به عباس ميلانی!تاريخ ملتی با «اگرها» و «مگرها» نوشته نميشود !

Advertisements
Published in: on 15 فوریه 2014 at 10:36 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

خاطرات خانه زندگان (۳۷) آدمی شایسته نیست که ابزار کس دیگری قرار بگیرد

خاطرات خانه زندگان (۳۷)
آدمی شایسته نیست که ابزار کس دیگری قرار بگیرد 

در قسمت پیش ضربات پی در پی ساواک به فدائیان و مجاهدین را از سال ۵۳ تا انقلاب برشمردم، ضربات هولناکی که هر فرازش داستان شگفتی داشت. جوانان از خودگذشته میهن ما یکی بعد از دیگری به خاک و حون می‌افتادند و این در شرایطی بود که پس لرزه‌های وقایع بیرون زندان خودش را در زندان نشان می‌داد.

_____________________
«خاطرات خانه زندگان» با نکات ظریفی همنشین است که تنها با شنیدن آن، می‌توان دریافت.
(آدرس ویدیو پایین مقاله است.)

 

آیا روزی می‌رسد که شلاقها به داس تبدیل ‌شود؟

پیش‌تر گفتم با یکی از بچه‌ها که گاه گداری سرود فلسطینی الشعب آمن بالحراب را می‌خواند در حیاط بند لباس می‌شستیم و او با اندوه می‌گفت:

یک عده خودخواه و قدرت طلب حاصل رنج یک ملت را به باد داده‌اند…

در همین حال از زیر هشت صدایم زدند. عیر از من دو نفر دیگر را هم صدا زدند و عجله عجله زیر هشت بردند. بعد از کمی معطلی و تشریفات معمول و چک کردن کارتکس‌ها (ﮐﻪ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪ) هر سه نفرمون به سمت یک ریوی ارتشی هدایت شدیم. دستها و چشم هایمون را بستند و ماشین به طرف در خروجی راه افتاد.

اگرچه در قصر زندانی می‌کشیدیم اما دل کندن از آنجا آسان نبود. احساس عجیبی داشتم بخصوص که نمی‌دانستیم ماشین دارد کجا می‌رود. یاد بچه‌ها بودم و توی راه مدام می‌گفتم آیا این روزهای غم انگیز خواهد گذشت؟ آیا روزی می‌رسد که شلاقها به داس و قلم تبدیل ‌شود؟ آیا واقعاً آنطور که اشعیای نبی گفته بود روزی شمشیرها غلاف خواهد شد؟

متاسفانه نگرانی دوست من درست از آب درآمد و بار دیگر سر از کمیته مشترک درآوردیم. آب دهنم از هراس خشک شده بود و بی‌اختیار «وان یکاد» می‌خواندم. خدایا… دوباره کمیته…

مثل برق همه خاطرات گذشته سر جلوی چشمانم، چشمانی که البته بسته شده بود رژه می‌رفتند. از روزی که از ساواک اهواز به اینجا آمدم. آزارهای بی‌دلیل آن مامور خشن در بدو ورود، که به قسمتهای حساس بدنم پشت سر هم لگد زد، دچارشدن به خونریزی، آن روز که کاسه ادرار را بر سرم ریختند. روزی که سوارم شدند و باید عرعر می‌کردم. سرهنگ عباس وزیری و ان نگاه غضبناکش…

دل توی دلم نبود. یه جورایی نگران بودم.

دوباره لباس خاکستری آنجا را پوشیدیم و متاسفانه از هم جدا شده و مرا به سلول بسیار کوچک و نیمه تاریکی در قسمت همکف انداختند.

البته برخورد بدی نشد و نگهبان گفت گمان نمی‌کنم اینجا ماندنی باشی.

کمی ترس برم داشت اما می‌کوشیدم خودم را از تا نیاندازم.

 

زندگی آزمایشی بیش نیست

واقعش زندگی آزمایشی بیش نیست و ما روی یک پُل هستیم…

آنچنان که در یک قطعه آوازی «کانتاتا» Cantata اثر باخ آمده روزها مثل آب جوشنده‌ای که از چشمه‌ها بیرون می‌جهد از زندگی می‌گریختند و بیش از هر زمانی می‌فهمیدم که زندگی آزمایشی بیش نیست.

هر روز صبح، آواهای آهسته و حزینی از سلولهای دورتر می‌آمد و گاه فریادهای زیر شکنجه آنرا به سکوت سنگینی مبدل می‌ساخت. سلول خیلی سرد بود، انگار وارد یخچال شده بودم. یواش یواش پاشدم و قدم زدم. کارم این شده بود که هرچه آیه و شعر و خاطره یادم می‌آمد، مرور کنم تا خمودی و کرختی غالب نشود.

شرایطی را که دارم شرح می‌دهم تنها کسانی تمام و کمال حس می‌کنند که آنرا از سر گذرانده‌اند. یعقوب به یوسف گفته بود تو قلب بیگانه را می‌شناسی، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده‌ای…

آیه ۱۱۰ سوره یوسف (حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُواْ جَاءهُمْ نَصْرُنَا…) و آیه ۲۱۴ سوره بقره که بر رنج و شکنج پیشینیان انگشت می‌گذاشت (مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء وَزُلْزِلُواْ حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ…)

این آیان را که به شرایط سخت اشاره داشت بارها و بارها خواندم و

مثنوی هم اینگونه مواقع عصای دستم بود.

با خودم می‌گفتم آیا این روزهای سخت سپری خواهد شد؟ کودکِ درونم زمزمه می‌کرد: یه شب ماه میاد… یه شب ماه میاد…

خودم را دلداری می‌دادم روزگاری خواهد رسید که مشعل توحید بر شبهای سیاه بتابد. خواهد تابید…

چون که قبض آید تو در وی بسط بین

تازه باش و چین میفکن بر جبین

بعد نومیدی بسی امیدهاست

از پس ظلمت دو صد خورشیدهاست

گر هماره فصل تابستان بدی

سوزش خورشید در بستان زدی

داشتم ابیات قوق را آرام آرام می‌خواندم که یکمرتبه لگدی به در خورد و نگهبان با صدای بلند گفت تنت می‌خاره؟دیگه آواز نخون

 

جوردانو برونو و گالیله در سلول

فردای آنروز بخشهایی از «دُن آرام» شولوخوف را برای خودم مرور کردم. همچنین سرگذشت جوردانو برونو و گالیله را که در قصر، در تاریخ ویل دورانت خوانده بودم و آقای فریدون شایان هم در موردشان برایم تعریف کرده بود.

انگار برونو و گالیله لباس زندان پوشیده و آنجا گوشه سلول نشسته بودند. با هاشون حرف می‌زدم و سرحال می‌شدم.

جوردانو برونو Giordano Bruno رزمنده بی سلاحی بود که با بی خردی و تعصبات کور اصحاب کلیسا راه نیامد و بهای قدگیری خودش را هم بدجوری پرداخت.

به دلیل ظلم اصحاب خرافات، دربدر و آواره شد و از این کشور به آن کشور می‌رفت تا اینکه بعد از سالها زندگی در تبعید، با امید به اصلاح، که شاید شرایط عوض شده است، به ونیز که آن موقع جمهوری جدائی از ایتالیا بود بر گشت، اما با تک نویسی و گزارش دوست نزدیکش، دستگیر و به دادگاه تفتیش عقاید رم تحویل داده شد.

جوردانو برونو کشیش بود و گرچه نظرات رسمی را به چالش می‌گرفت اما برخلاف دیدگاه زندانبانانش با ارتداد میانه‌ای نداشت و مثل گالیله معتقد به خداوند بود. او حدود ۸ سال در زندان بود تا اینکه اجلش سر رسید.

صبح ۱۹ فوریه سال ۱۶۰۰ میلادی او را از زندان به میدان بازار گل‌فروشان Campo de’ Fiori شهر رم، آوردند. من آن میدان را دیده‌ام. الان مجسمه بزرگی از جوردانو برونو آنجاست.

وقت اعدام، ردای کشیشی‌اش را پاره نموده و دو سیخ را به شکل صلیب از دهان وی رد کردند و بعد به تیرکی چوبی بستندش و در میان تلی از هیزم زنده زنده سوزاندند.

ممکن است داستان او را شاخ و برگ داده باشند اما می‌گویند وقتی وی را بسته بودند و پشت سر هم هیزم برای سوزاندن او می‌آوردند، ساکت بود و حرف نمی‌زد اما کمی بعد وقتی شنید پیرزنی نام خدا را می‌بَرد و هیزمی روی هیزمها می‌اندازد، آهی کشید و گفت «لعنت بر جهل مقدس»

در مورد وی آنچه بیشتر توجه مرا جلب کرده بود گزارش و تک‌نویسی دوست نزدیکش موچنیگو بود. جوردانو برونو تاحدودی متوجه نقشه‌های قاتلینش شده بود و می‌خواست از ایتالیا به طرف فرانکفورت برود، اما موچنیگو، گزارش داد که جوردانو برونو، به راهبان توهین کرده و می‌گوید آنان زمین را با ریاکاری و زندگی پلید خود خود که ربطی به مسیح ندارد، آلوده می‌کنند و ضمناً قصد فرار دارد.

با این گزارش، ماموران دادگاه تفتیش عقاید برونو را دستگیر و شکنجه کردند و بعد هم آن به اصطلاح دادگاه، وی را مرتد خواند.

جوردانو برونو بعد از شنیدن حکمش گفته بود:

ای قاضییان، داوران، می‌پندارم از دادن این حکم خودتان بیشتر در هراسید تا من از شنیدن آن

 

جنگهای مذهبی صفحه تاریکی از تاریخ بشر

آنچه دادگاه تفتیش عقاید بر سر گالیله آورد هم، بسیار غم‌انگیز بود. اینکه او در محکمۀ «ارباب شریعت» عقاید خود را مجبور شد انکار کند، ذره‌ای از ارج و مقامش نمی‌کاهد.

گالیله یکی از چهره‌های تابناک عصر رنسانس به شمار می‌رود.

او هم‌ به ساز ارباب کلیسا نمی‌رقصید و می‌پرسید چگونه می‌توان قبول کرد آفریدگاری که ما را با عقل و شعور به دنیا آورده است، ما را از به کار بردن این مواهب منع کند؟ همانند کپلر، عقیده داشت که خداوند به انسان خرد بخشیده تا بتواند کتاب طبیعت را بخواند.

به جای پیروی از احکام و آرای پیشین، به روش علمی (بر پایه‌ی مشاهده و تجربۀ مستقیم) گرایش داشت. با مطالعات خود به نتیجه رسید که نظر کوپرنیک مبنی بر حرکت زمین به دور خورشید، حقیقت دارد. اما کلیسای کاتولیک با جزم‌اندیشی، به مرکزیت زمین معتقد بود، و به پیروی از متن «سفر آفرینش» تورات (عهد قدیم) قرن‌ها آموزش داده بود که خداوند نخست زمین را آفرید و سپس عرش و سماوات (خورشید و ستارگان) را پیرامون آن به حرکت در آورد.

از سطف پاپ به گالیله پیغام دادند تنها نظریات مورد قبول کلیسا را آموزش دهد، اما وی اعتنا نکرد، تا آنکه «برای ادای توضیحات» به رم احضار شد و آنجا در محکمۀ تفتیش عقاید (انکیزیسیون) به کفر متهمش کردند و لقب خائن گرفت.

در آن محکمه Galileo’s Trial گالیله بر عقل تکیه می‌زد و کلیسا بر خرافات، از این رو نزاع گالیله با کلیسا به نزاع عقل با خرافات تبدیل شد.

بارها در سلول داستان جوردانو برونو و گالیله را مرور کرده و از اینکه جنگهای مذهبی صفحه تاریکی از تاریخ بشر است به فکر فرو می‌رفتم. البته صفحات تاریک تاریخ، تنها به جنگ های مذهبی مربوط نمی‌شود. برای مثال آتش دو جنگ جهانی را پاپها روشن نکردند. جبارانی هم بوده و هستند که با دین کمترین میانه‌ای ندارند.

چند روز که گذشت تنهایی و بیشتر بلاتکلیفی حوصله ام را سر برد و مثل برگهای درخت که از سرما کز می‌کند، در خود بودم. صدای فریادهای زیر شکنجه گردبادی از ترس را به جانم می‌ریخت. بی پناه شده بودم.

تا اینکه یک روز صبح گفتند پاشو بیا بیرون

 

شکر شیرازی و ترانه هایش

بدون سئوال و جواب منو بردند از پله‌ها بالا به بند ۶، در اتاقی که سه نفر دیگر هم بودند. خیلی خوشحال شدم. تا نگهبان در را بست ماچ و بوسه شروع شد. یکیشون زندانی عادی بود و دیگری از بچه‌های کنفدراسیون.

در آن اتاق یک دانشجوی دانشکده فنی هم بود که پاهاش زخم داشت و شل‌شلی راه می‌رفت. دوست داشتم به اسامی آنها اشاره کنم اما خودشان رضایت ندارند.

آن زندانی عادی را که به اتهام دزدی دستگیر شده بود در قصر دیده بودم. وی در همین کمیته با دکتر علی شریعتی هم‌اتاق بوده‌است. بعداً در باره او و دوستی که از بچه های کنفدراسیون بود صحبت می‌کنم.

دانشجوی دانشکده فنی که پاهایش پانسمان داشت مال طرفای شیراز بود. اسم شکر شیرازی را اولین بار از او شنیدم. تا آنوقت خیال می‌کردم شکر فقط اسم زن است اما متوجه شدم چقدر بیغم. از او شنیدم که شکر شیرازی خواننده یهودی است و معمولا با تنبک و دایره زنگی، در عروسی‌ها ترانه‌های طنزآمیز می‌خواند. هروقت دوست ما حال و حوصله داشت ترانه های کاکا، شمس العماره و سبزه زار شکر را به زیبایی می‌خواند و ما هم دم می‌گرفتیم و اندوه و سکوت سلول کمرنگ می‌شد.

برفتم بر در شمس العماره/ همون جایی که دلبر خونه داره/ زدم بر حلقه در/ یارم اومد دم در/ گفت کیست؟…

البته من سبزه زار را بیشتر دوست داشتم.

بیا بریم سبزه زار، بیا بریم سبزه زار، ای خدا بارون بیار، شو ببار و روز ببار، هی ببار…هی هی هی…

می گفت هنر شکر اجرای واسونک‌ها Vassunak است.

واسونک‌ها که در بعضی از نقاط فارس به آن سرود یا سوری suri هم می‌گویند ترانه‌های فولکلور (مردمی) هستند که بیشتر در شهر شیراز در مجالس عروسی و سرور و شادمانی خوانده می‌شوند و اکثراً تک بیت و با ریتم شش هشت باز در مایه شوشتری خوانده می‌شوند.

می‌گفت واسونک از اول خواستگاری تا هنگامی که عروس پا به خانهٔ شوهر می‌گذارد را دربرمی‌گیرد. بعضی روزها در همان سلول نمایش خواستگاری (رخت‌بران، حنابندان، حمام دامادی تا مراسم حجله بران) را از اول تا آخر بازی می‌کردیم و غش عش می‌خندیدیم چون از تنها چیزی که خبر نبود عروس بود.

دانشجوی شیرازی تعریف می‌کرد در راهرو دانشکده فنی جزوه تقی شهرام (بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک) یکی دو هفته به صورت برگهای جدا جدا کنار هم چیده شده بود و تعدادی از بچه‌ها می‌نشستند و در سکوت می‌خواندند. هیچکس هم مانع نمی‌شد. من فلک زده هم یک روز از سر کنجکاوی دقایقی نشستم و خوندم. این مربوط به خیلی وقت پیشه.

مدتی بعد در خوابگاه دستگیر شدم و هرچه داد زدم بابا من نمی‌دونم این چی بود به گوش بازجو نرفت که نرفت. هی می‌پرسد هویت شما محرز است فعالیت خود را بنویسید. جواب می‌دم بابا جان شما که خودتان میگید هویت من محرز است. چی را بنویسم. می‌زنند و میگند خفه… به خدا از عمر خودم سیر شدم.

به او گفتم در زندان قصر خلاصه‌ای از بیانیه را از بچه ها شنیده‌ام. بخشی از آنرا تعریف کردم و او خیلی تعجب کرد. گفت درست عین جملات را نقل می‌کنی.

زنده‌یاد حسن صادق و…در بند یک و هفت و هشت قصر هرچه را از بیانیه یاد داشت برایم گفته بود.

 

«بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک» در زندان قصر

بیانیه معروف «اعلام مواضع ایدئولوژیک» را جریان تقی شهرام، مـهرماه ۱۳۵۴ منتشر کرده بود. البته اولین چاپ آن بـه صورت دست نویس و در سطح محدودی در قطع جیبی با پـلی‌کپی الکلی تکثیر شده بود و گویا بعداً با چند ضمیمه در داخل و خارج از کشور چاپ و منتشر می‌شود.

بیانیه مزبور را بازجویان به برخی روحانیون نشان داده و بخشی را هم برایشان خوانده بودند.

عضدی به آنان گفته بود آقایان، در بیرون زندان رهبری سازمان و کسانیکه شما به آنان کمک کردید از اواخر سال ٬۱۳۵۳ فاتحه اسلام را خوندند. جزوه «تحلیل روابط ایران و عراق» را که در تابستان پنجاه و چهار منتشر شده بود به آنان نشان می‌دهد که آرم سازمان بدون آیه فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما چاپ شده بود

در بندهای بالا هم که ابدی‌ها و کسانیکه حکم زیاد داشتند آنجا بودند، رسولی بازجو (ناصر نوذری) بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک را به زندانیان نشان می‌دهد و گویا مسعود رجوی موفق می‌شود وی را قانع کند تا آن را برای یک شب امانت دهد تا فقط خودش بخواند و صبح تحویل بدهد.

اینطور که شنیدم بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک یک مقدمه طولانی داشت و متن آن هم از یک مقدمه و سه فصل تشکیل شده بود به همراه چهار ضمیمه از مطالب تحلیلی.

خلاصه، رسولی راضی می‌شود که تا صبح آن جزوه دست مسعود رجوی باشد. همان شب مجاهدین تصمیم می‌گیرند آنرا تمام و کمال بازنویسی کنند تا سر صبر مطالعه شود. جزوه قسمت قسمت شده و شماری از زندانیان با پنهان کاری و ابتکار، تا صبح از کل کتاب نسخه برمی‌دارند و سپس تمام صفحات را با چسب برنج می‌چسبانند و فردا صبح رسولی می‌آید و تحویل می‌گیرد. بیانیه مزبور به این ترتیب نقد شده و ۲۸ سئوال پیرامون آن تدوین می‌شود.

پیشتر در قسمت سی و دوم خاطرات خانه زندگان (۳۲) ای چنگ ناله برکش و ای َدف خروش کن

شرح دادم که پاییز سال ۱۳۵۵ مسعود رجوی «اطلاعیه تعیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر جریان اپورتونیستی (انحرافی) چپ‌نما» را به عنوان تنها عضو باقیمانده از مرکزیت اولیه، در ۱۲ ماده‌ تدوین کرد که راهنمای عمل آن سال‌ها بود. 

رونویسی از جزوه‌ها (چه آنچه امثال بیژن جزنی و مسعود رجوی در زندان می‌نوشتند) و چه نوشته‌های بیرون زندان، مثل «رد تئوری بقا»ی پویان که به جزوه‌ی بهار مشهور بود یا «ﻣﺒـﺎرزه ﻣﺴـﻠﺤﺎﻧﻪ – ﻫـﻢ اﺳـﺘﺮاﺗﮋی، ﻫـﻢ ﺗﺎﮐﺘﯿـﮏ» نوشته مسعود احمدزاده که به جزوه پاییز معروف شد، پیشتر معمول بود اما نسخه برداری از تمام بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک در یک شب، تازگی داشت.

شاید برای نسخه برداری از کاغذ سیگار استفاده می‌شد. کاغذ سیگار نازک بود و اگر در آب می‌افتاد هم، زیاد خراب نمی‌شد. پشت و روی آن با خط ریز حدود ۴۰ سطر می‌شد نوشت و در صورت لزوم از بین بردنش دشوار نبود. بعلاوه در جلد مقوایی مفاتیح یا قرآن راحت جاسازی می‌شد.

 

دکتر شریعتی و هم‌سلولی‌هایش

جلو‌تر گفتم که یک زندانی عادی در سلول ما بود. وی را در بند یک و هفت و هشت زندان قصر هم دیده بودم. خودش می‌گفت به اتهام دزدی دستگیر شدم. اوائل دستگیری‌اش در کمیته مشترک با دکتر شریعتی هم سلول می‌شود و خودش هم نمی‌دانست چرا.

می‌گفت نمی‌دونم واسه چی من اصلاً پیش زندانیان سیاسی افتادم. نه اهل خبرچینی‌ام و نه انصافاً تا حالا در این مورد چیزی از من خواسته شده ولی خدا را شکر که افتادم پیش دکتر شریعتی. البته اونجا یک زندانی دیگری به اسم احمد رضا کریمی هم بود و یک استاد دانشگاه شیراز به اسم آقای سپهری. ممکنه پیش و بعد از من هم کسانی در آن سلول بوده‌اند اما من اطلاع ندارم.

تعریف می‌کرد به دکتر شریعتی گفته بودند نظر شما راجع به چادر جیست. جواب داده بود باید از بزازها بپرسین. من بزاز نیستم.

آن زندانی عادی تعریف کرد یکبار منو برای بازجویی صدا زدند. حتم داشتم در مورد یکی از دوستانم می‌خواهند بپرسند. کسیکه مثل من دزدی نمی‌کرد و به من گفته بود دزدی هم می‌خوای بکنی مثل رابین هود باش، اگر چیزی گیرت اومد، تنهاخوری نکن. بده به دیگران که دشمن اغنیا هستند.

همین حرف به گوش بازجوها رسیده بود و حالا حتم داشتم در باره وی از من بازجویی خواهند کرد. یواشکی به دکتر شریعتی داستان را گفتم و پرسیدم به نظر شما من چکار کنم. داشت ترانه جان مریم چشماتا وا کن منو صدا کن…را با خودش زمزمه می‌کرد. خانمشان لباس زندان که البته رنگش مثل لباس ما بود ولی شیک تر می‌نمود، برای او دوخته و وی تازه پوشیده بود. کمی منو ورانداز کرد و بعد گفت یه قصه برات بگم. بعد لابلای قصه به من فهموند که علیه دوستم حرفای پرت و پلا بزنم ولی اصل قضیه را نگم.

داستان یک اسب‌سوار را تعریف کرد که یک آدم بدجنسی مصاحب او بوده و روزی با تعریف و تمجید از اسب او، خواهش می‌کند اگر ممکن است کمی سوار اسب تو بشوم.

اسب سوار هم که همه را مثل خودش پاک و صاف می‌دیده میگه بفرما. اون آدم بی‌مروت سوار میشه و می‌زنه به چاک و داد می‌زنه اسبت را بردم. اسبت را بردم…

اسب سوار هم میگه تو اسب منو نبردی، جوانمردی را بردی.

دکتر بعضی وقتها به در می‌گفت تا دیوار بشنود. با خودش حرف می‌زد و جوری که من یا اون احمد رضا بشنود، پشت سرهم تکرار می‌کرد آدمی شایسته نیست که ابزار کس دیگری قرار بگیرد. آدمی شایسته نیست که ابزار کس دیگری قرار بگیرد. آدمی شایسته نیست که ابزار کس دیگری قرار بگیرد…

آقای سپهری (استاد دانشگاه شیراز) هم با دکتر شریعتی در یک سلول بوده و تعریف می‌کرد در سلولی که ما بودیم احمد رضا کریمی را آورده بودند که موی دماغ باشد. دکتر معمولاً شبها نمی‌خوابید و نگران بود نکند روزها که می‌خوابد با خودش حرف بزند و همین، کار دستش بدهد. احمد رضا کریمی دست به گزارش بود و این را دکتر می‌دانست.

روزی به من گفت آقای سپهری دکتر تارک الصلوه‌ است. صبحها نماز نمی‌خواند. احمد رضا کریمی عامل ساواک در سلول ما بود و تو نخ همه چیز و همه کس می‌رفت.

 

آیا در ایران کودتا شده است؟

دکتر شریعتی در کمیته مشترک کریدور بند را تی می‌کشید و گاه دم سلولها که می‌رسید برای روحیه دادن به زندانیان با صدای بلند می‌گفت تی کشیدن از استادی دانشگاه بسیار بهتر است.

شنیدم یکبار تیمسار زندی پور دم سلول کتاب «اسلام در ایران» پطروشفسکی را به ایشان نشان می‌دهد و می‌گوید دکتر این کتاب را خوندی؟ وی جواب می‌ده، بله این اسلامِ در ایران است. (اسلام با کسره زیر میم)

بعد می‌پرسد آیا واقعاً شما کتاب انتظار مذهب اعتراض را نوشتی؟ این مزخرفات چیه؟ آیا واقعاً به ولی عصر که بیش از هزار سال است زنده مانده و…باور دارید؟

دکتر جواب می‌دهد جناب تیمسار آیا در ایران کودتا شده است؟ تیمسار زندی‌پور تعجب می‌کند و دکتر شریعتی می‌گوید آخر شخص اول مملکت بارها از اینکه امام زمان یا حضرت عباس به یاری‌شان شتافته صحبت کرده‌اند و حالا شما مسخره می‌کنید…

زندی‌پور در را می‌بندد و می‌رود.

موارد زیر را هم که نمی‌دانم واقعی است یا نه، در قصر گفته می‌شد.

از او بازجویان پرسیده بودند شما اسلحه داشتید و او پاسخ می‌دهد بله بله. می‌پرسند مارکش چی بود؟ جواب می‌دهد «بیک» (خودکار بیک)

یا با اشاره به آیه «فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما» می‌پرسند «فضل الله مجاهدین» چی شما میشه. با او قوم و خویش هستید؟ و دکتر می‌گوید او را نمی‌شناسم اما با «علی قاعدین» فامیلی هستیم…

 

هر تکست را در کانتکس خودش یاید دید

برگردیم به سلول کمیته.

من و آن دوست که از بچه‌های کنفدراسیون بود در سلول ماندیم و دو نفر دیگر را بردند.

از او خواهش کردم به من تاریخ یاد بدهد، انگلیسی یاد بدهد. هرچه می‌داند یاد بدهد.

همین طور که در سلول قدم می‌زدیم به من انگلیسی درس می‌داد. جملات کوتاه یا شعری قدیمی از متون کلاسیک را می‌خواند تا من از بر کنم. خیلی برایم سخت بود چون مثل قابوس نامه و کلیله و دمنه ما در فارسی می‌مانست و با اینکه زبانم خوب بود اما با متون کهن مانوس نبودم ولی با هر حول و ولایی بود سعی می‌کردم حفظ می‌کنم.

یک روز دراز کشیده بود و من داشتم آیه‌ «وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا…» را برای خودم تکرار می‌کردم. پا شد و پرسید اینکه می‌خونی چیه گفتم آیه‌ای از قران است. پرسید آیا ارزش وقت گذاشتن داره؟ ناسلامتی شما زندانی سیاسی هستی…

گفتم قران به مثابه متنی ادبی همیشه برای من جاذبه داشته‌است.

پرسید آیه‌ای که گفتی یعنی چی؟ فارسی آن چی میشه

گفتم من اینجور می‌فهمم که یعنی در مبارزه با ستمگران سست نشوید. غم به دل راه ندهید. شما برتر از دشمنانتان هستید اگر روی ایمان خودتان بایستید. خلاصه کلام با مشکلات راه خود را نبازیم و یقین کنیم باطل اوت می‌شود.

خندید و گفت خب منکه به قران اعتقاد ندارم و نمی‌خوانم هم، می‌دانم که با مشکلات راه نباید خود را ببازیم و باطل هم اوت می‌شود.

از آنجا که می‌دانستم از نظر قوانین ریاضی و احتمالات، جهان می‌توانسته‌ به بی شمار حالت پدید آید، اما فقط نمونه بسیار خاصی از این حالات است که پیدایش و ادامهٔ حیات را میسر ساخته، گفتم من با این رأی موافق بوده و هستم که جهان ما و هر چه در آن است absourd و عبث نیست و همین نکته را هم از قران می‌گیرم. یعنی ابدا برای من جنبه تخدیری ندارد و من برای رفتن به بهشت یا ترفتن به دوزخ ننیست که قران می‌خونم. بخصوص که با زبان و اشارات آن هم آشنا هستم و هر مسئله‌ای، یا بهتر بگویم هر تکست را در کانتکس تاریخی خودش می‌بینم و می‌خوانم.

گفت نمی‌دونم آیات مربوط به ارث یا برده داری یا کتک زدن همسر را چگونه توی این کتاب می‌خونی و منتاقض نمیشی…

شرح دادم که تک تک آیات فرا زمانی نیست و هیچ امر زبانی هم نمی‌تواند خارج از زمان باشد. برخورد قشری با متون دینی نداشتم و تصورم هم این نبود که برای همیشه ساری و جاری خواهد بود.

 

مگو که مبارزه پوچ است

آن معلم عزیز گفت حالا من شعری برایت می‌خوانم که بهتر از آیه‌ای که خواندی شرح می‌دهد که مبارزه بیهوده نیست و باید از پس مشکلات راه برآمد و باکی به دل راه نداد. قران مال ۱۴۰۰ سال پیش است، شعری که می‌خونم مربوط به ۱۲۰، ۱۳۰ سال قبل است. خلاصه دِمُده و کهنه نیست.

سروده «آرتور هیو کلاف» است و چرچیل هم پس از بمباران انگلیس و حمله ارتش نازی در جنگ جهانی دوم، از رادیو خوانده‌است.

به زبان قدیم انگلیسی است.

بیت اول آن شعر این بود:

‘Say not the struggle nought availeth’

شرح داد که زمینه این شعر به سرکوب مردم در انقلابهای ۱۸۴۸ اروپا و همچنین به قحطی بزرگ مردم ایرلند (که آنزمان بخشی از انگلیس بود) برمی‌گردد.

جوهر شعر این است که در مبارزه هر اتفاق ناخوشایندی ممکن است پیش آید اما حرف اول را امید می‌زند.

برگردان دقیق آن شعر فاخر و زیبا آسان نیست. با استفاده از آنچه از آن دوست و دیگر آشنایان یاد گرفته‌ام، به مضمون آن اشاره می‌کنم.

 

  

آدرس ویدیو 
با آیپاد ممکن است تمام ویدیو دیده نشود در کامپیوتر معمولی ببینید.

سایت همنشین بهار

http://www.hamneshinbahar.net

Published in: on 15 فوریه 2014 at 8:52 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عکس بی نظیر از حواشی آتش بس در سوریه دشمنان قسم خورده، یک سرباز ارتش بعث سوریه و مخالف مسلح وابسنه به ارتش آزاد در یک قدمی دیگر.

 

Published in: on 15 فوریه 2014 at 8:43 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تصاویر-جنگ-داخلی-سوریه-در-آذر-۱۳۹۱

Published in: on 15 فوریه 2014 at 8:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

انقلاب بهمن، مسامحه فرصت طلبانه و طلسم گوش های صدام / سوسن آرام

قدرت آزادگی در این است که زنجیری برپا ندارد و قدرت تهی دستان، این اکثریت عظمیم مردم ایران، در این که جز زنجیری که برپا دارند چیزی برای ازدست دادن ندارند. اگر این دو به هم پیوندند…

در ماه هایی که به قیام بهمن ۵۷ منتهی شد، مردم ایران در موقعیت حساس و دشواری قرار داشتند. از یک طرف استبداد حاکم هنوز برقرار بود و هر صدای تیری که در خیابان بلند میشد، خاطر نشان میکرد استبداد زخم خورده و لرزان اگراحیاء شود همان بلا را بر سر مردم می آورد که بعد از۲۱ مرداد در تبریز یا بعد از ۲۸ مرداد در سراسر ایران بر سر مردم آورد. از طرف دیگر برآمد استبداد سیاه مذهبی چشم انداز آینده را به شدت تیره و هراس آور کرده بود.دیوی که ازهمان لحظه اول،در قعر دهان گشوده اش میشد سایه روشن پیکر به خون کشیده انقلاب را مشاهده کرد.

در آن روزهای پرغوغا تعداد کسانی که این وضعیت ویژه و حساسیت آن را درک میکردند، زیاد نبودند. با اینکه هرچه به بهمن نزدیک تر میشدیم، سایه وحشتی که حضور سنگین خمینی بر انقلاب میانداخت بلند تر میشد، اما آنها که خطر برآمد فاشیسم مذهبی را از موضع دفاع از دمکراسی فردا، نه از موضع حمایت از دیکتاتوری دیروز درک میکردند، به نسبت وسعت تحرک اجتماعی خیلی زیاد نبود. این در حالی بود که در راه پیمایی به سوی خانه آیت الله طالقانی دیگر معلوم بود که انقلاب از درون زخم خورده و نجات آن به همت بسیار بسیاربلند نیاز دارد.

راستی چرا انبوه روشنفکران ایران که سابقه صد سال مبارزه در راه آزادی را پشت سر داشتند و پشته هاکشته در راه آن داده بودند، آژیر خطر را نمی کشیدند؟ چرا حقیقت اینهمه تنها مانده بود؟ واگر در آن روزها نیروی بزرگی هم در برابر دیکتاتوری حاضر و هم در برابر خطر آینده، در برابر هردو ارتجاع، قدعلم میکرد، آیا بر انقلاب همین میرفت که رفت؟

تردیدی نیست که اکثریت مردم به خمینی متوهم بودند و او نیروی عظیمی را بسیج کرده بود، اما بدون جلب همدلی بخش بزرگی از روشنفکران و نیروهای فعال سیاسی ایران و نیز بدون نوعی همراهی,جامعه جهانی, و در راس آن آمریکا که نقش اصلی و منحصر به فرد را در هدایت دستگاه دولت پهلوی و سیاست هایش در رابطه با نیروهای سیاسی انقلاب و بویژه رهبری روحانی آن داشت، روحانیون نمیتوانستند به این آسانی حکومت را تنها با فریب دادن مردم ایران، از مردم ایران غصب کنند. حمایت مردم اغلب و دراین مورد به طور اخص به یک ,کاتالیزاتور, نیاز داشت تا امام را بر مسند سلطان بنشاند. اگر آمریکا به خیال,استحاله,ی رژیم و متوقف کردن انقلاب به فکر نمی افتاد ,موقتا, با خمینی کنار بیاید، اگر لیبرال های مذهبی و غیر مذهبی برای روحانیون دولت نمی ساختند، اگر تئوری های من در آوردی، با کشف مصلح اجتماعی و امام ضد امپریالیست، سکولاریسم و مدنیت و دموکراسی را از کائنات چپ های وهم زده محو نمی کرد، اگر انبوهی از روشنفکران بطور ناگهانی به کشف ,اصالت فرهنگی و سیاسی , نایل نمی شدند، همان توهمی که خمینی و دار و دسته اش را برکشیده بود به سرعت بر زمین شان می کوبید و روحانیت در برابر کوهی از درخواست های متراکم همان توده متوهم، به موش تبدیل میشد.

آنهاکه با خمینی ائتلاف کردند یا کنار آمدند نمی توانستند ادعا کنند او را نمی شناختند. هرچند حمایت عظیم مردم از خمینی فضای سیاسی را سنگین میکرد و در بخشی از مدافعان حقوق مردم گیج سری بوجود می آورد، اما ارتجاعی که در حال برآمد بود، بیش از آن رو نشان میداد که برای شناخت آن نیاز به تحلیل هوشمندانه باشد. فقط کافی بود به آنچه چشم و گوش میدید اعتماد کنیم. احتیاج نبود به رساله خمینی مراجعه کنیم. اجازه بدهید فقط به گزارش جوزف کرافت در نشریه نیویورکر مراجعه کنیم که قبل از انقلاب بهمن یعنی در۱۱ دسامبر ۱۹۷۸ در این نشریه منتشر شد.

// من از قبل برای قراردیدار با شریعتمداری تلفن زدم وبه یکی از دستیاران پاکستانی او به نام سعید ریوزی [یا رضوی؟ در ادامه از همین دومی استفاده می کنیم] وصل شدم که انگلیسی صحبت میکرد. او شریعتمداری را حضرت اقدس میخواند…حضرت اقدس در رختخواب آرمیده و زیر سر و شانه هایش با بالش های ارغوانی بلند شده بود. در طول صحبت ما که چند ساعت به طول انجامید آدم های مختلف برای دیدار با شریعتمداری آمده، دست او را می بوسیدند و عریضه هایی به او میدادند که اغلب لای صفحه های آن اسکناس گذاشته شده بود و بعد با شتاب می رفتند…
حضرت اقدس گفت: ,من نمیدانم در ایران چه اتفاقی دارد می افتد. من هرگز چنین روحیه شورشی را در ملت ندیده بودم. مثل یک آتش فشان برافروخته است. مثل آتش فشان که بعد از سال ها و سال ها فشار برآمده، متوقف کردن آن غیر ممکن است.,…
من از او پرسیدم منظور او کدام بی عدالتی هاست. او گفت:,ما هرگز انتخابات آزاد نداشته ایم. تمام انتخابات های گذشته توسط عوامل و مشاوران محلی نیروهای خارجی صورت گرفته است. نتیجه این بوده که قوانین کنونی در تناقض بااسلام و با منافع عمومی است. برای مثال نوشیدن مشروبات الکلی مجاز است. قمار بازی هست. روابط جنسی نامشروع هست – منظورم روابط جنسی بین افراد کمتر از ۲۰ سال است که ازدواج نکرده اند. اختیار ازدواج در دست مقامات غیر مذهبی است. ولی نباید این طور باشد. ازدواج قرارداد نیست. امری روحانی است و بنابراین باید توسط مقامات مذهبی به اجرا درآید.,
در این لحظه صدای تیراندازی از دور آمد. او گفت ,نترسید ما به این صداها عادت کرده ایم,…
من از او پرسیدم او چگونه میخواهد این بی عدالتی ها و کارهای اشتباه را تصحیح کند. او گفت که طرفدار بازگشت به قانون اساسی ۱۹۰۶ است…در قانون اساسی ۱۹۰۶ از جمله یک شورای عالی متشکل از ۵ رهبر مذهبی در نظر گرفته شده که حق وتو بر تمام قوانین دارند. شریعتمداری گفت: ,اگر آنها قوانین را در تناقض با اسلام یا اصول عدالت یا علیه منافع اکثریت ببینند، میتوانند آن را رد کنند,. من پرسیدم اگر پنج رهبر مذهبی بین خودشان توافق نداشتند، چه میشود. شریعتمداری گفت:,این ممکن نیست، زیرا آنها عالیترین مقام روحانی را نمایندگی میکنند,. من در موردعدم توافق احتمالی اصرار کردم. او گفت :,در آنصورت مساله به عالی ترین مقام روحانی در کشور رجوع داده میشود., به نظرم آمد منظور خودش است و هرنوع تردیدی در این مورد را رضوی رفع کرد. او گفت:,حضرت اقدس حرف نهایی را خواهند زد.,
من خاطر نشان کردم بسیاری از مردم درایران، و در سایر نقاط جهان در مورد مسایلی مثل آزادی مذهب، اصلاحات ارضی و نقش زنان نظراتی متفاوت با نظرات حضرت اقدس دارند. قبل از اینکه حرفم تکمیل شود، او حرف مرا قطع کرد و در حالی که انگشت استخوانی اش را به طرف من نشانه میرفت گفت:,شما محافل روزنامه نگاری در جهان دایم برچسب های افترا آمیز میزنید که ما رهبران مذهبی ضد پیشرفت و مرتجع و نامتناسب برای زمانه هستیم. موضوع اینطور نیست. ما علوم، تکنولوژی و مردان و زنان تحصیل کرده – پزشک، جراح، مهندس را میخواهیم. ولی ما همیچنین میخواهیم رهبران پاک و صادق داشته باشیم. آنهایی که این اتهامات را به ما میزنند خودشان مرتجع هستند، زیرا هدف آنها این است که مانع آن شوند که ما حکومت امید را برپا کنیم. حکومت خدا، حکومت مردم بر مردم است,. من گفتم ولی من باز میخواهم نظر او را در مورد مسایلی مثل حقوق برابر برای زنان، برای مثال مدرسه مختلط بدانم…
او گفت من با آموزش زنان مخالف نیستم، ولی با مدرسه مختلط مخالفم. من میخواهم مدرسه برای آموزش را از مدرسه برای لاس زدن جدا کنم. ما در اسلام به زنان به عنوان اسباب بازی نگاه نمی کنیم که تا وقتی جوان و زیبا هستند آنها را قبول کنیم و بعد آنها را دور بریزیم. در اسلام زن ها هرچه پیرترند، موقعیت شان بالاتر است. ما میدانیم در مدارس مختلط فساد اخلاقی هست و این در گزارشات پلیس منعکس میشود. دختران روابطی برقرار میکنند. بعضی از آنها بطور نامشروع بچه دار میشوند، دیگران دست به سقط جنین میزنند. دختران احترام به خویش و موقعیت شان را در جامعه از دست میدهند. یا به شدت دچار عذاب شخصی میشوند یا راه دیگر را انتخاب میکنند یعنی فحشاء.
من نظر او را نسبت به سقط جنین پرسیدم. او گفت در اسلام سقط جنین جنایت است.. من نظر او را در مورد پیروان مذاهب دیگر پرسیدم. او گفت:,در اسلام مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان همه برابرند، مگر اینکه ستون پنجم خارجی ها در این کشور باشند.,//

تازه این ها نظرات جناحی از روحانیت بود که لقب میانه رو داشت تا جایی که وقتی انقلاب اوج گرفت مقامات درجه اول سیاسی و نظامی شاه بنا بر گفته خودشان به فکر آن افتاده بودند که به اعتدال او برای مهار جنبش متوسل شوند. ماهیت شدیدا ارتجاعی دارودسته ای که در رهبری انقلاب ایران قرار گرفته بودند، برای اکثریت مقامات ,جامعه جهانی,و نیروها، احزاب، و روشنفکرانی که با کمک به ایجاد وفاق عمومی راه خمینی را برای غصب حکومت و بعد حفظ آن هموار کردند کاملا شناخته شده بود. علیرغم این آنها از لای انگشت به خصوصیات ضدمدنی این ارتجاع مجسم نگاه کردند و مسامحه با آن و نادیده گرفتن آن را به مصلحت خود دیدند. هریک به دلیلی. آمریکا به خوبی میدانست ائتلاف توده ای با خمینی شکننده است و این توهم به سرعت غیرقابل تصوری فرو خواهد ریخت و خطر انقلاب ایران تعمیق خواهد یافت. انبوه مصاحبه ها و کتاب های مقامات آمریکایی که منتشر شده است این واقعیت را نشان میدهد. برای آمریکا و دولت مطیع شاه، جنبش و جوش و ارسال انواع میانجی ها و واسطه ها به پاریس، چیزی نبود به جز انتخاب مرتجع ترین نیرو در انقلاب ایران و تلاش برای ائتلاف با او علیه دموکراسی که از درون انقلاب خواه ناخواه سر بر می آورد. برای بازرگان، ائتلاف با خمینی عبارت بود از انتقال قدرت به هم حزبی ها سوار بر گرده روحانیت، البته در خیال خودش. برای توده ای ها مسامحه و نشنیدن صدای حقیقت، دلیل روشنی داشت: آنها اصول را که آموخته بودند با منافع شوروی تاخت میزدند. صف به صف و گوش تا گوش روشنفکران ,فهیم,و ,باسواد, و ,طرفدار جامعه مدنی,، گوش خود را بر احکام آخوندهایی که میگفتند حکومت مردم بر مردم یعنی حکومت خدا بر مردم و مدرسه مختلط را مدرسه ای برای لاس زدن میخواندند، بستند و مناصب وزارتی و دانشگاهی را اشغال کردند و برای خدا و مدعیان روی زمین اش دولت و اسباب قدرت ساختند.
روشن است نه جامعه جهانی و آمریکا حزب اللهی بودند و نه اکثریت بزرگی از روشنفکران ایران. این فرصت طلبی سیاسی بود که آنها را به ائتلاف با خمینی واداشت. خمینی فقط از توهم توده ای سوء استفاده نکرد، او گفت ,خدا را شکر که دشمنان ما را از احمقا آفرید, و بر پایه این فرصت طلبی سیاسی به راستی شگفت انگیز و فاجعه بار، فرصت طلبی بزرگ خود را سازمان داد و قدرت را از مردم سلب کرد.


طلسم گوش های صدام

باید تاکید کرد این به آن معنا نیست که همه این نیروها و افراد، هنگامی که سیاست فاجعه بار خود را پیش می بردند، در ذهن خود هم به فکر توطئه علیه مردم و سوء استفاده از شرایط به خاطر منافع خود بودند. بسیاری، این سیاست ها را به گمان خود با دست های پاک پیش بردند و برای منافع مردم لباسی به قالب منافع خود دوختند: مبارزه با استبداد قبلی، در خدمت میهن، مبارزه با امپریالیسم و ده ها قالب دیگر ساخته شد تا توضیح دهد چرا باید از لای انگشتان و دزدیده به رساله حکومت اسلامی خمینی و توضیح المسایل نگاه کرد و آنها را نادیده گرفت. مکانیسم توضیح اهداف در ارگانیسم اجتماعی هم مثل مکانیسم وجدان انسانی قدرت توجیه عجیبی دارد. حتی خمینی هم لابد برای کشتارهای هولناک خود دلایل روحانی و اسلامی و میهنی و ضد امپریالیستی داشت. تردیدی نیست بسیاری از نومحافظه کاران آمریکایی که امروز خاورمیانه را به قصابخانه و غسالخانه واقعی تبدیل کرده اند تصور میکنند، رسالت تاریخی و شبه مذهبی آمریکا را در انتشار دمکراسی و صلح در جهان به انجام میرسانند.

فرصت طلبی سیاسی اساسا میکوشد بر مکانیسم خود فریبی معصومانه تکیه میکند نه بر شرارت یا حرص و منفعت پرستی شخصی. حتی در میان کسانی که با سرکوبگرترین رژیم ها نیز تا به آخر و مستقمیا همکاری کرده اند کم نیستند افرادی که برای آزادی وجدان خود از این مکانیسم استفاده میکنند.
جون لی آندرسن نویسنده و روزنامه نگار پژوهشگر آمریکایی در مورد علاء البشیر پزشک مخصوص صدام حسین مقاله ای بلند و واقعا خواندنی دارد. به گفته آندرسن علاء بشیر که عضوهیات پزشکان صدام حسین بود و بیش از ۲۰ سال رابطه دوستانه ای با او داشت و همنشین بارزان برادر ناتنی و دو پسر صدام و بسیاری از اعضای دستگاه سرکوب و امنیتی او بود، یک جراح پلاستیک فارغ التحصیل کالج سلطنتی جراحان انگلستان، نقاش، مجسمه ساز و مردی با افکار بسیار روشن و مدرن و دارای احساساتی رقیق بود که به هنر عشق میورزید. هم او بود که به سفارش صدام بنای بزرگ یادبود حمله آمریکا به عراق در سال ۱۹۹۱ در امیریه بغداد را که طی آن ۴۰۰ عراقی زیر بمباران جان دادند، و بناهای یادبود متعدد دیگر در بغداد را ساخت. در سفرهای متعدد آندرسن به بغداد برای تهیه گزارش، بشیر محرمانه برای او از نفرتش نسبت به شکنجه ها، ناپدیدشدن ها، اعدام های حکومت صدام میگفت و صدام را با هیتلر مقایسه میکرد. او حتی گفته بود در مجسمه ها و بناهای یادبودش به سفارش صدام که به سبک سوررالیستی تهیه میشد، تم های ذهنی خود و نه امیال صدام را میگنجاند.
بعد از حمله به بغداد وقبل از دستگیری صدام آندرسون باز برای تهیه گزارش به عراق سفر میکند و از جمله به دیدار البشیر میرود. در بخشی از گزارش البشیر از یکی ازدیدارهای خود با صدام سخن میگوید. در این دیدارصدام که از شورش شیعیان علیه خودش در ۱۹۹۱ بسیار ناراحت بود، ۲۰ دقیقه برای البشیر حرف میزند و میگوید این ها که در جنوب عراق هستند مسلمان واقعی نیستند، عرب نیستند. اخلاق ندارند، زن های شان جلف اند و کسانی که اخلاق ندارند دست به هرکاری میزنند. بعد نظر البشیر را در باره آنها می پرسد. البشیر میگوید: درست است.
آندرسن می پرسد چرا این را گفتی؟ البشیر: چون او انتظار داشت من چیزی بگویم. من که نمیتوانستم به او بگویم حرف تو نادرست است. بعلاوه وقتی او صحبت میکرد، من به گوش هایش نگاه میکردم. آفتاب مستقیما به درون آن می تابید و به نظر می آمد که واکس زده است. به خاطر این منظره من واقعا به حرف هایش گوش نمیدادم. او چیزهایی در مورد عرب بودن، در باره اسلام میگفت. من به او گفتم تمدن عراق ریشه های کهن دارد. تمدن این کشور به ۶- ۵ هزار سال پیش برمیگردد. وقتی عرب های عراق ۱۴۰۰ سال پیش اسلام را پذیرفتند، بعضی چیزهای آن را گرفتند ولی بیشتر فرهنگ خود را حفظ کردند. او از من پرسید چرا اسم پسرم را سومر گذاشتم. من به او گفتم چون عراقی ها باید به تمدن خود افتخار کنند. از روز بعد در دو شماره پی در پی روزنامه ثوره مقالاتی آمد که امضا نداشت. ولی نوشته خود صدام بود و او تمام چیزهایی را که من آنروز به او گفتم عینا بازگو کرده بود.,

این شیوه ای است که فرصت طلبی سیاسی برای توجیه خود پیدا میکند. منظره عجیب گوش های بزرگ صدام درزیر نور درخشان یک آفتاب بهاری آنهم بعد از باران گذرا و دریک باغ زیبا، در ذهن یک هنرمند حساس و فهیم توجیه کافی برای نشنیدن افکار خبیثی فراهم میکند که به زودی به جنایتی دسته جمعی انجامید که هرچند بزرگ ترین جنایات صدام نبود ،اما بالاخره صدام فقط به خاطر این یکی محاکمه و اعدام شد.

برای آن اندک مردمی که در روزهای عروج خمینی، با درد ورنج شاهد شکل گیری همدلی فاجعه بار عمومی با خمینی بودند دردناک و در عین حال هشدار دهنده است وقتی می بینند هنگام بازخوانی خاطرات انقلاب بهمن بسیاری از کسانی که آن همدلی فاجعه بار را سازمان دادند، جنایت و خطای همه را به یاد می آورند، به جز مسامحه و همکاری فرصت طلبانه خود با رژیم خمینی را. آمریکایی ها، لیبرال ها، ملی مذهبی ها، حتی عواملی مثل سازگارا که درزهدان رژیم پرورده شدند، خیانت حزب توده و اکثریت را خوب به یاد می آورند و با یک چشم بندی معجزه آسا خمینی و رژیمش را فرزند ,سوسیالیسم, میخوانند، اما یادشان میرود موتلفان اصلی خمینی آنها بودند و آنها بودند که برای خمینی دولت ساختند و تصدی وزارت خانه ها و دانشگاه ها را از جانب او برعهده گرفتند وبرایش پلیس و دستگاه امنیتی ساختند و انقلاب فرهنگی کردند. سال های پیش از آن را که به کلی فراموش کرده اند و اسلام پناهی سلطنت و قراردادهایش با آیت الله بروجردی را به خاطر نمی آورند و گویا اصلا نشنیده اند که وقتی انقلاب آغاز شد تنها شبکه ای که قادر به فعالیت اجتماعی بود، شبکه به هم پیوسته بازار و آخوندها بود و چپ، حتی شبکه های منزوی اش، مدت ها پیش از آن قتل عام و تارو مار شده بود. حتی به خاطر نمی آورند که شاه درآخرین لحظات هم در سخنرانی معروف , پیام انقلاب شما را شنیدم, به دامن ,آیات عظام, آویخت که ,تنها کشور شیعه جهان, را آرام کنند و به او ,درراه مبارزه با امپریالیسم و فساد, یاری برسانند. به یاد نمی آورند که پیش از اینکه کار به فاجعه غصب حکومت توسط خمینی بیانجامد، شاه و شریف امامی به دستور آمریکا آدم هابه خدمت خمینی در پاریس فرستادند که با او حکومت ائتلافی تشکیل دهند ونه فقط شریف امامی و دکتر امینی، بلکه حتی سران دولت نظامی شاه هم درفکر ایجاد یک ائتلاف مذهبی با سران روحانیون جناح خمینی یا شریعتمداری بودند و مذاکرات و چانه زنی مدت ها قبل از گواودولوپ تداوم داشت و سرانجام وقتی مردم علیرغم این که خمینی تاکید کرده بود, هنوز دستور جهاد نداده ام, قیام کردند، به هیچوجه خبر نداشتند که در مذاکرات و سازش آمریکا و روحانیون و یاران شان مداخله نموده و اختلال ایجاد کرده اند.

همین نوع مرحمت به خود و فراموش کردن فرصت طلبی سیاسی در مورد آن دسته چپ ها که تلاش کردند با خمینی ائتلاف کنند صادق است. یک نمونه خیره کننده باز ماندگان گروهی از فدائیان هستند که درست در اوج قصابی های رژیم خمینی از سازمان مادر دراعتراض به این سیاست انشعاب کردند که حمایت این سازمان از خمینی و جنایاتش تاکتیکی است نه استراتژیک. همان ها خیانت فرخ نگهدار وبقیه اکثریت را خوب به خاطر می آورند نه خیانت خودشان را. فرخ نگهدار و بقیه اکثریت نیز نگران دیکتاتوری در سازمان های چپ هستند نه همکاری خودشان با جلادان.

مضحک است اگر فقط به مواخذه آمریکا یا ,جامعه جهانی, رسوای آن بسنده کنیم که چرا گوادولوپ با مرتجعین و دشمنان دمکراسی؟ یکی از اصول سیاست خارجی آمریکا تکیه بر نیروهای ارتجاعی، هرقدر هم که ناباب و خطرناک باشند، به منظور جلوگیری از انقلاب ها و دمکراسی است. آمریکا دخالت در حیات مردم دیگر را دفاع از ,منافع ملی, خود میداند و مگر با حضور دمکراسی در کشورها جایی برای یکه تازی ولایت جهانی آمریکایی باقی میماند؟

همینطور مضحک است اگر فقط به مواخذه سران رژیم بسنده کنیم که چرا دروغ گفتند و به اهداف انقلاب خیانت و اینهمه جنایت کردند. مگر بدون این خیانت و جنایت انبوه، تحقق حکومت ناهمزمان و قرون وسطایی ولایت فقیه امکان پذیر بود؟ اما باید به خود نگاه کنیم نه به بیگانه، نه به آنها که بر ما هستند.
واقعیت این است که روی کار آمدن رژیم اسلامی اجتناب ناپذیر نبود، حتی اگر به خاطر آنهمه فرصت ها و امکاناتی که سیاست های خارجی و دولت های پهلوی برای آنها فراهم آورده بودند، جلوگیری از برآمد خمینی ممکن نبود، سنگربندی و ایجاد یک صف مستقل در برابر استبداد قبلی و استبدادی که می آمد بر تمام حوادث بعدی تاثیر قاطع برجای میگذاشت و قدم به قدم صف مردم را در برابر همه انواع ارتجاع قوی تر و قوی تر میکرد و امروز حایلی بود بین مردم ایران و دولبه قیچی که از داخل و خارج به گردن مردم ایران نزدیک تر و نزدیک تر میشود. در کنار سرکوب بی امان رژیم و مداخلات مخرب و منفی آمریکا، این فرصت طلبی سیاسی و مسامحه باارتجاع بود که از ایجاد این سنگر بندی مستقل جلوگیری کرد.

انقلاب بهمن بعد از ۳۵ سال میتواند از زندان رها شود

تمام آنچه گفته شد تاریخ بود اگر امروز ایران و ایرانی یک بار دیگر در موقعیت حساس و دشواری که از یک زاویه مهم کاملا مشابه شرایط آغاز انقلاب ۵۷ است قرار نداشت. اکنون با یادآوری آن شرایط حساس، نمی خواهیم در تاریخ خود را گم کنیم، میخواهیم امروز و فردای ایران را در یابیم. نمی خواهیم به سرزنش آنها که مردم ایران را و حقیقت را در آن روزهای حساس تنها گذاشتند دلخوش کنیم. میخواهیم و باید مسوولیت آنها را که در برابر مردم ایران و در برابر حقیقت احساس مسوولیت میکنند یادآوری کرده مورد تاکید قرار بدهیم.
مساله نسلی نیست که سوخت و تباه شد. فقط آمریکا و رژیم اسلامی بودند که از سازش ها دستاوردهای بزرگ داشتند. اما بسیاری از نیروهای داخلی در مسیر این اشتباهات سرخود را از دست دادند. بسیاری دیگر نشسته اند و زخم خود را می لیسند، بسیاری هرکاری از دست شان می آید برای جبران میکنند، آری برخی هم به تکرار اشتباه خود از طریق ائتلاف با ارتجاع حاکم یا ارتجاع خارج پرداخته اند. اما انقلاب سه دهه و نیم پیش روی داد و نسلی که دیگر حداقل سال های ۵۰ را پشت سر گذاشته چقدر نقش میتواند و باید در آینده ایران داشته باشد.

مساله نسلی است که گذشته را ندیده است و با انقلاب به روایت قاتلان انقلاب یعنی حاکمان ایران آشنا شده است. در میان آنها چه بسا کسانی هستند که باور میکنند انقلاب را روحانیون بوجود آوردند و امپریالیسم و دشمنی با امپریالیسم همان است که دستگاه اسلامی حاکم میگوید. نسلی که همکاری تنگاتنک استبداد، امپریالیسم و نیروهای مذهبی را در سرکوب هر کورسویی از دمکراسی در ایران و ایجاد گسترده ترین خفقان ندیده است. نسلی که دست به دست شدن ابزار سرکوب و تحمیق بین ارتجاع ها را ندیده است. اگر نسل گذشته یک امتیاز،تنها یک امتیاز به نسل کنونی داشته باشد این است که ظرفیت غریب انواع ارتجاع هدر همدستی با هم برای سرکوب دمکراسی دیده است وبا پوست و گوشت وخون مشاهده و حس کرده که رهبری اسلامی محصول انقلاب دمکراتیک و عادلانه مردم نبود، محصول مرافعه و سازش، مرافعه و سازش مجدد امپریالیسم، استبداد داخلی و بورژوازی و بازاربود، همین بازاری که یک روز با این جناح یک روز با آن جناح یک روز با نیروی داخلی یک روز با نیروی خارجی متحد شده و به غارت مردم می پردازد. نسلی که میداند خمینی انقلاب ایران را بوجود نیاورد، با وسایل و نعماتی که استبداد، امپریالیسم و بورژازی برایش فراهم کرده بود، بر انقلاب سوار شد و آن را نابود کرد.

نسل گذشته اگر یک درس ماندنی از انقلاب بهمن داشته باشد این است که نیرویی که به مردم و به دمکراسی در ایران می اندیشد نمیتواند مسامحه با هیچ نوع ارتجاعی را تاکتیکی برای رسیدن به آزادی بداند. که این نوع تاکتیک فرصت طلبانه در خدمت هرمنافعی باشد، در خدمت مردم نیست و چوب آن را در نهایت مردم میخورند وسود آن را ارتجاع- داخلی یا خارجی – میبرند. این بسیار هشدار دهنده است که ببینیم یک بار دیگر گروهی از نسل دیگر یک بار شانه به اصلاح طلبان رژیم میدهند، یک بار از حمله آمریکا به عراق و افغانستان استقبال میکنند، یک بار برای دفاع از بازار فراخوان میدهند ودایم بین نیروهای رژیم و نیروهای متجاوز بیگانه پرسه میزنند. آنهم به نام جنبش دانشجویان، این خوش سابقه ترین جنبش ایران. کافی است به پهلوی دست خودشان نگاه کنند. آنها میتوانند نخستین قربانیان این پرسه زدن های جنون آمیز باشند.

ما فشار ناشی از حکومت تمامت گرا وبیزاری از سرکوب فراگیر آنرا خوب درک میکنیم. این همان فشاری است که بخشی را در دوره انقلاب بهمن به دامن خمینی انداخت. اما شرایط با آن دوران بسیار فرق کرده است.امروز دیگر بسیاری از بهانه های زمان انقلاب ایران برای گریز از مسوولیت وجود ندارند. امروز مردم ایران به استبداد مذهبی حاکم متوهم نیستند و رژیم مذهبی نزد اکثریت مردم مشروعیت ندارد. امروز اکثریت مردم ایران به آمریکا به چشم ناجی نگاه نمی کنند و همه قراین نشان میدهد در این زمینه حتی از بسیاری از روشنفکران خود خردمندانه تر برخورد کرده و با سوء ظن و هراس ادعاهای آزادیخواهانه آمریکا را زیر نظر دارند و به آن به چشم یک خطر نگاه میکنند. امروز دیگر بخش بزرگی از آنها که با ارتجاع داخلی یا خارجی هم آوازند نمیتوانند خود را پشت پرده توهم مردم پنهان کنند و آشکارا یا ذوب در ولایت فقیه هستند و یا ذوب در ولایت جهانی آمریکا. گویا فساد رژیم نیروهای ارتجاع فعال در صحنه سیاست ایران را فاسدتر از ۳۵ سال پیش کرده است. آنها که در انقلاب ۵۷ شانه به ارتجاع دادند، دچار این توهم بودند که میتوانند یا ادعا میکردند که میخواهند خمینی را هضم کرده و حکومت او را به حکومت لیبرال ها استحاله دهند. حالا آنها که شانه ی خود را برای تکیه به یکی از دوطرف می سپرند، دیگر نمی توانند حتی ادعا هم بکنند قرار است رژیم اسلامی یا دولت آمریکا در شکم برنامه های آنها هضم شوند.

حتی آمریکا هم فاسدتر از پیش عمل میکند. کشوری که روزی حداقل در حرف مدافع قانون و دمکراسی و حق رای و قوانین بین الملل بود، بعد از اینکه از انقلاب های خمینی واری که آنها را انقلاب مخملی میخواند زیاد خیری ندید، در همه خاورمیانه علنا حق رای عمومی و نامشروط را رد کرده و مجازات میکند و به تقلید از رژیم اسلامی بطور رسمی و علنی به ترور و آدم ربایی و مامور ربایی در داخل و خارج ایران و تجزیه و تشویق جنگ مذهبی و قومی و تهدید با بمب هسته ای روی آورده است و به این اعمال و سیاست ها افتخار کرده و بعد از هر یک از این کارها با غرور ماهیچه بازوی خود را به نمایش میگذارد.

حالا که همه با دست باز بازی میکنند راحت تر میتوانیم از کسانیکه به یک از دوطرف روی میاورند بپرسیم دیگر بهانه شما چیست؟ یک طرف، داستان ولایت است و سرکوب و فساد و غنی سازی و طرف دیگر داستان زجر کش کردن مردم از گرسنگی و تحریم است و استفاده از بمب هسته ای و ترور وآدم ربایی و بمب گذاری و به جان هم انداختن شیعه و سنی ، ,پارس ها و عرب ها, فارس و کرد وترک وعرب و تجزیه کشور طبق نقشه های برنارد لوئیس یا ژنرال رالف پیترز و ,مرزهای خونی, او. از هرکدام ازاین دوطرف برویم سر از بغداد به خون تپیده و کشوری که موجودیت تاریخی اش زیر سوال است سر در می آوریم. کدام منظره ای میتواند برای شما آنقدر جاذبه داشته باشد که چشم تان را بر وحشت عراق هم ببندد؟ طلسم ,گوش صدام, شما کدام است؟

و یک نکته بسیار مهم: حالا تعداد روشنفکران و نیروهایی که حساسیت و ضعیت کنونی را درک میکنند و در کنار مردم ایران و در کنار حقیقت ایستاده اند مثل روزهای دردناک عروج خمینی کم نیست. اینها نیرویی انبوهند که فقط به مردم ایران، به دمکراسی و به حفظ موجودیت کشور فکر میکنند. هرچند سرکوب آنها را پراکنده کرده و شکست های سنگین و پرهزینه، فضای اجتماعی و روانی نامساعدی برای آنها ایجاد کرده است، اما خطر چنان عظیم است که نه تنها این نیروها را هشیار و جمع میکند، بلکه حتی بخشی از بورژوازی ایران که آنقدر فهیم هست که بداند موجودیت ایران مقدم است بر موجودیت و عزت خودش، نگران شده و از هردو ارتجاع داخلی و خارجی فاصله میگیرد.

فراموش نکنیم هیچیک از خواست های مردم ایران در انقلاب برآورده نشده است. نه دموکراسی، نه آزادی، نه عدالت و نه حتی استقلال در معنای واقعی کلمه که معادل حق حاکمیت بر سرنوشت و حایل قراردادن قدرت مردم در برابر مطامع خارجی است.

امروز که یک بار دیگر مردم ایران در شرایط حساس و دشواری قرار گرفته اند که کوتاهی ها و مسامحه ها درانقلاب ۵۷ نقش مهمی در بوجود آمدن آن ایفا کرده است، مردم ما، اکثریت عظیم توده ای که پای شان در زنجیر استبداد است و سرشان زیر ضربات شلاق تحریم و تجاوز، بیش از همه به روشنفکران آزاده ای نیاز دارند که از مردم در مقابل هردو ارتجاع داخلی و خارجی دفاع کنند. قدرت آزادگی در این است که زنجیری برپا ندارد و قدرت تهی دستان، این اکثریت عظمیم مردم ایران، در این که جز زنجیری که برپا دارند چیزی برای ازدست دادن ندارند. اگر این دو به هم پیوندند هیچ قدرتی نمی تواند مردم ایران را از رسیدن به خواست های برآورده نشده ی انقلاب شکست خورده شان باز بدارد.

Published in: on 15 فوریه 2014 at 8:17 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دو زندانی سیاسی بدن خود را به آتش کشیدند

دو زندانی سیاسی بدن خود را به آتش کشیدند

فوریه 15, 2014

خودسوزی_0بنا به گزارش‌های رسیده، در بند 7 زندان «کورکچولار» 2 تن از زندانیان به نام‌های «ردوان و بارش کاراسو» با هدف محکوم کردن توطئه بین الدولی 15 فوریه علیه رهبر خلق کرد عبدالله اوجالان بدن خود را به آتش کشیدند.

در بند 7 زندان «کورکچولار» شهر آنکارای ترکیه دو زندانی سیاسی به نام‌های «ردوان، و بارش کاراسو» به منظور محکوم کردن توطئه بین الدولی 15 فوریه علیه رهبر خلق کرد عبدالله اوجالان, بدن خود را به آتش کشیدند.

گفتنی است که این دو زندانی برای معالجه به بیمارستان آنکارا منتقل شدند. همچنین گزارش شده است که وضعیت جسمانی «بارش کاراسو» وخیم است.

Published in: on 15 فوریه 2014 at 2:40 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دو فعال عرب اعدام شدند و سه نفر دیگر در خطر اعدام هستند

دو فعال عرب اعدام شدند و سه نفر دیگر در خطر اعدام هستند

 

شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲۱۵ فوريه ۲۰۱۴


امروز جمعه ۱۴ فوریه ۲۰۱۴، سازمان عفو بین الملل ضمن انتشار بیانیه ای اعدام هاشم شعبانی و هادی راشدی دو فعال فرهنگی عرب اهوازی را محکوم کرده و نسبت به اعدام سه فعال فرهنگی دیگر موسسه الحوار هشدار داد. این سه فعال فرهنگی محمد علی عموری و دو برادر آلبوشوکه با نام های سید جابر و سید مختار هستند.

متن بیانیه سازمان عفو بین الملل به شرح آتی است:

اقدام فوری – عفو بین الملل
پس از اعدام ۲ معلم عرب اهوازی، ۳ فعال فرهنگی دیگر درخطر اعدام قریب الوقع هستند.
هادی راشدی و هاشم شعبانی دو معلم از جامعه عرب اهوازی در ایران و اعضای موسسه ممنوعه الحوار، اواخر ژانویه ماه گذشته مخفیانه به دار اویخته شدند.

این عمل جنایت کارانه در حالی صورت گرفت که ۳ فعال سیاسی زندانی دیگر در خطر اعدام قریب الوقع به سر می برند.
خبر اعدام این دو فعال فرهنگی عرب را یک مقام رسمی از وزارت اطلاعات طی تماس تلفنی به خانوادهای قربانیان اعلام نمود. مسئول مذکور هیچ اطلاعی از محل دفن پیکرهای قربانیان در اختیار خانواده های آنها قرار نداده است.
لازم به ذکر است در این تماس تلفنی مسئول وزارت اطلاعات نسبت به برگزاری مراسم یادبود به خانواده ها هشدار جدی داده بود و آنها را از انجام چنین عملی منع نموده است. براساس این هشدار خانواده ها تنها ۲۴ ساعت و به طور خصوصی اجازه برگزاری مراسم یافته اند.

گفته می شود پیکرهای این دو فعال عرب در قبرستانی حوالی شهر اهواز که به «لعنت آباد» مشهور است و اکثر اعدام شدگان در انجا به خاک سپرده می شوند، دفن شده اند.
مقام های امنیتی سازمان اطلاعات همچنین به خانواده های قربانیان در صورت انجام هرگونه مصاحبه و یا گفتگو با سازمانهای حقوق بشری هشدار داده و آنها را تهدید به پیگرد قانونی کرده اند.

هادی راشدی و هاشم شعبانی در ۷ دسامبر ۲۰۱۳ از زندان کارون اهواز به مکان نامعلومی انتقال داده شده بودند که این امر باعث نگرانی شدید سازمان های حقوق بشری در خصوص اعدام قریب الوقع آنها شد.

هادی و هاشم در سبتامبر ۲۰۱۱همراه با فعالان سیاسی دیگری محمد علی عموری، سید جابر البوشوکه و سید مختار البوشوکه دستگیر شده بودند. اتهامات آنها آشکارا به فعالیت های فرهنگی و مدنی شان در پیشبرد حقوق پایمال شده عربهای اهوازي در ایران باز می گردد. در نهایت و پس از متهم شدن انها به محاربه با خدا و اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام، در ۷ جولای ۲۰۱۲ از سوی دادگاه انقلاب اهواز به اعدام محکوم شده و حکم نهایی آنها در دیوان عالی در تهران مورد تایید قرار گرفت.

این قربانیان از دسترسی به وکیل مدافع خود ممنوع بودند و همچنین خانواده ها به مدت ۹ ماه از ملاقات با فرزندان خود ممنوع بودند. این در حالی است که این زندانیان عرب تحت شدید ترین شکنجه های روحی و جسمی قرار گرفته بودند.
با اعدام هادی راشدی و هاشم شعبانی دو فعال برجسته فرهنگی موسسه الحوار، ۳ زندانی دیگر موسسه فرهنگی مذکور با نام های محمد علی عموری، مختار البوشوکه و جابر البوشوکه در زندان کارون با خطر اعدام قریب الوقوع رو برو هستند.

Published in: on 15 فوریه 2014 at 1:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یونس پارسا بناب: فراز قدرتهای نوظهور در جنوب (بخش سوم)

یونس پارسا بناب: فراز قدرتهای نوظهور در جنوب (بخش سوم)

 

درآمد

در بخشهای اول و دوم این نوشتار بعد از بررسی بخشی از واقعیت ها و توهمات در باره ی «کشورهای نوظهور» به تشریح موقعیت ویژه ی چین به عنوان مقتدر ترین کشور نوظهور اقتصادی درجنوب پرداختیم. در این نوشتار (بخش سوم) ب تشریح ویژگی های تاریخی هندوستان کنونی به عنوان دومین کشور مقتدر نوظهور می پردازیم. در بخش چهام (وپایانی) این نوشتار بعد از تشریح ویژگی های برزیل و دیگر کشورهای نوطهور در جنوب به چند و چون بروز و رشد ابتکارات استفلال طلبانه و خواهان گسست از محور نظام جهانی سرمایه درراه گذار طولانی به سوسیالیسم قرن بیست و یکم درجنوب (نه از سوی دولتهای نو ظهوربلکه از سوی چالشگران جدی ضد نظام) خواهیم پرداخت.

ویژگی های هندوستان

1 – هندوستان با یک میلیارد و صد میلیون جمعیت و با در صد رشد اقتصادی فزون تر از خیلی از کشورهای پیرامونی یکی از قوی ترین کشورهای نوظهور اقتصادی در درون نظام جهانی محسوب می شود.ولی علی رغم این رشد عظیم و موقعیت چشم گیر به عنوان عضو کشورهای «بریکس» (برزیل، روسیه، چین و آفریقای جنوبی) دولت هندوستان نتوانسته است کوچکترین حرکتی قوی در جهت جلو گیری از پروسه فلاکت بار پولاریزاسیون (تعمیق شکاف بین فقر و ثروت) بردارد. علت اصلی این امر این است که هندوستان بعد از کسب استقلال در سال 1949 هیچ وقت قادر نگشت خودرا از زنجیر های اسارت بار دوران «سرمایه داری استعماری» رها سازد. انگلیس ها بعد از استعمار هندوستان در قرن نوزدهم آن کشور را اساساً به یک کشور سرمایه داری کشاورزی وابسته به مرکز مسلط (انگلستان) تبدیل ساختند. انگلیس ها برای رسیدن به این هدف شکل های مالکیت ارضی کشاورزی را بطور سیستماتیک بوجود آورده و اکثریت وسیعی از دهقانان را از زمین های خود کنده و آنها را به شهرهای مومبای، کلکته و… پرتاب کردند. این مدل سرمایه داری که به طور سیستماتیک و مداوم ادامه یافت، کشور هندوستان را به بزرگترین کشور زاغه نشین (حتی در بخش بزرگی از کشورهای جهان سوم) تبدیل ساخت.

2 – ارثیه ی شوم استعمار به موازات نظام کاستی که همیشه مورد حمایت استعمار گران بود به بزرگترین مانع پیشرفت هندوستان به سوی ترقی و تعالی درآمد و این امر هنوز هم به قوت خود باقی است. کاست های فرودست که امروز به اسم دالیت معروفند همراه با ایلات و عشایر مجموعاً یک چهارم جمعیت هندوستان (250 میلیون نفر) را تشکیل میدهند. این جمعیت که از حقوق اولیه خود منجمله از داشتن زمین محروم هستند به توده های «نیمه برده» و «ملک دسته جمعی» صاحبان کلان ثروت و قدرت که کمتر از حتی یک درصد جمعیت هندوستان می باشند، تبدیل شده اند.

3 – در دوره ی اول استقلال هندوستان که بعد ها توسط مورخین تاریخ معاصر به «عهد نهرو» (1964 – 1950) معروف گشت، دولت هندوستان تحت رهبری حزب کنگره و تحت تأثیر جنبشهای رهائی بخش ملی و «کنفرانس باندونگ» ارجحیت ممتاز و مؤثری را به صنعت سازی کشور داد که قابل توجه بود. ولی هندوستان مستقل برخلاف چین توده یی نتوانست بر ارثیه های شوم دوران استعمار فایق آمده و پروسه ی دمکراسی را بعد از تلفیق و تنید ن آن با تجدد طلبی در خدمت پیشبرد برنامه های رفاهی در جهت توسعه ی عدالت اجتماعی، به پیش ببرد.

4 – این تفاوت اساسی بین مدل ملی هندوستان (صنعتی سازی و رشد چشمگیر دمکراسی منهای پیشرفت در گستره ی عدالت اجتماعی) با مدل سوسیالیستی چین «عهد مائو» (اشاعه ی تجدد طلبی در خدمت عدالت اجتماعی = کاهش شکاف بین فقر و ثروت) پی آمد های نمایانی در هدوستان به عنوان یک قدرت نوظهور اقتصادی به بار آورد که در آینده  آن نقش مهّمی را ایفا  کرد. درآن دوره (1964 – 1950) نه تنها در صد رشد در صنایع و کشاورزی هندوستان بطور قابل ملاحظه یی پائین تر از آن چین بود بلکه رشد اقتصادی در چین توسعه ی فراگیروفزاینده یی را درسطح زندگی طبقات عظیم کاروزحمت آن کشور به وجود آورد که در اواسط دهه ی 1960 کشور چین را به یکی از برابر ترین کشورهای جهان تبدیل ساخت. درصورتیکه در هندوستان رشد اقتصادی دربست درخدمت «طبقه ی متوسط» (که درصد آن بعدها در دوره ی شکوفایی » بازار آزاد» نئولیبرالیستی گلوبالیزاسیون نزدیک به 15 درصد جمعیت را شامل گشت) و کلان سرمایه داران کمپرادور قرار گرفت. در مقابل این جناح هژمونیک (طبقه ی متوسط و کلان سرمایه داران) امروز در هندوستان طبقات فرودست هندوستان (کارگران، دهقانان، دالیت ها، ایلات و عشایرو زاغه نشینان) را داریم که تحقیقاً متجاوز از 80 درصد جمعیت هندوستان را تشکیل داده و پیوسته با فقر مادی- معیشتی وسیعتری دست و پنجه نرم می کنند.

5 – بر خلاف چین که مثل ژاپن، لهستان و…. یک کشور هوموژنیک است هندوستان (مثل ایران، پاکستان، آمریکا و…..) یک کشور به تمام معنی هیتروژنیک و چند ملیتی است. در حالیکه چینی های ماندارین تحقیقاً 85 درصد کل جمعیت چین را تشکیل می دهند در

هندوستان ده ملیت بزرگ (هندی ها، بنگالی ها، پنجابی ها، تامیل ها، گوجاراتی ها و…) ملت- دولت کشور هندوستان را تشکیل میدهند. در دوران استعمار، انگلستان با استفاده از این تنوع ملی، موفق شد که با اعمال سیاست ویرانساز «تفرقه بیانداز و حکومت کن» تا سال 1948 بر شبه قاره هندوستان تسلط داشته باشد. یکی از موهبت های جنبش رهائی بخش ملی برای استقلال هندوستان عملاً ایجاد اتحاد و ادغام این ملیت های بزرگ و ملیت های کوچک دیگر دریک ملت- دولت مدرن بود که در مقام مقایسه با دیگرمستعمرات درآن دوره بی نظیر بود. هنوز هم بعد از 63 سال که از استقلال هندوستان میگذزد این احساس تعلق به یک ملت- دولت در هندوستان به قوت خود باقی است. علی رغم این موفقیت نباید فراموش کرد که سرکوب سیخ ها و مسئله ی کشمیر در سالهای اخیر محدودیت این موهبت را به روشنی نشان می دهد. ولی در تحلیل نهائی شیوه و راه حل وحدت فدرالی در هندوستان به یک واقعیت مثبت تبدیل گشته که دیگر کشورهای کثیرالمله و چند فرهنگی احتمال دارد که درآینده از مدل آن استفاده کنند.

6 – یکی دیگر از تجارب ارزنده هندوستان کنونی تفوق بلا منازع دمکراسی در تقابل با بی بهره گی مدیریت اتوکراتیک دولتی است. این دمکراسی علی رغم محدودیت های منجمله  طبقاتی آن (دمکراسی بورژوائی) هنوز هم یکی از دستاوردهای بزرگ جنبش رهائی بخش و ضد استعماری تاریخ معاصر و از واقعیتهای چشمگیر تجربه ی هندوستان در شست و سه سال گذشته محسوب می شود.

7 – فروپاشی جنبش رهائی بخش و ضد استعماری و دولت برآمده از آن درهندوستان مثل دیگر کشورهای جهان سوم (جنوب) به خاطر محدودیتها و تضادهای موجود درآن کشور اجتناب ناپذیر بود. این ریزش که از اواسط دهه ی 1960 شروع گشت همراه با شکلگیری و رشد یک خلاء سیاسی منبعث از آن شرایط را برای عروج و تهاجم اندیشه و جنبش بنیادگرای «هندوتوا» در جامعه ی هندوستان، آماده ساخت. واژه و انگاشت «هندوتوا» نیز مثل دیگر بنیادگرائی های دینی و مذهبی برآن است که هندوستان سرزمینی است که ساکنین آن به دین هندو تعلق دارند. هندوستانی کسی است که هویت «هندو» داشته باشد. نتیجتاً هندوتوا که در تضاد با انگاشت «بهاراتوا» (ملت- دولت) است، معتقد است که مسلمانان هندوستان ( که درحال حاضر نزدیک به 15 درصد یک میایارد و صد میلیون نفری هندوستان را تشکیل می دهند) همراه با پیروان دیگر ادیان- مسیحی ها، بودائی ها و …- هندوستانی نیستند. در صورتیکه انگاشت و سیاست بهاراتوا که در دوره های جنبش رهائی بخش ضد استعماری و دولتهای برآمده از آن در هندوستان توسط حزب کنگره و دیگر احزاب سکولار ضد امپریالیست (منجمله احزاب سوسیالیست و کمونیست) ترویج و تبلیغ میگشت برآن است که تمام ساکنین کشور هندوستان بدون در نظر گرفتن هویت ملی، اتنیکی، دینی، مذهبی به ملت- دولت مدرن هندوستان تعلق دارند و هندوستانی هستند.

8 – طرفداران و ایده ئولوگهای هندوتوا ارثیه های عهد استعمار هندوستان (نوع مالکیت خصوصی بر زمین و نظام هایرارشی کاستی و…) را می پذیرند. هندوتوا نیز با تبلیغ امت گرائی دینی و پذیرش بی قید و شرط حق مالکیت خصوصی (حتی برمنابع طبیعی و زمینی) بطور عینی در خدمت گسترش مقررات «بازار آزاد»  نئولیبرالیستی قدرت های امپریالیستی و کمپرادورهای محلی قرار گرفته اند. هندوتوا ( که به عنوان یک جنبش بنیادگرایی در هندوستان کنونی رواج یافته است) یک هدف خاص دارد: ممانعت جدی از عروج امواج خروشان رهائی ملهم از خواسته های مبارزاتی نیروهای دمکراتیک، سکولار و ضد امپریالسیت در هندوستان.

9 – علی رغم این عقب گردها و گسترش اندیشه های امت گرائی هندوتوا، ما امروز شاهد رادیکالیزه گشتن مجدد مبارزات اجتماعی در هندوستان هستیم. فراز مبارزات تدافعی بقایای جنبش «ناکسل باری ها» در ایالت بنگال و ورود دالیت ها به صحنه ی مبارزاتی در نقاط مختلف آن کشور نشانه های مناسبی از رادیکالیزه شدن سطح و بعُد تلاقی ها و مبارزات در هندوستان قرن بیست و یکم است. تعهد اجتماعی اکثریت قابل توجهی از روشنفکران، هنرمندان و نویسندگان و بخشی از اقشار درون طبقه ی متوسط در هندوستان به دمکراسی، سکولاریسم و تجدد طلبی همراه با رادیکالیزه گشتن اقشار متعددی در درون طبفات تهیدست (کارگران، دهقانان، دالیت ها، ایلات و عشایر و زاغه نشینان) نقش قابل ملاحظه ایی در تضعیف نیروهای درون حاکمیت فعلی دولت هندوستان ایفا می کنند. به کلامی دیگر حضور نسبتاً فعال این نیروها در صحنه ی سیاسی، نیروهای راست بویژه جناح های افراطی- ارتجاعی درون آنها را علی رغم   اخته گشتن رهبران حزب کنگره (که روزگاری در گذشته های نه چندان دور رهبری سراسری جنبش رهائی بخش ضد استعماری و دولت های برآمده از آن را در سالهای 1964 -1949 رهبری میکردند) از تسخیر کلیت دولت و جکومت محروم ساخته است.

چالشهای بزرگ در مقابل نیروهای پیشرو و عکس العمل هیئت حاکمه

نیروهای پیشرو برای اینکه به هدف خود که مسلماً ایجاد یک آلترناتیو دمکراتیک تر و پیشروتر نظم موجود است، برسند ضروری است که بتوانند در آینده نزد یک به چها چالش (مسأله ی) بزرگ که امروز در جامعه ی هندوستان با آنها روبرو هستند، راه حل های مؤثر توده ای ارائه دهند:

1 – مسأله ی اول: ارائه یک راه حل رادیکال به مسأله ی دهقانان در چها چوب حق دسترسی آنان به زمین در عادلانه ترین شرایط ممکن. لازمه ی این امر لغو نظام کاستی و نابودی ایده ئولوژی که بقای آنرا توجیه می کند، می باشد. به عبارت دیگر هندوستان محتاج یک دگردیسی رادیکال رو به جلو دراین زمینه است.

2 – مسأله ی دوم: ایجاد یک جبهه متحد کار که وظیفه اصلی اش ادغام طبقات کار و زحمت که به طور نسبی تثبیت یافته اند با آنهائیکه در زاغه ها و گتوهای روز افزون ساکن هستند. این مشکل (وچالش) محدود به هندوستان نبوده و تمام کشورهای جهان امروز (به ویژه تمام کشورهای در بند پیرامونی نظام) که در فاز فعلی گلوبالیزاسیون با تشدید روند محروم سازی جدید دست به گریبان هستند، را در بر می گیرد.

3 – مسأله ی سوم: ابقاء و تأمین وحدت شبه قاره ی هندوستان و تجدید و بسط ادامه ی همکاریها و همبستگی ها بین ملیت های متنوع ساکن هندوستان بر اساس اتحاد داوطلبانه ی دمکراتیک. اتخاذ این وحدت، استراتژی های امپریالیسم را که مثل همیشه هدفش تجزیه ملت- دولت های بزرگ (قدرتهای نوظهور اقتصادی) است، را با نا کامی روبرو می سازد. روشن است که در شرایط متلاطم جهانی کشورهائیکه بزرگ هستند عموماً بیشتر از ملت- دولت های کوچک در مقابل تهاجمات امپریالیستی قادر به ایستادگی هستند.

4 – مسأله ی چهام: هندوستان به عنوان یک کشور نوظهور مقتدر باید در ساختمان «جبهه ی خلق های جنوب» (همبستگی خلقهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) نقش مؤثر ایفا کند. این نقش باید مؤثر تر از دوره ایی باشد که هندوستان تازه استقلال یافته در ایجاد «جنبش کشورهای غیر متعهد» در دوره «عهد باندونگ» (1975 -1955 ) ایفاء کرد. به عبارت دیگر این دفعه هدف اصلی از ایجاد «جبهه ی خلقهای جنوب» باید نا کام ساختن رأس نظام (آمریکا) که هدفش کنترل نظامی کره خاکی است، باشد. برای کسب موفقیت دراین راه هندوستان نباید به دام مانورهای فریبنده ی سیاسی آمریکا (که خواستش جلو گیری از یک اتحاد جدی بین هندوستان، چین و روسیه است) بیافتد.

5 – نیروهای سیاسی و اجتماعی که امروز از حرکت هندوستان به جلو در جهت حل مناسب این مشکلات جلوگیری می کنند در درون جناحی قرار دارند که بورژوازی مالی، صنعتی و تجاری و ملاکین بزرگ آن کشور را در بر می گیرد. این «جناح هژمونیک» مجموعاً 15 درصد جمعیت هندوستان (نزدیک به 180 میلیون نفر) را نمایندگی می کند. اجزاء متعلق به رده های بالای این جناح موفق شدند در دوره ی شکوفایی فاز فعلی گلوبالیزاسیون (بازار آزاد نئولیبرالی) در سالهای 2005 – 1985 با محروم سازی بیشتر اکثریت عظیم توده های مردم (که درجه ی سبعیت و ویژگی های ابراستثماری آن درتاریخ 63 سال استقلال هندوستان بی نظیر بوده است) خودرا به صاحبان اصلی ثروت و قدرت در حاکمیت تبدیل سازند. بدون تردید این جناح در حال حاضر در پرتو بحران ساختاری نظام سرمایه داری جهانی در سراشیب ریزش و سقوط قرار گرفته است. هم اکنون درصد بیکاری دربین جوانان از یک سو و افزایش سرسام آور تعداد کودکان خیابانی، خانواده های بی خانمان و ساکنین زاغه ها و گتوها از سوی دیگر شرایط عینی را برای دگردیسی دراین کشور نوظهور مقتدر اقتصادی آماده ساخته است. این وضع به نیروهای چپ بویژه رادیکال در هندوستان ( که برخلاف چپ های درون اکثر کشورهای پیرامونی دربند از تهاجمات انهدامی و خونین درامان مانده اند) فرصت می دهد که با انتخاب تاکتیکهای مناسب در تضعیف بیشتر این جناح هژمونیک کمپرادور نقش فعال ایفا کنند.

6 – این جناح هژمونیک که درواقع «یک درصدیهای» هندوستان را تشکیل می دهد از یک سو قادر نیست که با استفاده از دمکراسی سیاسی جاری به باز تولید «مصالحه تاریخی» (که در دهه های 50 و 60 میلادی در اروپای غربی برای مدتی به وقوع پیوست)، دست یابد. از سوی دیگر اجزاء مختلف و متعدد درون این جناح عموماً ظرفیت لازم سیاسی و افق آینده نگری را ندارند که به درک و پیاده  ساختن ایجاد یک جبهه ی بزرگ جهانی با چین، روسیه و دیگر کشورهای نوظهور مقتدر اقتصادی موفق گردند. هنوز هم بعد از دهه ها سردرگمی و گیجی هیئت حاکمه هندوستان ارجحیت سیاسی خودرا در «تلاقی» با چین و پاکستان ارزیابی کرده و آنها را بلقوه دشمنان خود و هندوستان مجسوب میدارد. این انگاشت و باور به قدری در اذهان و رفتار طبقه ی حاکمه هندوستان رخنه کرده که بخش عمده ای از آن معتقد است که می تواند بر سر این جریان حتی با آمریکا به «تفاهم» رسیده و به «متحد اصلی» آن در آسیا علیه چین و پاکستان تبدیل گردد.

منابع و مآخذ 

1 – ویجای پراشاد، «مسأله ی وابستگی هندوستان به روایت آمریکا،» در مجله «مانثلی ریویو» سال 63 ، شماره 5 (اکتبر 2011 ).

2 – جی آتی قوش، «ارزش کار زنان در هندوستان»، دهلی جدید، 2009 .

3 – تامس مک شیواین ، «گذرگاه به بیشتر از هندوستان،» سال 64 ، شماره 2 (ژوئن 2012 ).

4 – سمیرامین، «جنوب جهانی گرائی را به چالش می طلبد،» در نشریه «پمبازوکا»، 12 آوریل 2012 .

5 – میرانادا، «بازار خدا: چگونه گلوبالیزاسیون هندوستان را به یک کشور هندوتر تبدیل میکند،» نیویورک 2012 .

 

Published in: on 14 فوریه 2014 at 8:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

رابطه سرنگونی دولت امام زمان! ودائی جان ناپلئون

Published in: on 14 فوریه 2014 at 12:27 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

قی روزبه: انقلاب بهمن و سه سؤال کلیدی-بخش اول)

قی روزبه: انقلاب بهمن و سه سؤال کلیدی-بخش اول)

Von: تقی روزبه

انقلاب 57 و نسل سوخته! انقلاب بهمن و وجدان معذب نسلی که آن را برپاکرد و ضرورت تصفیه حساب با آن!

نسل هائی که پس از انقلاب بهمن متولد شدند عموما خود را نسلی سوخته شده می دانند. برای اکثرآنها انقلاب و حکومت اسلامی همزاد و همسان یکدیگر تصورمی شوند. و البته حکومت اسلامی نیز در طی این سی و پنج سال بی وقفه خود را تجسم و بانی و محصول طبیعی انقلاب معرفی کرده است. ناگفته نماند که در این انگاره بخش هائی از اپوزیسیون هم – از جمله مدافعان نظم گذشته- با او هم صداهستند. هم چنین بخش های زیادی از نسل بر پادارنده انقلاب بویژه چپ ها و نیروهای رادیکال – دموکرات نیز با مشاهده سربرآوردن هیولائی بنام جمهوری اسلامی از زهدان انقلاب نه فقط رؤیاها و آروزهای خود را برای ایجادجامعه آزاد و انسانی بربادرفته می بینند، بلکه خود از اولین طعمه های غول سیری ناپذیری بوده اند که خود، ولوناخواسته، نسبت به تکوین آن در زهدان انقلاب غفلت ورزیده اند. نسل های جدید پدران و مادران خود را مسبب این وضعیت نامطلوب کنونی می دانند و در شگفتند که چگونه آن ها مبادرت به انقلاب علیه نظمی کردند که نظام برآمده از آن روی نظام پیشین را»سفید» کرده است و کسی هم تا کنون قادرنشده است این هیولای به بام قدرت عروج کرده را پائین بکشد. از همین رو اقدام و عملکرد نسل انقلاب کرده برایشان اصلا قابل فهم نبوده، گوئی آنها جن زده شده و کلنگ بدست به تخریب ساختمانی پرداخته اند که خودهم از خطرزیرآوارماندن مصون نبوده اند. آنها را محکوم کرده و سزاوارسرزنش می دانند واین درحالی است که نسل انقلاب کرده نیز عموما در حالتی تدافعی، نتوانسته پاسخ های درخور و اقناع کننده از عملکرد خود بدهد. پاسخ های آنها دراین رابطه یا فاقد منطق و استدلال قوی و قابل قبول برای نسل های جدید بوده و یا حتی با وجدانی معذب و با اعتراف به ندانم کاری، خود را مقصردر ایجادوضع موجود دانسته و چه بسا در درد و آلام نسل های جدید خود را شریک وی می دانند . البته این خقیقت دارد که بخش های آگاهتری از جامعه وجود داشته اند که هیچگاه در برابرافسون فراگیراسلام سیاسی و خمینی تن به تسلیم و تمکین ندادند و طبعا وجدان کمترمغذبی دارند، اما حتی آنها نیز فاقدآن خودآگاهی لازم و مقابله کارآیند با آن نوع جن زدگی و باصطلاح مستی توده ای بوده اند که تصویرخمینی را برماه می دیدند و او را بردوش خود نهاده و به کرسی قدرت نشاندند. آنها نیز نتوانسته اند آن گونه که باید به وظیفه آگاه گرانه خود عمل کنند و سنگربندی درخور و مؤثری را در برابرپیشروی ارتجاع تاریک اندیش برپا دارند.

بهرحال هرچه که هست تصفیه حساب جامعه و از جمله نسل انقلاب کرده با وجدان معذب خود در به جلوی صحنه راندن چنین هیولای مهیب، و نقدآن گسست ها و عواملی که موجب سقوط بهمن 57 بدان شکل خود گشت یکی از پیش شرط های مهم گذار از دوران تاریک سلطه مذهب و اسلام سیاسی و راه سپردن به آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی است. به عنوان یکی از پیش شرط ها، بدون تصفیه حساب با این وجدان معذب عبور از جامعه تب کرده و بیمارکنونی ناممکن است. واقعیت آن است که جامعه ایران هنوز نتوانسته است نقد رادیکال و ریشه ای از چگونگی ظهور و عروج هیولای اسلامی سیاسی و رمز و راز تداوم حیات و بازتولید آن و لاجرم تصفیه حساب باوجدان معذب خود را به پایان برد. حتی هنوز هم بخش های بزرگی از جامعه از قضا از جمله نسل های تازه هم درگیرطلسم این غول و لاجرم بازتولید و تداوم آن هستند. نمونه عروج روحانی به عرصه سیاسی آخرین نمونه گویای این نوع طلسم زدگی است. بخشی هم در واکنش به این تباهی حسرت گذشته می خورند ودر نوستالوژی بازگشت به آن بسرمی برند. و حال آن که نقد خلاق و راهگشا تنها می تواند برچگونگی عبور از زنجیرهای سنگین استبداد، هم عبوراز قیمومیت استبداد سلطنتی و هم استبدادمذهبی و هم البته هرشکل دیگری از استبداد استوار باشد. انگاره بازگشت به گذشته تنها تداوم بحران هویتی است که خودانقلاب بهمن تلاشی بود برای برون رفت از آن. تلاشی که البته حاصلش جز افتادن به دام چاهی هولناک تر نبود. بنابراین هرنقد راهگشا و رادیکال نقدی است که از وضعیت استیصال فراتربرود و روبه جلو داشته باشد. در برابرچنین نقدی دستکم سه سؤال بنیادی در برابرما قرار دارد:

نخست این پرسمان که آیا انسانهای یک جامعه حق دارند که دست به تغییر نظام حاکم برجامعه خود، وقتی آن را غیر قابل تحمل می یابند و پذیرای آن نیستند، بزنند؟. به عبارت دیگر آیا آنها وقتی یک نظم سیاسی و اقتصادی را که قادر به پاسخ گوئی به نیازهای پایه ای خود نمی بینند، آیاحق تغییرشرایط حاکم برخود و از جمله حق انقلاب کردن را، دارند یانه؟.

دراصل طرح این سؤال از فرط بداهت بلاموضوع می نماید، اما هم چون یک مقوله سهل و ممتنع در برابرما قراردارد و ازهمین رو درنقد به این گذشته پیشاروی ماست. این حق بدیهی جامعه خودبنیاد است که تأسیس کننده نوع نظام و چگونگی دوام و قوام خود باشد و بطریق اولی این حق را دارد که هرموقع که نخواست دست به تغییرآن بزند و حقوق جهان شمول انسان عصرکنونی نیز بر تصدیق همین حق بدیهی بنانهاده شده است. در حقیقت هیچ کس و هیچ نیروئی درموقعیتی نیست که این حق را باو بدهد یا ندهد. البته می توان و باید حول چگونگی استفاده از این حق بدیهی و خطاهای احتمالی آن نقد و بحث و گفتگوکرد، اما نهایتا این حق خدشه ناپذیرو بدون قیدو شرط است و مادرسایرحقوق: حاکمیت جامعه برخود و برسرنوشت خود. حتی ارتکاب خطا هم نمی تواند نافی این حق باشد و اساسا نوع بشر در آمیزه ای از خطا و صواب راه خود رامی گشاید و تاریخ خود را می سازد، هم چنانکه نقد خطا ها بخشی از ساختن تاریخ خود است. بنابراین هرنقد سازنده و راهگشائی نه فقط نمی تواند نافی این حق باشد، بلکه تنهامی تواند تقویت کنده آن باشد. انکارچنین حقی درذات خود- صرفنظراز نوع دستاویزها و هرتوجیهی- بطوراجتناب ناپذیر بجای نقدرهائی بخش، نوعی کیش قیمومیت و ولایت مأبی را با خود یدک می کشد. کم نیستند در میان واکنش ها نسبت به گذشته که حامل انکاراین حق اساسی هستند.

باین ترتیب تا اینجا هرنقدی در تناسب با رویکردش به چنین حقی در تجربه انقلاب بهمن یا رهائی بخش است و یا برپادارنده و توجیه کننده نوعی از قیمومیت. این حق در واقع اخگرسوزان تاریخ است و بدون آن- حق درهم شکستن مناسبات حاکم- جوامع بشری و تاریخ قادر به پیشروی نبوده است. انقلاب و یا تغییرژرف شرایط حاکم برجامعه، وقتی به صورت نیازسوزان درآمد و ابزارهای کنترل طبقه و قدرت حاکمه هم کارآئی خود را از دست داد، اجتناب ناپذیراست. از این منظر مردم ایران دهه 50 را بدلیل عدم تحمل وضعیت نمی توان مورد سرزنش قراردارد و البته می توان آنها را بخاطرشیوه و نوع عملکردخود به چالش کشید. و البته انقلاب چیزی به جز اعلام عدم مشروعیت قدرت حاکم و الغاء سازوکارها و قوانین تحمیل شده برجامعه توسط حاکمان نیست.

خشونت و انقلاب:

اصل انقلاب به معنی تغییررادیکال مناسبات و شرایط حاکم برجامعه، الزاما مترادف با خشونت به معنی کشت و کشتار و ناشی از ذات انقلاب نیست، بلکه آن را به عنوان به اصطلاح امری عرضی و جانبی و مشروط و لاجرم به درجاتی قابل اجتناب دانست که از یکسو میزان و چگونگی مقاومت دستگاه حاکمه دربرابرخواست جامعه از جمله عوامل تعیین کننده آن است و از سوی دیگر آگاهی تاریخی جامعه در گزینش شیوه ها و نحوه کارآیند و حتی الامکان مسالمت آمیز نیز تأثیرات مهمی درنحوه اقدام وعمل دارد. کیش ستایش خشونت و همزادی آن با انقلاب را باید به نقد کشید. حتی برای تقویت عنصرهرچه بیشترمسالمت آمیزآن. روندهای انقلابی درجهان امروز نیز بدرجاتی وقوع انقلابات کمابیش مسالمت آمیزرا موردتأکید قرارمی دهند. بهرحال با اجتناب از تقلیل گرائی، لازم است که لااقل درحوزه منطق دو موضوع انقلاب و خشونت از هم تفکیک کردند و از همذات و همزاد پنداری آنها فاصله گرفته شود، و گرنه حق جوامع و انسانها برای تغییرشرایط حاکم برخود و حق انقلاب کردن مورد انکارقرارگرفته می شود. خشونت اساسا امری ضدانسانی است از تحمیل منافع منافع و امیال خود بردیگران سرچشمه می گیرد و تقسیم آن به خشونت انقلابی و غیرانقلابی نیز گمراه کننده است. کسانی که قصدتحمیل منافع و اقتدارخود بردیگری و یا سلطه بخشی از جامعه بربخش های دیگر را ندارند و آزادی انتخاب را شرط شکوفائی جامعه انسانی می دانند، نیازی به اعمال خشونت ندارند و از همین رو مبارزه مسالمت آمیزعلیه نظم حاکم یکی از مشخصات جنبش های رهائی بخش عصرماست. اما برای نیروهای سلطه طلب اساسا خشونت و لو در شکل خشونت قانونی، بخش لاینفکی از هویت و هستی آنها را تشکیل می دهد و اساسا دولت با ضمائم گوناگون خود و «قانون»، چیزی جزخشونت قانونی شده به شمارنمی رود. البته دفع خشونت آن هم حتی الامکان با شیوه های مناسب و با هدف کندکردن چرخه خشونت و نه بازتولیدآن مقوله دیگری است. متأسفانه تا مادامی که کسانی و طبقاتی و قدرت هائی در صددتحمیل منافع خود بردیگران باشند اعمال خشونت از سوئی و البته محکوم کردن آن ازسوی دیگر وجود خواهد داشت. خلاصه آن که دوایرانقلاب و خشونت ذاتا و بنا برتعریف یکی نیستند، گواین که درمواردی ممکن است با دخالت عوامل عرضی و ثانوی تداخل هم داشته باشند اما این تداخل مانع تلاش و مبارزه مستمر برای تقویت روند خشونت زدائی از حیات بشری و در تنظیم مناسبات فی مابین آنها نیست.

در اینجا به دومین سؤل بنیادی می رسیم:

دومین سؤال بنیادی آنست که آیا اقدام به انقلاب و درهم شکستن نظم حاکم وقتی که به خواستهای مردم تمکین نکند، آیا الزاما به معنی درستی همه آن شیوه ها و رفتارها و مواضعی است که در جریان استفاده از این حق صورت می گیرد؟. بدیهی است که حق و چگونگی استفاده از آن دوچیزمتفاوت است و در طول تاریخ همواره در تناسب با آگاهی و سطح تمدن بشری دستخوش تغییرهم شده و می شود. چگونگی استفاده از آن نه فقط در سطوح گوناگون می تواند مشمول نقد و انتقاد و تشکیک همه جانبه قرارگیرد، بلکه چنین نقدی خودشرط استفاه بهینه وتقویت کننده این حق طبیعی جامعه و انسانها بشمارمی رود. بدون نقد دستاوردهای مثبت و منفی هر رخدادتاریخی نمی توان از تکرارخطاهای تاریخی اجتناب ورزید.

سؤال سوم باتوجه به نکات فوق، در بررسی مشخص رخدادبزرگی چون انقلاب بهمن 57، بویژه با فاصله گیری چندین دهه از آن و مشاهده پی آمدهایش، چه درسها و چه نقدهای اساسی نسبت به آن می توان داشت؟ البته در این مورد ارزیابی ها و رویکردهای گوناگونی از دیربازمطرح بوده است که نقدحاضر می تواند در زمره یکی از آنها باشد. این نقدها در مواجهه با یکدیگراست که می توانند غنا پیداکرده و حقانیت و درستی نسبی خود را اثبات کنند یا ابطال کنند و به تدریج به آگاهی عمومی جامعه تبدیل گردند. در اینجا به بهانه سالگردانقلاب بهمن 57 به شماری از مهمترین درسهای انقلاب- از نظرنگارند ه- بصورت فشرده و تیتروار اشاره می کنم:

الف- بی شک نخستین استنتاج از آن رخدادبزرگ را، همانگونه که اینک اجماع کمابیش گسترده ای حول آن وجود دارد و علیرغم برخی دست آوردهای جنبی که ربطی هم به حاکمیت ندارد، ناکامی و شکست انقلاب در نیل به هدف های اصلی خود علیه استبداد، یعنی تداوم و تعمیق خواست برآورده نشده مردم ایران از مشروطیت بدین سو درجهت تأمین آزادی و استقلال و رفاه و عدالت اقتصادی دانست. عروج استبدادمذهبی نیز تداوم استبداد و بسی بدتر از نظام سلطنی بود که باین اعتبارمحصول انقلاب بهمن را باید گسستی عمیقی از خط سیرمبارزه برای اهداف انقلاب مشروطیت و روندتعمیق یابی آن دانست.

ب- نحوه رشد وانکشاف جامعه درحوزه های گوناگون اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و از جمله پیشبرد روند مدرنیته توسط شاه و حمایت دولت های غربی ( بویژه امریکا) به نحوی بود که از یکسو بخش های سنتی و کهن جامعه را وسیعا علیه آن برمی انگیخت و از سوی دیگرهمزمان نیروهای مدرن و آزادیخواه و امروزی منتقداستبداد و وابستگی را تحت فشارقرارمی داد. در واقع شاه و دستگاه امنیتی او درچهارچوب جنگ سرد قدرت های بزرگ جهانی، رقیب و خطرعمده را در نیروهای مدرن و بالنده و بویژه چپ ها و دموکرات ها می دیدند. البته این اشتباه باصطلاح لپی نبود بلکه شاه و هم سنگران وی با احساس خطر از ماهیت ضداستبدادی و ضدآمرانه نیروهای پیشرو و رویکردهای عدالت طلبانه آنها، آن را خطرناک تراز روحانیت و نیروهای سنتی به شمارمی آوردند.

نتیجه چنین «توسعه» آمرانه ای درحقیقیت به مصداق آن ضرب المثل معروف گشودن سگ و بستن سنگ، در حکم تضعیف جامعه مدنی و بی حفاظ کردن آن دربرابر تهاجم نیروهای تاریک اندیش سنتی و فرهنگ تهجر بود. تحریک و برانگیختگی بخش سنتی جامعه بویژه درعرصه های سه گانه زیر برجسته بوده است:

نخست، از یکسو عدم تناسب بین روند درهم شکستن مناسبات کهن حاکم بر روستاها باتوان جذب آنها در شهرها و مناسبات نوین سرمایه داری را شاهد بودیم و لاجرم شاهدانباشت نیروهای رانده شده از روستا به حاشیه شهرها و رویش حلبی آبادها و فقدان چشم اندازی روشن در برابرآنها. عاملی که این جمعیت وسیع را هم چون بمبی آماده انفجار در حاشیه ها و متن شهرها متراکم ساخته بود. نیروئی عظیم و سرخورده و خشمگین، بدون آگاهی لازم و جابگاه اجتماعی مشخص می توانست به سهولت تحت نفوذ و هژمونی جریانات مخالف نظام و بیش از همه بخش تاریک اندیش و سنتی جامعه باشد و چنین نیز شد.

دوم: تحریک بازار و کسبه و آن بخش از واحدهای کوچک توزیعی و تولیدی و بطورکلی آن بخش سنتی اقتصاد که در مجموع زیرفشار بخش ها و نهادی ها و شبکه های نوین و بزرگ اقتصادی تولید و توزیع قرارداشتند (آنچه که بورژوای کمپرادور و وابسته به دستگاه قدرت و دربار نامیده می شد).

سوم: و بالأخره باید به حساسیت و نارضایتی نهاد تاریخا نیرومند و گسترده روحانیت که از قضا در زمان شاه بر وسعت و نفوذ آنها افزوده می گشت اشاره کنیم. برانگیختگی و خشم آنها اساسا از درهم شکستن مناسبات سنتی، بویژه حساسیت به آنچه که تهاجم فرهنگی نامیده می شد، سرچشمه می گرفت. می دانیم که روحانیت از دیرباز ضمن رقابت در کنارسلطنت دو نیروی مهم پاسدارنظم حاکم را تشکیل می داده اند. روحانیت در تحولات اجتماعی وسیاسی بویژه از مشروطیت به این سونقش مهمی داشتند و اگر نگوئیم به طورضمنی ازسوی نظام حمایت و تقویت می شدند لااقل تحمل می شدند.

در برابرآن نیروهای مدرن و دموکرات- لائیک و بویژه طیف گسترده نیروهای چپ و رادیکالی قرارداشتند. و از آنجا که خواهان آزادی و استقلال و عدالت اقتصادی بودند بشدت تحت فشار قرارداشتند، و خطرعمده علیه نظام بشمارمی آمدند. نگاهی به ترکیب زندانیان و یا اعدام های سیاسی قبل از انقلاب که اساسا شامل همین نیروها می شدند، بخشی از چگونگی شرایط دخیل در شکل گیری انقلاب بهمن را به نمایش می گذارد. ناتمام

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

Published in: on 14 فوریه 2014 at 12:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه