به مناسبت سال نو،مقاله وترانه ذیل را پیشکش می کنم به کارگران،زحمتکشان وآنان که قلبشان برای آزادی وعدالت اجتماعی می تپد انقلاب تنها راه نجات مردم ما نگارش : فریبرز سنجری

http://www.baaba.eu/Gaproz/Fotos/Baharan.JPG
http://www.baaba.eu/Gaproz/Fotos/Baharan.JPG
به مناسبت سال نو،مقاله وترانه ذیل را پیشکش می کنم به کارگران،زحمتکشان وآنان که قلبشان برای آزادی وعدالت اجتماعی می تپد
انقلاب تنها راه نجات مردم ما
نگارش : فریبرز سنجری

35 سال پیش در 21 و 22 بهمن ماه سال 1357 پس از ماه ها تظاهرات توده ای در شهرهای مختلف و اعتصابات کارگری بزرگ در کشور ، سرانجام توده های پر شور و مبارز با حمله به پادگانها و مراکز سرکوب رژیم شاه که به عنوان قیام بهمن از آن یاد می شود، موفق شدند به یکی از بزرگترین آرزوهای خویش جامه عمل پوشانده و رژیم ضد مردمی شاه را به زباله دان تاریخ بیندازند. این پیشرفت بزرگ مبارزاتی، امپریالیست ها را که با نفوذ در تمام شئونات جامعه ما و از طریق غارت ذخایر و منابع طبیعی ایران و استثمار نیروی کار دارای منافع عظیمی در ایران بودند و حتی موقعیت ایران به لحاظ ژئوپولوتیک چه در رابطه با خلیج فارس و چه به لحاظ داشتن مرزهای وسیعی با شوروی آن زمان، برای امپریالیست ها از اهمیت زیادی برخوردار بود، شدیداً دچار خوف و وحشت نمود.
 
هر ساله با فرا رسیدن سالگرد قیام بهمن که در واقع نقطه اوج انقلاب سال های 56 و 57 بود و نقطه عطفی در جنبش دموکراتیک و ضد امپریالیستی مردم ایران محسوب می شود، در حالی که نیروهای آزادیخواه به تجلیل آن می پردازند، اما نیروهائی نیز فرصت می یابند تا تبلیغات مغرضانه ای را اساساً علیه انقلاب به مثابه تنها راه نجات مردم ما، و به طور مشخص انقلاب برای رهائی از شر نظم جابرانه حاکم و رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی اشاعه دهند. چه نشریات داخل کشور و چه رسانه های جمعی قدرت های امپریالیستی تم واحدی را در این تبلیغات دنبال می کنند. آن ها ابتدا رژیم دار و شکنجه جمهوری اسلامی را نتیجه قیام بهمن جا می زنند و سپس همه فجایعی که این رژیم مستبد در بیش از سه دهه گذشته مرتکب شده را به پای توده های انقلابی ای می گذارند که 35 سال پیش با خیزش میلیونی خود برای کسب آزادی و دمکراسی، جهان امپریالیستی را به لرزه انداختند. هدف از چنین تبلیغاتی گمراه کردن کسانی است که به هر دلیل بر آن چه که در جریان انقلاب سالهای 56 و 57 بر این خیزش بزرگ مردمی گذشت آگاه نیستند. هدف آن است که کسانی که مخالف رژیم جمهوری هستند با قبول تبلیغات سوء آنان که گویا انقلاب باعث روی کار آمدن این رژیم جنایتکار شده است، در اساس مخالف انقلاب گشته و برای رهائی از شرایط نکبت بار موجود انرژی مبارزاتی خود را در بیراهه های «اصلاحات» به هرز ببرند.

جای تعجب نیست که سم های تبلیغی نیروهای فوق الذکر روی کسانی هم تأثیر گذاشته و ما حتی گاه در میان نسل جوان شاهد اظهار نظر هائی  باشیم که  در آن ها نسل گذشته را به خاطر دست زدن به انقلاب سرزنش بکنند که گویا با روی کار آوردن جمهوری اسلامی زندگی را بر آن ها تباه کرده اند. مروجین اصلی این ایده، اصلاح طلبان حکومتی و در رأس آن ها سعید حجاریان، معمار دولت خاتمی می باشد.  حجاریان همان کسی است که برای جلوگیری از کانالیزه شدن خشم بر حق نسل جوان به سوی انقلاب یعنی به سوی دگرگون ساختن کل سیستم اقتصادی – اجتماعی موجود در ایران و نابودی نظام سیاسی حاکم، کار را به آن جا رسانده که مطرح می کند که «معتقدم حتی شاه هم قابل اصلاح بود».  با این تبلیغات وی می کوشد تا جوانان ما به جای روی آوری به انقلاب، با امید بستن به تغییرات تدریجی ظاهراً غیر خشونت آمیز، راه نجات را در ناکجا آباد جمهوری اسلامی اصلاح ناپذیر ، جستجو کنند.

در تبلیغات فوق که روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی در نتیجه انقلاب توده ها جلوه داده می شود، منطقاً  تمامی نکبت و تباهی، از فقر و فلاکت و بیکاری گرفته تا شکنجه و خفقان و سرکوب و فقدان آزادی ناشی از حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران نیز نتیجه اشتباهات نسل بر پا کننده انقلاب جا زده می شود. اما در مقابل این تبلیغات بی اساس، دو موضوع را باید مورد توجه قرار داد. اول این که مردمی که بر علیه رژیم شاه دست به انقلاب زدند از سر سیری و ندانم کاری نبود که بپا خاستند. واقعیت این است که شاه که در سال 1320 توسط انگلیسی ها به جای پدرش بر تخت سلطنت نشانده شده بود، با کودتای امپریالیستی 28 مرداد سال 32 بر علیه حکومت قانونی دکتر مصدق، این بار با همکاری دولت های آمریکا و انگلیس مجدداً به قدرت باز گشت. شاه پس از کودتای 28 مرداد از یک سو در های کشور را برای تسهیل چپاول آن توسط اربابانش که او را به قدرت رسانده بودند چهار طاق باز گذاشته بود تا از جمله ذخایر نفتی ای که دولت مصدق ملی کرده بود را کنسرسیوم آمریکائی و انگلیسی به یغما برد و از طرف دیگر با اعمال یک دیکتاتوری لجام گسیخته هر صدای آزادیخواهی را در گلو خفه می ساخت. این رژیم ضمن سرکوب خونین هر صدای اعتراضی در گلو، تسمه از گرده توده های ستمدیده کشیده و از آن ها که او را مجبور به فرار از کشور نموده بودند، با دار و شکنجه و درفش انتقام می گرفت. رژیم شاه به این طریق به همگان نشان می داد که سرکوب داخلی لازمه نوکری برای خارجی استبنا براین نسل انقلاب در سال های 1357- 1356 کاملا حق داشت که به انقلاب بر خیزد. این نسل در کشور گل و بلبل زندگی نمی کرد که علیه رژیم خونخوار شاه شورید و با دادن چند هزاربخون خفته سرانجام آن رژیم جهنمی را به جائی انداخت که از ابتدا سزاوارش بود، یعنی به زباله دان تاریخ.

خیزش میلیونی توده هائی که از وضع موجود به تنگ آمده و خواهان نابودی نظم ظالمانه حاکم می باشند، نمی توانست صورت واقعیت به خود بگیرد و انقلاب نمی توانست برپا شود اگر رژیم شاه به عنوان حافظ منافع سرمایه داران وابسته و امپریالیست ها با عملکردهای ارتجاعی و جنایتکارانه خود خشم و نفرت عمومی را به طرف خود جلب نمی کرد. در نتیجه وقتی می بینیم که میلیون ها نفر به خیابان ها ریخته و فریاد مرگ بر شاه سر می دهند این خود نشان می دهد که شاه چه شرایط ذلت باری برای این مردم ایجاد نموده بود که به نقطه نفرت میلیون ها کارگر و توده محروم تبدیل شده بود .

دوم این که اساسا جمهوری اسلامی حاصل انقلاب نبود که بتوان با تکیه بر آن علیه انقلاب سخن گفت. این رژیم بر عکس همه ادعاهای نادرست و مغرضانه،  نتیجه دسیسه های امپریالیستی علیه انقلاب توده ها و ناتوانی انقلاب برای در هم شکستن سلطه قطعی دشمنان خود بود. اگر به خواست های مردم در آن سال ها باز گردیم می بینیم که مردم برای استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی وعلیه وابستگی ودیکتاتوری وفقر وفلاکت بپاخاسته بودند. این ها همان خواست هائی بود که جمهوری اسلامی از روز اول به قدرت رسیدن در مقابل آن ها ایستاد و چه با توسل به فریب و ریا و چه با استفاده از قهر ضد انقلابی و سرکوب مبارزات توده ها، از تحقق آن ها جلوگیری کرد. بنابراین در شرایطی که رژیم جمهوری اسلامی در عمل نشان داد که سرکوب انقلاب توده ها از همان روز اول هدف این رژیم بود، جا زدن جمهوری اسلامی به مثابه حاصل انقلاب بزرگترین تحریف تاریخ می باشد این رژیم در واقع، وسیله سرکوب خونین انقلاب توده ها و حاصل سیاست های نو استعماری علیه خیزش بزرگ انقلابی مردم ما بود.  اگر به تاریخ انقلاب مراجعه کنیم فورا متوجه می شویم که خمینی و دارودسته اش در آن سال ها در صف مبارزان علیه رژیم شاه وزنه ای نبودند و اساسا خیلی از جوانان و نوجوانانی که دست اندر کار انقلاب بودند، حتی نام خمینی را هم نشنیده بودند که بتوانند بعدا عکس وی را در ماه ببینند! در واقعیت این تبلیغات رسانه های امپریالیستی همچون بی بی سی و تلاش های طبقه حاکم یعنی سرمایه داران وابسته در ایران بود که خمینی را خمینی کرد تا او بتواند خشم و نفرت مردم را کنترل کرده و از رادیکالیزه شدن مبارزات آن ها و قدرت گیری کمونیست ها جلوگیری کند. نگاهی به مذاکرات دارو دسته خمینی با دولت کارتر و نامه های رد و بدل شده کاملا روشن می سازد که خمینی برای رسیدن به قدرت چه قول هائی به آمریکا داد و بعدها هم چگونه با عمل به این قول ها خوش قولی خود را برای آن ها به اثبات رساند. کشتار کمونیست ها یکی از قول و قرار هائی بود که همان طور که دیدیم این دژخیم برای به انجام رساندن آن از هیچ جنایتی کوتاهی نکرد. بنابراین خمینی و جمهوری اسلامی اش نه حاصل انقلاب مردم ما بلکه حاصل سیاست قدرت های بزرگ امپریالیستی در کنفرانس گوادالوپ بودند. در نتیجه اگر باید نیروئی را به خاطر وجود نکبت جمهوری اسلامی، آماج نفرت خود قرار داد این نیرو جز قدرت های امپریالیستی یا به عبارت دیگر امپریالیسم نمی باشد که تا سلطه اش از سرزمین ایران بر نیفتد مردم ما هم به آزادی دست نخواهند یافت.

با توجه به واقعیات فوق، ضمن تأکید بر این که انقلاب توده های دلیر ایران در مقابل دشمنانش یعنی امپریالیست ها و سرمایه داران وابسته داخلی شکست خورد ، باید بر مبارزات گذشتگان ارج نهاد. باید بکوشیم از تجربیات آن مبارزات برای ساختن آینده درس گرفته و راه رسیدن به آزادی را هموار سازیم. نزدیک به صد سال گذشته، مردم ما برای رسیدن به آزادی به دو انقلاب بزرگ متوسل شدند که هر دو با این که به پیروزی نرسیدند اما دستاوردهای بزرگ و انکار ناپذیری برای راهپیمائی طولانی مردم ما بسوی آزادی در بر داشتند.

انقلاب مشروطیت علیرغم همه فراز و نشیب هایش و علیرغم همه سازش ها و خیانت هائی که برای به شکست کشاندنش رخ داد سرانجام مظفر الدین شاه قاجار را مجبور نمود که فرمان مشروطیت را در 14 مرداد 1285 (1906 میلادی) امضاء کند. به این ترتیب استبداد خاندان قاجار به اجبار به تشکیل مجلس شورای ملی  و حرکت بر اساس قانون اساسی و حکومت مشروطه تن داد.  اموری که همه برای کشور ما تازگی داشت و نسبت به استبداد شاهان قاجار گامی به پیش بود.

انقلاب سال های 56 و 57  هم که طی آن میلیون ها نفر برای استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی به پا خاستند گرچه رژیم وابسته به امپریالیسم شاه را به زباله دان تاریخ انداخت اما قادر به نابودی سیستم سرمایه داری وابسته و قطع نفوذ امپریالیست ها از ایران نشد و نتوانست به اهداف خود دست یابد و در نیمه راه ملا خور شد. این انقلاب آن چنان نظام ظالمانه حاکم را به لرزه انداخت که طبقه حاکم و کار به دستانش تا چند سال قادر نشدند اوضاع را به وضع سابق باز گردانند و این به مردم امکان داد تا دستاوردهائی هم چون جنبش مسلحانه خلق کُرد را به ارمغان آورند که در بستر آن خلق کُرد سال ها در مصاف با جمهوری اسلامی مناطقی از کُردستان را از سلطه جمهوری اسلامی خارج ساخت و تجربیاتی تاریخ ساز برای نسل آینده بر جا گذاشت. همچنین این انقلاب به شکل گیری جنبش شورائی در ترکمن صحرا امکان داد که تجربیاتی بزرگ برای ساختن آینده در اختیار نسل های بعدی باقی بگذارد.

درست است که انقلاب سال های 56 و 57 شکست خورد و ضد انقلاب حاکم انتقامی سخت از مردم جسور به پا خاسته گرفت اما نباید فراموش کنیم که همه تبلیغات مسمومی که بر علیه انقلاب سال 57 و اساسا هر انقلابی برای رهائی سازمان یافته درست به این دلیل می باشد که جز از طریق انقلاب نمی توان از سلطه جهنمی جمهوری اسلامی و نظام نکبت بار سرمایه داری حاکم خلاص شد و به آزادی وعدالت رسید. همچنین باید آگاه بود که راه رسیدن به آزادی و زندگی در رفاه و آرامش راه سهل الوصولی نیست و مملو از شکست ها و فراز و فرود هاست. اما این مبارزات علیرغم همه نا کامی ها ، راه آینده را روشن و هموار می سازند.

کسانی که فکر می کنند خلق های دیگر جهان مثلاً در اروپا در یک روز آفتابی از خواب برخاستند و جامه آزادی و رفاه را بر تن کردند باید بدانند که اشتباه می کنند. چرا که هیچ خلقی بدون رنج و بدون تحمل سختی های بسیار نتوانسته سرنوشت خویش را خود تعیین کند.  راه انقلاب راهی سخت و طولانی است اما تاریخ نشان داده هیچ چاره ای جز عبور از آن وجود ندارد. به این راه  باید پیوست و به پیروزی اش ایمان داشت، راهی که انقلاب شکوهمند بعدی در چشم انداز آن می باشد.

http://www.siahkal.com/index/mid-col/PF176-enghelab-tanha-raah.htm
منبع؛
http://www.siahkal.com

بهاران خجسته باد

سراینده : کرامت دانشیان

آهنگساز: اسفندیار منفردزاده

آوازخوانان : شهلا فاطمی مینو وزیری اسفندیار منفرد زاده

برای شنیدن ترانه ازلینک ذیل استفاده کنید

و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد

http://www.muziboo.com/mp3/baharan%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF/


تکثیراز جهانگیر محبی

Advertisements
Published in: on 22 مارس 2014 at 11:22 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نظرات «استاد» عبدالله شهبازی و چگونگی برخورد بقایای حزب توده با او ایرج مصداقی

 

نظرات «استاد» عبدالله شهبازی و چگونگی برخورد بقایای حزب توده با او
ایرج مصداقی
پژواک‌ایران: این مقاله سال گذشته توسط ایرج مصداقی نوشته شد. نظر به اهمیت موضوع و شناخت دقیق از عبدالله شهبازی دوباره انتشار می‌یابد. اعترافات اخیر عبدالله شهبازی که در آدرس زیر موجود است نشان دهنده ی صحت ارزیابی ایرج مصداقی از او و توطئه های رژیم است.
 
در مقاله‌ی چه کسانی تیغ زنگیان مست را تیز کردند به عبدالله شهبازی و هوشنگ اسدی اشاره کردم و بخشی از نوشته‌های هوشنگ اسدی علیه روشنفکران و هنرمندان ایرانی را به صورت مستند آوردم:

http://www.sedaye-ma.org/web/show_article.php?file=src/siasat/irajmesdaghi_05182007.htm

 

در این نوشته تلاش می‌کنم اشاره‌‌ی کوچکی داشته باشم به عبدالله شهبازی یکی از «اساتید» فعال در تئوریزه کردن «تهاجم فرهنگی» و نحوه‌ی برخورد توده‌‌ای های کارکشته با او.

عبدالله شهبازی پس از دستگیری رهبران و کادرهای حزب توده توسط نیروهای امنیتی در سال‌های ۶۱-۶۲، به خاطر همکاری‌های گسترده با رژیم و دستخط پدرش خطاب به خمینی در سال ۴۲ به سرعت مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد. پدر او حبیب‌الله خان یکی از خوانینی بود که در سال ۴۲ در  فارس دستگیر و توسط رژیم شاه اعدام شد. وی که هیچ تناسبی با «اسلام» و «احکام قرآن» و روحانیت نداشت پس از رفرم اصلاحات ارضی دچار اشتباه محاسباتی شده و برای کسب حمایت روحانیون در مقابله با اصلاحات ارضی در نامه ای به خمینی خود را فدایی اسلام و روحانیت و خمینی معرفی کرده بود:

«اینجانب حبیب الله شهبازی با جمله طوایف کوهمره سُرخی، که دو هزار نفرشان فعلاً ‏مسلح و آماده ایستاده اند، برای یاری روحانیون و مراجع تقلید مخصوصاً حضرت ‏آیت الله خمینی دامت برکاتهم از هیچگونه خدمت و پشتیبانی و جانبازی دریغ نخواهم ‏داشت و تا آخرین قطره خون خود را برای آبیاری درخت اسلام و احکام قرآن خواهم ‏ریخت.

جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم

این متاعی است که هر بی سروپایی ‏دارد

فدوی اسلام و روحانیین و آیت الله خمینی

حبیب الله شهبازی»

شهبازی در سایت خود تأکید می‌کند: متن اعلامیه فوق در ماخذ زیر منتشر شده است: سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، تهران: موسسه چاپ و نشر عروج، چاپ پانزدهم، 1381؛ ص 405.

http://www.shahbazi.org/pages/fars.htm

 

در مقاله‌ی قبلی نوشتم که :

عبدالله شهبازی پس از آزادی از زندان بلافاصله به وزارت اطلاعات رژیم که به تازگی تشکیل شده بود پیوست و با توجه به توانایی‌هایی که داشت به یکی از خط دهندگان اصلی جریان «فرهنگی» رژیم تبدیل شد و با پیش کشیدن تئوری «توطئه» و «تهاجم فرهنگی» آن‌چه را که در آموزش‌های حزبی آموخته بود در طبق «اخلاص» به رژیم جمهوری اسلامی تقدیم کرد. بر اساس تئوری‌ «توطئه‌»، شخصیت‌های سیاسی، روشنفکران و … عامل صهیونیسم بین‌الملل، عضو سازمان فراماسونری، نماینده‌ی و کارگزار کمپانی‌های غربی، مأمور سیا و اینتلیجنت سرویس، وابسته به فرقه‌ی بهاییت و…  هستند که بر پایه‌ی «تهاجم فرهنگی» مأموریت خود را در کشور به مرحله اجرا در می‌آورند.

وی همانند هوشنگ اسدی رشد تجدد گرایی افراطی پس از شکست فتحعلی‌شاه قاجار در جنگ با روس‌ها را زمینه ساز «تهاجم فرهنگی» غرب معرفی می‌کند. او سپس به نقش روحانیون در مقابله با تجددگرایی پرداخته و به جنبش ردیه نویسی علما که بر علیه رساله‌ی میزان‌الحق که ظاهراً ردیه‌ای بر قرآن است اشاره می‌کند. وی همچنین اضافه می‌کند که این روحانیون به رساله نویسی علیه مسیونرهای پروتستان روی آورده و از آن به عنوان برخورد با «تهاجم فرهنگی» یاد می‌کند:

«این شروع یک سیر برخورد و به تعبیر امروز «تهاجم فرهنگی» است که تداوم پیدا می‌کند و جامعه ما را، روحانیون و روشنفکران سنتی ما را، در چالش با مفاهیم جدید قرار می‌دهد.» http://www.shahbazi.org/pages/Mashrooteh2.htm

 

وی سپس مدعی می‌شود در انقلاب مشروطیت می‌خواستند مدل‌های غربی را بر جامعه‌ی ایرانی تحمیل کنند:

«بنابراین، در انقلاب مشروطه جدال اصلی بین «روشنفکران» و «علما» نبود، بلکه این تجددگرایان افراطی و غربگرا بودند که در چالش قرار گرفتند با علما و می‌خواستند الگوهای تفکر غربی و مدل‌هایی را که از توسعه غربی در ذهن داشتند بر جامعه ایرانی تحمیل کنند.» http://www.shahbazi.org/pages/Mashrooteh2.htm

 

وی سپس هدف تجددگرایان افراطی (عاملان تهاجم فرهنگی) در دوران مشروطیت را جدایی دین از دولت معرفی می‌کند:

«دوّمین مختصه این جریان پیوند با تفکر خاصی است که در مقدمه بحث مفصلاً به آن اشاره کردم: اعتقاد به این‌که غرب موجود غایت تجدّد ماست و باید مدل‌های غربی را الگوی ترقی خود قرار دهیم و همان راهی را که غرب طی کرده بپیمائیم. مانند حذف مذهب از حیات سیاسی که تصوّر می‌شد لازمه ترقی است.»

http://www.shahbazi.org/pages/Mashrooteh2.htm

 

اما با آن‌که شهبازی پرونده قطوری از خیانت دارد هنوز که هنوز است توده‌ای‌‌‌ها دل در گرو او دارند و با بهانه‌های مختلف به تبلیغ او در سایت‌هایشان می‌پردازند. راه توده و پیک نت که برادران دوقلوی یکدیگر می‌باشند از آن جمله‌اند. ذکر این نکته ضروری است که به نظر من سایت پیک نت دارای روابط گسترده با لااقل بخشی از دستگاه‌ امنیتی رژیم است.

یکی از خوانندگان راه توده اعتراض کرده‌ است که چرا سایت عبدالله شهبازی در این سایت تبلیغ می‌شود؛ به پاسخ سایت «راه توده» که تحت عنوان «پاسخی به معترضان سایت عبدالله شهبازی» داده شده توجه کنید:

معترضی به نام کیوان از مسئولان راه توده سؤال کرده است:‌

«رفقا سلام، راجع به سایت عبدالله شهبازی سؤال دارم.

۱- آیا همان عضو سابق کمیته مرکزی حزب می‌باشد؟

۲- اگر هست با توجه به همکاری وی با وزارت اطلاعات [چرا] از کانال شما سایت وی معرفی گردیده‌؟

با تشکر کیوان»

مسئولان سایت راه توده چنین پاسخ داده‌‌اند:

«… اولا آقای عبدالله شهبازی عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران نبوده است. دوم آنکه تصور نمی‌کنیم وزارت اطلاعات نیازمند معرفی سایت وی از طریق ما باشد، مگر آنکه شما تصور کرده باشید با شلیک در تاریکی، می‌توانید چند نفر را شکار کنید… اما….آقای عبدالله شهبازی را ما هم می شناسیم و شاید بیشتر از شما. بنابراین ناشی به کاهدان نزده ایم. … این که ایشان در آنجا که شما بوده اید [منظور گردانندگان راه توده زندان است] چه کرده یک بحث حزبی است و نه بحث تحقیقات. اینجا که کمیته مرکزی نیست که بخواهیم کسی را عضو آن کنیم و یا نکنیم. … آنچه را شما از شهبازی می‌گوئید و ما یقین داشته باشید که بیشترش را می‌دانیم را باید گذاشت برای امور حزبی، فعلا او چیزهائی گهگاه منتشر می‌کند که مفید است. این مطالب نیز از آنجا که اسناد مهمی دراختیارش قرار گرفته بیرون می زند، که این را هم ما می‌دانیم. »

http://www.rahetudeh.com/rahetude/Nameha-Nazarat/HTML/shahbazi.html

 

چنانچه ملاحظه می‌کنید خیانت عبدالله شهبازی به مردم ایران و نزدیک به یک ربع قرن سرویس دادن به دستگاه اطلاعاتی رژیم یک «بحث حزبی» است و می‌بایستی آن را برای «امور حزبی» کنار گذاشت و کسی حتا حق پرسش ندارد. برای همین وقتی در مورد سابقه‌ی این دسته افراد به صورت مستند توضیح داده می‌شود خون عده‌ای به جوش آمده و «غیرت» ‌شان گل می‌کند.

البته هیچ بعید نیست پس از سرنگونی جمهوری اسلامی بقایای حزب‌ توده مانند نمونه‌ی هوشنگ اسدی که مدعی شده بودند نفوذی آن‌ها در ساواک بوده این بار مدعی شوند شهبازی نفوذی آن‌ها در وزارت اطلاعات بوده و خدمات شایانی به «حزب توده ایران» کرده است.

 

آن‌هایی که هنوز صادقانه دل در گرو این حزب و این نوع تفکر دارند آیا از خودشان نمی‌پرسند چرا بقایای این حزب و تفکر اطلاعات خود پیرامون یک مهره‌ی اطلاعاتی رژیم را انتشار نمی‌دهند؟

برای پی بردن به ماهیت تفکر بقایای حزب توده کافیست در این جمله که از پاسخ‌ گردانندگان «راه توده» انتخاب شده دقت کنیم:

«آنچه را شما از شهبازی می‌گوئید و ما یقین داشته باشید که بیشترش را می‌دانیم را باید گذاشت برای امور حزبی»

آیا می‌توان به صداقت و درستی این گونه افراد باور داشت؟

 

 

 اما رژیم و دستگاه اطلاعاتی و امنیتی آن زرنگ‌تر از این حرف‌هاست. آن‌ها بدون اشاره به پیشینه و سوابق «حزبی» و «تواب» شدن بعدی عبدالله شهبازی، او را چنین معرفی می‌کنند:

«شهبازی در سال ۱۳۳۴در شیراز به دنیا آمد. پدرش، حبیب الله شهبازی، از سران عشایرفارس بود كه در حمایت از نهضت امام خمینی (ره) قریب به شش ماه به قیام مسلحانه علیهحكومت پهلوی دست زد و سرانجام در سال ۱۳۴۳به شهادت رسید.  تحصیلات خود را درشیراز و سپس در دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به پایان برد و از سال ۱۳۶۷فعالانه وارد عرصه تحقیقات تاریخی و سیاسی شد. در تأسیس مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی [وابسته به وزارت اطلاعات] ایفای نقش نمود و به مدت یك دهه اداره امور پژوهشی این مؤسسه را به عهدهگرفت. در سال ۱۳۷۴، در تجدید سازمان مركز اسناد بنیاد مستضعفان و جانبازان بهعنوان مؤسسه تخصصی مطالعات تاریخ معاصر ایران نقش فعال ایفا نمود، معاونت پژوهشی آنمؤسسه را به دست گرفت و در این مسئولیت فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران و ده هاطرح پژوهشی ارزشمند، از جمله «فهرست نمایه مطبوعات ایران در دوره قاجاریه»، «دانشنامه ایلات و طوایف ایران» و «روزشمار تاریخ ایران در دوره قاجاریه»، را طراحیو راه اندازی كرد.»

 http://www.ir-psri.com/Show.php?Page=WriterList

 

عبدالله شهبازی خود نیز به گذشته‌اش اشاره‌ای نمی‌کند و فقط می‌گوید:‌

«زندگی سياسی پر تلاطمی هم‌ داشته‌ام. هم‌ خودم‌ و هم‌ خانواده‌ام. واقعاً از نه‌سالگی كه‌ پدرم‌ اعدام‌ شد، من‌ خواه‌ ناخواه‌ درگير كار سياسی شدم. و در نهايت‌به‌ پژوهش‌ تاريخی كشيده‌ شدم»

http://www.ettelaat.net/03-07/m_k_az_28_m.htm

 

 عبدالله شهبازی یکی از سخنرانان همایش یكصدمین سالگرد نهضت مشروطیت برگزار شده از سوی مجلس شورای اسلامی در تاریخ شنبه ۱۴مرداد ۱۳۸۵ بود.در این مراسم که در تالار مجلس شورای اسلامی برگزار شد علاوه بر گلپایگانی رئیس دفتر خامنه‌ای، هاشمی شاهرودی، احمد جنتی، علی‌اکبر ناطق نوری و حداد عادل، پاره‌ای از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی رژیم نیز شرکت داشتند. 

عبدالله شهبازی در این همایش با ارائه مقاله ای تحت عنوان واكاوی تجددگرایی افراطی عصر مشروطه جهت تئوریزه کردن بحث «تهاجم فرهنگی» و «تهاجم استعمار»  سخنرانی کرد. روزنامه‌ی شرق گزارشی از آن به شرح زیر به دست می‌دهد: 

 

«تجددگرایی یك مفهوم مثبت یعنی گرایش به نوآوری دارد و یك مفهوم افراطی. وی افزود: تجددگرایی افراطی از زمان فتحعلیشاه شكل گرفت و تداوم پیدا كرد و جامعه ما و روحانیون و روشنفكران سنتی را با مفاهیم جدید در چالش قرار داد. وی ادامه داد: این جریان پنج ویژگی دارد، یكی این كه پایگاه اجتماعی آن نخبگان هستند یعنی در درون حكومت قاجاریه قشری از نخبگان جدید شكل می‌گیرد كه كارگزار دولت بودند. لذا جدالی بین روشنفكران و علما نبود بلكه نخبگان بودند كه در چالش قرار گرفتند. شهبازی تصریح كرد: ویژگی دوم این جریان پیوند با تفكر خاصی است یعنی این كه غرب غایت توسعه است و باید الگوهای آن را بپذیریم. سومین ویژگی، این كه آنها الگوهای استبداد را از غرب اخذ كردند. این مورخ پیوند با كانون های استعماری را ویژگی چهارم این جریان دانست و گفت: این دوران، دوران تهاجم استعمار است. در درون این كانون ها، شبكه های متنوعی هست كه امروز به عنوان مافیا از آن نام برده می شود. وی عنوان كرد: بهره گیری از فرقه های سری ویژگی پنجم این جریان است كه در سراسر منطقه دیده می شود و در ایران وقتی فرقه معاویه ایجاد می شود، شاهد هستیم این تجددگرایی از حربه، فرقه های سری مثل بهایی گرایی برای گسترش اهداف خود استفاده می كند.»

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1164316

 

در آدرس زیر یکی از دفعاتی که سایت پیک نت او را در مسیر امدادرسانی به رژیم مطرح کرده بود ببینید. وی با چند فقره خبرسازی و تحلیل تلاش کرده بود بگوید که ظاهراً‌ در مرداد ماه سال گذشته آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کرده و مردم بی‌دفاع را به خاک و خون می‌کشند:

http://peiknet.com/1385/08mordad/28/page/34shahbazi.htm

 

یا این یکی:

http://www.peiknet.com/1385/02bah/07/page/37shahbazi.htm

 

و:

http://peiknet.com/1385/02bah/02/page/shahbazi03.htm

 

این هم مصاحبه‌ با عبدالله شهبازی که روی سایت پیک نت انتشار یافته و سایت اطلاعات نت از آن‌‌جا برداشته.

http://www.ettelaat.net/03-07/m_k_az_28_m.htm

 

عبدالله شهبازی، یکی از توابینی است که گاه افراد تمام هم و غم خود را برای توجیه اعمال جنایتکارانه‌ی آن‌ها به کار می‌گیرند. شهبازی کسی است که خاطرات کیانوری، طبری، تیمسار فردوست و … تحت نظر او انتشار یافته است.

 

وی در رابطه با چگونگی تهیه و انتشار خاطرات کیانوری می‌‌نویسد:

«مسئولین انتشارات دیدگاه[بخوانید وزارت اطلاعات رژیم] 103 نوار کاست از دکتر نورالدین کیانوری، شخصیت سرشناس کمونیسم ایرانی و دبیر اوّل حزب توده در سال‌های اوّلیه پس از انقلاب، تهیه و پیاده ‏کرده بودند. با من مذاکره شد. با توجه به اهمیت جایگاه کیانوری در تاریخ معاصر ایران تنظیم این کتاب را ‏در چارچوب قراردادی پذیرفتم. متن پیاده شده نوارها را مطالعه کردم. ارزش انتشار نداشت. صدها سئوال کتبی ‏تنظیم کردم و با واسطه مسئولین انتشارات دیدگاه برای کیانوری فرستادم. پاسخ‌ها به دستم می‌رسید و تنظیم ‏می‌شد. پرسش‌های تکمیلی نیز اضافه می‌شد. در پایان، زمانی که ماده خام لازم فراهم آمد، تنظیم و تبویب ‏کتاب صورت گرفت. متن نهایی را برای کیانوری فرستادم. بسیار پسندید. سعی کردم منصف و بی‌طرف ‏باشم. ….»

http://www.shahbazi.org/pages/library.htm

 

آیا در جمهوری  اسلامی یا هر کجای دیگر دنیا امکان‌پذیر است که چنین کاری بدون نظارت دولت و دستگاه امنیتی آن انجام گیرد؟ آن هم کیانوری که زندانی رژیم بود؟ وی که کار مأموران کودن وزارت اطلاعات را خوب و شسته رفته ندیده خود دست به کار می‌شود و سؤالات لازم را از کیانوری می‌کند.

شهبازی همچنین در رابطه با چگونگی تهیه انتشار خاطرات ایرج اسکندری در ایران می‌گوید:

«کتاب فوق گفتگوهایی است که بابک امیرخسروی، فرهاد فرجاد آزاد و فریدون آذرنور طی سال‌های 1362- 1363 با ایرج اسکندری، دبیر اوّل پیشین حزب توده، انجام داده بودند. متن این گفتگوها در شمارگان اندک در خارج از کشور منتشر شده بود. کتاب فوق را دستمایه قرار داده و تنظیم مجدد کردم و مقدمه ای در حدود 30 صفحه و تصاویری منحصربه‌فرد بر آن افزودم. حجم کتاب به 700 صفحه در قطع وزیری رسید. این کتاب اخیراً تجدید چاپ شده است. »

http://www.shahbazi.org/pages/library.htm

 

آیا جدیت و تلاش‌های یک توده‌ای سابق که به خدمت رژیم و دستگاه اطلاعاتی آن درآمده برای جمع‌آوری و نشر آثار رهبران حزب توده و … جای سؤال ندارد؟ رضایت حاصله از کار او که توسط رهبران حزبی بیان شده و می‌شود به چه چیز بایستی تعبیر کرد؟ 

 

شهبازی در رابطه با چگونگی کارش در نشریه مطالعات سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات  می‌گوید:‌

«…جلد اوّل مطالعات سیاسی را به تنهایی و در فاصله زمانی یک ماه تهیه کردم. چون تصوّر می‌کردم پس از انتشار شماره اوّل مقالات مفیدی به دستم خواهد رسید، مجموعه مقالات را بدون ذکر نام خود منتشر کردم. در آن سال‌ها به درج نام خود بر روی مقالات و کتاب‌هایم علاقه‌ای نداشتم. پس از انتشار مقاله‌‌ای به دستم نرسید. با تأخیر جلد دوّم مطالعات سیاسی را منتشر کردم و تنها در یک مقاله (نقد دیدگاه‌های آرامش دوستدار) نام خود را درج کردم. مقاله کوتاهی در این جلد منتشر شده با عنوان «قفقاز و بیداری اسطوره‌های تاریخی». این مقاله نوشته آقای نادر صدیقی است که آن را ویرایش و بازنویسی کردم. یکی از دوستان زندگینامه‌ای از منوچهر آزمون تهیه کرده بود که آن را به کلی کنار گذاشتم و با دریافت تصویر اسناد پرونده آزمون در ساواک منحله مقاله جدیدی نوشتم.»

چنانچه ملاحظه می‌شود شهبازی اعتراف می‌کند که تمامی مقالات یک فصلنامه را به تنهایی و بدون ذکر نام خود نوشته است تا دیگران را نیز به دادن مقاله به نشریه وزارت اطلاعات ترغیب کند. وقتی متوجه کسادی بازار شده و به این نتیجه می‌رسد که هیچ آدم جدی‌ای فریب بازی‌های رژیم را نمی‌خورد خود دوباره دست به کار شده و شماره‌ی دوم نشریه را نیز با مقالات خودش از چاپ بیرون می‌آورد. او برای پوشاندن حقیقت می‌گوید: «در آن سال‌ها به درج نام خود بر روی مقالات و کتاب‌هایم علاقه‌ای نداشتم» که یک دروغ محض است. او در آن موقع کادر مخفی دستگاه اطلاعاتی رژیم بود و صلاح نمی‌دیدند او را رو کنند. بعد که این مشکل حل شد وی به طور علنی به صحنه فرستاده شد. نکته جالب این است که اعتراف او به دریافت «تصویر اسناد پرونده‌ آزمون در ساواک منحله» به خوبی وابستگی او به دستگاه امنیتی رژیم را نشان می‌دهد. ذکر این نکته ضروری است که در سال‌های فوق بدون شک مقالات او در کیهان هوایی و دیگر ارگان‌های رژیم تحت نام‌های مستعار و یا بی‌نام در ارتباط با بحث «تهاجم فرهنگی» و… درج شده است.

شهبازی اعتراف می‌کند در شماره‌ی دوم نشریه مطالعات سیاسی وقتی می‌خواهد به نقد دیدگاه‌های اندیشمند گرامی آقای آرامش دوستدار بپردازد این کار را با نام اصلی خود می‌کند.

عبدالله شهبازی در نقد کتاب ارزشمند «درخشش های تیره» اثر خواندنی آرامش دوستدار می‌نویسد: «هرزه نگاری و دریدگی اخلاقی از مشخصات آن محفل روشنفکری است که ظاهرا دوستدار در آن نشو و نمای اندیشه ای یافته است».

شما را به نوشته‌ی قبلی‌ام راجع به هوشنگ اسدی رجوع می‌دهم. در آن‌جا ملاحظه خواهید کرد تمام بحث هوشنگی اسدی علیه روشنفکران ایرانی بر پایه‌ی همین عبارت «هرزه نگاری و دریدگی اخلاقی از مشخصات آن محفل روشنفکری است» می‌چرخد.

 

 از این ها گذشته شهبازی اعتراف می‌کند که مطلب نادر صدیقی را نیز ویرایش و بازنویسی کرده است. نمی‌دانم این نادر صدیقی همانی است که از سوی دفتر رفسنجانی با کادرهای سازمان اکثریت و از جمله حمزه فراهتی تماس گرفته بود که به فاجعه‌ی میکونوس انجامید و یا نادر صدیقی دیگری است؟ البته توجه داشته باشید که این نادر صدیقی در زمینه «قفقاز و بیداری اسطوره‌های تاریخی» مطلب نوشته و اقای حمزه فراهتی هم مسئول تشکیلات سازمان اکثریت در آذربایجان شوروی بوده است. البته از نظر من این‌ها می‌تواند تشابه اسمی و اتفاقی بوده باشد و در اینجا قصد متهم کردن کسی را ندارم ولی لابد آقای فراهتی و کسانی که با نادر صدیقی تماس داشته‌‌اند بهتر می‌توانند در این رابطه نظر داده و چنانچه مایل بودند به روشنگری در این زمینه بپردازند. 

 

یکی از خصوصیات برجسته‌ی عبدالله شهبازی «یهود ستیزی» است و یکی از دلایل علاقه‌ی ویژه‌ی او به احمدی نژاد  از همین روست. به اظهار نظر اخیر او در توجیه یکی از احمقانه‌ترین اقدامات احمدی‌نژاد که صدای دوست و دشمن را در آورد، توجه کنید:

«اقدام دکتر احمدی‌نژاد در بهم‌ریزی ساختار متصلب سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی قابل ستایش است.

۱– اقدام دکتر احمدی‌نژاد در بهم‌ریزی ساختار متصلب کنونی سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی اقدامی درست و بجا بود. این اقدام به جسارت فوق‌العاده نیاز داشت و احمدی‌نژاد نشان داد که از این جسارت برخوردار است. امید که با دقت و کار کارشناسی جدّی ساختاری جدید جایگزین ساختار گذشته شود. من از سال‌ها پیش در برخی از مصاحبه‌هایم ساختار سازمان برنامه و بودجه را ناکارآمد خوانده بودم. واقعیت این است که این سیستم نه بر اساس اصول واقعی برنامه‌ریزی توسعه، که برنامه‌ریزی از خرد به کلان را می‌طلبد، بلکه بر اساس پیشداوری‌ها و قالب‌های نظری منجمد و وارداتی یا دیکته شده از برخی نهادهای بین‌المللی هماره برای بودجه ملّی و درآمد نفتی چاهی را می‌کند که پرشدنی نبود. این همان بختکی است که هیئت آمریکایی- یهودی مستشاران ماوراءبحار، با عضویت کسانی چون ماکس تورنبرگ و آلن دالس (رئیس بعدی سیا)، در نیمه دوّم دهه ۱۳۲۰ش. برای تاراج درآمدهای ملّی ایران ساختند و میراث آن به جمهوری اسلامی رسید و تداوم یافت. به دلیل اهمیت مسئله، اگر عمری و تمرکزی بود شاید در آینده در این باره مبسوط تر سخن بگویم و و دلایل خود را عرضه کنم. احمدی‌نژاد اوّلین رئیس دولت پس از انقلاب است که جسارت درافتادن با این هیولای ایران برباد ده را داشت و این اقدام او قابل ستایش است.

http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8506.htm#ا»

 

چنانکه دیده می‌شود وی همچنان «امپریالیسم ستیزی» توده‌ای وار خود را حفظ کرده و به چاشنی «یهود ستیزی» هم آغشته است.

 

یکی از ترفندهای وزارت اطلاعات برای اشاعه‌ی سرکوب، وصل کردن افراد به شبکه‌ی صهیونیسم و یهود است. چنانچه در رابطه با سعید امامی و شبکه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای نیز سعی در انجام چنین کاری داشتند: خامنه‌ای قتل‌های زنجیره‌ای را به صهیونیسم و موساد ربط داد و عاقبت سعید امامی را وابسته به صهیونیسم بین‌الملل و موساد معرفی کردند و گزارش ۸۰ صفحه‌‌ای بازجویان پرونده، حاکی از آن بود که نه تنها سعید امامی بلکه بسیاری از دست‌اندکاران قتل‌های زنجیره‌ای «جدید‌الاسلام» بوده‌اند. این بدان معنا است که یهودیانی که تازه مسلمان شده بودند این قتل‌ها را به نیابت از جانب صهیونیسم بین‌الملل مرتکب شده‌اند تا چهره نظام جمهوری اسلامی را خراب کنند. وی در پاسخ سؤالی که از وی شده می‌گوید:

«اولاً يهودی بودن‌ تنها نشان‌ از وابستگی به‌ يك‌مذهب‌ نيست. ما يهوديان‌ لائيك هم‌ داريم. بگذريم‌ از اين‌ كه‌ يهوديان‌ مسيحی ومسلمان‌ هم‌ داريم» http://www.ettelaat.net/03-07/m_k_az_28_m.htm

 

موضوع «یهودیان مسلمان» که شهبازی از آن‌ دم می‌زند، کانون تحلیلی بود که خامنه‌ای و تیم بازجویان پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای با ضرب و زور شکنجه و… سعی‌ می‌کردند دستگیر شدگان را وادار به اعتراف به آن کنند. یعنی اعتراف کنند که یهودیانی بوده‌اند که به دروغ به لباس مسلمان درآمده‌اند تا از طریق بدنام‌کردن نظام اسلامی به صهیونیسم بین‌الملل خدمت کنند.

 

شهبازی نویسنده کتاب هفت جلدی «زرسالاران یهودی و پارسی، استعماربریتانیا و ایران» است. پنج جلد این کتاب توسط موسسهمطالعات و پژوهشهای سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات انتشار یافته است. چکیده کتاب به نقل از سایتی که آن را تبلیغ کرده چنین است:‌

«کتاب «زرسالارانیهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران» مجموعه‌ای است در چند جلد که در آنها نقشخاندان زرسالار یا ثروتمند یهودی در شکل‌گیری، تغییر و جا به جایی کانون‌های قدرت وثروت جهان در طول تاریخ و روابط آنها با حکومتگران و شرکت‌های تجاری و جریان‌هایسیاسی و اقتصادی بزرگ بررسی می‌شود. کتاب حاضر جلد دوم این مجموعه است که در بخشاول آن از نقش زرسالاران یهودی و ارتباط آنها با خاندان‌های حکومتگر اروپایی صحبتمی‌شود. بدین سان که نخست از حضور یهودیان در کنار خاندان‌های حکومتی شبه جزیره‌ایبری برای بیرون راندن مسلمانان از اندلس سخن می‌رود؛ سپس نقش آنها در اکتشافاتدریایی و دستیابی به سرزمین‌های جدید روشن می‌شود. مطلب بعدی درباره مهاجرت‌هاییهودیان از شبه جزیره ایبری به اروپای شمال و مرکزی، شمال افریقا و عثمانی است کهدر آن به نقش اقتصادی و سیاسی آنان اشاره می‌شود. تاسیس بانک‌ها، صرافی‌ها و مرکزاقتصادی یهودیان در اروپا و پیوند آنها با کمپانی‌های شرقی اروپایی و مشارکت درغارت سرزمین‌های شرقی (از جمله هند)، همزمان با شکل‌گیری استعمار از دیگر مباحث بخشنخست است که با بررسی دیدگاه‌ اندیشمندان و نظریه پردازان سیاسی و اجتماعی اروپاییدرباره زرسالان یهودی به پایان می‌رسد. بخش دوم درباره ارتباط دسیسه‌های سیاسییهودیان با اندیشه‌ها و حرکت‌های «رازآمیز» و «مسیحیایی» است که به ویژه در شکل «تصوف یهودی» (کابالا) رخ نموده است. در این بخش این مطالب درج گردیده است: فرقه «کابالا»، سرگذشت و نقش یهودیان در دوران جنگ‌های صلیبی و تکاپوی آنها در دربارایلخانان مغول، رواج عقاید «کابالا» در میان مسیحیان اروپایی از نیمه دوم سدهپانزدهم، تاثیر فضای مسیحیایی مولود مکتب «کابالای» در تکوین اندیشه استعماریانگلیس و ظهور افرادی که ادعای پیامبری داشتند. موضوع بخش سوم پیوند زرسالارانیهودی با ساختار سیاسی و خاندان‌های حکومتی انگلستان در دوران استعمار، در قرننوزدهم است که طی آن نقش خاندان‌هایی چون روچیلد و ولزلی در گسترش قلمروهایاستعماری بریتانیا در شرق، به ویژه هند، بررسی شده است. ..»

http://www.iranbin.com/BookDetails.aspx?BookID=439385&rd=/Index.aspx?mdl=BookSearchResults2&SubCatID=14&page=32

 

شهبازی که بارها با خامنه‌ای دیدار داشته نظر او در باره‌ی کتاب «زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران» و دیگر آثارش را چنین بیان می‌‌کند::

«خلق این اثر کار «عشق» بود. این تعبیری است که مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه ای، به کار بردند و در دیداری که با ایشان داشتم این کار را «بسیار عالی» و ثمره تلاش «عاشقانه» خواندند… بنده را خواستند و کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» را از نظر تنظیم و قلم و غیره «بسیار عالی» توصیف کردند. بعدها در دیداری… مجددا به این کتاب اشاره کرده و کار این جانب را ستودند و این مایه افتخار من است».

 

این «استاد» وزارت اطلاعات و باندهای سیاه رژیم برای یاری رسانی به تبلیغات رژیم و احمدی‌ نژاد مبنی بر نفی هولوکاست، موضوع هولوکاست «ایرانی» را مطرح می‌کند:

«اینک که به بهانه افسانه «هولوکاست» هیاهوی تبلیغاتی علیه ایران اوج گرفته، شایسته است که ما نیز فجایعی را که کانون‌های استعماری غرب در سرزمین‌مان مرتکب شدند به جهانیان یادآور شویم. یکی از مهم‌ترین این فجایع هولوکاست ایرانی زمان جنگ جهانی اوّل است.»

او در این باره می‌نویسد:

«چرا درباره «هولوکاست ایرانیان»،
مرگ قریب به نیمی از جمعیت ایران در زمان جنگ  جهانی اوّل، سکوت کرده‌ایم؟»

http://www.shahbazi.org/blog/index.htm

 

شهبازی برای معرفی چامسکی، اندیشمند و زبانشناس معاصر،، ابتدا به یهودی بودن او اشاره می‌کند و سپس تلاش می‌کند از زبان او هولوکاست را نفی کند:

«چامسکی معمولاً ‏مطالب جالبی بیان می‌کند. مثلاً، او- با وجودی که به یک خانواده یهودی تعلق دارد، ‏نظرات پروفسور رابرت فوریسون و مکتب تاریخنگاری واقعی را درباره هالوکاست و ‏انکار وجود اتاق‌های گاز در آلمان هیتلری تأیید می‌کند.»

 

http://www.shahbazi.org/pages/chomsky.htm

 

«استاد» شهبازی که کیهانی‌ها و محافل فرهنگی تاریک‌اندیشان از او خط می‌گیرند در معرفی کارل پوپر نیز چنین می‌گوید:‌

‏«پوپر نیز مثل چامسکی یهودی‌تبار است ولی خانواده چامسکی یهودیانی فقیر بودند که ‏از روسیه به آمریکا مهاجرت کردند ولی خانواده پوپر، مثل خانواده ‏شلزینگر، حداقل از سده هفدهم میلادی پیمانکاران بزرگ مالیاتی و نظامی دربار ‏هابسبورگ بودند. نیای خاندان پوپر، ولف پوپر، ثروتمند بزرگ شهر کراکو، است که به ‏رباخواری شهره بود و سباستیان میچنسکی، استاد فلسفه دانشگاه کراکو، در رساله آئینه ‏پادشاهی لهستان از او به عنوان «یهودی خونخوار» یاد کرده و ثروتش را بیش از 300 ‏هزار زلوتی [سکه طلای لهستان] تخمین زده است.»

http://www.shahbazi.org/pages/chomsky.htm

 

عبدالله شهبازی که در کار پرونده‌سازی برای افراد به خاطر وابستگی‌های خونی و نسبی، قومی و نژادی، دینی و عقیدتی و… «استاد» است، در باره‌ی خان زادگی خودش سکوت می‌کند. معلوم نیست در رابطه با او اصل و نسب خانوادگی و برخورداری از تمکن مالی تأثیری داشته یا نه؟

 

عبدالله شهبازی با درج مقاله‌ای تحت عنوان «جستارهائی از تاریخ بهائی‌گری در ایران» در ۴ شماره‌ی روزنامه جام جم که یکی از ارگان‌های جناح راست و رادیو و تلویزیون رژیم است کوشید در راستای تبلیغات نظام و در پوشش تحقیق و به کارگیری زبان علمی به تحریف‌های تاریخی رژیم لباس عافیت پوشانده و به آن جنبه‌ی علمی و تاریخی دهد. در به اصطلاح تحقیق او نه تنها بهائیان، بلکه دیگر اقلیت های مذهبی ایران ، از جمله زرتشتیان و یهودیان نیز کارگزاران و جاسوسان انگلیس معرفی شده‌اند. هدف نوشته شهبازی که در راستای تبلیغات «نیمه‌ پنهان» کیهان صورت گرفته، اثبات این مدعاست، که ظهور محمدعلی باب و پیشرفت سریع و دور از انتظار آئین او، در سالهای اولیه‌ی پیدایش این طریقت، محصول توطئه‌ی انگلیسی‌ها بوده است. در این توطئه گماشتگان یهودی و زرتشتی انگلیسی‌ها نقش اصلی را داشته‌اند. در صورتی که احسان طبری در تحقیق ارزشمند خود «برخی بررسی‌ها در باره جهان بینی‌ها و بینش‌های اجتماعی در ایران» برخلاف شهبازی به خوبی دست روی نکات مثبت و ترقی‌خواهانه آیین بابیه گذاشته و به دلایل پیدایش و رشد آن در ایران اشاره کرده است.

http://www.shahbazi.org/pages/bahaism1.htm

 

شهبازی تا آن جا پیش می‌رود که بهایی‌ها را عامل انحراف انقلاب مشروطه و برانداختن حکومت قاجاریه معرفی می‌کند:

«بحث وابستگی و پیوندهای نخبگان و دیوان‌سالاران جدید[منظور پس از مشروطیت] غربگرا به کانون‌های استعماری بحث بسیار مفصل و پیچیده‌ای است. من اصطلاح «کانون‌های استعماری» را به کار می‌برم زیرا استعمار تنها به دولت‌ها، مثلاً دولت‌های انگلیس و فرانسه و آمریکا، خلاصه نمی‌شود بلکه شامل بخش خصوصی نیز می‌شود. پدیده‌ای که امروزه تحت عنوان «مافیا» از آن نام می‌بریم، زرسالاران یهودی که بعدها پدیده «صهیونیسم» را خلق کردند، در ترکیب این کانون‌های استعماری نقش تعیین‌کننده داشتند…

آن‌ها در ایران ابتدا فرقه بابیه را ایجاد کردند که کمی بعد به دو فرقه ازلی و بهائی تقسیم شد. هم ازلی‌ها و هم بهائی‌ها نقش مهمی در تحولات دوران واپسین قاجاریه و به خصوص منحرف کردن انقلاب مشروطه و برانداختن حکومت قاجاریه ایفا کردند.»

http://www.shahbazi.org/pages/Mashrooteh2.htm

 

وی دشمنی خود با اندیشمند گرامی آرامش دوستدار را در بیان زندگینامه‌ی او که مطمئناً توسط وزارت اطلاعات در اختیار وی قرار داده شده چنین آشکار می‌کند: 

«آرامش دوستدار در سال 1310 در تهران به‌دنیا آمد. اعضای خانواده او از نظر دینی به فرقه بهائی تعلق دارند و یکی از خانواده‌های سرشناس بهائی ساری (مازندران) به‌شمار می‌روند. چهره نامدار این خاندان احسان‌الله خان دوستدار است که نقش او را در عملیات تروریستی دوران مشروطه و به‌ویژه در نهضت جنگل در مقاله «جُستارهایی از تاریخ بهائی‌گری در ایران» بیان کرده‌ام. احسان‌الله خان برادری به‌نام عطاءالله خان داشت که صاحب‌منصب پلیس بود. در دوران پناهندگی احسان‌الله خان در اتحاد شوروی و اقامت او در باکو این دو برادر با هم تماس داشتند. بابک امیرخسروی می‌نویسد:

در گفتگویی که در اوائل ژوئن سال 2000 با آقای آرامش دوستدار فرزند عطاءالله خان در شهر کلن آلمان داشتم، تأیید کرد پدرش دو بار با اجازه رضا شاه برای دیدار با احسان‌الله خان به باکو می‌رود.

آرامش دوستدار، پسر عطاءالله خان، در 26 سالگی برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و در کلن آلمان مقیم شد و ظاهراً تا به امروز ساکن این شهر است. او در رشته فلسفه به تحصیل پرداخت و همزمان در محافل سیاسی دانشجویی وابسته به حزب توده ایران فعالیت می‌کرد. بنابراین، وی باید از آشنایان یا دوستان مهدی خانبابا تهرانی، بابک امیرخسروی و سایر فعالین کنفدراسیون دانشجویان ایرانی آن نسل باشد. او در سال‌های 1345-1347 مدتی گوینده بخش فارسی صدای آلمان (دویچه وله) بود.

دوستدار پس از اخذ درجه دکترای فلسفه در آغاز دهه 1350 ش. به ایران بازگشت و در سال 1352 در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران استخدام شد و به تدریس در رشته فلسفه پرداخت. در سال 1359 اوّلین کتاب او منتشر شد: آرامش دوستدار، ملاحظات فلسفی در دین، علم و تفکر: بینش دینی و دید علمی، تهران: آگاه، 1359، 138 صفحه. احتمالاً وی در همین سال‌ها از ایران خارج شد و بار دیگر در شهر کلن آلمان اقامت گزید. در این سال‌ها، او از دوستان هما ناطق، ناصر پاکدامن و غلامحسین ساعدی بود. »

http://www.shahbazi.org/pages/Bamdadan1.htm

 

شهبازی به گونه‌ای ظریف می‌‌خواهد جا بیاندازد که کتاب «درخشش‌های تیره» و دیگر نظرات آقای آرامش دوستدار تماماً توطئه‌های بهاییت و دشمنان ایران و اسلام است. او برای زیر سؤال بردن شخصیت آقای دوستدار به شیوه‌‌‌ی مألوف کیهان، با تراشیدن سابقه‌ی «تروریستی» برای آبا و اجداد ایشان و پیوند آن به دولت کمونیستی شوروی و آیین بهاییت به زعم خود هیولایی به نام آرامش دوستدار را خلق کرده است! ظاهراً یکی از گناهان بزرگ آقای دوستدار دوستی‌شان با ناصر پاکدامن، هما ناطق و غلامحسین ساعدی است. او چنان از فرهیختگان ادبی کشور نام می‌برد گویا به مشتی جنایتکار اشاره می‌کند که همنشینی با آن‌ها باعث کسر شأن آدمی می‌شود.

برای این که با نظرات سیاسی مشعشع تئوریسین و «استاد» تئوری «تهاجم فرهنگی» آشنا شوید، آخرین پاسخ‌های او را که از سایت «الف» وابسته به احمد توکلی و باندهای نزدیک به دولت احمدی‌نژاد انتخاب شده در زیر می‌آورم.

 

شهبازی که در راه دفاع از رژیم از چیزی کم نمی‌گذارد در یک پرسش و پاسخ اینترنتی در تاریخ‌های ۹ ، ۱۰ و ۱۱ فوریه ۲۰۰۷ به پاره‌ای از سؤالات کاربران سایت «الف» وابسته به مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی به این شکل پاسخ داد:

 

«دادگاههای انقلاب از ضروریات انقلاب بود و فضایی ایجاد کرد که ضد انقلاب مرعوب شودو از توطئه علیه انقلاب نوپای اسلامی تا حدودی دست بکشد… در مجموع، به گمان من، انقلاب اسلامی ایران در مقایسه با انقلابهای بزرگتاریخ، مثل انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه و انقلاب ۱۹۱۷روسیه، از کمترین خشونت و بی نظمی برخوردار بود. به تاریخ این انقلابها مراجعه شود و قساوت و حتی توحش در اینانقلابها مقایسه شود با روند قانونمند و محدود احکام دادگاههای انقلاب در ایران»

 

در مورد « روند قانونمند و محدود احکام دادگاههای انقلاب در ایران» مردم آگاه ایران و کسانی که صابون این دادگاه ها به تن‌شان خورده بهتر می‌توانند قضاوت کنند.. نمی‌دانم معنای کمترین خشونت آن هم در آواخر قرن بیستم و قرن بیست و یکم در قاموس این «استاد» رژیم چیست؟

 

«منافع انقلاب بسیار بزرگ بود. انقلاب ملت ایران را زنده کرد و آحاد این ملت را بهحیات سیاسی وارد نمود.
این سخن، شعار نیست و در پیرامون آن میتوان مقالات متعددنوشت. طبعا انقلاب هزینه هایی نیز داشت ولی در منظر کلی ضرورتی بزرگ در فرایندتوسعه جامعه ایرانی بود.

 انقلاب اسلامی تنها انقلاب واقعی در تاریخ ایران است. من انقلاب مشروطه را اصلا قابل قیاس با انقلاب اسلامی نمیدانم. درواقع، تنها با انقلاب اسلامی بود که فرایند شتابان رشد ملی در ایران آغاز شد».

 

ادعای زنده شدن ملت را بگذارید کنار آمار بالای اعتیاد، فحشا، بی‌هویتی نسل جوان و … تا به هویت این «استاد» رژیم پی ببرید.  در ضمن ظاهراً بایستی از بصیرت ویژه برخوردار بود تا بتوان«فرایند شتابان رشد ملی» در پناه نظام جمهوری اسلامی را دید. یا همچون «استاد» رژیم از فوت و فن شعبده‌بازی و رمالی آگاهی داشت.

او سپس در جلد یک «منتقد» و «معترض» رفته و می‌نویسد:

«من نیز مانند حضرتعالی معترضم و منتقد؛ ولی این سبب نمیشود که دستاوردهای عظیم انقلاب و جمهوری اسلامی ایران را نفی کنم. وضع فعلی مطلوب نیست ولی در مقایسه با دو قرنعقب ماندگی و انحطاط جامعه ایران گامی بسیار سترگ در پیشرفت جامعه ایرانی است. فسادو نابسامانیها هست ولی تصور نمیکنم در هیچ کشوری در جهان مانند ایران در میان نخبگان سیاسی و مدیران دولتی رده بالا سلامت نیز وجود داشته باشد. باید تلاش کرد کهنابسامانیها و بی عدالتی ها و فسادها را مرتفع کرد و جامعه را بهتر و بهتر کرد. نتایج کار بزرگی که انقلاب در احیای شخصیت آحاد ایرانیان، بویژه نسل جوان کرد، در دهه های بعد بهتر پدیدار خواهد شد. به حق معترض و منتقد باشیم ولی زندگی و جامعهخود را «سیاه» نبینیم. زیباییها فراوان است. این روانشناسی بیش از هر چیز برای خودفرد مضر است و بر فرزندان انسان تاثیرات نامطلوب برجای می‌گذارد.»

 

چنانچه می‌بینید این کارگزار دستگاه اطلاعاتی رژیم نیز «منتقد» و «معترض» است. اما او معترض مردم عادی است و منتقد کارمندان دون پایه دولتی که فشار فقر و گرانی و… کمرشان را خم کرده است.

ظاهراً رفسنجانی و خاندان او یکی از نمونه‌‌های «سلامت» در میان نخبگان سیاسی ایران هستند. مافیای شکر و لاستیک و … که توسط مصباح یزدی و محمد یزدی و مکارم شیرازی … اداره می‌شود نیز یکی دیگر از نمونه‌های سلامت نخبگان سیاسی و مدیران دولتی رده بالاست.

نکته قابل توجه این که کسی در میان عناصر جناح‌های مختلف رژیم نمانده بود که از شهرام جزایری رشوه نگرفته باشد. معلوم نیست آیا «استاد شهبازی» صدها بنیاد ریز و درشت را که توسط حاکمان جمهوری اسلامی و وابستگانشان اداره می‌شود از نمونه‌های «سلامت» نخبگان می‌داند یا خیر؟

برای نشان دادن «سلامت» دستگاه اداری رژیم همین بس که «سردار» محمدرضا نقدی که از سوی احمدی نژاد، رئیس جمهور مورد علاقه‌ی «استاد» شهبازی اداره‌ی مبارزه با کالاهای قاچاق و …. را به عهده دارد خود چند سالی به اتهام تشکیل باندی به نام «کبیر« متشکل از سرهنگ پاسدار سیدرضا جلیلی، سرگرد پاسدار عباس آشتیانی،سروان حمید وستنبو، ستوان دوم امیرعلی کهندل، حسین لاریجانی، سید عطا فراتی، فواد کلهر (عضو وزارت اطلاعات) و…زندان بود. از جمله اتهامات وی  ارتکاب ده ها فقره تجاوز به عنف، ۱۲فقره تجاوز به عنف و قتل جنسی، ۳۶ فقره سرقت مسلحانه در تهران و شهرهای چالوس، رامسر، کلاردشت و اصفهان، ده‌ها فقره باج‌گیری و اخاذی، سرقت اتومبیل، خرید و فروش سلاح و مهمات،قاچاق و ترانزیت مواد مخدر و دیگر اقدامات جنایتکارانه می‌باشد.. برای اطلاع بیش‌تر بهآدرس اینترنتی زیر مراجعه شود.

 

http://www.siahsepid.net/week/archives/000252.php

 

وی تنها به واسطه‌ی اعمال نفوذ دفتر خامنه‌ای که عضویت در آن را نیز یدک می‌کشید آزاد شد: نقدی رئیس سابق حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و نماینده ویژه خامنه‌ای، فرمانده لجستیک ستاد فرماندهی کل قوا و… بود.

از این ها گذشته صادق محصولی مشاوره ویژه و یار غار احمدی‌نژاد به اعتراف خود دارای ۲۰ میلیارد تومان ثروت شخصی است. این در حالی است که او پاسداری ساده بود که به لباس سپاه قدس و … در  آمد و عاقبت درآمدهای نجومی یافت. امروز حتا نیروهای خود رژیم نیز اذعان دارند که راه ورود بخش اعظم کالاهای قاچاق به کشور از طریق اسلکه‌های غیرقانونی سپاه‌ پاسداران می‌باشد. شرکت های وابسته به سپاه‌ پاسداران تمامی پروژه‌های مهم کشور را بدون داشتن کمترین کفایتی در اختیار خود دارند و…

به استناد گزارشات منابع داخلی و حتا ارگان‌های بین‌المللی نظام جمهوری اسلامی دارای فاسدترین نظام اداری دنیاست. به شهادت آمار و ارقام آن‌جه در ایران می‌گذرد غارت اموال عمومی و منابع طبیعی است و دیگر از حد فساد گذشته است و در تاریخ کشور سابقه نداشته است.

 

شهبازی با وقاحتی کم‌نظیر مدعی می‌شود:   

«مطلب فوق را آگاهانه نوشتم و با شناخت کافی. کم و بیش درباره وضع سایر کشورهامطالعه و آشنایی دارم تا این داوری را عرضه کنم.

آری، فساد مالی در دیوانسالاریایران گسترشی غیرقابل انکار دارد. ولی در کنار آن «سلامت» نیز غیرقابل انکار است. این سلامت هم در میان مسئولان رده بالاست، هم در میان مسئولان و مدیران میانی و هم در میان طیف وسیع کارگزاران حکومتی.

مقایسه کنید سلامت مسئولان درجه اول ایران را با پیشینه خانوادگی و فردی کسانی چون جرج بوش و تونی بلر که علنا کارگزارکانونهای زرسالاری هستند که آنها را به قدرت رسانیده اند. در بسیاری از کشورهایدیگر نیز همین وضع است.»

 

این «استاد» رژیم تلاش می‌کند مسئولیت فساد رایج در ایران را که در حال گسترش است به بر دوش کارمندان جزء ادارات بیاندازد و دامان عناصر رده‌ بالای رژیم را پاک و مبرا جلوه دهد.

او مدعی می‌شود که: 

«در آمریکا و بریتانیا و ژاپن و سایر کشورهای باصطلاح «پیشرفته»، که از ساماناجتماعی جاافتاده برخوردار شده اند، فساد در رأس هرم سیاسی بسیار عظیم است ولی اینفساد پوشیده است و وضع نهادهای اجتماعی به گونه ای است که مردم از وضع موجود احساسرضایت کنند و نسبت به فساد سران و حکومتگران حساس نباشند. مثلا، سوئد بعنوانیکی از نمونه ترین کشورهای دارای سلامت اداری مثال زده میشود و واقعا چنین است. برخی از بستگان من در سوئد زندگی می‌کنند و از وضع این کشور اطلاع دقیق دارم. ولیکمتر کسی، اعم از سوئدی و غیرسوئدی، می‌داند که این کشور تیول غیررسمی خاندانزرسالار والنبرگ است. درواقع، فاصله طبقاتی چنان عظیم است که مردم از بابت آن رنجی احساس نمی کنند. این الیگارشی همان است که هربرت جرج ولز، نویسنده نامدار انگلیسی،ایشان را «انسانهایی به سان خدایان» نامیده بود؛ یعنی مانند خدایان یونان باستان برفراز ابرها زندگی می‌کنند و مردم به ایشان نگاهی ستایش آمیز دارند.»

 

کافیست یک روز در سوئد زندگی کرده باشید تا به عمق یاوه‌گویی عبدالله شهبازی پی ببرید و با تمام وجود لمس کنید این‌هایی که خود را به رژیم فروخته‌اند برای پیش‌برد مقاصد پلید خود چگونه دروغ می‌گویند و حقایق را وارونه جلوه می‌دهند. هیچ‌کجای دنیا فاصله طبقاتی به اندازه سوئد کم نیست. یکی از کاخ‌های رویایی و افسانه‌ای که در ایران ساخته می‌شود در سوئد نیست. حتا اشرافش از فرهنگ بریز و بپاشی که در ایران و کشورهای عربی حاکم است برخوردار نیستند. کمتر جایی در دنیا به اندازه‌ی سوئد نظام اداری کشور سالم است. طبق ارزیابی‌های بین‌المللی نیز این کشور در رده‌‌ی بالای سلامت اداری قرار دارد. و این «استاد» رژیم بهترین جای دنیا را هدف قرار داده است.

او تلاش می‌کند جای بدترین را با بهترین عوض کند و این قبل از هر چیز نشانگر پلیدی و پررویی ذاتی این فرد است. دو وزیر پیشنهادی دولت راست سوئد بعد از آن که برملا شد پول تلویزیون را که تنها معادل ۲۰ دلار (هر خانواده‌‌ای که در سوئد زندگی می‌کند به خاطر آن که تلویزیون دولتی اجازه پخش آگهی تبلیغاتی ندارد در ماه ۲۰ دلار می‌پردازد)  در ماه است نداده‌اند از کار برکنار شدند.

ده سال قبل خانم مونا سالین یکی از سیاستمداران خوشنام سوئد تنها به علت این که برای خرید شخصی از کارت اعتباری دولتی خود استفاده کرده و سپس پول را به جای خود برگردانده بود شانس رهبری حزب و نخست وزیری را از دست داد. توجه کنید هیچ دخل و تصرفی انجام نگرفته بود فقط او می‌بایستی از کارت اعتباری شخصی‌اش استفاده می‌کرد و نه دولتی.

شهبازی در ادامه می‌گوید:

«در میان مدیران عالیرتبه و میانی «ساده زیستی»، به تبع ایستارهای انقلاب و سیرهامام راحل (ره)، هم اکنون یک ارزش است. »

کافیست کاخ‌هایی را که آخوندها و وابستگان آن‌ها به تملک خود در آورده‌اند ببینید تا به مفهوم «ساده زیستی» که وی از آن دم می‌زند پی ببرید.

به موارد زیر توجه کنید که وی چگونه تلاش می‌کند خمینی را دارای برنامه و استراتژی و …. معرفی کند:

 سؤال: «الف – به نظر شما آیا امام (ره) از همان سال 42 و به ویژه یکی دو سال آخر منتهیبه بهمن استراتژی روشنی داشتند یا خود را به دست قضا سپرده بودند؟


ب- «جمهوریت» چطور در ذهن امام (ره) شکل گرفت؟ قاعدتا ایشان به عنوان یک عالم دینی نباید بادموکراسی و رای مردم کاری می داشتند»

 

پاسخ: « اگر به آثار و اسناد اولیه امام (مانند کشف الاسرار) مراجعه شود، استراتژی امامروشن میشود. استراتژی اصلی امام از آغاز اجرای احکام اسلام بود. طبیعی است که گامبه گام با تحول جامعه و حرکت نهضت این استراتژی نیز کاملتر شد ولی جوهره اصلی آن ازآغاز تا پایان بلاتغییر بود.


پدیده ای بنام «جمهوریت» مفهومی جدید در دنیایجدید است. جمهوریهای کهن مانند یونان باستان، که از آنها بعنوان نمونه های اولیهجمهوری یاد میشود، شباهتی به جمهوری های مدرن نداشتند و درواقع همان نظامهای قبیلهای مبتی بر شیخوخیت و دمکراسی قبیله ای بودن که مثلا در میان اعراب نیز وجود داشت.


طبیعی است که روحانیت شیعه نیز بتدریج با این مفهوم آشنا شود. امام نخستینمرجع شیعی بودند که استقرار نظام جمهوری را مطرح کردند و آن را محقق ساختند. اینخواست در زمانی مطرح شد که احزاب سیاسی مخالف حکومت پهلوی، حتی حزب مارکسیست توده،و جبهه ملی خواستار استقرار نظام جمهوری در ایران نبودند.»

 

امروز برای هر کس که کوچکترین اطلاعی نسبت به خمینی داشته باشد روشن است که خمینی دارای هیچ استراتژی نبود و در خواب هم سرنگونی حکومت شاه را نمی‌دید. کافیست نگاهی به کتاب صحیفه‌‌ی نور که مجموعه‌ی پیام‌ها و نامه‌های خمینی را در آن جمع‌آوری کرده‌اند بیاندازید، وی از سال ۴۲ تا ۵۷ تقریباً هیچ فعالیتی به جز صدور چند اطلاعیه ندارد که در آن‌ها هم حرفی از تغییر سلطنت و یا حتا پادشاه نیست.. جمهوری خواهی و… پیش کش. «استاد» خود فروخته به خوبی می‌داند که خمینی تا آن‌جا در برابر وقایع منفعل بود که پاسخ نامه‌ی پدرش را که اعلام کرده بود حاضر به جانفشانی در راه منویات اوست نداده بود.  بحث جمهوری و مبارزه کجا بود.  خمینی از موضع ارتجاعی به مقابله با رفرم‌های شاه برخاسته بود و اتفاقاً دست روی جنبه‌های ترقی‌خواهانه آن‌ هم گذاشته بود.

مجموعه نظرات بالا را در آدرس زیر می‌ توانید ببینید. 

 

http://www.alef.ir/content/view/4723/

 

برای این که به اهمیت نظرات عبدالله شهبازی نزد «عاشقان ولایت» پی ببرید خوب است به وبلاگ عاشقان ولایت به آدرس: http://agha.blogfa.com/post-4.aspx  سری بزنید.

 

این وبلاگ مسئله‌‌ی اصلی‌اش «عروسک باربی و تهاجم فرهنگی» است. و متعلق به نزدیکان مصباح یزدی و دولت احمدی‌نژاد است اما متفکرشان عبدالله شهبازی است. در این‌جا پی خواهید برد که چرا کسانی که دغدغه‌ی اصلی‌شان «تهاجم فرهنگی‌» است «استاد» و راهنمای‌شان عبدالله شهبازی است. در پیوند‌های این وبلاگ آدرس ۵ سایت بیشتر نیست. سایت مصباح یزدی، دکتر حسن عباسی و عبدالله شهبازی و دو سایت فرعی دیگر وابسته به عقب‌مانده ترین جناح‌های رژیم و حامیان دولت احمدی‌نژاد.

 

بر روی اینترنت جستجو کنید هر جا که نشانی از حزب‌الله، تفکر حزب‌الله و باندهای سیاه رژیم و امثال حسن عباسی و … هست لینک سایت عبدالله شهبازی هم هست.

مثلاً به این یکی نگاه کنید:

http://www.tafakorh.blogfa.com/post-34.aspx

 

کیهان شریعتمداری در سرمقاله‌ای به قلم علیرضا ملکیان(به تازگی به معاونت مطبوعاتی وزیر ارشاد انتخاب شده است)  او را «استاد عبدالله شهبازی، نویسنده و تاریخ نگار عصر حاضر » معرفی می‌کند.

http://www.kayhannews.ir/840821/2.htm

شهبازی که پیش از این در مقاطعی به رفسنجانی و دیگر محافل رژیم نزدیک بود وقتی متوجه‌ی سمت و سوی نظام شد به سرعت بادنمایش به همان سمت تغییر جهت داد. و در یادداشتهای پراکنده اش درسایت  shahbazi.org/blog در دفاع از احمدی‌ نژاد و سیاست‌های او نوشت

«روش من تاکنون تبلیغ انتخاباتی به سود هیچ فرد و گروهی نبوده است. ولی اکنون، بامشاهده این همه بدکاری و ناجوانمردی، به شدت احساس رنجش و بیزاری می‌کنم. احساسمی‌کنم که باید وظیفه اخلاقی خود را انجام دهم.

من به احمدی‌نژاد رأی خواهم داد به دو دلیل:

اول، موج گسترده ضد اخلاقی که واقعاً مافیاگونه علیه او به راه افتاده مرا بهدفاع از احمدی‌نژاد تحریک می‌کند. مثلاً، آیا می‌توان آن‌قدر ساده‌لوح بود که توهینبه شخصیتی وارسته چون آیت‌الله جوادی آملی را از سوی هواداران احمدی‌نژاد دانست نهتوطئه باندهای مافیایی متخصص در این‌گونه امور با هدف تخریب احمدی‌نژاد؟!

دیروز و دیشب، تا پاسی از نیمه شب گذشته، در خیابان‌ها شاهد حرکت دسته‌هایسازمان‌یافته از جوانان اجیرشده بودم که با وانت و اتومبیل یا پیاده شعار «مرگ بر طالبان» می‌دادند. چرا در طول سال‌های تصدی احمدی‌نژاد در شهرداری تهران هیچ کس اورا «طالبان» ندانست و سیاست‌های او را مورد نقد قرار نداد؟ آیا بسیاری از پارک‌هایکنونی تهران، که محل تفرج و تفریح مردم و از جمله دختران و پسران جوان است، ساختهشهرداری تحت تصدی احمدی‌نژاد نبوده است؟»

وظیفه‌‌ی «اخلاقی» شهبازی دفاع از سیاه‌ترین و عقب‌مانده‌ترین باندهای رژیم است. امروز دختران و پسران جوان با صورت‌های خونین و بدن‌های مجروح پس از «مهرورزی» های نیروی انتظامی رژیم به خوبی می‌توانند در مورد صحت و سقم ادعاهای این «استاد» خود فروخته‌ قضاوت کنند. 

ملاحظه کنید این «استاد»کار کشته مورد التفات توده‌ای‌ها چگونه مردم و فرهیختگان جامعه را رنگ می‌کرد:

«دوم، اگر احمدی‌نژاد پیروز شود مسیر کنونی حرکت جامعه ایرانی، که تا دیروزبرگشت‌ناپذیر جلوه می‌کرد، به سمت سیطره ساختار سیاسی و اقتصادی الیگارشیک و حکومت «هزار فامیل» و تبدیل ایران به «جمهوری اسلامی پاکستان دوّم» دگرگون خواهد شد یالااقل بر آن ضربه‌های جدّی وارد خواهد شد. اگر احمدی‌نژاد پیروز نشد، باز پیروزیاست زیرا حرکتی آغاز شده که حکمرانان ناگزیرند آن را به حساب آورند و در سیاست‌هایبعدی خود تجدیدنظر کنند. من متأسفم، و بسیار متأسفم، که می‌بینم برخی از چهره‌های مورد علاقه من در میاناهل اندیشه و قلم و هنر و سیاست و ورزش، و حتی برخی از دوستان عزیز من در میانروزنامه‌نگاران و پژوهشگران جوان، بهر دلیل، نیاز مالی یا هراس از سلطه خشک‌اندیشی و تحجر، به دام شبکه مقتدر و ثروتمند مافیایی افتاده‌اند و در این کارزار شریکشده‌اند. جامعه ایران در وضعی نیست که بتوان بر آن خشک‌اندیشی و تحجر دینی را حاکم کرد. چنین منشی با فرهنگ ایرانی و سطح رشد کنونی مردم ایران سازگار نیست و دولت آینده مجبور است سلایق و علایق آحاد ملّت و توده مردم را به حساب آورد.»

ملاحظه می‌کنید که دولت احمدی‌نژاد چگونه «سلایق و علایق آحاد ملت و توده مردم را به حساب آورد» مگر این که این «استاد» خود فروخته‌ی رژیم مدعی شود آن چه در ایران تحت حاکمیت ملایان می‌گذرد «سلایق» و «علایق» مردم ایران است.  آن‌چه این روزها در خیابان‌های تهران می‌گذرد و گوشه‌ای از آن به سمع و نظر افکار عمومی رسیده به خوبی نشان می‌دهد که چه کسی به خاطر نیازهای حقیر خود را به رژیم فروخته است.

این «استاد» رژیم که درگیر دعواهای باندهای رژیم هم هست خود را  چنین معرفی کرده و از نقش خود در «فرهنگ» سازی برای رژیم می‌گوید: :

«من به عنوان محققی شناخته شده، که تألیفاتم هماره با اقبال عمومی مواجه و درمیان نخبگان تأثیر گذار بوده، به جای تشویق آماج انواع آزارها از سوی شبکه‌هایشناخته شده مافیایی بودهام. بسیاری از مفاهیمی که در طول سال‌های اخیر رواج یافته، مانند «گردش نخبگان»، «گسست نسل‌ها»، «تحول ساختاری» و غیره و غیره، برگرفته از پژوهشی است که پس از دوّم خرداد 76 به سفارش آقای خاتمی و دبیرخانه شورای عالی امنیت ملّی درباره علل اجتماعی پدیده دوّم خرداد انجام دادم و مفاهیم و اندیشه‌های مندرج در آن به سرعت توسط دیوان‌سالاران و روزنامه‌نگاران وابسته به محافل قدرت، حراج شد. پس از این‌که تلاش برای «خریدن» من به نتیجه نرسید، آزارها شروع شد که مراتا دم مرگ برد. به‌رغم تبلیغاتی که علیه من، از سوی همین کانون‌ها شده و مرا بهعنوان «مورخ حکومتی» شهرت داده‌اند، نه تنها از حمایت‌های دولتی بهره‌ای نبرده‌امکه بخش مهمی از ثروت شخصی موروثی خود را در طول دو دهه اخیر عاشقانه در راه تحقیقفدا کرده‌ام. اکنون، خسته از آزارها، به کار باغداری مشغولم ولی در اینجا نیز درامان نیستم و هر روز حادثه‌ای «مرموز» برایم رخ می‌دهد. ظاهراً نه تنها حق تحقیقآزادانه و مستقل بلکه حتی حق زندگی نیز از من سلب شده است. اگر احمدی‌نژاد پیروز شد، شاید این وضع دگرگون شود. اگر پیروز نشد چیزی برای از دست دادن ندارم….»

 او در مقاله‌‌اش احمدی نژاد را چنین معرفی می‌کند:

«احمدی نژاد می تواند، جسورانه راه اعمال نفوذ لابی های شناخته شده قدرت را سد كند و پرچمدار تحولی ژرف و راستین باشد كه نظام برخاسته از انقلاب شكوهمند اسلامی، سخت نیازمند آن است.»

 

همین حرف‌ها را می‌توانید در نظرات ارائه شده از سوی اردشیر عمانی و رستم پورزال ودیگر افراد وابسته به لابی رژیم درخارج از کشور که تحت پوشش «چپ» فعالیت می‌کنند ببینید.

 

ایرج مصداقی

 

Irajmesdaghi@yahoo.com

 

۲۹ مه ۱۳۸۶

Published in: on 21 مارس 2014 at 8:22 ب.ظ.  Comments (1)  

حکم بی سابقه دادگاه انتاریو درباره اموال دولت ایران

حکم بی سابقه دادگاه انتاریو درباره اموال دولت ایران
براساس حکم یک قاضی دادگاه اونتاریو در کانادا، بیش از ۷ میلیون دلار از دارایی های ایران در کانادا – شامل حسابهای بانکی و ساختمان –  توقیف خواهد شد تا به عنوان غرامت به قربانیان تروریسم آن دسته از گروه های شبه نظامی پرداخت شود، که ادعا شده از سوی ایران حمایت مالی شده اند.
اعضای خانواده قربانیان حمله های تروریستی، گروگان های آمریکایی که در بیروت به اسارت گرفته شده بودند، و دندانپزشکی که در حمله انتحاری و انفجار بمب در سال ١٩٩٧ در اورشلیم دچار سوختگی شدید شده بود، از جمله شاکیان و در نتیجه دریافت کننده های احتمالی غرامت مالی خواهند بود.
تصمیم قاضی دادگاه به منزله پیروزی بی سابقه ای برای وکلا و شاکیان این پرونده محسوب می شود.
«سی بی سی»، تلویزیون دولتی کانادا گزارش داده است بعضی از شاکیان این پرونده ها مدتها پیش، حکم دادگاه برای دریافت غرامت های چندین میلیون دلاری از مقامات ایران را از دریافت کرده بودند، اما سالهادر انتظار حکم  دادگاه های کانادا و آمریکا برای توقیف و ضبط دارایی های حکومت ایران در این کشورها بودند.
ژوزف سیچیپیو مردی که در سال ١٩٨٦ توسط اعضای حزب الله لبنان ربوده شده و به مدت ۵ سال اسیر آنها بود، از صدور حکم دادگاه انتاریو ابراز تعجب و شوک بسیار کرده است. او گفته است «تقریباً همه نسبت به نتیجه نهایی این پرونده ناامید شده بودند، سال های خیلی طولانی هیچ پیشرفتی حاصل نشده بود. بچه های من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال خواهند شد».
فرزندان سیچیپیو از جمله شاکیانی هستند که طی هفته جاری قاضی دیوان عالی انتاریو را متقاعد کردند تا دارایی های ایران در دو حساب بانکی در کانادا و دو ملک متعلق به حکومت جمهوری اسلامی، یکی در اتاوا و دیگری در تورنتو را ضبط کنند.
سیچیپیو در دانشگاه آمریکایی بیروت کار می کرد و در سپتامبر سال ١٩٨٦ ربوده شد و به مدت ۵ سال اسیر شبه نظامیان حزب الله بود. براساس حکم دادگاه که در سال ٢٠٠۵ صادر شد، خانواده وی در مقام شاکیان پرونده می توانند به دلیل فشارهای روانی و تنش های احساسی ناشی از اسارت پدر خانواده ٩١ میلیون دلار غرامت دریافت کنند.
صدور حکم قاضی کانادایی دادگاه انتاریو که حکم توقیف دارایی های حکومت ایران برای پرداخت غرامت به این افراد شاکی را صادر کرده است، اقدامی بی سابقه در کانادا بوده است. بر اساس قوانین کانادا،  قربانیان این گونه سوانح و حمله ها می توانند دارایی های یک کشور خارجی را به دلیل حمایت از گروه های افراطی توقیف کنند.
رسانه های کانادا این حکم را تاریخی خوانده اند.  پیشینه شکایت این افراد به سال های ١٩٨٠ میلادی بازمی گردد که حزب الله و متحدان آن ده ها شهروند غربی مقیم لبنان را ربوده بودند.
در شرایطی که شاکیان مقیم ایالات متحده موفق نشده بودند دارایی های دولت ایران در آمریکا را ضبط کنند، تصمیم گرفتند پرونده را به کانادا منتقل کنند و احکام را براساس قوانین این کشور اجرا کنند.
پارلمان کانادا در سال ٢٠١٢ قانون «عدالت برای قربانیان تروریسم» را تصویب کرد که براساس آن مصونیت کشورهای خارجی که «از تروریسم حمایت می کنند»، در پرونده های شکایت مدنی قربانیان اقدامات تروریستی لغو خواهد شد.
به این ترتیب، دو شاکی این پرونده، یکی ١.٦٥ میلیون دلار و دیگر بیش از ٥١١ هزار دلار از دارایی های حکومت ایران در حساب های بانکی سفارت جمهوری اسلامی در اتاوا را دریافت خواهند کرد که دولت کانادا سال گذشته مسدود کرده بود.
برخی رسانه ها و ناظران احتمال مطرح شدن پرونده های شکایت بیشتری را پیش بینی کرده اند که با صدور حکم اخیر قاضی دیوان انتاریو راه را برای توقیف دارایی های مقامات جمهوری اسلامی ایران به نفع قربانیان حوادث تروریستی و حمله های انتحاری هموار خواهند کرد.
Published in: on 21 مارس 2014 at 7:48 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

باید ازما تشکر کنند!

باید ازما تشکر کنند!
شهباز نخعی
 
 
 
نازک نارنجی بودن صفتی است که به هیچ وجه به حکومت آخوندی نمی چسبد.  به عکس، نظام ولایت مطلقه فقیه به همان اندازه که بیرحم و سفاک است، جان سخت و پوست کلفت نیز هست و در وقاحت و بی شرمی ابدا کم نمی آورد: وزیر دادگستری دولت»اعتدال»ش یکی از 3 عضو هیئت مرگ است که درسال 1367 برمبنای فرمان چند سطری آیت الله خمینی حکم مرگ چندهزار زندانی سیاسی – که برخی از آنان حتی دوره محکومیت شان نیز سپری شده بود – را صادر کرده است. نظامی که با آن که فساد از سرورویش بالا می رود و به گفته احمد توکلی نماینده مجلس شورای اسلامی به»فساد سیستماتیک» آلوده است، خود را محق می بیند که به دنیا درس اخلاق بدهد.  نظامی که چنان درگرداب ورشکستگی اقتصادی غرق شده که به گفته رییس جمهوری اعتدال گرایش نرخ رشد اقتصادی در سال گذشته به منفی 5.8 درصد رسیده است.  نظامی که درپی «نرمش قهرمانانه» کار تسلیم و خفت پذیری اش به جایی رسیده که حتی قسط های ناچیز 500 میلیون دلاری که از مجموع دارایی های بلوکه شده حدود 100میلیارد دلاری پرداخت می شود را نیز باید از شرکت هایی خرید نماید که امریکا تعیین می کند و با وجود همه این ها بازهم دست از خیره سری و تجاوز مداوم به حقوق مردم برنمی دارد.
 
با وجود این همه جان سختی و پوست کلفتی، حکومت پلید و تباهکار آخوندی یک چشم اسفندیار دارد و آن حقوق بشر است.  صحبت از حقوق بشر که می شود، کهیر می زند، کف برلب می آورد و به زمین و زمان بد و بیراه و ناسزا می گوید.  هفته گذشته، درجریان نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل، ابتدا دبیرکل سازمان گزارشی از وضعیت اسفبار حقوق بشر در جمهوری اسلامی ارائه کرد و درپی آن احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل درامر حقوق بشر درایران، گزارش خود را مطرح نمود.  در بخشی ازاین گزارش آمده است: «شماربالای اعدام افرادی که مواد مخدر حمل می کنند، برخلاف قوانین بین المللی است».  به گزارش تارنمای»بی بی سی فارسی» احمد شهید درگزارش 13 مارس خود اعلام کرد:«موارد نقض حقوق بشر و آزادی های اساسی شهروندان ایران به طور مستمر و گسترده ادامه دارد».  احمد شهید دراین گزارش خواهان«آزادی بی قید وشرط زندانیانی شده است که به خاطر فعالیت های مسالمت آمیز مدنی، عقیدتی یا بیان آزادانه نظراتشان درحبس به سرمی برند».
 
این گزارش همچنین خواستار انجام موارد زیرشده است: «تحقیق درباره اتهام وقوع شکنجه های روانی و جسمی در زندان ها، جلوگیری از ارعاب وکلا، توقف اعدام نوجوانان و خودداری از صدور حکم اعدام درموارد مرتبط با قاچاق مواد مخدر یا آنچه جرایم جنسی خوانده می شود».  فزون براینها، گزارشگر ویژه سازمان ملل نسبت به موارد زیرنیز ابراز نگرانی کرده است: «عدم تعهد به حاکمیت قانون، مغایرت قوانین داخلی با معاهدات بین المللی و عدم تحقیق درباره شکایات از ناقضان حقوق بشر».
 
درباره «منشور حقوق شهروندی» نیز که چندماه پیش توسط رییس جمهوری اعتدال گرا مطرح شد، نظر گزارشگر ویژه این است که:«این منشور به قوانین و مقرات تبعیض آمیز علیه اقلیت های دینی ازجمله بهاییان نپرداخته است و نیز به اندازه کافی به مسئله تبعیض علیه زنان ازجمله انتقال ملیت از مادر به فرزند نمی پردازد».  احمد شهید در ادامه گزارش خود می گوید: «تا تاریخ سوم ژانویه سال جاری میلادی، دست کم 307نفر از اقلیت های دینی در زندان به سرمی بردند. ازجمله 136 بهایی، 90 سنی، 50 مسیحی، 19 درویش (ازجمله چهار وکیل درویش مدافع حقوق بشر) و دو زرتشتی.  درگزارش گزارشگر ویژه همچنین اعلام شده که شمار اعدام های سال 2013 نسبت به سال پیش از آن165 درصد افزایش داشته است.
 
انتشار گزارش های دبیرکل و گزارشگر ویژه سازمان ملل با واکنش های تند کارگزاران نظام درطیفی از دشنام تا انکار روبروشد.  پیش از این نیز شخص مقام معظم رهبری بیش از یک بار دغدغه خود در این باره را نشان داده و (نقل به مضمون) گفته بود که اگر درمورد پرونده هسته ای کوتاه بیاید، غربی ها موضوع های دیگر ازجمله حقوق بشر را پیش خواهند کشید.  موج هایی از توهین و ناسزا نثار دبیرکل و گزارشگر ویژه سازمان ملل شد. ازجمله: محمد جواد لاریجانی، دبیرستاد حقوق بشر قوه قضاییه درشبکه دو سیمای ولایت مطلقه فقیه گفت: «[احمد شهید] تشخیص نمی دهد که قصاص غیراز اعدام و یک قانون بسیار پیچیده است که حق فرد خصوصی است لذا قصاص اختلاف و کینه را حل می کند و سبب میشود که حکومت جامعه را به بخشش تشویق کند، ازاین رو، آنها باید از ما تشکر کنند»!
 
درباره زندانی بودن اقلیت های مذهبی و ازجمله بهاییان، دبیرستاد حقوق بشر قوه قضاییه درنهایت بی شرمی اصل موضوع را منکر شد و گفت: «امروز درکشورما افراد بهایی هستند که ثروت های هنگفت دارند.  مادام که به قوانین احترام گذاشتند نظام از آنها دفاع کرده، بنابراین ما کسی را به خاطر بهایی بودن در زندان نداریم، کسی را به خاطر بهایی بودن تحت فشار نداریم»!
 
درمورد شمار اعدام ها، از آنجا که حاشا و انکار آن با اعدام هایی که در ملاء عام صورت می گیرد امکان ندارد، محمد جواد لاریجانی نغمه ای دیگر سازکرد و نظام را طلبکار نیز نشان داد: «80 درصد موارد اعدام ها مربوط به قاچاقچیان و معتادان مواد مخدر است و مجامع بین المللی باید ازما تشکر کنند»!
 
 
شهباز نخعی
 
Published in: on 21 مارس 2014 at 7:45 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نوروز: مژدهء پيروزی های ترديد ناپذير

نوروز: مژدهء پيروزی های ترديد ناپذير
اسماعيل نوری‌علا

 

ذهنيت ديجيتال

  اين نکته ای اثبات شده است که جهان بينی هند و ايرانی بر پايهء «تقابل اضداد» ساخته شده و، در اين ذهنيت، جهان آفريدهء خدايان کهن همواره دستخوش مبارزهء خدايان خير (اهوراها و ايزدان شان) با خدايان شر(دائوها يا ديوها) بوده است. اين بخش مهم از جهان بينی ما هرگز ما را ترک نکرده است، حتی وقتی که جهان بينی اسلامی کوشيده است تا «ثونيت ايرانی» را به «وحدانيت عربی» تبديل کند. بو علی سینا، در کتاب «شفا»، نوشته که: «طبقاتی از پیشینیان به فلسفهء اضداد تمایل داشتند و معتقد بودند که همه چیز از ضدینبه وجود می آید و از این جهت خیر و شر، يا نور و ظلمت، به عنوان دو ضد تلقی می شدند». اما اين «از گذشته گوئی» چندان هم جهان بينی ايرانی را متعلق به گذشته نمی کند و ايرانيان همين نگرش را بصورتی گريزناپذير به داخل اسلام آورده اند.

مثلاً، اگر منظومهء «گلشن راز» سرودهء شيخ محمود شبستری (678 تا 740 هجری) را خوانده باشيد می دانيد که شيخ، به دستور پيرش، برخی از پرسش های يک مراجعه کننده را بصورت اين منظومه پاسخ می دهد. يکی از پرسش ها اين است که «چرا ما خدا را نمی بينيم؟» و شيخ پاسخ می دهد که: «ظهور جملهء اشيا به ضد است / ولی حق را نه ضد است و نه ند است» (که «ند» به معنای دشمن آمده است). منظور او اين است که اگر قصدمان حس کردن (يا ديدن و شنيدن و…) چيزی است حتماً بايد برای آن چيز دارای ضد و مخالف و «آلترناتيو»ی وجود داشته باشد، و چون «خدای شيخ» دارای آلترناتيو نيست پس قابل ديدن هم به شمار نمی رود.

منظور من در اينجا «نتيجه گيری»ی شيخ عارف مسلکی نيست که واقعيت فيزيکی را با امور مجردهء ذهنی مخلوط کرده است، بلکه نظرم به پايهء استدلال اوست در اين مورد که انسان تنها از طريق مقابلهء اضداد است که به وجود هر دو طرف تضاد پی می برد. و اين نکتهء علمی دقيقی است که در عصر ما علوم زيست شناسی و روانشناسی نيز آن را تأييد کرده اند.

از نظر من، «فلسفهء تضاد» يک «نگرش ديجيتال» است. «ديجيتال» اين روزها صفت رايجی است در عالم کامپيوتر و مخابرات عصر ارتباطات. زبان کامپيوتر فقط از يک سلسله «صفر» و «يک» تشکيل شده است که هر کجا صفر باشد يک نيست و هر کجا که يک ظهور کند صفر غايب است، و چون «اعداد تکی» را «ديجيت» می خوانند، برای اين تناوب صفر و يک صفت «ديجيتال» را بکار برده اند. بدين لحاظ، ذهنيت ساخته شده بر بنياد درک دوگانه ها را نيز می توان «ذهنيت ديجيتال» خواند.

[همينجا توضيح دهم که «ديجيت» در اصل به معنای «انگشت» است، و چون فرض می کنند که انسان عمل محاسبه را با شمارش انگشتان اش آغاز کرده و به سيستم حساب دهدهی رسيده است، به اعداد صفر تا 9 هم «ديجيت» می گويند.]

  باری، ذهن ما با دوگانه های ضد هم، يا اضداد، کار می کند: شب و روز، تاريک و روشن، سرما و گرما، زبر و نرم، حضور و غياب، عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، نزديکی و دوری، شادمانی و اندوه، آشفتگی و جمعيت خاطر…هر يک از اين دو پاره ها اگر در ذهنيت ما وجود نداشته باشد آن ديگری هم وجود نخواهد داشت. شب بدون روز درک شدنی نيست. همانگونه که وجود هوا را دائماً حس نمی کنيم اما کافی است چند ثانيه ای سرمان را زير آب ببريم تا دريابيم که تنها در خلاء است که می توان قدر هوا را دانست. حافظ هم می گويد: «در خلاف آمد ِ عادت بطلب کام، که من / کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم!».

  «تناوب ضدها» است که می تواند «عادت»و «استمرار» و «يکنواختی» را بر هم زند و دوگانگی ها را به ابراز وجود خويش مبدل کند.و همهء ذهنيت ما بر اين اساس «دوگانه بينی» ساخته شده است.

دوگانه های طبعيت

  از آنجا که ساختار ذهن ما دوگانه شناس است، ما طبيعت را نيز در صور دوگانه اش می شناسيم؛ يعنی ذهن ما طبيعت را در دوگانه هايش می فهمد، و لذا طبيعت هم، آنچنان که درک اش می کنيم، خود را در دوگانه هايش به رخ ما می کشاند و ماهيتی دوگانه بنياد دارد.

اينگونه است که بين احساس و عاطفه و اداراک ما، و خودنمائی های طبيعت، رابطه هائی مستقيم برقرارند که کار هنرمندان، و بخصوص شاعران، کشف همين رابطه ها است. در واقع همين رابطه ها هستند که «زبان» را «شاعرانه» و يا «شباهت بنياد» می کنند و، در نتجه، زبان ما به ما اجازه می دهد تا ويژگی های رفتاری و ادراکی خود را به عناصر طبيعت تسری دهيم. اين کار را در ادبيات «شخصيت بخشی» (personification) می خوانند. انسان، از طريق زبان، ويژگی های رفتاری و حتی ذهنی خود را به عناصر طبيعت می بخشد و از آنها «سخصيت» می سازد. در زبان است که «ماه می آيد، خورشيد سر می زند، زمستان به سر می آيد، بهار از راه می رسد، باد بهاری شاخه های پر شکوفه را به رقص می خواند، تابستان شادمانی می آورد، خزان غمگين است، دريا می خروشد و کوه گردن کشی می کند».

سمبوليزم طبيعت

  از آنجا که عناصر طبيعت در ذهنيت ديجيتال ما رفتار و حرکات و سکنات آدمی را بخود می گيرند، ما می توانيم از آنها بعنوان «نماد» استفاده کنيم. «نماد» در واقع جانشين يک مفهوم غير خود است که در بيان آن مفهوم حضور پيدا می کند و بخشی از آن می شود. حافظ می گويد: «صحبت ِ حکام ِ ظلمت ِ شب ِ يلداست / نور ز خورشيد خواه، بو که برآيد». يعنی در ذهنيت او «شب یلدا» که حامل «ظلمت» دارد (و ظلمت با «ظلم» همريشه است) حکامی دارد که ظالم اند و بر عرصهء حيات اجتماعی انسان مسلط؛ و اين ظلمات تنها وقتی از ميان می رود و منقرض می شود و فرو می پاشد که «آلترناتيو» اش از افق سر زند. و آلترناتيو شب يلدا چيست جز دميدن خورشيد؟ ضديت شب و روز در اينجا مشابهت ظلم و ضد ظلم را افشا می کند، و ضد ظلم اگرچه در کلام حافظ گفته نمی شود اما در غالب «نور» خودنمائی می کند.

  به همين ترتيب ما می توانيم «ضدهای ذهنی» را از طريق استفاده از «ضدهای عينی»ی خويش قابل «بيان غيرمستقيم» نموده و، از اين طريق، «نور» را جانشين «عدل»، و «ضلام تاريکی» را جانشين «ظلم» کنيم. يا می توانيم بهار را زمان بازسازی و نوزائی هرآنچه در زمستان خشکيده و از دست رفته است بدانيم و شب يلدا را مشابه اوج فرازش فواره ای بگيريم که چون «بلند» شود «سرنگون»شود. و در اين «رابطهء بين ذهنيت و طبيعت» است که ما نمادها (يا سمبول ها)ی جاودانهء روزمره و متعالی خويش را می آفرينيم.

  اگر بهار بر زمستان چيره می شود، اگر خورشيد از شب يلدا به بعد قدرت می گيرد و روزها را بلندتر و شب ها را کوتاه تر و گرمابخش می کند، چرا ما نتوانيم آنها را نمادهای پيروزی خير بر شر، و عدل بر ظلم، بدانيم و چنان سخن بگوئيم که هيچ دستگاه مميزی نتواند سخن ما را ممنوع الانتشار کند؟

  در واقع، اين نوع بيان غيرمستقيم و نمادين شب و روز، و ظلمت و نور، اگرچه ظاهراً به «پيروزی» های طبيعی اشاره دارند اما بخوبی می توانند بيانگر هر نوع پيروزی انسانی و اجتماعی و سياسی و جنگی نيز باشند.

استوره و آئين

  اگر «استوره» را «نمادهائی رمزآميزی پيرامون آفرینش هستی و جهانو نيز داستان هائی از خدايان و ایزدان و پهلوانان يک فرهنگ منسجم که در زمان و فضائی غيرواقعی حادث و حاضر می شوند» بدانيم، آنگاه می توانيم در هر استوره تطابق اجراء آن را با عناصر طبيعت، که معناهای سمبوليک خود را در خود و با خود دارند، مشاهده کنيم. مثلاً می توان ديد که در افسانهء آفرينش آريائی، اهورا ميترا، که خدای خورشيد و آتش و پيمان و نظم است در بلند ترين شب سال (يلدای آغاز زمستان) زاده می شود و با زادن اش کمر شب و سرما می شکند و عرابهء سال به سوی اعتدال بهاری می تازد؛ يا جمشيد آغاز بهار را «روز نو» می خواند و فرارسيدن آن را جشن می گيرد.

  و از آنجا که در استوره ها وقايع و عناصر طبيعی بصورت کارکرد سمبوليک ِ خود وجود دارند، مردمان يک فرهنگ می توانند از استوره های ملی خويش برای بيان مسائل روزمرهء نيز استفاده کنند.

  اما مهمترين عنصر استوره وجود «آئين»هائی است که در «زمان های خاصی از گردش فلکی» برگزار می شوند؛ بطوری که می توان گفت ريتم آئين های يک فرهنگ با ريتم انقلابات طبيعی جغرافيای آن فرهنگ همخوانی و هماهنگی کامل دارد. ما هنوز، بعد از هزاران سال، آئين های مهرگان و يلدا و سده و نوروز را بجا می آوريم و حتی در دهه های اخير توجه به اين آئين ها، همچون تضمينی برای محفوظ ماندن هويتی ملی ـ فرهنگی مان، بسا بيشتر از گذشته شده است.

همچنين، در پشت هر آئين، استوره ای توضيح گر اجزاء آن وجود دارد که البته همواره در گذر زمان زير و زبر و بازخوانی و نوسازی گشته و «به روز» می شود. «حاجی فيروز»نمونه ای از اين فراز و نشيب است. «فيروز» عربی شدهء «پيروز» است و، چنانکه خواهيم ديد، در فرهنگ ما، بين نوروز و پيروزی رابطه ای مستقيم وجود دارد. سير زمانه«پيروز»، اين مظهر «نوروز»، را «حاجی» و «سياه» کرده است اما در خورجين او همچنان چيزی جز شادمانی پيروزمندانهء بهار وجود ندارد.

  در عين حال، ممکن است تصور شود که آئين ها جنبهء مذهبی دارند، حال آنکه در يک نگاه ژرفابين تر می توان ديد که اتفاقاً اين مذاهب اند که می کوشند تا خود را با آئين ها تطبيق دهند تا به ماندگاری برسند.نمونهء اين امر داستان زادن عيسای مسيح است در اورشليم. اگر چنين تولدی اتفاق افتاده باشد منابع مذهبی آن را در بهار گزارش می کنند اما هنگامی که امپراتوری روم تصميم می گيرد تا از دين ميترائی دوری کند و به دين عيسوی بگرايد، ناگزير می شود که بسياری از حوادث را با ارزش های ميترائی تطبيق دهد و، در نتيجهء اين کوشش، عناصر استوره ای دين عيسوی را به حوادث طبيعی مندرج در آئين های ميترائی مربوط سازد. يعنی، از اين طريق است که زمان تولد عيسی با شب يلدا و تولد ميترا تطبيق می يابد؛ هرچند که اکنون، به مرور ايام، پنج شش روزی بين اين دو واقعه فاصله افتاده است.

نزديکی طبيعی آئين ها

  شباهت بين آئين های ملل مختلف اما لزوماً از «اقتباس» سرچشمه نمی گيرد بلکه به رابطهء آئين ها با وقايع متکرر طبيعی مربوط است. ملل مختلف، دورافتاده از هم  و بی خبر از يکديگر، بهر حال ساکن کرهء زمين محسوب شده و حوادث طبيعی نيز برای همهء آنها يکی بوده اند. و از آنجا که مابين ريتم های طبيعت و احوالات آدمی شباهتی گريزناپذير وجود دارد، هر قوم از دل وقايع مکرر طبيعی اطراف خود استوره هائی را استخراج کرده و بر اساس آنها آئين هائی را تعبيه نموده است.

بدين سان اتفاقی نيست اگر آغاز سال نوی چينی و مسيحی، و آئين های موسوم به«هانوکا»ی يهودی، با شب يلدای ايرانيان حدوداً همزمان باشند. يا آئين های نوروز ما و مراسم «سينت پاتريک» ايرلندی ها و عيد پاک مسيحيان نيز همزمان اجرا شوند.

اين وحدت آئينی، اگر آگاهانه به کارکردهای ممکن آن توجه شود، می تواند زمينهء جديدی را برای آنچه که «وحدت اجتماعی انسان منتشر» خوانده می شود و اعلاميهء جهانی و جهانگير حقوق بشر جلوه ای از آن است، فراهم آورد.

سمبوليزم نوروز

  توجه کنيم که «آئين ها» عموماً يا«جشن پيروزی» اند و يا «سوگواری برای شکست». فرهنگ ايرانی اگرچه «سوگ سياووش» و«غمنامهء مرگ سهراب» را هم در انبانه دارد اما بيشتر بر شادمانی های ناشی از پيروزی تکيه دارد. حال آنکه فرهنگ شيعيان چنان بر بنياد آئين های سوگواری استوار است که جشن های ولادت اولياء نيز نمی تواند چندان با شادمانی های بی پروا قريتن شود. در اين فرهنگ بجای خنده حکمروای آئين ها اشگ است.

جشن های نوروزی، مجموعاً، آئين فرارسيدن بهار و «پيروزی» نهائی خورشيد را شکل می دهند و لذا، بيش از هر چيز ديگر، در انديشهء ما ايرانيان بصورت «جشن پيروزی»معنا گرفته اند. بقول سعدی: «دوست باز آمد و دشمن به مصیبت بنشست / باد نوروز، علی رغم خزان، باز آمد»؛ و  در کلام فردوسی:«همه ساله بخت تو پيروز باد / شبان سيه بر تو نوروز باد»، و از همين سر است که به هنگام فرارسيدن سال نو، ايرانيان، برای گفتن خجسته باد نوروزی، از تعبير «نوروزتان پيروز!» استفاده می کنند. در ذهنيت ايرانی «نوروز» و «پيروزی» دو روی يک سکه اند.

  در عين حال، نمی توان از ديگر جنبه های سمبوليک فرارسيدن بهار نيز غافل بود. بهار، علاوه بر نشانهء پيروزی، هم نماد اميد به پايان گرفتن سرما و تاريکی است، هم نماد انقلابی در جان آدمی و اجتماع، عم نماد آغاز و نوزائی؛ و استوره های ايرانی و آثار ادبی فارسی از مجموعهء اين سمبوليزم سود فراوان برده اند.

همچنين نوروز و بهار را می توان نماد انقلاب و دگرگونی بنيادی نيز دانست. با فرا رسيدن بهار حکومت زمستان  و سرما و تاريکی و رخوت و مرگ به پايان می رسد و عناصر طبيعت هم پيروزی خورشيد، پيدايش اميد به بهبود اوضاع جوی، نوزائی گياهان و آغاز دوران رشد و توسعه را، در ضرباهنگی از اعتدال که، نه در محافظه کاری، که در جهشی انقلابی به سوی دگرگونی، همچون نمايشی آشکارا سمبوليک، در پيش چشم ما بروی پرده می آورند.

Published in: on 21 مارس 2014 at 7:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

29 اسفند / سالروز ملی شدن صنعت نفت


Published in: on 20 مارس 2014 at 7:32 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

هژار یوسف زاده، 17 ساله ، ساکن روستای قوزلوی سفلی (مهاباد) از سه سالگی به عفونت شدید ریه مبتلا است. تنها راه زنده ماندن وی، تزریق ماهانه آمپول مخصوص به قیمت 450 هزارتومان می باشد که به دلیل مشکلات اقتصادی طی دو ماه گذشته این تزریق انجام نشده است.

 

هژار یوسف زاده، 17 ساله ، ساکن روستای قوزلوی سفلی (مهاباد) از سه سالگی به عفونت شدید ریه مبتلا است. تنها راه زنده ماندن وی، تزریق ماهانه آمپول مخصوص به قیمت 450 هزارتومان می باشد که به دلیل مشکلات اقتصادی طی دو ماه گذشته این تزریق انجام نشده است.*

عکس: رحیم بایزیدی

 

29 اسفند 1392

پشت صورت سیاه

محمد که اهل شمال کشور است در تهران دستفروشی می کند. او صبح ها ، وقتی همسرش برای کار کردن به بیرون خانه می رود از دو کودک خود نگهداری می کند.*2100**

92

Published in: on 20 مارس 2014 at 7:27 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سال ۹۲ با اعدام،چپاول،فحشا،اعتياد و فقربسر آمد !!

Published in: on 20 مارس 2014 at 6:21 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

TehranMossaverKhoroujEnguelissa

Published in: on 20 مارس 2014 at 4:28 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نوروز در زندان‌های دهه‌ی ۶۰

نوروز در زندان‌های دهه‌ی ۶۰
ایرج مصداقی
عید ۶۱ اوین
خون از در و دیوار می‌بارید و داس مرگ همچنان قربانی می‌گرفت. نوروز از راه می‌رسید و ما همچون «تنبورنواز» داغدار میهنمان که به گاه «نوروز» در کنار ویرانی شهرها و خانه‌های سوخته و در میان اجساد عزیزانش که به شمشیر خلیفه‌ی عباسی پشته شده بودند، با چشمانی اشکبار تنبور خویش بر گرفته و نغمه‌ سر داده بود: «ابا تیمار اندکی شادی باید، که گاه نوروز است» دل به نوروز سپرده بودیم.
سال نو نیمه شب تحویل می‌شد. اسدالله که زبانش مار را از سوراخ بیرون می‌آورد از مسئولان زندان اجازه گرفته بود که هنگام سال تحویل بیدار باشیم اما نزد پاسداران صحبتی از مراسم نکرده بود. با این حال آن‌ها را راضی کرده بود که چای و پنیر اضافه بر جیره‌ی غذایی روزانه بدهند. این اولین نوروز زندان پس از شروع سرکوب خونین ۳۰ خرداد بود و هنوز مسئولان زندان تجربه‌ی لازم برای برخورد با چنین‌ روزهایی را کسب نکرده بودند.
در راهروی سالن یک «آموزشگاه» اوین سفره‌ای سراسری چیده شده بود و در دو طرف آن بچه‌ها نشسته بودند.
در چندین نقطه از سالن، سفره‌های هفت‌سین پهن شده بودند. اسدالله و چند نفر از بچه‌ها با لنگ حمام، کراوات زده و در طول بند رژه می‌رفتند و به شوخی با این و آن پرداخته و به جشن و پای‌کوبی و شعرخوانی شور بیشتری می‌بخشیدند. یک نفر نیز اسدالله را همراهی می‌کرد که او را «آقای فتو» صدا می‌زد. او با اشاره‌ی اسدالله از افراد مختلف با دوربین ساختگی‌ای که درست کرده بود، عکس می‌گرفت و تحویل‌شان می‌داد. عکس‌ها چیزی به جز نقاشی‌های ساده و ابتدایی نبودند. مثلاً عکسی که ظاهراً از تواب‌‌ها می‌گرفت و به دست‌شان می‌داد، کره‌خری بود که چهار دست و پایش را هوا کرده بود.
در آن دوران لاجوردی به منظور فشار هرچه بیشتر روی زندانیان کشیدن سیگار را نیز ممنوع کرده بود.
سیگار‌های ساختگی به وسیله‌ی کاغذ، با استادی تمام درست شده و در میان سفره‌ی هفت‌سین بند گذاشته شده بودند. تعداد زیادی از بچه‌ها یک نخ از آن‌ها را بر گوشه‌ی لب داشتند.
تا ماه‌ها بعد نیز از این شبه سیگارها استفاده می‌کردیم. با پک زدن به این شبه‌ سیگار‌ها احساس سیگار کشیدن به من دست می‌داد و از آن لذت می‌بردم. چند بار هم پاسدار که از چشمی روی در، سلول‌مان را می‌پایید به تصور این که مچ ما را هنگام سیگار کشیدن گرفته در را با سرعت باز کرد اما دست از پا درازتر برگشت.
بچه‌ها به طور دست‌جمعی ترانه‌ی «شکوفه می‌رقصد از باد بهاری» را به رهبری اسدالله می‌خواندند. رقص و آواز و شادی تا پاسی از شب ادامه داشت. اسدالله کوچک و بزرگ و غریبه و آشنا نمی‌شناخت، به سرعت با افراد اُخت می‌شد و به شوخی و بذله‌گویی می‌پرداخت.
اسدالله با استعداد منحصر به فردش، میرحسین میرنجات قوامی، یکی از توابان منفور را که از انجام هیچ زشتی‌ای فروگذار نکرده بود واداشته بود تا با ترانه‌ی «عمو سبزی فروش» که اسدالله خودش آن را می‌خواند، در میان جمع برقصد. دیدن صحنه‌ی آواز با عشوه‌هایی که اسدالله می‌آمد، و رقص «میرنجات» که از یک پا می‌لنگید دل و روده برای کسی باقی نمی‌گذاشت. «سیدشله» مانند خرسی که در میان جمع به رقص آورده باشند، رقاص مراسم شب عید بود و همین دست پاسداران را برای برخورد با افراد بند می‌بست و توابان هم نمی‌توانستند برعلیه ما نزد پاسداران سوسه بیایند.
روزهای بعد نیز اسدالله با راه‌اندازی دسته‌ای در بند و در حالی که اتاق به اتاق می‌رفت، دست‌افشان و پای‌کوبان «شکوفه می‌رقصد از باد بهاری» را خوانده و دیگران را نیز به همراهی با گروه ارکستر خود وا می‌داشت.
گزارش مراسم نوروز به لاجوردی یکی از دلایلی بود که باعث شد در‌ اتاق های سالن یک را ببندند و اتاق‌ها به صورت مجرد در بیایند.
 
 
عید ۶۲ گوهردشت
از اواخر دی‌ماه، در جلسه‌ی هفتگی سالن ۱۹ زندان گوهردشت مقرر شده بود هر اتاقی یک مسئول فرهنگی جهت تهیه‌ی مقدمات برگزاری جشن نوروز معرفی کند تا زیر نظر جلال ماهر‌النقش که در خانواده‌ای هنرمند به دنیا آمده بود و دارای لیسانس نقاشی و فوق لیسانس معماری داخل ساختمان بود و در دانشکده هنرهای زیبا نیز تدریس کرده بود، به کار بپردازند.
مسئول صنفی بند موظف شده بود کاغذهای بسته‌بندی پرتقال و سیب‌ خریداری شده از فروشگاه را که رنگی بودند، به جلال تحویل دهد. این کاغذها به رنگ‌های مختلف سفید، زرد، قرمز و نارنجی بودند. بچه‌ها با بریدن این کاغذها به شکل نوارهای کوچک و چسباندن آن‌ها به یکدیگر با چسب برنجی که خود تولید می‌کردیم، کاغذ‌رنگی‌هایی تهیه می‌کردند که برای تزئین سالن مورد نیاز بود. درختی از کاغذ نیز درست شده بود که در انتهای بند خودنمایی می‌کرد. مسئولان فرهنگی روزها در تهیه‌ی آن‌چه که جلال فرمان می‌داد، مشغول بودند: فانوس‌های رنگی برای آویزان کردن از چراغ‌های راهرو، توپ‌های مقوایی با رنگ‌های شاد و متنوع، ماهی‌های تزئینی زیبا برای آویزان کردن از سقف، لوستر‌هایی از مقوا و کاغذهای رنگی که به شکل چرخ‌ گاری‌های فیلم‌های وسترن بود ، انواع و اقسام مجسمه‌ها و کارهای دستی با خمیر کاغذ و …
حوالی ساعت هشت بامداد سال تحویل می‌شد و ما شب قبل اجازه گرفته بودیم که مقررات خاموشی رعایت نشود و بچه‌ها تا صبح بیدار باشند. پاسدار بند ساعت ۱۱ شب بند را ترک کرد و از همان موقع بچه‌ها هر آن‌چه را که طی ماه‌ها تهیه و پنهان کرده بودند، بیرون آورده، مشغول نصب آن‌ها شدند. از در و دیوار بند کاغذهای رنگی به شکل‌ها و طرح‌های گوناگون، همراه با نوشته‌های زیبایی مبنی بر «بهاران خجسته باد» و «نوروزتان پیروز» و… از سقف آویزان شده بود. ماهی‌ها و توپ‌ها و فانوس‌ها به چراغ‌ها آویزان شده بودند. جای خالی روی دیوارهای بند دیده نمی‌شد. چرخ‌‌های تزیینی نیز جلوه‌ای خاص به اتاق‌ها بخشیده بودند. گویی که کارناوالی عظیم در بند جریان دارد. دو طرف بند دو پتوی رنگی سفید و سبز کم رنگ به دیوار زده شده بود و روی آن‌ها عکس‌های زیبای کودکان چسبانده شده بود. سفره‌ی هفت سین بزرگی در بند چیده شده و در گوشه‌و کنار آن مرغابی‌های نقره‌ای رنگی که با زرورق سیگار درست شده بودند، خودنمایی می‌کردند. به ابتکار بچه‌ها شمع‌های زیبایی تهیه شده بودند. شیشه‌های دارو را از وسط بریده و در قسمت تحتانی آن روغن غذا ریخته و یک فتیله میان آن قرار داده و روشن می‌کردیم. از آن‌جایی که رنگ شیشه قهوه‌ای مات بود، بسیار زیبا جلوه می‌کرد. این کار به سادگی امکان پذیر است. بالا و پایین محلی را که قصد بریدنش ‌را دارید، با کش محکم بسته و سپس یک رشته پلاستیکی را بر سطح  آن محکم می‌کشید. از اصطکاک حاصله، آن قسمت شیشه داغ می‌شود. کافی است شیشه را در آب قرار دهید تا به راحتی از محل مورد نظر ‌بشکند. لیوان‌های چای‌مان را نیز به این صورت تهیه می‌کردیم.
صبح‌هنگام که پاسدار بند برای دادن چای در بند را باز کرد، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد. فکرکرده بود از سر شب تا صبح همه‌ی این‌ها را ساخته و پرداخته کرده‌ایم. به ذهن‌اش خطور نمی‌کرد که این‌ همه محصول چند ماه کار و انرژی است.
مراسم به شکل جمعی در بند برگزار شد و مسئولان اتاق‌ها و بند، کارگریِ روز و پذیرایی را انجام می‌دادند. محمود آنوش که سن بالاتری نسبت به بقیه داشت، از قبل به تعداد افراد بند، از مسئول صنفی بند اسکناس۲۰ تومانی تحویل گرفته بود و همه‌ی بچه‌ها بعد از سال تحویل، ضمن روبوسی و تبریک سال نو به او، یک اسکناس ۲۰ تومانی از دست وی عیدی می‌گرفتند. سرود «بهاران خجسته باد» بعد از تحویل سال نو به شکل گروهی اجرا شد و سپس افراد مختلف به هنرنمایی پرداختند. کیک بزرگی نیز تدارک دیده شده بود که به همراه شربت و چای سرو می‌شد. نمایش‌های پانتومیم و تئاترهای گوناگون تا چند روز پس از عید نیز شب‌ها در بند اجرا می‌شدند.
برگزاری شکوهمند مراسم نوروز باعث چرخش نگاه مسئولان زندان به بند ما و افزایش حساسیت‌ها‌یشان شد. چیزی نگذشت که تاوان برگزاری مراسم نوروز را مسئول بند و من با رفتن به سلول انفرادی و … پس دادیم.
 
عید ۶۳ سلول انفرادی
برای تجلیل از بهار و رسیدن نوروز، سلول‌های مختلف مراسم ویژه تدارک می‌دیدند. البته کیفیت آن بستگی داشت به حال و روز زندانی و نگاهش به زندگی. با بهار دوباره زنده می‌شدی و به قلب زمستان شلیک می‌کردی.
در فضای سلول انفرادی زندانیان به فراخور حال، سفره‌ی هفت‌سینی بدیع فراهم می‌کردند. یکی که یک سین کم آورده بود، چون نامش با حرف سین شروع می‌شد، خودش در میان سفره نشسته بود! و دیگری خود سلول را سین گرفته بود. یکی از بچه‌ها قطعه شعری به جای هفت سین سروده بود:
 
سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به پاکی چشمه‌ساران
سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می‌خواند، سحر که آوازش را سپیدار بیدار می‌داند
سین سوم، سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی هم‌کاسه باشیم
سین چهارم، سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز به دور
سین پنجم، سپید؛ دست‌مان سپید، قلب‌مان سپید، مثل پرنده‌ای که به آسمان پرید
سین ششم، سفر؛ سفر کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه‌ی سیب، به سرزمین آب و نسترن و نی
سین هفتم، سلام؛ دوباره سلام، سلام به صبح و سپیده و سحر، سلام به پرواز و پر
 
هفت‌سین سلول انفرادی اگرچه غیرمتعارف بود ولی تلاش می‌شد که حتماً از هفت «سین» تشکیل شده باشد، مثلاً سطل که با پلاستیک و کیسه‌ی نان درست کرده بودی؛ سفره‌ که با پلاستیک دوخته بودی؛ سنگریزه که در کف سلول و یا راهرو و حمام پیدا کرده بودی؛ سبد که از پلاستیک و مشمع درست شده بود؛ ساک اگر داشتی یا خودت درست کرده بودی و سوزن و ساعت اگر با خود ‌داشتی. سینی که می‌توانست به هرچیز مسطحی اطلاق شود. بعضی‌ سفره‌ها سبزه و ماهی هم داشتند! ماهی را می‌شد با حفاظ آلومینیومی قالب کره ساخت. قسمت آلومینومی و نقره‌ای رنگ آن را از پوسته‌‌اش جدا کرده و بعد آن را روی یک تکه مقوا که به شکل مثلاً ماهی در آمده بود، می‌کشیدی. مهم نفس عمل بود. البته مهارت در امور هنری و داشتن سلیقه می‌توانست به ماهی مورد نظر شکل زیبایی بدهد. سبزه را می‌توانستی از خسیاندن هسته‌خرما در آب ته آفتابه و سپس قرار دادن هسته‌ها در پلاستیک و جای گرم برویانی. من سبزه‌‌هایی داشتم که ماه‌ها همراهم بودند و از طریق آن‌ها با طبیعت ارتباط بر قرار می‌کردم. گاه علفِ کوچک کنار دیوار که در مسیر بازجویی و ملاقات و دادگاه و … جسته بودی، زینت‌بخش سفره‌‌ی هفت‌سین‌ات می‌شد و گاه سبزی رسته بر پیاز کوچکی که به سلول راه‌یافته بود. هر سبزه‌‌ای که نشان از رویش داشت خجسته بود و گرامی. 
 
آن‌چه در سلول انفرادی تهیه می‌شد، نه فقط هفت ‌سین سفره‌ی عید بلکه هفت سلاح آتشین بود در رزم با دشمنی که به غارت همه چیزمان کمر بسته بود؛ هفت کفش آهنین بود که به پا می‌کردی و با آن از هفت دریای خون و شکنجه می‌گذشتی؛ هفت شمشیر آخته بود که با آن هفت دیو خطرناک‌تر از اکوان دیو را در هفت‌خوانی مهلک‌تر از هفت‌خوان رستم به خاک می‌افکندی و ترنم هفت سرود عاشقانه بود در هفت گنبد مینا به یاد هفت پیکر زیبا!
 
نوروز ۶۳ در زندان قزلحصار، دردناکترین و غم‌بارترین نوروز زندان بود. «جان‌های شیفته» در «قبر» و «قیامت» و «واحد مسکونی» به بیرحمانه‌ترین شکل مدفون شده بودند و به بندکشیدن ده‌ها نفر در یک سلول ۴ متر مربعی در بندهای مجرد قزلحصار روی دیگر نوروز ملالت‌بار ۶۳ بود. افزون بر این‌ها زندانبان‌هایی که به جنگ بهار و نوروز رفته بودند و با رویش و سبزی دشمنی داشتند در هنگام سال تحویل فرصت را مغتنم شمرده زندانیان واحد ۳ را به اجبار در راهرو واحد نشاندند تا شاهد خودزنی دوستان سابق‌شان باشند که زیر فشار و یا به خاطر شرایط عمومی زندان درهم‌شکسته و بعضا به خدمت رژیم درآمده بودند. آن‌ها ساعت‌های متوالی برعلیه خود و دیدگاه‌های سیاسی و ایدئولوژیک‌شان صحبت می‌کردند و این مراسم غم‌انگیز از طریق سیستم ویدئوی مرکزی و بلندگوهای زندان برای زندانیان واحد ۱ پخش می‌شد تا غم و اندوه آنان را در لحظه‌ی سال تحویل دوچندان کنند.  
عید ۶۴ قزلحصار
با همه‌ی تلاشی که زندانبانان به خرج دادند اما بالاخره در مقابل هجوم بهار و نوروز تسلیم شدند. اولین مراسم عید بعد از برکناری لاجوردی و حاج داوود رحمانی رئیس زندان قزلحصار با شور و شوق خاصی در بند یک واحد سه زندان قزلحصار برگزار شد. از مدت‌ها قبل اتاق‌ها با رویاندن سبزه‌های مختلف و برپا کردن سفره‌های هفت‌سین، به استقبال بهار و نوروز رفته بودند. قوطی‌های شامپو به مانند کوزه‌های سبزی در آمده بودند. بچه‌های اتاق ما «بهاران خجسته باد» زیبایی را به شکل یک تابلو رویانده بودند. تخم شاهی و خاکشی بهترین دانه‌ برای رویاندن بودند و به سرعت رشد می‌کردند. یکی از بچه‌ها تابلو‌ی زیبای گل‌های بنفشه را با رنگ و روغن کشیده بود. موادش را از بخش فرهنگی بند که پس از برکناری حاج‌داوود رحمانی تعطیل شده بود برداشته بود.
بخش فرهنگی برای اعمال فشار هرچه بیشتر روی زندانی و شکستن او راه‌اندازی شده بود و حالا با ذوق و ابتکار یکی از بچه‌ها از ابزاری که پیشتر خمودی و مرگ را تبلیغ می‌کرد برای نشان دادن رویش و زندگی استفاده می‌شد. 
مراسم نوروز به شکل عمومی برگزار نشد، ولی دائم درحال آمد و شد به اتاق‌های یکدیگر برای بازدید عید و روبوسی بودیم. اتاق به اتاق به میهمانی می‌رفتیم و مورد پذیرایی قرار می‌گرفتیم. 
اولین عید بعد از شرایط دهشت بار زمان حاج داوود، در من احساس فرح‌بخش اولین بهار آزادی را تداعی می‌کرد که بس کوتاه بود و زود گذر. در روزهای بعد رقص‌ زیبای لری و کردی در یکی از اتاق‌های بند در حالی که بچه‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتند اجرا شد. به مناسبت نوروز، من و همایون سماطی شعری فکاهی‌گونه درباره‌ی بچه‌ها‌ی اتاق سروده بودیم. سال قبل «قبر»های حاج‌داوود رحمانی و «قیامتی» که برپا کرده بود ما را در خود می‌فشرد. می‌خواستند مدفون‌مان کنند، اما توفیقی نیافتند. ما برخاسته بودیم ، نوروز آمده بود و زندگی همچنان ادامه داشت و قهقهه‌های سرمستانه‌ی ما فضا را پر می‌کرد.  
عید ۶۵ قزلحصار
نوروز نزدیک می‌شد و همه آن را به فال نیک گرفته بودند. نسیم بهاری در راه بود و انجماد زمستانی رخت بر می‌بست. درگیری و تنش در بند ۲ واحد یک قزلحصار که در دوران حاج‌داوود شرایط بسیار سختی داشت به حداقل رسیده بود. همه چیز حکایت از آب شدن یخ‌های موجود در روابط بین زندانیان مجاهد در این بند داشت. من و تعداد دیگری از بچه‌ها ۵ ماه بود که به این بند منتقل شده بودیم. قرار بود از سال نو مخالفت‌ها به کنار نهاده شده و همه در ورزش و دیگر حرکات جمعی بند شرکت کنند.
مجتبی قدیانی که بعدها در کشتار ۶۷ به دار آویخته شد، مسئول فرهنگی اتاق بود و تمام تلاش‌ خود را به خرج می‌داد تا تزیینات داخلی اتاق برای سال نو، به نحو احسن انجام گیرد. تجربه‌ی برگزاری مراسم نوروز در گوهردشت به کمک‌مان آمده بود. ستونی از کاغذ رنگی به شکل آبشار تهیه کرده بودیم که در وسط اتاق از سقف آویزان بود. دور تا دور قفسه‌های اتاق را با کاغذهای رنگی به شکل زیبایی آراسته بودیم. جنب و جوش در اتاق ما تأثیر به سزایی در سطح بند گذاشته بود و به تلطیف روابط میان زندانیان کمک شایانی می‌کرد. کاغذ رنگی‌ها مثل سابق، تشکیل یافته از کاغذهایی بود که دور میوه‌های زمستانی می‌پیچیند. پیش از نوروز، جشن چهارشنبه سوری را نیز طی مراسمی در اتاق‌ گرامی داشتیم. برگزاری جشن‌های ملی همچون شب یلدا و چهارشنبه سوری و نوروز جدا از شور و نشاط و شادابی که به محیط زندان می‌بخشید تأکیدی بود بر هویت ملی‌ و سرشت جداگانه‌ی فرهنگی ما با حاکمان بر میهن‌مان.
 
عید ۶۶ گوهردشت
 
در بند ۲ زندان گوهردشت به سر می‌بردیم و سال تحویل حوالی هشت بامداد بود. کیک بزرگی که تهیه آن را مصطفی اسفندیاری برعهده‌ داشت، با مرارت زیاد آماده شده بود. مسئولیت اجرای برنامه‌های هنری، از جمله تئاتر و میان پرده با حمید لاجوردی بود که به کارش مسلط بود. گروه‌های سرود فارسی و آذری نیز به تمرین مشغول بودند. گروه‌های تزیین سالن که مسئولیت آذین‌بندی حسینیه بند و دکوراسیون صحنه تئاتر را به عهده داشتند نیز همچنان فعال بودند.
فریدون فم تفرشی یک زندانی توده‌ای که در دوران شاه نیز سالیان زیادی را در زندان به سر برده بود سال‌خورده‌ ترین فرد بند بود و نیازمند شارژ روحی. او از نظر جسمی بسیار ضعیف بود و به شدت لاغر و تکیده می‌نمود. عصب‌های کف پاهایش، در اثر ضربه‌های کابل، آسیب دیده بودند و به همین دلیل هنگام راه رفتن تعادل نداشت و از عهده‌ی انجام کارهایش برنمی‌آمد. او برای ما، پیش از تمامی تضاد‌های سیاسی و ایدئولوژیکی که با او داشتیم، یک انسان رنج‌دیده بود و در کنار ما و در زیر یک سقف به سر می‌برد. به هنگام تحویل سال و به هنگام ورود به سالن حسینیه، تک به تک بچه‌های اتاق‌مان به سمت او که روی زمین نشسته بود رفته و با بوسیدن رویَش فرا رسیدن عید را از صمیم قلب به او تبریک گفتیم. مصطفی اسفندیاری که مسن‌ترین‌مان بود جلو و من که مسئول اتاق بودم پشت سر او قرار داشتم. هیچ‌گاه صورت پیرمرد را فراموش نمی‌کنم. چشمان بی‌فروغ‌اش، درخشش عجیبی یافته بود. تلاش می‌کرد هر بار از زمین بلند شود و تمام قد در برابرمان بایستد. من یا شاید همه‌ی ما، در آن لحظه‌ به آن‌چه که او و دوستانش بر ما روا داشته بودند، فکر نمی‌کردیم و بیش‌تر به وظیفه‌ی انسانی خود، فارغ از مرزبندی‌های رایج سیاسی می‌اندیشیدیم.
کاغذ‌های رنگی و «عیدتان مبارک» که به زبان‌های مختلف فارسی، آذری و کردی نوشته شده بودند از سقف حسینیه آویزان بودند. سن زیبایی تهیه شده بود. گروه سرود فارسی و آذری، با انگیزه و احساس بسیار قوی ترانه «بهاران خجسته باد»، «آزادی» فرخی یزدی و نیز سرودهای زیبا، دل انگیز و ماندگار آذری را اجرا کردند. آن روز مصطفی اسفندیاری »الهه ناز» را به زیبایی خواند. احمدرضا محمدی مطهری نیز حاجی فیروز بود و محمود سمندر پانتومیم اجرا کرد. در حین اجرای مراسم، سیدحسین مرتضوی رئیس زندان و پاسدارانش از بیرون به شیشه‌های سالن سنگ پرتاب می‌کردند و با فریاد می‌گفتند: نخوان! منافق نخوان! مرگ بر منافق! ولی حمله و یورشی به بند صورت نگرفت. در بندهای دیگر بچه‌ها آلات موسیقی هم درست کرده بودند. علی بلوریان با لیوان‌های آب سنتور درست کرده بود و به زیبایی می‌نواخت.
 
عید ۶۷ گوهردشت
زندانیان مذهبی و غیرمذهبی مدتی بود که در بندهای جداگانه تقسیم شده بودند. گویا مقدمات پروژه‌ی «پاکسازی» زندان‌ها چیده می‌شد. زندان مانند جامعه در تک و تاب بود. این بار اثرات جنگ شهرها در زندان هم احساس می‌شد. در آسمان هواخوری، موشک «اسکاد بی» را که به سمت تهران می‌رفت دیده بودیم. چند صباحی از اصابت موشک هواپیماهای عراقی به دیوار زندان نگذشته بود. هرچند هرگونه حرکت جمعی در سطح بند ممنوع شده و امکان برگزاری مراسم نوروز را به شکل عمومی نداشتیم اما با هماهنگی‌ای که از پیش در سطح بند شده بود مراسم را برگزار کردیم. بند به چند مجموعه تقسیم شده بود و هر مجموعه جداگانه مراسم نوروز را اجرا می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند این آخرین نوروزی است که در کنار هم برگزار می‌کنیم.
 
 
عید ۶۸ اوین
جان ‌به در بردگانی بودیم که کشتار ۶۷ را به تازگی پشت سر گذاشته و از گوهردشت به اوین منتقل شده بودیم. در روزهای تابستان نحسی که از سر گذرانده بودیم، هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم شاهد آمدن بهاری دوباره باشم. ولی بهار از راه رسیده بود و دوباره خانه را از طراوت و شادابی می‌آکند. مسئول بند بودم، مثل سال‌های قبل دوباره تمام‌ اتاق‌ها، راهرو، حمام‌، توالت و حیاط زندان را شستیم و گرد و غبار از چهره‌ی زندان زدودیم. پاسداران با تعجب ما را نگاه می‌کردند، انتظار نداشتند بعد از آن کشتار دوباره کمر راست کنیم.
دل و دماغ هر ساله نبود و مراسم عید مانند قبل گسترده برگزار نشد. با این حال فرصت را غنیمت شمرده در اتاقمان مراسم ساده‌ای را برگزار کردیم. به جایش بچه‌ها درصدد بودند با سابیدن سکه‌‌های ۵ تومانی و تبدیل آن به قلب و شمع، گردن‌بندهایی طلایی برای مادران شهدا تهیه کنند.
به‌ مناسبت نوروز و سال نو، «عواطف» زندانبانان نیز گل کرده و دژخیمان بالاخره به مادر صونا اجازه دادند تا دو فرزندش هوشنگ و عباس(ابراهیم) محمد رحیمی را ملاقات کند. مادر به همراه دو دخترش سهیلا و مهری در اوین اسیر بود و در خلال قتل‌عام‌، دو دخترش به جوخه‌ی اعدام سپرده شده بودند. پیرزن تا مدت‌ها نمی‌دانست بر سر هوشنگ و عباس‌ چه رفته است؟ یک فرزند و نوه‌اش را در سال ۶۰ از دست داده بود و عمو جلیل همسرش و روح‌انگیز دخترش نیز مدت‌ها در اسارت رژیم بودند. هوشنگ بعد از آزادی در سال ۷۰، دوباره دستگیر و در سال ۷۱ جاودانه شد. بدون آن که رژیم حتا مسئولیت دستگیری‌اش را بپذیرد. هوشنگ از عواطف مادر می‌گفت و این که او چگونه آن‌ها را در آغوش گرفته و مویه کرده بود. بدون شک حتا یادآوری آن‌چه که بر او رفته، دردناک است و فاجعه‌بار. هوشنگ و عباس با هدایای مادر بازگشتند. من هر بار که هوشنگ را می‌دیدم، بی‌اختیار به یاد مادر صونا می‌افتادم و مصیبتی که متحمل شده بود. ما را گریزی از عواقب آن‌چه که در قتل‌عام‌ها گذشته بود، نبود و نیست.
 
عید ۶۹ اوین
 
در سالن ۶ «آموزشگاه» زندان اوین بودیم و سبزه‌ها در اتاق‌ها می‌روئیدند و سفره‌های هفت‌سین چیده می‌شدند و دوباره ما لباس نو می‌پوشیدیم، اتاق به اتاق می‌رفتیم و سال نو را تبریک می‌گفتیم و جای خالی «موسی» و همه‌ی شهدا و به ویژه بچه‌هایی را که در قتل‌عام تابستان ۶۷ پر- پر شده بودند، گرامی می‌داشتیم و مثل هرسال، به همدیگر نوید پیروزی می‌دادیم و آرزوی سالی خوش می‌کردیم.
محمود رویایی با لنگ کراواتی زده و در بند رژه می‌رفت. امیرانتظام نتوانست خوشحالی خود را پنهان کند و گفت: بعد از سال‌ها چشم‌مان به جمال کراوات روشن شد! واقعاً دلش برای کراوات تنگ شده بود. …
خمینی مرده بود و ما همچنان زنده بودیم. یادش به خیر موقع روبوسی ابوالحسن مرندی بغل دست من ایستاده بود و پیراهنی نو به تن داشت، سرش را بغل گوشم گرفت و گفت از وقتی این پیراهن نو را پوشیدم نمی‌دونم دست‌هام رو کجا بذارم. از خنده غش کرده بودم. بعد از مراسم روبوسی، همه‌ی بچه‌های بند در یکی از اتاق‌ها جمع شدند. بقیه نیز در راهرو نشسته بودند. آدم بود که از سرو کول هم بالا می‌رفت.
موضع‌گیری سیاسی نداشتیم به همین دلیل منطقی نبود که نوروزمان را نیز در خفا جشن بگیریم و آن را نیز از خودمان دریغ بداریم.
مراسم با خواندن شعر «جان نامیرا» توسط من آغاز شد که وصف حال ما پس از کشتار ۶۷ بود. 
 
چه شکوهی دارد
جان نامیرای دریاها
هرچه از آبش می‌نوشند
هر چه از ماهیش می‌گیرند
باز دریا آبی‌ست
باز دریا لبریز ماهی‌ست
 
چه راز شیرینی‌ست
در سرسبزی ما
هرچه خزان
سبزمان را می‌گیرد
باز سرسبزیم
هر چه تاریکی از ما
ستاره می‌چیند
باز هر شب
بر شاخه گل داریم
 
چه شکوهی دارد
راز سرسبزی و سرشاری ما
 
بعد شعر «هفت‌سین» [که در بالا آمده] خوانده شد. … مرحوم دکتر یحیی نظیری چند ترانه‌ی زیبای قدیمی را با صدایی دلنشین اجرا کرد. گویی که پیرانه سر، جوانی از سر گرفته بود.
سرانجام محمود رویایی شعر «نوروز» را خواند که به تازگی در زندان سروده شده بود و من آن را از حفظ کرده بودم.
 
نگرانم
اگر چه پنجره باز است و برگ گل آبی‌ست
اگر چه در رگان مرگ
حبابی شکفته می‌شود و شب آفتابی‌ست
با این همه نگرانم
در تمام فصول
کسی مغلوب می‌شود و کسی پیروز
کسی عریان‌تر از خدا به زیر باران می‌دود
کسی در بازار جهان نانی می‌خرد و جانی می‌دهد
و کسی برای دلبرکش نی‌لبک می‌زند
 
در تمام این فصول
من نگرانم
نوروز
امروز یا دیروز
یا هر روز ابری و آفتابی
که جهان پوشیده‌ی شرمی عنابی‌ست
من نگران چشم‌های تو هستم
که کی گشوده می‌شوند
 
مراسم نوروز تا پاسی از شب با شعر و آواز ادامه یافت. 
 
 
نوروز ۷۰ را هم در زندان بودم و هنوز آنان که دل‌شان برای آزادی میهن می‌تپد نوروز را در زندان جشن می‌گیرند. 
 
 
ایرج مصداقی
 
نوروز ۱۳۹۳
 

 

 

Published in: on 20 مارس 2014 at 3:30 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه