درباره جریان…7 تشکیلات آهنین یا مشت آهنین؟ و مقوله»انقلاب ایدئولوژیک» سعید جمالی

درباره جریان…7 
تشکیلات آهنین یا مشت آهنین؟ و مقوله»انقلاب ایدئولوژیک» 
سعید جمالی

 

(نکته توضیحی (من باب احترام): ضمن احترام به نظرات و احساسات افرادی که با نوشته های من مخالف هستند، و با نگرشی از سر حسن نیتّ به این تعلیقات(کامنت ها)، … از من خواسته بودند نقش خودم را هم  در «جنایات»صورت گرفته بنویسم، بعرض میرسانم:اگر توجه کنید در خلال نوشته ها به این وجه قضایا تا آنجا که مربوط به بحث باشد، اشاره کرده و میکنم، بهر حال من بعنوانی «مسئولی» در این جریان قرار داشته ام و تا آنجا که به پاسخگویی مربوط باشد «حاضر حاضر حاضر» می گویم… اما اگر منظورتان بطور خاص شرکت در قتل و شکنجه و ضرب و شتم و اعمالی در این زمینه باشد، بعرض میرسانم که اینجانب نقشی نداشته ام و اگر بخواهم جزئیات بیشتری از  کارها و نقش خودم  در زمینه مورد نظر را بازگو کنم ، نتیجه معکوسی حاصل خواهد شد…

اگر من روی نقش آقای رجوی تکیه میکنم، بیان واقعیت است…

اما بسیار خوشحال خواهم شد که مطالبی را که می نویسم به چالش کشیده شود و تا جایی که در توان داشته باشم برخوردی مسئولانه و صادقانه با آنها خواهم کرد…

اما از نظر من جدای از نقش افراد، اول باید دید و پرسید که آیا این وقایع و روندها به همین صورت بوده یا خیر، این مسئله اصلی است.

 یک راه بسیار ساده و کاملا بی طرفانه برای پی بردن به همه حقیقت وجود دارد: یک موضوع را در نظر بگیرید (بعنوان مثال وقایع سال  74 ـ 1373 ) و آنرا در قالب چند سوال از عوامل و مسئولین این جریان سوال کنید و به یک پاسخ ساده که «اینها همه شایعات اضداد است» قانع نشوید و بشیوه یک کار  تحقیقاتی آنرا پی بگیرید… آنگاه مطمئن باشید که حقیقت و واقعیت امر بر شما روشن خواهد شد… و اگر کسی حاضر نیست که این کوچکترین کار را انجام دهد (یعنی فقط چند سوال و پیگیری برای پاسخی قانع کننده) آنگاه باید به شیوه ورود خود به مسائل شک کند….

مطمئن باشید که ما در «راه» نیستیم، ما در ته «چاه» هستیم و اگر خیلی چیزها را نمی توانیم ببینیم به این علت است، فکر می کنید به چه علت سرنگونی شش ماهه سر از 33 سال در آورده… و کار به جایی رسیده که تا مقامات دست هفتم عمو سام  فرمایشی نفرمایند شازده کاری نمی کند… و سازمان تبدیل به یک باند شده و دهها سوال مشابه (چه در مورد خودمان و یا بطور نسبی سایر گروهها) تا وقتی جرأت مواجه با این وضعیت را نداشته باشیم، گامی به جلو بر نخواهیم داشت و چشم بر روی حقایق باز نخواهیم کرد.

در پایان مایلم به نکته ای اشاره کنم:… بنیانگذاران این سازمان قبل از هر چیز و هر بحثی و هر کم و کاستی امّا موجدّ یک روح «برادری» بودند که استشمام آن بواقع هر کسی را مست و عاشق میکرد و این بنظر من بالاترین کار و ارزشی بود که آنان آفریدند و همه کسانی که آن دوران یا «بازمانده های» آن دوران  را بیاد دارند نمی توانند آنرا فراموش و نادیده بگیرند، و آن «روح» با آنچه امروز شاهد آن هستیم بواقع زمین تا آسمان فرق دارد، درست داستان سپیدی و سیاهی و روز و شب است…. و کسانی که امروزه از سر عدم اطلاع و خدای ناکرده منافع، از این جریان حمایت میکنند،بطور خاص  از آن «روح» بی خبرند…).

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

چون بحث بر سر»جریان حاکم» بر سازمان مجاهدین خلق ایران است، لذا بحث و تحلیل را از مقطع سال 57 به شیوه معمول، یعنی «خلاصه» دنبال میکنم.

یکی از بظاهر نقاط قوتّ برجسته «جریان حاکم» که توهماتّ زیادی را هم در مورد این جریان بوجود آورده بود، تظاهر بیرونی  تشکیلات، توان و قدرت تشکیلاتی و تشکیلات منسجم و آهنین این جریان بوده است. حال بگذارید نظری به «درون»بیندازیم:

ـ در سال 57 کل نفرات تشکیلات حداکثر 250 نفر (چه در این نوشته و یا سایر نوشته ها اگر نکاتی اشتباه یا غیر دقیق است، از همگان و بویژه «جریان حاکم» درخواست  تصحیح دارم) می شدند که عمده آنان را زندانیان سیاسی آزاد شده تشکیل میدادند. این افراد عمدتا دانشجویان یا افراد تازه روشنفکری بودند که از سابقه یا آگاهی چندانی هم برخوردار نبودند (اصلی ترین کادرهای سازمان اعدام شده بودند و پس از آنهم شرایطی چندان مساعدی برای کادر سازی وجود نداشت ـ ضمن اینکه توجه دارید از اشل ها و مقیاس های آن دوره صحبت می کنیم که قابل قیاس با جامعه امروزی نیست) این افراد بجز» انگیزه های اولیه» مبارزاتی، عمدتا به دلایل زیر گرد هم آمده بودند:

1. فشارهای داخل زندان و بازجویی (شکنجه و اعدام دوستان و…) روشن است که وقتی گروه و جماعتی تحت فشار مستمر و مشخصی قرار میگیرند خواه ناخواه به یکدیگر نزدیک می شوند…

2. درگیربودن  با مقوله فرصت طلبانی که بازمانده سازمان را بر باد داده بودند ویک احساس عاطفی مشترک مابین شان شکل گرفته بود.

3.  درگیر و مورد تهدید بودن از طرف سایر گروهها («تهاجم فرهنگی» مارکسیستها و جنگ هژمونی با مذهبیون راستگرا)

با توجه به پارامترهای فوق روشن است که با یک «حزب» یا «سازمان» جا افتاده با نقطه نظرات و سیاستهای مشخص روبرو نبوده و نیستیم و موتور اصلی حرکت، نیروی «احساس و انرژی جوانی» است( بعنوان یک مثال بسیار قابل توجه، جدای از اعمال فرصت طلبانه و جنایاتی که در سالهای اطراف 1354 اتفاق افتاد اما کلیه اعضاء سازمان بجز چند نفر براحتی مارکسیست شدند که بیانگر همان ضعف های بنیادی است…) . حال در چنین شرایطی انقلاب سال 57 هم اتفاق افتاده و ما در دنیای کودکانه و بدور از هر دیدگاه تاریخی و اجتماعی، خود را «صاحبان» آن احساس می کنیم لذا برآیند همه عوامل فوق موجب یک «اتحاد» و «بهم فشردگی» در برابر «دزدان انقلاب» و گروه حاکم می شود…

از طرف دیگر، در جریان انقلاب سال 57 یک نیروی عظیم اجتماعی آزاد شده بود که بدلایل تاریخی و سرکوب شدید،  از «آگاهی» و «عمق» بسیار کمی بهره مند بودند، به همین دلایل بخش کوچکی از این نیرو جذب گروههای سیاسی شده  و عمده این نیرو را رژیم حاکم در خدمت سیاستهای خود بویژه جنگ خانمانسوز بکار گرفت.

نیروی آزاده شده مردمی سرشار از انرژی و تشنه کسب آگاهی و تجربه بود و حداقل به یک دوره  زمانی ده ساله  نیاز داشت تا به حداقل های لازمه دست پیدا کرده و بصورت عضوی از این جریانات سیاسی در آیند  که بدلایلی که در نوشته های قبلی توضیح داده شد، این امر محقق نشد، جذب شدن این نیروها نیز نه از سر شناختی عمیق  و بررسی و تحقیق، که بر اساس تمایلات مذهبی، شعارهای روز، آشنایی با دوستان و اقوام و پارامتر هایی از این دست بود  … و بعد از جذب شدن؛ تنها کار صورت گرفته آموزشهای بسیار ابتدائی برای نیروهای بود که هدف از آن این بود که  بتوانند در خدمت سیاستهای تشکیلات در آیند و نه اینکه فی الواقع سیاسی شوند و قدرت تشخیص پیدا کنند…

در پایان این دوره (حدود 3 سال بعد از انقلاب) سرکوب بی امان رژیم همانند یک سرمای جانسوز، همه جوانه های بهاری را خشکاند و سرما و یخبندان مستولی شد… (ر ج  ک به نوشته های قبلی)

در طول این 3 ـ 2 سال هیچ پیشرفت نظری ـ تئوریک که اساس یک انسجام درون تشکیلاتی است صورت نگرفت، همه ما از «جیب» و از «سرمایه» می خوردیم و»تمام وقت» به کارهای اجرائی مشغول بودیم (و از همان زمان این امر بصورت یک فرهنگ ضدارزشی بیادگار مانده…نه کتابی خوانده میشود، نه لحظه ای فکری میشود، نه سوال و جوابی میشود و…) و در نتیجه هر روز تهی تر شده و از یکدیگر فاصله می گرفتیم. اما  مهمتر از همه بخاطر در پیش گرفتن یک مشی غلط به نابود کردن  زمینه های رشد و بالندگی  یاری رساندیم. در سالهای بعد دیگر نیازی به کار تئوریک نبود چرا که در یک باند یا فرقه به این مقولاتی نیازی نیست، فقط اطاعت مطلق و دیگر هیچ و انسانها به این «خوُ» می کنند.

 بعنوان یک نمونه شاخص، در بعد از انقلاب پروژه ای وجود داشت که مطابق  آن بایستی 70 تن  از نفرات «بالنده» بطور خاص تحت  آموزش  قرار بگیرند، کار تئوریک مفصل بکنند تا کمبود «کادرهای با صلاحیت»جبران شود، که هیچگاه به اجرا در نیامد.

روال معمول فعالیتهای سیاسی تا قبل از 30 خرداد مجموعا برای نیروها قابل فهم و هضم بود، چرا که علاوه بر اینکه یک روال و واکنش طبیعی به وضعیت بود، یک امر همگانی از طرف همه نیروها بود… اما همانطور که قبلا هم نوشته ام از زمانی که بحث «جنگ مسلحانه» بمیان آمد، اولا یک شوک بزرگ برای همه تشکیلات بود، کسی باور نمیکرد و نمی توانست آنرا برای خود توجیه کند و دلایل منطقی برای خود بیابد، لذا تا آنجا که به عالم ذهن بر می گشت یک عدم انسجام  و از هم گسیختگی فکری را ایجاد کرده بود، اما ما(درون تشکیلات) در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفته بودیم  و بصورتی کور و جبری و»اعتمادی کور کورانه» به آن تن دادیم، مسائل امنیتی آنچنان شدید و حساس بود که بجز پرداختن به آن، مشغله ذهنی دیگری وجود نداشت. اما وضعیت اصلی و اسفبار را باید در نیروی هوادار مشاهده کرد:

ـ عمده کسانی که دستگیر نشدند، از این جریان کنار کشیدند و بسیار «مسئله دار» شده بودند که چرا «سازمان» بدون هیچ مقدمه و آماده سازی آنان را اینچنین بی پناه و بی خبر در برابر گرگ هار رژیم رها کرده بود…

ـ وضعیت نیروهایی هم که دستگیر شدند بقرار زیر بود:

بجز موارد بسیار نادر، همه «توبه تاکتیکی» میکردند یعنی از کارهای سازمان و بویژه دست بردن به سلاح فاصله می گرفتند و آنرا رد میکردند. آنها بوضوح و مستقیما می دیدند که هر اقدامی جز این باعث ریخته شدن خونهای بیشتری خواهد شد. ضمن اینکه آنها تصویری از مبارزه مسلحانه نداشتند تا حتی بتوانند نسبت به آن نظری داشته باشند. هنوز کل جامعه و این نیروها بسیار جوانتر و ناپخته تر از آن بودند که بتوانند چنین تحولی را ارزیابی کرده، و تصمیمی راجع به آن بگیرند.

ماههای اول فکر میکردند که تشکیلات سازمان سر جایش هست و بالاخره آنها کاری خواهند کرد و وضعیت تغییر خواهد کرد،آن اعتماد کورکورانه در اینجا نیز کار میکرد. اما فرار رجوی  و بعد هم کشته شدن موسی خیابانی این ذهنیات آنها را در هم می شکست و بتدریج متوجه  واقعیت و توهمات خود می شدند، لذاست که در ادامه کار، این جوهره و صداقت خودشان و مشاهده اعمال جنایتکارانه رژیم بود که به آنها دینامیزم مرز بندی با رژیم را میداد.

بدلیل شکنجه ها و اعدامهای آن دوران و اینکه پیش از دستگیری  از یکسری درگیریهای خیابانی با عوامل رژیم راهی زندان شده بودند، طبیعی بود که در درون ذهن و قلبشان مقاومت میکردند و بهر ترتیبی می خواستند مرزشان با رژیم را حفظ کنند. آنها از کل عالم سیاست و استراتژی و… به اعتبار پاکی و صداقت خودشان همین را می فهمیدند که باید در برابر این رژیم مقاومت کنند، و اصلا در موقعیتی نبودند که بخواهند راجع به جزئیات خطی فکر کنند.

….

در اواسط سال 61 بساط «مبارزه مسلحانه» جمع شده بود و ما عناصر باقیمانده در حال فرار از ایران بودیم (رج ک نوشته های قبلی). در خارجه و «منطقه» ما بروشنی می فهمیدیم که خطای بزرگی انجام داده ایم (که به جنبه خطی آن قبلا اشاره کردیم) حال مخیّر بودیم که از خود انتقاد کرده و در پی تصحیح عملکرد خود بر آئیم و یا به سرکوب حقایق و واقعیتها بپردازیم. تشکیلات و نفرات تشکیلات بخشی از آن واقعیت بودند، چرا که تا آنجا که به بدنه تشکیلات بر می گشت همه با نیتیّ پاک قدم پیش گذاشته بودند و در ادامه راه، این دو گانگی به اشکال  گوناگون خود را نشان میداد….یعنی صورت مسئله اصلی و واقعی این بود که با رژیم چگونه باید مبارزه کرد، خط و استراتژی ما چیست، ادامه راه به چه صورت است و ازهمه مهمتر آیا دست به سلاح بردن و زمینه سازی این همه کشته و زندانی و فرار باقیمانده نفرات به خارج، آیا درست بوده؟

…در مناسبات تشکیلاتی اجازه طرح و  بروز به این سوألات داده نمیشد و فقط بصورت یکطرفه بر درستی آن تاکید میشد (نمونه جمعبندی اولین سال مقاومت). از طرف دیگر تلاش مذبوحانه ای صورت میگرفت تا آب رفته به جوی باز آید، برای سرخ نگه داشتن صورت  تلاش می شد از طریق سیم تلفن، تیم عملیاتی ساخته شود و توده مردم بسیج شده و رژیم را سرنگون کنند… و یا طی چند ماه آینده با آماده شدن همه زمینه ها، ماهمانند «لنین» به سرزمین مادری  باز گردیم!

.

… شازده اما سرکوب را انتخاب کرد.

 اجازه بدهید مثالی ساده بزنیم: فرض کنید عده ای کوهنورد با هدایت و سر پرستی فردی قصد صعود به قله دماوند را دارند اگر در هنگام حرکت و ادامه مسیر هر روز ببینند که از قله دورتر میشوند و زمانبندیها و شاخص های تعیین شده همه غلط از آب در آمده، شروع به سوال و سپس اعتراض میکنند. حال رهبر گروه یا باید به حرفها توجه کرده و تصحیحات لازمه را بعمل آورد و یا اینبار در هیبت یک دیکتاتور به سرکوب سوالات و اعتراضات بپردازد و به این وسیله افراد را خاموش کند و….

او اهل جنگ نبود، او فرار کرده بود که از مهلکه بگریزد، او اهل انتقاد و تصحیح خطوط نبود… از نظر او «خطوط» و»استرتژی» تازه تصحیح شده بود: «خارجه نشینی»، لذا در راستای این خط جدید هر کاری حاضر بود انجام دهد. او میخواست یاران اندک هم کنارش باشند که توجیه بیشتری برای خارجه نشینی و «هدایت» و «فرماندهی» نیروها  از «پاریس» داشته باشد.ستاد فرماندهی نیروهای داخل کشور، خانه کنار  دست ایشان بود

چون نمی خواهم از موضوع دور شده و به تاریخچه همه وقایع بپردازم لذا به نکاتی در این زمینه اشاره میکنم:

ـ دیگر ما یا خارجه نشین شده بودیم یا منطقه نشین، همه چیز تغییر کرده بود و ما در دنیای دیگری تنفس میکردیم. هوایی که بوی «علافیّ» و «وابستگی» میداد. نفراتی که موفق شده بودند جان بدر ببرند در کردستان یا کشورهایی مثل ترکیه، پاکستان و برخی کشورهای اروپایی پراکنده  بودند و با کمترین امکانات سر میکردند و ارتباطات و رابطه های تشکیلاتی باید از نو شکل میگرفت. در کردستان به کمک حزب دموکرات چیزهایی در حال شکل گیری بود و مهمترین رابطه یعنی رابطه با عراق بدلیل نیازها بسرعت در حال گسترش بود.

ـ تتمه مناسبات برادرانه جای خود را خیلی سریع به مناسبات اداری و تبعیض آمیز میداد. مهر و محبت و دوستی و برادری جای خود را به مناسبات رقابت آمیز میداد و بتدریج پدیده جدیدی در حال ظهور بود: همه به سمت اطاعت بی چون و چرا سوق داده می شدند.

ـ در پاریس کار اصلی وصل به نیروهای داخل کشور و انتقال بخشی از آنها به خارجه بود که کار بسختی پیش میرفت. همچنین تلاش میشد که تیم های عملیاتی به داخل اعزام شوند که راندمان نزدیک به صفر بود… اما در کنار کارها آنچه بیشتر خود نمایی میکرد و آزار دهنده بود، فضا و آتمسفر جدیدی بود که بر مناسبات حاکم میشد: کوچکترین انتقاد ها با واکنش های سخت روبرو میشد و «رده» تبدیل به تنها معیار ارزشها و ایضا وسیله سرکوب میشد، هر آنکه اطاعت و چاپلوسی را وجه همت قرار میداد «رشد» میکرد و هر آنکه می خواست حرفش را بزند بشدت طرد شده، رده اش گرفته میشد و از کار برکنار میشد. ابعاد این کار بسیار وسیع بود و یک فضای آکنده از رعب و وحشت  را ایجاد کرده بود. از یک طرف افراد با امید و ایمان و آرزو جلو آمده و همه سختی ها را بجان می خریدند، آنها همه چیزشان «سازمانشان» بود و فاصله گرفتن از آنرا بمثابه مرگ خود تلقی میکردند  و از طرف مقابل، برخوردهای تشکیلاتی وسرکوب و طرد بود که اعمال میشد، بهمین خاطر وضعیت بسیار بغرنج و عذاب آوری بود… (باید روشن باشد که بحث رعایت سلسله مراتب و صلاحیت ها نبود….). واژه ها و مقاهیم جدیدی هم شکل میگرفت (خلع رده | برخورد تشکیلاتی | بنگالی شدن = محبوس شدن در یک اتاقک/ اعزام به منطقه بعنوان تنبیه و دور کردن از مرکز /کار در آشپزخانه و….حال که «خشت» را کج نهاده بودیم باید که عوارض آنرا با سرکوب فرو می نشاندیم

ـ مناسبات تبعیض آمیز در حال گسترش، و «طبقات» اجتماعی فرا دست و فرو دست در حال شکل گیری بود. وضعیت خورد و خوراک و محل کار و سکونت افراد بسیار متفاوت میشد، «اوور» که دیگر حسابش جدا و جای از ما بهترون بود.

ازدواجها و زوجین همگی از بالا و اساسا بر مبنای «موقعیت» «شکل» و «طبقه» تعیین میشدند.

ـ هر سال در جمعبندی سالانه به تاکید تکرار میشد که بایستی برنامه آموزشهای تئوریک برای کلیه سطوح گذاشته شود اما هیچگاه عملی نشد. نمیدانم این نکته برای خوانندگان چقدر مفهوم است، اما در درون تشکیلات این معنای «بود» و «نبود» داشت. حداقل ما تجربه دوران فرصت طلبان را داشتیم که چگونه از «بی سوادی» و عدم آگاهی اعضاء سوء استفاده کرده و خر خودشان را رانده بودند و… همچنین ما اسم خود را نیروی پیشتاز گذاشته بودیم و چنین اسم و رسمی نیاز مبرم به آگاهی داشت و همه چیز بر این مبنا باید شکل میگرفت والا که تبدیل به مشتی «قدارهّ بند باجگیر» میشدیم …. که شدیم.

ـ همانند دوران کهن که تصور دنیای بدون پادشاه محال بود  و همه کارها و تصمیمات باید توسط ایشان صورت بگیرد، برای همه ما نیز اینچنین بود. بویی از انتخابات یا  نظر پرسی نسبت به انتخاب فرماندهان و مسئولین و یا تعیین خط و خطوط بذهن کسی خطور نمیکرد. همه «رده» ها از بالا و بعنوان یک «بخشش» و «امتیاز» اعطاء می شد… قبلا نوشتم که شازده گفت: اگر روزی در سازمان قرار بر رأی گیری باشد من اولین نفر خواهم بود که از آن خارج خواهم شد. اگر در زمان مبارزات چریکی بدلیل شرایط امنیتی مثلا چنین چیزی امکانپذیر نبود (و بهای آنرا به گزافترین شکل ممکن  پرداختیم) امروزه در پاریس ـ مهد تمدن و دموکراسی ـ چرا چنین عنصری غایب است؟ البته پاسخ روشن بود، ما علاوه بر اینکه بطور تاریخی از چنین مقولاتی عقب بودیم، آنروزها نیاز مبرم دیگری نیز وجود داشت: تا کسی جرأت سوال نسبت به آنچه که کرده بودیم را نکند.

……

اما هیچکدام از شیوه ها و میزان «دوز»های سرکوب متعارف نمی توانست پاسخگوی سوالات «استراتژیک» و»سیاسی»

باشد، سوالات و ابهامات سیاسی استراتژیک پاسخ هم جنس خود را می طلبد و با برخورد های «تشکیلاتی» نمی شد به آنها پاسخ داد.

«انقلاب ایدئولوژیک»

شاید واژه فوق این تداعی را ایجاد کند که ما با مقوله ای ایدئولوژیک سر و کار داریم.

بعد چون بلافاصله پای یک زن به وسط کشیده میشود و داستانهای طلاق و ازدواج… بعمد هاله ای از ابهام باسوء استفاده های کثیف از مذهب و غیره  به روی داستان کشیده میشود.

از طرف دیگر آنقدر حرفهای کلی، غیر منسجم و بی سر و ته  زده شده که حتی برای نفرات تشکیلات هم، تا به همین امروز گیج کننده باقی مانده  و تصوراتی مافوق انسانی از آن پیدا کرده اند.

 البته تعمد مشخصی در طرح اینگونه مسئله وجود داشته که نام آنرا فقط «شارلاتان بازی» می توان گذاشت. بنظر من شارلاتان بازی با هوشمندی و توانمندی تفاوت زیادی دارد، یک»شارلاتان» یک «هوشمند» نیست و نباید از این زاویه به او نگریست، او فردی است تهی شده از عنصر انسانیت و پاکی و صداقت، اگر کسان دیگر به او اعتماد میکنند و فریبش را می خورند مجموعا به این دلیل است که بر روی عنصر انسانی و صداقت خودشان می خواهند حرکت کنند و نمی خواهند انتخابی غیر از آن داشته باشند…. اشتباه نکنید! نتیجه کار ضرر کردن آن انسانهای پاک نیست، آنها با این مکانیزم عنصر انسانی را متجلیّ کرده اند، در چنین پروسه ای نشان داده اند که پاکی و صداقت وجود دارد و مقولاتی ذهنی نیستند… و چون اصالت دارند لذا در ته کار این عناصر پیروز میدان خواهند بود، این روندی پرشکوه است، سراسر زیبایی است، دردش خوش آیند است، از اینکه در وسط این کارزار احساس میکنی با هر زور و ضربی بوده انسانیتت را حفظ کرده ای لذت می بری و این»لذت» چکیده فلسفه خلقت است… اینگونه است که به پوچی نمی رسی و هر روز سرشارتر میشوی… میگویند امام حسین در روز عاشورا چنین بوده….

بگذریم….

«انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین» یک مقوله ایدئولوژیک نیست و نبوده، داستانسرائیهای مانند «رهایی زنان و مردان» و «رهائی از جنسیت و فردیت» همه لفاظی های است که برای فقط برای تزئین بکار می آید، اگر چه در زمینه های یاد شده آثار مخربی فراوانی بجا گذاشته… اگرحتی به متون و سخنرائیها دقیق شوید درخواهید یافت که داستان چیز دیگری و از جنس دیگری است.

انقلال ایدئولوژیک مقوله ای است تماما «تشکیلاتی»، اجازه بدهید مقداری آنرا تجزیه و ساده کنیم تا موضوع روشنتر شود. برای این منظور به کل داستان از ابتدا نظر کنید:

ـ داستان با معرفی خانمی بعنوان همردیف مسئول اول سازمان شروع میشود، یعنی یک جایگاه جدید تشکیلاتی در سازمان ایجاد میشود.

ـ بعد این خانم همردیف و آن آقای «ردیف» تصمیم میگیرند با یکدیگر ازدواج کنند، بعد مشکل آن بوده که آن خانم متأهل بوده لذا طبق قانون شرع(!) آن خانم از همسر قبلی طلاق میگیرد و با آقای ردیف ازدواج میکند. اینها هم تماما مقولاتی تشکیلاتی هستند البته «تشکیلات خانوادگی». حال اگر این وسطه تلاش سرسام آوری شده که بگویند این کار بسیار سخت بود و نیاز به یک فدای عظیم بوده  و از یک عمق ایدئولوژیک برخاسته و امثالهم، من هیچ اشکالی در آن نمی بینم اما این نکات توضیحی را که کناری بگذاریم وبه اصل ماجرا بپردازیم بالاخره داستان یک طلاق و یک ازدواج بود و در تعاریف شناخته شده به آن «تشکیل خانواده» میگویند و….چون یک سوء استفاده های رذالت باری از آیات قرآن و داستان ازدوج پیامبر با همسر پسر خوانده اش هم صورت گرفته اجازه میخواهم مختصرا اشاره بکنم که داستان از چه قرار بوده و آنگاه چه سوء استفاده ای صورت گرفته:

چون پیامبر اسلام مدعّی خاتمیت بوده و در آن دورانِ «جاهلیت» و  «قبیلگی» داشتن یک فرزند پسر می توانسته این امر را مخدوش کند، اولا که تنها فرزند ذکور پیامبر در همان دوران طفولیت فوت میکند، بعدها پیامبر جوان اسیری(زید) را به بهانه پسرخواندگی  آزاد میکند…سپس این پسر خوانده با دختر عمه پیامبر ازدواج میکند و بدنبال آن بدلیل اختلافات خانوادگی و طبقاتی از یکدیگر جدا میشوند…. در آن دوران رسم نبوده که کسی با همسر سابق پسر خوانده خودش ازدواج کند…اما پیامبر این کار را انجام میدهد تا نشان بدهد که زید واقعا پسر خوانده بوده و پسر واقعی او نبوده تا باز به این ترتیب جلوی هر سوء استفاده احتمالی  برای ادعاّی جانشینی را ببندد و… ( ملاحظه می فرمائید که این واقعه هم سرا پا تشکیلاتی بوده و هیچ امر مقدس و ماوارئی و ایدئولوژیکی در کار نبوده). حال بروید و بخوانید که چه داستانسرائیها و تمسک های کثیفی که شازده به آن دست نزده. او هیچ حرمتی برای هیچ چیز باقی نگذاشته و اجازه هر دخل و تصرفی را بخود میدهد… اینها از ویژگیهای یک «شارلاتان» است.

ـ متعاقبا شازده اعلام کرد که این داد و ستد صورت گرفته قابل تکرار نیست. یعنی کسی نمی تواند «افراد» را جابجا کند و مناسبات خانوادگی موجود را بهم بریزد (امری مربوط به جابجایی افراد، مناسبات خانوادگی ….).

ـ به نفر سوم این داستان هم یک زن جوان و خواهر موسی خیابانی را «دادند» و مجددا خانواده ای «نو» شکل  میگیرد.

ـ و نهایتا بالاترین دستآورد آن، ایجاد جایگاه جدیدی است بنام «رهبر عقیدتی» که باز ایجاد یک جایگاه جدید در هرم تشکیلات است.

ـ بدنبال آن در همان ایام و تا به امروز «بند»های مختلف این ماجرا، صحنه دگرگونیهای مختلف تشکیلاتی بوده …

تمامی این نکات فقط برای روشن شدن این نکته بود که «داستان» جنس تشکیلاتی دارد و همانطور که اشاره شد جدای از هر خرده ریز ماجرا، اصل قضیه ایجاد جایگاه رهبر عقیدتی بود.

رهبر عقیدتی آنطور که خود این جریان مفصلا توضیح میدهد، یعنی کسی که یک طرفه فرمان میراند و بجز به خدا (بفرمائید کشک) به کس دیگری پاسخگو نیست و…

حال توجه بفرمائید:

در جایی که کلیت تشکیلات درگیر این سوال استراتژیک است که «چه باید کرد» و چگونه باید مبارزه را ادامه داد و عملکرد گذشته باید بررسی و نقد شود و مقصر این جریان کیست و خلاصه یک سوال سیاسی ـ استراتژیک مطرح است، یک هو فیلی بنام انقلاب ایدئولوژیک هوا می شود و شعار «رهائی زنان و مردان از قید استثمار» سر داده میشود و وقتی این شعارها و پوسته ها را می شکافیم و به درون آن میرویم با مقوله رهبر عقیدتی به همان معنایی که خودشان توضیح داده اند میشویم…. یعنی اینکه «آقاجون» «سوال» نداریم (اینها عین واژه هایی است که شازده بارها تکرار میکرد).

آری، او بوضوح میدید که سایر شیوه های برخورد و سرکوب در برابر سوالات سیاسی ـ استراتژیک تمامی ندارد (چه در درون تشکیلات و چه در بیرون) و در عمل هم هیچ قدمی نمی تواند بردارد، لذاست که صورت مسئله را عوض میکند، یک فیلی بنام طلاق و ازدواج در بالاترین سطح یک سازمان انقلابی که دامنش از این لکه ها باید پاک باشد هوا میکند و همه حواس ها را از اصل قضیه منحرف کرده و از فردای آن روز دیگر همه باید انقلاب ایدئولوژیک می خوردیم و می پوشیدیم  و تمام وقت در خدمت جزئیات آن در می آمدیم.

و پاسخ ساده او با اینکار این بود که:

[«آقا جان» هیچ عیب و ایرادی در کار ما و در خط و خطوط نیست، هر عیب و ایرادی که وجود دارد  ناشی از «اشکالات فردی» شماست، یعنی اینکه من صاحب خط و خطوط مقصر نیستم، توی مجری خط و خطوط مقصری که نتوانستی آنرا درست به اجرا در آوری. چرا؟ بخاطر اینکه در گیر مسائل جنسیتی و فردیتی هستید و تمامی انرژیتان آنجا صرف میشود].

اینها یکسری جملات نیستند، اینها همه داستان است، تمامی انقلاب ایدئولوژیک در این جملات ماده و خلاصه میشود، تمامی سخنرانیها و تبلیغات و به عرش اعلاء رساندن ها به همین نتیجه گیری ختم میشود.

شارلاتان خوب بلد است که چگونه بازی کند، او حتی نیاز به فکر کردن هم ندارد، همه چیز و همه حقّه ها از درونش میجوشد….و در اینجا اجازه بدهید یک تعریف دیگری هم از شارلاتان ارائه کنم: « کسی که مطلقا همه عیب و ایرادها را بر سر همه چیز و همه موضوعات، از دیگران می بیند»، آیا تا بحال با چنین کسانی مواجه شده اید که روشن ترین اشکالات را هم که به او می گوئید با پر روئی و وقاحت آنرا به خودتان بر میگرداند.

شیوه های معمول سرکوب دیگر جواب نمیداد، خط و خطوط هم اصلا پیش نمیرفت ( کسی که میخواست رژیم را شش ماهه سرنگون کند امروز از کشتن یک پاسدار هم عاجز بود…بحث های «کشکی» هفت هفتم و… که توضیحش بماند برای بعد).

از این تاریخ به بعد یک اهرم سرکوب عالی که معجزه میکرد پیدا شده بود، هر روز «بند»ی به بندهای انقلاب اضافه میشد و نوعی از سرکوب اعمال میشد … به همین خاطر است که دست بر دار نیستند.

معنای سرکوب هم یعنی: مشغول کردن افراد به اشکالات فردی خود و دیگران.

ماده ترین وسیله این اهرم چیزی شد بنام «عملیات جاری» که هر شب در تمامی سطوح بدون وقفه و تعطیلی اجرا میشد. مضمون آن این بود که هر شب افراد یک قسمت دور هم می نشستند و ریز ترین اشکالات فردی یکدیگر را با شیوه هایی ناپسند و زشت و خشونت بار به یکدیگر می گفتند (چرا یک دقیقه سر صبحگاه دیر آمدی، چرا گتر پوتین ات خوب نبود، چرا سر کار غَرُ زدی، چرا وقتی خواهر مسئول فرمانی داد «لحظه» داشتی ـ یعنی چرا لحظه ای مکث کردی و در جا قبول نکردی و انبوهی از این دست مسائل) اما در طول دهها سال و هر شب صدها نشست عملیات جاری یک بار هم نشد که کسی سوالی یا انتقادی فراتر از اینگونه مسائل بنماید مثلا چرا ما فلان تاکتیک یا خط سیاسی را در پیش گرفتیم، نزدیک شدن به چنین سوالاتی مرز سرخی بود که فقط با هجمه جمعی و کتک خوردن در جا همراه بود.

هرکدام از این مباحث و موارد نیاز به توضیحات مفصل دارد ( و چه جنایتها که زیر سقف این مسائل نشد)، اما امیدوارم توانسته باشم برای کسانی که شناختی از این وقایع ندارند، چارچوبی را ترسیم کرده باشم و ریشه های مسائل را تا حدی شکافته باشم.

مطلب را ادامه خواهم داد…

 

09 آبان 92(31 اکتبر 13)                                                                                

سعید جمالی (هادی افشار)

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 10:36 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

شلومو ساند: چگونه از یهودی بودن دست برداشتم

شلومو ساند: چگونه از یهودی بودن دست برداشتم

نویسنده: -جمعه ، ۹ فروردين ۱۳۹۲؛ ۲۹ مارس ۲۰۱۳

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

یک بار دیگر «شلومو ساند» ضرب شست نشان می دهد. ضرب شستی درست و عادلانه. پس از کتاب «ملت یهود چگونه اختراع شد» و کتاب بعدی اش «چگونه سرزمین اسرائیل اختراع شد» امروز با انتشار کتابی جدید تحت عنوان «چگونه از یهودی بودن دست برداشتم» اعلام می کند که:
«تحمل اش برایم سخت است كه قوانین اسرائیلی وابستگی به یک قوم خیالی را به من تحمیل کنند. از این هم سخت تر تحمل این امر است که در برابر بقیه مردم دنیا عضو باشگاه برگزیدگان تلقی شوم. آرزویم این است که از این دو حالت کناره بگیرم و دیگر خود را یهودی تلقی نکنم.»

  

او در مقدمه كتاب چنین توضیح می دهد:
 «نوشتن این كتاب را همچون تلاشی مأیوسانه به شمار می آورم برای آزاد شدن از این تقدیر تنگ نظرانه، کور و كورکننده؛ تقدیری پر مخاطره برای آینده ام و آینده همه کسانی که عزیزشان دارم. رابطه تنگاتنگ و ظریفی هست از یك طرف بین تعریف یهودیان به عنوان قوم یا یک «ملت – نژاد» جاودانه، و از طرف دیگر سیاست اسرائیل در قبال شهروندان غیر یهودی اش، در قبال كارگران مهاجری كه از راه های دور آمده اند و نیز البته در قبال همسایگانش که از حقوق خویش محروم اند و تقریبا 50 سال است كه زیر سلطه رژیمی اشغالگر به سر می برند. انکار این واقعیت جانسوز مشكل است كه تحول و گسترش یک هویت یهودی ذات باور و غیر دینی بسیاری را چه در اسرائیل و چه خارج از آن تشویق می كند که مواضع قوم محور و نژادپرستانه را ابدی تلقی کنند.» 
خاطر نشان می كنیم كه «شلومو ساند» مورخی اسرائیلی است متخصص در تاریخ معاصر. او دو سال اول زندگی اش را در اردوگاههای یهودیان لهستانی در آلمان گذرانده است. با پدر و مادرش به اسرائیل مهاجرت كرده و پس از جنگ شش روزه 1967 كه در آن به عنوان سربازی ساده شركت كرده بود، در جنبش چپ رادیکال اسرائیل كه خواستار دولتی دو ملیتی یهودی – فلسطینی بوده اند مبارزه كرده است. در اواسط دهه 1970 تحصیلات دانشگاهی اش را در دانشگاه پاریس به سرپرستی خانم «مادلن روبریو» به پایان برد. او همچنین یك رساله كارشناسی ارشد درباره «ژان ژورس» (از رهبران فرانسوی انترناسیونال دوم) و یك تز درباره «ژرژ سورل» به زبان فرانسه نوشت و از آن دفاع كرد.

شلومو ساند استاد تاریخ در دانشگاه تل آویو است که پیش تر کتابی «تحت عنوان ملت یهود چگونه اختراع شد» نوشته.
http://www.peykarandeesh.org/felestin/170-melate-yahood.html

وی در این کتاب ایده وجود یک «ملت یهود» را که گویا 2000 سال پیش آواره شده و حالا به سرزمین اصلی خویش بازمی گردد، رد می کند. از یک طرف مفهوم مدرن ملت nation که غالبا معادل خلق peuple تلقی می شود هیچگونه واقعیتی در عهد باستان نداشته و از طرف دیگر پراکندگی «ملت یهود» در کلیت خود پس از تخریب معبد اورشلیم، هرگز رخ نداده است. شلومو ساند مفهوم یهودیان خارج از وطن (دیاسپورا) را رد می کند و یادآوری می نماید که غالب کسانی که در آفریقا، اروپا، هند یا خاورمیانه به دین یهود درآمدند نیاکانی هستند که تبعیدی و آواره نبودند، بلکه در همان سرزمین خویش به یهودیت گرویدند پیش از آنکه ظهور مسیحیت و اسلام رخ داده باشد. بر پایه این شواهد، نویسنده نشان می دهد که چگونه «میهن پرستی یهود» را جنبش صهیونیستی و هم پیمانانش برساخته اند. دلبستگی مسیحی به «سرزمین مقدس» به ویژه در پیدایش نوعی میهن پرستی یهودی در چارچوب جنبش صهیونیستی نقش ایفا کرده و مورد حمایت وزیر خارجه انگلیس لرد بالفور که خود مذهب مسیحی آنگلیکان داشت قرار گرفت. کتاب شلومو ساند درسی تاریخی ست پر از ظرافت و کیفرخواستی ست علیه زدودن خاطره و حافظه جمعی، که به خصوص راه را برای انکار حقوق فلسطینیان می گشاید.
یاداشت:
1-    مادام مادلن روبریو، استاد تاریخ و از یهودی تباران مخالف سیاست اسرائیل بود. وی همراه با شخصیت های دیگری مانند استفان هسل، اتی ین بالیبار و جمع دیگری از یهودی تباران و جز آنان انجمنی به نام «دیگر بس است» (Trop c’est trop) در حمایت از حقوق فلسطینیان تأسیس کرد که همچنان فعال است. رک. کتاب «چهل مقاله از یهودی تباران ضد استعمار فلسطین»
http://www.peykarandeesh.org/books/657-yahuditabarane-zede-estemar.html

2-    کتاب «چگونه سرزمین اسرائیل اختراع شد» را بهروز عارفی در دست ترجمه دارد.
3-    امروز 28 مارس 2013 ساعت هفت و نیم عصر در سالن کتاب فروشی مقاومت، شلومو ساند کتاب جدید خود را معرفی می کند.
Librairie Résistances 4 Villa Compoint (angle du 40 rue Guy Môquet). 75017 Paris. M° Guy Môquet ou Brochant. Bus 31 arrêt «Davy-Moines». Tel : 01 42 28 89 52 Site http://www.librairie-resistances.com 
CAPJPO-EuroPalestine

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 4:36 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود و جنگ نوین او

سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود و جنگ نوین او

نویسنده: الیاس خوری و محمود درویشجمعه ، ۲۶ مهر ۱۳۹۲؛ ۱۸ اکتبر ۲۰۱۳

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

[یادداشت مترجم: به مناسبت انتشار کتاب «چگونه سرزمین اسرائیل اختراع شد؟» اثر شلومو ساند، ترجمه بهروز عارفی و ویراستاری تقی تام، با تبریک به هردو، و آرزوی نفسی بلند برای آنان در خدمت به حقیقت و ترجمه دو کتاب دیگر وی.
مؤلف کتاب، شلومو ساند، یکی از مورخین جدید اسرائیلی ست که افسانه های توراتی بنیانی صهیونیسم را با متدولوژی علمی نقد می کند. کتاب پیشین او «چگونه ملت یهود اختراع شد؟» و کتاب جدیدترش «چگونه من از یهودی بودن دست برداشتم؟» هنوز به فارسی ترجمه نشده است حال آنکه هر کدام از کتاب های فوق دست کم به 20 زبان ترجمه شده. درباره دو کتاب اخیر رک. به : 
http://www.peykarandeesh.org/felestin/170-melate-yahood.html
 http://www.peykarandeesh.org/felestin/798-shlomosand.html
   شلومو ساند در سال 1967 سرباز بوده و در جنگ اسرائیل برای اشغال بیت المقدس شرقی شرکت کرده است. وی در همان زمان، دوستی و دیداری با محمود درویش شاعر بزرگ فلسطین داشته؛ دیداری که شعری بلند و زیبا از دیوان درویش بدان اختصاص یافته است. نویسنده و نمایشنامه نویس لبنانی، الیاس خوری از آن دیدار و نیز دیدار خود با شلومو ساند روایتی خواندنی دارد که ترجمه آن را ملاحظه می کنید و سپس ترجمه شعر «سربازی در رؤیای زنبق های سفید».  تراب حق شناس]

 آیا  کسی هرگز سربازی را دیده است که با خروج از میدان نبرد در رؤیای زنبق های سفید باشد؟ محمود درویش او را دیده و برایش شعر بلندی سروده است. اما من باید 40 سال صبر میکردم تا با این مرد ملاقات کنم که پس از کندن لباس سربازی به لباس یک مورخ در آمده است. من زنبق های سفید را دیدم و دیدم که چطور این سرباز سابق در دفاع از حقیقت می رزمد. و باز اینکه چطور مردی در سنین 60 سالگی هنوز توان آن را دارد که معجزه دوستی را بیافریند. در بروکسل بودیم. شبانگاه دوشنبه 7 دسامبر 2009. شلومو ساند، مورخ، به سالن اسکاربک آمده بود تا کتاب خود را تحت عنوان «ملت یهود چگونه اختراع شد؟» معرفی کند. زنبق های محمود درویش هم حاضر بود و فضا را انباشته بود.
دو سال پیش با خانم لیلا شهید در باره مقاله کوتاهی حرف میزدم که تام سگف، از مورخین جدید اسرائیلی، در بخش انگلیسی روزنامه هاآرتز نوشته بود. موضوع مقاله کتابی بود از شلومو ساند مورخ دیگر اسرائیلی  پیرامون اختراع ملت یهود.
سفیر فلسطین در بروکسل با شنیدن این نام از جا پرید و با صدای بلند گفت «شلومو! دوست محمود! و قهرمان شعر سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود». او برایم از گفتگوی تلفنی بین درویش و ساند حکایت کرد که با تلفن همراه خودش صورت گرفته بود. لیلا شهید گفت که چقدر تعجب کرده وقتی از درویش داستان این شعر را که در 1967 سروده شده شنیده است.
در نیویورک، کارگردان اسرائیلی ایلان زیف به من گفت که به شلومو تلفن زده و قصد دارد برای تهیه فیلمی بر اساس کتاب او با وی دیدار کند. من از زیف خواستم که از ساند در باره واقعیت رابطه اش با محمود درویش و داستان آن شعر پرسش کند. وقتی به نیویورک بر گشتم کارگردان نسخه فرانسوی کتاب ساند را به من هدیه کرد. من پیشگفتار کتاب را خواندم که حاوی فرازهای زیبا و بسیار شاعرانه ای ست از زندگینامه خودنوشت او، از تاریخ زندگی پدرش به نام چولک متولد شهر لودتس در لهستان که در اسرائیل در حالی که سرود انترناسیونا طنین انداز بوده به خاک سپرده شده، و همچنین از تاریخ زندگی پدر همسرش به نام برناردو اهل کاتالان که در بارسلون زاده شده و طی جنگ داخلی اسپانیا در صفوف جمهوری خواهان و آنارشیستها جنگیده و سپس در اسرائیل در گذشته و همواره تا آخرین دم حاضر نشده یهودیت خود را به رسمیت بشناسد. 
ساند همچنین از دو دوست فلسطینی یاد میکند یکی به نام محمود اهل یافا که سرانجام مقیم سوئد شده و دومی باز هم به نام محمود که جوانی است شاعر و بعدها شاعر ملی فلسطین شد. 
ساند روایت میکند که به عنوان یک سرباز اسرائیلی در اشغال بخش شرقی بیت المقدس شرکت داشته و چگونه روی غیر نظامیان شلیک کرده و آنها را تحقیر نموده است. وی همچنین می نویسد که می خواسته پیش از آنکه اسرائیل را برای همیشه ترک کند به دیدار دوست شاعرش برود و سر انحام پس از آنکه درویش بعد از ماه ژوئن  67 از زندان آزاد شده با او در حیفا دیدار کرده است.

 

 

وی دیدار را چنین شرح میدهد: «با هم شب تا صبح بیدار ماندند. بخار الکل و دود سیگار دریچه ها را تیره می کرد. شاعر می کوشید جوان ستایشگرش را قانع کند که بماند، مقاومت کند، به خارج نرود و کشور مشترکشان را ترک نکند. سرباز نفرت خود را از غرور ناشی از پیروزی بیان کرد، نیز ناامیدی اش، احساس از خود بیگانگی اش در قبال این سرزمین که خون بر آن جاری ست سخن گفت و سر انجام در آخر شب هر چه داشت بالا آورد. فردا صبح نزدیکی های ظهر میزبانش او را بیدار کرد در حالی که شعری را برای او ترجمه میکرد که بامداد همان روز سروده بود در باره «سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود»:
«…. به من گفت: می فهمم که وطن 
یعنی که قهوه مادرم را بچشم
و شب به خانه بازگردم.
از او پرسیدم : سرزمین چی؟
گفت: آن را نمی شناسم …»
پیشگفتار با داستان دو دختر دانشجو به پایان میرسد یکی ژیزل که تصمیم گرفته از فرانسه به اسرائیل برود در حالی که حاضر نیست از طریق تغییر دین یهودی شود. آخر مادرش یهودی نبوده. و دیگری لاریسا زن اسرائیلی جوانی که روی شناسنامه اش واژه «روس» قید شده است. داستان هایی که در این پیشگفتار روایت شده برای منتقل کردن جو تراژیکی که کتاب در آن تدوین گردیده ظرفیت سحر انگیزی دارند.
در این کتاب می توان فهمید که بازبینی رادیکال روایت صهیونیستی میتواند به فهمی نوین از کشمکش جاری در سرزمین فلسطین راه برد و افقی ممکن برای صلحی که عدالت را نابود نکند ترسیم نماید.
وقتی با ساند دیدار کردم مشتاق آن بودم که قصه تولد شعر درویش را از او بشنوم، ولی به جای آن، به این نکته بسنده کرد که  محمود درویش در گوشه ای از کتابش حاضر است و اینکه «می خواستم به درویش بگویم که من او را رها نکرده ام».
نویسنده دست کم دو بار داستان را روایت کرده است و من به چشم دیدم که قهرمانان تاریخ چگونه از خود سخن میگویند، تو گوئی آنچه را که درباره شان نوشته شده یا آنچه را که خود در باره خویش نوشته اند تقلید میکنند.
می خواستم از او بپرسم که آیا حرف هایی که در آن شب کذائی در حیفا گفته، همان است که درویش در شعر خود آورده است، ولی جرئت نکردم، مبادا در نتیجه احساسات به ساده لوحی بیفتم. دیگر اینکه میدانم که حافظه فردی تحت تاثیر آشوب و مرور زمان قرار میگیرد و این چیزی است که خود ساند وقتی دیدار خودش را با محمود درویش در محله عود نسناس در آن شب تعریف میکرد تأیید می نمود و دیگر به یاد نداشت که آیا دوست دخترش را در آن شب همراه  داشته یا نه، زیرا آن شب برای او، به عنوان یک سرباز، شب دراز خوشگذرانی نیز بوده است.
ساند روی سن سالن اسکاربک ایستاده بود و از کتابش به بهترین نحوی دفاع  کرد؛ کتابی که روایت افسانه ای بنیان گذاران صهیونیسسم را همگی به لرزه در می آورد و با بطلان ایده «خروج» ایده وجود ملت یهود را در هم میشکند. او ثابت میکند که «خروج» هیچ مبنای تاریخی نداشته و لذا قابل اتکا نیست. او نتیجه می گیرد که یهودیان هرگز سرزمین کنعان را ترک نکردند بلکه در همانجا به مسیحیت یا اسلام گرویدند، حال آنکه جماعت های یهودی در یمن، آفریقای شمالی و اروپای مرکزی در نتیجه تغیییر دین جمعیت های محلی به وجود آمدند، برای مثال یهودیان پادشاهی حمیر یا خزر یا قبایل بربر مراکش.
ساند به جریانی تعلق دارد که در اسرائیل به «کنعانی» موسوم است که معتقدند صهیونیسم یک ایدئولوژی ناسیونالیستی است که از ناسیونالیسم اروپائی مایه میگیرد و لذا در نظر این جریان، قانون بازگشت [یهودیان به اسرائیل] هیچ پایه تاریخی ندارد. آراء ساند تابو را در هم می شکند. این آراء  بحث تاریخی اسرائیل را (که مورخین جدید با کشف فاجعه 1948 و اخراج فلسطینی ها تغذیه اش میکنند) به سوی افق های نوینی رهنمون می شوند و با سپردن مبانی اولیه صهیونیستی به بوته داوری رادیکال تاریخی، آن ها را زیر سؤال می برند.
شلوموساند، شاگرد و دوست «پی یر ویدال ناکه» [مورخ، یونان شناس فرانسوی و مبارز معروف ضد شکنجه و دیکتاتوری و جانبدار حقوق فلسطین]، که شهامت آن را داشته که از فیلم «شوا» اثر کلود لانزمن که همچون تمثال مقدس صهیونیستی بدان می نگرند، انتقاد کند، گفت که به پاریس برخواهد گشت و سال آینده در مونترلاق مشغول به کار خواهد شد. او از بایکوت دانشگاهی که علیه او اعمال میشود نیز سخن گفت و افزود که از این وضع نا امید است؛ اما کسی که روزی رؤیای زنبق های سفید در سر داشته به نظر من حق نا امیدی ندارد.
خندید مرا در آغوش گرفت تا خداحافظی کند اما من آنقدر دچار احساسات شده بودم که فراموش کردم از او بپرسم که طی 40 سال پس ازنگارش آن شعر، برآن  سرباز چه گذشته است که خود داستان دیگری است. منبع: 
http://www.tlaxcala.es/pp.asp?lg=fr&reference=9619

محمود درویش:
سربازی در رؤیای زنبق های سفید
در رؤیای زنبق های سفید است
در رؤیای شاخه زیتون
در رؤیای سینه پر سخاوت دلبرش در شب
گفت: در رؤیای پرنده ای ست
در رؤیای گل لیمو
رؤیایش را با فلسفه در نمی آمیزد
و اشیاء را نمی فهمد مگر آنطور که حس شان می کند و می بوید
به من گفت: می فهمم که وطن
یعنی که قهوه مادرم را بچشم
و شب به خانه بازگردم.
از او پرسیدم : سرزمین چی؟
گفت: آن را نمی شناسم
و حس نمی کنم که پوست و نبض من است
آنطور که در شعرها میگویند
ناگهان، سرزمین را دیدم
آنطور که مغازه، خیابان و روزنامه ها را می بینند
پرسیدم آن را دوست داری؟
گفت عشقم همچون گشت و گذار کوتاهی ست
یا جامی از شراب
یا لحظه ای عشق بازی.
حاضری به خاطر آن بمیری؟
هرگز!
کل پیوندهایی که مرا با سرزمین ربط میدهد
مقاله آتشینی است … یا یک سخنرانی!
به من آموخته اند که به عشق آن عشق بورزم
و هرگز احساس نکرده ام که قلب آن قلب من است
هرگز گیاه و ریشه های گیاه و شاخه ها را نبوییده ام
— پس چگونه بود عشق آن؟
آیا سوزان بود مثل خورشیدها، مثل حسرت؟
رو در روی من ایستاد و گفت:
وسیله من برای عشق تفنگ است
و بازگشت اعیاد از خرابه های کهن
و سکوت مجسمه ای باستانی
که زمان و هویتش گم شده!
از لحظه وداع مادرش سخن گفت که  
چگونه در سکوت می گریسته
آنگاه که او را به جیهه جنگ می برده اند
گفت که صدای سوزناک مادرش
آرزوی نوینی زیر پوستش حک می کند:
ای کاش کبوتر در وزارت دفاع بزرگ شود…
ای کاش کبوتربزرگ شود!

پکی به سیگار زد و سپس
چونان که گویی از باتلاق خون می گریزد گفت:
در رؤیای زنبق های سفید بودم
در رؤیای شاخه زیتون …
در رؤیای پرنده ای
که بامداد را در آغوش می گیرد
روی شاخه  لیمو…
— و چه دیدی؟
— دیدم نتیجه کارم را
خاربنی سرخ 
آن را منفجر کردم در ماسه ها… در شکمها… در سینه ها…
— و چند نفر کشتی؟
— سخت است بشمارم
اما به من تنها یک مدال دادند
با لحنی خشن، از او پرسیدم
خب، دست کم یکی از کشته ها را برایم توصیف کن
کمی جا به جا شد، به روزنامه تا شده اش دستی کشید و
آنطور که گویی به ترانه ای گوش می دهد گفت:
همچون خیمه ای بر ریگزار فرو افتاد
و با ستاره در هم شکسته همآغوش شد
بر پیشانی گسترده اش تاجی از خون بود
بر سینه اش مدالی نبود
زیرا جنگیدن نمی دانست
به نظر می رسد یا کشاورز بود یا کارگر یا فروشنده ای دوره گرد
همچون خیمه ای بر ریگزار فرو افتاد … و مرد…
بازوهایش مثل دو جدول خشک از هم باز بودند
و وقتی در جیب هایش گشتم
تا اسمش را بیابم دو عکس دیدم
یکی از … همسرش
یکی از … بچه اش…
پرسیدم غمگین شدی؟
در حرفم دوید و گفت: محمود دوست من،
غم پرنده سفیدی ست
و به میدان جنگ … و سربازان نزدیک نمی شود
سربازان اگر غمگین شوند گنهکارند
من آنجا ابزار پراکندن آتش و مرگ بودم
که فضا را به پرنده ای سیاه بدل می کرد
از عشق اولش برایم گفت
و سپس
از خیابانهای دوردست
و از واکنش های پس از جنگ
از عربده کشی بلندگوها و روزنامه ها
و درحالی که سرفه اش را در دستمالش پنهان می کرد
از او پرسیدم: آیا همدیگر را خواهیم دید؟
گفت: در شهری دوردست
و وقتی چهارمین جامش را پر کردم
به شوخی گفتم … می روی. .. وطن چی؟
گفت: ولم کن…
من در رؤیای زنبق های سفیدم
در رؤیای  خیابانی طرب انگیز و منزلی روشن
من خواهان قلبی پاکم نه باروت تفنگ
من خواستار روزی آفتابی ام … نه لحظه پیروزی
دیوانه وار … فاشیستی
من خواستار کودکی خندانم که به روز لبخند می زند
نه قطعه ای از ماشین جنگی
آمدم طلوع خورشید ها را ببینم
نه غروب آنها را
با من خدا حافظی کرد زیرا … در جستجوی زنبق های سفید است
در جستجوی پرنده ای که بامداد را در آغوش می گیرد
بر فراز شاخه زیتون
زیرا اشیاء را نمی فهمد
مگر آنطور که حسشان می کند … و می بوید شان
گفت: می فهمد که وطن
یعنی که قهوه مادرم را بچشم
و شب در امنیت کامل به خانه بازگردم.
(ترجمه از متن عربی: جندی یحلم بالزنابق البیضاء)

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 4:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تحریم ها علیه فرودستان نویسنده: پراکسیس

سه شنبه ، ۲۳ مهر ۱۳۹۲؛ ۱۵ اکتبر ۲۰۱۳
توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ
حدود دو سال از افزایش ابعاد و شدت تحریم‌ها علیه ایران می‌گذرد؛ از جمله‌ی مهم‌ترین این تحریم‌ها می‌توان به محدود شدن خرید نفت ایران، تحریم نظام بانکی و مبادلات مالی بین‌المللی، تحریم‌ها علیه صنایع کلیدی، همچون صنعت پتروشیمی، منع واردات مجموعه‌ای از مواد خام و ابزار تولیدی، و منع واردات کالاهای خاص اشاره کرد. تحریم‌های نفتی و کاهش درآمدهای ارزی ایران و نیز جلوگیری از دسترسی به درآمد حاصل از فروش نفت، باعث شده تا در بسیاری موارد برای وارد کردن کالاهای مورد نیاز کشور، مبادله‌ی پایاپای صورت پذیرد؛ امری که عملا ایران را در مسیر رسیدن به سرنوشت فاجعه‌بار مردم عراق در طی «برنامه نفت در برابر غذا» (پس از نخستین جنگ خلیج) قرار می‌دهد. تحریم بانک مرکزی ایران و تحریم نقل و انتقال ارز از طریق شرکت سوییفت، منجر شده تا حدود ۹۰ درصد تجارت خارجی در ایران مختل شود و در نتیجه منجر به گرانی کالاهای مصرفی و نایاب شدن برخی کالاهای خاص و حیاتی، از جمله دارو گشته است. از این رو می‌توان گفت عیان‌ترین سویه‌ی فشار تحریم‌ها بر توده‌ی مردم در کمیاب و نایاب شدن اقلام دارویی نمود می‌یابد؛ تا جایی که تا کنون شمار قابل توجهی از بیمارانی که توان خرید دارو از بازارهای «غیرقانونی» را نداشته‌اند جان خود را از دست داده‌اند. این واقعیت خود به طور نمادین نشان می‌دهد که چگونه تحریم‌های اقتصادی با مرگ تدریجی مردم پیوند یافته‌اند.
اینک به روشنی شاهد اثرات مستقیم و غیر مستقیم تحریم‌ها بر وضعیت اقتصادی و معیشتی کارگران و فرودستان جامعه هستیم: از یکسو به دلیل رشد تورم، قیمت‌های کالاهای مصرفی افزایش‌ یافته‌اند؛ و از سوی دیگر به دلیل گران/کمیاب شدن مواد اولیه و تجهیزات فنی لازم برای تولید، سطح تولید داخلی کاهش یافته و روند پیشین تعطیلی یا نیمه‌تعطیل شدن کارخانه‌ها و کارگاهها تشدید شده است. این فرآیند علاوه بر افزایش قیمت کالاهای مصرفی، به سهم خود نرخ بیکاری و ناامنی شغلی را افزایش داده است. همچنین کاهش فروش نفت، موجب کاهش تخصیص منابع و سرمایه‌گذاری دولت در پروژه‌های اقتصادی شده است، که این امر نیز در کنار افت سرمایه‌گذاری خارجی، به رشد بیکاری و هرچه دشوارتر شدن وضعیت اشتغال شتاب بیشتری داده است. بدین ترتیب تحریم‌ها پیشروی فزاینده‌ی موارد زیر را بر مردم تحمیل کرد‌ه‌اند: کوچک شدن سبد غذایی خانواده‌ها و همه‌گیر شدن سوء تغذیه، کاهش دسترسی به کالاهای ضروری، افزایش بیکاری و دشوارتر شدن شرایط اشتغال، کاهش سطح ایمنی در محیط‌های کار، کاهش سطح بهداشت و درمان عمومی، و غیره؛ به گونه‌ای که فشار حاصل از این شرایط، دشواری‌های معیشتی موجود را به سمت مرزهای بحرانی سوق داده‌ است.
این در حالی است که تا چند ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، حاکمیت ایران با رویکردی واکنشی و در جهت حفظ ظاهر اقتدارآمیز خود (خصوصا در ساحت داخلی)، هر گونه تاثیر زیان‌بار تحریم‌ها را کتمان می‌نمود و تحریم‌ها را عامل و انگیزه‌ای برای ایجاد حماسه‌ای ملی در جهت دستیابی به خودکفایی اقتصادی معرفی می‌کرد؛ در همین راستا، تا آن مقطع از انتشار رسمی اخباری که پیامدهای فاجعه‌بار تحریم‌ها را انعکاس می‌داد، اجتناب می‌شد و نیز توزیع منابع موجود، هیچ‌گاه بر مبنای مدیریت بحران حاصل از تحریم‌ها صورت نگرفت. از سوی دیگر، اینکه حاکمیتْ در تبلیغات رسمی خود تحریم‌ها را بی‌تاثیر اعلام می‌نمود، بهانه‌‌ای شد برای این تصمیم دولت ایالات متحده‌ی آمریکا و کشورهای همسو تا با تشدید تحریم‌ها، فشارها را به حدی برسانند که دیگر قابل کتمان نباشد. بدین ترتیب، سیاست‌های حاکمیت موجب افزایش هرچه بیشتر فشار کمرشکن تحریم‌ها بر مردم گشت.
در این بین، عدم وجود حداقلی از نظارت‌های دموکراتیکِ جامعه بر عملکرد نظام سیاسی جمهوری اسلامی، این امکان را فراهم کرده است تا حاکمیت بتواند با تخصیص دلخواه منابع ملی، از تاثیرات تحریم‌ها بر منافع اقتصادی و دستگاه سیاسی و اهداف راهبردی خود بکاهد. علاوه بر این، شرایط تحریم سبب فربه‌تر شدن انحصارهای قدرتمند اقتصادی گشته است که به دلیل برخورداری از روابط سیاسی-اقتصادی ویژه‌ با کشورهای متحد، می‌توانند تحریم‌ها را دور بزنند. این انحصارها که مافیای اقتصادی-نظامی حاکمیت را تشکیل می‌دهند، در کنار همه‌ی مجاری رسمی رانت‌خواری‌های خود، همچنین قادرند از مجرای اقتصاد نیمه‌رسمی و زیرزمینی نیز سودهای سرشاری کسب کنند. از این رو، با قاطعیت می‌توان گفت که بر خلاف ادعاهای دولت‌های تحریم‌کننده، فشار خرد کننده‌ی تحریم‌ها، نه بر حاکمیت، بلکه صرفا بر گُرده‌ي اکثریت فرودست جامعه تحمیل شده است.
از سوی دیگر، همپوشانی حوزه‌ی تاثیرات عمومی نئولیبرالیزه کردن اقتصاد کشور، با حوزه‌‌ی اثرات زیان‌بار تحریم‌های اقتصادی (بر وضعیت معیشتیِ مردم) به حکومت امکان داده است تا پیامدهای مختل کننده‌ی سیاست‌های نولیبرالی و نیز ناکارآمدی‌های مزمن و فساد درونی خود را در پس تاثیرات تحریم‌ها پنهان سازد. در این راستا حاکمیت توانسته است با برجسته کردن نوعی «وضعیت اضطراری» در پیوند با تحریم‌ها، برنامه‌های اقتصادی کلانِ خود برای پیشبرد سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی را با سهولت بیشتری پی بگیرد. مشخصا دولت پیشین با برجسته سازی این وضعیت اضطراری، توانست بودجه‌های خدمات عمومی و حمایت‌های اجتماعی را -به نفع اولویت‌های مورد نظر خود- کاهش دهد. اینکه صندوق بین المللی پول، دولت‌ احمدی‌نژاد را به دلیل «موفقیت» چشم‌گیرش در پیشبردِ برنامه‌های افتصادیِ این نهاد نظم نوین جهانی، به عنوان الگویی برای سایر دولت‌ها معرفی می‌کند، گویای این حقیقت است که فشار حاصل از تحریم‌ها نه تنها عاملی بازدارنده در اجرای سیاست‌های کلان اقتصادی حاکمیت نبوده است، بلکه در عمل، دولت از این فشارها به عنوان دستمایه‌‌ای برای پیشبرد شتابان و اجرای وسیع‌تر «اصلاحات» اقتصادیِ ساختاری بهره برده است، که مهمترین شاخص‌های تاکنونیِ آن عبارتند از: تداوم خصوصی‌سازی افسارگسیخته، حذف یارانه‌‌ها و کاهش حمایت‌های حقوقی-قانونی از کارگران (در راستای خلع ید از نیروی کار). پیامد مستقیم این رویکرد، تحمیل فشار مضاعف بر طبقات فرودست جامعه و تشدید و گسترش فلاکت و فقر در بین کارگران و زحمتکشان و محرومان بوده است.
در سوی دیگر، ساختار کابینه‌ و شعارها و برنامه‌ها و جهت‌گیری اقتصادی دولت جدید به روشنی موید این است که دولت تازه کار نیز مصمم است تا ضمن تداوم «اصلاحات ساختاری» گذشته در ساحت اقتصاد، اجرای فاز تازه‌ای از طرح‌های نولیبرالی را در پیش بگیرد، که اینک تحت عنوان « ضرورت بهبود فضای کسب و کار» بازنمایی می‌شود. با این تفاوت که دولت روحانی توانسته است تا نارضایی عمومی از عملکرد دولت پیشین و نیز فشار تحریم‌ها و خطر تهاجم نظامی را دستمایه‌ی طرح شعارهای «اعتدال‌»گرایانه‌‌ قرار دهد تا بدین ترتیب، برخورداری از اقبال نسبی مردم را پشتوانه‌ی پیشبرد طرح‌های اقتصادی خود بسازد. در واقع، در تحلیل نهایی، مهم‌ترین دلیل گرایش مردم به انتخاب روحانی در انتخابات اخیر نیز فشار تحریم‌ها و خطر مداخله‌ی نظامی بود. به عبارت دیگر، کاهش و یا رفع تحریم‌ها و خلاص شدن از سایه‌ی تهدید آمیز جنگ جایگزین مطالباتی شدند که پیشتر و از جمله طی خیزش مردمی پس از انتخابات سال ۸۸ -که با سرکوب خشن و همه‌ جانبه‌ی حکومت روبرو بود- مردم خواهان دستیابی به آنها بودند. از این رو، نه حاکمیت، بلکه این مخالفان نظام و معترضان به وضع موجود بودند که به دلیل فشارهای تحمیل شده از خارج، «عقب‌ نشینی» کرده و به مشارکت در انتخابات ریاست جمهوری تن دادند. در عوض، حاکمیت توانست با اتکاء بر این «وضعیت اضطراری»، نارضایتی‌های مردمیِ ناشی از تحریم‌ها را به سوی ترمیم شکاف دیرینه‌ی میان خود و مردم هدایت نماید و با پوست اندازی سیاسی در قالب دولتی جدید، فضای کاذبی از «آشتی ملی» برقرار سازد. به طور خلاصه می‌توان گفت فشار تحریم‌های اقتصادی در کنار تبلیغات حساب شده‌ی حاکمیت در برجسته‌سازی «دشمن خارجی» به مثابه علت العلل مشکلات اقتصادیِ موجود، سبب شد تا پیکان‌ انتقادات به سوی دولت/حاکمیت کمرنگ شود؛ نتیجه آنکه اینک شکاف میان مردم و حاکمیت، بدون هیچ تغییر و «عقب نشینی‌» جدی از سوی حاکمیت، تا حد زیادی ترمیم شده است. در فضای توهم‌آمیزِ ایجاد شده، که چرخش سیاسیِ استراتژیکِ حکمرانان را به مثابه ره‌آوردِ مبارزات مردمی بازنمایی می‌کند، بسیاری از دستاوردهای پیشینِ مبارزات مردمی به محاق رفته است و موجی از انتظاراتِ انفعالی (نگاه به دستانِ «مدبرِ» دولت) و همنوایی با قدرت، جایگزین آنها شده است.
در این بین، تحریم‌ها به تقویت جبهه‌ی سیاسی جریاناتی انجامید که همواره در جستجوی آن بوده‌اند تا هدایت نارضایتی‌های عمومی را در جهت آشتی و همسازی با حاکمیت به دست گیرند. جریاناتی که در طول جنبش اعتراضی پس از انتخابات ریاست جمهوری دوره‌ی گذشته (۱۳۸۸)، از هیچ اقدامی در جهت کنترل و مهار بالقوه‌گی های مبارزاتیِ رادیکال جنبش دریغ نکردند، تا نهایتا انرژی آزاد شده از خیزش مردمی را به مسیر منتهی به صندوق انتخابات هدایت کنند. پیش از انتخابات این دوره نیز، این جریانات «اصلاح‌طلب» و طیف‌های سیاسی همسو (درون ساختار قدرت و یا در حواشی آن) برای اینکه مشارکت انتخاباتی را در امتداد آن مبارزاتِ پیشین جلوه دهند، همصدا با دستگاه تبلیغاتی رسمی، از اضطراری بودن وضعیت سخن گفتند؛ تا بدین طریق بر لزوم فروکاستن از دامنه‌ی بلندپروازی‌های سیاسی تاکید کنند و سرانجام آن را به ضرورت «آشتی ملی» و امید بستن به بخش معتدل و خردمندِ حاکمیت پیوند بزنند.
آن‌چه امروز تحت نام «کمپین نه به تحریم» در فصای سیاسی و مدنی ایران فعال شده است نیز در امتداد منطقی روند یاد شده قابل درک است؛ کمپینی با هدف ایجاد جبهه‌ای فرا طبقاتی و ملی در برابر ستم و تهدید خارجی، که سعی در تسخیر فضای سیاسی و ادغام بالقوه‌گی‌های جنبش‌های اجتماعی و نارضایتی‌های مردمی در خود دارد. تناقض اساسی این کمپین در آن است که نیروهای سیاسی هدایت کننده‌ی آن، در عین توسل به رتوریک «فشار تحریم‌ها بر زندگی معیشتی مردم»، خود همواره از مهمترین حامیان و بانیان پیشبرد سیاست‌های نئولیبرالی بوده‌اند. مشخصا «اتاق بازرگانی» که اصلی‌ترین نهاد هماهنگی منافع بورژوازی تجاری و مالی کشور بوده و به میانجی پیوندهای ارگانیک با حاکمیت، سهم عمده‌ای در سیاست‌گزاری‌های کلان اقتصادی دارد، نقش برجسته‌ای در هدایت این کمپین دارد. پس جای شگفتی نیست که شاخص‌ترین روشنفکران ارگانیک‌ بورژوازی حاکم، که مشاوران و کارشناسان ارشد دولتی در اجرا و پیشبرد سیاست‌های نئولیبرالی بوده‌اند، در کنار جریانات اصلاح‌طلب و «شبه اپوزوسیون» نزدیک به دولت، در این کارزار شبه دولتی حضوری فعال داشته باشند. از آنجا که این کارزار در مسیر گسترش اجتماعی خود (بر بستر عینیِ مشکلات حاد و نگرانی‌های عمومی) ناگزیر، ستم‌گر و ستم‌دیده را در یک صف قرار می‌دهد، لاجرم گرایش به خلع سلاحِ مبارزاتیِ فرودستان و زحمتکشانی دارد که هم قربانیان اصلی تحریم‌های تحمیلی هستند و هم رد تازیانه‌های «اصلاحاتِ» ساختاری و اقتصاد نولیبرالی را بر تن‌های رنجورشان دارند. به بیان دیگر، کارکردهای سیاسی چنین جبهه‌ی صوری و کاذبی، در جهت تقویت همان سیاست «آشتی ملی» حاکمیت است. از این رو باید به خاطر داشته باشم که اگر تحریم‌ها موجب تشدید ستم طبقاتی است، مبارزه با آن نیز لاجرم مبارزه‌ای با ماهیتی طبقاتی خواهد بود!
همچنین باید در نظر داشت که تحریم‌های اقتصادی به صورت مستقیم نیز، با نا امن‌سازی و بحرانی کردن فضای زیست و معیشت فردی، امکان مشارکت کارگران و ستمدیدگان در امر سیاسی و نیز امکانات سازمان‌یابی مستقل آنان را به شدت فرو کاسته‌اند.
آن‌چه بیان شد گواه این واقعیت است که تحریم‌های اقتصادی، که در دعاوی رسمی دولت‌های تحریم‌کننده بناست تضعیف حاکمیت جبار (و تغییر مسیر آن) را هدف قرار دهند، در عمل، به طور آشکاری به تقویت سلطه‌ی حاکمیت بر مردمِ تحت سیطره‌ی آن انجامیده‌اند. البته چنین تناقضی در دعاوی و رویکردهای دولت‌های تحریم‌کننده، به هیچ رو امری تصادفی و یا خطایی محاسباتی نیست؛ بلکه اساسا مشی قدرت‌های امپریالیستی در چالش‌های مقطعی آنان با قدرت‌های محلی و منطقه‌ای، همواره بر تضعیف نیروی مردمی استوار بوده است. چرا که با محروم‌سازی مردم از امکانات برساختن بدیل سیاسی مورد نیازشان، دولت‌های قدرتمند همواره امکان آن را خواهند داشت تا بر بستر ناپایداری‌های مقطعی و از دل نیروهای سیاسی موجود، آلترناتیو سیاسی آینده‌ی خود را شکل دهند و بر مردم تحمیل کنند. نمونه‌ی تاریخیِ عراق در سال‌های شوم میان جنگ اول و جنگ دوم خلیج (بیش از یک دهه) به روشنی نشان‌دهنده‌ی اهداف استراتژیک این گونه تحریم‌هاست، که چیزی نبود و نیست جز افزایش فشار بر ملت‌ها و زمینه‌سازی برای جنگ، مداخله‌ی خارجی و آلترناتیو سازی سیاسی.
در پیوند با سیاست‌های دولت‌های تحریم کننده‌ی مردم ایران، شاید ذکر این نکته کفایت کند که دولت‌های آمریکا و اسرائیل در حالی بر لزوم تشدید تحریم‌ها (به عنوان اهرم فشار جهت جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح اتمی) پافشاری می‌کنند و حتی در این رابطه تهدید نظامی را به بخشی از دیپلماسی خود بدل ساخته‌اند که خود بیشترین انبار تسلیحات اتمی را در اختیار دارند و نیز در دهه‌های گذشته بیش از همه‌ی کشورها در جنگ‌آفرینی و خونریزی نقش داشته‌اند.
از سوی دیگر، پافشاری حاکمیت ایران در دفاع از حق بهره بردن از انرژی هسته‌ای نیز، صرفا دستمایه‌ای است برای تضمین ماندگاری و حفظ اقتدار سیاسی خود؛ و این به خوبی توضیح دهنده‌ی هزینه‌های عظیم اقتصادی و سیاسی‌ای است که به زیان مردم و علیرغم خواست آنان در این راستا صرف می‌شود و عواقب کمرشکن خود را بر اکثریت فرودست تحمیل می‌کند. ضمن اینکه، امروزه با استناد به پیامدهای فاجعه‌بار حوادث نیروگاه‌‌های اتمی، نظیر چرنوبیل و فوکوشیما، در این باره تردیدی نباید داشت که انرژی هسته‌ای خود تهدیدی مرگبار علیه حیات بشر و اکوسیستم‌های طبیعی است؛ و از این رو نه تضمین‌کننده‌ی آینده‌ی مردم،‌ بلکه تهدیدی برای آن است.
فراخوان
از آنجا که حاکمان، نه بر مبنای درخواست مردم، بلکه در راستای اهداف کلی و منافعی که در پی آن هستند، سیاست‌گزاری می‌کنند،‌ مخاطب قرار دادن دولت‌مردان/زنان ایالات متحده‌ی امریکا و دول متحد غربی و درخواست از آنها برای تجدید نظر در اعمالِ تحریم‌ها، کارکردی جز مشروعیت دادن به جایگاه مسلط آنها در محروم‌سازی و سرکوب ملت‌ها ندارد. در عوض، با در نظر داشتن اینکه اراده‌ی مردم ستم‌دیده به میانجی مبارزات به هم پیوسته‌‌شان متجلی شده و خواسته‌هایشان از طریق اعتراضات هم‌بسته‌ و فراگی محقق می‌گردد، ما از همه‌ی نیروها و سازمان‌های سیاسی چپ و روشنفکران و وجدان‌های بیدار کشورهای تحریم‌کننده و سایر کشورها می‌خواهیم که رفع تحریم‌های اقتصادی علیه ملت‌های تحت ستم را در شمار آماج مبارزاتی خود قرار دهند. ما از رفقایمان در سراسر جهان و به ویژه در کشورهای تحریم‌کننده انتظار داریم که نه فقط به امید کاستن از رنج‌های دیگر انسان‌ها، بلکه در جهت احیای امکانِ مبارزات مردمی در مناطق مختلف، تلاش‌ها و مبارزات خود علیه ستم طبقاتی و سیاست‌های نئولیبرالی و نیز جنگ‌طلبی و تسلیحات کشتار جمعی را، با مبارزه علیه تحریم‌های اقتصادی و مداخله‌های امپریالیستی (بشردوستانه‌ یا تنبیهی) پیوند بزنند. چرا که تحریم‌های اقتصادی و مداخله‌های خارجی نه تنها خود طلیعه‌ی جنگ‌های نظامی و زمینه‌ساز سرکوب‌های سیستماتیک هستند، بلکه با مرگ تدریجی و خاموش انسان‌ها و نیز نابودی امکانات و امیدهای جمعی آنان برای تغییر وضعیت ستم‌بارشان همبسته‌اند. از این رو ما همه‌ی رفقایمان در سراسر جهان را به مبارزه‌ای مستمر علیه تحریم‌های اقتصادی و دخالتگری‌‌های امپریالیستی فرا می خوانیم. این مبارزه بی‌گمان عرصه‌ی پراتیک مهمی است که می‌تواند تلاش‌های سیاسی ما را به هم پیوند دهد و همبستگی بین‌المللی ما را در جهت احیای سیاست‌رهایی بخش به طور موثری تقویت کند.
همچنین، ما از همه‌ی کارگران آگاه،‌ فعالین کارگری و چپ کارگری ایران می‌خواهیم که صفوف مبارزاتی مستقل خود را برای رویارویی موثر با شرایط پیش رو تقویت کنند و در مسیر پیکار طبقاتی به مبارزات‌ خود انسجام دهند، تا پتانسیل‌های جنبش کارگری که ثمره‌ی تداوم سنت‌‌های مبارزات رهایی‌بخش و مهمترین تکیه‌گاه ستمدیدگان و فرودستان است، در بادهای مسموم سیاست نابود نگردد.
20 مهر 1392
هسته‌ی کمونیستی «پراکسیس»
برگرفته از سایت پراکسیس
praxies.org

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 4:27 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نژاد پرستی علیه مهاجران آفریقایی در اسرائیل

نژاد پرستی علیه مهاجران آفریقایی در اسرائیل

 

مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال 1975 قطع نامه ای را تصویب کرد با شماره 3379 که می گوید صهیونیسم شکلی از اشکال نژاد پرستی است و از همه دولت های جهان می خواهد که در برابر ایدئولوژی صهیونیسم مقاومت کنند زیرا  خطری است برای امنیت و صلح جهانی.  این قطعنامه در سال 1991 طبق قرار 86/46 لغو شد.
سیاست نژاد پرستانه اسرائیل نه تنها علیه فلسطینی ها بلکه علیه یهودیان غیر اروپایی نیز اعمال می شود. ویدئویی که در زیر ملاحظه می کنید ابعاد وحشتناک این  سیاست را علیه مهاجران آفریقایی که نفوذی خوانده می شوند نشان می دهد 
http://TheRealNews.com

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 4:11 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

”هادی افشار ساوجبلاغی“ از شبکه لباس شخصی های برون مرزی رژيم را بشناسيد

”هادی افشار ساوجبلاغی“ از شبکه لباس شخصی های برون مرزی رژيم را بشناسيد
سند پى دى اف ضميمه مى باشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 3:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ساختار ، واشاره ای به ماجرای سعید جمالی اسماعیل وفا یغمایی

ساختار ، واشاره ای به ماجرای سعید جمالی 
اسماعیل وفا یغمایی 

 

 

خزان درختان را عریان کرده است
آدمی اما درگذر بادهای زمان عریان می شود.
چه بسیار سالها
چه بسیار شبها و ستاره های خاکستر شده در بیداری
تا جامه های شکوه یکایک فرو ریزند
و تو عریانی نزار آنکس را درآینه ها به تماشا ایستی
که برشادی و رؤیای تو سفر کرده است.
وحکایت
باز تا کجا  کی تکرار خواهد شد
وحکایت، باز تا کجا وکی تکرار خواهد شد.
از مجموعه شعر منتشر شده شامگاهی زمینی 

 

سعید جمالی دارد بخشهائی از خاطراتش را مینویسد. این حق اوست.مردیست که حدودچهل سال از عمرش را در کشاکش مبارزه گذرانده و اکنون در غربت روزگار میگذراند.
سعید جمالی عنصری نظامی بوده است. زندانی زمان شاه، چریک دوران خمینی از سال 1357 تا سال 1383،بعد پنج سال را در بازداشتگاه تیف در عراق در شرایطی بسیار سخت گذرانده است ، گاهی در سلول با دستبند و پا بند گاهی در زندانهای دیگر و سرانجام آوارگی در عراق و ترکیه تا هنگامی که تن خسته به ساحل غربت رسانید. 
سعید اینروزها دارد مینویسد. تیز و تند و قاطع و بدون لفاظی ها و حتی زیبائی های ادبی و همین طورهم خوبست.در مقابل نیز دارند مینویسند. تیز و تند و قاطع و مثل همیشه او را به زیور پاسدار رژیم بودن مفتخر کرده اند.در همین رابطه و پس از تاخیری سئوال بر انگیز سرانجام به روال همیشگی با این مقاله در این لینک : ” هادی افشار ساوجبلاغی“ از شبکه لباس شخصی های برون مرزی رژيم را بشناسيد وبا ردیف کردن و مدد گرفتن از آنچه که رسانه های ملایان و وابستگانشان گفته اند! و نیز اضافه کردن انواع و اقسام کاغذهائی و اعترافنامه هائی که هر مجاهدی در طول زندگی تشکیلاتی اش به اذن رهبر و تشکیلات فراوان نوشته است،(تا بعدها رهبران برای افشای اعضایشان از آنها استفاده کنند)  کوشش شده است او را عنصری سست عنصر و مساله دار و دائما تحت برخورد، و سر انجام مامور رژیم معرفی کنند.  
سعید جمالی در بازداشتگاه تیف در حال بازرسی شدن
بگذارید بگویم که هر کس می تواند در زندگی اگر توجه نکند سقوط کند، حتی محافظ اول رهبر! می تواند به خامنه ای بپیوندد، و مرجان ملک که رفته بود تا در تهران جان فدا کند و او را شهید تصور کردند و بسیار ستودند سر از تلویزیون حکومت در آورد ولی لطفامطالب و اسناد ارائه شدهدر باره سعید جمالی را با دقت بخوانید و بر آنها تامل کنید و ببینید که آیا از درون این قوطی عطاری مدرک و سند،و این دستگاه پاپوش سازی و این سنت مهوع تکراری، آیا مزدور بودن جمالی اثبات میشود یا خیر؟
 
 با این همه به نظر نگارنده این عجیب نیست،زیرا بجز این چاره ای نیست،سالهاست نیروئی که خود را برترین نیروی تاریخ معاصر وحتی در مواردی  پس از سقوط شوروی خود را جانشین ویک نوید جهانی میداند!، در برابر هر نقد و مخالفتی نشان داده است که چاره اش نه در چالش و ارائه مدرک، بلکه در فتوا است، فتواهائی نظیر پاسدار بودن و اطلاعاتی بودن و قاتل اشرفیان بودنو چیزهای دیگر.
  بدون تردید برای تک تک اعضا و برای روز مبادا از این اسناد فراوان وجود دارد ، اگر عضو مجاهد و داخل تشکیلات باشدچنانکه در باره جمالی، بر پایه اسناد سند خانه مبارکه فتوا صادر میشود ، و اگر عضو عضو خارج از تشکیلات باشد و از این نوع اسناد در دسترس نباشد، معیار خط سرخ ترسیم شده توسط رهبر، و دوری و نزدیکی به این خط امکان فتوا را فراهم می آورد و این چنین:

 

 
سعید جمالی در محاصره گارد هنگام انتقال سال سال 2006 بازداشتگاه تیف عراق

 

آقایان قصیم و روحانی اعضای سابق شورا یکروزه مشکوک، و بعد از مدتی قاتل اشرفیان خوانده شدند. اینچنین یک زندانی سیاسی و کسی که دهسال جهنم زندانهای خمینی را تحمل کرده است و اکنون یکی از کوشا ترین افشا کنندگان جنایات آخوندی است یعنی مصداقی همرتبه لاجوردی خوانده شده است.این چنین  خود من توسط همسر سابق  خود از هضم رابع اطلاعات گذر کرده خوانده شدم و دیگران و دیگران… راستی که قبح از قباحت رخت بر بسته است  و صاحبان حکم و فتوا که  به نظر من در عین درماندگی و فلاکت و ادبار، لحظه ای از متهم کردن بی مدرک و سند آنهم به مدد قلمزنانی که خود هیچ سابقه درخشانی در مبارزه ندارند و هریک از دوبار بریدگانند ، {یکبار از مجاهدین و دیگر بار از توانائی های خود و تکیه بر نیروی خود}، کوتاهی نمی کنند. 

حرفی نیست حضرات! بروید تا روشن شود که به کجا راه میبرید و کاروان شما در گذر از گورها و کشتارگاهها ورودهای اشک و خون  و گودالهای جمجمه و استخوان راه به کعبه میبرد یا ترکستان.

 

 بر این نمط و سیاق،اینروزها نوبت سعید جمالی است. من بعنوان کسی که با یاری شماری انسان شریف اندک  تلاشی در جهت نجات او وچند تن دیگر در پایان تیف و آوارگی ساکنان آن داشتم  و بر خلاف مدارک منتشره میدانم که سعید با چه امکانات و چه رنجهائی  از تیف تا اروپا آمده است و حرفهای سند سازان در این مورد چقدر بی پایه است لازم است چند کلامی بنویسم.
سعید را به گمانم برای آخرین بار در سال 2008 یا اندکی دیر تر دیدم. قبل از آن بارها او را دیده بودم.چریکی آرام با سیمائی که حالت چشمها، و سبیل واندکی تلخی آمیخته با لبخندش او را تا حدی شبیه چارلز برونسون از هنرپیشه گان معروف دوران نوجوانی و مورد علاقه من، نشان میداد. بارها او را دیده بودم و گاهی صحبتی در سر میز غذا یا نشستهای مرکزیت مجاهدین که مدتی من هم در آن سطح بودم و سعید نیز.

 

او مومن و خونسرد،و وفادار می نمود و بود،تردید ندارم که در روزگاری رهبران دو گانه را چون بسیاری میستود و آماده جان افشانی برای آنان بود،او مثل تمام مجاهدان انسانی سخت کوش و از خود گذشته و شجاع و وارسته بود و در طول سالیان هست و نیستش کفش و لباس و سلاحش بود و بس.داستان زندگی او را خودش باید بنویسد…اما  در سال هشتاد وسه این همه بپایان رسید.
شش سال بعد که او را دیدم حیرت کردم آن چریک آرام و شاداب که قدی بلندتر از من داشت در فشارهای تیف و قبل از آن، انگار کوتاهتر شده و همقد من می نمود، شکسته وتلخ و لاغرو بیمار،امیر پسر من نیز که دو سال در تیف گذرانده بود قبل از آن از مقاومتهای او و سلول کشیها و دستبند و پابند زدن به او برایم گفته بود. در چشمان این مجاهد از آتش و درد و شک ویقین گذشته اما، علیرغم شکستگی برقی میدرخشید که گرمای پولاد میپراکند. چند باری دیدمش و او مقداری از اشرف و انچه در ان گذشته است بخصوص ماجرای رفع ابهام در اشرف گفت و من شنیدم و چنان در هم ریختم که گفتم اجازه میخواهم باور نکنم. 
باور اینها بسیار سخت است بسیار سخت.سعید بر خلاف بسیاری که وقتی از تشکیلات میبرند همه چیز را ترک میکنند مسلمان باقی مانده بود وساده زیستی وسخت گیری او در هزینه کردن برای خوراک و پوشاک همان اخلاقیات حاکم بر روحیه مجاهدین سالهای زندان را نشان میداد. من روی چیزهای کوچک برای شناخت آدمها بیشتر حساسم تا بزرگ، دو نکته از او در خاطرم مانده است که خوبست بنویسم، وقتی به او گفتم برای شستن لباسهایش میتواند از رختشویخانه سر کوچه با پرداخت سه یورو استفاده کند خندید . گفت دستهایم را دارم! و وقتی به او گفتم من لباسهایم را همیشه دست دوم میخرم اگر چیزی لازم دارد میتوانم به او بدهم او با کمال راحتی یک کاپشن و یک کفش دست دوم را از من قبول کرد و این روحیه یادگار سالهائی بود که ما تازه پا به راه گذاشته بودیم وعلیرغم براه انداختن جلسات و انقلابات ضد بورژوازی در تشکیلات چنان غرق در بورژوازی نشده بودیم که بهای یکدست لباسمان از خرج خانه سالانه فاطمه زهرا افزون باشد، ولی سعید گویا عوض نشده بود.

 

 
سعید جمالی در زیر دست و پای ماموران نگهبان در بازداشتگاه تیف به دلیل اعتراض2006 میلادی
 
سعید رفت و در طی پنج سال جز یکی دو ایمیل چیزی بین ما رد و بدل نشد که هریک در پی کار خود بودیم. 
 
چندی قبل ابتدا یکی دو یاداشت آرام و محترمانه خطاب به مسعود رجوی نوشت، یاداشتهایش با احترام و با حال و هوای یک مجاهد بود،و چون پاسخی دریافت نکرد اینبار چون سیلابی که از دامنه کوه سرازیر شود دارد مینویسد. نوشته هایش تکان دهنده است. دارد اندکی از بسیار آنچه را که دیده است یا شنیده باز میگوید. راست است آنچه که در مقابله با او مینویسند،!! مینویسند ،بریدگان مزدور و خائنان به دشمن پیوسته نیز همین نوع چیزها را نوشته اند، چه باید کرد؟

 

آیا بدون حکم و فتوا نباید در مقابل ثابت کرد که اینها دروغ است و نادرست…،آیا نباید اگر حکم به مزدوری و پاسداری میدهید نه به مدد عکس و فتو شاپ و قرار دادن عکس قصیم و روحانی و من و مصداقی و اقبال و…در کنار جلادان حکومتی بلکه باسندی که  مانند آنچه در مقاله تان سر هم کرده اید ،سند روباه نبوده و دمب شما شاهدشما نباشد،  واثبات شود  که جمالی مزدور است و گرنه باید پاسخگو باشید که چه کرده اید و چه گذشته است؟ مطمئن باشید بر سر میز بازی تاریخ باید تا پایان و تا آخرین برگ بازی کرد و شما نیز باید بازی کنید و چیزی پنهان نخواهد ماند.

 

سلسله مقالات آن کسانی که در سایتها زحمت بسیار میکشند تا به هر وسیله ثابت کنند مصداقی، لاجوردی و قصیم و روحانی کشتارگران اشرف و من مامور اطلاعات هستم  و اینک جمالی را بر پیشخوان قصابی دراز کرده اند،بیشتر شبیه هماوازی غوکان در شبانگاه ماندابهاست که واقعا دیگر چنگی به دل نمیزند،تمام پهلوانان به میدان آمده اند و گرز و تیغ خود آزموده اند و باز گشته اند. خوبست این تجربه طولانی را بکار بندید و از حکم و فتوا دست بکشید ودرد اصلی را دریابید. درد اصلی چیست،که دیروز مصداقی را بمیدان آورد و باعث استعفای روحانی و قصیم شد و امروز جمالی را به نوشتن وادار کرده و فردا دیگرانی را بمیدان خواهد آورد؟

 

درد اصلی به نظر من حتی خود شما نیستید دوستان سابق! و به علت همین شناخت است که با اینکه شما فکر میکنید من و دیگران دشمن شما هستیم من چنین باوری را ندارم زیرا شما را با این نگاه قربانی میبینم.

 

 درد اصلی آن ساختار هولناک و پوسیده ایست که نه تنها من و ما را هدف انواع اتهامات سخیف قرار داده است بلکه خود شما را نیز از بالا دست ترین تا فرو دست ترین قربانی کرده است. 
درد اصلی   ساختار کهنه و پوسیده ای است که سازمانی را که میتوانست به سهم خود یاری دهنده نجات ایران و ملت ایران از چنگال ستم آخوندی باشد به جائی رسانده است که از زمره بزرگترین شادیهای ابلهانه و موفقیتهای ذلیلانه اش   افشای  این است که اعضای سابق ش به مزدوری آخوندها در آمده اند، و خود راه رهائی را در سیاستی دنبال میکند که در گرد همائی هایش پنجاه مهمان و یار خارجی سخن میرانند و نشان از یک ایرانی نیست ونیمی از شنوندگان بزرگترین مقام مسئول کسانی هستند که یک کلمه فارسی نمی فهمند واعضایش چنان در مقابل فلان مقام سابق در هنگام گشودن دفترشان با گردن کج می ایستند که تهوع آورست واعضایش باید در جلسات درونی بخود توهین کنند و اسناد افشای خود را با خط خود برای آینده ممهور کنند و این محترمانه ترین گوشه این حدیث دردنان سی ساله  است.

 

درد اصلی ساختاری است که پوسانده است و میپوساند و اگرچاره ای نیندیشید تا اخرین سلول را نابود خواهد کرد و لعنت تاریخ را نثار شما خواهد کرد. 
 این ساختار ساختاری است که سالهاست یک تن را  یک انسان خاکی رابمقام اطلاق رسانده و در برابر این اطلاق افسار گسیخته و در محتوا ضد انقلابی و ضد حتی آن اسلامی که در آغاز ما به دنبالش آمدیم،  بقیه را به روزگاری کشانده که بخصوص دربیست و هفت سال گذشته شاهدش بوده ایم. 
درد اصلی دردیست که از بند الف تا ج و ب و جلسات کوره و غسل و شکار لحظه ها را ایجاد کرده و چریک پر غرور مجاهد را بجائی کشانده که برای استکام کرسی رهبریت ،خود پیشگام توهین و تحقیر خود بشود و راستی چریک امروز مجاهد نشانی از آنچه که حنیف نژاد در آغاز پرورد با خود دارد؟و از این انسان تحقیر شده و خرد شده در شبهای ممتد بندهای الف تا ی و جلسات کوره و غسل و صلیب و… چه سودی میزاید و چه سرنوشتی جز سرنوشت امثال کسانی که سر در پای رژیم فرود آوردند انتطار میرود.
درد اصلی درد یست که ساختار انساینی یک سازمان سیاسی را به مقام ساختار یک کندوی عسل اعتلا داده است.
درد اصلی ساختاریست که ارزش انسان در آن سالهاست به مقام هیمه درون بخاری تنزل کرده است وانسان در این ساختار فقط باید با مردن و اعدام و اعتصاب غذا دائم دمساز باشد تا رهبران بتوانند انچنان که میخواهند پیش روند.
درد اصلی ساختاریست که با تمامت ادبیات انسانی و عاشقانه رودر روست و از عشق سخن میگوید ولی مفهوم و معنای عشق انسانی زن و مرد را به یکدیگر تا فروترین مرحله جنسیت خام شبه حیوانی تنزل داده(رن گرفته اید تا مسئله جنسی تان را حل کنید) ودر جلسات انقلابش همسران باید بر علیه یکدیگر تیغ برکشند و بر هم بتازند و بر هم دشنام ببارند تا تئوری رهبر ریشه افشاند.
درد اصلی ساختاریست که فارغ از شناخت فرهنگی جامعه ایران و مسئولیت فردی شاعر و نویسنده   شاملو بزرگترین شاعر معاصر ایران را در مقابل بیش از صد نفر به دلیل فقط سفرش به امریکا بدتر از پاسدار میخواند و همین ساختار بخود اجازه میدهد چندی بعد هنگام سفر شاملو به سوئد  اکیپی وزین را روانه کند تا این بدتر از پاسدار را جذب خود کند.
درد اصلی ساختاریست که رذیلانه برای پیشبرد مقاصدش همسر را به جنگ همسر، برادر را به جنگ خواهر و برادر، پدر را به جنگ پسر و بالعکس میکشاند و ککش نمیگزد.
درد اصلی درد ساختاریست که بجای درک درد و اشتباهات استراتژیک و هولناک سال شصت، ، و نقد و بررسی و یافتن راهی نوبرای نجات سازمان و جنبش،در سال شصت وسه پرچم ازدواجی دیگر،وانقلاب درونی را میافرازد وپس از بیست و هفت سال بجائی میرسد که امروز رسیده و خود محتاج بررسی کامل و دیگریست. آب تکان نمیخورد.
درد اصلی ساختاریست که مقام رهبری سیاسی و مکتبی و فرماندهی ارتش و مسئولیت شورا و همسری رئیس جمهور را در یک تن خلاصه نموده است ودر عین حال در نداشتن فردیت و جنسیت این جناب چون تافته ای جدا بافته است مطلقا نباید شک کرد و در مقابل باید دائما فردیت اعضای بی رده و جنسیت اعضای بی همسر در جلسات شبانه و روزانه مورد بررسی قرار گیرد.
درد اصلی ساختاریست که  بمثابه سلاطین، و شیوه خاقان مغفور،با یک فرمان و یک دادگاه  فرمانده داخل کشور سازمان را به مقام هوادار فرومیکشد و چندی بعد یک بانوی هوادار در آلمان را که در بخش تبلیغات پاریس مسئول زیراکس بود بمقام جانشین مسئول اول بالا میکشد و آب ازاب تکان نمیخورد. 
درد اصلی درد ساختاریست که در ان بمعنای واقعی نشانی از ایدئولوژی نیست و ایدئولوژی در این ساختار دیریست تبدیل به یک عنصر صرف تشکیلاتی با محمل ایدئولوژی مهر تابان شده است و به همین دلیل تهی بودن  اعضا از ایدئولوژی موجب شده است بسیاری ازافراد جدا شده، در تهی و خلا بعد از جدائی بر خلاف دوران شاه که پرنسیبها را حفظ میکردند و خدا و رسول و امامی برایشان باقی میماند همه چیز را نفی کنند و  مزدوری ملایان را پیشه کنند. 
درد اصلی دردیست که ما و نسل ما را که به مصاف با ولایت فقیه برخاسته بودیم و در پی جمهوریت و دموکراسی بودیم به دامان ولایت فقیهی دیگر با نام رهبری عقیدتی کشاند، ولایتی  بدون تعارف در برخی موارد منجمد تر از ولایت خمینی، که اگر او در کنار خود وجود چند آیه الله مرتجع دیگر را با خیل مریدانشان تحمل میکرد این بجز خود هیچکس و هیچکس دیگر را بر نمی تابد  و با اینهمه ادعای آزادی ودموکراسی اش گوش فلک را کر میکند.و درد اصلی دردیست….
 من با رهبران کاری ندارم! اما این ساختار هولناک می تواند به همه چیز ، به همه چیز، از جمله آنچه که سعید جمالی به دیده یا شنیده  مینویسد واقعیت ببخشد. بدون شک رهبر در آغاز و شاید تا مدتها انسانی در پی آزادی بود و صلاحیتهایش قابل ستایش و من خود از ستایشگرانش بودم و سعید جمالی با تمام عیوبی که به او نسبت میدهید سی سال از عمر خود را خالصانه بپای این رهبر ریخت، ولی این ساختار از خود این راهبر ، که روزگاری یک انقلابی نام آور بود و محبوب جمعیتی عظیم،  چه چیز جز یک  مقام پوشالی و ضربه پذیر و پوسیده ولایت ،مقامی که دیگر در روزگار ما نه با یک تشکیلات واقعا انقلابی سازگاری دارد و نه میشود پس از خمینی ،سرزمینی چون ایران را به دست چنین کسی با چنین ساختار ذهنی سپرد باقی گذاشته است. آیا میتوانید کمی به این بیندیشید؟

 

درد اصلی نه یک فرد یا چند تن از بزرگان ، بلکه این ساختار مسموم   است که می تواند براحتی و بر پایه قوانین هول خود براحتی مصداقی را با دهسال تحمل جلادخانه ها تبدیل به لاجوردی ، کریم قصیم و روحانی را تبدیل به جلاد اشرفیان، مرا تبدیل به مامور رژیم،و هر کسی را که نفسی به نقد بر می آورد جلاد و مزدور و جاسوس بکند و در مقابل راه برای هر آن کس که بی هیچ ایمانی حتی ردای آلودگی با دستگاه ملایان را دارد بازنماید. بگذرم و با یک فرض خوشحالتان کنم.

 

فرض کنیم شادی بزرگ از راه فرا برسد و بر اساس اراده الهی و نیز چرخش کواکب آسمانی ،و مسخ کامل ما، [چنانکه در کتاب «مسخ»  نوشته کافکا، گرگوار سامسا تبدیل به عنکبوت شد]، من و قصیم و روحانی و مصداقی و جمالی و اقبال و همنشین و بقیه کسانی که شما نمی پسندید، همین فردا با پاسپورتهای ایرانی گرفته از سفارت سوار بر طیاره به دیدار خامنه ای رفتیم و اعلام کردیم که جمهوری اسلامی برترین نمونه در جهان است و ما آماده ایم با عذر خواهی از گذشته همراه با تراشیدن سبیل و گذاشتن ریش در خدمت جمهوری اسلامی باشیم، فرض کنید چنین گردد!و ما به چنین گنداب خونینی سلام بگوئیم،باور کنید شادی شما چند صباحی بیش نخواهد پائید زیرا دشمن اصلی نهان،همچنان که تاکید  کردم شما نیستید ، ما هم نیستیم!دشمن ان ساختار، آن بت خونین «بعل» گونه  خدای خونخوار اقوام فینیقی ایست که سالهاست در جادوی آن ازخود غافلید و در ظلمات میپوئید و سخن از روشنی میگوئید، این دشمن، این ساختار  بیماری که مدتهاست تمام تشکیلات را درگیر خود کرده است شما را رها نخواهد کرد وتا ویرانی کامل تشکیلات و سپردن هست و نیست شما  به باد فنا، هست و نیستی که متاسفانه به بهای هست و نیست سه نسل  بوجود آمده بود و بوجود آمده است از پای نخواهد نشست. بخود آئید.

 

اسماعیل وفا یغمائی
سی ام اکتبر 2013

 

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 3:07 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یار سابق لاجوردی(ابراهیم نبوی) در راه بازگشت به ایران

یار سابق لاجوردی(ابراهیم نبوی) در راه بازگشت به ایران

اکتبر 29, 2013 — سایت خبری – سیاسی خاوران

 

در دستگاه فکری این چاکر خانه زاد ، تظاهرات و موضع گیری علیه مجازات اعدام می شود حمایت از قاچاقچیان مواد مخدر .فعالین سیاسی ضد رژیم هم قاتل و نژاد پرست هستند .

سایت سیاسی خبری خاوران:ابراهیم نبوی  نماد تمام قد کسانی است که از داخل رژیم با هزار وابستگی به بند ناف جمهوری اسلامی و یک کارنامه سیاه چندین ساله به خارج آمدند .فعالیت این افراد قبل از آنکه متوجه رژیم باشد متمرکز شده بود روی ضربه زدن به آن دسته   از اپوزیسیون که خواهان سرنگونی رژیم و جایگزینی آن با یک رژیم مردمی و مترقی است . متلک های بی مزه و لوس این دلقک بی استعداد نه کسی را خنداند و نه موجب رنجش خاطری شد .عرضی نداشت که ببرد و  زحمتی هم روا نساخت . دلقک بی استعداد ما جز کوچک مکانی در روزآن لاین و جرس پیدا نکرد و افسرده و از اینجا مانده و از آنجا رانده شده چشم به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری یازدهم دوخت تا شاید با بالا آمدن باند رفسنجانی عنایتی کنند و یار همراه چندین ساله خود را دوباره همراه کنند .ابراهیم با رئیس جمهور شدن روحانی چمدانش را بست و به انتظار گوشه چشم رهبر شاه دزدان ایران یعنی رفسنجانی کنار ایوان تبعید نشست و شروع به هذیان گویی در فیس بوک کرد .افزایش تصاعدی موج اعدام که پس از روی کار آمدن روحانی شاهدش هستیم ، نه تنها دلقک بی استعداد ما را محزون نساخت ، بلکه به او انگیزه ای داد تا بیشتر دم جنباند و مراتب چاکر خانه زادی را تمام کمال به جا آورد . در رابطه با اعدام های وحشیانه رژیم در 26 اکتبر 2013 ، ملیجک بارگاه رفسنجانی به کسانی که اعدام حبیب الله گلپری یور را محکوم می کنند می پرد و وقیحانه چنین می گوید :

 

 
 

در دستگاه فکری این چاکر خانه زاد ، تظاهرات و موضع گیری علیه مجازات اعدام می شود حمایت از قاچاقچیان مواد مخدر .فعالین سیاسی ضد رژیم هم قاتل و نژاد پرست هستند .ابراهیم نبوی علیرغم بی استعدادی ذاتی اش می تواند با این جملاتی که بکار می برد ، لبخند تحسین آمیز  محسنی اژه ای و مصلحی و رادان و خامنه ای را متصور شود و چمدانش را راحت ببندد. به غیر از ابراهیم نبوی ، معصومه قمی (مسیح علی نژاد ) که خبرنگار طیف سبز مقیم خارج است در همین راستا ، هم بر حکم اعدام مهر تایید زد و هم  اعدام بخشی از کردها را صحیح دانست .معصومه در مقدمه  مصاحبه با پدر حبیب الله که در سایت خبری راه کارگر منتشر شد  چنین می گوید :

 نمی خواستم در سفر خبر بخوانم ولی شما فقط این مصاحبه را بخوانید، آدم دلش می گیرد که خیلی ها می دانند بسیاری از کردها اعدام حق شان نیست اما از ترس متهم شدن سکوت می کنند

مسیح علی نژاد هم از تبار ابراهیم نبوی است .طرفدار اعدام است .تفاوت او با نبوی در این است که نبوی همه کرد ها ی مبارز را نژاد پرست و قاچاقچی و راهزن و مستحق اعدام می داند و مسیح علی نژاد تنها بخشی از آنها را . انتشار مطالب مربوط به مسیح علی نژاد ، چهره معروف ضد کمونیست ، در برخی از سایت های چپ بسیار تعجب برانگیز بود .

28 اکتبر 2013

Published in: on 31 اکتبر 2013 at 2:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ساختار ، واشاره ای به ماجرای سعید جمالی اسماعیل وفا یغمایی خزان درختان را عریان کرده است

ساختار ، واشاره ای به ماجرای سعید جمالی 
اسماعیل وفا یغمایی

خزان درختان را عریان کرده است
آدمی اما درگذر بادهای زمان عریان می شود.
چه بسیار سالها
چه بسیار شبها و ستاره های خاکستر شده در بیداری
تا جامه های شکوه یکایک فرو ریزند
و تو عریانی نزار آنکس را درآینه ها به تماشا ایستی
که برشادی و رؤیای تو سفر کرده است.
وحکایت
باز تا کجا  کی تکرار خواهد شد
وحکایت، باز تا کجا وکی تکرار خواهد شد.
از مجموعه شعر منتشر شده شامگاهی زمینی 

 

سعید جمالی دارد بخشهائی از خاطراتش را مینویسد. این حق اوست.مردیست که حدودچهل سال از عمرش را در کشاکش مبارزه گذرانده و اکنون در غربت روزگار میگذراند.
سعید جمالی عنصری نظامی بوده است. زندانی زمان شاه، چریک دوران خمینی از سال 1357 تا سال 1383،بعد پنج سال را در بازداشتگاه تیف در عراق در شرایطی بسیار سخت گذرانده است ، گاهی در سلول با دستبند و پا بند گاهی در زندانهای دیگر و سرانجام آوارگی در عراق و ترکیه تا هنگامی که تن خسته به ساحل غربت رسانید. 
سعید اینروزها دارد مینویسد. تیز و تند و قاطع و بدون لفاظی ها و حتی زیبائی های ادبی و همین طورهم خوبست.در مقابل نیز دارند مینویسند. تیز و تند و قاطع و مثل همیشه او را به زیور پاسدار رژیم بودن مفتخر کرده اند.در همین رابطه و پس از تاخیری سئوال بر انگیز سرانجام به روال همیشگی با این مقاله در این لینک : ” هادی افشار ساوجبلاغی“ از شبکه لباس شخصی های برون مرزی رژيم را بشناسيد وبا ردیف کردن و مدد گرفتن از آنچه که رسانه های ملایان و وابستگانشان گفته اند! و نیز اضافه کردن انواع و اقسام کاغذهائی و اعترافنامه هائی که هر مجاهدی در طول زندگی تشکیلاتی اش به اذن رهبر و تشکیلات فراوان نوشته است،(تا بعدها رهبران برای افشای اعضایشان از آنها استفاده کنند)  کوشش شده است او را عنصری سست عنصر و مساله دار و دائما تحت برخورد، و سر انجام مامور رژیم معرفی کنند.  
سعید جمالی در بازداشتگاه تیف در حال بازرسی شدن
بگذارید بگویم که هر کس می تواند در زندگی اگر توجه نکند سقوط کند، حتی محافظ اول رهبر! می تواند به خامنه ای بپیوندد، و مرجان ملک که رفته بود تا در تهران جان فدا کند و او را شهید تصور کردند و بسیار ستودند سر از تلویزیون حکومت در آورد ولی لطفامطالب و اسناد ارائه شدهدر باره سعید جمالی را با دقت بخوانید و بر آنها تامل کنید و ببینید که آیا از درون این قوطی عطاری مدرک و سند،و این دستگاه پاپوش سازی و این سنت مهوع تکراری، آیا مزدور بودن جمالی اثبات میشود یا خیر؟
 
 با این همه به نظر نگارنده این عجیب نیست،زیرا بجز این چاره ای نیست،سالهاست نیروئی که خود را برترین نیروی تاریخ معاصر وحتی در مواردی  پس از سقوط شوروی خود را جانشین ویک نوید جهانی میداند!، در برابر هر نقد و مخالفتی نشان داده است که چاره اش نه در چالش و ارائه مدرک، بلکه در فتوا است، فتواهائی نظیر پاسدار بودن و اطلاعاتی بودن و قاتل اشرفیان بودنو چیزهای دیگر.
  بدون تردید برای تک تک اعضا و برای روز مبادا از این اسناد فراوان وجود دارد ، اگر عضو مجاهد و داخل تشکیلات باشدچنانکه در باره جمالی، بر پایه اسناد سند خانه مبارکه فتوا صادر میشود ، و اگر عضو عضو خارج از تشکیلات باشد و از این نوع اسناد در دسترس نباشد، معیار خط سرخ ترسیم شده توسط رهبر، و دوری و نزدیکی به این خط امکان فتوا را فراهم می آورد و این چنین:

 

 
سعید جمالی در محاصره گارد هنگام انتقال سال سال 2006 بازداشتگاه تیف عراق

 

آقایان قصیم و روحانی اعضای سابق شورا یکروزه مشکوک، و بعد از مدتی قاتل اشرفیان خوانده شدند. اینچنین یک زندانی سیاسی و کسی که دهسال جهنم زندانهای خمینی را تحمل کرده است و اکنون یکی از کوشا ترین افشا کنندگان جنایات آخوندی است یعنی مصداقی همرتبه لاجوردی خوانده شده است.این چنین  خود من توسط همسر سابق  خود از هضم رابع اطلاعات گذر کرده خوانده شدم و دیگران و دیگران… راستی که قبح از قباحت رخت بر بسته است  و صاحبان حکم و فتوا که  به نظر من در عین درماندگی و فلاکت و ادبار، لحظه ای از متهم کردن بی مدرک و سند آنهم به مدد قلمزنانی که خود هیچ سابقه درخشانی در مبارزه ندارند و هریک از دوبار بریدگانند ، {یکبار از مجاهدین و دیگر بار از توانائی های خود و تکیه بر نیروی خود}، کوتاهی نمی کنند. 

حرفی نیست حضرات! بروید تا روشن شود که به کجا راه میبرید و کاروان شما در گذر از گورها و کشتارگاهها ورودهای اشک و خون  و گودالهای جمجمه و استخوان راه به کعبه میبرد یا ترکستان.

 

 بر این نمط و سیاق،اینروزها نوبت سعید جمالی است. من بعنوان کسی که با یاری شماری انسان شریف اندک  تلاشی در جهت نجات او وچند تن دیگر در پایان تیف و آوارگی ساکنان آن داشتم  و بر خلاف مدارک منتشره میدانم که سعید با چه امکانات و چه رنجهائی  از تیف تا اروپا آمده است و حرفهای سند سازان در این مورد چقدر بی پایه است لازم است چند کلامی بنویسم.
سعید را به گمانم برای آخرین بار در سال 2008 یا اندکی دیر تر دیدم. قبل از آن بارها او را دیده بودم.چریکی آرام با سیمائی که حالت چشمها، و سبیل واندکی تلخی آمیخته با لبخندش او را تا حدی شبیه چارلز برونسون از هنرپیشه گان معروف دوران نوجوانی و مورد علاقه من، نشان میداد. بارها او را دیده بودم و گاهی صحبتی در سر میز غذا یا نشستهای مرکزیت مجاهدین که مدتی من هم در آن سطح بودم و سعید نیز.

 

او مومن و خونسرد،و وفادار می نمود و بود،تردید ندارم که در روزگاری رهبران دو گانه را چون بسیاری میستود و آماده جان افشانی برای آنان بود،او مثل تمام مجاهدان انسانی سخت کوش و از خود گذشته و شجاع و وارسته بود و در طول سالیان هست و نیستش کفش و لباس و سلاحش بود و بس.داستان زندگی او را خودش باید بنویسد…اما  در سال هشتاد وسه این همه بپایان رسید.
شش سال بعد که او را دیدم حیرت کردم آن چریک آرام و شاداب که قدی بلندتر از من داشت در فشارهای تیف و قبل از آن، انگار کوتاهتر شده و همقد من می نمود، شکسته وتلخ و لاغرو بیمار،امیر پسر من نیز که دو سال در تیف گذرانده بود قبل از آن از مقاومتهای او و سلول کشیها و دستبند و پابند زدن به او برایم گفته بود. در چشمان این مجاهد از آتش و درد و شک ویقین گذشته اما، علیرغم شکستگی برقی میدرخشید که گرمای پولاد میپراکند. چند باری دیدمش و او مقداری از اشرف و انچه در ان گذشته است بخصوص ماجرای رفع ابهام در اشرف گفت و من شنیدم و چنان در هم ریختم که گفتم اجازه میخواهم باور نکنم. 
باور اینها بسیار سخت است بسیار سخت.سعید بر خلاف بسیاری که وقتی از تشکیلات میبرند همه چیز را ترک میکنند مسلمان باقی مانده بود وساده زیستی وسخت گیری او در هزینه کردن برای خوراک و پوشاک همان اخلاقیات حاکم بر روحیه مجاهدین سالهای زندان را نشان میداد. من روی چیزهای کوچک برای شناخت آدمها بیشتر حساسم تا بزرگ، دو نکته از او در خاطرم مانده است که خوبست بنویسم، وقتی به او گفتم برای شستن لباسهایش میتواند از رختشویخانه سر کوچه با پرداخت سه یورو استفاده کند خندید . گفت دستهایم را دارم! و وقتی به او گفتم من لباسهایم را همیشه دست دوم میخرم اگر چیزی لازم دارد میتوانم به او بدهم او با کمال راحتی یک کاپشن و یک کفش دست دوم را از من قبول کرد و این روحیه یادگار سالهائی بود که ما تازه پا به راه گذاشته بودیم وعلیرغم براه انداختن جلسات و انقلابات ضد بورژوازی در تشکیلات چنان غرق در بورژوازی نشده بودیم که بهای یکدست لباسمان از خرج خانه سالانه فاطمه زهرا افزون باشد، ولی سعید گویا عوض نشده بود.

 

 
سعید جمالی در زیر دست و پای ماموران نگهبان در بازداشتگاه تیف به دلیل اعتراض2006 میلادی
 
سعید رفت و در طی پنج سال جز یکی دو ایمیل چیزی بین ما رد و بدل نشد که هریک در پی کار خود بودیم. 
 
چندی قبل ابتدا یکی دو یاداشت آرام و محترمانه خطاب به مسعود رجوی نوشت، یاداشتهایش با احترام و با حال و هوای یک مجاهد بود،و چون پاسخی دریافت نکرد اینبار چون سیلابی که از دامنه کوه سرازیر شود دارد مینویسد. نوشته هایش تکان دهنده است. دارد اندکی از بسیار آنچه را که دیده است یا شنیده باز میگوید. راست است آنچه که در مقابله با او مینویسند،!! مینویسند ،بریدگان مزدور و خائنان به دشمن پیوسته نیز همین نوع چیزها را نوشته اند، چه باید کرد؟

 

آیا بدون حکم و فتوا نباید در مقابل ثابت کرد که اینها دروغ است و نادرست…،آیا نباید اگر حکم به مزدوری و پاسداری میدهید نه به مدد عکس و فتو شاپ و قرار دادن عکس قصیم و روحانی و من و مصداقی و اقبال و…در کنار جلادان حکومتی بلکه باسندی که  مانند آنچه در مقاله تان سر هم کرده اید ،سند روباه نبوده و دمب شما شاهدشما نباشد،  واثبات شود  که جمالی مزدور است و گرنه باید پاسخگو باشید که چه کرده اید و چه گذشته است؟ مطمئن باشید بر سر میز بازی تاریخ باید تا پایان و تا آخرین برگ بازی کرد و شما نیز باید بازی کنید و چیزی پنهان نخواهد ماند.

 

سلسله مقالات آن کسانی که در سایتها زحمت بسیار میکشند تا به هر وسیله ثابت کنند مصداقی، لاجوردی و قصیم و روحانی کشتارگران اشرف و من مامور اطلاعات هستم  و اینک جمالی را بر پیشخوان قصابی دراز کرده اند،بیشتر شبیه هماوازی غوکان در شبانگاه ماندابهاست که واقعا دیگر چنگی به دل نمیزند،تمام پهلوانان به میدان آمده اند و گرز و تیغ خود آزموده اند و باز گشته اند. خوبست این تجربه طولانی را بکار بندید و از حکم و فتوا دست بکشید ودرد اصلی را دریابید. درد اصلی چیست،که دیروز مصداقی را بمیدان آورد و باعث استعفای روحانی و قصیم شد و امروز جمالی را به نوشتن وادار کرده و فردا دیگرانی را بمیدان خواهد آورد؟

 

درد اصلی به نظر من حتی خود شما نیستید دوستان سابق! و به علت همین شناخت است که با اینکه شما فکر میکنید من و دیگران دشمن شما هستیم من چنین باوری را ندارم زیرا شما را با این نگاه قربانی میبینم.

 

 درد اصلی آن ساختار هولناک و پوسیده ایست که نه تنها من و ما را هدف انواع اتهامات سخیف قرار داده است بلکه خود شما را نیز از بالا دست ترین تا فرو دست ترین قربانی کرده است. 
درد اصلی   ساختار کهنه و پوسیده ای است که سازمانی را که میتوانست به سهم خود یاری دهنده نجات ایران و ملت ایران از چنگال ستم آخوندی باشد به جائی رسانده است که از زمره بزرگترین شادیهای ابلهانه و موفقیتهای ذلیلانه اش   افشای  این است که اعضای سابق ش به مزدوری آخوندها در آمده اند، و خود راه رهائی را در سیاستی دنبال میکند که در گرد همائی هایش پنجاه مهمان و یار خارجی سخن میرانند و نشان از یک ایرانی نیست ونیمی از شنوندگان بزرگترین مقام مسئول کسانی هستند که یک کلمه فارسی نمی فهمند واعضایش چنان در مقابل فلان مقام سابق در هنگام گشودن دفترشان با گردن کج می ایستند که تهوع آورست واعضایش باید در جلسات درونی بخود توهین کنند و اسناد افشای خود را با خط خود برای آینده ممهور کنند و این محترمانه ترین گوشه این حدیث دردنان سی ساله  است.

 

درد اصلی ساختاری است که پوسانده است و میپوساند و اگرچاره ای نیندیشید تا اخرین سلول را نابود خواهد کرد و لعنت تاریخ را نثار شما خواهد کرد. 
 این ساختار ساختاری است که سالهاست یک تن را  یک انسان خاکی رابمقام اطلاق رسانده و در برابر این اطلاق افسار گسیخته و در محتوا ضد انقلابی و ضد حتی آن اسلامی که در آغاز ما به دنبالش آمدیم،  بقیه را به روزگاری کشانده که بخصوص دربیست و هفت سال گذشته شاهدش بوده ایم. 
درد اصلی دردیست که از بند الف تا ج و ب و جلسات کوره و غسل و شکار لحظه ها را ایجاد کرده و چریک پر غرور مجاهد را بجائی کشانده که برای استکام کرسی رهبریت ،خود پیشگام توهین و تحقیر خود بشود و راستی چریک امروز مجاهد نشانی از آنچه که حنیف نژاد در آغاز پرورد با خود دارد؟و از این انسان تحقیر شده و خرد شده در شبهای ممتد بندهای الف تا ی و جلسات کوره و غسل و صلیب و… چه سودی میزاید و چه سرنوشتی جز سرنوشت امثال کسانی که سر در پای رژیم فرود آوردند انتطار میرود.
درد اصلی درد یست که ساختار انساینی یک سازمان سیاسی را به مقام ساختار یک کندوی عسل اعتلا داده است.
درد اصلی ساختاریست که ارزش انسان در آن سالهاست به مقام هیمه درون بخاری تنزل کرده است وانسان در این ساختار فقط باید با مردن و اعدام و اعتصاب غذا دائم دمساز باشد تا رهبران بتوانند انچنان که میخواهند پیش روند.
درد اصلی ساختاریست که با تمامت ادبیات انسانی و عاشقانه رودر روست و از عشق سخن میگوید ولی مفهوم و معنای عشق انسانی زن و مرد را به یکدیگر تا فروترین مرحله جنسیت خام شبه حیوانی تنزل داده(رن گرفته اید تا مسئله جنسی تان را حل کنید) ودر جلسات انقلابش همسران باید بر علیه یکدیگر تیغ برکشند و بر هم بتازند و بر هم دشنام ببارند تا تئوری رهبر ریشه افشاند.
درد اصلی ساختاریست که فارغ از شناخت فرهنگی جامعه ایران و مسئولیت فردی شاعر و نویسنده   شاملو بزرگترین شاعر معاصر ایران را در مقابل بیش از صد نفر به دلیل فقط سفرش به امریکا بدتر از پاسدار میخواند و همین ساختار بخود اجازه میدهد چندی بعد هنگام سفر شاملو به سوئد  اکیپی وزین را روانه کند تا این بدتر از پاسدار را جذب خود کند.
درد اصلی ساختاریست که رذیلانه برای پیشبرد مقاصدش همسر را به جنگ همسر، برادر را به جنگ خواهر و برادر، پدر را به جنگ پسر و بالعکس میکشاند و ککش نمیگزد.
درد اصلی درد ساختاریست که بجای درک درد و اشتباهات استراتژیک و هولناک سال شصت، ، و نقد و بررسی و یافتن راهی نوبرای نجات سازمان و جنبش،در سال شصت وسه پرچم ازدواجی دیگر،وانقلاب درونی را میافرازد وپس از بیست و هفت سال بجائی میرسد که امروز رسیده و خود محتاج بررسی کامل و دیگریست. آب تکان نمیخورد.
درد اصلی ساختاریست که مقام رهبری سیاسی و مکتبی و فرماندهی ارتش و مسئولیت شورا و همسری رئیس جمهور را در یک تن خلاصه نموده است ودر عین حال در نداشتن فردیت و جنسیت این جناب چون تافته ای جدا بافته است مطلقا نباید شک کرد و در مقابل باید دائما فردیت اعضای بی رده و جنسیت اعضای بی همسر در جلسات شبانه و روزانه مورد بررسی قرار گیرد.
درد اصلی ساختاریست که  بمثابه سلاطین، و شیوه خاقان مغفور،با یک فرمان و یک دادگاه  فرمانده داخل کشور سازمان را به مقام هوادار فرومیکشد و چندی بعد یک بانوی هوادار در آلمان را که در بخش تبلیغات پاریس مسئول زیراکس بود بمقام جانشین مسئول اول بالا میکشد و آب ازاب تکان نمیخورد. 
درد اصلی درد ساختاریست که در ان بمعنای واقعی نشانی از ایدئولوژی نیست و ایدئولوژی در این ساختار دیریست تبدیل به یک عنصر صرف تشکیلاتی با محمل ایدئولوژی مهر تابان شده است و به همین دلیل تهی بودن  اعضا از ایدئولوژی موجب شده است بسیاری ازافراد جدا شده، در تهی و خلا بعد از جدائی بر خلاف دوران شاه که پرنسیبها را حفظ میکردند و خدا و رسول و امامی برایشان باقی میماند همه چیز را نفی کنند و  مزدوری ملایان را پیشه کنند. 
درد اصلی دردیست که ما و نسل ما را که به مصاف با ولایت فقیه برخاسته بودیم و در پی جمهوریت و دموکراسی بودیم به دامان ولایت فقیهی دیگر با نام رهبری عقیدتی کشاند، ولایتی  بدون تعارف در برخی موارد منجمد تر از ولایت خمینی، که اگر او در کنار خود وجود چند آیه الله مرتجع دیگر را با خیل مریدانشان تحمل میکرد این بجز خود هیچکس و هیچکس دیگر را بر نمی تابد  و با اینهمه ادعای آزادی ودموکراسی اش گوش فلک را کر میکند.و درد اصلی دردیست….
 من با رهبران کاری ندارم! اما این ساختار هولناک می تواند به همه چیز ، به همه چیز، از جمله آنچه که سعید جمالی به دیده یا شنیده  مینویسد واقعیت ببخشد. بدون شک رهبر در آغاز و شاید تا مدتها انسانی در پی آزادی بود و صلاحیتهایش قابل ستایش و من خود از ستایشگرانش بودم و سعید جمالی با تمام عیوبی که به او نسبت میدهید سی سال از عمر خود را خالصانه بپای این رهبر ریخت، ولی این ساختار از خود این راهبر ، که روزگاری یک انقلابی نام آور بود و محبوب جمعیتی عظیم،  چه چیز جز یک  مقام پوشالی و ضربه پذیر و پوسیده ولایت ،مقامی که دیگر در روزگار ما نه با یک تشکیلات واقعا انقلابی سازگاری دارد و نه میشود پس از خمینی ،سرزمینی چون ایران را به دست چنین کسی با چنین ساختار ذهنی سپرد باقی گذاشته است. آیا میتوانید کمی به این بیندیشید؟

 

درد اصلی نه یک فرد یا چند تن از بزرگان ، بلکه این ساختار مسموم   است که می تواند براحتی و بر پایه قوانین هول خود براحتی مصداقی را با دهسال تحمل جلادخانه ها تبدیل به لاجوردی ، کریم قصیم و روحانی را تبدیل به جلاد اشرفیان، مرا تبدیل به مامور رژیم،و هر کسی را که نفسی به نقد بر می آورد جلاد و مزدور و جاسوس بکند و در مقابل راه برای هر آن کس که بی هیچ ایمانی حتی ردای آلودگی با دستگاه ملایان را دارد بازنماید. بگذرم و با یک فرض خوشحالتان کنم.

 

فرض کنیم شادی بزرگ از راه فرا برسد و بر اساس اراده الهی و نیز چرخش کواکب آسمانی ،و مسخ کامل ما، [چنانکه در کتاب «مسخ»  نوشته کافکا، گرگوار سامسا تبدیل به عنکبوت شد]، من و قصیم و روحانی و مصداقی و جمالی و اقبال و همنشین و بقیه کسانی که شما نمی پسندید، همین فردا با پاسپورتهای ایرانی گرفته از سفارت سوار بر طیاره به دیدار خامنه ای رفتیم و اعلام کردیم که جمهوری اسلامی برترین نمونه در جهان است و ما آماده ایم با عذر خواهی از گذشته همراه با تراشیدن سبیل و گذاشتن ریش در خدمت جمهوری اسلامی باشیم، فرض کنید چنین گردد!و ما به چنین گنداب خونینی سلام بگوئیم،باور کنید شادی شما چند صباحی بیش نخواهد پائید زیرا دشمن اصلی نهان،همچنان که تاکید  کردم شما نیستید ، ما هم نیستیم!دشمن ان ساختار، آن بت خونین «بعل» گونه  خدای خونخوار اقوام فینیقی ایست که سالهاست در جادوی آن ازخود غافلید و در ظلمات میپوئید و سخن از روشنی میگوئید، این دشمن، این ساختار  بیماری که مدتهاست تمام تشکیلات را درگیر خود کرده است شما را رها نخواهد کرد وتا ویرانی کامل تشکیلات و سپردن هست و نیست شما  به باد فنا، هست و نیستی که متاسفانه به بهای هست و نیست سه نسل  بوجود آمده بود و بوجود آمده است از پای نخواهد نشست. بخود آئید.

 

اسماعیل وفا یغمائی
سی ام اکتبر 2013
Published in: on 31 اکتبر 2013 at 2:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

http://www.liveleak.com/view?i=3c0_1382913640
http://www.liveleak.com/view?i=3c0_1382913640

Published in: on 30 اکتبر 2013 at 1:18 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه