همه چیز درباره عامل نارنجی در جنگ ویتنام

 
چهار هواپیمای C-123 آمریکا در حال اسپری عامل نارنجی بر مناطقی که احتمال می‌رود مخفیگاه ویت کنگ‌ها باشد.
 
این چهار هواپیما در هر حرکت، یک نوار 1000 فوتی از جنگل‌های متراکم را پوشش می‌دادند.
سربازان آمریکایی برای این که مانع از مخفی شدن سربازان ویت کنگ در زیر شاخ و برگ درختان و بوته‌ها شوند، از مواد دیفولیانت (گردی که برای ریزش برگ گیاهان بکار می‌رود) استفاده کردند.
یکی از مشهورترین این مواد «عامل نارنجی» نام دارد. در سال 1969 به تنهایی 1.034.000 هکتار از جنگل‌ها با استفاده از این عامل نابود شد.

«عامل آبی» نیز یکی دیگر از مواد شیمیایی بود که برای نابود کردن محصولات کشاوری و از بین بردن ذخایز غذایی ویتنام شمالی بر روی محصولات کشاوری اسپری می‌شد. بین سال‌های 1962 و 1969، این عامل بر روی 688.000 هکتار از زمین‌های کشاورزی، و به خصوص شالیزارها، پاشیده شد.
آثار منفی استفاده از عامل نارنجی در انسان
عامل نارنجی و دیوکسین به خصوص برای سلامتی انسان مضرند. آزمایش‌های اخیر بر روی نمونه‌های بافت انسانی (خون، چربی و شیر سینه) از افراد ساکن در بخش‌هایی از ویتنام که این مواد بر آن اسپری شده است نشان‌ می‌دهد میزان دیوکسین موجود در بدن این افراد نسبت به دیوکسین موجود در بدن افرادی که در دیگر مناطق ویتنام و نیز کشورهای صنعتی زندگی می‌کنند بالاتر است

از آن گذشته، به دلیل میزان بالای دیوکسین موجود در شیر مادرانی که در معرض این مواد قرار گرفته‌اند این ماده سمی به نسل بعدی نیز منتقل می‌شود. برخی از بیماری‌هایی که در اثر این ماده در این افراد مشاهده شده از این قرار است: تومور بدخیم بافت نرم، لنفوم غیر هوجگین، بیماری هوجگین، کلرآکنه، سرطان‌های دستگاه تنفسی، سرطان پروستات، تومور بدخیم سلول‌های مغز استخوان، نوروپاتی محیطی، اسپینا بیفیدا، پورفیریا کوتانئا تاردا، زایمان زودهنگام، زایمان جنین مرده، نقص‌های مادرزادی و غیره.

میلیون‌ها ویتنامی در طول جنگ در معرض عامل نارنجی قرار گرفته‌اند. بر اساس تعدادی بررسی مقدماتی، برآورد می‌شود که امروزه حدوداً یک میلیون ویتنامی در اثر این ماده دچار معلولیت یا دیگر مشکلات سلامتی هستند. بنا بر این مطالعات حدوداً 100 هزار از این یک میلیون ویتنامی کودکانی با معلولیت‌ها و نقص‌های مادرزادی هستند

Advertisements
Published in: on 31 مارس 2015 at 4:51 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

در خيانت و وطن فروشی اين رژيم! اين گزارش را از خود رژيم بخوانيد!تا ابعاد فاجعه را متوجه شويد!

به گزارش پارسینه، این بار زیتون به رودبار می برند. مثل خیلی محصولاتی که از آن طرف مرزها دقیقا به شهرهایی وارد می شود که تولید و کاشت و داشت و برداشتش همان جاست. البته در این میان نباید منکر بازار رقابتی شد. همانطور که ممکن است اجناس ایرانی در همان سوی مرزها چشم نوازی کند. مثل همان سریال های چشم بادامی که با آن داستان های تراژیک ما را درگیر خودشان می کردند. مثل فیلم های هندی که ما را تا انتها می کشانیدند. اما این بار کمی تفاوت وجود دارد و آن تفاوت این است که ذائفه ما با خارجی ها گره خورده است. گرهی به عمق نابودی تولید ایران و ایرانی.

جالب اینجاست که وقتی بازار زیتون فروشی های شهر رودبار می شویم – همان شهری که در بدو ورودش نوشته است به شهر زیتون خوش آمدید!- به راحتی می توانید شیشه های شکیل با آن زیتون های درشت – همان که روح و روان تان را به بازی می گیرند- ببینید. نزدیک تر که می شوی، از فروشنده می پرسی این زیتون ها چه فرقی با آنها که در لگن های آبی است می کند؟ و او در کمال خونسردی و با لبخند پاسخ می دهد: اینها برای کشور ترکیه است. خیلی ها از این زیتون ها می برند و می خرند. برای شما هم بیاورم. و تو می مانی و تعجبت از آنچه می شنوی. اینکه زیتون را به مانند زیره به کرمان یا رودبار برده اند؟
 
پشت درهای بسته؟!

اشتباه نکنید! منظور ما اصلا از این حکایت این نیست که بگوییم باید درها بسته شود و هیچ محصولی وارد و یا خارج نشود. حکایت چیز دیگری است. اینکه آیا نمی توان به جای اینکه محصول را وارد کنیم، کیفیت را از آنها یاد بگیریم. اینکه کشاورزی که می خواهد باغ خود را با زیتون زینت کند، نمی تواند راه پرورش این زیتون ها را یاد بگیرد. البته که تاکید می شود که مقصود تولید است و زیتون همه بهانه است.

 
از رفسنجان تا ایتالیا
 
و اما کمی آنطرف تر، شنیده ها حکایت دیگری را پرده برداری می کند. دوستی می گفت می دانید که پسته هایی که در رفسنجان به بار می نشیند و کشاورز آنها را با دست خود از درختانش می چیند، جمع آوری شده و به کشور ایتالیا می رود و بعد به صورت بسته بندی شده به ایران باز می گردد؟ و باز هم جای تعجب اینجاست که چه بر سر بازار ایران و چه بر سر بسته بندی های ایرانی آمده است که در ایتالیا باید این کارها انجام شود؟ آیا ما از سلیقه به دوریم یا آنقدر به خود اطمینان نداریم که پسته های مان را خود در بسته های مان بچینیم؟
 
عروسک های ایرانی – چینی
 
حکایت، همان حکایت عروسک هایی است که از دارا و سارا شروع شد و به کلاه قرمزی و پسرخاله و عروسک های شکرستان رسید. طرح هایی که از ایران به چین می رفت و کارگران چینی آنها را با دست خود می ساختند و عروسک ها و المان های خودمان را به خودمان باز می گرداندند. و باز هم صد البته که تعامل و ارتباط دو سویه اصلا بد نیست. اما از آنجا دردناک می شود که ما هم اطمینان مان را به جنس ایرانی از دست داده ایم و وقتی در کنار هم قرار می گیرند می گوییم، چینی بهتر است یا آلمانی است؟ به به عالی است. این که ساخته شده در ترکیه است حرف ندارد. ایراد کار کجاست؟
 
از مهرهای چینی تا چادرهای ژاپنی
 
باز هم همان شنیده ها حکایت از این مساله دارد که مهرهای چینی و چادرهای ژاپنی هم به ایران وارد شدند. همان ها که ما بسیار به آنها اعتقاد داریم. همان ها که تمام اعتقادات ما را تشکیل می دادند. همان ها که خودمان با بهترین تزیین ها را می توانیم روی شان انجام دهیم. همان ها که می توانند اسم ما را با خود یدک بکشند. اما باز هم نمی دانیم چاره و راه و چاه کار کجاست؟ اینکه یک کشاورز برای تامین اعتبارات خود و برای دریافت وام باید ماه ها و چه بسا سال ها بدود تا بتواند وامی را دریافت کند که بتواند کشت خود را رونق دهد. یا دست هایی که در پشت پرده وجود دارد و سودهای کلانی را از وارد کردن این محصولات به جیب می زنند؟
 
پیش به سوی خراب کردن بازار همسایه
 
در جاده که به سمت تهران حرکت می کنید، به راحتی می توانید تریلی های ترانزیت را با مارک ها و اسامی ترکیه ای و خارجی مشاهده کنید که به شهرهای دیگر روانه می شوند. اینکه در پشت درهای بسته شان چه محصولاتی وجود دارد و به چه مقصدی می روند را نمی توان دید. همین کافی است که مراجعه کنیم به مصاحبه های یکی از مسئولان شهر مشهد که در گفتگویی می گفت: ما می توانستیم بازار کشورهای همسایه را در دست بگیریم. اما آنقدر به کشورهای اطراف مثل افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و … جنس های تقلبی و تاریخ گذشته دادیم که الان ترکیه به راحتی این بازارها را در دست گرفت. آنها دیگر به ما اطمینان نمی کنند. در صورتی که این بازارها می توانست درآمد خوبی را برای ما رقم بزند.
 
چه باید کرد؟
 
سئوال در همین جا مطرح می شود که برای رسیدن به سطح ارتقا یافته آن روزهایی که حداقل در کشورهای همسایه اعتباری داشتیم و به راحتی می توانستیم محصولات خود را به آنها صادر کنیم و این بار در کشور خودمان نگوییم جنس ایرانی به درد نخور است و بیاییم از فلان محصولات تهیه کنیم، چه باید کرد؟ آیا باید نظارت بیشتر شود؟ آیا باید مدیریت در این زمینه قوی تر از قبل شود؟ آیا باید تولید کنندگان همت بیشتری داشته باشند؟ آیا باید وام ها به تولیدکنندگان در سریع ترین زمان ممکن پرداخت شود؟ آیا…؟ آیا…؟ آری حکایت از زیره و کرمان و زیتون و رودبار گذشته است. اینجا ایران است. سرزمینی پر از همه چیز!
Published in: on 31 مارس 2015 at 4:46 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

جشن‌های نوروزی در زمان ناصرالدین شاه قاجار

عکس‌های زیر که مربوط به یکی از جشن‌های نوروزی در زمان ناصرالدین شاه قاجار است سور و سات دربار در استقبال از نوروز، مراسم سلام نوروزی، کشتی گرفتن و اسب‌دوانی در جریان جشن‌های نوروز را نشان می‌دهد.

مراسم سلام نوروزی با حضور ناصرالدین شاه در کاخ گلستان

عکس‌های زیر که مربوط به یکی از جشن‌های نوروزی در زمان ناصرالدین شاه قاجار است سور و سات دربار در استقبال از نوروز، مراسم سلام نوروزی، کشتی گرفتن و اسب‌دوانی در جریان جشن‌های نوروز را نشان می‌دهد.

 

مراسم سلام نوروزی با حضور ناصرالدین شاه در کاخ گلستان

 

مراسم سلام نوروزی با حضور ناصرالدین شاه در کاخ گلستان

 

یکی از درباریان در مراسم سلام نوروزی در کاخ گلستان

 

مقامات و درباریان در مراسم سلام نوروزی در کاخ گلستان

 

درباریان در مراسم سلام نوروزی

میوه و شیرینی در مراسم سلام نوروزی در کاخ گلستان

 

نوازندگان و دلقک‌های مراسم جشن نوروزی

 

کشتی‌گیری در مراسم جشن نوروز

 

مسابقات اسب‌دوانی در جریان جشن‌های نوروزی

Published in: on 31 مارس 2015 at 4:24 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

«ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی، روشن و تمیز از هم جدا بکنیم. کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند.

. روز ۵ اسفند ۱۳۵۳ به علم دستور داد اعضای هیات دولت، رؤسای مجلسین و نمایندگان رسانه‌ها را برای ۱۱ اسفند فراخواند چون می‌خواهد خبر مهمی را اعلام کند. وزارت دربار مدعوین را به کاخ سعدآباد دعوت کرد؛ به مهمانان گفته شد سوار اتوبوسی شوند که آن‌ها را به کاخ می‌برد. آن روز مصطفی مصباح‌زاده و داریوش همایون، مدیران روزنامه‌های کیهان و آیندگان در اتوبوس کنار هم نشسته بودند، هر دو بی‌خبر از علت دعوت.

 سعدآباد پر بود از وزیر و روزنامه‌نویس. شاه با علم وارد تالار شد و به فاصله کمی مهمانان پی به دلیل این ضیافت بردند؛ وقتی از محمدرضا پهلوی شنیدند: «ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی، روشن و تمیز از هم جدا بکنیم. کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند. آن‌هایی که دارند من امروز این پیشنهاد را می‌کنم که برای اینکه رودربایستی در بین نباشد، یک کسی از قیافه یک نفر خوشش می‌آید، یک کسی خوشش نمی‌آید، برای اینکه هیچکدام از این‌ها نباشد ما امروز یک تشکیلات جدید سیاسی را هم بد نیست بگذاریم «رستاخیز ایران» یا «رستاخیز ملی»، ببینید که یک چنین سابقه‌ای بوده یا نبوده، اگر یکی از این اسم‌ها بدون سابقه بوده انتخابش می‌کنیم، رستاخیز ایران در مرحله اول چون هم ایران اسم فارسی است. رستاخیز ملی در مرحله دوم به شرط اینکه اشکالات حقوقی یا قانونی راجع به کلمه رستاخیز ایران نباشد.» شاه ادامه داد: «فکر من اینست که هر ایرانی که صف خودش را مشخص کرده و به این دسته اول و گروه اول تعلق دارد، یعنی به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن حتما وارد این تشکیلات سیاسی بشود… کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مومن به این ۳ اصل کلی که من گفتم نباشد دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی باصطلاح خودمان توده‌ای. یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت اثبات، بی‌وطن. او جایش یا در زندان ایران است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه را دستش می‌گذاریم و به هر جایی که دلش می‌خواهد برود، چون ایرانی که نیست، وطن که ندارد و عملیاتش هم که قانونی نیست، غیرقانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است. یک کسی که توده‌ای نباشد بی‌وطن هم نباشد ولی به این جریان هم عقیده‌ای نداشته باشد، او آزاد است، به شرطی که بگوید، به شرطی که علنا و رسما و بدون پرده بگوید که آقا من با این جریان موافق نیستم ولی ضد وطن هم نیستم. ما به او کاری نداریم… هر کسی مردانه باید تکلیف خودش را در این مملکت روشن بکند، یا موافق این جریان هست یا نیست.»

 

همایون سال‌ها بعد گفت منظور شاه این نبوده که هر کس به سه اصل نظام شاهنشاهی، انقلاب شاه و ملت و قانون اساسی اعتقاد نداشته باشد می‌تواند گذرنامه‌اش را بگیرد و برود بلکه گفته «نباید انتظاری داشته باشد.» همایون در آن جلسه دستش را بالا برد و گفت: «یکی از مهم‌ترین کارهای یک حزب اداره انتخابات است، معرفی کاندیداهاست به مردم؛ وقتی حزب یکی است، با خودش که نمی‌تواند رقابت کند. کس دیگری را هم که کاندیدا نمی‌تواند بکند. بهترین راهش این است که ما برای هر حوزه سه کاندیدا معرفی کنیم در این حزب و آن‌ها دیگر با هم رقابت کنند، هر کدام [انتخاب] شدند.» همایون قبلا درباره انتخابات انجمن‌ها سرمقاله‌ای با این مضمون در آیندگان نوشته بود که برای اینکه شائبه‌های انتخاباتی از این دست که «مداخله کردند»، «رای چنین شد و چنان شد» از بین برود، حکومت هر کاری می‌خواهد در مرحلۀ تعیین کاندیدا‌ها بکند؛ بعد بگذارند آن‌ها با هم آزادانه رقابت کنند. همایون‌‌ آن شب به تلویزیون رفت تا درباره حزب رستاخیز صحبت کند، فردای آن روز هم در آیندگان مقاله‌ای نوشت با عنوان «حزب فراگیرنده ملت» و اینطور شد که رستاخیز را حزب فراگیر نامیدند.

 

اینکه اول بار چه کسی ایده تشکیل حزب واحد را به شاه پیشنهاد کرد، داریوش همایون از غلامرضا افخمی، استاد علوم سیاسی دانشگاه ملی ایران نام می‌برد: «یک گروهی از نزدیکان علیاحضرت گزارشی نوشتند توسط ایشان دادند به شاه؛ نه اینکه حزب رستاخیز تشکیل بشود ولی یک طرحی برای مشارکت عمومی دادند که می‌توانست به یک چنین جاهایی برسد… آقای دکتر غلامرضا افخمی کتابی هم تازگی نوشته راجع به شاه، آنجا اشاره کرده و این گزارش را هم نوشته، آن طرح را هم رویش کار کرده و نوشته. خودش کار کرده بود روی این طرح. آن‌ها موثر بودند. گویا دکتر [هوشنگ] منتصری موثر بوده، از [قبیل] این چند نفر.»(۱)

 

اما غلامرضا افخمی وقتی غروب ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ این خبر را از تلویزیون شنید، بهت‌زده شد. یکی از جویبارهایی که به نهر رستاخیز ریخته شد، تحلیل شرایط سیاسی ایران بود که در سال ۱۳۵۱-۱۳۵۰ گروهی جوان و روشنفکر و گردآمده از دانشگاه‌ها و سطوح میانی دولت برای ارائه به شاه و فرح تدوین کردند. افخمی عضو این گروه بود که پیش‌نویس طرحی با عنوان «تجهیز ملت ایران» را آماده کرد. این تحلیل بر اساس اثری از افخمی در مورد توسعه سیاسی و به ویژه رساله دکترای او با عنوان «الگویی ذهنی برای تحلیل رابطه توسعه سیاسی با دیوانسالاری‌های دولتی در نظام‌های در حال تحول» بود. گروه مشاوران فرح پیشنهاد دادند: «جنبشی سیاسی، به نام جنبش رستاخیز ملت ایران، باید اعلام شود که در آن افراد به انتخاب خود آزادی پیوستن به انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، تعاونی‌ها و احزاب سیاسی را داشته باشند. همزمان باید از راه قانونگذاری مناسب اقداماتی در جهت تمرکززدایی دستگاه اداری و تفویض اختیار به شوراهای محلی انجام گیرد.»

 

به باور افخمی «اگر قدرت شاه درست مهار می‌شد، وی رفته رفته از مقام کاپیتانی تیم گسسته می‌شد و در مقام داور مسابقه قرار می‌گرفت و بر رعایت مقررات بازی نظارت می‌کرد. تا مدتی هنوز به شدت درگیر امور ارتش، سیاست خارجی، نفت و امنیت ملی می‌ماند ولی مسائلی دیگر مثل امور اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حقوقی را داد و ستد سیاسی در چارچوب در حال تحول و مورد وفاق تعیین می‌کرد. پس از کمی بحث، شهبانو این پیشنهاد را با شاه در میان گذاشت و او، آنگونه که شهبانو به مشاوران خود اطلاع داد، از این طرح و تلاش استقبال کرد ولی اظهار داشت که با افرادی که وی در اطراف خود دارد در این برهه از زمان نمی‌تواند این طرح را عملی کند. هشداری هم عنوان شد:‌‌ همانگونه که در کتاب مأموریت برای وطنم آمده ایران کشوری دموکراسی و دارای نظام دوحزبی است و این نظام چارچوب مناسب باقی می‌ماند. از نظر اعضای گروه مشاوران روشن بود که طرح رد شده است.»(۲)

 

اما شاه این پیشنهاد را از کنج ذهنش بیرون نراند؛ در سن‌موریتس به عبدالمجید مجیدی، رئیس سازمان برنامه و بودجه گفته بود: «احساس می‌کنم به اندازه کافی از دولت انتقاد نمی‌شود و در نتیجه دولت انگیزه کافی برای اصلاح خود ندارد. ما به نظامی نیاز داریم که دولت از درون به اصلاح خود بپردازد.» مجیدی تصور کرد که شاه درباره نظامی تک‌حزبی سخن می‌گوید. «ما در این باره در دفتر حزب ایران نوین صحبت کرده بودیم. آقای هویدا گوشزد کرده بود که جز نظامی تک‌حزبی چاره دیگری وجود ندارد.»(۳) یحیی عدل که چند دوره دبیرکل حزب مردم و از دوستان نزدیک شاه بود، معتقد است: «کسانی هستند که می‌گویند طرح حزب رستاخیز را شاه ریخت، ولی به نظر من این طرح مال هویدا بود.»

 

برخی نیز اعلام تاسیس حزب فراگیر رستاخیز را به سفر شاه به مصر و الهام وی از انور سادات مربوط می‌دانند، نظری که فرح دیبا آن را رد کرده و گفته است: «به خاطر دارم که اعلیحضرت تصور می‌کرد که در ایران همه از حزبی پیروی می‌کنند که رهبرش نخست‌وزیر است. بنابراین آن حزب دیگر هرگز فرصتی به دست نمی‌آورد.» شاه یک ماه پس از اعلام تاسیس حزب رستاخیز گفت باید نظامی به وجود بیاید که در آن همه شانس مشارکت داشته باشند و امتیاز خدماتی که به کشور و پیشرفت آن می‌کنند، به حساب همه گذاشته شود؛ به عقیده شاه امتیاز دستاوردهای کشور بیش از همه به حساب حزب حاکم گذاشته شده و حزب اقلیت، هر چند به اندازه حزب اکثریت میهن‌پرست و کارآمد است، اما به‌‌ همان اندازه در افتخارات و دستاورد‌ها سهم ندارد. طبق توضیحات اسدالله علم «همه مردم ایران عضو یک حزب هستند ولی اختلاف سلیقه‌ها را می‌توانند به بحث بگذارند بجای آنکه در دو صف مختلف رودرروی یکدیگر بایستند.» روزنامه‌ها گفته‌های عبدالله ریاضی رئیس مجلس شورای ملی را در جلسه‌ای خصوصی نقل کردند که خبر داده بود: «با تشکیل حزب واحد در مملکت از این پس در مجلس شورای ملی فراکسیون‌های اقلیت و اکثریت وجود نخواهد داشت و طبق آئین‌نامه داخلی مجلس که عضویت رئیسان گروه‌های پارلمانی را در هیات رئیسه مجلس تصریح کرده است با نبودن فراکسیون پارلمانی در مجلس، رهبران آنان نیز خود به خود از عضویت در هیات رئیسه مجلس بیرون خواهند آمد.» به این ترتیب تنها هلاکو رامبد رئیس گروه اقلیت از هیات رئیسه مجلس کنار رفت.

 

حزب رستاخیز در شرایطی تشکیل شد که نظام باصطلاح چندحزبی سابق به بن‌بست خورده و حزب مردم هر سال یک دبیرکل خود را از دست می‌داد، چون رهبران حزب نمی‌دانستند به عنوان یک حزب مخالف وفادار چه وظیفه‌ای دارند. هر انتقاد آن‌ها از حکومت و حزب حاکم توهین به شاه تلقی می‌شد، به تعبیری حزب ایران نوین «حزب آری» بود، حزب مردم، «حزب آری البته». به تعبیر داریوش همایون «حزب ایران نوین، جانشین کامیاب‌تر حزب ملیون، یک ماشین سیاسی بود بی‌مشارکت عمومی که وظیفه‌اش در دست گرفتن اکثریت مجلس بود و در دوره‌هایی پر کردن رده‌های بالای دستگاه حکومتی. احزاب دیگر کوچکتر از آن بودند که تاثیری داشته باشند و اگر در انتقاد از سیاست‌های حکومت اندازه نگه نمی‌داشتند – اندازه‌ای که هیچ‌گاه مشخص نمی‌شد – از مجلس بعدی کنار گذاشته می‌شدند.»(۴)

 

به باور مشاوران فرح، با تند‌تر شدن ضرباهنگ تغییر در سطوح اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ناشی از انقلاب سفید، اگر نظام سیاسی به تناسب آن رشد نکند، از دیگر سطوح عقب می‌ماند و تنها راه آن افزایش مشارکت سیاسی در فرآیندی اصیل است که به باور آن‌ها نظام دو حزبی فاقد آن قابلیت بود. «شما هر چه خاطرات علم، نمی‌دانم خاطرات هر کسی را نگاه کنید، همه شکایت است که این مسخره‌بازی است و این حزب نیست و این چه بساطی است؟ خب چه کار باید بکنیم؟ حزب هم لازم است. گفتیم مشکل ایران، مشکل مشارکت مردم است، مشکل حزب نیست. مردم مشارکت نمی‌کنند در فرآیند سیاسی.»(۵)

 

سؤال این بود که رستاخیز این مشارکت را تشویق می‌کرد یا سرکوب؟ رستاخیز همانند طرحی که مشاوران فرح در سال ۱۳۵۱ پیشنهاد داده بودند جنبش نبود، بلکه بدل به حزبی شد که اساسنامه‌اش را منوچهر آزمون، یکی از معاونان هویدا نوشت که در وصفش آورده‌اند مارکسیست سابقی بود که دکترای خود را در مطالعات انسانی از دانشگاه کارل مارکس در لایپزیک آلمان شرقی گرفته بود و به قضاوت همایون و افخمی، اساسنامه‌ای فاشیستی بر اساس سیستم صنفی ایتالیا و اسپانیا نوشت که به موجب آن افراد هر حرفه – کشاورزان، کارگران، آموزگاران، دانش‌آموزان، مغازه‌داران، پزشکان و غیره – از درون سازمان می‌یافتند و سران آن‌ها به کمیته مرکزی حزب می‌پیوستند. به نوشته افخمی پس از آنکه فرح پهلوی در صف مخالفان این ساختار حزبی قرار گرفت، آن‌ها دست از کار کشیدند و به گفته همایون که در کمیسیون تدوین اساسنامه بود «بعد از یکی دو هفته بحث مفصل یک اساسنامه‌ای تصویب شد که دیگر جنبه اصنافی نداشت و بیشتر پیشنهاد خود من بود.»(۶)

طبق اساسنامه موقت حزب رستاخیز خط مشارکت در سطح توده مردم آغاز می‌شد و سازمان‌های اولیه حزب به نام کانون را تشکیل می‌داد که نمایندگان آن‌ها در جریان یک رشته انتخابات سلسله مراتبی در سطح روستا، بخش، شهر و استان به هم می‌پیوستند و شورای مرکزی را به وجود می‌آوردند که به نوبه خود کمیته‌ای اجرایی را بر می‌گزید که بالا‌ترین ارگان حزب بود و به نیابت از شورای مرکزی در فاصله نشست‌های آن اقدام می‌کرد. ریاست دفتر سیاسی را که مرکب از نمایندگان کمیته اجرایی و هیات دولت بود نخست‌وزیر به عهده داشت، هیات وزیران هم که برگزیده نخست‌وزیر بودند وظیفه داشتند هماهنگی بین حزب و دولت را تضمین کنند. برای اطمینان از برتری حزب در دفتر سیاسی، تعداد نمایندگان کمیته اجرایی کمی بیشتر از نمایندگان هیات دولت بود.(۷)

 

از‌‌ همان روزهای اول، روزنامه آیندگان که همایون مدیرش بود مثل سایر روزنامه‌ها پر بود از «پاسخ میلیون‌ها ایرانی به ندای شاهنشاه برای پیوستن به حزب جدید و یگانه رستاخیز ملی ایران». پیوستن به حزب رستاخیز دشوار نبود، پس از مدتی هر کسی که بیش از ۱۸ سال داشت بر اساس فرمانی که صادر شده بود عضو حزب بود، مگر اینکه خودش غیر این را اعلام می‌کرد. در اساسنامه‌ای که تدوین شد آن سخن شاه که آنکه مخالف حزب است گذرنامه‌اش را بگیرد و برود را نادیده گرفتند چون برای اعضا کارت عضویت صادر نمی‌شد و معلوم نبود که چه کسی عضو است و چه کسی نیست. به قول همایون «اصلا او [شاه] یک حرفی زده بود، تمام شد رفت.» فقط روزنامه‌ها در ۹ فروردین ۱۳۵۴ این خبر را منتشر کردند: «یک کارمند بازنشسته که خود را دارای عقاید کمونیستی می‌داند خواستار خروج از ایران و مهاجرت به اتحاد جماهیر شوروی شده است. این شخص پرویز محمود نام دارد و کارمند بازنشسته نقشه‌برداری است. پرویز دارای سوابق عضویت در حزب منحله توده است. پرویز به دنبال اعلام تشکیل حزب رستاخیز ملی ایران و پیوستن میلیون‌ها نفر به آن، در طی نامه‌ای به امیرعباس هویدا نخست‌وزیر و دبیرکل حزب نوشت: چون اینجانب قریب ۴۶ سال است که دارای عقیده کمونیستی هستم و همچنان به این عقیده باقی مانده‌ام لذا نمی‌توانم در حزب رستاخیز ملی ایران به عنوان یک عضو موثر فعالیت داشته باشم. پرویز افزود: بنابراین تقاضا دارم مقرر فرمایند اداره گذرنامه با شرط معافیت از پرداخت هزینه مربوط گذرنامه اینجانب را برای خروج از ایران به مقصد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی صادر نمایند. به قرار اطلاع، این تقاضا مورد موافقت قرار گرفت و به اداره گذرنامه دستور داده شد بدون دریافت عوارض خروج و هزینه‌های مربوط، گذرنامه پرویز محمود صادر شود و تحویل نامبرده گردد. خبرنگار ما می‌نویسد: پرویز در پی دستور مذکور به اداره گذرنامه مراجعه کرد و گذرنامه خود را برای خروج از ایران دریافت داشت.»

 

اما چنانکه همایون می‌گوید اصولا چون هیچ کس کارت نداشت، نمی‌شد گفت عضو نیست مگر اینکه خودش با اصرار می‌گفت من عضو نیستم یا مخالفم که در آن صورت «ممکن بود اذیتش کنند و الا شما اگر همین‌طوری سرتان را می‌انداختید پایین زندگی‌تان را می‌کردید کسی از شما نمی‌پرسید عضوید یا نه؟ چون نمی‌توانست ثابت کند نیستید… در وزارت خارجه یک نفر عضو نشد… در روزنامۀ ما یک نفر عضو نشد. اصلا کسی عضو نمی‌شد. من خودم عضو نشدم.»(۸)

 

رستاخیز با بودجه‌ای سالانه دو میلیون تومان که دولت تامینش می‌کرد و صرف حقوق کارمندان اداری حزب می‌شد، تبدیل به ساختاری شد که همایون به آن می‌گوید «چیز بی‌شکل» و افخمی آن را «بی‌حزبی» می‌نامد. همایون که تا آخر عمر از تشکیل حزب رستاخیز دفاع می‌کرد تاسیسش را در آن موقع بهترین کار می‌داند. وقتی جمشید آموزگار دبیرکل حزب شد، او را به قائم مقامی برگزید و همایون هم در نظر داشت به حزبی که ساختار جبهه‌ای مثل سازمان جوانان، کارگران، زنان و… نداشت، ساختار کادری بدهد و گفته که نمی‌خواستند همه مردم عضو شوند بلکه شروع کردند به جمع‌آوری کادرهای درس‌خوانده و فعالان سیاسی که حاضر بودند با رژیم کار کنند. شاه، آموزگار را دبیرکل کرد چون هنوز امیدی به حزب داشت و به گفته همایون «نمی‌خواست هویدا بیش از اندازه قدرت بگیرد. اصلا یکی از دلایل تشکیل حزب رستاخیز، [به زمین] زدن حزب ایران نوین هویدا بود چون به علم هم گفته است که این دیگر خیلی دارد شلوغ می‌کند و این‌ها… شاه پشیمان شد از این حزب. رفتاری که با خود من شد این را تقویت می‌کند. من را فورا از حزب برداشتند و گذاشتند [در مقام] وزیر. شاه نمی‌خواست یک مرکز مستقل قدرت در کشور به وجود بیاید… حزب داشت یک مرکز مستقل قدرت می‌شد… حزب نزدیک بود که یک کارهایی بکند. شاه با برداشتن ما، با گذاشتن [محمد] باهری – این سومین [تغییر] در سه سال است ها – ببینید یک حزبی که قرار است چه‌ها بکند، سه دفعه در سه سال [دبیرکل حزب] عوض می‌شود. باز به این قناعت نمی‌کند، بعد از سه ماه، چهار ماه دوباره آموزگار می‌آید. [دوباره] او را بر می‌دارند، باز [هم] تغییر؛ این حزب دیگر وجود ندارد با این همه تغییرات. آموزگار هم می‌آید چه کار می‌کند؟ دیگر یک قائم مقام نمی‌گذارد، سه تا قائم مقام می‌گذارد، شش تا معاون می‌گذارد. این‌ها دیگر از فردا شروع می‌کنند به جنگیدن با همدیگر، طبیعی است. خب حزب تمام شد. تمام شد. من از اینجاست که می‌گویم شاه به کلی از حزب منصرف شد و خواست از بین ببردش و راهی جز این پیدا نکردند که با این تزریق، خلاصه [حزب] به مرگ آرام از بین برود. بعد هم تا شریف امامی می‌آید، فردایش منحلش کرد، انگار نه انگار که اصلا چهار سال زحمت کشیده شده.»(۹)

 

افخمی معتقد است رستاخیز با برداشتی که از آن وجود داشت و به شیوه‌ای که سازمان‌یافته بود می‌توانست در نظامی توتالیتر کارآمد باشد ولی امکان توفیق آن در حکومت پادشاهی ایران وجود نداشت چرا که «با برداشتن هر گامی در جهت توسعه آن تضاد بین نیازمندی‌های نهادی نظام پادشاهی و این حزب به عنوان ابزاری برای ایجاد و مدیریت قدرت سیاسی روشن‌تر می‌شد. بنا به تعریف شاه متعلق به تمام مردم بود. رستاخیز هم که حزب شاه بود باید تمام مردم را در بر می‌گرفت و نمی‌توانست از جامعه سیاسی متمایز باشد و بنابراین به عنوان حزبی سیاسی بی‌معنا بود. حزبی واحد در دولت توتالیتر مدرن، مثل اتحاد شوروی، حزبی بود مرکب از نخبگان و کادرهای سیاسی که بنا بر نظریه برای به ثمر رساندن جبر تاریخ بر اساس تعریف و تحلیل داده شده از تاریخ در ایدئولوژی اقدام می‌کنند تا وضع را برای به وجود آمدن دوران طلایی آماده کنند. چنین مأموریتی از نظر منطقی عضویت حزب را به رهبران و پایوران معتقد و متعهد محدود می‌کرد. در ایران این حزب واحد از اصل خود دور افتاد و در واقع به بی‌حزبی بدل شد و در این فرایند مقام و منزلت سنتی شاه را تضعیف کرد، هر چند مدتی طول کشید و اشتباهات زیادی صورت گرفت تا روشن شود که این لطمه جبران‌ناپذیر است.»

 

در دفاع همایون از حزب رستاخیز اما تناقضی پنهان است؛ او از یکسو منتقد ساختار عجیب حزب است که «همۀ مردم عضوش هستند و هیچ کس هم نیست» و از سوی دیگر می‌گوید «حزبی که در‌‌ همان دورۀ نخست‌وزیری آموزگار در بهار ۵۷، در تبریز آن تظاهرات بزرگ را راه انداخت که آرام کرد [آن خطه را]. اصلا به کلی آذربایجان آرام شد در تمام دورۀ انقلاب دیگر اتفاقی نیفتاد آنجا. خیلی کار‌ها را می‌توانست بکند حزب. حتی در جریان انقلاب اگر این حزب بود، جلوی انقلاب می‌ایستاد.»(۱۰) اما «خراب شدن» انتخابات در سه شهر شیراز، مشهد و تهران را شکست حزب تعبیر می‌کند و مبارزه حزب با گران‌فروشی را هم اتفاقی بد‌تر می‌داند که دانشجویان دانشگاه تهران را برای کنترل قیمت‌ها بسیج کردند: «مثلا سلمانی زنانه که خانم‌ها با کمال میل پنجاه تومان و صد تومان آن موقع می‌دادند، اصلا عین خیالشان نبود، گفتند نخیر! این مثلا باید پانزده تومان بگیرد… رفتند مغازه‌ها را بستند، مردم را اذیت کردند. من وقتی شدم قائم مقام حزب رستاخیز، با خانمم رفتیم رستورانی که [اسمش] «باواریا» بود، آدمی هم بود سبیل‌های خیلی درشتی داشت. با دخترش اداره می‌کرد. دخترش آمد سر و سینه زنان پیش ما که آقا به داد ما برسید. چی شده؟ می‌گفت این‌ها پدر ما را درآوردند که نمی‌دانم استیک باید این جوری باشد، سیب زمینی باید این جوری باشد. آخر به حزب چه مربوط است؟ خلاصه ما آمدیم با آموزگار صحبت کردیم، حزب را از این کار درآوردیم ولی آسیب‌ زده شده بود. حزب بدنام و شکست‌خورده شد با این کار‌ها.»(۱۱)

 

همایون عامل انقلاب ۵۷ را چهار برابر شدن قیمت نفت می‌داند نه اقدامات حزب رستاخیز اما افخمی معتقد است «رستاخیز بسیار بد هدایت شد و شکست آن به تضعیف فزاینده رژیم سیاسی انجامید. برخلاف حامیان پیشین نظام که قدرت محلیشان به زمین، پول یا خانواده متکی بود، ادعای مشروعیت نمایندگان رستاخیز به نفوذ آن‌ها در حکومت بستگی داشت. زمانی که معلوم شد آن‌ها مهره‌هایی بیش نیستند، دیگر دستاویزی برای آن‌ها باقی نماند که ادعای سهمی سیاسی کنند. شکست رستاخیز، بر خلاف شکست ایران نوین، مستقیماً بر موقعیت پادشاه که اعتبار خود را در گرو موفقیت آن گذاشته بود، لطمه زد. شکست رستاخیز تنش‌های به وجود آمده از موضوع‌های دیگر – تورم، کمبود برق و تنگناهای ترابری و حمل و نقل واردات و صادرات در بنادر – را تشدید کرد.»(۱۲)

 

اهداف حزب رستاخیز با نتایج و دستاوردهای آن متفاوت بود؛ هدف حزب رستاخیز تقویت رژیم، نهادینه کردن هرچه بیشتر سلطنت و فراهم کردن پایگاه اجتماعی گسترده‌تر برای دولت بود. ابزارهای آن هم عبارت بودند از: بسیج مردم، ایجاد پیوندهای ارتباطی بین دولت و مردم، تحکیم نظارت بر کارمندان، کارگران کارخانه‌ها و کشاورزان کوچک و مهم‌تر از همه نفوذ روزافزون دولت در بازارهای سنتی و موسسات دینی. اما نتیجه‌ای عکس داد، فاصله بیشتر بین حاکمیت و ملت، دامن زدن به نارضایتی‌های گروه‌های مختلف و گسستن حلقه‌های ارتباطی با اقشار گوناگون و اتفاقاتی که در انتخابات مجلس شورای ملی در سه حوزه تهران، شیراز و مشهد رخ داد، کمکی به تحقق اهداف اولیه آن برای افزایش مشارکت سیاسی نکرد. چنانکه محمدرضا شاه در «پاسخ به تاریخ» تشکیل حزب رستاخیز را از «اشتباهات دوران سلطنت» خود عنوان کرد که حتی انور سادات هم در آن ناکام ماند و وادار به بازگرداندن نظام چندحزبی شد.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

۱- آیندگان و روندگان، ص۱۲۶

۲- زندگی و زمانۀ شاه، صص۸۰۳-۸۰۲

۳- حبیب لاجوردی، مصاحبه با عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، صص۶۶-۶۱

۴- نگاه از بیرون، ص۵۶

۵- داریوش همایون، آیندگان و روندگان، ص۱۲۳

۵- همان، ص۱۲۳

۶- گفت‌وگو با برنامه تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران، ص۴۲

۷- اساسنامه موقت حزب رستاخیز، تهران، انتشارات کیهان، ۱۳۵۴

۸- آیندگان و روندگان، صص۱۳۲-۱۳۱

۹-‌‌ همان صص۱۳۷ و ۱۵۳-۱۵۱

۱۰- همان، ص۱۵۳

۱۱- همان، ص۱۳۶

۱۲- زندگی و زمانۀ شاه، صص۸۱۰-۸۰۹

منابع:

– آیندگان و روندگان، خاطرات داریوش همایون، به کوشش حسین دهباشی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، ۱۳۹۳

– زندگی و زمانه شاه، غلامرضا افخمی، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۳۸۷

– نگاه از بیرون، داریوش همایون، انتشارات ایران و جهان، واشنگتن، ۱۹۸۴

– تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، ترجمۀ محمدابراهیم فتاحی، نشر نی، ۱۳۸۹

– روزنامه آیندگان، اسفند ۱۳۵۳

– مجله خواندنیها، اسفند ۱۳۵۳ و فروردین ۱۳۵۴

Published in: on 31 مارس 2015 at 4:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پیرامون مساله هژمونی (7) کریم قصیم

پیرامون مساله هژمونی (7)
کریم قصیم
 

 

موضوعات مدنی

موضوعات مدنی دامنه بسیار گسترده و گسترش یابنده ای(نمونه درپهنه محیط زیست) دارند. ازنهادهای کلاسیک آموزشی  و کاری تا  انواع و اقسام شبکه های تازه پا و مدرن، سازمانهای گوناگون اجتماعی ، تعاونیها و همیاریهای ابتکاری درپهنه های نیاز عمومی  و مشخص جامعه. کوشش در مسیرترقی و تحوّل پهنه ها و موضوعات مدنی جامعه اساساً با درک ابزارگونه از تحصیل قدرت متفاوت است. دگرگونی در نهادها و عرصه های محیط زیستی ، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و آموزشی، هنری و. . . افق و دامنه ی گشوده دیگری از مبارزه برای زندگی  و زیست بهتر می گشاید که در جوهر با مسائل و الزامات تنگ تحصیل « سهم قدرت و اعمال سلطه» توسط سازمانهای سانترالیستی /و سرانجام مخروط دولت/ فرق می کنند. پیکاردرپهنه های مدنی ، باتآثیرات آگاهی بخش عمومی، احوال و کنشهای مملو از همبستگی، تقسیم بندیهای  کاری قابل تجربه و رفتارها و آثار مثبتِ  روان- اجتماعی، که جملگی شفاف ودر گستره مردمی پیش رو یند و پیش می روند . . . همه جوانب این پیکارها از جنس و جنم دیگری هستند و دگرگونه می بالند.

به عنوان مثال پیکار برای حفظ محیط سبزواکولوژی شهری – که نمونه «جنبش پارک گزی و میدان تقسیم » استانبول ( 2013 ) دراین باب شهرت و توجه جهانی یافت. و جالب است که جریانهای چپ ترکیه نقش مهمی در آغاز و ادامه این مبارزه درخشان داشته اند. درپاگیری و رشد این مبارزات، دیگر نه تبلیغ و پاسخ گیری «ایدئولژی» حالت  ناگزیر واضطراری دارد و نه «انتظاربحران» و فرارسیدن «لحظه ایکس انقلاب»و قیام  نقش تعیین کننده ای ایفاء می کند. وجود مداوم جنبش و جریان متنوع و پرابتکارپیکار/ جهت تحقق نقشه ها و هدفهای پرشمار و مترقی پیش رو/ به جنبش عمومی و مبارزه آزادیبخش سراسری سوخت می رساند و رویهم موجب تعالی  کل جامعه می شود. دراندیشه های گرامشی نیزاین «جریان» مبارزه بود که اهمیّت بیشتر می یافت، حتی برای رسیدن به تحوّل سوسیالیستی:

«برای گرامشی دگرگونی سوسیالیستی بیشتریک جریان است تا یک واقعه»

 (کارل باکس، مارکسیسم گرامشی، ترجمه منتشرنشده ازمتن انگلیسی ، ص 56)

 

درحالی که دردیدگاههای چپ سنتی «مسآله بحران» به نوعی مرکزثقل تحلیل به حساب می آید. مثلا درنظریه های لنین:

« به عنصربحران زیاد توجه می شود که درنتیجه پیچیدگی گسترده جامعه مدنی را دچار ابهام کرده و درباره مساله غامض هژمونی تنها راه حل سازمانی را تشویق می کند. گرامشی تآکید دارد که چنین برداشتی گرچه وسوسه انگیزست، صرفاً می تواند چهار چوبی تک بعدی فراهم کند که منجربه تقدّم نقش نخبگان برتوده ها، سازمان برایدئولوژی و قهر بر توافق شود که نتیجه اجتناب ناپذیر آن پیروزی وسائل براهداف خواهد بود. »

 (کارل باکس، همان جا،ص135 )

رشد هیولائی ساختارها و دستگاههای دولتی – بیش ازهمه پلیس و دیگردستگاههای امنیّتی- درکشورهای بلوک شرق( چه سابق و چه فعلی) معروف خاص و عام است.  همین طور تمرکز «پیامبرانه» پیام و فرمان دردستهای «رهبری» فردی ورشکسته  و غیرپاسخگو – که نمونه های کره ای و . . . آن پیش روی ماست. درحالی که بنا به اندیشه های مارکس – وحتی متن «دولت و انقلاب» لنین- قرار بود دولت وضعیّتی گذرا داشته، درسیربه سوی»اجتماعی آزاد وهمبسته از تولیدگران» صرفاً خدمتگزار و زوال یابنده باشد! اما استالینیسم به آن راه رفت  که توسل به وسائلی چون انحصارگرایی حزبی، قدرت مطلقه کمیته مرکزی و درنهایت رهبری، و حتی کاربست کیش شخصیّت و پیشواگرائی به  «جامعه سوسیالیستی» نائل شوند. در نتیجه آن بشارتها وارونه شدند ، وسیله ها براهداف  و آرمانها چیرگی یافتند و رهبر- دولت «گذرا و موقت » به بختک توتالیتر ساختارهای امنیّتی دولتی دگردیسی پیدا کردند.

 

سیستم ائتلافات  

رکن دیگر اندیشه گرامشی درباب هژمونی  همان پیگیری «سیستم ائتلافات» است:

«این که پرولتاریا بتواند به طبقه راهبر و هژمونیک تبدیل شود بستگی دارد به این که تا چه حدّ موفق به ایجاد سیستمی از ائتلافات شود.»

 ( نقل قول از گرامشی در صفحه 178 کتاب :

(Chautal Mouffe,Gramsci,a Marxist Theory/P.II Hegemony a.Ideology in Gramsci,)

این ائتلافات همیشه جنبه تاکتیکی و موقت ندارند. دراندیشه گرامشی روی آوردن به ائتلاف به معنای کوشش در جهت دستیابی به سنتزی متعالی از عناصرقابل اتصال و تکامل است:

 « گرامشی مفهوم هژمونی را ورای ائتلاف ساده طبقاتی می داند. هژمونی برای او به مثابه ایجاد یک همگرائی و وحدت متعالی است» (همان جا، ص 181 )

نیل به چنین سنتزی مستلزم پشت کردن به مواضع قشری و ترک انحصارطلبی است. این نوع رویکردها نفی می شوند.  اصل برتفاهم و مداراست و پیش شرط مربوطه دینامیسم و فضای دموکراتیک و قواعد دموکراسی و شفافیّت:

 « همه مسائلی که دراطراف آنها مبارزه صورت می گیرد می باید دریک سطح عمومی مطرح شوند و نه درمحدوده قشرگرایانه.»

 (کلیّات آثارگرامشی، جلد اول،ص 457/459 )

تجربه های بی شمار اثبات کرده اند که پافشاری بردیدگاهها و شیوه های تنگ تک حزبی وقشرگرایانه مانع تحقق «سیستم ائتلافات» می شود. وقتی بهبود سرنوشت ملی و ترقی و تعالی کلیّت جامعه مد نظر است، دراین صورت دیگر طبقه هژمونیک مجاز نیست  با انحصارطلبی اصل کسب هژمونی را به خطر اندازد. بنابراین باید به جدّ تآکید شود:

 «طبقه ای که می خواهد هژمونی را به دست آورد باید خود را ملی کند.»

 (کلیّات،جلد دوم،ص 1084)

اگر بخواهیم/ قرارباشد/ که فرآیند تحول و تعالی به سلسله ای ازتخریبهای طولانی و بی فایده بنیان کشورو جامعه منجر نشود(مثال عراق دهه گذشته و سوریه سالهای اخیر را ازدیده نگذاریم!) برعکس، ارکان اجتماعی- فرهنگی ومبانی اقتصادی وشالوده های اساسی جامعه مدنی محفوظ بماند و پا به پای تحوّلات مترقی قوام یابد وشکوفا شود، پس باید به منافع همه گروهها و طبقات مترقی توجه شود. ازاین روی:

 « هژمونی موفق آنست که یک اراده جمعی ملی- مردمی تآسیس نماید. برای حصول این امر طبقه هژمونیک می باید قابلیّت و ظرفیّت اتصال همه مؤلفه های ایدئولوژیک ملی – مردمی به اصل هژمونیک خویش را داشته باشد[سیستم ائتلافات] زیرا تنها دراین صورت است که به عنوان تبلور و نماینده عمومی (جامعه) درمی آید.»  (همان جا)

درواقع گرامشی پیام دهنده تحول انقلابی از طریق تآسیس الگوهای ژرف جبهه ای است. ائتلاف و همکاری نه تنها درچهارچوب تشکیلاتی بلکه درکلیه زمینه های هستی جامعه مفروض. برپایه همین اندیشه های گرامشی بود که حزب کمونیست ایتالیا، بعد ازشکست شدیدی که طی سالهای پیشروی و استیلای طولانی فاشیسم موسولینی متحمل شده بود، رفته رفته خود را بازسازی و احیاء نمود و با ایجاد پیوندهای گسترده اجتماعی، فرهنگی و مبارزاتی با دیگر نیروهای انقلابی و نیر با صفوف دموکرات و دموکرات- مسیحی – حتی با جناحی مترقی از کارگزاران کلیسای کاتولیک- زمینه را برای نجات ملی از چنگال فاشیسم و پی ریزی جمهوری جدید و دموکراسی سکولار، براساس پلورالیسم سیاسی و اجتماعی فراهم آورد.

طی سالهای بعد نیز بسیاری از احزاب چپ اروپا به پیشنهادها و روشهای گرامشین روی آوردند و نیز برخی سازمانهای چپ وجنبشهای آزادیبخش ممالک عقب نگهداشته شده (مثال : جبهه ساندینیستی نیکاراگوئه دردهه 70/80 میلادی، و بعدها نیز زاپاتیستهای مکزیکدرانکشاف وامتداد طرحی تازه)ازآن طرحها / تجربه های گرامشین درسها گرفتند، ازشکستها آموختند، به پیروزیهای تازه رسیدند و افقهای نوین روشنی به روی جنبش و جامعه خویش گشودند.

درمورد نیکاراگوئه نگاه کنید به کتاب: «نیکاراگوئه، جنبش انقلابی، نوشته خاندرو بندانا، ترجمه سهراب بهداد، انتشارات خوارزمی.              درمورد مکزیک ازجمله نگاه کنید به کتاب آلمانی زیر:

Raina Zimmering,  Zapatismus,ein neues Paradigma emanzipatorischer Bewegungen, 2010

ایام نوروز94  کریم قصیم،

Published in: on 31 مارس 2015 at 3:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

شبکه‌های اجتماعی؛ ثبت یک زجرکشی هولناک

شبکه‌های اجتماعی؛ ثبت یک زجرکشی هولناک

جدا از انتقادهایی که علیه جمعیت تماشاگر صحنه قتل فجیع و سوزانده شدن هولناک فرخنده مطرح است، همین جمعیت مبایل و دوربین به دست بود که این ماجرا رسانه‌ای شد و به طور وسیعی خبرساز.

در نخستین لحظات رویداد، یکی از شاهدان عینی حادثه، ویدیو و متنی در فیسبوک خود منتشر کرد که موضوع بیشتر روشن شد. این یکی از نخستین پست‌ها در فیسبوک در مورد قتل دختری در پایتخت کابل بود:

«تازه، یک خانم در ساحه شاه دو شمشیره شهر کابل قرآن کریم را آتش زد …. ! مردم در محل رویداد از این عمل خشمگین شده و این خانم را کُشتند و جسدش را به دریای کابل انداختند … ! هویت این خانم تا حال معلوم نیست !»

این خبر کوتاه به اندام خیلی ها لرزه انداخت و مردم شروع کردند به دنبال کردن ماجرا و بعد از آن موجی از تصاویر و ویدیوها در صفحات شبکه های اجتماعی بارگزاری شد که تکان‌دهنده بود.

جعبه سیاه یک فاجعه اجتماعی

خیلی از عکس‌ها و ویدیوهای وحشتناک است و صحنه زجرکشی زنی را نشان می‌دهد که زیر دست و پای جمعیتی خشمگین مثل یک عروسک از این سو به آن سو پرتاب و در گوشه خیابان لگدمال می شود و عده‌ای با سنگ و چوب و میله آهنی به سر و تن او هجوم می‌آورند و بعد راننده‌ای، موتر/خودروی خود را از روی جسم نیم جان او رد می‌کند و مردان جسد را به رودخانه خشک کابل می‌اندازند و با بنزین به آتش می‌کشند.

هنگام زجرکشی فرخنده صدها شهروند کابل در اطراف رودخانه، روی پل عابر پیاده و اطراف مسجد و زیارت موسوم به شاه دو شمشیره که بیشتر به عنوان نماد پایتخت شناخته می‌شود، صف می‌کشند و به تماشا و فیلمبرداری صحنه می‌پردازند. تصاویر تکان دهنده بعد از آن یکی پی دیگری همرسانی شد.

مواد برای اطلاع رسانی به حد کافی روی شبکه های اجتماعی قرار گرفت، هر کسی که در محل حادثه دوربینی یا گوشی همراه هوشمند و غیرهوشمند داشت، صحنه را ضبط کرد و به اشتراک گذاشت.

بسیاری از کاربران افغان شبکه‌های اجتماعی نوشته‌اند که اگر همین اطلاع رسانی حالا معیاری یا غیرمعیاری؛ صورت نمی‌گرفت، رویداد قتل و زجرکشی فرخنده دختر ۲۷ ساله کابل هم مثل ده‌ها رویداد دیگر که در گوشه و کنار افغانستان اتفاق می‌افتد ناگفته می‌ماند و کسی پی ماجرا را نمی‌گرفت.

یکی از کاربران حضور گسترده مردم در محل رویداد را به جعبه سیاه هنگام سقوط هواپیما تشبیه کرده بود.

تراژدی ‹افتخارآمیز’؟

این رویداد نشان داد که همرسانی خبرها و رویدادها حتی دیگر در افغانستان هم تنها کار رسانه‌ها و خبرگزاری ها نیست، در فضای شبکه‌های اجتماعی افغانستان این روزها نشر «خبر تازه، فوری، جدید، عاجل و…» مد شده و چون این نوع خبرها لایک بیشتری می‌آورند، هر کاربر می خواهد در اطلاع رسانی نفر اول باشد، چه بسا مطلبی که به اشتراک می‌گذارد، اختصاصی او باشد.

ده‌ها شاهد عینی رویداد پست‌های مشابه به اشتراک گذاشتند و از سهم خود در زجرکشی گفتند. یکی از آنها پسر نوجوانی بود که در صفحه فیسبوک خود نوشت «Feeling Wonderful» و بعد عکسی از سوزانده شدن دختری را در رودخانه بی آب کابل؛ جایی که پاتوق معتادان شهر است منتشر کرد و ادعا کرد که در کشتن دختر جوانی که «قرآن را سوختاند» سهم گرفته است.

این نوجوان بعدتر که موضوع حساس شد، پست خود را حذف کرد، مثل بسیاری از شاهدان صحنه که بعد از پی بردن به عمق ماجرا پست های خود را یا حذف کردند یا هم اظهار ندامت و پشیمانی؛ چون دست کم روشن شده بود که زجرکشی توجیهی ندارد.

در این میان تعدادی از اعضای مجلس، مقام های حکومتی، افراد پلیس و روحانیون نامدار که در شبکه‌های اجتماعی متعلق به خود موضع گیری های شتاب‌زده کرده و قتل فرخنده را توجیه کرده بودند، نیز شامل است.

کمک به بازداشت عاملان قتل

پلیس ۱۱۹ کابل می‌گوید از میان ۴۶ نفر (۱۹ پلیس و ۲۷ شهروند عادی) که در پیوند به زجرکشی فرخنده بازداشت شدند، ۲۲ نفر شان از طریق فیسبوک شناسایی و گرفتار شده بودند.

همایون عینی، مسئول پلیس ۱۱۹ کابل می‌گوید که پس از رویداد قتل فرخنده، آنها فراخوان شناسایی عاملان قتل فرخنده را در فیسبوک پلیس ۱۱۹ به اشتراک گذاشتند که این فراخوان توسط ۲۶۲ هزار نفر دیده شد، ۱۰۰۰ بار همرسانی شد و ۷۵۰ کمنت دریافت کرد و به دنبال آن ۵۰۰ فیلم و عکس در ارتباط به پرونده قتل فرخنده به پلیس ۱۱۹ فرستاده شد.

آقای عینی می‌گوید که مردم معلومات و آدرس و شناسه عاملان قتل را با پلیس در میان گذاشتند و ریاست تحقیقات جرایم جنایی کابل «به آسانی عاملان را بازداشت کرد.»

فراخوان پلیس برای کمک به بازداشت عاملان قتل فرخنده

از آن جمله، فردی در فیسبوک خود پستی گذاشت که به دست داشتن در قتل فرخنده اعتراف کرد و به بازداشتش انجامید. او نوشت:

«سلام مسلمانان امروز ساعت ۴ عصر زن بی دین قرآن شریف را در زیارت شاهدو شمشیره به آتش زد وبعد توسط مردم دین دار کابل به شمول خودم اول کشته وبعد آتش زده شد دوزخ جایش باشه انشالله.»

هرچند این پست دیگر در فیسبوک این فرد دیده نمی‌شود اما همین سبب شد که خیلی از کاربران عکس‌های او را هم‌رسانی کنند و پلیس کابل او را بازداشت کند.

فردای آن روز یک مامور پلیس کابل هم که در محل حادثه حضور داشت، در فیسبوک خود روایتی از ماجرا را منتشر کرد.

او نوشت که برای اولین بار با موردی برخورده که متوجه شده «با احساسات مردم بازی کردن، عاقبت ناگواری دارد و همچنین نمی توان جلو خواست ملت را گرفت.»

این مامور پلیس که روایت می‌کند که مردم کتاره های زیارت را شکستند و وارد محوطه زیارت شدند و در عین زمان پلیس شلیک‌های هوایی کرد تا مردم را متفرق کند که زن صدا زد: «اجازه ندهید که کسی داخل زیارت شود…» و بعد این زن «با صدای بلند به خواندن آیت‌الکرسی شریف شروع کرد.»

این مامور پلیس می‌افزاید: «واقعا می‌خواستم این زن نجات پیدا کند اما مردم با عصبانیت تمام ما را از راه خود برداشتند وزن مذکور را از زیارت بیرون کردند و به ضرب مشت، لگد، چوب و پرتاب سنگ‌ها از بین بردند، بعد جسدش را آتش زدند.»

اظهار عجز توسط یک مامور پلیس همزمان با همرسانی عکس‌هایی از ماموران پلیس که در محل حادثه حضور دارند و جریان سوختاندن فرخنده را تماشا می‌کنند، انتقادهای زیادی به همراه داشت.

رئیس پلیس ۱۱۹ کابل می‌گوید که مردم «عکس‌های یادگاری این مامور پلیس با یکی از متهمان قتل فرخنده را با خدمات ۱۱۹ پلیس شریک کردند که سبب شد، مامور پلیس از کار تعلیق و بازداشت شود.»

کمپین گسترده عدالت‌خواهی در شبکه های اجتماعی

روزهای بعد محتوای فیسبوک و توییتر پر شد از عکس‌ها و ویدیوها، تحلیل ها و نظرات مخالف و موافق و جمعیت زیادی را علیه این رویداد بسیج کرد.

ده‌ها راه پیمایی در کابل پایتخت و ولایت‌های افغانستان و نقاط مختلف دنیا برای دادخواهی برای فرخنده برگزار شد

چندین صفحه و گروه در فیسبوک به نام های مختلف از جمله «من فرخنده‌ام، عدالت برای فرخنده، قاتلان فرخنده بازداشت شوند و…» ایجاد شد و کمپین گسترده عدالت‌خواهی برای فرخنده شروع به فعالیت کرد.

یکی از این صفحات فیسبوکی با نام «شکارچیان قاتلین فرخنده» شروع کرد به انتشار عکس‌های افرادی که در صحنه قتل فرخنده حضور داشتند و در لت و کوب و سوزاندن او نقشی داشتند.

با استفاده از فیسبوک، فعالان مدنی، گردهمایی با حضور چیزی حدود سه هزار نفر در کابل پایتخت افغانستان سازماندهی کردند که در روبروی دادگاه عالی افغانستان در یک روز بارانی برگزار شد. برگزاری این گردهمایی وسیع، سبب شد که شهروندان افغان و خارجی در نقاط مختلف دنیا راهپیمایی ها و گردهمایی‌ها و مراسم شمع افروزی به یاد فرخنده برگزار کنند که برگزاری این برنامه‌ها عمدتا توسط شبکه‌های اجتماعی سازماندهی شد و در روزهای بعد هم قرار است تجمعاتی در داخل و خارج افغانستان برگزار شود.

Published in: on 31 مارس 2015 at 3:39 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

داشتنِ چکش دلیل نمی‌شود که به هر مشکلی به دید میخ نگاه کنیم سخنرانی‌ مهم باراک اوباما در وست پوینت

داشتنِ چکش دلیل نمی‌شود که به هر مشکلی به دید میخ نگاه کنیم
سخنرانی‌ مهم باراک اوباما در وست پوینت 

 
https://www.youtube.com/watch?v=Adl5_B2Cp1Q
این بحث بعد از اشاره به «جنگ نیابتی» Proxy war؛ و ویرانگری که کشور مصیبت زده یمن را هدف گرفته‌است،
به سخنرانی با اهمیت باراک اوباما می‌پردازد که هفتم خرداد ۱۳۹۳(۲۸ مه ۲۰۱۴) در دانشکده نظامی وست پوینت West Point ایراد نمود. با اهمیت از این نظر که در مورد اصول سیاست خارجی ایالات متحده حرف‌های نوظهور می‌زند. حرف‌هایی که درواقع یک جمعبندی است و دیگران هم در تدوین آن نقش داشته‌اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حقیقت به همان اندازه متواضع است که نور می‌تواند متواضع باشد 
با دقت در سخنرانی مزبور می‌توان دلیل طفره‌رفتن ایالات متحده از دخالت نظامی در سوریه، «کنار آمدن» و چاق‌سلامتی با جمهوری اسلامی، همچنین «جنگِ نیابتی» اخیر را تا حدودی دریافت. 
جنگ پلیدی که با یورش همه‌جانبه عربستان و شرکا؛ به کشور بسیار فقیر یمن، کلید خورده‌، ظاهراً بهانه‌اش «حوثیون» بوده‌است. اما جنبش حوثیون(حوثی‌ها) پیش نمی‌رفت اگر حاکمان مستبد يمن گرفتار فساد گسترده نبودند. 
عمق فاجعه برای بسیاری از ما هنوز روشن نیست. باش تا صبح صادقش بدمد و دندان زمان گِره‌ ها را باز ‌کند. 
فیا عجبا، عجبا که داعش‌سازان و امثال نتانیاهو و احمد الجبرا و ابوبکر بغدادی نیز از لشکرکشی شیوخ، «شنگول و ‌کیفور»، چالان می‌کنند!
 …
 آیا آدمی از محیط جانورانه « الحَقُ لِمَن غَلَبَ » (حق با زور و سلطه است)، تاثیر می‌پذیرد؟ آیا بر افکار عمومی جهان دشنه و کینه سوار است؟
اشتباه نشود، 
هیچ انسان ستمدیده‌‌ای که جهان و میهنش را می‌شناسد، با استبداد زیر پرده دین و حکومتی که در میهن شیخ گزیده ما فقر و ستم و اندوه به بار آورده، میانه‌ ندارد. اما این ضدیت بر حق، دلیل نمی‌شود که در دام دود و دَم از مابهتران و های و هوی میدیای جهانی افتاده، پا روی حقیقت بگذاریم.
عربستان با موجوديت ايران- هر نظام سیاسی که داشته باشد- مسأله دارد.
شیوخ عربستان، هووی حکومت ایران‌اند و به دلائل مشخص، حوثیون(حوثی‌ها) را برنمی‌تابند، اما هیهات اگر تصور کنیم آنان مبشر آزادی بوده و از نمد چرکین‌شان، کلاهی نصیب کسی می‌شود! یا تغاری خواهد شکست و ماستی می‌ریزد و آنوقت همه چیز به وفق مراد می‌چرخد…
 …
 در عربستان شریعت‌زده، در شهرهای جده و طایف و تبوک و حتی در مدینه و مکه…(به جز شهر شبه واشنگتن ریاض)، در جای جای کشوری که روی اقیانوسی از نفت و گاز است، مردم باید «هِن و هَن کنان» روی دوش خودشان کپسولهای سنگین گاز را حمل کنند و با خود به خانه یا محل کارشان ببرند، یعنی در خیلی از شهرهای آن امپراتوری نفت، که بودجه سالانه‌اشان سر به فلک می‌کشد، هنوز لوله‌کشی گاز نیست و روزی چند بار مامورین امر به معروف و…مردم را به زور بسوی به اصطلاح «صلوة» می‌کشانند و کلافه می‌کنند. مامورین دشداشه پوشی که با ریای تمام الله الله سر می‌دهند…
هنوز (همین الآن هم) بر بسیاری از مغازه ها و شرکتها در آن کشور نام «بن لادن» روی تابلوها، به چشم می‌خورد و بسیاری از غیرخودی ها به جای برگه هویت (document)؛ صاحب اختیار دارند، «صاحب» دارند. یعنی عملاً زیر سایه یک عرب سعودی هستند و با وی هویت می‌گیرند!
القاعده، جبهه النصره و داعش، همه به کمک سازمان اطلاعات و امنیت عربستان ساخته شده اند.
آیا چنین سیستمی که چشم دیدن «بهار عرب» را هم نداشت و کارشکنی ای نبود که نکند، سیستمی که با انتخابات و ارزش هايی چون حقوق بشر، دموکراسی، برابری، کثرت گرايی و رواداری بیگانه بیگانه است و همه مناصب سياسی را ميان یک دودمان توزیع کرده، می‌تواند و می‌خواهد در یمن فقر زده، آزادی و عدالت به ارمغان بیآورد؟ آیا امثال «بندر بن سلطان» آزادی به ارمغان می‌آورند؟
درست است که این شیخ و آن مَلک سعودی خر پول اند و «دست بده» دارند و خیلی ناز و «کریم»اند اما…!
اما غریبه و نامحرم اند و جنگ نیابتی‌شان پلید است و در این سگ دعوا، حقیقتی نیست.
«حقیقت به همان اندازه متواضع است که نور می‌تواند متواضع باشد. حقیقت؛ هم سنگ محک خویش است، هم سنگ محک دروغ»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سخنرانی باراک اوباما برگردیم
سخنرانی اوباما مرا بی‌اختیار به سال ۵۶ می‌برَد که در زندان وکیل آباد مشهد سخنان غریب جیمی کارتر توجه زندانیان سیاسی را جلب کرده بود. روزنامه‌ها از قول وی نوشته بودند:
«ترس از کمونیسم باعث شده آمریکا از هر دیکتاتوری – حتی از سران ویتنام جنوبی – چون روبرویِ کمونیسم ایستادند، جانبداری کند…باید راهکار جدیدی برگزینیم…»
همچنین بیاد مصاحبه مهم «زیبیگنیف برژینسکی» Zbigniew Brzezinski می‌افتم که اول دی ماه سال ۵۶ در کیهان منتشر شد.
آن مصاحبه‌، کُد هایی داشت که نشان می‌داد راهکار دولت آمریکا(حتی اگر جیمی کارتر و حزبش هم در رأس قدرت نبودند) در مواجهه با امثال ساموزا (در نیکاراگوئه) و شاه (در ایران) تغییر کرده و با Trilateral Commission «کمسیونِ سه جانبه»(کمسیون نخبگان آمريکا، اروپا و ژاپن)، کشتیبان را سیاستی دگر آمده‌است.
بر اساس جمعبندی کمسیون سه جانبه، برژینسکی نظریه پرداز آن می‌گفت اعتراض مردم تحت ستم در جوامعی مثل ایران اوضاع انفجاری پدید آورده و تنها راه کنترل اوضاع، کوشش برای انداختن تحول از مسیر آشوب و هرج و مرج به مسیر انتقال منظم است…دیدگاه برژینسکی معنی خاص خودش را داشت که در مقاله:
گاست و هایزر و گوادلوپ / عاقبت از ما غُبار مانَد 
توضیح داده‌ام. 
اوباما در دانشکده نظامی وست پوینت(در ایالت نیویورک) با اشاره به اینکه در آستانه توافقی با ایران هستیم که با حمله نظامی هم به دست نمی‌آمد، می‌گوید:
اینکه ما بهترین چکش را داریم دلیلی نمی‌شود که به هر مشکلی به دید یک میخ نگاه کنیم.
Just because we have the best hammer does not mean that every problem is a nail.
۲۹ ژانویه ۲۰۱۵ که «کمیته نیروهای مسلح مجلس سنای آمریکا» با موضوع «چالش‌های جهانی و استراتژی امنیت ملی»، نشستی برگزار کرد که علاوه بر مادلین آلبرایت و جرج شولتز(دو وزیر خارجه‌ی پیشین ایالات متحده)، هنری کیسینجر، نیز حضور داشت، غالب سخنرانان (بویژه جورج شولتز و رفیق شفیق ابوبکر بغدادی جناب جان مک‌کین) عملاٍ در برابر دیدگاه اوباما(در سخنرانی وست پوینت) موضع گرفتند و ساز مخالف زدند.
میدان دادن «جان بوئنر» John Boehner به نتانیاهو (برای سخنرانی در مجلس نمایندگان ایالات متحده، بر خلاف نمایل کاخ سفید) و غُر و لُندهای امثال رابرت منندز، لیندسی گراهام، تام کاتن، دنیس رایس، اریک ادلمن، ری تکیه و بخصوص جان بولتون و نوکرانش …که به دولت اوباما گیر می‌دهند و روضه دخالت نظامی و حتی بمباران ایران را می‌خوانند، در همین راستا قابل فهم است.
من ۹ پاراگراف از سخنرانی با اهمیت اوباما را انتخاب کرده و همین جا گذاشته‌ام.
لینک اصل سخنرانی(ویدیو و نوشتار آن)؛ همچنین متن اصلی قسمت‌های برگزیده (به زبان اصلی)، در پانویس موجود است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به راهبرد خود در عراق و افغانستان نگاهی عبرت آموز داشته باشیم
شما نخستین دانش آموختگانی هستید که پس از یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ فارغ التحصیل می‌شوید اما ممکن است به میدان‌های رزمی عراق یا افغانستان اعزام نشوید. (1)
راهبرد تهاجم به هرکشوری که به شبکه‌های تروریستی پناه می‌دهد ایده‌ای ساده لوحانه و غیر قابل ادامه‌است. من معتقدم که ما باید راهبرد ضد تروریستی خود را تغییر دهیم و به موفقیت‌ها و کاستی‌های راهبرد خود در عراق و افغانستان نگاهی عبرت آموز داشته باشیم (2)
اینکه گفته شود ما در دنبال کردن صلح و آزادی در خارج از مرزهای خود منافع داریم به این معنی نیست که هر مشکلی یک راه حل نظامی دارد. از زمان جنگ جهانی دوم برخی از پرهزینه ترین اشتباهات ما ناشی از خویشتنداری ما نبودند بلکه ناشی از تمایل ما به ماجراجویی‌های نظامی بدون در نظر گرفتن پیامدهای آن بود، چنین هزینه‌هایی ناشی از ماجراجویی‌های نظامی بدون جلب کردن حمایت بین المللی و مشروعیت برای اقدام بود. چنین هزینه‌هایی ناشی از ماجراجویی‌های نظامی بدون صحبت کردن صریح با مردم آمریکا درباره فداکاری‌هایی بود که این ماجراجویی‌ها طلب می‌کردند. (3)
در سوریه…هیچ راه حل نظامی وجود ندارد که بتواند درد و رنج مردم را در آینده ی نزدیک رفع کند. من به عنوان رئیس جمهور تصمیم گرفتم که ما نباید نیروهای نظامی آمریکایی را در بحبوحه این جنگ (داخلی سوریه) قرار دهیم که به صورت فزاینده به یک جنگ فرقه‌ای تبدیل می‌شود. من معتقدم که این یک تصمیم درست است. (4)
(…)بحران‌های سوریه یا اوکراین یا جمهوری آفریقای مرکزی بحران‌های ما نیستند که آنها را حل کنیم، جای تعجب ندارد که پس از جنگ‌های پر هزینه و ادامه ی چالش‌های داخل کشور، این دیدگاه مورد قبول بسیاری در آمریکا باشد.(5)
محکم صحبت کردن در رسانه‌ها جلب توجه می‌کند اما جنگ به ندرت با شعارها جور در می‌آید. آیزنهاور در سال ۱۹۴۷ در سخنرانی خود در یک مراسم دانش آموختگی نظامی گفته بود «جنگ فاجعه بار ترین و احمقانه ترین اشتباه بشریت است و تحریک عمدی جنگ جنایت علیه همه بشریت است.» این نسل از نظامیان مثل آیزنهاور به خوبی می‌دانند که هزینه‌های جنگ چیست؟ (6)
اگر من شما را به میدان خطر بفرستم آن هم صرفا برای اینکه مشکلی در یک جای دنیا وجود دارد که باید حل شود، یا اینکه من به علت نگرانی از انتقادات منتقدان شما را به میدان نبرد بفرستم، آنگاه من در وظیفه خود در قبال شما و کشوری که دوستش داریم خیانت کرده‌ام. (7)
ما وقتی دست به اقدام مستقیم می‌زنیم باید معیارها و استانداردهایی را که نشان دهنده ارزش‌های ما هستند رعایت کنیم. ما از طریق این اقدامات نباید دشمنان بیشتری برای خود ایجاد کنیم. (8)
اقدام ارتش آمریکا نمی‌تواند تنها جزء تشکیل دهنده رهبری و پیشتازی ما در هر مورد باشد. اینکه ما بهترین چکش را داریم دلیلی نمی‌شود که به هر مشکلی به دید یک میخ نگاه کنیم! (9) 

1)
You are the first class to graduate since 9/11 who may not be sent into combat in Iraq or Afghanistan.
2)
For the foreseeable future, the most direct threat to America at home and abroad remains terrorism. But a strategy that involves invading every country that harbors terrorist networks is naïve and unsustainable. I believe we must shift our counterterrorism strategy — drawing on the successes and shortcomings of our experience in Iraq and Afghanistan…
3)
But to say that we have an interest in pursuing peace and freedom beyond our borders is not to say that every problem has a military solution. Since World War II, some of our most costly mistakes came not from our restraint, but from our willingness to rush into military adventures without thinking through the consequences — without building international support and legitimacy for our action; without leveling with the American people about the sacrifices required.
 4)
In Syria…, no military solution that can eliminate the terrible suffering anytime soon. As President, I made a decision that we should not put American troops into the middle of this increasingly sectarian war, and I believe that is the right decision.
5)
…conflicts in Syria or Ukraine or the Central African Republic are not ours to solve. And not surprisingly, after costly wars and continuing challenges here at home, that view is shared by many Americans.
6)
Tough talk often draws headlines, but war rarely conforms to slogans. As General Eisenhower, someone with hard-earned knowledge on this subject, said at this ceremony in 1947: “War is mankind’s most tragic and stupid folly; to seek or advise its deliberate provocation is a black crime against all men.”
7)
I would betray my duty to you and to the country we love if I ever sent you into harm’s way simply because I saw a problem somewhere in the world that needed to be fixed, or because I was worried about critics who think military intervention is the only way for America to avoid looking weak.
 8)
In taking direct action we must uphold standards that reflect our values… We must not create more enemies than we take off the battlefield.
9)
U.S. military action cannot be the only — or even primary — component of our leadership in every instance. Just because we have the best hammer does not mean that every problem is a nail. 

ویدئوی سخنرانی باراک اوباما
President Obama Speaks to West Point Graduates
https://www.youtube.com/watch?v=fG_hX_XM4Ks

 متن سخنرانی اوباما در دانشکده نظامی وست پوینت West Point

https://www.whitehouse.gov/the-press-office/2014/05/28/remarks-president-united-states-military-academy-commencement-ceremony
 
سایت همنشین بهار 

http://www.hamneshinbahar.net

Published in: on 31 مارس 2015 at 3:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مجید محمدینظام بی‌شرم جمهوری اسلامی: شرم، سیری چند؟


از کالاهای بسیار نادر در رژیم جمهوری اسلامی شرم است. عدم شرمساری، اقدامات خلاف قانون و اخلاق را به یک روال در کشور تبدیل کرده است. رژیمی را سراغ دارید که کشته‌های به دست خود را شهید بنامد؟

فقدان نهادهای پاسخ‌گویی در جمهوری اسلامی و عدم قدرت مردم در پرسش از مقامات و بررسی کارنامه‌ی آنان باعث شده که مقامات جمهوری اسلامی با دستی گشاده هر کاری را که بخواهند انجام دهند. این کارها آن چنان بدون و قید و بند است که عدم شرم‌ساری اقدامات خلاف قانون و اخلاق را به یک روال در کشور تبدیل کرده است.

از کالاهای بسیار نادر در رژیم جمهوری اسلامی شرم است. با هزاران نورافکن هم نمی‌توان ذره‌ای شرم در گفتار و رفتار مقامات رژیم مشاهده کرد. مقامات رژیم بی‌شرمی را به سطوحی تازه‌ای در تاریخ بشر ارتقا داده‌اند. برای توجیه فساد، سرکوب، تقلب و دروغ در رژیم در عین ادعای مالک اشتر و علی بودن به همین حد از بی‌شرمی نیاز است. ذیلا چند مورد از این سطوح بی‌شرمی را ذکر می‌کنم:

ناراضیان مبلغ

حسین قشقاوی معاون کنسولی وزارت امور خارجه کشور می‌گوید: «دستگاه دیپلماسی کشور از دانشجویان ایرانی خارج از کشور انتظار دارد در بحث دیپلماسی عمومی فعالیت بیشتری داشته باشند. یک قسمت از دیپلماسی عمومی این است که دانشجویان ایرانی خارج از کشور دوستان و همکلاسیان و اساتید خود را توجیه کنند. اگر جوانان کشورهای مختلف در دانشگاه بگویند که به کشور ایران ظلم شده و دانشجویان ایرانی خارج از کشور دوستان خود را تفهیم کنند در نتیجه تحریم‌ها علیه ایران رأی نخواهد آورد و این همان دیپلماسی عمومی است که ما در آن ضعیف بوده‌ایم. ۵ میلیون ایرانی در دانشگاه‌های خارج از کشور حضور دارند که اگر هر کدام از آنها ۴ دوست داشته باشند می‌توان ۲۰ میلیون جمعیت را در این دیپلماسی شریک کرد.» (فارس ۱۵ دی ۱۳۹۲)

قشقاوی در این جملات با بی‌شرمی  سه فرض را در نظر گرفته است. اول این که حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت ملی است که همه‌ی ایرانیان مدافع سیاست‌های آن هستند. دوم آن که همه‌ی ایرانیان در سیاست هسته‌ای معتقدند به جمهوری اسلامی که خواهان دسترسی به بمب هسته‌ای است ظلم شده است. و سوم آن که ایرانیان خارج کشور هم مثل بسیجیان و لباس شخصی‌های حکومت فکر می‌کنند. مقام‌های جمهوری اسلامی با بی‌شرمی فراموش می‌کنند که چه بلایی بر سر افراد می‌آورند و چرا چند صد هزار تا چند میلیون ایرانی در خار از کشور زندگی می‌کنند.

 

تالیف قلوب از جیب ملت

اعطای ۸۲ میلیون تومان از سوی رئیس سازمان تامین اجتماعی (قاضی دستور دهنده‌ی اعزام بازداشتی‌ها، الف ۱۷ دی ۱۳۹۲) به پدر جوادی فر (یکی از کشته شدگان شکنجه‌ی جمعی در این بازداشتگاه) و قرار دادن نام کشته شدگان کهریزک در فهرست احراز شهادت توسط بنیاد شهید (مهر ۱۷ دی ۱۳۹۲) از اموری است که در رژیم‌های سیاسی نادر بود. سازمان سرکوب در یک رژیم استبدادی کسانی را به اتهام اعتراض در بازداشتگاه می‌کشد و بعد نهادهای دیگر دولتی در پی راضی کردن دل خانواده‌ها بر می‌آیند. رژیمی را سراغ دارید که کشته‌های به دست خود را شهید بنامد؟

 

مبالغه یا دروغ‌گویی

وقتی احمد سالک رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس می‌گوید: «در حال حاضر ۶۸ هزار شبکه ماهواره‌ای و تلویزیونی به مقابله با نظام اسلامی می‌پردازند. ۴۸ هزار سایت وهابیت و بهائیت برای ایران اسلامی برنامه‌ریزی می‌کنند.» (فارس ۱۹ دی ۱۳۹۲) این را باید به حساب مبالغه گویی وی گذاشت یا دروغ‌گویی وی؟ در دنیا اصولا ۶۸ هزار شبکه‌ی تلویزیونی وجود ندارد تا همه‌ی آنها علیه جمهوری اسلامی باشند. همچنین ایشان باید بگوید عدد ۴۸ هزار سایت وهابی و بهایی را از کجا آورده است. وقتی شرمی در کار نباشد چنین اعدادی نیز ساخته می‌شود.

 

همه چیز عالیه

پسر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام پس از روی کار آمدن دولت روحانی و گرفتن مقام در دانشگاه آزاد می‌گوید: «وقتی شرایط کنونی انقلاب را نگاه می‌کنیم همه چیز عالی است و هیچ گاه موفقیت‌های امروز را متصور هم نبودیم اما تنها چیزی که در سه دهه گذشته انقلاب نتوانسته ا‌ست آن را حل کند؛ مشکل اقتصادی مردم و تورم است. غیر از تورم انقلاب به همه خواسته‌هایش رسیده است.» (محسن هاشمی معاون عمرانی دانشگاه آزاد، در گفتگو با خبرنگار مهر، ۱۵ بهمن ۱۳۹۲) برای روشن شدن بی‌شرمی محسن هاشمی وی تنها باید به گزارش وزیر مورد علاقه‌ی پدرش نگاه کند. گزارشی که نعمت‌زاده وزیرصنعت، معدن و تجارت به تازگی اعلام کرده نشان می‌دهد طی سال‌های گذشته رشد صنعتی کشور به منفی ۱۰۰ درصد رسیده است (خبرآنلاین ۱۶ بهمن ۱۳۹۲)

 

تناقض گویی مجاز است

وزیر دادگستری درباره بابک زنجانی و تهاتر اموال وی با وزارت نفت گفت: «تا کنون ۸ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان بدهی ایشان به وزارت نفت است… پول نقد دولت از خزانه رفته است و ما زمین و ماشین و خانه به دردمان نمی‌خورد و در مرحله بعدی اگر واقعا پول نقدی نبود دیگر باید به لنگه کفش قناعت کنیم… آن چیزی که ما فهمیده‌ایم این است که اموال ایشان کفاف بدهی‌اش را نمی‌دهد و باید بررسی دقیق‌تری صورت بگیرد.» (فارس ۱۵ بهمن ۱۳۹۲) اما مقام دیگر قوه‌ی قضاییه سخنی متضاد با سخن بالا را عرضه می‌کند: «دارایی‌های زنجانی برای پرداخت بدهی او کافی است.» (غلامحسین محسنی ‌اژه‌ای دادستان کل کشور، ایلنا، ۱۱ بهمن ۱۳۹۲) در دستگاهی که مقامات آن شرم را بو نکرده‌اند تناقض مشکلی ندارد.

 

پارتی بازی و شایسته سالاری

وزیر بهداشت اعلام کرده است که ۵۰ درصد نیروهای وزارت‌خانه متولی سلامت مردم مدرک تحصیلی‌شان دیپلم و زیر دیپلم است. در ابتدای دولت نهم، وزارت بهداشت ۲۳۰ هزار پرسنل داشت که این رقم به ۴۲۰ هزار نفر رسیده است. (مهر ۱۵ بهمن ۱۳۹۲) در کنار این، در چارچوب وزارت علوم نیز سه هزار دانشجوی دکترا بدون آزمون وارد شده‌اند و برخی از آنها معدل‌شان ۱۲ بوده است. چنین حکومتی اگر ادعای شایسته سالاری کند تنها ناشی از بی‌شرمی است.

 

سخن‌گویی مردم

در میان مقام‌های دولت روحانی، محمد جواد ظریف در انتساب آرا و نظراتش به مردم ایران بی‌شرم‌تر است. او می‌گوید: «راه دشواری در پیش داریم و ما تاکید کردیم دو طرف باید مراقبت کنند و باید در اقدامات و اظهارات کاری نکنند که بی‌اعتمادی مردم ایران را تشدید کنند و از این فرصت بی‌نظیر و تاریخی که مردم ایران با حضور در انتخابات و مراسم راهپیمایی ۲۲ بهمن فراهم کردند استفاده کنند و از اظهاراتی که فقط برخی گروه‌های فشار را راضی می‌کند خودداری کنند.» (ایرنا، ۱ اسفند ۱۳۹۲) او بهتر از همه می‌داند که دولت روحانی برگزیده‌ی طبقه‌ی حاکمه از مجرای شورای نگهبان است.

بی‌شرم‌تر از ظریف احمد جنتی مسوول رد صلاحیت نامزدهای انتخاباتی است که از جانب مردم سخن می‌گوید: «آیا شما ۴ آدم می‌خواهید رابطه برقرار کنید یا مردم؟ مردم نه آمریکا و نه شما را قبول ندارند.» (نماز جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲)

 

موسیقی زنده در مراسم پایانی جشنواره فیلم فجر

سال‌ها تلویزیون دولتی از پخش زنده‌ی مراسم پایانی جشنواره‌های هنری جمهوری اسلامی که برندگان را اعلام می‌کنند سر باز می‌زد چون شبکه‌های این دستگاه تبلیغاتی اصولا با پخش زنده مشکل دارند. مردم ممکن است در مراسم به گونه‌ای ظاهر شوند یا حرف‌هایی بزنند یا کارهایی انجام شود که از کنترل مدیران تلویزیون بیرون باشد و آنها نخواهند آن موارد را پخش کنند. اما در سال ۹۲ شبکه‌ی نمایش به پخش مراسم پایانی جشنواره‌ی فیلم فجر اقدام نمود. این اقدام البته همراه شد با دو بار قطع برنامه به دلیل سخنانی که از سوی مهمانان زده شد و باز قطع برنامه و بعد سانسور سازهای موسیقی که در این مراسم موسیقی نواختند. این رفتار نشان داد که آن یک باری هم که برای ۱۰ ثانیه سازهایی را نشان داده بودند رشته‌ی کار از دست‌شان خارج شده بوده و سیاستی تغییر نکرده بوده است.  قرار نیست مردم مراسمی را که یک سازمان دولتی جمهوری اسلامی با همه‌ی ملاحظاتش برگزار می‌کند و پخش آن کاملا جنبه‌ی خبری- گزارشی دارد به تمامه تماشا کنند.

 

بی‌خانمان‌های یخ زده

هر ساله در فصل زمستان هر روز افرادی که از خیابان‌های تهران یا شهرهای بزرگ کشور می‌گذرند شاهد یخ زدن و مردن افراد بی‌خانمان و افتاده در کنار پیاده رو هستند. افرادی که این صحنه‌ها را می‌بینند (و با پرتاب سکه‌ای تلاش می‌کنند سهمی در تدفین آنها داشته باشند) شب که به خانه می‌روند نمی‌توانند این خبر را از رسانه‌های دولتی بشنوند چون به بیان مقامات کشور تنها در ایالات متحده بی‌خانمان وجود دارد. خبر یخ زدن بی‌پناهان در ام‌القرای جهان اسلام (به روایت مقامات جمهوری اسلامی) احتمالا همان علف هرزی است که نباید در بوستان رسانه‌ای جمهوری اسلامی دیده شود. رهبر جمهوری اسلامی بدون ذره‌ای شرم به بی‌خانمان‌ها  در ایالات متحده می‌پردازد در حالی که در فصل زمستان در این کشور برای آنها پناهگاه‌های گرمی وجود دارد که می‌توانند شب را در آنجا سر کنند. حتی گروه‌هایی از داوطلبان افراد بی‌سرپناه را در شب‌های سرد از خیابان‌ها جمع می‌کنند تا یخ نزنند. او به بی پناهان ایرانی اشاره‌ای نکرده است.

 

آزاد اندیشی سرکوب‌گران

وقتی شرم نباشد حسین شریعتمداری مدیرمسوول روزنامه کیهان و محمد ودود حیدری رئیس سازمان بسیج دانشجویی سامانه پاتوق آزاداندیشی نشریات دانشجویی را رونمایی می‌کنند. بسیج دانشجویی نهادی است که اصولا برای سرکوب آزاداندیشی در دانشگاه‌ها و سرکوب معترضان تاسیس شده است و به راه اندازی سامانه‌ی آزاد اندیشی توسط این نهاد از طنزهای استبداد دینی در ایران است. اگر اندکی شرم در سازمان سرکوب وجود داشت چنین ادعایی مطرح نمی‌شد.

Published in: on 31 مارس 2015 at 3:20 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ایهود اولمرت به دلیل خیانت در امانت و کلاهبرداری مجرم شناخته شد

ایهود اولمرت به دلیل خیانت در امانت و کلاهبرداری مجرم شناخته شد

ایهود اولمرت، نخست‌وزیر پیشین اسرائیل در محاکمه مجددش در دادگاهی در بیت‌المقدس به دلیل خیانت در امانت و کلاهبرداری مجرم شناخته شد.

او در سال ۲۰۱۲ از اتهام گرفتن پول از یک حامی ایالات متحده امریکا تبرئه شده بود، اما پس از آنکه صدایی ضبط شده و منسوب به او که در آن وی به گرفتن پول اشاره می‌کرد منتشر شد، دستور محاکمه مجدد صادر شد.

آقای اولمرت از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۹ به عنوان نخست وزیر اسرائیل فعالیت داشت. او همچنین در پرونده دیگری به دلیل رشوه‌خواری در سال ۲۰۱۴ به شش سال زندان محکوم شده است. او در این پرونده درخواست تجدید نظر کرده است.

آقای اولمرت بین سالهای ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۳ شهردار بیت‌المقدس بود و بعد به عنوان وزیر وارد کابینه اسرائیل شد.

در سال ۲۰۰۶ که آریل شارون، نخست‌وزیر وقت اسراییل دچار سکته مغزی شد، اهود اولمرت جای او را پر کرد و قدرت را در دست گرفت.

اتهامات مختلف فساد بر تمام دوران سه ساله نخست‌وزیری آقای اولمرت سایه افکنده بود و او نهایتا پذیرفت که از سمت خود کناره گیری کند.

Published in: on 30 مارس 2015 at 1:18 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حضور چند نوجوان در ویدیوی جدید داعش از ‹قتل چند مرد علوی در سوریه›

حضور چند نوجوان در ویدیوی جدید داعش از ‹قتل چند مرد علوی در سوریه›

پسر نوجوانی که چاقو را برای افراد داعش می‌برد

ویدیوی تازه‌ داعش گروهی پسر نوجوان را در شهر حماه سوریه نشان می‌دهد که در بریدن سر هشت مرد که گفته می‌شود علوی بوده‌اند مشارکت دارند.

گروه موسوم به دولت اسلامی (داعش) این ویدیو را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده و دیده‌بان حقوق بشر سوریه، سازمانی مستقل که مقر آن در بریتانیاست، اصالت ویدیو را تایید کرده است.

خبرگزاری آسوشیتدپرس هم این ویدیو را مشابه و همخوان با دیگر گزارش‌های مربوط به داعش می‌داند.

در این ویدیو گروهی پسر نوجوان هشت مرد را با لباس نارنجی که دستهایشان از پشت بسته شده به محل اجرای اعدام هدایت می‌کنند و آن‌ها را به افراد داعش تحویل می‌دهند. پسری با یونیفرم سیاه چاقویی را به یکی از افراد داعش می‌دهد و سپس یکی از مردان داعش زندانیان را می کشد.

در این ویدیو یکی افراد داعش صحبت می‌کند و علوی ها را «کفار نجس» خطاب می‌کند. او همچنین می‌گوید که اقدامات نظامی علیه داعش که در حال حاضر در جریان است باعث تقویت این گروه می‌شود: «انشالله شمشیرهای ما بزودی به نُصِیری‌ها و هم‌پیمانانشان مثل بشار اسد و حزبش خواهد رسید.»

کلمه نُصیِری اصطلاحی است که برای کوچک شمردن علوی ها به کار می‌رود. علوی ها بزرگترین اقلیت دینی را در سوریه تشکیل می‌دهند و بشار اسد و بسیاری از رهبران حزب حاکم این کشور از پیروان آن هستند.

در همین حال خبرگزاری دولتی لبنان به نقل از خانواده یونس حجیری، یکی از گروگان های لبنانی داعش، خبر داده که او هم به قتل رسیده است.

یونس حجیری تقریبا سه ماه پیش در شهر عرسال در نزدیکی مرز سوریه و لبنان ربوده شد و خانواده او می گویند تصویر یکی از افراد داعش که سر بریده او را در دست دارد در شبکه های اجتماعی منتشر شده است.

شهر مرزی عرسال تابستان گذشته هدف حمله داعش و جبهه نصرت (گروهی وابسته به القاعده) قرار گرفت و تعدادی سرباز و پلیس لبنانی ربوده شدند. تا به حال چهار نفر از این گروگان‌ها به قتل رسیده‌اند که دوتای آنها را داعش سر بریده است و هنوز بیست نفر دیگر در دست نیروهای داعش اسیرند.

در همین حال یوگنی ساتانوفسکی کارشناس سیاسی روس می‌گوید که داعش بیش از آنکه از کشورهای اروپایی و مراکش عضوگیری کند به آسیای مرکزی و قفقاز شمالی روی آورده و هدفش جذب دانشجویانی است که تحصیلاتی عالی دارند و «آرام و متمکن» هستند.

گفته می‌شود ۱۵۰۰ نفر از قفقاز شمالی در کنار نیروهای داعش در سوریه می‌جنگند. قفقاز شمالی شامل جمهوری‌های خودگردان در جنوب روسیه مثل چچن،داغستان، اینگوش و اوستیای شمالی است.

همچنین به گفته پلیس اتحادیه اروپا، یوروپل، داعش از اینترنت برای عضوگیری استفاده می‌کند و به خصوص در شبکه‌های اجتماعی بسیار فعال است. به گفته رئیس یوروپل، هواداران داعش نزدیک به پنجاه هزار حساب توئیتر مختلف دارند و روزانه بیش از صدهزار پیام توئیت می‌کنند.

Published in: on 30 مارس 2015 at 1:16 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه