استانبول: سویه ای دیگر* Ayhan Geçgin

Ayhan Geçgin

حکومت ترکیه بیشابیش و به کرّات سانسوری را دست آویز خود ساخته است که غالبا آثاری که کفرآمیز یا اخلاق گریز می انگارد آماج آنند. رویکرد حاکمان میدان فراخی را به مداخله ممیزی وا نهاده است؛ با اینحال، به گواه کثرت انتشار رُمان ها، روند آفرینش ادبی به هیچ رو کاستی نگرفته و از بسیاری نویسندگان بر می آید که خود را از موذیانه ترین شکل ممنوعیت ها، یعنی خود سانسوری، برهانند.

نويسنده

Ayhan Geçgin
متولد ۱۹۷۰، نویسنده چهار رمان منتشر نشده در فرانسه. متن زیر را از رُمان ”راهپیمایی طولانی“ برگرفته ایم. بخش هایی از آن در ”استانبول زیرزمینی“، کلچین ادبی ”تیمور محی الدبن“ به چاپ خواهد رسید که انتشارات Galaade، پاریس، قرار است در سال ۲۰۱۷ منتشر سازد.

آخرين مقالات اين نويسنده:

برگردان:
Manoutchehr Marzbanian منوچهر مرزبانيان

(…) پس از آن، دسته ای گدا سر رسیدند که در امتداد پیاده روی پهن خیابان پر جنب و جوشی صف کشیدند که در آن ردیف مغازه های لباس دوخته، ایوان کافه ها، بارها و شعبه های بانک ها قرار دارد. پدر و مادر، یک کودک. دو زن، یک مرد، یک نوزاد، دو بچه. یک پدر با سه کودکش. روی تکه مقوای زرد رنگی که جلوی چند تن از آنها بود می شد خواند که ”من سوریه ای ام، گشنمه. اگه می تونین کمکم بکنید.“ محمود گفت، «همه جا پیداشون می شه.

ــ کی؟

ــ خُب اونا رو می گم ، سوریه ای ها.

ــ سوریه ای ها؟

ــ خُب آره دیگه، سوریه ای ها، همونا که از جنگ در رفتن. پُرند، خیلی زیادن، همه جا هم هسّن، به ترکیه هجوم آوردن. نگا کن، بعضی ها پاسپورتشون رو هم گذاشتن جلوشون.»

به آنچه محمود نشانش می داد نگریست و به فکرش رسید که از جنگ گریخته ها، باشه، ولی گداهای خودمون چی، اونا از کدوم جنگ در میرن؟ خود من چی، از کدوم جنگ فرار می کنم؟

بانگ اذان نماز عصر که بلند شد، به جلوی پارکی رسیده بودند، رو به محمود کرد و گفت: «من خسّمه، می رم اونجا بشینم و یه خرده استراحت کنم.» محمود ایستاد، بدون اینکه دسته سبدی که به پشت گرفته بود را ول کند آنرا بر زمین گذاشت. لحظه ای نگاهش را به اطراف گرداند. سر و پای یکدیگر را برانداز کردند. بار اولی بود که این چنین دیری به هم چشم می دوختند. عموما خوش نداشت که چشم در چشم آدم ها بدوزد. تا با کسی روبرو می شد نگاهش را به روی زمین می دواند یا به هوا می دوخت. متوجه شده بود که محمود هم از نگریستن به آدم ها می پرهیزد، و نگاهش را به چپ و راست می گرداند. لختی به جز این دو جفت چشم چیزی برجای نماند، دو جسم شفاف، غریب و رخشان، که به رویارویی با یکدگر برخاسته بودند، مثل دو آئینه که مقابل هم گذاشته باشند. محمود سری تکان داد، شانه هایش را بالا انداخت. بعد، بی آنکه چیزی بگوید، سبد پشتی اش را به کولش آویخت و راهش را پیش گرفت و رفت.

در پارک، روی نیمکتی نشست، بدون آنکه تکان بخورد چهره، و تمام تنش را رو به خورشید گردانده بود. همانجا ماند تا شب شد.

تیرگی شب که فرو می افتاد و خورشید، در لفاف سرخگونی، پشت ساختمان ها پنهان می شد، از جا برخاست و به سمت کناره دریا، رو به ”قاضی کوی“، راه افتاد. ضمن راه رفتن به محمود فکر می کرد، آیا محمود دوست او شده بود؟ آیا دوستی ها اینطور سر می گیرد؟ شاید می بایستی او را وداع گوید.

در ذهنش به دنبال پاسخی به این پرسش می گشت که چرا محمود به او کمک کرده بود و جوابی نمی یافت. وانگهی، آخرین چیزی که دلش می خواست همین بود، می کوشید تا آنچه را که در فکر دیگران می گذرد مجسم کند، یعنی به افکار دیگران راه یابد. شاید می خواست رخنه ای به افکار محمود و همینطور صادق هم بیابد و در ذهن آنها جا خوش کند.

به خودش گفت که، اما این محمود رو زود فراموش می کنم، حتی همین حالا هم فراموش کردنش را شروع کرده ام. راه نیفتاده ام تا خاطراتی تازه، وقایع جدیدی دست و پا کنم که بعدها به یاد بیارم، ماجراهای نوی را از سر بگذرانم تا بعد آنها را برای دیگران تعریف کنم.

وقتی کسی در کنارش بود، از او برنمی آمد که فکر کند. حالا که باز تنها شده بود، افکاری خود به خود و پی در پی از ذهنش می گذشتند. به خود تلقین می کرد که این جور یا یک جور دیگر، همه چیز، این جماعتی که دور و برم را گرفته، کلمات آنها، زمزمه ها و جوش و خروش شان، همه را پشت سر خواهم گذاشت. کوهی برای خودم خواهم جست، لختی فقط به صدای این تهی سرشار و انبوه هوا گوش خواهم داد، به بادی که می وزد و این تهی را می لرزاند، به تق و تق ریز شکافتن زمین زیر پایم گوش می سپارم و آنوقت، امیدوارم، خود فراموش کردن را هم از یاد ببرم.

شب را بر ساحل دریا در مسیر محله ”موضه“، در کنج تاریکی پنهان از نورافشانی تیرهای چراغ برق، به دور از خفتگان دیگر، پای بته ای در چمن زاری سپری کرد. در دل شب، به شنیدن شرشر باران از خواب بیدار شد. آسمان به زمین نزدیک شده بود، ابرهای سیاه پربار برهم انباشته بودند. پشت نور زرد فامی که بر گذار گردشگاه می تابید، دریا در تاریکی ورم کرده و مضطربی فرو رفته بود. آنسوتر، در آب های عمیق روبروی ساحل، چند کشتی باری در پرتو مات و کدر نورافکن های خود، بی حرکت لنگر انداخته بودند. ریزش باران تند و تبدیل به رگبار شده بود. به زیر درختی پناه برد و مدتی ایستاد و محو تماشای رگبار شد. سپس از سر پناهش بیرون آمد تا خودش را به ریزش قطرات باران بسپارد. ولرم بودند. دهانش را باز کرد و قطره ها را نوشید، به روی پاهایش جست و خیز کرد و دور خودش چرخید، و تنش را عین سگ های خیس تکاند.

باران که ایستاد، بر علف های پر از نم به روی شکم دراز کشید. رایحه خاک مرطوب، بوی علف را تنفس کرد. سنگینی بدنش را روی خاک فشار داد، صورتش را به آن مالید. کلوخ گل و لای، برگ های ریخته دهانش را پر کردند، خاک برگ نمناک صورتش را پوشاند. زمزمه کرد رخنه در زمین، کاویدن آن از درون.

مدتی بدون اینکه تکان بخورد، دراز کشید. سپس ناگهان از اینکه نخستین بار پس از به راه افتادن آلت مردانه اش نیم خیز شده تعجب کرد. عضو جنسی اش هنوز درست برنخاسته بود که به وی انزال دست داد.

گل و لایی که دهانش را پر کرده بودند به زمین تف کرد، صورتش را رو به آسمان گرداند. فکر کرد این برام اهمیتی بیش از عرقی که از سوراخ های پوستم بیرون می زنه نداره، از آب شوری که گهگاه از چشام می غلته، از بذاقی که از دهنم راه می افته.

اما از این رطوبت چندشش می شد، نیم خیز، شلوار خیس باران خورده را در آورد، سپس شورت آغشته به این چیزی را که می توانست باران خودش بنامد از پایش درآورد. شلوار را باز پوشید. نمی دانست حالا با آن چه کند. می توانست دورش اندازد، اما از فکر راه رفتن بدون شورت خوشش نیامد. رو به صخره ها پیش رفت تا آنرا بشورد. باران صخره ها را لغزان ساخته بود. کم مانده بود که سُر بخورد. چمباتمه زد و تا پیدا کردن گوشه مناسبی پیش رفت. اول شورت و سپس چهره آغشته به گل و لایش را شست. فکر کرد اگر آنرا روی بته ای پهن کند شاید تا صبح خشک بشود.

در راه بازگشت به جای اولش، بر گذار گردشگاه سایه هایی را دید که نوری کم سو بر آنها می تابید و در فضای نیمه روشن، نیمه تاریک می جنبیدند. حلزون های بیرون آمده از دل خاک، در دسته های ده تایی روی زمین بتونی به پیش می خزیدند، انگار خواسته باشند به پیشواز او بیایند.

مدتی به چپ و راست گام بر داشت تا خودش را گرم کند. باز هم سایه های چند انسان را در دوردست تشخیص داد، که از تلی بالا می خزیدند؛ بی خانمانانی بودند که لابد جای خشکی می جستند تا شب را بیتوته کنند. روی نیمکتی نشست. تر بود. خودش را گلوله کرد و به هم پیچید، سرش را توی پالتوی خیسش فرو برد. کوشید تا بخوابد، دندان هایش به هم می خوردند. گفت کاشکی مریض نشوم. بالای سرش، پرده سربی رنگ ابرها در جاهایی از هم می گسست. کبودی شبانه آسمان، چشمک زنان از شکاف ابرها، به پایین درز می کرد. آنقدر لرزیده بود، که همانطور که لایه خاکستری پریده رنگ ابرها نازک و نازک تر می شد و در تکه های کدر و چروکی از هم می گسست و می پراکند، خوابش برد.

روز بعد، خورشید، این چشم درشت، مثل گل آفتاب گردان، باز در آسمان بود و بی اعتنا پرتو داغ خود را بر سطح زمین می پراکند. روزی نورانی بود. هوا خوب بود. مریض نشده بود، یا شاید درست تر گفته شود، نه خیلی زیاد، چند روزی را که در پی آمدند با تبی سر کرد که می افتاد و باز می گرفت، همراه با احساس گاه به گاه سردی. دماغش آب افتاده بود. با آستین دماغش را که پاک می کرد، قطره های تازه ای جای قطره های قبلی را می گرفتند.

شب ها را همچنان همان جا سپری می کرد، بر کناره دریا. طرف های صبح سرد بود. کارتنی پیدا کرده بود که رویش می خوابید. صبح ها پیش از طلوع خورشید بلند می شد، و روی ساحل مفصل راه می رفت و می کوشید تا دمیدن آفتاب خودش را گرم کند. وقتی سر و کله قدم زنان، دوندگانی که گرمکن به تن داشتند، یا گردشگران صبحگاهی پیدا می شد که با سگ های شان بیرون می آمدند از آنجا می رفت.

روز اول، چیزی نخورد. گرسنگی مدام مثل سر درد مزمنی در سرش بود. اندیشید که خیال می کنم گرسنگی را به راستی نه توی شکمم بلکه توی سرم این ور و آن ور می برم. وقتش را با پرسه زدن توی جمعیت می گذراند. همه جا سرشار از خوردنی و آشامیدنی بود. آیا خوردن بود که دنیا را می چرخاند، که آدم ها را بر می انگیزاند؟ در رستوران ها، در کافه ها، در پیشخوان ها، می پختند، سرخ می کردند، می جوشاندند. مردم دور میزهایی می نشستند که روی ایوان ها چیده بودند و انگار بی وقفه می خوردند. دهان ها باز و بسته می شد، دندان ها لقمه ها را خرد می کردند. جلوی دکانی ایستاد، روبروی بشکه آب نذری که روی آن نوشته بودند ”سبیل“، لیوان پلاستیکی را پر کرد و دوبار سر کشید، دلش به هم خورد. باز رو ساحل به راه افتاد.

به جز قدم زدن های گهگاهی، چندی ساعتی را بدون تکان خوردن گذراند. به کشتی هایی می نگریست که پهلو می گرفتند و دوباره راه می افتادند، گله ای از آدم ها را خالی می کردند، و دوباره از نو پر می کردند. (…)

از جایش برخاست و رو به بارانداز گام نهاد. می خواست سوار یکی از همین کشتی ها بشود و از آب بگذرد. اما چه حقه ای می توانست سر هم کند؟ پیش از اینکه به نرده گردان ورودی برسد، در انتظار اینکه راهی به کله اش بزند جلوی اسکله مدتی جلو عقب رفت. مردمی شتابزده از چپ و راستش می گذشتند، و بلیط خود را نشان می دادند، وارد میله گردان می شدند و به آنطرف می رسیدند. وقتی کسی می گذشت، دو صدایی که یکی پس از دیگری بلند می شدند، بی وقفه به گوش می رسید: صدایی که از دستگاه برقی کنترل بلیط های مقوایی در می آمد و صدای مکانیکی گیره های نرده گردان که مسافران با بازو یا پایین بدن فشار می دادند تا با چرخاندنش از لای آن رد شوند. یک لحظه این صداها، طرزی که این گیره ها بدون هیچگونه مکثی می چرخیدند، گذار بدن ها از بین آنها فکرش را بی آنکه بخواهد به خود مشغول کردند. جایی که او بود مردم قدم های شان را آهسته می کردند، می ایستادند و به هم می چسبیدند. کسی رو به او فریاد زد: تکلیفتو روشن کن، می خوای بری یا نمی خوای بری، دیگری قر زد: همین رو کم داشتیم، دیگرانی او را هل می دادند. آخر سر، کارمندی به سراغش آمد و گفت: «راه عبور مردم را بسته ای.» از کارمند پرسید: «چطور می تونم از آب بگذرم؟» وقتی با کسی رو در رو یا، مثل حالا سینه به سینه می شد، خود را اندکی یکوری می گرفت و رو به سمتی می چرخید. به این ترتیب، اندامش به شکل اُریبی در می آمد و وقتی مجبور می شد حرف بزند، رو در رو چیزی نمی گفت بلکه رویش را به راست یا چپش می گرداند. کارمند سر تا پایش را برانداز کرد و گفت: «راه بیفت، حالا از اینجا بزن به چاک.» کارمند دیگری هم به آندو پیوست. اولی به همکارش گفت: «می پرسه چطور می توانه از آب بگذره.» کارمند تازه گوشه چشمی به دوستش انداخت، دوباره به سمت او چرخید و پرسید: «اینجوریه؟ ببینم، اصلا بلیط داری؟»

ــ نه.

ــ پول چطور؟

ــ نه.

ــ پس، یه راه مونده. می توانی با شنا بگذری» کارمندها زدند زیر خنده. «یالا! به جنب» بازوهایش را گرفتند تا بیرونش اندازند. خودش را از چنگ آنها رهانید و راهش را کشید و رفت.

در سمت اسکله، رو به کناره دریا به راه افتاد. به نرده آهنی کم ارتفاعی تکیه داد، و به تماشای دریای سبزفام روشنی که پیش رویش گسترده بود مشغول شد. یک کشتی بخاری پهلو گرفت و محتویاتش را به سرعت خالی کرد و باز از نو از دیگرانی پر کرد. کلاغی به روی یک گوی آهنی بر فراز میله های چرخان دروازه خروجی نشسته بود و همینطور که مردم از زیر نگاهش می گذشتند قار قار می کرد.

به کشتی هایی که روی آب می خزیدند نگریست، دسته های مرغان ”کاکایی“ کشتی ها را دنبال می کردند تا ”گِرده نانک“ هایی را به منقار بقاپند که مسافران کشتی به سوی شان پرتاب می کردند. به غاق های ماهیخوار، به ماهی ها اندیشید. فکر کرد، اما من نه بال دارم نه آب شُش. شاید می توانست به راستی گذار با شنا را امتحان کند. شاید می توانست خود را به دست امواج بسپارد، شاید با رها کردن خود به سیر تلاطم آنها به ساحل دیگر می رسید.

مدتی بی هدف پرسه زد، بی آنکه بداند به کجا برود. تیرگی شب فرو افتاده بود. به جایی بازگشت که شب پیش را سپری کرده بود. روی نیمکتی نشست و به غروب خورشید نگریست. روی صخره ها، هم زوج ها را می دید و هم گروه های دو سه نفره ای که مشغول میگساری بودند. در سمت پارک، چند تنی می دویدند، دیگرانی بودند که سگ های خود را به گردش می بردند. پای بوته ای دراز کشید، جایی که پیشتر خوابیده بود، پالتوش را روی سرش کشید. کوشید تا بی اعتنا به انبوه جمعیت، رهروان، و صداهایی که به گوشش می رسید، بخوابد.

صبح روز بعد، وقتی بیدار شد، خورشید قبلا به بالای آسمان رسیده بود. خیال می کرد که انگار هنوز تب دارد. لختی در اطراف اسکله پرسه زد. سرش گیج می رفت. توانست بهتر از آنچه امکان داشت خودش را روی نیمکتی بیاندازد. زمین زیر پایش می چرخید، جهان آونگ وار روبروی او نوسان داشت. همه چیز جلوی چشم هایش چنان می گذشتند که انگار از کنجی به آنها می نگرد، یا شاید از گوشه چشمش پدیدار می شدند. فکر کرد، به دنیایی خاکستری می نگرم، توده مردمی خاکستری، روشن، پر رنگ؛ پیش چشمش لکه های مواج، می لرزیدند، روی هم قرار می گرفتند و از هم می گسستند.

از جایش برخاست، نمی دانست چرا. بی اراده در پی جمعیت به راه افتاد و خود را رها کرد تا به دنبال آنها کشیده شود. زمین نوسان باز هم بیشتری کرد. بر لبه پیاده رو به زمین درغلتید. پیش چشمهایش پاهایی به سرعت، مدام، می گذشتند. اندیشید، شاید بلد نیستم آنطور که باید با موقعیت ها روبرو بشم، شاید فقط در یک جهت درنگ می کنم که مثل همه جهاتی که تا حالا توانسته ام پیش گیرم خطا بوده. اما جهت درست کدام است؟ در واقع، شاید کار درستی که می بایستی می کردم این بود که جا به جا نشوم، از جایم اصلا تکان نخورم. اما وقتی خواست بایستد، باز تکان می خورد و وقتی می خواست نجنبد، قادر نبود جلوی خودش را بگیرد.

بی تردید این جور جنبیدن ها بسیار پیش از این آغاز گردیده ، شاید با نخستین انسان هایی که روی پاهای خود ایستاده و شروع به راه رفتن کرده بودند. حالا که شروع شده، و اینهمه وقت از آن گذشته، به هیچ رو دیگر بازگشت به قبل شدنی نیست.

همانطور نشسته پاهایش را توی سینه جمع کرد و در بغل گرفت و سرش را به جلو خم کرد. از هوش رفت، یا چرتش برد. وقتی سرش را بلند کرد، جلوی خودش چند سکه پول دید. نیمه خواب و نیمه بیدار، ابتدا فکر کرد که سکه ها از آسمان جلوی او پایین افتاده اند، مثل باران یا فضله پرندگان. هوش و حواسش را باز یافته بود. چون سکه ها به پرتاب دستی از بالای سر او بر زمین افتاده بودند، این فکر همه هم غلط نبود. سکه های تازه ای جلوی او افتادند. سرش را که بالا گرفت، زن گرد و تپلی را دید که دهه سی سالگی عمرش را می گذراند. جلوی او کالسکه بچه ای قرار داشت. بین او و کالسکه، پسربچه شش هفت ساله ای خودش را به زن چسبانده و دختر بچه، کم سن و سال تری هم دامنش را به چنگ گرفته بود. پسربچه و دختربچه بر و بر همدیگر را نگاه می کردند. زن گفت: «یادت نره که بچه هام رو دعا کنی.» سپس کیف پولش را بست و شتابزده توی ساکش گذاشت. بچه ها را جلوی خودش هل داد و قر زنان میان جمعیت گم شد.

به سکه هایی که پیش پایش افتاده بود نگاه کرد و اندیشید که: حالا دیگه می تونم خودم رو یک گدا حساب کنم. نمی دانست که آیا وضع تازه چیز خوبی بود یا چیز بدی، اما نسبت به پول احساس نوعی دل چرکینی داشت. شاید بهتر بود که هرچه به او می رسید، خواه تماس دست انسانی می بود یا ابری یا بادی، موهبتی آسمانی پندارد و آنرا به این عنوان بپذیرد.

در این لحظه متوجه گدای دیگری شد که پنج شش متر دورتر از او نشسته بود، براندازش می کرد و جور عجیبی چشم ها و ابروهایش را تکان می داد. از اداهای عجیب و غریب این گدای همسایه چیزی سر در نمی آورد. صورتش را برگرداند.

اندکی بعد همان گدا درست بالای سرش ایستاده بود. یک پا کم داشت، آنرا درست از بالای زانو بریده بودند. خودش را به کمک دو چوبی که به زیر بغل تکیه داده بود سر پا نگه می داشت. گفت «داداش اینجا، قلمرو منه، پاشو برو یه جای دیگه واسه خودت پیدا کن.» وقتی دید که از جایش بلند نمی شود، چند بار با نوک چوب زیر بغل به او زد، و روی پایی که برایش مانده بود خودش را به جلو و عقب تاب داد. در عین حال همچنان چشم ها و ابروهایش را تکان می داد. «رفیق، پاشو برو یه جای دیگه، بهت گفتم که، داری جلوی نون در آوردنم رو می گیری.»

سکه های پخش زمین را جمع کرد و به جیب شلوارش ریخت. آرام از جایش بلند شد. مرد کوتاه تر از او بود و بسیار نحیف تر. لحظه ای فکر کرد که چوب ها را از زیر بغلش بکشد. مرد مثل اینکه فکرش را خوانده باشد یکی از عصاها را به سمت صورت او دراز کرد و تکیه گاه محکمی روی یگانه پایش جست. انتظار چنین تهدیدی را نداشت. لحظه ای به او و حالت عجیبی که گرفته بود نگریست ، سپس دور شد.

شاید از فکر به زمین انداختن او، شاید هم از اینکه حالا که پولی گیرش آمده، می تواند برود چیزی بخورد خوشش آمده بود، دلیل آن هرچه بود. احساس می کرد که حالش بهتر است.

سکه ها را شمرد، آنها را دوباره توی جیبش ریخت و به سمت رستوران کوچکی راه افتاد. موقع راه رفتن دستش را در جیب و پول ها را در مشتش نگه داشته بود. وقتی در مدخل رستوران ظاهر شد، نمی خواستند بگذارند برود تو. با صدای شکسته خش داری خطاب به خدمتکار با بهتر بگوییم رو به سمت راست خودش گفت: «من پول دارم.» گارسون گفت: «برو، برو» و به سمت در هلش داد. در همین لحظه، دو مشتری که داخل رستوران، نزدیک در نشسته بودند بین آنها واسطه شدند: «چه خبرته، بذار بیاد تو، یه خرده بهش نگاه کن، فقط پوستی رو اُسوخوناش مونده». خدمتکار پاسخ داد ــ «حسن، آخه بو میده. بعد هم اگه عادت کنه، دیگه اینجا وبال ما می شه، اگه خیلی بیکاری می دمش دسّ تو» ــ «گندت بزنه که کو (۱) البته که بو می ده، قرار نیست عطر بنفشه ازش بلن شه.» او و همراهش زدند زیر خنده. ماجرا که به اینجا کشید، آشپز از پشت پیشخوانش دخالت کرد: «بذار بیاد تو، بشونش اون عقب، کنار در مستراح.»

گارسون گفت «یالا بیفت جلو»، و اینبار به سمت داخل هُلش داد. میزی مخصوص یک نفر را نشانش داد و بی اعتنا پرسید: «خُب، حالا بگو ببینم دلت چی میخواد؟» بدون اینکه اصلا نگاهی به پیشخدمت بیاندازد، جواب داد: «سوپ»، خدمتکار نپرسید سوپ چی. سوپ رسید. گرم بود و بخار از آن بلند می شد. بی آنکه لحظه ای سرش را بلند کند، آرام آنرا نوشید. گرمش کرد. همینطور که سنگینی نگاه عصبی خدمتکار را به روی خودش حس می کرد مقدار زیادی نان خورد. وقتی خوردنش تمام شد چای و آب خواست. خدمتکار با همه قر و لُندی که می کرد باز برایش چای و آب آورد. چای را بدون عجله نوشید، باز هم بی آنکه سرش را بلند کند. سعی کرد کسی متوجه نشود، و دو تکه نان را هم از سبد برداشت و توی جیبش فرو کرد.

در این لحظه، دو مردی که نزدیک در ورودی نشسته بودند به سمت صندوق رفتند تا پول غذایشان را بپردازند. از لباس های پر از لک آنها می شد فهمید که کارگرند. هر دو خلال دندان به لب گرفته بودند. آنکه اندکی پیش حرف زده بود گفت: «صورتحساب اون رفیقی که اونجا نشسته رو هم بده.» سرش را بلند کرد و کارگرها را از نظر گذراند، سپس دوباره سرش را پایین انداخت. آنها حسابی سیر شده بودند و معلوم بود که از اوضاع دنیا و احوال شان خشنودند. بین خود شوخی می کردند، می خندیدند. دلش گرفت که پول غذایش را دیگری داده بود.

نوشته :Ayhan Geçgin متولد ۱۹۷۰، نویسنده چهار رمان منتشر نشده در فرانسه. متن زیر را از رُمان ”راهپیمایی طولانی“ برگرفته ایم. بخش هایی از آن در ”استانبول زیرزمینی“، کلچین ادبی ”تیمور محی الدبن“ به چاپ خواهد رسید که انتشارات Galaade، پاریس، قرار است در سال ۲۰۱۷ منتشر سازد.

* نشر نخست این داستان به زبان فرانسه

Sylvain Cavaillès ترجمه از ترکی به زبان فرانسوی:

۱. رفیق به زبان کردی

Published in: on 3 نوامبر 2016 at 9:00 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: https://aleborzma.wordpress.com/2016/11/03/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%a8%d9%88%d9%84-%d8%b3%d9%88%db%8c%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-ayhan-gecgin/trackback/

RSS feed for comments on this post.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: