محمد ملکی : خمینی فریبمان داد / ۳۵ سال از تغییر نظام شاهی به نظام شیخی میگذرد

محمد ملکی : خمینی فریبمان داد /  ۳۵ سال از تغییر نظام شاهی به نظام شیخی میگذرد
محمد ملکی، نخستین رئیس دانشگاه تهران پس از انقلاب، در نامه یی سرگشاده، سیاست های جمهوری اسلامی را جزء به جزء، و موبه مو، به نقدی صریح و بی پروا کشیده است.

به گزارش صدای آمریکا، محمد ملکی، هشتاد ساله، و از مدافعان فعال آزادی های مدنی، در این نامه بیسابقه، پس از پرداختن به رویدادهایی که در ایران به انقلاب و قدرت یافتن آیت الله خمینی انجامید، می نویسد:

«گذشته از شعار اصلی انقلاب که استقلال، «آزادی، جمهوری اسلامی» بود، متأسفانه بقیه ی شعارها بوی «مرگ» میداد. از جمله «مرگ بر شاه، مرگ بر شاه، مرگ برشاه»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر امپریالیسم» و انواع و اقسام طلب مرگها.

«کلمه «مرگ» در ذهنمان جا گرفت و تا امروز که ۳۵ سال از تغییر نظام شاهی به نظام شیخی میگذرد، این کلمه ی منحوس هنوز گریبان ما را رها نکرده است. مگر آن روزها فریاد نمیکردیم «تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود؟» ولی دیدیم شاه کفن شد ولی وطن، وطن نشد.»

دکتر ملکی سپس پرسیده است:

«مگر در کشوری که نهال خشونت با خون آبیاری شد و رشد کرد جز «مرگ» ثمر دیگری میتوان از آن انتظار داشت؟ ۳۵ سال شعار «مرگ بر…» سردادیم و کمتر از «زنده باد» بهره گرفتیم.»

*»خدعه خمینی و زخم التیام نیافته»

نخستین رئیس دانشگاه تهران در دوران پس از انقلاب، از ایرانیان خواسته است که برای جلوگیری از تکرار آن چه «دوران خون و خشونت» می خواند، خرد پیشه کنند، و از «عقل» بهره گیرند. بنوشته او:

«آقای خمینی با کوله باری از حرفهای قشنگ که خواسته مردم در شعارهای اصلی شان بود، به ایران آمد، و ملتی را با وعده های خود فریب داد یا بقول خودش «خدعه» کرد و پایه های دروغ و نیرنگ را استوار ساخت. باید عاقلانه اندیشید که چرا چنین شد و ما به این وضع گرفتار شدیم؟»

دکتر ملکی به همین پرسش بسنده نکرده، باز می پرسد:

«چرا وقتی آقای خمینی در پاریس زیر درخت سیب با آن منیّت و غرور می نشست و آن شعارهای توخالی را که هرگز به آنها اعتقاد نداشت، می داد، ما سابقه ی خشونت ورزی او را در دوران زندگی اش فراموش کرده بودیم؟ چرا از نوشته ها و گفته هایش پی به افکارش نبرده بودیم؟ چرا عکس او را در ماه دیدیم؟ «

آقای ملکی که نخستین بار روز دوازدهم تیرماه ۱۳۶۰ در پی اعتراض به تعطیل شدن دانشگاه ها و باز ستاندن استقلال آن ها، طعم زندان را در دوران جمهوری اسلامی چشید، و پنج سال پشت میله ها ماند، با اشاره به اعدام های پی در پی در سال های نخست پس از انقلاب در تهران و گوشه و کنار ایران می نویسد:

» آقای خمینی وعده ی «مهر» و «محبت» داده بود اما چند روزی از این وعده ها نگذشت که اعدام سران حکومت سقوط کرده در دادگاه هایی که نه قاضی های آن صلاحیت قضاوت داشتند، و نه [هیچ یک] از بدیهی ترین اصول یک دادگاه قانونی برخوردار بود، آغاز گردید. نه از وکیل مدافع متهم خبری بود، نه از فرصت دفاع متهمین از خود و نه از محیطی که متهم احساس امنیت کند. به جای آیات رحمت و رحمانیت، با ملعبه قرار دادن یکی از آیات قرآن آن را روبروی متهم و در بالای سر به اصطلاح قاضی به دیوار دادگاه می آویختند تا متهم بداند که جز با حکم مرگ و نابودی از آنجا بیرون نخواهد آمد.

«از کشتارهای کردستان و گنبد و قتل عام، روستای قارنا چه بگویم؟ سکوت اکثر ما زخمی شد که هنوز پس از گذشت ۳۵ سال التیام نیافته است.«

*به گروگان گرفتن آمریکایی ها زشت و زیانبار بود

دکتر ملکی با «زشت و زیانبار» خواندن حمله به سفارت واشینگتن در تهران در آبان ماه ۱۳۵۸، و به گروگان گرفته شدن نزدیک به هفتاد دیپلمات و کارمند آن، یادآوری می کند:

«آقای خمینی این عمل زشت و زیانبار را که هنوز دود آن چشم هایمان را می سوزاند، «انقلاب دوم» نامید و گروههای سیاسی از چپ و راست و مذهبی با برافراشتن خیمه و بارگاه به تأیید آن کار پرداختند و شعار مرگ بر آمریکا و امپریالیسم سردادند. گروههای سیاسی سعی داشتند هریک صدای خود را بلندتر کنند تا بیشتر انقلابی! بودن آنها ثابت شود. دولت بازرگان استعفا داد و ما، همین ماهای باصطلاح انقلابی، لقب «لیبرال» به او دادیم و لعن و نفرینش کردیم.»

*هر که انتقاد کرد، زبانش را بریدیم

این مدافع فعال آزادی های مدنی در ایران، با شرح چند و چون برچیدن دانشگاه ها و زمینه چینی برای سرنگون کردن ابوالحسن بنی صدر، نخستین رئیس جمهوری اسلامی، خطبه های حجت الاسلام علی خامنه یی در نماز جمعه تهران را در تحریک صدام حسین به درگیری جنگی با ایران موثر می خواند، و نمونه یی از گفته های رهبر کنونی جمهوری اسلامی را در این زمینه عیناً نقل می کند.

بگفته دکتر ملکی، ادامه جنگ پس از آن چه در ایران «فتح خرمشهر» خوانده می شود، سیاستی نادرست بود که هم آیت الله حسینعلی منتظری [نایب ولی فقیه در آن زمان] و هم مهندس مهدی بازرگان درباره این نادرستی به آیت الله خمینی هشدار گفته بودند. اما جنگ ادامه یافت، و بنوشته دکتر ملکی:

» عده ای که منافع خود را در ادامه ی جنگ می دیدند، جنگ دفاعی را تبدیل به جنگ تهاجمی کردند و وارد خاک عراق شدند و تمام تلاش خود را بکار گرفتند تا جنگ ۸ سال ادامه یابد و نتیجه آن صدها هزار شهید و مجروح و معلول و بقول آقای هاشمی رفسنجانی بیش از هزار میلیارد دلار خسارت مادی برای ایران شد.»

بنوشته دکتر ملکی، بنیادگذار جمهوری اسلامی جنگ را نعمت می خواند اما «نقمت» یا عقوبت نصیب مردم ایران شد.

*سپاه پاسداران پاسدار چیست؟

در این نامه پس از اشاراتی مفصل به دوران پس از جنگ، و ترور شماری از ایرانیان در خارج از کشور، در دوران ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، دکتر ملکی قدرت گرفتن سپاه پاسداران در عرصه سیاسی ایران را نکوهش می کند:

«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای چه بوجود آمد؟ اگر وظیفه ی سپاه، پاسداری از انقلاب اسلامی است، پس باید به این پرسش پاسخ داده شود که انقلاب اسلامی چیست که سپاه باید از آن پاسداری کند؟ مگر هر انقلابی را از شعارهایش نمی شناسند؟ شعار انقلاب اسلامی چه بود؟ مگر مردم در انقلاب استقلال، آزادی، جمهوریت و اسلامیت را فریاد نمی کردند؟

«آیا سپاه در پی تحقق این آرمانهای ملت ایران بوده یا وظیفه سرکوب و شکنجه و کشتار مردم را به عهده گرفته است؟ بسیجِ وابسته به سپاه در دانشگاهها و مدارس و ادارات و بازار چگونه با مردم رفتار کرده [است] و میکند؟ سپاه و بسیج آزادی آفرینند یا آزادی کش؟»

در زمینه یی باز هم پرسشی، دکتر ملکی سپاه پاسداران را اینچنین به چالش می کشد:

«مگر سپاه نبود که اسفند سال ۷۹ دهها شخصیت دگراندیش از جمله نویسنده را ماهها در زندان مخوف عشرت آباد و در آن سلولهای یک متر در دو متر زندانی نمود و آن رفتار غیرانسانی را با آنها انجام داد و با چشم بسته آنها را به بازجوییهای شبانه میبرد و از هیچ توهین و تحقیر در مورد اسیران دریغ نکرد؟
«مگر بسیاری از آنها با کاسبکاری از جنگ به سرداری نرسیدند و بر همه ی امور اقتصادی و سیاسی مسلط نشدند و ثروتهای کلان و کاخهای فرعونی برای خود و اقوام و فرزندانشان بنا نکردند و شکستن استخوان توده های فقیر مردم را زیر پاهایشان نشنیدند؟ و اگر کسی یا کسانی به این اعمال اعتراض کردند مگر با خون و خشونت با آنها برخورد نشد؟»

*احمدی نژاد «تحفه» خامنه یی به مردم ایران

«
این ناراضی سالمند و زندان کشیده جمهوری اسلامی، با نقد دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی، و یادآوری قتل داریوش و پروانه فروهر، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، و چندین اندیشه مند دیگر ایرانی در رشته قتل های معروف به «زنجیره یی»، محمود احمدی نژاد را «تحفه» یی می خواند که رهبر جهوری اسلامی به مردم ایران داد:

«در این دوره بلایی بر سر مردم آورده شد که در سال ۸۸ مردم سر به شورش برداشتند و جنبش سبز با ده ها کشته و مجروح و هزاران زندانی سیاسی را شاهد بودیم. بالاخره فقر و فلاکت، دزدی و دروغ و اعتیاد و فحشا به جایی رسید که صدای همه درآمد.

«درگیری بین حاکمان موجب افشاء آدم کشیها و شکنجه و تجاوزها در زندانها و اختلاس های چندهزار میلیاردی و دخالت و آتش افروزی در جای جای کشورهای اسلامی و … شد. همه ی این اعمال در زمان ریاست جمهوری کسی صورت گرفت که مورد تأیید حضرت «آقا» بود و این حمایتها تا پایان دوره هشت ساله ی رئیس جمهوری احمدی نژاد ادامه داشت. «

*از «نرمش» در ایران خبری نیست

محمد ملکی، انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری اسلامی را ناشی از ناگزیری سران تهران می داند:

«آقای روحانی با ۱۸ میلیون رأی اعلام شده با یک سوم آراء مردمی که حق شرکت در انتخابات داشتند به ریاست جمهوری رسید. فشارهای کمرشکن تحریم ها و انزوای جهانی و نارضایتی روزافزون مردم، مقامات نظام ولایی را وادار کرد تا دست از جاه طلبی هسته ای بردارند و با روی کار آمدن آقای روحانی مقدمات نرمش در برابر قدرتهای غربی آماده شد و نهایتاً توافق نامه ژنو را به امضا برسانند.

» اما برای مردم این سوال باقی مانده که چرا دهها میلیارد دلار هزینه برای جاه طلبی هسته ای خرج شد؟ آخر این کار که به قیمت فقر و ورشکستگی اقتصادی مملکت تمام شد چه سودی برای مردم ایران داشت؟»

دکتر ملکی افسوس می خورد که از این «نرمش» در خود ایران خبری نیست:

» در این مدت، زندان و حصر و خشونت و اعدام ادامه داشته و معلوم نیست چه زمانی قرار است به حقوق بشر و حقوق مردم ایران احترام گذاشته شود؟»

در این نامه بیسابقه، و بسیار صریح، دکتر ملکی به ایرانیان توصیه می کند:

«بیاییم با تجربه گیری از گذشته دیگر از «مرده باد» کمتر، و از «زنده باد» بیشتر استفاده کنیم.»

Advertisements
Published in: on 18 فوریه 2014 at 6:06 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مجيد شريف!مفهوم استقلال ورابطه آن با فرهنگ و دموکراسی

Published in: on 17 فوریه 2014 at 1:28 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جمهوری اسلامی (بخوانید سپاه) 300 هزار نیروی نظامی سوری را آموزش داده است

محمود نبویان«از نمایندگان عمامه به سر و از جمع نمایندگان فراکسیون مصباح یزدی است که ماموریتشان چوب لای چرخ دولت روحانی گذاشتن است. آنها در دوران احمدی نژاد حامی وی بودند. این گروه از نمایندگان مجلس هنوز در حسرت دوران سیاست شعارهای جنگی و نظامی اند که باندازه کافی دردسر برای مردم و مملکت بوجود آوردند. آنها هنوز در حال و هوای دوران احمدی نژاد بسر می برند و اکنون شعارهای مصباح یزدی و احمد جنتی را تکرار می کنند. از جمله تازه ترین شعار ها را «امریکا هر چه روی میز دارد زودتر اجرا کند» و یا «آیت الله خمینی طرفدار جنگ با امریکا بود»

خبرگزاری فارس که آن را وابسته به سپاه می دانند، اخبار و یا خبرسازی های این نمایندگان را وسیعا پوشش میدهد. از جمله پوشش وسیع خبر سخنرانی نبویان در اردوی انجمن های اسلامی دانشجویان سراسر کشور در شهر مشهد را. حالا ببینیم امثال نبویان چه می گویند و چگونه آب به آسیاب اسرائیل و امریکا می ریزند و چوب لای چرخ سیاست خارجی دولت روحانی می گذارند.

نبویان در همین اردو گفته است:

جمهوری اسلامی (بخوانید سپاه) 300  هزار نیروی نظامی سوری را آموزش داده است و حزب الله لبنان 50 هزار نیرو در سوریه دارد همین حضور نظامی باعث شد آمریکا در سوریه شکست بخورد و به «سرمیز مذاکره» بیاید

Published in: on 17 فوریه 2014 at 12:56 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ﺳﻘﻮﻁ پهپاد ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ایران ﺩﺭ ﺳﺮﺍﻭﺍﻥ سیستان و بلوچستان + عکس

 

ﻘﻮﻁ پهپاد ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ایران ﺩﺭ ﺳﺮﺍﻭﺍﻥ سیستان و بلوچستان + عکس

ﺍﻣﺮﻭﺯ یکشنبه، یک ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺮﻧﺸﯿﻦ (پهپاد)ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ در شهرستان سراوان استان سیستان و بلوچستان سقوط کرد.

به گزارش العربیه، به گفته منابع محلی به العربیه امروز یکشنبه یک فروند ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺮﻧﺸﯿﻦ ( پهپاد) متعلق به ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ایران، ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺯﻧﮕﯿﺎﻥ شهرستان ﺳﺮﺍﻭﺍﻥ ﺳﻘﻮﻁ ﮐﺮﺩ .

از علت سقوط این پهپاد گزارش دقیقی در دست نیست.  مسئولان جمهوری اسلامی ایران  تا زمان انتشار این خبر اظهار نظری نکرده اند.

ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ یک فروند ﻫﻠﯽ ﮐﻮﭘﺘﺮﯼ ﻧﻈﺎﻣﯽ نیز در همین ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

سراوان در جنوب شرق ایران نزدیک مرز پاکستان قرار دارد که در ماه های اخیر صحنه درگیری های مرزی بین گروه موسوم به جیش العدل و نیروهای مرزی ایران بوده است.

Published in: on 17 فوریه 2014 at 12:51 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

روز ۲ دسامبر ۱۸۸۱ جنی پس از یک بیماری سخت در لندن درگذشت. پیش بینی دوست خانوادگی آن‌ها، ویلهلم لیبکنشت، نویسنده و فعال سیاسی نامدار آلمان این بود که مارکس هم دیگر دوام نمی‌آورد: …

روز ۲ دسامبر ۱۸۸۱ جنی پس از یک بیماری سخت در لندن درگذشت. پیش بینی دوست خانوادگی آن‌ها، ویلهلم لیبکنشت، نویسنده و فعال سیاسی نامدار آلمان این بود که مارکس هم دیگر دوام نمی‌آورد: …

• روز ۲ دسامبر ۱۸۸۱ جنی پس از یک بیماری سخت در لندن درگذشت. پیش بینی دوست خانوادگی آن‌ها، ویلهلم لیبکنشت، نویسنده و فعال سیاسی نامدار آلمان این بود که مارکس هم دیگر دوام نمی‌آورد: …

جنی وست فالن روز ۱۲ فوریه ۱۸۱۴ در خانواده‌ای‌ زاده شد که همه اسباب برای آسایش و زندگی مرفه و بی‌دغدغه‌اش فراهم بود. پدرش عضو شورای دولتی پروس بود، مردی باسواد و مسلط به چند زبان. مادرش هم از یک سوتبار به اسکاتلند می‌برد و نامش خودش هم یادآور این اصل و نسب بود.
دو ساله بود که به دلیل انتقال اجباری پدر همراه با او و خانواده از سالسدول به ترییر نقل مکان کرد. در همین شهر بود که پدرش با پدر مارکس آشنا شد و خودش ۵ ساله بود که برای اولین بار مارکس پسربچه را دید. آشنایی درست و حسابی‌ با شوهر آینده‌اش البته بعد‌ها از طریق برادرش روی داد که با مارکس جلسات بحث و گفت‌و‌گو داشت و او هم اجازه داشت که در این بحث‌ها شرکت کند.
۱۷ سالش که بود هم فرانسوی صحبت می‌کرد و هم آلمانی و هم انگلیسی و هم تسلط قابل اعتنایی بر برخی از آثار شکسپیر و هاینه و گوته داشت. سال ۱۸۳۶ در حالی که مارکس ۱۸سال بیش نداشت و دانشجوی حقوق شده بود عشقش به جنی ۱۴ ساله را برملا کرد. او حالا در همین سن هم به ملکه رقص ترییر معروف شده بود. ۷ سال بعد که مارکس فارغ التحصیل شده بود عاشقی او و جنی آشکار شد و به ازدواج راه برد، شاید بدون آنکه جنی بداند که چه زندگی پر فراز ونشیبی در انتظار هر دوی آنهاست و آن زندگی راحت و بی‌دغدغه‌ای که هر دو در بچگی و نوجوانی قسما به طور مشترک طی کرده‌اند به خاطره تبدیل می‌شود.
جنی و مارکس اما هر دو آگاهانه این سرنوشت را تحمل کردند، به اعتبار اینکه می‌خواستند از محیط و شرایطی که در آن زیسته‌اند فاصله بگیرند، با روح تحولات زمانه که در پس دیوار خانه‌های اعیانی و اشرافی کمتر رخنه کرده بود همگام شوند و قسما روایت گر و تحلیل گر آن باشند.
مارکس در گیرآوردن کار در آلمان به مشکل خورد و تعقیب سیاسی هم مزید بر علت شد تا همراه با جنی به پاریس برود. پاریس که حالا در آستانه انقلاب قرار داشت میعادگاه مارکس و جنی با تولستوی و باکونین و هاینه شد. شهری که اولین فرزند زوج‌ در آن زاده شد و شهری که اولین بار مارکس به انگلس برخورد.
دو سال بعد فرانسه مارکس و جنی را بیرون کرد. آن‌ها سر از بروکسل درآورند و زندگی دشوارشان آغاز شد. جنی دو بچه دیگر زاد و مارکس و انگلس برای اتحادیه کمونیست‌ها مانیفست کمونست را تدوین کردند. تنها برگی که از نسخه اولیه مانیفست باقی مانده جمله‌های آغازینش با دست خط جتی ا ست.
سال ۱۸۴۸، اندکی پس از انقلاب فرانسه دولت بلژیک نیز عذر مارکس و جنی و بچه‌هایشان را خواست و آن‌ها دوباره به پاریس رفتند، از آنجا به کلن، ترییر، و رانده شده از همه این شهرها دست آخر، سال ۱۸۴۹ به لندن نقل مکان کردند.
در لندن مارکس به نوشتن «کاپیتال» آغازید، در حالی که انتشار کتاب‌ها و نوشته‌هایش یا بایکوت بود یا پول کمی بابت آن‌ها پرداخت می‌کردند، آن هم با ۴ بچه و خودش و جنی و یک خدمتکار در آپارتمانی در زیر شیروانی در لندن و خانه به دوشی های بعدی ناشی از فقر و نداشتن پول کافی برای اجاره. ففط کمک خرجی انگلس بود که چرخ زندگی خانواده را می‌چرخاند.

آقای انگلس …
سردبیر نیویورک دیلی تریبون در آمریکا، بزرگ‌ترین روزنامه آن زمان دنیا، در همین ایام به سبب آشنایی با جنی مارکس را ماموریت داد که با استفاده از مواد و اسناد بریتش موزیوم یادداشت‌ها و تحلیل‌هایی در باره تاریخ و سیاست در اروپا بنویسد. مارکس اما انگلیسی‌اش چندان قوی نیست. کار ادیتوری را جنی به عهده می‌گیرد و نیز بازنویسی را، زیرا خط مارکس را بعضا خودش هم نمی‌توانست بخواند. این یادداشت‌ها بعدا با قلم انگلس تکمیل و مبسوط می‌شدند و برای روزنامه ارسال. این گونه بود که صد‌ها هزار خواننده نیویورک دیلی تریبون دو سال تمام هفته‌ای دوبار از قلم مشترک مارکس و انگلس و همکاری قابل اعتنای جنی با تاریخ و سیاست اروپا آشنا شدند.
جنی نامه‌های متفاوتی به انگلس نوشته است، عمدتا در هنگامه‌ای که مارکس بیمار است و کف گیر مالی خانواده به ته دیگ خورده، موردی که استنثا نیست. او در نامه‌ها انگلس را آقای انگلس صدا می‌کند، شاید به دلیل آگاهی‌اش از ماجراهای انگلس با زنان یا شک و تردیدهایی که نسبت به چند و چون اقامت‌ گاه و بی‌گاه مارکس در منچستر و در خانه انگلس داشت. رابطه ناخوشایند خود جنی با دوست دختر انگلس هم مسئله بود. دوست دختر انگلس کاری به کار دیگران و همنوعان نداشت و سر یکسره در لاک زندگی مرفه خود فرو کرده بود. زندگی بدون سند و عقدنامه او با انگلس نیز چندان جنی را خوش نمی‌آمد. به دلایلی از این دست او حتی حاضر نشد در مراسم ختم همبر انگلس هم شرکت کند.
در همین ایام دو بچه کوچک مارکس و جنی در‌‌ همان خانه زیر شیروانی مردند. فرزند پنجم که‌زاده شد، سه ماه بعدش هم خدمتکار خانه پسری به دنیا آورد، که او هم پدرش کسی نبود جز مارکس. از نامه‌های تازه منتشر شده جنی برمی آید که از رابطه مارکس و خدمتکار باخبر بوده ولی به روی خود نمی‌آورده. و در تمامی این ایام جنی مشوق آن بود که مارکس کار خود بر روی سرمایه را بی‌وقفه ادامه دهد.
۶ سالی پس از اقامت در لندن مالی که از ارث به خانواده رسید به آن‌ها امکان داد که به خانه‌ای آبرومندانه‌تر نقل مکان کنند. و سال ۱۸۶۷ که اولین جلد کاپیتال بعد از ۱۶ سال کار بر روی آن منتشر شد وضع مالی خانواده بهبود بیشتری یافت. و در تمامی این سال‌ها جنی هم ویراستار مارکس بود، هم مدیر امور انتشاراتی او، هم مادر و همسر.
با بهبود وضعیت مالی خانواده جنی دوباره بیش از پیش به علائق خود برگشت، نقدهای قابل اعتنایی در زمینه تئا‌تر در روزنامه معتبر آلگماینه نوشت و…
روز ۲ دسامبر ۱۸۸۱ جنی پس از یک بیماری سخت در لندن درگذشت. پیش بینی دوست خانوادگی آن‌ها، ویلهلم لیبکنشت، نویسنده و فعال سیاسی نامدار آلمان این بود که مارکس هم دیگر دوام نمی‌آورد:
«با او مارکس هم می‌میرد. مرگ او مرگ مارکس است. همه آنهایی که این دو را می‌شناسند این را می‌دانند.»

پیش بینی درست بود: ۱۸ ماه بعد مارکس هم رفت.

*******************************

امروز ، ۱۲ فوریه ۲۰۱۴، که دویستمین سالگرد تولد جنی مارکس است در شهر زادگاه او و شهری که در آن بزرگ شد مراسم متفاوتی به مدت یک هفته برپاست. ۳۲۹ نامه و یادداشت جنی مارکس نیز در کتاب تازه‌ای که در باره بیوگرافی او منتشر شده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته‌اند.

Published in: on 17 فوریه 2014 at 12:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دواعدام در شیراز.

دواعدام در شیراز.

 

 

Published in: on 17 فوریه 2014 at 12:24 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

طلب مرگ بس است. زنده باد آزادی!

طلب مرگ بس است. زنده باد آزادی!

maleki

عده ای از جوانان پیرو خط امام برخلاف عرف بین المللی از دیوارسفارت آمریکا بالا رفتند، آنجا را اشغال کردند و دهها کارمند سفارت را گروگان گرفتند. آقای خمینی این عمل زشت و زیانبار را که هنوز دود آن چشمهایمان را میسوزاند «انقلاب دوم» نامید و گروههای سیاسی از چپ و راست و مذهبی با برافراشتن خیمه و بارگاه به تأیید آن کار پرداختند و شعار مرگ بر آمریکا و امپریالیسم سردادند.  گروههای سیاسی سعی داشتند هریک صدای خود را بلندتر کنند تا بیشتر انقلابی! بودن آنها ثابت شود. دولت بازرگان استعفا داد و ما، همین ماهای باصطلاح انقلابی، لقب «لیبرال» به او دادیم و لعن و نفرینش کردیم.

بسم الحق

مردمی که از اعمال و رفتار خود و حاکمان خود بی خبرند، هرگز به آزادی و برابری دست نخواهند یافت. من در این نوشته گوشه ی کوچکی از این اطلاع رسانی و آگاهی بخشی را بعهده گرفته ام. امید که دیگر وطن دوستان که از این وضع رنج میبرند هم چنین کنند.

یکی دو سال پیش از تغییرنظام شاهنشاهی تحولاتی در ایران اتفاق افتاد که آینده ی کشور را رقم زد. خبر شهادت دکتر شریعتی ـ که مُبلّغِ اسلامِ عرفان، برابری و آزادی بود ـ در لندن (۲۹ خرداد ۵۶) و عکس العمل سرد آقای خمینی در نجف و قبل از آن اعلام تغییرمواضع ایدئولوژیک از سوی عده ای از افراد سازمان مجاهدین خلق و احتمال متلاشی شدن آن سازمان و روی کارآمدن کارتر از حزب دموکرات در آمریکا، همه ی این عوامل موجب شد آقای خمینی، نقشه ی پیاده کردن اسلام مورد علاقه خود را در سر بپروراند و با عده ی بسیار قلیل روحانی های طرفدارش در ایران ونجف به گفتگو و برنامه ریزی بنشیند.

حوادثی که در سال ۱۳۵۷ اتفاق افتاد، بسیار قابل تأمل است. عید فطر سال ۵۷ مردم تصمیم گرفتند نماز عید را در تپه های قیطریه برگزار کنند. این مراسم به امامت دکتر مفتح و خطبه خوانی دکتر باهنر برگزار شد. اما با وجود اینکه پس از پایان نماز از بلندگوها بارها اعلام شد روحانیت برنامه ی دیگری ندارد و «آقایان» به مساجد خود برگردند دانشجویان نیت دیگری داشتند و آن راهپیمایی به سوی حسینیه ارشاد به بهانه ی بازگشایی آن بود. این راهپیمایی با شور و هیجان بسیار انجام شد و هر لحظه بر تعداد راهپیمایان افزوده می شد. مسیر راهپیمایی پس از عبور از پیچ شمیران و جلوی در بزرگ دانشگاه تهران تا میدان حر ادامه یافت. لازم به ذکر است تنها روحانی حاضر در این حرکت یک طلبه ی جوان به نام هادی غفاری بود. آن روز تصمیم گرفته شد برای ۱۷ شهریور، اجتماعی در میدان ژاله(شهداء فعلی) برگزار شود. این تظاهرات از سوی ارتشِ شاه به خاک و خون کشیده شد و بعدها به نام (جمعه ی سیاه) معروف شد.

جنب وجوشها و تحرکهای انجام شده به پیشکسوتی دانشجویان و دانش آموزان و بعضی از بازاریان انجام میشد، اما درهمین زمان، تابستان ۵۷ یک تحول مهم و تعیین کننده ی دیگری صورت گرفت و آن تشکیل «سازمان ملی دانشگاهیان ایران» ازسوی استادان دانشگاههای سراسر ایران بود. در جلسه ای که در دانشگاه پلی تکنیک تهران با حضور حدود۸۰  نماینده ی استادان تشکیل شد، شورای مرکزی سازمان انتخاب و رسماً شروع بکار کرد و همبستگی عمیقی بین دانشجویان و استادان برقرار شد که در پیشبرد انقلاب نقش بسیار چشمگیری داشت. هفته همبستگی بین مردم و دانشگاه، تحصن ۲۵ روزه ی استادان دانشگاه تهران در دبیرخانه ی دانشگاه و استادان دیگر دانشگاهها در وزارت علوم از جمله ثمرات این همبستگی بود.

راهپیمایی های چندمیلیونی به رهبری آیت اله طالقانی توده های مردم از زن و مرد را به صحنه ی مبارزه کشاند و دانشگاه تهران بعنوان سنگر آزادی محل اجتماعات گروههای مختلف گردید. روز ۱۳ آبان ۵۷ تظاهرات دانش آموزان که به طرف دانشگاه می آمدند با هجوم از سوی ارتش به خاک و خون کشیده شد وتعدادی کشته و مجروح بر جای گذاشت. پس از این حادثه دیگر یک لحظه تهران ودیگر شهرها و روستاهای کشور آرام نگرفت. ۲۳ دی روز پایان تحصن استادان دانشگاه تهران، با حضور آیت الله طالقانی مراسم پرشکوه بازگشایی دانشگاه با شرکت دههاهزار نفر انجام شد و چند روز بعد شاه از ایران رفت (۲۶ دی) و انقلاب لحظه به لحظه به پیروزی نزدیکتر میشد.

گذشته از شعار اصلی انقلاب که استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بود متأسفانه بقیه ی شعارها بوی «مرگ» میداد. از جمله «مرگ بر شاه، مرگ بر شاه، مرگ برشاه»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر امپریالیسم» و انواع و اقسام طلب مرگها. کلمه «مرگ» در ذهنمان جا گرفت و تا امروز که ۳۵ سال از تغییر نظام شاهی به نظام شیخی میگذرد، این کلمه ی منحوس هنوز گریبان ما را رها نکرده است. مگر آن روزها فریاد نمیکردیم «تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود» ولی دیدیم شاه کفن شد ولی وطن، وطن نشد.

مگر در کشوری که نهال خشونت با خون آبیاری شد و رشد کرد جز «مرگ» ثمر دیگری میتوان از آن انتظار داشت؟ ۳۵ سال شعار «مرگ بر…» سردادیم و کمتر از «زنده باد» بهره گرفتیم.

هموطن؛ برای اینکه دوران خون و خشونت بار دیگر در کشور ما تکرار نگردد به گوشه هایی از آنچه در این مدت ۳۵ سال بر ما گذشت با به خدمت گرفتن «عقل» و نه «احساس بدون تعقل» نظری بیاندازیم تا به ریشه ها بیشتر و بهتر پی ببریم.

آقای خمینی با کوله باری از حرفهای قشنگ که خواسته مردم در شعارهای اصلی شان بود به ایران آمد و ملتی را با وعده های خود فریب داد یا بقول خودش «خدعه» کرد و پایه های دروغ و نیرنگ را استوار ساخت. باید عاقلانه اندیشید که چرا چنین شد و ما به این وضع گرفتار شدیم.

چرا وقتی آقای خمینی در پاریس زیر درخت سیب با آن منیّت و غرور می نشست و آن شعارهای توخالی که هرگز به آنها اعتقاد نداشت را میداد، ما  سابقه ی خشونت ورزی او را در دوران زندگی اش فراموش کرده بودیم؟ چرا از نوشته ها و گفته هایش پی به افکارش نبرده بودیم؟ چرا وقتی هنگام ورود به ایران در هواپیما گفت : «هیچ احساسی ندارم» این گفته را حمل بر «فروتنی» او کردیم؟ چرا وقتی با آن غرور، دست در دست آن خلبان فرانسوی از هواپیما پیاده شد و روحانیون او را به محاصره خود درآورند، متوجه واقعیتها نشدیم؟ چرا وقتی در بهشت زهرا در نخستین سخن با مردم توی دهن این و آن زد و دولت تشکیل داد و آن حرفهای بی محتوا را بر زبان آورد، پی به ماهیت و نقشه هایش برای آینده نبردیم؟ چرا وقتی در مدرسه ی رفاه «قدّیس وار» می ایستاد تا عوام الناس، لباسهای خود را به سوی او پرت کنند تا «تبرک» شود، سخنی در اعتراض به این عمل شرک آلود نگفتیم؟ چرا ما، بله ما، او را در ماه به تخت نشاندیم و چشم به سوی ماه دوختیم تا او را در آنجا ببینیم ولی هیچ کس سخن به اعتراض نگشود؟

هموطن؛ آنچه نوشتم گوشه هایی از واقعیت بود که اکثریت قریب به اتفاق ما آنها را تأیید میکردیم و همه ی این اعمال قبل از رسیدن آقا به رهبری و قدرت بود. بگذارید اشاراتی هم داشته باشم به بعضی حوادث پس از تغییر نظام و آغاز رهبری رسمی آقای خمینی.
از بعد ازظهر روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ که توسط آقای رفسنجانی سقوط نظام شاهنشاهی و برپایی «نظام ولایی» اعلام شد ایران سرزمین «خون» و «خشونت» گردید. آقای خمینی وعده ی «مهر» و «محبت» داده بود اما چند روزی از این وعده ها نگذشت که اعدام سران حکومت سقوط کرده در دادگاههایی که نه قاضیهای آن صلاحیت قضاوت داشتند و نه از بدیهی ترین اصول یک دادگاه قانونی برخوردار بود آغاز گردید. نه از وکیل مدافع متهم خبری بود، نه از فرصت دفاع متهمین از خود و نه از محیطی که متهم احساس امنیت کند. به جای آیات رحمت و رحمانیت، با ملعبه قرار دادن یکی از  آیات قرآن آن را روبروی متهم و در بالای سر به اصطلاح قاضی به دیوار دادگاه می آویختند تا متهم بداند که جز با حکم مرگ و نابودی از آنجا بیرون نخواهد آمد:

«اِنّما جزاوّالذین یٌحاربونَ الله و رسوله و یسعون فِیالاَرض فساداً اَن یٌقتلوا او یصلبو او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا منالارض ذالک لهم خزئی فیالدنیا و لهم فیالاخره عذابٌ عظیم»

«کیفر آنها که با خدا و پیامبرش میجنگند و یا سلب امنیت در سرزمین خود به تبهکاری میکوشند آن است که بسته به میزان جرم کشته شده یا به دار آویخته شوند یا بخشی از یک دست و یک پای آنان رادر جهت مخالف ببرند و یا از آن سرزمین تبعید گردند. این رسوایی آنها در دنیاست و در آخرت نیز عذابی بزرگ خواهند داشت» (سوره مائده آیه ۳۳)

و آقای خمینی که این دادگاهها به دستور او تشکیل شده بود، هرگز برای اینکه رأفت! اسلامی را هم به متهمین یادآور گردد حاضر نشد به دنبال این آیه به آیه ی بعدی هم نظری بیافکند که میفرماید :

«اِلّا الّذینَ تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلمو ان الله غفور رحیم»

«مگر کسانیکه قبل از آنکه دستگیرشان کنید، توبه کنند و بدانید که خدا آمرزگاری است مهربان.» (سوره مائده آیه ۳۴)

راستی مگر حاکمان جدید جای خدا ورسول نشسته بودند؟ مگر تعدادی از ارتشیانی که در چنان دادگاههای مسخره حکم اعدام برایشان صادر شد، در آخرین روزهای نظام شاهی با اعلام بیطرفی اعلام توبه نکرده بودند؟ پس چرا ما همه ی این بیرحمی ها را دیدیم و با سکوت به این اعمال رضایت دادیم؟ نتیجه چه شد؟ شترِ «خون و خشونت» پای خانه ی همه مان زانو زد.

از کشتارهای کردستان و گنبد و قتل عام، روستای قارنا چه بگویم؟ سکوت اکثر ما زخمی شد که هنوز پس از گذشت ۳۵ سال التیام نیافته است.
بیاد بیاوریم همان روزها عده ای از جوانان پیرو خط امام برخلاف عرف بین المللی از دیوارسفارت آمریکا بالا رفتند، آنجا را اشغال کردند و دهها کارمند سفارت را گروگان گرفتند. آقای خمینی این عمل زشت و زیانبار را که هنوز دود آن چشمهایمان را میسوزاند «انقلاب دوم» نامید و گروههای سیاسی از چپ و راست و مذهبی با برافراشتن خیمه و بارگاه به تأیید آن کار پرداختند و شعار مرگ بر آمریکا و امپریالیسم سردادند.  گروههای سیاسی سعی داشتند هریک صدای خود را بلندتر کنند تا بیشتر انقلابی! بودن آنها ثابت شود. دولت بازرگان استعفا داد و ما، همین ماهای باصطلاح انقلابی، لقب «لیبرال» به او دادیم و لعن و نفرینش کردیم.
در حالی که آن روزها تغییر نظام هنوز یک ساله نشده بود، در پشت پرده حوادث دردناکی جریان داشت. گروهی که خود را امت حزب الله میدانستند و شعار «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله» سرمیدادند از درون حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی کم کم سربرآوردند و به جان مخالفین و نقادان افتادند. سعی داشتند همه ی قدرتها را زیرسلطه خود درآورند، هیچگونه نقد و مخالفتی را برنمی تافتند. حتی کسانی مانند آیت اله طالقانی، مهندس بازرگان و … از دید آنها ضدانقلاب و عوامل امپریالیسم بودند و درهمان زمان که مردم انقلاب آفرین خواب طلایی آزادی و عدالت و برابری را میدیدند و در رویای جامعه ای عاری از ظلم و ستم و زندان و شکنجه به سر میبردند، جمعی از جوانان انقلابی تنها به دلیل نقد عملکرد تازه به قدرت رسیده ها در زندان کمیته که نام (توحید) بر آن نهاده بودند و دیگر زندان ها سخت ترین شکنجه ها را از سوی حزب اللهی ها تحمل میکردند و جز تعداد قلیلی از آینده نگران کسی باور چنین وقایعی را نمیکرد.

سال ۵۸ دوران تسلط حزب جمهوری اسلامی بر امور سیاسی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به امور نظامی و انتظامی و امنیتی بود. در این سال بازار انگ زنی و متهم سازی به جاسوسی برای این کشور و آن کشور رواج داشت. از جمله مهندس امیرانتظام سخنگوی دولت بازرگان متهم به جاسوسی برای غرب شد و این در حالی بود که بارها مهندس بازرگان نخست وزیر گفته بود او هر کاری کرده با مأموریت از طرف من بوده است. به سعادتی از رهبران مجاهدین اتهام جاسوسی برای شرق (شوروی) زده شد و او به زندان افتاد و بالاخره در سال ۱۳۶۰ به دست لاجوردی اعدام شد و این در حالی بود که پس از دستگیری سعادتی به جرم جاسوسی، آیت اله طالقانی بارها جاسوس بودن او را تکذیب کرده بود. در این سالها هرکس کوچکترین انتقادی به حاکمیت میکرد به نحوی زندان، شکنجه یا اعدام میشد.

پیام آقای خمینی به مناسبت فرارسیدن سال نو (۵۹) نشانگر برنامه های آینده بود. «آقا» در این پیام حملات سختی به دانشگاه و دانشگاهیان نمود و برنامه ی نظام برای سلطه بر دانشگاهها را اعلام کرد چرا که دانشگاههاتنها موسسات مستقلی بودند که اداره کنندگان آن با رأی مستقیم استادان و دانشجویان و کارمندان دانشگاه انتخاب میشدند و از استقلال و خودگردانی نسبی بهره مند بودند.

بلافاصله پس از پایان تعطیلات نوروزیِ دانشگاهها توطئه ها شکل گرفت و سردمداران نظام به پیروی از خط مشی آقای خمینی برای بستن دانشگاهها حمله ی نهایی را آغاز کردند. رفسنجانی به دانشگاه تبریز رفت و استارت کار را زد. بلافاصله به دانشگاهها اخطار داده شد که خود را برای حمله و اشغال از سوی حزب الله آماده کنند. بنی صدر رئیس جمهور، غافل از ریشه های توطئه خود عاملی برای اجرای آن شد. روز دوشنبه سوم اردیبهشت وقتی به دانشگاه تهران حمله شد و آنجا پس از خشونت بسیار، همراه با خون و خشونت اشغال شد، آقای بنی صدر این عمل را حاکمیت دولت بر دانشگاهها نامید. او نمی دانست که دراین توطئه پای خود او نیز گیر است و حزب جمهوری و آقای آیت، دبیر سیاسی حزب، نقشه ی برکناری او را هم کشیده اند. وقتی آن نوار معروف به “نوار آیت” افشاء شد تازه بنی صدر به عمق نقشه پی برد.

دانشگاهها با یک کودتا بنام انقلاب فرهنگی بسته شد و حزب جمهوری و دیگر عوامل آقای خمینی خود را آماده برای عزل بنی صدر می کردند. حادثه ی چهاردهم اسفند در دانشگاه تهران و حمله به سخنرانی بنی صدر و شعارهای ضد رئیس جمهور از جمله «بنی صدر پینوشه، ایران شیلی نمیشه»، اوج حمله به بنی صدر ازسوی حزب و اطرافیان آقای خمینی بود. آخرین سنگر یعنی دانشگاهها هم تحت سلطه ی نظام ولایی قرار گرفت.
پس از آن حاکمیت شروع به حمله به صدام و تحریک مردم عراق برای تشکیل حکومتی نظیر آنچه در ایران وجود داشت نمود. اعدام آیت الله سید محمدباقر صدر و خواهرش به دست حکومت صدام بهانه ای شد تا آقای خامنه ای در نماز جمعه تهران (۱۳۵۹/۲/۵) مطالب تحریک کننده و توهین آمیزی را به زبان بیاورد. آقای خامنه ای در خطبه های نماز جمعه گفت:

«کشتن صدر اگرچه به دست پلیدترین و قصی القلب ترین و منفورترین نوکران و جلادترین نوکران آمریکا، صدام حسین اتفاق افتاد، ولی مسئول فقط صدام حسین نیست، صدام حسین یک آلت بی اراده بود، سگ درنده ای بود که او را به جان این انسان شریف و سید شریف و ارزنده و شهید بزرگوار و خواهر فاضل و عزیز و شاعر و مومن و مجاهدش انداختند.»

آقای خامنه ای در مقام امام جمعه تهران در همین سخنرانی صدام را تهدید به براندازی کرده و ارتش ایران را تشویق به نجات ملت عراق از دست حکومت حاضر عراق کرد:
«صدام حسین باید این نکته را بداند و دستگاههای حکومتی عراق بدانند که ملت ایران همچنانکه مبارزه اش با آمریکا یک مبارزه ی آشتی ناپذیر است، مبارزه اش با حکومت بعثی کافر عراق یک مبارزه ی آشتی ناپذیر است…ملت ایران و ارتش ایران باید بداند که مادامی که این جمعیت پلید و خائن در این حکومت تحمیلی برنیفتد مبارزه تمام شدنی نیست، آنها بوده اند که حمله کرده اند. اما امروز ما هستیم که باید از ملت مستضعف عراق دفاع کنیم…اینجا جنگ عرب و عجم نیست، جنگ اسلام و کفر است…ملت عراق باید مبارزه کند، باید بجنگد تا نظر الهی و پیروزی و یاری الهی بر او نازل شود.» (خطبه ی نماز جمعه آقای خامنه ای (۵۹/۲/۵) دانشگاه تهران)

خوانندگان عزیز حتماً توجه دارند که این تهدید و توهینها و تحریکها حدود ۴ ماه قبل از حمله ی صدام به ایران ایراد شده است.

سال ۱۳۵۸ حادثه ی بزرگ و زیانبار حمله به سفارت آمریکا و در سال ۱۳۵۹ با مقدمه هایی که چیده شد سال حمله ی عراق به ایران با آن همه ویرانگری و کشتار و اشغال قسمتی از خاک وطنمان بود. تمام این حوادث بزرگ و بگیر و ببندها از حمایت آقایان خمینی و خامنه ای برخوردار بود.

اما سال ۶۰ سال اوج خون و خشونت چه بر سر مردم آمد؟ از یک سو گروه گروه جوانها و دیگر مردان و زنان روانه ی جبهه ها میشدند. و از سوی دیگر به بهانه ی جنگ و مبارزه با دشمن، معترضین به وضع موجود و دگراندیشان را دسته دسته دستگیر و روانه زندان میکردند و در دادگاههای غیرقانونی و به اصطلاح «انقلابی» آنها را پس از شکنجه های وحشتناک یا «تواب» یا اعدام می نمودند. قدرت سپاه روز به روز زیادتر و دخالت ارتش در جبهه ها مرتب کاهش می یافت تا جایی که سپاهِ پاسداران یکه تاز و برنامه ریز جبهه ها شد. داوطلبان جنگیدن علیه دشمن بیشتر در اختیار سپاه  قرار میگرفت و سپاه بود که برای آنها برنامه ریزی میکرد.

کشتار دگراندیشان در خیابان و بیابان و زندانها به بهانه ی جنگ با دشمن امری عادی شده بود. مردم وطن دوست با عشق به وطن و دفاع از سرزمین مادری به جبهه ها میرفتند و در کنار آن، سیل کمکهای مردمی به سوی جبهه ها روان بود. هیچ حساب و کتابی به مردم ارائه نمیشد که با این کمکها چه میکنند و گاهی آمارهای غیرواقعی داده می شد.
در هر حال رزمندگان ایرانی موفق شدند در خرداد سال ۶۱ خرمشهر را آزاد کنند و ارتش صدام را وادار به عقب نشینی کنند و یک پیروزی بزرگ به نام خود ثبت نمایند. پس از فتح خرمشهر با تمام تلاشهایی که از داخل و خارج کشور برای پایان جنگ صورت گرفت، عده ای که منافع خود را در ادامه ی جنگ میدیدند، جنگ دفاعی را تبدیل به جنگ تهاجمی کردند و وارد خاک عراق شدند و تمام تلاش خود را بکار گرفتند تا جنگ ۸ سال ادامه یابد و نتیجه آن صدها هزار شهید و مجروح و معلول و بقول آقای هاشمی رفسنجانی بیش از هزار میلیارد دلار خسارت مادی برای ایران شد. برای یادآوری نظر آیت اله منتظری و مهندس مهدی بازرگان را در مخالفت با ادامه ی جنگ در اینجا ذکر میکنم. آقای منتظری مینویسد :

«پس از فتح خرمشهر بسیاری از افراد از جمله خود من مخالف ادامه ی جنگ بودیم و مطالبه خسارتهای جنگ نیز میسر بود و این معنا را تذکر میدادیم ولی با ذهنیتی که برای مرحوم امام درست کرده بودند جنگ ادامه یافت و بیشترین خسارتها مربوط به این قسمت از جنگ است، البته من شنیدم خود امام هم مخالف جنگ بوده اند ولی دیگران مصرّ به   ادامه ی آن بوده اند.» (کتاب خاطرات آقای منتظری ص ۵۹۳)

مهندس مهدی بازرگان طی نامه ای به آقای خمینی که به صورت «محرمانه مستقیم» در سال ۱۳۶۴ نوشته شده و در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ به مناسبت سالگرد آغاز جنگ ایران و عراق برای اولین بار منتشر شد، درمورد ادامه ی جنگ چنین مینویسد:

«شرایط بسیار حاد و وحشتناکی که مبارزه طلبی و مسابقه ی اخیر ایران و عراق در کشتار و ویرانی به وجود آورده و دارد جنگ تحمیلی چهارساله را در منطقه به مراحل هلاکت بارتر و و حشیانه تر از جنگ جهانی میرساند، چنان بار سنگین و سوزان بر دوش و جان ما انداخته است که چون طاقت آن را نداشتیم رو به رهبر انقلاب و به مقام فرماندهی کل قوا آوردیم که گرداننده ی همه امور و تصمیم گیرنده ی جنگ و صلح است. شاید که با بینش خاص و ظرفیتی که دارید یک گوشه از اطلاع و از توکل واطمینان خود را به ما و به مردم مضطرب و مستأصل، زیر آتش و سنگ بدهید. ما از یک طرف نمیتوانیم تحمل این اوضاع و آینده ی محتملاً خانمان سوزتر و خدای نکرده خفت بار آنرا بنماییم و از طرف دیگر قادر نیستیم واقعیات عینی و سنن الهی را نادیده گرفته سلب مسئولیت از خود بکنیم و بگوییم چون ولی فقیه چنین دیده و خواسته اند و موفقیت نزدیک و نهایی مسلم است ما مبرای از تکلیف و تفکر و تذکر لازم میباشیم.» (قسمتی از نامه ی مهندس بازرگان به آقای خمینی ۶۴/۱۲/۳)

ولی آقای خمینی کسی نبود که به نصیحت ناصحان گوش فرا دهد، و تا هنگام نوشیدن جام زهر و قبول قطعنامه، جنگ را نعمت میدانستند! البته باید اقرار کرد که اگر ملت نقمت جنگ را بر دوش کشید گروهی از نعمت جنگ برخوردار شدند و امروز ثمره آن دزدیها و چپاولها را، ملت با تمام وجود احساس میکند.

به هرحال جنگ به پایان رسید و دهه ی شصت با آن همه کشتار در جبهه ها و زندانها و خیابانها و بیابانها و جنایت علیه بشریت به ویژه در سال ۶۷ کم کم به پایان خود نزدیک میشد. چند ماه بعد عمر آقای خمینی هم تمام شد و مرحله ی جدید آغاز گردید. با تغییر قانون اساسی و محدودتر شدن حقوق ملت وتبدیل ولایت فقیه به ولایت مطلقه ی فقیه، دوره ی به اصطلاح سازندگی به دست هاشمی رفسنجانی آغاز شد. ثروتهای چپاول شده از موقعیت جنگ، افزون و افزونتر شد. وضع معیشت مردم روز به روز بدتر و تورم به اوج خود رسید. دزدی و دروغ و فریب به جایی رسید که حاکمیت لازم دید هر صدای مخالفی خفه شود و سکوتی مرگبار بر همه جا حاکم گردد.

ترور و کشتارهای خارج از کشور، دستگیری معترضین (نامه ۹۰ نفر از شخصیتها و دستگیری و شکنجه های آنها) و بالاخره قتلهای زنجیره ای و جولان وزارت اطلاعات جزیی از اتفاقات دوران آقای هاشمی رفسنجانی در سمت رئیس جمهور است. گفته می‌شود که دهها ترور، انفجار و حوادثی نظیر کشتار میکونوس در این دوره صورت گرفته است. قدرت و ثروت بزرگان و سرداران سپاه و وابستگان به آنها به شیوه های مختلف از قبیل واردات غیرقانونی، قاچاق و دراختیار گرفتن بسیاری از بنادر برخلاف قانون و اندوختن ثروتهای بی حد و حساب از سوی سوداگران و… از نتایج دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی است.

از دیگر سو با این پندار که دشمنِ سرسخت (مجاهدین) تار و مار شده اند و دیگر خیالشان از آنها راحت شده به جان دگراندیشان و ناقدین در داخل و خارج کشور افتادند. مهمتر از همه که عوارض آن تا امروز ادامه دارد، قدرت روزافزون سپاه بود که کم کم به همه ی امور مسلط میشد و نظام ولایی و در رأس آن آقای خامنه ای به این امر دامن میزد تا پشتیبانهای محکمی دور و برخود داشته باشد. با پایان دوره ی هشت ساله ی ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و گسترش فساد و فقر و فحشا مردم چاره ای ندیدند جز اینکه به کاندیدای مورد حمایت آقای خامنه ای رأی ندهند و آقای خاتمی که در هرحال رقیب ناطق نوری و مدعی اصلاحات بود به ریاست جمهوری انتخاب شد. با پیدا شدن روزنه ی بسیار کوچکی در حاکمیت، فجایع دوره ی هیجده ساله ی نظام ولایی تا حدودی برای مردم آشکار شد و کم کم جمع کثیری از مردم متوجه شدند چه بر سر آن‌ها و کشور رفته است. داستان قتلهای زنجیرهای و آنچه در وزارت اطلاعات و دیگر سازمانهای اطلاعاتی موازی میگذشت گوشه هایی از ماجراست. داستان سعید امامی (اسلامی) چه بود؟ داستان شکنجه های همسر او برای اعتراف به وابستگی به صهیونیسم بین المللی چه شد؟ وقتی مسئله ی شکنجه مطرح شد و راقم این سطور در یک یادداشت و آقای رضا علیجانی (در روزنامه آریا که فردای آن روز توقیف شد) به فاجعه ی دهه شصت بویژه سال ۶۷  اشاره کردیم، کمکم شکنجه ها و جنایات نظام ولایی در داخل و خارج زندان تا حدودی روشن شد.

باید باور کنید یک حضرت آیت الله و مرجع تقلید شیعیان جهان و نایب برحق امام زمان هم میتواند راست نگوید و تهمت بزند. برای بسیاری سؤال بود که آیا چنین شخصیتی با آن خصوصیات و القاب میتواند چنین ناراستیهایی که بعدها افشا شد بر زبان جاری کند؟ اگر اعتقاد مردم به چنین افرادی سلب شود آیا بازسازی آن ممکن خواهد بود؟ در این صورت مردم دیگر به چه کسی اعتماد کنند و بپذیرند که اسلام دین راستی و صداقت است؟ وقتی افشاء شد که آقای خمینی حکم قتل زندانیان سیاسی که دوران محکومیت خود را میگذرانند داده است و هزاران زندانی در عرض چند روز حلق آویز شدند دیگر چه کسی اسلامِ رحمت و عدالت و صداقت را باور میکند؟ اگر امروز همه از رواج دروغ و خشونت می نالند، ریشه ی آن را باید در گذشته جستجو کرد.

اما در همین دوران سپاه پاسداران بیش از پیش قدرت گرفت و یک سوال در تمامی این سالها بی پاسخ ماند: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای چه بوجود آمد؟ اگر وظیفه ی سپاه، پاسداری از انقلاب اسلامی است پس باید به این پرسش پاسخ داده شود که انقلاب اسلامی چیست که سپاه باید از آن پاسداری کند. مگر هر انقلابی را از شعارهایش نمی شناسند؟ شعار انقلاب اسلامی چه بود؟ مگر مردم در انقلاب استقلال، آزادی، جمهوریت و اسلامیت را فریاد     نمیکردند؟ آیا سپاه در پی تحقق این آرمانهای ملت ایران بوده یا وظیفه سرکوب و شکنجه و کشتار مردم را به عهده گرفته است؟ بسیجِ وابسته به سپاه در دانشگاهها و مدارس و ادارات و بازار چگونه با مردم رفتار کرده و میکند؟ سپاه و بسیج آزادی آفرینند یا آزادی کش؟ مگر سپاه نبود که اسفند سال ۷۹ دهها شخصیت دگراندیش از جمله نویسنده را ماهها در زندان مخوف عشرت آباد و در آن سلولهای یک متر در دو متر زندانی نمود و آن رفتار غیرانسانی را با آنها انجام داد و با چشم بسته آنها را به بازجوییهای شبانه میبرد و از هیچ توهین و تحقیر در مورد اسیران دریغ نکرد؟
مگر بسیاری از آنها با کاسبکاری از جنگ به سرداری نرسیدند و بر همه ی امور اقتصادی و سیاسی مسلط نشدند و ثروتهای کلان و کاخهای فرعونی برای خود و اقوام و فرزندانشان بنا نکردند و شکستن استخوان توده های فقیر مردم را زیر پاهایشان نشنیدند؟ و اگر کسی یا کسانی به این اعمال اعتراض کردند مگر با خون و خشونت با آنها برخورد نشد؟
متأسفانه بسیاری از این رفتارهای زشت و غیرانسانی در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی که ظاهراً برای تغییر آمده بود انجام شد و ادامه یافت.

پس از پایان دوره هشت ساله ریاست جمهوری آقای خاتمی بعد از یک انتخابات پرسروصدا بالاخره آقای خامنه ای تحفه ای به مردم ایران ارزانی داشت که خوانندگان عزیز به کم و کیف آن آگاهند. دوره ای سراسر دروغ و نیرنگ و تزویر و ریا و ادعاهای مسخره مانند ایران آزادترین کشور جهان است، ایران رهبری جهان اسلام را به دست خواهد گرفت، امام زمان وکلا و وزرا را انتخاب کرده و ترّهاتی از این قبیل.
در این دوره بلایی بر سر مردم آورده شد که در سال ۸۸ مردم سر به شورش برداشتند و جنبش سبز با دهها کشته و مجروح و هزاران زندانی سیاسی را شاهد بودیم. بالاخره فقر و فلاکت، دزدی و دروغ و اعتیاد و فحشا به جایی رسید که صدای همه درآمد. درگیری بین حاکمان موجب افشاء آدم کشیها و شکنجه و تجاوزها در زندانها و اختلاسهای چندهزار میلیاردی و دخالت و آتش افروزی در جای جای کشورهای اسلامی و … شد. همه ی این اعمال در زمان ریاست جمهوری کسی صورت گرفت که مورد تأیید حضرت «آقا» بود و این حمایتها تا پایان دوره هشت ساله ی رئیس جمهوری احمدی نژاد ادامه داشت.
ولی وضع چنان آشفته و قابل انفجار شد که کشتیبان را سیاستی دگر آمد و آقای روحانی با ۱۸ میلیون رأی اعلام شده با یک سوم آراء مردمی که حق شرکت در انتخابات داشتند به ریاست جمهوری رسید. فشارهای کمرشکن تحریم ها و انزوای جهانی و نارضایتی روزافزون مردم، مقامات نظام ولایی را وادار کرد تا دست از جاه طلبی هسته ای بردارند و با روی کار آمدن آقای روحانی مقدمات نرمش در برابر قدرتهای غربی آماده شد و نهایتاً توافق نامه ژنو را به امضا برسانند. اما برای مردم این سوال باقی مانده که چرا دهها میلیارد دلار هزینه برای جاه طلبی هسته ای خرج شد؟ آخر اینکار که به قیمت فقر و ورشکستگی اقتصادی مملکت تمام شد چه سودی برای مردم ایران داشت؟
از طرف دیگر متأسفانه نرمش در خارج با نرمش در داخل همراه نبود و در این مدت زندان و حصر و خشونت و اعدام ادامه داشته و معلوم نیست چه زمانی قرار است به حقوق بشر و حقوق مردم ایران احترام گذاشته شود؟

این مرور کوتاه بر تاریخ ۳۵ سال گذشته نشان میدهد که آنچه با شعار «مرگ بر» این و آن آغاز گردید به مرگ خودمان، کشورمان، فرزندان و عزیزانمان ختم شد. یقیناً تمامی آنچه در این سالها گذشته و ظلمها و چپاولهایی که شده روزی باید در دادگاههای عادلانه و علنی که هیئت منصفه ی آن ملت ایران است رسیدگی شود تا مقصران و مجرمان اصلی شناخته شوند. هدف از محاکمات ملی نه انتقامجویی و بازسازی خشونت که تنها با هدف برپایی عدالت باید صورت گیرد، تا در آینده کسی جرأت انجام چنین جنایات و فجایعی را پیدا نکند. بیائیم با تجربه گیری از گذشته دیگر از «مرده باد» کمتر و از «زنده باد» بیشتر استفاده کنیم.

 زنده باد آزادی، عدالت و حقیقت

زنده باد آگاهی

زنده باد برابری

زنده باد هشیاری

Published in: on 16 فوریه 2014 at 1:34 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نوری‌زاده، بانک مرکزی جعلیات و عصاره ژورنالیسم بی‌اعتبار

نوری‌زاده، بانک مرکزی جعلیات و عصاره ژورنالیسم بی‌اعتبار

[ ایرج مصداقی]

«عدنان حاج، فتوژورنالیست لبنانی، که بیش از 10 سال با خبرگزاری رویترز همکاری داشت، سال گذشته در جریان جنگ لبنان با دستکاری دیجیتالی دست کم دو تا از عکس هایش اعتبار حرفه‌ای برای خود باقی نگذاشت. اتفاقاً هر دوی این عکس ها در مجموعه عکسی که رویترز از درگیری های لبنان و اسرائیل منتشر کرد، وجود داشتند. و بعد از این که رویترز متوجه این دستکاری ها شد، نه تنها عدنان حاج را اخراج کرد، بلکه همه 920 عکسی را که از او در آرشیو داشت، حذف کرد.» موضوع چگونگی لو رفتن او و اطلاعات بیشتر را می‌توانید در آدرس زیر بیابید.

http://nasiriphotos.com/articles/?j=3

 

در جامعه‌ی ما که سال‌ها اسیر فرهنگ استبدادی نظام‌های سیاسی بوده و گذشته از مردم، گروه‌ها و فعالان سیاسی هم مسئولیت اعمال و گفته‌های خود را نمی‌پذیرند و«اعتبار حرفه‌ای» کالایی است که خریداری ندارد. به خاطر وجود چنین فرهنگی امثال علیرضا نوری زاده که به طور مستمر به عنوان بانک مرکزی جعلیات به دروغ‌بافی و جعل خبر و تفسیر و گزارش واقعه مشغول است، ستاره‌ی بخش‌ فارسی رادیو‌ها و تلویزیون‌های ماهواره‌‌ای می‌شود. 

رویترز در جامعه خودشان که «اعتبار حرفه‌ای» ارزشی دارد و افکار عمومی حساس است، به خاطر انتشار دو عکس دستکاری شده، نه تنها همکارشان را اخراج می‌کند بلکه برای پاک کردن این ننگ، همه‌ی عکس‌های او را نیز از آرشیو خود حذف می‌کند تا به احساسات جریحه‌دار شده‌ی مردم مرهمی نهد. اما وقتی همین بنگاه‌های خبری در ارتباط با جامعه‌ی ایرانی قرار می‌گیرند، صدتا از این افشاگری‌ها هم که بکنی باز به همکاری‌شان با افراد مزبور ادامه می‌دهند و آب از آب تکان نمی‌خورد! چرا که برای ما احترام و اعتباری قائل نیستند. متأسفانه قبل از دیگران ما خودمان برای خودمان احترامی قائل نیستیم. آنها به خوبی می‌دانند که وجه غالب جامعه‌ی ایرانی حساسیتی به این موضوعات ندارد و گاه به خاطر آن‌که دست فرد مورد علاقه‌شان را رو کرده‌ای، ناراحت هم می‌شوند و چند فحشی هم نثارت می‌کنند که چرا نمی‌گذارید مردم کارشان را بکنند. و یا مگر شما وکیل وصی دیگرانید؟ چرا مردم بایستی از شما تأییدیه بگیرند؟ و توجیهاتی از این دست.

در مقاله‌ی قبلی که در آدرس http://www.irajmesdaghi.comموجود است به روایت جعلی مسعود بهنود، همکار و دوست قدیمی نوریزاده پرداختم. این دو، گویی همزاد هم هستند. شیوه‌ی‌ کارشان هم به گونه‌ای باورنکردنی شبیه به هم است.

این مقدمه را گفتم تا به روایت چند موضوع‌ از سوی علیرضا نوری زاده بپردازم که از اساس جعلی هستند.

 

 

«مخدره» یا «بانوی فرزانه فرهنگ و آموزش» (۱)

نوری زاده، بانو فرخرو پارسا و پری بلنده

 

نوری زاده در یک هفته با خبر سه شنبه ۶ تا جمعه ۹ فوریه ۲۰۰۷ که در روزنامه کیهان چاپ لندن انتشار یافت، و به خاطر آب و نان داری گزارش، دوباره آن را در تاریخ ۱۶ دیماه سال ۸۶ انتشار داد، در مورد تصویری «که تا آخرین لحظه زندگی از صفحه دل و اندیشه‌اش پاک نخواهد شد»، می‌نویسد:

«تصویر دوم از آن شب تلخ در برابر شکوفه نو است. خلیل بهرامی خبر داده است که امشب بانوی فرزانه فرهنگ و آموزش کشور فرخرو پارسا را اعدام می‌کنند آن هم با زنی از ساکنان نفرینی قلعه «پری بلنده» قزوینی. حتی در لحظه مرگ میخواهند آن بانوی نازنین را که هزاران دختر میهن من شاگردانش بودند، تحقیر کنند. شکوفه نو خاموش است، قلعه نیز پس از آنکه چند تیغ کش نومسلمان کمیته ای بعضی از خانه هایش را آتش زده اند و حاج مانیان و تنی چند از بازاریها با انتقال ساکنانش به مراکز بازسازی روح و جسم، تطهیرشان کرده‌اند، به جز معتادانی فروافتاده و زنانی تا حنجره گرفتار سفلیس، از بانگ شادخواران و قوادان و اسپندی ها و مشتریها خالی است. چند جعبه پپسی را روی هم میچینند. یک گونی بر سر خانم پارسا کشیده اند و چادر نمازی بر سر پری که روزگاری زیباترین زن قلعه بود. سه نفر خانم پارسا را روی جعبه ها میگذارند و طناب را از روی گونی بر گردنش میاندازند. دو نفر از بچه های کمیته محل طناب را میکشند، طناب پاره میشود و خانم پارسا کف پیاده رو پرتاب میشود. ناجوانمردها حتی رسم اقوام وحشی را رعایت نمیکنند که اگر محکوم به مرگی نمرد بخشوده میشود. این بار سیم بکسل میآورند با طنابی کلفت، بانوی نازنین را که هیچ نمیگوید در همان گونی بالا میکشند و سرطناب را دور درختی میپیچند. پری گریه میکند و ناسزا میگوید، به سرعت او را طناب انداز می‌کنند. دو پیکر تاب میخورد یکی در گونی و یکی در لابلای چادر نماز… ستوان جوانی از پاسگاه بیرون میآید و فریاد میزند خجالت بکشید، کارتان را که کردید. حداقل جسد خانم پارسا و آن بیچاره پری را پائین بکشید.»

 

http://www.nourizadeh.com/archives/ 002604.php#more

 

آن‌چه نوری زاده در مورد «بانوی فرزانه فرهنگ و آموزش کشور فرخرو پارسا» می‌نویسد، واقعیت ندارد و بافته‌ی ذهن اوست. نوری زاده که امروز این چنین از زنده یاد خانم فرخرو پارسا یاد می‌کند و او را «آن بانوی نازنین» که «هزاران دختر میهن من شاگردانش بودند»، معرفی می‌کند و از عزم ملایان برای «تحقیر» او به هنگام مرگ می‌نویسد؛ خود به شکلی رذیلانه در ۴ تیر ۵۸ در سرمقاله‌‌ی مجله‌ی «امید ایران» که سردبیری‌اش را به عهده داشت، در مورد زنده یاد خانم فرخ‌رو پارسا،نوشت:

 

 

 

«بار دیگر طرفه ترفندی از آستین گروه‌های فشار بیرون آمده است. بار دیگر حضرات صاحبان انگشت تکفیر و اتهام آن‌ها که روزی مداح حاکمان وقت- خودکامه‌ی بزرگ شاه، و دارو دسته‌اش بودند آن‌ها که تصاویرشان در کنار آن مخدره وزیر آموزش و پرورش در آلبوم‌ها و یادها باقیست…»

می‌بینید همان کسی را که وقتی بیم جانش می‌رفت، «مخدره‌» می‌نامید و جزو «دار و دسته‌‌ی آن خودکامه‌ی بزرگ شاه»، و هرکس را که عکسی با او داشت مستوجب تکفیر می‌دانست، حالا که به زیر خروارها خاک سرد خفته است، «بانوی نازنین» می‌خواند و یک مشت دروغ و دغل تحویل خوانندگان بی‌خبر از همه جا می‌دهد. 

 

در این روایت، نوری زاده که ذره‌ای اعتبار حرفه‌ای در او نیست به سان ملایان بالای منبر، هرچه خواسته به هم بافته است.

 

«پری بلنده» که نوری زاده مدعی است خانم فرخرو پارسا به همراه او اعدام شد، لقب سکینه‌ قاسمی، معروف‌ترین «خانم رئیس» و «دلال محبت» قلعه یا «شهرنو»‌ تهران در دهه‌ی پنجاه شمسی بود.

پری بلنده در ۲۱ تیرماه سال ۵۸ همراه دو «خانم رئیس» مشهور تهران به نام‌های زهرا مافیها و صاحب اختیاری که به ترتیب به «اشرف چهارچشم» و «ثریا ترکه» معروف بودند و همچنین منصور باقریان که دادگاه انقلاب جرم او را وارد کردن مجلات پورنوگرافی و آلات تناسلی مردانه و زنانه از اسرائیل اعلام کرده بود، اعدام شد. خبر آن را روزنامه‌ی کیهان در صفحه‌ی اول همراه با چاپ عکسی از پری‌بلنده و منصور باقریان با آب و تاب اعلام کرد که کپی آن را در روبرو ملاحظه می‌کنید.

ژورنالیست بی اعتبار که احترامی برای خوانندگان و بینندگان و شنوندگانش قائل نیست در عصر اینترنت و ماهواره و ارتباطات، همچون آخوندهای منبری عمل می‌کند و بدون شرم این جعلیات را به هم می‌بافد.

بقیه اطلاعاتی هم که نوری زاده می‌دهد، نادرست است. بعضی از خانه‌های قلعه توسط «چند تیغ کش نومسلمان کمیته» چنانچه نوری زاده روایت می‌کند، آتش زده نشدند، بلکه موضوع آتش زدن بعضی خانه‌های قلعه با شهرنو مربوط به دیماه ۵۷ است که با موضع‌گیری هشیارانه آیت‌الله طالقانی مواجه شد. پس از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی، شهرنو مانند سابق همچنان به کار خود ادامه می‌داد و به مأموران کلانتری منطقه‌ی پانزده دستور داده شده بود که از آوردن زنان جدید به قلعه ممانعت به عمل آورند. فعالیت شهرنو تا مرداد ۵۸ بدون تعرض ادامه یافت و در روزهای اول مرداد ۵۸ به مناسبت فرا رسیدن ماه رمضان، به دستور «کمیته مرکزی انقلاب اسلامی»، تعطیل شد و پس از پایان یافتن ماه رمضان نیز دیگر اجازه بازگشایی به آن‌جا داده نشد. پری بلنده، اشرف چهارچشم و ثریا ترکه به خاطر اعلام نظر آیت‌الله طالقانی مبنی بر لزوم وجود «شهرنو»، مطمئن از آینده خود همچنان بدون دغدغه مشغول اداره‌ی خانه‌های خود در شهرنو بودند، که به یک باره با هجوم پاسداران دستگیر و پس از چند سؤال و جواب کوتاه و به محض «احراز هویت» در دادگاه انقلاب به ریاست خلخالی، اعدام شدند.

 

پری بلنده در ۲۱ تیر ۱۳۵۸ اعدام شد و خانم فرخ رو پارسا هشت ماه بعد از اعدام پری‌ بلنده، در ۲۸ بهمن ۱۳۵۸ دستگیر شد و در ۱۸ اردیبهشت ۵۹ اعدام شد. چگونه ممکن است این دو با هم نزدیک قلعه، روبروی کاباره «شکوفه نو» به ترتیبی که نوری زاده روایت می‌کند، اعدام شده‌ باشند؟

داستان پاره شدن طناب و آوردن سیم بکسل آن هم نیمه‌های شب، تلاشی است که نوری زاده به کار می‌برد تا داستان کند شدن خنجر شمر برای بریدن سر امام حسین را که آخوندهای بی سواد بالای منبر تعریف می‌کنند، به روز کند. با توجه به آن‌چه که گفتم تکلیف داستان «ستوان جوانی» که نوری زاده تعریف می‌کند «از پاسگاه بیرون می‌آید و فریاد میزند خجالت بکشید، کارتان را که کردید. حداقل جسد خانم پارسا و آن بیچاره پری را پائین بکشید.»هم روشن است. 

 

سکینه قاسمی مشهور به پری بلنده همان روز اعدام در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۵۸ در بهشت زهرا قطعه‌ی ۴۱، ردیف ۸۷، قبر ۳۵ دفن شد. اطلاعات مزبور را که عیناً از سایت بهشت زهرا برداشتم، در زیر ملاحظه می‌کنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام

نام خانوادگي

نام پدر

تاريخ دفن

سن

شماره قطعه

شماره رديف

شماره قبر

نام گورستان

سكينه ××

قاسمي

  

 21/04/1358

 0

 41

 87

 35

  

 

 

http://www.tehran.ir/Default.aspx?tabid=591&language=en-US

 

روزنامه انقلاب اسلامی مورخ ١٨ اردیبهشت ١٣٥٩ در مورد حکم دادگاه و محل و نحوه‌ی اعدام خانم فرخ‌رو پارسا چنین گزارش می دهد:

 «دادستانی کل  انقلاب اسلامی ایران صبح امروز با انشار اطلاعیه ای اعلام داشت، بانو اسفند فرخ رو  پارسا وزیر اسبق آموزش و پرورش کابینه هویدا به جرم غارت بیت المال و ایجاد فساد و  اشاعه فحشاء در وزارت مذکور و همکاری با ساواک و اخراج فرهنگیان مبارز از آموزش و  پرورش و شرکت در تصویب قوانین ضد مردمی و وابسته کردن آموزش و پرورش به فرهنگ  استعماری امپریالیسم مفسد فی الارض تشخیص داده شد».

خانم پارسا در محوطه زندان اوین  تیرباران شد. آن روزها دار زدن در ملاءعام آنهم در تهران اساساً باب نبود.

برای دریافت اطلاعات بیشتر می‌توانید به تحقیقات بنیاد برومند در این زمینه در آدرس زیر رجوع کنید.

 

http://www.abfiran.org/farsi/person- 34914.php

 

نوری‌زاده و ترور مفتح‌

 

نوری زاده در یک هفته با خبر سه شنبه ۶ تا جمعه ۹ فوریه ۲۰۰۷ که در روزنامه کیهان چاپ لندن انتشار یافت و دوباره در ۱۶ دیماه سال جاری به انتشار آن پرداخت، می‌نویسد:

«پیش‌درآمد: باز هم سالروز انقلاب، و باز هم دست و پنجه نرم کردن با تصاویری که تا آخرین لحظه زندگی از صفحه دل و اندیشه‌ام پاک نخواهد شد. چند تصویر را در برابر شما مینهم.

دو تصویر زنده و خونین همچنان پیش روی من است. با بختیاری که اتومبیلم را می‌راند وارد دیبا می‌شویم و هنوز درست به روزولت نپیچیده ایم که سر و صداهائی میآید. بختیار سرعت می‌گیرد. اتومبیلی با شیشه ای شکسته و عمامه ای خون آلود پیداست. رهگذران حیرتزده موتورسواری را دنبال میکنند که گلوله ها را خالی کرده است. به زحمت جلو میروم. آقای دکتر مفتح با گلوله هائی در چشم و گلو و راننده اش با سری خونین فروافتاده اند. پلیس میرسد و ما میرویم.»

 

http://www.nourizadeh.com/archives/ 002604 .php#more

 

متأسفانه آن‌چه نوری زاده از واقعه‌ی فوق روایت می‌کند، واقعی نیست. به نظر من آدم‌هایی مثل نوری زاده که صفحه‌ی دل و اندیشه را نیز به بازی می‌گیرند، زشتی دنیا را دو چندان می‌کنند.

 

بر اساس اسناد و مدارک به جا مانده از آن دوران که به اندازه‌ی کافی گویا هستند؛ محمد مفتح در ماشین‌اش ترور نشد، اتومبیلی‌‌ با شیشه‌ای شکسته در کار نبود. شلیکی به ماشین نشد. رهگذران حیرت‌زده، موتورسواری را دنبال نمی‌کردند. راننده مفتح با سری خونین فرو نیافتاده بود.

 

نوری زاده به جای واقعیت، ظاهراً یکی از فیلم‌های آکشن آمریکایی را که در تلویزیون دیده، روایت می‌کند. در این گونه فیلم‌ها یک نفر به ماشین مورد نظر نزدیک می‌شود و با شلیک گلوله‌ای در سر راننده و سرنشین مورد نظر‌، هر دو را به قتل می‌رساند و از صحنه می‌گریزد. در این نوع فیلم‌ها حتماً شیشه ماشین شکسته می‌شود و سر راننده روی فرمان می‌افتد. کسی که نوری زاده و فرهنگ او را نشناسد، خیال می‌کند که او با نشانی‌هایی که می‌دهد و شاهدی که جور می‌‌کند لابد آنجا بوده و صحنه را از نزدیک دیده است. اصلاً به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کند که او  داستانسرایی می‌کند و جعلیات تحویل خواننده می‌دهد. برای روشن شدن واقعیت بایستی بگویم در درگیری اولیه، دو نفر از محافظان مفتح به نام‌های جواد بهمني و اصغر نعمتي که راننده او نیز بود، کشته شدند و این اتفاقات همگی در بیرون ماشین و در خیابان به وقوع پیوست.

کمال یاسینی ضارب مفتح در دو ملاقات حضوری که بعد از دستگیری و پیش از اعدام داشت ، چگونگی و محل کشته شدن مفتح را برای اعضای خانواده‌اش به شرح زیر تشریح کرده بود.

بعد از آن که مفتح از ماشین پیاده می‌شود و به سمت دانشکده می‌رود، کمال به طرف او شلیک می‌کند. تیر اول به پای مفتح اصابت می‌کند و او شروع به فرار می‌کند. نرسیده به پله های جلوی ساختمان، تیر دوم به شانه او اصابت می‌کند. بالای پله‌ها، قبل از این که مفتح در را باز کند و وارد ساختمان دفتر کارش شود به عقب بر می‌گردد که ببیند کمال کجاست. کمال تیر سوم را شلیک می‌کند که به سر او می‌خورد و منجر به مرگش می‌شود. 

در طول مسیر تعقیب و گریز، مفتح فریاد می‌زند که منو نکش، هر چه بخواهی به تو میدهم. و کمال هم در جواب می‌گوید: «مگر نمی‌گویید شهادت بالاترین چیزهاست. می‌خواهم تو را شهید کنم و به بهشت بفرستم.»

طبق برنامه‌ی از پیش طراحی شده، قرار بود که طرح بعد از پیاده شدن مفتح از ماشین و در مسیر رفتن به سمت ساختمان دانشکده انجام گیرد. به همین دلیل روز قبل تیم عملیاتی محل و جاهایی را که امکان داشت مفتح در صورت فرار به سمت آن‌جا برود، کاملاً شناسایی کرده بود.

 

 

 

برخلاف آن‌چه نوری زاده می‌گوید، ضارب یک نفر نبود، بلکه تیم ترور متشکل از سه نفر به نام‌های کمال یاسینی و دو برادر به نام‌های حسن(ضارب جواد بهمنی) و محمد(ضارب اصغر نعمتی) نوری انگورانی بودند که از سوی محمود کشانی دیگر عضو تیم حمایت می‌شدند. طرح و برنامه ریزی عملیات توسط عباس عسگری صورت گرفته بود. وظیفه‌ی محمود کشانی این بود که به وسیله‌ی یک پیکان، تصادف ساختگی ایجاد کند تا با ایجاد ترافیک کمیته‌ای ها نتوانند خودشان را به محل برسانند. پس از پایان عملیات، محل را کمیته‌چی ها قرق کرده بودند و  پلیسی در صحنه نبود.
 
 
کسی که صحنه را دیده باشد، حتماً می‌داند که کشته شدگان سه نفر بودند و نه دو نفر. جدا از اطلاعات شخصی‌ام به خاطر سالها نزدیکی و زندگی با افراد وابسته به گروه فرقان در زندان‌های اوین، قزلحصار و گوهردشت و آشنایی‌ام با برادر و پسرخاله‌ی کمال یاسینی ضارب مفتح و شنیدن چندباره‌ی داستان ترور مفتح، اسناد زیر نیز روایت نادرست نوری زاده را به اندازه‌ی کافی بر ملا می‌‌کنند.

 

رونامه اعتماد به تاریخ ۲۷ آذر ۸۶ می‌نویسد:

«پیش از ظهر ۱۸ دسامبر ۱۹۷۹ (۲۷ آذر ماه ۱۳۵۸) دکتر محمد مفتح همدانی (حجت‌الاسلام) مدرس الهیات که در جریان انقلاب ۱۳۵۷ رهبری گروهی از انقلابیون را به دست داشت و در سقوط نظام سلطنتی ایران با ترتیب دادن تظاهرات، نقش موثر ایفا کرد هنگام ورود به دانشگاه الهیات در خیابان مطهری (تخت طاووس) هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.

ضاربین دکتر مفتح، سه جوان مسلح به کلت و اوزی بودند که با یک موتورسیکلت حرکت می‌کردند و پس از قتل دکتر مفتح و دو پاسدار محافظ او از صحنه فرار کردند. بعدا معلوم شد که این سه تن از گروه فرقان هستند. همان گروهی که دکتر مطهری (آیت‌الله) و سرلشکر قره‌نی را کشته بود. ضاربان که دکتر مفتح را تا داخل دانشکده دنبال کرده بودند کیف دستی او را ربودند که گفته شده است حاوی اسنادی بود و مفتح آن را از خود دور نمی‌ساخت. »

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID= 1541038

 

موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات می‌نویسد:

 

«دكتر مفتح از جمله شخصيت‌هاي فعال و مؤثر انقلاب اسلامي ايران بود و از همين رو  آماج كينه و حمله استكبار جهاني و ايادي داخلي آن قرار داشت. سرانجام در صبح روز  سه‌شنبه 27 آذر 1358 به هنگام ورود به محل كار خود در دانشكده الهيات، به همراه دو  پاسدارش توسط گروهك تروريستي فرقان ترور شد و به شهادت رسيد.»

 

http://www.ir-psri.com/Show.php?Page=ViewArticle&ArticleID=165&SP=Farsi

 

سایت دانشگاه علوم پزشکی مشهد می‌نویسد:‌

«سرانجام آيت الله مفتح، پس از عمري تلاش و جهاد مستمر و خستگي ناپذير در راه تبليغ دين، در ساعت 9 صبح روز 27 آذر 1358، به همراه 2 پاسدار جان بركف، شهيدان جواد بهمني و اصغر نعمتي، هنگام ورود به دانشكده ي الهيات، توسط عناصر منحرف گروهك فرقان هدف گلوله قرار گرفتند و به فيض عظيم شهادت نايل آمدند.»

http://www.mums.ac.ir/student/fa/Drmofateh

 

روزنامه جمهوری اسلامی هم می‌نویسد:‌

«سرانجام پس ازعمري تلاش و جهاد مستمر و خستگي ناپذير در راه تبليغ دين در روز 27 آذر 1358 به همراه دو پاسدار جان بركف خود توسط گروهك منحرف فرقان به شهادت رسيد و در جوار رحمت حق آرميد.»

 

http://www.jomhourieslami.com/ 1386/13860927/13860927_jomhori_islami_ 12_aghidati.HTML

 

افراد شرکت کننده در تیم ترور مفتح یک هفته بعد از عملیات در ۴ دی ۵۸ همگی دستگیر شدند. بنا به گفته‌ی کمال یاسینی به خانواده‌اش، ظاهراً عملیات از قبل لو رفته بود. اما از آن‌جایی که خود رژیم و یا بخش‌هایی از آن دل خوشی از مفتح نداشتند، دست فرقان را برای انجام عملیات باز گذاشته بودند. مفتح که از اعضای اولیه شورای انقلاب بود چندماه پس از پیروزی انقلاب با برکناری بدون سر و صدا از شورای انقلاب، به پست‌ حاشیه‌ای و کم اهمیتی مانند رئیس دانشکده الهیات و عضویت در شورای گسترش آموزش عالی كشور رسید. این که فرقان قصد ترور مفتح را دارد مثل روز برای مسئولان نظام روشن بود.

اعضای گروه فرقان قبل از عملیات چندین مرتبه با پاسداران محافظ وی تماس گرفته بودند و به آنها گوشزد کرده بودند که عنقریب مفتح را مجازات خواهند کرد و از آن‌ها خواسته بودند که دخالتی در این امر نکنند.

حتا در کتاب منتشر شده از سوی «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» هم روی تماس تلفنی با مفتح تأکید شده است:

 

«دكتر مفتح بارها به صورت تلفني تهديد شده بود. در همين رابطه مسئوليت طرح و برنامه‌ريزي ترور توسط يكي از اعضاي اصلي فرقان به نام عباس عسگري صورت گرفت.»


(زندگي و مبارزات دكتر محمد مفتح، رحيم نيكبخت، مركز اسناد انقلاب اسلامي، سال 1384صفحه 288).

 

پدر یکی از پاسداران کشته شده در عملیات مزبور نیز بعدها در گفتگو با یکی از بستگان کمال یاسینی، روی تماس فرقان با پسرش تأکید کرده بود .

در روز ۱۳ اسفند ۵۸، هفت عضو گروه فرقان از جمله ۴ نفری که در ترور مفتح شرکت داشتند، اعدام شدند. روزنامه‌ی کیهان اسامی آن‌ها را به شرح زیر در صفحه‌ی اول خود اعلام داشت.

محمود کشانی، امرالله الهی، کمال یاسینی، حسن نوری، محمد نوری، سعید واحد(ضارب رفسنجانی)، غلامرضا یوسفی(ضارب مهدی و حسام عراقی) (۲)

 

 

نوری زاده و عماد مغنیه

 

به آخرین دروغ مضحک نوری زاده توجه کنید:

 

 «… که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند.

سه ‌شنبه 12 تا دوشنبه 18 فوریه

جنایتکاری که شهید می‌شود

من عماد فایز مغنیه را در همان هفته‌های نخست انقلاب در کنار محمد منتظری دیده بودم و زمانی که محمد صادق العبادی به دفتر امید ایران آمد و خواهش کرد او را در انتشار مجله «الشهید» به زبان عربی کمک کنم یکبار دیگر عماد را دیدم.

http://www.nourizadeh.com/archives/003546.php#more

 

کسی نیست که مرده باشد و نوری زاده او را ندیده باشد یا به فراخور حال دوستی‌ای با او نداشته باشد. اما دیدن عماد مغنیه، توسط نوری زاده در هفته‌های اول انقلاب در تهران و کنار محمد منتظری، ادعای مضحکی است که تنها از روزنامه‌نگار بی‌اعتباری چون او بر میاید. عماد مغنیه متولد ۷ دسامبر ۱۹۶۲ است. در هفته‌های اول انقلاب او نوجوانی، شانزده‌ سال و سه ماهه بود و هنوز برای انجام خیلی کارها بچه بود. می‌توانید به زندگی‌نامه عماد مغنیه که توسط روزنامه‌های عربی و رسانه‌های غربی انتشار یافته مراجعه کنید. نوری زاده به هنگام جعل، بدیهیات را هم در نظر نمی‌گیرد.

 

 

نوری زاده و ایرج مصداقی و نه زیستن نه مرگ

نوری زاده پیش از این در یک دورخیز ناشیانه، در تاریخ ۶ ژانویه ۲۰۰۵ در کیهان لندن در مورد من و کتاب خاطرات ۴ جلدی‌ام ، «نه زیستن، نه مرگ» به دروغ متوسل شد و نوشت:

 

«در طول تعطيلات پايان سال ميلادي يك كتاب سه جلدي را با عنوان «غروب سپيده» خواندم. بحث درباره اين كتاب را كه به ظاهر خاطرات يك زنداني سابق وابسته به سازمان مجاهدين خلق به نام «ايرج مصداقي» است به وقت ديگري ميگذارم. چون ترديدي نيست كه اين كتاب حاصل كار مجموعه اي است كه حتي طول و عرض دقيق زيرزمين اوين و اتاق پشتي دفتر لاجوردي را مي‌داند»

 

http://www.nourizadeh.com/archives/ 000746.php#more

 

نوری زاده حتا اگر در اینترنت نام من و یا کتاب مرا جستجو کرده بود، می‌فهمید که اولاً کتاب من ۴ جلد است و نه ۳ جلد، ثانیاً نام آن «نه زیستن نه مرگ است» و نه غروب سپیده! غروب سپیده نام جلد اول نه زیستن نه مرگ است.

او یک چیزهایی در مورد کتاب شنیده و قرار شده بود چیزی علیه من بنویسد و نیشی بزند. از یک طرف هم ناشیانه تصور کرده بود و یا به او باورانده بودند که من در ارتباط با مجاهدین هستم و با کمک مجاهدین کتاب را نوشته‌ام و به خاطر کینه‌‌ی عمیقی که به مجاهدین و مبارزین میهنمان دارد نخواسته بود فرصت را از دست بدهد. اما او نمی‌دانست که اتفاقاً بر خلاف ارزیابی او مجاهدین هم از موضعی دیگر به اندازه‌ی او دل خوشی از کتاب و روشنگری‌هایش ندارند. اما نوری زاده به سان دزد ناشی به کاهدان زد و دستش رو شد که حتا کتاب را ندیده است چه برسد که خوانده باشد.

البته برای من جای بسی خوشحالی است که دشمنان کتاب خاطراتم آن را آنقدر جدی یافته‌اند که مجبور می‌شوند به دروغ اعلام کنند که کتاب «حاصل کار مجموعه‌ای» است. در حالی که در یک کتاب نزدیک به ۲۰۰۰ هزار صفحه‌ای جز ۳-۴ مورد جزیی که از اطلاعات دوستانم استفاده کرده‌ام و دو مورد آن نادرست است خود به تنهایی و بدون کمک احدی کتاب را نوشته‌ام و تمامی کارهای کتاب را نیز به تنهایی انجام داده‌ام.

 

با این حال نوری زاده می‌نویسد: «باري پشت اين كتاب خيلي حرفها و سخنان است.» و وعده می‌دهد که «به هر حال مشغول نوشتن يادداشتي مفصل دربارة اين نوشتة عجيب و تكان دهنده هستم»

بیش از سه سال از وعده‌ی نوری زاده می‌گذرد و ظاهراً او هنوز «مشغول نوشتن یادداشت مفصل» خود است! اما وی نزدیک ۴ ماه بعد در یک موضع‌گیری عجولانه‌ برای رفع و رجوع جعلیات قبلی خود در يكهفته با خبر سه شنبه 29 مارس تا جمعه اول آوريل، نوشت: «توضيحي بدهم درباب چهارگانه آقاي مصداقي در بارة زندانهاي رژيم و دوراني كه ايشان در اين زندانها گذرانده است . در اشاره‌اي كوتاه نامي را كه ايشان بر يكي از مجلدات اربعه گذاشته بود ذكر كرده بودم و اينكه كتاب در سه جلد است. دوستم رضا اغنمي جلد چهارم را چند روز بعد به دستم داد. اين دو نكته را زنداني كبير بهانه كرده بود براي بي اعتبار كردن آنچه در باب كتابشان ذكر كرده بودم. در حالي كه بحث من نه درباره اسم كتاب بود و نه تعداد مجلداتش، سخن من بر سر اين بود كه جناب ايشان يا در دوران زندان كامپيوتر همراه داشته اند كه حتي متراژ مستراحها و راهروها و اسم دهها بلكه صدها زنداني و زندانبان و بازجو را حفظ كرده اند و جزئيات عطسه كردن فلان زنداني و يا چشم غره بهمان پاسدار را در همان دوران به ثبت رسانده اند و يا آنكه پس از آزادي از مواهب دوران توبه برخوردار شده و انواع و اقسام اطلاعات ريز و درشت و حتي گزارش درجه حرارات طي دوران زندان ايشان، از سوي مقامات دانشگاههاي اوين و قزل حصار و … در اختيارشان قرار گرفته است.»

 

                                                                                                      

http://www.nourizadeh.com/archives/ 000906.php#more

 

بلاهت نهفته در این استدلال را ملاحظه می‌کنید؟ نوری زاده معتقد است وقتی بحث شما «نه درباره اسم كتاب بود و نه تعداد مجلداتش،» حق دارید کتاب چهارجلدی را سه جلدی معرفی کنید و نام کتاب را نیز عوضی ذکر کنید و دو قورت و نیم‌تان هم باقی باشد.  بعد هم می‌توانید مدعی شوید که کتاب را دقیقاً خوانده‌اید و نه تنها تردیدی‌ هم ندارید بلکه «تردیدی هم نیست که این کتاب حاصل كار مجموعه اي است»!

نوری زاده در مورد واکنش من هم دروغ می‌‌گوید. من آن موقع واکنشی نشان ندادم بلکه این خوانندگان فهیم بودند که مچ او را گرفتند و مقالاتی را بر علیه او نوشتند.  

نوری زاده که شنیده بود در کتاب مزبور به بیان و افشای جنایات رژیم و از جمله دوستان اصلاح‌طلبش مانند محسن سازگارا، سعید حجاریان، محسن آرمین و… نیز پرداخته‌ام، به خشم آمده و این‌گونه واکنش نشان داد. او که به خاطر رابطه‌اش با بخشی از دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم، شهره عام و خاص است، نعل وارونه می‌زند و مرا که دهسال از بهترین سال‌های عمرم را در زندان‌های رژیم سپری‌ کرده‌ام و بیش از هر کس دیگری در رابطه با جنایتکاران رژیم روشنگری کرده‌ام به ارتباط با رژیم و برخوردار شده «از «مواهب دوران توبه» متهم می‌کند. 

 

نوری زاده و صفرخان قهرمانی

 

نوری‌زاده به خاطر کینه‌ورزی به مبارزین میهنمان در یک موضع‌گیری سخیف، زشت و غیرانسانی، زنده یاد صفر خان قهرمانی را که دوست و دشمن روی سجایای مردمی و خلق و خوی انسانی‌اش تأکید می‌کنند و ۳۲ سال زندان پهلوی را تحمل کرد، به دروغ، «قاتل جنایتکاری» معرفی می‌کند که «دو افسر وطنپرست را با اره تکه تکه کرده بود» !

 

«مار را به سخت جانی خود این گمان نبود….

 سه شنبه 26 تا پنجشنبه 28 ژانویه

  کار بجایی رسید که یک قاتل خیانتکار که در جریان سلطه کوتاه فرقه دموکرات آذربایجان بر این خطه عزیز از خاک ایران، با اره دو افسر وطنپرست هموطن را تکه تکه کرده بود، به لطف حماسه پردازی های رفقا در روزنامه کیهان که دربست در اختیار وابستگان حزب طرازنوین طبقه کارگر بود، به قهرمان ملی تبدیل شود. خلاصه هر کسی راه افتاده بود که بله ما هم بودیم و در حبس آن ظالم چه ها کشیدیم… »

کیهان چاپ لندن شماره 745، پنحشنبه 15 بهمن 1377

 

البته به جای شعر اول مطلب بایستی نوشت: «ما را به بی‌شرمی شما این گمان نبود…» رژیم شاه با پرونده سازی ملاکین، صفرخان را متهم به شرکت در قتل سرهنگ معین آزاد کرد و در تمام مدتی که صفرخان زندان بود، ادعا می‌کرد که وی یک شاکی خصوصی دارد و نمی‌توانند او را آزاد کنند. صفرخان در  گفتگویی که با بهروز حقی داشت و در کتاب «‌لحظاتی از زندگی صفر قهرمانیان‌» آمده است، توضیح داد که ‌«من زمانی‌كه از ساختمان فرمانداری خارج شدم جنازه سرهنگ معین آزاد نقش‌ زمین بود. او مرده بود. گرچه من دارای اسلحه بودم ولی هیچ‌گونه  نقشی در كشته شدن او نداشتم‌.»

در طول ۳۲ سال زندان، دستگاه امنیتی و قضایی شاه، صفرخان را تنها به مشارکت در قتل سرهنگ معین آزاد آن‌هم با شلیک گلوله متهم کرد. رژیم شاه به خاطر این قتل ۱۰ نفر را نیز اعدام کرد. اما نوری زاده بعد از گذشت نیم قرن با بهره گیری از نبوغ شیطانی‌اش، صفرخان را که در بستر بیماری بود و دوران کهولت را سپری می‌کرد، متهم به اره کردن و تکه تکه کردن دو افسر وطنپرست می‌کند.    

 

خوب است شماره‌های مختلف روزنامه‌ اطلاعات را هنگامی که صفرخان قهرمانی از زندان شاه آزاد شد و نوری زاده دبیر سرویس سیاسی آن بود ورق بزنید تا ببینید این روزنامه چه ستایشی که از صفرخان نکرده است. اما نوری زاده بی‌چشم و رو تر از آن است که این‌ چیزها به یادش بیاید. یا اگر بیاید به روی خودش بیاورد.

 

 

 

نوری زاده و محمدرضا شاه

 

نوری زاده در سه شنبه 25 دی ماه سال  1386 در مورد خروج شاه از کشور و بازگشت خمینی ، می‌نویسد:

 

«به فاصله چند هفته آرزوی دیر و دور ما با تشکیل دولت ملی دکتر شاپور بختیار تحقق یافته بود. در واقع بسیاری از ما، با آمدن بختیار، ایرانی آزاد و سربلند را پیش رو میدیدیم که اگر آن آزادمرد چندماهی دیگر بخت ماندن در حکومت داشت راه رسیدن به آن را هموار میکرد.

روزی که شاه از ایران میرفت، بختیار در مجلس گرفتار نمایندگانی بود که بعضی‌شان تا دیروز زیر پرچم ساواک سینه میزدند و شماری نیز آنچنان آهسته میآمدند و میرفتند که کسی تا قبل از آن چند روز رسیدگی به برنامه بختیار صدایشان را نشنیده بود. آقای نماینده منتخب رئیس ساواک کرج نسبت به جرائم دولتهای پیشین بختیار را مؤاخذه میکرد و آن دگری دستمال ابریشمی به عرض عبای آقای خمینی به دست گرفته بود و از رهبر معظم انقلاب میخواست هرچه زودتر به وطن بازگردد.

… تودیعی پر از درد و اندوه در سرمای آن بامداد عجیب، به سرعت پایان گرفت… داریوش در برابرم ایستاده بود. آیا راست است؟

با سردبیر غلامحسین صالحیار به چاپخانه رفتیم. مژده بخش تیتر را آماده کرده بود. بزرگترین تیتر در تاریخ مطبوعات ایران، «شاه رفت»… در خیابانها تب زدگان تصاویر شاه را حتی از اسکناسها بیرون میآوردند و تصاویر خمینی به جای تصویر شاه می نشست. عصر که به دفتر دکتر بختیار رفتم، تیمسار رحیمی لاریجانی تلفن زد که جناب نخست وزیر عده ای مشغول پائین کشیدن مجسمه های شاه هستند. سربازان خیلی عصبانی و ملتهبند… چه کنیم؟ دکتر با آرام کردن او گفت مجسمه ها را باز هم میتوان بالا کشید، اما اگر خون از دماغ کسی بیاید، خمینی به آرزویش رسیده است. اعتنائی نکنید، این تب به زودی فروخواهد نشست. همینطور هم شد. شب که با داریوش و بهرام افرهی ــ یاد باد آن روزگاران یاد باد ــ سر به پیر ترسای پیرهن چرکین در انتهای خیابان ویلا زدیم، هر سه ساکت بودیم. یک ناباوری آمیخته با امید ونگرانی…

داریوش گفت امشب شاه به چه فکر میکند؟ بهرام افرهی سرش را برگرداند تا ما اشکش را نبینیم. شگفتا که همان شب اسماعیل وطنپرست که استادش میخواندیم و در جوانی از پیروان مکتب مارکس و حزب توده بود و از 28 مرداد گلوله ای در پای داشت، وقتی به خانقاهش در آن بالاخانه خیابان شاه سر زدیم، به دیدن ما سری تکان داد و گفت بدجوری از ما انتقام گرفت، حالا بنگرید که چه بلائی بر سر ما خواهد آمد. آخونها همة شما را میبلعند… سه چهار روز پیش مرحوم آیت الله شریعتمداری نیز در خلوتی که فرزند آزاده اش مهندس حسن شریعتمداری و تنی چند از محارمش در آن حاضر بودند گفته بود خدا نکند که خمینی بر سرنوشت ما مسلط شود، من او را میشناسم. انبانی از کینه و نفرت است. و روز بازگشت آقا وقتی آن «هیچی» بزرگ را به صورت ملتی که دلش را فرش راه او کرده بود، پرتاب کرد، تازه خیلیها فهمیدند آن را که دیو می‌پنداشتند و به رفتنش چشم انتظار فرشته بودند، پیش پای چه آیتی،قربانی کردند. مردی که میآمد تا معنای فریب و تزویر و اسلام ناب محمدی انقلابی را برای تک تک ما معنا کند.»

 

http://www.nourizadeh 1386.blogsky.com/?Date= 1386-10

 

برای پرهیز از اطاله‌ی کلام، بدون آن که گفته‌های «امروز» نوری‌زاده را تفسیر کنم، توجه شما را به نوشته‌های «دیروز» علیرضا نوری زاده در «نگاه سردبیر» مجله‌ی امید ایران که همراه عکسش چاپ می‌شد، جلب می‌کنم و قضاوت را به شما خوانندگان فهیم می‌سپارم که چه کسانی «تا دیروز زیر پرچم ساواک سینه میزدند» و اوضاع که برگشت، «دستمال ابریشمی به عرض عبای آقای خمینی به دست گرفتند» و امروز همه چیز یادشان می‌رود و ساز دیگری کوک می‌کنند.

 

نوری زاده در سرمقاله‌ی امید ایران دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۵۸ در باره‌ی «جمهوری خجسته‌ اسلامی» و «بیعت» و «حریت» و رأی «آری» می‌نویسد:

«تا بهمن ماه گذشته حاکمان تو اسلام را به خدمت گرفته بودند. از این تاریخ اسلام فریادی شد در گلوی همه و در سینه پرزخم و پرگلوله برادر و خواهری که در گستره‌ی خیابان‌های میهن تو شهادت را پذیرفتند. به دلت نوید دادی که حریت بار دیگر زنده شد و جمهوری خجسته اسلامی با دست‌های تو بنیان گرفت. بار  دیگر «بیعت» معنا یافت اینبار در کاغذی که تو کلمه «آری» را بر آن نقش زدی. دینگونه در برابر شرق و غرب پنداشتی که اینبار سوسوی چراغی که افروخته‌ای خورشید می‌شود و جز خاک تو منطقه‌ات و بعد جهانت را روشن می‌کند. در این گیرو دار می‌بینی «خوارج» قصد آن دارند که با تغییر نام‌ها، بار دیگر دین را در خدمت گیرند. بیش از این حاکمان تاج بر سر داشتند این بار بعضی خواب حکومت بی‌تاج دیده‌اند. یک دلخوشی برایت هست این که رهبر انقلاب هشیار و بیدار است. و حکایت مولا علی و غسل و تدفین محمد، و رفتن تاج و افسر بر سر دیگری تکرار نمی‌شود. اما… به رزونامه‌ها حمله می‌شود. کتابها را آتش می‌زنند، انگشت اتهام به سوی تو می‌کنشد. برادرانت را که در عصر طاغوت خون دل خوردند و قلم زدند و چه‌ شبها که همراه هم سر بر سنگ زندان طاغوت نهادند، همان «خوارج» از خانه‌ شان بیرون می‌کنند.»

 

نوری زاده در سرمقاله‌ی امید ایران دوشنبه ۲۱ خرداد ۵۸ می‌نویسد:

«شاه سابق نیز چندان تفاوتی با پاپادوک [دیکتاتور هائیتی] نداشت. تنها روشهای آدمکشی و نحوه مردم فریبیشان با هم متفاوت بود. پدر و پسر (رضا خان و محمدرضا شاه) چنان تسمه از گرده‌ی مردم ایران زمین کشیدند که دیرگاهی مردگان متحرکی بودیم در جستجوی مبل و کمد، یخچال و فرش قسطی. و آوردن ماشین و جنس قاچاق از فرانکفورت و مونیخ. اما چون ایرانی بودیم، چون اسلام آیین ما بود. یکروز صبح فریاد زدیم نه!‌ و بعد خون بود و آتش. و جنون پاپا محمدرضا… »
 
 

 

 

 این مختصر را از باب تأثیر در دل ارباب جراید و یا رسانه‌های فارسی زبان و به منظور جلوگیری از نان خوردن نوری‌زاده ننوشتم. هدفم این است که به سهم خودم هرچند ناچیز اجازه ندهم تاریخ کشورمان را وارونه جلوه دهند.

 

ایرج مصداقی

 

مارس  ۲۰۰۸

IrajMesdaghi@yahoo.com

 

http://www.irajmesdaghi.com

 

پانویس:

 

۱- زنده یاد خانم فرخ‌رو پارسا همچون مادر فرزانه‌اش فخر آقاق پارسا به خاطر نقش مهمی که در اشاعه‌ی فرهنگ و آموزش کشور داشت، مورد کینه‌ی ملایان بود. فخر آفاق پارسا یکی از  اولین روزنامه نگاران زن   ایرانی بود که مدیریت مجله‌ی «جهان زنان» را به عهده داشت. او به خاطر نشر مقاله‌ای تحت عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» با تحریک ملایان به اتهام ترویج فساد و تبلیغات خلاف شرع و  اسلام، به دستور قوام‌السلطنه با ۶ سر عائله در سال ۱۳۰۰ شمسی به قم تبعید شد. در همان‌جا بود که خانم فرخ‌رو پارسا به دنیا آمد. بعدها خانواده‌ی پارسا با میانجی‌گری میرزا حسن خان مستوفی‌الممالک، نخست وزیر وقت به تهران بازگردانده شد اما فخر‌آفاق دست از عقاید خود بر نداشت و در سال ۱۳۰۲ با راه اندازی «جمعیت نسوان وطن خواه» به سرپرستی خانم اسکندری، همراه با ملوک اسکندری، صفیه اسکندری، قدسیه مشیری، هایده افشار، مستوره افشار، عصمت الملوک شریفی، فخر السلطنه فروهر، نورالهدی منگنه و … به تلاش‌های خود ادامه داد. این جمعیت خواسته‌های خود را در ۱۸ ماده تنظیم کرده بود. هدف این انجمن توسعه  مدارس دخترانه، توسعه بهداشت زنان و تشکیل تعاونی های زنان بود و مجله‌ی وطنخواه را در می‌آورد. ملایان وقتی به قدرت رسیدند کینه‌ی مادر و دختر را که جز تلاش برای ارتقای سطح آموزش کشور کاری نکرده بودند، یک جا بر سر خانم فرخ‌رو پارسا خالی کردند و در روزهایی که هیجانات اول انقلاب فروکش کرده بود، وی را به جوخه‌ی اعدام سپردند. خانم فخر‌آفاق به خاطر روشنگری در مورد «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» تحت فشار قرار گرفت و رنج تبعید را به جان خرید و زنده یاد فرخ‌رو پارسا که در رشته‌ی پزشکی تحصیل کرده بود، به تعلیم و تربیت و آموزش نوجوانان کشور که آروزی مادرش بود، روی آورد و عاقبت جان سر آن گذاشت.

 ۲- در روز ۱۲ اسفند یکی از بستگان کمال یاسنی به مدد هم نامی با قدوسی دادستان کل انقلاب، توانست یک ملاقات حضوری پیش از اعدام برای مادر کمال بگیرد. در ملاقات مزبور کمال یاسینی با خوشحالی به مادرش خبر داده بود که روز بعد به همراه تنی چند از دوستانش اعدام خواهند شد. او به مادرش تأکید کرده بود که آنشب به همین مناسبت با دوستانش جشن خواهند گرفت و شادمانی خواهند کرد. او سپس بخشی از وسایل‌اش را به عنوان یادگاری به مادرش داده بود. کمال با اعتقاد راسخ نسبت به اعمالی که انجام داده بود به جوخه‌ی اعدام شتافت. در همان روزها و به ویژه امسال روزنامه‌ها و سایت‌های وابسته به رژیم به صورت هماهنگ نامه‌ای از کمال یاسینی را در نقد اعمالی که انجام داده بودند، انتشار دادند که به صورت جداگانه‌ای بایستی به آن پرداخته شود. نامه‌ی مزبور واقعی است و من کپی اصل آن را دارم. این نامه به قصد و هدف دیگری نوشته شده بود. بعد از دستگیری علی حاتمی یکی از رهبران فرقان و دستگیری‌ کمال و … به خاطر جوی که در خانواده‌ی یاسینی و حاتمی به وجود آمده بود و از طرف دیگر به خاطر خبر دار شدن کمال از تشکیل گروهی به نام پیروان راه فرقان، او با اعتقاد به این مسئله که افراد نبایستی کورکورانه و از روی احساسات و بدون تعمق راهی را که آن‌ها پیش گرفته‌ بودند، دنبال کنند، نامه مزبور را می‌نویسد. تصور او بر این پایه بود که اگر کسی می‌خواهد راه آنها را دنبال کند با شناخت و آگاهی این کار را انجام دهد نه بر اساس وابستگی خانوادگی و از روی احساسات. برای همین چنانکه از تیتر و مفاد نامه بر میاید آن را خطاب به دو دایی و خواهرش و همسر علی حاتمی نوشته بود و تأکید داشت که تنها آن‌ها مطلب را بخوانند.

 

 

 


منبع: ایرج مصداقی

Published in: on 16 فوریه 2014 at 1:19 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ادامه‌ی دشمنی دستگاه ولایت با زنده‌یاد فرخ‌رو پارسای

ادامه‌ی دشمنی دستگاه ولایت با زنده‌یاد فرخ‌رو پارسای
 ایرج مصداقی

مستند تلویزیونی «مروری بر زندگی فرخ‌رو پارسا» که توسط حمیدرضا مسعودی «مستند‌ساز دستگاه ولایت تهیه شده و در روز سه شنبه 22 بهمن ماه ۱۳۹۲ از شبکه مستند سیمای جمهوری اسلامی پخش شد مرا وا داشت تا در قبال دروغپردازی و تحریف تاریخ میهن‌مان، و در دفاع از زنده یاد فرخ‌رو پارسای یادداشت زیر را بنویسم.    

مسعودی در گفت و گو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری دولتی ایرنا در مورد ابعاد این پروژه‌ی کثیف که هدفی جز تحریف تاریخ میهن‌مان ندارد توضیحاتی را ارائه داده است. 

http://www.irna.ir/fa/NewsPrint.aspx?ID=81038114

***

اعدام خانم اسفند فرخ‌رو پارسای، وزیر آموزش و پرورش دولت امیرعباس هویدا یکی از جنایات بیرحمانه‌ای بود که در اردیبهشت ۵۹ رقم خورد. اعدام او در دورانی به وقوع پیوست که جامعه در تک و تاب حمله‌ی شکست‌خورده‌‌ی نیروهای آمریکایی به طبس و حمله‌ی نیروهای پاسدار و چماقدار به دانشگاه‌ها تحت نام «انقلاب فرهنگی» به سر می‌برد و گروه‌های سیاسی نه تنها به «حقوق بشر» باور نداشتند بلکه در مخالفت با آن هم از چیزی فروگذار نمی‌کردند. (۱) در روزهایی که جریان محاکمه‌ی خانم فرخ‌رو پارسای در شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست محمدی گیلانی ادامه داشت، حتی زنانی که در اسفند ۵۷ برای احقاق حقوق‌شان به خیابان‌ها آمده بودند و خانم پارسای به گردنشان حق داشت در دفاع از او سخنی نگفتند.

اجرای حکم اعدام خانم فرخ‌رو پارسای مقارن با روز تولد «حضرت فاطمه» و «روز زن» در جمهوری اسلامی، پیام خاص خود را داشت. متأسفانه جامعه‌‌‌ی روشنفکری و جنبش زنان ایران نه تنها در زمان یاد شده واکنشی در قبال آن از خود نشان ندادند بلکه پس از گذشت ۳۴ سال از این جنایت، همچنان به سکوت و خاموشی خود ادامه می‌‌دهند.

در دوران یاد شده، مجاهدین خلق که سازمان‌یافته‌ترین نیروی سیاسی ایران بودند همچنان چشم امید به محمدی‌ گیلانی و امثال او داشتند و در حمایت از سیاست‌ مداخله‌گرایانه و جنگ‌طلبانه‌ی خمینی در عراق، صفحه‌ سیاه می‌کردند. در یکی از تیترهای صفحه‌ی اول نشریه مجاهد پس از اعدام محمدباقر صدر و خواهرش بنت‌الهدا صدر در زندان عراق که در همان روزهای اردیبهشت ۵۹ انجام گرفت، آمده است:

«شهادت در زندان مظلومانه‌ترین شهادت‌ها؛ قتل جنایتکارانه‌ی حضرت آیت‌الله صدر و خواهر ایشان در بغداد نشانه‌‌ی دیگری بر خلق و خوی فاشیستی عمال بعثی عراق. مجاهدین خلق ایران ضمن تسلیت این فاجعه به امام خمینی و تمامی مردم، پیروزی هرچه سریعتر آزادی و عدالت را برای ملت برادر عراق و همه‌ی انقلابیون راستین آن آرزومندند.»نشریه مجاهد شماره‌ی ۴۹  ششم اردیبهشت ۱۳۵۹

http://www.iran-archive.com/sites/default/files/sanad/mojahedine_khalgh–mojahed_049.pdf

این که اعدام دو نفر در عراق، چه ربطی به مردم ایران و تسلیت به آنان داشت موضوع این نوشته نیست. اما باید بپذیرم که سکوت گروه‌های سیاسی در برابر حکم جنایتکارانه‌ی دادگاه انقلاب اسلامی و اعدام اولین زنی که در کشور به نمایندگی مجلس، مدیرکلی، معاونت و وزارت رسید و در راه احقاق حقوق زنان کشورمان مبارزه کرد، راه را برای اعدام هزاران دختر نوجوان و جوان باز کرد.

هنوز ۱۴ ماه از این واقعه‌ی شوم که تحت عنوان مبارزه با «فساد و فحشا» صورت گرفت نگذشته بود که اولین دسته از دختران دانش‌آموز مقابل جوخه‌ی اعدام شعبه‌ اول دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست محمدی‌گیلانی ایستادند. دادگاهی که از آن تحت عنوان «دادگاه خلق» چه‌ حمایت‌ها که نکرده بودند و چه قلم‌فرسایی‌ها که در مورد آن صورت نگرفته بود. 

http://www.iran-archive.com/sites/default/files/sanad/mojahedine_khalgh–mojahed_003.pdf

تاوان سکوت در مقابل اعدام خانم فرخ‌رو پارسای را نسل ما به سختی پرداخت. بعد از گذشته بیش از سه دهه از این جنایت، بدون درس گرفتن از آن نمی‌توان آینده روشنی برای میهن‌مان پایه‌ریزی کرد.

خانم فرخ‌رو پارسا در ۲۷ بهمن‌ماه ۱۳۵۸ یک هفته‌ قبل از آن که محمدحسین بهشتی به حکم خمینی به ریاست دیوان عالی کشور و شورای عالی قضایی منصوب شود دستگیر و در اردیبهشت سال بعد در حالی که بهشتی همه‌ کاره‌ی دستگاه قضایی بود و دسته دسته آخوندهای جنایتکار و وابستگان مؤتلفه را به دستگاه‌ قضایی منتقل می‌کرد در زندان اوین به جوخه‌ی اعدام سپردهشد.

 

این حکم که در روز ۱۷ اردیبهشت ۵۹ صادر شده بود، در ساعت ۱ و ۳۰ دقیقه بامداد ۱۸ اردیبهشت به مورد اجرا گذاشته شد. تعجیل در اجرای حکم اعدام وی در پی تلاش‌های پشت صحنه‌ی ابوالحسن بنی‌صدر برای تبدیل آن به حبس ابد و به دستور مستقیم بهشتی و قدوسی صورت گرفت. این دو، سال بعد در دو انفجار جداگانه و در آتشی که خود برافروخته بودند کشته شدند.

دستخط بنی صدر به قدوسی برای جلوگیری از اعدام خانم پارسای

سید مسعود موسوی نویسنده «زندگی‌نامه شهید آیت‌الله قدوسی» می‌نویسد:‌

«با آغاز ریاست جمهوری بنی صدر اختلاف دامنه‌داری بین وی و دادستانی ایجاد شد. اختلاف فکری آیت الله قدوسی با بنی صدر در کنار دخالت هایی که وی در مسایل قضایی می‌نمود، از عمده ترین دلایل اختلاف بود. از جمله اختلافات، اعدام« فرخ رو پارسا» وزیر آموزش و پرورش در کابینه‌ی هویدا بود. بنی صدر با مطرح کردن نزدیکی زمان اجرای حکم اعدام پارسا با سالروز تولد فاطمه زهرا(س)، تصمیم داشت اجرای حکم را به تعویق اندازد تا با تأخیر در اجرای حکم فرصت لازم را برای لغو حکم اعدام به دست آورد، که با مخالفت شدید آیت الله قدوسی مواجه شد و حکم نامبرده در زمان مقرر اجرا شد.

http://www.habilian.com/view.asp?ID=05381

حضور محمد حسین بهشتی و محمد‌جواد باهنر دو تن از اعضای ذی‌نفوذ شورای انقلاب و حزب حاکم جمهوری اسلامی که از جمله کارشناسان و مشاوران خانم پارسای در تهیه‌ی کتاب‌های دینی مدارس در دوران پهلوی بودند، یکی از دلایل تلاش دستگاه قضایی برای اعدام وی بود. چنانچه تیمسار مقدم و تیمسار پاکروان رؤسای ساواک و عبدالعظیم ولیان رئیس اوقاف و نایب‌التولیه آستان قدس رضوی به خاطر پنهان ماندن رابطه‌ی روحانیت با دربار و ساواک و اوقاف به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند. 

مرکز اسلامی هامبورگ که زیر نظر بهشتی و سپس سیدمحمد خاتمی اداره می‌شد نیز از آموزش و پرورش تحت ریاست خانم پارسای بودجه دریافت می‌کرد.

از راست به چپ، شجاع‌الدین شفا، فروغ فرخ‌زاد و فرخ‌رو پارسای

تلاش بی وقفه‌ی خانم فرخ‌رو پارسای برای به صحنه آوردن زنان پس از واقعه‌ی شوم «۱۵ خرداد» ۱۳۴۲ یکی از دلایل کینه‌ورزی حاکمان جدید با وی بود. چرا که به تعبیر خمینی، نطفه‌ی «نهضت» و «انقلاب اسلامی» در آن واقعه بسته شده بود و روحانیت به اتفاق بازار و عقب‌مانده‌ترین اقشار جامعه هویت سیاسی و ایدئولوژیک «نهضت» خود را از آن‌ می‌گرفتند. نهضتی که بر پایه‌ی مخالفت با رفرم ارضی شاه و حق رأی به زنان و شرکت آنان در حیات سیاسی و اجتماعی کشور شکل گرفته بود.

یکی دیگر از اقدامات داهیانه‌ی فرخ روپارسای انحلال رسیدگی به «ارزش تحصیلی» طلاب بود. او که به خوبی آگاه بود آن‌چه در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود علم نیست به درستی مانع ارزشیابی آن بر اساس معیارهای علمی شد. (۲) طبق گزارش ساواک: «خانم دکتر پارسای از روزی که وزیر آموزش و پرورش شد، کمیسون رسیدگی به ارزش تحصیلی طلاب و کسانی را که با دریافت گواهی اجتهاد از مراجع بزرگ، جهت تعیین ارزش آن را به دبیرخانه شورای عالی آموزش و پرورش، تقدیم می کرده اند، منحل کرده است و در اثر انحلال این کمیسیون دیگر طلبه ها و افرادی نظیر آنان به استناد در دست داشتن گواهی اجتهاد از علمای مذهبی [نمی توانند] برای خود ارزش تحصیلی به دست آورند.»

http://bahejab.com/5365/5365

یکی دیگر از اقدامات مسئولانه و دور‌اندیشانه‌ی خانم پارسای حذف آموزش زبان عربی از دروس دبیرستان و تأکید بر آموزش و یادگیری زبان انگلیسی بود که به عنوان یکی از موارد کیفرخواست او در دادگاه مطرح شد.

او همچنین برای اولین بار دستور داد تا در نقاط روستایی کشور به منظور برخورداری دختران از تحصیلات عالی دبیرستان‌های مختلط پسرانه و دخترانه تشکیل شود. (۳)
همچنین او جزو گروه زنانی بود که در اعتراض به لغو تصویب‌نامه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی که به خاطر اعتراض روحانیون در ۸ آذر ۱۳۴۱ صورت گرفت، به دفتر اعلم رفتند.

(شاهدی، مظفر؛ مردی برای تمام فصول، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۷۹، چاپ اول، ص۴۱۷.)

فرخ‌رو پارسای، نماد تحولات صورت گرفته در وضعیت زنان پس از «اصلاحات» شاه، می‌بایستی مقارن با «روز زن» نظام ولایت فقیه به قربانگاه برده می‌شد. اعدام او در هر تاریخ دیگری، نمی‌توانست آغاز دوران اسارت زن ایرانی در نظام اسلامی را بشارت دهد. آن‌ها به دنبال ایجاد الگوی مورد نظر خود بودند. بی‌خود نبود وقتی ۸ سال بعد یک زن دردمند ایرانی در گفتگو با رادیوی دولتی، الگوی خود را نه «فاطمه‌ زهرا» بلکه «اوشین» معرفی کرد، از سوی خمینی بلافاصله به مرگ محکوم شد.

اعدام خانم پارسای در حالی صورت گرفت که خمینی به صراحت اعلام کرده بود چنانچه متهمی «شخصاً کسی را نکشته باشد، مشمول یک درجه تخفیف گردد.»

اگر اعدام‌های صورت گرفته در ماه‌های اول انقلاب را «اعدام‌های کور» و با هدف انتقام گیری از مقامات لشکری و کشوری نظام پادشاهی تلقی کنیم و یا این گونه اعدام‌ها را خصیصه‌ی «انقلاب» معرفی کنیم و دلیل آن را ایجاد محیط رعب و وحشت به منظور جلوگیری از سازماندهی مجدد نیروهای سلطنت و «ضد‌انقلاب» بدانیم، اما اعدام خانم پارسای برخلاف دیگر اعدام‌ها و از جمله‌ی اعدام ظالمانه‌ی دکتر عباس‌خلعتبری وزیر امورخارجه و دکتر عاملی تهرانی وزیر اطلاعات و جهانگردی، خصیصه‌ی ایدئولوژیک و «زن ستیزانه» داشت و آگاهانه و با «آینده‌نگری» صورت گرفت. به همین دلیل است که دشمنی با او همچنان ادامه دارد. 

او تنها وزیری بود که سال‌ها پس از برکناری‌اش به جوخه‌ی اعدام سپرده شد. خانم فرخ‌رو پارسای به خوبی متوجه‌‌ سمت و سوی حوادث شده بود و می‌دانست چرا به قربانگاه می‌رود. او در وصیتنامه‌ی کوتاهش می‌نویسد : «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی ‏می‌گذارد و امیدوارم آتیه برای زنان بهتر از این باشد» طبق رای نهایی دادگاه انقلاب اسلامی مرکز فرخ‌رو پارسای «به جرم حیف و میل و غارت بیت‌المال و اشاعه فساد و فحشاء در فرهنگ مملکت با به کار گماردن افراد هرزه در سمت‌های مهم وزارتی و ترتیب دادن اردوگاه‌های اختلاطی و زیر پا گذاشتن اخلاق اسلامی، از ائمه کفر و ضلال و از مصادیق روشن مفسدین فی‌الارض تشخیص داده و مطابق نص صریح قرآن محکوم به اعدام و استرداد کلیه اموال منقول و غیرمنقول شد.»

همراه با خانم پارسای، فاطمه صادقی که بنا به رأی دادگاه انقلاب اسلامی مرکز جرمش «فریب دختران بیگناه و فروختن نوامیس جامعه» و علی شجاعی که جرمش «اختفا و پخش هروئین و تریاک» اعلام شده بود اعدام شدند. اعدام خانم پارسای با این دو نفر، به منظور تحقیر و تخفیف شأن یکی از پیشتازان جنبش زنان ایران صورت گرفت. در اطلاعیه‌ی شریرانه‌ی دادگاه انقلاب اسلامی مرکز تأکید شده بود که این افراد «برای حفظ جامعه اسلامی از گزند این‌گونه مفسدین و برای عبرت گرفتن دیگران و نجات جامعه اسلامی به اعدام محکوم شدند.» 

اعدام خانم پارسای با این دو نفر، زمینه‌‌‌ساز داستانسرایی و دروغپردازی علیرضا نوری‌زاده و منصوره پیرنیا در مورد نحوه و کیفیت اعدام وی شد که قبل از هرچیز جفا به حقیقت و تاریخ کشورمان است.

این دو، به دروغ فاطمه صادقی را «پری بلنده» یکی از گردانندگان «شهرنو» معرفی کردند که در تیرماه ۱۳۵۸ اعدام شده بود و محل اعدام را نیز از زندان اوین به کنار کاباره «شکوفه نو» در مجاورت «شهرنو» و نحوه‌ی اعدام را نیز با طناب دار و سیم بکسل و … تغییر دادند و به سبک آخوندهای منبری داستان پر سوز و گدازی هم برای آن ساختند.

۶ سال پیش مقاله‌ای در این مورد نوشتم و به تفضیل در مورد دروغپردازی‌های صورت گرفته توضیح دادم؛ منتهی روشنگری‌‌ام باعث نشد که «محققان» وطنی و کسانی که به رونویسی عادت دارند دست از داستانسرایی بردارند. (۴)

http://www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=165

***

شرح کیفرخواست و محاکمه‌ و دفاعیات فرخ‌رو پارسای در روزنامه‌های کیهان،۷ ، ۸  و ۹ اردیبهشت، اطلاعات ،۳، ۷ ، ۸ و ۱۵ اردیبهشت و انقلاب اسلامی ۹و ۱۸اردیبهشت ۱۳۵۹ آمده است که بیش از هرچیز نشاندهنده‌ی بی‌قانونی و ظلم بی حد و حصری است که در دادگاه‌های انقلاب اسلامی به متهمان روا می‌شد.

در حالی که بسیاری از مقامات لشکری و کشوری دوران پهلوی با ریش و «محاسن اسلامی» در دادگاه حاضر می‌شدند خانم پارسای از سرکردن چادر در دادگاه و نزد محمدی گیلانی خودداری کرد و بر آن‌چه در دوران صدراتش صادقانه و از روی اعتقاد در مورد چادر سر کردن زنان بر زبان آورده بود پای‌فشرد.

به گزارش روزنامه اطلاعات در اولین جلسه دادگاه، که دوم اردیبهشت ۵۹ برگزار شد اتهامات علیه خانم پارسای از سوی رئیس دادگاه چنین عنوان شد: «حیف و میل اموال بیت المال و ایجاد فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک منحله در جهت سرکوبی و اخراج آزادیخواهان و فرهنگیان مبارز از وزارت فرهنگ جهت تحکیم رژیم منفور پهلوی و سخنرانی‌های موثر و مکرر جهت تحکیم رژیم مزبور و شرکت در تصویب قوانین ضد مردمی و استفاده از مقام و موقعیت خود جهت نقص قوانین و وابسته نمودن آموزش و پرورش به فرهنگ استعماری امپریالیزم و روابط نزدیک با نصیری معدوم و روابط نامشروع با رئیس دفتر خود، و … »

خانم پارسای در حالی به همکاری مؤثر با ساواک متهم شده بود که بخش زیادی از اتهامات مطرح شده علیه وی بر پایه‌ی گزارش‌های ساواک تنظیم شده بود. او در میان صاحب‌منصبان رژیم پهلوی تنها کسی بود که در محاکمه‌اش از گزارش‌های ساواک بطور وسیع استفاده شد. حتی انتخاب وی به معاونت پارلمانی وزارت آموزش و پرورش با مخالفت ساواک روبرو شده و در گزارش آن آمده بود:‌

«انتخاب خانم دکتر فرخ رو پارسای به معاونت وزارت آموزش و پرورش که منتسب به بهایی بودن و از فرقه ازلی آن می‌باشد انعکاس بسیار بدی دربین فرهنگیان با سابقه داشته و آن‌ها را که عمری به دست و دل پاکی خدمت کرده اند، مأیوس نموده و نیز انعکاس این عمل در بین روحانیون و متعصبین مذهبی با اعتراض مواجه شده آنها را عصبانی نموده است.»

همچنین اثبات اعتقاد وی به بهاییت که اساساً‌ نبایستی جرم تلقی می‌شد بر اساس گزارش غیرواقعی ساواک تنظیم شده بود:‌

«مراسم عقد برادرزاده خانم پارسا، با فرزند تیمسار صنیعی، وزیر سابق جنگ در منزل برادر خانم پارسا که قاضی دادگستری است، برگزار شده است. در این مراسم مهندس روحانی وزیر کشاورزی و عده‌ای دیگر از پیروان مسلک بهایی حضور داشته‌اند. خانم پارسا و تیمسار شیرین سخن نیز در این مجلس بوده‌اند. خطبه عقد که معمولاً از طرف یک نفر روحانی باید خوانده شود انجام نگردید و طبق آداب و رسوم بهایی‌ها برنامه عقد انجام شده است».

نماینده دادستان در قسمتی دیگر از کیفر خواست به قرائت گزارشی از ساواک که در آن از خانم پارسای به خاطر سخنانش در مورد حجاب انتقاد شده بود پرداخت:

«… ساعت ۹ صبح روز ۴۷/۱۱/۲۱ مدیران مدرسه جامعه اسلامی در تالار آیینه حضور یافتند. تعداد مدعوین ۱۵٠ نفر بود که ۸٠ نفر آنان را زنان چادری، ۲٠ نفر را مردان معمم و بقیه همه مردانی بودند که بدون کراوات و با ریش آمده بودند. وزیر آموزش و پرورش بمحض آمدن به سالن با عصبانیت گفت خانمها چکار‌ اند. یکی از مسئولان پاسخ داد اینها مدیران مدارس دینی هستند. خانم وزیر گفته است مدرک تحصیلی اینها چیست؟ و بلافاصله گفته است در میان اینها چند نفر لیسانسه هستند که دو نفر از خانم‌ها دستشان را بعلامت لیسانسه بودن بالا می‌برند. در این موقع خانم وزیر با عصبانیت می‌گوید: اسلام هرگز نگفته است که زنان چادر سر کنند، فرخ رو پارسا در ادامه صحبت‌هایش در پایان مجلس مزبور گفته است: باید خرافات ریشه کن شود. … در پایان این گزارش ساواک نظر داده است که: وزیر در مورد زنان چادری تند روی کرده حال آنکه باید آنها را با لحن ملایم‌تری به رفع حجاب دعوت می‌کرد…»

این اتهامات در حالی مطرح می‌شد که خانم پارسای در مردادماه ۱۳۴۸ با ارسال نامه‌ای به رضا روزبه «ریاست دبیرستان علوی» که مدرسه‌ای اسلامی بود و پس از ورود خمینی اقامتگاه وی شد «موفقیت درخشان و افتخار‌آمیز دانش‌آموزان رشته ریاضی آن دبیرستان را صمیمانه تبریک و تهنیت» گفته و «جایزه‌‌ای» نیز به این دبیرستان از طرف وزارت آموزش و پرورش اهدا کرد. وی در پایان نامه‌ی خود در حالی که در دوران یادشده نیازی به تظاهر و خودنمایی نداشت مزید توفیق «ریاست دبیرستان و همکاران محترم» وی را از «خداوند متعال» آرزو کرد.

البته مدرسه‌‌‌ی علوی پس از پیروزی انقلاب به توصیه‌ی مرتضی مطهری ایدئولوگ نظام به بازداشتگاه، دادگاه و مدرسه‌ی رفاه به محل تیرباران وابستگان نظام پهلوی تبدیل شد. (۵)

این در حالی بود که خانم پارسای به خاطر حرمت مدرسه و محل تحصیل رسماً از ساواک خواسته بود که معلمان و کادر آموزشی تحت تعقیب، در مدرسه و محیط تحصیل بازداشت نشوند. این مهم حتی به تأیید نماینده دادستان در جریان محاکمه‌ی وی نیز رسید.

خانم پارسای برخلاف ادعای کارگزاران رژیم در بخشنامه‌ای که در ۱۵ شهریور ۱۳۵۰ صادر کرد مقرر داشت که «دانش‌آموزان در سال تحصیلی 51/50 برای تدریس قرآن در سال‌های سوم، چهارم و پنجم ابتدایی منحصراً از سه جزوه «درس‌هایی از قرآن مجید» که از طرف شرکت نسبی اقبال و با همکاری آقایان سید رضا برقعی و محمد جواد باهنر، مولفان کتاب‌های درسی جدید تعلیمات دینی که با روشی جالب و نفیس تهیه شده است استفاده نمایند».

رفسنجانی نیز بر موضوع مشاورت برقعی و تهیه کتاب‌های درسی توسط بهشتی و باهنر و … صحه می‌گذارد.

http://www.jomhourieslami.com/1390/13900407/viJhename/13900407_12_jomhori_islami_aqidati_0017.html

<

چنانچه در این سند آمده برای رضا روزبه رئیس دبیرستان علوی، تشویق و تأیید «مقام محترم وزارت» مهم بوده و فتوکپی نامه‌‌ی خانم پارسای را برای دبیران مدرسه ارسال می‌کند. 

اتهام دیگری که در دادگاه «عدل‌ اسلامی» به استناد گزارش ساواک علیه وی مطرح شد عبارت بود از این که وی از ایتالیا « چهارصد هزار ریال اجناس، بدون پرداخت گمرک و عوارض برای شخص خود وارد ایران نموده».

در گزارش ساواک در تاریخ ۸/۹/۵۲ بر علیه خانم پارسای آمده است: «وقتی خانم پارسای وزیر آموزش و پرورش از سفر خارج از کشور برگشته، هفت چمدان پر از اجناس مختلف با خود آورده و مأموران گمرک با ترخیص آنها مخالفت نمودند؛ لذا راننده­ای با مراجعه به رئیس گمرک چمدانها را گرفته و تحویل خانم وزیر داده و مشارالیه در مقابل این خدمت به رئیس ناحیه 11 آموزش و پرورش تلفن زده و از طریق رئیس اداره مزبور یک گواهینامه ششم ابتدایی با معدل ۲۵/۱۳ به وی داده است».

(رجال عصر پهلوی به روایت اسناد ساواک (امیر عباس هویدا)، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1382، چاپ اول، ج۱، ص۱۴۱.)

گزارش دیگری از ساواک که در دادگاه به عنوان اتهام علیه خانم  پارسای مطرح شد اشاره‌ی سازمان اطلاعات و امنیت کشور به جلسه‌ی هفتگی گروهی از اعضای حزب مردم بود که در آن عنوان شده بود:

«مشارالیه سوء استفاده از مقام خود نموده و مقادیری فرش نفیس با بودجه دولت خریده و آنها را بمنزل خود برده است و نظر باینکه متهمه با استفاده بودجه دولتی خود همیشه با فرزندان خود در خارج صحبت و مکالمه می‌نموده…»

گزارش دیگر ساواک بر علیه خانم فرخ‌رو پارسا که در کتاب‌های انتشار یافته از سوی دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی آمده حاکی از انتصاب وابستگان ایشان به پست‌های دولتی است.

در یکی از این گزارش‌ها ساواک به انتصاب کجوری (خواهرزاده تیمسار شیرین سخن، همسر دکتر پارسای) به سمت رئیس آموزش و پرورش شمیرانات، علی­رغم لیاقت و شایستگی­اش اشاره داشته است.

(زنان دربار به روایت اسناد ساواک، پیشین، سند مورخ ۲۸/۱۲/۴۷، ص۱۳۲)

و در گزارش دیگری به برکناری مهندس دادمنش که به ادعای ساواک حاضر نشد رشوه بگیرد و در مقابل زمین­خواری دوستان خانم پارسای سکوت کند اشاره می‌شود.  (همان، سند مورخ ۱۷/۴/۵۰، ص ۲۳۸)

و همچنین ساواک از اختلاس در فروشگاه تعاونی فرهنگیان خبر داده است. (زنان دربار به روایت اسناد ساواک، پیشین سند مورخ ۱۵/۶/۴۸، ص۱۴۶.)

پرونده‌‌سازی ساواک و بخشی از اعضای حزب مردم و … علیه خانم پارسای، نشاندهنده‌ی ذهنیت «مردسالار» جامعه و تلاش آن‌ها برای حذف اولین وزیر زن تاریخ ایران بود که متأسفانه با موفقیت همراه شد و او در سال ۵۳ از وزارت آموزش و پرورش برکنار شد. برکناری او در حالی که شاه ادعای رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ را داشت حتی حساسیت زنان جامعه‌ را نیز برنیانگیخت.
خانم پارسای که به خوبی با مشکلات جامعه‌ی ایران آشنا بود با ژرف‌نگری در سال ۱۳۵۵ و دو سال پس از برکناری‌اش دردمندانه می‌نویسد:

«جوانان امروز در فاصله سنین ۲۰ تا ۵۰ ساله ایرانی اكثرا مرا به خوبی می‌شناسند چرا كه سال‌ها مربی و مدیر مدرسه و معاون وزارت آموزش و پرورش بودم. اولین زنی بودم كه به مجلس رفتم و اولین زنی بودم كه معاون و سپس وزیر شدم و تاكنون نیز تنها زنی هستم كه در صف وزیران سابق می‌ایستم اما همه این‌ها ظاهر است و باطن زندگی زن ایرانی چیز دیگری است.»

مدارک و شواهد ارائه شده در دادگاه که بر اساس کارنامه‌ی خانم پارسای در وزارت آموزش و پرورش و شکایات افراد، ذکر شده آنقدر سست و بی‌پایه بود که بیش از هر چیز رسواگر «عدل اسلامی» مورد ادعای حضرات است. یکی از شاکیان به نام شریف زاده مدعی بود «متهم با استفاده از موقعیت پست خود باعث انحلال مدرسه وی شده»، عبدالعلی نجفی دیگر شاکی « از سوء استفاده و فساد در آموزش و پرورش و دادن رشوه به خبرنگاران سر سپرده رژیم منفور پهلوی جهت تبلیغ کاذب و دروغی-» نالید.

امیرعباس هویدا و فرخ رو پارسا در مراسم انقلاب سفید

حیدرعرفانی شاکی بعدی مدعی بود که «متهمه سبب تبعید وی گردیده و موجب سرگردانی خود و عائله اش شده است.»

محمد عزیزی شکایت داشت که خانم پارسا « بدون جهت و بعلت ضد مردمی نامبرده را بازنشسته نموده و باعث ضرر و زیان مادی و معنوی وی شده است.»

مجتبی مدرس طیرانی ادعا کرد که «متهمه در زمان وزارت خود مدرسه وی را منحل نموده و باعث آبروریزی مشارالیه شده و منجر بضرر و زیان زیادی گردیده است.»

شکایت زهرا عباس پور دائر بر این بود که «همسر مشارالیه فراش مدرسه رضا پهلوی بوده چون به هویدا معدوم در زمان ورود به مدرسه اعتنا نکرده او را از کار بر کنار نموده و به همین جهت زندگانی آنها در هم ریخته شده و به آنها ضرر و زیان فوق العاده وارد گردیده است.»

اختر علی اسحاب مدعی بود که « فرخ رو پارسا وزیر نالایقی بوده و بهمین جهت معاونین و زیردستان او سوء استفاده کرده و نارضایتی مردم و فرهگیان را فراهم نموده و بین آنها تفرقه انداخته است.»

گزارشی نیز خوانده شد حاکی از اینکه «متهمه چندین ملیون تومان سوء استفاده نموده و وزارت آموزش و پرورش را وابسته به فرهنگ استعماری آمریکا کرده است»

بنا بر گزارش روزنامه انقلاب اسلامی، در پنجمین جلسه دادگاه نماینده دادستان در دنباله دفاع خود از کیفرخواست در مورد سفر فرخ رو پارسا به هندوستان و دیدار از ماهواره‌های این کشور گفت مگر حرفه شما و کار شما ایجاب می کرد که برای دیدن ماهواره ها به هندوستان بروید؟

آن‌چه نماینده دادستانی به عنوان کیفرخواست علیه خانم پارسای مطرح می‌کند را مقایسه کنید با جنگ و دعوای آخوندها و وابستگان رژیم برای سفر به کشورهای خارجی.

نماینده دادستان در قسمتی دیگر در مورد هدایای خانم فرخ رو پارسای و سفر به شیخ نشینها و املاک نامبرده و همچنین تصدی ایشان در مقام نایب رئیس مجتمع آموزشی فرح سابق و قرارداد با موسسه انتشارات فرانکلین و حیف و میل‌های نامبرده از بیت المال و سفرهای وی به خارج مطالبی را برای دادگاه توضیح داد. خانم فرخ‌رو پارسای بر اساس چنین اتهاماتی، به سوء استفاده از مقام و مال‌اندوزی و … محکوم و اعدام شد در حالی که محمدرضا نعمت‌زاده وزیر معدن، صنعت و تجارت دولت روحانی از صدقه سر «نظام عدل اسلامی»، دارای ۹۵۰میلیارد تومان سرمایه است و چهار شرکت خارجی به نام او ثبت شده که میزان سرمایه‌ی آن‌ها مشخص نیست. همه‌ی این ثروت را نیز با استفاده از رانت و حضور در دولت‌های مختلف در سه دهه‌ی گذشته به دست آورده است. اخیراً هم دو تن از شرکای او به معاونت وزارت معدن ، صنعت و تجارت و نفت درآمده‌اند. پس از رسیدگی قوه قضاییه به اموال اعضای دولت حسن روحانی خبر داده  شد که دارایی شش وزیر کابینه بیش از ۱۰۰۰ میلیارد تومان ارزش دارد. (۶)

علی اکبر شمس، به عنوان دومین شاکی در جلسه پنجم دادگاه، ٩ اردیبهشت، شهادت داد و گفت «من یکی از لطمه‌دیده ترین فرهنگیان هستم که در اینجا حضور دارم». وی در مورد رجبی معاون آموزش و پرورش گفت که نامبرده از منابع اسرائیلی‌ها در این مملکت استفاده می کرد و هم اکنون در ایران نیست. وی به تفصیل پیرامون وضع مالی خود و اجحافاتی که از طرف آموزش و پرورش شد و همچنین راجع به حکم خاتمه خدمت خود مطالبی برای دادگاه بازگو کرد.

حسن نامی مدیر کل هم آهنگی طرح‌ها و برنامه ریزی‌های توسعه در وزارت آموزش و پرورش در دوران وزارت محمدعلی رجایی به عنوان شاهد گفت:

«خانم فرخ رو پارسا ۸٠٠ هزار تومان وسائل آزمایشگاهی برای مجتمع شماره ۲ آموزش و پرورش خریده که همه اینها صد هزار تومان ارزش ندارد، و اصلا بدرد ما نمی خورد، مدتهاست که این وسائل در انبار نگهداری می‌شود.»
به نوشته روزنامه کیهان در شماره روز ٧ اردیبهشت ۱۳۵۹، فرخ‌رو پارسای در ادامه دفاعیاتش افزود: «راجع به اتهام داشتن روابط نامشروع من با رییس دفترم که در کیفرخواست به آن اشاره شده باید بگویم که به قرآن مجید سوگند می‌خورم که هیچ‌گونه روابطی بجز روابط اداری بین ما حاکم نبوده است.» وی ادامه داد: «راجع به غارت بیت‌المال که بزرگترین اتهام من است، باید بگویم من این مساله را تکذیب می‌کنم، زیرا در تمام طول خدمت، من نه کار مالی داشتم و نه سروکاری با حساب و دفتر داشتم. این‌ها که به من اتهامات دزدی چند میلیونی وارد کرده‌اند، باید بگویند این پول‌ها را من از چه طریقی و از کجا سرقت کرده‌ام؟»

وی همچنین اضافه کرد: «متاسف هستم از اینکه اتهاماتی به من وارد شده است که دلیل و اساس محکمی ندارد و این عمل باعث تشتت افکار من شده است. در اتهامات وارد شده به من حتی دین مرا مورد تردید قرار داده‌اند و من باید بگویم که مسلمان هستم و شیعه به دنیا آمده‌ام و ان‌شاءالله شیعه از دنیا خواهم رفت.» وی سپس به شرح مفاد بخشنامه‌هایی که برای تدریس تعلیمات دینی و قران به تمام ادارات و موسسات تابعه وزارت آموزش و پرورش صادر کرده بود پرداخت و در قسمتی از اظهارات خود گفت: «در آن زمان از کسانی امثال دکتر محمدجواد باهنر و آیت‌الله برقعی دعوت به عمل آمد که در تهیه و ترجمه دروس تعلیمات دینی و قرآن با این وزارتخانه همکاری به عمل آورند و کتاب‌های لازم را تهیه نمایند.»

بر اساس گزارش روزنامه اطلاعات مورخ  ۷ اردیبهشت در دومین جلسه دادگاه خانم پارسای در مورد همکاری با ساواک اظهار داشت «این قضیه کاملاٌ برعکس است، یکی از علل شایعات و اتهامات پراکنده که برای اینجانب موجود است عدم همکاری با ساواک می‌باشد، زیرا مدت دو سال بود که از من می‌خواستند تا یک شبکه اطلاعاتی در میان معلمان ایجاد کنم و چون می‌دانستم ایجاد چنین شبکه‌ای جز ایجاد محیط جاسوسی و تفتیش عقاید و دستگیری معلمین حاصل دیگری ندارد مقاومت می‌کردم. و بالاخره تا روزی که من در آن سمت بودم چنین شبکه ای بوجود نیامد و نامه ای که در این مورد نوشته شده بخاطر ایجاد این شبکه مبارزه با کمونیزم بود». رئیس دادگاه از متهم پرسید: شما گویا در مورد این شبکه طرحی ارائه کرده اید راجع به این طرح توضیحاتی دارید؟ فرخ رو پارسای در جواب گفت «دو سال بود که فشار می‌آوردند برای شبکه اطلاعاتی. من پیشنهاد کردم بجای اینکار تبلیغاب ضد کمونیستی انجام بگیرد، که این را بصورت یک طرح دادم که به تصویب شاه مخلوع رسید، و مقداری از مطالب ضد کمونیستی چاپ کردند و از ما خواستند بین معلمین توزیع کنیم. البته این طرح آنها را قانع نکرد و تا روزی که من بودم شایعات و اقدامات بر ضد من بود.»

وی در مورد وابستگی فرهنگ ایران به فرهنگ استعماری گفت «در زمان تصدی وزارت من بخدمت کلیه مستشاران آمریکائی که در آن وزارتخانه بودند خاتمه دادم و کسی را هم بجای آنها استخدام نکردم. و بین آموزش و پرورش ایران و آمریکا هیچگونه ارتباطی وجود نداشت».

در کیفرخواست عنوان شده بود که وی ۴٠ هزار تومان جنس بدون پرداخت عوارض از ایتالیا به ایران آورده! در مورد این اتهام متهمه گفت «من حتی یک شاهی از هیچ کشوری جنس وارد نکرده‌ام و اگر وارد کرده باشم حتماً بارنامه و قبض آن باید موجود باشد، گزارش ساواک خلاف است و همه گزارشات آنها دروغ است.»

خانم پارسای در مورد اتهامی که به رفتار وی در دیدار با مدیران مدارس مذهبی وارد آمده می گوید «سخنان من در جمع مدیران مدارس مذهبی که یکی از شاکیان من در دادگاه عنوان کرد باین صورت بود که من در آن جلسه در مورد حجاب زنان گفتم که حجاب نباید مانع فعالیت‌های اجتماعی زنان گردد. در آن زمان دختران مدارس مذهبی در فعالیت‌های ورزشی اصلاً شرکت نمی‌کردند. من در تمام بخشنامه‌های خود زنان را به پوشیدن لباس‌های سنگین و با حجاب دعوت می‌کردم.»

خانم فرخ رو پارسای از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود نیز دفاع کرد. در اشاره به عضویت در حزب ایران نوین اظهار داشت «که انگیزه شرکت من در حزب ایران نوین آن بوده است که فکر می کردم دارم از یک حکومت دیکتاتوری بسوی یک حکومت آزاد می رویم و چون به زنان اجازه داده شده بود که کار و فکر کنند و در دستگاه دولتی موثر باشند با خود گفتم که می توانم مفید واقع شوم.» . «در طول خدمت چندین ساله ام در سمت وزیر آموزش و پروش همواره سعی میکردم که بهترین معلمان را بخدمت آموزش و پروش درآورم… برنامه های آموزشی و پروشی دانش آموزان را بهبود بخشم و کوشش می کردم دانش آموزان بموازات فرا گرفتن دروس خود با حرفه و صنعت و فنون نیز آشنا شوند». « نمی خواهم بگویم که در گذشته فساد نبوده، بوده ولی من سعی کردم به فساد آلوده نشوم و تا آنجایی که قدرت داشتم از فساد بر کنار ماندم»

سایت‌های وابسته به نظام پس از گذشت ۳۴ سال از اعدام خانم پارسای، همچنان به دشمنی با وی ادامه می‌دهند. معصومه جمشیدی «محقق» پژوهشگده باقر‌العلوم یكی از زیر مجموعه‌های معاونت فرهنگی سازمان تبلیغات اسلامی قم که در دشمنی با وی سنگ تمام گذاشته، حتی نام خانوادگی صحیح او را نمی‌داند و آن را روپارسای می‌نویسد.

http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=39105

بر ماست که با گرامی‌داشت یاد خانم فرخ‌رو پارسای غفلت‌ و اشتباه‌مان را جبران کرده، کوشش‌های او برای پیشرفت جامعه و به ویژه ارتقای موقعیت زنان میهنمان را ارج بگذاریم.

ایرج مصداقی ۲۷ بهمن ۱۳۹۲

www.Irajmesdaghi.com

Irajmesdaghi@gmail.com

پانویس:‌

۱- برای مثال سازمان مجاهدین که در آن روزها بسیار از «آزادی»‌ می‌گفت و هیچ تفسیری از آن به دست نمی‌داد در مورد «حقوق بشر» به سبک و ادبیات عقب‌مانده‌ترین بخش‌های رژیم می‌نوشت:

«فراماسونری جدید با طرح مسائل حقوق بشر، و دفاع از آن در سطح جهانی، طرح تازه‌ای را آغاز می‌کند. در پناه این سیاست می‌خواهد چهره‌ ضدمردمی خود را مجدداً و با شیوه‌ای نو بپوشاند و ماسک جدیدی بر چهره‌ی خود بزند. در این رابطه تأکید مشخصی روی مسائلی از قبیل آزادی، اخلاق و مذهب دارد. در نتیجه‌ با استخدام این روش نو می‌کوشد آثار سوء تجاوز‌های گذشته را خنثی کند .» «سیاست حقوق بشر می‌خواهد چهره کریه امپریالیسم را پنهان سازد» صفحه‌ی ۱۱ و ۱۲ مجاهد شماره ۵

یا آن که :

«دادگاه‌های انقلاب که با چند اعدام انقلابی کارش را شروع کرد، از تأیید و حمایت گسترده‌ترین اقشار خلق ما برخوردار بود. آن‌هم در شرایطی که همه امپریالیست‌ها و محافل ارتجاعی جهان یک‌صدا زبان اعتراض علیه این دادگاه‌ها گشوده بودند. و ظاهرا به خاطر نقض آن‌چه که خود «حقوق قانونی متهمین» و یا «محاکمه عادلانه» می‌خواندند، اعدام های انقلابی این دادگاه‌ها را محکوم می‌نمودند.» مجاهد شماره ۳ پانزده مرداد ۵۸.

۲- روحانیون پس از دست‌یابی به قدرت با آن‌که سال‌ها در مذمت دانشگاه و تخصیلات مدرن سخن می‌گفتند به ارزش‌گذاری تحصیلات حوزوی پرداخته و آن‌ها را معادل، لیسانس، فوق‌لیسانس و دکترا ارزش‌یابی کردند.

۳- دایی‌ام دکتر حسنعلی محققی نماینده‌ی مجلس شورای ملی از حوزه‌ی انتخابیه نطنز، قمصر و بادرود تعریف می‌کرد در بازدید از «ابیانه» نطنز، مردم این روستا که از فرهنگ بالایی هم برخوردار هستند از او می‌خواهند که واسطه شود تا دبیرستان مختلط پسرانه و دخترانه در ابیانه ایجاد شود. چرا که به خاطر تعداد کم محصل عملاً دختران از تحصیل باز می‌ماندند. اهالی ابیانه به دکتر محققی می‌گویند دختران و پسران ما صبح تا شب در روستا با هم هستند، اگر در مدرسه و کلاس درس پیش هم بنشینند اشکال دارد؟ دایی‌ام از آن‌ها می‌خواهد که درخواست‌شان را به صورت مکتوب بنویسند. او نامه‌ی آن‌ها را پیش خانم پارسای می‌آورد، وی که آن موقع معاون پارلمانی وزارت آموزش و پرورش بود به آیین‌نامه تشکیل‌ کلاس‌های درس اشاره می‌کند و می‌گوید امکان آن نیست، دکتر محققی استدلال می‌کند یک موقع خود شما هم اجازه‌ی تحصیل نداشتید حال آن که الان پزشک هستید و معاون وزیر؛ بالاخره خانم پارسای می‌گوید وزیر بایستی در این رابطه تصمیم بگیرد. دکتر محققی نزد دکتر هادی هدایتی وزیر آموزش و پرورش وقت می‌رود. او هم به آیین‌نامه فوق اشاره کرده و اضافه می‌کند من بچه‌ی شاه‌ عبدالعظیم هستم، می‌خواهی من را با آخوند‌ها درگیر کنی؟ و به این ترتیب از زیر بار آن شانه خالی می‌کند. چند ماه بعد در شهریور ۱۳۴۷ دکتر هدایتی کنار می‌رود و خانم پارسای وزیر می‌شود. دکتر محققی دوباره به خانم پارسای که این بار وزیر است مراجعه می‌کند و او دستور تشکیل کلاس‌های مختلط را می‌دهد و به این ترتیب راه برای تحصیل دختران در نقاط دور افتاده باز می‌شود و خبرش در روزنامه اطلاعات منتشر می‌شود. بعداً به نوشته‌ی خانم پارسای در ۱۶ نقطه‌ی کشور دختران در دبیرستان‌های پسرانه ثبت نام می‌کنند.

۴- عنایت فانی برنامه‌ساز بی‌ بی سی در گفتگو با نوری‌زاده بدون آن که نامی از من بیاورد به نوشته‌ی من در ارتباط با دروغ‌پردازی نوری زاده در مورد دار زدن خانم فرخ‌رو پارسای و «پری بلنده» در یک شب در مقابل کاباره «شکوفه نو»  در اردیبهشت ۵۹ در آن‌جا اشاره کرد. در دقیقه ۹ و ۴۵ ثانیه

http://www.youtube.com/watch?v=rEZzWIp-m5Y&feature=player_embedded#at=14

نوری زاده که خود را تنگنا دیده بود چشم در چشم عنایت فانی انداخت و تأکید کرد که خودش در آن‌ صحنه حضور داشته و شاهد دار زدن خانم فرخ‌رو پارسای و پری‌بلنده بوده است! یعنی دروغی بر دروغ‌های قبلی‌اش افزود. او در آن لحظه یادش نبود که خود وی در نشریه‌ی «امید ایران» در ۱ مرداد ۱۳۵۸ در مورد تیرباران «پری پلنده» نوشته بود:
«نگاه کنید، اینجا خراب‌آبادی در هیچستان نیست اینجا پایتخت ناکجاآبادی است با نام تهران، پایتخت پنج میلیونی، شهر نئون و شهر انقلاب، جائیکه فریادهای ما بنیان طاغوت را بهم ریخت. اساس ظلم را درشکست. اما ظم باقی ماند. نگاهشان کنید آن‌ها برادران و هموطنان ما هستند. حتی آن روسپی سوخته، آنکه نقد جوانیش را به درمی فروخت. و اینک در آستانه شکستن در اعتیاد و سیفلیس مثل کرم زندگی می‌کند. شاید هم روزی به لطف دادگاه معدلت پرور، مثل آن یکی «پری بلنده» سینه کش دیوار، دو سه گلوله در شکمش خالی شود. آیا او مستحق گلوله است. »

امید ایران شماره‌ی ۱۰۱۷، دوره جدید شماره‌ ۲۵ دوشنبه ۱ مرداد ماه ۱۳۵۸ صفحه‌ی ۲

نوری زاده، در گفتگو با عنایت فانی مدعی شد دار زدن همز‌مان دو نفری را شاهد بوده که به فاصله‌ی ۱۰ ماه از یکدیگر تیرباران شده‌اند!

۵- سکوت در قبال تبدیل مدرسه به زندان و محل کشتار، بدعتی شد تا نظام جمهوری اسلامی کاخ جوانان، باشگاه‌های ورزشی، مهمان‌سراها و دیگر مراکز آموزشی را نیز به زندان و قتلگاه تبدیل کند. و کودکان و نوجوانان را از پشت میز و کلاس درس دستگیر و به زندان‌ها و جوخه‌های اعدام روانه کند. 

۶- محسن محمدی معین، قائم مقام دفتر سیاسی منطقه سه کشوری سپاه در دوران جنگ، جانشین معاونت سیاسی ستاد کل سپاه، معاون سیاسی ـ امنیتی استانداری گیلان و تدوین‌کننده‌ی‌ برخی از مهمترین و محرمانه‌ترین بولتن‌های خبری ـ تحلیلی در دوران خمینی می‌گوید:

«من در زمان مسئولیتم مامور شدم برای شناسایی اینکه کدام یک از آقایان در منطقه تحت مأموریتم نیاز به اتومبیل ضد گلوله دارند کدام ندارند. حالا من یک جوان بیست و چند ساله به عنوان نماینده سپاه رفته بودم پیش یک روحانی ۶۰ ساله و ایشان به من می گفت یک سوال شرعی از شما دارم!؟! این منزلی که به ما داده شده برای حفاظت، آیا ما می‌توانیم در وصیت نامه مان بیاوریم که برسد به وارثمان؟!

نزد فرد دیگری رفتم. ایشون حدود ۵۷ سال داشتند. دم در یک شورلت ضد گلوله ای دیدیم که قبلا جلوی اوین دیده بودیم و متعلق به آقای نیّری بود. کسی که در درگیری با منافقین، حاکم شرع دادگاه های انقلاب بود و منافقین در به در دنبال ترور ایشان بودند. پیش حاج آقا رفتیم و دیدیم که آقای نیری هم درکار نیست. گفتم شاید اشتباه می کنم؛ یا شاید ایشان هم چنین اتومبیلی دارند. حین صحبت ایشان فرمودند که من به شما بگویم؛ اگر تا هفته دیگر سپاه برای من اتومبیل ضد گلوله آورد که آورد؛ اگرنه، به مردم اعلام می کنم در صورت ترور شدنم گروهک ها من را ترور نکردند؛ این سپاه بود که من را ترور کرده است. پرسیدم موضوع چیه؟ گفت اعتصاب کرده بودم و نماز جمعه را در این شهر تعطیل کرده و به قم رفته بودم. اعلام کردم که تا ضد گلوله به من ندهید بر نخواهم گشت. این مردم در این فصل کار کشاورزی که اصلا» یه ضرب المثلی دارند که اگر بچه شان بمیرد؛ از فشار کار کشاورزی مجبورند شب دفن اش کنند؛ دو تا مینی بوس شدند؛ آمدند قم، پشت درب حجره نشستند و التماس کردند؛ من قبول نکردم. اینها شبانه روز پشت حجره نشستند. دست به دامن آقای مشکینی شدند. آیت الله مشکینی گفتند برو. به ایشان گفتم من خودم مجتهدم و از شما تقلید نمی کنم! باز مردم با التماس و گریه از آقای محمّدی گیلانی خواهش کردند. به آقای گیلانی هم گفتم که من نمی روم؛ فقط به شرطی برمی گردم که اتومبیل ضد گلوله به من بدهند. آقای نیری آنجا حضور داشتند؛ ضد گلوله شان را یک ماه به من دادند، گفتند برو این مردم کشاورزند. زمین هایشان می سوزد. ایشان حاضر شده بود آقای نیری که حاکم شرع دادگاه های انقلاب در برخورد با منافقین بود؛ در خطر قرار بگیرند.

جالب اینجاست؛ ما در حین صحبت بودیم که یکی دیگر از آقایان آمد و شروع به تعریف کردن از شورلت ضدگلوله ای کرد که جلوی در بود ! حاج آقا هم گفتند که: نمی دانید چه ماشینی است! ۱۶۰ تا باهاش می آمدیم؛ انگار که ۴۰-۵۰ تا با آن پیکان لکنتۀ قدیمی می رفتیم. هیچ صدایی نمی داد. خیلی عالی بود! همان موقع ،آن روحانی تازه وارد شده که امامت جمعۀ شهری مشابه ایشان را بر عهده داشت هم رو کرد به ما وگفت اگر برادران به ما هم عنایتی داشته باشند این پیکان ما را «تبدیل به احسن»! نمایند، ما دعاگو خواهیم بود!

پاسدار محافظ فرد دیگری تعریف می کرد که ایشان گفته یک آژیر روی ماشین نصب کنید. وقتی محافظ، آژیر را خاموش کرده بود؛ ایشان مخفیانه و دور ازچشم آن محافظ معترض، کلید کنترل آژیر را به صندلی عقب ماشین منتقل کرده بود؛ تا کنترلش دست خودش باشد و بدون دخالت محافظش هر وقت خواست با صدای آژیر از مقابل مردم کوچه و بازار عبور کند!»

http://jamaran.ir/fa/NewsContent-id_33930.aspx

گوشه‌ای از رفتارهای آخوندها و نمایندگان خمینی که محسن محمدی معین شرح می‌دهد مربوط به سال‌های اولیه انقلاب اسلامی است. به سادگی می‌توان حدس زد پس از گذشته سه دهه چه حجم عظیمی از فساد و سوءاستفاده توسط آن‌ها رخ داده است.

Published in: on 16 فوریه 2014 at 1:10 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اقتدار و عرصۀ ناخودآگاه کریم قصیم

اقتدار و عرصۀ ناخودآگاه
 کریم قصیم

 

 

 

اشاره: سي و چهار سال پيش انقلابي كه براي استقرار آزادي و حاكميت مردم شروع شد و با قيام 22 بهمن  نظام شاهنشاهي راساقط كرد, ظرف مدت كوتاهي مقهور فالانژيسم فزاينده, خشن و مخرّبي شد كه شعارش« حزب فقط حزب الله  رهبرفقط روح الله» بود. نيروهاي تشنه آزادي/ مبارزان , مجاهدان و ديگر آزاديخواهان/ جملگي  با تعرض و يورش چماقداران خميني رو به رو بودند. ناباوري و پرسش درفضا موج مي زد. مقاومت عليه خصم جديد آزادي پا مي گرفت و در عين حال موجي از  توضيح و تحليلها مي كوشيد به چون و چرايي  اين وضع  پاسخ دهد.

اين مقاله نيز سي و چهار سال پيش ( 1358 ) نوشته شد,زماني كه آخونديسم / لومپنيسم به قدرت رسيده مي رفت, همچون توفان شن,« بهارآزادي ايران» را تيره و تار كند و انقلاب 57 را – در لشگركشي به گنبد و كردستان / در پاره آجرپرتاب كردن به تظاهرات نيروهاي دموكراتيك / بستن روزنامه آيندگان و پايمال كردن حقوق و آزاديهاي مردم / در بگير و ببند و حتي تيرباران مبارزان صديق ملت ايران و…  جلوي چشم  ناباورهمه آزاديخواهان قلب ماهيت كرده به يك نظام ارتجاعي و قرون وسطايي تبديل كند.
برخي جنبه هاي توضيح دهنده  آن فالانژيسم مخرّب , در نظريه هاي « حاشيه نشينان شهري» و بالا آمدن « لومپنيسم» مطرح مي شدند. خود من جزو كساني بودم كه از اين ديدگاهها براي توضيح اجتماعي «حكومت اسلامي» ( نام كتاب سياسي خميني كه سالي پيشتر خوانده بودم و لذا به طورقطع با  و ولايت او مخالف بودم) بهره مي گرفتم. اما, به نظرم اين توضيح «اجتمايي» كفايت نمي كرد, خيلي زود جنبه ديگري از ماجرا در ذهنم شكل گرفت كه  خلاصه اش را در نوشته زير مي خوانيد. چون مطلب براي انتشار علني نوشته شده بود ( و بعداً دريكي ازشماره هاي  گاهنامه  ” چراغ”  درآمد) , لذا قرعه فال به نام « مجيب الرحمان بنگالي» افتاد. آن زمان خوانندگان به خوبي منظورم را درمي يافتند.
در آستانه سي و چهارمین سالگرد آن انقلاب مصادره شده, نوشته را با تغييراتي جزيي باز نويسي و تقديم خوانندگان مي كنم. ك. ق
—————————————————————————–

هانا آرنت در رسالۀ موشکافانه اش راجع به «قدرت و قهر»   اشارۀ موجزی به موضوع آتوریته (اقتدار مرجعیت، و ……… ) دارد, مي نويسد:
« نشانۀ بارز آتوریته قبول و برسمیت شناختن بی چون و چراست از جانب مخاطبین. اقتدار نه به جبر و عنف نیاز دارد و نه به اقناع و استدلال»   .
آرنت  در این جملۀ کوتاه به ویژگیهای برجسته و اعجاب انگیز اقتدار توجه کرده و نکته بینی وی در این مورد بسیار دقیق است. اما سرچشمه ها و منابع نیروی فوق العاده ای که در هیات اقدام و ارادۀ صاحب اقتدار تجلی می کند، در کجاست؟ و مکانیسمهای بروز و فوران آن کدامند؟ توضیح این مسائل دربارۀ اقتدار و مرجعیت ِ مثلا یک پزشک و یا هر صاحب علم دیگری مشكل نیست. این نوع آتوریته از یک سو متکی است بر مقام و نفوذ جاافتاده و معقول علوم و از سوی دیگر ناشی از نیاز و ناگزیری بلاواسطۀ مراجعه كنندگان و مستمندان. مریضی که در تنگنای بیماری قرار دارد، در اضطراب از کف دادن تندرستی و احتمال تیره تر شدن وضع سلامتی خویش چاره ای جز اتکاء به علم و توان درماني پزشک ندارد. البته این اتکال کوتاه مدت و محدود است. تا وقتی اعتبار دارد که کمک کننده است و تنها در عرصۀ مسائل بیماري عمل مي كند. اما آتوریته یک کشیش (روحانی) به این مسئله بر نمی گردد، به قوۀ جامع ایده و اعتقادی برمی گردد که کشیش و …… نمایندۀ اجرایی آنست: به قدرت «قادر متعال» و باور هر فرد به آن. خود این امر یا از اعتقاد و یا از تاثیر طولانی عادات و آداب مربوط به کیش و مذهب و قرار خاص (قرارهای خاص اجتماعی فرهنگی)  سرچشمه می گیرد و تنها در عرصۀ مشکلات و گرفتاریهایی که خرد و آگاهی از حل آن عاجز است و یا عاطفه و روان دچار آنست، فعال می شود. از این زاویه آتوریتۀ کشیش و روحانی و …. بعدی معنوی دارد و جزئی از آتوریتۀ یک رهبر و پیامبر مذهبی بشمار می آید. لاکن تاریخ ادیان و ظهور پیامبران و شخصیتهای بزرگ دینی نشان می دهد که از بدو خروج تا قبول بعثت از جانب مردم و لببیک گفتن وسیع به آن، دورانی سخت، مملو از رنج و پیکار و سرسختی و استقامت و گذشتن از آزمایشات مکرر طی می شود و «قبول و به رسمیت شناختن بی چون و چرا» نتیجۀ دوراني دراز از پیکار و جمع آوری تدریجی مقبولیت عامه است. اقتدار پیامبران هیچگاه محصول رخدادهای سریع نبوده است. حال آن که در روندهای بحرانی جوامع بشری شرایطی معدود پیش می آید که در آنها تولد آتوریته ، بطور عمده از کار مستمرّ و آزمون طولانی برنخاسته بلکه محصول غافلگيركننده انفجارات ناگهانی است. بعبارت دیگر اقتدار شخصیت پیامبران و قبول مرجعیت آنها از جانب توده های وسیع در عین حال که به ُبرداری موثر از اعتقاد معنوی و «مرکز غیبی» تکیه دارد و از این زاویه، مضامین موجود در ناخودآگاه انسانها، نقش مهمی در ایجاد آن ایفا می کند ولی توده مردم رفته رفته و بصورت تدریجی طی دوران «دعوت» به حرفها و تبلیغات و پیامهای «رسول خدا» گوش فرا می دهند و درگشت و گذار زندگی، با تجربه کردن و قبول تدریجی خودآگاهانه، سرانجام به دین و مذهب او روی می آورند و بیعت می کنند. بنابراین همراه با اثر عمیقی که صرف «داعیۀ پیامبری و بعثت» به اتکال باورهای کهن به خدا داراست، آگاهی و دريافت تجربي و تدریجی مردم، درپیدایش مرجعیت و «قبول بی چون و چرا» نقش مهمی بازی می کند. ولی ما در تاریخ اخیر جهان با نمونه های شگفت انگیزي از ظهور سريع و انفجاري اقتدار, آنهم اقتداريك تاز, روبروئیم که سرعت پيدايش و استقرار اجتماعي آن اعجاب آوراست. نمونۀ شخصیتهای اجتماعی و مذهبی ــ سیاسی هستند که در شرایط بحرانی جامعه با سرعتی شگفت به اوج قلۀ قاف قدرت و جلال و جبروت یک آتوریتۀ تام و تمام دست مي يابند.
قریب ده سال پیش در جنبش عظیم توده ای بنگلادش با نمونۀ خارق العاده ای از این نوع آتوریته مواجه بودیم. میلیونها انسان ستمدیده و تهیدستان محروم جامعۀ فقير، در حضیض قدرت و عجز محض، ناگهان با هیجان و التهابی بیسابقه, مملو از امیدها و آرزوهای کهن، در تلاشی عظیم و تکاپویی طاقت فرسا/ در مدتی کوتاه و با سرعتی سرسام آور, برای «نجات» به حركت آمدند. به سرعت, با شکستن انواع فتیش ها و بت های هستی بحران زده شان، به شخصی روی آوردند که تجسم زندۀ اسطوره های کهن آنها بود.
ُمجیب الرحمان که نزد محرومان به «ببر بنگال» و «شیر کشمیر» معروف شد، از گوشۀ زندانی دورافتاده با سرعتی گیج کننده، بر دوش ِگردباد باورهای کهن فقرا و مستمندان، به اوج «قبول بی چون و چرای » آنها بزرگي يافت  و «رهبر بلامنازع 80 میلیون بنگالی» شد. این نمونه و مواردی مشابه آن، پیوسته حاوی رگه های توانمند از فعليّت و پويندگي و غلبۀ قاطع مضامین ناخودآگاه انسانها بر ُکنش  اجتماعی آنها بوده اند. مضامین و روندهایی که جملگی خصوصیات مشترکی را نشان داده اند.

برخی خصوصیات این نهضت ها:
ــ توجه و احترام، میل و علاقه به یک شخصیت با سرعتی شگفت انگیز به تقدس آن شخصیت و تعبّد در مقابل او و پیدایش کیش پرستش او در ابعادی بیسابقه منجر می شود. در تاریخ نهضتهای اجتماعی  و حتی مذهبی,  پیدایش کیش شخصیت پدیده ای تکراری است. اما بندرت به کیش شخصیت و تقدس رهبری در فاصله زمانی به این کوتاهی و در ابعادی چنین شگفت انگیز برمی خوریم (بنگلادش و ….).
ــ خودجوشی غیرقابل پیش بینی : «می توان گفت که عنصر خود انگیخته و خود جوش نه تنها صفت ویژۀ تاریخ طبقات تحت انقیاد است، بلکه صفت مشخصۀ حاشیه ای و کناری ترین عناصر طبقاتی است (حاشيه نشينان شهري و روستائيان جا كن شده و آواره) که به نوعي شعور «برای خود» نائل گشته اند»    ــ غلبه قاطع جنبۀ اساطیری و سمبلیک در شعار، رفتار و کردار توده ها. ما از رمان نویسها و هنرمندان بزرگ عالم و از بررسیهای دقیق و همه جانبۀ روانکاوان می دانیم که هیچ چیز به اندازۀ اسطوره ها و سمبلها، عرصۀ ناخودآگاه ذهن را تحریک و بسیج نمی کند.
ــ نقش برجستۀ آداب و عادات و سنن در سراسر روند انفجاری نهضتهای توده ای مزبور.
ــ فقدان عنصر شک و تردید، تامل و تفحص و تفکیک مسائل. یعنی نبود یکی از بارزترین خصوصیات حرکت خردمندانه و آگاه.
ــ فقدان روح انتقادی و لذا عدم توجه به تناقضات و گرایشات درونی در آن چیزی که می خواهند و پذيرفته اند,  یعنی فقدان یکی دیگر از مشخصات حرکت خردمندانه و خودآگاهانه.
ــ تبدیل سریع شعارهای رهنموددهنده به دگمها و جزم های قاطع. این ویژگی نشانۀ مهمی از تداخل ارزشهای ناخودآگاه در پهنۀ خرد تکامل نیافته است. ناشكيبائي و عدم مدارا با ديگرانديشان, تعّصب و شدت عمل با مخالفان، از اشکال بروز این ُخشكمغزي و جزم انديشي قدرت يافته است. جنبش بنگال هنوز در آستانه پایتخت فتح نشده بود که شروع کرد به اعدام سریع و بی دلیل «ضد انقلابیيون مارکسیست»!
ــ نیاز به سرایت و انتشار بلاواسطه و همه طرفه عقاید و شعارها، فعلیت و تراکم ارزشها و مضامین ناخودآگاه در پراتیک روزمرۀ اجتماعی، همچون بهمنی كوهوار و يا سيلابي خروشان، غلطان، سریع و مخرّب,  با قوۀ از جا كننده و ويرانگري فوق العاده.
ــ عدم توجه به اوضاع و احوال وفقدان قوۀ سنجش و محاسبه و لذا هل من مبارزطلبی همه جانبه و داعیۀ گسترش خواسته های خویش به همه جا و فوراً. ــ فقدان تام عنصر ترس و ظهور جسارت و بی باکی مافوق تصور. «حفظ زندگی و حراست از آن درمقابل خطرات توسط ایجاد مکانیسمهای ترس و گریز روانی، این کاری نیست که در حدود ناخودآگاه باشد، این امر وظیفۀ خودآگاه انسان است که مساعدترین و بی خطرترین نوع ارضاء نیازها را با توجه به شرایط محیط اتخاذ کند».
این خصوصیات و بسیاری دیگر از این سنخ، نشانه های مهم و برجسته ای از فعال شدن شدید عنصر ناخودآگاه در کنشهای توده ای می باشند. علاوه بر این آثار و علائم که از نظر روانشناسي/روانكاوي تعصّب حائز اهمیت اند، حضور بیسابقۀ خردسالان در نهضت، از جمله مهمترین دلایل وجود مضامین و محتوای ناخودآگاه در کنشهای اجتماعی مورد نظر است. این کنشها از نیروی فوق العاده ای برخوردارند و نمي توان بدون در نظر گرفتن کم و کیف این نیروی اعجاب برانگیز، مسائل مربوط به قدرت و كارهاي شدید و انفجاری توده ها را درک نمود:
« با عدم درک روندهای ناخودآگاه، ارزیابی درست از خصائص اتفاقی و نسبی تفکر آگاهانۀ ما دشوار می شود».
توجه به عرصۀ ناخودآگاه، در بحث جدی و درخور توجه از مسائل قدرت بویژه مسأله اقتدار, جوانب و چشم اندازهایش, گریزناپذیر است. بویژه که ما نیز در جامعه ای با تاریخ طولانی و فرهنگی به غایت سنتی زندگی می کنیم و قدرت آداب و سنن بر رفتارمردمان ما اظهرٌمِن الشمس و شناخت مضامین و مکانیسمهای تاثیر آنها می تواند چراغی بر راه باشد.اما قبل از وارد شدن به بحث مضمون و مکانیسمهای ضمیر ناخودآگاه و چگونگی فعلیت و غلبۀ آن بر کنش خودآگاه انسانها, پرسشي را که احتمالا در ذهن خواننده پیش می آید، طرح می کنیم :
« آيا عرصه ای که به آگاهی درنیامده و برای ضمیر خودآگاه ناشناخته مانده، آیا این عرصه اصولا قابل تعیین است؟ پاسخ این است که بلی. البته نه بی واسطه بلکه تنها مبتنی بر تاثیرات، یعنی بر پایۀ پدیداری (پدیدار شدن) بواسطه اش، همان طور که به شکل علائم یا مجموعه ای از مضامین روانی، تصاویر و سمبلها در خواب، رؤیا و در ندا و پیامها (و واکنشهای انفجاری) خود را به ما نشان می دهند» .
به نظر ما این استنباط از واقعیت ِ وجودی ضمیر ناخودآگاه وفعل و انفعالات آن برداشتی صحیح و علمی است. هر کس از فیزیک اطلاع داشته باشد، می داند که هم از نظر روش و هم پرداخت مدل تئوریک به همین ترتیب عمل می شود. برای مثال درعلم فیزیک امواج و اتمها مستقیما دریافتنی نیستند. تنها از طریق تاثیر و علائم و آثار مربوطه است که وجود آنها گرفته و پذیرفته شده و توسط مدلها و دستگاههای تئوریک تشریح و توضیح می شوند. به گفتۀ دانشمند روانکاو خانم فون فرانتسن:
« مفهوم ناخودآگاه را می توان با مفهوم میدان در فیزیک مقایسه نمود».
فرهنگ و افکار و الگوهای یک جامعه، ترکیبی از افکار و الگوها و ارزشهای فرهنگی گروه و یا طبقۀ حاکم و آداب و رسوم و موازین پیچیده و تو در توی سنتی مردم است. اما می دانیم که هر دولت و گروه حاکمی از طریق دستگاههای قاهر و مجاری فکری ــ فرهنگی که متکی بر بودجه و قدرت و قهر مسلط اش داراست، می کوشد خواسته ها، اندیشه ها و معیارهای مطلوب خود را بر کلیت جامعه مستقر و چیره گرداند. از همین جاست که گفته اند فرهنگ حاکم عبارتست از فرهنگ طبقه حاکم. ولی پرسیدنی است که پس بر سر ارزشها و عادات و رسوم و معتقدات و مبانی فرهنگی که یک قوم و ملت و حتی طبقاتی که از نسل به نسل، با تغییر، تعدیل و تکمیلی که یافته، به هر حال منتقل کرده و در هر عصر و دوره ای از هستی اجتماعی، به گونه ای با آنها همساز بوده است، چه می آید؟ پاسخ این است که حاکمیت و تسلط یک بخش از یک جامعه بر کلیت آن، باعث سرکوب، فروخوردگی، واپس زدگی و حتی فراموشی بسیاری از این مبانی و معتقدات می شود.
قدرتی که مسلط است با ترکیبی از اعمال قهر و زور عریان و نیز قهر فکری ــ فرهنگی و تکرار دائم التزاید ارزشهای مطلوب بقای خویش، آن مضامین و موازینی را  که نا مطلوب قدرت و بخش حاکمه است از میدان تلاش و پویش علنی و رشدیابنده، از هستی عیان و آشکار، از عرصۀ مشروعیت و رسمیت و قانونیت جامعه خارج می کند. اما آیا این طردشدگان قدرت و قهر حاکم، این نفرین شدگان، به کلی از بین می روند، نیست ونابود می شوند؟ درست است که درشرایط تسلط و سیادت بخصوص استبداد یک بخش بر کلیت جامعه «یک فرد معمولا به خود اجازه نمی دهد بر افکار و حسهایی آگاه شود که با سیستم و فرهنگ (حاکم) ناسازگار باشد» . اما بر سر این «افکار و حس هایی» که  در تناقض با منافع و مطلوبات حکومت و فرهنگ حاکم است چه  می آید؟

این افکار و معتقدات، آداب وشعائر و سنن و ……… سرکوب شده به ضمیر ناخودآگاه فرد، در کلیت آن به ضمیر ناخودآگاه جمعی جامعه تحت ستم تبعید می شوند. آنها از بین نمی روند، از عرصۀ خودآگاه و آزاد به پهنۀ ناخودآگاه و خزانۀ پنهان ذهن منتقل می گردند و به جایی پناه می برند که در آنجا مجموعۀ عظیم و غنی و لایتناهی از همین سرکوب شدگان و طردشدگان هستی اجتماعی انسانی از اعصار و قرون گذشته تا کنون جای دارند.
از هزاران سال پیش این سرکوب و طرد ارزشها، آداب، اعتقادات و رسوم و خواسته ها و امیال بنا بر شواهد و احوال موجود در هر دوره و عصری وجود داشته است. در آغاز هستی بشر، این مطرودین و مغضوبین فکر و قرار حاکم، به شکل تابوها و عادات توتمی در می آمد. وونت (محقق باستان شناس آلمانی الاصل) می گوید:
« تابو عبارت از کهن ترین مجموعۀ قوانین غیرمدون بشر است. عموما بر این عقیده اند که تابوها از خدایان نیز قدیمی ترند و مربوط می شوند که دورۀ ماقبل مذهبی» .
در آئین های اجتماعی کهن این مجموعه های «غیرمدون» قرار و قانون، نقش اساسی در بقای بافت جامعه ایفا می کردند. با گذشت دورانی دراز از بطن همین تابوها و توتم ها اساطیر و سمبولهای فراوانی در تاریخ و فرهنگ بشر پیدا می شوند که هریک بنا به محتوا و مضمون خود حکایت از قوای مسلط و یا تحت سلطۀ جامعۀ بدوی دارند. اما وجود این توتم ها و تابوها در آغاز بر چه مبنایی استوار بوده اند؟ اگر از جنبۀ افسانه وار و وجه درون تهی بسیاری از افسانه های ساخته و پرداختۀ حاکم بگذریم، وجه مادی و مادیت و واقعیت آنها چه بوده است؟ اینها نه بر باورهای پوک و متافیزیکی بلکه بر واقعیت امیال  و خواسته های زنده و سرشار از انرژی، شور و شوق و حرارت پویای انسانهای آن دوران استوار بوده اند:
«گردن گذاردن به احکام تابوئی در اصل، چشم پوشی از امری بوده است که به آن میل و رغبت داشته اند» .
بنابراین انسانهای کهن بنا بر جبر بقای بافت جمعی جامعه بدوی خویش مجبور به رعایت قرارها و «قوانین غیرمدون» بوده اند که مضمون آن ممنوعات و محرمات از بار انرژیک و طلب قوی برخوردار بوده است و لذا درگذشتن از آنها خود مستلزم فعال بودن نیروی دیگری بوده است. این وضعیت در آن زمان دور و بدوی صرفا بنا بر جبر تداوم بافت و هستی جمع بخاطر جلوگیری از تلاشی و از هم پاشیدگی پیوند ابتدائی زائیده شدند که از تقسیم کار برخوردار بودند و با پیدایی این تقسیمات و تفاوت قدرت و ثروت و جایگاه تولیدی، سرانجام در اداره و گردانندگی جامعه نیز حاکم و محکوم پیدا شد. ولی به همراه این روند, تفکیک و تمایز تابوها و توتم ها نیز به اساطیر و خدایان و سپس قرارها و قوانین حاکم و محکوم تبدیل شدند و فرهنگ کنترل و تقیّد میل و خواسته, که زمانی لازمۀ بقای جمع ابتدایی بود, ابزار بقای حاکمیت و سرکوب محکومین و مردمان تحت سلطه گردید. توتم ها و تابوها با اشکالی دیگرو در نمونه ها و الگوهای متنوع بصورت اساطیر، سمبلها، الگوهای کهن، آداب و رسوم به زندگی ادامه دادند و بمثابه «مقدسات و محرمات» نقش مهمی در شکل دادن کم و کیف زیست اجتماعی و فردی مردمان هر فرهنگ و مجموعۀ اعتقادی ایفا نمودند و بدینسان از آن دوران کهن تا کنون آثار و عواقب آنها در ذهن و عمل انسانها باقی ماند. دانشمندان علوم انسانی دیگر شکی در این معنا ندارند که  «انسان ماقبل تاریخ هنوز تا حدودی با ما هم عصر است»  و امروز در ضمیر «ناخودآگاه جمعی» انسانها، از یک سو آثار و عواقب کهنسال و دیرپای آن قرون و اعصار و از سوی دیگر مضامین و مطالب مطرود و محکوم فرهنگ و افکار حاکم معاصر جای دارند، یعنی از سویی ” ضمیر ناخودآگاه جمعی بخشی است از امکانات و عملکردهای انگیزه ای ــ روانی به ما رسیده از گذشته”  و از سویی دیگر ” آن بخش واپس رانده شده روان عمومی، از جانب جامعه” .

بنابراین هم در وجه باستانی آن و هم در ادامۀ تکاملی آنست که باید به غنای شگفت انگیز و ذخائر بیکران ضمیر ناخودآگاه توجه داشت. و در مقام قیاس با آن، خرد و خودآگاه انسانها، دستامده ای جوان و به مراتب دیرآغازین تر از این انبار خاطره ها و «فراموش شده ها» می باشد:
« ضمیر ناخودآگاه کهنسال تر از خودآگاه است، وجود اولیه ای است که ضمیر خودآگاه دائما از آن بار می گیرد و جلوه می کند» .

مکانیسم طرد و ظهور
گفتیم که از همان اوان پیدایش جمع و جوامع بدوی انسانی، «گردن گذاردن» به احکام ممنوعه و رعایت تابوها و احترام توتم ها، مستلزم چشم پوشی از تمایلات نیرومند بود. بنابراین به عقب راندن، فروخوردن و سرکوب آنها از عرصۀ جوشش و بروز روزمره و از پهنۀ خرد بدوی و غریزی انسانها، خود به نیرویی بیشتر از بار انرژیک همان ممنوعات محتاج بود. چگونه بشر اولیه این نیروی غلبه کننده بر امیال ویژه را عرضه می کرد و چرا؟ اشاره کردیم که تنازع بقای بافت جمعی , نیاز برتر در آن پیوند اولیه بود. هرگونه تخطی از آن «قوانین غیر مدون» به درهم ریختگی و نابودی جامعۀ بدوی می انجامید و لذا غریزۀ حیات (که ضرورتا به معنی حیاتی جمعی یعنی جمع و پیوند بود) نیرویی توانمندتر از نیروی هریک از امیال و خواسته های مربوط به توتم و تابو ایجاد می کرد. مکانیسمی که باعث غلبۀ نیروی غریزۀ حیات جمع بر نیروی امیال منفرد می شد چیزی نبود جز ترس، ترس در انواع مختلف آن، ترس از تلاشی جمع و لذا از دست رفتن امکان بقای فرد، ترس ناشی از حذف محبت و توجه اولیاء به کودک، ترس از دست دادن نیروی جادویی حفظ کننده، ترس از دست نیافتن به انواع بیشمار فتیش ها و بت ها و …….. ترس از تنهایی! ترس، مکانیسم کهنسال روان انسان از بدو تولد حیات جمعی تا کنون بوده است و نقش عظیمی در ایجاد پهنۀ تودرتو و بیکران ضمیر ناخودآگاه فردی و اجتماعی بازی کرده است. ترس با جدائی آغازین انسان از بطن طبیعت همزاد او شد. در محیط مدرن جوامع بشری نیز ترس، در کم و کیف سرکوب عصیان و سرکشی و طرد امیال  خواسته های فردی ــ اجتماعی نقش پیچیده خود را کماکان و بصورت پيچيده و تکوین یافته ای ایفا می کند. تاریخ پیدایش و تکامل قهر و ابزار آن و کلیۀ تئوریها و تزهای ”مجازات”  به یک اعتبار تاریخ سازوكار ترس است. فعلیت این مکانیسم است که هم در آن دوران کهن و هم اکنون، هم در دوران کودکی و هم در جوانی و بعد تا پیری و پایان زندگی، به پیدایش بار غنی و پهنۀ نامحدود و بیکران ناخودآگاه منجر شده است و باعث گردیده که دنیایی از خواسته ها، گرایشات و دریافتها بمثابه «فراموش شده ها، واپس خورده ها و طردشده ها و دریافتهای مبهم» ، به ضمیر ناخودآگاه درآیند. اریک فروم در بسیاری از تحقیقات خود به این مکانیسم اشاره می کند: « چرا انسانها چیزهایی را که باید بر آنها آگاه باشند واپس می رانند؟ بدون شک دلیل اصلی ترس است»  ….  بنابراین « آنچه در ضمیر ناخودآگاه و آنچه در خودآگاه و خرد آدمی جای می گیرد، جملگی به ساختارهای اجتماع وابسته است، به الگوهای فکری ــ حسی که جامعه بوجود می آورد » .
شکسته شدن این مکانیسم است که اجازه می دهد بار غنی و ذخائر بیکران ضمیر ناخودآگاه به عرصۀ خودآگاه و پراتیک جاري انسانها هجوم آورند و در شکل گیری و چگونگی کیفیت اعمال و فعالیت انسانها نقش عظیمی بازی کنند. اما چگونه اين ” صندوق سربه ُمهر” باز می شود؟ در خواب و رؤیا که عنصر ترس غایب است، همیشه ابراز وجود ناخودآگاه میسر است اما در بیداری ………… قدر مسلم آنست که در شرایط اضطراری, که بود و نبود خیلی از مضامین و ستونهای اصلی  زندگی فرد و جمع مطرح است، طلسم ترس مي شكند و خودجوشی توده های مردم نشانه ای عیان از شکست آن و تجلی انگیزه های نهفته در بطن ناخودآگاه ذهن است. ساز و كار ترس از اهمیت زیادی برخوردار است. در هریک از متون مقدس ادیان بزرگ که بنگریم می بینیم بسیاری از گفته ها و آیه ها درمضمون چیزی جز طرح و برخورد به مسئلۀ ترس نيست. روشن است که کاوش در مسائل و موضوعاتی که چنین مکانیسمهایی از جهان ــ تاریخ بشر را مورد بررسی قرار می دهد با صرف تکرار مقولات عام و خاص طبقه / هژمونی/ ایده ئولوژی و بحران منافع اقتصادی و …….. نمی توان به بن مسائل ره برد و در گره گشایی معضلات تئوریک مربوطه توفيق يافت. کاربرد مقوله ترس از حیطۀ عقل و خرد فراتر می رود و عرصۀ ناخودآگاه و کنشهای غیرعقلایی را درمی نوردد. لذا از كاربست روش روانکاوی ناگزیریم:
« هرچه کنش انسانها غیرعقلانی تر باشد، نیاز جامعه شناسی به روانکاوی تحلیلی بیشتر است» .
عرصۀ ناخودآگاه نیروی شگرفی ذخیره دارد
دیدیم ترس است که واسطۀ دفع و انتقال بسیاری از تمایلات، خواسته ها و دریافتهای آگاه به ضمیر ناخودآگاه می شود. ترس نیروی غریبی را در انسان برمی انگیزد که به کمک آن بر بسیاری نیروهای طبیعی و غریزی غلبه کرده و آنها را به ذهن ناخودآگاه طرد می کند. این پاره از ضمیر ناخودآگاه، بخش سنتی آن را تشکیل می دهد، بخشی که بار سنگین تاریخ طرد و سرکوب قرون و اعصار را به نسل کنونی و خاطرات فعلی اش منتقل می کند.  پارۀ دیگر ضمیر ناخودآگاه محصول تاثیرات بیشمار کوچکی است که از محیط زندگی از بدو تولد به بعد، بطور محسوس یا نامحسوس و تدریجا به عرصۀ ناخودآگاه در می آیند و از طریق انسان حاضر، بمثابه انسان و عضو جامعه و از زاویۀ فلان طبقه و لایۀ اجتماعی خود را با «محیط منطبق» می کند و به این طریق از خطرات موجود و ناشی از سرکشی و عصیان پرهیز می نماید. به این ترتیب است که بنا به تاثیر تاریخ و محیط کنونی, ترکیب پیچیده ناخودآگاه شکل می گیرد که مجموعا از بار و پتانسیل انرژیک فوق العاده ای برخوردار است. نیرومند ترین سمبولها و اساطیر تاریخی در «درون خویشتن خویش ِ» تک تک انسانها کمین می گیرند و تنها با پرده ای ضخیم و عایق از ترس محرمات و ممنوعات، از خودآگاه و حیات روشن و صریح و دانسته به دور می مانند. در پرده ماندن این پهنۀ پویا و بیکران هیچگاه به معنی نابودی بار انرژیک آن نیست. در زمانهای دور مردم در متن سمبولیک همین ارزشها می زیستند و ندانسته با ناخودآگاه خود عجین بودند. عرصۀ زندگی خردمندانه پیشرفتی نیافته بود که جدایی و تفکیک آن از ناخودآگا پیش آمده باشد. تفکر محصول متاخری از تاریخ بشریت است که همراه با تقسیمات  و تمایزات متنوعی در عرصه تولیدی و بازتولید فردی ــ اجتماعی پا به عرصۀ وجود گذاشته است:
« حقیقت این است که در زمانهای پیش مردم دربارۀ سمبلهای خود فکر نمی کردند، فقط با این سمبلها می زیستند و بطور ناخودآگاه از معنی آنها تهییج می شدند» .
در دورانهای بحرانی و در پس تکانها و زلزله های اجتماعی است که هر بار به طریقی پردۀ ضخیم و عایق ناخودآگاه پاره می شود, مکانیسم ترس بی اثر و دنیای «فراموش و سرکوب شدگان»، دنیای ضمیر ناخودآگاه، با آن بار انرژیک نمادهاي ديني/ فرهنگی کهن به یکباره و ناگهانی، همچون انفجاری عظیم خود مي نمايد:
«این گونه سمبولهای فرهنگی قسمت عمده ای از نیروی فوق طبیعی اولیه «جادویی» خود را حفظ کرده اند. آنها می توانند واکنش هیجانی را برانگیزند » . بر ذهن توده هایی که از خودآگاهی و خرد نازلی برخوردارند، آتشفشان انگیزه ها و کهن الگوها چون سیلی مذاب جاری می شود، آن را می پوشاند و جریانی عظیم, با شور و حرارتی شگفت انگیز به راه می افتد. خرد نازل و تکامل نیافته زیر پای غولان بحرکت آمدۀ اساطیر و کهن الگوهای ذهن سنتی [ تهيدستان شهري و روستاييان جا كن شده]، فعلیت خود را از دست می دهد و به صورتی همه جانبه تحت الشعاع تابش انوار انرژیک و جاذبۀ خورشید انگیزه هایی قرار می گیرد که چه بسا قرنها و هزاران سال، در خفا، انتظار طلوع و «ظهور موعود» خود را داشته اند:
« بقایای مبهم گذشته در انتظار لحظه ای بودند که در ضمیر آگاه او سر برآورند» .
در زمانهاي بحران و بخصوص در دوره های انفجاری یک انقلاب، ملیونها نفر با محتوای اساطیری و سمبولهای کهنسال و انگیزه های جوراجور درون خویش آشنا می شوند و با آنها به حرکت در می آیند، با سرعتی اعجاب برانگیز بی باک و بی امان، چون آذرخشی، آتشفشانی، گردبادی و …. گویی معجزه ای رخ داده است:
« انگیزه هایی که طبیعت اساطیری و سمبول نمائی تاریخی ــ بشری داشته و واکنشهایی از نوع شدید برمی انگیزند، به معنی دخالت ژرفترین سطوح ذهن می باشند. این انگیزه ها و سمبولها …….. بار انرژیک فوق العاده و شگرفی دارا می باشند» .
در این شتاب و شورش عظیم نهضت خودجوش است که دنیایی از ابتکارات و ابداعات، اشکال رنگارنگ پیکار و استقامت به منصه ظهور مي رسند. درشگردهای ناشناخته و شعارهای هیجان انگیز, در همبستگی شگفت اجزای به حرکت درآمده و درسیر و سیلان اعجاب آور آنها قدرتی بی همتا عرضه می گردد که تمام نیازهای حرکت خویش را می جوید و مي يابد و ارضاء می کند. از جمله – در صورت احتیاج- رهبر خویش را نیز می آفریند و او را به سرعت به قلۀ قاف قدرت می رساند( مجيب الرحمان بنگالي و…).
در تمام عرصه ها تواناییهای نهضت تجلی می کنند زیرا :
« ضمیر ناخودآگاه همیشه زمینه و خزينه پاسخهای متنوعی است که انسان می تواند در برابر پرسشهایی که هستی اش پیش می کشد عرضه کند»  . چنین است که درمراحل انفجاری نهضتهای خودجوش مردمی، با دریایی از ابتکار و خلاقیت و نیز نیروی تخریبی سهمگین حرکت توده ها روبروییم. علیرغم وجود عناصر آگاه و خردمند آنچه حرکت خلاق و نیز تخریبی نهضت را تعیین می کند، خودانگیختگی و فعلیت عنصر ناخودآگاه است. به عبارت ديگر در اين حركتهاي گسترده «ناخودآگاه بر خودآگاه مقدم است» (روزا لوکزامبورگ). دربين انديشمندان بزرگ سوسیالیسم، روزالوکزامبورگ و سپس آنتونیو گرامشی توجه خاصی به این پدیده خودجوشی داشته اند. گرامشی به اين مسأله را به صورت زير توضيح مي دهد:
« در جنبشهای خودجوش انبوهی از عناصر خودآگاه موجود است، لیکن هیچیک از آنان نه عنصر مسلط است و نه از سطح «دانش خلقی» لایه اجتماعی معین، از سطح «درک و احساس عامه» و یا مفاهیم جهان سنتی آن لایۀ مشخص فراتر رفته است. خودجوشی به این معنی که این احساسات به سبب فعالیت تربیتی سیستماتیک، از طرف گروه رهبری آگاه به وجود نیامده اند بلکه در خلال تجربۀ روزمره ای که به نور «درک عامه» روشن گشته، یعنی با درک سنتی توده ها از جهان ــ یعنی آن درکی که به صورت ابتدائی اش غریزه می خوانند ــ پرورش یافته اند ».
نیروی تخریبی این انفجارات از خصائل و ویژگیهائی برخوردار است که مقابله با آنها را بسیار دشوار و معمولا ناممکن می سازد. ناآشنایی و غریب بودن مکانیسمهای حرکت این نهضت ها، قوۀ بی همتای ابتکاری و بی باکی و بی توجهی این جریانات عظیم به خطرات گوناگون ُچنان ابعادی دارند که قوای مقابل را به سرعت می روبند و از پیش پای برمی دارند. پاشنۀ آشیل این نهضتها هميشه پاشنه آشيل دارند. پیوسته همراه این بار انرژیک کهن -الگوها و سمبلهای فارغ از زمان و مکان، رگه هایی از تمایلات و گرایشات وجود دارند که مطرود شرایط سابق بوده اند و ظهور و حضور آنها در حال و اکنون هیچگاه  در سمت و سوي پيشرفت و مترقی نيستند. حامل کور اَشکال و مضامینی هستند مغایر الزامات بهبودي و بهروزی جامعه انقلاب كرده. این نیروهای اعجاب آور گذشته ها را به همراه دارند، گذشته هایی که وقتی در حال ظهور می کنند و در رابطه با نیازهای کنونی قرار می گیرند به پاره های مختلف، به اجزايي متنافر از بدها و خوب ها تقسیم می شوند و عوامل خود تخریبی را در بطن جنبش شكل مي دهند:
« کهن- الگوها [ صدر اسلام, ….] می توانند همچو نیروهای خلاق و یا قواي مخرب در ذهن ما عمل کنند. خلاق وقتی که الهام بخش افکار نو هستند و مخرّب زماني که به تحجّر و خشكمغزي مي گروند, به صورت پیشداوریهاي سنگ شده، سدّ انبساط وکشفیات بعدی می شوند».
گرامشی نیز موشکافانه بر این نکتۀ تاریخی آگاهي داشتد:
«جنبش خودانگیخته طبقات زیر دست را تقریبا همیشه جنبش راست ارتجاعی …. همراهی می کند»  .
بدینسان وقتی نهضت شگفت انگیز خودجوش، يا همان تجلی پویا و فعلیت يافته ارزشها و مضامین ناخودآگاه – به صورت واکنش انفجاری توده هاي تهيدست -، در شرایط و احوال بحرانی به حرکت می آید، لابلای سيلي عظیم از خلاقیتها و ابتکارات رگه های انقلابی و مترقی ، جرياني ويرانگر از تیرگیهای کهن را نیز تخلیه می کند.
زماني كه اين مجموعه  در موقعیتی قرار می گیرد که تکیه گاه/ سازمان/ رهبري خردمند , مترقی و مدرن پيش روي ندارد، وقتی انتخابي ندارد و در افق هستی اش شخصیت یا سازمانی را نمی یابد که نیازهایش را به گونه ای، روبه پيش و مترقی, برآورده کند، در اين حال « انتخاب خود» را از میان همان مضامین والگوهايي بر مي دارد که گذشته ها، خاطره ها و همان کهن الگوهای به حرکت آمده در آستين داشته اند و… غفلتاً به مردمان عاصي عرضه مي دارند!
بنابراين, جنبش,در نبود « آلترناتيو مترقي و آزمون شده», رهبر و نماد خود را عملاً از همان گذشته ها  دريافت مي كند و با اين « ظهورناگهاني » او, سرنوشت بعدی كليّت جنبش نيز رقم مي خورد. درست به همين جهت مبادا به حركتهاي خودجوش بي توجهي شود و دست كم گرفته شوند:
« نسبت به نهضتهای خودجوش بی اعتنایی نشان دادن و یا بدتر، آنها را بی ارزش شمردن، یعنی از دادن سیری آگاهانه به آنها امتناع ورزيدن, از توجه و اعتلاي آنها خودداري كردن ، اغلب می تواند عوارض بسیار وخیم و نتایج اندوهناکی به بار آورد»

در سطور بالا نشان دادیم که چگونه در بطن ناخودآگاه جامعه قوای غریبی وجود دارند که بالقوه از بار انرژیک بی نظیری برخوردارند. کوشیدیم رابطۀ این پتانسیل قدرت را با شرایط مادی زیست، حالت بحرانی و عجز ”ناخودآگاه” و سرانجام فروریختن پرده های ساتر از ترس و فعال شدن عجیب آن پتانسیل نهفته در ناخودآگاه تعیین کنیم. تصادفا این پتانسیل اغلب زمانی بالفعل شده و چنین قدرتی را وارد عرصۀ سیاست کرده است که در محاسبات عادی و مبتنی بر عقل و خرد چندان جایی نداشته است. از این رو بمثابه نیرویی قلمداد شده که دفعتا و به صورت انفجاری بروز كرده است. این نیرو بسته به شرایط و احوال و وجود یا عدم وجود آلترناتیو مترقی برای کانالیزه کردن و تغذیه از آن، سیری دیگر می یابد و یکی از اشکال مهم بروز آن پیدایش آتوریته های فوق العاده قلدر و مستبدی است که با سرعتی عجیب و باورنكردني بالا مي آيند و همه طرفها را مات و متحیّر می کنند. در بحث قدرت و جوانب آن توجه به این پتانسیل عظیم در هر حال مهم است, چه شرایط بحرانی و آبستن انقلاب باشد و چه خیر. زیرا در یک چشم انداز بعد از انقلاب نیز بار دیگر مسئلۀ ذهن ناخودآگاه و خفته های درون آن، برای پیدایش جریانهای بعدی خودانگیخته و کم و کیف شکل یابی و سمت گیری آنها حائز اهمیت می باشد.
برای نیروهای مترقی که سر در سودای بهروزی و تحول ترقی طلبانه جامعه دارند، مسآله مقابله با جوانب مخرّب نیروهای کور مستتر در این پتانسیل عظیم حائز اهمیت بسیار است.
ازمنظر ترقي و آزادي, قدرت سیاسی طوری شکل مي گیرد و مبتنی بر چنان سازوكارهاي دموکراتیک است که هرچه بیشتر توده های وسیعتر، خود در كار وبار سرنوشت خویش سهیم و شریک مي شوند تا بتوانند فارغ از سرکوب و سرکوفت، تمایلات و مطالبات خویش را عرضه کنند و بی نیاز به آتوریته های مطلقه و کیش شخصیت چيره, نیروی خود را هرچه  بیشتر در تجربۀ مستقیم عملي – و دریافتنی – به میدان کشند و بدینسان دار و ندار نيروهاي گذشته و حال خود را بدون ترس واختفاء , با شور و شعف تقدیم ساختمان خودآگاهانۀ هستی شان کنند.

حدود چهارهزار سال پیش حکیم و پیامبر باستانی ایران ــ زرتشت ــ ندایی سر داد که هنوز هم راهگشای ماست:«مردم باید آگاه شوند، آگاه از گذشته، آگاه از اکنون و آگاه از آینده»
Hanah Arendt, Macht und Gewalt, R.Piper & Co Verlag, München 1970
  Hanah Arendt, Macht und Gewalt, R.Piper & Co Verlag, München 1970, S.46
گزیده ای از آثار آنتونیو گرامشی (فارسی)، ص 123
  S. Freud, HBRIB, D   Psychoanalyse S.11
  E. Fromm, Ihr werdet sein wie Got, S.59
  J. Jacobi, Die Psychologie von Jung, S.44v
انسان و سمبولهایش نوشتۀ گوستاو یونگ، ترجمۀ ابوطالب صارمی، ص 522
  E. Fromm, Jenseits der Illusionen S. 116
توتم و تابو نوشتۀ زیگموند فروید، ترجمۀ خنجی، ص 30
همان جا، ص 50
همان جا، ص 5
C.G. Jung, Gesamtwerke VI, S.527
E. Fromm, Jenseits d. Illusionen, S.104
پروفسور یونگ در یادداشتهای مربوط به سمیناری دربارۀ رویای اطفال. وی طی سخنرانیهای متعدد در این سمینار به یافته های مهمی دربارۀ ذهن و الگوهای روانی کودکان اشاره می کند و موکدا تصریح می کند که: » کودکان زندگی خود را در یک وضعیت ناخودآگاه آغاز می کنند و تدریجا به درون وضعیتی خودآگاه رشد می کنند».
C. G. Jung, Gesamtwerke VI, S.527
  E. Fromm; Jenseits d. Illusionen, S. 116
W. Reich, Zur Anwendung der Psychoanalyse in der Geschichtsforschung
انسان و سمبولهایش، نوشتۀ گوستاو یونگ، ترجمۀ ابوطالب صارمی، ص 122
انسان و سمبولهایش، نوشتۀ گوستاو یونگ، ترجمۀ ابوطالب صارمی، ص 139
زیگموند فروید، موسی و یکتاپرستی، ص 84
J. Jacobi, Die Psychologie von Jung, S.48

E. Fromm, Jenseits d. Illusionen, S.116

آنتونیو گرامشی، از کتاب گذشته و حال، ترجمۀ بابک (ایتالیا)
انسان و سمبولهایش، نوشتۀ گوستاو یونگ، ترجمۀ ابوطالب صارمی، ص 513
آنتونیو گرامشی، از کتاب گذشته و حال، ترجمۀ بابک (ایتالیا)
آنتونیو گرامشی، از کتاب گذشته و حال، ترجمۀ بابک (ایتالیا)

سرود هات 29 گاتها، پیامبری زرتشت، ترجمۀ فارسی از دکتر وحیدی، ص

Published in: on 16 فوریه 2014 at 1:03 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه