قبول آتش‌بس در حالت استيصال و درماندگی، محمد جعفری

پنجشنبه 10 اسفند 1391
قبول آتش‌بس در حالت استيصال و درماندگی، محمد جعفری
محمد جعفری
اصلاح‌طلبانی که آقای هاشمی رفسنجانی را «پدر معنوی اصلاح‌طلبی» و حتی بيشتر از آن می‌دانند و بازگشت او را به قدرت به عنوان حلال مشکلات آرزو می‌کنند؛ بد نيست که از راه عبرت به کارنامه‌ی کسی که اداره‌ی جنگ را به‌عهده داشته و يکی از اصلی‌ترين موانع صلح و آتش‌بس در خرداد سال ۶۰ و ۶۱، زمانی که دست بالا را داشته‌اند، شده است، بنگرند

مقدمه
کسانی که قدرت را اصل می دانند و يا اينکه به قصد تقسيم قدرت، دل مشغولی شان سهيم شدن در قدرت است و از اين دريچه، به دنبال دستيابی به دموکراسی و آزادی و حقوقمداری هستند، آگاه و يا نا آگاه مجيز گوی قدرت و در نتيجه چه بخواهند و چه نخواهند، ستايشگر قدرت هستند. برای مثال اصلاح طلبانی که آقای هاشمی رفسنجانی را «پدر معنوی اصلاح طلبی» و حتی بيشتر از آن می دانند و بازگشت او را به قدرت به عنوان حلال مشکلات آرزو می کنند. بد نيست که از راه عبرت به کارنامه کسی که اداره جنگ را به عهده داشته و يکی از اصلی ترين، مانع صلح و آتش بس در خرداد سال ۶۰ و۶۱، زمانی که دست بالا را داشته اند، شده است بنگرند، که چگونه اين سياستمدارِ برجسته اشان کار جنگ را به جائی کشانده که بنا به گزارشهای صريح خودش، در حالت استيصال و درماندگی جام زهرِ پذيرشِ قطعنامه و آتش بس را به آقای خمينی خورانده است. علاوه بر اينکه موجب استقرار استبداد ولايت مطلقۀ فقيهی شده که شعله آتش آن دامن گير خودش را هم گرفته و بعيد نمی دانم که او را هم بسوزاند، زيرا طبيعت قدرت چنين چيزی را اقتضا می کند. با استناد واتکاء به گزارشهای آقای هاشمی رفسنجانی، استيصال و درماندگی را به هنگام پذير قطعنامه در دو بخش جداگانه:
۱- قبول آتش بس در حالت استيصال و درماندگی
۲- سيری در پذيرش آتش بس و قطعنامه
و از راه تجربه و عبرت برای علاقه مندان به تاريخ و آنچه بر کشور و ملت ما رفته است، آورده می شود

۱- قبول آتش بس در حالت استيصال و درماندگی
آقای هاشمی رفسنجانی در۲۸ فروردين ۶۷، در مورد خود از قول خبرنگار می نويسد: «مصاحبه مفصلی با تلويزيون و يک روزنامه ايتاليا؛ داشتم مصاحبه گرها نيرومند بودند. يکی از آنها گفت با بزرگترين سياستمدارهای معاصر مصاحبه کرده، ياسر هم در جلسه بود و شناخته شد. از حال او هم پرسيدند» (۲۸) حال نگاهی به کارنامه وی در روزهای پايانی جنگ بيندازيم.

آقای هاشمی رفسنجانی شکست های پی در پی وهمه جانبه را در مقدمه خاطرات سال ۶۷، چنين توضيح می دهد:«شرايط پيش آمده در ماه های اول سال ۶۷، حضور نيروهای داوطلب در جبهه ها را کم کرده بود و در مذاکرات ستادی معمولاً فرماندهان از کمی نيرو ابراز ناراحتی می کردند و در مواردی، با آماده بودن طرح عمليات، به خاطر کمی نيرو اقدام به عمل نمی کردند و در همين شرايط شاهد عقب نشينی از فاو و سپس منطقه عمليات کربلای ۵ و پس از آن عقب نشينی از جزاير مجنون و عقب نشينی های مکرر ارتش از مناطق مرکزی جبهه و عقب نشينی از مهران بوديم…» (۲۹) و ی چنين ادامه می دهد: « پس از سقوط فاو و عقب نشينی حيرت زای نيروهايمان از فاو، به جنوب رفتم و با فرماندهان و ناظران و افراد رزمنده، مذاکرات جامعی داشتم که بيشتر عقب نشينی را به خاطر کمبود نيرو و استفاده وسيع دشمن از بمب های شيميائی توجيه می کردند. پس از عقب نشينی نيروها از منطقه کربلای ۵ و جزاير مجنون هم سفرها تکرار شد…در جمعبندی نهائی با مذاکرات صريح با فرماندهان طرفدار ادامه نبرد خواسته های آنها و مقدورات زمان آنها و زمان احتمالی آمادگی تهاجم وسيع و سريع مشخص گرديد. صريح ترين نظرها ا از جناب آقای شمخانی و شهيد احمد کاظمی شنيدم» (۳۰) حال بخشی از نکات خلاصه شده فوق، مجدداً ازخاطرات آقای رفسنجانی به ترتيب تاريخ آورده می شود، تا عمق فاجعه ای که قدرت طلبان جهت يک کاسه و قبضه کردن قدرت برای ملت ايران به بار آورده تا حدودی مشخص شود و معلوم گردد که به هنگام پذيرش آتش بس نيروهای مسلح کشور چنان از هم گسيخته شده که خوزستان در معرض سقوط قرار داشته است. واينان چنان شکست خفت باری را ۲۵ سال است که به عنوان پيروزی به خورد ملت ايران می دهند:

۲۸ فروردين ۶۷، «از جبهه خبر دادند که عراق در منطقه فاو حمله وسيعی را آغاز کرده و در دو سه نقطه خط ما را شکسته است و نياز به توپخانه و پشتيبانی هوائی داريم…آقايان روحانی و آقا محمدی آمدند. وضع فاو را بررسی کرديم. کمک های ممکن در حال انجام است، ولی عقب نشينی زياد است و ترميم آن آسان نيست» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۸۵و۸۶).

۲۹ فروردين ۶۷، «گزارش ها خبر از فشار نيروهای عراقی به نيروهای ما در فاو و نزديک شدن آنه به شهر و قطع پل ارتباطی ما روی اروند[منظور اروند رود است.ن.] می داد و حدود ظهر اطلاع دادند که نيروهای ما تصميم به عقب نشينی از فاو گرفته اند؛ خيلی متأثر شدم. اگر دستور مقاومت بيشتر می دادم، تلفات بيشتری را بايستی بپذيريم که نتيجه مطمئنی هم نداشت » (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۸۷). اما مرحوم منتظری از جمله علت سقوط فاو را چنين توضيح می دهد:
« وقتی نيروها را از فاو بيرون کشيدند، فرستادند طرف حلبچه، نتيجه کار اين شد که فاو خالی شد و صدام آمد و فاو را به راحتی گرفت، بعد به شلمچه حمله کرد و چندين هزار نيرو را هم در آنجا از بين برد… اصلاً خالی کردن فاو و فرستادن نيرو به حلبچه کار پخته ای نبود، و بيشتر از همه قضيه انتخابات قضايا را لو داد. در همان وقت انتخابات بود، در رسانه ها اعلام کردند که فاو هزار و هفتصد نفر رأی داشته، و پيدا بود که اين نيروها که در فاو هستند همه رأی می دهند و اين اعلام لو داد که در فاو هزار و هفتصد نفر نيرو بيشتر نيست و باعث شد که صدام حمله کرد و فاو را گرفت، بعد آمد به شلمچه هم حمله کرد و دو باره تا نزديکی اهواز آمد، ما ميلياردها تومان در فاو خرج کرده بوديم که همه به دست صدام افتاد» (۳۱).

۴ خرداد ۶۷، « آقای محسن رضائی اطلاع داد که دشمن در شلمچه و شاخ شميران حمله را شروع کرده است. در شاخ شميران دفع شده ولی در شلمچه درگير هستيم. از آن لحظه تا دو بعد از ظهر، مرتب وضع جبهه را گزارش کردند. رفته رفته گزارش ها نشان می دهد که دشمن خطوط را شکسته و پيش می آيد و بالاخره بعد از ظهر اطلاع دادند که از کل منطقه عمليات کربلای ۵ عقب نشينی کرده ايم. قبول اينکه در چند ساعت اين همه عقب نشينی شده باشد، مشکل بود»(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۳۹ ). در پاورقی همين صفحه توضيحی آمده است: « با سقوط فاو، موانع روانی در ارتش عراق برطرف شد، ابتکار عمل به دست دشمن افتاد و رزمندگان قبل از اينکه فرصت يابند تا خود را با وضعيت جديد وفق دهند، با حوادث ديگری مواجه شدند. ارتش عراق در ۵ خرداد با سپاه های سوم، هفتم و گارد ويژه به شلمچه حمله کرد و منطقه آزاد شده در عمليات کربلای ۵ را در اختيار گرفت.»

۲۰ خرداد ۶۷، «آقای شمخانی فرمانده نيروی زمينی سپاه که از جبهه شمال آمده، گزارشی از وضع خطوط دفاعی در حلبچه و ماؤوت داد و نگران حمله دشمن است. دفاع ما را ضعيف می داند. پس از شروع تهاجمات اخير دشمن در مناطق حساس ديگر، اين نگرانی وجود دارد و وضع بدی است. ..خوش بين به عاقبت جنگ نيست و برای اولين بار صريحاً گفت بايد جنگ را ختم کرد، از شجاعت و صراحت او در اظهار نظر تعجب کردم»(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۶۳).

۲۱ خرداد ۶۷، « آقايان روحانی و رضائی و شمخانی و سنجقی و افشار آمدند. در باره نيازهای جنگ صحبت شد و همه متفق القول بودند، که اگر با آهنگ و امکانات فعلی بخواهيم بجنگيم، نبايد به جنگ ادامه دهيم؛ زيرا در اين صورت ابتکار عمل دست دشمن است و برای ادامه جنگ، ناچاريم وضع فوق العاده در کشور برقرار کنيم و نيروها و امکانات بسيج شود. »(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۶۴).

۲۴ خرداد ۶۷، « عصر تا آخر شب با فرماندهان يگان های عمل کننده در عمليات بيت المقدس مذاکره کردم. هر يک از آنها را جداگانه پذيرفتم. شرح عمليات و نظر خود آنها را خواستم و به آن ها ميدان دادم که هر چه می خواهند بگويند. همگی از اصل عمليات راضی بودند و همگی مدعی بودند که باعث تقويت نيروی رزمندگان شده و می گفتند که اگر نيروی کافی بود می توانستيم بمانيم و بيشتر هم پيش برويم و اکثراً از عملکرد قرارگاه کربلا ناراضی بودند. می گفتند قدرت اداره و همآهنگ کردن را نداشته است. آخر شب با آقای محسن رضائی، مذاکره و عمليات بيت المقدس ۷ را ارزيابی کرديم. نظر اين شد که اگر نيروی کافی بود، می توانستيم پيروزی عمده ای بدست بياوريم»(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۶۹).

۲۵ خرداد ۶۷، « ساعت شش بعد از ظهر آقايان علی شمخانی و عزيز جعفری و محمد باقر قاليباف و جمعی ديگر از اعضای ستادشان آمدند. گزارش وضع حلبچه و ماؤوت را دادند. نيرو کم و خطوط دفاعی آسيب پذير است. راه چاره درست کردن استحکامات و موانع است.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۷۰).

۲۷ خرداد ۶۷، « آقای سنجقی اطلاع داد که در منطقه قاميش دشمن جلو آمده و نيروهای ما احتمالاً عقب نشينی می کنند، ولی مقاومت دارند»(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۷۳).

۲۹ خرداد ۶۷، «نزديک ساعت ۴ صبح، با تلفن آقای رضائی بيدار شدم. اطلاع داد که دشمن در مهران حمله را آغاز کرده و در چند نقطه ناموفق بوده و در يک نقطه نفوذ کرده است. آقای روحانی و آقای شمخانی و آقای حسنی سعدی اطلاع دادند، در همان نقطه هم عقب رانده شده اند. تأکيد بر مقاومت و همکاری کامل ارتش و سپاه کردم…خبر جديد حاکی بود که رخنه به مواضع ارتش در شمال مهران جدی است… نزديک ساعت نه صبح، آقای محمد صدر از وزارت کشور از استانداری ايلام نقل کرد که جاده ايلام مهران بسته شده و عقبه نيروهای سپاه هم به خطر افتاده است. به جلسه علنی رفتم. نمايندگان را هم در جريان گذاشتم، ولی بر اساس مقاومت رزمندگان.
تا ساعت ده و نيم با دلهره در جلسه ماندم و به دفتر برگشتم. خبرها ساعت به ساعت تلخ تر می شد….آقای محسن رضائی که به منطقه رسيده و در ايلام مستقر شده بود، چند بار تماس گرفت و گفت در صدد جمع آوری نيرو ها و ترميم خط هستند. اواخر روز توانستند با فرمانده نيروی زمينی ارتش برای همکاری در ترميم خط و تشکيل خط جديد، ارتباط بر قرار کنند.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص۱۷۷-۱۷۵).

۳۱ خرداد ۶۷، « شب آقای محسن رضائی آمد. گزارشی از وضع مهران و حلبچه و ساير نقاط جبهه داد و گفت در منطقه گرده رش، فشار دشمن زياد شده است ولی به تدريج توان کم می شود. در باره بسيج امکانات برای تقويت جبهه ها به توافق نسبی رسيديم.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۸۰).

۱ تير ۶۷، « عصر و شب فرماندهان منطقه ماؤوت و حلبچه آمدند و با توضيح وضع نيروها و خطر در دو منطقه به اتفاق آرا، خواستار تخليه منطقه ماؤوت برای تقويت ساير خطوط و آزاد کردن نيروی آفندی و احتراز از يک انهدام و شکست محتمل در ماؤوت بودند.پس از بررسی، با همه تلخی و آثار سوء احتمالی به ناچار پذيرفتم.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۸۴).

۴ تير ۶۷، « عصر نخست وزير و اعضای پيشنهاد ستادش آمدند. در باره ارکان ستاد به توافق رسيديم. قرار شد کا را شروع کنند. آقای عليرضا افشار با جمعی از سران سپاه آمدند. برای تجهيز نيرو مذاکره شد…آخرين اخبار حاکی از سقوط کامل جزاير مجنون و هور بود»(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۸۷).

۵ تير ۶۷، « ساعت شش صبح در پايگاه اميديه نشستيم. ماشينها حاضر بودند… ساعت شش و نيم به گلف رسيديم. تا شب در گلف مانديم. به فوريت گزارشی از منطقه گرفتيم. نيروها تقريباً از کل هور عقب نشسته اند. دشمن تا جاده اهواز- خرمشهر مسلط است ولی قصد عقب نشينی به مرز دارد و منتظر است نيروهايش در جزاير و هور، مواضع خود را درست کنند. نيروی آماده ای که در اين حالت به دشمن بتازد، در دست نيست…
شب اطلاع دادند که واحدهايی از نيروی سپاه رفته اند و مواضع ارتش را که در کوشک خالی مانده بود، اشغال کرده اند که دشمن از جاده آسفالته اهواز- خرمشهر دور نگهدارند. عراق گفته است که بيش از دو هزار اسير گرفته که عمده آن ها ارتشی هستند »(پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۸۷و۱۸۸).

۶ تير ۶۷، « اقای سيد محمد علی موسوی جزايری امام جمعه اهواز آمد و از وضع موجود اظهار نگرانی نمود… خبر دادند که دشمن در شاخ شميران حمله هايی آغاز کرده است.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۸۹و۱۹۰).

۷ تير ۶۷، «آقای محسن رضائی تلفنی از حلبچه اطلاع داد که حمله ديشب دشمن تا ساعت ده امروز ادامه داشته و در دو سه نقطه به خطوط ما در شاخ شميران نفوذ کرده و سپس دفع شده است. شش تيپ دشمن در حمله شرکت داشته؛ راضی بود. معلوم شد گزارش امروز که حمله ديشب دفع شده بوده، درست نبود.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۱۹۰).

۱۴ تير ۶۷، « به جلسه ستاد کل رفتم. فرماندهان ارتش و سپاه هم آمده بودند. طرح پدافند از خوزستان مطرح بود. گزارش وضع را دادند. خطر برای خوزستان جدی است. پيشنهاد ها و راه کارها مورد بحث قرار گرفت.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۲۰۱).

۱۷ تير ۶۷، « از جنوب خبر می دهند که دشمن در مقابل آبادان و خرمشهر تجمع کرده و بمباران و گلوله باران دارد و از شيميائی هم استفاده می کند. به نيروی هوائی گفتم که آماده باشند و به نخست وزير گفتم از امکانات استانداری ها برای انتقال نيرو ها از شمال به جنوب استفاده شود.» ص ۲۰۴.

۱۸ تير ۶۷، «مراجعات زيادی بود، مبنی بر نگرانی از حمله عراق به خرمشهر و آبادان و معلوم شد آقای محسن ميردامادی استاندار خوزستان و آيت الله موسوی جزايری امام جمعه اهواز اعلان خطر کرده اند و از مردم خواسته اند به جبهه بروند. قرار نبود به اين صراحت اعلان شود.» ص ۲۰۴.

۲۰ تير ۶۷، « ساعت يازده شب به اهواز رسيديم…آقای شمخانی اطلاع داد که تخليه حلبچه، امشب کامل می شود و فردا ستاد کل اعلام خواهد کرد؛ مضمون اعلام را هم گفت. از دفتر مجلس اطلاع دادند که در منطقه حاج عمران دشمن تجمع نيرو دارد و ارتش از ارتفاع شيلر عقب نشسته است.» ص ۲۰۷.

۲۱ تير ۶۷، « آقای محسن رضائی آمد. وضع پدافند جزيره آبادان و خرمشهر و ساير نقاط را توضيح داد. خبر دادند که ساعت شش و نيم، دشمن به منطقه زبيدات و حمرين حمله کرده که ارتشی ها از آن دفاع می کنند. مطابق معمول خبرهای اولی می گفت حمله را دفع کرده اند. ولی کم کم مطابق معمول گفتند در چند نقطه حط شکسته. از سلاح شيميائی استفاده شده. بعداً معلوم شد که حدود ساعت يازده کار به کلی تمام شده است… شب قرارگاه کربلا و نجف آمدند و برنامه های خود برای دفاع از خرمشهر و آبادان را گفتند. مهندس رزمی آمد و برنامه استحکامات و موانع برای حفاظت از اهواز و آبادان و خرمشهر را گفت….با نخست وزير و وزير ارشاد در باره اعلاميه عقب نشينی از حلبچه صحبت کرديم و امروز اعلان شد. نخست وزير نگران آثار منفی آن در اعزام نيرو ها است» ص ۲۰۷و۲۰۸.

۲۲ تير ۶۷، « از منطقه فکه هم اطلاع رسيد که بر اثر فشار دشمن، تعادل لشکر ۷۷ از دست رفته و در کنترل فرماندهان نيست و از سپاه کمک خواسته اند.نخست وزير از قول آقای عابدينی اطلاع داد که نيروهای جمع آوری شده ارتش در خط پدافندی جديد عين خوش رفته اند با مواجه شدن با بمباران دشمن، باز هم متفرق شده اند. معمول نيست که نيروی از هم گسيخته را مجدداً در خط گذاشت، ولی قلت نيرو آن را ديکته می کند.» ص ۲۰۸و۲۰۹.

۲۳ تير ۶۷، « آقای سيد محمد خاتمی خبر داد که نيروهای ما طبق قرار از منطقه حاج عمران عقب نشسته اند؛ قرار شد خودمان اعلان کنيم» ص۲۱۰.

۳۱ تير ۶۷، « اول صبح خبر دادند که عراق از شمال تا جنوب در اکثر محورها حمله کرده است: از جنوب در محور شلمچه به خرمشهر و از کوشک و طلائيه به جاده اهواز و خرمشهر، از هور در ميمک و سومار و قصر شيرين و حاج عمران که در قصر شيرين و سومار و جنوب خيلی نفوذ کرده اند. تمام وقت تا شب صرف مذاکره و تلفن با جبهه و ستاد و مسئولان نظامی شد. خبر ها همه بد بود. پيش از ظهر ، احمد آقا برای گرفتن اخبار جنگ و مذاکره در باره شرايط و اقدامات بعد از جنگ در صورت توقف جنگ آمد..آخر شب خبر رسيد که دشمن در خوزستان تا نزديک مرز عقب نشسته يا عقب رانده شده است» ص ۲۲۶.

۲ مرداد ۶۷، « سرتيپ جمالی جانشين فرماندهی نيروی زمينی و سرهنگ ترابی فرمانده حفاظت اطلاعات ارتش آمدند. وضع نيروهای ارتش در جنوب و غرب را گفتند؛ اسف بار است و دشمن در آن جا ها به هر جا می خواهد می تواند برود. مدعی اند سرگرم جمع آوری و تجديد سازمان و به کارگيری نيروها هستند… از غرب خبر می رسد که دشمن وارد شهر گيلان غرب شده و نيروهای رزمی ما به سرعت جمع می شوند و مشغول سازماندهی آنها هستند. گفتم در غرب، به دشمن که در جاده ها و دشت پخش شده حمله کنند.
عصر آقايان عبدالله نوری نماينده امام در جهاد سازندگی و ابراهيمی آمدند. پيشنهاد داشتند که عمليات انهدام انجام شود؛گفتم در دستور است. آقای محسن ميردامادی استاندار خوزستان آمد. پيشنهاد تشکيل سازمان جنگهای نامنظم داشت که با جلب موافقت فرماندهان سپاه قرار شد تحت امر سپاه و با حکم فرمانده سپاه تشکيل شود. .. آخر شب آقای محسن رضائی اطلاع داد که دشمن از پادگان اباذر بيرون رفته و از گيلان غرب هم رفته ولی آقای حسنی سعدی قبول ندارد… آقای محمد فروزنده آمد. طرحی برای روانه کردن آب کارون به منطقه خرمشهر و اهواز در صورت ورود دشمن داشت که به نظر می رسيد عملی است؛ گفتم مقدمات کار را مهيا کنند و در ستاد کل مطرح نمايد.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۲۳۱و۲۳۲).

داده های صريح فوق جای هيچ شک و شبهه ای نمی گذارد که نيروهای مسلح کشور چنان از هم گسيخته شده که خوزستان در معرض سقوط قرار داشته و چنان نگران بوده اند که حتی « پيشنهاد تشکيل سازمان جنگهای نامنظم » داده می شود تا در صورت اشغال بتوانند به کار چريکی در خوزستان بپردازند و افزون بر اين برای سد کردن نيروی عراق از اشغال خوزستان طرح « روانه کردن آب کارون به منطقه خرمشهر و اهواز » را می دهند. به هنگام پذيرش قطعنامه وآتش بس در چنان وضعی قرار داشته اند که از روی استيصال و درماندگی قطعنامه ۵۹۸ که در آن هيچکدام از خواسته های آنان از قبيل: صدام را آغاز گر جنگ و محکوم به پرداخت غرامت کردن، و به خاطر ارتکاب جنايات جنگی محکوم شناختن، گنجانده نشده بود را بدون چون و چرا پذيرفتند.

قطعنامه ۵۹۸ شورای امنيت برای پايان دادن به جنگ ايران و عراق در ۲۹ تير ۱۳۶۶، صادر شد. عراق بلافاصله پس از تصويب آن را پذيرفت اما نظر به اينکه در آن موقع ايران در جنگ دست بالا را داشت و شهر فاو، منطقه عمليات کربلای ۵( شامل مواضع عراق در کانال پروش ماهی،پنج ضلعی وشلمچه )، منطقه ماؤوت وحلبچه، جزاير مجنون وهور ، در تصرف ايران بود و به سمت دروازه های «بصره» پيش روی کرده بودند، به اين فکر که صدام را ساقط خواهند کرد و در عراق حکومت اسلامی به پا خواهند کرد، از پذيرش آن سرباز زدند. و ادعا می کردند که بايد موادی از قطعنامه عوض شود، ولی شورای امنيت و آمريکائی ها می گفتند که بايستی ايران همين قطعنامه را بدون تغيير بپذيرد. ولی بعد از گذشت يک سال و اندی و در حالی که ايران در نهايت یأس و استيصال بود و به آقای خمينی جام زهر نوشانده شد، در تاريخ ۲۷ تير ۱۳۶۷ از سوی ايران پذيرفته شد و متعاقب آن آقای خمينی در ۲۹ تير ۱۳۶۷ پيامی دربارهٔ پذيرش قطعنامه منتشر کرد. کوتاه سخن اين که:

بعد از اينکه گزارشهائی از استيصال جنگ و کشور، مسئولين امور لشکری و کشوری به آقای خمينی می دهند که از جمله مهمترين نامه ها نامه آقای رضائی است. نامه وی به آقای خمينی و درخواستهايش چنان بوده که خمينی هم آن را غير مقدور و به مسخره گرفته و می گويد «اين ديگر شعاری بيش نيست.» قسمتی از نامه آقای خمينی چنين است:
« … و با توجه به نامه تکان دهنده فرمانده سپاه پاسداران که يکی از دهها گزارش نظامی سياسی است که بعد از شکست‌های اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشينی فرمانده کل نيروهای مسلح، فرمانده سپاه يکی از معدود فرماندهانی است که در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ می‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاح‌های شيميايی و نبود وسائل خنثی‌کننده آن، اينجانب با آتش بس موافقت می‌نمايم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نکاتی از نامه فرمانده سپاه که در تاريخ ۶۷/۴/۲ نگاشته است، اشاره می‌شود.

فرمانده مزبور نوشته است: تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزی نداريم، ممکن است در صورت داشتن وسائلی که در طول پنج سال به دست می‌آوريم قدرت عمليات انهدامی و يا مقابله به مثل را داشته باشيم و بعد از پايان سال ۷۱ اگر ما دارای ۳۵۰ تيپ پياده و ۲۵۰۰ تانک و ۳۰۰۰ توپ و ۳۰۰ هواپيمای جنگی و ۳۰۰ هلی‌کوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهی از سلاحهای ليزر و اتم که از ضرورت‌های جنگ در آن موقع است داشته باشيم، می‌توان گفت به اميد خدا بتوانيم عمليات آفندی داشته باشيم. وی می‌گويد: قابل ذکر است که بايد توسعه نيروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا کند.

او آورده است؛ البته آمريکا را هم بايد از خليج فارس بيرون کنيم والا موفق نخواهيم بود و اين فرمانده مهم‌ترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امکانات دانسته و آورده است که بعيد به نظر می‌رسد دولت و ستاد فرماندهی کل قوا بتواند به تعهد خود عمل کنند، البته با ذکر اين مطالب می‌گويد بايد باز هم جنگيد که اين ديگر شعاری بيش نيست.» (۳۲)
البته آقای رضائی هدف از ادامه جنگ را، ۱۲ سال بعد از جام زهر نوشاندن به آقای خمينی دقيقاً بيان کرده و به کسانی که بعد از فتح خرمشهر می گويند، بايد در آن موقع صلح و جنگ را تمام می کرديم حمله کرده و در ضرورت ادامه جنگ می گويد:« اگر جنگ را ادامه نمی‌داديم، حکومت و انقلاب تثبيت نمی‌شد. آن‌هايی که می‌گويند شش سال از ۸ سال جنگ بيهوده بود و سال‌های جنگ را ۶ و۲ توصيف می‌کنند، بايد بدانند که اگر به جنگ پايان می‌داديم حکومت اسلامی و انقلاب از بين رفته بود » (۳۳) در حقيقت يعنی اينکه امکان استقرار و استمرار ديکتاتوری ولايت مطلقۀ فقيه از بين رفته بود و اين حقيقتی است که جنگ را برای استقرار کامل ديکتاتوری طولانی کردند.

آقای محسن رضائی فرمانده سپاه پاسداران که خود بهتر از هرکس ديگری می داند که « بَلِ الانسنُ عَلی نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقَی مَعَاذِيرَهُ‏ » (قرآن: قيامت/ ۱۴و۱۵) يکی از مهترين عامل شکست در جنگ و جام زهر خوراندن به آقای خمينی است، بعد از پذيرش قطعنامه، شايع شده بود که او را بازداشت کرده اند. به اين علت آقای هاشمی رفسنجانی ۲۹ تير، ۶۷ گزارش می کند:«عصر آقای محسن رضائی آمد. ناراحت است. کمی گريه کرد. دلداريش دادم. آماده استعفا است؛ گفتم در سمت خود بماند. قرار شد فردا مصاحبه تلويزيونی داشته باشد که شايعه بازداشت رد شود و برای بچه های سپاه هم روحيه بيشتر شود.» (پايان دفاع آغاز بازسازی، ص ۲۲۲).

با توجه به آنچه گذشت آيا عامل اين جام زهر نوشاندن به آقای خمينی و اين شکست مفتضح وچند نسل ايرانی را در طول هشت سال جنگ تلف کردن، جز هاشمی رفسنجانی و نوچه اش محسن رضائی چه کس ديگری می تواند باشد؟

البته اين بدان معنا نيست که ديگر مسئولان از خطا مبری هستند و نسبت به جنايتها و ويرانی و کشتار جوانان و از بين بردن امکانات کشورمسئوليتی ندارند. طبعاً مسئولين قوه قضائيه و اجرائيه کشور که امکانات بوجود آمدن چنين وضعی را فراهم می کردند مقصر و از زمره کسانی هستند که در استقرار و استمرار ديکتاتوری نقش داشته اند.

محمد جعفری
mbarzavand@yahoo.com

Advertisements
Published in: on 28 فوریه 2013 at 9:11 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ميدان دار،آخوند وجنايات بی وقفه !


Published in: on 28 فوریه 2013 at 12:29 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مقاومت دهقانان اصفهان و ياوه گوئيهای احمدی نژاد


Published in: on 28 فوریه 2013 at 11:59 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

استفان اسل، اندیشمند مقاومت

 

استفان اسل، اندیشمند مقاومت

پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ – ۲۸ فوريه ۲۰۱۳


بهروز عارفی


Stephane-Hessel.jpg
در نخستین ساعات چهارشنبه ۲۷ فوریه ۲۰۱۳، استفان هسل نویسنده و شاعر، صلح طلب، مبارز مقاومت و مدافع حقوق مردم فلسطین در ۹۵ سالگی چشم از جهان فروبست.

استفان هسل در ۲۰ اکتبر ۱۹۱۷ در برلین به دنیا آمد. خود می‌گفت که در «سال انقلاب شوروی» متولد شده است. خانواده او در سال ۱۹۲۵ در فرانسه سکونت گزید. پدرش مترجم کتاب‌های پروست به زبان آلمانی بود. پس از کسب ملیت فرانسوی در سال ۱۹۳۵ تحصیلات عالی را در «مدرسه عالی نرمال پاریس» گذراند. در سال ۱۹۴۰ به خدمت سربازی فراخوانده شد ولی برای عدم خدمت در حکومت مارشال پتن فرار کرد. پس از اشغال فرانسه، او در سال ۱۹۴۱ به مقاومت ضدنازی پیوست و به لندن رفت. در نیروی هوائی مقاومت مشغول به کار شد. در سال ۱۹۴۴ برای شرکت در مبارزات جنبش مقاومت به فرانسه بازگشت ولی دستگیر شده به اردوگاه بوخنوالد در آلمان فرستاده شد. از آنجا فرار کرد ولی در راه بازگشت دوباره به دام افتاد، اما در مسیر بازگشت، از قطار به بیرون پرید و خود را به نیروهای آمریکائی رساند. در سال ۱۹۴۵ به پاریس بازگشت.

پس از جنگ جهانی دوم، در پاریس به سازمان ملل پیوست و به عنوان منشی «نگارش اعلامیه جهانی حقوق بشر» با رنه کاسن، مسئول نگارش آن اعلامیه همکاری کرد، اما همیشه با فروتنی می‌گفت «من کار چشمگیری نکرده‌ام، در زمان خوب، در مکان خوب بودم». سپس در وزارت خارجه فرانسه مشغول به کار شد. در سال ۱۹۸۱ به مقام سفیر دائمی فرانسه ارتقاء یافت.

در دو دههء گذشته، استفان هسل در همه پیکارهای اجتماعی فرانسه حضور داشت. او سال‌ها در کنار خارجیان «بدون پروانهء اقامت» برای کرامت آنان با قوانین و سرکوب‌های دولت فرانسه علیه خارجیان بی‌پروانه مبارزه کرد و در بیشتر تظاهرات و گرد هم آئی‌ها و از جمله اشغال مکان هائی نظیر کلیسا‌ها و ساختمان‌های خالی برای سکونت آنان و نیز مبارزه با اخراجشان شرکت کرد.

در فعالیت‌های سیاسی پیرو مشی پی یر مندس فرانس، سیاستمدار سوسیالیست فرانسه بود.

او قریحهء شاعری نیز داشت و در سال ۲۰۰۶، مجموعهء شعری با عنوان «آه حافظهء من: شعر، نیاز من» منتشر کرد.

بزرگ‌ترین تعهد سیاسی استفان هسل، پشتیبانی از آرمان و مقاومت فلسطین بود. او که نیمه یهودی بود، همراه با یهودیان مترقی نظیر مورخ فقید، ویدال ناکه و دیگر شخصیت‌های مترقی یهودی تبار، جریانی را تاسیس کردند با عنوان «نه، به نام ما» و در نشست‌ها و کنفرانس‌ها و نیز از طریق رسانه‌ها از دولت اسرائیل که خود را «نماینده یهودیان جهان» معرفی می‌کرد، انتقادی بی‌باکانه می‌کردند، و به سیاست‌های تجاوزکارانه آن دولت علیه فلسطینی‌ها اعتراض می‌کردند.

از سال ۱۹۹۰، بار‌ها از سرزمین‌های اشغالی فلسطین دیدار کرد و گزارش خود را از این سفر‌ها و مشاهداتش را از وضعیت غیر قابل تحمل فلسطینی‌ها زیر اشغال ارتش اسرائیل، در رسانه‌ها و می‌تینگ‌ها به اطلاع جهانیان می‌رساند.

او طرفدار تشکیل دولت مستقل، پایدار و قابل دوام فلسطین در کنار دولت اسرائیل بود و خاتمهء اشغال، پایان ساختمان شهرک‌های استعماری و شناخت حقوق اساسی مردم فلسطین را شرط اول برقراری صلح می‌دانست.

در بیستم ماه اکتبر ۲۰۱۲، ریاست چهارمین اجلاس «دادگاه راسل برای فلسطین» را که در تداوم دادگاه راسل – سار‌تر ایجاد شده بود، بعهده گرفت.

امکان نداشت که در مراسمی، تظاهراتی، نشستی و کنفرانسی برای پشتیبانی از مقاومت فلسطین شرکت کنی و استفان هسل را نبینی.

در سال‌های پایانی زندگی پر ثمرش، استفان هسل با انتشار جزوهء کوچکی با عنوان «برآشوبید!» همه و به ویژه جوانان را به واکنش در برابر بی‌عدالتی‌ها فراخواند. او معتقد بود که دوباره، باید دستاوردهای شورای ملی مقاومت فرانسه را که در روزهای سخت و زیر اشغال نازی‌ها، برای آیندهء فرانسه برنامه ریخته بود، زنده کرد و آن‌ها را با توجه به شرایط روز به کار بست. کتاب او به بیش از ۳۴ زبان ترجمه شد. در پی انتشار این جزوه بود که جوانان در اسپانیا و یونان علیه بی‌عدالتی‌های حاکم و فشار سرمایهء جهانی شده بپا خاستند و دامنه این جنبش به کشورهای دیگر از اسرائیل تا نیویورک کشیده شد و جنبش موسوم به «وال استریت» نمونه بازر آن بود.

او در سال گذشته با همکاری فیلسوف و جامعه‌شناس مترقی ادگار مورن، جزوهء دیگری منتشر کرد با عنوان «متعهد شوید» که مردم را به شرکت فعال و وارد عمل شدن در مبارزه علیه بیدادگری‌ها برای ایجاد جهانی بهتر فرامی خواندند. فراخوان او، برای شکستن سکوت در مقابل بی‌عملی و بی‌حرکتی اجتماعی بود.

یاد این پیر جوان مبارزات عدالت خواهی همیشه زنده خواهد ماند.

Published in: on 28 فوریه 2013 at 11:06 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یک مُشت دَری وَری On Bullshit آستانه و پیشاهنگ کردار آدمی، گفتار اوست.

یک مُشت دَری وَری On Bullshit
آستانه و پیشاهنگ کردار آدمی، گفتار اوست.

در این بحث ضمن اشاره به کتاب On Bullshit نوشته «هری گوردون فرانکفورت» Harry Gordon Frankfurt «سقوط گفتار» را بررسی نموده و آنرا در رفتار یک «انقلابی» که «استبداد رأی» او را بر زمین کوبید، نشان می‌دهم و با اشاره به اینکه زبان خودش عمل است، به حدیث جعلی «لا حیاء فی الدین»، می‌پردازم. حرف اصلی این بحث این است:
هر فرد یا جنبش یا رژیمی پیش از آنکه در عمل سقوط کند یا ارتفاع گیرد، در گفتار سقوط کرده یا ارتفاع خواهد گرفت.
هری گوردون فرانکفورت فیلسوف معاصر آمریکایی که فلسفهٔ اخلاق و نظریهٔ کنش و خردگرایی حوزه فعالیت او است، نوشته‌‌ای دارد با عنوان «مزخرف گویی»  On Bullshit
هری فرانکفورت برای اینکه منظور خود را از مزخرف‌گویی نشان دهد آن را با دروغ‌گویی مقایسه می‌کند و نشان می‌دهد مزخرف‌گویی صد پلّه بد‌تر از دروغگویی است. چرا؟ چون دروغگو حقیقت را جدّی می‌گیرد و با آن درگیر است، می‌داند حقیقت چیست و آگاهانه خلاف آن را می‌گوید. اما کسی که حرف مفت می‌زند تنها چیزی که برایش اهمیّت ندارد حقیقت است.
مزخرف‌گویی همه را آلوده می‌کند و وقتی رواج یابد به قول کارل مارکس «هر چه سخت و پابرجاست، دود شده و به هوا می‌رود».
مزخرف گویی و دَری وَری‌‌ همان «سقطات الالفاظ» و «هفوات اللسان» است که علی بن ابیطالب از آن به خدا پناه می‌برد.
اللهم انی اعوذ بک من هفوات اللسان… و من سقطات الالفاظ…
خدایا از چرت و پرت گویی و سقوط در گفتار به تو رومی‌آورم…
_________________
زبان، خودش عمل است.
آستانه و پیشاهنگ کردار آدمی، گفتار او است و هر فرد یا جنبش یا رژیمی پیش از آنکه در عمل سقوط کند یا ارتفاع گیرد، در گفتارش سقوط کرده یا ارتفاع خواهد گرفت.
یک مثال:
«معمرالقذافی» حتی وقتی برو و بیا داشت و «کتاب سبز»ش را هوادارانش حلواحلوا می‌کردند، با منش و گفتار خودش نشان می‌داد پیش از رفتنش رفته است. خیال برش داشته بود خودش ماه شب چهارده است و می‌درخشد اما منتقدانش که او مزدور می‌پنداشت فقط عوعو می‌کنند.
قذافی که با چماق و ارّه حرف می‌زد تا نسق گیری کند مدام از «وظیفه» هواداران و نه از «حق» آنان سخن می‌گفت.
جدا از کتاب سبزش که تو زرد از آب درآمد، از لحن کلام قذافی هم می‌شد فهمید که پنچر شده بود اما ادا درمی‌آورد.
قذافی که پیش از انقلاب بزرگ ضد سلطنتی به مبارزین و مجاهدین کمک می‌کرد و حمید اشرف به او «رفیق دست و دل باز» لقب داده بود با کبر و غرور، خودش را به زمین کوبید.
البته در سقوط وی مداحان و چاپلوسان که بعد از هر سخنرانی اش با «بندگی خودخواسته»، های و هوی می‌کردند و برای بوسیدن دست و رویش از هم جلو می‌زدند، به غایت مقصر بودند.
به قول «مانس اشپربر» Manès Sperber هیچ جبّاری بدون کسانی که او را عَلم می‌کنند و به او ایمان می‌آورند موضّوعیت نمی‌یابد.
قذافی به اعتماد مریدانش ترکشهای هولناک زد و دست آخر به طالبان نفت و دلار کوچه داد تا در پوش «اصل حمایت و حفاظت» R2P) Responsibility to protect) به لیبی هجوم آورند و «آزادی» به ارمغان بیآورند! تا امثال «مصطفی عبدالجلیل» و دیگر مرتجعین از آمیختگی قانون اساسی با به اصطلاح شریعت و از لغو ممنوعیت چندهمسری در لیبی، خبر دهند.
_________________
حدیث جعلی و بی‌حیایی مرتجعین
آبان سال ۶۰ در بند یک زندان اوین روزی «مجتبی حلوایی» از داخل حیاط با صدای بلند داد زد همه زندانیان بیایند جلوی پنجره اتاق هایشان…
بعد با اشاره به دو زندانی که می‌خواستند همانجا در حیاط شلاق‌شان بزنند گفت: این دو نفر «…تناسلی» خودشان را به همدیگر نشان داده و باید تعزیر بشوند. سپس چند نفر آن دو زندانی را در همان حیاط کابل زدند.
چند روز بعد که «اسدالله لاجوردی» به اتاقها سرکشی می‌کرد، «علیرضا صابونی» که زمان شاه همبند او بود و سر به سر هم می‌گذاشتند (با اشاره به شلاق خوردن آندو زندانی) با لحن داش مشدی خودش پرسید حاجی پرده دَری کار درستیه؟ پیش اینهمه زندانی؟…
لاجوردی گفت لا حیاء فی الدین. برای اجرای احکام حیا نباید کرد…
در سال پر ابتلای ۶۰ «محمد محمدی دعوی‌سرایی» مشهور به «محّمدی گیلانی» با تکیه بر به اصطلاح حدیث «لا حیاء فی الدین» (حیا در دین نیست)، به بیان مطالب چندش آور و سخیفی پرداخت که از تلویزیون داخلی زندان اوین برای زندانیان که غالباً مجرد و عذب بودند، پخش می‌شد. سخنانی که براستی شرم آور بود و اشاره به آن نیز اشمئزاز برمی انگیزد.
محمد محمدی گیلانی می‌گفت ما انقلاب کرده ایم و در انقلاب و اسلام، برای بیان حقایق حیا و شرم نباید داشت. او با این ترجمه من درآوردی از «لا حیاء فی الدین»، بی‌حیایی را به اوج ‌رساند.
صد‌ها زندانی سیاسی که هنوز سر بر خاک نگذاشته‌اند و سال ۶۰ در اوین یودند، آنچه را گفتم به یاد دارند.
آن حدیث جعلی که آخوند گیلانی حلوا حلوا می‌کرد، در هیچ مرجع و منبع قابل استنادی یافت نمی‌شود و تنها آخوندهایی که به خلیفه دوم مسلمین توهین می‌کردند، در «جشنهای عمرکشون» از آن سکو می‌ساختند تا هرزه گویی و ابتذال خودشان را توجیه و جماعت را خواب کنند.
آیه ۲۶ سوره بقره (إِنَّ اللَّهَ لاَيَسْتَحْيِي أَن يَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً…)، یا آیه ۵۳ سوره احزاب (وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِ ي مِنَ الْحَقِّ)، که به نوعی به شرم و حیای خداوند اشاره دارد، هیچ ربطی به آن حدیث جعلی ندارد و موضوعش هم از اساس چیز دیگری است اما مرتجعین ابایی نداشتند هرزه گویی و «بی چشم و رویی» خودشان را با توسل به این حدیث و آن آیه توجیه کنند…
_________________
شرم از جنس ایمان است.
«حدیث» جعلی «لا حیاء فی الدین»، با تاکیدات دیگر پیامبر هم نمی‌خواند و او از قضا گفته بود: شرم بخشی از دین است. شرم از جنس ایمان است. «الحیاء من الدین… الحیاء شعبة من الإیمان»…
بر مرتجعین هیچ حرجی نیست. اما آیا کسانیکه ادّعا می‌کنند به جدایی دین از سیاست باور دارند هم، باید خودش را با این روایت و آن حدیث تراز کند؟
اگر آن حدیث و روایت جعلی نبود هم سؤال فوق به قوّت خویش باقی است تا چه رسد به اینکه در اساس ساختگی باشد.
متاسفانه به روایت قلابی لا حیاء فی الدین، نه فقط امثال محمدی گیلانی، بلکه اضدادشان هم دخیل بسته اند…
برگردیم به اصل حرف:
هر فرد یا جنبش یا رژیمی پیش از آنکه در عمل سقوط کند یا ارتفاع گیرد، در گفتار سقوط کرده یا ارتفاع خواهد گرفت.
زین بیش می‌نگویم و امکان گفت نیست.
والله چه نکته هاست در این سینه گفتنی
***
یک مُشت دَری وَری On Bullshit
http://www.youtube.com/watch?v=G5Cw2YRpC9k
سایت همنشین بهار
http://www.hamneshinbahar.net
ایمیل
hamneshine_bahar@yahoo.com

 

Published in: on 28 فوریه 2013 at 10:40 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

درگیری کشاورزان ورزنه اصفهان با نیروی یگان ویژه.mp4


Published in: on 27 فوریه 2013 at 9:40 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نگاهی به نشان‌های بروز احتمالی خیزش‌های معیشتی در ایران

نگاهی به نشان‌های بروز احتمالی خیزش‌های معیشتی در ایران
کورش عرفانی

کورش عرفانیروز سه‌شنبه نهم اسفند، مجلس شورای اسلامی تصویب که دولت موظف است تا کالاهای اساسی نظیر برنج، روغن و گوشت را «بین فقرا و افراد کم درآمد» توزیع کند.

این نخستین‌بار است که در عمر سی و چهارساله جمهوری اسلامی، نظام در صدد برآمده است با رجوع دوباره به سیستم سهمیه بندی (توزیع کالا با کوپن) کنار گذاشته شده، به توزیع کالاهای اساسی میان مردم بپردازد. چرا حکومت ایران به این مرحله رسیده است؟ چه اتفاقی در درون جامعه روی داده یا در آستانه روی دادن است که دولت ایران باز اینگونه بدون برنامه و با شتاب درصدد برآمده برنج و گوشت میان بخشی از جمعیت توزیع کند؟

بستر اجتماعی و اقتصادی کشور

وقتی دولت محمود احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴ روی کار آمد، درآمد نفت ایران برابر با ۳۶ میلیارد دلار بود. به زودی و در آستانه‌ بحران جهانی قیمت سوخت در بازارهای بین المللی روبه افزایش گذاشت و این سبب شد که در طول شش سال دولت وی چیزی معادل ۳۳۸ دلار در آمد برای خود داشته باشد.

چندی پیش «حسین کمالی» دبیر کل «حزب اسلامی کار» اعلام داشته بود که در کشور ۲۵۰ هزار زندانی در حبس هستند که ۲۸ درصد آنها – یعنی چیزی حدود ۷۰ هزار نفر آنها- به دلیل سرقت در زندان‌ها به‌سر می‌برند. افزایش سرقت‌ها با وجود تمام خطراتی که در بر دارد و می‌تواند به دستگیری و حبس در زندان‌های بدنام و مخوف و یا حتی مجازات و قطع دست و پا و اعدام ختم شود، به خوبی نشان می‌دهد که بخش قابل توجهی از جمعیت حاضر است برای تنازع بقا این خطر را به جان بخرد. این نمی‌تواند باشد مگر به دلیل فقر و تنگدستی و گرسنگی.

به این ترتیب، از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۰ به ترتيب، ۴۶.۶ ميليارد، ۵۷.۷۱۹ ميليارد، ۶۶.۲۱۴ ميليارد، ۸۷.۰۵۰ ميليارد، ۵۶.۳۴۱ ميليارد و ۷۱.۵۷۱ ميليارد دلار بوده است[۱]. این درآمد به جای سرمایه‌گذاری روی تاسیسات زیربنایی، روی مصرف‌گرایی و نیز واردات گسترده و رانت‌خواری گذاشته شده است و لذا به هدر می‌رود. حاصل آن یک جامعه است که به طور کاذب و بدون آن که به تولید ثروت روی آورده باشد با خرج کردن ثروت خود به یک مصرف‌گرایی بی‌سابقه روی آورد. در این سال‌ها (۱۳۸۵-۱۳۸۸) کشور در نوعی جنون پولی به سر می‌برد. کسب درآمد آسان و زمینه‌های خرج کردن آن فراوان شده است. این امر سبب شد که ظرف هشت سال گذشته میزان نقدینگی در ایران شش برابر شود و در حال حاضر در آستانه ۴۲۰ هزار میلیارد تومان قرار دارد.

در طول چهار سال نخست دوره‌ ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد، پدیده‌هایی مانند «وام‌های زود بازده» سبب شد که حجم بالایی از پول به دست جامعه بیافتد. یعنی حتی لایه‌های پایین طبقه‌ متوسط و نیز بخشی از قشرهای کم درآمد نیز موفق شدند به آسانی وام‌هایی را دریافت کنند که نه به طور واقعی برای یک طرح تولیدی یا فعالیت اقتصادی منجر به تولید، بلکه برای سفر به کربلا و مکه، خرید خانه‌ای کوچک، مسافرت‌های منظم به مناطق خوش و آب و هوای ایران، خرید فرش و مبل و نوسازی خانه و افزودن یک اتاق به طبقه‌ بالا و یا خرید کالاهای الکترونیک و نیز شوهر دادن دختر دم بخت خویش و… هزینه شوند.

این بهشت کاذب که بازارهای ایران را به دنیای ایده‌آل واردکنندگان چینی و ایرانی و اماراتی و ترک تبدیل کرده بود سه-چهارسالی بیشتر دوام نیاورد. با آغاز بحران اقتصادی سرمایه‌داری جهانی و کاهش تقاضا برای خرید نفت درآمدهای دولت در ایران از سال ۱۳۸۷ و نیمه‌ اول ۱۳۸۸ کاهش یافت. جنبش سبز که در پی انتخابات پر مسئله‌ خرداد ۸۸ پیش آمد، مدیریت اقتصادی کشور را از دست دولت فاقد مشروعیت بیرون آورد. از آن پس، آن چه دولت می‌توانست صورت دهد عبارت بود از «کنترل اوضاع کشور و پیش بردن روزمره‌ اقتصاد رو به تضعیف ایران». این وضعیت نابه‌سامان دولت را با یک روند کاهنده‌ درآمدها روبه‌رو ساخت. دولت با درک چشم‌انداز سیاهی که در انتظارش بود به یک طرح کهنه و خطرناک روی آورد: «طرح هدفمندی یارانه‌ها». باید یادآور شویم که ایده‌ هدفمند ساختن یارانه‌ها سال‌ها در کشوی میز دولت‌های پیاپی رفسنجانی و خاتمی و احمدی‌نژاد دوره‌ اول خاک می‌خورد. بارها و بارها صحبت از آن شده بود، زیرا این طرح مورد حمایت «صندوق جهانی پول»[۲]و «بانک جهانی»[۳] بود و به همین دلیل جلب نظر مثبت آنها برای دریافت وام از این نهادهای بین‌المللی مهم بوده است. این طرح هربار به عنوان خطری مهم ارزیابی می‌شده است: خطر بروز نارضایتی‌های اجتماعی.

طرح هدفمندی یارانه‌ها

در سال ۱۳۸۹ موقعیت دولت احمدی‌نژاد به گونه‌ای نبود که بخواهد این ملاحظات را مد نظر داشته باشد. آن چه در آن زمان برای حکومت اهمیت داشت، در ورای کارکردهای سیاسی طرح هدفمندی یارانه‌ها، برداشتن بار مالی سنگین پرداخت سوبسید از دوش دولت و انداختن آن به روی شانه‌های ملت بود؛ امری که شاید در آن شرایط به عنوان نجات‌بخش دولتِ رو به ورشکستگی ضروری وغیر قابل گذشت جلوه می‌داد. به همین خاطر از دی ماه ۱۳۸۹ این طرح آغاز شد. قیمت‌ها رو به افزایش گذاشت و قرار بر این شد که ماهیانه مبلغ ۴۵ و ۵۰۰ تومان یارانه‌ نقدی به بیش از هفتاد میلیون ایرانی پرداخت شود. از آن زمان این یارانه‌ها ثابت مانده است، اما قیمت‌ها در برخی موارد در حد چند صد درصد افزایش یافته‌اند.

کاهش امنیت اجتماعی به دلیل فقر گسترش یافته می‌رود تا زمینه را برای پیدایش حرکت‌هایی فراهم سازد که در صورت بروز می‌تواند خصلت ساختارشکن به خود بگیرد. افزایش قیمت‌ها، عدم افزایش متناسب دستمزدها و کاهش شدید قدرت خرید به همراه بیکاری و ناامیدی از بهبود اوضاع، توده‌های جامعه را به سوی ارتکاب به جرایم و سرقت‌هایی که حتی شکل مسلحانه پیدا کرده‌اند هل داده است.

زمانی که طرح هدفمندی یارانه‌ها آغاز شد ارزش دلار معادل هزار و ۱۵۰ تومان بود. با این حساب، ارزش دلاری یارانه‌های نقدی برای هر نفر تقریباً معادل ۴۰ دلار بود. این روند، به تناسب افزایش قیمت‌ها به جایی رسیده است که امروز با داشتن دلاری که با قیمت آزاد خود در حدود چهار هزار تومان میل می‌کند معادل ۱۰ دلار بیشتر نیست. به عبارت دیگر در عرض دو سال، قدرت خرید قائل به یارانه‌های نقدی ماهیانه، به یک چهارم تقلیل یافته است. این در حالی است که قیمت بسیاری از کالاها چند برابر شده است. پس، دو پدیده به طور همزمان مشاهده شده است: نخست افزایش بی‌سابقه‌ قیمت‌ها به ویژه در زمینه‌ مواد غذایی و دیگری، کاهش قدرت خرید که تابعی از تورم است. یگانه راه جبران کمبودهای ناشی از این وضعیت، افزایش درآمدهاست، اما همگی می‌دانیم که دستمزدها در طول این دو سال افزایش چندانی نداشته است. کسانی نیز که با اتکا به یارانه‌های نقدی عمر می‌گذرانند با کاهش ۷۵ درصدی ارزش دلاری مبلغ دریافتی‌شان مواجه هستند.

این کاهش قدرت خرید زمانی شکل فاجعه‌آمیز می‌گیرد که به گسترش بیکاری و از دست دادن منابع مالی ناشی از کار حرفه‌ای توجه کنیم. با یک نرخ بیکاری که به راحتی در اطراف ۳۵ تا ۴۰ درصد جمعیت در سن کار حرکت می‌کند می‌توانیم باور داشته باشیم که قشرهای مهمی در کشور در حال از دست دادن توانایی مالی برای تامین هزینه‌های معیشی خود هستند و به زیر خط فقر و برخی دیگر به زیر خط فقر مطلق کشیده می‌شوند.

بازتاب اجتماعی فقر اقتصادی

این روند فزاینده اینک مسئله‌ساز شده است. یعنی لایه‌های اجتماعی پرشماری را به زیر خط تامین حداقل‌ها کشیده است. شاید این موضوع از حیث اخلاقی و انسانی برای سران رژیم چندان اهمیتی نداشته باشد، ولی بی‌شک آنچه آنها را به شدت نگران می‌کند وجه امنیتی موضوع است.

این در جامعه شناسی پدیده‌ای شناخته شده است که با افزایش فقرا در جامعه و تنگ شدن حلقه‌ معیشتی به دور خانواده‌های تنگدست، گرایش در میان آنان برای زیر پا گذاشتن هنجارهای اجتماعی و قانون، در جهت تامین نیازهایشان افزایش می‌یابد. این پدیده امروز در حال نشان دادن خویش در ایران است و مسئولان امر به نحوی غیر مستقیم اما روشن به بیان آن پرداخته‌اند.

بر اساس گزارش‌های متعددی که انتشار آنها به صورت روزانه در آمده در سراسر کشور «جرایم» و سرقت‌ها رو به افزایش گذاشته است. چندی پیش «حسین کمالی» دبیر کل «حزب اسلامی کار» اعلام داشته بود که در کشور ۲۵۰ هزار زندانی در حبس هستند که ۲۸ درصد آنها – یعنی چیزی حدود ۷۰ هزار نفر آنها- به دلیل سرقت در زندان‌ها به‌سر می‌برند. افزایش سرقت‌ها با وجود تمام خطراتی که در بر دارد و می‌تواند به دستگیری و حبس در زندان‌های بدنام و مخوف و یا حتی مجازات و قطع دست و پا و اعدام ختم شود، به خوبی نشان می‌دهد که بخش قابل توجهی از جمعیت حاضر است برای تنازع بقا این خطر را به جان بخرد. این نمی‌تواند باشد مگر به دلیل فقر و تنگدستی و گرسنگی.

مردم صحبت از «قاپ زدن»‌های متعدد می‌کنند. در کنار «کیف قاپ‌زنی» پدیده‌های نوظهوری مانند «گوشت قاپ‌زنی»، «مرغ قاپ‌زنی» وحتی «نان قاپ‌زنی» در حال گسترش است. به کسانی که از قصابی‌ها بیرون می‌آیند هشدار داده می‌شود که مراقب موتورسوارانی که در گوشه و کنار در کمین هستند تا گوشت خریداری شده‌ آنها را قاپ بزنند باشند.

یک وب‌سایت که در داخل کشور مدیریت می‌شود، به نام «قطره» در بررسی این پدیده به فراگیر شدن موضوع به این صورت اشاره می‌کند: «لازم نیست برای ثبت میزان سرقت‌های خرد در جامعه خیلی به سختی افتاد و دنبال آمار و ارقام‌ دستگاه‌های نظام بود. این روزها در فروشگاه‌های زنجیره‌ای و بزرگ شهرها، آنچه بیش از همه به چشم می‌خورد، کنترل‌های خرید شهروندان و افزایش دوربین‌های مدار بسته‌ای است که سعی بر کنترل سرقت‌های خرد دارند. اما هنوز بخشی از انتهای آمار فروش‌های روزانه فروشگاه‌ها را کالاهایی تشکیل می‌دهند که فروش آنها ثبت نشده اما از فروشگاه خارج شده‌اند. این یعنی همان سرقت‌های خرد که مشابه آن را می‌توان در فروشگاه‌های محلی و حتی سرقت‌های خیابانی نیز مشاهده کرد.»

این واقعیت‌ها در قالب مکالمات روزمره‌ مردم نیز در این سوی و آن سوی مطرح است. مردم صحبت از «قاپ زدن»‌های متعدد می‌کنند. در کنار «کیف قاپ‌زنی» پدیده‌های نوظهوری مانند «گوشت قاپ‌زنی»، «مرغ قاپ‌زنی» وحتی «نان قاپ‌زنی» در حال گسترش است. به کسانی که از قصابی‌ها بیرون می‌آیند هشدار داده می‌شود که مراقب موتورسوارانی که در گوشه و کنار در کمین هستند تا گوشت خریداری شده‌ آنها را قاپ بزنند باشند. بر اساس آمار رسمی فقط از یکی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای به نام «شهروند» متعلق به شهرداری تهران هر ماه دست کم ۶۰۰ میلیون تومان دزدی صورت می‌گیرد که غالب آنها مواد پروتئینی و خوراکی است. این دزدی‌ها که از آنها به نام «سرقت‌های خرد» نام برده می‌شود در حال افزایش و دست کم بیش از ۲۱ درصد نسبت به سال گذشته رشد کرده است. در برخی موارد مانند سرقت خودرو میزان افزایش به بیش از ۴۳ درصد بالغ می‌شود.

افشای خبرهای متعدد در مورد دزدی‌، اختلاس‌ و سوء استفاده‌های میلیاردی مسئولان و مقامات کشور هرگونه حس اعتماد و ضرورت کار و زحمت برای کسب درآمد را در میان مردم از میان برده است. به طریقی که بسیار برای خود این «حق» را قائل می‌شوند که همانند آنها که بر راس قدرتند از راه‌های غیر قانونی و حتی غیر اخلاقی به ثروت و پول دسترسی پیدا کنند. استفاده از برق مجانی و نیز عدم پرداخت قبوض خدمات دولتی فراوان است. در این شرایط، ثبات رفتاری اعضای جامعه به شدت دستخوش تحول منفی می‌شود. مردم در یک جو ترس و بی‌اعتمادی فرو می‌روند و این امر لطمه‌ مهمی به تمامی صورت‌های روابط اجتماعی در سطوح خرد جامعه وارد می‌سازد. مردم که به واسطه گرانفروشی‌های متعدد، خود را در نوعی بن‌بست می‌بینند نسبت به هرگونه ستم اجتماعی حساس می‌شوند. آنها احساس می‌کنند که از هر سو دارند غارت می‌شوند: به وسیله‌ یک میوه فروش که به خود اجازه می‌دهد هر روز قیمت‌ها را آنگونه که لازم می‌داند بالا ببرد، به وسیله‌ راننده‌ی تاکسی که هر روز میزان کرایه را هر گونه بخواهد تعیین می‌کند، به وسیله‌ دولت که خدماتی مانند آب و برق و گاز را با افزایش‌های بی‌منطق ارائه می‌دهد و علاوه بر آن می‌خواهد مبنای درآمد سال ۹۲ خود را بر مالیات بگذارد، همه و همه. اینگونه است که این حس ستمدیدگی هر روز عمیق‌تر می‌شود، تا جایی که در نهایت شهروندان برای تخلیه این حس مورد ظلم واقع شدن در صدد برمی‌آیند که واکنشی عصبی را نشان دهند. این خشم عمومی است که سران نظام را اینک به شدت به وحشت انداخته است.

ترس جبهه عوض می‌کند

روز سه‌شنبه نهم اسفند مجلس شورای اسلامی در حرکتی که می‌توان به خوبی تشخیص داد نمودی از ترس و وحشت دستگاه حاکمه است به دولت دستور داد که به لایه‌های فقیر مردم با سیستمی که باید به همان نظام کوپنی شباهت داشته باشد کمک‌هایی را درجهت تامین مواد خوراکی آنها ارائه دهد.

بر اساس این طرح قرار است که بین مردم کالاهایی مانند برنج و روغن و گوشت توزیع شود. اکثریت مطلق مجلس به این طرح رای مثبت داد تا دولت در ضرورت اجرای آن به خود شک راه ندهد. یکی از نمایندگان مجلس به نام عبدالرضا مصری نماینده کرمانشاه، در توجیه این طرح می‌گوید: «در وضعیت کنونی اقتصاد کشور لازم است برای حمایت از افرادی که ضعیف بوده و قدرت خرید کمی دارند تدابیری چون اجرای این طرح داشته باشیم.»

این اقدام جدای از ابتکار عمل دیگری است که توافق بر سر آن میان مجلس و دولت حاصل شده است و براساس آن قرار است که چند ده میلیون ایرانی مبلغی معادل ۷۰ هزار تومان به مناسبت شب عید داده شود. این مبلغ قرار است مسکنی باشد برای کاهش درد افزایش قیمت‌ها که به طور معمول در ماه آخر سال خود را نشان می‌دهد.

اینک مشخص نیست که بدون دستیابی به منابع مالی جدید و آنی، دولت چگونه قرار است طرح پرداخت کوپنی کالاهای اساسی به محرومان جامعه را تامین بودجه کند. این در رسانه‌های دولتی به طور واضحی اعلام شد که پرداخت ۷۰ هزارتومان عیدی استثنایی با اجازه‌ «بیت رهبری» از منبعی که زیر نظر خودش اداره می‌شود، یعنی «صندوق توسعه‌ ملی» ارائه خواهد شد. این صندوق شاید جزو آخرین پولدانی‌های حکومت ایران باشد که با آن دیگر، نه توسعه‌ ملی، که حفظ امنیت ملی قرار است مورد نظر قرار گیرد.

همه‌ این طرح‌های مسکن در شرایطی مورد تصمیم گیری‌های هماهنگ شده یا نشده قرار می‌گیرد که شک و تردید جدی درباره‌ تامین منابع مالی آن موجود است. دولت بر آن بود که با اجرای «فاز دوم طرح هدفمندی یارانه‌ها» میلیاردها تومان پول از طریق افزایش نرخ حامل‌های انرژی به صندوق خود وارد سازد و از آن سوی، بخشی از آن را به عنوان افزایش یارانه‌ها، تا مرز سه برابر، به جامعه بازگرداند، اما نمایندگان مجلس با آگاهی بر نتایج خطرآفرین چنین طرحی، به طور قانونی اجرای آن را مانع شدند. اینک مشخص نیست که بدون دستیابی به منابع مالی جدید و آنی، دولت چگونه قرار است طرح پرداخت کوپنی کالاهای اساسی به محرومان جامعه را تامین بودجه کند. این در رسانه‌های دولتی به طور واضحی اعلام شد که پرداخت ۷۰ هزارتومان عیدی استثنایی با اجازه‌ «بیت رهبری» از منبعی که زیر نظر خودش اداره می‌شود، یعنی «صندوق توسعه‌ ملی» ارائه خواهد شد. این صندوق شاید جزو آخرین پولدانی‌های حکومت ایران باشد که با آن دیگر، نه توسعه‌ ملی، که حفظ امنیت ملی قرار است مورد نظر قرار گیرد.

وحشت از شورش

آنچه به شدت نگرانی سران و مقامات رژیم را برانگیخته است خطر شورش‌هاست. شورش‌های اجتماعی شکلی از قیام هستند که در آن، بخشی از جمعیت که سخت ناراضی است، با زیر پاگذاشتن تمام هنجارها و محدودیت‌های قانونی، برای ابراز خشم و نفرت خود وارد صحنه می‌شود و به تخلیه‌ سرخوردگی‌های خویش، در قالب یک کنش قاطع می‌پردازد. در ورای مسکن‌های کوتاه مدت، نظام جمهوری اسلامی که از ارائه‌ راهکاری بنیادین برای خروج از بن بست اقتصادی جامعه عاجز است تمام وزن و تلاش خود را روی سرکوب قرار داده است تا با ایجاد وحشت و ترس، تا آنجا که ممکن است بروز این شورش را به تاخیر بیاندازد. برخی از راهکارهای مورد استفاده‌ رژیم در شرایط فعلی چنین است:

۱- دستگیری‌های گسترده‌ جوانان و نیز قشری که به طور معمول در شورش‌ها نقش فعالی را ایفا می‌کند. رژیم این قشر را «اراذل و اوباش» می‌نامد. صحبت بر سر بخشی از جامعه است که به طور معمول سه خصوصیت دارد: «جوانی»، «بیکاری» و «فقر». به همین دلیل، چیز زیادی ندارد که از دست دهد و اگر شرایط مهیا باشد از خود گستاخی بی‌مانندی نشان می‌دهد. در حال حاضر گشت‌های انتظامی تقویت شده‌ حکومتی به طور روزانه این جوانان را بازداشت می‌کند و آنها را در شرایطی بسیار حقارت‌آمیز به معرض نمایش عموم می‌گذارند تا ترس را در جامعه پراکنده کنند.

۲- بازداشت بخش‌هایی از جامعه که می‌توانند در این شرایط نقش هدایتگر و خط دهنده را داشته باشند. این‌ها شامل روزنامه‌نگاران، وکلای مدافع حقوق بشر، فعالان اجتماعی، زندانیان سیاسی سابق یا خانواده‌های زندانیان سیاسی هستند. وحشت رژیم از این است که با بروز شورش‌ها این لایه‌های اجتماعی یا فرهنگی بتوانند نقش کنشگر و هدایتگر شورش‌ها را در مسیر تبدیل آن به یک جنبش برانداز بر عهده داشته باشند.

۳- حملات پیاپی به محلات و ساکنان این سوی و آن سوی شهرهای بزرگ برای ایجاد رعب و وحشت با اقداماتی مانند جمع‌آوری ماهواره‌ها یا مبارزه با «نمادهای فساد» مانند حمله به بوتیک‌ها برای برداشتن مانکن‌ها از پشت ویترین‌ها. هدف این است که جامعه را در فضای رعب و وحشت فرو ببرند و تمایل به اعتراض و شورش را در مردم به خشم آمده کاهش دهند.

۴- با افزایش تعداد اعدام‌ها در زندان‌ها و نمایش عمومی انسان‌کشی در خیابان‌ها به ترس‌آفرینی می‌پردازند و شوک روانی به جامعه وارد می‌سازند تا ترس و یاس حاکم شود.

در کشورهایی مانند ایران که میلیاردها دلار از ثروت‌های مردم هرساله توسط اقلیتی به تاراج می‌رود در صورتی که حکومت نتواند حداقل‌های معیشتی را برای جامعه تامین سازد، واکنش عصبی مردم حتمی است. بروز آن فقط موضوع زمان است و نیز آمادگی عنصر روانی که با شرایط سخت مادی گره بخورد و زاینده خیزش‌های تند اعتراضی باشد.

۵- با ترویج «خرافه‌گرایی»، «سنت‌پرستی» و «مذهبی بودن» مردم، این احساس را در جامعه دامن می‌زنند که کنار آمدن با فقر و فلاکت برای بسیاری از مردم به مثابه «آزمایش صبر و ایمان» آنهاست و لذا عصیان در مقابل ظلم و ستم به مثابه «کفر» و انکار مذهبی است.

آیا همه‌ این‌ها می‌تواند جامعه را از یک واکنش تند و خشمگینانه نسبت به شرایط سخت معیشتی بر حذر دارد. تجربه‌ موجود در تاریخی بشری عکس آن را نشان می‌دهد. شورش گرسنگان در اروپا و آسیا و آمریکای لاتین نشان می‌دهد که فقر در کشورهایی که به طور بالقوه ثروتمند هستند با فقر در کشورهای فاقد منابع ثروت طبیعی متفاوت است. در این سری آخر فقر عمومی و فراگیر به مثابه امری پذیرفته و با گرایشی قضا و قدرگرایانه پذیرفته شده است، لیکن در کشورهایی مانند ایران که میلیاردها دلار از ثروت‌های مردم هرساله توسط اقلیتی به تاراج می‌رود در صورتی که حکومت نتواند حداقل‌های معیشتی را برای جامعه تامین سازد، واکنش عصبی مردم حتمی است. بروز آن فقط موضوع زمان است و نیز آمادگی عنصر روانی که با شرایط سخت مادی گره بخورد و زاینده خیزش‌های تند اعتراضی باشد. در حال حاضر پرونده‌گشایی‌های باندهای درون نظام علیه یکدیگر روغنی است که بر آتش خشم جامعه ریخته می‌شود. جنگ قدرت توقف این امر را ناممکن ساخته است.

نتیجه‌گیری

در شرایط فعلی به نظر می‌رسد کاهش امنیت اجتماعی به دلیل فقر گسترش یافته می‌رود تا زمینه را برای پیدایش حرکت‌هایی فراهم سازد که در صورت بروز می‌تواند خصلت ساختارشکن به خود بگیرد. افزایش قیمت‌ها، عدم افزایش متناسب دستمزدها و کاهش شدید قدرت خرید به همراه بیکاری و ناامیدی از بهبود اوضاع، توده‌های جامعه را به سوی ارتکاب به جرایم و سرقت‌هایی که حتی شکل مسلحانه پیدا کرده‌اند هل داده است.

آمار روز افزون سرقت‌ها در ایران نشان‌دهنده‌ رویکرد هزاران هزار شهروند ایرانی به شکستن قانون است برای تامین معاش. وقتی این قانون‌شکنی از یک مرز کمی خاص عبور کند و دولت این احساس را که کنترلی بر اوضاع ندارد به وجود آورد، این خصلت هنجارشکنی عمومی تبدیل به یک حرکت جمعی سراسری می‌شود که تمام خط قرمزها را زیر پا خواهد گذاشت.

شورش‌ها شکل بارز این گونه حرکت‌های اعتراضی خشم‌آلود هستند. سرنوشت شورش‌ها بستگی مستقیم دارد به کمیت و کیفیت نیروهای شرکت کننده در آن. اگر شمار شورشیان و آمادگی آنان برای مدیریت حرکت‌شان در حد بالایی باشد می‌توان انتظار داشت که خیزش‌های اجتماعی دارای ماهیت معیشتی و اقتصادی بتوانند به حرکت‌های گسترده، سراسری، ماندگار و حتی برانداز تبدیل شوند. در حالی که این واقعیت تا اینجا مورد شناخت فقط بخشی از جامعه بود، اینک همه آن را می‌دانند: هم مردم، هم حکومت.

حکومت راه مقابل با آن را می‌داند ولی برایش سخت است که باور کند در صورت بروز قادر به مهار شورش‌هاست، به همین دلیل تمام تلاش خود را روی پیشگیری متمرکز کرده است. مردم از آن سوی می‌دانند که در صورت بروز شورش پیروز میدان خواهند بود، اما شاید هنوز به دنبال این هستند که چگونگی آغاز، ادامه بخشیدن و به سرانجام رساندن حرکت‌هایی از این دست را بهتر بشناسند. به نظر می‌رسد که جامعه‌ ایران می‌رود تا صحنه رویارویی یک دولت ناتوان و هراسناک و مردمی گرسنه و خشمگین باشد.

منبع:

Published in: on 27 فوریه 2013 at 9:28 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

منوچهر صالحی : رهایش یا حق تعیین سرنوشت-7

منوچهر صالحی : رهایش یا حق تعیین سرنوشت-7
Published on Sunday, 24 February 2013 07:04 | Hits: 11

salehiکائوتسکی و چالش خودخواستگی

کائوتسکی 1907 در کنگره سوسیالیست‌های اروپا که در شهر اشتوتگارت آلمان برگزار شد، شگفتی خود را از هواداری بخشی از رهبران حزب سوسیال دمکرات آلمان از «سیاست مستعمراتی سوسیالیستی» ابراز کرد، زیرا بنا بر باور او سوسیالیسم و استعمار نافی یک‌دیگرند. از سوی دیگر میان وظائف سوسیالیست‌ها در میهن خویش و در مستعمرات توفیری وجود ندارد، زیرا هدف سوسیالیست‌ها همیشه و همه جا مبارزه با استثمار سرمایه‌دارسالارانه نیروی کار است. به‌عبارت دیگر، سوسیالیست‌ها در همه جا باید برای تحقق دمکراسی، دولت رفاء و سوسیالیسم مبارزه کنند. اما «سیاست مستعمراتی» هیچ نقطه مشترکی با این خواسته‌ها ندارد. شالوده «سیاست مستعمراتی» اشغال نظامی یک سرزمین و استقرار سلطه نیروئی بیگانه در آن سرزمین است. با این حال برخی از «سوسیالیست‌ها» هم‌چون برنشتاین در آن زمان مدعی بودند که با پیروی از «سیاست مستعمراتی سوسیالیستی» می‌توان پیش‌رفت و دمکراسی را در سرزمین‌های مستعمره متحقق ساخت. کائوتسکی بر خلاف این «سوسیالیست‌ها» بر این باور بود که سوسیالیست‌ها باید به خلق‌های عقب‌مانده‌ای که در شرائط بدوی و پیشاسرمایه‌داری می‌زیند، یاری رسانند تا بتوانند به فرهنگ و دانش مدرن دست یابند، زیرا بدون پیش‌رفت خلق‌های عقب‌مانده تحقق سوسیالیسم به‌مثابه یک پروژه جهانی ناممکن خواهد بود. اما سوسیالیست‌ها برای چنین کمک‌رسانی‌ها به «سیاست مستعمراتی سوسیالیستی» نیازی ندارند، زیرا هر گاه «سیاست مستعمراتی» مبتنی بر سلطه باشد، برای گسترش «تمدن» مدرن زیان‌بار خواهد بود. چنین سیاستی در پی نابودی فرهنگ و تمدن مردم بومی گام برخواهد داشت و از آن‌جا که بومیان چون نمی‌خواهند هویت خود را از دست دهند، دیر یا زود در برابر نیروی استعمارگر بیگانه از خود واکنشی قهرآمیز نشان خواهند داد، یعنی جنگ و ویرانی جای هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و «سازندگی» را خواهد گرفت. کائوتسکی در سخن‌رانی خود یادآور شد که «سیاست مستعمرانی سوسیالیستی» نیز نمی‌تواند موجب دگرگونی چنین وضعیتی شود و به همین دلیل سوسیالیست‌ها باید با هرگونه «سیاست مستعمراتی» مخالفت کنند. یک رژیم سوسیالیستی باید با نفی «سیاست مستعمراتی» و دادن آزادی به خلق‌های عقب‌مانده اعتماد آن‌ها را برای هم‌کاری جلب کند.

اما برنشتاین خلق‌های جهان را به دو گروه سلطه‌گر و سلطه‌شونده تقسیم کرده بود. یک گروه خلق‌هائی بودند که به باور او مانند کودکان نمی‌توانند خود را اداره کنند و بنابراین به آموزش و پرورش نیازمندند و گروه دوم خلق‌هائی را در بر می‌گرفت که باید در نقش آموزگار به خلق‌های بدوی «تمدن» را می‌آموختند. کائوتسکی یادآور شد که اشرافیت و برده‌داران و حاکمان مستبد نیز همیشه شبیه برنشتاین استدلال کرده‌اند. آن‌ها رهبری توده «ناخودآگاه» را که حتی باید هم‌چون برده برای اربابان و حاکمان خود بی‌گاری می‌کرد، وظیفه خدادادی خود می‌پنداشتند.

کائوتسکی یک سال پس از برگزاری کنگره سوسیالیست‌های اروپا در رابطه با سیاست سوسیالیست‌ها در قبال مستعمرات دولت‌های سرمایه‌داری «سوسیالیسم و سیاست مستعمراتی» را منتشر کرد و در آن همه‌ی جوانب مثبت و منفی سیاست استعماری دولت‌های سرمایه‌داری را مورد بررسی قرار داد. او در این نوشتار به نامه‌ای از انگلس اشاره کرد که در آن انگلس نوشته بود مستعمراتی هم‌چون کانادا، استرالیا و افریقای جنوبی که در آن‌ها اروپائیان مهاجر اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دهند، دیر یا زود به استقلال دست خواهند یافت. و هرگاه پرولتاریا بتواند قدرت سیاسی را در کشورهای متروپل سرمایه‌داری به‌دست آورد، باید با شتاب در جهت استقلال مستعمراتی که بومیان اکثریت جمعیت آن‌ها را تشکیل می‌دهند، گام بردارد.

باورهای تئوریک کائوتسکی درباره «تعیین سرنوشت» را می‌توان در کتابی یافت که نگارش آن را پس از کنگره سوسیالیست‌ها در اشتوتگارت آغاز کرد. این کتاب در سال 1917 با عنوان «رهائی ملت‌ها» منتشر شد. او در این اثر یادآور شد که برخی از «سوسیالیست‌ها» خواست «حق تعیین سرنوشت خلق‌ها» را برای خلق‌های عقب‌مانده شعاری چرندگونه می‌انگارند، زیرا بر این باورند خلق‌هائی که در سرزمین‌های عقب‌مانده می‌زیند، از توانائی خودگردانی میهن خود برخوردار نیستند. اما همین «سوسیالیست‌ها» با پشتیبانی از «سیاست مستعمراتی سوسیالیستی» تبلیغ می‌کنند که هرگاه سوسیالیست‌ها به قدرت سیاسی دست یابند،‌ می‌توانند در مستعمراتی که از دولت‌های سرمایه‌داری به ارث برده‌اند، «پیش‌رفت و دمکراسی» را توسعه دهند. کائوتسکی در انتقاد به این برداشت یادآور شد که « مبارزه برای دمکراسی» همان «مبارزه برای تعیین سرنوشت خلق» است. او هم‌چنین از هواداران «سیاست مستعمراتی» پرسید آن‌ها چگونه می‌توانند بدون تحقق دمکراسی در سطح ملی در جهت تحقق «دمکراسی جهانی» گام بردارند؟

کائوتسکی در همین کتاب موضع برخی از سوسیالیست‌های «چپ» را مورد انتقاد قرار داد که بر این باور بودند تا زمانی که شیوه تولید سرمایه‌داری وجود داشته باشد، خلق‌های مستعمرات از امکان تحقق حق سرنوشت خویش محروم خواهند ماند. به‌عبارت دیگر، برای این سوسیالیست‌های «چپ» باید نخست سوسیالیسم تحقق می‌یافت تا خلق‌های مستعمرات بتوانند به حق تعیین سرنوشت خود دست یابند. کائوتسکی این استدلال را وارونه کرد و آشکار ساخت که پیش‌شرط تحقق سوسیالیسم تحقق حق تعیین سرنوشت خلق‌های مستعمرات است، یعنی نخست باید در مستعمرات دمکراسی تحقق یابد که بدون آن تحقق حق تعیین سرنوشت در هیچ گوشه جهان ممکن نیست، تا زمینه برای تحقق سوسیالیسم به‌مثابه یک پروژه جهانی هموار گردد. او یادآور شد که سوسیالیسم پرولتاریا همیشه و در همه جا «سوسیالیسم دمکراتیک» است. به این ترتیب نمی‌توان در مستعمرات بدون دمکراسی سوسیالیسم را به‌وجود آورد و بنابراین هرگاه دمکراسی در این سرزمین‌ها تحقق یابد، چالش حق تعیین سرنوشت خلق‌هائی که در آن‌ مناطق می‌زیند، خودبه‌خود از میان برداشته خواهد شد.

به باور کائوتسکی مشکل حق تعیین سرنوشت خلق‌ها در کشورهای توسعه نیافته باید در سپهر دمکراسی بورژوائی حل شود، زیرا بدون حل این بغرنج با نبود و یا کمبود دمکراسی در این سرزمین‌ها روبه‌رو خواهیم بود. بنابراین وظیفه سوسیالیست‌ها آن نیست که حل این مشکل را موکول به تحقق سوسیالیسم نمایند و بلکه باید هم اکنون، یعنی در محدوده مناسبات تولید سرمایه‌داری با قاطعیت برای تحقق چنین حقی مبارزه کنند.

کائوتسکی در همین کتاب یادآور شد «مبارزه پرولتاریا برای دمکراسی به معنای مبارزه بر سر قوای دولتی، یعنی بر سر قدرت سیاسی است.» بنابراین کسانی که مدعی‌اند مبارزه برای تحقق حق تعیین سرنوشت در سپهر مناسبات تولید سرمایه‌داری ناممکن است، در حقیقت مبارزه سیاسی برای دست‌یابی به دمکراسی و قدرت سیاسی پرولتاریا را ناممکن می‌سازند. در حالی که می‌دانیم فقط با دست‌یابی پرولتاریا به قدرت سیاسی است که این طبقه خواهد توانست زمینه را برای تحقق سوسیالیسم هموار سازد.

کائوتسکی یادآور می‌شود هر چند بنا بر برداشت مارکسیست‌ها حق تعیین سرنوشت خلق‌ها «حقی طبیعی» نیست، اما با این حال نمی‌توان خواست چنین حقی را نفی کرد، زیرا پرولتاریا نیز جزئی از خلق است و هنگامی که خلقی برای تحقق حق تعیین سرنوشت خویش مبارزه می‌کند، این مبارزه چیز دیگری جز بخشی از مبارزه رهایش پرولتاریا نیست و به همین دلیل سوسیال دمکراسی باید از مبارزات حق تعیین سرنوشت خلق‌ها پشتیبانی کند. روشن است که برخورداری از یک سلسله حقوق هنوز به معنی برخورداری واقعی از آن حقوق نیست. اما پرولتاریا بدون برخورداری از حقوق سیاسی نخواهد توانست به قدرت سیاسی دست یابد. بنابراین پرولتاریا که اکثریت خلق را تشکیل می‌دهد، هر اندازه از حقوق سیاسی بیش‌تر برخوردار باشد، در مبارزه طبقاتی خود بهتر خواهد توانست درباره سرنوشت خویش تصمیم بگیرد، یعنی آسان‌تر می‌تواند رهایش خود را از بن‌بست‌های جامعه طبقاتی سرمایه‌داری متحقق سازد.

کائوتسکی در این رابطه از «سوسیال دمکرات‌های امپریالیست» سخن می‌گوید، سوسیال دمکرات‌هائی که شهروند کشورهای امپریالیستی هستند و در این کشورها برای تحقق حق تعیین سرنوشت خلق که چیز دیگری جز تحقق و انکشاف دمکراسی نیست، مبارزه می‌کنند، اما تحقق همین حقوق را برای مردمی که در سرزمین‌های مستعمره می‌زیند، در سپهر مناسبات سرمایه‌داری ناممکن می‌دانند. در حقیقت «سوسیال دمکرات‌های امپریالیست» ملت‌ها را به دو گروه تقسیم می‌کنند. یک گروه از «ملت‌های کلان فرهنگ» و گروه دیگر از «خرده‌ ملت‌های ناقص» تشکیل می‌شود. «سوسیال دمکرات‌های امپریالیست» بر این باورند که «ملت‌های کلان فرهنگ»، یعنی ملت‌های دولت‌های امپریالیستی از حق ویژه‌ای برخودارند، یعنی حق دارند بنا بر منافع خویش سرزمین‌های «خرده‌ ملت‌های ناقص» را به مستعمرات خود بدل سازند و خون‌شان را در شیشه کنند.

کائوتسکی هم‌چنین یادآور شد که چنین مواضعی با خصلت جهان‌گرایانه سوسیالیسم در تضادی آشکار قرار دارد، زیرا کارگرانی که در دولت‌های مختلف جهان می‌زیند، دارای خواست‌های متفاوت از هم نیستند و بلکه فقط در هم‌کاری و اتحاد با یک‌دیگر می‌توانند در مبارزه رهائی‌بخش خود از چنبره مناسبات سرمایه‌داری موفق شوند. خصلت جهانی سوسیالیسم نیز از همین وضعیت ناشی می‌شود و بی‌دلیل نبود که مارکس و انگلس در مانیفست شعار «پرولتاریای جهان متحد شوید» را طرح کردند، زیرا فقط مبارزه‌ در سطح جهانی می‌تواند پیروزی و استمرار سوسیالیسم را به مثابه پروژه‌ای جهانی تضمین کند و نه آن که پرولتاریای کشورهای پیش‌رفته بخواهند برای تأمین خواست‌ها و نیازهای خود بر پرولتاریای کشورهای عقب‌مانده اعمال سلطه کنند و ثروت‌های ملی آن‌ها را به‌تاراج برند.

همین خصلت جهانی سوسیالیسم باید سبب شود تا سوسیال دمکرات‌ها برای همه‌ی خلق‌های جهان حقوق برابری را مطالبه کنند و نه آن که برای برخی خلق‌ها حقوقی بیش‌تر و برای برخی دیگر از خلق‌های جهان حقوقی کم‌تر را خواستار شوند. همان‌گونه که در دمکراسی همه‌ی افراد در برابر قانون از حقوقی برابر برخوردارند، در جهانی دمکراتیک نیز باید همه‌ی خلق‌ها در برابر قانون بین‌الملل از حقوقی برابر بهره‌مند باشند. تقسیم خلق‌های جهان به خلق‌هائی که از «استعداد فرهنگی» برخوردارند و خلق‌هائی که فاقد چنین استعدادی هستند، خلق‌هائی که باید آقای جهان باشند و خلق‌هائی که باید سرزمین و نیروی کار خود را به «آقایان جهان» واگذارند، نه فقط با سوسیالیسم وجه مشترکی ندارد، بلکه دستاویزی است برای ادامه و استمرار سیاست استعماری دولت‌های سرمایه‌داری. سرمایه‌داری با این تبلیغات می‌کوشد به کارگران خودی خالی کند که برای برخورداری از رفاء بیش‌تر باید از سیاست استعماری رژیم‌های سرمایه‌داری پشتیبانی کند، یعنی باید بپذیرد که سرمایه‌داری خودی از حق استثمار و چپاول خلق‌های دیگر برخوردار است.

کائوتسکی در نقد این اندیشه یادآور شد که چنین برخوردی با حق تعیین سرنوشت خلق‌ها در رابطه بلاواسطه با منافع سرمایه و توسعه رفاء اجتماعی در کشورهای سرمایه‌داری قرار دارد و به هیچ‌وجه منافع و خواست‌های خلق‌های بومی در مستعمرات را مورد توجه قرار نمی‌دهد. چنین نگرشی به حق تعیین سرنوشت خلق‌ها سبب می‌شود تا سوسیال دمکراسی برای مبارزه طبقاتی در جامعه خودی ارزش زیادی قائل نشود، در حالی که مبارزه طبقاتی موتور دگرگونی‌های انقلابی در هر جامعه‌ای است.

به باور کائوتسکی «انقلاب و جنگ دو روشی هستند که با آن می‌توان حق تعیین سرنوشت خلق‌ها را اجرائی کرد.» او هم‌چنین یادآور شد انگلس در رابطه با حق تعیین سرنوشت خلق‌ها برای انقلاب پرولتری اولویت قائل شد، زیرا با تحقق چنین انقلابی در اروپا حق تعیین سرنوشت خلق‌های این قاره خودبه‌خود متحقق می‌گشت. از سوی دیگر رشد طبقه کارگر سبب شد تا بورژوازی از دستاوردهای انقلابی خود فاصله گیرد، زیرا از تحقق انقلاب پرولتری بیم داشت. هر اندازه طبقه کارگر در کشورهای اروپای غربی بیش‌تر رشد کرد و به نیروی سیاسی تعیین کننده‌تری بدل شد، به‌همان اندازه نیز بورژوازی از حق تعیین سرنوشت خلق‌ها فاصله گرفت، زیرا تحقق انقلابی که می‌توانست موجب تحقق چنین حقی گردد، بنا بر تناسب قوای نو، انقلابی پرولتری با مضمونی ضد سرمایه‌داری بود. به این ترتیب بورژوازی به‌جای انقلاب، به جنگ به‌مثابه روش تحقق حق تعیین سرنوشت خلق‌ها گروید. در آلمان بیسمارک در جنگ با فرانسه توانست آلمان را متحد سازد، در ایتالیا ویکتور امانوئل توانست با جنگ رهائی‌بخش ایتالیای مستقل را متحقق سازد و …

از دید کائوتسکی با آن که پرولتاریا مخالف روش جنگ برای متحقق ساختن حق تعیین سرنوشت است، با این حال هرگاه جنگ‌های بورژوائی موجب دگرگونی مرزها شوند، در آن صورت پرولتاریا باید با تغییراتی که منافع و حق تعیین سرنوشت خلق ها را پایمال می‌کنند، مخالفت کند و آن‌جا که چنین تغییری موجب تحقق حق تعیین سرنوشت ملتی می‌گردد، از آن پشتیبانی نماید. به‌عبارت دیگر، سوسیال دمکراسی به‌مثابه جنبشی جهانی با تکیه بر اصل حق تعیین سرنوشت خلق‌ها باید همیشه با هر تغییر مرزی مخالفت ورزد که مورد تأئید مردمی که در آن منطقه می‌زیند، نباشد. کائوتسکی سرزمین هر خلقی را منطقه‌ای می‌داند که در آن کار می‌کند و این منطقه الزامأ نباید هم‌گون با منطقه‌ای باشد که در تصاحب یک خلق است و یا بر آن حکومت می‌کند. سوسیال دمکراسی با توجه به این اصل آن بخش از مرزهای دولت‌های موجود را که در تضاد با حق تعیین سرنوشت خلق ها باشد و هم‌چنین هرگاه اصل تمامیت ارضی یک دولت ناقض حق تعیین سرنوشت یک یا چند خلق باشد را نباید به رسمیت بشناسد، زیرا هدف سوسیال دمکراسی تائید امپراتوری‌ها و دولت‌هائی نیست که در سده‌های گذشته تاریخ سپهر قدرت خود را با پایمال کردن حق حاکمیت خلق‌های دیگر گسترش داده‌اند. ملاک تعیین کننده برای سوسیال دمکراسی خواست بلاواسطه توده است، یعنی مرزهای دولت‌ها باید نه با جنگ و به‌کار برد خشونت، بلکه در تناسب با نیازها و خواست‌های خلق‌ها تعیین شوند. سوسیال دمکرات‌ها باید خواهان استقلال سرزمین هر خلق و پذیرش تمامیت ارضی دولت‌هائی باشند که در چنین سرزمین هائی به‌وجود می‌آیند.

به باور کائوتسکی هر چند سوسیال دمکراسی باید همیشه از حق تعیین سرنوشت خلق‌ها پشتیبانی کند، اما هر خلقی فقط در رابطه بلاواسطه با شرائط تاریخی ویژه‌ خویش می‌تواند به این حق دست یابد. به‌عبارت دیگر، همان‌گونه که سوسیالیسم نمی‌تواند در هر زمانی و در هر کشوری تحقق یابد، بلکه باید شرائط تاریخی برای تحقق آن هموار گردد، به‌همان گونه نیز تحقق حق تعیین سرنوشت خلق‌ها بدون پیش‌شرط‌های لازم و ضروری ممکن نیست. به این ترتیب حق تعیین سرنوشت برای خلق‌هائی که در مراحل تاریخی مختلف به‌سر می‌برند، هم‌گون نیست و بلکه هر یک از این خلق‌ها بنا بر وضعیت تاریخی خویش تصور متفاوتی از آن خواهد داشت. چکیده آن که خلق‌هائی که بنا بر شرائط تاریخی خویش بتوانند به ملیت مدرن دست یابند، خواستار حق تعیین سرنوشت خویشند که یکی از عناصر آن تبدیل زیان مادری به زبان سیاسی، یعنی به زبان رسمی دولتی است. به باور کائوتسکی با پیدایش ملیت مدرن خواست تجزیه یک دولت چندخلقی با هدف تحقق دولت مستقل یک یا چند خلق از آن دولت اجتناب‌ناپذیر است.

اما ملیت‌ مدرن هم‌زاد شیوه تولید سرمایه‌داری است، یعنی در مرحله معینی از رشد این شیوه تولید پا به‌عرصه تاریخ نهاد. بنا بر باور کائوتسکی با پیدایش «زبان نوشتاری» زمینه برای پیدایش ملیت هموار گشت. مرزهای ملیت اولیه همیشه منطبق با حوزه گسترش «زبان نوشتاری» بود. با پیدایش شیوه تولید سرمایه‌داری که هم‌راه با رشد دانش و نیاز به گسترش آموزش و پرورش با هدف تربیت کادرهای فنی متناسب با تولید سرمایه‌دارانه بود، حوزه کارکردی «زبان نوشتاری» سنتی از ژرفای نوئی برخوردار گشت. به این ترتیب «زبان نوشتاری» از انحصار قشر بالائی، یعنی اشرافیت بیرون آمد و به‌تدریج نخست قشر میانی جامعه و سپس با انکشاف هر چه بیش‌تر مناسبات تولیدی سرمایه‌داری، سرانجام قشر پائینی، یعنی پرولتاریا نیز مجبور به آموختن آن شد. به این ترتیب «زبان نوشتاری» به تدریج به «زبان رسمی» و یا «زبان دولتی» بدل گشت و بنا بر منطق کائوتسکی «از [بطن] جامعه‌ی زبان نوشتاری ملیت مدرن روئید.»

شیوه تولید سرمایه‌داری در کنار «زبان نوشتاری» عامل تعیین کننده پیدایش ملیت مدرن است، زیرا در این شیوه تولید همه‌ی طبقات اجتماعی به‌هم می‌پیوندند که بدون آن تولید صنعتی مدرن ناممکن است. در شیوه تولید پیشاسرمایه‌داری نیروهای تولیدی فقط در حوزه محلی با هم در ارتباط بودند، زیرا تولید متکی بر خودکفائی به مراوده اجتماعی همه جانبه نیاز نداشت. به‌عبارت دیگر، روند تولید، روندی گسیخته بود، اما در شیوه تولید سرمایه‌داری روند تولید روندی پیوسته است، یعنی مصرف‌کننده و تولیدکننده به هم پیوسته‌اند، زیرا یکی بدون آن دیگری نمی‌تواند بزیید. همین پیوستگی اقتصادی- اجتماعی سبب می‌شود تا توده خلق، یعنی پرولتاریا و بورژوا- خود را به‌مثابه یک مجموعه با خواست‌های ملی مشترک درک کند. از بد حادثه نخستین دولت‌هائی اروپائی که توانستند دولت- ملت مدرن را متحقق سازند، به نخستین دولت‌های استعماری مدرن نیز بدل شدند. این دولت‌ها با ارتشی که در آن پرولتاریا به پیاده‌نظام ارتش بدل گشته بود، توانستند مناطق مستعمره را اشغال کنند. همین وضعیت به پرولتاریائی که در سرزمین پدری خود با فقر و تنگ‌دستی روبه‌رو و به حاشیه جامعه رانده شده بود، در مستعمرات احساس تعلق به ملت برتر را می‌کرد، زیرا در مقایسه با مردم بومی مستعمرات از قدرت و حقوق بی‌کرانی برخوردار بود. این احساس هم‌بستگی و به یک ملت برتر تعلق داشتن، سبب کاهش تضادهای طبقاتی میان پرولتاریا و طبقه بورژوای در کشور متروپل می‌شود، زیرا دولت سرمایه‌داری وانست به پرولتاریا بفهماند که بخشی از سود مستعمرات به او نیز می‌رسد.

کائوتسکی اشاره می‌کند که در دمکراسی‌های باستانی دولت در رابطه با دادن آگاهی به‌خلق، تصویب و تنظیم قوانین و سیستم حقوقی خویش نیاز به زبانی داشت که برای همه‌ی افراد و اقوام متعلق به آن خلق قابل فهم می‌بود. به‌همین دلیل نیز دولت- شهرهای یونان همیشه از یک خلق تشکیل می‌شدند که در سرزمینی کوچک در کنار هم می‌زیستند و زبان مشترکی داشتند. اما با پیدایش دولت‌های بزرگ هم‌چون امپراتوری هخامنشی و یا امپراتوری اسکندر کبیر با دولت‌هائی روبه‌روئیم که در سپهر آن‌ها ده‌ها قوم و خلق با زبان‌هائی بسیار متنوع و حتی بیگانه از هم‌دیگر می‌زیستند. در آن دوران این امر زیاد مشکل‌آفرین نبود، زیرا همیشه دبیرانی پیدا می‌شدند که می‌توانستند با آموختن زبان دیوان‌سالاری امپراتوری حوزه قومی خویش را بنا بر فرمان امپراتور اداره کنند. کائوتسکی یادآور می‌شود که حتی در سپهر دولت‌های ملی مدرن نیز چندین خلق با زبان‌های مختلف وجود دارند. بنا بر آمار 1872 در فرانسه بیش از 250 هزار تن به زبان اسپانیائی، 350 هزار تن به زبان ایتالیائی و یک میلیون تن به زبان بریتنی سخن می‌گفتند. هم‌چنین در مناطق هم‌مرز با بلژیک زبان مادری جمعیت اندکی فلاندرزی بوده است.

در دولت‌های چندخلقی برای بیرون آمدن از بن‌بست دو راه بیش‌تر وجود ندارد. یک راه آن است که هم‌چون ایالات متحده آمریکا یک زبان رسمی برگزیده شود، یعنی همه خلق‌ها باید بپذیرند که زبان مادری‌شان زبان رسمی نیست و در نتیجه باید موظف شوند زبان رسمی را بیاموزند و در کنار آن می‌توانند زبان مادری خود را نیز بیاموزند. راه دیگر آن است که سپهر هر دولتی را به سرزمین یک خلق محدود سازیم، یعنی هر خلقی صاحب دولت خود شود. تاریخ اروپا نشان داده است که در رابطه با تعیین مرزهای دولت‌های مدرن نه زبان مادری خلق‌هائی که در سپهر یک دولت می‌زیستند، بلکه «زبان نوشتاری» مشترک چند خلق به عامل تعیین‌کننده بدل شد، یعنی خلق‌هائی که از یک «زبان نوشتاری» مشترک استفاده می‌کردند، در دولت مدرن به یک ملت بدل گشتند. در دوران پیشاسرمایه‌داری نه مردم، بلکه دیوان‌سالاری خلق‌های مختلقی که در سپهر یک امپراتوری با هم می‌زیستند، در ارتباط با نیازهای اداری «زبان رسمی» را تعیین کردند. در این سرزمین‌ها مردم بومی به زبان مادری خود سخن می‌گفتند و فقط دیوان‌سالاری ایالتی بر «زبان رسمی»، یعنی «زبان نوشتاری» تسلط داشت. نوع دیگر آن بود که خلق حاکم زبان مادری خود را به «زبان رسمی» دولت چندخلقی تبدیل می‌کرد و ‌کاربرد زبان‌های بومی در حوزه اداری و آموزش و پرورش را ممنوع می‌نمود. از این روش عرب‌ها، اسپانیائی‌ها، پرتغالی‌ها و در مواردی حتی انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها در مستعمرات خود بهره گرفتند.

کائوتسکی در رابطه با نظریه «خلق‌های تفاله» انگلس تئوری ویژه‌ای را عرضه می‌کند. بنا بر باور او سرمایه همیشه در تلاش کاستن هزینه تولید است و به‌همین دلیل می‌کوشد با بهره‌گیری از دستاوردهای دانش و با به‌کارگیری ماشین‌های تولیدی پیش‌رفته از هزینه مزد کار، یعنی سرمایه متغیر بکاهد. در دورانی که او می‌زیست، اما دائمأ به حجم سرمایه‌گذاری در حوزه تولید صنعتی افزوده می‌شد و در نتیجه چون بیش‌تر تولید می‌شد، در نتیجه کارگران مازادی که بیکار می‌شدند، با شتاب جذب صنایع نو می‌شدند و در کشورهائی که نیاز به نیروی کار بیش‌تر از آن بود، نیروی کار از مهاجرینی که از کشورهای مستعمره و یا عقب‌مانده به کشورهای صنعتی می‌آمدند، تأمین می‌شد. به این ترتیب سرزمین‌های عقب‌مانده که دارای ساختار تولیدی کشاورزی بودند، بهترین استعدادهای خود را از دست می‌دادند، زیرا این افراد جذب بازار کار اروپا و ایالات متحده آمریکا می‌شدند. با رفتن این نیروها به شتاب فقر فرهنگی و عقب مانده‌گی این سرزمین‌ها افزوده می‌شد و به این ترتیب چنین خلق‌هائی سرنوشتی جز نابودی نداشتند و به‌همین دلیل بدون کم‌ترین مقاومتی به‌تدریج جذب دولت‌های چندملیتی پیش‌رفته‌تر می‌گشتند، زیرا بنا بر مناسبات درونی خویش از استعداد تنها و مستقل زیستن محروم گشته بودند. به باور کائوتسکی مارکس و انگلس خلق‌هائی چون برتون‌ها در فرانسه، باسک‌ها در اسپانیا، لاینرها در تیرول، صورب‌ها و وندها در پروس و ساکسن را که در چنین وضعیت دهشتناکی قرار داشتند، «خلق‌های تفاله» نامیدند. بنا بر باور کائوتسکی «خلق های تفاله» با جذب شدن در دولت- ملت‌های مدرن دیر یا زود باید هویت و موجودیت خود را از دست می‌دادند و از عرصه روزگار محو می‌شدند. اما تاریخ در برخی از موارد نادرستی برداشت کائوتسکی را نشان می‌دهد. برای نمونه در اسپانیا باسک‌ها به‌جای جذب شدن در دولت- ملت مدرن اسپانیا هم‌اینک برای تحقق دولت مستقل خویش مبارزه می‌کنند.

نگاهی به تاریخ اروپای سده 19 نشان می‌دهد که از یک‌سو خرده‌پادشاهی‌های آلمان در سال 1870 در کاخ ورسای امپراتوری آلمان را تأسیس کردند و در همین سده چند دولت دست‌نشانده کوچک به دولت ملی و مستقل ایتالیا تبدیل شدند و هم‌چنین در شبه جزیره بالکان چند دولت مستقل به‌وجود آمدند. در عوض در همین دوران اختلافات قومی- زبانی سبب شد تا در سال 1830 بلژیک از هلند جدا شود و در سال 1867 مجارستان نیمه استقلالی از اتریش بیابد و در سال 1905 نیز نروژ از سوئد جدا و به دولتی مستقل بدل گردد.

به باور کائوتسکی قانون انباشت سرمایه نه فقط موجب پیدایش انحصارهای سرمایه‌داری می‌گردد، بلکه هم‌چنین سبب جذب دولت‌های کوچک عقب‌مانده به دولت‌های بزرگ پیش‌رفته می‌گردد. با این حال، آن‌چه برای ادامه زیست و انکشاف سرمایه از اهمیت برخوردار می‌باشد، نه گسترش مرزهای یک دولت، بلکه گسترش مراوده اقتصادی میان دولت‌ها است. البته تا زمانی که سیاست گمرکی محافظت از بازار ملی وجود داشت، برای سرمایه‌داری ملی گسترش مستعمرات و ضمیمه‌سازی سرزمین‌های همسایه با هدف گسترش مرزهای ملی تلاشی بود برای دستیابی به سهم بزرگ‌تری از بازار جهانی. اما با گسترش راه‌های بازرگانی و مراوده میان دولت‌ها به‌تدریج گمرگ‌های حفاظتی از بین رفتند و در نتیجه نیاز به گسترش مرزهای ملی نیز اهمیت خود را از دست داد.

چکیده آن که بنا بر باور کائوتسکی خلق‌هائی که در دولت‌های چند خلقی که از دوران پیشاسرمایه‌داری وجود داشته‌اند، زندگی می‌کنند، با گسترش روند شیوه تولید سرمایه‌داری در این کشورها و به‌ویژه با گسترش سیستم آموزش و پرورش همگانی به تدریج در پی یافتن هویت ملی خویش گام خواهند نهاد که مهم‌ترین عنصر آن زبان مادری است. این خلق‌ها بنا بر انکشاف هویت فرهنگی و ملی خود دیر یا زود خواهان تبدیل زبان مادری خویش به زبان سیاسی، یعنی به زبان رسمی خواهند شد و به این ترتیب در جهت تحقق حق سرنوشت خویش گام برخواهند داشت که اوج آن جنبش تجزیه‌طلبانه با هدف ایجاد دولت ملی خواهد بود.

ادامه دارد

فوریه 2013

HYPERLINK «mailto: Msalehi@t-online.de» Msalehi@t-online.de

HYPERLINK «http://www.manouchehr-salehi.de» http://www.manouchehr-salehi.de

پانوشت‌ها:

Kautsky, Karl: «Die Befreiung der Nationen», Dietz-Verlag, Stuttgart, 1917, Seite 5

Ebenda

Marx-Engels-Werke, Band 35, Seite 337

Kautsky, Karl: „Die Befreiung der Nationen“, Dietz-Verlag, 1917, Seite 1

Ebenda, Seite 5

Ebenda

Ebenda

Ebenda, Seite 6

در آستانه جنگ جهانی یکم اکثریت فراکسیون حزب سوسیال دمکرات آلمان در مجلس «رایش‌تاگ» به بودجه جنگ رأی مثبت داد. جناحی از این فراکسیون به رهبری هاینریش کوروف Heinrich Curow با تکیه بر مواضع مارکس و انگلس در رابطه با مخالفت آن دو با حق تعیین سرنوشت خلق‌های «بی‌تاریخ» تئوری «سوسیال امپریالیسم» را تدوین کرد که بنا بر آن، از آن‌جا که طبقه کارگر دولت‌های مختلف جهان در سطح فرهنگی و تولیدی یک‌‌سانی نیستند، بنابراین وظیفه طبقه کارگر کشورهای پیش‌رفته و برخوردار از «استعداد فرهنگی» است که حتی با پشتیبانی از جنگی امپریالیستی در جهت منافع خویش بکوشد، زیرا تأمین منافع کارگران پیش‌رفته در خدمت منافع تمامی کارگران جهان و انقلاب جهانی قرار دارد. کائوتسکی در اثر «رهائی ملت‌ها» به شدت با این تئوری ارتجاعی مبارزه کرد.

Die großen Kulturnationen

Die verkrüppelten Natiönchen

Kulturfähigkeit

Kautsky, Karl: „Die Befreiung der Nationen“, Dietz-Verlag, 1917, Seite 10

Ebenda, Seite 11

Ebenda, Seite 24

Written language/ Schriftsprache

Kautsky, Karl: „Die Befreiung der Nationen“, Dietz-Verlag, 1917, Seite 15

Bretagne

Flämisch

Kautsky, Karl: „Die Befreiung der Nationen“, Dietz-Verlag, 1917, Seite 18

Basken

Ladiner

Tirol

Sorben

Wenden

Kautsky, Karl: „Die Befreiung der Nationen“, Dietz-Verlag, 1917, Seiten 19-20

Ebenda, Seite 22

Ebenda, Seite 24

Published in: on 27 فوریه 2013 at 9:06 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بحران سوء استفاده جنسی در حزب لیبرال دموکرات بریتانیا

منتقدان نیک کلگ معاون نخست وزیر بریتانیا را متهم می‌کنند نتوانسته ماجرای رنارد را به‌خوبی مدیریت کند

افشای سوء استفاده های جنسی کریس رنارد مدیر اجرایی سابق حزب لیبرال دمکرات، این حزب را که در حال حاضر در دولت ائتلافی بریتانیا شرکت دارد، در بحرانی عمیق گرفتار کرده است.

یکی از زنانی که لرد کریس رنارد مدیر اجرایی سابق حزب لیبرال دمکرات را متهم به سوء استفاده جنسی از خود کرده می گوید حداقل ۹ زن دیگر هم قربانی این رفتار شده اند.

 

سوزان می گوید که می خواسته از حزبی که عاشقش است نماینده پارلمان شود و در یک کنفرانس آموزشی ویژه که در سال ۲۰۰۴ برای کاندیداهای بالقوه حزب برگزار می شده شرکت کرده است.

بعد از شام لرد رنارد از او می خواهد با او با اتاقش برود. سوزان به بهانه رفتن به دستشویی طفره می رود اما لرد رنارد پشت دستشویی منظر می ماند و از او می خواهد که برای خوردن یک نوشیدنی به اتاق او برود.

این زن می گوید: » اول باور نمی کردم چنین پیشنهادی به من شده است، من فرصت موفقیت در آینده را با گفتن نه از دست می دادم. او مردی بود که آینده من در دست او بود».

به نظر می رسد دامنه رسوایی جنسی یکی از بانفوذترین و معتبرترین افراد در حزب لیبرال دمکرات و صحنه سیاسی بریتانیا گسترش یافته و این حزب را، که با حزب محافظه کار کابینه ائتلافی تشکیل داده، در بحرانی عمیق گرفتار کرده است.

حزب لیبرال دمکرات در سال ۱۹۸۸ از ادغام دو حزب لیبرال و سوسیال دمکرات تشکیل شد و در سال ۲۰۱۰ برای اولین بار با ائتلاف با حزب محافطه کار به قدرت رسید. در این سال‌ها کسی که به عنوان مغر متفکر این حزب در قدرت گرفتن آن در صحنه سیاسی نقش اصلی را داشت کریس رنارد بود. او در سال ۲۰۰۹ به دلیل بیماری از حزب کناره گیری کرد.

رنارد که پدر و مادرش را در کودکی از دست داد، به دلیل کمک هایی که یکی از اعضای محلی حزب لیبرال به او کرده بود به این حزب گرایش پیدا کرد و به‌تدریج با سختکوشی و ابتکارهای نو باعث رشد محبوبیت این حزب در حوزه محلی خود و سپس در بندر لیورپول شد.

لرد رنارد (راست) در کنار منزیس کمپبل رییس سابق حزب لیبرال دمکرات. بسیاری رنارد را رهبر واقعی این حزب در سه دهه گذشته می‌دانند

لرد رنارد که عضو مجلس اعیان بریتانیاست، سرانجام مدیر اجرایی حزب لیبرال دمکرات و یکی از تاثیرگذارترین چهره های این حزب شد. با اینکه لرد رنارد هیچ‌وقت رهبر حزب لیبرال دمکرات نبوده، بسیاری از ناظران او را قدرتمندترین فرد این حزب در سال‌های اخیر می دانند.

گزارش کانال چهار

ماجرا از هفته گذشته آغاز شد که کانال چهار تلویزیون بریتانیا گزارشی را پخش کرد که در آن سه زن لرد رنارد را به سوء استفاده از قدرت برای سوء استفاده جنسی متهم می کردند.

این سه زن جزئیاتی از رفتار کریس رنارد را در مهمانی های حزبی یا در خانه وی شرح دادند. هر سه زن از چهره هایی شاخص در حزب دمکرات تلقی می شدند و دارای سابقه ارتباط کاری با لرد رنارد بودند. کانال چهار در این گزارش مدعی شد رفتار نامناسب کریس رنارد به این سه مورد محدود نمی شود و موارد دیگری هم گزارش شده است.

بریجیت هریس، که تا چند ماه پیش مشاور مخصوص نیک کلگ رهبر فعلی حزب لیبرال دمکرات و معاون نخست وزیر بود، می گوید در سال ۲۰۰۳ و در یک مهمانی کاری، کریس رنارد او را به شکلی نامناسب لمس کرده و پیشنهاد داده با هم به اتاق کار او بروند.

زن دیگری که نخواسته نامش فاش شود اما از او به عنوان یکی از نامزدهای حزب در انتخابات آینده نام برده شده، به شبکه چهار گفت در یک مهمانی حزبی و زمانی که همه برای یک عکس دسته جمعی ایستاده بودند کریس رنارد به شکلی نامناسب به زیر لباس او دست برده است. او مدعی شده که این رفتار را گزارش نکرده چون کریس رنارد بیش از اندازه صاحب نفوذ بوده است.

نفر سوم آلیسون اسمیت است که در حال حاضر در دانشگاه آکسفورد علوم سیاسی تدریس می کند. شش سال پیش او یکی از چهره های فعال حزب لیبرال دمکرات بود و در یک مهمانی در منزل کریس رنارد با مساله مشابهی روبه رو شده است. خانم اسمیت به شبکه چهار گفت کریس رنارد در یک زمان، او و زن دیگری را به شکلی نامناسب لمس کرده که باعث اعتراض آنها شده است.

خانم اسمیت به شبکه چهار گفت او در همان زمان به یکی از نمایندگان ارشد حزب در پارلمان این موضوع گزارش کرده اما پاسخی نگرفته است. خانم اسمیت سپس موضوع را با جو سویینسون که در آن زمان سخنگوی امور زنان حزب لیبرال دمکرات بوده مطرح کرده است. خانم سویینسون که در حال حاضر وزیر زنان در دولت بریتانیاست موضوع را پیگیری کرده و به خانم اسمیت گفته موارد دیگری هم از رفتار کریس رنارد وجود داشته است اما هیچ کس حاضر نیست رسما شکایت کند. خانم اسمیت گفت: «من داشتم به آنها می گفتم که حاضرم شکایت کنم اما آنها به من می گفتند متاسفانه هیچ کس حاضر نیست شکایت کند.»

بر اساس شواهدی که شبکه چهار مطرح کرده، رهبران حزب لیبرال دمکرات از رفتارهای رنارد مطلع بوده اند. ر

خانم اسمیت مدعی است که پس از کناره گیری رنارد از مقام حزبی خود به دلیل «بیماری و مشکلات شخصی»، بارونس اسکات که در آن زمان رئیس حزب بوده به او گفته حزب، کریس رنارد را به دلایل رفتارهای نامناسبش مجبور به کناره گیری کرده است.

شبکه چهار درباره این ادعا از بارونس اسکات سوال کرده است. بارونس بدون اشاره به علت کناره گیری رنارد، به این شبکه گفته که از رفتارهای رنارد مطلع بوده است.

جو سویینسون وزیر زنان و برابری دولت بریتانیا

کریس رنارد این اتهام ها را نادرست می خواند و می گوید طرح چنین اتهاماتی در زمانی که او چند سالی است از حزب کناره گیری کرده فقط برای لطمه زدن به اعتبار اوست. رنارد می گوید در ۲۷ سالی که برای حزب کار کرده هیچ شکایتی از او مطرح نشده و هیچ وقت از این افراد که در آن زمان با آنها کار می کرده شکایتی نشنیده است.

بحران سیاسی

با مطرح شدن این اتهام ها، اولین سوالی که مطرح شد این بود که اعضای ارشد حزب و به خصوص نیک کلگ، معاون نخست وزیر، چقدر از موضوع اطلاع داشته و در این باره چه کرده اند؟ سوال دوم این بود که آیا کناره گیری کریس رنارد واقعا به دلیل بیماری بوده است؟ و سوال بعد اینکه حزبی که خود را متعد به مبارزه با تبعیض جنسیتی و حقوق برابر می داند آیا از پلیس خواسته بود در خصوص اتهامات وارده تحقیق کند؟

نیک کلگ رهبر حزب لیبرال دمکرات و معاون نخست وزیر که آشکارا در وضعیتی دشوار قرار گرفته، گفته است در سال ۲۰۰۸ از رفتارهای آقای رنارد مطلع شده اما اطلاعاتی که به دفتر او رسیده از مجاری غیر رسمی و بدون ذکر نام بوده است.

آقای کلگ گفته است که در آن زمان به کریس رنارد در این باره هشدار داده و گفته که این رفتارها غیرقبول است. اما او این اتهام ها را تکذیب کرده است.

معاون نخست وزیر گفت: «من بسیار خمشگین و عصبانی هستم که گفته شده وقتی از این اتهام ها مطلع شده ام اقدام مناسب انجام نداده ام… در واقع وقتی این گزارش های غیر رسمی در سال ۲۰۰۸ به من رسید، برای رسیدگی اقدام کردم و از رییس دفتر خود خواستم موضوع را بررسی کند.»

ایان واتسون خبرنگار بی بی سی می گوید نیک کلگ در وضعیت سختی قرار گرفته است. او اگر می پذیرفت که حزب لیبرال دمکرات سعی کرده سوء استفاده های جنسی رنارد مخفی بماند در واقع به دروازه خودی گل زده بود و حال که پذیرفته اطلاعاتی به دست او رسیده، منتقدان او را متهم می کنند که به قدر کافی درباره چنین موضوع حساس و مهمی تحقیق نکرده است.

آلیسون اسمیت می گوید حاضر به شکایت رسمی از لرد رنارد بوده است

حزب کارگر خواستار تحقیق و تفحص در این زمینه شده تا روشن شود آیا کناره گیری رنارد به دلیل شخصی، در واقع سرپوشی بر این اتهام ها بوده است یا نه.

جان من نماینده پارلمان از حزب کارگر در نامه ای از پلیس خواسته است این موضوع را بررسی کند. او با ذکر آنکه حزب لیبرال دمکرات در تمام این سال ها در مورد اتهامات کاری نکرده، این رویکرد را «نمونه ای کلاسیک از سرپوش گذاشتن» دانسته است.

پلیس گفته با مقامات حزب لیبرال دمکرات در حال بررسی موضوع است و در صورتی که جرمی رخ داده باشد مداخله خواهد کرد.

نیک کلگ گفته نه او و نه حزبش چیزی را پنهان نمی کنند و اکنون به دقت در حال بررسی موضوع هستند تا مطمئن شوند سوء رفتار جنسی در حزب وجود ندارد و اگر چنین مواردی هست با آن برخورد مناسب شود.

اما اظهارات تیم فراتون رییس حزب لیبرال دمکرات در واقع صحبت های نیک کلگ را زیر سوال برده است. او گفته که به عنوان یک حزب در این باره «خرابکاری» کرده ایم و باید عذر خواهی کنیم.

حزب لیبرال دمکرات که پس از به قدرت رسیدن در دولت ائتلافی به دلیل عقب نشینی از مواضع قبلیش مورد انتقاد قرار گرفته، حالا با بحرانی به مراتب عمیق تر روبه رو شده و شاید ماجرای رنارد تا مدت‌ها این حزب را از صحنه سیاسی بریتانیا محو کند. انتخابات میان دوره ای که در چند ماه آینده برگزار می شود ارزیابی خوبی از تاثیر این رسوایی بر افکار عمومی به دست خواهد داد.

صرف نظر از تبعات سیاسی رسوایی اخیر، این موضوع نشانه یک نقص فرهنگی در میان مردان صاحب قدرت در عرصه سیاسی است.

ورا برد که خود نماینده مجلس عوام و وزیر کابینه بوده و در حال حاضر رییس پلیس منطقه نورکامبریاست می گوید: «تجربه من نشان می دهد که رابطه بین زنی که به تازگی نماینده مجلس عوام شده با مردی با نفوذتر که معمولا عضو مجلس اعیان است، اصلا اتفاق نادری نیست.» او معتقد است این موضوع، به عنوان راهی برای ترقی، شغلی تشویق هم می شود.

به نظر می رسد هنوز تغییرات فرهنگی لازم ایجاد نشده تا زنان مورد تحقیر قرار نگیرند و قدرت سیاسی، قدرت جنسی تلقی نشود.

 
 
 

منبع: بی بی سی

Published in: on 27 فوریه 2013 at 8:57 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دفاع از بیانیه‏ ی کانون نویسندگان ایران

دفاع از بیانیه‏ ی کانون نویسندگان ایران یا توضیح درباره‏ ی آن به عهده‏ ی هیأت دبیران کانون است. من عضو هیأت دبیرانم اما برای این پاسخگویی نماینده‏ ی آن نیستم. من فقط نظر خودم را درباره‏ ی مقاله‏ ای که صادق افروز به نام «با هم نگاه کنیم به این بیانیه که تعجب مرا برانگیخت» در تاریخ ۴ شنبه ۱۰ اسفند نوشته است مطرح می‏کنم. مقاله‏ ی یاد شده در پاسخ به بیانیه‏ ی کانون به نام «بیانیه‏ ی کانون نویسندگان ایران به مناسبت اهدای جایزه‏ ی اسکار به فیلم جدایی نادر از سیمین» درست در همان روز انتشار این بیانیه منتشر شده است. شاید هم این شتاب برای پرخاش به کانون نویسندگان و بیرون ریختن کدورت فرو خورده‏ ی سالیان دراز نویسنده، که به عنوان «برانگیخته شدن تعجب» فرا نمود یافته است، موجب شده است که آن پاسخ کم‏ مایه و بی‏ توجه به مقصود واقعی کانون از آب درآید. شاید هم مایه‏ ی اصلی این شتاب رنجش و دلخوری روحی نویسنده بوده است از این که موفقیتی جز آن چه ایشان می‏ پسندد حاصل شده است، به ویژه آن که این کانون پرآوازه و سنگر دفاع از آزادی اندیشه و بیان هم چنین موفقیتی را به رسمیت شناخته است.

اما چند نکته اصلی که در بیانیه‏ ی کانون مورد اعتراض نویسنده قرار گرفته است عبارت بوده‏ اند از گفته‏ هایی چون:
– «گذشته از بهره برداری‏ های مرسوم جناح‏ های غالب و مغلوب حمایت کننده از فیلم»
– «فارغ از ماهیت جوایز بین‏ المللی»
– «ارزش‏ های نهفته در این فیلم»
– «ارائه‏ ی تصویر واقعی‏ تر از جامعه‏ ی ایران»

نویسنده آورده است که جناح‏ های مغلوب شامل اصلاح طلبان و… می‏ شود، چه آنهایی که در زندانند و از زندان بیانیه می‏ فرستند و چه آنهایی که در خارج از کشور هستند. حال خواهش من این است که یک نفر بر دارد این بیانیه را بخواند و ببیند در کجا آمده است و چگونه می‏توان استنباط کرد که منظور کانون از «جناح‏ های مغلوب» همان زندانیانی‏ اند که هم از زندان بیانیه می‏نویسند و هم از فیلم بهره‏ برداری می‏ کنند. منظور کانون این کسان نبوده‏ است . تازه اگر هم باشد آن را می‏گوید زیرا هیچ رو در بایستی و گیر افتادگی در حصار این و آن را ندارد. از زندان بیانیه دادن هم به خودی خود آن فضیلتی نیست که هر حقیقت دیگر باید در پایش قربانی شود. ضمناً آن ها که در زندانند یا در خارج‏ سکنا گزیده‏ اند و فیلم را پسندیده‏ اند و جز بیان شجاعانه‏ ی آرایشان هیچ بهره‏ برداری تنگ نظرانه‏ ی سیاسی هم در کارشان نبوده است از دوستان خوب من (و کانون هم) به شمار می‏ آیند و سالهاست در اینجا ما برای آزادی آنها به قدر وسع خود تلاش کرده‏ ایم. آقای افروز چه می‏گویند که گویا ما خواسته‏ ایم زندانیان عقیدتی را دوست نداشته باشیم و ایشان داشته باشند. وانگهی، ایرانی‏ هایی سال ها در عراق در اسارت بوده‏ اند و بیانیه هم علیه حکومت و ارتش صدام به بیرون می‏فرستادند. از طرف دیگر کسانی سالها است که در خارج‏ اند و از یاران نزدیک نومحافظ‏ه کاران آمریکایی‏ اند آنها هم ممکن است چیزهایی علیه جمهوری اسلامی گفته باشند. به نظر من نه همه‏ ی آنها لزوماً «بهره بردارند» و نه اهل فضیلت و استقلال و مبارزه‏.
در بیانیه‏ ی کانون اصلاً نشانی از آنچه افروز مطرح می‏کند وجود ندارد و این که چه کسانی «احساس غرور» از این فیلم می‏ کنند مورد نظر کانون نبوده است، به خصوص این که این احساس غرور ممکن است با معیارهایی درست یا نادرست باشد. در واقع در این موارد بحث معیارها به میان می‏ آید که یکی از میان همه‏ ی آنها معیار افروز است. هر چه هست، اما، کانون به این مسئله نپرداخته است. به نظرم می‏رسد هدف کانون در این بیانیه کسانی بوده است که تقریباً هیچ احساس و درکی از این فیلم با معیارهای بیان، آزادی و مسائل اجتماعی ندارند و صرفاً در پی یافتن پایگاهی برای جناح خودند.
آقای افروز به کانون هشدار داده است یا آن را نقد کرده است چون به فیلمی تبریک گفته است که زیر کنترل شدید امنیتی و با سرمایه‏ ی سپاه و بانک پاسارگاد ساخته شده است. من شخصاً از این گونه نگرانی‏ ها برای سلامت و استقلال فعالیت کانون بسیار خشنودم، اما به این بهانه که دستم آلوده نشود برای همیشه دست از کار نمی‏شویم. یک وقت هست که کسی می‏رود سراغ بخش‏ های قدرت و کار هنری و اجتماعی او فقط بهانه‏ ی دروغ گویان ه‏ای برای سود و مال شخصی و قدرت یابی است که در آن صورت موضوع کاملاً روشن است و اصلاً قابل بحث ما نیست زیرا آن کار یک انحراف و خیانت محرز است. اما آیا همه‏ ی فیلم سازی‏ ها (شامل آنها که سعید امامی می‏ ساخت از یک سو و فیلم‏هایی که در مثل تقوایی می‏سازد از سویی کاملاً متضاد) به خاطر منشاء تأمین سرمایه‏ اشان یک جایزه و یک سره فاسد دور انداختنی‏ اند. تا آنجا که به کنترل‏ های امنیتی مربوط می‏شود، همین کنترل و چه بسا بسیار شدیدتر از مورد فیلم «جدایی…» در فعالیت‏های دیگر فیلم‏سازی، صنفی، کانونی، انجمنی، سندیکایی، کارگری، فعالان اجتماعی، زنان، نویسندگی، تولید آثار هنری (به ویژه مستندسازی و موسیقی) وجود دارد. آیا انصاف است که همه‏ ی آنها در زمره‏ ی وابستگان مشکوک به حساب آورده شوند. یعنی به زعم برخی از ساکنان پرمدعای بهشت امن که درد بی عملی خود را با پارانویای مزمن درآمیخته به هر فعال اجتماعی ساکن این سرزمین تهمت روا می‏دارند، باید این جا قبرستانی باشد که هر کس سر برون می‏آورد، حتماً یک جایش هم به «جایی» وصل است. بخصوص به یاد می‏آورم که کانون تاکنون چندین بار با بیمارانی این چنین رو به رو بوده و ناگزیر سکوت کرده است یا پاسخی داده است اما آن‏ها را در تاریخ دشمن خویان مبارزه‏ ی مردم به ثبت رسانده است. البته به هیچ وجه من بر آن نیستم که باید این داوری را درباره‏ ی افروز هم داشته باشم و تا آنجا که گمان می‏برم، تعلق خاطر او به جاهایی بسیار ارزشمند به من چنین اجازه‏ ای را نمی‏دهد.
مجبور به توضیحی هستم که شاید اظهارنظر افروز را از شر وسواس‏ های بی عمل ساز یا شتاب‏ مندی‏ های بی‏دلیل و عصبی برهاند. می‏پرسم مگر فیلم سینمایی شعر است، که صرف نظر از آموزش و تجربه اندوزی، مایه‏ اش یک خودکار و چند ورق کاغذ باشد. فیلم سازی به میلیون ها یا میلیاردها سرمایه نیاز دارد. این سرمایه زمانی برای فیلم «حماسه‏ ی یک سرباز» یا «وقتی که لک لک‏ ها پرواز می‏ کنند» از بودجه دولتی اتحاد شوروی که بخشی از مازاد اجتماعی بود بیرون می‏ آمد. ندرتاً فیلم‏هایی با یاری افراد خیّر سرمایه فراهم می‏آورند که اگر آن فیلم ضرر کند آن وقت آن فرد خیّر هم از میان برخاسته می‏شود. گاه فیلم‏ها با سرمایه‏ ی شخص تهیه کننده ساخته می‏شود که کمتر کسی از منشاء دارایی و نیّت و وابستگی‏شان می‏پرسد. مگر سعید اسلامی پولش را از کجا آورده بود که آن فیلم را ساخت. بخش اعظم فیلم‏ ها از سوی سرمایه‏ داران اصلی این رشته یا شرکت‏ های عظیم و تقریباً انحصاری هالیوودی یا مراکز تولید فیلم فرانسه و ایتالیایی و هندی و ایرانی و جاهای دیگر تأمین مالی می‏شوند. آنها در جستجوی سودند. این موضوع تقریباً حرف ندارد.
من هم مثل صادق افروز فیلم‏های خوب با بازی مارلون براندو را بسیار دوست دارم. من هم کار و دلیل مارلون براندو را در رد کردن جایزه‏ ی اسکار می‏پسندم. اما به یاد دارید در فیلم «در بارانداز» با بازی محشر مارلون براندو، الیاکازان کارگرانی که زیر فشار دستگاه ضدچپ و ضدکمونیستی مک کارتی (و همکاری ریگان، رئیس جمهور بعدی) مجبور به عقب نشینی یا وادادگی شده بود چگونه در انتها فیلم را به نفع مک کارتیسم و هیستری ضدکمونیستی آن چرخاند. با این وصف همه‏ ی اینها معنایش این نیست که فیلم‏سازی و جایزه پذیری، در جوامعی این چنین، حالا می‏شود یک ننگ و خیانت ابدی. (الیاکازان فیلم بومرنگ را هم ساخت که اعتراضی مستقل بود). در جایزه‏ ی نوبل ادبی، که ماهیت آنهم مانند جایزه اسکار جای مناقشه دارد، ژان پل سارتر جایره را رد کرد، اما گابریل گارسیا مارکز آن را گرفت. من یکی که اولی را عصاره‏ ی فضیلت و الگوی والا نمی‏دانم، ضمن آن که او را از خیلی جهات به ویژه آزادی خواهی و لایه‏ ی انتقادی فلسفه‏ اش تحسین می‏کنم. اما دومی را نه تنها خائن و سازشکار نمی‏دانم بلکه داستان‏ نویسی می‏دانم با گرایش عالی انسانی و انتقادی و با مهارت نویسندگی بی‏ نظیر که همیشه به عرصه‏ های محافظ کارانه و ریاکارانه‏ ی قدرت و نیرنگ، پر نفوذ، تاخته است و کارهای ماندگار کرده است. یادتان هست که داریوفو به هنگام دریافت جایزه‏ ی نوبل ادبی چه سخنرانی نقدآمیز و سختی علیه نظام سرمایه داری کرد؟
بله محور قراردادن کتاب مقدس دینی از نظر من هم انتخاب نقطه‏ ی عطف و بزنگاه مناسبی نبود. اما مگر «من» باید ژدانف وار یا مک کارتی‏ وار دستور صادر کنم که قالب ادبی و هنری و زیبایی شناسی چگونه ملاط سازی شود. من باید ارزش ها را بیرون بکشم. من باید به سهم خود وجدان آگاه سازی جامعه‏ ام باشم، نقد کنم، هشدار دهم و سخن‏ های درست‏تر و والاتر را بپراکنم. کانون به گواهی تمامی کارنامه‏ ی خود هماره چنین کرده است و در مورد این فیلم هم فقط به جنبه‏ ی بیانگری آن و به بیرون آمدنش از پیله‏ های به زورتنیده و بیان واقعی‏تر، و نه مطلقاً واقعیِ، جامعه اشاره کرده است و خوب کاری هم کرده است.
راستی واقعاًٌ آیا نسل امروز کارگران، کارکنان خدماتی و بخش مهمی از جامعه‏ ی ایران، به ویژه در تحولات ثلث قرن اخیر، با وجود آن ریشه‏ های ژرف گذشته‏ اش، به کتاب مقدس و پروردگار نازل کننده‏ ی آن تکیه ندارند. آیا صرف نظر از آن بخش از این طبقه که گرسنگی و فشار و فقر و نکبت و واماندگی ایمانشان را بریده است، و به یمن بی‏ عملی و ترس خوردگی روشنفکران خودبین، ایمان دیگری هم نیافته‏ اند و به جز بخش محدودتری که به آگاهی‏ های ریشه‏ ای‏ تر رسیده‏ اند، از میان کارگران، به ویژه زنان، ارزش های درونی مبتنی بر «وجدان ناظر» نیروی الهی بیرون نمی‏ جوشد؟ بله می‏ جوشد و این واقعی‏تر است. البته من اگر فیلم ساز بودم در این مقطع از واقعیت درجا نمی‏زدم و به ریشه می‏رفتم و از ۱٥-۱۰ دقیقه فیلم می‏زدم و نیم ساعت به آن می‏افزودم تا چنین کنم. اما من فقط یک بیننده‏ ی ناقدم و نه فیلمساز. تا آنجا که می‏ دانم کانون هم چنین ادعایی نکرده است و بیشتر از این جهت که این فیلم توانست شاخه‏ ای بالنده‏ تر باشد و از میان شمار زیادی فیلم‏ های سطحی، وابسته، مبتذل، با مأموریت کاملاً ویژه سر بیرون آورد و به اصطلاح «خود را بیان کند» به آن تبریک گفته است. کانون کار درستی کرده است و کارِ همانقدر درستش هم این بود که آرزوی استقلال بیشتری برای هنر فیلم‏سازی ایرانی کرد. گمان می‏کنم در این آرزو همان چیزی را هدف داشت که افروز دارد: نا وابسته شدن به منابع قدرت و ثروت‏های دولتی و خصوصی تحمیل‏گر.
من هم ارزش‏های جالبی در فیلم «بارانداز» با هنرپیشگی مارلون براندو تشخیص دادم، و احتمال می‏دهم صادق افروز هم چنین تشخیص داشته باشد. اما آن فیلم‏ هم منابع مالی و کارگردانی و پیام پایانی‏ ای دارد که جای نقد و تردید و مخالفت جدی‏ ای را باقی می‏گذارد. آن فیلم در ژانر کارگری بود، اما نتیجه‏ اش ضد کارگری از آب در می‏آمد. فیلم «هنوز وقت باقی است برادر» ضد جنگ (اتمی) بود با هنرپیشگی گریگوری پک. این فیلم خوب از نتایج هولناک جنگ نوترونی پرده برداشت اما شاید به عمد سر نخ جنگ افروزی و مسئولیت آمریکا را در خطر این گونه جنگ‏ها در غبار عاطفه گم کرد. فیلم «رقصنده با گرگها» که فیلمی تجاری بود پیام‏های انسانی نسبت به تاریخ خونبار ضد سرخ پوستی آمریکا داشت. این فیلم پر خرج و تولید آن مبتنی بر منابع مالی سرمایه‏ داران خصوصی و البته سودیاب بود. در ایران هم بانک‏ های خصوصی که برای فیلم‏سازی سرمایه‏ گذاری می‏ کنند و بنگاه‏ های خصوصی دیگر هم بندشان به خیلی جاها بند است. واحدهای دولتی نیز که جای خود دارند. استقلال فیلم سازی از سلطه‏ ی همه‏ ی آنها آرزوی کانون بوده است. من هم که اقتصاد دانم عرض می‏کنم چنین استقلالی به لحاظ سیاست‏های اقتصادی کاملاً ممکن است اما در شرایط سیاسی فعلی نا امید کننده. به هر حال از جهنم هم ممکن است گل‏هایی بیرون آید.
چشمک زدنهای هنرمند، از جمله فیلم ساز، به این و آن قدرت البته انحراف است و خلاف هنر زایا و مستقل. اما این در کار هنرمند کشف می‏شود و البته اگر آگاهی‏های اجتماعی کم باشد این چشمک زدن گم می‏شود. ریاکاری و نیرنگ، و در مثل با هدف تسلیم‏ سازی کارگران، ممکن است در دوره‏‏ هایی موثر بیفتد. من هم مانند افروز این چشمک زدن‏ها را در می‏یابم اما گمانم این است که همه‏ ی مردم این فیلم را شاید با معیارهای مطلق گرایانه‏ ی من و افروز مقایسه نکرده‏ اند. توده‏ ی طبقه‏ ی متوسط و کارگری شهرنشین این فیلم را در مقابل اخراجی‏ ها قرار می‏دهد و به مسابقه‏ ای که واقعاً نه فیلمساز بلکه نیروی واکنش منفی اعتراضی اجتماعی آن را سامان می‏دهد، دست می‏زند و برنده می‏شود. در این جا باید به انتخابی از سوی مخاطبان باور داشت که در آن سمت و سوی آگاهی بخشی بسیار قوی‏تر از سمت و سوی تسلیم طلبانه به کار افتاده است. البته این را هم تصدیق می‏کنم که در اهدای این جایزه، دادن پاسخ مثبت به افکار عمومی معترضان در ایران انگیزه‏ای مهم برای دستگاه اسکار بوده است. با این وصف تفسیر و تحلیل فیلم باید پویا هم باشد و نه صرفاً مبتنی بر کشف نیات پنهان دستهای ناآشکار.
من که بالاخره درحد توانم فعال و مشاور تشکل‏ های کارگری هستم بلاهایی را که بر سر کارگران ایران می‏آید می‏شناسم و با مسائل کارگری ایران کم آشناتر از صادق افروز نیستم. کمتر از خیلی کسان هم هزینه‏ ی این دلبستگی و فعالیت را نپرداخته‏ ام و در انتظار پرداخت بیشتر هم هستم. اما فیلم، فیلم است دیگر، و لازم نیست صددرصد فیلم کارگری یا مستقیماً سیاسی و مربوط به مبارزان آزادیخواه باشد، آنهم از نوعی که نتیجه‏ ی اخلاقی اش را فقط این و آن تحلیل گر و صاحب نظر سیاسی می‏پسندد. مگر فیلم‏ های خوب سناریست‏ ها، کارگردانان، تهیه کننده و بازیگران همه از ژانر کارگری بوده‏ اند. فیلم مورد بحث هم کارگری نبوده است و در آن هم به نظر من و دوستانم ادعا هم نشده است که کارگران ایران خرافی‏ اند. اما به گواهی من درست گفته بود که کمک خانه‏ داری چون راضیه در فیلم، که کارگر خدماتی است، نمونه‏ ی اجتماعی از چنین باورمندی بوده است. می‏توانسته است شوهری هم داشته باشد به تنگ آمده از فقر و محرومیت و محکوم شدن به ناداری و زاری و خواری و فقر خانواده، ناگزیر به فرصت جویی متقلبانه روی آورد.
آقای افروز هیأت دبیران کانون را موعظه داده است که در مقامی نشسته‏ اند که زمانی سعید سلطانپور نشسته بوده است. به ایشان یادآور می‏شوم که به جز سعید بسیار عزیز ما، راد زنان راد مردان دیگر هم در این کانون جای داشته‏ اند با اندیشه و رویکردها و آرمان‏ های متفاوت اما با فصل مشترک دفاع از آزادی اندیشه و بیان. البته همه‏ ی آنها از سعید سلطانپور تا محمد مختاری از ما هم رأی و حمایت می‏ گرفتند و خودشان هم در جای لازم به ما رأی می‏دادند و حمایت می‏کردند. خیلی‏ ها هم که اکنون در جستجوی تعرض به کانونند در آن میان نبوده‏ اند، البته اشکالی هم ندارد و این غیاب حق اظهارنظر را از ایشان نمی‏ گیرد ولی به آنها هم حق موعظه و پرخاش و توی ذوق زدن نمی‏دهد. اکنون هم کانون پر است از ارزش آفرینان و آزادی خواهانی که به نظر ما حتماً نباید کشته شوند تا قدرشان را در پا بر جا نگه‏داشتن این سنگر ریشه‏ دار و پایدار آزادی اندیشه و بیان بدانیم.
کانون برخلاف آنچه افروز می‏گوید، به گواهی سراسر تا ریختن دچار وسوسه‏ ی لیبرالیستی نیست و در آن البته وسوسه‏ ی سوسیالیستی هم غلبه ندارد. کانون تشکل صنفی برای دفاع از آزادی اندیشه و بیان و قلم است و دیدگاه‏هایی از لیبرال تا چپ در آن برای این آزادی، که نیاز مبرم توسعه‏ ی فرهنگ و دانش و آگاهی و تأمین حقوق انسانی همگانی به ویژه محرومان است، همزیستی و همکاری می‏کنند. ببینید فیلم «جدایی…» به خاطر موفقیتش در بیان گوشه‏ ای از درد اجتماعی که «واقعی‏تر» از فیلم‏های دیگر بیان شده و از حیث موازین هنری بسیار برتر از فیلم‏های سفارشی و مهندسی شده‏ ی قدرت و ثروت و حمایت شده‏ های رسمی از آب درآمده است از سوی کانون مورد تبریک گویی قرار گرفته است. بله در این فیلم اصرار «سیمین» برای گریز از ایران به سمت بهشت غرب، به دروغ کشانده شدن «ترمه»، قسم خوردن «راضیه» به کتاب مقدس و وابسته بودن راست گوئیش به این کتاب و رفتار عصبی که «شوهر راضیه» کارگری بیکار شده است و تعهدات سنتی – انسانی «نادر» همه و همه در متن جامعه و روابط آسیب دیده و نابهنجار اجتماعی واقعی‏ تر از آدم های اخراجی و صدها فیلم دیگرند. حتماً اعضای هیأت دبیران کانون با تبحری که در تحلیل اثر هنری دارند و با وسواس بسیار زیادتر از وسواس افروز پای بند استقلال و آزادی مانده‏ اند می‏دانند که این «واقعی‏ تر» بودن برای موفقیت نسبی فیلم لازم بود اما کافی نبود . به جز آن لازم بود چیزهای دیگر هم از حیث هنری و غنای بیان در میان باشد. ضمناً واقع گرایی در اثر هنری اساساً ایدئولژی حاکم در کانون نیست و موضوع مهم برای این شکل ارزش آفرینی مستقلانه و بیانگری هر چه آزادتر آن اثر است. ضمناً این که سید شهاب، بازیگر فیلم، مرید کیست، از نظر کانون نباید در حق او برای هنرپیشه شدن خللی ایجاد کند. از نظر کانون فقط کسانی که کارگزار سانسور و قدرت فرهنگی بوده‏ اند جایی در کانون نخواهند داشت. در داوری برای یک فیلم در آن سطحی که کانون داوری کرده است، تکیه کردن بر گرایش و سلیقه و رویکرد سیاسی یک هنرپیشه کار به دردخوری نیست؛ در سطوح دیگر شاید.
من هم مانند صادق افروز مثبت نمایی بی‏جهت و یک طرفه‏ ی نادرست چهره‏ ی قضاوت و قضا را مورد انتقاد قرار می‏دهم و آن را انحرافی از بیان آزاد اندیشه‏ ی هنری می‏دانم، مگر آن که فیم‏ساز به آن باور داشته باشد و پای آن بایستد که البته بحث دیگری است و جای گفتگوی زیاد هم دارد. به هر حال حق با افروز است اما آیا کانون در اعلامیه‏ اش اصلاًٌ به این جنبه‏ ها توجه داشته یا باید بنا به خواست ایشان داشته باشد؟ اگر هیأت دبیران کانون پای تحلیل کامل می‏نشست به نظر من هم باید به این جنبه‏ ها می‏ پرداخت و آنها را در ترازوی نقد هنری می‏گذاشت اما این هیأت فقط به جنبه‏ ای از فیلم که به منشور آن مربوط می‏شود پرداخته است. کانون با چهل و چهار سال عمر خود و سالها سابقه‏ ی تلاش برای تشکل نویسندگی که در پشت سر این سال‏ ها دارد نمی‏آید این گونه جهت گیری‏ ها در آثار هنری را به عمد و به نفع قدرت نادیده بگیرد. کاش صادق افروز آن قدرها از کانون می‏دانست که نه تعجب می‏کرد و نه این چنین در انتظار می‏نشست.
بله ممکن است درست است فیلم‏ های دیگر خارجی در مورد ایران ساخته شود که بهتر از فیلم «جدایی…» باشند که البته برای مقایسه و داوری در رده‏ ی فیلم‏ های سینمایی داستانی باشند و نه مثلاًٌ فیلم‏ های مستند. اگر هم چنین باشد، آن فیلم‏ ها البته در همان فضای آزادی که افروز هم در آن زندگی می‏ کند ساخته می‏ شوند و نه فضای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ایران. حال خواست من این است که آقای افروز لطفاً چند تا از این فیلم‏ها را نام ببرند تا ما هم با آنها آشنا شویم. به هر حال هیأت دبیران کانون لابد وظیفه و در حد منشور خود هم نمی‏داند که در میان این همه گرفتاری و فشار و کنترل بنشیند و مدام برای این و آن فیلم اعلامیه‏ ی تبریک و تسلیت صادر کند. اما شما به هر حال از آن فیلم‏ های خارج ساخته‏ ی بهترتان درباره‏ ی جامعه‏ ی ایران نام ببرید و اگر خواستید استدلال و تحلیلتان را هم اضافه کنید.
باری اگر صادق افروز از منشاء نابسامانی‏ ای و گره‏ خوردگی‏های پیشینه‏ دار در درون خود علیه کانون حرکت نکرده است، که باید چنین بوده باشد، پس خوب بود این گونه شتاب زده ندود وسط صفحه‏ ی سایت‏ ها و تفسیری نادرست، و چه بسا عمداً نادرست، علیه آن به ارائه بدهد. وقتی کانون می‏گوید «فارغ از ماهیت جوایز» مقصودش این نبوده است که دچار «فراغت» است و نمی‏داند جایزه‏ ی اسکار چه ماهیت و سوابقی دارد و نمی‏خواهد هم بداند (البته در این موارد بهتر است خود هیأت دبیران، اگر صلاح و لازم می‏داند و وقت هم دارد، جواب بدهد). اتفاقاً به نظر من مقصود هیأت دبیران این بوده است که می‏دانیم آن پشت‏ ها ممکن است چه خبرهایی باشد اما فرصت‏ هایی هم در کار بوده است و تجربه شده است. کانون خوب می‏داند اسکار چیست و چگونه آمریکایی جایزه‏ ی است و بخش خارجی و داخلی‏ اش تحت تأثیر کدام نیرو قرار گرفته، چه تجربه‏ هایی را نمایش داده و چه قانونمندی کلی‏ ای دارد، اما استثناء‏های ناکم شمار آن را هم می‏داند. این که کانون گفته است «فارغ» یعنی این که نمی‏خواهد در چارچوب اعلامیه‏ اش و ظرف زمانی موجودش به بحث محتوایی آن جایزه بپردازد ضمن آن که خیلی چیزها را هم می‏ داند. بله البته که به نظر من هم سابقه‏ ی جهت گیری بسیار و تبعیض آشکار، به نفع سلطه و ستم سرمایه و نظام آمریکایی (و راست نو در چهره‏ ی نولیبرالی و نومحافظ کاری) در اسکار وجود داشته است. اما توجه هیأت دبیران تلاش فیلم مورد بحث ما در حضور و بیان موفقیت آمیز و موقعیت‏ های استثنایی بوده است.
راستی نمی‏دانم نظر صادق افروز درباره‏ ی جایزه‏ های ادبی و صلح نوبل چیست. من می‏دانم که آنها هم بسیار جهت دار بوده‏ اند (شاید البته نه به اندازه‏ ی اسکار). اما در همین عرصه مارکز در ادبیات و شوایتزر در صلح هم جایزه‏ ی نوبل را برده‏ اند. در مقابل، ماریوس بارگاس یوسا در ادبیات و مناخیم بگین در صلح هم جایزه برده‏ اند. تکلیف کانون چیست اگر یک عضو آن، شیرین عبادی، جایزه‏ ی صلح را می‏برد. کانون به این عضو خود که بخشی از درد و رنج کودکان را در سطح جهانی بیان کرده است، فارغ از گرایش سیاسی او، و همان دستگاهی که مثلاً اوباما را هم که فرمانده ارتش‏ های در حال جنگ در جهان است مستحق جایزه صلح می‏داند، تبریک می‏گوید.
در همین جایزه‏ ی اسکار آن طور که افروز اشاره کرد فیلم فاشیستی شکار گوزن جایزه می‏برد. اما می‏دانید که هالیود که بخشی وابسته و پیوسته به اسکار است و واقع هر دو، به وجه غالب، نه نولیبرال نه نوفاشیست و نه نومحافظ کارند بلکه «لیبرال» به شمار می‏آیند چون از آن طریق صنف فیلم‏سازی می‏تواند آزادانه‏ تر حرف بزند، تولید کند و به فروش برساند. در همین هالیود، وارن بیتی (آن هنرپیشه‏ ی معروف فیلم قدیمی عاشقانه‏ ی «شکوه علفزار») فیلمی تهیه کرد به نام ردز (سرخ ها) درباره جان رید نویسنده و تاریخ نگار انقلاب روسیه و نویسنده‏ ی سوسیالیستی که بارها حضوری فعال و مدافعه جویانه در شوروی داشته است و اساساً در دفاع از بلشویک‏ ها و کمونیست ها سفر کرده و کتاب نوشته است. این فیلم در ۱۹٨۱، پنج جایزه‏ ی اسکار را برد. وارن بینی در ۱٥-۱۰ سال بعد در فیلمی که نامش را خوب به یاد ندارم (بول ورک، شاید) آشکارا و به خوبی بیان کرد که بدیل او در انتخابات نیرنگ بازانه لیبرالی دو حزبی، «سوسیالیسم» است. اشاره‏ ای هم به فیلم جولیا به بازیگری جین فوندا می‏ کنم که در ۱۹۷۷ (اگر اشتباه نکنم) اسکار گرفت و فیلمی منتقد و مترقی بود و می‏گذرم.
به هر حال «فارغ از هر گرایش» جایزه‏ ی اسکار به ارزش‏ های تکنیکی هم توجه می‏کند، تحت اثرگذاری جریان لبیرال ‏هالیوود هم هست و هر «اخراجی‏ ای» را به خود راه نمی‏دهد. اما اگر نظر مرا می‏خواهید، این نظر همانست که کانون آرزو کرده بود، یعنی استقلال هر چه بیشتر از مبانی قدرت و سلطه‏ ی انحصاری و سیاسی و فرهنگی. و باز اگر نظر می‏ خواهید این است که در همه‏ ی این گونه جوایز امکان فرار و فرصت هم پدید آمده است. به هر حال آقای افروز بسی نامنصفانه داوری کرد و برای خودش (و گرایشی که شنیده‏ ام گویی به آن منتسب است) بسیار بد شد که جوری نوشت که گویا کانون آماده است تا از فیلم طرفدار سلطه‏ گری و فاشیستی و نولیبرالیستی جهت‏ دار و ضد آزادی هم دفاع کند و تبریک بگوید. اگر موردش رسید و چنین شد، آنگاه این شما و این هیأت دبیران و اما تا این لحظه آیا ایشان به اندازه‏ ی سرسوزنی خدشه یا کلکی در کار کانون و هیأت دبیران دیده‏ اند. خواهش می‏کنم موی سفید از ماست بیرون بکشند و سر فرصت داوری کنند.
کانون نویسندگان امکان عملی حرف زدن و انتقاد کردن و برون‏داد ارزش های بی‏شمار و پرتوان اعضا و جمع و تجربه و تاریخ خود را ندارد. با این وصف آن همه عمر و جان و وقت و زندگی را فدا کرد تا ارزشمندترین نویسندگان این جامعه را به لحاظ معنوی و صنفی پناه دهد و بتواند به رغم همه‏ ی ناملایمت‏ های مصیبت‏ بار باز حرف بزند.
آقای افروز، که از آن بیانیه تعجب کرده است، تاکنون از این ارزش آفرینی‏ ها در روزگاری که ترس و بیداد از در و دیوار می‏ ریزد تاکنون ذره‏ ای هم به شگفتی نیامده‏ است. راستی را که «بر کشورم چه رفته است».
بله من گواهی می‏دهم که اندکند شمار نویسندگانی که به واقع و ریشه یابانه می‏ دانند در هالیود و در عرصه جایزه‏ های اسکار فیلم‏ های گمراه کننده، توجیه‏ گر ستم، جنایت‏ آموز، سلطه گرانه آمریکایی، دفاع و توجیه نژادپرستی اسرائیلی – صهیونیستی فراوانند. در سینمای فرانسه و ایتالیا نیز با وجود آن همه ارزش های هنری به یادماندنی دهه‏ های گذشته چنین بوده است. جنگ، آدم کشی، مصرف گرایی، تبلیغ برای کالاهای به دردنخور و اضافی، مواد مخدر، دفاع از تسلیم طلبی به قدرت جادویی علمی – نظامی و نژادی آمریکا، همه و همه بارها در میان دوستان ما و کانون به بحث گذاشته شده‏ اند، چنان که در عرصه‏ های دیگر و هنری و ادبی هم. این کار گوشه‏ ی از اشتغال ماست. با این وصف دیده‏ ایم که در زیر سلطه و سیطره‏ های بومی امکان بیان گری و ارزش آفرینی هم پدید می‏آید. باید دید و تمایزها را شناخت و نقد کرد و تشویق کرد. کانون امروز چنین می‏کند و صادق افروز باور داشته باشد که فارغ از ایدئولژی، چنین می‏کند. این کار هم در عرصه‏ های هنر نولیبرالی و هم استالینی و نواستالینی، به ویژه که نامستقل هم باشند، صورت می‏گیرد اما هرگز کانون به خود اجازه نمی‏دهد رویکرد و بینش و نظر و ابتکار نویسنده و هنرمند را با معیارهای «ویژه‏ ای» نفی کند یا به گونه‏ ای تبعیض آمیز بپذیرد. کانون رادیکال و انتقادی است اما برای دفاع از آزادی اندیشه و بیان و قلم بی‏ هیچ حصر و استثنا.
کاش افروز در نشان گرفتن ما شتاب و بی‏ انصافی نمی‏ کرد و انتقادی و منصفانه موی سفید از ماست بیرون می‏ کشید و ارج و جایگاه کانون را به دلایل شاید شخصی هدف قرار نمی‏داد. کاش آن چند حرف حسابی این نویسنده لا‏ی استهزا و تهمت به نویسندگان مقدم جبهه‏ ی آزادی اندیشه و بیان ساندویچ نمی‏ شد. کانون برای هیچ قدرت و هیچ مجیزگوی قدرت و هیچ برخوردار از نعمتی کف نزده هورا نگفته است و نمی‏ زند اما از آزادی اندیشه و گفتار مخالفان خود تا انتها دفاع می‏ کند. بعضی‏ ها دلشان می‏خواهد از کانون انحراف و اشتباه‏ هایی ببینند و آن را نابخشوده تشخیص دهند و با حمله به این مرکز مقاومت در برابر سانسور، بی‏ عملی خود را توجیه کنند. به نظر من و همه اعضای کانون هم این کانون هرگز در انتخاب مسیر مستقلانه از اشتباه بری نبوده است، اما این جور حرفها که افروز و چند نفری چون ایشان میان آورده‏ اند نشد اشتباه‏ یابی و نقد، شد کینه‏ جویی و نیش زدن و خود را خلاص کردن و البته به خاطر سوابق و تعلق و چند مقاله‏ اش، دلم می‏خواست صادق افروز با آن کسان مشتبه نشود. کانون حرف برای گفتن زیاد دارد، آقای افروز، و در حد توان هم سخن‏ ها گفته است که بسیار هم بلند و ماندگار بوده‏ اند. باز هم مکتوب‏ ها و گفته‏ ها خواهیم داشت. بی حرف نمانده‏ ایم. روزگار زبان همه‏ ی ما را نبریده است. کاش زندگی به ما امان می‏داد.

Published in: on 27 فوریه 2013 at 8:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه