ناگفته هائی از سیاهچال ها و جنایات جمهوری اسلامی در دهه شصت: گفتگوی گزارشگران با رضا پورکریمی – بخش دوم

ناگفته هائی از سیاهچال ها و جنایات جمهوری اسلامی در دهه شصت: گفتگوی گزارشگران با رضا پورکریمی – بخش دوم

 

یک دهه زندان و شکنجه ارمغان جمهوری اسلامی برای آزاد اندیشی رضا پورکریمی بوده است. شاهد ستم و استبداد امروز سخن میگوید و پرده از سایه های پنهان زندان های مشهد و نوشهر و از زوایائی دیگر برمیدارد.عشق و عاطفه و احساسات انسانی به مردم کشورمان اتهام اوست و هم از اینرو محکوم به یک دهه زیستن در دخمه های انسان ستیز حاکمیت اسلامی بوده است. سالهای رنج را پشت سر دارد و انبوهی از خاطرات و یادها را با خویشتن دارد. خاموشی و فراموشی پیشه او نیست. با رضا پور کریمی گفتگو میکنیم.

گزارشگران

……………….

 

 

در گفتگوهاي پيشين در مورد شهادت برادرتان گفتيد واز واژه گويا استفاده كرديد . بنظر مي رسد كه حلقه هاي گمشده اي در اين رابطه موجود است . در صورت امكان بيشتر توضيح دهيد؟

نه به خاطر آفتاب ؛ نه به خاطرحماسه

به خاطر سايه ي بام كوچكش

به خاطرترانه يي

كوچك تراز دستهاي تو

نه به خاطرجنگلها نه به خاطردريا

به خاطر يك برگ

به خاطر يك قطره

روشن تر از چشم هاي تو……….به خاطرتو…..؛ به خاطر هرچيزكوچك هرچيزپاك به خاك افتادند.

احمدشاملو

بله ناگفته ها وابهاماتي در مورد بيوگرافي انقلابي هوشــنگ وجودارد . نزديـــــك به 40 سال مي گــذرد وهنوز هيچ تاريخ وشرح وقايعي از زندگي او دردست نيست . شايد بهترين روزها يي كه سازمان فدائيان خلـــق ميتوانستــند از افراد مفقــود خود اطلاعاتي بدست آورند ؛ روزهاي بهاري بـود كه بعد از شكــست حكومت ديكتاتوري شاه بدست آمده بود . هنوز سازمان منسجم بود ودچار انشــعابات متعدد نشده بود .اما اكنون چه انتظار!! فقط دريغ وحسرت ميماند از بي مسئوليتي وبي كفايتي !

در واقع امر شما هم همانند بسياري ديگر از دستگير شدگان تحت عنوان مشكوك زنداني وتحت شكنجه قرارگرفته ايد ، آيا در طول زندان تغييري هم در پرونده تان بوجود آمد؟

به عنوان مشكوك بازداشت وزنداني نشدم آنها يقــين داشتند كه پرونده ام از سطح چند كتـاب وروزنامه بيشتر نيست . آنها به خاطر خصوصــيات فاشيسـتي چه در دانشـگاه ؛ چه مدرســه ؛چه كارخانــه ؛ چه ارتش؛…هر دگر انديشي را كه شناسايي كرده بودند بازداشت ميكردند وبا سخت ترين احكام ؛مجـــازات ميكردند. همانطور كه در قسمت اول مصاحبه خدمتتان عرض كردم  با يك درجه تخفيف محكوم به حبس ابد شده بودم ؛ جمهوري اسلامـي كه مسرور از پيروزي در سركوب سازمانــها وگروههاي سياســـي بود ويقين داشت كه چه  شقاوتهايي در محكوميت مرگ واحكام حبس انجام داده است در سال هاي 63 به بعد سياست عفو وتقليل محكوميت را در پيش گرفت كه محكوميت من از حبس ابد به 10 سال تغيير يافت .

ميزان اعدام هاي سياسي در سالهاي 60 و 61 در مشهد چگونه بوده است ؟

منظورتان اگر آمار باشد من اطلاعي ندارم ولي از دي ماه سال1360 كه در زندان وكيل آباد مشهد زنداني بودم ؛ در هفته يكبار يا دوبار اسامي تعدادي از زندانيان از طريق بلند گو خوانده ميشد كه براي اعدام از زندان خارج ميشدند ؛  البته بخشي از محكومين به مرگ هرگز به زندان وكيل آباد مشهد فرستاده نشدند واز همان بازداشتگاههاي متعلق به سپاه  مشهد درمنطقه  كوهسنگي و ملك آباد به جوخه هاي مرگ سپرده ميشدند.در سال 61 ميزان اعدام ها نسبت به سال 60 كمتربود.

آيا ارقام زندانيان سياسي در روزنامه ها انتشار مي يافت ؟

به هيچ وجه؛ يكي از بحرانهاي اصلي جمهوري اسلامي همين تعداد بالاي زندانيان سياسي بود . در برابر حقوق بشر سازمان بين الملل نيز آنها تحت فشار بودند كه تعداد زندانيان را شفاف سازي كنند .حتي مجبور شدند بازديد اقاي گاليندوپل وهيئت همراهش را به زندانها پذيرا شوند . تعداد زندانيان همواره از موارد محرمانه رژيم تلقي ميشد كه به تابستان سياه سال 67 وكشتار عمومي منتهي شد.

ازجمله شكنجه هاي اعمال شده در زندان جمهوري اسلامي فشارهاي روحي ونگه داشتن زندانـــــيان در سلولهاي انفرادي ؛ دور نگه داشتن از وسايل ارتباط جمعي همانند روزنامه هاي موجود؛ راديو تلويزيون وهمچنين فاصله انداختن با زندانيان ديگر بوده است . ميتــوان انــفرادي را جزيي ازآن به   حساب آورد . درمجموع چه مدت در انفرادي بوديد. ؟علت نگه داشتن شما در انفرادي چه بود وچه امكاناتي در اختيار شما قرار گرفت ؟

مفتشان بيرحم عقايد وزندانبانان جمهوري اسلامي برايشان مهم نبود كه ميزان فعاليت سياسي و دانش سياسي يا تئوريك زنداني چقدر است مهم رفتارزنداني داخل زندان بود اگر زنداني تواب ميشد يا باتوابين همراه ويا منزوي (پاسيف)در سايه امنيت ميتوانست زندگي كند ؛ اما آن دسته از زندانيان سياسي كه چراغ مقاومت وپايداري را فروزان نگه ميداشتند در تيررس مجازات وجدا سازي قرار ميگرفتند . آن دسته از زندانيان كه سعي ميكردند به حريم شخصي شان تجاوزنگردد؛ آنها كه هنوز سرود عشق واميد مي خواندند وبه بهار توده ها باور داشتند مشقات ومصائب بسياري را به دوش كشيدند. آنها كه يك سيب را به چهل قسمت تقسيم ميكردند ؛ آنها كه پول وپوشاك وغذا را به اشتراك ميگذاشتند دستاوردش مهرو وفا وعشق ودوستي در روزهاي سختي ونبردبا اوضاع  خفت بار تحميلي بود . مهم نبود مجاهد؛ فدايي؛ راه كارگري ؛يا توده اي باشي ؛ مهم اين بود كه انسان باشي.

جداسازي زندانيان مشهد از سال 62 كه در بند 4 شهرباني محبوس بوديم آغازگرديد؛ بند 4 با داشتن سه طبقه وهرطبقه با 16 سلول كه هر سلول دراصل گنجايش 12 زنداني اما عملا هرسلول تا 18 زنداني را درخود جاميداد . طبقه سوم زندانيان جدا شده زندگي ميكردند ؛ از 16 سلول سه سلول در طبقه سوم به زندانيان چپ ويك سلول به زندانيان بهايي اختصاص داده شده بود . وسه سلول زندانيان مجاهد در طبقه سوم با ورق فولادي پوشانده شده بود كه قابل ديد وتماس با ساير زندانيان نبود . ساكنين اين سه سلول درساعاتي متفاوت به هواخوري ميرفتند و سه بار هم براي دستشويي خارج ميشدند .

درتابستان سال 62 تعدادي از زندانيان چپ كه من نيزجزو آنها بودم وبه اتفاق زندانيان 3 سلول پوشانده شده كه ذكرشد به بند پشت بهداري زندان وكيل آباد كه قبلا بند زنان بود انتقال داده شديم تا زماني كه در زندان وكيل اباد بند جديد ساخته شد . بند سياسي جديد حساب شده تر ساخته شده بود . بند يك وبند 2 ويك ساختمان فرعي كه از كريدور زندان تفكيك ميشد ودر 2 طبقه ساخته شده بود هر طبقه از دو قرنطينه  كه هرقرنطينه 25 نفر را در خود جاي ميداد وهشت سلول انفرادي در هر طبقه احداث شده بود .زندان جديد به طور واقعي جهت دسته بندي وجدا سازي زندانيان برحسب ميزان مقاومت ساخته شده بود .

به همان علتهايي كه در قسمت اول مصاحبه براي شما نقل كردم 16 ماه در سلول انفرادي جمشيديه واوين تهران محبوس بودم وبا مدت 2 ماه در سلول انفرادي مشهد جمعا 18 ماه عمرم  در سلول انفرادي سپري شد ؛ بعدها كه اصلاح طلبان در دهه 80 مورد مجازات قرارگرفتند شنيدم كه هريك روز تحمل در انفرادي برابر با 10 روز زندان در بند عمومي است بنابراين با اين احتساب من متحمل 5400 روز برابربا 14 سال و79 روز زندان مضاعف روبرو شده ام . فقط پخش اخبار سراسري در انفرادي ها براي ما به عنوان حق بود ودر هفته يكبار هواخوري به مدت يك ربع .

تفاوت ميان سلول انفرادي وقرنطينه چه بود ؟

در قرنطينه به طور استاندارد 25 زنداني جا ميگرفتند اما در جريان تحريم كلاسهاي اجباري كه ذكرش رفت نزديك به 40 زنداني در يكي از قرنطينه ها زندگي ميكرديم .  هر كدام از چهار قرنطينه مجزا به هواخوري ميرفتند وامكان تماس با ساير زندانيان وجود نداشت . در جريان تحريم كلاسها ملاقات زندانيان قطع گرديده بود و جيره غذايي به نصف تقليل پيدا كرده بود . هميشه گرسنه وزود به زود مريض ميشديم . هواخوري نيز هفته اي يكبار به مدت يكساعت براي ما مقرر گرديده بود كه همان هم بعد از مدتي قطع شد. اما همچنان روحيه ها مصمم بود . تئاتر؛ اواز خواني وسرود ؛ انواع مسابقه و ورزش دران محيط بسته وپوشيده  برقرار مي شد.  اما سلول انفرادي ؛زنداني به تنهايي روزگار ميگذرانيد وفقط تنها ارتباط با دنياي خارج از سلول 3 نوبتي بود كه براي دستشويي از سلول خارج ميگرديد.

وضع بهداشت چگونه بود؟

كيفيت بهداشت با دانش وشعور اجتماعي زندانيان بوجود مي آمد به همين خاطر وضعيت بهداشت در مقايسه با زندانيان عادي وجنايي به صورت بنيادي متفاوت بود . در زندانهاي عادي كه من مدت 3ماه در بازداشتگاه لشگر77 خراسان تجربه كردم بسيارمشمئز كننده بود . اما در زندانهاي سياسي زندانيان هرهفته وسايل خواب را ميشستند؛ پتوها را نيز ميتكاندند ودر آفتاب پهن ميكردند وكف زمين وحتي شيشه وپنجره ونرده هاي سلول را شستشو وگرد گيري ميكردند . از جورابهاي كهنه دوك نخ ريسي واز ته مانده برنج وسيب زميني چسب واز روزنامهاي باطله قطور ترين ستونها وطبقات كتابخانه اي وگنجه وسايل درست ميكردند . خلاقيت وهوش بسياري از زندانيان كه متاسفانه بيشتر انها در كشتار عمومي قتل عام شدند فراموش نشدني است . آنها انسانهاي ابزار ساز وخلاقي بودند كه هر اسقاطي را تبديل وبازيافت ميكردند . يادشان بخير.!

درتابستان سال 1367 در زندانهايي كه به سر برده ايد چه تعداد وچه كساني اعدام شدند؟ آيادر مشهد ويا نوشهر گورهاي جمعي نيز وجود داشتند؟

در زندان مشهد 240 نفر كه ازاين تعداد 10 نفر مجاهديني بودند كه صراحتا اعلام كرده بودند ماركسيست شده اند و2 نفر نيز كه چپ بودند اما با اتهام مجاهدين محكوم شده بودند. ودر زندان نوشهر14 مجاهد اعدام شدند. در مشهد شنيده ام كه مكاني به اسم لعنت آباد دارد و زندانياني كه در سال 67 كشتارشده اند به صورت جمعي به خاك سپرده شده اند . اما در مورد نوشهراطلاعي ندارم .

آيا رفتار زندانبانان پيش وپس از تابستان 67 تفاوت ميكرد ؟

شايد در زندانهاي بزرگ بخصوص اوين وگوهردشت اينگونه بوده كه زندانبان آگاهانه امتياز داده بوده يا قدري آزادي داده بوده تا زندانيان خود را برملاسازند ؛ اما در زندان مشهد مبارزات ومقاومتهاي زندانيان نتايجي را بدست آورده بود البته منظورم اين نيست كه در اوين يا گوهردشت وزندانهاي تهران مبارزه ومقاومت نبوده ؛ منظورم اين است كه در زندانهاي تهران محدويت ؛ جباريت وخشونت بيشتررواج داشته ومطالبات زندانيان محدود بوده است . از سال66 به بعد زندانيان سياسي مشهد به دستاوردهاي بزرگي مانند حق افرادي كه ميخواهند دريك سلول باهم زندگي كنند ؛ ورود كتاب هاي سياسي ؛ اقتصادي ؛ اجتماعي –  عدم اجبار خواندن نماز- عدم اجبار روزه وروزه خواري ……ودست يافته بودند . همانطور كه گفتم قبل از سال 67 تمامي زندانيان سياسي مشهد دسته بندي و شناسايي شده بودند.

از تواب ها بگوئيد . تلاشهاي رژيم براي تواب سازي درزندان مشهد چگونه بود ؟

از همان اوايل ورودم به زندان وكيل آباد مشهد شاهد بودم كه عده اي نقاب وماسك زده كه بسيار باعث ترس و وحشت ساير زندانيان ميشدند به همراهي پاسداران مسلح جهت شناسايي دوستانشان وارد بند شده وبا بلند كردن دست وانگشــت اشاره افرادي را درسكوت مهيب زندان شناســايي ميكردند  وبه پاسـداران نشان ميدادند . قابل تصور بود كه همان افراد روزي بدون نقاب روبروي دوستان سابق خود قرارگيرند .در طول تاريخ سركوب وشكست جنبشها همواره عده اي بوده اند كه در خدمت رژيم حاكم قرار گرفته باشند اما خائنين در زمان جمهوري اسلامــــي پا را در شكست شرافــت بلندتر از هر دوره اي نــــهاده ومسئوليت تير خلاص ؛ بازجويي ؛ وشلاق زدن را نيز بعهده ميگرفتند . توابين اهرم اجرايي رژيم وپليس داخلي زندان شده بودند . توابين نه تنها با گزارش نويسي ودخالت در حريم شخصي زندانيان سياسي ستمكاري ميكردند بلكه در ترويج جو رعب ووحشت وياس در جامعه واستحكام رژيم نقش موثر داشتند . فعاليتهاي به اصطلاح فرهنگي وهنري توابين مشهد زبانزد رژيم ودستمايه منت گذاري بر توابين ساير زندانها بود.رژيم اينگونه تلقين ميكرد كه تنها راه خلاص شدن اززندان؛ تواب شدن يا همراهي با توابين است ودر اين تلقين موفق بود چرا كه ازنظر آماري تا سال 64 تعداد زندانيان تواب فعال ونادم بيشتر از زندانيان شريف بود .

آيا هئيت آيت الله منتظري به وكيل آباد هم آمدند ؟ آيا تاثيري بر وضعيت زندانها وروند برگزاري محاكمات واحكام صادره داشتند ؟ نظر زندانيان نسبت به اين اقدامات منتظري براي تعديل اوضاع زندانها چه بود؟

بله هئيت آيت الله منــتظري كه در راس آنها هادي خامنه اي نيز حضور داشـــت به زندان وكيل آباد آمدند.آنها از همه زندان ها ديدن ميكردند وگزارش تهيه ميكردند از نظر من  تاثيــرات قابل توجه اي دركاهش خشونتها به خصوص در زندانهاي تهران داشتند .

شما از صادق كوچولو نام برديد. اگرممكن است بيشتر دراين باره توضيح دهيد ؟

صادق تنها فرد كم سن وسال نبود كه زنداني بود چند نوجوان 13يا 14 ساله نيز بودند كه بعد ازتحمل 7سال زندان در قتل عام سال 67 اعدام شدند. اما داستان زندگي صادق كه كوچكترين زنداني مشهد بود ودر 12 سالگي محكوم به زندان شده بود بسيار تراژديك است . بعد از بلاهاي بسياري كه برسر صادق آوردند واو همچنان مقاومت ميكرد عاقبت اورا به بدترين بند زندانيان عادي منتقل ميكنند واو در اين مكان بود كه تصميم به تغيير رفتارخود وهمكاري با داديار زندان حسين بازجوميگيرد او زمان كوتاهي با توابين همكاري ميكند وبعد از جلب اعتماد

توابين و حسين بازجود درسال65 به يك مرخصي كوتاه مدت جهت خريد كتاب براي زندان ميرود 17 ساله بود كه اين ماجرا اتفاق مي افتد . اوازاين فرصت استفاده و خودرا به پايگاه مجاهدين خلق در عراق ميرساند . رهبران مجاهدين براي ثابت كردن وفاداري اش يك ماموريت در ايران به او واگذار ميكنند كه متاسفانه صادق توسط يك تواب كرجي به نام علي اصغرگلستانه  در ترمينال اتوبوس مسافربري شناسايي ودستگير ميشود . شرح اين ماجرا را دوست گرامي رسول شوكتي در خاطراتش كتاب (سياهچالهاي ستم شاهي تا زندانهاي مخوف جمهوري اسلامي ) به خوبي روايت كرده است . صادق متاسفانه تحت شديدترين شكنجه ها قرارميگيرد وزماني كه من اورا دربازداشتگاه سپاه ملك آباد مشهد ديدم اگرچه ديگر كوچولونبود و به سن جواني رسيده بود اما بسيار تكيده ورنجوربود . صادق همچنان تا قتل عام عمومي سال 67 در بازداشتگاه ملك آباد بسرمي برد.

سپاه ملك آباد كجا قراردارد ؟ آيا بازداشتگاه موقت بود ويا زندان رسمي ؟

سپاه ملك آباد مشهد  وسپاه كوسنگي هردو بازداشتگاههاي بزرگي بودند كه ابتداي دستگيري بازجوئيها درآن اماكن صورت ميگرفت وسپاه ملك آباد هم اكنون اطلاعات مركزي مشهد ميباشد.

ازسه نفر نام برديد كه به شكل معجزه آسايي زنده ماندند. اميرغفوري- محمود ميداني- مرتضي عيليان. انهادر سال 74 چگونه به قتل رسيده اند ؟

به درستي نمي دانم كه به اطلاعات احضار شدند يا ربوده شدند وبعد قتل رسيده اند !. اما آنها ازدواج كرده بودند وصاحب شغل وزندگي بودند.

 با سپاس از شما

گزارشگران

05. 11. 2012

Advertisements
Published in: on 6 نوامبر 2012 at 6:27 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

افتخارات گندیده در رژیم گندیده

افتخارات گندیده در رژیم گندیده

ایرج شکری

در آن سال(1358) در چنین روزهایی غوغایی بود جلوی سفارت آمریکا در تهران که  دیگر اسمش شده بو «لانه جاسوسی آمریکا»، از وقتی که عده یی که اسمشان خودشان را بعد از بالا رفتن از دیوار سفارت در قبل از ظهر روز 13 آبان58، گذاشته بودند،دانشجویان مسلمان پیرو خط امام. ظاهرا دانشجویان از توطئه های آمریکا علیه انقلاب اسلامی و حضور شاه در آمریکا خشمگین بودند و درخواست برای بازگرداند او به ایران از جمله در خواستهای آن زمان بود. شاه بیمار بود و 30 مهر 58 آمریکا موافقت کرده بود که شاه که در مکزیک بود و بیمارش شدت یافته بود، برای معالجه به آن کشور برود. اما بهانه دیگری هم در کار بود و آن دیدار مهندس بازرگان با برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر رئیس جمهور آمریکا بود، در الجزایر در سفری که بازرگان به همراه ابراهیم یزدی وزیرخارجه وقت به مناسبت بیستمین و پنجمین سالگرد استقلال الجزایر به آن کشور کرده بود. در واقع هدف اصلی از اقدام به اشغال سفارت آمریکا، بی اعتبار کردن مهندس بازرگان در مقام نخست وزیر به عنوان مقام و طرف گفتگو و تصمیم گیری در سیاست خارجی بود و قرار دادن او در شرایطی بود که ناچار به کناره گیری در آن مقطع زمانی بشود که قانون اساسی ولایت فقیه برای رسمیت یافتن آماده می شد. قانونی که بازرگان با آن موافق نبود. بعدها بهزاد نبودی در یکی از سالگردهای اشغال سفارت آمریکا، بزرگترین دستاورد آن اقدام را «حذف لیبرالها» ذکر کرد.
اشغال برنامه ریزی شده سفارت، برای قانونی کردن ولایت فقیه
در فاصله  اول تا سیزده آبان، یکی دو راهپیمایی بزرگ، از سوی آخوند هایی که اهرم اصلی قدرت در دست آنها بود ( به قول بازرگان آنها تیغه چاقو را داشتند و دولت موقت دسته چاقو را) و در حزب جمهوری اسلامی گرد آمده بودند،برگزار شد ولی در قطعنامه این راهپیماییها هیچ درخواستی  مبنی بر قطع رابطه با آمریکا نبود. مثلا در راهپیمایی بزرگ عید قربان(پنجشنبه 10 آبان 58) که طبق برنامه قرار بود از پایانه اتوبوسهای مسافربری بین شهری در خزانه تا مقابل سفارت آمریکا انجام شود ولی گردانندگانش(حزب جمهوی اسلامی)، آن را در میدان شوش پایان دادند، قطعنامه ای صادر شد که فقط دو نکته در رابطه با آمریکا در آن وجود داشت که هیچکدام طلب قطع رابطه نبود( این هم ناگفته نماند که در ماجرای گروگانگیری، این کارتر بود در 19 فروردین 59 قطع رابطه دیپلماتیک با رژیم را اعلام کرد)  بقیه قطعنامه به حمایت از خمینی و مجلس خبرگان و اصل در حال تدوین ولایت فقیه و نبز حمله به گروههای سیاسی دگراندیش اختصاص داشت. روز نهم آبان 58 مهندس بازرگان نخست وزیر و ابراهیم یزدی وزیرخارجه برای شرکت در جشن بیست و پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب و استقلال الجزایر، به آن کشور سفر کردند و در آن جا با برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا ملاقت کردند. همین ملاقات بهانه به دست آخوندها داد تا فشار و حمله به بازرگان را که در مورد قانون اساسی در حال تدوین در مجلس خبرگان با آنها اختلاف داشت، بیشتر کنند. بازرگان در روز 16 آبان در پیامی در توضیح استعفای خود، در مورد دیدار با برژینسکی یاد آور شد که در خواست این دیدار توسط کاردار آمریکا در ایران در تهران از او به عمل آمده بود و روز قبل از سفر، به اطلاع خمینی رسیده بود. او یاد آور شد که از دکتریزدی خواسته بود که «از حضور امام بپرسد روابط در چه محوری باشد و ایشان چه فرمایشاتی دارند» و افزود:« به هیچ وجه ایشان نگفتند که به برژینسکی ملاقات نکن». این اظهارات بازرگان هیچوقت از سوی خمینی تکذیب نشد. چند ماه قبل اشغال سفارت آمریکا یعنی سه روز بعد از سرنگونی رژیم شاه، روز 25 بهمن 57 سفارت آمریکا به اشغال گروهی از مردم در آمده بود که گفته می شد گروههای چپ کمونیستی در هدایت آن نقش داشتند. اما این اقدام با رفتن ابراهیم یزدی (که در آن زمان معاون نخست وزیر در امور انقلاب بود) و  چمران به سفارت آمریکا به همراه نفراتی برای بیرون راندن اشغال کنندگان سفارت، خیلی زود پایان یافت و از آن پس عده یی مامور مسلح از سوی رژیم به حفاظت سفارت پرداختند.  روزنامه اطلاعات 6 تیر 58 در مطلبی به نقل از لس آنجلس تایمز، تعداد نفرات مسلح گمارده شده از سوی رژیم در داخل سفارت را(که طبعا با موافقت بالاترین مسئول وقت سفارت صورت گرفته بود) بعد از آن ماجرا 50 نفر ذکر کرده بود. زمانی که رژیم مساله دستگیری محمد رضا سعادتی از اعضای مجاهدین خلق و حماد شیبانی از اعضای چریکهای فدایی خلق را- که در اوائل اردیبهشت 58 صورت گرفته بود، علنی کرد(رژیم مدتی آن را علنی نکرد)، در افشاگریهایی که در واکنش به این دستگیریها صورت گرفت معلوم شد که دستگیری محمد رضا سعادتی توسط کمیته ای که در سفارت آمریکا مستقر است و ریاست و فرماندهی آن با لمپنی به اسم ماشاالله قصاب است و باهدایت افرادی از سفارت آمریکا که طبعا از ماموران سیا بودند صورت گرفته است. جزوه مربوط به دستگیری و بازجویی این دو را سازمان مجاهدین انقلاب که اکنون تنی چند از اعضای برجسته آن از جمله بهزاد نبوی از مهره های کار آمد نظام اسلامی در آغاز برتخت جبّاریت نشستن خمینی منتشر کرد که روزنامه جمهوری اسلامی که میرحسین موسوی از اولین شماره سردبیر آن بود چند صفحه را به درج آن اختصاص داد. گویا سعادتی قرار بود پرونده مربوط به سرلشکر مقرّبی را که در زمان شاه به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد، با لیستی از اسامی عوامل سیا در ایران، مبادله کند. او در قرار تبادل این اطلاعات با دبیر اول سفارت شوروی (ولادیمیر فیسینکو ) دستگیر شده بود. روشن است که در آن روزهای اول انقلات(اردیبهشت 58) رژیم فاقد تشکیلاتی بود که بتواند چنان ردگیری و تعقیب و مراقبتی را در مورد دیپلماتهای شوروی و یا سازمان مجاهدین انجام دهد و به احتمال زیاد آن دستگیری از طریق نظارت بر کار سفارت شوروی توسط سازمانهای جاسوسی غربی و با برخورداری از سازمان کار آمد و ماموران ورزیده و با تجربه و در کار جاسوسی در دوران جنگ سرد، نطیر سازمان سیا امکان پذیرشد و در این ماجرا هدایت با سیا بود و ماشاالله قصاب و کمیته چی ها تحت امرش سگانی بودند که شکار را احاطه کردند. چند ماه بعد از دستگیری سعادتی افشاگریهایی از سوی «بازپرسان و قضات تحقیق سابق دادسرای انقلاب اسلامی» در مورد کمیته مستقر در سفارت آمریکا در کیهان 14 بهمن 58 منتشر شد، که باعکسهایی ماشاالله قصاب در کنار یک مرد یک آمریکایی که چارلز ناس مسئول سیا در سفارت آمریکا معرفی شده بود،منتشرشد همراه بود.* وجود آن کمیته هم هیچ جا اعلام نشده بود. ماشاالله قصاب بعدا خدمت به نظام ولایت فقیه را به عنوان شکنجه گر در کنار لاجوردی در زندان اوین گویا ادامه داد و من از کسی شنیدم که یکی از روشهای شکنجه او این بود که گردن زندانی را در پنجه قوی خود می گرفت و می فشرد و آنقدر زندانی را در همان حال نگه می داشت تا خون از بینی او جاری شود. و نیز شنیدم که بعدا از این خدمات، در بنیاد مستضعفان با نام حاج آقا فیضی، رئیس ترابری بنیاد مستغضفان شده بود.
با اشغال سفارت آمریکا و شور هیجان و غرور کاذبی که خمینی با استفاده از آن  رویداد در امت همیشه در صحنه دمید، همه مسائل تحت الشعاع  آن و انعکاس بین المللی گسترده اخبار مربوط به آن قرار گرفت و خمینی و یارانش موفق شدند حدود یکماه بعد از اشغال سفارت، در حالی که هر صدای اعتراض و انتقادی در شور و غوغای اشغال سفارت آمریکا محو می شد و نمی توانست شنیده شود، قانون اساسی ولایت فقیه را به رفراندم گذاشته و از تایید امت همیشه در صحنه بگذرانند و به این ترییب ولایت خمینی بر امتی که آنها را صغیر می دانست جنبه «قانونی» هم یافت. اما مساله آزادی گروگانها حالا دیگر به راحتی برای رژیم امکان نداشت. در آن روزها وعده محاکمه آنها داده شده بود و به قول دوستی اشغال سفارت برای رژیم مثل سوار ببر شدن بود که پایین آمدن از آن کاری مشکل تر شده بود. چندی بعد از اشغال سفارت کارتر اعلام کرد که آمریکا دیگر از ایران نفت نخواهد خرید. بنی صدر وزیر دارایی وقت در مقابل اعلام کرد که دارائیهای خود را از بانکهای آمریکا بیرون خواهد کشید و یاد آور شد که بخش اعظم این دارائیها در شعبات اروپائی و بانکهای آمریکایی هستند و نه در آمریکا. بعد کارتر دستور داد که دارائیهای ایران در بانکهای آمریکایی و شعبات آن در اروپا بلوکه شود. بعد بنی صدر گفت که هنوز برما روشن نیست که آمریکا می تواند دارائیهای ایران در شعبات اروپایی را بانکهای آمریکایی را بلوکه کند. این گونه بود که ماجرای بلوکه شدن دارائیهای ایران توسط آمریکا به وقوع پیوست و بعدا طبق قراردادی که بهزاد نبوی از سوی رژیم و وارن کریستفر معاون وزارت خارجه آمریکا طی گفتگوهایی که در الجزایر صورت گرفت برای آزادی گروگانها امضا کردند، بخشی زیادی از آن صرف پرداخت جبران خسارتها  و طلبهای مطرح شده در دیوان لاهه از سوی آمریکا و آمریکائیان شد که در آن میان کسانی از عناصر رژیم شاه که تابعیت آمریکایی داشتند و اموالشان در ایران مصادره شده بود، موفق به دریافت مبالغ کلنی خسارت از رژیم شدند.
دانشجویان پیرو خط امام، چماق اتهام و ارعاب
   چندی بعد از ماجرای اشغال سفارت، اقدامی که خمینی اسمش را «انقلاب دوم وانقلابی بزگتر از انقلاب اول» گذاشت، «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» شروع کردند به انتشار اسناد سفارت آمریکا. اسنادی که گویا آمریکایی ها به قصد از بین بردن آن ها را در دستگاه «کاغذ خرد کن» ریخته بودند و رشته  رشته شده بود و اینها با کنار هم گذاشتن آن رشته ها توانسته بودند دوباره صفحات اسناد را بازسازی کنند. اینها در «اسنادی» که منتشر می کردند، به خیلی از شخصیت های سیاسی از ملی گراها و از همراهان و همکاران بازرگان اتهام وابستگی به آمریکا می زدند.  دانشجویان مسلمان پیرو خط امام  به چماقی علیه گروههای دیگر تبدیل شدند و هر صدایی که در انتقاد و اعتراض به تعرض به حقوق مردم یا بی اعتنایی به خواستهای مردم بلند می شد  اینها در برابرش موضع می گرفتند و اطلاعیه صادر می کردند.  این نقش بعد از آزادی گروگانها هم تا زمان انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفت تیر 60 و آغاز دستگیری و کشتارهای گسترده دگراندیشان خیلی برجسته و مهم بود. بعد از آن دیگر اوباش پاسدار و بسیجی خود چون پیک مرگ بودند که در خیابانهای شهرها پرسه می زدند و مرگ از لوله سلاح پاسداران و کمیته چی های حرامزاده برای درو کردن زندگی هر کسی به آن «مشکوک» می شدند، به پرواز در می آمد. آنها نیازی به «مجوز قضایی» برای ریختن به خانه ها، دستگیری های خیابانی، شلیک کردن به سوی هر خودرویی که مشکوک تشخیصش داده بودند نداشتند. یکبار دادستان کل انقلاب وقت حسین موسوی تبریزی که بعدها وارد گله 2 خردادیها شد، به صراحت در تلویزیون گفت اگر چهار تا پاسدار یا بسیجی شهادت بدهد که کسی را در راه پیمایی دیده و آن شخص در راه پیمایی بود(راه پیمایی هایی که مجاهدین به صورت پراکنده و ناگهانی به راه می انداختند) ، همانجا در پیاده رو خیابان می توانند او را اعدام کنند نیاز به دادگاه ندارد. خمینی تنها با دو سال منتظر فرصت نشستن، فرصتی پیدا کرد که آن پشیمانی از تاخیر در «برپا کردن چوبه های دار در میدانها بزرگ» و «درو کردن» سران احزاب و گروهها و دست اندرکاران نشریات مستقل را، که در سخنان 26 مرداد **58 برزبان رانده بود و از آن توبه کرده بود، جبران کند. آن اراده یی که در تابستان 67 در کشتار زندانیان سیاسی به شکل بی تزلزل و در نهایت بی رحمی و شقاوت باز هم به نمایش گذاشت.
بهره  برداری از ماجرای اشغال سفارت آمریکا و پیامدهای بعدی
در مورد بهره برداری خمینی از ماجرای اشغال سفارت آمریکا( که به تنش طولانی به روابط آمریکا با رژیم تبدیل شد) برای تحکیم موقعیت خود و رژیمش همین بس که به یاد بیاوریم که خمینی در آن روزها در بهره برداری شیّادانه از آن ماجرا برای منحرف کردن اذهان مردم از بی کفایتها و زورگوئیهای گردانندگان نظام اسلامی و از خواستهای به حقی که داشتند، برگرداندن آن به سوی دشمن خارجی می گفت :«هرچه فریاد دارید برسر شیطان بزرگ آمریکا بکشید».  گروگانگیران پیرو خط امام که با اطلاعیه های خود بهمقابله با هر اظهار نارضایتی و اعتراضی می رفتند و به عاملی برای ارعاب تبدیل شده بودند، اطلاعیه های خود را با جمله یی از خمینی شروع می کردند. این کار آنان به شکل روشی در آمد که مثل نصب عکس خمینی در اینجا و آنجا بود و به فضای سیاسی آن روزها تحمیل شده بود. البته زائده و شاخکهای نظام منفور در قالب انجمنهای اسلامی که مثل قارچ همه جا روییده بودند، از آن روش سود می بردند و با خرسندی آنرا به کار می بستند. واکنش از سوی بخش آگاه جامعه به این شارلاتانیسم و چماق کشی تبلیغاتی این بود که این بساط را مورد تمسخر قرار بدهند. مردم با درست کردن جملاتی و نسبت دادن به خمینی، خمینی و دانشجویان مسلمان پیروش را مسخره می کردند و نشان می دادند که آنان را چگونه می بینند وارزیابی می کنند؛ جمله این بود:« اتوبوس از مینی بوس بزگتر است-امام خمینی» یا «وقی باران می آید زمین خیس می شود – امام خمینی» حالا دیگر سالهاست که آن دوران سپری شده است. در آن دوران آغاز «ظهور» خمینی جنایتکار که می خواست همه چیز را در کشور «اسلامی» بکند، استناد به جملات «امام خمینی» و استناد روایات و احادیث و کتابهایی مثل «اصول کافی» محمد بن یعقوب کلینی و «بحار الانوار » ملا محمد بافر مجلسی  در اظهارات مقامات ریز و درشت رژیم خیلی رایج بود. حتی برای توسعه امر بهداشت و درمان و آموزش پزشکی، گماشتگان خمینی، «طب امام جعفر صادق» را منبعی برای حل مسائل موجود در این زمینه می دانستند. حالا دیگر نقل «کلمات قصار» از امام و استناد به به کتابهایی که نام برده شد «دِمده» شده و حالا کارگزاران رژیم برای آنکه نشان بدهند چیزی سرشان می شود، تمایل زیادی به استفاده از واژه ها و اصطلاحات غربی که در علوم سیاسی و جامعه شناسی به کار می رود نشان می دهند و به جای ملا محمد باقر مجلسی و یعقوب کلینی، از ماکس وبر و کانت و هابر ماس و… نقل قول می کنند(اگر چه مهملات مذهبی و خرافات در برنامه های تلویزیونی و در سایتهای مختلف اینترنتی به فراوانی دیده می شود). روزگاری آن مردک پر حرف بیهوده گو که معرکه گیر و «سخنور» درجه اول رژیم خمینی بود، در معرکه گیری برای ستایش از اشغال تحریریه کیهان توسط حزب اللهی ها، مطلبی نوشت و در آن تاکید کرد که:« در اسلام ابوذر صحرا نشین از افلاطون آگاه تر است و ابن مسعود بزچران ازکانت و دکارت و نیجه و هگل…»( پرولتاریا در کیهان – فحرالدین حجازی- کیهان 6 خرداد 58)، اما حالا دیگر مقامات نظام برای به دست آوردن مدرک و دیپلم دانشگاهی، به ویژه از دانشگاههای خارج کشور از تقلب هم رویگردان نیستند، چنان که دست یکی از اینان از گماشتگان محمود احمدی نژاد(کردان وزیر کشور) در تقلب مدرک دانشگاهی رو شد و او هم چندی بعد از آن ظاهرا به خاطر یک بیماری خونی، مرد.
اهمیت اقتصاد و خریّت حضرت امام
در آن روزها «امام خمینی» حضور سنگینی در صحنه داشت و با فرمایشات خود امت امام را گاه به هرهر خنده می انداخت و گاه به هق هق گریه و آنها را مسخ و مسحور می کرد و ذهنشان را با تعصب و نفرت به دگر اندیشان می انباشت و از آنان سپاه ویرانگری می ساخت و به هر جهتی که می خواست روانه می کرد. از جمله  در برابر بحث گروههای چپ که اقتصاد را زیر بنا و فرهنگ را رو بنا و برآمده از مناسبات تولید می دانستند و مساله مالکیت وسائل تولید و ارزش کار را مطرح می کردند و چگونگی ساماندهی اقتصاد را عامل اصلی تاثیر گذار در زندگی مردم می دانستند و بر اهمیت درجه اول تقسیم ثروت به عنوان راه دستیابی به عدالت اجتماعی و برداشته شدن فشار محرومیتها مختلف از روی بخش عظیم جمعیت کشور تاکید داشتند، خمینی دائما روی اسلام خواهی مردم و این که مردم برای اسلام «خون داده اند» تاکید داشت. او در یک سخنرانی در دیدار با گروهی از امت امام که آن روزها مرتبا برایش ترتیب داده می شد، اصل قرار دادن اقتصاد را مورد ریشخند و تمسخر قرار داد و اقتصاد را «مال الاغ» دانست. این سخنان امام در همان زمان هم آنقدر مهمل بود که این جملاتش در کیهان درز گرفته شد، اما در اطلاعات درج شده بود. بخشی از جملات خمینی پلید در مورد مربوط  به الاغ بودن مساله اقتصاد که در اطلاعات 18 شهریور 58 درج شده این است:« معقول نیست که کسی جوانهایش رابه کشتن بدهد که نان ارزان گیرش بیاید[…] آنها که  دم از اقتصاد می زنند و و زیربنای همه چیز را اقتصاد می دانند، نمی دانند انسان چیست.خیال می کنند که انسان هم یک حیوانی است که کارش خورد خوراک است منتهی حیوانی که خورد و خوراکش با حیوان های دیگر فرق دارد. مثلا این حیوان چلوکباب می خورد، آن حیوان کاه. بنابر این کسانی که زیر بنای همه چیز را اقتصاد می دانند، انسان را حیوان می دانند. چون، حیوان است که همه چیزش فدای اقتصاد می شود و زیر بنای همه چیزش اقتصاد است. الاغ هم زیربنای همه چیزش اقتصاد است. این گونه افراد انسان را نشناخته اند که چیست. ما باید باورمان بیاید که کشور ما همه چیزش را می خواست فدای اسلام بکند». اما حالا این مشکلات اقتصادی و عدم توانایی در سر وسامان دادن به آن است که رژیم را در وضع خر در گِل مانده قرار داده است و دست اندرکاران رژیم را به هراس انداخته و آنها گاه در مقصر قرار دادن یکدیگر به روی هم چنگ می کشند، اگرچه فشار استخوان شکن گرانی و کمبود ها به روی شانه های مردم است و روح آنان را می فرساید. در این میان پاسدار محسن رضایی هم مثل احمدی نژاد و کسان دیگری از اوباش کارگزار رژیم، یک مدرک دانشگاهی برای خودش دست و پا کرده و این یکی که «دکترای اقتصاد» دارد و گمان می کند راه حل همه مشکلات را مثل مدرکی که گرفته، در جیبش دارد. و این در حالی است که اقتصاد دادن برجسته و مدافع طبقه کارگر و محرومان مثل فریبرز رئیس دانا ، به خاطر انتقاداتی که در مورد اهداف یارانه هدفمند محمود احمدی نژاد و مسائلی از این دست کرده بود، در زندان جمهوری اسلامی در اوین است.
بی اهمیتی اطلاعیه سپاه در میان اخبار
13 آبان امسال در شرایطی فرا رسید که رژیم در بحران عمیق سیاسی و اقتصادی فرو رفته و علاوه بر آن اختلافاتش با غرب بر سر مساله غنی سازی اورانیوم به مرحله بسیار حادی رسیده و غرب عزم جزم کرده که فشارتحریم های اقتصادی روی رژیم را به طور روز افزون و خرد کننده یی افزایش دهد. احتمال  در گرفتن جنگی (با آتش افروزی بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل) در ارزیابیهای مقامات سپاه چنان بالا بوده است که این اواخر از گریز ناپذیری جنگ و احتمال وقوع آن حرف زدند. اما آن چه به وضوح می توان دید این است که دیگر آن کباده کشی ها برای آمریکا، و آن شعارهای «انقلابی» و آن آمادگی برای «خون دادن به خاطر اسلام»، خریداری ندارد و حتی  بعضی محافل و بخشی هایی از زائده های رژیم سعی می کنند خودشان را از این مسائل دور نگهدارند. بیانیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که پرچمدار «ارزشهای انقلاب اسلامی و ایثار و شهادت» است و نگهدارنده نظام ولایت فقیه، در برخی از سایت های اینترنتی رژیم، مثل آفتاب وابسته به مجمع تشیخص مصلحت و خبرگزاری ایلنا وابسته به نهاد حکومتی خانه کارگر، درج نشد، خبرگزاری ولایتمدار مهر با روتیتر«در بیانیه ای عنوان شد» و با «فاکتور گرفتن» اسم سپاه پاسداران در تیتر و به عنوان خبری غیر مهم، اطلاعیه سپاه را در اخبار حاشیه صفحه اصلی قرار داده بود. تجمع و مراسم مربوط به سالگرد اشغال سفارت آمریکا هم خیلی بی اهمیت و به صورت چند خط و خلاصه در ایلنا و آفتاب گزارش شد. خبرگزاری وابسته به سپاه  فارس البته  بیانیه سپاه را که دو روز قبل از سیزده آبان صادر شده بود و سخنان مهمل پاسدار نقدی و قطعنامه بلند چون «روده سگ» مراسم سالگرد اشغال سفارت آمریکا را درج کرد و انعکاس داد. در قسمت پایانی بیانیه سپاه جملاتی گنجانده شده که نشان دهنده این است که مبارزه با «شیطان بزرگ» همیشگی نیست و راه برای امکان برقراری رابطه عادی باز است. در این قسمت آمده است:« بی تردید مبارزه بی امان و بیداری بخش ملت ایران با نظام شرور، زورگو و سلطه گر آمریکا تا هنگامی که با تغییر رویکرد و رفتار آنها منتهی به استیفای حقوق و مطالبات مسلم ایران اسلامی نشود تداوم خواهد داشت و در این مسیر مقدس تنها مواضع و دیدگاههای حکیمانه رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای( مدظله العالی) فصل الخطاب و قطب نمای حرکت ملت مصمم، مقتدر و ولایتمدار ایران خواهد بود». مفهوم این جملات این است که «نظام شرور زور گو و سلطه گر آمریکا» می تواند با «تغییر رویکرد» با نظام اللهی و ولایی رابطه عادی یا دوستانه برقرار کند و سپاه پیشاپیش، تشخیص و تصمیم در این زمینه را در صلاحیت و اختیار خامنه ای می دادند. نکته ای هم در بیانیه سپاه بود که به نظر می رسد نویسنده یا نویسندگان بیانیه به طور ناخودگاه برداشتشان از واقعیتهای موجود و تاثیری که این واقعیتها بر ذهنشان گذاشته و نگاهشان به آینده رژیم را، بیان کرده اند و خودشان متوجه نشده اند که آن بیانیه جای بیان چنان حقیقتی نبود، بلکه باید خلاف آن را بیان می کردند. آن جمله در پارگراف چهارم متن درج شده در خبرگزاری فارس در جمله ای که است که در لیست کردن و « تبیین دستاوردهای حیرت انگیز مصاف تمام عیار ملت ایران و دولت آمریکا» ،از« استحکام ناپذیری نظام اسلامی»*** به عنوان یکی از این دستاوردها اسم برده است. این، البته اعتراف ناخواسته به این حقیقت است که نظامی اسلامی که با توحش و درنده خویی به قلع و قمع دگراندیشان و منتقدان پرداخت و هنوز هم به درنده خویی ادامه می دهد تا به رژیم استحکام ببخشد، در عمل استحکام پذیر نیست و هر روز شکافهای تازه تری در آن پیدا می شود، چنانکه هنوز چیزی از سرکوبی «فتنه 88» به نفع رئیس جمهور شدن کاندیدای ولایتمداران اصولگرا نگذشته، «جریان انحرافی» در اطرافیان رئیس جمهور «برگزیده»، سر برآورد. اعتراف ناخودآگاه به استحکام ناپذیری رژیم باعث انبساط خاطر شد.
* تصویر صفحه یی از کیهان 14 بهمن 58 که افشاگری بازپرسان و قضات تحقیق دادسرای انقلاب اسلامی و عکس ماشاء الله قصاب را درج کرده است، در لینک زیر:
سخنان خمینی در وعده به برپا کردن چوبه های دار در میدانهای بزرگ:
بیانیه سپاه مندرج در خبرگزاری فارس:
 16 آبان1391 –  6 نوامبر 2012

منبع: پژواک ایران

Published in: on 6 نوامبر 2012 at 6:23 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Mohammad Hassibi * 08 July 2012 * www.MardomTV.com * Persian TV


Published in: on 6 نوامبر 2012 at 4:22 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

چرا خانه تاریخی تخریب شد؟+تصاویر و اسناد

چرا خانه تاریخی تخریب شد؟+تصاویر و اسناد

سرانجام زخم کهنه دهان باز کرد. بار دیگر نام خانه آقا سید جلال تهرانی بر سر زبان‌ها افتاده است. خانه‌ای که 7 سال پیش سازمان میراث فرهنگی حکم تخریب آن را صادر کرد تا پاساژ تجاری شود. اما از آنجایی که ماندگاران همیشه ماندگارند، این اتفاق نیافتد. اکنون کارشناسان میراث فرهنگی پیشنهاد می‌دهند که این خانه به شکل نخستین آن بازسازی شود.

فاطمه علی اصغر در خبرگزاری میراث فرهنگی نوشت: زخم کهنه، دهان باز کرد. 7 سال از آن سالی که سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، مجوز تخریب خانه آقا سید جلال تهرانی برای ساخت پاساژ را صادر کرد، می‌گذرد. خانه‌ای که نه تنها از نظر معماری و نام صاحب آن خانه ارزشمند بود، بلکه  رصدخانه‌ای هم داشت! اما ماه همیشه پشت ابر نمی‌ماند.

حالا خانه تخریب شده، اما این صدور مجوز در برابر صدها سوال قرار گرفته است. دلیل ارایه مجوز برای تخریب خانه سید جلال تهرانی در فهرست آثار ملی جای دارد، چه بوده است؟ چرا کارشناسان این سازمان به این ارایه مجوز، اعتراض نکردند؟ مسئولان سازمان چرا روی عملکرد کارشناسان میراث فرهنگی نظارت نداشتند؟ و …

سر در ورودی خانه سید جلال در آخرین روزهای عمرش. آیا خانه‌ای که هنوز سر در آن به این خوبی باقی مانده حکم تخریب می گیرد؟

هفت سال گذشته است. امروز سازمان میراث فرهنگی در برابر خانه تخریب شده مردی قرار دارد که اگر امروز نامی آشنا برای زمان ما نیست، نامی آشنا برای مردم 100 سال پیش بوده است. مردی تاریخ‎ساز که در برهه‌ای از زمان ریاست شورای سلطنت را به عهده داشت و با نزدیک شدن انقلاب اسلامی به پیشنهاد امام خمینی (ره) از این شورا استعفا داد.

سید جلال از 14 مهر 1342 تا 12 مهر 1346 سناتور انتصابی تهران در دوره چهارم مجلس سنا بود. او با نخست‌وزیران انتخابی شاه، یعنی حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا به مخالفت برخواست و غالباً به لوایح دولت رأی کبود می‌داد. سید جلال تهرانی تنها سناتوری بود که به لایحه مصونیت مستشاران آمریکایی که بعدها به صورت قانون درآمد رأی مخالف داد. پس از اتمام دورۀ سناتوری دیگر شغلی به او داده نشد و چون سابقه اداری نداشت مستمری‌ای برای او تعیین شد.

او مردی فاضل و دانشمند بود. علاوه بر تبحر در علوم مختلف شاعر و خطاط بود و به جمع‌آوری عتیقه و کتب خطی علاقه وافری داشت. پس از مرگ، بر اساس وصیتنامه، کلیه اموال از جمله منزل مسکونی‌اش در سه راه امین حضور، عتیقه‌ها، کتب خطی و رصدخانه تحویل آستان قدس رضوی شد.

حکم تخریب به سنگ خورد!
7 سال گذشته است. زمان غربال خوبی است بر ارزیابی آنچه گذشتگان انجام داده‌اند. خانه آقا سید جلال تهرانی که بر نبش خیابان ری قرار داشت و اوایل انقلاب به همراه بسیاری از اشیاء عتیقه نجوم وقف آستان قدس رضوی شده بود، به تاریخ 11 دی 80 ، به شماره 4568 در فهرست آثار ملی جای گرفت.

خانه آقا سید جلال تهرانی به دلیل ویژگی های منحصر به فرد در معماری و محفلی جریان ساز در تاریخ ایران در فهرست آثار ملی ایران ثبت می‌شود

خانه که ثبت می‌شود، یعنی در پناه قوانین و ضوابط میراث فرهنگی قرار می‎گیرد. شاید بعد از ثبت این خانه، خیال بسیاری از دوستداران میراث فرهنگی آسوده شده بود. اما از قضای روزگار 3 سال بعد، بر اساس نامه‎ای، ابراهیم طریقت، رییس وقت اداره میراث فرهنگی تهران، به دلایلی که هنوز معلوم نیست، حکم تخریب این خانه را می‌دهد.

ابراهیم طریقت، رییس وقت اداره میراث فرهنگی تهران حکم تخریب این اثر تاریخی را می‌دهد

 

اما این حکم تخریب، همان زمان با نامه‌ای که ناصر پازوکی، مدیر دفتر ثبت و احیای آثار تاریخی و طبیعی به رییس وقت سازمان میراث فرهنگی می‌نویسد، به در بسته می‌خورد. مخالفت پازوکی دلیل محکمی هم دارد؛ «اگر رسم شود که هر خانه ای حکم تخریب بگیرد و از فهرست میراث فرهنگی خارج شود، دیگر هیچگونه ضمانتی برای حفاظت از آثار تاریخی وجود ندارد.»

ناصر پازوکی، مدیر کل دفتر ثبت میراث فرهنگی و طبیعی با ارایه این حکم مخالفت و خانه از تخریب نجات پیدا می‎کند

خانه سید جلال با این نامه از خطر تخریب و ویرانی نجات پیدا کرد. اما سال بعد، با تغییر رییس سازمان میراث فرهنگی و آمدن اسفندیار رحیم مشایی، باز هم مسئله تخریب این خانه از سوی برخی از مسئولان میراث تهران به جریان افتاد. به جریان افتادن این نامه همانا و اقدام برای تخریب آخرین بازمانده سید جلال در نبش خیابان ری همانا.

به این ترتیب خانه سید جلال، قربانی اقدامات تخریبگرانه عده‎ای شد که بعدها از سازمان میراث فرهنگی رفتند و به مشاغل دیگری در سیستم دولتی مشغول شدند. حالا تاریخ مانده است و قضاوت تاریخ در مورد این افراد و جای خالی خانه‎ای در امین حضور تهران.

حالا از آن روزها 7 سال می گذرد و امروز بار دیگر کارشناسان میراث فرهنگی پیشنهاد می‌دهند که خانه آقا سید جلال تهرانی به سبک اولیه خودش بازسازی شده و کاربری فرهنگی و موزه‎ای پیدا کند.
آقا سید جلال تهرانی مجموعه‌ای نفیس از علم نجوم دارد که اکنون در موزه آستان قدس رضوی نگهداری می‌شود. این مجموعه نفیس دارای اسطرلابی از دوره سلجوقی است که می‌توانست در کنار دیگر آثار، در خانه به صورت موزه‌ای نگهداری شود.
«احمد محیط طباطبایی» که یکی از کارشناسان به نام حوزه میراث فرهنگی محسوب می‌شود در این مورد معتقد است این خانه به دلیل قابلیت‏هایی که دارد، باید بازسازی شده و پیشنهاد آن به سازمان میراث فرهنگی داده شده است.
به گفته او، این خانه، یکی از ارزشمندترین خانه های تاریخی تهران به شمار می‌رفت که تنها با  به دلیل بی‌توجهی به ارزش‌های تاریخی تخریب شده‌است.

امیری نیا، مدیرکل آثار قدس رضوی در مورد مجموعه منحصر به فرد اسناد، اشیا و عتیقه‌های آقا سید جلال تهرانی به chn می‌گوید که همه این اشیا وقف آستان قدس رضوی شده‌است و در حال حاضر نیز آستانه در حال پیگیری وضعیت خانه اوست.

آیا خانه آقا سید جلال تهرانی دوباره بازسازی و تبدیل به موزه ای از اشیاء نجومی می شود

 

با این وجود، او در جریان چگونگی شرایط خانه نیست و معتقد است که چون این خانه ثبت ملی است، باید شرایطش با هماهنگی سازمان میراث و بخش حقوقی آستان حل و فصل شود. این طور به نظر می‌رسد که مسئولان آستانه قدس رضوی تلاش می‌کنند که دوباره این خانه بازسازی شود. اما در این میان نقش سازمان میراث فرهنگی که این خانه را از ثبت خارج کرده و تخریب کرده است، چه می‌شود؟

محمد حسین فرهانی، رییس اداره میراث فرهنگی تهران اما درباره چند و چون وضعیت این خانه اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.
او می‌گوید که در حال حاضر، آستان قدس رضوی مسئول پیگیری وضعیت این خانه است و چالش‌های مربوط به این خانه دیگر ربطی به سازمان میراث فرهنگی ندارد.
سوال اینجاست، پس کدام یک از مسئولان سازمان میراث فرهنگی، پیگیر وضعیت این خانه هستند و در تلاش برای به نتیجه رسیدن بازسازی دوباره آن؟ این در حالی است که سید جلال تهرانی، بخشی از هویت تاریخی مردم ایران به شمار می رود.
 سید جلال‌الدین تهرانی در 1272 در تهران به دنیا آمد. پدرش سید علی شیخ‌الاسلام مرندی از علما و رجال دینی بود. سید جلال مدتی در مدرسه تربیت درس خواند سپس در مدرسه سپهسالار به تحصیل علوم دینی مشغول شد و لباس روحانیت بر تن کرد.

سید جلال در جوانی به مراتب عالی علمی رسید و مورد توجه بزرگان و دانشمندان قرار گرفت. در همان ایام رصدخانه‌ای در منزل خود دایر کرد و با اغلب رصدخانه‌های دنیا در ارتباط بود. وی با گذشت زمان در تهران معروفیت پیدا کرد و با افرادی چون سید حسن مدرس، میرزا حسن مستوفی‌الممالک، مشیرالدوله، تیمورتاش و مؤتمن‌الملک حشر و نشر داشت.

 

Published in: on 6 نوامبر 2012 at 1:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بر روی اخگر «بهار عربی» اسلامگرایان در بوته آزمون قدرت

بر روی اخگر «بهار عربی» اسلامگرایان در بوته آزمون قدرت

پیداست که از اتحاد اخوان المسلمین، سلفی ها و امیران خلیج [فارس]، موج قدرتمند اسلامگرائی به راه افتاده که جهان عرب را فراگرفته است. با وجود این، با نگاهی ژرف، درمی یابیم که قرآن قطب نمائی نیست که صحنه سیاست منطقه را راهنمائی می کند.

اخوان المسلمین کیستند؟ «گروه کوچکی که از راه راست منحرف شده است» . انقلاب در مصر ؟ «این انقلاب که پیش در آمد پیمان جدید سایکس-پیکو ست بدون پشتیبانی ایران میسر نمی شد (1)». انتخابات محمد مرسی ؟ «انتخابی ناگوار»، ژنرال ضاحی خلفان تمیم، رئیس پلیس دوبی، همچون بیشتر افسران جهان عرب بر روی تویتر فعال است: «اگر اخوان المسلمین بخواهند امنیت خلیج [فارس] را زیر سوال ببرند، در خونی که به راه می افتد غرق خواهند شد»

در سراسر تابستان 2012، «سرکلانتر» دوبی بر حمللات خود به اخوان المسلمین افزوده و تشکیلات آنان را «سازمان گناهکاری که پایانش نزدیک است (2)» نامید و توصیه کرد که دارائی ها و کمک های مالی آن ها معلق شود. مقامات امارات متحده عربی – که دوبی بخشی از آن است- عمل را با نفرین همراه کرده، شصت نفری از اعضای اخوان المسلمین را به اتهام توطئه علیه رژیم به دادگاه فرستاد.

روزنامه الشرق الاوسط، متعلق به خانواده سلمان، ولیعهد عربستان سعودی است. باوجود شهرت این روزنامه پان عرب در غرب، استقلال آن نسبت به سیاست عربستان نزدیک به صفر است(3) . سی ام ژوئن 2012، یک روز پس از سوگند مرسی به عنوان رئیس جمهور مصر، عبدالرحمن الرشید، سردبیر روزنامه یادشده، از تردیدهای خود – و درواقع خانواده سلطنتی- صحبت می کرد (4).

آیا رئیس جدید دولت مصر با تروریسم مبارزه خواهد کرد و واقعا به مخالفت با القاعده بر خواهد خاست؟ آیا او نقش میانجیگری را که حسنی مبارک، رئیس جمهوری مصر در باره مسئله فلسطین بازی می کرد، دوباره ایفا خواهد کرد؟ آیا او واقعا با اپوزیسیون سوری همراهی خواهد کرد در حالی که از قرار با هر گونه مدخله نظامی خارجی مخالفت می کند؟ آیا او از ملک عبدالله دوم در مقابل اعتراضات شاخه اردنی اخوان المسلمین پشتیبانی خواهد کرد (5)؟
«در شرایطی که ایران مدت های طولانی متحد مستحکم اخوان المسلمین بود، آیا رئیس جمهور مصر روابط دیپلوماتیک با تهران را به این بهانه که کشورهای خلیج [فارس] دارای همین روابط با ایران هستند، از سر خواهد گرفت؟ آیا او در برابرفعالیت های ایدئولوژیکی و مذهبی ایران که از زمان سقوط مبارک شدت یافته و حمایت تهران از گروه های مروج شیعه گری در میان مصری ها گواه آن ست، سکوت خواهد کرد؟ دانشگاه الازهر (نهاد سنی مهم قاهره) از هم اکنون،علیه این نفوذ که ممکن است کشمکشی مذهبی به راه بیاندازد، هشدار داده است.»
چند هفته بعد در ماه سپتامبر، همان روزنامه نگار از تمایل مصر برای پذیرش تهران در گروه چهارگانه برای یافتن راه حلی جهت بحران سوریه، در کنار عربستان و ترکیه نکوهش کرد (6). لذا دچار حیرت نشدیم هنگامی که کمی بعد، عربستان نشست گفتگوی این جمع را که در 17 سپتامبر در قاهره برگزار شد، تحریم کرد.
این نشانه های بی اعتمادی و بسیاری دیگر که در مطبوعات خلیج [فارس] منتشر شد، بازتاب کمی در غرب یافتند، شاید به این خاطر که دیدگاهی مخالف با بینش مشترک پذیرفته شده ارائه می دهد: بینش مربوط به اتحاد بزرگ اسلام سنی با تجمع سلاطین خلیج فارس و جنبش های اسلامگرا با هدف تسلط نظم مذهبی انعطاف ناپذیر جهت اعمال شریعت. گوئی، استناد مشترک به دیدگاه واحد محافظه کارانه از اسلام، ملاحظات سیاسی و رقابت های دیپلماتیک، تفاوت های ملی و اختلافات استراتژیکی را می زداید.
برخی عوامل تاریخی پیشین، این وهم و خیال را تقویت می کند، هرچند که آنان بیشتر به سیاست وابسته اند تا مذهب. در سال های دهه های 1950 و 1960، هزاران کادر اخوان المسلمین که در مصر، سوریه، الجزایر و عراق مورد ستم واقع شده بودند، در کشورهای کرانه خلیج فارس از جمله عربستان سعودی سکونت گزیدند. همان طوری که یک روشنفکر مصری نزدیک به این جنبش اظهار داشت: «هیچ پیمان صریحی وجود نداشت. در آن زمان، سازمان متلاشی شده بود و رهبری سامان یافته ای نداشت اما، واقعیت این است که هزاران فعال اخوان المسلمین که در عربستان مستقر شدند، هزاران کادر در این کشور تربیت کردند که سهم به سزائی در مبارزه با ناسیونالیسم عربی از جمله ناسیونالیسم جمال عبدالناصر، رئیس جمهوری مصر و علیه چپ داشتند».
تجاوز شوروی به افغانستان در دسامبر 1979، تفاهم در چارچوب مبارزه با کمونیسم را دوباره به جریان انداخت (7) .هزاران داوطلب که از جمله شبکه های اسلام گرا بسیج کرده بودند – اخوان المسلمین با تقدم دادن به کمک های بشردوستانه(8)، خویشتنداری اختیار کردند- با پشتیبانی ایالات متحده، سازمان سیا و با کمک مالی سلاطین نفتی برای مبارزه با ارتش سرخ شتافتند. در بستر این بسیج به نفع «مبارزان آزادی» افغانی بود که القاعده زاده شد.
آیا «بهار عربی» سومین مرحله این «اتحاد مقدس» است؟ این فرضیه دلفریب واقعیت های ظریف پس از جنگ سرد را نادیده می گیرد، از جمله گسست بین اخوان المسلمین و پادشاهی سعودی که در اوائل سال های دهه 1990 در پرتو تجاوز به کویت پیش آمد. اتفاقا در روزنامه السیاسه، چاپ کویت بود که شاهزاده نایف، وزیر کشور بانفوذ عربستان از همان سال 2002، برای این سازمان خط و نشان کشید (9): «اخوان المسلمین منشاء بیشتر مشکلات جهان عرب بوده و خسارت زیادی به عربستان زده اند. ما بیش از اندازه از این گروه پشتیبانی کردیم و آنان جهان عرب را ویران کردند.»
شاهزاده یادآوری کرد که در جریان بحران خلیج[ فارس] در 1990-1991، با هیئتی ملاقات کرد که شامل راشد غنوشی (رئیس کنونی حزب النهضه- تونس)، حسن الترابی سودانی، عبدالمجید الزندانی یمنی و نجم الدین اربکان از ترکیه بود که همگی به جنبش اخوان المسلمین وابسته بودند. «ما از آن ها خواستیم: «شما تجاوز به کویت را تایید می کنید؟» آن ها پاسخ دادند که برای کسب دیدگاه ما آمده اند. اما، بعد از آن، به بغداد رفتند و با انتشار بیانیه ای اشغال کویت را تایید کردند که موجب حیرت ما گردید.»
اما، شاهزاده سعودی از بیان دلیل دیگر خشمش خودداری می کند، و البته دیگر امیران خلیج [فارس] نیز نظیر او فکر می کنند: آن هم ریشه گرفتن اخوان المسلمین در جوامع کرانه های خلیج [فارس] از زمان جنگ کویت تا تظاهرات اعتراضی در کشور سعودی است. زیرا بینش سیاسی آنان – دولت اسلامی ولی بر پایه انتخابات- مخالف دیدگاه پادشاهی سعودی است که به سرسپاری بی کم و کاست به خاندان سلطنتی سعودی اتکا دارد. خانواده سلطنتی عربستان، از سوی دیگر، ترجیح داده که به جریان های گوناگون سلفی کمک مالی بکند . عدم دخالت ایشان در میدان سیاسی و حمایت شان از حاکمیت موجود – بدون توجه به نظام آن (چه مبارک باشد ، چه خانواده سلطنتی) – تضمینی برای این سلاطین بود.
شکاف میان اخوان المسلمین و حکومت ریاض با شرکت اخوان المسلمین از طریق حماس در«محور مقاومت » علیه امریکا و اسرائیل و در کنار ایران، سوریه و حزب الله لبنان در سال های دهه 2000 عمیق تر نیز شد.

هنگامی که وزنه رئال پولیتیک بیشتر از همبستگی مذهبی است

سپس، شورش های عربی کارت ها را دوباره تقسیم کرد.عربستان سعودی و امارات متحده عربی با آن مخالفت کرد. برای آنان پیروزی تجربه های اخوان المسلمین در مصر و تونس خبر خوبی نبود. رهبران وهابی که روابط عالی با مبارک داشته و رئیس جمهور ساقط تونس، زین العابدین بن علی فراری را در کشورشان پذیرفته اند، و اکنون با درخواست تحویل او از سوی دولت جدید تونس مخالفت می کنند، به اخوان المسلمین خرده می گیرند که دو دیکتاتور را سرنگون کرده ، و به ایالات متحده ایراد می گیرند که آنها را رها کرده اند. پادشاهی سعودی در کانون ضد انقلاب قرارداشته و شورش بحرین را در مارس 2011 از پا در آورد.
با وجود این، اولین دیدار مرسی، رئیس جمهور مصر و حمدی جبالی نخست وزیر تونس در 11 ژوئیه 2012 از عربستان سعودی بود. نه به خاطر همبستگی «اسلامی»، بلکه به نام رئال پلیتیک که بر روابط بین المللی حاکم است. مصر به سختی به پول عربستان نیاز دارد – یک و نیم میلیارد دلار از آن کشور دریافت کرده و افزون بر آن، قول کمک مالی دو ونیم میلیارد دلاری را نیز گرفته است (10) از سوی دیگر، بیش از یک و نیم میلیون شهروند مصری در عربستان کار می کنند و کمک مالی ارسالی آنان به خانواده هایشان تعادل پرداخت ها را در مصر حفظ می کند. اما، عربستان سعودی، بدون توجه به پیشداوری هایش، نمی تواند به مهم ترین کشور خاورمیانه بی توجه باشد.
یک دیپلمات مصری توضیح می دهد که «سفر مرسی همه مشکلات را حل نمی کند». این یک حسن تعبیر است. بر سر چند موضوع، اختلاف نظرهای جدی وجود دارد، نظیر رفتار عربستان با مصری های ساکن آن کشور و وضع سرمایه گذاری های سعودی ها در مصر. در آوریل 2012، در پی تظاهرات اعتراضی در مصر پس از دستگیری احمد الجیزاوی، وکیلی که متهم به داشتن مواد مخدره شده بود، عربستان سفیرش را از مصر فراخواند. در اوت 2012، عصام محمدحسین العریان، یکی از اصلی ترین رهبران اخوان المسلمین که مشاور رئیس جمهور شده، در صفحه تویتر خود از سفیر عربستان می خواست«در مورد جنایت، محاکمه و چگونگی دستگیری خانم نجلا وفا« شهروند مصری که از سال 2009 زندانی است و به پنج سال حبس و پانصد ضربه شلاق به خاطر اختلاف مالی با یک شاهزاده خانم محکوم شده است، توضیح دهد». (11)
سرنوشت سرمایه گذاری های سعودی در مصر به اختلافات دامن می زند. در ژوئن 2011، شاهزاده بسیار ثروتمند، الولید بن طلال اعلام کرد که سه چهارم پنج هزار هکتار از زمین هائی را که با سوءاستفاده از فساد حاکم در زمان مبارک (12) به بهای ارزان خریده بود، «به مردم مصر بخشید» . او با این کار میخواست خودش را از دست دادگستری مصر برهاند. دادستانی مصر پرونده های بازرسی دیگری گشوده است که منافع سعودی ها را مد نظر دارد، حتی اگر قاهره و ریاض درصدند تنش های پدید آمده را بخوابانند و نیز در وزارت سرمایه گذاری مصر، اداره ویژه ای تاسیس شده که به حل اختلافات با سعودی ها بپردازد. (13).
عربستان سعودی، همچنین تحت اشعاع بازگشت قاهره به صحنه دیپلماسی قرار گرفته در حالی که در دهه گذشته، شاهد کم رنگی حضور مصر بودیم که بیشتر دنباله رو رژیم سلطنتی وهابی بود. سفر محمد مرسی به چین – که خود نشانه این است که دوره مذاکره دو نفره و خصوصی با ایالات متحده به سر رسیده است- و سپس به ایران بر این هراس ها صحه گذاشت. مسافرت مرسی به تهران در اواخر ماه اوت 2012 در افکار عمومی مصر برای وی وجهه خاصی خرید، از این بابت که نسبت به مقاومت او در برابر فشارهای آمریکا احساس غرور کردند و خوشحال بودند که رئیس جمهور مصر به گفتار ضدایرانی و ضد شیعی رهبران کشورهای خلیج [فارس] حساسیت کمی نشان داده است:
او فقط چند ساعت در پایتخت ایران ماند و همان طوری که پیش بینی شده بود، با رهبر انقلاب اسلامی ملاقات نکرد و از یادآوری موضوع از سرگیری روابط دیپلماتیک دوجانبه خودداری کرد. پس از تجلیل از جمال عبدالناصر- که فقط این کم بود، چرا که می دانیم که رئیس جمهوری فقید مصر به سختی اخوان المسلمین را در سال های دهه های 1950 و 1960 سرکوب کرده بود- او نسبت به سوریه برخورد سختی کرد و خواهان برکناری بشارالاسد شد، در حالی که با مداخله خارجی درخواستی عربستان مخالفت کرد. اما، غنوشی رهبر حزب تونسی النهضه به نوبه خود، مدت ها برای سکونت طولانی در دوران تبعید، لندن را بر ریاض ترجیح داده بود. او همچنین در هنگام دیدار از ایالات متحده در دسامبر 2011 اظهار داشته بود که «بهار عربی» امیران خلیج [فارس] را از سلطنت به پائین خواهد کشید؛ این سخنوری وی با پاسخ کنایه آمیز روزنام سعودی الریاض (14) روبرو شد که پرسید که آیا گفته غنوشی شامل حال امیر قطر هم می شود.
عربستان در سایه بازگشت قاهره به صحنه دیپلماسی منطقه ای پس از ده سال غیبت
زیرا، روابط قطر (که همچون عربستان سعودی، وهابی مذهب است) و اخوان المسلمین از استحکام برخوردار است. امیرنشین می پندارد که اخوان المسلمین تقویت کننده سیاستش است، در حالی که خود این امیرنشین نه ارتشی دارد، نه دیپلماتی و نه به حد کافی جاسوس که بتواند نقش فعال منطقه ای ایفا کند و تنها امتیار کشور، منابع بی انتهای دلار است. قطر موفق شده است که از زمان حضور شیخ یوسف القرضاوی ازسال های دهه 1970 در قطر که به یمن برنامه تلویزیونی اش در تلویزیون قطری الجزیره به نام «شریعت و زندگی» درردیف یکی از محبوب ترین واعظان در آمد، از شخصیت وی استفاده کند. القرضاوی که درگذشته عضو اخوان المسلمین بود برای این حرکت مرجعی به شمار می رود، حتی اگر استقلالش را نسبت به این سازمان حفظ کرده است.

قطر پس از نزدیکی موقتی به حزب الله، سوریه و ایران در گذشته، روابط مستحکمی با ایالات متحده برقرار کرده است. از نخستین روزهای بهار عربی ، قطر بر روی پیروزی اخوان المسلمین حساب باز کرد. در این راستا، تلویزیون الجزیره که کل بودجه اش را قطر تامین می کند، بسیاری از وجهه اش و نیز چند تن از بهترین خبرنگارانش را از دست داد. این کاناال در مصر و گاهی در تونس به بلندگوی اخوان المسلمین تبدیل شده است. دیدار امیر قطر از مصر در اوت 2012 با وجود ماه رمضان و سپردن اعتبار دو میلیارد دلاری در بانک مرکزی مصر برای کمک به حل مشکلات پولی حاکی از پایداری تفاهم است. علاوه بر آن، امیر قطر با توافق مقامات مصری در 23 اکتبر 2012 از غزه دیدار و با حکومت به رهبری حماس ملاقات کرد.

برخلاف تصورات ژنرال دوگل، رئیس جمهور فقید فرانسه، که با ایده های ساده به سوی «شرق بغرنج» پرواز می کرد، این منطقه از جهان اسرارآمیز نیست،اما قادر است که بر پایه همان مفهوم های سیاسی ما بقی جهان تحلیل شود. البته ، مهم این است که مفهوم های سیاسی را بکار ببندند. بدین گونه، شاخه های گوناگون اخوان المسلمین به اشاره چوب جادوئی یک رهبر ارکستر مخفی واقع در مکه و با خواندن ترانه های الهام گرفته از دگم های اسلامی حرکت نمی کنند. در واقع، استراتژی آنان اغلب تابعی از منافع ملی هر کدام از آنان است، همان طوری که سیاست مرسی نسبت به اسرائیل یا غزه نشان می دهد، سیاستی که نومیدی نیز در درون حماس ایجاد کرده است.

باید سلفی ها را نیز به این تابلو افزود. ورود آنان به سیاست در مصر و تونس، چالش های تازه ای برای آنان می آفریند که تا کنون ردش کرده بودند (15)؛ نزدیکی عربستان سعودی با قطر، هر چند که قطر نسبت به همسایه توانمندش مظنون است؛ یا حتی تهدیداتی که سلطنت اردن را نشانه گرفته با این گمان که قطر، توجه بیشتری برای اخوان المسلمین قائل است، حاضر به هماهنگی کمک هایش به شورشیان سوریه با قطر نیست. این نکات، دشواری درک چشم انداز اسلام گرای منطقه ای را فقط در بستر منشور مذهبی نشان می دهد.

آلن گرش
ترجمه: بهروز عارفی

عنوان اصلی مقاله:
Les islamistes à l’épreuve du pouvoir, Alain GRESH,
Le Monde-Diplomatique, Novembre 2012
پاورقی ها:
1 – این پیمان ها که نتیجه مذاکرات مستقیم فرانسه و بریتانیا بود، به تقسیم خاورمیانه بین دو قدرت انجامید.
2 – به سایت الشرق مراجعه کنید:
Lire, entre autres, « Dubai police chief warns of Muslim Brotherhood, Iran threat », Egypt Independent, Le Caire, 26 juillet 2012 ; Al-Sharq website, Doha, 6 septembre 2012 ; Al-Arabiya TV, Dubaï, 9 septembre 2012
3 – مقاله زیر را در لوموند دیپلماتیک فرانسه بخوانید:.
Lire Mohammed El Oifi, « Voyage au cœur des quotidiens arabes », Le Monde diplomatique, décembre 2008
4 – شرق الاوسط، شماره 2 ژوئیه 2012:
Abdul Rahman Al-Rashed, « What will Mursi do ? », Al-Chark Al-Awsat, Londres, 2 juillet 2012, http://www.asharq-e.com
5 – به مقاله حنا جابر، «اردن در انتظار بهار خویش است»، در لوموند دیپلماتیک، اوت 2012 مراجعه کنید:
http://ir.mondediplo.com/article1870.html
6 – الشرق الاوسط، 19 سپتامبر 2012
Al-Chark Al-Awsat, 19 septembre 2012, cité par Mideast Mirror, Londres, 19 septembre 2012
7 – به مقاله «بازنگری تجربه کمونیستی در افغانستان» در لوموند دیپلماتیک، اوت 2012 مراجعه کنید:
http://ir.mondediplo.com/article1865.html
8 – Stéphane Lacroix, « Osama bin Laden and the Saudi Muslim Brotherhood », Foreign Policy, 3 octobre 2012
9 – یک سایت رسمی عربستان سعودی متن را به انگلیسی ترجمه کرده است:
Ain-Al-Yaqeen, 6 décembre 2002 : http://www.ainalyaqeen.com/issues/20021206/index.htm
10 – Ahram Online, 19 septembre 2012.
11 – Al Watan, Le Caire, 2 septembre 2012.
12 – 2011Reuters, 11 juin
13 – Saudi-Egyptian ties get big boost », Arab News, Jeddah, 14 septembre 2012 ; « Through special office, government to protect Saudi investors », AlMasry AlYoum, Le Caire, 4 octobre 2012
14 – « Ghannouchi crée la polémique en Arabie saoudite », BusinessNews.com, Tunis, 15 décembre 2011.
15 – همان طوری که انشعاب در درون حزب النور ، مهم ترین تشکل سلفی نشان می دهد.
لوموند دیپلماتیک، نوامبر 2012 – http://ir.mondediplo.com/article1908.html

منبع: لوموند دیپلماتیک

Published in: on 6 نوامبر 2012 at 1:01 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بانوی ارجمند و مبارز، دوست گرانمایه ما ناهید تقوائی

بانوی ارجمند و مبارز، دوست گرانمایه ما ناهید تقوائی، همسر دوست مبارزمان مهدی تقوائی پس از سالها مبارزه‌ی شجاعانه و پر رنج با بیماری، سرانجام تن وانهاد و به سفر رفت. ضربه سنگین این خبر چنان است که نمیتوانیم آنچه را که زبان دل و احساس میخواهد و میگوید بیان کنیم، امید به آینده که مجال بیان باشد، در حال حاضر همین قدر بگوئیم که اندوه زنی ارجمند را بر دل داریم که از چهل و یکسال پیش در سال پنجاه و هنگامی که در عنفوان جوانی بود و تازه باهمسرش مهدی زندگی مشترک را آغاز کرده بود سرنوشتش گذر از دهلیزهای رنج و توفانهای مبارزه و مرارت شد. همسر و همگام زندگانی اش مهدی به زندانهای شاه کشانیده شد و ناهید با چهار فرزند خردسال، و در فاصله و فرصت رفت و آمد بین شکنجه گاهها و زندانهای همسرش چنگ در چنگ زندگی افکند و کشتیبان خانواده خود شد. سال 1357 و افقی که در آن همسرش از بند آزاد شد به سرعت به سال شصت پیوست و بار دیگر در شرایطی بسیار خطیرتر و رنجبارتر سالهای دیگری از زندگی ناهید در گذر از خانه های تیمی، هر روز در انتظار مرگ بودن، دستگیری سومین دخترش سمیه، سفر به کردستان و سپس ترکیه و اتریش و فرانسه و کوششی شبانه روزی تا سال 1364 و سپس با تغییراتی که در سازمانی که در آن فعالیت داشت، سفر به عراق ادامه زندگی او بود. ناهید تا سال 1370 در سازمان مجاهدین باقی ماند و در این سال به دلیل اختلاف فکری و لاینحل ماندن این اختلاف، با همسر و تنی چند از خانواده اش از مجاهدین جدا شد و پس از مدتها به انگلستان آمد. مدت زمانی پس از آمدن به انگلستان، در زمره تبعیدیان خود خواسته و پناهندگان و همراه با حل و فصل مشکلات زندگی و بر دوش داشتن بار سنگین رنجهای جدا نشدنی گذشته بیماری سمیه سومین دخترش و سر انجام درگذشتش در عنفوان جوانی و سپس شروع بیماری جانکاهی که ناهید بیش از دهسال تمام، با تمام توان با آن جنگید برگ‌های دیگر زندگی او را نوشت. ناهید تا آخرین روزها فعال و با چهره ای که لبخند مهربانانه اش از آن هرگز محو نمی شد به کار و فعالیت و زندگی ادامه داد. آرزوی او که می دانست به سفر می رود دیدن کوچکترین دخترش سوده بود که از سال 1370 تا 1391 به دلیل باقی ماندن در عراق نتوانسته بود او را ببینید. خوشبختانه یکماه قبل ازسفر، این دیدار میسر شد و چندان زمانی نگذشت که ناهید به آرامش چشم بر هم نهاد. در سفر او اگر چه می دانیم از این سفر گریزی نیست غمگینیم. ناهید ایوب روزگار ما یا یکی از ایوبهای روزگار ما بود. او را بعنوان یک زن شجاع و مبارز ایرانی که گوشه ای از تاریخ رنج و مبارزه مردم ایران را برای آزادی و عدالت نمایندگی می کند گرامی می داریم و بعنوان یک دوست گرانمایه فراموشش نمی کنیم.

این سوگ را به رفیق نازنینمان مهدی تقوائِی، و فرزندانش آمنه، عاطفه و سوده تقوائی و سایر اعضای خانواده تسلیت میگوئیم. ادای احترام ما را بپذیرید و ما را در کنار خود بدانید.

4نوامبر 2012 میلادی

سعید اطلس . علی ناظر. اسماعیل وفا یغمایی

Published in: on 6 نوامبر 2012 at 12:30 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

قصیده ای شسته در اشک ،در بدرقه ناهید تقوائی

بن بست تن شکست و فراخای جان رسید

قصیده ای شسته در اشک ،در بدرقه ناهید تقوائی

تجسم محبت ودوستی و انسانیت

و به رفیق سالیان دراز رنج و شرف و پایمردی مهدی تقوائی

از پایگاههای رنج و رزم تادردگاههای غربت و تبعید و تحمل و صبر

اسماعیل وفا یغمائی

————————-

بن بست تن شکست و فراخای جان رسید

«ناهید» ما ز خاک سوی آسمان رسید

زندانی زمین و زمان،رست و پر کشید

تا بی زمین، ز رهگذر بی زمان رسید

تن وانهاد وبال وپر جان زهم گشود

چرخی زد و به مقصد جان جهان رسید

شاخ گلی که رست زمانی به خاک تلخ

تا باغ گل ، نه،بلکه سوی باغبان رسید

آن قطره ی زلال که زندانی کویر

تا بحر و موج و دامن رود روان رسید

آن معنی زلال صبوری و مهر و عشق

سوسو زنان به خانه ی آن مهربان رسید

بعد از هزار تیغ وتبر، کو به سرو ما

از «شیخ و شاه» و نیز هم از «ناکسان» رسید

بعد از چهل بهار،که در رنج رهسپرد

آخر به ختم دولت سرد خزان رسید

در دولت بهار ازل، تا ابد شکفت

تا جاودان به زندگی جاودان رسید

گیرم ز شیخ وشیخ نمایان گریختیم

بانگ سروش ما نه ز شیخان، زجان رسید

با شاهشیخ و شیخشهان گو ، زبهر ما

فتوای ارتداد، گرت بر زبان رسید

زاوئیم ما وبازبه سویش روانه ایم

برخیز یار، چونکه زره کاروان رسید

بانگ دف است و کف، نه غریو عزا و سوگ

آوای مرحباست که از آسمان رسید

«حوا»ی دیگریست که بعد از هزار قرن

تبعید تلخ، باز به باغ جنان رسید

گویند «رفت» و مرگ اگر شرح «رفتن» است

بایست مقصدی که ز رفتن، به آن رسید

گر مقصدی نبود ، چرا گفته اند رفت

گر رفته است، تا به کدامین کران رسید

«می در قدح کنید رفیقان و گل به جیب»*

کاین رفته، تا به مقصد خود، بی گمان رسید

از خاک تا به خویش و ز خود تا حریم خلق

وزخلق تا خدا و پس از آن چنان رسید –

از اهل راز، سیر من الحق بالحق است

رمزی که دست عقل به آن نا توان رسید

خامش «وفا» ، کفایت ما مصرع نخست

بن بست تن شکست و فراخای جان رسید

از وحشی بافقی است
می در قدح کنید رفیقان و گل به جیب
رسم عزای ما نه گریبان دریدنست

Published in: on 6 نوامبر 2012 at 12:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

من؟ وفاداری به ملکه الیزابت؟

پرتو
اکتبر 2012

من؟ وفاداری به ملکه الیزابت؟

همانطور که همۀ ما مهاجرین میدانیم یکی از مراحل قانونی و تشریفاتی برای بدست آوردن تابعیت کانادا این است که باید سوگند وفاداری به ملکه یا پادشاهی انگلیس ادا کنیم. بسیاری از ما مهاجرین این امر را به عنوان یک عمل صرفا تشریفاتی نگاه کرده و چندان اهمییتی به آن نداده و قریب به اتفاق ما اساسا باور و اعتقادی به چنین وفاداری نداریم. شاید بسیاری از ما موقع ادای سوگند به شوخی به خود گفته ایم : » چه خوش باورند اینها، من؟ وفاداری به پادشاهی انگلیس؟ » به راستی اگر این سوگند تا این اندازه بی اهمیت است، به چه علت از متقاضیان تابعیت چنین کاری خواسته میشود.

چارلز راچ، وکیل حقوق مدنی در تورنتو که بیش از 50 سال پیش، از ترینیدا به کانادا مهاجرت کرده بود، از آنجا که هرگز حاضر نشد سوگند وفاداری به سلطنت و ملکه انگلیس را ادا کند، تابعیت کانادا را به دست نیاورد. در 1992 او در دادگاه فدرال کانادا دعوایی طرح کرد مبنی بر اینکه سوگند وفاداری به ملکه ناسخ اصول منشور حقوق و آزادهای کاناداست.دادگاه دعوای او را رد کرد و تقاضای تجدید نظر او به دادگاه عالی نیز رذ شد. در سال 2007 راچ دوباره ولی این بار از طریق «شکایت گروهی»به نمایندگی از طرف افرادی که با او در این مورد هم عقیده بودند، در دادگاه عالی انتاریو طرح دعوی کرد. علیرغم اینکه دادستان ، این پرونده را بی ارزش و وقت گیر دانسته و تقاضای رد آن را کرده بود ، قاضی دادگاه اجازه طرح دعوی را صادر کرد . این بار دولت فدرال وارد ماجرا شده وخواهان رد دعوی مطروحه از دادگاه تجدید نظرشد، دادگاه تجدید نظر، دادخواست دولت فدرال را وارد ندانسته و پرونده دوباره به دادگاه عالی انتاریو فرستاده شد ولی سرانجام این دادگاه نیز در ژانویه 2009علیه چارلز رای داد.

در فوریه 2012 چارلز باز هم به دادگاه عالی شکایت برد ، ولی این بار با این استناد که شرط ادای سوگند وفاداری به ملکه اشکال قانون اساسی دارد. در 18 جون 2012 دادگاه اجازۀ ادامۀ رسیدگی به پرونده را صادر کرد. اما چارلز چند ماه پس از آن تاریخ، روز دوم اکتبر در سن 79 سالگی بعلت بیماری سزطان مغز درگذشت بدون اینکه تابعیت کشوری که بیش از 50 سال در آن زندگی و تلاش کرده بود را بدست بیاورد. در یکی از مصاحبه هایش در تلویزیون سی بی سی، به او گفته شد که چرا به این قضیه اینقدرها اهمیت میدهد در حالیکه این صرفا یکی از مراحل تشریفاتی برای کسب تابعیت است . او در پاسخ میگوید: چگونه میگویید اهمیتی ندارد؟ شما اگر به وفاداری به سلطنت ملکه سوگند نخورید حق رأی ندارید، نمیتوانید بسیاری ازشغلهای دولتی را داشته باشید ، نمیتوانید عضو هیئت امنای آموزش و پرورش منطقۀ خود شوید، نمیتوانید گذرنامه بگیرید و بسیاری موانع دیگر سر راه شما هست.

با قانون سوگند عملا در ذهن مهاجرین القإ میشود که انگار ملکه و خاندان سلطنتی این جامعه را ساخته و مهیا کرده اند و نه نیروی بازو و فکر مردم ساکن و مهاجرین. برای روشن شدن مطلب متن سوگند را لغت به لغت میاورم:

«من قسم میخورم که نسبت به ملکه الیزابت دوم، ملکۀ کانادا،وارثین و جانشینانش، وفادار و تابع بوده و متعهد به اطاعت از قوانین کانادا و انجام وظایفم به عنوان یک تبعۀ کانادایی خواهم بود.»

ملاحظه میکنید که وفاداری و اطاعت برای مهاجرین باید به میزانی باشد که نه تنها به ملکه بلکه به اشخاصی هم که هنوز نمیشناسند وبه عنوان جانشینان بعدا خواهند آمد نیز باید وفادار و تابع باشند. هر چند تبعیت از قوانین و قبول سیستم پادشاهی برای تمام اتباع کاناداست ولی ادای سوگند فقط برای مهاجرین بالاتر از هیجده الزامی است . آنچه مسلم است یکی از نیازهای ضروری مهاجرین برای برخورداری از حقوق و امنیت اجتماعی ، بدست آوردن تابعیت کاناداست ، ومیتوان گفت یکی از عللی که به این مسئله توجه و پرداخت نمیشود»مخصوص مهاجر بودن» آنست و در حال حاضر مسئلۀ کسانی که متولد کانادا هستند نمیباشد. شاید اگر از یک کانادایی خواسته شود که به یک شخص خاص سوگند ادا کند حاضر به انجام آن نشود.

یکی از نکاتی که در این مورد میتوان به آن اشاره کرد این است که معمولا مهاجرین با انگیزۀ نجات از سرکوب و شکنجه و زندان و اعدام و تحقیر به کشورهایی مثل کانادا آمده و در مقایسه با آن همه آزار و تهدید، شاید به نظرشان ادای سوگند به ملکه و جانشینانش وظیفه و بار چندان سنگینی نباشد. اما نکته اینجاست که نظام سرمایه فقط با سرکوب و کشت و کشتار نیست که مردم را به اطاعت وادار میکند،بلکه با بمبارانهای فکری افکار و عقاید طبقۀ حاکم را به صورت قانون وضع کرده مردم را ملزم به اجرای به آن میکند. دولت جمهوری اسلامی ایران هم که مردم را مجبور به ادا یا نوشتن «بسمه تعالی»، ادای نماز در ادارات دولتی، روزۀ اجباری وغیره کرده، همین هدف را دنبال میکند. مذهب، در همین جایگاه است که وظیفۀ اصلی اش را انجام میدهد: تو بندۀ ناچیز و گناهکاری هستی که دائما باید چند بار در روز و شب، به طور مرتب، با ادای جملات و عباراتی طلب بخشش کنی، اقرار کنی که از خدا و فرستادگانش اطاعت میکنی. و بدیهی است که فرستادگان ، نخبگانی زمینی هستند که برای تو تکلیف تعیین میکنند.

سوگند وفاداری به سلطنت فقط ادای چند جمله نیست، تحمیل یک اقرار است به اطاعت و قبول آنچیزی که به هیچ وجه و هرگز قبول نداری ؛ چنین الزام و اجباری به ویژه در مهاجرین حسِ تحقیری دوباره و تبعیتی از سر ناچاری را تقویت میکند. این همان حسی است که طبقۀ دارا خواهان آن است حسی که به فرد میگوید تو فرودست هستی و این بالاییها هستند که برای تو تصمیم میگیرند. اهمیت و ارزش مقاومت چارلز راچ در همین نکته است او زیر بار این تحقیر نرفت. او نخواست که حداقل در این مورد، بالایی ها برایش تصمیم بگیرند. او بر خلاف بسیاری از مهاجرین خشم و مخالفت را فرو نخورد بلکه در حد توانایی اش مقاومت کرد و مخالفت خود را ابراز کرد.

هر اندازه نقش مردم در تصمیم گیریها کمتر باشد به همان میزان اعتقادشان به فرودست بودن بیشتر میشود. این نقش نداشتن، آنها را نسبت به قدرتشان بیگانه کرده و به این نتیجه میرساند که: «نخبگانی »

در آن بالاهستند که «کاردان» و کارشناس تمام امور زندگی اجتماعی بوده و آنها بهتر میدانند ما چه کارهایی را باید و یا نباید انجام دهیم. آنها بلد هستند که چگونه مذاکره کنند و «تصمیم» بگیرند حتی در مورد زنده بودن یا زنده نبودن ما آن زمان که «تصمیم» به جنگ میگیرند و ما طبق قوانین جاری وظیفه داریم وارد ماجرا شده و گوشت دم توپ شویم. و کیست که نداند «گوشت دم توپ شدن» به » فدا شدن» در راه «آب و خاک» و «ناموس» و «عقیده» آب و رنگ و ترجمه میشود. در رویارویی با سیل نمایشهای بی شمار ساز و کارهای اقتصادی ، نظامی و فرهنگی طبقۀ دارا در مراکز پر جلال و جبروت و ساختمانهای مجلل و نگهبانهای مجهز و اتوموبیلهای آخرین مدل و سخنرانیهای غرا و البته به رخ کشیدنهای کیفری و عقوبتی و ایذا و اذیتهای مرئی نا مرئی، مردم کم کم به این احساس میرسند که نقش و دخالتی در ماجرا ندارند. و بر همین اساس است که برابر قانون اساسی 1867 و اصلاح شدۀ آن در 1982، و طبق چارت حکومتی کانادا، بالاترین مقام سیاسی کشور ملکه الیزابت بوده و تمام مصوبات به امضای نمایندۀ او در کانادا میرسد، همچنین ملکه یا نمایندۀ او اختیار تعطیل کردن مجلس را دارد. در واقع ما با ولایت فقیه به سبک کانادایی روبرو هستیم. ولایت فقیهی که باید پای سند وفاداری به اورا امضإ کنیم. البته این ادای سوگند به سبک شیک و آرام، جایگزین همان دست بوسی و پابوسی سبک قدیم شده و خیلی آزاردهنده نیست. اما اگر انجام ندهی اذیت و آزار، ولی شیک و آرام، شروع میشود: حق رأی نداری، نمیتوانی گذرنامه بگیری، نمیتوانی عضو هیئت امنای آموزش و پرورش منطقۀ خود بشوی، نمیتوانی بسیاری از شغلهای دولتی را داشته باشی و بسیاری موانع نامرئی دیگر.

در هر جمع، گروه، سازمان از هر نوع و یا حتی سازمانهای فعال سیاسی، چنانچه اعضإ نقش دخالتگری و تصمیم گیری نداشته باشند، نطفۀ اعتقاد به وجود «دانایان» برای تصمیم گیری و همه کاره بودن «رهبران» و سرپرستان بسته میشود. و به این ترتیب روحیۀ پرسشگر، خلاق و متکی به نفس جایش را به روحیۀ مطیع و سربراه داده ، دنباله روی و اطاعت بی چون وچرا از بالادستان با نامهای مختلف رهبر، پیشوا، دبیر کل، قهرمان و….آغاز میشود.

انتخابات رياست جمهوری آمريکا

حسين ارانی

در حال حاضرانتخابات رياست جمهوری آمريکا هفته های نهايی خود را طی می کند.مناظره های آقای اوباما و آقای رامنی ،نماينده جمهوری خواهان و تهديد های علنی حول و حوش جنگ و حمايت عريان از اسرائيل ، بار دیگر به طور مشخص سیاست های دولت آمریکا را نمایان می کند. و نشان می دهد که چگونه هریک در پی راضی کردن دولت اسرائیل از یکدیگر پیشی می گیرند. و اما این نشان از قدرتمند بودن لابی اسرائیل در آمریکا را دارد. لابی اسرائیل در ایالات متحده به دو صورت رسمی و غیر رسمی وجود دارد. لابی رسمی، سازمان‌ها و گروه‌های سازمان‌یافتهٔ یهودی و صهیونیستی هستند که در تصمیم‌گیری‌های مجلس قانون‌گذاری آمریکا و دستگاه حاکمهٔ آمریکا، به طور مستقیم، اعمال فشار می‌کنند.مهم‌ترین آن‌ها، کمیته روابط عمومی آمریکایی اسرائیلی (آیپاک) و کنگره جهانی یهودیان است.لابی غیر رسمی به صورت مشارکت گستردهٔ یهودیان در انتخابات و حضور یهودیان در پست‌های حساس آمریکا شکل می‌گیرد. حال باید دید که نماينده گان احزاب دموکرات و جمهوری خواه حول چه مسئله ای کمپين خود را به پيش می برند

با نزديک شدن به زمان برگزاري انتخابات رياست جمهوري امريکا، تحليل‌گران بيشتري کل فرايند انتخاباتي اين کشور را به چالش مي‌کشند که در آن گروه‌هاي ذي‌نفوذ خاص به جاي مردم عادي درباره نتيجه انتخابات تصميم مي‌گيرند. در همين راستا، شبکه پرس تي‌وي با مايک هريس، مدير عامل شرکت سرمايه‌گذاري بانکي اي‌ام‌تي کپيتال پارتنرز در شهر فونيکس امريکا مصاحبه کرده است .اين تحليل‌گر اظهارات خود را در حالي مطرح کرد که ميت رامني، رقيب انتخاباتي باراک اوباما، رئيس جمهور امريکا توانسته است حمايت انجمن ملي تفنگداران قدرتمندترين لابي امريکا را به دست آورد. هريس می گوید حقيقت غم‌انگيز اين است که امروز در امريکا، تا ۹۶ درصد نامزدي در انتخابات پيروز خواهد شد که بتواند پول بيشتري را براي رقابت‌هاي انتخاباتي خود کسب کند.
بنا بر اين، مردم در حال از دست دادن حق راي خود هستند. رويا و خيال اين که در يک جمهوري دموکراتيک زندگي مي‌کنيم در واقع جاي خود را به يک طبقه توانگر داده است و اين در حقيقت نقض اساسي انتخابات ما است، زيرا اين طبقه ثروتمند اکنون کشور را اداره مي‌کنند و براي از بين بردن اين روند، به تغييري چشم‌گير و ناگهاني نيازمند هستيم. زيرا گروه‌هاي ذي‌نفوذ خاصي حکومت را اداره مي‌کنند و حکومت امريکا با رضايت عامه مردم اداره نمي‌شود. من فکر مي‌کنم که دولت امريکا، «دولت گروه‌هاي ذي‌نفوذ خاص» است و گروه‌ذي‌نفوذ اسرائيلي-صهيونيستي-ليکودي است که در واقع کنترل امريکا را در اختيار دارد. ديگر روزنامه‌نگاري صادقانه در امريکا وجود ندارد و رسانه شرکتي نيز سهم خود را از بازار مي‌گيرد و عمر رسانه جايگزين در حال به سر آمدن است و حتي بيش از رسانه‌هاي شرکتي تحت سلطه قرار خواهد گرفت. اميدوارم بتوانيم با بيان حقيقت به مردم، تغييري در اين وضع ايجاد کنيم. انتخابات چالشی برای مردم است چگونه بايد به شهروندان امريکايي بگوييم که مجبور نيستيم دو نامزد فعلي را بپذيريم، دو نامزد اصلي، در حالي که گزينه‌هاي بهتري را داريم؟ چه طور مي‌توانيم وقتي پول به چنين نيروي مسلطي در فرايند انتخابات تبديل شده است، اين پيام را به مردم بدهيم؟ ؟
من در انتخابات سال ۱۹۹۴ به عنوان رئيس امور مالي حزب جمهوري‌خواه خدمت مي‌کردم. من مي‌فهمم که پول چه قدر مهم است و چگونه نامزدهاي حزب سوم با جذب منابع مالي مورد توجه قرار مي‌گيرند يا با پول چگونه سيستم را دوباره ابداع مي‌کنيم و چگونه قوانين را بارديگر در اين آشفته‌بازار مي‌نويسيم. .
به عنوان نمونه مک‌کين فين‌گولد را به ياد آوريد. آن ماجرا يک اختلال عمده در اصلاحات مالي رقابت انتخاباتي بود و اين مساله رقابت انتخاباتي را واقعا تغيير داد. پيش از مک‌کين فين‌گولد، راي دهندگان در آيووا تنها کساني بودند که به هر نامزدي پول مي‌دادند. من فکر مي‌کنم که مردم امريکا بايد در انتخابات شرکت کنند و به هر کسي به جز متصديان فعلي راي دهند. همه بايد در انتخابات شرکت کنند.ما در امريکا به تغيير رژيم در تمام سطوح، چه در سطح رياست جمهوري و چه در سطح کنگر و سنا نيازمنديم. {1}

در ایالت متحده آمریکا نمايندگان اين احزاب نگرانی از بابت رای خود در برخی از مناطق ایالتی راندارند. و تقريبا می توان گفت از نظر رای بسيار بهم نزديک هستند، تنها ايالت فلوريدا است که تا حدودی تعیین کننده می باشد. اما تعيين کننده اصلی ايالت اوهايو است که نبض انتخابات را بدست دارد.نماينده گان دو حزب قبل از انتخابات بارها به مناطق مختلف اوها يو سفر می کنند تا بتوانند سرنوشت خود را رقم بزنند. مسائلی که مورد منا ظره قرار می گیردمعمولا مسائلی است که مورد توجه مردم می باشد در درجه اول ايجاد شغل،امنيت،زنان و تساوی حقوق می باشدو در نهايت هژمونی آمريکا در سطح جهانی است.مذهب نيز نقش مهمی در رای گيری دارد که ظرف سه ده گذشته تغيير فاحش کرده. افراد غير مذهبی در سال 1972 تنها 7 درصد جمعيت را تشکيل داده که اين رقم در سال 2012 به 19.6 درصد افزايش نشان داده که از اين تعداد از سال 2000 تا 2012 از 61 درصد به 75 درصد به دموکراتها رای می دهند.رای جمهوری خواهان از 30 درصد به 23 درصد کاهش نشان داده است.در سال 1972 پروتستانها 62 درصد جمعيت اين رقم در سال 2012 به 48 درصد سير نزولی طی کرده است.کاتوليک ها در سال 1972 از 26 درصد به 22 در صد نزول کرده که ارقام بالا نشان دهنده سقوط تدريجی دين را در زندگی روزانه مردم را نشان می دهد.اما با اين حال اغلب نيروهای کاتوليک رای خود را به جمهوری خواهان مخالف سقط جنین می دهند.

عواملی ديگری که در مناظره ها مورد توجه رای دهندگان است( نکات مثبت ان) ،تبحرو تسلط هریک از کاندیداها در اجرای مناظره ، تبسم به موقع ودر کل میمیک چهره هرکدام از کاندیداهابه مانند هنرپیشه گانی در صحنه تاتر، ونکته منفی در این مناظرات می تواند قطع صحبت نماينده رقيب بدون درنظر داشتن وقت داده شده به کاندید مقابل باشد.

عمده مسائل مناظره در حول و حوش دو مسئله پایه ای که در بطن سیاست هر دولتی میباشد، یعنی ارزیابی کردن سياستهای داخلی و خارجی از دیدگاه دو کاندید دور می زند. که معمولا در مورد سياست خارجی هر دو حزب با همديگر تفاهم کامل داشتـه و آنچه تعيين کننده است منافع دولت سرمایه دار آمریکا است وهژمونی آن در سطح جهانی به هر شکل و قيمت است.

کما اینکه ملاحظه کردیم در مناظره معاونان رئيس جمهور وقتی مجری جلسه بطور مشخص سئوال کرد که آيا مسائل انسانی در تعيين سياست شما دخالت دارد؟ پاسخ نماينده جمهوری خواه آقای پال راين اين بود که هر آنچه منافع آمريکا را تعيين کند برای ما قابل قبول می باشد .اما اين به مفهوم آن نيست که سياست دموکراتها با آنها تفاوت داشـته باشد.آقای جو بايدن معاون رئيس جمهور گفت که ما در سوريه همان کاری را انجام ميدهيم که اگر شما بوديد انجام می دادید، ما از طريق متحدين خود ترکيه ،عربستان سعودی و قطر اهداف خود را به پيش خواهیم برد.

بنا براين جدا از هارت و پورتهای اين دو حزب، منا فع و هژمونی اين امپريا ليست در سطح جهان توسط سی آی ای و پنتاگون و ديگر متفکران سرمايه ديکته شده و اجرا می گردد.

در ارتباط با مسائل داخلی ،عمده ترين مسئله در شرايط بحران عميق سرمايه داری که خود عامل آن بوده اند،ايجاد شغل است.اگر به مناظره توجه کرده باشيد صحبت و روی سخن با اقشار ميانه است که طبق آمار 70 درصد مشاغل توسط اقشار ميانه از قبيل کارگاه های کوچک، مغازه ها ،سرويس و خدمات، پزشکان و غيره تشکيل شده که 30 درصد سرمايه کشور را در اختيار دارند.70 درصد سرما يه در دست سرمايه داران بزرگ است که 30 درصد مشاغل را دارند و اينها هستند که سياست دولت را با پولهای خود تعيين می کنند.

موضوع ثانوی خدمات پزشکی است که اوباما با ايجاد بيمه دولتی به خيال خود مشکل خدمات درمانی را حل کرده که با بروکراسی دولتی اغلب پزشکان و درمانکاه ها از پذيرش بيمه دولتی خود داری می کنند .از طرف ديگر جمهوری خواهان ،خواهان تقويت هر چه بيشتر شرکت های بيمه هستند که اغلب مردم توان پرداخت هزينه آن را ندارند و حتی اگر داشته باشند چنانچه به بيماری لاعلاج دچار شده باشند ،از ارائه خدمات محروم و حتی تا حد ورشکستگی پيش می روند.نمونه های آن را در فيلم های مايکل مور و يا فيلم «ارن براکويج»با بازی زيبای جوليا رابرتس را می توانيد ببينيد.

هر کدام از اين نماينده گان چه آقای اوباما و يا آقای رامنی انتخاب شوند،وجوه اشتراک آنها در چپاول مردم زحمتکش آمريکا و توطعه و کشتار در آسيا وافريقا و آمريکای جنوبی هيچ فرقی با ديگری ندارد و تنها وجه اختلاف آن در نحوه اجرای آن است و بس.

دکترين آقای جيمی کارتر ، جمهوری اسلامی و اسلاميزه کردن خاورميانه توسط دموکراتها و پس از آن جمهوری خواهان از ريگان و بوش گرفته تا آقای اوبامای دموکرات همگی از منافع آمريکا در منطقه به شکل ایجاد جنگ افروزی و از بین بردن تمامی زیر ساخت های اقتصادی و تخطئه نمودن جنبش های انقلابی در این مناطق را حمايت می کنند.جيمي کارتر در سالهاي 81 –1977 رئيس‌جمهور امريکا شد. اشغال افغانستان از سوی اتحاد جماهیر شوروی پیشین زمینه ساز اعلام دکترین جیمی کارتر، رییس جمهور آمریکا، از حزب دموکرات شد. در دوره جنگ سرد، آمریکا و هم پیمانان اروپایی اش با تلاش‌های فراوان و صرف هزینه هنگفت، توانستند، پیمان آتلانتیک شمالیNato)۲] را از طریق پیمان سنتوCento)۳) به پیمان جنوب شرق آسیاSeato۴ پیوند بدهد و کمربند شمالی را در برابر پیمان ورشو(Warsuw Pact) به رهبری اتحاد جماهیر شوروی به وجود آوردند و رویای کهن روسیه را در رسیدن به آب های گرم خلیج فارس واقیانوس هند ناکام بگذارند.. افزون بر این اشغال افغانستان، اتحاد جماهیر شوروی را چند گام به منطقه استراتژیک خلیج فارس نزدیک تر کرد. ایالات متحده آمریکا منطقه استراتژیک و نفت خیز خلیج فارس را در حال از دست رفتن می‌دید. با توجه به این رویدادها، جیمی کارتر، رییس جمهور آمریکا در بیست و سوم ژانویه ۱۹۸۰م پیشنهادهای خود را درباره راهبرد آمریکا در منطقه خلیج فارس که به «دکترین کارتر» معروف شد اعلام کرد. طبق اين دكترين كه همچنان نصب العين مقامات ارشد واشنگتن است، دولت آمريكا خود را مجاز به استقرار در خليج فارس كرده است. در دكترين كارتر آمده است: دولت آمريكا هرگونه تلاش براي كنترل منطقه خليج فارس را تهديدي براي منافع حياتي خود تلقي خواهد كرد و براي عقب زدن و خنثي ساختن اين تلاش به هر وسيله و اقدام متوسل خواهد شد. بهانه صدور اين اعلاميه، مداخله مسكو در افغانستان (كه از خليج فارس، فاصله زياد دارد) بود!. اين دكترين، با وجود فروپاشي شوروي، پابرجا مانده و آمريكا اينك نه تنها در عراق، افغانستان، اردن، سعودي، كويت، بحرين، قطر و امارات حضور نظامي دارد و پاكستان متحد آن است بلكه جاي پايش در برخي كشورهاي آسياي ميانه و قفقاز هم ديده مي شود كه خطرآفرين و عامل معارضه و برخورد است.

پیروزی رونالد ریگان در ابتدای دهه ۱۹۸۰ در حقیقت پیروزی جناح راست حزب جمهوری‌خواه بود که محافظه‌کاری را به شکل عمیق در کشور حاکم کرد. وی با شعار کاهش مالیات ها، کاهش هزینه‌های دولت، تقویت بودجه نظامی و کاهش دخالت‌های دولت در امر بخش خصوصی به کاخ سفید وارد شد. به همین دلیل در نخستین دوره ریاست جمهوری ریگان، بزرگ‌ترین کاهش مالیات‌ها در طول تاریخ ایالات متحده و عظیم‌ترین بودجه نظامی در دوران صلح به مرحله اجرا گذاشته شد. در بخش اقتصاد، کاهش هزینه‌های دولت، با افزایش نرخ بیکاری همراه شد و ۴ برابر شدن قیمت نفت، رکود اقتصادی را در ایالات متحده به همراه آورد. وی تنها از طریق اعمال فشار بر میخائیل گورباچف رهبر اصلاح‌طلب اتحاد شوروی و کسب امتیازات بیشتر از مسکو توانست میزان مقبولیت حزب جمهوری‌خواه را در نزد افکار عمومی حفظ نماید. بدین ترتیب زمینه برای پیروزی جورج بوش معاون ریگان و نامزد حزب جمهوری‌خواه در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۸۸ مهیا گشت. در این انتخابات، جمهوری‌خواهان توانستند برای نخستین بار پس از جنگ جهانی دوم برای سومین بار درکاخ سفید مستقر شوند. اما به رغم این موفقیت، بوش موفق نشد حکومت خود را تجدید کند و در رقابت با بیل کلینتون دموکرات شکست خورد.

کماکان حقوق اوليه مردم در قانون اساسی همين دولت امپرياليست به بهانه امنيت ملی پس از11 سپتامبر زير پا گذاشته شده است. و بازرسی شما در خيابان،در فرودگاه ،استراق سمع ،کنترل و دست رسی به حساب بانکی و کنترل کامپيوتر شما همه بیانگر این نکته می باشد که حتی حد و حدود آزادی که در قوانین حقوق بشری خودشان موجود است.نیز به آسانی به زیر پا گذاشته می شود. اینان از ارائه این حقوق حتی نسبت به ملت خود نیز دریغ می ورزند.و این موضوع گرایش آنها را به سمت فاشیسم هرچه عریان تر می نماید.

در خارج از مرز ها هم با دخالت و تجاوز به امور ديگر کشور ها، تعويض نوکران وابسته با نوکران جديد جهت گمراه کردن مبارزات حق طلبانه مردم،و به قيمت کشتار مليونها انسان بی گناه در دستور کار اين امپرياليست جاه طلب قرار داشته جدا از اينکه آن فرد یعنی رئیس جمهور اوباما باشد يا رامنی. چرا که سیاست در این کشورها با قدرت سرمایه تعیین می گردد و گریزی از این مسئله وجود نخواهد داشت تا زمانی که این چرخه سرمایه به این شکل منحوسش وجود دارد. به قول معروف سگ زرد برادر شغال است.

2012 اکتبر

1. (برای متن کامل سخنان مایک هریس به شبکه پرس تی وی مراجعه کنید)

از اقبال مسیح تا ملالا یوسفزای

سوسن بهار

دوازدهم اکتبر 2012

پانزده سال پیش در اولین سالهای پس از مرگ جانکاه اقبال به دست صاحبان سرمایه و کنار رفتن پردهی آهنین وهن به کار کشیدن از جسم و جانهای کوچک در سیستم استثمار انسان به دستان کوچک و پر توان او – که چه در زمان حیات کوتاه اما پر ثمرش از طریق سخنرانیهای پر شور، بر حق و زیبایش به عنوان سخنگوی بردهگان کوچک و ارزان جهان انجام داد و چه پس از مرگ جانکاهش به دست صاحبان زر و زور و تاثیر اجتماعی بیش از حد آن- به یاد و نام او نوشتم «از اسپارتاکوس تا اقبال مسیح»؛ نوشتم که چگونه کار کودک پوشیدهترین راز جهان است و چگونه اقبال، این اسپارتاکوس معاصر و خردسال ما، پرده از روی این واقعیت دهشتناک که عرق شرم بر پیشانی هر انسان شریف و آزادهای مینشاند، برداشت و نه فقط این، که هزاران هزار دستان گرم و پر توان را در تلاش برای دفاع از حق کودکی و لغو کار کودکان در دست هم گذاشت و قدمهای مصم و پویایی را در این مسیر به حرکت در آورد.

و اکنون دختری از همان تبار، ملالا از تبار اقبال، این بار جهان را به ویژه متوجه بی حقوقی کودکان دختر و تلاش برای برابری آنان میکند. به راستی که زندگی و مرگ اقبالها و ملالاها مصداق سخن جاودانهی معلم شریف و آموزگار صمیمی کودکان کار و فقر، صمد بهرنگی عزیز، است که:

«مرگ الان آسان میتواند به سراغ من بیاید. این مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من در زندگی و مرگ دیگران چه تاثیری داشته باشد.»

ماهی سیاه کوچولوهای این اقیانوس ترس و وحشت و جنایت نظام نکبتی سرمایه، اما نه صرفا با مرغهای ماهیخوار، که با کوسههای خونآشام جهل و خرافه و استثمار سرمایه دست به گریبانند.

از اقبال مسیح تا ملالا یوسفزای، جنبش لغو کار کودک و کمپین دفاع از حق کودکی راه دراز و پر پیچ و خم، اما موفق و هدفمندی را پیموده است. تصویب مقاوله نامهی 182 سازمان جهانی کار به یمن رژهی جهانی کودکان کارگر سراسر جهان، برگزاری کنگرههای اول و دوم جهانی کودکان کارگر، به راهاندازی پروژهی تحصیل رایگان اجباری با کیفیت بالا برای همهی کودکان جهان تا سال 2015 (که البته بیش از این تاریخ به درازا خواهد کشید)، گسترده شدن قوانین لغو کار کودکان و پذیرفته شدن این قوانین توسط بسیاری از کشورها، برداشته شدن قدمهای جدی و عملی در امر تحصیل کودکان، و… از این جملهاند.

یکی از دستاوردهای این جنبش جهانی، به راه افتادن مدارس آزادسازی اقبال مسیح در پاکستان بوده است؛ مدارسی که در کنار مدارس متروک و بی دانشآموز دولتی، که به دلیل فقر خانوادهها و گرانی هزینههای تحصیل از دانشآموز خالی مانده بود و مدرسهی اشباح نامیده میشد، به سرعت از دانشآموزان مشتاق خانوادههای کارگر پر شد.

در مدارس آزادسازی اقبال مسیح، بیش از یازده هزار کودک رها شده از یوغ بردهگی قرض به تحصیل مشغول شدند و نه تنها دانشآموزان ممتاز و بی نظیری از تبار اقبال به مدارس عالی و دانشگاهها و کُل جامعهی بشری هدیه کرد، بلکه فعالین پر شوری چون مالالیها را هم در دامان خود پرورش داد.

پس از اقبال کم نبودهاند کودکانی که در گوشه و کنار جهان پرچم «نه به استثمار کودک» و «حق تحصیل رایگان و اجباری برای تمام کودکان جهان جدا از جنسیت، نژاد و…» را برافراشتند و با کنگرههای اول و دوم جهانیشان در فلورانس در ایتالیا و دهلی نو در هندوستان و با قطعنامههایشان، که زبان حال کودکان کارگر جهان بود، جهان معاصر را به چالش کشیدند و طرح امکان تحصیل برای تمامی کودکان جهان تا سال 2015 را در دستور جنبش لغو کار کودک (گلوبال مارچ) و کلیهی نهادهای بینالمللی دفاع از حق کودکی قرار دادند و حتی بر سازمانهایی چون یونیسف و سازمان جهانی کار و… نیز تحمیل کردند.

امسال، به یمن فعالیتهای این جنبش، و به فراخوان سازمان ملل، پروژهی یازدهم اکتبر «روز مطالبهی رفع تبعیض علیه کودکان دختر» نامگذاری شد. و در همین روزها، دست سرمایه یک بار دیگر از آستین ارتجاع، آن هم از متوحشترین نوع آن، طالبان، بیرون آمد و یکی دیگر از عزیزکهای ما، دخترکهای زیبا و گلگون چهرهی ما، که ذات انسانیشان از ستارههای تابناک شرافت بشری در هزاره سوم است، را مورد ترور قرار داد.

اقبالمان را کشتند، احسانمان را تبعید کردند، کایلایشمان و همکاران دیگرمان را تاکنون بارها مورد ترور و تعرض قرار دادند، به زندان افکندند، شکنجه کردند، و… و اکنون ملالامان را در اتوبوس مدرسه ترور میکنند؛ غافل از این که ملالا تنها نیست، همان طور که اقبال تنها نماند و راه پر افتخارش توسط هزاران هزار کودک و بزرگسال دیگر در سراسر جهان ادامه یافت.

میلیونها تن ار ملالاها و اقبالها و سوماها و کنجوها و تیمورها و پریانکاها، و جینها و اولیویاها و مایکلها و گلریزها و مرجانها و صابرها و مهدیها و… را در سختترین شرایط به پستترین کارها، پر مخاطرهترین آنها، با نازلترین دستمزدها، در عرصهی کار کشاورزی، در بردهگی جانکاه کاکائوچینی، در مزارع پنبه و قهوه و نیشکر، پشت دارهای قالی در دخمههای نمور، در معادن، در آجرپزیها، در کارگاههای سازندهی ابزارهای اتاق عملهای پزشکی، در توردوزی لباس زیرهای تریومف، ویکتوریا سیکرت، در ساختن قطعات کامپیوترهای آپل، در کارخانههای مواد خطرناک شیمیایی، و… در همه جا، همه جای این کرهی خاکی از کامبوج و کنیا تا نپال و بنگلادش، از هندوستان گرفته تا آمریکا، از ایتالیا گرفته تا بریتانیا، به بردگی کشاندهاند و از جانهای عزیز و کوچکشان میکاهند. در باندهای موادمخدر به کارشان میگیرند، وجودشان را در صنعت سکس پرپر میکنند، اندامهای بدنشان را به تجارت میگذارند تا ثروتها بیشتر و سرمایهها انباشتهتر شود.

از زمان مرگ اقبال تا ترور ملالا هفده سال گذشته است، در این هفده سال به یمن فعالیتهای پیگیر و ارزندهی تلاشگران جنبش لغو کار کودک و کمپین دفاع از حق کودکی در سراسر جهان از یک سو، و تداوم بردهگی و محرومیت کودکان از تحصیل، دیگر نه یک راز پنهان، بلکه واقعیتی تلخ و حقیقتی جانکاه است که برای آن باید چارهای اندیشید. اقبال گفته بود:

«قلم باید در دست کودکان باشد نه ابزار کار.»

و ملالا گفته بود:

«کار من مثل یک فیلم است، یک فیلم پر از رویا، اما رویای من به حقیقت میپیوندد. من برای رفع تبعیض از دختران و زنان، برای با سواد شدنشان و برای برابریشان تلاش میکنم. برای همین شادم، بسیار شاد، و میدانم دیر نیست زمانی که همهی ما از شادی مثل پروانهها آزادانه پرواز کنیم و در جشن گلها برقصیم.»

بیایید به یاد اقبال برای دادن قلم به دست کودکان، پر توانتر و مصممتر از گذشته به راهمان ادامه دهیم. بیایید به خاطر ملالا، برای سر گرفتن این رقص شادمانه به پا خیزیم و یک دل و یک صدا، همبسته و پیوسته، فریاد بزنیم:

– «یک، دو، سه، رنج و کار بسه، کودکان همه سوی مدرسه!»

– «نه به کار کودک!»

– «تحصیل رایگان اجباری با کیفیت بالا برای تمام کودکان!»

– «رفع تبعیض از کودکان دختر در تمامی شئونات زندگی اجتماعی و خانوادهگی!»

بیایید قدم در این «راه بی برگشت بگذاریم» و بدانیم که «کلید در باغ جمع دلهای پراکندهی ماست.»

ملالا یوسفزای چگونه انسانی است؟ و چگونه ترور شد؟

سوسن بهار

اویس توحید، ژورنالیست پاکستانی: گفتوگوی من با ملالا یوسفزای دختری که در مقابل طالبان ایستاد.

ملالا با گونههای گلگونش، با چشمان روشناش، با خستگی ناپذیریاش، با نشاط و زیباییاش، با قدرت بیانش به زبانهای اردو، انگلیسی و پشتون، چشمهی لایزال انرژی در دفاع از حقوق کودکان و رفع تبعیض به نفع کودکان دختر بود.

این ژورنالیست پاکستانی خاطراتاش را از گفتوگوهایش با ملالا یوسفزای، دختر 14چهارده سالهای که ترورش توسط طالبان دنیا را به خشم آورده است، این گونه توضیح میدهد:

ملالا یوسفزای دختری است که بین سالهای 2009-2007 به دلیل نوشتههای انتقادی و اطلاع رسانیهایش دربارهی دخالتهای طالبان در درهی سوات پاکستان، در زمینهی زندگی و تحصیل کودکان دختر و زنان و ایجاد محدودیتهای ارتجاعی علیه آنان، شهرت فروان یافت و نوشتههایش در وبلاگ «بی بی سی» و در وبلاگ شخصی او نامزد جوایز متعددی شد.

وقتی که برای اولین بار او را برای مصاحبه و شرکت در برنامهی تلویزیونی ARY News دعوت کردم و از او پرسیدم: چه انگیزهای برای این کار داشتی؟ جواب داد:

«میخواستم رو به تمام جهان فریاد بزنم و بگویم بر ما چه میگذرد، اما این امر با اسم و هویت واقعیام امکان پذیر نبود. طالبان میتوانست مرا، پدرم را، و تمام خانوادهام، را بکشد. میتوانستم بمیرم، بدون آن که اثری از خود به جای گذاشته باشم. به این دلیل با نامهای مستعار متفاوت نوشتم و تا زمانی که درهی ما از دست طالبان آزاد شد، در این زمینه به کارم ادامه دادم.»

در طول دوران حاکمیت طالبان در سوات دره، مدارس را بستند، پوشش را محدود کردند و بسیاری از دختران دانش آموز را خانه نشین کردند و باعث کوچ مردم شدند. ملالا به خاطر ممنوعیت از پوشیدن لباسهای رنگ و وارنگ خیلی ناراحت بود. در دفتر خاطراتاش میخوانیم:

– پنجم ژانویهی 2009، امروز معلم به ما گفت لباسهای شاد نپوشیم، چون طالبان را عصبانی میکند.

– مارس 2009، در راه مدرسه، هم شاگردیام از من خواست که سرم را حسابی بپوشانم، وگرنه طالبان تنبیهمان میکند.

وقتی که مردم سوات دره از آن منطقه کوچ کردند، من ملالا را بارها دیدم که در چادرهای پناهندهگی کلاس درس دایر کرده بود و به کودکان دیگر درس میداد. با چهرهای به صلابت کوههای پشت سرش به من گفت:

«من دلم میخواهد تا زمانی که تمامی کودکان با سواد شوند، درس بدهم و تا زمانی که سرزمینم از دست طالبان رها نشود، از پای نخواهم نشست.»

پدر ملالا که در تمام سخنرانیهای پر شور و تمام کارهای او همراه او بوده است، در مورد ترور او به من گفت:

«قبل از آن که کاملا بیهوش شود به من گفت، بابا نگران نباش ما پیروز میشویم.»

دوست ملالا، شازیا، که او هم در حملهی اخیر طالبان زخمی شده است، در حالی که اشک می ریخت به من گفت:

«آنها اتوبوس مدرسهی ما را متوقف کردند. سوار موتور بودند. مردی که ماسک بر صورت داشت، اسلحهاش را رو به ما گرفت و فریاد کشید: «ملالا کجاست؟ تمام تن من از یادآوری خاطرات وحشیگریها و سلاخیهای طالبان، جنازههای بی سر مردم، و آن روزهای سیاه و تیره یخ زد. روزهای تنهایی ماها و تمام چیزهای عجیب و غریبی که با حضور طالبان در سوات دره دیده بودم. بله، یادآوری توحش و قساوت آنها خون را در رگهایم منجمد کرد.»

شازیا ادامه داد:

«همین چند ماه پیش در حال برگشتن از مدرسه، یک سرود ملی را با هم میخواندیم که معنی آن از جان گذشتن برای آرمان ها و سرزمینمان بود: «درهی زیبای سوات.»

«با یک قطره از خونم برای رهایی تو، «سوات دره ی زیبا»، دایرهای چنان زیبا بر پیشانیات ای زادگاه عزیزم خواهم نشاند که گُل رُز در باغ از شرم عرق کند.»

این شعر، سرودهی ملالی جویا، قهرمان ملی، است که نام ملالا از نام او مشتق شده است.

شازیا گفت:

«مرد ریشوی ماسکدار رو به ماها فریاد زد: «کدام یک از شما ملالاست، بگویید وگرنه همهتان را به گلوله میبندم. او علیه سربازان الله تبلیغ میکند و باید به سزای اعمالش برسد.

مرد طالبان فریاد کشید، تا ملالا را شناسائی کرد و سپس به طرف او نشانه رفت.»

Published in: on 6 نوامبر 2012 at 12:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه