رزمایش پیروان ولایت برای سرکوب اعتراضات مردمی

رزمایش پیروان ولایت برای سرکوب اعتراضات مردمی


مشهد


Advertisements
Published in: on 29 نوامبر 2014 at 8:41 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

کاریکاتور پنجشنبه 27 نوامبر 2014 مانا نیستانی به نام مقدسات‎

Published in: on 29 نوامبر 2014 at 8:21 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

از روزنامه‌نگاری تا حبس بدون مرخصی و ممنوع‌الملاقاتی در حکومت اسلامی – مروری بر زندگی کمال شریفی روزنامەنگار زندانی کُرد از بدو تولد تا زندان میناب

از روزنامه‌نگاری تا حبس بدون مرخصی و ممنوع‌الملاقاتی در حکومت اسلامی – مروری بر زندگی کمال شریفی روزنامەنگار زندانی کُرد از بدو تولد تا زندان میناب

کمال شریفی روزنامه‌نگار زندانی کُرد در زندان میناب، با وجود گذشت بیش از ۶ سال از مدت حبس خود تاکنون اجازه حتی یک روز مرخصی هم را نداشته است.
بنابه گزارش کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی، کمال شریفی روزنامه‌نگار سیاسی کُرد ۴٢ ساله‌ی محبوس در زندان میناب، به همراه زندانیان عادی و جرایم مواد مخدر به سر می‌برد؛ وی از ابتدای زندان خود تاکنون ممنوع‌الملاقات بوده است و تنها یک‌بار مادر و برادرش با اخذ اجازه از مسوولین قوه قضاییه، موفق به ملاقات وی شده‌اند.
کمال شریفی فرزند بایزید متولد اول مهرماه 1351، در شهر سقز است. پدرش بنای ساختمان و کارمند اداره آموزش و پرورش بود. کمال در این شهر تا دیپلم در رشته علوم انسانی به تحصیل ادامه می‌دهد. وی در تابستان سال ۶٧ در مرز سردشت دستگیر و به اتهام خروج از مرز و همکاری با حزب دموکرات کردستان ایران محکوم و مدتی را در بازداشتگاه اداره اطلاعات سقز و زندان‌های سردشت و پیرانشهر سپری می‌کند. او همچنین در سال ۶٨ و ۶٩ چندین بار به اتهام هواداری و فعالیت برای این حزب توسط نیروهای امنیتی سپاه پاسداران و اداره اطلاعات شهر سقز، دستگیر و در ‌‌نهایت در اواخر بهار ۶٩ از سوی دادگاه انقلاب شهرستان سقز، به یک سال حبس و تحمل ۴٠ ضربه شلاق محکوم می‌شود.
این روزنامەنگار کُرد در بهار سال ١٣٧٠، همزمان با آزادسازی بخش وسیعی از جنوب کردستان در عراق، به عضویت رسمی حزب دموکرات کردستان ایران درمی‌آید. وی در اوایل سال ١٣٨٠ کار ترجمه و نویسندگی را شروع می‌کند و به جز نشریات سازمانی حزب، همکاری نزدیکی با برخی از روزنامەنگاران و روزنامه‌های مدنی در شهرهای سلیمانیه و اربیل در اقلیم کردستان عراق داشته است و مدتی هم در رادیو صدای کردستان، از اعضای هیات تحریریه این رسانه بوده است.
کمال شریفی قبل از بازداشت، سابقه همکاری با سایت‌های مستقل و سازمان‌های مدنی را داشته؛ و در آن زمان یکی از مسوولان سایت ۴rojhelat (یکی از رسانههای کُردی) بوده است.
این روزنامەنگار زندانی، در سال ١٣٨٧ جهت ارتباط با ادیبان، نویسندگان، ماموستایان (استادان) آیینی و شخصیت‌های فرهنگی و هنری از اقلیم کردستان عراق به زادگاه خود یعنی شهر سقز برمی‌گردد که در پنجم خردادماه 1387، در خانه یکی از کتابفروشان این شهر، پس از محاصره خانه ایشان و تیراندازی ماموران سپاه و اطلاعات و کشته شدن یکی از اعضای حزب دموکرات کردستان دستگیر شد. در این حمله ماموران سپاه با شلیک ١۵ گلوله آن عضو حزب را به قتل می‌رسانند.
کمال شریفی پس از توقف تیراندازی، از سوی این نیرو‌ها بازداشت و غروب‌‌ همان روز به دستور دادستان شهر سقز به بازداشتگاه اطلاعات سنندج منتقل می‌شود. وی به مدت قریب به شش ماه، در بازداشتگاه شهر سنندج تحت انواع شکنجه‌ها و رفتارهای وحشیانه و غیر انسانی قرار می‌گیرد که در‌‌ همان هنگام زیر انواع شکنجه و فشار مجبور به انجام یک مصاحبه ویدیویی نیز شده بود. او در آن زمان مدت چند روزی همراه با دو زندانی سیاسی اعدام شده، احسان فتاحیان و شیرکو معارفی را داخل یک سلول سپری می‌کند.
کمال شریفی به همراه شیرکو معارفی پس از مدتی از بازداشتگاه اداره اطلاعات شهر سنندج به زندان سقز منتقل می‌شود. پس از مدتی شیرکو معارفی به اعدام و حکم ٣٠ سال حبس در تبعید برای کمال از طرف قاضی شایق (دادگاه انقلاب سقز) صادر می‌شود.
گفته شده زمان کل دادگاهی کمال شریفی، بیش از پنج دقیقه طول نکشیده بود و شریفی هم فقط در زمان دادگاهی توانسته بود، تنها به مدت ٣ دقیقه آن هم با اشاره با یکی از وکلای خود به نام احمد سعید شیخی صحبت کند. این روزنامەنگار کُرد پس از تایید حکم از سوی دادگاه تجدید نظر، به زندان میناب منتقل می‌شود.
گفتنی است کمال شریفی در دادگاه پس از استناد به آیه ٣٢ سوره مائده (این آیه مرتبط با حکم محاربین است و نفی بلد و اعدام و قطع دست چپ و پای راست و یا بالعکس و به صلیب کشیدن در همین آیه اشاره دارد.) و مواد ١٨۶ – ١٩٠ – ١٩٣ از قانون مجازات اسلامی محکوم شد و همچنین وی در مدت تحمل کیفر، حق معاشرت و مراوده با دیگران نداشته و از مزایای مرخصی و ملاقات و مکاتبه با دیگران محروم می‌باشد و تمام محکومیت خود را باید در زندان به سر برد.
این روزنامه‌نگار کُرد که هم‌اکنون در زندان میناب در میان زندانیان عادی و جرایم مواد مخدر به سر می‌برد، از ابتدای زندان خود تاکنون ممنوع‌الملاقات بوده است و تنها یک‌بار مادر و برادر وی با اخذ اجازه از مسئولین قوه قضاییه موفق به ملاقات وی شده‌اند.
این روزنامه‌نگار زندانی نزدیک به دو سال است که از تماس و حق استفاده از تلفن برای ارتباط با خانواده‌ش محروم است.
کمال شریفی در سال ۸۷، در اعتراض به شرایط و وضعیت غیر انسانی نگهداری‌اش در زندان میناب و عدم برخورداری از حق ملاقات با خانواده‌اش، دست به اعتصاب غذای طولانی‌مدت زد. وی یک ماه پس از اعتصاب غذا، دچار سکته شد و از ناحیه صورت و همچنین سمت راست بدن فلج شد. او تا دو ماه نمی‌توانست هیچ حرفی بزند و پلک چشم راستش هم در آن مدت، دو ماه بسته نمی‌شد و شب‌ها با نوار چسب چشمم را می‌بست. همچنین بهداری زندان تاکنون، هیچ‌گونه اقدامی برای درمان وی صورت نداده است.

« بازگشت

Published in: on 29 نوامبر 2014 at 8:12 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حبیب‌الله لطیفی؛ مدرسه، فوتبال، کوه، دانشگاه… اعدام – روایت یک دانشجوی کُرد زندانی از تولد تا اعدام

حبیب‌الله لطیفی؛ مدرسه، فوتبال، کوه، دانشگاه… اعدام – روایت یک دانشجوی کُرد زندانی از تولد تا اعدام

 

حبیب‌الله لطیفی زندانی سیاسی در زندان سنندج محکوم به اعدام است. او اکنون پس از گذشت شش سال همچنان در بلاتکلیفی به سر می‌برد و خطر اجرای حکم اعدام وی را تهدید می‌کند.

بنابه گزارش کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی، حبیب‌الله لطیفی دانشجوی زندانی محکوم به اعدام، در تیرماه 1387، به جرم محاربه در شعبه یک دادگاه انقلاب شهر سنندج به اعدام محکوم شد. با گذشت شش سال و چهار ماه از صدور این حکم، کماکان وی در آستانه اجرای حکم اعدام قرار دارد و هیچ‌گونه تغییری در پرونده وی صورت نگرفته است.

حبیب‌الله لطیفی هفتمین فرزند صغری و عباس لطیفی، اول فروردین‌ماه ۱۳۶۰، در سنندج به دنیا آمد.. وی ۷ سال نخست زندگی خود را به همراه خانواده‌اش (هنگام جنگ ایران و عراق) در روستای نایسر از توابع شهرستان سنندج، در آوارگی سپری نمود.

حبیب از کودکی به ورزش علاقه‌مند بود و در رشته‌ی فوتبال، استعداد کم‌نظیری از خود نشان می‌داد. در حین گذراندن مقاطع تحصیلی ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان، در تیم‌های مختلف فوتبال از جمله تیم شهرداری سنندج بازی کرد. اما در آستانه‌ی ورود به دانشگاه، مجبور به ترک آن شد؛ چرا که پیش‌شرط ادامه‌ی آن، ثبت‌نام در مرکز بسیج بود و بدین‌ترتیب حبیب که حاضر به ثبت‌نام در بسیج نبود، علی‌رغم میل باطنی خویش، مجبور به ترک باشگاه و خداحافظی از فوتبال شد. حبیب که عاشق طبیعت کردستان بود، کم‌کم به ورزش کوهنوردی روی آورد و توانست بسیاری از کوه‌های کردستان را فتح نماید.

با وجود آن که حبیب در خانواده‌ای ثروتمند متولد شده بود، همواره در اجتماع فروتنانه ظاهر می‌شد. این دانش‌آموز ممتاز در سال ۱۳۸۰، موفق به اخذ دیپلم و پیش‌دانشگاهی در رشته‌ی ریاضی و فیزیک شد و در مهرماه ۱۳۸۱، به دانشگاه ایلام راه یافت و در رشته‌ی مهندسی صنایع ادامه تحصیل داد.

حبیب جوان، علاقه‌ی ویژه‌ای به مطالعه و بحث و گفتگو در خصوص مسایل اجتماعی- سیاسی ایران به ویژه کردستان داشت. او به همراه دوستان خود مدام مشغول فعالیت‌های مدنی، فرهنگی، زیست محیطی و سیاسی بود. از شرکت در NGO‌ها گرفته تا فعالیت سیاسی. وی همچنین افتخار عضویت در انجمن‌های زیست‌محیطی «ژیانه‌وه» و «شاهو» را داشت.

حبیب‌الله لطیفی ساعت 7 و 40 دقیقه غروب اول آبان‌ماه ۱۳۸۶، در خیابان ادب سنندج، از سوی ۱۱ تن از نیروهای امنیتی اطلاعات، در زمانی که از یک مغازه خدمات کامپیوتری خارج می‌شد، محاصره و بازداشت شد و از آن غروب تا ۴ ماه بعد، آفتاب را در آسمانش ندید. وی ۴ ماه در زندان انفرادی تحت شکنجه‌ی شدید بازجویان اطلاعات، مورد بازجویی قرار گرفت. روز نهم بازداشتش بر اثر خونریزی کلیه‌هایش به بیمارستان تامین اجتماعی سنندج (دورافتاده‌ترین بیمارستان شهر) منتقل می‌شود و بر حسب اتفاق یکی از بستگان نزدیکش وی را در وضعیتی بسیار وخیم این‌گونه می‌بیند: «پسرکی با چشم‌هایی ورقلمبیده و پوستی کدر و تیره و لبان پاره شده که ۳ نفر وی را که توان راه رفتن نداشت و در میان بازوانشان نیمه خمیده و به سختی قدم بر می‌داشت، از پله‌های بیمارستان بالا می‌بردند و ۸ نفر دیگر نظامی و لباس شخصی آنان را اسکورت می‌کردند.»

بعد‌ها معلوم شد که ۵ الی ۶ نفر او را به باد لگد و باتوم گرفته و تا سرحد مرگ کتک زده‌اند. او ۴ هفته توانایی هیچ حرکتی جز سینه‌خیز راه‌رفتن نداشت. سرش از ۳ ناحیه شکسته بود و لگدهای پیاپی، لبانش را شکافته بود.

گفتنی است به دنبال اعتراض حبیب به قاضی کامیانی بازپرس پرونده که هرازگاهی جهت بازپرسی به تک‌سلولی وی در اطلاعات مراجعه می‌کرد، کامیانی هرگونه اعمال شکنجه را انکار کرده و حبیب را متهم به اظهارات کذب نموده بود.

در این گیر و دار رییس کل اطلاعات استان کردستان و دادستان وقت سنندج (امجدی)، طی گفت‌و‌گویی که در تک‌سلولی اطلاعات از پشت دریچه سلول با حبیب انجام داده بودند؛ قول فراری دادن شخص وی و دوستش یاسر گلی در ازای اعتراف بر علیه دیگر دوستانش و فرستادن گزارش ماهانه در مورد ۲ نفر (که مشخص نشد چه کسانی هستند) را داده بودند که پس از آن که با واکنش منفی حبیب روبه‌رو شده بودند، او را تهدید به اعدام کرده بودند.

حبیب‌الله لطیفی پس از طی پروسه بازجویی که توسط ماموران وزارت اطلاعات انجام شد، به بند قرنطینه و سپس بند پاک ۲ زندان مرکزی سنندج منتقل شد و پس از ۴ ماه چشمانش به نور آفتاب و دیدار خانواده‌اش روشن شد. حبیب در تاریخ ۱۰ تیرماه ۱۳۸۷،طی دادگاهی چند دقیقه‌ای و بدون حضور خانواده، در شعبه‌ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج از سوی قاضی حسن بابایی، به جرم اقدام علیه امنیت ملی و نظام، با استناد به آیه ۳۳ سوره مائده (قرآن) و استناد به مسائل یکم، سوم و پنجم از فصل ششم (حد محارب) جلد چهارم کتاب تحریرالوسیله خمینی و مواد ۱۸۳، ۱۸۶، ۱۹۰،۱۹۱ قانون مجازات اسلامی، محارب (دشمن خدا) اعلام شده و به اعدام محکوم شد (اتهامی که وی هیچ‌گاه نپذیرفت).

در پی اعتراض به این حکم غیرحقوقی، در ۱۰ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، بار دیگر این دانشجوی کُرد در دادگاه تجدیدنظر به اعدام محکوم شد. گفته شده قاضی بابایی در این رابطه به وی گفته بود: «تو که حکم‌ات اعدام است بیا و جرم‌های پرونده‌ی دیگر متهمان بی‌گناه من را به عهده بگیر، بگذار این پرونده‌ها نیز مختومه شود!»

گزارش شده است که در آستانه‌ی اعدام زندانی سیاسی احسان فتاحیان و در زمانی که مادر حبیب به نشانه‌ی اعتراض به اعدام وی به جمع زندانیان سیاسی اعتصاب‌کننده پیوسته و تهدید به خودسوزی کرده بود؛ حجت‌الاسلام بابایی، «الهه» خواهر حبیب را به دلیل مصاحبه با رسانه‌های خارجی تهدید به پرونده‌سازی «چرب» و زندان کرده بود. پیش از آن نیز امید، برادر حبیب که جهت پیگیری پرونده‌ی او به دادگاه رفته بود، از سوی حمزه‌ای رییس سابق حفاظت دادگاه انقلاب سنندج، به مدت نیم روز بازداشت و در مقابل انظار عمومی، مورد ضرب و شتم توسط شخص رییس حفاظت قرار گرفته بود.

در زمان بازداشت رفته‌رفته بیماری برونشیت (عفونت ریوی) حبیب که در کودکی از آن رنج می‌برد، باردیگر عود کرده و عفونت معده و دندان‌ها که همگی بر اثر نبود بهداشت در هوا و غذای نامناسب تک‌سلولی اطلاعات و زندان مرکزی سنندج بر او ظاهر شده بود، بر فشار و شکنجه‌ی روحی‌اش افزود.

با وجود درخواست‌های مکرر حبیب، خانواده و وکیلش؛ مسوولان اجازه‌ی درمان نداده و تنها یک بار به منظور انجام سونوگرافی حبیب را به بیمارستان توحید سنندج منتقل کردند که بعد‌ها اعلام کردند جواب سونوگرافی گم شده است. «مسعود مهربان» رییس سابق حفاظت زندان مرکزی سنندج و «محمد خسروی» رییس زندان مرکزی سنندج، توسط نیروهای خود در زندان، حبیب را با کنترل روابط تحت فشار قرار داده و به طرق مختلف از جمله ممنوعیت‌های بی‌دلیل و ناگهانی ملاقات و تماس تلفنی او را آزار می‌دهند.

پنج سال پیش و به دنبال ارجاع پرونده به دیوان عالی کشور در ۱۶ فروردین‌ماه ۱۳۸۸،تجدیدنظر نهایی بر این پرونده‌ی غیرحقوقی صورت گرفت و تنها یک هفته پس از آن، این درخواست، با مخالفت مسوولان مواجه شد و این مساله که کمیسیون عفو دیوان عالی کشور، حاضر به بررسی مجدد پرونده نشده است؛ پس از ۱۰ ماه مخفی‌کاری دستگاه مربوطه، نتیجه را به صورت شفاهی به «صالح نیکبخت» وکیل حبیب اعلام کرد و حکم اعدام به قوت خود باقی ماند.

لازم است به مصائب خانواده لطیفی نیز اشاره کرد که حسب ادعای مسوولیت و نفوذ چند تن در اداره اطلاعات و قوه‌ی قضاییه و از آنجا که خانواده‌ی وی مجبور بودند برای نجات جان فرزندشان به آن‌ها اعتماد نمایند؛ مبالغ فراوانی از خانواده حبیب، وجه نقدی و رشوه دریافت شده و هیچ کاری نیز در ازای آن انجام نشده است.

همچنین خانواده لطیفی خواستار دیدار با مقامات استانی و کشوری همچون «محمود هاشمی شاهرودی» رییس وقت قوه قضاییه، «علی لاریجانی» رییس مجلس و «اسماعیل نجار» استاندار وقت کردستان شده بودند؛ اما این مقامات به بهانه‌های مختلف از دادن وقت ملاقات به این خانواده، سر باز زده و هیچ‌یک حاضر به پاسخ‌گویی به درخواست آنان نشدند.

حبیب از جمله زندانیان سیاسی و اعتصاب‌کنندگان معترض به اعدام «احسان فتاحیان» بود و تا آخرین لحظات از تلاش برای نجات جان این هم‌بندی خود از پای ننشست و این خود دلیلی شد بر تشدید فشار‌هایی که هم‌اکنون در حق او اعمال می‌کنند. من‌جمله نگهبانان به دستور ریاست زندان، چندین بار وسایل و یادداشت‌ها و کتب شخصی حبیب را تفتیش و ضبط کرده، حق ملاقات حضوری با خانواده‌اش را از او گرفته و در نهایت حق استفاده از تلفن را از او سلب کردند.

حبیب بعدها یک بار دیگر برای ادای پاره‌ای توضیحات از زندان به سلول‌های انفرادی این اداره منتقل شد و مدت ۴ روز را تحت شکنجه به سر برده بود. همچنین در زمان سفر « علی خامنه‌ای» به کردستان، بر اثر مراجعه شب‌هنگام ماموران وزارت اطلاعات به خانه‌ی پدری حبیب به منظور تهدید آنها و حبس خانگی خانواده تا اتمام سخنرانی خامنه‌ای در میدان آزادی سنندج، مادر حبیب دچار سکته‌ی قلبی شد.

روز پنجم دی‌ماه ١٣٨٩، قرار بود حکم اعدام حبیب در زندان مرکزی سنندج اجرا شود که بنا به درخواست عفو والدین این زندانی، با دخالت استاندار وقت کردستان، اجرای حکم به طور موقت متوقف شد.

هم‌اکنون نیز با گذشت شش سال و چهار ماه از صدور حکم اعدام برای حبیب، کماکان وی در آستانه اجرای قریب‌الوقوع حکم اعدام قرار دارد و هیچ‌گونه تغییری در پرونده وی صورت نگرفته است. هنوز هیچ خبری از شکستن حکم اعدام وی نیست و هر لحظه ممکن است این دانشجوی کُرد اعدام شود. مسوولان زندان نیز درباره تغییر حکم وی اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند.

در حال حاضر زندانی سیاسی حبیب‌الله لطیفی، در بند ۲ زندان مرکزی سنندج، تحت حکم اعدام قطعی به سر می‌برد و هر لحظه با استیذان ریاست قوه قضاییه مراسم اعدام می‌تواند به اجرا درآید. خانواده وی بارها تمامی مجامع و نهادهای حقوق بشری را برای نجات جان وی به مدد طلبیده‌اند.

کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی

Published in: on 29 نوامبر 2014 at 8:09 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

احتمال کاهش قیمت نفت به پایین تر از ٦٠ دلار

احتمال کاهش قیمت نفت به پایین تر از ٦٠ دلار

 


خبرگزاری رویتزر به نقل از مدیرعامل روسنفت از احتمال سقوط قیمت نفت به پایین تر از ٦٠ دلار برای هر بشکه در سال آینده میلادی خبر داد و گفت: کاهش قیمت نفت می تواند شرایط پروژه های نفتی روسیه را تغییر دهد اما شرکتهای روسی تولید نفت خود را در سال ٢٠١٥ تغییر نمی دهند.

به گزارش ایرنا از این خبرگزاری، ایگور سچین افزود: انتظار داریم که قیمت نفت به ٦٠ دلار و حتی پایین تر از آن کاهش یابد، اما این کاهش قیمت فقط در نیمه اول سال و یا در پایان نیمه نخست سال آینده خواهد بود.

وی که رئیس بزرگترین شرکت تولیدکننده نفت روسیه است پیش بینی کرد که تولید نفت آمریکا از سال ٢٠٢٥ روند رو به کاهش را طی کند.

سچین، همچنین بر لزوم تشکیل یک شورای نفتی برای زیر نظر گرفتن قیمت ها در بازار نفت تاکید کرد.

براساس این گزارش، قیمت نفت بعد از پایان نشست پنجشنبه اوپک به ٧٣ دلار در هر بشکه کاهش یافت و همچنین اعضای اوپک در نشست خود نتوانستند برای کاهش سقف تولید خود به توافق برسند.


منبع: پژواک ایران
Published in: on 29 نوامبر 2014 at 8:05 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حمله با چاقو به دست‌کم شش زن در جهرم  

 

دیگربان ـ حمله گروهی ناشناس با چاقو به دست‌کم شش زن که پنج نفر از آنها دانشجو هستند در شهر جهرم استان فارس٬ جو روانی اين شهر را ناآرام کرده است.

اين حملات در روز‌های گذشته رخ داده و مسئولان امنيتی و انتظامی استان فارس هم از دستگيری عوامل آن خبر داده‌اند.

حجت‌الله رضايی، سرپرست فرمانداری ويژه جهرم گفته اين افراد در کمتر از ۷۲ ساعت دستگير و به «عمل قبيح» خود اعتراف کرده‌اند.

لطف‌الله دژکام امام جمعه شهر جهرم نيز خواستار برخورد شديد با عوامل اين نا‌امنی‌ها شده است.

يک سايت استان فارس نيز نوشته عوامل «ضدانقلاب» تلاش می‌کنند اين حملات را متوجه نيرو‌های بسيج کرده و «سناريوی» اسيد‌پاشی‌های اصفهان را تکرار کنند.

برخی گزارش‌ها حاکی از آن دارد که تعداد زنان قربانی اين حملات حدود ۱۲ نفر است که مقام‌های مسئول تاکنون اين گزارش‌ها را تائيد نکرده‌اند.

گفته می‌شود همه اين زنان از ناحيه باسن مورد حمله قرار گرفته‌اند.


منبع: دیگربان
Published in: on 29 نوامبر 2014 at 7:52 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آقای بهنود! روشن‌فکر دماسنج جامعه است نه بادنمای آن مهدی اصلانی

آقای بهنود! روشن‌فکر دماسنج جامعه است نه بادنمای آن
مهدی اصلانی

 

مسعود بهنود در آخرين برنامه‌ی تلويزيونی «پولتيک» در مقابلِ دوربينِ کامبيز حسينی به پاره‌ای پرسش‌های وی از جمله ارتباط بهنود با هاشمی‌رفسنجانی (خاندان هاشمی) پاسخ می‌گويد. مهم‌ترين بخش از مدعای بهنود تعريفِ مقوله‌ی روشن‌فکری در ايران است. اين تعريفِ ابتر(اصولاً روشن‌فکر ايرانی بدون فرهنگ شيعی معنی ندارد) فارغ از نادقيق بودن، بازتابِ دفاع از يک خط و گرايشِ سياسی در داخل کشور (خطِ اصلاحات) است.

ابتدا بر پرسشِ کامبيز حسينی از شايعه و شائبه‌ی داشتن ارتباطِ بهنود با رفسنجانی مکثی کوتاه کنيم. بهنود در پاسخ به داشتن رابطه با هاشمی‌رفسنجانی می‌گويد: من خيلی از اين آقايان (قدرت‌مداران) را ديدم اما آقای هاشمی را تا حالا نديده‌ام. وی در همين برنامه پراگماتيسم سياسی‌ی هاشمی را با صفتِ «عقل‌انديشی» تعريف می‌کند.

پرسش اما ناظر بر ديدار و ملاقاتِ حضوری با رفسنجانی نيست. دوری و نزديکی در سياست با مناسبات قدرت تعريف می‌شود نه با ديدار يا عدم آن. مسعود بهنود به شهادتِ کارنامه‌ی کاری‌اش از اميرعباس هويدا تا عطاء مهاجرانی هماره رکاب‌گير قدرت بوده و نگاهش معطوف به نوکِ هرمِ. بسياری از نرم‌تنانِ عرصه‌ی سياست در مناسباتِ قدرت و به دورانِ علی‌اکبرخوانی‌ی هاشمی‌رفسنجانی از ميان دولت‌مردانِ نظام اسلامی چهره‌ی پرهيبت اميرکبير را با عريانی‌ی چهره‌ی هاشمی تاخت زدند، و اين تنها منحصر به بهنود نبود. عطاء مهاجرانی پس از اتمام دوران دوم رياست جمهوری‌ی هاشمی خواهان گنجاندنِ ماده‌ی‌‌ قانونی و قائل شدنِ استثناء بر ابقای سه‌باره‌ی رفسنجانی بر کرسی‌ی رياست شد، آن‌گونه که پاره‌ای ديگر از جمله صادق زيبا‌کلام با عشقی عرفانی نسبت به هاشمی‌رفسنجانی بازتابِ همان نگاه هستند.

مسعود بهنود حتا پس از مهاجرت و مانده‌گاری در لندن، برای «قاتل القتلا» و يکی از جنايت‌کارترين و آلوده‌ترين شخصيت‌های تاريخِ سياسی‌ی معاصر يعنی اکبر هاشمی‌رفسنجانی موقعيتی در حد محمدعلی فروغی و قوام‌السلطنه و مشيرالدوله قائل می‌شود. بهنود معتقد است:»در عالمِ واقع، از ميان کسانی که در صد سال گذشته بر ايران حکم رانده‌اند، از شاهان تا رؤسای دولت و چهره‌‌های نامدار و تاًثير‌گذار، اکبر هاشمی‌رفسنجانی در کنار دکتر مصدق و مهندس بازرگان جا نمی‌گيرد، اما شايد بتوان در صفی که امثالِ احمدِ قوام، محمدعلی فروغی و مشيرالدوله در آن جای گرفته‌‌اند، برای عملگراترين دولتمرد جمهوری اسلامی جايی يافت. » (۱)

اما بهانه‌ی اين مکتوب نه نظريات سياسی‌ی مسعود بهنود که همانا خوانشِ منحصر به فرد و متفاوتِ وی در ترجمانِ مفهومِ روشن‌فکری‌ی ايران می‌باشد. ابتدا پرسش‌های کامبيز حسينی و پاسخ‌های بهنود از نظر می‌گذرانيم.

«کامبيز حسينی: به نظر شما نقش محمد خاتمی و جايگاه ايشان در سياست ايران کجا است؟

بهنود: خيلی جايگاه بالايی‌‌ است. من شخصاً معتقدم که اولاً ما رئيس دولت و حتا رئيس حکومت اين‌قدر فرهنگی از مشروطيت تا بعد پيدا نکرديم. يعنی آدم‌های فرهنگی داشتيم. مشيرالدوله نخست‌وزير را داشتيم. امير عباس هويدا را داشتيم اين ها همه آدم‌های روشن‌فکر فرهنگی بودند. کامبيز حسينی: يعنی فکر می‌کنيد آقای خاتمی از آقای هويدا هم فرهنگی‌تر بودند؟ بهنود: آقای هويدا بيشتر يک روشن‌فکر فرانسوی بود. خيرخواه ولی در عين حال نسبت به بخشِ عظيمی از جامعه بی‌خبر. آقای هويدا فرانسه فکر می‌کردند.

کامبيز حسينی: آقای خاتمی روشن‌فکر ايرانی بود يا عربستان؟

بهنود: آقای خاتمی روشن‌فکر ايرانی است به دليل اين‌که اصولاً روشن‌فکر ايرانی بدون فرهنگ شيعی معنی ندارد چون وقتی معنی پيدا بکند آن‌وقت همان‌چيزی می‌شود که ازش تو تفهيم روشن‌فکر غرب‌زده الگوهای غربی می‌گنجد.

کامبيز حسينی: الان يه چيزی گفتيد که باز سکولارا قراره فحش بدهند به شما. حرف گنده‌ای زديد. روشن‌فکر ايرانی که شيعه نباشه معنی نمی‌دهد.

مسعود بهنود: واقعاً تو خونِ ما است( شيعی‌گری) يعنی حتا رفتارهايی که داريم که بعضی از اون رفتارها را دست‌کم وقتی يه جايی تو فيس‌بوک قرار می‌گيريم خيلی نفی می‌کنيم واقعيتش اينه که در زندگی‌های شخصی‌مون خيلی نفی نمی‌کنيم.

کامبيز حسينی: د رمورد آقای خاتمی تاريخ چه‌گونه قضاوت خواهد کرد؟

مسعود بهنود: من اميدوارم در جريان تطور تاريخی ايران و سير رشد ايرانی‌ها اين سهم و نقشی که آقای خاتمی پيدا کرد و داشت و برش پافشاری کرد اون به اندازه‌ی کافی خودش را نشان دهد.»(۲)

ابتدا با مراجعه به فرهنگِ عظيمِ علی‌اکبر‌خانِ دهخدا و ديگر منابعِ مرجع، بر معنای مفهومی‌ی واژه‌ی روشن‌فکر دقيق شده و سپس بر خوانش بهنود از مفهوم روشن‌فکری در ايران مکث می‌کنيم.

روشن‌فکر به کسی اطلاق می‌شود که دارای فکری روشن بوده و اعتقاد به رواجِ آئين و افکار نو و منسوخ شدن آئين کهن دارد معنا و مفهومِ روشن‌فکر جدا از سابقه‌ای يک سر غربی، ورودِ مفهومی‌اش تحتِ عنوان «منورالفکر» در ايران به دوران مشروطيت باز می‌گردد.

با نگاهِ يک‌سر سياست‌زده‌ی آقای بهنود در تعريف روشن‌فکر تقابلِ با حاکميت نبايد تا آن‌جا برسد که مقابل قدرت قرار گرفت چرا که اصل برای آقای بهنود آن است که هماره قدرت و يا آن‌چيزی که قدرت‌تر است پيروزِ ميدان است، پس ابتدا بايد ساختِ قدرت را با اين توجيه که بالأخره ما بايد در اين نظام کار بکنيم، پذيرفت. در نظامِ آپارتايد دينی چون جمهوری‌ی اسلامی و اساساً در يک ساختارِ استبدادی چنين ديدگاهی ابتدا شما را بی‌شخصيت و در نهايت کارمند حکومت می‌‌کند، چرا که شما تا آن‌جا سخن می‌گوييد که رخصت هست؛ تا زنجير.

ترجمان اين مفهوم شما را از حوزه‌ی روشن‌فکری به دايره‌ی مصلحت پرت می‌کند. مصلحت و عدم پرسش با بُنِ روشن‌فکری بيگانه است. همه‌ی تلاش شما در دو حکومت شاه‌شيخی از دورانِ پهلوی اول آن بوده که در کنار قدرت بايستيد و پراگماتيسم خود را ميانه‌روی نام نهيد. پيدا کردنِ راهِ حلِ مصلحت‌جويانه در حوزه‌ی سياست را نمی‌توان روشن‌فکری خواند به همين دليل روشن‌فکر هماره خارج از قدرت عمل می‌کند و هويت روشن‌فکری در «بر قدرت بودن» معنا می‌يابد و نه «با قدرت» بودن. چرا که پذيرش هرنوع کُدِ قدرت، معنايی معادلِ پراگماتيسم دارد. شما وقتی قدرت را پذيرفتيد چهره‌ی روشن‌فکری را با همين کد توضيح می‌دهيد، آن هم نه از جنبه‌ی صرفِ نظری که از جنبه‌ی اثباتی‌اش و با آوردن نمونه‌ی مشخصی  همچون محمد خاتمی. شما می‌فرماييد «از مشروطيت تا کنون هيچ ريئس دولت يا حکومتی فرهنگی‌تر از خاتمی نداشتيم» يعنی لباسی را بر روی عبای شيرشتری‌ی خاتمی می‌پوشانيد که بر تنش زار می‌زند. دست‌کم در اين خوانش شما جفای تاريخی‌ی نابخشودنی  در حقِ کسانی هم‌چون محمدعلی فروغی و مشيرالدوله و دکتر محمد مصدق که همه‌شان رئيسِ دولت بوده‌اند روا داشته‌ايد. تصور نمی‌کنم حتا خودِ محمد خاتمی چنين ادعايی داشته باشد و اين نظر بيش‌تر ذوب‌شده‌گانِ اصلاحات را در بر می‌گيرد.

آقای خاتمی دارای فکری نظام‌مند بر اساس باورهای شيعی‌شان هستند. به باور ايشان حکومت شيعه و نظام ولايت فقيه و جمهوری‌ی اسلامی برآمدِ طلايی‌ی تاريخ ايرانيان است. هر سه مفهومی که مراد ايشان است نه تنها غيرروشن‌فکری که ضد روشن‌فکری است. ما زمانی می‌توانيم کسی را روشن‌فکر بخوانيم که پرسش مرز نشناسد و فرديت به تمامی متحقق شود و ترديد تا آن‌جا که می‌خواهد پرواز کند. کسی که بر بنيانِ شک و پرسشِ بی‌انتها حرکت نکند روشن‌فکر تمام نيست.

انديشه‌ی شيعه در يک کلام چيست؟ اعتقاد و باورِ درونی به ظهورِ منجی و رسيدن به ناکجايی که آرمان‌شهر شيعيان است. در شيعه يک امام حسين داريم که بايد در راهش جنگيد و بعد يک امام زمانی که قرار است بيايد جهان را نجات دهد. اين اعتقاد هرچه باشد روشن‌فکری نيست. يک انسان خداباور، آن‌هم مسلمان و از نوعِ شيعه دوازده‌امامی، مطلقاً نمی‌تواند پرسش بی‌مرز داشته باشد حال آن‌که جان‌مايه‌ی روشن‌فکری پرسش بی‌مرز است. هيچ انسانی تاکنون نتوانسته در مچ‌اندازی با خدا برنده از ميدان خارج شود، اساساً ما می‌رويم خداشناس می‌شويم تا پرسش بی‌مرز نداشته باشيم. به همين معنا ما هرجا دين‌باور باشيم و خداشناس به ويژه مسلمان از نوع شيعه دوازده‌امامی نمی‌توانيم روشن‌فکر تمام باشيم آن‌گونه که هر روشن‌فکری فارغ از هرنوع نگرشی وقتی با قدرت مفصل‌بندی شود روشن‌فکر تمام نيست.

آقای محمد خاتمی که هنوز اسدالله خان لاجوردی را سرباز فداکار اسلام خطاب می‌کند را به کناری می‌نهيم. روشن‌فکر و چهره‌ی برجسته‌ای چون واسلاوهاول زمانی که بر تختِ حکومت و رياست جمهوری جلوس می‌کند نمی‌تواند روشن‌فکر تمام باشد، به اين دليل روشن و ساده که مصلحت حکومت‌گردانی وی بر بُنِ روشن‌فکری‌اش غلبه می‌کند و اين خصيه را لاغر می‌گرداند. وقتی حکومتی که هاول بر راًسش است تانک‌ها به جمهوری‌ی اسلامی بفروشد ديگر هاول در موقعيت روشن‌فکری‌اش نيست چرا که از زاويه‌ی منافع ملی‌اش عمل می‌کند. (۳)

بر اين مبنا به طور مشخص در جامعه‌ی ايران احمد شاملو روشن‌‌فکرتر از محمدعلی فروغی يا ناتل‌خانلری است چون هيچ‌گاه با قدرت نمی‌رود و هماره بر قدرت است.(از خاتمی نمی‌گويم تا نام شاعر بزرگ آزادی را آلوده نکرده باشم) بحث بر سر آن نيست که فروغی و خانلری چه جايگاهی در فرهنگ‌سازی دارند. هنوز می‌توان و بايد از فروغی سير حکمت در اروپا و فلسفه و سعدی‌خوانی را گام به گام آموخت و نيز وزن شعر و دستور زبان را از دکتر خانلری، که اين هردو پاسخ‌گوی حوزه‌ی نادانسته‌هايمان‌ هستند و نيازهای اطلاعاتی‌مان برآورد می کنند و الزاماً حوزه‌ی روشن فکری‌مان در بر نمی‌گيرند.

وقتی آقای بهنود می‌گويد روشن‌فکرِ ايرانی شيعه‌گری در خونش است -يعنی در ذاتش- ما به شرطی می‌توانيم روشن‌فکر باشيم که نه تنها مسلمان که وابسته‌ی شعبه‌ای از اسلام باشيم.

روشن‌فکر غير شيعه در جامعه‌ی ايران بر مبنای ساختِ نظامِ ولايی پذيرفته نيست. مناسبات قدرت بنيانِ شيعی‌گری است که تنها يک خوانش را بازتاب می‌دهد؛ و يک خط سياسی‌اجتماعی را توجيه می‌کند.

ما نمی‌توانيم بر بنای مصلحت سياسی‌ی روز، عبا و عمامه‌ی تدارکات‌چی‌ی يک نظامِ مبتنی بر آپارتايد دينی و شعبه ای از دين اسلام را از تنش دربياوريم و لباس فرهنگ و روشن‌فکری بپوشانيم. اين کار پيش از برهنه کردن ايشان، که برای‌شان جرم محسوب می‌شود! معنايی معادلِ سربُريدنِ مفهومِ روشن‌فکری دارد. کسی که بخشی از هويت‌اش را نه با حرف و روان‌شناسی عملی‌اش که با پوشش معرفی کند با فلسفه‌ی تکوين مفهوم روشن‌فکری در تضاد است.

آقای بهنود! با متر و معيار شما اگر فرداروزی آقای رضا پهلوی در ايران به قدرت برسند، با تغيير نظام سياسی در ايران تعريف شما از روشن فکری بر مبنای مصلحتِ سياسی‌ی روز تغيير خواهد کرد. آقای بهنود روشن‌فکر دماسنج جامعه است نه بادنما و تابلوی پنهان کردنِ آن.

ــــــــــــــــــــــ ۱- نگاه کنيد به «رفسنجانی و سرنوشت تاريخی: شيائوپينگ يا اميرکبير و قائم مقام؟» مسعود بهنود. تارنمای بی بی سی فارسی

۲- نگاه کنيد به برنامه‌ی «پولتيک» کامبيز حسينی با مسعود بهنود

۳- برای تعاريفِ روشن‌فکری و رابطه‌ی روشن‌فکر با قدرت نگاه کنيد به جستار «پرسش‌ها باقی است: پاسخ به هفت پرسش، تصوير روشن‌فکر در دوازده رمان»، در کتاب زنبور مست آن‌جا است، نوشته‌ی بهروز شيدا

ـــــــــــــــــــــــ

در همین زمینه:

[فیلم مصاحبه کامل برنامه پولتیک با مسعود بهنود]
[روشنفکر ایرانی به روایت مسعود بهنود؟ عبدالستار دوشوکی]
[آقای بهنود و روشنفکر ايرانی، ف. م. سخن]
[نامه ای به یک نویسنده اندیشه ورز، مسعود بهنود]


Published in: on 29 نوامبر 2014 at 7:50 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نسوی قتل دلخراش محسن خشخاشی جعفر ابراهیمی

نسوی قتل دلخراش محسن خشخاشی
جعفر ابراهیمی

 

جعفر ابراهیمی-معلم

 علی اصغر فانی وزیر آموزش و پرورش بالاخره به مساله مرگ دلخراش محسن خشخاشی توسط دانش آموز 15 ساله اش و جنایت هولناک مدرسه حافظیه بروجرد واکنش نشان داد و در اطلاعیه ای[1] ضمن فرار به جلو کوشید مساله را به  یک تعقیب قضایی تقلیل دهد در بخشی از این پیام آمده است «آموزش وپرورش ضمن بررسی ابعاد اجتماعی و تربیتی و علل وقوع این حادثه ، خود را به صیانت از هویت و منزلت معلمان سراسر کشور موظف دانسته و بر حمایت قضایی ویژه نسبت به حقوق خانواده محترم این معلم گرانقدر تاکید می نماید و از دستگاه های انتظامی و قضایی رسیدگی عاجل به ابعاد مختلف این واقعه اسف بار را خواهان است.»

به نظر نگارنده این پیام فانی در خور توجه ویژه است و بایستی معلمان و تحلیل گران مسایل آموزشی و آسیب های اجتماعی با اتکا به سیاست ها و برنامه های دولت روحانی در عرصه آموزش با مساله خشونت در مدارس برخورد نمایند. این پیام نشان می دهد که حتی اگر مرگ خشخاشی  احتمالا ریشه در مسایل و معضلات اقتصادی و معیشتی هم داشته باشد او علاقمند به ورود به این ریشه ها نیست.  اما چرا فانی در پیام خود به ریشه ها ورود پیدا نمی کند و چرا وقتی سخن از بررسی ابعاد وقوع حادثه می کند، آن را به ابعاد اجتماعی و تربیتی تقلیل می دهد و به نقش نظام آموزشی و سیاست ها و برنامه هایش در بازتولید خشونت نمی پردازد؟ پاسخ روشن است فانی و اتاق فکرش بهتر از هر کسی می داند که حوادثی از این دست دارای ریشه ها و ابعاد متعدد و چند لایه است اما می کوشند با یادآوری یک شعار یعنی «صیانت از هویت و منزلت معلمان» وظیفه و نقش خود  و وزارت متبوعش را تا حد پیگیری عاجل انتظامی و قضایی تقلیل دهد.   

اما کدام انسان آگاه و منصفی است که نداند آن چاقویی که گلوی مهدی خشخاشی را درید پیشتر توسط خشونت طلبان صیقل خورده بود، آنانی که در جامعه به اشکال مختلف و بصورت مستقیم و غیرمستقیم بر طبل خشونت می کوبند حکم تکفیر و ارتداد می دهند و بر صورت زنان این سرزمین اسید می پاشند و تجاوز می کنند. اگر چه توجه به بعد تربیتی، روانی و فردی قتل خشخاشی دارای  اهمیت است اما چه کسی می تواند منکر اعمال خشونت بصورت سیستماتیک در مدارس توسط نهاد آموزش و پرورش باشد. خشونتی که در قالب برنامه ها و سیاست های غلط بر معلمان و خانواده هایشان با چپاول دستمزدهایشان  اعمال می گردد. خشونتی که از سوی برخی معلمان ناآگاه، که  خود محصول این سیستم آموزشی هستند، در قالب تحقیر، توهین و تنبیه نسبت به دانش آموزان اعمال می شود و سیاست ها و برنامه هایی که در فرم و محتوای آموزشی  نتیجه ای به جز تربیت دانش آموزانی با عقده روانی و ناهنجار ندارند.

پرداختن به علل اجتماعی این فاجعه اسف بار بدون توجه به ریشه های اقتصادی آن آب در هاون کوبیدن است. در شرایطی که آموزش عمومی، رایگان و کیفی هر روز در سایه سیاست های نئولیبرالیستی دولت روحانی در عرصه اقتصاد، به محاق رفته است تا صاحبان ثروت و قدرت در سایه سیاست خصوصی سازی عرصه آموزش را جولانگاه خود سازند. در حالی که اموزش و پرورش قصد دارد سیاست تعدیل 25 درصد نیروهایش را اجرایی کند، در جایی که سیاست های شتر گاو پلنگ دولت روحانی در عرصه اقتصاد یک کپی مبتذل از خصوصی سازی به سبک ریگانیسم و تاچریسم است که البته در اینجا به شکل اختصاصی سازی آموزش برای اقلیتی بروز می کند. وقوع این حوادث البته ناخوشایند، طبیعی است. به راستی چرا دختران شین آباد می سوزند؟ کودکان نیمروز سیستان و بلوچستان از تحصیل باز می مانند؟ دانش آموزان در میرجاوه[2] و شیروان تا سر حد  مرگ کتک می خورند و تنبیه می شوند؟ و در مناطق محروم مانند سیستان و لرستان معلمان به قتل می رسند؟ بی شک ریشه این نابسامانی ها در ساختار خود نظام آموزشی و جهت گیری اقتصادی و طبقاتی صاحبان قدرت نهفته است.

بعد از این واقعه دلخراش، برخی جاده صاف کن های فانی در بین معلمان، ضمن فرافکنی می کوشند با کلمه های پرطمطراق مثل «ناکارآمدی نهادهایی که وظیفه جامعه پذیری را دارند» یا «فقدان گفتگو و مدارا در جامعه » بر نقش سیاست های دولت سرپوش بگذارند. شاید از منظری حق با آنان باشد که بروز این سطح از خشونت  تنها محصول عمر دولت روحانی نیست و بایستی آن را در مجالی دیگر به نقد کشید. اما با وجود این از نقش سیاست های دولت فعلی نباید غافل شد سیاست هایی که بصورت مشخص توسط فانی هدایت می شود و کانون بروز معضلات جدید در آموزش و پرورش است.

از سویی دیگر عده ای از معلمان با تلاش صادقانه می کوشند افکار عمومی را نسبت به مساله خشونت رخ داده حساس نمایند اگر چه این تلاش ها قابل تقدیر است اما در گام بعدی بایستی نقش ساختار آموزشی را  نیز در بازتولید خشونت مورد واکاوی قرار داد.  اگر بخشی از بدنه جامعه نسبت به ظلمی که به معلمان می رود بی تفاوت است بخاطر سوگیری نادرست و بی تفاوتی ما نسبت به مسایل اجتماعی و مشکلات سایر زحمتکشان در گذشته است.

معلمانی که این روزها به درستی به قتل همکار خود اعتراض می کنند و به مساله ای مانند اسیدپاشی نیز حساسیت نشان می دهند باید شهامت نقد رفتار برخی معلمان در ارتباط با خشونت نسبت به دانش آموزان را نیز داشته باشند و اما فراتر از همه باید ساختار و سیاست هایی را مورد نقد و بازخواست قرار دهند که بصورت سیستماتیک خشونت را در مدارس بازتولید می کنند.

بی شک و بدون وقفه با هر ابزاری بایستی جنایت رخ داده و مرگ محسن خشخاشی را محکوم نمود اما نباید فضای احساسی ناشی از این ضایعه، معلمان را به سمت یک برخورد سطحی سوق دهد. باید ریشه های ایدئولوژیک، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی این خشونت را شناخت و آن را خشکاند. کاری بس مهم و مشکل که در قالب ایده و حرف عملیاتی نمی شود و تنها با کارجمعی و آموزش مستمر و آگاه سازی و مبارزه مستمر با ابعاد مختلف خشونت امکان پذیر است. گام اول در این مسیر گفتگو در مورد ریشه ها، زمینه ها و ابعاد مختلف این پدیده است. بی شک نظریه هایی که سطح مساله را به یک معضل روانی و فردی تقلیل می دهند یا در نقد ساختار آموزشی فقط تا حد ناکارآمدی سیستم  آموزشی پیش می روند و خشونت نهفته در کارکرد ایدئولوژیک نظام آموزشی در فرماسیون جامعه سرمایه سالار را نادیده می گیرند نمی توانند تحلیل درستی ارایه نمایند.

با این تفسیر یکایک ما به عنوان معلم  هر جا در اعمال ظلمی و خشونتی نقش داشته ایم مقصریم. و هر جا در مقابل ظلم و خشونتی سکوت کرده ایم در آن ظلم و خشونت سهم داشته ایم. با این پیش فرض می توان در جواب پیام فانی نوشت : از منزلت معلمان با پیگیری انتظامی و قضایی مرگ مهدی خشخاشی نمی توان صیانت نمود.

آقای فانی! نقش خود و ساختار نظام آموزشی را در بروز و بازتولید خشونت بپذیر.


منبع: پژواک ایران
Published in: on 29 نوامبر 2014 at 7:41 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سرگذشت خانواده خوشبوئی سندی تکاندهنده از سرگذشت یک خانواده و برگی از جنایات حکومت ملایان

سندی از

دومین گردهمایی سراسری درباره ی کشتار زندانیان سیاسی در ایران

کلن – آگوست 2007

پرونده ی جنایتی دیگر-  سهراب خوشبوی

به نام آزادی که والاترین و ارزشمندترین است

عرض سلام و درود بی پایان دارم به شما همدردان و هم رزمان گرامی که امروز با حضور خود به این همایش غنا بخشیده اید، و به نوبه ی خود حضورتان را خیر مقدم می گویم و سپاسگزارم. همچنین، جا دارد که در همین آغاز از برگزار کنندگان محترم برنامه که با زحمت شبانه روزی خود این امکان را برای ما به وجود آوردند قدردانی کنم.

از سویی خوشحالم که در مجموعه ی مخالفان رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی، اجتماعی این چنین از زنان و مردان آزاده ی هموطن خود را شاهدم که بی پروا و شجاعانه در برابر ظلم و بی عدالتی این رژیم ایستاده اند و با فریادهایی کوبنده، به افشای هرچه بیشتر این جنایات می پردازند و از سوی دیگر انبوهی این جمعیت با توجه به اینکه درصد کوچکی از بازماندگان این جنایات می باشند، خود گواهی بر وسعت و شدت بی رحمی این رژیم است که از این دیدگاه تاسف و تاملی را به ذهن تحمیل میکند.

آنچه این سعادت را نصیب من کرده که امروز در این جایگاه و در خدمت شما دوستان باشم، فاجعه ایست که دزدان قیام ٥٧ برای من و خانواده ام – مانند هزاران خانواده ی دیگر – رقم زدند. جمعی دوازده نفره که تک تک اعضای آن، از پدر و مادر تا کودک یک ساله، قربانیان این فاجعه ی انسانی اند و حتی خون چهار تن از جوانان این جمع نیز عطش جنایتکاران خون آشام را ارضا نکرده و در تمام این سالها تا به امروز شکنجه، زندان، فشار و تهدید اجزای لاینفک زندگی این خانواده بوده اند.

ذکر و یادآوری تمامی این خاطرات برای من از کودکی تا کنون همواره باعث سربلندی بوده و از داشتن چنین پیشینه ای به خود بالیده ام و سخت معتقدم که تمامی ما که به گونه های مختلف و در پوشش عقاید گوناگون به نوعی قربانی این ددمنشی ها واقع شده ایم باید که مغرورانه چانه های خود را بالا نگاه داریم و چشم در چشم هر دیکتاتوری نشان دهیم که برای آزادی انسان از هیچ شخص و حکومتی هراسی به دل راه نخواهیم داد، حتی اگر به دیو سیرتی و خونخواری رژیمی مانند جمهوری اسلامی باشد. بر ماست که با وجود تمامی تفاوت های ایدئولوژیک برای برکندن بنیان ظلم و جور این رژیم جنایتکار بیش از پیش تلاش کنیم.

شاید برای گفتن اندکی دیر شده باشد اما آنچه دریافته ام این است که نمیتوان این سرگذشت را تنها برای خود نگاه داشت و به عنوان خاطراتی تلخ آنها را مرور کرد. چرا که این تنها سرگذشت من و خانواده من نیست، بلکه تاریخ یک ملت است. تاریخی که باید از آن درسهای لازم را آموخت و سپس، چشم در راه آینده دوخت. آنچه  بر ایران و ایرانیان در این سه دهه گذشت را سرنوشت به تنهایی نمیتوانست رقم بزند.  هرگز سرنوشت را توان آن نیست که به تنهایی چنین سیاهی دهشتناکی را، در این مقیاس عظیم نقش آفرین شود، بلکه برای کامل شدن این سناریو به جرسومه ای نیاز است که بتواند در نهایت بی رحمی مرتکب جنایاتی شود که تاریخ با یادآوری آن از خود شرمسار می شود. این جرسومه چیزی نیست جز «جمهوری اسلامی»    رژیمی که بر پایه های ظلم و جهل و بی عدالتی ایستاده است. نامی که به هیچ عنوان برازنده ی این سیستم فاشیستی نمی باشد و از هیچیک از عناصر تشکیل دهنده اش، نشانی را در آن نمیتوان یافت.

از این حکومت سرکوبگر داستانهای بسیاری نقل شده که همگی نیز آغشته به حقایقی تلخ و دردناک می باشند. سالهاست که این گفته ها مانند سریالی تراژدی ادامه دارد و هنوز و همچنان نیز بر تعدادشان افزوده میشود. متاسفانه این روند روایتگری آنقدر طولانی شده که نوبت به من نیز رسیده است.  عمر این رژیم، نزدیکی انطباق گونه ای با طول زندگی من و هم نسلانم دارد اما بدون شک من اولین کسی نیستم که از این نسل، راوی این جنایات هستم و قطعا آخرین آن نیز نخواهم بود. پیام تلخی که این نکته با خود به همراه می آورد، طولانی شدن بیش از اندازه ی بقای این رژیم فاسد است.  تاسف بارتر آنکه، پوست کشورها و دولتهایی که داعیه ی دفاع از حقوق بشر دارند را ضخامتی است، که هنوز عملکرد رژیم قاتل جمهوری اسلامی نتوانسته است واکنشی مناسب را از آنان برانگیزاند و یا تاثیری بر رفتار آنان بگذارد. از آن جمله، کشوری که امروز بر خاکش ایستاده ایم.

در سخنانی که در ادامه خواهد آمد، بر آنم تا به دور از اظهار نظر در مورد مسایل سیاسی آن زمان، که بسیار به آن پرداخته شده است، تنها مسایل را از دید یک کودک که خود باشم به تصویر بکشم. البته به غایت کوتاه و مختصر، به نحوی که در فرصت این برنامه بگنجد.

همواره از استعدادهای ذاتی خود راضی بوده و به آنها افتخار کرده ام. اما حافظه ی خود را همیشه لعنت فرستاده ام چرا که زوایای تاریک و دردناک اعماق سرگذشتم را از آغاز تا به امروز برایم زنده نگه داشته است. شاید هم که این تقصیر(!)  متوجه حافظه ی من نباشد و بزرگی حوادث و رنج وصف ناپذیر آنها بوده که همچنان در ذائقه ی ذهن من خود نمایی میکنند. اگرچه امروز می اندیشم، چه بسا این نیز مسوولیتی بوده که بر شانه های کوچک من گذاشته شده تا در زمان خود آن را به انجام برسانم و می پندارم که شاید این زمان اکنون فرا رسیده باشد.

زمانی که من در سال ١٣٥٦ در شیراز به دنیا آمدم. دارای چهار برادر بودم به نامهای غلامعلی، سیروس، ساسان و سیاوش و نیز دو خواهر به نامهای سوسن و سعیده، خانواده ی ما در رفاهی نسبی زندگی میکرد. مادرم آرایشگر بود و با وجود اینکه تحصیلاتی نداشت، به تربیت فرزندان اهمیت بسیاری میداد، پدرم به تجارت اشتغال داشت و از مهاجرت واهمه ای نداشت. چنین بود که فرزندان خانواده برخی متولد آبادان ، بعضی شیراز و تعدادی متولد شهرستان جهرم بودند.

فرزندان بزرگتر خانواده مرا سامان و سهراب نام نهادند و یک ساله بودم که خانواده دوباره به جهرم مهاجرت کرد، چندی بعد فرزند دختری نیز به جمع ما اضافه شد، سارا یا سیما.

قبل از نفوذ اندیشه های سیاسی که مختص جو آن روزها بود ، درس و فعالیتهای هنری و ورزشی مهمترین مسایلی بودند که در میان بچه ها به آن پرداخته میشد. من و خواهرم که به تازگی متولد شده بود، اعضایی بودیم، نظاره گر این شور زندگی و نقش چندانی در سرنوشت آن نداشتیم.

طولی نمی کشد که همه چیز رنگی دیگر به خود میگیرد. در آغوش مادرم و در انبوه جمعیتی هستیم که همگی با مشتهایی گره کرده به سوی آسمان نشانه رفته اند و فریاد می کشند. من هم به تقلید از آنان مشتهای کوچک خود را در هوا تکان تکان میدهم و غرشی کودکانه سر میدهم. امروز می اندیشم که آن مشت کوچک و آن غرش کودکانه ی من، شاید که تنها مقیاس بزرگترش را به تعداد زیاد شاهد بودم و احتمالا بسیاری دیگر نیز مانند من نمیدانستند که چرا مشت به آسمان پرتاب میکنند و چرا فریاد بر می آورند و نه من و نه بسیاری از آنان نمیدانستیم که چه تاوانی را برای این عمل خود پرداخته  و چه فصل ننگینی از تاریخ در پی این اقدام برای کشورمان رقم خواهد خورد.

سیروس، غلام و ساسان، برادرانم، در تکاپویی آشکار در رفت آمد به خانه اند و صحبتهای نجواگونه ی بسیاری مبادله میشود. من چیزی از این صحبتها متوجه نمیشوم اما چشمانم که این تصاویر را به حافظه میسپرند به من می گویند که اتفاقاتی غیر عادی در جریان است.

من به جز خانه مان و حیاطی که شادمانه در آن بازی میکنم هیچ مکانی برایم مفهومی را به ذهن نمیاورد. اما مجبور به توضیح هستم که اینجا شهر جهرم است با حدود یکصدهزار نفر جمعیت که در دویست کیلومتری جنوب شیراز واقع شده است. هنگامی که در شهریور ٥٧ در ده شهر ایران از جمله تهران، تبریز ، مشهد و شیراز حکومت نظامی برقرار شد دو شهر کوچک جهرم و کازرون نیز با اختلاف بسیاری از نظر جمعیت در حکم یازدهمین و دوازدهمین شهرهای مهم ایران از نظر جو سیاسی در آن زمان محسوب شدند. این شهر همچنین صاحب یکی از مخوف ترین گروه های قتل و ترور جمهوری اسلامی نیز می باشد تحت عنوان «گروه قنات» که دکتر مسعود نقره کار در مقالاتی مفصل از چهره ی کریه آن پرده برداشته است.

همه چیز در تکاپوست، همه چیز سرعت خاصی به خود گرفته و به نظر میرسد که چرخی به چرخش درآورده شده و کنترل آن از دست چرخانندگانش نیز خارج شده. سیروس و ساسان در ماجرای اشغال ژاندارمری جهرم نقش دارند و ساسان در همان شب تیری به پایش اصابت میکند که توسط غلام و پسرخاله ام رضا به تنها بیمارستان شهر رسانده می شود. خانه آرام ما تبدیل به کانونی برای مبارزه شده است. در حیاط خانه خواهران و برادر ٩ ساله ام سیاوش کوکتل مولوتف تهیه میکنند و برای استفاده به دیگران می رسانند.

رفته رفته همه چیز در مسیری غیر قابل درک حرکت میکند. آن فریادها به بار نشسته و همه شوکه شده اند. آنچه برایش فریاد بر میکشیدند نتیجه مطلوب به ثمر نرسانده است. دستانی شوم که از آستین مذهب سر برآورده اند ، قیام را به یغما برده اند.

شور و شتاب جای خود را به سکوتی سوال انگیز داده و نگاه ها پرسشگرانه تر از همیشه رد و بدل می شوند. همه چیز حرکتی مخفیانه را گواهی میدهد. برادرم سیروس تصمیم به مبارزه ای دیگر گرفته و بر اساس قانون خانوادگی مان کوچکترها به پیروی و بزرگترها به حمایت روی آورده اند. اینک خانواده، که من یکی از کوچکترین اعضای آن هستم یکپارچه در راهی گام بر میدارد که آن دستان شوم، سرنوشتی دردناک را برای تک تک اعضای آن و برای صدها هزار دیگر، به انتظار نشسته است.

حسین آیت اللهی جنایتکاری در قالب امام جمعه ی جهرم به عنوان خط دهنده ی نیروهای حزب الله و گروه های لمپنی است که حال دیگر، دست روزگار آنان را به جایگاهی رسانیده تا بتوانند عقده های حقارت شخصی و خانوادگی خود و یا اعتقادات مرتجعانه شان را در قالب رفتارهای وحشیانه به منصه ی ظهور برسانند. او در جایگاه نماز جمعه نام خانواده و یا خانواده هایی را به عنوان ضد انقلاب معرفی میکرد و همین کافی بود تا با سرعتی برق آسا گروه ها و افراد ذکر شده هجوم وحشیانه خود را با سنگ و چوب و فحش به منزل ایشان آغاز کنند و این نوبت خیلی زود به خانواده ی «خوشبویی» رسید.

در حیاط خانه ای که زمانی شور زندگی در آن موج میزد اینک غوغایی است. هیچ به یاد ندارم که من در این هیاهو در کجا و در پناه کدام عضو خانواده ام بودم. آیا گریه ی کودکانه ی خود را از وحشت سر داده بودم یا در سکوتی وحشتبار نظاره گر این وحشی گری بودم. اما تصاویر ثبت شده در ذهنم، خاکستری و تار نقش بسته اند که شاید نشان از پرده اشکی دارد که جلوی دیدگانم را گرفته بود. هیاهوهای گنگ به فریادهایی میمانست که از اقوام وحشی زمانهای دوربرمیخاست. صدای شکستن شیشه های خانه و باران سنگ. نعره های دیوانه واری که با فریادهای «مرگ بر جنبشی» و «حزب فقط حزب الله»، فضای خانه را مانند جهنمی، خوفناک تیره ساخته بود و تنها مادرم بود که شیر زنانه فرزندان را در پناه خود آرام میساخت و خونسردی خود را با فروخوردن آشوب و نگرانی اش همچنان حفظ کرده بود. حتی از خواهر کوچکم نیز غافل نبود و در همان حال او را نیز – که بی شک این آشوب را با غریزه ی نوزادی اش دریافته بود – از شیره ی جان تغذیه میکرد و آرام میساخت، غافل از اینکه این شیره ی جان آلوده به زهر نگرانی و آشوب فروخورده ایست که تاوان سنگینی را برای این کودک به همراه دارد.

خواهرم سوسن به همراه تنی چند از همکلاسی هایش که دانش آموزان اول و دوم دبیرستان بودند، در پی پخش نشریات سازمان مجاهدین توسط افراد پاسدار دستگیر و به زندان شهربانی منتقل می شود. فردای آن روز مادرم و سحر به دادگاه می روند تا از وضعیت او جویا شوند. در حالی که این دختران نوجوان توسط عده ای با ضربات زنجیر و پوتین شکنجه می شدند، جمعی از زنان بدنام شهر در آنجا به طرز وحشیانه ای مادرم و دخترخاله ام را مورد هجوم قرار می دهند به طوری که بعد از ساعتی آنها عملا لباس و چادری به تن نداشتند و در حالی که به شدت مجروح بودند و تقریبا مویی بر سر نداشتند با ملحفه های نیروهای امداد به بیمارستان و سپس به منزل باز می گردند. خوشبختانه در این میان خواهرم با زیرکی و در فرصتی کوتاه موفق به فرار از آن هنگامه می شود و در پوشش چادر به طوری که چهره اش مشخص نبوده به طرز معجزه آسایی محل را ترک میکند. اگرچه سه ماه بعد مجددا دستگیر می شود.

در پی اقدامات وحشیانه ی گروه قنات که جوانان را حتی شبانه از منازل شان می ربودند و پس از شکنجه های فراوان پیکر آنان را قطعه قطعه کرده و در قنوات اطراف شهر می انداختند، فرزندان بزرگتر خانواده به زندگی مخفی روی آورده و به شهرهایی چون شیراز و فسا نقل مکان نمودند و زندگی تیمی را در خانه های سازمان مجاهدین شروع کردند و خانواده این بار مهاجرتی متفاوت را با کوچ به شهرستان فسا تجربه کرد. چرا که در جهرم با توجه به شناخته شده بودن خانواده ی ما، خطرات تهدید کننده ی بسیاری وجود داشت. تحمل شرایط این کوچ اجباری برای مادرم با وجود دو کودک و فرزندانی در سنین نوجوانی و نیز نگرانی دائمی از وضعیت دیگر فرزندان، بسیار دشوار بود.

سرانجام چشمان جغد شوم رژیم، خانه ی کوچک ما را نشانه میرود. روزی از روزهای گرم تابستان، اوایل مرداد ماه ١٣٦٠ درب خانه به صدا در می آید و یک اکیپ از ماموران رژیم، متجاوزانه حریم شخصی ما را در هم می شکنند. در فاصله ای که تعدادی از مامورین به بازرسی و دستگیری سایر اعضای خانواده ام مشغولند، من غافل از آنچه در حال رخ دادن است، یک فوتبال دونفره ی کودکانه را با یکی از مامورین دستگیری مانِ در حیاط خانه آغاز میکنم که آخرین بازی من در زیر چتر آسمان برای سالهاست. از این لحظه به بعد تمام دارایی های خانواده و حتی وسایل خانه، توسط ماموران رژیم و دولت وقت به یغما برده می شود.

من چهار ساله، سارای دو ساله، سیاوش ده ساله وسعیده ی سیزده ساله به

همراه مادرم ، یعنی همه اعضای خانواده که آن روز در خانه بودیم به زندان فسا برده می شویم و بعد از محاکمه ای نا عادلانه توسط قاضی شرع، با این اتهام که این خانه یک خانه ی تیمی بوده و اعضای آن محارب با خدا، مادرم و سعیده را به اعدام و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم می کند و سعیده را علاوه بر آن به تحمل 72 ضربه شلاق. سیاوش را که ده ساله بود به فامیل تحویل میدهند و من و سارا به همراه سعیده و مادرم به زندان استهبان منتقل می شویم.

راهرویی با چند اتاق که با دربی آهنی دارای دریچه ای بزرگ، از حیاط جدا می شود، محل نگهداری زندانیان سیاسی زن است. محیط زندان برای من تعریف نشده است و درک درستی از آن ندارم.  سارا، خواهرم به تازگی راه رفتن آموخته و دوست دارد که در حمایت من بتواند در هوای آزاد گردشی داشته باشد. هر روز به درب آهنی می کوبیم و تنها در بعضی از روزها نگهبان به ما اجازه می دهد که از همان دریچه ی کوچک خارج شویم و قدم به حیاط بگذاریم. خواهر کوچولوی من عاشق گلهاست و بی رحمانه هم آنها را میچیند.  با هر بار خارج شدن ما از درب آهنی و قدم زدن در حیاط زندان، دسته گلی بر روی میز یکی از قسمتهای اداری زندان میرود. این کار امروز برای خودم هم عجیب به نظر می رسد و به نظرم از جمله معدود افرادی هستم که به زندانبان خود گل هدیه داده ام! شاید با غریزه ی کودکانه ام رشوه ای بود برای اجازه ی روزهای بعد.

در زندان استهبان هستیم که خواهرم سوسن را پیش ما آورده اند، او بزرگترین خواهر من است و مانند دیگر اعضای خانواده رابطه عاطفی و صمیمانه ای با من دارد، اما عجیب است، او مرا نمیشناسد. صورتش را در پشت چادرش پنهان می کند و صدایش را تغییر می دهد که او را نشناسم اما تمام این کارها تنها دقایقی مرا به شک می اندازد و باز به شناخت خود ایمان می آورم و او را خواهر خود خطاب میکنم اما این مساله ی عجیب و مشکوک ادامه دارد. او را که قبلا موفق به فرار شده بود دوباره دستگیر کرده بودند اما هویت او برایشان آشکار نبود و من تنها کسی بودم که این مساله را درک نمیکردم، اگرچه بالاخره با صحبتهای فراوان مادرم وارد یک بازی کودکانه شدم و پذیرفتم که او فعلا خواهر من نیست. آن زمان خون آشامی به نام عندلیب قاضی دادگاه انقلاب در شهر فسا بود که دستش به خون صدها نفر از جوانان آلوده است و اگر هویت خواهرم آشکار می شد با توجه به سابقه ی فرارش عاقبتی جز اعدام در انتظارش نبود.

سرانجام به زندان اصلی منتقل می شویم، زندان عادل آباد شیراز با درب های آهنی غول آسایی که هرگز فراموششان نخواهم کرد. دو برادر دیو سیرت به نامهای مجید و خلیل تراب پور در آن زمان ریاست این زندان را بر عهده داشتند، جلادانی در نوع خود کم نظیر و آنچنان بی شرم که دو دهه بعد از آن همه جنایات، خود را کاندیدای شورای شهر شیراز می کنند.

خاطرات تلخ و شیرین بسیاری از زندان عادل آباد و زندگی در جمع شیر زنان و دوشیزگان جوانی که همگی قربانی بی عدالتی رژیم شده بودند دارم، که در این مجال نمی گنجد. من و خواهر کوچکم نیز به همراه دیگر زندانیان در بند سیاسی زندان زنان به یک اندازه از هواخوری استفاده میکردیم و همان تصاویر چندش آوری را از تنها تلویزیون موجود می دیدیم، که دیگران. هیچ خبری از اسباب آموزش و بازی نبود اگرچه بیشمار خواهر داشتیم که همگی با ما مهربان بودند.

آن همه محبت و مهربانی هم بندان و باران هدایایی که پس از هر روز ملاقات به سوی من و خواهرم سرازیر میشد چیزی از درد و رنج تحمل آن محیط نمی کاست. در مقطعی از زمان من و خواهرم سارا، مادرم، دو خواهران دیگرم سوسن و سعیده، اعظم همسر غلام و سحر نامزد سیروس یک خانواده ی بزرگ هفت نفره را در زندان عادل آباد شیراز و در بند سیاسی زنان تشکیل می دادیم و در همان حال سیاوش در زندان اوین بود.

سرانجام ٦ ساله شدم و بنابر قوانین می بایست که تن به دوری از خانواده می دادم. من از زندان اخراج شدم و وظیفه ی مراقبت از من به پدرم و سپس به خاله ام محول شد. از این پس زندان را از این سوی شیشه ها و میله ها تجربه کردم.

فرصت کوتاه و صحبتها فراوانند اما اجازه بدهید با توجه به محدود بودن زمان، جنایاتی که این رژیم شوم برای این خانواده با خود به ارمغان آورد را کوتاه مروری داشته باشم.

مادرم فاطمه ی ناظری، آرایشگر و دارای حداقل میزان سواد، به جرم تربیت فرزندانی آزادیخواه و مبارز، به اعدام و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم می شود. او محکوم به شاهد بودن مرگ سه تن از پسرانش نیز می شود. و مرگ اولین عروسش که در لحظه ی عزیمت به سوی طناب دار او را بدرقه کرد. سرانجام پس از تحمل چهارسال و نیم حبس، به یک زندگی به یغما رفته و فنا شده بازگشت. او مبارزه ای جدید را برای تشکیل دوباره ی خانواده علیه جبر موجود آغاز کرد و امروز پیروز و استوار اما خسته و دردمند به آرزوهای از دست رفته اش خیره مانده است.

پدرم محمدتقی خوشبویی، پس از دستگیری افراد خانواده و مصادره ی تمامی دارایی هایش متواری می شود و ناباورانه شاهد متلاشی و نابود شدن خانواده اش. تا مرز جنون پیش میرود اما به شیوه ای دیگر باقی مانده ی خود را به نابودی می کشاند. سرانجام در سال ١٣٧٥ چشم از جهان فرو بسته به فرزندان دیگرش می پیوندد. اگرچه او سالها بود که دیگر انگیزه و توانی برای ادامه ی زندگی، در خود نمی دید. 

غلامعلی خوشبویی، بیست و سه ساله، دارای مدرک دیپلم طبیعی با کارنامه ی تحصیلی درخشان، مربی شنا و غریق نجات، پس از مبارزات فراوان در بیست و یکم اردیبهشت سال ٦١ در یکی از خیابانهای شیراز شناسایی می شود. پس از درگیری و تیری که به پایش اصابت میکند حاضر به تسلیم نمی شود و با نارنجک دستی ای که تنها مهمات باقیمانده ی او بود جسم خود را متلاشی و روح بزرگ خود را نجات میدهد.

سیروس خوشبویی، بیست ساله، دارای دیپلم طبیعی با معدل ١٨ ، بوکسور و بازیگرتئاتر، از نخبه ترین جوانان هم دوره اش در دوران تحصیل و زندگی کوتاه خود بود. او پس از فعالیت های مبارزاتی و آزادیخواهانه ی بسیار در نهم مرداد ماه ١٣٦٠ در شهر شیراز هنگامی که سرپرستی یک تیم عملیاتی را به عهده داشت جان خود را به خطر می اندازد تا دیگران از مهلکه ی پیش آمده نجات یابند که تیری قلب مهربانش را می شکافد و در راستای اندیشه های زیبای خود جان می سپرد.

ساسان خوشبویی، ١٧ ساله، دانش آموز دبیرستان و از مسوولین مبارزات دانش آموزی در جهرم، پس از عزیمت به تهران فعالیت های خود را در سرپرستی از یک تیم عملیاتی دنبال میکند. او که کوچکترین عضو و سرپرست تیم عملیاتی خود بود، در اواخر شهریور ٦٠ در تهران دستگیر و به اوین منتقل میشود، تنها سه روز طول کشید تا هویتش را زیر شکنجه اعلام کرد و همین کافی بود تا در سحرگاهی، به آواز هم آغاز دوازده گلوله در اوین پیکر جوان خود را برای جلادانش به جای گذارد و روح خود را به آرامشی ابدی تسلیم نماید. نام او در لیستی ٣٥٠ نفره در روزنامه چاپ شد و در زندان عادل آباد به دست خانواده رسید.

اعظم صیادی، اولین عروس خانواده و همسر غلام در عصر یکی از روز های دی ماه سال ٦١ به قربانگاه فراخوانده شد. با شوقی که برای پیوستن به همسرش داشت با مادرم و خواهرانم وداع گفت و در حالی که شدت جراحات وارده به او در پشت و پاهایش به خاطر شکنجه های وحشیانه، امکان در آغوش کشیدنش را باقی نگذاشته بود به سوی چوبه ی دار دژخیمان شتافت تا برای همیشه از آن همه درد و رنج رها شود. او در زمان اعدام تنها ١٩ سال داشت و آنگونه که بازجویانش بعدها عنوان کردند، از سرسخت ترین بانوانی بود که در زیر شکنجه های وحشیانه حاضر به اعتراف و همکاری نشد.

سحر نامزد سیروس، نیز در سن ٢١ سالگی به دنبال فعالیتهای خود در شیراز دستگیر شد و به همراه دیگر اعضای خانواده، مدت پنج سال از سالهای جوانی خود را در زندان عادل آباد شیراز گذراند. او و سیروس از سنین نوجوانی در کنار یکدیگر بالیده بودند و در طول دوران مبارزه این رابطه نه تنها سست نشده بلکه به هم اندیشی مبارزاتی و آزادی خواهی نیز آراسته شده بود. بدون شک او نیز ظلم و بی عدالتی روا شده برخود و همسرش را تا ابد مانند زخمی بر روح خواهد داشت.

 

سوسن خوشبویی، ١٦ ساله، دانش آموز دبیرستان، در پی یک فرار معجزه آسا و دستگیری مجدد تا مدتها با نام مستعار، به همراه دیگر اعضای خانواده در زندان بود و سرانجام بعد از انتقال دوباره به زندان استهبان به دنبال اعتراف یکی از همفکرانش هویت خود را اعلام کرد، به واسطه ی دفاعیاتی که از خود ارائه کرد به ١٠ سال زندان محکوم شد که پس از تحمل ٦ سال از بهترین سالهای زندگی خود با داغهای فراوان بر دل و صدمات متعدد بر روح به زندگی در زندان بزرگتری به نام ایران بازگشت.

سعیده خوشبویی، ١٣ ساله، دانش آموز، به دلیل سکونت در خانه ای که تیمی خوانده شد و نیز داشتن برادران و خواهری مبارز، به اعدام و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شد. همچنین به تحمل 72 ضربه شلاق که در زندان عادل آباد، این حکم غیر انسانی در رابطه با او اجرا شد. سرانجام پس از تحمل ٦ سال از سالهای نوجوانی خود در زندان با آسیبهای روحی و جسمی بسیار به زندگی در جامعه ای بازگشت که هر لحظه ی آن شکنجه ای مضاعف بوده و هست.

سیما یا سارا خوشبویی، دو ساله بود که به همراه مادرم به زندان رفت و صحبت کردن را در آنجا و با ادبیات زندان آموخت، در همین زمان با نقشه ای از پیش تعیین شده توسط زنان پاسدار به بهانه ی تفریح به مدت دو روز از زندان خارج می شود. پس از آن نواری به پرونده ی مادرم افزوده میشود که محتوی آن شعارهایی بر علیه خمینی و گفته شده توسط سارا بود، در پاسخ به سوال کننده ای که از او می پرسد این شعارها را چه کسی به تو آموخته ، نام مادرم را ، کودکانه بیان میکند.

طبیعی است که این سناریو توسط کسانی تدارک دیده شده بود که معتقد بودند مادر من مستحق تخفیف نبوده و حکم او از حبس ابد می بایست به همان اعدام باز گردد. مادرم از این توطئه ی غیر انسانی نیز جان به در می برد و سرانجام سارا یک سال پس از من با تحمل سه سال زندان از مادرم جدا می شود. واضح است که سه سال تحمل محیط زندان و این جدایی به همراه اثرات مخرب شیرخواری او از مادرم در آن شرایط دلهره و آشوب، چه تاثیراتی بر روح و جسم او باقی گذارد.

در این میان چهارمین برادرم سیاوش خوشبویی که در آن زمان یازده ساله بود پس از دستگیری کلیه ی اعضای خانواده به صورت پراکنده و در خانه های تیمی سازمان زندگی میکرد. او با وجود سن کم به صورت داوطلبانه فعالیت میکرد. زمانی که غلام در خیابان درگیر می شود او با شنیدن صدای تیراندازی از طریق پشت بام خود را به فضایی مشرف بر خیابان می رساند و شاهد مرگ دلخراش بزرگترین برادر خود می شود. سرانجام در مرداد ٦١ در شهر بم دستگیر و مستقیما به زندان اوین در تهران منتقل می شود. با وجود سن بسیار کم اش ایستادگی می کند و مدت یک سال را در انفرادی و تحت بازجویی مداوم می گذراند. حتی مدتی را نیز در بین زندانیان خطرناک در بند غیر سیاسی محبوس می شود. پس از سه سال در اوین دو سال آخر را به زندان عادل آباد شیراز منتقل می شود و در طی مدت این پنج سال هرگز محکومیتی برای وی در نظر گرفته نمی شود. هنگامی که او از زندان رها می شود تقریبا ١٧ ساله است.

اما برای سیاوش این پایان ماجرا نبود. با توجه به از کار افتادگی پدرم با شکل گیری مجدد خانواده بخش بزرگی از هزینه ی خانواده بر دوش او گذاشته می شود و مانند دو خواهر دیگرم به خاطر تمام مشکلات موجود، از ادامه ی تحصیل باز می ماند. در سال ٧٥ هنگامی که او ازدواج کرده و صاحب یک فرزند بود به کشور ترکیه می رود و از دفتر سازمان ملل تقاضای پناهندگی سیاسی می نماید. از سوی دیگر در ایران مامورین اطلاعات متوجه مساله شده و با گروگان گرفتن همسر و فرزند او و تماسهای مکرر در قالب تشویق و تهدیدهای بسیار پس از چهار ماه او را به ایران باز میگردانند.

مجددا بازجویی های او اما به شیوه ای ظاهرا آرام از سر گرفته می شود و سرانجام از او خواسته می شود که برای پاره ای از مسایل خود را به محلی در تهران معرفی کند. در آن زمان من در تهران دانشجو بودم و هنگامی که سیاوش ساک مسافرتی خود را نزد من به امانت گذاشت با این قول که شب به منزل مراجعت کند هرگز فکر نمیکردم که مدت هشت روز ناپدید شود. پس از طی این مدت و ناچاری من و دیگر اقواممان از یافتن او سرانجام با لباسهایی متفاوت و به صورت یک بیمار روانی که هیچ چیز را به خاطر نمی آورد توسط اشخاص ناشناس به منزل یکی از اقوام در تهران رسانده شد.

او مدتها در بیمارستان روانی شیراز بستری شد و بارها شوک الکتریکی دریافت کرد، او همچنان نیز تحت نظر روانپزشک و در حال مصرف مداوم داروست.

و اما من سهراب خوشبویی، پس از تمام آنچه ذکر شد حدود شش سالگی از مادر و خواهرانم در زندان جدا شده نزد پدرم نگه داری می شدم و سپس خانواده ی خاله ام سرپرستی مرا عهده دار شدند. هنگامی که سارا نیز از زندان آزاد می شود و به من می پیوندد، پسرخاله ام از توطئه ای مطلع می شود که بازماندگان گروه قنات در پی ربودن من و خواهرم هستند و مدتها حتی در طول شب برای محافظت از ما خواب به چشمانش نمی آید. با آغاز تحصیلات ابتدایی من، علاوه بر انواع اشکال توهین و تحقیر و نگاه بی رحم جامعه که از سر ترس یا نادانی صورت می پذیرفت، اکنون شکل دیگری از تبعیض را اینبار در مدرسه و توسط مدیر حزب اللهی مدرسه شاهد بودم. محیط جهرم بسیار کوچک و آوازه ی خانواده ی ما فراگیر بود و همین امر مشکلات بسیاری را برای من در تمامی مراحل سنی به خصوص نوجوانی و جوانی به وجود آورد. خوشبختانه با وجود تمامی این سنگ اندازی ها پس از دریافت مدرک دیپلم در رشته ی ریاضی فیزیک، در سال ٧٦ در دانشگاهی دولتی در تهران در رشته ی نقشه کشی صنعتی پذیرفته شدم و تحصیلاتم را در مقطع کاردانی به اتمام رساندم و بلافاصله مجددا در تهران در رشته ی مهندسی مکانیک پذیرفته و مشغول به تحصیل شدم.

در سالهای تحصیل من، مبارزات دانشجویی وارد مرحله ای تازه و بسیار پویا شده بود و من نیز با انگیزه ای بالا در این فعالیت ها شرکت داشتم. از آن جمله در قیام ١٨ تیر که در روز سوم دستگیر و به مدت شش روز بازداشت شدم. سرانجام مجموعه ی این فعالیتها منجر به این شد که مسوولین حراست دانشگاه با برخوردهای فراقانونی خود از من بخواهند که داوطلبانه فرم انصراف از تحصیل را امضا نمایم و دانشگاه را ترک، طبیعی است که از این امر سر باز زدم و در حالی که تا آخرین ترم تحصیلی نمراتم نمایانگر موفقیت من بودند، از ادامه ی تحصیل باز ماندم.

آنچه در تمامی این سالها توسط رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی بر این خانواده گذشت را اگر به دو بخش بتوان تقسیم کرد، بخش اول از سال ٥٦ آغاز درگیر شدن خانواده با جریانات سیاسی تا سال ٦٦ یعنی شکل گیری مجدد خانواده است که در طول این سالها چهار اعدام و سالها زندان و شکنجه و از دست دادن تمامی دارایی های خانواده، آنچه بود که به اعضای خانواده تحمیل شد. و بخش دوم از سال ٦٦ تا به امروز است که متاسفانه باید بگویم فشارها و آسیب های این دوره ی دوم که همواره رژیم در آن دخالت مستقیم یا غیر مستقیم داشته کمتر از دوره ی اول با تمامی مصیبتهایش، نبوده و نیست. امیدوارم روزی بتوانم قدرتی بیابم که این وقایع را به طور دقیق و در قالبی مناسب ارائه کنم.

به پایان صحبتهایم نزدیک می شوم اما با توجه به اینکه تمامی دیگر اعضای بازمانده ی خانواده ی من همچنان در داخل ایران و جزیی از میلیونها ایرانی گروگان این رژیم هستند، متذکر می شوم که تمامی مسوولیت گفته های اخیر به عهده ی شخص من می باشد و دیگر اعضای نام برده نقشی در آن نداشته اند.

توضیح دیگر اینکه، استفاده نکردن من از واژه ی شهادت برای قربانیان ذکر شده، به دلیل عدم اعتقاد شخصی من به این واژه و معنایی است که در فرهنگ اسلام از آن ارائه شده است. اما آنچه مسلم است، این عزیزان و تمامی دیگر آزادیخواهان و مبارزانی که جان بر سر اعتقادات خود گذاشته اند، مرگی با عزت و سربلندی داشته اند که بسیار قابل احترام و ارزشمند است و برهانی بر جنایتکار بودن  جلادانشان. آنانی که چون برادران من کالبد پاکشان نیز توسط دژخیمان مخفیانه و نامعلوم، در آغوش خاک جای گرفت چرا که جلادان از نام آنان نیز وحشت زده اند، چنان که امروز با حرکت شما دوستان،  یاد آن عزیزان و آن قربانیان لرزه بر اندامشان می اندازد.

به امید آزادی و سربلندی ایران عزیزمان و با آرزوی محاکمه و مجازات همه ی عاملین این جنایات غیر انسانی.

از توجه تان سپاسگزارم

ماخذ:http://www.dialogt.org/seminar/Seminar_Khoshbouei.htm

متن سخنراني سهراب خوشبويي در گردهمايي سراسري

khoshbouei@gmail.com

Published in: on 29 نوامبر 2014 at 7:20 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«حسن آیت شیفته بقایی بود»!!………… نيم قرن خاطره و تجربه- جلد دوم/٢٠٦تا ٢٠٩

… در سلول را زدند و دوباره به من چشم بند زده، احضار كردند. از آنجايي كه عصر جمعه بود نگران شدم كه چه اتفاقي افتاده كه در ساعتي غير رسمي مرا احضار نموده اند! مرا به اتاق بازجويي هدايت كردند و روي يك صندلي امتحاني نشاندند. بازجو كه بعدها فهميدم شخص شريعتمداري بود، با لحني كه مي خواست صميمانه نشان دهد پرسيد: » خوب، اين موضوع كه گفته بودي، ولايت فقيه كار آمريكايي ها بوده، موضوعش چه بوده و از كجا فهميده بودي؟
 من كه با چشم بسته بايد به سوالات جواب مي دادم تعجب كردم و منظورش را پرسيدم. گفت:»همين مسئله بقايي و آيت و …» من گفتم كه هرگز نام آمريكا را در مسئله ولايت فقيه نياورده ام ولي نقش آيت و بقايي را در ورود موضوع ولايت فقطه به قانون اساسي انكار نمي كنم و شخصا حتي شهادت مي دهم. او گفت كه شاهد تو كه بوده است؟ من نيز داستان ملاقات آيت با آيت الله منتظري و اصرار او بر تاكيد بر اصل ولايت فقيه در قانون اساسي و بقيه قضايا را بيان نمودم.
در حوالي تشكيل مجلس خبرگان شوراي مركزي حزب زحمتكشان و دكتر بقايي نامه اي به شوراي انقلاب دادند كه مشخصا در آن بر اهميت نقش روحانيت در انقلاب و ضرورت حضور آنان در سياست و وجوب امتيازي براي آنان در قانون اساسي تاكيد مي شد! البته در آن نامه نامي از ولايت فقيه نيامده بود. در تيرماه سال ٥٨ كه مدتي پس از آن قانون اساسي تصويب شد. آيت الله منتظري مسئله نقش روحانيت و مسئله ولايت فقيه را مطرح كرد. بعدها معلوم شد كه آيت دنبال اين موضوع را گرفته، به ايشان اصرار كرده است.(نقل قول از خود آيت)
در آذرماه ١٣٥٨ زماني كه قانون اساسي به رفراندوم گذاشته شده، به تصويب رسيده بود، يكي از اعضاي حزب زحمتكشان، مرحوم خضايي كه از كارشناسان سازمان برنامه بود سه نوار از سخنراني هاي دكتر بقايي را به من داد. وقتي آن نوارها را گوش دادم متوجه شدم مواضعي صد و هشتاد درجه متفاوت و حتي متضاد با آنچه در نامه خود به شوراي انقلاب نوشته بود گرفته است . در آن سخنراني بقايي روحانيت را مسئول بدبختي هاي ايران دانسته، عهدنامه ننگين تركمنچاي را نيز به خاطر تحريكات روحانيت برشمرده است و حتي حكومت شاه سلطان حسين صفوي و شكست از اشرف افغان را نمونه اي از حكومت فقها و استخاره و ولايت فقيه دانسته است! اين مطالب در كتاب «افول يك مبارز» به چاپ رسيده است.
شريعتمداري پرسيد كه تحليل شما از كار بقايي چه بود؟ من هم پاسخ دادم كه ما تغيير موضع بقايي را حمل بر تغيير مواضع وي در سالهاي ٣٠ و ٣١ نموديم و اينكه مواضعي نفاق آلود گرفته، دودوزه بازي مي كرده است. شريعتمداري گفت:» شما سياسيون مي خواهيد از روي تحليل هاي خود ماجراها را بفهميد در حالي كه اطلاعات درستي نداريد!» من گفتم منظور چه اطلاعاتي است؟ شريعتمداري گفت: » در فاصله مرداد ١٣٥٨ تا آذرماه همان سال ارتشبد اويسي دو بار از خارج با دكتر بقايي تماس گرفته، گفته است: «ما مي خواهيم در ايران اقداماتي انجام دهيم و شما كانديداي ما هستيد!» سپس براي تاييد حرف خود نامه اي را به من نشان دادولي دست خود را روي امضاي آن گذاشت و گفت: «نامه را بخوان!» آن نامه اصل بود و فتوكپي نبود. در نامه نوشته شده بود:» جناب آقاي دكتر بقايي، در ميان رجال ايران من نسبت به شما احترام خاصي قائلم. چندروز پيش از سوي سازمان هاي سياه و سفيد مرا خواستند و نظر مرا درباره ايران خواستند و من گفتم از نظر من تنها كسي كه مي تواند سكان اين كشتي طوفان زده را در دست بگيرد، شما هستيد. آنها يك هفته بعد به من جواب دادند و گفتند»o.k» و يك اكي غليظ هم گفتند. پس شما خود را آماده كنيد.» متن اين نامه عينا در كتاب زندگي نامه سياسي دكتر بقايي چاپ شده است و من در آن كتاب ديدم كه نويسنده نامه احمد احراري است.
شريعتمداري اين نامه را در تاييد اطلاعات خود مبني بر تماس اويسي با بقايي به من نشان داده بود. او اطلاعات ديگري در اين زمينه به من نداد. اين سوال براي من تكرار مي شد كه چرا بقايي مي خواست با آوردن ولايت فقيه و پررنگ كردن نقش روحانيت، نقش خود را به نفع آمريكايي ها و سلطنت ايفا نمايد؟ چرا كه بنا بر اعترافات خود از سال ٣١ و ٣٢ با سي .آي .ا همكاري داشته است. پس دليل او براي دفاع غليظ از روحانيت چه بود؟
شريعتمداري به دنبال بحث هايي كه درباره دكتر بقايي مطرح كرد به روابط پيچيده او با آيت و افراد ديگري از درون نظام اشاره كرد و گفت:»رابطه آيت با بقايي خيلي عميق و ارادتمندانه بود، مانند رابطه يك مريد با مرادش. حتي عينك، ژست و حتي نوع اصلاح سرش مانند بقايي بود ولي همه جا مي گفت من با بقايي رابطه اي ندارم. بعدها كه اعترافات بقايي رو شد و روابط وي با آيت مسلم گرديد، حضرت امام دستور دادند، نام آيت از ليست شهدا خارج شود!» حال آنكه تفكرات اين جريان هنوز در ميان هيئت حاكمه ايران نفوذ دارد.تغييرات اساسي كه در مجلس قانون اساسي انجام گرفت ادامه خط و بازي آنان بود. چنانچه در جريان تصويب اصل ولايت فقيه در مجلس خبرگان اول هم، صحبت ها و تصميم هاي از پيش گرفته شده آقايان صدوقي و آيت دخالت مستقيم داشت. در واقع كسي كه براي اولين بار مسئله ولايت فقيه را مطرح كرد، آيت الله صدوقي بود. در كتاب زندگيمامه دكتر بقايي نامه مفصلي از آيت خطاب به ايشان درج شده است.
 نامه مفصلي نيز از طرف آيت الله صدوقي به دكتر بقايي موجود است. در اين نامه بسيار با احترام از بقايي ياد كرده، از وي تمجيد نموده است. اين در حالي است كه ايشان در رابطه با افراد ديگر چنين احترام و عزتي قائل نبود… مرحوم حاج مهدي عراقي نيز از دوستي برخي با دكتر بقايي اظهار تعجب مي كرد. يك بار ايشان به من گفت: «من تعجب مي كنم كه موتلفه و بچه مسلمان ها چرا اينقدر به بقايي خوشبين هستند!» اين در حالي بود كه وي هميشه شيشه مشروب كوچكي در جيب داشت و نسبت به الكل وابسته و معتاد بود، اگرچه اين اعتياد به دليل درد و بيماري او بود.
شريعتمداري علت مرگ بقايي در زندان را نيز خودكشي قلمداد مي كرد و مي گفت: «بقايي سر ما كلاه گذاشت، خود را كشت و به گردن ما انداخت». بقايي به دليل بيماري هايي كه داشت الكل مصرف مي كرد و همين مصرف الكل بيماري قند را نيز در او تشديد كرده بود و انسولين مصرف مي كرد. در زندان مشروب او قطع شد بنابر اين قند خون او پايين آمد در حالي كه مقدار انسوليني كه مصرف كرده بود زياد بود. پس از يكي از جلسات بازجويي قرار بود كه نام افراد و باشگاه جهاني…. را براي ما فاش كند. پس از ساعتي نگهبان آمد و به ما گفت: از اتاق او صداي خِر خِر مي آيد. وقتي به اتاق او رفتيم، در وسط اتاق افتاده بود و عضلات او به شدت گرفته بود، خيلي زود او را به بيمارستان رسانديم ولي حالش وخيم بود و در ميانه راه درگذشت.
شريعتمداري يك برگ از بازجويي هاي بقايي را به من نشان داد و من خط خود وي را خواندم. از او سوال شده بود، غير از شما چه كساني در ايران با سي.آي.اِ همكاري مي كردند؟
 او با خط خود نوشته بود:»مهندس مقدم مراغه اي، دكتر سيد محمود كاشاني و …» اين ها در پرونده مظفر بقايي موجود است. جالب است كه سوابق دكتر محمود كاشاني به پيش از انقلاب باز مي گردد…با اين حال پس از انقلاب ايشان مدعي انقلاب شد. در سال ١٣٦٥ مهندس بازرگان براي نامزدي رياست جمهوري ثبت نام كرد. شوراي نگهبان صلاحيت مهندس بازرگان را رد كرد و صلاحيت آقاي محمود كاشاني را تصويب كرد! در سال ٨٠ نيز بار ديگر صلاحيت ايشان را تاييد كردند، با وجود اين همه شعار مرگ بر آمريكا كه حاكميت ما سر مي دهد. هم اكنون نيز ايشان در سفرهايش به تمام كشورهاي دنيا مي گويد: «اصلا در ٢٨ مرداد كودتايي در كار نبوده است. در واقع كودتا را مصدق در ٣٠ تير سال ١٣٣١ انجام داده بود.»
…………
نيم قرن خاطره و تجربه- جلد دوم/٢٠٦تا ٢٠٩
Published in: on 28 نوامبر 2014 at 7:58 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه