فدريکو گارسيا لورکا!در ساعت پنج عصر!با صدای شاملو!

Advertisements
Published in: on 31 مه 2014 at 7:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Poet on Wall Street

Poet on Wall Street

Lorca, Poet in New York

Federico García Lorca was on Wall Street when the stock market crashed on Black Thursday in 1929. He described the scene in a letter to his family in Granada: ‘I spent more than seven hours mingling with the crowd when the panic was at its height. I just couldn’t leave. Everywhere one looked, there were men shouting and arguing like animals and women crying.’ The poet’s tone, like most of his letters home from a year-long stint in New York, was of a man astonished, giddy even, at the differences in culture and behaviour. Wall Street, even before the crash, was unlike anything he had ever seen:

It is a spectacle of all the world’s money, in all its unbridled splendor and cruelty. I couldn’t begin to describe the tumult and hugeness of it all—the voices, the shouts, the running to and fro, the elevators, the poignant, Dionysian worship of money. […] It is here that I have gotten a clear idea of a multitude fighting over money. It is a true world war, with a faint trace of courtesy.

The first published draft of his poem ‘Dance of Death’ was dated December 1929, roughly two months after Black Thursday. The astonishment was gone; instead the poem’s language struggles to remain stoic amid seeing the dead landscape. Near the end of the poem, the feigned coldness gives way to shock and disappointment with the exclamation ¡Ay, Wall Street!

During a lecture in Madrid in 1932, the poet recounts his poem as well as his initial feelings about Wall Street:

The terrible, cold, cruel part is Wall Street. Rivers of gold flow there from all over the earth, and death comes with it. There, as nowhere else, you feel a total absence of the spirit: herds of men who cannot count past three, herds more who cannot get past six, scorn for pure science and demoniacal respect for the present. And the terrible thing is that the crowd that fills this street believes the world will always be the same, and that it is their duty to keep that huge machine running, day and night, forever.

***

Dance of Death

by Federico García Lorca
(from his collection of poems, Poet in New York)

The mask. Look how the mask
comes from Africa to New York.

They are gone, the pepper trees,
the tiny buds of phosphorus.
They are gone, the camels with torn flesh,
and the valleys of light the swan lifted in its beak.

It was the time of parched things,
the wheat spear in the eye, the laminated cat,
the time of great rusting bridges
and the deathly silence of cork.

It was the great gathering of dead animals
pierced by the swords of light.
The endless joy of the hippopotamus with cloven feet of ash
and of the gazelle with an immortelle in its throat.

In the withered, waveless solitude,
the dented mask was dancing.
Half of the world was sand,
the other half mercury and dormant sunlight.

The mask. Look at the mask!
Sand, crocodile, and fear above New York.

Canyons of lime imprisoned an empty sky,
where the voices of those who die under the guano were heard.
A pure, naked sky, identical with itself,
with the down and the keen-edged iris of its invisible mountains.
It finished off the slenderest stems of song
and was swept away toward channels of sap,
through the stillness of the last parades,
lifting pieces of mirror with its tail.

While the Chinaman wept on the roof,
not finding the nude of his wife,
and the bank director was watching the gauge
that measures the cruel silence of money,
the mask arrived on Wall Street.

It isn’t a strange place for the dance,
these cemetery niches that turn the eyes yellow.
Between the sphinx and the bank vault, there is a taut thread
that pierces the heart of all poor children.
The primitive impetus dances with the mechanical one,
unaware, in their frenzy, of the original light.
Because if the wheel forgets its formula,
it will sing nude with herds of horses;
and if a flame burns the frozen blueprints,
the sky will have to flee before the tumult of windows.

This isn’t a strange place for the dance, I tell you.
The mask will dance among columns of blood and numbers,
among hurricanes of gold and groans of the unemployed,
who will howl, in the dead of night, for your dark time.
Oh, savage, shameless North America!
Stretched out on the frontier of snow.

The mask. Look at the mask!
Such a wave of mire and fireflies above New York!

I was on the terrace, wrestling with the moon.
Swarms of windows riddled one of the night’s thighs.
The sweet sky-cattle drank from my eyes
and breezes on long oars
struck the ashen store windows on Broadway.

The drop of blood looked for light in the star’s yolk
so as to seem a dead apple seed.
The prairie air, driven by the shepherds,
trembled in fear like a mollusk without its shell.

But I’m sure there are no dancers
among the dead.
The dead are absorbed in devouring their own hands.
It’s the others who dance with the mask and its vihuela.
Others, drunk on silver, cold men,
who sleep where thighs and hard flames intersect,
who seek the earthworm in the landscape of fire escapes,
who drink a dead girl’s tears at the bank
or eat tiny pyramids of dawn on the street corners.

But don’t let the Pope dance!
No,
don’t let the Pope dance!
Nor the kind,
nor the millionaires with blue teeth,
nor the barren dances of the cathedrals,
nor builders, nor emeralds, nor madmen, nor sodomites.
Only this mask.
This mask of ancient scarlet fever.
Only this mask!

Cobras shall hiss on the top floors.
Nettles shall shake courtyards and terraces.
The Stock Exchange shall become a pyramid of moss.
Jungle vines shall come in behind the rifles
and all so quickly, so very, very quickly.
Ay, Wall Street!

The mask. Look at the mask!
And how it spits its forest poison
through New York’s imperfect anguish!

Published in: on 31 مه 2014 at 1:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نیروی سپاه رژیم ایران درصدد است در کنار سد «کولسه» واقع در شهرستان سردشت شرق کردستان مرکزی ویژه برای شنود مکالمات, جاسوسی‌کردن و نظارت استخباراتی احداث کنند . این برنامه سپاه 24 ساعته است.

دومین مرکز بزرگ جاسوسی سپاه پاسداران رژیم ایران

مه 30, 2014

2be3b5b2a2cd4df791d8fc18a9484203_91859698938903840885نیروی سپاه رژیم ایران درصدد است در کنار سد «کولسه» واقع در شهرستان سردشت شرق کردستان مرکزی ویژه برای شنود مکالمات, جاسوسی‌کردن و نظارت استخباراتی احداث کنند . این برنامه سپاه 24 ساعته است.

نیروگاه و سد سردشت یکی از مهمترین وبزرگترین نیروگاه های آبی ایران و شرق کردستان است.

هم‌اکنون سپاه در نظر دارد مرکزی برای جاسوسی در کنار سد بسازد که به نقل از یک منبع آگاه, آن مرکز , دومین مرکز بزرگ جاسوسی در کل ایران و شرق کردستان است.

این مرکز می‌تواند در زمینه بیشتر ملیتاریزه کردن شرق کردستان بسیار خطرآفرین باشد و تنش‌های نظامی را در شرق متمرکز سازد.

 

 

21dc62fdd5fe3f29cb526bff2e28bb84_4642646618_de4ee8ca2a

8e4ac6a29ddd72af33eb621632362746_sed-kolese

Published in: on 30 مه 2014 at 9:20 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

رواداری سرکوب گر – بخش نخست (هربرت مارکوزه- ترجمه پارسا نیکجو) نویسنده: هربرت مارکوزه برگردان: پارسا نیک جو

 

رواداری سرکوب گر – بخش نخست (هربرت مارکوزه- ترجمه پارسا نیکجو)
 
 

 

نویسنده: هربرت مارکوزه

برگردان: پارسا نیک جو

این جُستار، ایده ی رواداری را در جامعه ی صنعتي پیشرفته ی ما بررسی می کند. نتیجه ای که بدان خواهیم رسید آن است که واقعیت یافته گیِ هدفِ رواداری، در گرو نارواداری با سیاست ها، رویکردها و افکار رایج و چیره، و گسترش رواداری با سیاست ها، رویکردها و افکار غیر قانونی یا سرکوب شده است. به عبارت دیگر، امروزه رواداری بار دیگر به همان صورتي ظاهر می شود که در بدو پیدایش خود، در آغاز دوران مدرن بود، یعنی هدفي جانب دارانه، نظر و عملی ضد حکومتی و آزادی بخش. برعکس، امروزه آن چه رواداری خوانده و بدان عمل می شود، در بسیاری از موثرترین جلوه های اش، در خدمت و موجب ستم گری است.

نگارنده خود نیک آگاه است که در حال حاضر، هیچ قدرت و اقتدار و دولتی وجود ندارد که در عمل، پای بند رواداری آزادی بخش باشد، اما بر این باور است که این وظیفه ی خطیر روشنفکر است که با فراخواندن و پاسداری از امکان های تاریخی- امکان هایی که به نظر می رسد به اتوپیا تبدیل شده اند- به صورت انضمامی، سامان ستم گری را در هم شکند تا با باز شدن فضای ذهنی، بتوان تشخیص داد و دریافت که ماهیت این جامعه چیست و چه می کند.

رواداری̊ غایتی در خود است. خشونت زدایی و کاهش سرکوب، همان قدر که برای ایمنی و حفاظت از انسان و حیوان در برابر قساوت و تجاوز ضروری است، از پیش شرط های آفرینش جامعه ی انسانی نیزبه شمار می رود. چنین جامعه ای هنوز وجود ندارد؛ خشونت و سرکوب در مقیاسی جهانی، شاید بیش از پیش مانع پیش روی به سوی چنین جامعه ای است. اکنون خشونت و سرکوب در اُّشکالی مانند سیاست بازدارنده گی علیه جنگ هسته ای، اقدام پلیس علیه براندازی، یاری رسانی های فنی در پیکار علیه امپریالیسم و کمونیسم، شیوه های برقراری صلح در کشتارهای همه گانی نو استعماری، ترویج و اجرا می شود، و به گونه ای یکسان مورد حمایت دولت های دموکراتیک و فرمان̊ بَرخواه/ توتالیتر قرار می گیرد، و مردمِ تابع این دولت ها نیز به گونه ای آموزش دیده اند که این اُعمال را به مثابه اُعمالی ضروری برای حفظ وضع موجود تایید می کنند. امروزه رواداری در قبال سیاست ها و موقعیت ها و رفتارهایی گسترش یافته، که در واقع نباید با آن ها رواداری کرد، زیرا آن ها فرصت های آفرینش زنده گي بدون ترس و فلاکت را اگر نابود نکنند، سد خواهند کرد. 

این گونه رواداری، تحکیم کننده ی خودکامه گی اکثریت است، امری که لیبرال های اصیل̊ مخالف آن بودند. جایگاه سیاسی رواداری دگرگون شده است: در حالی که کم و بیش بی سرو صدا و قانونی، رواداری در قبال اپوزیسیون کنار گذاشته شده است، در قبال سیاست های رسمی و تثبیت شده به رفتاری اجباری و شایسته تبدیل شده است. رواداری از حالت فعال به منفعل و از حالت عملی به بی عملی تبدیل شده است: آزادي عمل دست اندرکاران و مراجع قانونی و رسمی. در حقیقت این مردم اند که با دولت رواداری می کنند، دولت نیز با اپوزیسیونی که در درون و چارچوب تعیین شده از سوی مراجع قانونی قرار دارد، رواداری می کند.

اکنون رواداری با آن چه از بیخ و بُن شر است، امری نیک به نظر می رسد، زیرا در خدمت هم بسته گی و رفاه و رونق بیشتر همه گان است. امروزه رواداری با احمق سازي نظام مند و هم سان کودکان و بزرگ سالان به وسیله ی تبلیغات، آزاد کردن خوی ویرانگری در راننده گی های پرخاش گرانه، استخدام و تربیت نیروهای ویژه، رواداری عاجزانه و خوش دلانه نسبت به نیرنگ های آشکار تجاری سازی، هدردهی و برنامه ریزی های منسوخ، دیگر گمراهی و انحراف به شمار نمی آید، بل آن ها عوامل ذاتی نظامی اند که از پرورش رواداری̊ به سان ابزاری برای تداوم حیات خود و سرکوب بدیل خود استفاده می کند. دست اندرکاران و مراجع آموزش، اخلاق و روان شناسی در حالی که علیه افزایش میزان بزهکاری نوجوانان بسیار هیاهو می کنند، اما علیه نمایش پُر شکوه سلاح های پرقدرت- موشک ها، راکت ها و بمب ها- در کلام و کردار و تصاویر، که بیان گر بزهکاری به کمال رسیده ی کل تمدن است، هیچ صدایی از آن ها در نمی آید.

بر اساس یکی از گزاره های دیالک تیکی، این کل است که تعیین کننده ی حقیقت است- البته نه بدان معنا که کل مقدم یا برتر از اجزایش است- بل بدین معنا که این ساختار و کارکرد کل است که تمامی موقعیت ها و نسبت های جزیی را تعیین می کند. بنابر این، در جامعه ی سرکوب گر، حتا جنبش های پیشرو، بسته به میزان پذیرش قواعد بازی، در معرض این تهدید قرار دارند که به ضد خود تبدیل شوند. یکی از بحث انگیز ترین موارد، استفاده از حقوق سیاسی ( مانند انتخابات، نامه نوشتن های سرگشاده به مطبوعات و سناتورها، راه پیمایی های اعتراضی، البته به شرط آن که از خشونت متقابل بپرهیزند) در جامعه ای است که اداره ی آن به تمامی در خدمت مدیریتی است که بیان گر وجود آزادی های دموکراتیک است، آزادی هایی که در واقع مضمون شان دگرگون گشته و کارآمدی شان از دست رفته است. در چنین صورتی، آزادی( عقیده، گردهم آیی، بیان) به ابزاری برای تبرئه ی برده گی تبدیل می شود. با این همه ( و فقط همین جاست که گزاره ی دیالک تیکی [ رابطه ی کل و جزء] به تمامی̊ درون مایه ی خود را آشکار می کند) وجود و اِعمال این آزادی ها، پیش شرطِ احیاي کارکرد اصیل اپوزیسیونی آن هاست، البته به شرط این که، کوشش برای فراتر رفتن از محدودیت های( اغلب خود خواسته ی) آن ها تشدید شود. به طور کلی، ارزش و کارکرد رواداری، تابع رواج برابری در جامعه ای است که رواداری در آن عملی می شود. قوام و دوام رواداری، خود تابع ملاک های مبرم تری است: گستره و حد و مرز رواداری را نمی توان بر حسب اجتماع خاص خود تعریف کرد. به عبارت دیگر، رواداری فقط هنگامی غایتی در خود است که به راستی همه گانی و عام باشد، یعنی هم حکومت کننده گان بدان عمل کنند هم حکومت شونده گان، هم اربابان هم رعایا، هم نیروهای انتظامی هم قربانی های آنان. و چنین رواداری همه گانی و عامی، فقط هنگامی امکان پذیر است که هیچ دشمن واقعی و فرضی، نیازی نداشته باشد که پرورش خشونت نظامی و تخریب مردم را به مصلحتی ملی تبدیل کند. تا هنگامی که این شرایط حاکم نباشد، شرایط معناداری رواداری بر مبنای نابرابری های نهادی شده ( و بی تردید سازگار با برابری قانونی) یعنی ساختار طبقاتی جامعه، متعین و مشخص می شود. در چنین جامعه ای، رواداری موجود̊ محدود می شود به زمین دوگانه ی خشونت یا سرکوب قانونی ( پلیس، نیروهای مسلح و انواع گاردها) و حفظ موقعیت، منافع و پیوندها ی اساسی طبقه ی ممتاز.

این محدودیت های نهادي رواداری، به طور معمول، مقدم بر محدودیت های آشکار حقوقی است که دادگاه ها، رسوم، حکومت ها و… تعریف می کنند ( برای مثال، «خطر آشکار حال حاضر»، تهدید امنیت ملی و الحاد). در چارچوب چنین ساختار اجتماعی، با خیالی آسوده می توان رواداری را اعلام و اجرا کرد. و این دو گونه است: یک، رواداری منفعل با نگرش ها و ایده های ریشه دار و تثبیت شده، حتا اگر آثار زیان بار آن ها بر انسان و طبیعت آشکار باشند؛ و دو، رواداری فعال و رسمي راست ها و چپ ها، نه تنها با جنبش های خشونت آمیز، بل با جنبش های صلح آمیز، نه فقط با حزبِ نفرت، بل با حزبِ انسانیت. من این رواداری غیر جانب دارانه را تا جایی که با خود داری کردن از جانب داری، در عمل از دستگاه آماده و تثبیت شده ی تبعیض̊ حمایت می کند، رواداری «انتزاعی» یا «ناب» می نامم.

در حقیقت، آن رواداری که گستره و درون مایه ی آزادی را گسترش و تعمیق  می دهد همواره جانب دار بوده است- نارواداری در برابر چهره های اصلی وضع موجود سرکوب گر- مساله فقط میزان و گستره ی نارواداری بوده است. در جامعه ی لیبرالِ پایدار و تثبیت شده ي انگلستان و ایالات متحده، حتا آزادي گفتار و گردهم آیی دشمنان رادیکال جامعه نیز پذیرفته شده است، البته به شرط آن که، آن ها از کلمه به کنش و از گفتار به کردار گذر نکنند.  با تکیه بر کارآمدی محدودیت های نهادی که ساختار طبقاتی تحمیل می کند، چنین به نظر می رسد که رواداری، روال عمومی جامعه است. اما نظریه ی لیبرالیستی، پیش از این برای رواداری پیش شرط مهمی قرار داده بود:

« رواداری فقط شامل انسان هایی می شود که به مرحله ی کمال توان های ذهنی شان رسیده اند» جان استوارت میل در این جا فقط درباره ی کودکان و اقلیت ها سخن نمی گوید، بل آن را شرح و بسط می دهد:

« آزادی را به مثابه یک اصل، نمی توان در وضعی پیش از موقع به کار بست، وضعی که در آن مردم پذیرای آن نیستند تا با گفت و گوی آزاد و برابر رشد کنند».

در این وضع پیش از موقع، انسان ها شاید هنوز بربر[ درنده خو و بی فرهنگ] باشند، و « استبداد̊ شیوه ی مشروع حکومت در میان این بربرهاست، البته به شرط آن که هدف نهایی استبداد پیش رفت آنان باشد، و وسایل با تاثیر عملی آن در رسیدن به هدف توجیه شود».

این جمله ي میل که بارها نقل شده است، معنای ضمنی ناآشنایی هم دارد که مضمون این جمله، در پیوند با آن است، و آن: پیوند درونی میان آزادی و حقیقت است. از سویی حقیقت̊ غایتِ آزادی است، و آزادی را باید با حقیقت̊ تعریف و تحدید کرد. و از سوی دیگر به چه معنا، آزادی می تواند به منزله ی حقیقت باشد؟ آزادی یعنی خود̊ مختاری و خود̊ گردانی، این تعریف از آزادی در واقع یک همان̊ گویی است، اما همان̊ گویي که از نتایج مجموعه ی کاملی از احکام ترکیبی است. این تعریف، شرط های توانایی تعیین زنده گی شخص را بیان می کنند: توانایی تعیین چه باید کرد و چه نباید کرد، چرا باید تن در داد و چرا نباید تن در داد. مساله ی امکان پذیر ساختن چنین همسازی میان هر آزادی فردی با آزادی دیگری، نه یافتن سازش میان رقبا، یا میان آزادی و قانون، منافع فردی و عمومی، رفاه خصوصی و همه گانی در جامعه ای با ثبات، بل مساله، آفریدن جامعه ای است که در آن انسان دیگر برده و سرسپرده ی نهادهایی نباشد که خود̊ مختاری را از همان آغاز، تضعیف و سست می کنند. به بیانی دیگر، آزادی هنوز باید آفریده شود، حتا در آزادترین جوامع موجود. البته سمت و سویی که باید در پی آزادی بود، و دگرگونی های نهادی و فرهنگی ای که برای رسیدن به این هدف، ممکن است یاری دهنده باشند، دست کم در تمدن توسعه یافته فهم پذیراند، بدین معنا که می توان آن ها را برپایه ی تجربه و خرد انسانی، تشخیص داد و طراحی کرد.

در کنش متقابلِ میان تئوری و پراتیک، راه حل های درست و نادرست̊ تشخیص پذیر می شوند، البته این تشخیص پذیری هیچ گاه برپایه ی شواهد ضروری و به صورت اثباتی امکان پذیر نیست، بل فقط بر پایه ی یقین منطقی، امکان بخردانه و نیروی اقناع کننده ی نفی̊ قابل تشخیص است، زیرا امر مثبتِ حقیقی̊ جامعه ی آینده است، درنتیجه امری فراسوی تعریف و تعیین کردن های خشک و بی روح است ، حال آن که امر مثبتِ موجود، امری است که باید بر آن چیره شد و آن را پشت سر گذاشت. اما تجربه و فهم جامعه ی موجود ممکن است قادر به شناسایی عواملی شود که ما را از رسیدن به جامعه ی آزاد و خرد̊ بنیاد باز می دارد ، یعنی هر آن چه که امکان های آفریدن چنین جامعه ای را تخریب و منحرف می کند. آزادی̊ رهاسازی است، فراشُد تاریخی ویژه ای در تئوری و پراتیک، که درست و نادرست و صدق و کذب ویژه ای دارد.

قطعی نبودن امکان این تمایز[ تمایز بین درست و نادرست، صدق و کذب] هر چند به حذف عینیت تاریخی نمی انجامد، اما آزادی اندیشه و بیان را به مثابه پیش شرط کشف راه آزادی، الزامی می کند، یعنی رواداری را الزامی می کند. با این وصف، این رواداری نمی تواند در برابر درون مایه های بیان، در گفتار و در کردار، بی تمایز و بی تفاوت و یکسان باشد، یعنی نمی تواند حامی گفتار و کردار نادرستی باشد که در تضاد و تقابل با امکان های رهاسازی است، چنین رواداریِ بی تفاوت و بی تمایزی البته در مناظره های بی ضرر، گفت و گوها و در بحث های علمی موجه است و در کار علمی و دینِ شخصی̊ ناگزیر. اما آن جا که آرامش و آزادی و شادکامی زنده گی اجتماعی در خطر است، جامعه نمی تواند بی تفاوت باشد. در این جا، مسلم است که چیزهایی را نمی توان گفت، ایده هایی را نمی توان بیان کرد، سیاست هایی را نمی توان پیشنهاد داد، رفتارهایی را نمی توان مجاز شمرد، بدون چنین تفکیک ها و تمایزهایی̊ رواداری به ابزارِ تداوم برده گی تبدیل می شود.

پیش از این «خطرمدارای ویران گر» ( بودلر) و «بی طرفی خیرخواهانه» در عرصه ی هنر تشخیص داده شده است: بازار، که با مساوات کامل ( هر چند که اغلب با فراز و فرودهای غیر منتظره ای توام است) هنر، ضد هنر و غیر هنرِ همه ی سبک ها، مکتب ها و فُرم های ممکن و متضاد را در خود جذب کرده است، با غرور تمام ورطه ی گرمی را تدارک دیده که تاثیر هنر رادیکال و اعتراض هنر علیه واقعیت رسمی را در خود فرو می بلعد. با این همه، سانسورهنر و ادبیات̊ تحت هر شرایطی اقدامی ارتجاعی است. هنر راستین̊ تکیه گاه ستم گری نیست و نمی تواند باشد، و شبه هنری که می تواند چنین تکیه گاهی باشد، هنر نیست. هنر در برابر تاریخ می ایستد، در برابر تاریخی که تاریخ ستم گری بوده است. زیرا هنر، واقعیت را تابع قواعدی غیر از قواعد عام و رسمی می کند: در واقع قواعدِ فُرم که واقعیت متفاوتی می آفریند، بیان گر نفی قواعد عام و رسمی است، حتا آن گاه که هنر، واقعیت رسمی را به تصویر می کشد. اما در پیکار با تاریخ، هنر̊ خود را تابع تاریخ می کند. و این گونه است که تاریخ̊ وارد هنر می شود و بخشی از وجه تمایز بین هنر و شبه هنر می گردد. بنابر این، آن چه روزگاری هنر بود، شبه هنر می شود. فُرم ها، سبک ها و کیفیات هنریِ پیشین، شیوه های اعتراض و انکار پیشین̊ نمی توانند در جامعه ای متفاوت و علیه جامعه ای متفاوت بار دیگر خلق شوند. البته آثار هنری راستینی وجود دارند که حامل پیام سیاسی ارتجاعی اند- آثار داستایوسکی از این دسته اند- اما بعد، این پیام را خود اثر هنری حذف می کند: درون مایه ی سیاسی ارتجاعی در فُرمِ هنری استحاله می یابد، یعنی در اثر به مثابه ادبیات.

رواداری با آزادی بیان، بهبود و پیشرفت در مسیر رهاسازی است، نه به این علت که حقیقت عینی وجود ندارد، و بهبود به ناگزیر باید حاصل سازش بین افکار گوناگون باشد، بل بدین علت که حقیقتی عینی وجود دارد که آن را می توان کشف کرد، و فقط با آموختن و درک آن می توان و «باید» برای نیک بختی بشریت آن را واقعیت بخشید. این «باید»ِ همه گانی و تاریخی̊ بی واسطه و آشکار در دسترس نیست:  بل باید با «برش  و گسست» از، و «تلاشی و تکه تکه کردن» ساخت̊ مایه ی داده شده کشف شود. جدایی حق و باطل، نیک و بد، درست و نادرست. و آن سوژه ای که «بهبود» اش تابع پراتیک پیشرونده ی تاریخی است، هر انسان به مثابه انسان است، و پذیرش این همه گانیت، در این بحث بازتاب می یابد که هیچ گروه و فردی را پیشاپیش مستثنا نکنیم. اما حتا این ویژه گی فراگیر رواداری لیبرالیستی، دست کم در عرصه ی تئوری، بر این گزاره بنا شده بود که انسان ها ( بالقوه) افرادی هستند که می توانند شنیدن و دیدن و حس کردن را خودشان بیاموزند، فکرشان را شرح و بسط دهند، منافع و حقوق و توانایی های حقیقی شان را به چنگ آورند، گذشته از این می توانند مخالف افکار و اقتدار رسمی باشند. این منطق آزادی بیان و گردهم آیی بود. رواداری همه گانی̊ هنگامی پرسش برانگیز می شود که دیگر این منطق حاکم نباشد، یعنی هنگامی که رواداری در برابر افرادی عملی شود که فریب خورده و شست و شوی مغزی داده شده اند، کسانی که افکار اربابان شان را به منزله ی افکار خویش̊ طوطی وار تکرار می کنند، کسانی که «دیگر̊ فرمانی»[ فرمان بری از دیگری] برای شان به «خود̊ فرمانی» تبدیل شده است.

 هدف نهایی رواداری حقیقت است. با توجه به پیشینه ی تاریخی آشکار می شود، تصوری که از حقیقت در ذهن سخن گویان راستین رواداری وجود داشته است، بسی فراخ دامن تر و متفاوت تر از تصور حقیقت در منطق گزاره ای و تئوری علمی است. جان استوارت میل از حقیقتی سخن می گوید که در طول تاریخ̊ آزار دیده و شکنجه شده است و به علت «قدرت ذاتی» اش بر این شکنجه و آزار پیروز نمی شود، در واقع، حقیقت̊ قدرت ذاتیِ پیروز شدن «علیه دار و درفش و سیاهچال ها» را ندارد. میل، حقیقت هایی را بر می شمارد که بی رحمانه و با موفقیت بر سر دارها و در سیاهچال ها سر به نیست شده اند، حقیقت هایی مانند: آرنولد اهل برشیا، فِرا دول سینو، ساوُنارولا، آلبی جنسیانس، والدن سیانس، لولاردز، و هوستیس. رواداری پیش و بیش از هر چیزی، بهر ملحدان است، زیرا جاده ی تاریخی به سوی انسانیت، به مثابه الحاد پدیدار می گردد. الحاد، آماج آزار و شکنجه ی قدرت بوده است. با این همه، الحاد به خودی خود، مظهر حقیقت نیست. ملاک پیشرفت در جاده ی آزادی، که میل بر مبنای آن درباره ی این جنبش ها داوری می کند، جنبش دین پیرایی است. این ارزیابی̊ پسا امر واقع / پسا رویدادی است، فهرست او نیز در برگیرنده ی اضداد است( ساوُنارولا هم ممکن بود فِرا دول سینو را بسوزاند). حتا ارزیابی پسا امر واقع از حقیقت̊ خود بحث انگیز و جدل آفرین است: تاریخ̊ این داوری را تصحیح می کند، هر چند خیلی دیر. البته این تصحیح نه به قربانیان کمکی می کند و نه دژخیمان آنان را تبرئه می کند. با این همه، درس روشنی به ما می دهد: نارواداری، پیش رفت در جاده ی آزادی را به تاخیر انداخته است و سلاخی و شکنجه ی بی گناهان را صدها سال طولانی تر کرده است. آیا این موارد درستی مدعای رواداری ناب و بدون تمایز را ثابت می کند؟ آیا موقعیتی تاریخی را می توان یافت که در آن رواداری ناب، مانع آزادی بوده باشد و تعداد قربانیان وضع موجود را چند برابر کرده باشد؟ آیا ضمانت بدون تمایز حقوق و آزادی های سیاسی می تواند سرکوب گر باشد؟ آیا رواداری ناب می تواند در خدمت مهار و کنترل دگرگونی کیفی اجتماعی در آید؟ من درباره ی این پرسش ها فقط با ارجاع به آن جنبش های سیاسی، نگرش ها، مکتب های فکری و فلسفی بحث خواهم کرد که به وسیع ترین معنا سیاسی اند- یعنی در کل بر جامعه اثر می گذارند و آشکارا به فراسوی حوزه ی زنده گی خصوصی می روند. از این گذشته، من قصد دارم مرکز بحث را تغییر دهم: بحث مورد نظر، نه فقط و نه در درجه اول، به رواداری با رادیکال های تندرو، اقلیت ها، براندازان و مانند این ها نمی پردازد، بل بیشتر به رواداری با اکثریت، با افکار رسمی و عمومی، و با حامیان رسمی آزادی می پردازد. بنابر این، چارچوب سنجش و ارزیابی این بحث، فقط می تواند جامعه ی دموکراتیکی باشد که در آن مردم، هم به مثابه افراد، هم به مثابه اعضای سازمان های سیاسی و دیگر سازمان ها، در تعیین، تداوم و تغییر سیاست ها مشارکت داشته باشند. در نظام فرمان̊ بَر خواه، مردم با سیاست های رسمی رواداری نمی کنند، بل به آن ها تن در می دهند و از آن ها رنج می برند.

در نظامی که در آن اجرای آزادی ها و حقوق مدنی از ضمانت قانونی ( و به طور کلی بدون استثناهای بسیار قابل ملاحظه) برخوردار است، مخالفت و ابراز مخالفت روا دانسته می شود، مگر این که به خشونت و یا تشویق به براندازی سازمان یافته و خشونت آمیز بیانجامد، فرض اساسی این است که جامعه ی تثبیت شده، جامعه ای آزاد است، و هر بهبود و اصلاحی، حتا در ساختار اجتماعی و ارزش های اجتماعی، در «جریان طبیعی روی دادها» تدارک دیده و تعیین می شود، و در گفت و گوی آزاد و برابر در بازار باز اندیشه ها و کالاها سنجیده می شود.

 

http://payanekar.blogspot.fi/

 

 

Published in: on 30 مه 2014 at 9:17 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«جنگِ نیابتی» به سبک رهبری سازمان مجاهدین خلق حنیف حیدرنژاد

 

 

«جنگِ نیابتی» به سبک رهبری سازمان مجاهدین خلق 
حنیف حیدرنژادبه بیانی ساده، «جنگِ نیابتی»، جنگی است که دو طرف درگیری یا یکی از دو طرف برای پرهیز از درگیری مستقیم، صحنه جنگ را به منطقه دیگری کشیده و در زمین دیگری تلاش می کند تا «دشمن» را از صحنه حذف کند. طرف اصلی، خود را مستقیم درگیر نکرده و بازیگران جنگ را هم خودش تعیین کرده و به صحنه می فرستد.

رهبری سازمان مجاهدین خلق متاسفانه در پاسخ به جداشدگان و مخالفین از این سازمان که به صورت علنی انتقادات و پرسش های خود را مطرح می کنند هیچ پاسخی نمی دهد. بجای آن به صورت غیر رسمی و غیر علنی یک «جنگ پنهان» را سازماندهی کرده است و با تمام امکاناتِ «آتشباری» خود، مانند تلویزیون و انواع سایتهای وابسته و پوششی یا اشخاص ناشناخته و با نام مستعار و گاها با نام اصلی به این منتقدین و مخالفین حمله می کند. به آنها توهین می کند، آنها را تهدید به کشتن و انتقام گیری می کند. آنها را مورد ترور شخصیت قرارمی دهد. همه این ها به این خاطر است تا این افراد ساکت شوند و منتقدین دیگری هم که هنوز ساکت هستند و ممکن است بخواهند علنا صدایشان را بلند کنند، «خفه خون» بگیرند.

در این «جنگِ» بر سر حقیقت و پاسخگوئی و مسئولیت پذیری، رهبری مجاهدین از درگیری رودرو  و مستقیم و پاسخگوئی شانه خالی کرده و در یکی از بی شرمانه ترین روش ها افراد خانواده ها را با رکیک ترین کلمات به جنگ منتقدین و مخالفین خود می فرستند. به این ترتیب به نظر می رسد که رهبری مجاهدین با الهام گیری از «جنگ نیابتی» در شکل کلاسیک آن، مدل جدیدی از آن را وارد عرصه ی حذف مخالفین سیاسی می کند. روشی که نهایت بی مسئولیتی آنها از پذیرش اعمال خود و پاسخگوئیشان را نشان داده و نشان می دهد که آنها چگونه برای فرار از آن، به برپاکردن جنگ های خانوادگی پناه برده اند. 

در حالی که رهبری مجاهدین در ملاقات با پارلمانترهای اروپائی و آمریکائی و کانادائی ژست حقوق بشر و پایبندی به آن را می گیرد ودر حالی که  دفاع از آزادی بیان وعقیده و احترام به نظر مخالفین و رعایت اصل برائت و پرهیز از اتهام زنی به دیگران پیوسته یکی از موضوعات اصلی سخنرانی های مریم رجوی می باشد، در عمل جداشدگان از مجاهدین از کمترین حقوق خود، آنهم در کشورهای آزاد برای بیان نظر و طرح سوال و نقد رهبری مجاهدین محروم شده و در صورت استفاده از این حق، به شدیدترین شکل مورد حمله و سرکوب قرار می گیرند.
تازه ترین مورد حملات پی در پی در دوهفته ی اخیر برعلیه خانم عاطفه اقبال، «سخنگوی کمپین برای انتقال فوری ساکنین لیبرتی به کشور ثالث» می باشد. لینک این مطالب در پانویس می آید. 

همچنین در همین مورد می توان  به حمله و اتهام زنی و ترور شخصیت از جمله بر علیه افراد زیر اشاره نمود: خانم ها: عفت اقبال و مهناز قزلو و آقایان: ایرج مصداقی، اسماعیل وفا یغمائی، محمد جعفری (همنشین بهار)، ایرج شکری، کریم قصیم، محمدرضا روحانی، سعید جمالی، قهرمان حیدری، (حنیف حیدرنژاد)، نریمان حیدری، جمال عظیمی، امیر صیاحی، علی بخش آفریننده (رضا گوران) و افرادی دیگری که متاسفانه الان در خاطر ندارم.

اتهام زدن و ترور شخصیت و سرکوب افراد به دلیل دیدگاه هایشان، به دلیل طرح نقطه نظرهایشان، به دلیل پرسش گری شان، به دلیل نوشتن یا سخن گفتن شان به روشنی نقض بنیادی ترین حقوق بشر این افراد است. ناقضین چنین حقی نمی توانند پیام آوران آزادی بوده و ادعای آنها در مورد دمکراسی فریبی بیش نیست. رهبری مجاهدین بجای استفاده از این روش ها باید شفاف و مستقیم و مسئولانه، خود به سوالات و انتقاداتی که متوجه آنهاست پاسخ دهند. فرار آنها از پاسخگوئی این شک را تقویت می کند که از روشن شدن حقایق و در نتیجه از پذیرش مسئولیت های خود هراس داشته و چیزهائی برای پنهان کردن دارند.

باید از رهبری سازمان مجاهدین خلق پرسید با تعدادی افراد جدا شده که همگی سابقه ای اغلب طولانی از درد و رنج یا زندان و شکنجه و یا مبارزه در سخت ترین شرایط  بر علیه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را بر دوش می کشند چکار دارید؟ چرا نمی گذارید حتی در «دنیای آزاد» حرف بزنند و نفس بکشند؟ چرا می خواهید آنها را خفه کنید؟ اگر در مقابل گفته های آنها پاسخی دارید، پاسخ بدهید. اگر می خواهید آنها را نقد کنید، منطقی و مستدل نقدشان کنید.اما چرا فحاشی می کنید؟ چرا توهین می کنید؟ چرا تهمت می زنید، چرا اتهام می زنید؟ چرا ظلم می کنید؟ چرا زور می گوئید؟ چرا پا روی حق آنها می گذارید؟ چرا خانواده ها را به جان هم می اندازید؟ اینها را باید نشان قوت شما دانست یا نشان ضعف؟ به مخالفین خود احترام بگذارید، حقوق آنها را به رسمیت بشناسید و یاد بگیرید که با ادب و نزاکت با دیگران سخن بگویئد. 

حنیف حیدرنژاد
30.05.2014
http://www.hanifhidarnejad.com 

پانویس ها
محمد اقبال: حيوان ليبرتی 

من از مبارزهام لذت میبرم ـ طاهراقبال 

”وِزوِز” ماماچه، آنجا كه كركسها پر ريختند- محسن معصومي 

دليلی برای زندگی ـ سعيد داوری

 

Published in: on 30 مه 2014 at 9:11 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

گزارش کمال رفعت صفایی، عضو سابق سازمان مجاهدین از» شاه بازی مذهبی» مسعود رجوی «موسوم به «انقلاب ایدئولوژیک و تاثیرات ویرانگر آن بر جنبش انقلابی ایران بر علیه رژیم جمهوری اسلامی

تاریخ و تجربه قسمت هفتم
کمال رفعت صفایی 

 

 

گزارش کمال رفعت صفایی، عضو سابق سازمان مجاهدین

  از» شاه بازی مذهبی» مسعود رجوی

 

«موسوم به «انقلاب ایدئولوژیک

 

و تاثیرات ویرانگر آن بر جنبش انقلابی ایران بر علیه رژیم جمهوری اسلامی

 

 

قسمت هفتم :

 

خودکشی شاعر

 

دو سال بعد از انقلاب ایدئولوژیک در اسفند سال 63))

ساعت هشت صبحِ یکی از روزهای اسفند ماه سال 65، در پایگاه مجاهد شهید محمد بقائی در بغداد

 

ما را که همه اعضای ستاد تبلیغات سازمان بودیم، صدا زدند که در سالن اجتماعات جمع شویم. نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است. از پیش صندلی ها را چیده بودند و دوربین فیلمبرداری نیز آماده بود.

رئیس ستاد تبلیغات، محمدعلی جابر زاده آشفته و لرزان پشت تریبون قرار گرفت و گفت : » چیزی نیست. چیز مهمی نیست. شما را صدا زدیم تا در جریان عمل احمقانه ی نظام (مجتبی میرمیران) قرار بگیرید. نظام دیروز خودش را در اتاقش حلق آویز کرده است. چیز مهمی نیست. فقط یک کفن و دفن روی دستمان گذاشت. چند نفر می رویم و او را دفن می کنیم. او با این عمل احمقانه اوج پاسیفیسم خودش را به نمایش گذاشت. او رفته درب اتاقش را قفل کرده و خودش را حلق آویز کرده است. دیروز ظهر نوبت کارگری اش بوده است. دیده اند که برای کارگری نیامده، مدتی در ساختمان به دنبالش گشته اند. پیدایش نکرده اند، رفته اند در اتاقش، در قفل بوده است. در زدند، کسی در را باز نکرده است. از همسرش سراغ او را گرفته اند. او گفته است که از شب پیش در اتاق را قفل کرده است. بعد با همسرش رفتیم و در را شکستیم، دیدیم خودش را حلق  آویز کرده است. این کار نشان اوج بریدگی است. او نامه ای هم از خودش به جا گذاشته، محض حفظ حیثیت و آبروی او تمام نامه اش را برایتان نمی خوانیم، در قسمتی از این نامه نوشته که من خودکشی می کنم تا برای همیشه این تجربه در سازمان پرافتخار مجاهدین خلق مدفون شود. می بینید ! از عبارت سازمان پر افتخار مجاهدین خلق پیداست که او اعتقاد خود را به راه سازمان داشته است. در هر حال چیز مهمی نیست. این اولین بار نیست که کسی در سازمان خود کشی کرده است. مدتی پیش هم همسر برادر ابراهیم ذاکری در ترکیه خودکشی کرد. نظام دچار پاسیفیسم شده بود، می توانست صاف و پوست کنده بگوید که بریده است تا او را به فرانسه بفرستیم.» بعد همسرش را صدا زدند. همسرش هم پشت تریبون قرار گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت : «وقتی که درب را شکسته و جسد نظام را که از سقف اتاق آویزان بود دیدم، به خودم گفتم، خدایا این خبر را چطور به گوش مسعود برسانیم ؟ که در میان این همه مشکلات و مسائل ناراحت نشود. مگر کم مسئله دارد ؟ آخر در میان این همه دشواری با او اطلاع بدهند که نظام هم دست به این عمل کثیف  زده است. آخر مسعود تا کجا مشکلات را تحمل  کند ؟ آدم دلش آتش می گیرد. به همین خاطر از برادر قاسم (محمد علی جابرزاده) خواهش کردم  که اول خبر را به خواهر مریم بدهند تا بعد خواهر مریم خبر را به برادر مسعود بدهد. من هیچوقت تصور نمی کردم که نظام خودکشی کند. دیروز ظهر، نوبت کارگری او بود. برای انجام کارگری نیامده بود. شب قبل از آن هم برای برداشتن داروهایم قصد داشتم وارد اتاق بشوم، دیدم در قفل است گفتم حتمأ نظام خوابیده. چند بار در زدم و برگشتم پائین، تا آنکه دیروز بعد از ظهر درب اتاق را شکستیم و دیدیم که خودش را حلق آویز کرده است. نظام مدتی بود  که اخلاقش عوض شده بود. او دیگر مجاهد نبود. آخرین بار برخوردش با من آنقدر بد بود که به او گفتم تو دیگر مجاهد نیستی 

بعد دوباره محمدعلی جابرزاده گفت : «خبر خود کشی نظام را به هیچکس خارج از بخش خودتان نگوئید. مطلقأ بههیچکس. این دستور تشکیلاتی است، هیچکس نباید در جریان قرار بگیرد

بعد مهدی ابریشمچی که از طرف مسعود رجوی به ستاد تبلیغات آمده بود پشت تریبون قرار گرفت و گفت : «مسعود خبر را که شنید خیلی ناراحت شد و گفت : اگرچه نظام کم لطفی کرد ولی او شاعر بود و مجاهد بود. دیروز وقتی کهقاسم ( محمدعلی جابرزاده) به ما اطلاع داد که نظام خودکشی کرده است به اینجا آمدیم. شما که خوب می دانید ما در یک کشور خارجی هستیم و ناگزیریم تابع قوانین موجود در آن کشور باشیم. این جا برای هر مرگی، پزشک قانونی عراق باید گواهی صادر کند. دیروز وقتی مأموران عراقی به اینجا آمدند و جسد را مشاهده کردند، ما به مأموران عراقی چه توضیحی می توانستیم بدهیم ؟ مجبور بودیم بگوئیم که نظام با همسرش دعوایش شده و بدلیل اختلاف خانوادگی خودکشی کرده است.» و با اشاره ای تلخ که به نوعی علت خودکشی نظام را به وضوح عریان می کرد ادامه داد : «امیدوارم بزودی رژیم خمینی سرنگون شود و شما هم از دست این برادر قاسم راحت شوید.»

بعد دوباره محمدعلی جابرزاده صحبت را به دست گرفت و گفت : «همانطور که گفتم درباره ی این ماجرا (خودکشی) به هیچکس چیزی نگوئید، حتی دیگر خودتان هم در بین خودتان درباره ی آن صحبت نکنید. حتی دو نفر که با هم در یک اتاق کار می کنند تشکیلاتأ موظف هستند که با هم در این باره صحبت نکنند.» در اینجا مهدی ابریشمچی با لحن طنزآلودی گفت : «برادر قاسم این دیگر خیلی تقوا می خواهد که دو هم اطاقی هم در این باره هیچ صحبتی نکنند«. محمدعلی جابرزاده ادامه داد : «چون برادر شریف (مهدی ابریشمچی) می گوید اگر هم بین خودتان (اعضای ستاد تبلیغات)صحبتی می کنید ولی مطلقأ به اعضای بخش های دیگر، در این زمینه هیچ صحبتی نکنید و هیچ اطلاعاتی را رد و بَدَل ننمائید.»

جلسه تمام شد. مجتبی میرمیران (م. بارون) پس از ده سال فعالیت سیاسی در تهران و در جنگل های شمال ایران، در ترکیه، در فرانسه و در عراق، خودکشی کرده بود. او در مدت دو سال در آرشیو نشریه مجاهد کار می کرد و پس از آن و تا همین یک هفته پیش از خودکشی اش به عنوان گوینده ی صدای مجاهد و نیز تنظیم گرِ بخشی از اخبار و گزارشات خارجی سیمای مقاومت کار می کرد. حالا جسدش را آویزان به طناب رخت، از سقف اتاقی در ساختمان نشریه‌ی مجاهد پائین آورده بود.

چرا خودکشی کرده بود ؟

همرزمی در کنار ما، عضو سازمانی در میان ما چرا خودکشی کرده بود؟ تا همین پنج، شش روز پیش هر روز همدیگر را می دیدیم. وقت صبحانه ی جمعی، وقت نهار جمعی، وقت شام جمعی، در اتاق ضبط رادیو، در اتاق کارش، وقت تعویض پُست نگهبانی…

وقتی که در جنگ موشک میان دولت های عراق و ایران، در زیرزمین مستقر می شدیم. هرکدام با یک بیل، یا کلنگ یا کیف امداد پزشکی و یک پتو. چرا خودکشی کرده  بود ؟ یکی در میان ما پس از ده سال مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی.

مجتبی میر میران شاعر بود، نویسنده بود، رزمنده بود. مسئولینش می گفتند مثل بره کوهی است. عادت نداشت راه برود، بیشتر می دوید. کارهائی که انجام آن در سازمان به عهده ی دو نفر بود، یک نفره انجام می داد. سال شصت و سه، دفتر شعری چاپ کرده بود به نام «از قبیله ی سبز پوشان» و ده ها شعر دیگر در نشریه مجاهد، در نشریه راه آزادی و در فصل گل سرخ.

چرا خودکشی کرده بود ؟

مسئولین توضیح نمی دهند، اطلاع می دهند. البته هر واقعه‌ی سازمان را هم به هر عضو اطلاع نمی دهند. اما خودکشی کسی را که قرار است ساعت 12، برای چیدن میزها و تقسیم غذا در ناهارخوری پایگاه حاضر باشد، و حاضر نشده است و بعد جسدش را به ناگزیر از روبروی اطاق ها و چشم های همرزمانش عبور داده اند، تا به پزشک قانونی عراق منتقل کنند، لااقل باید به اعضای همان بخش اطلاع داد.

باید موضوع خودکشی را آورد و گذاشت روی میز و گفت : «بریده بود. مسائلی داشت که به خاطر آبرویش با هیچکس درمیان گذاشته نمی شود، و در سازمان محفوظ می ماند» . دشواری این است که مسعود رجوی نمی تواند بگوید که او از مرگ ترسیده بود و مسئله ی زندگی طلبی داشت، یا دنیا طلبی داشت. چون آنکه با این شکلِ دردناک به مرگ رو می آورد، می خواهد با اینکار فاجعه ای را اخطار کند، که به هیچ روی، و به هیچ ترتیبی امکان اعلام آن بر بستر زیست روزمره ی سازمان، به طور آزادانه وجود نداشته است.

هنوز در آغاز فاجعه ایم، خوش باوران !

بگوئید، بگوئید جنگ است،

 جنگ انقلابی است،

 کسانی می مانند و کسانی می روند.

 آنان که می روند به سازمان دیروزشان دشنام می گویند، آنها که می مانند سازمانِ هنوزشان را مدّاحی می کنند.

 برخی هم خودکشی می کنند. پیش می آید، پیش از این هم پیش آمده است.

به مرور و با مطالعه ی شیوه های درونی ساختار سازمان، که نتیجه‌ی ایدئولوژی حاکم بر آن است، عنصری که هنوز قدرت تأمل و تفکر در او کاملأ دفن نشده باشد، می فهمد که مبارزه ی ادعائی این ساختار، ارتجاعی است و با مسیر مبارزه انقلابی فرسنگها فاصله دارد.

نشست به پایان رسید. منهای توضیح چرائی خودکشی که اصلأ در دستور بحث نبود، اما آنچه که از طرف مسعود رجوی در دستور قرار گرفته بود، انجام شد :

1 – اعلام خبر خودکشی- زمان خودکشی و محل خودکشیِ مجتبی.

2 – متهم کردن مجتبی به پاسیو بودن

3  – ناراحت شدن رهبر از خبر خودکشی

4 – دشنام گفتن به مجتبی از زبان همسرش

5 – تأکید بر پیوند ایدئولوژیک همسر مجتبی و رهبر

6 – تاکید بر ممنوعیت مطلقِ انتقال خبر خودکشی به سایر اعضای سازمان

(در همان روز محمد معصومی از اعضای هیئت تحریریه‌ی شورای ملی مقاومت از فرانسه به عراق آمده بود و در ساختمان ما مستقر بود. تأکید کردند که او به هیچ وجه نباید از جریان خودکشی مطلع شود).

چند ساعت بعد تعدادی از اعضای سازمان را از بخش های مختلف نشریه، رادیو و تلویزیون انتخاب کردند تا کار کفن و دفن را انجام دهند. جمع شدیم. حدود بیست و سه چهار نفر بیشتر نبودیم. به مُرده شوی خانه ی بغداد رفتیم. بی صدا و بی سرود. خاموش، مثل خاموشی اتاقی دربسته که شاهد خودکشی یکی از ماها بود و مثل خاموشی مسعود رجوی که خودکشی های سازمانی را توضیح نمی دهد.

عضو دفتر سیاسی، محمدعلی جابرزاده هم که گفته بود چیزی نیست فقط یک کار کفن و دفن روی دستمان گذاشت، آمده بود. عباس داوری عضو دفتر سیاسی و مسئول بخش روابط هم آمده بود. مجتبی را روی سنگ گذاشتند. کسی گریه نکرد. مُرده شوی ورقه ی نایلون را که بر جسد بیچانده بود، با قیچی شکافت. به جسد خیره شده بودم. به تمام جسد خیره شده بودم. محمدعلی جابرزاده فکر کرد که شاید در مورد بخیه ای که از پائین گردن تا نزدیک کشاله ران او ادامه داشت، ابهام دارم و گفت : «کالبد شکافی اش کرده اند«.

معلوم بود  که  پزشکان عراقی برای تعیین دلیل مرگ کالبد شکافی اش کرده بودند. جسد مجتبی کالبد شکافی شده بود ولی خود مجتبی روزها پیش برای تأیین بیماری ایدئولوژیکش به دستور مسعود رجوی و تحت اجرا و نظارت محمدعلی جابرزاده، روان شکافی شده بود.

روان شکافی، اخلاق شکافی، از نخستین لایه تا آخرین لایه های تمامی شخصیت او را شکافته بودند. چرا ؟

 در تحلیل مقدماتی تشخیص داده  شده بود که رابطه‌ی مجتبی با مسئول تشکیلاتی اش مستحکم نیست. این تحلیل مقدماتی، یک تحلیل نهائی در پی داشت: رابطه یا مجتبی به عنوان عضو سازمان، با مسعود رجوی به مثابه امام ایدئولوژیکِ سازمان مستحکم نیست.

در جلسات انقلاب ایدئولوژیک آموزش داده شده بود که : قبول نداشتن مسئول تشکیلاتی، انجام ندادن مسئولیت های محوله، ابهام داشتن در مورد استراتژی سازمان، وابستگی به خانواده، درخواست ازدواج، عَلَم کردن سابقه ی مبارزاتی ، طلبکار بودن از مسئولین سازمان و…همه و همه مشکلاتی هستند که بیماری‌های مختلف محسوب می‌شوند. اما این بیماری ها آثار یک بیماری بزرگتر یعنی یک سرطان پنهان می باشند و آن بیماری پنهان عبارتست از عدم درک رهبر ایدئولوژیکِ سازمان، به مثابه امام عصرِ تشکیلات و جامعه.

مرده شوی جسد را شست. نه او با جسد  رابطه ای مستحکم داشت و نه جسد با او. این وظیفه ای ناگزیر بود که هر روز تکرار می شد. نمی دانم از کار شستن جسد که فارغ شد، دست هایش را شست و یا نشست ؟ چه فرقی می کند، مگر او مقدمات خودکشی مجتبی را فراهم کرده بود ؟ مگر دستگاه نظری او عضوی از سازمان ما را به جائی رسانده بود که خودکشی کند، برَوَد و با مرگ خود و فقط با مرگ خود تجربه ای را به ما منتقل کند ؟

مرده شوی جسد را در کفن پیچید. اعضای دفتر سیاسی هم دست بر کفن گذاشته و انجام وظیفه کردند. وظیفه ای که نخستین مرحله ی آن را در مراسم ازدواج محض مسعود رجوی و مریم عضدانلو، و محاکمه ی اعضای سازمان و انحراف افکار عمومی را از سر گذرانده بودند. کفنی که طاقه طاقه پیچیده شد. که طاقه طاقه پیچیده شد…کفنی که تمام نمی شود…

به گورستان بغداد رفتیم. از پیش چاله ای کنده شده بود، جسد را در گور گذاشتیم. عباس داوری،  دعای مخصوص میّت را خواند. مجتبی را با خاک پوشاندیم. همسرش بر  خاک نشست و خطاب به آنکه دیگر نهان بود با گریه گفت : » چطور می توانم نام تو را دیگر به زبان بیاورم ؟ به دیگران چه بگویم ؟ کاش شهید شده بودی 

از گورستان عمومی بغداد به پایگاه میرزائی برگشتیم. اعضای دفتر سیاسی، دل نگرانِ آبروی مسعود رجوی و ما اندوهناکِ همرزمی که در کنار ما خودکشی کرده بود. مدام از او یاد می کردیم. برخی از اعضای سازمان می گفتند که پیش از چرخاندن دستگیره ی هر اتاقی احساس می کنیم که در پشت آن کسی خودش را به دار آویخته است. برخی می گفتند که دیگر نمی توانند به اتاق های مجاورِ محل خودکشی رفت و آمد کنند، که رغبت نمی کنند که همچون گذشته به کارهای روزمره بپردازند.

فاز اوّل خودکشی مجتبی میرمیران  «م.بارون» تمام شد. به این دلیل می گویم فاز اول که درست هفت روز بعد مشخص شد که این خودکشی یک فاز دوم نیز دارد و دوباره همه را صدا کردند.

جمع شدیم اینبار محمدعلی توحیدی، عضو دفتر سیاسی و مسئول نشریه پشت تریبون رفت و فاز دوم را که عبارت بود از «کشتن خاطره ی مجتبی میرمیران»، در اذهان ما،  شروع کرد. و چهار ساعت به مجتبی میرمیران فحش داد. از جمله گفت : «اگر نظام به تمام خواهران ما تجاوز کرده بود بهتر از این بود که در خانه ی مسعود خودکشی کند، او حرمت خانه ی مسعود را رعایت نکرد. ما به دلیل محبوبیت جهانی مسعود است که در عراق مهمان هستیم. نظام با این عمل کثیف می خواست چه چیز را ثابت بکند ؟ او می خواهد بگوید که سازمان با بن بست مواجه است ؟ سازمانی که در نوک پیکان تکامل است و پرچم دارِ رهائی و پیروزی است. او می خواهد بگوید که این همه دروغ است ؟ ما در هیچ زمینه ای با بن بست مواجه نیستیم. نظام اصلأ معنی مجاهد خلق را نفهمیده بود. او اصلأ مجاهد نبود. مسعود لطف کرده و گفته که نظام مجاهد بود، نظر خاص الخاص خودش را گفته، مسعود در نقطه ای قرار دارد که می توان با صلاحیت برتر خودش، با توجه به جایگاه ویژه اش که برای ما قابل درک نیست، مسائلی را  تشخیص بدهد و اعلام کند. اما از نظر ما و شما، نظام اصلأ نباید مجاهد قلمداد شود. مسعود در ماوراء صلاحیتِ دفتر سیاسی، مرکزیت و اعضای سازمان قرار دارد. مثلأ فرض کنید میتران رئیس جمهور فرانسه، می تواند در مسائلی وارد شود و در نقطه ای بالاتر از صلاحیت دولت و سایر مقامات کشور، موضوعی را قضاوت کند و حکم اعدام کسی را به حکم عفو تبدیل نماید ( البته بگذریم که در این تاریخ مجازات مرگ در فرانسه به طور کلی لغو شده بود )مسعود هم با توجه موضع و موقعیت منحصر بفردش از حق قضاوت ویژه ای برخوردار است. اما ما از چنین حقی مطلقأ برخوردار نیستیم. بنابراین از نظر ما که فقط درحدِ اعضاء معمولی سازمان با مسائل را قضاوت کنیم. نظام مجاهد نبود. او صلاحیت نداشت در میان ما زندگی کند. آخر سر هم دیدید که چه  سرنوشتی پیدا کرد، به یک نعش تبدیل شد. شنیده ام که برخی از شماها گفته اید که دائم در حین کار به او فکر می کنید. و یا حتی گفته اید که درب اطاقی را که باز می کنید تصور دارید که یکی خودش را آویزان کرده باشد. این نعش، این مرد را باید فراموش کرد و  او خواست با این عمل نشان دهد که روابط سازمانی ما با بن بست مواجه شده است. اما همه‌ ی شما شاهد هستید که ما در چه مرحله ای از رشد قرار داریم. سازمان های دیگر تکه تکه شدند. مثلأ سازمان فدائی، فکر می کنید که آنها چرا به این نقطه رسیدند ؟ فکر نکنید که از اول اینطور بودند ؟ نه ! هرکدامشان وزنه ای بودند، واقعاً در زندان و بیرون زندان نفس  می بریدند و وزنه هائی بودن. اما امروز ببینید که به کجا رسیده اند. آنها نتوانستند انسجام درونی خودشان را حفظ کنند. روابطشان مثل روابط ما انقلابی و دموکراتیک نبود. دموکراسیِ سازمان ما برای هیچ گره و سازمان و حزبی قابل تصور نیست«. (!)

فاز دوم خودکشی مجتبی میرمیران (نظام) مسئول نهاد سازمان و گوینده صدای مجاهد و شاعر تمام شد. در این فاز موضوعات زیر مورد تأکید قرار گرفت :

1 – مجتبی میرمیران با خودکشی خود، حُرمت خانه ی مسعود رجوی را شکسته است، زیرا از نظر ما تمام پایگاه های سازمان، خانه ی مقدس مسعود است.

2 – سازمان با بن بستی مواجه نیست

3 – مجتبی میرمیران فقط یک نعش است

روزهای بعد این خاطره زدائی بطور عمیقتری ادامه یافت. تمام نوارهای صدای مجتبی که در اختیار افراد نهادها و بخش ها قرار داشت، توسط مسئولین بطور ضربتی جمع آوری شد.

غریب بود، غریب است. انسانی، همرزمی، دوستی،  برادری، رفیقی، ده سال تمام در این سنگر و سنگر، با ما، در میان ما، راه آمده بود. شب و روزش را با ما در یک اتاق و در زیر یک سقف گذرانده بود. شب و روزش را با ما در یک اتاق و در زیر یک سقف گذرانده بود و بعد در ناگزیری بزرگ برای اعلام یک خطر- یک بن بست- یا اعتراض به مناسبات مستبدانه و ارتجاعی سازمانی، خودکشی کرده است و ولایت فقیه سازمان لشکر می آورد تا به او که دیگر نیست که دیگر نمی تواند باشد،  دشنام و دشنام و دشنام بگویند.

حتی زنِ او را به صحنه آوردند تا به همسرش دشنام بگوید. همسری که کبودی ریسمان مرگ را هنوز بر گردن دارد. که در هر حال رفته است، دیگر رفته است. که خودش را کشته است، خودش را و نه هیچکس دیگر را.

چهره ای با خاک پوشیده می شود و چهره ای دیگر او را در زیر باران دشنام می گیرد. این دو چهره (دو همسر) با هم در یک سازمان می زیسته اند. در یک اتاق، هنوز شاید گرمای بوسه های یکدیگر را بر لب داشته باشند. ریشه های این مسخ عاطفی در کجاست ؟

توتالیتاریسم اهلی نمی شود. با ایدئولوژی و سیستم و روش های منحصر به خود می آید. تا شعور را بزداید و حاکم شود، اما این هم حاصل نمی شود. توتالیتاریسم از انزوائی به انزوای دیگر نقل و مکان می کند. در این مسیر اما دریغ که در این جا به جائی، افرادی را نیز بر گرداگرد خود مسخ می کند و به بیماری تمام خواهی مبتلا می کند. توتالیتاریسمِ مسعود رجوی، البته هنوز درانزوای سیاسی است. با این همه این توتالیتاریسمِ خاص الخاص، مینیاتورِ رژیم مورد ادعای او را نیز به نمایش می گذارد : وقتی تمام حرمت ها را در سازمان خود شکستیم، چگونه می توانیم در سامانه ی جامعه حرمتی را پاس بگذاریم ؟ از آنجا که ناهنجاری ها در اثر تکرار به عادت تبدیل می شوند و فاجعه این است که برای این عادت، صفتِ انقلابی نیز به وام گرفته می شود.

روزهای پس از خودکشی مجتبی میرمیران (نظام) با همرزمانی که در اطاقِ کناری او کار می کردند صحبت کردم –  می گفتند : «یکی دو روز قبل از خودکشی حالش تغییر کرده بود، با عجله اطاق کار، میز، پوشه ها و کشوهایش را پاکسازی می کرد. همه ی کاغذها و دست نوشته هایش را بر می داشت.» (البته این همه به مسئولین گزارش شده بود.  اما از آنجا که او تحت برخورد بود و تحت فشار برای بالا آوردنِ علایق و وابستگی های ضد رهبر) او را به حال خودش گذاشته بودند. همچنین به یکی دیگر از اعضای نهاد فیلمبرداریِ بخش تلویزیون که او نیز تحت برخورد بود صحبت کردم. او می گفت : «مجتبی زیر تیغ بود. یکدفعه آمد در حیاط و در کنار من شروع به قدم زدن کرد، گفتم تو هم به من پیوستی ؟»

اصطلاح «زیر تیغ» بودن به کسانی اطلاق می شد که خلع مسئولیت و خلع عضویت شده بودند. به شیوه ی مسعود رجوی این افراد به میزان ضعف و شدت مسائلشان با ممنوعیت و محرومیت هائی از قبیل زیر مواجه می شدند :

قطع رابطه با همسر- قطع رابطه با فرزند – ممنوعیتِ شرکت در ناهار و شام جمعی- ممنوعیت شرکت در مراسم جمعی شامگاه یا نماز- تغییر نوع مسئولیت – انتقال به آشپزخانه، تلفن خانه، مدرسه، ترابری (مثلأ عضو سازمان که مسئولیت ترجمه ی گزارشات روزنامه های خارجی را به عهده داشت، در صورت مسئله دار شدن، یعنی شُل شدن رابطه اش با رهبر، به محل هائی همچون آشپزخانه – ترابری – تدارکات و انبار منتقل می شد. و پس از انقلاب کردن، دوباره مسئولیت پیشین را به عهده اش می گذاشتند.) این شیوه مورد اعتراض برخی از اعضای سازمان که مسئولیت های سازمانی شان در بخش های صنفی قرار داشت، مواجه شد و آنها می گفتند : «انگار وظایف به سیاه و سفید تقسیم می شوند و هرکس را می خواهید انقلاب بکند، مدتی به راننده، تلفنچی، خیاط، آشپز، نگهبان، باغبان،  بنّا و آهنگر تبدیل می کنید.»

 

به این ترتیب مجتبی میرمیران, پس از سالها فعالیت های مبارزاتی در بستر انقلاب ایدئولوژیک مسعود رجوی که نام مستعار ازدواج محض و » شاه بازی مسعود رجوی» بود، در بخش ما به خاک سپرده شد. جرم او نداشتن رابطه ی مستحکم با مسعود رجوی بود. در بخش های دیگر اعضائی از سازمان، در عراق، آلمان و فرانسه نیز خودکشی کرده بودند و بعدها در سال های بعد نیز خودکشی کردند. به عنوان مثال در مدت زمانی که من در تشکیلات بودم، دو عضو سازمان، زن و مردِ مجردی به اتهام یا جرم رابطه ی عاشقانه محکوم می شوند و پس از تکمیل پرونده و در تحلیل نهائی تشخیص داده می شود که تقصیر با مرد است. مرد از طرف مسعود رجوی به اعدام محکوم می شود ( از اجرا یا عدمِ اجرای این حکم بی اطلاعم) و زن را به انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین در فرانسه اعزام می کنند تا به عنوان تلفنچی به کار ادامه دهد. اما او مدام از صدور حکم اعدام برای مردی که از ذهن او خارج نشده بود، پریشان و متفکر بود و به این دلیل مرتبأ از طرف مسئولین مورد تحقیر و بازخواست قرار می گرفت تا سرانجام روزی از پایگاه خارج می شود و در شمال پاریس در منطقه وال دوآز، روی ریل قطار می خوابد (وسط دو ریل و به موازات آنها) کمپرس هوای ناشی از عبور قطار، تمام رگ های داخلی او را پاره می کند و چند ساعت بعد در بیمارستان جان می سپارد. (یکی از روزنامه های محلی منطقه نیز همان زمان، خبر مختصر این خودکشی را درج کرد.)

 

با درنگ بر نمونه های تأسف بارِ خودکشی های سازمانی، تولد ولایت فقیه را در سازمان مجاهدین می توان مرور کرد.

اما فراتر از هر مرور و بازمروری در کردار مسعود رجوی که برآیند اتودینامیکِ دستگاه نظری اوست، این پرسش باقی است که :

در جامعه ی ما کدام پیش زمینه های اجتماعی- فرهنگی – تاریخی و سیاسی, «ظهور ولایت فقیه» و «سرسپاری به آن» را فراهم می سازد ؟

 و این سرنوشت شوم بر بستر خونِ آرمان گریان مبارز و بر ویرانه ی اعتمادِ مردم، چگونه هربار تکرار می شود ؟

 

(ادامه دارد)

 

 

صدور حکم اعدام

برای علی زرکش،

 فرمانده ی سیاسی- نظامی سازمان مجاهدین و قائم مقام و جانشین مسعود رجوی

  

 


منبع: پژواک ایران
 

 

Published in: on 30 مه 2014 at 9:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

معنای گمشدهء مشروطيت اسماعيل نوری‌علا

 

معنای گمشدهء مشروطيت
اسماعيل نوری‌علا 

 

 

 

سال گذشته عده ای آدم همفکر، که من نيز يکی از آنها بودم، تصميم گرفتند زمينه ای را فراهم آورند که هر ساله «سکولار دموکرات های ايران» در جائی از دنيا دور هم جمع شده و در مورد حال و آيندهء کشورشان به تبادل نظر و تعاطی افکار بپردازند، چه حکومت اسلامی باشد و چه نباشد.

اسم اين گردهمائی «کنگرهء سکولار دموکرات های ايران» شد و گروه تدارکات تصميم گرفت که اين کنگره همواره در «سالگرد انقلاب مشروطه» برگزار شود تا به آشکار شود که ايرانيان دويست سالی است در راه استقرار حکومتی سکولار دموکرات در کشورشان کوشيده اند و، در آن زمان هم که به نظر می رسيد در اين راه به توفيقی دست يافته اند، نام کوشش خود را «انقلاب مشروطهء ايران» نهاده اند.

يعنی، از نظر تدارک بينندگان کنگرهء مزبور، بين «سکولار دموکراسی ِ» مورد نظر آنان و «گوهر خواست های مطرح شده در انقلاب مشروطه» تفاوتی اگر وجود داشته باشد در زمينهء تحولات تجربی و مفهومی ناشی از گذشت زمان و پيدايش احتياجات نوين است و نه در هدف و مقصود.

بدينسان، «نخستين کنگرهء سکولار دموکرات های ايران» در107مين سالگرد انقلاب مشروطه، در مرداد ماه سال گذشته در شهر واشنگتن، پايتخت امريکا، برگزار شد.

در جريان، و نيز در پی تشکيل اين کنگره، هم دو نهاد سياسی تازه بوجود آمدند، يکی متشکل از شخصيت های سياسی و با نام «جنبش سکولار دموکراسی ايران» و ديگری متشکل از سازمان های سياسی و با نام «مجمع سازمان سکولار دموکرات ايران».

از بين اين دو نهاد، «مجمع» تدارک کنگره دوم را بر عهده گرفت و قبول کرد تا آن هنگام که «کنگرهء سکولار دموکرات های ايران» خود صاحب دفتر و دستکی نشود و نتواند بصورت مستقل برنامه های ساليانهء کنگره را اجرا نمايد، وظیفهء تدارکات و برگزاری آن را بر عهده گيرد.

امسال، در نهم و دهم ماه اوت، «دومين کنگرهء سکولار دموکرات های ايران» در شهر «بوخوم» آلمان برگزار خواهد شد و هم اکنون «کميتهء برگزاری و تدارک کنگره» مشغول بکار شده است تا بتواند بيشترين امکانات را برای سکولار دموکرات هائی که مايل اند در سالگرد انقلاب مشروطه به بوخوم بيايند فراهم کند.

اما، در اين ميان، تصميم به پيوند زدن «کنگرهء سکولار دموکرات های ايران» و «گراميداشت انقلاب مشروطه» نوعی سوء تفاهم نالازم را هم پيش آورده است که آن را اخيراً دوستی در پرسشی از من چنين فرموله کرده است:

«ارتباط کنگرهء سکولار دموکرات ها با پادشاهی مشروطه چيست؟ مگر نه اينکه بخشی از طرفداران بازگشت پادشاهی به ايران نام تشکيلات خود را»حزب مشروطهء ايران» نهاده اند و، در نتيجه، اين زمينهء ذهنی را ايجاد کرده اند که هر کس به بزرگداشت مشروطيت بپردازد سلطنت طلب و پادشاهی خواه است؟ اين در حالی است که من می دانم، مثلاً، خود شما، جمهوری خواهید اما در زنده نگاه داشتن يادها و يادگارهای انقلاب مشروطه نيز سخت پافشاری می کنيد. آيا براستی اينکه برخی مدعی شده اند که جنبش سکولار دموکراسی ايران جنبشی سلطنت طلب يا پادشاهی خواه است حقيقت دارد؟»

مقالهء حاضر کوششی برای روشن کردن ابهاماتی است که اين پرسش مطرح ساخته است..

 

ارتباط مشروطيت با پادشاهی

من نيز تصديق می کنم که وجود حزب مشروطهءايران و پيوند آن با رژيم پادشاهی موجب آن شده است که برخی مشروطه خواهی را با پادشاهی خواهی يکی بگيرند و اين اشتباهی است بزرگ و لازم است که توضيح داده شود که چرا هيچ رابطهء لازم و ملزومی و منطقی بين اين دو «خواست وجود ندارد.

منشاء اين پيوند غير واقعی در مادهء چهار اساسنامهء «حزب مشروطهء ايران» نهفته است آنجا که می گويد:

«ما پادشاهی مشروطه را بهترين و مناسب ترين رژيم و شکل حکومت برای ايران می‌دانيم و از هيچ گونه تلاش قانونی و دمکراتيک برای برقراری نظام پادشاهی مشروطه، به پادشاهی رضاشاه دوم پهلوی، فرو گزار نخواهيم کرد».

اما، به نظر من، بود و نبود اين جمله هيچگونه تأثيری بر بقيهء مفاد اين اساسنامهء حزب مزبور ندارد، و به مدد آن نمی توان روشن ساخت که:

– حزب، «برای رسيدن به قدرت» (که وظيفهء تلاش هر حزب سياسی است)، کدام استراتژی ها را اتخاذ کرده که برای تحقق شان به برقراری نظام پادشاهی نيازمند باشد؟

– و، در صورت رسيدن به قدرت، اجرای کدام يک از «برنامه ها»ئی که حزب برای ادارهء کشور مطرح می سازد موکول به برقراری رژيم پادشاهی است؟

– و نيز اکنون که حزب مزبور ترکيب «ليبرال دموکرات» را نيز بر نام خود افزوده است، چگونه می خواهد بين «ليبرال دموکراسی» و «امر خواستاری استقرار پادشاهی»پيوندی الزامی برقرار سازد؟

و از آنجا که در هيچ يک از موارد فوق ربطی ارگانيک يا ساختاری مابين اهداف و برنامه های حزب مزبور با امر استقرار پادشاهی وجود ندارد، می توان نتيجه گرفت که عبارت افزوده شده به مادهء چهار اساسنامهء اين حزب صرفاً به جهت «مصالح سياسی خاص» بوده و به همين دليل هم می توان براحتی آن عبارت را از اين سند حذف کرد، بی آنکه بقيهء مفاد سند مزبور خدشه ای بيابند.

طبيعی هم هست که يک حزب «ليبرال» واقعی می تواند هم در سيستم پادشاهی و هم در رژيم جمهوری فعال باشد و برای به دست گرفتن زمام قدرت نيز، در هر دو نوع رژيم، از طريق انتخابات عمل کند و، لذا، پافشاری در «پادشاهی خواهی» ربطی به مقاصد و اهداف حزبی اش ندارد.

 

مصالح سياسی در گزينش نام «مشروطه»

روشن است که، بهر حال، برای برگزيدن نام «مشروطه» و ربط دادن آن با سيستم «پادشاهی» بايد دليلی و ضرورتی وجود می داشته که اکنون موجب بروز برخی از سوء تفاهم هائی شده که نمونهء آن در پرسش دوست بزرگوار من راه يافته است.

براستی آن «مصالح سياسی» که موجب شده اند يک حزب ليبرال دموکرات و پادشاهی خواه واژهء مشروطه را نيز به نام خود اضافه کند کدام اند؟

بنظر من، و تا آنجا که به شرايط روزگار تأسيس اين حزب بر می گردد، آشکار است که حوزهء يارگيری، يا عضو گيری، برای حزب جديدی که به ابتکار زنده ياد داريوش همايون، وزير اطلاعات رژيم قبلی، بوجود می آمد اکثراً به کسانی تعلق داشت که انقلاب سال 57 عليه آنها صورت گرفته و «جمهوری» را، بعنوان بديل «سلطنت»، پيش کشيده و اين دومی را منسوخ و منافع آنان را مخدوش ساخته بود. پس، حزب جديد تنها می توانست از ميان سلطنت طلبان عضو گيری کند.

اما مؤسسان حزب قطعاً متوجه اين نکته نيز بودند که با وقوع انقلاب و انحلال رژيم پهلوی ديگر نمی توان به بازسازی آن رژيم از دست رفته، آن هم بهمان صورتی که ساخته و پرداخته شده بود، اميد بست. يعنی ديگر نمی شد اعلام داشت که «ما می خواهيم به «ديکتاتوری پهلوی» برگرديم چرا که حوزهء يارگيری ما را طرفداران آن رژيم بوجود می آورند».

مؤسسان مزبور بايد چاره ای می يافتند که حزب شان هم سلطنت طلب باشد و هم نشان دهد که طرفدار بازگشت ديکتاتوری به کشور نيست!

اينگونه بود که ترکيب «پادشاهی مشروطه» مورد استفاده قرار گرفت، چرا که انقلاب مشروطيت کوشيده بود تا سلطان قدر قدرت و مطلق العنان قاجاری را به پادشاه تشريفاتی ِ رژيمی مبتنی بر قانون اساسی دموکرات مبدل سازد و، لذا، اعلام اينکه ما «پادشاهی مشروطه» می خواهيم تلويحاً به معنای آن بود که ما پادشاهی نوع پهلوی ها را کنار می گذاريم تا به پادشاهی وصف شده در قانون اساسی مشروطيت برگرديم.

در واقع، اين نکته را عبارت مزبور هم می گفت و هم نمی گفت! و، مجموعاً، امکان آن را فراهم می کرد که حزب بتواند از ميان صفوف سلطنت طلبان يارگيری کند و هر گاه هم که مورد اين اعتراض قرار گيرد که «شما حزب سلطنت طلب درست کرده ايد» بتواند بگويد که «چنين نيست و ما سلطنت طلب (که از «سلطه» می آيد) نيستيم و به دموکراسی معتقديم و لذا خواستار همان منصب پادشاه تشريفاتی ِ قانون اساسی مشروطه هستيم و شاهزاده رضا پهلوی هم، که از طرف حزب ما کانديد تصاحب اين مقام است، عامل بازسازی رژيم پدر و پدر بزرگ خود نخواهد بود و به مقتضيات قانون اساسی جديدی که شاه را مقام بی مسئوليت و فاقد حق دخالت در امور کشور می داند، تن خواهد داد».

آنها تصور می کردند که، با اين فرمول، از يکسو حکومت را در خاندان پهلوی استمرار می بخشند و اما، از سوی ديگر، اختيارات شاه جديد کلاً محدود به وظايف تشريفاتی ذکر شده در قانون اساسی جديد (و نه قانون حاصل از انقلاب مشروطه که متمم هايش آن را از صراحت و کفايت انداخته بود) خواهد شد و (لابد، انشالله) شرايطی هم پيش نخواهد آمد که پهلوی سوم نيز هوس کند يا بتواند پا بر جای پای پدران اش بگذارد.

بدين سان، مؤسسان حزب جديدالتأسيس آن روز، اين معنا را از مفهوم «مشروطه»استخراج کردند که رژيم آيندهء ايران پادشاهی خواهد بود اما قدرت پادشاه محدود و مشروط به قانونی اساسی می شود که حاکميت را از آن ملت، و قوای سه گانه را متشکل از برگزيدگان مردم، می داند و به شاه حق دخالت در امور مملکت را نمی دهد.

(از يکی از  آن «مؤسسان» شنيدم که می گفت: مگر دکتر محمد مصدق هم، که طرفداران امروز اش دم از جمهوری خواهی می زنند، هميشه نمی خواست که «شاه سلطنت کند و نه حکومت» و، در نتيجه، می شود او را هم طرفدار «پادشاهی مشروطه»دانست؟)

بدين سان، در هياهوی انقلاب اسلامی، و جايگزين شدن شريعت فرقهء اماميه بعنوان زيربنای قانون اساسی جديد، و خلق جمهوری شتر ـ گاو ـ پلنگ ِ اسلامی، و قرار دادن ولی فقيه در بالای سر رئيس جمهور، و سپس اختراع منصب «ولايت مطلقهء فقيه»، روزگار چنان شد که «مشروطه» مغضوب و راندهء هم «مشروعه خواهان» و هم «جمهوری خواهان» شود و کلاً به تصرف سلطنت طلبان ِ پادشاهی خواه در آيد.

 

خوانش ديگری از مشروطيت

اما هميشه اين امکان وجود دارد که داستان مشروطيت و حکومت برخاسته از آن را به طريق ديگری هم خواند:

«انقلاب مشروطه عليه سلطنت سنتی و تاريخی صورت گرفت اما چندان قوت نداشت که آن را کلاً ملغی کند، پس تصميم گرفته شد که قدرت سلطنت را به يک قانون اساسی سکولار ـ دموکرات «مشروط» نمايند. يعنی، پادشاهی جزئی از مشروطيت نبود و تنها عدم توان کافی برای الغای آن موجب باقی ماندن اين سمت در تشکل جديد سياسی کشور شد!»

يادمان باشد که حتی وقتی، با ظهور رضاخان سردار سپه، قدرت جريانات مخالف سلطنت زيادت گرفت، خود او داوطلب آن شد که آخرين قدم را هم در راه منحل ساختن سلطنت (چه مشروط و چه غير مشروط) بردارد و همان کاری را انجام دهد که کمال آتاتورک در ترکيه انجام داده بود: «انحلال سلطنت و اعلام جمهوريت». بدينسان، تصميم آن روز رئيس الوزرای ايران بخوبی ذات «ضد سلطنتی و ضد پادشاهی ِ» انقلاب مشروطه را نمايان می سازد.

[اينکه چرا و چگونه دينکاران فرقهء اماميه از تحقق اين امر جلوگيری کردند و از رضاشاه خواستند که سلطنت قاجاريه را منحل کند اما، بجای جمهوريت، پادشاهی خاندان خود را مستقر سازد داستان ديگری است که جای پرداختن آن در اين مقاله نيست].

حتی مخالفان سلطنت رضاشاه نيز، قبل از اينکه پروای انحلال قاجاريه را داشته باشند، در اعتراض خود پروای از بين رفتن «اصول ضد سلطنتی مشروطيت» را منعکس می کردند. مثلاً، برخلاف جعليات سلطنت طلبان ضد دکتر مصدق، اعتراض او نسبت به آن نبود که چرا قاجاريه را منحل می کنند. او می گفت:

«رضا خان پهلوی شخصی سخت لايق و نادر است که در سمت های وزير جنگ و نخست وزير (يعنی «مسئول» قوهء اجرائيهء مندرج در قانون اساسی مشروطه) توانسته است مملکت را آرام کند و به راه ترقی بياندازد. حال اگر او را شاه کرده و شخص ديگری را به رياست قوهء مجريه بگماريم، در واقع، کاری کرده ايم که، بمدد يا بخاطر قانون اساسی، خود را از وجود يک شخص لايق محروم ساخته و او را تبديل به يک شاه تشريفاتی کنيم. در عين حال، از آنجا که سردار سپه، با ويژگی هائی که دارد، در قالب يک سمت تشريفاتی و بی مسئوليت نخواهد گنجيد، آشکار است که بزودی، بخصوص با ديدن تعطيل شدن کارهائی که خود آغاز کرده، مجبور می شود که از پيش بينی های قانون اساسی تخطی کرده و تبديل به ديکتاتوری قانون شکن شود؛ مستبدی که هم شاه است و هم نخست وزير و هم دو قوهء ديگر را در اختيار خود دارد».

حرف دکتر مصدق در مورد محمدرضا شاه نيز همين بود: «شاه بايد سلطنت کند نه حکومت» چرا که اگر چنين نشود کل دستگاه پادشاهی مشروطه غيرقانونی، منحل شدنی و منحل کردنی خواهد شد.

می خواهم بگويم که «مشروطيت» در گوهر خود به ايجاد «پادشاهی مشروطه» چشم نداشت بلکه اعتقاد به «حاکميت ملی» و «انتخابی بودن و مسئوليت پذيری و قابل کنار گذاشتن مسئولين قوای سه گانه» گوهر راستين آن را تشکيل می داند؛ و اگر از سر ناچاری قرار بود شاهی هم در اين ميان باشد، او بايد يک نماد يا يک عکس روی ديوار و سر بخاری بوده و حق دخالت در امور مملکت از او سلب شده باشد.

اينگونه است که، از اين منظر، می توان مشروطيت را بصراحت پديده ای ضد سلطنت ديد که ناچاراً تصديق کنندهء وجود شاه تشريفاتی شد؛ سمتی که، هر وقت امکان اش پيش می آمد، می شد آن را به مرخصی دائم فرستاد.

در واقع، از اين نظر، که از آن من نيز هست، مشروطيت صراحتاً می خواست اين «شغل زائد و مزاحم» را ملغی کند؛ اما نود سال بعد، مؤسسان حزب مشروطه از آن معنای «بهترين و مناسب ترين رژيم و شکل حکومت برای ايران» را استخراج کردند و از اين طريق بين مشروطيت و پادشاهی رابطه ای «مصلحت آميز و مفيد» را آفريدند که، بدون ارائهء هيچ استدلالی، می توانست بهترين و مناسب ترين رژيم را برای ايران  تعبيه کند.

 

اما چرا «مشروطيت» يک مفهوم عام است؟

بر اساس آنچه گفتم، پاسخ اصلی من به آن دوست پرسشگر اين است که: «نه! مشروطه خواهی لزوماً به معنای پادشاهی خواهی نيست؛ اما لزوماً به معنای تصديق حاکميت ملی و ساز و کارهای يک رژيم سکولار دموکرات است».

اما همين عبارت نيز بازگويندهء تمام جوانب «مشروطيت» نمی تواند باشد؛ چرا که اين مفهوم مطالب ديگری را نيز در زهدان خود حمل می کند که می توانند اتخاذ اين نام برای آن حزب را تا حد بسيار بيشتری نالازم و زائد و مخدوش کنندهء معانی کنند. در اين مورد نيز لازم است چند کلامی توضيح دهم تا معنای سخنم روشن تر شود.

ظاهر قضيه ساده است: مشروطيت از «مشروط» (اسم مذکر) و«مشروطه» (اسم مؤنث) گرفته شده و از ريشهء «شرط» می آيد. فرهنگ های فارسی «شرط» را چنين تعريف می کنند: «معلق و منوط کردن و موکول نمودن امری به امر ديگر» يا «مطرح ساختن لازمه یا لازمه هائی برای وقوع امری». مثلاً، وقتی می گوئيم: «اگر باران بيايد وضع کشاورزی خوب خواهد بود»، بدين معنی است که شرط خوب شدن کشاورزی آمدن باران است. در اين مثال ما «خوب شدن وضع کشاورزی» را موکول ـ و يا «مشروط» ـ به«آمدن باران» می کنيم و بر اين اساس هم هست که می توانيم «استدلال عکس» هم بکار برده و بگوئيم که «وضع کشاورزی خوب نيست» چون «باران نباريده است».

[همينجا توجه کنيم که جمع عربی واژهء «شرط»، که «شرايط»باشد، در فارسی اغلب به معنای «وضعيت و اوضاع و احوال» می آيد که اندکی از معنای«شرط» دور می شود اما پرداختن به اين موضوع نيز ربطی به بحث کنونی ما ندارد].

باری، «مشروط» و «مشروطه» صفت هائی هستند، حکايت کنندهء قضيه ای که در آن وقوع يک امر موکول و مشروط به وقوع امر ديگری است. و مهمترين محل بروز و کاربرد «شرط گذاشتن» يا «مشروط کردن» هم در معاملات است: «اين خانه را به شرطی از تو می خرم که سقف اش را درست کرده باشی»، يا «اين هندوانه را به شرط چاقو خريدارم!»

در تفکر سياسی ِ تکامل يابنده از عصر روشنگری تا اکنون، هدف گيری عقلای قوم کلاً متوجه «از ميان برداشتن مطلقه بودن قدرت» و «مشروط کردن آن»بوده و از اين بابت بوده که فکر «قرارداد اجتماعی» نيز به ميان آمده است: مردم با صاحبان قدرت «قرارداد»ی را منعقد می کنند که در آن شرط هائی گذاشته شده و اگر حاکمان آن شرايط را برآورده نکنند بايد کنار گذاشته شوند، يا از طريق قانون و يا از طريق اعمال زور.

قراردادی که در آن شرايطی آورده شود «شرط نامه» هم خوانده می شود و در واقع هر «قانون اساسی» يک شرط نامه نيز هست که حقانيت و قانونيت صاحبان قدرت را بخود مشروط می کند. پس هر حکومتی که بر اساس يک قرارداد، يا يک شرط نامه، و يا يک قانون اساسی، بوجود آيد حکومتی «مشروطه» است و اين امر هيچ ربطی به اينکه رژيم پادشاهی است يا جمهوری و يا متعلق به يک حزب خاص هست يا نيست ندارد.

بنا بر اين، حزبی که اعلام می کند «مشروطه»  است در واقع فقط می گويد که مخالف مطلق بودن يا فراقانون بودن و يا ديکتاتوری بودن حاکميت است. بدينسان می توان ديد که چرا همهء احزاب معتقد به اعمال و اجرای «هرگونه قانون اساسی»، احزابی مشروطه هستند. حتی احزاب داخل حکومت اسلامی کنونی نيز، هنگامی که خواستار عدول نکردن حکومتيان از قانون اساسی اين رژيم می شوند، نيز حکم يک «حزب مشروطه» را پيدا می کنند؛ و هر حکومتی هم که بر اساس يک قانون اساسی عمل کند حکومتی مشروطه است؛ يعنی حتی اگر آن قانون اساسی همين سند کج و معوج اسلامی باشد.

مشکل حکومت اسلامی هم از وقتی کاملاً وخيم شد که گردانندگان اش تصميم گرفتند منصب «ولايت فقيه» را به «ولايت مطلقهء فقيه» تبديل کنند و در نتيجه، مشروط بودن اين منصب را کنار بگذارند و دوران مطلق العنانی ِ قبل از انقلاب مشروطه را زنده سازند.

و اتفاقاً يکی از نظريه های مطرح شده از جانب اصلاح طلبان، و بخصوص بوسيلهء آقاي حجاريان که مغز متفکر اصلاح طلبی محسوب می شود، به موضوع ايجاد «ولايت مشروطهء فقيه» بر می گردد که هنوز هم کنار گذاشته نشده است. خواستاری«احياء اصول مغفولهء قانون اساسی اسلامی» (يا اصول دچار غفلت شده يا ناديده انگاشته شده از جانب رژيم ولايت مطلقهء فقيه) که از جانب مهندس موسوی مطرح شد، نيز خود بمعنای کوشش برای مشروط کردن ولی فقيه بوده است به قانون اساسی؛ و ايجاد يک حکومت مشروطهء اسلامی.

بر اساس آنچه آمد می خواهم بگويم که «مشروطه بودن» دارای هيج معنای خاص مثبت يا منفی نيست و فقط به مشروط بودن قدرت به قراردادی بين حاکمکمان و مردمان اشاره دارد. فراموش نکنيم که حتی شيخ فضل الله نوری اعادام شده بدست مشروطه خواهان فاتح تهران نيز ادعا می کرد که مشروطه خواه است اما می گفت که حکومت بايد مشروط به شريعت باشد نه به يک قانون اساسی دموکرات که راه را بر استيلای «کلمهءمنحوسهء حريت» می گشايد!

 

انقلاب مشروطه، نه مشروطه بودن

بدينسان، از نظر سکولار دموکرات ها، «مشروطه» يک صفت عام است و تنها وقتی به درد آنها می خورد که حاکی از مشروط شدن قدرت و حکومت به يک قانون اساسی سکولار دموکرات باشد. اما «انقلاب مشروطه» يک نام خاص است برای مهمترين کوششی که در دويست سال گذشته برای «اخذ تمدن غربی» و ايجاد کشوری بر اساس موازين جهان نو به پيروزی کوتاه مدتی رسيده است.

و، باری، بدينگونه است که ما سکولار دموکرات ها، از طريق برگزاری کنگرهء ساليانهء خود در سالگرد انقلاب مشروطه، بر «حاکميت ملی»، «انتخابی بودن مديران» و «قابل عزل بودن آنان» تأکيد می کنيم و نه بر ضرورت استقرار پادشاهی بر کشورمان.

اينکه مردم ايران بخواهند در آيندهء پس از انحلال حکومت اسلامی رژيمی با يک پادشاه تشريفاتی يا بدون او را  بوجود آورند ربطی به «کار امروز ما» ندارد. اما تا «فردای ايران» پادشاهی خواهان و جمهوري خواهانی که نا-بودی حکومت اسلامی را طالب اند در يک قايق نشسته اند که «انحلال طلبی» نام دارد.

سکولار دموکرات ها می توانند، تک به تک، جمهوريخواه يا پادشاهی خواه باشند؛ می توانند ليبرال، ليبرال دموکرات، سوسيال دموکرات، سوسياليست يا کاپيتاليست باشند؛ اما «سکولار دموکراسی»، با ريشه هائی که در انقلاب مشروطه دارد، تنها چتری است که در سايهء آن همهء اين «برنامه ها»، بر حسب گزينش جمهور مردم، قابليت عملی شدن می يابند.

 


منبع: پژواک ایران
 

 

Published in: on 30 مه 2014 at 12:17 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ماريا کالاس ! جاودانه صدای که هرگز نخواهد مرد !

Published in: on 29 مه 2014 at 8:47 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی

 

عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی
 

 

 

 

عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی

سحرگاه روز شنبه سوم خردادماه 1393، مه‎آفرید امیرخسروی، معروف به امیرمنصور آریا، یکی از متهمان اصلی اختلاس سه هزار میلیارد تومانی، به جرم «افساد فی‌الارض از طریق شرکت در اخلال در نظام اقتصادی کشور با تبانی و فساد در شبکه بانکی و توسل به روش‌های متقلبانه و مجرمانه و اخذ میلیاردها تومان وجوه غیرقانونی و شرکت در پول‌شویی و پرداخت رشوه» در محل زندان اوین اعدام شد.  حکم اعدام امیرخسروی که بدون اطلاع قبلی به محکوم، وکیل، و خانواده او  اجرا شد ابهامات زیادی را ایجاد کرد. 

 

1. پیمان حاج محمود عطار، حقوقدان، در وبلاگ خبرآنلاین به اشکالات قانونی نحوۀ اعدام امیرخسروی اشاره می‌کند: نکته مهم در رابطه با پرونده مه آفرید امیرخسروی و اعدام او در سحرگاه شنبه سوم خرداد، این است که … قاضی اجرا کننده رای اعدام باید 48 ساعت قبل از اجرای حکم، زمان و مکان اجرای حکم اعدام را به محکوم و وکیل وی و نیروی انتظامی ابلاغ قانونی کند. … این در حالی است که به نقل از خبرگزاری مهر، در مصاحبه با همسر نامبرده خانواده وی و وکیل مدافعش، همچنین خود آقای امیرخسروی تا روز قبل از اجرای حکم، هیچ اطلاعی از اعدام وی نداشتند. به عبارت ساده تر قاضی اجرای احکام بنا به شواهد موجود به این تکلیف قانونی خود مبنی بر لزوم ابلاغ اجرای رای 48 ساعت قبل از زمان اجرا عمل نکرده است.

دادگاه صادرکننده رای محکومیت مفسد اقتصادی مکلف است مفاد رای را از طریق روزنامه کثیرالانتشار به آگاهی شهروندان برساند. چگونه رای محکومیت آقای مه آفرید امیرخسروی و سایر محکومان پرونده فساد مالی 3 هزار میلیارد تومانی برخلاف ماده قانونی بالا در رسانه های گروهی منتشر نشد تا شهروندان از مفاد این حکم برابر حقوق قانونی خود آگاهی یابند که این ابهام از سوی قوه قضاییه پاسخ داده نشده است.

اما نکته دیگری که حاج محمود عطار به آن اشاره می‌کند اهمیتش از مطلب قبل هیچ کمتر نیست: نکته ابهام بعدی این است که برخی از متهمان، از جمله محمودرضا خاوری شخص دستگیرشده اخیر در دبی، به عنوان همدست محکومان تاکنون مورد محاکمه قرار نگرفته است.  چه بسا رسیدگی به اتهامات آنها در نقص حکم مه آفرید امیرخسروی و سایرین موثر بود. و جای داشت تا رسیدگی کامل به پرونده متهمان، حکم اعدام محکومان اجرا نشود.

 

2. برای اجرای کامل عدالت، لازم بود که اجرای حکم مه‌آفرید امیرخسروی را تا رسیدگی کامل به همه متهمان به تعویق می‎انداختند.  این همه عجله برای چه بود؟  دلیلی که در اکثر وبلاگ‎ها آمده این است که امیرخسروی رازهای مگویی را می‎دانست که اعدام عجولانه او را ایجاب می‎کرد.  مهدی خزغلی در وبلاگ باران می‌نویسد: هنوز شاهد اصلی در کاناداست! هنوز متهمین اصلی راست راست می گردند! باز هم تکرار یک سناریوی غمبار! ما عادت کرده ایم! اول جعبه سیاه را منهدم می کنند!

امروز اگر مه آفرید را با حکم اعدامی که داشت تحویل ما می دادند، برایتان متهمین اصلی و … را پیدا می کردیم! مه آفرید یک گیرنده بود و بدیهی است که همه دهانشانشان برای خوردن بیت المال باز است، اما کلید بیت المال دست که بود؟ چه کسی درصندوق بیت المال را به روی مه آفرید باز کرد؟ چه کسی به مدیر عامل بانک دستور فوری می داد که خارج از ضوابط، همه درهای صندوق را برای مه آفرید بگشاید؟ پس مه آفرید در یک اقدام عجولانه حتی فرصت نکرد که باور کند اعدام می شود و درون خود را برای خانواده خالی کند، او در آخرین ملاقات تازه امید به بهبود امکانات و تسهیلات داشت، بدیهی است تا امید به رهایی دارد، حرفی نزند، اما اگر خانواده او پای چوبه دار بودند، فریاد او را می شنیدند که متهمین اصلی را رسوا می کرد، اگر حتی وداع آخر را می گذاشتند، وصیت آخر خود را می گفت! چرا همسر و وکیل او از اعدام بی اطلاعند و خبر را در رسانه ها می خوانند؟!

من فقط توجه شما را به جمله مه آفرید در دادگاه جلب می کنم:

امیرخسروی در دوازدهمین جلسه دادگاه گفته بود: «فرض کنید که من را اعدام کردید. آیا مملکت اصلاح می‌شود؟ کسانی که پشت نظام پنهان شده‌اند چه می‌شوند؟ این آقایان که در این پرونده همکاری داشته‌اند؟»

پشت پرده مه آفرید، جناحی پنهان است که اگر او زنده می ماند، پرده فرو می افتاد…!

 

3. جناح پنهانی که خزغلی از آن یاد می‌کند کیست؟  محمد نوری‌زاد در وبلاگش نوشت: اعدام مه آفرید خسروی، به زیر خاک بردنِ عجولانه ی اسناد پلیدی ها و دزدی های آقایانی است که رد پایشان تا خود سپاه و خود اطلاعات و اصطبلِ معروف و خانه ی قاضیان و دولتِ طنزِ پیشین مشاهده می شده است. و گفتم: ما باید نسبت به این اعدام عجولانه موضع بگیریم و آرامش دست های پنهانی را که قربانیان خود را جلو می اندازند و خود در پس پرده از آنها امضاء می گیرند و پول پارو می کنند، بر آشوبیم.

 

4. اما چرا امیرخسروی باید به سرعت و در سکوت کامل خبری اعدام می‌شد؟  حکم اعدام او که مدت‌ها قبل صادر شده بود، اما چرا یک شبه تصمیم به اجرای حکم گرفتند؟ دلقک ایرانی در این باره می‎گوید: به نظر می رسد که علت اصلی اعدام سریع امیر خسروی را باید در خبری جستجو و پیدا کرد که اخیراً رونمایی شد. و آن تحویل یکی از متهمان فراری پروندۀ اختلاس توسط پلیس بین الملل به جمهوری اسلامی است که در امارات دستگیر شده بود. بازجویی و اطلاعات اخذ شده از این متهم بقدری مهم بوده است که توازن قوای باندهای متنفع از اختلاس بزرگ را بنفع حامیان و شریکان امیرخسروی در داخل حکومت بهم زده و باند مقابل را بهراس انداخته که اگر دیر کند و یا اعدام خسروی را با اطلاع قبلی اجرا کند نخواهد توانست از سد باند رقیب بگذرد و بازندۀ نهایی بخش فاسد قوۀ قضائیه خواهد شد. این نشانه به این دلیل هم مقرون به صحت قطعی است که چند روز پیش غلامحسین محسنی اژه ای تصمیم گرفت و هم مأمور شد با هماهنگی برادران لاریجانی در رأس قوای مقننه و قضائیه به مجلس برود و گزارش مشروح و مفصلی از پروندۀ امیرخسروی را در جلسۀ علنی مجلس قرائت کند. این رویه مطلقاً در سابقۀ قوۀ قضائیۀ ایران در گذشته وجود نداشت و نه تنها قوۀ قضائیه حاضر نمی شد در مجلس گزارش عملکرد بدهد بلکه حتی کمترین اهمیتی هم به پرسش های موردی مجلس نمی داد و استقلال قوا را برجسته می کرد.

 

5. عده‌ای هم هستند که فکر می‎کنند همۀ ماجرا فیلمی بیش نیست برای ماست‎مالی کردن کل قضیه.  روزگار غریب 2 می‌پرسد: آیا واقعا مه‌آفرید خسروی اعدام شد؟ فیلمی دارید؟ چرا اینو میگم؟ شما حتما اعدام صدام حسین رو یادتون هست. بعد از اعدام یادتون هست کسی باورش نمیشد که اعدام شده باشه و الان هم خیلی ها معتقدن اعدام نشده و یک فیلم تبلیغاتی روانی بود و الان صدام جایی مثل بن لادن داره زندگی میکنه این بابا که فیلمش بود اینقدر مرگش مشکوکه و غیرقابل تائیده وای به حال مه آفرید خسروی که شما تا پایان دادگاه  حتی یکبار هم عکسشو ندیدین. خب حالا این بابا کجا اعدام شد؟ فیلم ومدرکی ازش دارید؟ آیا اعدام واقعی بود یا صوری؟

اینها سوالات بی جوابه و تنها راهش اینه که اعدام عمومی باشه بعد جسد در حضور مردم دفن بشه  و چند روز هم تحت نظر دوربین های زنده باشه تا یه دفعه کسی نیاد بابا رو که تو قبر زندست ورداره ببره

 

 

Published in: on 29 مه 2014 at 5:38 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عصر ایران: تعدادی از دانشجویان و دوستداران محیط زیست با حضور در پارک ملی گلستان ، خواستار خروج جاده از چهارمین پارک ملی جهان شدند.

عصر ایران: تعدادی از دانشجویان و دوستداران محیط زیست با حضور در پارک ملی گلستان ، خواستار خروج جاده از چهارمین پارک ملی جهان شدند.

 

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس) 

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

تجمع در اعتراض به تخریب پارک ملی گلستان (عکس)

Published in: on 29 مه 2014 at 5:28 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه