد ”ناپديد شده“ برگذار كردند. آلفونسين رسما از مادران ميدان مايو براي شركت در مراسم توديع رياست جمهوري دعوت به عمل آورد. موجوديت آنها به خاطر شجاعت و پايداري‌شان چه در سطح كشور و چه در سطح بين المللي قابل انكار نبود.

    آلفونسين كميسيوني را مامور روشن كردن سرنوشت ناپديدشدگان كرد. از آنجا كه اين كميسيون مجوز و اختياراتي براي وادار ساختن مسئولين جنايتهاي گذشته به اعتراف نداشت، مادران مايو از آن استقبال نكرده و آن را تحريم كردند و نوشتند: ”ما كميسيون را به رسميت نمي‌شناسيم زيرا منتخب مردم نيست بلكه انتصاب حكومت است.“

    آنها انتخاب ارنستو ساباتو را به رياست كميسيون يك سازشكاري خواندند و يادآور شدند كه او همان كسي است كه در سال ١٩٧٦ بعد از ميهماني ناهار با ژنرال ويدلا از او تمجيد كرده بود. مادران رئيس‌جمهور آلفونسين را هم مورد انتقاد قرار داده و وي را به دوگانگي در گفتار و كردار متهم كردند.

    نظرات در باره اقدامات دولت آلفونسين در راه تحقق دموكراسي و تضمين حقوق بشر متفاوت بود. عده اي آن را در مجموع مثبت ارزيابي مي كردند اما معتقد بودند كه اقداماتي كه در آغاز راه است، بايد تعميق و گسترش يابد. بخشي از انجمن مادران ميدان مايو هم همين نظر را داشتند و حمايت از حكومت جديد را ضروري مي‌دانستند. اين اختلاف نظرها باعث شكاف در انجمن مادران شد. در سال ١٩٨٦ مادران طرفدار اين نظر از بقيه جدا شده و شاخه”مادران ميدان مايو- خط پايه“ را تشكيل دادند. تلاش آنها اين بود كه اهداف خود را در چارچوب سيستم سياسي موجود پيش برند و از اينكه به عنوان اپوزيسيون راديكال شناخته شوند، ابا داشتند. ديگر مورد اختلاف اين بخش از مادران، در روش رهبري بود. اما به رغم اختلاف نظرها و موضع گيري‌هاي متفاوت همگي مشتركا در راهپيمائي روزهاي پنجشنبه در ميدان مايو شركت مي كردند.

    درگيري هاي نظري زماني به اوج خود رسيد كه مادران با شعار ”فرزندان ما را زنده به ما بازگردانيد“ دومين دور راهپيمائي مقاومت را سازمان دادند. عده‌اي طرح اين شعار را ديوانگي خواندند. اما اين شعار، كه به نظر غيرمنطقي مي‌آمد، عكس‌العملي بود در مقابل گزارش كميسيون، كه مسئله ناپديدشدگان را موضوعي تمام شده ارزيابي كرده‌ بود. مادران ناپديدشدگان نمي‌خواستند با پذيرش مرگ فرزندانشان مقاومت را پايان يافته اعلام كنند. آنها در يكي از بيانيه هاشان، زماني كه تعدادي از اجساد ناپديدشدگان شناسائي شد، چنين نوشتند: ”چرا بايد اجساد را بپذيريم در حاليكه قاتلها بدون ترس از مجازات در كشور آزادانه زندگي مي كنند.“

    پيشترها هم نظاميان، زماني كه هنوز بر سر كار بودند، اعلام كرده بودند كه مفقودشدگان در مبارزه كشته شده اند و براي اثبات مدعاي خود اجسادي را براي شناسائي خانواده هاشان از گورهاي دسته جمعي بيرون كشيده بودند.[1]  چه در آن وقت و چه بعدها مادران با اعلاميه هاي خشك و خالي و نيز نبش قبرها به مقابله برخاستند و حتي از پذيرش غرامت مالي براي وابستگان خودداري ورزيدند و همچنان بر خواست بازگرداندن فرزندان‌شان به زندگي پاي فشردند. از نگاه بسياري، اين كار خارج از منطق و يك لجاجت تلقي مي شد. از جنبه روانشناسانه مي‌توان گفت كه شايد تب و تاب هاي ناشي از ابهام و ناروشن بودن سرنوشت فرزندانشان و نيز عدم قبول از دست دادن آنها به مادران نيروي تحرك مي‌بخشيد و آنها براي حفظ موجوديت خود به اين باورها نياز داشتند. برخلاف تعدادي از خانواده ها كه اميدشان را از دست دادند و مرگ فرزندشان را پذيرفتند، مادران مايو هيچوقت مرگ فرزندانشان را به رسميت نشناختند و همچنان بر خواست خويش پاي فشردند. آنها نمي‌خواستند كه مسئله تنها در اشكال جنائي و آدم كشي خلاصه شود. مي‌خواستند كه ريشه هاي سياسي ناپديد كردن انسانها روشن شود و مسئولان آن محاكمه و مجازات شوند. آنها با هر نوع مصالحه اي در اين راه مخالف بودند و به حركت خود ادامه دادند. آنها حتي از برگزاري مراسم يادبود و بزرگداشت براي عزيزان ناپديدشده خودداري مي‌كردند. آنها با اقدام دانشجوياني كه مي‌خواستند به احترام دختر هم دانشكده‌شان، كه توسط نظامي ها سر به نيست شده بود، سالني را به اسم او نام گذاري كنند، مخالفت كردند. به نظر مادران اين گونه مراسم و يادبودها بي ارزش و به معناي پذيرش مرگ عزيزانشان بود. مي گفتند ”هيچ دردي وجود ندارد كه بي ثمر بماند.“  به بيان ديگر درد اجتماعي بايد ثمري براي تغيير حال و آينده داشته باشد.

    در سال ١٩٨٧، دهمين سالگرد شروع حركتشان، مادران بار ديگر موجوديت و حضور خود را به نمايش گذاشتند و شديدا به سياست هاي كارلوس منم در آزاد كردن جنايتكاران نظامي اعتراض كردند.

    امروز مادران ميدان مايو حركت خود را از مسئله ناپديدشدگان و قربانيان ديكتاتوري نظاميان فراتر برده اند. آنها در موضع اپوزيسيون سياسي- البته نه در چارچوب يك حزب سياسي- خود را درگير مسائل اجتماعي و سياسي روز مي‌كنند. در مارس ٢٠٠٤ خانم هبه بنافيني اقدامات كيرشنر را ستود. كيرشنر اولين رئيس‌جمهوري بود كه مورد ستايش محبوبترين سخنگوي انجمن مادران مايو قرار مي گرفت. در دوره رياست جمهوري او بود كه قانون مصونيت نظاميان را مجالس قانونگذاري كشور براي هميشه لغو كردند. اين حادثه با شادي مردم آرژانتين روبرو شد. مادران در حاليكه بار ديگر عكسهاي رنگ و رو رفته فرزاندانشان را بدست گرفته بودند، به تظاهرات رفته و شعار دادند: مصونيت پايان مي يابد/ عدالت حكمفرما خواهد شد.

    كيرشنر در اقدامي بي سابقه تمام كادر رهبري ارتش را، كه از بازماندگان ديكتاتوري ارتش بودند، به بازنشستگي فرستاد و سران پليس را از كار بركنار كرد. و باز كيرشنر، اولين رئيس جمهوري بود كه در مارس ٢٠٠٤ از اسما بازديد كرد. در اين مراسم كه با حضور بازماندگان اين زندان بدنام برگذار مي‌شد، رئيس جمهور رسما از بازماندگان و از كساني كه ديگر نبودند كه سخنان او را بشوند، پوزش خواست و خواستار آن شد كه حداقل بخشي از اين پادگان بزرگ به موزه تبديل شود.

    انتقاد از وضع زندانها، شكنجه، بدرفتاري توسط پليس و سانسور مطبوعات هميشه موضوعات مجله مادران واقع مي شوند. آنها در تظاهرات شان خواستار رعايت تمامي جنبه هاي حقوق بشر و اجراي عدالت اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي مي شوند. به حقوق كودكان و به سياست هاي آموزشي توجه ويژه‌اي دارند. صلح جهاني نيز يكي ديگر از محورهاي مهم توجه مادران بوده و هست.

    امروز مادران مايو حضور خود را در تركيب گسترده تري به نمايش مي‌گذارند. مادراني هم كه فرزندانشان در حوادث خشونت بار به قتل رسيده اند مثلا در برگزاري بازي هاي فوتبال، در ديسكوتكها و يا در خدمت سربازي، خود را در حركت مادران سهيم مي دانند. آرژانتين در زمره جوامعي قرار دارد كه در آن آمار جنايت و خشونت بسيار بالاست. تجربه نشان داده است كه در كنار فقر و بيكاري اين مسئله  يكي از عوارض و ميراث ديكتاتوري‌ها است. در سال ١٩٩٧ انجمن مادران مايو حدود ٢٥٠٠ نفر عضو داشت. انجمن با چندين ”زيرگروه“ و گروه هاي موازي در سراسر آرژانتين نماينده دارد از جمله آنها:

–        گروه ”مادربزرگها“ كه در تلاشهاي مشتركشان براي جستجوي نوه هاي گم شده، كه پدر و مادرشان بدست نظاميان به قتل رسيده اند، دور هم جمع شده‌اند. نظاميان كودكاني را كه در زندان به دنيا آمده بودند يا هنگام دستگيري والدين شان، خردسال بودند، پنهاني به خانواده هائي از بين خود مي‌سپردند. ”مادربزرگها“ خواستار باز گرداندن اين افراد- البته در صورت تمايل خويش- به خانواده هاي واقعي شان هستند.

–        سازمان خودياري وابستگان قربانيان ديكتاتوري نظاميان.

    مادران از پشتيباني گروه هاي مختلفي برخوردارند. مثلا در مجله مادران مايو گروه هائي از پزشكان، روانشناسان، وكلا، هنرمندان و غيره هر كدام در حوزه تخصص خود مقاله و مطلب مي نويسند.

تاثير حركت مادران مايو از مرزهاي آرژانتين فراتر رفته ‌است. حركت آنها الگوئي شد براي مادراني از ديگر كشورهاي آمريكاي لاتين مثل شيلي و اروگوئه و غيره، كه سرنوشتي مشابه داشتند. بعدها تاثير اقدامات آنها از مرزهاي آمريكاي لاتين هم فراتر رفت. بيست سال بعد از شروع تجمع مادران آرژانتيني در ميدان مايو، مادران مفقود شدگان تركيه حركت مشابهي را آغاز كردند. آنها هر شنبه در زمان و مكاني معين در استانبول بر روي سنگفرش خيابان مي نشستند و عكس فرزاندان‌شان را به دست مي‌گرفتند. روي پلاكاردي كه معرف آنها براي رهگذران بود، نوشته شده بود: ما اينجا هستيم براي انسانهاي مفقود شده/ ما فرزندان خود را مي خواهيم.

    دريافت مدال كارل فون اوسيتسكي از طرف جامعه حقوق بشر آلمان به مادران شنبه استانبول در سال ١٩٩٧ فرصتي براي آنها فراهم آورد تا صداي خود را به گوش مردم اروپا برسانند. در چين هم مادران كشته‌شدگان ميدان تيان آن من گردهم آمده‌اند و تلاش مي‌كنند كه دولت چين به آمار رسمي قربانيان اعتراف كند و جاي دفن آنها را به خانواده‌ها اطلاع دهد. حركت ديگر كه در زمان خود تاثير گذار بود، تجمع مادران سياهپوش صرب بود عليه جنگ.

    انجمن مادران ناپديدشدگان از كشورهاي مختلف با هم ارتباط دارند و شبكه‌اي را تشكيل مي‌دهند. اين انجمنها همراه با سازمان‌هاي بين‌المللي حقوق بشر خواستار تصويب كنوانسيوني از طرف سازمان ملل عليه سربه ‌نيست كردن انسانها هستند و خواستار آنند كه عاملان اين جنايتها  در هر گوشه جهان، كه باشند، محاكمه و ‌مجازات شوند. اين انجمن‌ها گردهم‌آئي‌هاي سالانه دارند. در يكي از اين گردهم‌آئي‌ها، كه در نوامبر ٢٠٠٤ در برلين برگذار شد، آنها از دولت آلمان خواستند كه از تصويب كنوانسيون عليه ناپديد كردن انسانها حمايت كند.

 [1]گورهاي دسته جمعي اجساد همه ناپديدشدگان را دربرنمي گرفت. همانطور كه پيشتر اشاره شد نظاميان بسياري از مخالفان خود را پس از بازجوئي ها و شكنجه بيهوش كرده و به دريا ريخته بودند.

مادران پارک لاله ایران

خواهان لغو مجازات اعدام و کشتار انسانها به هر شکلی هستیم. خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم. خواهان محاکمه عادلانه و علنی آمران و عاملان تمامی جنایت های صورت گرفته توسط حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای تشکیل آن هستیم.

« بازگشت
Published in: on 31 اوت 2012 at 8:05 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«لاله در لاله، اي دشت خاوران!» آن‌ها هنوز جوانند…/ علی‌اشرف درویشیان

«لاله در لاله، اي دشت خاوران!» آن‌ها هنوز جوانند…/ علی‌اشرف درویشیان

اوت 29, 2012 —

«لاله در لاله، اي دشت خاوران!»
به یاد و خاطره همه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم !

آن‌ها هنوز جوانند…/ علی‌اشرف درویشیان

آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری.بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
– لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
– گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
– ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
– با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
– ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»

مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
– گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
– تو را من چشم در راهم، شباهنگام…
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
– نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
– سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.
فایل صوتی کتاب

Published in: on 31 اوت 2012 at 8:03 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دست آورد اجلاس به ظاهرغيرمتعهدها !

Published in: on 30 اوت 2012 at 9:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

با تاریکی نمیشه سراغ تاریکی رفت. گزارشهای دروغ در مورد زندان

با تاریکی نمیشه سراغ تاریکی رفت.
گزارشهای دروغ در مورد زندان

همنشين بهار

مردم رنجدیده ایران از دو رژیم شاه و شیخ خاطرات تلخ دارند.

عمله ستم پیش و بعد از انقلاب، آنان را به معنی واقعی کلمه آزار داده اند.
چه خانواده ها که پاشیده شد و چه گلها که پرپر گشت…

کند و کاو آن بیداد، نماز و نیاز زمانه ما است، مبارزه با فراموشی است و مبارزه با فراموشی یک وظیفه تاریخی. امّا در این رویارویی، دام و دَد، فراوان است و روایت‌های غیرواقعی در کمین.

………………………

 
سخن نگفتی و چون گفتی سنگ منجنیق بود که در «آبگینه‌خانه» انداختی

درست است که هرگاه حکومت و جباریت باهم در می‌آمیزند و ستم را به اوج می‌رسانند، کسانی‌که در برابر آن می‌ایستند نیز، به اوج می‌روند و سر از عرش در می‌آورند اما بزرگنمایی، (چه در مورد دوست و چه در مورد دشمن) ما را به بیراهه می‌کشاند. نه کسانیکه در برابر پستی و سیاهی قدعلم کرده‌اند و ما دوستشان داریم، گل بی عیب هستند، و نه طرف مقابل ما شّر مطلق و سیاهی محض.

چه بسا کسانیکه از آنان اسطوره ساخته و سمبل دلیری و فرزانگی می‌دانیم آنچنان نباشند که می‌پنداریم.از سوی دیگر ممکن است شناخت ما از رقیب یا دشمن (دشمنان آزادی) واقعی نباشد.

………………………

ساواکی ها هرشب با یک سربریده به خانه می‌رفتند!

در رژیم پیشین، ساواک سّد راه نیروهای ترقی‌خواه شد و بگیر و ببند راه انداخت. از تک و توک افرادی که در ساواک خدمت می‌کردند و با آزادی کشی و اختناق و شکنجه زندانیان میانه نداشتند که بگذریم، ساواک (و بطور خاص اداره کل سوم موسوم به امنیت داخلی) در مجموع بازدارنده بود. بازدارنده بود حتی اگر زندانیان سیاسی را سر به نیست نمی‌کرد و زیر شکنجه نمی‌کشت.

اگر صمد بهرنگی در رودخانه غرق گشته، جلال آل احمد خودش در شهر «اسالم»، غزل خداحافظی خوانده و دکتر علی شریعتی با سکته، درگذشته است،

اگر آیت الله سعیدی با مرگ طبیعی جان داده و سر آیت الله غفاری با مته سوراخ نشده و داستان تجاوز افسر زندان قصر، سروان «قاسم ژیان پناه» به زندانیان سیاسی دروغ باشد (که بود، هرچند به همین دلیل تیرباران شد)، از دافعه ساواک و ظلم شکنجه گران نمی‌کاهد اما ذهنیت و بزرگنمایی ما را هم نشانه می‌گیرد.

با همین ذهنیت و بزرگنمایی بود که از خانه سرهنگ زیبایی چند گونی ناخن (ناخن زندانیان شکنجه شده!) کشف شد و تعداد زندانیان سیاسی دوران شاه که رقم واقعی اش حدود ۳ هزار نفر بود به صدهزار رسید و امثال حنیف نژاد و جزنی و فاطمه امینی و مرضیه اسکویی، که در مصاف با ستم دوران جان باختند نه ۳۱۴ نفر، بلکه هزاران نفر تبلیغ شد و همه چا پیچید هفدهم شهریور سال ۵۷ در میدان‌ ژاله‌ تهران‌ (میدان‌ شهدا) صدها نفر به خاک و خون غلطیدند در حالیکه فقط ۶۳ نفر جان باختند.

زنده یاد اسدالله مبُشّری (اولین وزیر دادگستری جمهوری اسلامی) اوائل انقلاب در تلویزیون ایران می‌گفت ساواکی ها هرشب با یک سربریده به خانه می‌رفتند و سر را وسط سفره شام می‌گذاشتند…

خون پاکترین فرزندان ایران به گردن شکنجه گران اداره کل سوم ساواک موسوم به امنّیت داخلی است اما بزرگنمایی و گزارش های غیرواقعی ما هم زشت و جفا است.

………………………….

وان حمّام که در آن اسید می‌ریختند و زندانیان را در آن می‌انداختند.

اوایل انقلاب خبر حمله به خانه سرهنگ زیبایی بر سر زبانها افتاد و گفته شد آنجا شکنجه گاه ساواک بوده است.

سرهنگ زیبایی در شمار افسران امنیتی بود. درفرمانداری نظامی با تیمور بختیار همکاری می‌کرد و ازسال ۱۳۳۹ چندسالی دبیر اول سفارت ایران در وین بود، ولی خانه اش جزو خانه های امن ساواک نبود. (ساواک ۸ خانه امن داشت.)

روایت زیر بخشی از مطلبی است که روزنامه اعتماد درتاریخ ۲۸ دیماه ۱۳۸۷ بازپخش نمود.

….(…) وقتی وارد خانۀ سرهنگ زیبایی شدیم، وحشت سراسر وجودم را گرفت. اسباب و وسایل شکنجه به وفور به چشم می‌خورد. ناخن‌های کشیده شده در گوشه و کنار پخش بودند. موهای کنده شده، خون فردی بر در و دیوار، همه و همه حکایت از وحشیانه بودن اعمال ساواکی‌ها داشت.

یک قطعه از پای انسانی را میان خاک و خُل‌ها پیدا کردم که هنوز گوشتش تازه بود. وارد زیرزمین که شدیم، راهرو خیلی تاریک و تنگ بود. داخل راهرو، اتاق‌های کوچکی در سمت چپ بود که هرکدام برای خود لوازمی ‌خاص داشتند.

داخل یکی از اتاق‌ها وانی بود که می‌گفتند در آن اسید می‌ریختند و زندانی‌ها را داخل آن خوابانده و نابود می‌کردند. داخل اتاق دیگر، تختخواب دوطبقه‌ای بود که مثل شوفاژ لوله کشی شده بود و هنگامی ‌که داغ می‌شده، زندانی را لخت روی آن می‌خواباندند…

سوراخی روی دیوار یکی از اتاق‌ها بود که خیلی حساس شدم. جلو که رفتم، ازپشت آن متوجه شدم انگشت را که داخل آن می‌کردند، گیوتین کوچکی آن را قطع می‌کرده…

***

خانه یک سرهنگ ساواک در جریان زد و خورد های خیابانی تهران به آتش کشیده شد و هنگامی که مردم به داخل خانه رفتند، موفق به کشف یک تونل زیر زمینی شدند که در آن، سلول های متعدد و وسایل شکنجه و مقداری استخوان های پوسیده دیده می‌شد.

سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی هنوز دست از این گزارش مخدوش برنمی‌دارد.

http://www.irdc.ir/fa/content/11600/default.aspx

***

شمس آل احمد با اشاره به سرهنگ زیبایی گفته بود:

«جلال را کشتند. بردندش به شهر اسالم و آن جا او را کشتند…سرهنگ زیبایی این کار را کرد… با ضربه به سرش زدند. از بینی اش خون آمده بود و تا روی سبیل ها و لبش هم آمده بود.»

………………………….

اسدالله لاجوردی زندانیان را در تنور نانوایی انداخت !

گزارش های غیرواقعی بعد از انقلاب هم ادامه داشت.

پخش شایعاتی چون:

محمدی گیلانی خودش فرزندانش را محاکمه کرد و آن دو در اوین اعدام شدند،

به دستور لاجوردی زندانیان در تنور نانوایی انداخته شدند، به سر و روی آنان بنزین ریختند و آتششان زدند و، در تپه های اوین روی مین (که از قبل کار گذاشته بودند) زندانیان را به قصد کشت، هُل دادند…و…

(این گزارشات غیرواقعی)، نه تنها جنایتکاران را حق به‌جانب کرد، جفنگ گویی را هم رواج داد و بالاتر از همه ما را به امتناع انصاف و خرد، دچار نمود و دیدمان را نسبت به واقعیت لوچ و قیچ کرد.

بزرگنمایی و روایتهای دروغ، جفا به مردم است و صحّت رویدادهای واقعی را نیز زیر سئوال می‌برَد.

عکس تقی محمدی را (که خودش زیر شکنجه جان داد)، احمدی نژاد جازدن و سوارکردن دروغ روی دروغ که او، هم تیرخلاص می‌زند و هم بازجو است، در خاطر همه ما هست.

………………………….

تجاوز بازجویان به کودکی هشت نه ساله در زندان!

حدود دودهه پیش، «نفوذی کذاّب»ی به نام «سرمست اخلاق تابنده» گذرش به یکی از قرارگاههای مخالفین رژیم می‌افتد و آنجا لو می‌رود. متأسفانه آنچه به نام وی منتشر شده، (خاطرات یک پاسدار، انواع شکنجه و…) پر از لاف و گزاف است.

 اظهارات یکی از مأمورین پیشین رژیم جمهوری اسلامی که گویا در شکنجه گاه ها و زندان ها، شاهد تجاوز به دختران و زنان زندانی و شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی بوده، نیز از این دست است. بخشی از سخنان وی اینجا است:

» احکام دهگانه ی شاهرودی- خمینی در باره تجاوز، شکنجه و کشتار «

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=20114

***

«تجاوز بازجویان به کودکی هشت نه ساله»،

«گذاشتن وزنه های ۱۰ تا ۱۵ کیلوئی روی شکم زندانی که حامله بود»،

«دستگاه بیضه کشی که از روسیه خریداری شده و شکنجه گران برای یاد گیری کار با آن در کره شمالی دوره دیدند»،

«تحصیلکرده دانشگاه سوربن پاریس که متخصص و مدرّس شکنجه های ساده و سفید و سیاه بود»، و در سال ۶۰ به بازجویان و شکنجه گران امر و نهی می‌کرد (سال ۶۰ که روابط صمیمی پس از انقلاب بین زندانبانان هنوز جاری بود.)

هیچ زندانی دردمندی گزارش های غیرواقعی از زندان را نمی‌پذیرد.

………………………….

شاهروذی به جای «تحریرالوسیله»، به «المجروحین» دخیل می‌بندد.

مأمور پیشن رژیم به رساله احکام دهگانه (ده فرمانی که گویا آیت الله شاهرودی بر مبنای احکام جزای اسلامی تنظیم و تدوین کرده و آیت الله خمینی و محمدی گیلانی هم به آن باور داشتند)، اشاره می‌کند و می‌گوید:

مبانی این رساله از کتاب ها و رساله های مختلف، به ویژه کتاب ها ی زیر برداشته شده اند:
– الیفین، نوشته سید ابن طاووس

– المجروحین، ابن حبان

– التنبیه الاشراف علی ابن حسین مسعودی

– تاریخ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب

– تاریخ طبری، محمد ابن الجریر طبری

– الامامت و الاسیاست، ( امامت و سیاست) ابن قتیبه دینوری

و کتاب «المکافات الجنایات» که در بمبئی توسط «المنصوربن کاتب لنک هوری» تدوین و تنظیم شده است.

از دیکته غلط نام کتابها بگذریم، منظور ایشان این است که ده فرمان شکنجه و قتل زندانیان را امثال آیت الله شاهرودی از کتب فوق گرفته اند.

بیآئیم به قول بیهقی، سنگ منجنیق در «آبگینه‌خانه» اندازیم و کتب یاد شده را از نظر بگذرانیم.

………………………

کتاب الیقین

موضوع کتاب الیقین اثر سید بن موسی بن طاووس حلّی، علی بن ابیطالب و القاب گوناگون او است. اینکه چرا وی امیرالمومنین نام گرفته و یا به امام المتّقین شهره است و…

الیقین سید ابن طاووس ربطی به احکامی که شکنجه و کشتار به آن چسبانده می‌شود، ندارد.

………………………

المجروحین

موضوع کتاب المجروحین (المجروحین، من المحدثین والضعفاء والمتروکین) اثر محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التمیمی البستی (ابن حیان)، احادیث مغشوش و مجروح است، ضمناً نویسنده کتاب (ابن حبّان)، سنی مذهب است و در «کتاب المجروحین» جلد ۲، ص۱۰۶ به امام رضا، بد و بیراه گفته است و در جلد ۱، ص ۲۶۸، از زبان حریز بن عثمان، علی بن ابیطالب لعن می‌شود و در جلد ۱، ص ۱۴۵ ـ ابابکر صدیق را به عرش اعلا برده، کلید بهشت را به وی می‌سپارد.

آخوندهای ضد اهل تسنن و تنگ نظر و مرتجع، و کسانیکه همه نسخه ها را با «تحریرالوسیله» و «جواهر الکلام» شیخ محمد حسن نجفی (شرح شرایع محقق)، می‌پیچند، چه نیازی به کتاب المجروحین دارند تا فرمان قتل و شکنجه صادر کنند؟

……………………………..

التنبیه و الاشراف

کتاب التنبیه و الاِشراف، خلاصه ای است از نوشته های ابوالحسن علی بن حسین مسعودی که وی حاصل مطالعات و سفرهای خودش را همراه با جمعبندی که در شیوه تفکر و زندگی اقوام نموده، به رشته تحریر در آورده است.

مسعودی مثل «مُرُوج الذهب» در این کتاب هم به تأثیر جغرافیا و عوامل محیطی در زندگی انسان پرداخته و تأثیر نجوم، ترکیب عناصر، ویژگیهای فصول سال، شکل و مساحت و قسمتهای گوناگون زمین، و تأثیرات آب و هوا…را شرح داده و به محل دریاچه ارومیه و آتشفشانهای فارس هم اشاره نموده است.

مسعودی در این کتاب به دودمانهای پادشاهی قدیم ایران و یونان و روم، تاریخ پیغمبران و ملوک و به تاریخ اسلام تا رویدادهای سال ۳۵۴…، گریز زده است.

التنبیه و الاِشراف مسعودی، به کار جرم و جنایت آخوندی نمی‌آید و شاهردوی و غیر شاهرودی از طرق و منابع دیگر می‌توانستند ستم‌ها و جنایات خودشان را به خدا و دین نسبت دهند.

………………………

تاریخ یعقوبی

تاریخ یعقوبی، نوشته احمدبن ابی یعقوب بن جعفربن وَهْب بن واضح یعقوبی، خلاصه‌ای است از تاریخ جهان از آغاز تا میانه‌های سده سوم قمری که به سازمان اداری و تشکیلاتی حکومت‌ها و سرگذشت امامان شیعه اشاره دارد و توضیح المسائل شکنجه و کشتار نیست.

………………………

تاریخ طبری

تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک = الامم والملوک)، از زمان خلقت شروع کرده و پس از نقل داستان پیامبران و پادشاهان، وقایع تاریخ اسلام را به ترتیب سال تنظیم نموده و تا سال ۲۹۳ هجری شمسی شرح داده است.

اشارات طبری به واقعه بنی قریظه نیز که آیت الله خمینی در اسیرکشی سال ۶۷ گوشه چشمی به آن داشت، تازه نیست. قدیمی ترین سندی که به حادثه بنی قریظه اشاره کرده، «سیره ابن اسحاق» است.

………………………

 «الامامه و السیاسه» (تاریخ الخلفاء)

کتاب «الامامه و السیاسه» تألیف ابن قتیبه دینوری سنی مذهب است که یکی دو جا جانب شیعیان را هم گرفته و مجموعه‏اى نامنظم از آثار مورخان قرون نخست هجرى است.

کتاب با ذکر فضایل دو خلیفه نخست آغاز مى‏شود، سپس به مسأله سقیفه مى‏پردازد و از دوره خلافت على بن ابیطالب روایات زیادی می‌آورد، رویدادهاى ادوار گوناگون سده‏هاى نخستین هجرى، حوادث مربوط به زمانه خلفاى بنى امیه و ظهور عباسیان… در این کتاب اشاره شده و در یک کلام مطلب ویژه ای در مورد شکنجه و قتل زندانیان که به کار ده فرمان فقهای حیلت آموز بخورد، ندارد. بگذریم که اصلاً انتساب کتاب به ابن قتیبه محل تردید است.

از کتاب موسوم به «المکافات الجنایات» نیز که گویا در بمبئی توسط «المنصوربن کاتب لنک هوری» تدوین و نتظیم شده، و البته در دکان هیچ عطّاری یافت نمی‌شود، فقط جناب سعید محسنی نائینی (تحصیلکرده دانشگاه سوربن) اطلاع کافی دارند. به «تحصیلکرده دانشگاه سوربن» در پانویس اشاره نموده ام.

 ………………………

روح الله حسینیان و ده فرمان شاهرودی

مأمور پیشین رژیم با اشاره به «احکام دهگانه یا ده فرمانی که آیت الله شاهرودی بر مبنای احکام جزای اسلامی تنظیم و تدوین کرده»، می‌گوید:

«شاهرودی در سال ۶۰ این فرمان ها را، که خمینی و گیلانی هم باور داشتند و به کار بسته بودند، تنظیم و صادر کرد و اصل این سند در اختیار روح الله حسینیان در مرکز اسناد انقلاب اسلامی نگهداری می‌شد.»

***

مرکز اسناد انقلاب اسلامی را از سال ۱۳۵۹ سید حمید روحانی اداره می‌کرد و در سال ۱۳۷۴ بود که روح‌الله حسینیان بر آن سوار شد. ضمناً سید محمود هاشمی شاهرودی سال‌ها از اعضای شورای نگهبان بود و ۲۳ مرداد ۱۳۷۸ به ریاست قوه قضائیه جمهوری اسلامی منصوب شد. در دهه ۶۰ امثال موسوی اردبیلی عملاً به شاهرودی و غیر شاهرودی مجال نمی‌دادند تا از بالای سر آنها ده فرمان بنویسند.

 

پانویس

تحصیلکرده دانشگاه سوربن و آنهمه ادا

شخص به اصطلاح تحصیلکرده و از خارج آمده ای که مأمور پیشین رژیم مدّعی است به بازجویان و کارکنان زندان و… امر و نهی می‌کرده و چنین و چنان می‌گفته، اصلاً وجود خارجی ندارد.

در سال های آغازین دهه ۶۰ روابط بین پاسداران (در زندان ها هم) امر و نهی متکبرانه و نوع ناصرالدین شاهی را برنمی‌تافت و همه (از بالا تا پائین) باهم ندار و نزدیک بودند.

در زندان دستگرد اصفهان مسئول اول بازداشتگاه «حاج اخروی» و دیگر مسئولین مثل «حسین توتیان» و «زنجیره ای» با امثال «دانش» و «دادخواه» و «جان‌نثاری» و «بوذری» و… روابط گرم و صمیمی داشتند.

در زندان سپاه و «هتل اموات» هم همینگونه بود.

«قربانی» (از مسئولین زندان هتل) یا «شریعت» (از بازجویان) و رحمانی و دایی و صمد… و کمیل (که در تصادف کشته شد)، هیچکدام اهل امر و نهی کردن (یا پذیرفتن امر و نهی از دیگران) نبودند. پاسداران و نگهبانان زندان هم همینطور.

 البته، بعدها (بعد از سال ۶۷) که در زندان اصفهان بیشتر هواداران آیت الله منتظری جای خودشان را به دیگران دادند، اینگونه روابط کمی رسمی شد.

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=19378

» تحصیلکرده ای از جنس جنایت»

………………………….

واقعیت ها چیستند و این واقعیت ها بر چه حقیقتی دلالت دارند.

دوستی می‌گفت: مگرنه اینکه از این رژیم هر جنایتی برمی‌آید؟ خب، حالا در مورد عملکرد آن اغراق هم بشود، چه اشکالی دارد؟

مگر آسمان به زمین می‌آید؟

من با اشاره به رهنمود برتراند راسل پاسخ دادم:

در اینگونه مواقع تنها پرسشی که باید از خودتان بپرسیم این است: واقعیت ها چیستند و این واقعیت ها بر چه حقیقتی دلالت دارند. نباید با آنچه دوست داریم حقیقت داشته باشد، یا فکر می‌کنیم حقیقت بودنش برای جامعه مفید است، از راه به در روبم.
When you are studying any matter, or considering any philosophy, ask yourself only what are the facts and what is the truth that the facts bear out. Never let yourself be diverted either by what you wish to believe, or by what you think would have beneficent social effects if it were believed.

………………………….

 

خانه سرهنگ زیبایی و جند گونی ناخن

برگردیم به خانه سرهنگ که در آن از جمله جند گونی ناخن (ناحن کشیده شده زندانیان سیاسی) پنهان شده بود!

ناخنهای دست وپای یک فرد بالغ (اگر کمی هم بلند باشند) حدود ۷ گرم وزن دارد و طول و عرض گونی معمولی تقریباً ۶۰ در ۱۲۰ سانتی متر است.

اگر ناخنهای دست و پای تمام زندانیان سیاسی ایران را در زمان شاه می‌کشیدند و در گونی می‌ریختند، حدود ۲۰ کیلو می‌شد و چند گونی ناخن که سایت اسناد ملی و روزنامه اعتماد ذکر نموده، آنرا کفاف می‌دهد!!

…………………………

 

 اثبات شئی نفی ماعَدا نمی‌کند.
اشتباه نشود. فاصله گرفتن از بزرگنمایی و واکنش به روایتهای دروغ در مورد ستمگران، عملکرد غیرانسانی آنان را ابدا توجیه نمی‌کند.

اصالت نه با کینه، با گذشت و بردباری است اما اگر از صبوری و دانایی، و مرزبندی با دشمنان مروّت و آزادی غافل شویم، از خود، «بی خود» و بیگانه شده، کیش و مات می‌شویم.

باقی این گفته آید بی زبان

در دل آنکس که دارد نور جان

***

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com


Published in: on 30 اوت 2012 at 7:47 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عکسی از زلزله آذربایجان که جهانی شد !

 

زلزله برای لبخندت می نویسم….

لبخندی که حتی برای لحظه ای شیرین کرد خاطر ما را….

خاطر آشفته و دل پر درد ما را….

گلم….
نفس مادر…..
باغچه احساس پدر….
برای لبخندت می نویسم….

نمی دانم در ان قوطی جادویی چه داری ؟
شاید از تمام خاطرات زندگی 5 ، 6 ساله ات همین برایت مانده باشد
که اینچنین محکم در آغوشت گرفته ای آن را

شاید هم بوی مادرت را بدهد ..
که ظهر ها در کنار پختن غذای گرم برای تو
به نوایی آرامش بخش گوش می داد…….

فدای لبخندت……..
شاید یادگار پدرت می باشد…….. ..
و شاید …….!
هم جای پدرت باشد…و هم مادرت!!

فدای لبخندت…….
دلم را آب کرده ای با آن حس شیرینی که با گرفتن آن جعبه کوچک گرفتی……
برای لحظه ای یادم رفت صدای ناله های شبانه را………
برای لحظه ای یادم رفت صدای زوزه گرگان گرسنه را………

فدای لبخندت…..
خواهری داری که شبها برایت لالایی بخواند؟!

عزیز دلبندم…
برادرت هست برایت عروسک پارچه ای بخرد؟!!!

آخ… کودک آذربایجان…..
بگو پدرت زنده است تا شبها از شوق دیدارش تو بیدار بمانی
و او هم زودتر به خانه برگردد؟!!!! بگو که زنده است!!!!!

آخ…. کودک آذربایجان…..
خدا کند که جوابت آری باشد……..
بگو که مادرت زنده است تا برایت از آن ماکارانی های خوشمزه بپزد…
از همانهایی که بعد از خوردنش تمام دور لبت قرمز می شد
و مادرت با گوشه چادرش لبان قرمزت را پاک می کرد
و می گفت:
مادر فدایت شود!!!!

کودکم…
بگو که دعای مادر اجابت نشده است…..
بگو!
بگو که مادر فدایت نشده است!!!!!!!!!!!!!!

کودک آذربایجان……..
برای لبخندت می نویسم…..

سرت سلامت باد
و لبخندت همیشه شیرین
که بی تاب کرده است دل هر انسانی را ، آن لبخند معصومانه ات……
آخ ….کودک آذربایجان
!

Published in: on 30 اوت 2012 at 7:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه