تحلیل یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه نوشته ای از چريک فدايي خلق رفيق شهيد حميد اشرف

تحلیل

یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه

نوشته ای از چريک فدايي خلق

رفيق شهيد حميد اشرف

مقدمه:

بیش از یکسال از آغاز مبارزات چریکی در ایران میگذرد. برای کسانی که در مبارزه شرکت دارند و برای دیگران هنوز بسیاری از مسائل مربوط به این دوره روشن نشده است. در این جزوه کوشش میشود که مسائل مربوط به یکسال مبارزه روشن گردد و تحلیلی از تجارب جنبش صورت گیرد.

در شرایطی که گروههای سیاسی به واسطه اعمال فشار نیروهای پلیسی از هرگونه حرکت سازنده باز داشته شده بودند و هرگونه فعالیت نیروهای اپوزیسیون با خشونت تمام متوقف میگردید و انبوه عظیم ترس و خفت بر توده ها و حتی روشنفکران سنگینی بازدارنده ای به وجود آورده بود، «گروه جنگل» فعالیت خود را آغاز کرد. ما عملا به این نتیجه رسیده بودیم که در اوایل کار ایجاد هر نوع سازمان وسیع و گسترده به منظور بسیج توده ها بعلت کنترل شدید پلیس مقدور نمیباشد. لذا به تئوری کار گروهی معتقد شده بودیم. هدف گروه بطور خالص و ساده ایجاد برخوردهای مسلحانه، ضربه زدن به دشمن به منظور درهم شکستن آتمسفر خفقان در محیط سیاسی ایران و نشان دادن تنها راه مبارزه یعنی «مبارزه مسلحانه» خلق میهنمان بود.

گروه جنگل برمبنای فعالیت سه تن از کادرهای سابق تشکیل گردید (این سه تن بازماندگان گروهی بودند که در سال ۴۵ با هدف ایجاد جنبش قهرآمیز در ایران تشکیل شد و در زمستان ۴۶ این گروه ضربه شدیدی خورد و رهبران اصلی اش دستگیر شدند. عده ای از کادرها، فرصت طلبانه از جنبش کناره گیری کردند، و تنها دو تن از وفاداران توانستند از کشور خارج شوند و به جنبش ضد امپریالیستی – ضد صهیونیستی فلسطین بپیوندند. هدف این دو تن آن بود که پس از کسب تجارب نظامی به میهن باز گردند.)

تنها سه نفر نامبرده که فعالیت شان برای پلیس افشاء نشده بود در ایران باقی ماندند تا گروه جدیدی را متکی بر تجارب گروه شکست خورده سازمان دهند. براساس فعالیتهای مقدماتی این سه تن، ۲۲ نفر از معتقدان راه قهرآمیز در یک گروه مخفی سازمان یافتند و شروع به عملیات تدارکاتی نمودند.

کادرها در این زمان دارای زندگی علنی بوده و همواره به طور بالقوه در معرض خطر قرار داشتند. به هرحال، این گروه که بعدها به گروه جنگل معروف شد در پائیز سال ۴۷ با ۸ کادر، سازمان داده شد و تعداد نفرات در فاصله پائیز ۴۷ تا زمستان ۴۸ به ۲۲ نفر افزایش یافت.

فعالیتهای تدارکاتی از قبیل «خرید ۱۴ قبضه سلاح کمری کوتاه و بلند قدیمی، تهیه نقشه مناطق شمالی ایران، اجرای برنامه های شناسائی سیستماتیک نواحی کوهستانی، ایجاد بایگانی اطلاعاتی تا تابستان ۴۸ ادامه یافت. در این هنگام بود که یکی از وفاداران خارج شده از کشور به ایران بازگشت. این رفیق (علی اکبر صفائی فراهانی) بود. او پس از خروج از ایران مدتها در زندانهای کشورهای عربی بسر برده بود و سپس به جبهه الفتح پیوست و بخاطر فداکاری و شایستگی اش به فرماندهی جبهه شمالی «الفتح» رسیده بود، و در سازمان «الفتح» به «ابو عباس» شهرت داشت. او به تنهائی و بدون هیچ اطلاعی از وضع کنونی گروه به ایران بازگشته بود. هدف او جمع آوری مجدد رفقای دیرین و سازماندهی یک جنبش روستائی بود. هنگامی که به ایران رسید علیرغم تصوراتش با گروه آماده ای مواجه شد که بسیاری از عوامل لازمی را که برای اجرای برنامه اش به آنها نیازمند بود در اختیار داشت.

پس از مواجه شدن با شرایط امیداوار کننده گروه، او به فلسطین بازگشت تا به یاری امکانات نهضت فلسطین مقداری ملزومات جنگی فراهم آورد،… و برای تجهیز گروه به ایران بیاورد. در بهار سال ۴۹ این کار صورت گرفت و رفیق صفائی به اتفاق یکی دیگر از «وفاداران خارج شده» به ایران بازگشتند. بازگشت آنها امید دوباره ای برای گروه ما بود، و بالاخص ملزومات آنها بخوبی میتوانست گروه را مسلح کند. از این به بعد کارهای ابتدائی تدارکاتی برای اجرای برنامه منطقه حل مسائل مالی یکی از شعبات بانک ملی ایران (شعبه وزرا) مصادره گردید و مبلغ ۱۶۰ هزار تومان موجودی آن در خدمت گروه قرار گرفت.

به توسط رفقائی که در شمال داشتیم یک سیستم آذوقه رسانی و ارتباطی را سازمان دادیم. در شهریور ۴۹ همه چیز برای حرکت آماده بود. (نقشه، سلاح کمری، مسلسل، مهمات، مواد منفجره، تجهیزات انفرادی و جمعی، سیستم ارتباطی و …)

فصل اول

از دره «مکار» تا سیاهکل

در تاریخ ۱۵ شهریور ۴۹ (دسته ۶ نفری پیشگامان کوهستان) از دره «مکار» در نزدیکی چالوس حرکت خود را به سمت غرب آغاز کرد. قرارهای ارتباطی طوری سازمان داده شده بود که اکیپ هنگام عبور از مناطقی که در کوهپایه های آن مناطق رفقای بومی سکنی داشتند با شهر تماس برقرار کند.

برنامه دسته کوه به طور خلاصه چنین بود:

اجرای حرکت در امتداد نواحی مرتفع جنگلی گیلان و مازندران از غرب به شرق و شناسائی منطقه از نظر جغرافیائی و نظامی. قرار بود بلافاصله پس از تکمیل شناسائی ابتدائی که امکان تحرک حساب شده را به دسته کوهستان میداد، عملیات نظامی آغاز شود. این عملیات میبایست به صورت حمله به یک پاسگاه و خلع سلاح آن شروع میشد، و افراد موظف بودند بدون درنگ منطقه را ترک گویند تا از عکس العمل احتمالی دشمن مصون باشند، زیرا این واضح بود که بلافاصله پس از اولین عمل چریکی، روستائیان که هنوز درک روشنی از دسته چریکی ندارند واکنش موافقی نشان نخواهند داد، بلکه تداوم در عملیات نظامی است که میتواند به تدریج روستائیان یک منطقه را تحت تأثیر قرار دهد، و آنها را به حمایت معنوی و سپس به حمایت مادی وادار سازد.

ما با آگاهی به این دو موضوع، یعنی عکس العمل نظامی دستگاه و عدم امکان حمایت مادی سریع روستائیان معین کرده بودیم که گروه بلافاصله پس از ضربه از منطقه عملیات خارج شود، و مدتی بعد در منطقه ای دورتر در جائی که دشمن انتظار ندارد ضربه بعدی را وارد سازد، و کلاً هدف عملیات را تبلیغ مسلحانه و تغییر آتمسفر سیاسی در سطح کشور قرار دهد. بطور خلاصه اولین هدف استراتژیک، تغییر آتمسفر سیاسی کشور و طرح عملی مبارزه مسلحانه برای گروههای سیاسی و پایان دادن به جدال چندین ساله بر سر این موضوع بود.

این کار میبایست توسط گروه زبده با تحرک عالی صورت میگرفت که ضربات کوچک ولی پر سر وصدا وارد میساخت و مطلقاً از درگیری با نیروهای دشمن اجتناب میکرد.

کلاً تدارکات لازم برای چنین عملی انجام گرفته بود و افراد دسته کوهستان در عمل، با تکیه به فداکاری و ایمان انقلابی خود برای این کار آماده میشوند. مسائل مهمی از قبیل: آشنائی و خو گرفتن با زندگی دشوار در جنگل و کوه، آشنائی با مناطق و معابر جنگلی و کوهستانی، تهیه آذوقه تهیه ملزومات انفرادی و جمعی و … به تدریج حل میشد.

اینها همه مسائل تکنیکی مربوط به فاز اول مبارزه در کوهستان بودند که به خوبی حل میشدند. ولی گروه جنگل با مسائل دیگری نیز روبرو بود. لازم تشخیص داده میشد که همزمان با عملیات کوهستان، در شهرستانهای شمالی و مرکز عملیات تبلیغ مسلحانه آغاز شود. حتی گفتگو از تقدم آغاز عملیات در شهر میرفت. ولی گروه جنگل با امکانات و انرژی محدودی که در اختیار داشت نمیتوانست در هر دو زمینه مسائل را بطور یکسان حل نماید بالاخص این که کادرهای شهری هنوز نظامی نشده بودند و عناصر حرفه ای از یکی دو تن تجاوز نمیکردند. دیگر اینکه برنامه هائی مطرح بود که انرژی بیشتری را طلب میکردند. در این زمان لزوم ارتباط گیری با گروههای واقعاً انقلابی الزامی بود. بنابراین به تماس ابتدائی مان با گروه (رفیق احمدزاده) شکل منظم دادیم. ارتباط دو گروه بنا به ملاحظات امنیتی و ضد اطلاعاتی بسیار محتاطانه صورت میگرفت و بیشتر بر سر مسائل تئوریک انقلاب ایران بحث میشد.

گروه رفیق احمدزاده متکی بر تجارب و تئوری انقلاب برزیل پیشنهاد سازماندهی جنگ چریکی شهری را میداد و معتقد بود که جنبش باید اول در شهر دور بگیرد و سپس کار در روستا متکی به مبارزه دور گرفته در شهر آغاز گردد و در این مرحله مبارزه به طور عمده از شهر به روستا منتقل گردد.

ولی گروه جنگل پیشنهاد آغاز مبارزه همزمان در شهر و روستا را میداد. دلیل ما خصلت تبلیغی مبارزه مسلحانه در آغاز کار بود. ما معتقد بودیم که کار در شهر و روستا در صورت امکان باید شروع شود. البته به تقدم عملیات در شهر معتقد بودیم ولی این تقدم از نظر ما فقط جنبه تاکتیکی داشت و به منظور آماده کردن افکار عمومی برای جذب و تأثیرپذیری بیشتر از عمل کوه بود. در حالی که این تقدم زمانی از نظرگاه رفقای گروه احمدزاده، جنبه استراتژیک داشت. بهر حال تماس دو گروه در سراسر پائیز ۴۹ بیشتر به بحثهای تئوریک گذشت. دسته کوهستان همچنان به سمت غرب پیش میرفت ولی در شهر هنوز دو گروه فوق به توافق تئوریک نرسیده بودند.

گروه احمدزاده سازماندهی کار کوه را عملی نمیدانست و معتقد بود که تنها با انرژی ذخیره شده ناشی از جنگ شهری میتوان کار کوه را سازمان داد و براستی امکانات آنها هم اجازه اقدام منظمی را در این زمینه نمیداد و ذخائر تجربی بسیار کمی در این زمینه داشتند، و از طرفی از امکانات ما و مهمتر از همه از حرکت عملی ما در این زمینه بی اطلاع گذاشته شده بودند. ما میخواستیم پس از توافق تئوریک امکانات را مطرح کنیم، ولی ملاحظه کاریهای اطلاعاتی موجب طولانی شدن بحثها و عدم وصول به نتیجه قاطع و نهائی شده بود.

فرماندهی دسته کوهستان (رفیق صفائی) که اینک آماده اجرای طرحهای پیش بینی شده بود پیشنهاد شروع عملیات را میداد. بالاخص او بر امکانات سربازگیری از طریق گروه احمدزاده حساب میکرد، و بعلاوه این گروه امکان ایجاد کارهائی را در شهرهای مازنداران دارا بود که میتوانست قسمت مهمی از مسائل دسته کوهستان را حل نماید. لذا مرتباً فشار میاورد که زودتر با این گروه به توافق عملی برسیم. بالاخره در اوایل زمستان ۴۹ این مهم حاصل شد و توانستیم بر سر این موضوع که: (کار در کوه را هم اکنون باید سازمان داد) به توافق برسیم. ولی گروه احمدزاده شروع عملیات در کوه را وابسته به شروع عملیات در شهر میکردند، و معتقد بودند که: (دسته کوهستان باید منتظر سازماندهی کادرهای شهری و آمادگی آنها برای عمل بماند.) ولی ما به همزمانی معتقد بودیم زیرا دسته کوهستان آماده اجرای طرح پیش بینی شده بود و اگر عمل را طبق نقشه قبلی شروع نمیکرد با دشواریهائی روبرو میشد.

این دشواریها عمدتاً عبارتند بودند از:

1- امکان بروز خطر ناشی از طولانی شدن مدت شناسائی و احتمال برخورد نادلخواه با قوای ژاندارمری.

2- پائین آمدن روحیه کادرهای کوه ناشی از انتظار نامحدود.

بنابراین دلایل فرماندهی کوه صلاح را در آغاز نبرد میدید. بالاخص اینکه بر اثر طولانی شدن مباحثات در شهر نسبت به ثمربخشی عملی و سریع این مباحثات بی اعتماد شده بود. به هر حال کادرهای شهری جنگل از فرماندهی کوه یک مهلت ۲ (دو) ماهه خواستند تا به سازماندهی افراد و آماده ساختن آنها برای پیوستن به دسته کوهستان بپردازند. ولی با توجه به وضع غیرحرفه ای کادرهای گروه احمدزاده و پخش بودن آنها در شهرستانها و اینکه هنوز تمامی افراد گروه احمدزاده نسبت به توافق دو گروه توجیه نشده بودند و هنوز در داخل گروه مباحثات ادامه داشت کارها طبق برنامه پیش نرفت، به طوری که مهلت دو ماهه به پایان رسید در حالی که هنوز اقدامات ما به نتایج عملی نرسیده بود گرچه انتظار میرفت که به زودی نتیجه دهد. بهرحال دسته کوهستان به اجرای برنامه های اضافی منطقه شناسی در نواحی شرقی مازنداران پرداخت که خارج از برنامه پیش بینی شده بود. و در اوایل بهمن این کار نیز به پایان رسیده بود و دیگر ادامه حرکت به شکل قبل برای دسته کوهستان امکان نداشت، یا باید به شهر باز میگشتند و یا اینکه باید برنامه عملیاتی را آغاز مینمودند. (لازم به تذکر است که تا این تاریخ دسته کوهستان به امکانات محدود درون گروهی به ۹ نفر افزایش یافت که از این عده یک نفر در جنگل مفقود گردید و جستجوهای چند شبانه روزه افراد دسته برای پیدا کردن وی به نتیجه نرسید.) دسته کوهستان در دو برنامه (دو ماهه) و (1 ماه و نیمه) از دره چالوس تا منطقه خلخال شرق مازندران، و از دره چالوس تا منطقه رامیانی واقع در شرق مازندران را شناسائی کرده و اینک آماده عمل بودند. روحیه عالی داشتند و به صورت مردان جنگل محکم و مقاوم و با تجربه شده بودند.

بهرحال فرماندهی کوه اعلام داشت که در نیمه دوم بهمن عملیات را علیرغم آمادگی عناصر شهری آغاز خواهد کرد. در داخل گروه ما هنوز طرحهای عملیاتی شهری بطور کامل تنظیم نشده بود ولی برای اجرای ضربه های تبلیغاتی طرحهای آماده ای داشتیم. در نیمه اول دی ماه یکی از کادرهای گروه جنگل که افسر وظیفه بود و به همین دلیل وظایف گروهی اش به دیگران داده شده بود به عللی غیر از ارتباط با گروه جنگل دستگیر گردید. این رفیق (غفور حسن پور) بود و اطلاعات وسیعی نسبت به افراد گروه کوچک ما داشت. پس از بیست روز شکنجه که بالاخره منجر به شهادت او در زیر شکنجه شد(۱) اعترافاتی کرد، این اعترافات سر نخ دستگیری سایر افراد گروه جنگل شد. آنها که انتظار فاش شدن اسرار را نداشتند (کاملا تصور میشد که چون رفیق نامبرده در ارتباط با فعالیتهای گروه دستگیر نشده لذا موردی ندارد که مسائل مربوط به گروه را مطرح سازد که این اشتباهی بزرگ بود و لازم بود رفقائی که به هر نحو در معرض خطر قرار داشتند سریعا مخفی میشدند) بدین ترتیب در شهر غافلگیر شده و دستگیر شدند.

به هر حال انتظار بیش از حد، و عدم یک سازمان محکم زیر زمینی شهری در آن موقع در تاریخ ۱۳ بهمن نتایج مخرب خود را به بار آورد. در این روز حمله تدارک شده سراسری سازمان امنیت به گروه ما شروع شد. در فاصله ۲۴ ساعت سه نفر در گیلان و پنج نفر در تهران دستگیر شدند و در روزهای بعد دو تن دیگر در تهران بازداشت گردیدند. به طوری که از کل کادرهای شهری گروه جنگل فقط پنج نفر باقی ماندند و شبکه شهری ما از هم پاشید. در این زمان دسته کوهستان که با یک عنصر شایسته از گروه احمدزاده به نام رفیق (فرهودی) تقویت شده بود و تعدادشان به نه نفر رسیده بود از منطقه شرقی مازندران از طریق جاده اتوموبیل رو به منطقه سیاهکل منتقل شده بودند و در ارتفاعات جنوبی سیاهکل (کوهستانهای دیلم) مستقر شده و آماده عملیات بودند.

در تاریخ ۱۶ بهمن در جنگلهای جنوبی سیاهکل با رفقای دسته کوهستان تماس گرفتیم و ضربه های وارده را به اطلاع آنها رساندیم. نه ما و نه آنها هنوز از دستگیری رفیقی که در کوهپایه های سیاهکل معلم بود (رفیق نیری) (۲) و محل انبارک آذوقه را در آن منطقه میدانست مطلع نبودیم البته این رفیق اطلاع نداشت که دسته کوهستان در آن موقع در سیاهکل موضع گرفته است. لذا مطرح ساختیم که او به زودی دستگیر خواهد شد. بنابراین رفقای کوه تصمیم گرفتند که یکی از افراد خود را نزد او بفرستند و او را فراری دهند.

در روز ۱۹ بهمن که برای حمله به پاسگاه ژاندارمری انتخاب شده بود، رفیق (هادی بنده خدا) از کوه پائین آمد تا در دهکده (شاغوزلات) معلم جوان دهکده (رفیق نیری) را ببیند و از خطری که او را تهدید میکند مطلع اش ساخته و او را فراری دهد غافل از آنکه ضربه از شهر به آنجا هم سرایت کرده است و ژاندارمری خانه (نیری) را در محاصره دارند. به هر حال رفیق (هادی بنده خدا) در دهکده شاغوزلات پس از یک درگیری مسلحانه به دست دشمن اسیر میشود، رفقائی که در ارتفاعات بودند با صدای تیراندازی از واقعه مطلع میشوند و قرار میشود طبق طرح قبلی حمله را شروع کنند و ضمناً موجبات رهائی رفیق زندانی را فراهم آورند.

در شامگاه ۱۹ بهمن آنها از مواضع خود خارج شدند و پس از تصاحب یک اتوبوس کوچک در جاده سیاهکل – لونک به سیاهکل حمله کردند، هدف اصلی پاسگاه ژاندارمری و پست جنگلداری بود. در این حمله تمام موجودی سلاح های پاسگاه که عبارت از ۹ قبضه تفنگ M1 و برنو و مسلسل بود تصاحب گردید. در این عمل معاون پاسگاه سیاهکل و فرد دیگری کشته شدند و رفقا بدون دادن تلفات به ارتفاعات جنوبی عقب نشینی کردند (ضمناً رفیق زندانی در پاسگاه نبود و همراه رئیس پاسگاه به رشت برده شده بود).

از ۱۹ بهمن تا ۸ اسفند ۴۹ فاصله ای بود که دسته کوهستان مورد حمله متمرکز نیروهای دشمن قرار گرفت. آنها دلیرانه نبرد کردند و بیش از ۶۰ نفر افسر و درجه دار و سرباز دشمن را از پای درآوردند.

برای همه این سئوال پیش آمده که چرا دسته کوهستان به این سرعت متلاشی گردید؟

هرکس بنوعی این شکست را توجیه و تحلیل کرده است، ولی بسیاری مسائل برای کسانی که این شکست را مورد بحث قرار داده اند روشن نبوده است. در اینجا کوشش میشود که علل اصلی و فرعی شکست بررسی شود. ولی قبلا لازم میدانم که مسائلی را عنوان سازم.

گروه با توجه به این موضوع که ممکن است در هر لحظه از عمل نابود شود کار خود را آغاز کرد، ما بیشترین کوشش را برای مخفی ماندن فعالیت هایمان کرده بودیم. به راستی در این کار موفق شدیم. رفقای ما ۵ ماه در کوهستانها و جنگلها بدون گذاردن کوچکترین رد پائی به شناسائی پرداختند و کادرهای شهری و ارتباطی ما نیازمندی های تدارکاتی آنها را تأمین مینمودند ولی عمر فعالیت های قبل از عمل باید محدود باشد. ما خود این را نیک میدانستیم و قبلا یکبار تجربه کرده بودیم. (در اینجا تضادی مطرح است. تضاد بین مدت زمان تدارک و کیفیت تدارک). یک گروه باید از طرفی برای شروع به عمل دست به تدارکاتی بزند که بدون آنها نمیتواند عمل کند و طبعاً هر قدر این تدارکات بهتر صورت گیرد موفقیت عمل بیشتر است، و از طرفی باید این کار را در مدت زمان محدودی انجام دهد. زیرا زمان تدارک برای گروه های ابتدائی بی تجربه خود یک عامل منفی میباشد. چرا که زمان به دستگاه های پلیسی امکان ردیابی و وارد ساختن ضربه به گروه یا تیم بی تجربه را میدهد. ما این تضاد را درک می کردیم ولی هیچ معادله ای در دست نداشتیم که بر طبق آن زمان شروع عمل را تعیین کنیم.

لذا تمایل به شروع عمل با امکانات بیشتر ما را از دست زدن به عمل در رأس موقعی که از قبل پیش بینی کرده بودیم بازداشت و همین باعث شد که زمان به سود دشمن و به زیان ما کار کند و ما در شهر ضربه بخوریم پیش از آنکه دست به عمل زده باشیم.

باید خاطرنشان سازیم که: عامل زمان فقط قبل از شروع عمل برای گروه یا تیم یک عامل منفی محسوب میشود. زیرا که گروه یا تیم هیچ تجربه عینی از برخورد با دشمن ندارد ولی مسلماً پس از دست زدن به عمل و جذب تجارب حاصل از عمل و استحاله چریکی گروه عامل زمان دیگر نقش منفی نخواهد داشت بلکه از آنجا که آینده از آن انقلابیون است زمان به عاملی مثبت بدل میگردد.

بنظر من عواملی که دست به دست هم دادند و موجبات نابودی کامل دسته کوه را فراهم ساختند عمدتاً خطاهای تاکتیکی بودند ولی از لحاظ سیاسی – نظامی، فرماندهی دسته کوهستان مرتکب یک اشتباه بزرگ استراتژیک گردید، که ذیلا بدین موارد می پردازیم. علل تاکتیکی شکست دسته کوه عبارت بودند از:

1. تأخیر در شروع عملیات.

2. عدم یک سازمان زیر زمینی محکم با کادرهای مخفی در شهر.

3. عدم یک سیستم ضد اطلاعاتی دقیق و حساب شده.

4. عدم هماهنگی گروه های دیگر از لحاظ عمل و نظر با گروه جنگل.

5. عدم قاطعیت افراد کوه در برخورد با حوادث.

به طوری که چهار نفرشان توسط روستائیان ناآگاه دستگیر شدند و این رفقا به خاطر طرز تفکر ذهنی خود و به خاطر این که مبادا یک روستائی آسیب ببیند با آنها رفتار خشن نظامی نکردند، آنها فکر میکردند که به هیچ وجه به هیچ روستائی در هیچ شرایطی نباید آسیبی برسد. لذا وقتی دهقانان درصدد دستگیری آنان برآمدند مسلحانه اقدام نکردند، آنها از این اصل که خود بدان آگاهی داشتند غافل شدند که: (در مرحله ابتدائی جنگ چریکی نیات سیاسی دسته کوچک چریکی بر روستائیان روشن نبوده و آنها بر طبق روابط جاری عمل میکنند). وقتی نشان دادن قاطعیت چریکی و قدرت است که ضامن حفظ و بقای چریک است نه ملایمت و ملاطفت او. در اوایل ملایمت به حساب ضعف گذاشته میشود، چریک باید قدرت تمام و خشونت کامل موجودیت خودش را اثبات کند. آنگاه با استفاده از این قدرت برنامه هائی به سود دهقانان و به زیان دشمنان آنها انجام دهند. تنها به این صورت است که دهقانان به قدرت و نیت چریک پی میبرند و از او حمایت میکنند.

اما علت اصلی شکست دسته کوهستان چیز دیگری بود زیرا دسته کوهستان میبایست متکی به خود باشد و بدون تکیه بر شهر با تدارکاتی که از قبل شده بود به حرکت و مبارزه خود ادامه دهد. این علت اساسی «تغییر در طرح استراتژیک دسته کوه» بود. افراد دسته کوهستان در هفته های آخر برنامه شناسائی خود در مباحثات خود به این نتیجه رسیده بودند که:

«عملیات باید طوری تنظیم شود که بر منطقه تحت عمل تأثیر بگذارد» بدین ترتیب «تئوری تأثیرات منطقه ای عملیات» جای «تئوری تأثیرات سراسری عملیات» را میگرفت. تأثیر این تغییر استراتژیک بر حرکات تاکتیکی این بود که رفقای کوه پس از اولین ضربه، دیگر نمی بایست به سرعت منطقه را ترک می کردند، بلکه میبایست در منطقه میماندند و به شناسائی دقیق تاکتیکی میپرداختند، تا بتوانند ضربات بعدی را در همان منطقه وارد سازند تا تداوم ضربات بر منطقه تأثیر گذارده و خلق منطقه را به مبارزه بکشاند. انعکاس عمل این تغییر در برنامه استراتژیک بدین صورت بود که رفقا با فراموش کردن اصل اساسی «حرکت مداوم» در منطقه باقی ماندند و قرار گذاشتند که مدت ۳۰ روز از منطقه شناسائی تاکتیکی نمایند و سپس منطقه را به سمت شرق ترک کنند. با استفاده از انبارهای آذوقه بدون گذاشتن رد پا از منطقه دور شوند و پس از پیوستن نفرات جدید از شهر مجدداً به منطقه سیاهکل – دیلمان بازگشته با اتکاء به شناسائی تاکتیکی ۲۰ روزه یک سری عملیات به منظور تأثیر بخشی در منطقه لاهیجان انجام دهند. البته آمادگی منطقه لاهیجان به علت تضادهای شدید بین چایکاران و سازمان چای، بین دامداران و اداره منابع طبیعی و بین بوروکراسی و متنفذین از یک طرف و خلق از طرف دیگر شرایط مناسبی را ارائه میکرد.

از طرفی فرماندهی دسته کوهستان هیچ گاه پیش بینی نمیکرد که دشمن چنین نیروی عظیمی را برای نابودی دسته کوچک ۸ نفری کوه گسیل دارد. فرماندهی دسته کوه در نهایت انتظار داشت که نیروهای گروهان ژاندارمری لاهیجان در مرحله اول به میدان فرستاده شوند، و هرگز تصور نمیکرد که هنگ ژاندارمری گیلان و تمام نیروهای پلیس و ارتش در منطقه بسیج شوند و با استفاده از ده ها هلی کوپتر به جستجو پردازند. در حالیکه عملا چنین شد و سپهبد اویسی فرمانده ژاندارمری کل شخصاً در سیاهکل ستاد عملیات تشکیل داده و عملیات را رهبری میکرد. غلامرضا برادر شاه هم برای بازرسی و سرکشی به سیاهکل اعزام شده بود. افراد هنگ ژاندارمری گیلان تمام خطوط مراصلاتی منطقه را شدیداً کنترل میکردند و منطقه را به محاصره درآورده بودند و یک گردان ارتشی از پادگان منجیل به سمت منطقه به حرکت درآمده بود.

بدین ترتیب بود که دسته کوهستان پس از حمله به پایگاه سیاهکل به ارتفاعات جنوبی عقب نشینی کرد و طبق برنامه شروع به شناسائی و گشت زنی کرد. طبعاً آذوقه ۲۰ روزه را باید از انبارک آذوقه واقع در قله (کاکوه) که با کمک نیری معلم روستائی دستگیر شده ایجاد شده بود تأمین می کردند. به طوری که اکنون میدانیم نیری دستگیر شده بود و تحت شکنجه محل انبار را به دشمن گفته بود و دشمن عمده نیروی خود را در حوالی «کاکوه» بسیج کرده و با استفاده از همه نوع تجهیزات بالاخص هلی کوپتر چهار نفر از رفقای کوه را که به منظور برداشت آذوقه به محل آمده بودند، به محاصره درآورده ، موقعیت طبیعی نیز مناسب نبود، به علت زمستان درختان جنگلی، برگ نداشتند و از نظر نظامی این یک عامل منفی برای چریک کوه محسوب میشد و امکان استفاده از هلی کوپتر را به دشمن میداد.

فدائیان کوهستان مدت ۴۸ ساعت با قوای متمرکز دشمن پیکار کردند و آنگاه که مهمات شان به پایان رسید، دو نفرشان با دست زدن به عمل فدائی با انفجار نارنجک خودشان را با چند تن از عوامل دشمن نابود ساختند و دو نفر دیگر رمقی در تن نداشتند به اسارت دشمن درآمدند یکی از افراد توانست از محاصره خارج شود که چند روز بعد در ۸ اسفند در حوالی یک روستا به طور نیمه جان یافته شد. بدین ترتیب از دسته ۹ نفری کوهستان ۷ نفر به اسارت دشمن درآمدند و ۲ تن در جنگل به شهادت رسیدند. در مجموع از افراد گروه ۲۲ نفری جنگل در کوه و شهر جمعاً ۱۷ نفر دستگیر شدند که از این ۱۷ نفر ۱۳ نفر در تاریخ ۲۷ اسفند ۴۹ توسط عوامل امپریالیسم در ایران تیرباران شدند و فقط ۵ تن از گروه جنگل زنده و آزاد ماندند. این عده در تاریخ ۱۸ فروردین ۵۰ به انتقام اعدام رفقای خود رئیس اداره دادرسی ارتش رژیم را در یک محکمه انقلابی محاکمه و او را به مرگ محکوم کردند و حکم اعدام را در سحرگاه همان روز در مورد او به اجراء درآوردند.

از تجارب دسته کوهستان میتوان نتایج زیر را گرفت:

1. گروه های کوچک میتوانند مبارزه مسلحانه را تدارک و آغاز کنند.

2. عامل زمان قبل از شروع عملیات حساب شده نظامی، یک عامل منفی است، لازم است در یک لحظه مناسب عمل آغازشود.

3. در آغاز گروه باید به خود متکی باشد و با اتکاء خودش عمل را شروع کند.

4. سازماندهی شهری باید بر تمام قواعد فن پی ریزی شود و حتماً کادرهای اساسی باید حرفه ای و مخفی باشند «هرچه کادر حرفه ای بیشتر، بهتر».

5. عناصری که شناسائی و اطلاعات شان زیاد است نقاط خطر محسوب میشوند و حتماً باید از دسترس پلیس خارج شوند.

6. باید از هر وسیله ای برای وصول به هدف سود جست و از رمانتیسم انقلابی پرهیز کرد.

7. در عملیات چریکی کوه باید روی عکس العمل نظامی تمرکز یافته دشمن حساب کرد و با رعایت اصل (تحرک مطلق) اقدامات دشمن را بی ثمر گذاشت.

8. سه اصل طلائی چریکی، تحرک مطلق – عدم اطمینان مطلق – هوشیاری مطلق، را باید همیشه و همه جا رعایت کرد.

*****

توضیحات

(1) – مادر رفیق شهید غفور حسن پور هنگامی که خبر تیرباران فرزندش را به او رساندند چنین گفت:

«انقلاب ایران همچون درخت تناوری است که ریشه های قطورش در دل خاک وطن جای دارد. پسر من و نظایر پسر من تنها شاخه های این درخت هستند و دشمن تنها میتواند شاخه های این درخت را بزند ولی ریشه همچنان پابرجاست و با زدن هر شاخه، شاخه های بسیار خواهند روئید. پس من از مرگ فرزندم دلگیر نیستم، امید من به شاخه های جدید است.»

(2) – او در زیر شکنجه شدید محل انبار واقع در قله کاکوه سیاهکل را گفت و بعدها در دادگاه به حبس محکوم شد.

چریکهای فدائی خلق

Advertisements
Published in: on 29 ژانویه 2012 at 6:27 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

زندگی پشت دیوارهای آهنین bbc

زندگی پشت دیوارهای آهنین

شیوا فرهمند راد

از کادرهای پیشین حزب توده

به روز شده: 19:23 گرينويچ – شنبه 28 ژانويه 2012 – 08 بهمن 1390

فیسبوک
تویتر
سهیم کنید
ارسال صفحه
چاپ مطلب

میدان سرخ

در شوروی میدان‌ها آن‌چنان وسیع بودند که انتهای آن‌ها به‌زحمت دیده می‌شد و مجسمه‌ها و بناهای یادبود عظیم و غول‌آسا بودند. احساس می‌کردم که ذره‌ ناچیزی بیش نیستم

گروهی از کسانی را که پیش یا پس از دومین دستگیری گسترده‌ رهبران و اعضای برجسته‌ حزب توده در هفتم اردیبهشت ۱۳۶۲ از مرز گذشتیم و به اتحاد شوروی پناه بردیم، در آغاز در یک اردوگاه پیشاهنگی در شهر لنکران جمع کردند، و سپس به ساختمانی در استراحتگاه زاغولبا در حومه‌ باکو منتقل کردند.

در میان این افراد گروه بزرگی از اعضای رده‌ بالای شاخه‌ آذربایجان حزب بودند، و نیز کسانی از تهران و برخی شهرستان‌های دیگر. از جمله حمید فام نریمان (۱۳۸۷ – ۱۳۰۷) زندانی سیاسی قدیمی و عضو کمیته مرکزی حزب، ایراندخت ابراهیمی (۱۳۸۴ – ۱۳۰۴) از نسل پیشین مهاجران شوروی، عضو کمیته مرکزی حزب و مسئول تشکیلات زنان آذربایجان، هرمز ایرجی (در گذشته ۱۳۷۴) استاد «پاکسازی» شده دانشگاه و عضو مرکزیت تشکیلات تهران، و چند نفر از اعضای مشاور کمیته‌ی مرکزی حزب در این جمع بودند.
مطالب مرتبط

اعدام نوه آیت‌الله مدرس تهرانی با ‹حکم ویژه›
اپریم اسحق، از حزب استعفاء داد و از ایران رفت
سه جریان و دو سیاست در یک حزب

لینک‌های مرتبط
موضوعات مرتبط

گزیده ها

علی خاوری، زندانی سیاسی سابق و عضو هیأت دبیران و دبیر اول بعدی حزب که به هنگام دستگیری دیگر رهبران به عنوان مسئول «کمیته برون‌مرزی» حزب در خارج بود، هم در لنکران و هم در زاغولبا به دیدار ما آمد. رفتار مقامات محلی با او و با ما بسیار احترام‌آمیز بود و پذیرایی گرمی از ما می‌شد. اما برخورد نزدیک ما با واقعیت‌های جامعه و زندگی اتحاد شوروی پس از انتقال از اردوگاه به محل زندگی‌مان آغاز شد.

اسناد انتشاریافته حکایت از آن دارند که در ژوئیه ۱۹۸۳ (تیر ۱۳۶۲) دولت شوروی تصمیم گرفت که اعضای حزب توده ایران را به شهر مینسک پایتخت جمهوری بلاروس، و اعضای سازمان فدائیان (اکثریت) را به شهر تاشکند پایتخت ازبکستان منتقل کند (منبع ۱، ص ۱۳).

اما این انتقال دو ماه دیرتر و در ماه سپتامبر صورت گرفت. ما را از اردوگاه زاغولبا، و گروهی را از اردوگاه سومقائیت (Sumgait)، در مجموع ۲۰۰ نفر، در تاریکی شب سوار هواپیمایی اختصاصی کردند و نیمه‌شب به مینسک و به ساختمان ۱۲ طبقه و نوسازی رسیدیم که قرار بود محل زندگی ما باشد.

«به ما گفته‌بودند که اگر کسی پرسید کجایی هستیم‌، نگوییم ایرانی و بگوییم افغان‌. اما مردمی که جوانانشان در همان هنگام در جنگی ‏بی‌معنا در افغانستان درگیر بودند و کشته می‌شدند‌، با شنیدن و دیدن این که خود «افغان‏»ها در مینسک در گشت‏وگذار هستند‌، هیچ واکنش مهرآمیزی نشان ‏نمی‌دادند»

از همان نیمه‌شب بر سر تقسیم آپارتمان‌ها اعتراض و نارضایتی آغاز شد، زیرا سرپرستان برخی از مردان مجرد را به انتخاب خود در آپارتمان‌های مشترک جا داده‌بودند.

امیرعلی لاهرودی، یکی از رهبران سه‌گانه‌ بعدی حزب، در خاطرات خود می‌نویسد ( ص ۶۶۷) که «مجردین جداگانه در خانه‌های مستقل منزل گرفتند» که درست نیست. او همچنین ادعا می‌کند که «این منازل با تمام اسباب و وسایل زندگی مجهز شده‌بود»، اما در منزل یک اتاقه‌ای که به خانواده‌ من رسید، جز دو تختخواب و یک میز آشپزخانه و دو صندلی، دو پتوی نازک، و سرویس بسیار ابتدایی آشپزخانه از جنس لعابی، چیز دیگری نبود. از جمله یخچالی در کار نبود.

ما به هوای سرد این منطقه عادت نداشتیم، شوفاژها قرار نبود تا پیش از پایان سپتامبر روشن شوند، چارچوب پنجره‌های این ساختمان ناهموار بود و باد سردی از شکاف‌های آن‌ها، و حتی از درز دیوارهای پیش‌ساخته و بتونی ساختمان به درون راه می‌یافت، و با آن پتوهای نازک بدون ملافه دشوار بود خوابیدن.

روز بعد اکبر شاندرمنی (۱۳۷۴ – ۱۲۹۵)، حزبی کهنسال و یادگاری از «گروه ۵۳ نفر» که به سرپرستی این جمع ۲۰۰ نفره گمارده شده‌بود، در سخنرانی پرشوری در بیرون ساختمان گفت که گرچه حصاری پیرامون ساختمان نیست‌، اما تا مقامات محلی موافقت نکرده‌اند‌، ما اجازه نداریم به شهر برویم‌، و با هیجان و احساسات فراوان افزود: «رفقا‌! هر کس برود و نامه به خارج بفرستد‌، یا با تلفن با جایی تماس بگیرد‌، خائن به حزب است‌. من هرگز این کار را نخواهم کرد.».ماه‌ها از ورودمان به شوروی می‌گذشت، اما هنوز بستگانمان در ایران نمی‌دانستند که آیا ما به ‌سلامت از مرز گذشته‌ایم، یا نه.

نخستین باری که به شهر رفتیم‌، خیابان اصلی و مرکز شهر مینسک، این نخستین شهر شوروی که می‌دیدیم، در مقایسه با خیابان‌های پر از مغازه‌ تهران و نیز خیابان‌های پر از چراغ‌های نئون در فیلم‌های امریکایی و اروپایی‌، فضایی پر هیبت و ترسناک داشت. خیابان‌هایی وسیع با اتوموبیل‌هایی قلیل‌، ساختمان‌هایی عظیم‌، ویترین‌های انگشت‌شمار و بدون چراغ و تزیینات‌، پیاده‌روهای پر از مردمی که خاموش و بی صدا راه می‌رفتند و کنار خط عابر پیاده می‌‌ایستادند تا پلیس راهنمایی به آن‌ها اجازه عبور دهد‌. سکوت خیابان‌ها بیش از هر چیزی دل‌آزار بود‌.

در نخستین ساعت‌ها مرعوب شده بودم و حتی می‌ترسیدم با همراهان به صدای بلند حرف بزنم‌. جایی را بلد نبودیم و هیچ کس نمی‌ایستاد تا به پرسش‌های ما پاسخ دهد‌. چند نفری هم که ایستادند‌، انگلیسی یا آلمانی نمی‌دانستند‌. احساس بیگانگی کامل می‌کردم‌. میدان‌ها آن‌چنان وسیع بودند که انتهای آن‌ها به‌زحمت دیده می‌شد و مجسمه‌ها و بناهای یادبود عظیم و غول‌آسا بودند. احساس می‌کردم که ذره‌ ناچیزی بیش نیستم.
علی خاوری

علی خاوری، تنها عضو رسمی و واقعی هیأت دبیران حزب، با آغاز مهاجرت گسترده‌ اعضای حزب در وضعیت دشواری قرار گرفته‌بود. او به کمتر کسی می‌توانست اعتماد کند

به ما گفته‌بودند که اگر کسی پرسید کجایی هستیم‌، نگوییم ایرانی و بگوییم افغان‌. اما مردمی که جوانانشان در همان هنگام در جنگی ‏بی‌معنا در افغانستان درگیر بودند و کشته می‌شدند‌، با شنیدن و دیدن این که خود «افغان‏»ها در مینسک در گشت‏وگذار هستند‌، هیچ واکنش مهرآمیزی نشان ‏نمی‌دادند و ما به‌زودی تصمیم گرفتیم که راستش را بگوییم‌.

یکسان بودن اجناس در همه‌ فروشگاه‌ها، کمیاب بودن میوه و سبزیجات، نازل بودن کیفیت اجناس (از جمله همه‌ انواع صابون دستشویی با یک بار خیس شدن به خمیری بی‌شکل تبدیل می‌شدند)، نایاب بودن برخی چیزهای روزمره و لازم مانند قیچی، کارد آشپزخانه، یا ناخن‌گیر، یا برخی لوازم منزل مانند چرخ خیاطی یا یخچال در پایتخت یک کشور «اروپایی»، یا فراوانی کالایی که مصرف چندانی نداشتند، مانند چیزی شبیه به راکت تنیس برای تکاندن فرش و گلیم و موکت که انواع آن از جنس پلاستیک، چوب، آلومینیوم، یا نی‌های نازک در فروشگاه‌های بزرگ در تعداد زیاد چیده شده‌بود، و بسیاری واقعیت‌های دیگر که به چشم می‌دیدیم، با تصور ذهنی ما از بهشت «سوسیالیسم واقعاً موجود» هیچ خوانایی نداشت و شگفت‌زده‌مان می‌کرد.

البته همه را می‌شد تحمل کرد. ما نه برای زندگی لوکس، که از ترس جان به این‌جا آمده‌بودیم و وضع ما در مقایسه با رفقایمان که در همان هنگام در زندان‌ها شکنجه می‌شدند، البته شاهانه بود. اما، بی قیچی و ناخن‌گیر دشوار بود زندگی کردن، و من ابلهانه توجیه می‌کردم که لابد قیچی «وسیله‌ تولید» به شمار می‌رود و «وسایل تولید در جامعه‌ سوسیالیستی در اختیار دولت است» ماه‌ها طول کشید تا ما توانستیم وسایلی از این دست را از این در و آن در تهیه کنیم.

ضربه‌ بزرگ هنگامی فرود آمد که کمی پس از پایان کلاس‌های چهارماهه‌ زبان روسی ماهیانه‌ای را که صلیب سرخ بلاروس به ما می‌پرداخت قطع کردند و همه‌مان را واداشتند که از روی فهرستی از کارها که اداره‌ کاریابی مینسک ارائه داده‌بود، کاری برای خود انتخاب کنیم. این‌ها اغلب کارهای دشوار و سطح پایینی بود که مردم آن‌جا خود کم‌تر مایل به انتخاب آن‌ها بودند، مانند عملگی، آجرچینی در کوره‌های آجرپزی، گورکنی، پاک کردن مجراهای فاضلاب، فیلترشویی، و از این دست، و نیز برخی کارهای کارگری صنعتی.

کسانی از دهان حمید صفری، یکی دیگر از کسانی که به رهبری سه‌نفره‌ حزب رسید، شنیدند که او گفت: «مشکل حزب ما این بوده که کارگر در آن کم بوده و روشنفکران در میان اعضا اکثریت مطلق را داشته‌اند. اکنون بهترین فرصت است که اعضای حزب این‌جا با رفتن به میان طبقه‌ کارگر «پرولتریزه» شوند و در آینده در ایران در طبقه‌ کارگر جای گیرند (نقل به‌معنی).»

«نایاب بودن برخی چیزهای روزمره و لازم مانند قیچی، کارد آشپزخانه، یا ناخن‌گیر، یا برخی لوازم منزل مانند چرخ خیاطی یا یخچال در پایتخت یک کشور «اروپایی»،با تصور ذهنی ما از بهشت «سوسیالیسم واقعاً موجود» هیچ خوانایی نداشت و شگفت‌زده‌مان می‌کرد.»

امیرعلی لاهرودی در خاطراتش این موضوع را انکار می‌کند. او می‌نویسد: «صفری و خاوری یک بار به مینسک رفتند و با مهاجرین ملاقات کردند. شکایت از کار سخت فیزیکی به‌میان آمد. صفری در جواب این شکایات گفته ‌بود که شما عضو حزب طبقه کارگر هستید. حالا فرصتی پیش آمده با وضع کار و زندگی کارگران شوروی آشنایی پیدا می‌کنید، زندگی آن‌ها را از نزدیک لمس می‌کنید.سخنان صفری مانند بمب منفجر شد. بعداً آن را نقل هر مجلس کردند: حزب می‌خواهد ما را پرولتریزه کند. در این رابطه نامه‌هایی به دفتر حزب می‌نوشتند که باید به‌جای صیقل دادن به پولاد، مقالات «مردم و دنیا» را صیقل دهیم. آری سرنوشت حزب طبقه کارگر در دست روشنفکرانی بود که در مقابل حوادث غیر مترقبه عاجز می‌ماندند و در مرحله مشخص مهاجرت نیز نتوانستند اعصاب خود را کنترل کنند…» (ص ۶۹۰ – ۶۸۹، سه نقطه از لاهرودی‌ست).

من در آن جلسه با شرکت خاوری و صفری نبودم، اما نامه‌ مورد اشاره‌ لاهرودی به احتمال زیاد به قلم من است، زیرا من بودم که چرخ‌دنده‌های پولادی می‌تراشیدم و صیقل می‌دادم، و نیز من بودم که خواستار «صیقل دادن» مقالات «نامه مردم» و مجله «دنیا» بودم، و منظورم ویرایش نثر بد و پر غلط آن‌ها و ایجاد تغییری در مطالب بی‌مایه‌ آن‌ها بود.

لاهرودی خود این‌جا تناقض گویی می‌کند و از نفوذ روشنفکران در حزب گله می‌کند. او در جای دیگری نیز می‌گوید که صفری تنها مانده بود و «به‌تنهایی قلم زد و نگذاشت نامه مردم تعطیل شود» (ص ۶۹۵). اما گواهان زنده‌ فراوانی وجود دارند که می‌توانند شهادت دهند که هر گونه ابتکار فردی برای یافتن و انتخاب شغلی دیگر و انتخاب راهی دیگر، از جمله تحصیل، به بن‌بست می‌رسید، زیرا مقامات صلیب سرخ از دادن معرفینامه‌های ﻻزم خودداری می‌کردند و می‌گفتند که: «حزب شما گفته است که شما باید کار‌گری بکنید». از جمله در چند مورد جوانانی را که به ابتکار خود در دانشگاه‌ها جایی یافته‌بودند، از سر کلاس درس بیرون کشیدند و گفتند که حزب اجازه نمی‌دهد که آن‌ها تحصیل کنند.

این‌چنین بود که کسی در جمع دویست‌نفره‌ ما روحیه و حال و روز خوشی نداشت. کار سنگین و اجباری کارگری بر ‏شانه‌ها و دل‌ها سنگینی می‌کرد و دل و دماغی برای کسی باقی نمی‌گذاشت. همه خسته و بی‌حوصله بودند. ‏ما، بزرگترها، غصه‌ ایران و زندان و شکنجه‌ رفقایمان را هم داشتیم. جوان‌ها چیزی جز سیاهی فراروی خود نمی‌دیدند. صفری در جلسه‌ای به مردان مجرد پیشنهاد کرد که از دختران بلاروس ساکن خوابگاه مجاور همسری برگزینند، سرشان را بیاندازند ‏پایین، زندگیشان را بکنند، و کاری به کار تحصیل و سیاست نداشته‌باشند.

«در غرقاب سیاهی و ناامیدی، از آن جمع، یکی از این جوانان با پریدن از ‏طبقه‌ دهم ساختمانمان خود را کشت؛ سه نفر بارها با رگ زدن، سیم برق، و خوردن قرص دست به ‏خودکشی زدند و هر بار آشنایان به‌موقع نجاتشان دادند؛ دو نفر مجبور شدند مدتی در آسایشگاه روانی ‏به‌سر برند»

در غرقاب سیاهی و ناامیدی، از آن جمع، یکی از این جوانان با پریدن از ‏طبقه‌ دهم ساختمانمان خود را کشت؛ سه نفر بارها با رگ زدن، سیم برق و خوردن قرص دست به ‏خودکشی زدند و هر بار آشنایان به‌موقع نجاتشان دادند؛ دو نفر مجبور شدند مدتی در آسایشگاه روانی ‏به‌سر برند، یک نفر می‌بایست هر ماه خود را به روانپزشک نشان می‌داد، و چند روان‌پریش سرپایی داشتیم. ‏یکی‌شان که دانشجوی سابق بود، خیال می‌کرد که ک.گ.ب همه جا او را دنبال می‌کند، زیرا مشکوک شده‌اند ‏که او لنین است که از روی یخ‌های فنلاند عبور کرده و آمده تا بار دیگر انقلاب بلشویکی بر پا کند. یک نفر دیگر ‏نیز دیرتر خود را کشت. اما هیچ‌یک از این‌ها در سیاست رهبری حزب تغییری ایجاد نکرد.‏

علی خاوری، تنها عضو رسمی و واقعی هیأت دبیران حزب، با آغاز مهاجرت گسترده‌ اعضای حزب ناگهان در وضعیت دشواری قرار گرفته‌بود. او کمتر کسی را در میان این مهاجران می‌شناخت و به کمتر کسی می‌توانست اعتماد کند. از این رو چاره را در آن یافت که برای نجات حزب و اداره‌ امور جمع بزرگ مهاجران به دفتر و دستک از پیش موجود فرقه دموکرات آذربایجان یا همان «جمعیت پناهندگان سیاسی ایران» در باکو به صدارت امیرعلی لاهرودی، و نیز به برخی از رهبران پیشین حزب، مانند حمید صفری، تکیه کند.

اما این هر دو، و بسیاری دیگر از کسانی که خاوری به کار گرفت، در پلنوم وسیع هفدهم حزب در فروردین ۱۳۶۰ در تهران توسط نورالدین کیانوری از ترکیب مرکزیت حزب اخراج شده‌بودند. این را احسان طبری از جمله به من نیز گفته‌بود. او گفت: در یکی از اجلاس‌های پلنوم ۱۷، رفیق کیانوری گفت که آن عده از اعضای مرکزیت حزب که بدون اجازه‌ حزب در خارج مانده‌اند، دیگر عضو مرکزیت حزب نیستند. اجلاس با سکوت تأیید آمیز خود این حکم را تصویب کرد (نقل به‌معنی).

طبیعی بود که به‌کار گرفتن اخراجیان، اعتراض کسانی را که خود را در حزب صاحب حق آب و گل می‌دانستند بر می‌انگیخت. همچنین این دو نفر سال‌های درازی دور از ایران بودند. لاهرودی (زاده ۱۳۰۲) جوانی ۲۳ ساله بود که در سال ۱۳۲۵ از ایران خارج شد و دیگر هرگز، حتی پس از انقلاب، به کشور بازنگشت، و صفری نیز سالی پیش از او ایران را ترک کرده‌بود و پس از انقلاب تنها چند ماهی در ایران بود و بار دیگر، در مخالفت با سیاست حزب، به لایپزیک رفت و همان‌جا ماند. (و در دهه ۱۳۷۰ درگذشت).
گورباچف

با روی کار آمدن میخائیل گورباچوف در اتحاد شوروی و باز شدن راه خروج از آن‌جا، کاروان مهاجرت، این بار از شوروی به غرب به راه افتاد

این دو درک چندانی از ایران، رویداد‌های آن و نسل کسانی که در انقلاب شرکت داشتند و حزب را در ایران از نو ساختند نداشتند و زبان مشترکی با آنها نمی‌یافتند. اینان به‌جای دموکراسی درون حزبی، که ما آموخته‌بودیم، و دنبال کردن اساسنامه‌ حزب از جمله در گزینش افراد برای شرکت در پلنوم‌های حزب، به شیوه‌ای که به آن عادت کرده‌بودند، یعنی شیوه‌ استالینی «مرکزیت» و فرماندهی از بالا، کارها را پیش می‌بردند.

اینان اعتراض‌ها را در واقع درک نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند که معترضان دست از سرشان بردارند و به راه خود بروند. کار به‌جایی رسید که حمید صفری گفت: رفقا! ما کادر لازم نداریم. پانزده نفر برایمان بماند، کافیست. (نقل به‌معنی) و این‌چنین بود که او خود در تحریریه‌ «نامه مردم» تنها ماند. ما در داخل عادت داشتیم که روزانه انبوهی از خبرها از همه‌ نشریات، حتی از مخالفانمان بخوانیم، اما اینان هرگز اجازه ندادند که حتی روزنامه‌های کیهان و اطلاعات داخل به هزینه‌ی خودمان به دستمان برسد.

سانسور و باز کردن و خواندن نامه‌هایمان خود داستانی‌ست پر آب چشم. هنگامی که نسخه‌ای از نامه‌ی معترضانه‌ی بابک امیرخسروی با عنوان «نامه به رفقا» در پاییز سال ۱۳۶۳ (پایان ۱۹۸۴) به مینسک رسید و دست‌به‌دست گشت، خاوری و لاهرودی به‌سرعت خود را رساندند و یک‌یک همه را بازجویی کردند که نامه را از کی گرفته‌اند، به کی داده‌اند، به چه اجازه‌ای آن را خوانده‌اند، و چرا پاره‌اش نکرده‌اند! چنین برخوردی از نظر من توهین به آزادی اندیشه و بیان، توهین به آرمان حزب و حزبیت، توهین به شخص من، توهین و به عقل و خرد و آزادی انتخاب من بود، فرقی با بازجویی در زندان‌های امنیتی نداشت و به هیچ شکلی نمی‌توانستم زیر بار آن بروم.

با روی کار آمدن میخائیل گورباچوف در اتحاد شوروی (۱۱ مارس ۱۹۸۵، ۲۰ اسفند ۱۳۶۳) و باز شدن راه خروج از آن‌جا در پی تلاش کسانی از میان ما مهاجران، نخست از مینسک و سپس از باکو و تاشکند، کاروان مهاجرت دگرباره‌ ما، این بار از شوروی به غرب به راه افتاد. کاری ناممکن، ممکن شده‌بود: کسانی از نسل‌های پیشین مهاجران به شوروی با ابراز تمایل به خروج از شوروی از اردوگاه‌های کار اجباری سیبری سر در آورده‌بودند و بسیاری‌شان همان‌جا پوسیدند.

گروه‌هایی از ما از مینسک و باکو از سال ۱۳۶۴ به غرب رفتند. در تابستان ۱۳۶۵ ما نیز کارهای مقدماتی دریافت گذرنامه و خروج از آن‌جا را انجام داده‌بودیم و من در بیمارستان شماره‌ ۴ مینسک بستری بودم. در اتاقی ده‌نفره تخت یازدهم را برای من جا داده‌بودند. این تخت در آستانه‌ در ورودی بود و رفت‌وآمد به اتاق را دشوار می‌کرد. روزی در باز شد و علی خاوری را بالای سر خود یافتم. تا پیش از آن هرگاه که او به مینسک آمده‌بود، همواره من بودم که پس از ایستادن در صفی طولانی به سراغش رفته‌بودم، کارها و مسئولیت‌های پیشینم را در حزب برایش بر شمرده‌بودم و خواستار کار حزبی شده‌بودم، و او حرف‌هایم را شنیده و ناشنیده با بی‌اعتنایی ردم کرده‌بود.

«کسانی از نسل‌های پیشین مهاجران به شوروی با ابراز تمایل به خروج از شوروی از اردوگاه‌های کار اجباری سیبری سر در آورده‌بودند و بسیاری‌شان همان‌جا پوسیدند.»

این بار او همراه با ولادیمیر سموخا Semukha رئیس صلیب سرخ بلاروس به دیدنم به بیمارستان آمده‌بود. برخاستم و با هم به اتاق ملاقات رفتیم. سموخا سراغ رئیس بخش را گرفت، و رفت. خاوری قدری حال و احوالم را پرسید و سپس گفت: رفیق! ما تازه فهمیده‌ایم که تو کیستی و شاید تنها بازمانده‌ هیأت تحریریه‌ سابق نشریه‌ «دنیا» هستی. ما به تو و کارت احتیاج داریم. (نقل به معنی) پاسخی نداشتم جز آن‌که بگویم: «دیر گفتید، رفیق! ما هم داریم از این‌جا می‌رویم.» و برای آن‌که راه خروجم را نبندند، افزودم که می‌توانم در غرب برایشان کار کنم و کمکشان کنم، و او پذیرفت.

دقیقه‌ای بعد سموخا بازگشت، خداحافظی کردند، و با هم رفتند. و دقیقه‌ای بعد خانم دکتر رئیس بخش آمد، مرا به اتاقی آرام و دنج و چهارتخته که دو تخت آن خالی بود منتقل کرد، پرونده‌ام را مرور کرد، چندین آزمایش تازه تجویز کرد و چندین دارویم را عوض کرد. گویا سموخا سفارشم را کرده‌بود. عجب! پس این‌جا در جامعه‌ای با نظام «برابری و برادری» هم پارتی‌بازی وجود داشت و رسیدگی پزشکی به افراد مختلف فرق داشت. نمی‌دانم که آیا داروهای جدید تأثیر مثبت چشمگیری بر حالم داشت، یا نه، اما خوشحالم از این‌که در طول اقامتم در شوروی برخورداری از امتیازهای این‌چنینی، جز همین یک بار، باری بر وجدانم ننهاد.

ما که حتی همان‌جا هم چندی بود که در حوزه‌های حزبی شرکت نمی‌کردیم و حق عضویت نمی‌پرداختیم، نزدیک سه ماه بعد در اوائل اکتبر ۱۹۸۶ به سوئد آمدیم.

به نوشته‌ لاهرودی واپسین جلسه‌ آن هیأت سیاسی حزب که او در آن عضویت داشت، در فروردین ۱۳۶۹ در منزل محمد کاظمی در برلین غربی برگزار شد و در آن «همه اعضای هیأت سیاسی، ۱۲ نفر، به دو قسمت تقسیم شدند و در برابر همدیگر نشسته و از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۶ بعد از ظهر سر هم داد کشیدند و بدون نتیجه گیری برای همیشه از همدیگر جدا شدند.»

خاوری، لاهرودی و صفری به برلین شرقی بازگشتند. دیگران هر کدام به جایی رفتند و ستیزه‌جویی در عالیترین ارگان حزبی خاتمه یافت.

Published in: on 29 ژانویه 2012 at 12:07 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اوباما هنوز با آنها است

اوباما هنوز با آنها است

اسماعيل نوری‌علا

اسماعيل نوری‌علا

گزارش «وضعيت اتحاديه»، نام سخنرانی رئيس جمهورهای امريکا است که سالی يک بار در ساختمان کنگرهء امريکا و با حضور همهء چهره های سياسی اين کشور انجام می شود و رئيس قوهء مجريه امريکا گزارشی از اوضاع گذشته و حال کشور و برنامه هائی که برای آيندهء آن دارد را به نمايندگان مردم، و از طريق رسانه ها، به ملت امريکا ارائه می کند. اين گزارش اما، در سومين سال دور اول رياست جمهوری هر فرد، حال و هوائی متفاوت از سال های گذشته اش پيدا می کند؛ چرا که اين آخرين گزارش رئيس جمهور در دور اول رياست اش محسوب شده و سال ديگر ممکن است رئيس جمهور جديدی به کاخ سفيد راه يافته و رئيس فعلی فرصت آن را نيافته باشد که دور دوم رياست خود را آغاز کند. بنا براين، سومين گزارش هميشه يک نطق انتخاباتی نيز محسوب می شود که در آن رئيس جمهور نشسته در قدرت می کوشد رأی دهندگان امريکائی را قانع کند تا او را برای بار دوم به کاخ سفيد بفرستند. به همين دليل اين گزارش سرشار است از برجسته کردن دست آوردها و خدمات انجام شده در سه سال گذشته و وعده های شيرين برای پنج سال ديگر. رئيس جمهور در گزارش اول و دوم (دور اول رياست) و چهارم تا هفتم (دور دوم رياست اش) نيازی به ادای اينگونه سخنرانی ها ندارد و می تواند آزادانه تر از همه چيز و همه جا سخن بگويد. در عين حال، اين ويژگی ِ سومين سخنرانی، به مفسران کمک می کند تا دريابند که رئيس جمهور کدام نکات را در افکار عمومی رأی دهندگان با اهميت می داند و می کوشد تا با مطرح ساختن و پاسخگوئی مناسب به آنها، زمينه را برای انتحاب مجدد خويش هموار سازد.
سه شنبهء اين هفته نوبت سومين گزارش «وضعيت اتحاديه»ی آقای باراک حسين اوباما بود و او نيز هيچ لحظه ای از سخنرانی خود را وقف نکته ای جز اينکه ثابت کند که «من شايستهء انتخاب مجددم» نکرد. نود و پنج در صد از اين گزارش به اوضاع اقتصادی امريکا اختصاص داشت و آقای اوباما همهء هنر سخنوری خود را بکار برد تا رأی دهندگان را قانع کند که سياست های اقتصادی او در سه سال گذشته درست و مؤثر بوده و کشور تازه دارد خود را از منجلاب اقتصادی ِساخته شده به دست کابينهء قبلی بيرون می کشد و حق آن است که ملت امريکا، با انتخاب مجدد او، اجازه ندهند که همه چيز به دوران قبلی، که تحت سيطرهء «جمهوریخواهان» بود، برگردد و حاصل کوشش های سه سال بر باد رود.
به همين دليل، در اين سخنرانی، «سياست خارجی» کمترين جا را اشغال کرده بود و آنچه او در اين زمينه گفت، بخصوص تا آنجا که به کشور ما مربوط می شد، سخنانی تکراری بشمار می رفت که فقط برای «خالی نبودن عريضه» ادا می شدند. من اين اشارات مربوط به کشور خودمان را در چند مورد قابل بررسی می دانم:
الف: ايران منزوی ترين کشور جهان است
ب: امريکا و متحدانش بيشترين فشارها را بر ايران وارد می سازند
پ: هدف اين فشارها وادار کردن حکومت اسلامی به تغيير مواضع نامطلوب خويش است
ت: محتوای اين «مواضع نامطلوب» کلاً به مسئله اتمی شدن رژيم ايران بر می گردد
ث: اگر رژيم از اين کار دست بکشد می تواند به جمع خانوادهء ملل برگشته و از انزوا خارج شود
ج: در اين مورد آقای اوباما «همهء گزينه» ها را روی ميز خود نگاه داشته است
چ: و امريکا با تمام قوا از موجوديت اسرائيل حفاظت خواهد کرد.
چنانکه می بينيد، در گزارش «وضعيت اتحاديه»ی امسال آقای اوباما ديگر اشاره ای به وضعيت حقوق بشر در ايران، سرکوب مخالفان، و محروم کردن شهروندان ايرانی از حقوق روزمرهء خود وجود نداشت و کل مسئلهء امريکا با رژيم به ماجرای اتمی تقليل يافته بود. اين دو نکته را که کنار هم بگذاريم روشن می شود که آقای اوباما معتقد است که اولويت «منافع ملی» و خواست های امريکا از حکومت اسلامی فقط با مسئلهء اتمی ارتباط دارد و اگر هم می گويد که «همهء گزينه ها روی ميز است» اشارهء سخن اش به همهء گزينه هائی است که می توانند رژيم را از رسيدن به سلاح اتمی بازدارند و، لذا، اگر رژيم از اين ماجراجوئی دست بردارد قادر خواهد بود که «به جمع خانوادهء ملل» برگردد.
البته آقای اوباما چند شعار توخالی هم سر داد که از يکسو در تنافر کامل با آنچه در مورد ايران می گفت قرار داشتند و، از سوی ديگر، مدعی آن بودند که امريکا شديداً در فکر گسترش «ارزش» هائی است که اين کشور را به موقعيت کنونی اش رسانده اند؛ شعارهائی که بخشی از گزارش «وضعيت اتحاديه» را به انشاء های کودکان شبيه می ساخت.
اما پيش از اينکه به ابعاد ديگر همين اشارات ساده بپردازم، بهتر است اين نکته مطرح کنم که اگر تنها «حل مسئلهء اتمی» در مد نظر آقای اوباما و کابينه اش باشد می توان دريافت که او حاضر است تا، در صورت کنار گذاشتن پروژهء اتمی شدن، با همين رژيم کنار بيايد. از سوی ديگر، اگر رژيم اين پروژه را نه برای دستيابی به سلاح هسته ای در راستای بکار بردن آن، بلکه برای داشتن مهره ای به هنگام معامله با امريکا مطرح کرده باشد، از طريق اين پيام در می يابد که تاکتيک اش کار کرده است و اکنون می تواند با کنار گذاشتن مليح اين پروژه استمرار خود را بيمه کند. بدينسان، آقای اوباما، بار ديگر، امتياز مهمی را به حکومت اسلامی باخته است.
در عين حال روشن است که «نگه داشتن همهء گزينه ها بر روی ميز» به معنی سرگردانی و بی تصميمی آقای اوباما و کابينه اش نيز هست و اگرچه برای خيلی ها که نگران دخالت امريکا در پايان دادن به عمر رژيم اسلامی اند خبر از آن دارد که، متأسفانه، «گزينهء حملهء نظامی» هنوز کنار گذاشته نشده است، اما برای آنان که دل به همين دخالت بسته اند نيز جائی بزرگ را برای اميدواری باز می گذارد تا «احمد چلبی» های ايرانی دل خوش از اين باشند که اگر دری به تخته بخورد و حکومت اسلامی ديوانگی کند و تن به سازش ندهد بالاخره روزی گزينهء نظامی اولويت يافته و جاده صاف کن رسيدن آنان به قدرت خواهد شد.
پس، می توان صحنهء شطرنجی را مجسم کرد که در يک سويش آقای اوباما نشسته است و در سوی ديگرش آقای خامنه ای. اما مهره های اين شطرنج را چه تشکيل می دهند؟ پاسخ من آن است که در اين ميانه اين مردم ايرانند که حکم مهرهء شطرنج را يافته و، در هر حرکت طرفين، تعدادی از خود و توانائی های خويش را از دست می دهند. آقای اوباما تحريم می کند، دودش به چشم مردم می رود؛ آقای خامنه ای تهديد می کند، فرزندان ايران زير دست و پا له می شوند. و اين شطرنج می تواند تا از دست رفتن آخرين مهره ها نيز ادامه پيدا کند. نطق آقای اوباما تنها حرکتی کوچک و تکراری در اين بازی محسوب می شود و بيشتر خبر از بن بست دارد تا راه حل.
اما آن عاملی که در اين ميانه مفقود است به غيبت ارادهء همين مهره های شطرنج مربوط می شود که اگرچه بعنوان مهره بکار گرفته می شوند اما، در واقعيت، آدم های پير و جوان و با پوست و گوشت و استخوانی هستند که در اين بازی مخوف هر روز لاغرتر، کم بنيه تر و بی چاره تر می شوند. اگر مهره های شطرنج نمی توانند عليه بازيکنان کاری کنند و سربازها و اسب ها و فيل هاشان صرفاً به ارادهء آنان کشته و از ميدان خارج می شوند، در «شطرنج سياسی» مهره ها نيز می توانند ـ اگر بشود يا بخواهند ـ تن به بازی گرفتن ندهند و از تحليل رفتن قوای خود جلوگيری کنند. پس اگر آقای اوباما به آنها بصورت مهره هائی قابل مصرف می نگرد، و اگر آقای خامنه ای از به کشته دادن و نابودی آنها ابائی ندارد، اين «مهره ـ آدم ها» می توانند خود نيز نقشی جديد را در بازی بر عهده گرفته و حواس دو بازيگر را بهم ريخته و زمام کار را خود به دست گيرند.
اما، می دانيم که اگرچه دو سال پيش مردم ايران بصورت آدميانی مدرن و رزمنده و خواستار حقوق بشر و دموکراسی در صحنهء شطرنج عمل کرده و خواب شطرنج بازان را آشفته ساختند، اکنون بنظر می رسد که رفته رفته به مردمی مستأصل، تن داده به «سر نوشت های از پيش تعيين شده» و آدميانی منفعل تبديل گشته اند.
حال اگر تصويری که رسم می کنم شباهتی واقعی به اوضاع کشورمان داشته باشد، آنگاه لازم است تا از خير گزارش «وضعيت اتحاديه» ی آقای اوباما گذشته و، با کنار نهادن نقش بيگانه در تعيين سرنوشت کشورمان، به مردمی بيانديشيم که دو سال پيش دولتی خوش درخشنده اما مستعجل داشتند. در اين انديشيدن، وظيفهء ما تحليل دلايل انفعال مردم ايران و، بر اساس آن تحليل، يافتن راه حل هائی برای خروج از بن بست کنونی است. بخصوص که «انفعال» هيچ گاه به معنای پايان گرفتن هيچ ماجرائی نيست و تنها ظهور و بروز خشم ها و انرژی های انباشته شده را به تأخير می اندازد. کشور ما هم اکنون بصورت ساختمانی در آمده است که آن را غرق بنزين کرده باشند و، در نتيجه، زدن جرقهء کبريتی می تواند آن را در احتراقی بزرگ بسوزاند. فراموش نکنيم که تمام آنچه امروز «بهار عربی» خوانده می شود با جرقهء کبريت آن جوان تونسی آغاز شد؛ همانگونه که آن نامهء کذائی در مورد خمينی در سال 56 نيز آغاز روندهائی سلسله وار را کليد زد که يک سال بعد به فروپاشی رژيم سلطنتی ايران انجاميد.
اما پرسش آن است که چرا رهائی از وضعيتی منفعلانه بايد با احتراق و آتش سوزی همراه باشد؟ چگونه می توان با پرداخت کمترين هزينه ها و ضايعات از بن بست کنونی خارج شد؟ چگونه می توان به آقای خامنه ای گفت که دست يابی واقعی يا قلابی و مجازی شما به اسلحهء اتمی نيز نمی تواند بيمه گر عمر شما و مداوم کنندهء اقتدارتان باشد؟ چگونه می توان به آقای اوباما حالی کرد که نمی توان به اين آسانی بر سر زندگی و حيثيت يک ملت دست به اعمالی غیر مسئولانه و ماجراجويانه زد؟
پاسخ من به همهء اين پرسش ها دو گانه است. نخست اينکه تنها لازم است بخشی از اين جمعيت منفعل از حالت انفعالی خارج شده و فعالانه در راستای شرکت در سرنوشت کشور دست بکار شود. اين خروج از انفعال می تواند همان جرقهء کبريت باشد. اما اين نکته نيز آشکار و بديهی است که يک چنان «بخش» توانائی نمی تواند در زير سايهء سرکوب وحشيانهء حکومت کنونی کاری انجام دهد. هم اکنون همهء رهبران بالقوه ای که می توانند بديلی را در برابر حکومت اسلامی بنشانند در زندان های بيرونی و خانگی اسيرند و در يک قدمی تشديد شکنجه های هولناک قرار دارند و، در عين حال، ده ها بار، به زبان های مختلف، برای «مردم اين سوی ديوار» پيغام فرستاده اند که: «ما همه کرديم کار خويش را / تو هم ای خواجه بجنبان ريش را!»
پاسخ دوم من به ادامهء روحيهء «دائی جان ناپلئونی» در ما اشاره دارد. اگر ما خود را مسئوول امور کشور خود می دانستيم؛ اگر اعتقاد داشتيم که هم اکنون وظيفه ای تاريخی بر گردهء ما نهاده شده، و اگر يقين داشتيم که دخالت سازمان يافتهء ما می تواند در تعيين وضعيت آيندهء کشورمان مؤثر باشد، هرگز با اين همه اميد پای صحبت آقای اوباما نمی نشستيم و انتظار آن را نمی کشيديم که شايد او دهان باز کند و راه حل خروج از بن بست را به مردم کشورمان هديه دهد. همانگونه که اگر متحد و منسجم بوديم آقای اوباما نمی توانست به اين راحتی از کنار همهء مشکلات ايران بگذرد و آنها را به مسئلهء اتمی تقليل دهد.
باری، از نظر من، تفسير ايران مدار ِ گزارش «وضعيت اتحاديه» ی آقای اوباما نمی تواند ـ و نبايد ـ حاصل ديگری داشته باشد جز اينکه بفهميم و بدانيم که ايرانيان خارج کشور تنها عواملی هستند که می توانند کل ساختار معادلهء کنونی را تغيير داده و با شرکت در اتحادهای وسيع خود همان نيروی منسجمی را فراهم آورند که در حال حاضر در محاسبات متقابل «اوباما ـ خامنه ای» عنصر مفقوده محسوب می شود.

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 7:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

.flickr.com/photos/iran


Flickr: Iran Briefing’s Photostream

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 7:04 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سه جریان و دو سیاست در یک حزب

سه جریان و دو سیاست در یک حزب

علی امینی نجفی

پژوهشگر مسائل فرهنگی

به روز شده: 18:31 گرينويچ – جمعه 27 ژانويه 2012 – 07 بهمن 1390

فیسبوک
تویتر
سهیم کنید
ارسال صفحه
چاپ مطلب

رادمنش و اسکندری

رضا رادمنش و ایرج اسکندری از اولین موسسان حزب توده ایران بودند

پس از اشغال ایران و برکناری رضاشاه پهلوی در سوم شهریور ۱۳۲۰ فرمان عفو عمومی داده شد و زندانیان سیاسی آزاد شدند. گروهی از مبارزان چپ، که از شرایط پرالتهاب جامعه شور و شوق بیشتری یافته بودند، پس از آزادی از زندان یا بازگشت از تبعید، بی‌درنگ به تشکیل سازمانی برای مبارزه سیاسی اقدام کردند. بیشتر این افراد به زودی از تشکیل گروهی به نام «حزب کمونیست» منصرف شدند، به چند دلیل: در ایران پیش از این حزبی به این نام به وجود آمده، اما توفیق زیادی نیافته بود. به علاوه، به دلیل «قانون منع مرام اشتراکی» که در خرداد ۱۳۱۰ تصویب شده بود، از فعالیت آن حزب جلوگیری شده و رهبران آن به سرنوشتی تلخ دچار شده بودند.

مبارزان نسل تازه، با توجه به شرایط جامعه، برای حزبی با رنگ و نشان کمونیستی شانس زیادی نمی‌دیدند؛ آنها برای نفوذ وسیع در جامعه، به نوعی فعالیت جبهه‌ای و همکاری با افراد و جریان‌های غیرکمونیست گرایش داشتند. در سطح جهانی نیز اتحاد شوروی (سابق)، تنها کشور سوسیالیستی جهان، در پیکار با فاشیسم به اتحاد با قدرت‌های غربی روی آورده بود، و در همه جا، از اروپای غربی تا چین، کمونیست‌ها در ائتلاف با احزاب و گروه‌های «ملی» جبهه‌های ضدفاشیستی تشکیل داده بودند.
مطالب مرتبط

حزب توده و مسئله خیانت
نبرد روحانیت و حزب بر سر توده مردم
احسان طبری، متفکری خلاق یا نظریه پرداز باورهای جزمی؟

لینک‌های مرتبط
موضوعات مرتبط

گزیده ها

بدین سان تشکیل حزبی مترقی با شرکت عناصر «ملی» زیر رهبری کمونیست‌ها، با خواست و برنامه «اتحاد شوروی» همساز بود. گفته می‌شود که مقامات اتحاد شوروی به «دوستان» خود در ایران فرمان یا «اندرز» داده بودند که از تشکیل جریانی جداگانه با برچسب کمونیستی صرف نظر کنند و با سایر «نیروهای ملی و مردمی» همکاری نشان دهند.
پایه‌گذاری حزبی دموکراتیک و مردمی
سلیمان میرزا

چند شخصیت سرشناس «ملی» مانند سلیمان میرزا که کمونیست نبودند، اما به گرایش‌های چپ و علاقه به اتحاد شوروی شهره بودند نیز در پایه گذاری حزب سهیم بودند

درباره گردهمایی‌های اولیه برای تأسیس حزب، گزارش‌های متفاوتی وجود دارد. ظاهرا طی جلساتی در هفتم، دهم و هفدهم مهرماه ۱۳۲۰ گروهی پایه‌گذاری شد و به پیشنهاد ایرج اسکندری «حزب توده» نام گرفت. گفته می‌شود که جلسه هفتم مهر که نزدیک سی نفر در آن شرکت کردند، بیشتر برای آشنایی بوده است.

بیشتر کسانی که در تاریخ حزب توده کنکاش کرده‌اند، پایه‌گذاران را به طور عمده از سه گروه دانسته‌اند:

– اکثر «گروه ۵۳ نفر» که به همراه دکتر تقی ارانی از سال ۱۳۱۶ به زندان افتاده بودند. بیشتر این افراد در دهه سوم زندگی خود بودند، اما برخی نیز بسیار جوان بودند؛ برای نمونه احسان طبری در زمان دستگیری دانشجویی ۲۱ ساله بود و در زمان آزادی از زندان و تأسیس حزب تنها ۲۵ سال داشت.

– گروه دوم کمونیست‌های قدیمی بودند که گاه در زندان با گروه ۵۳ نفر برخورد داشتند، مانند جعفر پیشه‌وری، رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و آرداشس (اردشیر) آوانسیان. آنها ارتباط مستقیمی با گروه ۵۳ نفر نداشتند و به مناسبت‌های گوناگون، بیشتر در همکاری با ارگان‌های وابسته به شوروی، گرفتار شده، به زندان یا تبعید افتاده بودند.

– گروه سوم، چند شخصیت سرشناس «ملی» مانند سلیمان میرزا و شمس زنجانی، که کمونیست نبودند، اما به گرایش‌های چپ و علاقه به اتحاد شوروی شهره بودند.

در نشست هفتم مهرماه سلیمان محسن اسکندری معروف به «سلیمان میرزا»، از رجال متجدد و آزادیخواه و عموی ایرج اسکندری، موافقت کرد که رئیس یا «صدر حزب» باشد. در جلسه‌ای به تاریخ دهم مهر، با حضور بیش از هشتاد نفر از تلاشگران، حزب رسمیت یافت.

احتمال می‌رود که یک هفته بعد، یعنی در جلسه ۱۷ مهر بود که اساسنامه و مرامنامه حزب به تصویب جمع رسید. گفته می‌شود که اساسنامه حزب را جعفر پیشه‌وری، کمونیست با سابقه و صدر بعدی «فرقه دموکرات آذربایجان»، تهیه کرد و مرامنامه حزب را پیشه‌وری و ایرج اسکندری به اتفاق نوشتند.

نخستین برنامه حزب سرشتی مردمی و دموکراتیک دارد و بر چند نکته تکیه می‌کند: دموکراسی، با هدف جلوگیری از بازگشت «دیکتاتوری رضاشاه»، استقلال ملی به معنای مبارزه با استعمار، دفاع از زحمتکشان با هدف ریشه‌کن کردن فقر و محرومیت. حزب خود را جریانی اصلاح‌طلب، پای‌بند به مبارزه مسالمت‌آمیز و موازین قانونی معرفی می‌کند.

از آغاز برخی از عناصر مارکسیست از تشکیل چنین جریانی ناخرسند بودند. آنها خواستار حزبی کمونیستی با تعاریف مشخص لنینی بودند که اصل محوری آن «مبارزه طبقاتی» است. به علاوه آنها خواهان رابطه‌ای نزدیک‌تر با «کمونیسم بین‌الملل» بودند.
‹اتحاد شوروی: دژ سوسیالیسم›
استالین

لنین همیشه از «رسالت بین‌المللی» کمونیست‌ها سخن می‌گفت.جانشین او استالین، از احزاب کمونیست سایر کشورها انتظار داشت که وظیفه مبرم دفاع از دژ پرولتاریای پیروزمند را برعهده بگیرند

انقلاب اکتبر به رهبری لنین، با برچیدن رژیم تزاری و برقراری نظامی سوسیالیستی، مژده داده بود که ظلم و بیداد را برای همیشه ریشه‌کن کرده و قدرت زحمتکشان را بر زمین مستقر ساخته است. «حکومت شوراها» با لغو تمام قراردادهای غیرعادلانه روسیه با ایران، همدلی بیشتر روشنفکران و رجال آزادیخواه ایران را برانگیخته بود. پایداری خیره‌کننده ارتش سرخ در برابر ماشین نظامی هیتلر نیز بر حیثیت و جاذبه شوروی افزوده بود.

در فضای پرامیدی که با سقوط رضا شاه پدید آمده بود، برای بیشتر روشنفکران ایرانی هواداری از اتحاد شوروی نه تنها با علایق ملی هیچ تضادی نداشت، بلکه با آن همسو نیز بود. به باور آن روز آنها، شوروی در پیکار با استعمار و استثمار، در کنار ملت‌های ضعیف و ستمدیده قرار داشت.

اما کسان دیگری نیز به صفوف حزب توده وارد شدند که شوروی را قبله‌گاه «انترناسیونالیسم پرولتری» می‌دانستند. برای آنها، به پیروی از لنین، «منافع ملی» امری ارتجاعی و «خرده‌بورژوایی» بود. آنها حزب توده را تنها «شاخه ایرانی کمونیسم بین‌المللی» می‌دیدند و برای آن جز پیروی از سیاست و عمل اتحاد شوروی وظیفه‌ای نمی‌شناختند.

لنین همیشه از «رسالت بین‌المللی» کمونیست‌ها سخن می‌گفت. او کمونیست‌های همه کشورها را به جدایی از احزاب سوسیال دموکرات «ملی» و پیوستن به «کمینترن» تشویق کرد. جانشین او استالین، سراپا در سیاست تنگ ناسیونالیستی فرو رفته بود، اما از احزاب کمونیست سایر کشورها انتظار داشت که شعبه‌های گوناگون «کمینفرم» باشند، که به زعم او: «وظیفه مبرم آنها دفاع از دژ پرولتاریای پیروزمند است».
از همبستگی تا وابستگی

«در حزب هزاران روشنفکر و کارگر و نظامی گرد آمدند که بیشتر آنها هدفی جز خدمت به جامعه نداشتند. از دستاوردهای بزرگ حزب در نوگرایی جامعه، پیشرفت فرهنگی و بالا بردن آگاهی سیاسی ستایش می‌شود. اما نکته اساسی این است که این حزب در بزنگاه‌های تاریخی همواره در راهی متضاد با منافع مردم ایران گام برداشت.»

برداشت دوگانه از «انترناسیونالیسم» به گفته ایرج اسکندری، سرچشمه دو سیاست متفاوت بوده است، «دو سیاست که کاملا تمام تاریخ حزب را تحت‌الشعاع قرار داده است». (خاطرات، چاپ ایران، ص ۵۹۰) همین نزاع گاه آشکار و اغلب پنهان بود که سرنوشت حزب را رقم زد، آن را از حزبی بزرگ و مردمی به جریانی بدنام و بی‌ریشه بدل ساخت.

اسکندری دو برداشت از انترناسیونالیسم را چنین توضیح می‌دهد: «از اول ایجاد حزب، دو خط موازی هم وجود داشته است: یکی خط کامبخش است و نام دیگری را می‌گذاریم خط رادمنش. من خودم را هم جزو خط رادمنش حساب می‌کنم… ما شوروی را به عنوان اولین کشور سوسیالیستی، کشور لنینی، کشوری که به انقلاب جهانی کمک می‌کند، بالاخره کشوری که بزرگترین نقش را در مبارزه ضدامپریالیستی عظیمی که در مقیاس جهانی بازی می‌کند، تلقی کرده‌ایم. ولی این که هرچه شوروی می‌گوید درست است، ما هیچوقت آن را قبول نکرده‌ایم. نه رادمنش قبول کرد و نه من. من این را صریحا به شما می‌گویم.» (خاطرات، چاپ ایران، ص ۳۷۲)
بزنگاه‌های تاریخی

حزب توده در دو مرحله از تاریخ معاصر ایران نقشی برجسته ایفا کرد: از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ و از آغاز ۱۳۵۸ تا پایان ۱۳۶۱. در این دو مرحله به کلی متفاوت، حزب به دهها اکسیون سیاسی و اجتماعی دست زد. در حزب هزاران روشنفکر و کارگر و نظامی گرد آمدند که بیشتر آنها هدفی جز خدمت به جامعه نداشتند. از دستاوردهای بزرگ حزب در نوگرایی جامعه، پیشرفت فرهنگی و بالا بردن آگاهی سیاسی ستایش می‌شود. اما نکته اساسی این است که این حزب در بزنگاه‌های تاریخی همواره در راهی متضاد با منافع مردم ایران گام برداشت، و علت آن چیزی جز این نبود که حزب «در تحلیل نهایی» منافع اتحاد شوروی را بر منافع ملی برتری می‌داد.
شوروی و ‹منافع استعماری›

با پایان گرفتن جنگ جهانی دوم و خروج تدریجی نیروهای متفقین از ایران، اتحاد شوروی در بیرون بردن نیروهای خود از شمال کشور، جدیت نشان نمی‌داد. در برابر اعتراض دولتمردان ایران، که طبق توافق کنفرانس تهران (۱۹۴۳) خروج نیروهای شوروی را تا مارس ۱۹۴۶ خواستار بودند، حزب توده که تا حد زیادی به برکت حضور شوروی رشد کرده بود، به ادامه اشغال کشور اعتراضی نداشت.

شوروی با تعلل و اهمال در ترک ایران، دو هدف اصلی را دنبال می‌کرد: نخست آن که امیدوار بود، در بخش‌هایی از ایران، پیش از همه در آذربایجان، پایگاه‌هایی وابسته به خود تأسیس کند، و دیگر آن که با اعمال فشار بر دولت مرکزی امتیازات مادی کسب کند.

سیاست حزب توده در آغاز سمت‌گیری «ضداستعماری» ‌آشکاری داشت. روزنامه «رهبر» ارگان کمیته مرکزی حزب در ۱۷ اسفند ۱۳۲۲ در سرمقاله‌ای نوشت: «ما دوستی خود را چه با بریتانیا و چه با شوروی، مشروط به یک شرط می‌کنیم، و آن این که این دولت‌ها منافع خود را در حدود منافع ملی ما، در حدود ارتقا و سعادت عمومی ما حفظ کنند… ما هر روز که احساس کنیم همسایه شمالی ما برخلاف تصور ما می‌خواهد در ایران منافع استعماری برای خود فرض نماید، یا قصد داشته باشد که رژیم خود را به زور بر ملت ایران تحمیل کند، یا بخواهد ایران را منضم به خاک خود سازد، ما با این روش‌ها سخت مبارزه خواهیم کرد.»
تشکیل و تحمیل ‹فرقه دموکرات›

«با آمدن فرقه در داخل حزب، کمیته مرکزی ما به تدریج ماهیت اصلی خود را از دست داد. کم کم وضعش به جایی رسید که آن حالت استقلال نسبی که اعضای آن داشتند و شخصیتی که دارا بودند، کم کم از آنها گرفته شد.»

ایرج اسکندری

زمامداران شوروی حمایت از «جنبش آزادی‌خواهی آذربایجان» را وظیفه انترناسیونالیستی خود می‌دانستند. میرجعفر باقروف، رهبر حزب کمونیست آذربایجان شوروی که بعدها به اتهام «خیانت» تیرباران شد، آشکارا از آزادی «آذربایجان جنوبی» سخن می‌گفت. به نوشته یک منبع روسی: «در ششم ژوئیه ۱۹۴۵ دفتر سیاسی کمیته مرکزی اتحاد جماهیر شوروی قرار محرمانه‌ای صادر کرد تحت عنوان: تدابیر لازم در مورد سازماندهی جنبش‌های جدایی‌خواهانه در آذربایجان جنوبی و سایر شهرهای ایران.»

برای پیشبرد این سیاست، تشکیل «فرقه دموکرات» در آذربایجان پیش‌بینی شده بود. اسناد نشان می‌دهد که برنامه سیاسی فرقه، نظامنامه داخلی، چارچوب تشکیلاتی و حتی ترکیب رهبری آن در مسکو تنظیم شده بود.

مقامات اتحاد شوروی به حزب فشار آوردند که سازمان ایالتی نیرومند حزب در آذربایجان منحل شود و اعضای آن به فرقه بپیوندند. اعضای کمیته مرکزی حزب که از اهداف واقعی و پنهان فرقه آگاهی داشتند، با این خواسته مخالفت کردند. آنها در نامه‌ای مخفیانه به سران اتحاد شوروی، مخالفت خود را با اقدامات فرقه ابراز داشتند.

در نامه سران حزب آمده است: «ابراز تنفر محافل آزادیخواه و حتی چپ از فرقه دموکرات آذربایجان ادامه دارد. با وجود این که اتحاد شوروی به اصل تمامیت ارضی ایران احترام می‌گذارد، تشکیل فرقه دموکرات و ادامه سیاست آن به محبوبیت شوروی در ایران لطمه میزند…. سیاستی که اتحاد شوروی در دو هفته اخیر اتخاذ کرده است، جنبش مردمی را مورد تهدید قرارمی‌دهد… اکثر این اقدامات غیراصولی در آذربایجان بدون اطلاع کمیته مرکزی حزب توده و بدون مشورت با آن صورت می‌گیرد. یکی از بزرگترین ضربه‌ها به حزب توده همین دخالت نمایندگان اتحاد شوروی است که در اکثر موارد با استفاده از قدرت خود به اعتبار مسئولان حزب ما آسیب می‌زند.»

به رغم این دیدگاه و سیاست روشن، نه تنها سازمان ایالتی حزب در آذربایجان یکسره در اختیار فرقه قرار گرفت، بلکه به همت و ابتکار افرادی مانند عبدالصمد کامبخش، برخی از نیروهای موثر حزبی از سراسر ایران برای یاری به «فرقه» اعزام شدند.

همین ترفند سالها بعد به گونه‌ای دیگر پیاده شد. در نشستی به نام «کنفرانس وحدت» که در سال ۱۳۳۹ برگزار شد، اتحاد شوروی، عده‌ای از رهبران «فرقه» را به کمیته مرکزی حزب وارد کرد، هرچند بیشتر سران حزب با این تصمیم مخالف بودند. ایرج اسکندری در این باره گفته است: «با آمدن فرقه در داخل حزب، کمیته مرکزی ما به تدریج ماهیت اصلی خود را از دست داد. کم کم وضعش به جایی رسید که آن حالت استقلال نسبی که اعضای آن داشتند و شخصیتی که دارا بودند، کم کم از آنها گرفته شد.» (خاطرات ص۳۰۸ )
امتیاز نفت شمال

اتحاد شوروی، به ویژه در سالهای جنگ جهانی دوم، در پی منابع تازه سوخت و انرژی بود. در برابر امپراتوری بریتانیا که ذخایر نفت جنوب ایران را زیر کنترل داشت، اتحاد شوروی بر آن بود که در شمال ایران مزایایی انحصاری کسب کند. در شرایط حضور «ارتش سرخ» در ایران، کارشناسان شوروی از نیمه سال ۱۹۴۳ عملیات گسترده‌ای را برای کشف ذخایر نفتی در شمال ایران شروع کرده، به دنبال کسب امتیاز بودند.

در همین دوران نخستین تلاش‌ها برای ملی کردن صنعت نفت به ابتکار دکتر محمد مصدق شروع شد. در میان اعضای حزب، که بیشتر آنها افرادی میهن‌دوست بودند، کمتر کسی با این خواست ملی مخالفت داشت. رضا رادمنش، یکی از رهبران اصلی حزب، از «منع اعطای هر امتیازی به بیگانگان» سخن گفته بود. ایرج اسکندری در خاطرات خود می‌گوید: «موقعی که آمریکایی‌ها در سال ۱۳۲۳ با دولت ساعد مشغول مذاکره برای به دست آوردن امتیاز نفت بودند، رادمنش از طرف فراکسیون هشت نفری توده، مخالفت حزب توده را با اعطای هرگونه امتیازی اعلام داشت. ولی پس از آمدن کافتارادزه (معاون وزارت خارجه شوروی) و طرح مسئله امتیاز نفت شمال از طرف این دولت، حزب توده و فراکسیون مجلس به دفاع از امتیاز پرداخت.» (خاطرات، ص ۲۹)
مصدق

حزب توده، ماهیت دولت مصدق را «بورژوا لیبرال» ارزیابی کرده و آن را «جاده صاف‌کن امپریالیسم آمریکا» دانسته بود

یکی از رساترین صداها در این میان از آن احسان طبری بود که آشکارا از اعطای امتیاز به شوروی دفاع کرد. او نوشت: «باید معترف باشیم که شوروی در ایران منافع جدی دارد. باید به این حقیقت پی برد که مناطق شمالی ایران در حکم حریم امنیت شوروی است.» (مردم برای روشنفکران، آبان ۱۳۲۳)

با سیاست زیرکانه احمد قوام، اتحاد شوروی در دستیابی به هر دو هدف شکست خورد و ننگ این اقدامات برای حزب توده ماند. با حمله ارتش، در آذربایجان هزاران نفر کشته شدند، بیشتر سران و فعالان فرقه به شوروی گریختند. با عقب‌نشینی نیروهای شوروی، بساط فرقه به سرعت فرو ریخت. این ماجرا حزب را به بحرانی عمیق فرو برد که سرانجام آن انشعاب و جدایی بود.
کارشکنی در برابر مصدق

با رشد نهضت ملی به رهبری مصدق، حزب توده از هیچ کارشکنی و توطئه‌ای علیه دولت او باز نایستاد. حزب دستکم تا مقطع قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ بیرحمانه به مصدق و سیاست او حمله می‌کرد. حزب توده، ماهیت دولت مصدق را «بورژوا لیبرال» ارزیابی کرده و آن را «جاده صاف‌کن امپریالیسم آمریکا» دانسته بود.

دشمنی حزب با مصدق نیز، علاوه بر تحلیل‌های خام ایدئولوژیک، تا حد زیادی از سیاست اتحاد شوروی برمی‌خاست، که به تجربه دریافته بود از دولتی با بنیادهای ملی نمی‌تواند امتیاز بگیرد. مصدق در مورد مخالفت با امتیاز شیلات سرسختی خود را در این امر نشان داده بود. او به دولت شوروی پیام داده بود که می‌تواند مانند یک خریدار عادی برای خرید نفت ایران اقدام کند و با دولت قرارداد ببندد، اما تا وقتی او بر سر کار است هرگز به شوروی امتیازی داده نخواهد شد.

برخی از پژوهشگران بی‌عملی و عدم‌تحرک حزب توده در جریان کودتای ۲۸ مرداد را ناشی از توافق ضمنی شوروی با کودتا دانسته‌اند. هر انگیزه‌ای که در میان باشد، حزب توده که مدعی بود «هر کودتایی را به ضدکودتا بدل می‌کنیم»، تماشاگر خونسرد وقایع آن روز باقی ماند.

یکی از پژوهشگران معتقد است که حزب توده در اساس آن ارزشی را برای دولت مصدق قائل نبود که در ۲۸ مرداد بخواهد خود را به زحمت و نیروهای خود را به خطر اندازد. تازه بعد از کودتا و آشکار شدن ابعاد وحشتناک آن بود که حزب به ارزش دولت مصدق پی برد، و سعی کرد بی‌عملی خود را توجیه کند، یا با تحریف واقعیات، اعمالی را به خود نسبت دهد که هرگز انجام نداده بود. (عبدالله برهان، کارنامه حزب توده، جلد دوم، برگهای ۱۴۸ تا ۱۷۶)
تسخیر کامل رهبری حزب توده

نورالدین کیانوری، به مدت چهار سال تمام امکانات و تبلیغات حزبی را به سوی سیاستی سوق داد که تمام برخوردهای داخلی و کشمکش‌های واقعی را به «مبارزه با امپریالیسم آمریکا» کاهش می‌داد

مقامات اتحاد شوروی برای تسخیر کامل حزب و تبدیل آن به آلت دست خود، به دو شگرد دست زدند: نخست تقویت عناصر طرفدار شوروی در داخل حزب تا آنجا که این افراد رهبری را به طور کامل قبضه کنند. شگرد دیگر آنها کنار زدن افراد نسبتا مستقل و باشخصیت در رهبری بود.

در اولین کنگره (۱۳۲۳) مارکسیسم – لنینیسم، جهان‌بینی حزب شناخته شد. با این گام، عناصر دست‌آموز می‌توانستند به نام تماس با «کمینترن»، با ارگان‌های اطلاعاتی شوروی «همکاری» داشته باشند.

پس از نیمه بهمن ۱۳۲۷ که بیشتر اعضای برجسته رهبری حزب، ایران را ترک کردند، زمام امور به دست کسانی افتاد که برای استقلال حزب ارزشی قائل نبودند.

با کودتای ۲۸ مرداد و نابودی تشکیلات حزب در ایران، بخشی از رهبری که از سرکوب جان به در برده بود، در «بلوک شرق» مستقر شد. در دوران دراز مهاجرت، بسیاری از رهبران و کادرهای حزب، اگر روزگاری آرمان و ایمانی داشتند، رفته رفته به کارمندان حقوق‌بگیر ادارات شوروی بدل شدند.

با طرد یا انزوای عناصر نسبتا مستقل، حزب توده به صورت یک حزب تمام‌عیار استالینی در آمد: حزبی هوادار «دیکتاتوری پرولتاریا»، و مخالف آزادی و حقوق بشر به عنوان «ارزش‌های بورژوایی». حزب طی چندین دهه در هر فرصت وفاداری خود را به ایدئولوژی، تاکتیک‌های تبلیغاتی و خط مشی «احزاب برادر» اعلام می‌کرد.

ایرج اسکندری در این باره توضیح می‌دهد: «آن جریانی که از همان ابتدا در حزب، از زمانی که کامبخش وارد حزب شده بود، به وجود آمده بود، آن جریان روز به روز قوت و قدرت بیشتری پیدا کرد؛ آن جریان از یک خطی حرکت می‌کرد که به کلی با نظرات و خطی که من داشتم، و تا اندازه‌ای رادمنش هم تعقیب می‌کرد، منافات داشت…» (خاطرات، چاپ ایران، ص ۲۸۱)

پلنوم شانزدهم حزب که در کوران انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ صورت گرفت، آخرین نشانه‌های استقلال حزب توده را نابود کرد. بابک امیرخسروی در این باره گفته است: «در آستانه انقلاب بهمن که بازگشت حزب توده به کشور به واقعیت تبدیل می‌شد، دستگاه رو به فساد شوروی به فرد کاملا مورد اعتماد و فرمانبر و در عین حال کاردانی احتیاج داشت تا در رأس حزب قرار بگیرد و سیاست و منافع و نیازهای وی را بی کم و کاست دنبال کند… کیانوری برای چنین مأموریت و مسئولیتی مناسب‌ترین فرد بود… بدین سان مقامات شوروی با شتاب و با زیر پا گذاشتن همه موازین اخلاقی و حتی اساسنامه حزب توده ایران، با کارگردانی یک مهره سرسپرده دیگر، غلام‌یحیی دانشیان، ترتیب برانداختن اسکندری و دبیر اولی کیانوری را فراهم کردند.»

نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب پس از انقلاب، به مدت چهار سال تمام امکانات و تبلیغات حزبی را به سوی سیاستی سوق داد که تمام برخوردهای داخلی و کشمکش‌های واقعی را به «مبارزه با امپریالیسم آمریکا» کاهش می‌داد. این سیاست اگر برای مردم ایران هیچ سودی نداشت، برای رقبای جهانی امریکا بسیار سودمند بود.
سایت فارسی بی‌بی‌سی در هفتادمین سال آغاز فعالیت حزب توده ایران مجموعه یادداشت‌ها و مطالبی را منتشر می کند.

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 9:26 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نس پارسا بناب- دو نمونه از پدیده های جهانی شده در مسیر حرکت جهانی

نس پارسا بناب- دو نمونه از پدیده های جهانی شده در مسیر حرکت جهانی سرمایه- بخش دوم و پایانی
پرينت گرفتن
۰۶,۱۱,۱۳۹۰

parsabonab younes 24012012بخش دوم و پایانی:جهانی گرائی روسپیگری در فاز فعلی گلوبالیزاسیون

• در بخش اول این نوشتار به جهانی گرائی پدیده ی شکنجه جنسی (تجاوز) در زندانهای جهان منجمله درایران پرداخته شد. دربخش دو م و پایان ی ای ن نوشتا ر مسئل ه ی جهان ی شد ن صنع ت سکس (روسپیگری) بویژه در خاورمیانه مورد بررسی مختصر قرار گرفته است …

❊درآمد:

دربخش اول این نوشتار به جهانی گرائی پدیده ی شکنجه جنسی (تجاوز) در زندانهای جهان منجمله درایران پرداختیم. دربخش دوم و پایانی این نوشتار نیم نگاهی به مسئله ی جهانی شدن صنعت سکس (روسپیگری) بویژه در خاورمیانه می افکنیم. چون اکثریت بسیار قابل توجه تحلیل های جهانی گرائی سرمایه جنبه سیاره ی صنعت روسپیگری را یا در نظر نمیگیرد و یا خیلی کم توجه دارد، نگارنده دراین بخش مسئله ی جهانی شدن سکس درمسیرحرکت سرمای ه بویژ ه د ر کشورهای خاورمیانه و مضامین مربو ط به آ ن (کالائی شدن، سیر تردد کودکان ، روسپیگری ، فورا ن و رونق هرز ه نگاری پورنوگرافی کودک ، توریسم سکس ی و شیوع بیماریهای واگیردار سکسی منجمله ایدز) را مورد بررسی قرار می دهد.

❊ تعریف و مفهوم روسپیگری جهانی شده

صنعت و تجارت سکس که عموما از جابجائی مهم جمعیت (مهاجرت) یا جنگ و نا امنی و فقر ناشی ا ز آنها به وجود می آید ، باعث کسب سود و امتیازات باورنکردنی ا ز سوی صاحبا ن این صنعت میگردد. بدون تردید گسترش روسپیگری بعنوان صنعت جهانی از تبعات بسیار مشخص پروسه ی

فلاکت بار و ویرانساز حرکت سرمایه در سطح جهانی (گلوبالیزاسیون) در فاز فعلی تاریخ سرمایه داریست.

روسپیگری (تن فروشی = «فحشا») که مضمون اصلی تجارت و صنعت سکس محسوب می شود، نیزمثل پدیده هائی چون شکنجه، ستم ملی و نژاد پرستی یکی از عادات و فعالیتهای نکوهیده بشری درجوامع پیشا سرمایه داری بوده است. منتها بعد و عمق و گستره ای آن (باز مثل شکنجه، ستم ملی وتبعیض و آزار جنسی) محدود به مناطق درون کشورها و امپراطوریهای شبه قاره یی و نیمه قاره یی میگشت. ولی امروز رشد برق آسای تجارت سکس بعُد و وسعت جهانی پیدا کرده و در سی سال گذشته (درفاز فعلی گلوبالیزاسیون = گسترش «بازار آزاد» نئولیبرالی سرمایه داری) بطور جدی حقوق اساسی بشریت زحمتکش بویژه زنان، کودکان و نوجوانان را که به کالاهای سکسی در سطح جهانی تبدیل شده اند، پایمال ساخته و یا آنها را به زیر سئوال برده است. به عبارت دیگر، اکثریت دولتهای جها ن و سازمانهای بی ن المللی پس ا ز بررسی ها و تبادل نظر ها که افشا گر فلاکت بار ترین پی آمدهای جهنی شده بازار سکس بویژه روسپیگری است، در سالهای اخیر مواضع و سیاستهائی را اتخاذ کرده اند که در آنها از آزاد ساختن روسپیگری و بازار های سکس عملاً حمایت می کنند.مولفه های تجارت سکس و درآمد های سودآور آن موّلفه ها و مضامین جهانی شدن سکس عبارتند از: کالائی و صنعتی شدن سکس در سطح جهانی،

• تردد ، مهاجرت و قاچا ق زنا ن و کودکان ، روا ج هرز ه نگاری، ویدیوها ی پورنو ، بویژ ه کودکان،

• توریسم سکسی، زنان و کودکان، آزادسازی صنعت روسپیگری، شیوع بیماریهای واگیردار مقاربتی ، بویژه مرض ایدز و …

همانطور که در آغاز بخش اول این نوشتار نیز بطور اجمالی اشاره شد پروسه ی جهنی شدن با اینکه محدود به حرکت سرمایه است ولی این حرکت که بر پایه ی منطق حاکم انباشت از طریق سود به وقوع می پیوندد، هرزمینه و حیطه ی سودآوری را که در مسیرش باشد زیر سیتره ی خود قرار می دهد.

براین اساس منطق حرکت سرمای ه همیشه به کالائی شدن مدا م فعالیتها ، محصولات و خواسته های بشری نیاز دارد. درتاریخ صد ساله ی گذشته (بویژه درسی سال گذشته) دگرگونیهای فاجعه بار تجارت سکس موجب صنعتی شد ن (قانونی و غیر قانونی) تجارت سکس د ر سطح جهانی گشته است. این صنعت که میلیارد ها دلار درآمد ببار می آورد، بازار مبادله های سکس را رونق داده که درآن میلیونها زن و کودک به کالاهائی به مشخصه سکس تبدیل شده اند. طیق برآورد یونیسف یک میلیون کودک هرسال د ر صنعت تجارت سکس وار د می شوند. در سال ۲۰۰۶ ، صنعت روسپیگری کودکان از ۴۰۰۰۰۰ کودک در هند، ۷۵۰۰۰ کودک در فیلیپین، ۷۰۰۰۰۰ کودک در تایلند، ۱۰۰۰۰۰ در تایوان، ۲۰۰۰۰۰ در نپال، ، ۳۰۰۰۰۰ کودک در ایالات متحده بهره برداری میکرد. تخمین زده شده است که ۵۰۰۰۰۰ کودک روسپی درچین، ۱۰۰۰۰۰ کودک روسپی در برزیل درسال ۲۰۰۶ مشغول کار بودند. د ر دور ه پس ا ز پایا ن «جنگ سرد» شرای ط فلاکت با ر زنا ن و کودکا ن تشدی د یافت ه ودربسیاری از کشورهای جنوب و ه م چنین درکشورهای شوروی سابق و اروپای شرقی تحت تأثیر سیاستهای ویرانساز و خانمانسوز»تعدیل ساختار اقتصادی» (اعمال شده توسط صندوق بین المللی پول)

میلیونها نفر به ویژه کودکان و نونهالان، به «ماده خام جدید» درچارچوب «بازار آزاد» سرمایه دار تبدیل شده اند. درتحت این شرایط، تردد زنان و کودکان در مقباس جهانی به صورت سرسام آوری در سی سال گذشته، شدت یافته است. در سال ۲۰۰۶ روسپیگری و دیگر کشورهای سابق شوروی با۱۷۵۰۰۰ نفر دومین گروه و آمریکای لاتین با ۱۰۰۰۰۰ نفر سومین گروه را در تردد زنان و کودکان برای روسپیگری تشکیل میدادند. در حال حاضر نیز مقام اول در تردد زنان و کودکان به کشورهای آسیای جنوبی (هندوستان، پاکستان، سیری لانکا و …) و آسیای جنوب شرقی (تایلند، ویتنام، برمه،کامبوج و …) تعلق دارد.

کودکانی که برای روسپیگری از فیلیپین، تایوان و روسیه به ژاپن (از جنوب و شرق به شمال) آوردهمی شوند هر سال به ۱۵۰۰۰۰ نفر می رسند. هرسال ۵۰۰۰۰ کودک وزن دومینیکی درفرانسه، هلند،هند و آلمان به روسپیگری می پردازند. هرسال نزدیک به ۲۵۰۰۰۰ نفر از زنان و کودکان از برمه،چین، لائوس و کامبوج به تایلند (به عنوان کشورترانزیت) آورده شده و سپس به بهای متنو ع بین ۶۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ دلار آمریکائی به پا اندازها درکشورهای شمال (آمریکا، کانادا، آلمان،هلند و …)فروخته می شوند. در کانادا، دلالان بزرگ و پا اندازهای متوسط ۸۰۰۰ دلار برای یک جوان آسیائی در فیلیپین، تایلند، ما لزی، برمه و….می پردازند و آنها را به ۱۵۰۰۰ دلار به موسسه های روسپیگری درکشورهای اروپای اتلانتیک، ژاپن، استرالیا، آمریکا و کانادا می فروشند. دراینجا بگذارید به بررسی موقعیت پدیده ی صنعت سکس جهانی در خاورمیانه که بخاطر وجود نفت و گاز طبیعی ثروتمندترین منطقه درجهان محسوب می شود، بپردازیم.

•صنعت سکس جهانی در خاورمیانه:

امروز تردد و انتقال کودکان و نونهالان برای روسپیگری دربازار جهانی سکس سومین جنایت بزرگ تردد غیرقانونی در سطح جهانی است. دو جنایت دیگر درانتقال و تردد بین المللی عبارتند از: انتقال وفروش غیر قانونی اسلحه و مواد مخدر. تعداد کودکانی که سالانه برای استثمار جنسی و یا کار ارزان در سطح جهانی به مورد فروش قرار می گیرند طبق گزارش یونیسف در سال ۲۰۰۷ به متجاوز از یک میلیون و دویست هزار نفر می رسد. ۷۹ درصد این تعداد از کودکان و نونهالان برای استثمارجنسی مورد انتقال قرار می گیرند. در یک بررسی قیاسی و مطالعات میدانی در بین مناطق مختلف جهان، کشورهای خاورمیان ه سودآورترین منطق ه درترد د و انتقال کودکان و نونهالان دختر و زن به انواع مختلف محسوب می شوند.

درسال ۲۰۰۷ متجاوز از سیزده میلیون نفر کارگر مهاجر در خاورمیانه در داخل و خارج از مرزهااین کشورها قربانیان تردد های غیر قانونی بودند. این کارگران مهاجر که عموما به عنوان «کُلفت و نوکر» از کشورهای آسیائی (فیلیپین، بنگلادش، سیری لانکا و …) به کشورهای خاورمیانه (بحرین،عربستان سعودی، امارات متحده عربی و …) آورد ه م ی شوند ، بعداً مور د تجاو ز جنس ی ا ز سوی کارفرمایان خود قرار می گیرند.

تردد دحتران نونهال و نا بالغ برای ازدواج های زود عملاً یک نوع دیگری از صنعت سکس جهانیاست که به شدت در فاز فعلی گلوبالیزاسیون در درون کشورهای خاورمیانه رواج پید ا کرده است.دراین نوع ازدواج ها ثروتمندان (آقا ها و آقا زاده ها) با پرداخت پول به قاچاقچیان موفق می شوند که دختران به سن ازدواج نرسیده را به نام همسر مالک شوند. این وضع فلاکت بار که ناشی از جهانی گرائ ی صنعت سکس است درکشورها ی یمن ، فلسطی ن اشغا ل شده ، سودا ن وسومال ی باعث شده که نزدیک به نصف جمعیت دختران کودک، نونهال و به سن بلوغ نرسیده (دختران کمتر از سن هیجده سالگی) قربانی تردد قرار گرفته و ازدواج کنند. در باره تردد و انتقال غیر قانونی کودکان در داخل وخارج از مرزهای خاورمیانه بگذارید به چندین نکته، اساسی اشاره کنیم:

۱ – کشورهای خاور میانه که امروز بیش از هر زمانی درگذشته در تحت حاکمیت استبدادی و ضد مردمی دولتهای کمپرادور (اولیگارشی های فرمانبر در خدمت نظام جهانی = سرمایه داری واقعاًموجود) قراردارند، مهمترین کشورهای وارد کننده ی کودکان و نونهالان (قربانیان استثمار سکس) از کشورهای اروپای شرقی، آسیای جنوب شرقی، آسیای جنوبی، آسیای مرکزی، آفریقای شمالی و دیگر کشورهای آفریقائی محسوب می شوند.

۲ – مضاف براین امر که کشورهای خاورمیانه «کشورهای مقصد» هستند، این کشورها مثل ایران،ترکیه، سوریه و … به سان «کشورهای ترانزیت» نیز عمل می کتتد. کودکان و نونهالان بعد از ورودبه این کشورها توسط پا اندازها و «دلالان محبت» به قیمتهای گزاف و سود آوری به کشورهای دیگر خاورمیانه (عربستان سعودی، بحرین، امارات متحده عربی: دوبی و ابوظبی) و کشورهای اروپای غربی (بویژه انگلستان، هلند و …) فروخته و صادر می گردند.

۳ – در داخل خو د خاورمیان ه ترد د و انتقال کودکان و سیر حرکت آنها از کشوری ب ه کشور دیگرتفاوت می کند. کودکان و نونهالان ایرانی عموما درداخل کشور قربانی تردد غیر قانونی می شوند. ولی بخش قابل توجهی از دختران جوان و نوجوان ایرانی به ترکیه، قطر، کویت بویژه ابوظبی و دوبی و تعدادی نیز به فرانسه، آلمان برای استثمار جنسی در جهت اخذ سو د بیشتر صادر می شوند. این دختران عموما فراری که جملگی به خانواده های فقیر از هم پاشیده تعلق دارند تحت عنوان خدمتکار(«کُلفت») از سوی قاچاقچیان حرفه ای «اسخدام» و خریده می شوند. آنها بعد از ورود به کشورهای مقصد از طریق اعمال زور و ارعاب به قیمتهای گزافی به فاحشه خانه ها و صاحبان صنعت سکس وروسپیگری فروخته می شوند. (برای جزئیات رجوع کنید به: » برای جزئیات رجوع کنید به» قیمت دختران ایرانی بعد از ورود به بازار تردد در خلیج فارس در آژانس خبری سینا مه ۲۰۰۴ در وب سایت فوروم زنان علیه بنیاد گرائی در ایران : Market.htlm-www.wfafi.org/SinaTrafficking )

نتیجه اینکه؛ا ز سی سا ل پیش ب ه ای ن سو، ما شاهد صنعتی شدن و جهانی تر شد ن تجارت سکس درکشورهای مختلف جهان شده ایم. درای ن تجارت جهان ی ا ز زنا ن و کودکا ن کشورها ی جنوب (جهان سوم) وکشورهای شرق (کشورها ی ساب ق شورو ی و اروپا ی شرقی) بهره برداری می شود. به موازات روسپیگری جهانی، تردد و داد و ست د زنا ن و کودکان (برده داری سکسی)، هرزه نگاری (انتشار نشریاتی چون «پلِی بوی» فیلمبرداری ویدئوی و نمایش آن در اطاقهای هتل ها، تهیه پوُرنوهای کودکانه و …)، توریسم سکسی (از محله های «داغ» آمستردام، برلین، هامبورگ، نیویورک گرفته تا ریودوژانیرو، دوبی، قاهره و …) و بالاخره رواج بیماریهای مقاربتی بویژه ایدز بدون بازار آزاد نئولیبرالی، بدون کالائی شدن موجودهای انسانی و بدون تقاضا که جملگی به شدت جهانی گشته اند، نمیتوانستند وجود داشته باشند. این بر رسی مختصر نشان می دهد که منطق حرکت سرمایه (انیاشت سود) بنا به خصلت ذاتی خو د که پیوسته نیاز به کا لا سازی و خصوصی سازی تما م فعالیت ها وموجودات انسانی دارد، جهان ما ر ا بسوی بربریت سوق خواهد داد. تنها راهکار رهائی ترویج واستقرار یک «چپ جهنی از اجزاء و نهادهای رهائیبخش ضد نظام است که امروز در سراسر جهان در سطوح کشوری و منطقه ای توسط چالشگران بوجود آمده و موجودیت نظام را زیر سئوال برده است.

منابع و مآخذ

۱ – کُرن بیکس و دلیله امیر (گردآورندگان) «قاچاق و صنعت جهانی سکس»، ۲۰۰۶ چاپ Books.com Lexington

۲ – کُرن جانسون، «کارگران سکس جهانی شده» در «ماهنامه ی حقوق بشر»، سال ۲۱ شماره ۳ (اوت ۱۹۹۹

۳ – رعنیا ابوزید، «مادران پا انداز دختران خود «مجله ی «تایمز» ، ۷ مارس ۲۰۰۹

۴ – «تردد دختران نونهال به خاورمیانه»، در نشریه «نیوز انترناسیونال»، چاپ پاکستان، ۱۵ فوریه ۲۰۰۷

۵ – «قیمت دختران ایرانی بعد از ورود به بازار تردد خلیج فارس»، در «آژانس خبری سینا»، می ۲۰۰۴

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 8:54 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مانور میلیونر ها برای فریب امریکائی ها

مانور میلیونر ها
برای فریب امریکائی ها
یونگه ولت ــ گزینش و ترجمه رضا نافعی

اوبا ما در برابر کنگره آمریکا 26 دقیقه در بارۀ وضعیت ملی سخن گفت. رسم این است که هر سال آن کسی که قدرت را در دست دارد طی سخنانی که می گوید “موفقیت ” های خود را می ستاید و قول هائی برای بقیه سال می دهد. البته بوق و کرنائی هم که به صدا در می آید، بخشی از معرکه است، بویژه وقتی که 40 هفته دیگر انتخابات تجدید می شود. ویژگی سخنان اوباما ـ صرف نظر از لاف های گزافی که زده شد مانند این که : آمریکا بزرگترین است، آمریکا دموکرات ترین است و آمریکا بهترین کشور جهان است ــ مطالبی بود که در باره سیاست خارجی آمریکا گفته شد، که بیشتر به طنز شبیه بود. مثلا این که : ” ما ( آمریکائی ها) خواستار عدالت و کرامت برای همه انسان ها هستیم “. این حرف از دهان رئیس جمهوری در می آید که هنوز گوانتانامو را حفظ کرده و بیش از تمام پیشینیان خود فرمان قتل داده است.
هم کنگره و هم پرزیدنت وقتی سخن از سیاست خارجی بمیان می آید جهان را وارونه می بینند: “اگر ما در کنار هم بایستیم، هدفی نیست که آمریکا نتواند به آن برسد. این درس را ما در سالهای اخیر و در پی کارهائی که در خارج کردیم، آموختیم . کف زدن حضار. یا این که :” پایان بخشیدن به جنگ عراق به ما اجازه داد ضربات اساسی به دشمنان خود (القاعده) بزنیم”. کف زدن حضار. یا این که: ” با قرار داشتن در موقعیت قدرت توانستیم جنگ در افغانستان را کاهش دهیم.” کف زدن حضار.
بینش اوباما و کنگره آمریکا ناشی از نوعی اختلال روانی است که در علم روانشناسی اجتماعی kognitive Dissonanz) ) خوانده می شود. مظهر دیگر این بیماری اوباما ارزیابی او از وضع ایران است که می گوید :” دیپلماسی پرقدرت ما توانست جهان پراکنده را متحد سازد. حالا ایران تنها شده است.” کف زدن حضار. بر اساس این گفتار واشنگتن هنوز خبر ندارد که اکثریت جهان ( چین، هند، روسیه، برزیل و غیره و حتی ترکیه ) پشت ایران ایستاده اند و از تحریم های آمریکا و اتحادیه اروپا پیروی نمی کنند.
ولی اوباما در سخنانی که در بارۀ سیاست داخلی گفت ضربه ای موفق بر جمهوریخواهان که اکثریت کنگره را در اختیار دارند وارد آورد. جمهوریخواهان با قاطعیت مخالفت خود را با گرفتن مالیات بیشتر از ثروتمندان اعلام می دارند. “وارن بافِت ” که یکی از ثروتمند ترین مردان آمریکا و جهان است در روزنامه ای مقاله ای نوشت که بسیار مورد توجه قرار گرفت. او از دیگر میلیاردها خواست که مالیات بیشتری بپردازند. زیرا این درست نیست که منشی او با پرداخت 30 درصد از درآمدش بعنوان مالیات بیش از خود او مالیات بپردازد. اوباما هم درست از همین سخن بُل گرفت و بخش عمده سخنانش را به همین موضوع اختصاص داد. در واقع شعار مطرح در انتخابات را مشخص کرد. اوباما خطاب به جمهوریخواهان گفت ” کسی که بیش از یک میلیون در آمد سالانه دارد باید 30 درصد مالیات بپردازد . او دقیقا می داند که ” میت رومنی” ، نامزد اول جمهوریخواهان برای انتحابات ریاست جمهوری، کسی است که درسال گذشته 20 میلیون درآمد داشته ولی با بکار بردن انواع حیله های مالیاتی فقط 14 در صد مالیات پرداخته است.
http://www.jungewelt.de/2012/01-26/044.php?sstr=kognitive%7Cdissonanz

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 8:52 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

احمد مزارعی – ترور اخیر دانشمند فیزیک در ایران

ه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

۰Terror Daneshmandan 120127چنانکه می دانیم اخیرا یکی از دانشمندان فیزیک در ایران به وسیله فرد یا افرادی که یک بمب مغناطیسی را به اتوموبیل وی چسبانده بودند به قتل رسید. اما این اولین سانحه از این نوع نبود، بلکه این چهارمین دانشمند فیزیک در کشور ما بود که با همین روش طی یکی دو سال گذشته به قتل رسیده اند.
حال چنانچه بخواهیم در قالب ذهنی و تخصصی یک کارآگاه مسائل جنائی/سیاسی برای یاقتن قاتل و یا قاتلان در این ترور ناجوانمردانه انجام وظیفه کنیم لازم است مطالب زیر را نیز ضمیمه پرونده ذهنی خود سازیم:

۱- رئیس سازمان سیا، لیان پناتا ( Lon Panetta) در مصاحبه تلویزیونی خود در لینک زیر از جمله چنین می گوید:

آیا آنها (منظور او ایران است) در حال ساختن بمب اتمی هستند؟ و خود جواب می دهد خیر، اما می دانیم که در حال کسب اطلاعاتی برای ساختن بمب اتمی هستند.
در گفتار آقای لیان پناتا روشن است که تنها ساختن بمب اتم در ایران ممنوع نیست، بلکه داشتن دانش برای ساختن بمب اتم نیز جرم به حساب آمده و در نتیجه هر فردی که در ایران دارای دانشی برای ساختن بمب اتمی باشد پیشاپیش خطاکار به حساب خواهد آمد.
۲- در همان روزی که این دانشمند فیزیک در ایران به قتل رسید یک روزنامه نگار یهودی ساکن امریکا در وب نگار عرب پرس (Arab Press) نوشت: این ترور توسط موساد و با همدستی سازمان مجاهدین خلق انجام گرفته است.
۳- یک شاعر، نویسنده و مترجم فلسطینی ساکن امارات به نام «عمر عدس» نیز چندی پیش در مقاله ای تحقیقی و مستند نوشت که از سال ۲۰۰۲ مجاهدین خلق بخدمت اسرائیل در آمده تا در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی قدرت به آنان تفویض شود. مقاله در روزنامه خلیج چاپ امارات انتشار یافت.
۴- در ششم ماه ژوئن سال ۲۰۰۵ گزارش مستندی در سایت اینترنتی الجزیره با عنوان زیر منتشر شد:
پس از کشتار دانشمندان عراقی به دست اسرائیلی ها
چنین است حال و روز دانشمندان کنونی عراق

در مقدمه گزارش چنین آمده بود: ؛وزارت خارجه آمریکا گزارشی را در مورد قتل ۵۳۰ دانشمند و ۲۰۰ استاد دانشگاه و آکادمیسین عراقی که بوسیله گروههای ترور اسرائیلی در عراق بقتل رسیده اند را به اطلاع رئیس جمهور رسانیده است؛
بر اساس این گزارش ارتش آمریکا در عراق هنگامی تصمیم به قتل این دانشمندان گرفت که آنان حاضر نشدند کشور خود را ترک کرده و به آمریکا بروند. ارتش آمریکا درعراق تصفیه فیزیکی اینان را بعهده اسرائیل گذاشت. مأموران دولت آمریکا نام و مشخصات این دانشمندان را از طریق بازرسان سازمان ملل که برای کشف اسلحه کشتار جمعی در عراق زیر نظر «هانس بلیکس» رئیس پیشین سازمان انرژی اتمی سازمان ملل تحقیق می کردند به دست آورده بودند.
هنگامیکه قتل و کشتار و تعقیب این دانشمندان عراقی توسعه پیدا کرد، جمعی از آکادمیسین های بین المللی برآن شدند تا با تشکیل کنفرانسی در مادرید پایتخت اسپانیا اقداماتی بعمل آورده تا مانع این جنایت هولناک شوند. این کنفرانس در تاریخ ۲۳ تا ۲۴آپریل ۲۰۰۶ برگزار شد.
یک دانشمند عراقی بنام «اسماعیل جلیل» که از مسئولان برگزارکننده کنفرانس بود، گزارش جامعی در مورد وضعیت دانشمندان عراقی به حاضران ارائه داد که در زیر می آید:

ترور دانشمندان به ترتیب از دانشگاههای شمال عراق بسوی جنوب انجام گرفته است.
دانشگاههایی که بیشترین ترورها در آنها انجام گرفته بترتیب عبارتند از دانشگاه های بغداد، بصره، مستفصریه، موصل، انبار، و تکریت.
بیشترین ترورها در دانشگاه بغداد و کمترین تعداد ترور در دانشگاه تکریت بوده است.
از مجموع ۷۳۰ دانشمند و آکادمیسین عراقی که مورد اصابت گلوله تک تیراندازان قرار گرفته اند ۷۴٪ کشته شده و ۲۴٪ زنده مانده اند که بترتیب ۹۵٪ از دانشمندان مرد و ۵٪ زن بوده اند.
تخصص کسانی که ترور شده اند بترتیب: در رشته علوم ۳۱٪، رشته پزشکی ۲۳٪، علوم انسانی ۲۱٪، علوم اجتماعی ۱۲٪ و ۱۳٪نامعلوم.
متخصصان ترور شده در امور انسانی: رشته زبان ۲۳٪؛ رشته قضائی ۲۰٪، رشته های تاریخ و دین ۱۶٪، رشته ادبیات ۱۱٪، رشته هنر ۹٪ و فلسفه ۵٪ .
دانشمندان علوم اجتماعی و نوع تخصص: آموزش ۴۸٪، امور ورزشی و تربیت بدنی ۱۹٪، سیاست ۱۱٪، اقتصاد و دارائی ۱۱٪، و تخصص های متفرقه ۱۱٪
در زمینه های علمی برحسب تخصص: مهندسی ۳۳٪، کشاورزی ۱۴٪، شیمی ۱۰٪، زیست شناسی ۷٪، جغرافیا و زمین شناسی ۷٪، و علوم متفرقه دیگر ۹٪
موقعیتی شغلی و علمی دانشمندان ترور شده: استاد و استادیار ۵۹٪ موقعیت های مهم دیگر ۱۳٪، روُسای دانشکده و معاون ۱۱٪، روُسای بخش ۶٪، سخنرانان و مدرسان دانشگاهی ۶٪، دانشجویان عالی و مشاوران ۵٪
اماکنی که ترور در آنجا انجام گرفته است: صحن دانشگاه و کلاسها ۸۰٪، بخشهای بهداشتی ۹٪، مراکز خدمات شهری ۷٪، مراکز آموزشی متفرقه ۳٪ و نامعلوم ۱٪
ترورها از نظر زمانی: این بخش از ترورها میان سالهای ۲۰۰۶ – ۲۰۰۳ انجام گرفته است.
تهاجماتی که به قتل منجر نگشته است عبارتند از: دستگیری ۳۳٪، ترور ناموفق ۲۳٪، ربوده شده ها ۱۶٪، تهدید به قتل ۱۱٪ و متفرقه ۱۷٪
مناطقی که بیشترین ترورها در آنجا صورت گرفته به ترتیب: بغداد؛ منطقه شمال و جنوب کشور بطور مساوی، شهرهای مقدس و منطقه میانه کشور نامعلوم گزارش شده است.
ترورها برحسب سکونت دانشمندان در شهرها: بغداد ۵۷٪، بصره ۱۴٪، موصل ۱۱٪، نجف ۶٪، انبار ۵٪، تکریت ۵٪، حِله، کربلا، کرکوک و دیالی هرکدام ۱٪

در زیر به نام و نشانی دانشمندان و محققان دیگری که توسط سازمانهای اطلاعاتی اروپا، آمریکا و اسرائیل در کشورهای عربی ترور شده اند اشاره میشود:

۱.دانشمند فیزیک مصری «یحیی امین المشد» که در سال ۱۹۵۶ از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل میشود چند سالی در دانشگاه الزهرا به تدریس میپردازد، سپس دولت عراق از وی درخواست میکند که برای تدریس به دانشگاه بغداد برود. وی می پذیرد. او در سال ۱۹۸۰ برای یک مسافرت تحقیقی به پاریس میرود و در «هتل مریدین» پاریس اقامت میکند، اما در همین هتل در اتاقش مورد تهاجم عده ای ناشناس قرار گرفته و مغزش بوسیله ضربات چکش متلاشی میشود. در آن زمان مطبوعات پاریس مینویسند که وی توسط یک گروه تندرو یهودی با همدستی پلیس کشته شده، اما پرونده این قتل فجیع را زیر عنوان قاتل مجهول! بسته میشود. در سال ۲۰۰۰ کتاب خاطرات یکی از ماموران موساد انتشار می یابد که در آن چگونگی قتل دکتر یحیی شرح داده میشود: قاتلان به وی پیشنهاد میکنند تا در مقابل مبلغ گزافی به عراق بازنگردد، اما او نمی پذیرد و در نتیجه وی را به قتل میرسانند.-
۲.فیزیکدان مصری » دکتر سمیره لطفی»: دولت آمریکا به وی پیشنهاد میکند تا در مقابل گرفتن شناسنامه امریکائی و مبلغی گزاف به مصر بازنگردد. او پیشنهاد را قبول نمی کند، ولی متاسفانه در تاریخ ۱۵ آگوست ۱۹۵۲ در یک تصادف اتوموبیل کشته میشود. نام قاتل یا راننده ناشناس اعلام میگردد.
۳.»دکتر سمیر نجیب»: او نیز همانند خانم دکتر «سمیره لطفی» درخواست دولت آمریکا برای ماندن در آمریکا را نمی پذیرد و در نتیجه در یک تصادف مصنوعی به قتل میرسد. قاتل در اداره پلیس مجهول به ثبت میرسد. دکتر سمیر نیز متخصص علوم فیزیک اتمی بود.
۴.»خانم عبیر عباس»پزشک متخصص لبنانی، فارغ التحصیل از دانشگاه رنه دکارت که در دو بیمارستان اوتیل دنو و جرج پوپیدو به ریاست بخش عمومی گمارده شده بود. وی باور داشته که مورد حسادت بسیاری از همکاران خود قرار دارد. سرانجام یک روز جسد وی در آپارتمانش کشف و پرونده زیر عنوان قاتل مجهول بسته میشود.
۵. «دکتر نبیل قلینی» استاد فیزیک اتمی: در آمریکا از تاریخ ۱۶ ژانویه ۱۹۵۰ مفقود و تا کنون هیچ اثری از وی بدست نیامده است!
۶.» دکتر احمد فلیفل» فلسطینی، استاد فیزیک اتمی در سن سی سالگی به طور مجهول کشته شد و جسدش را در منطقه بیت عور فلسطین یافته بودند
۷.علامه بزرگ و معروف مصری «دکتر مصطفی مشرّفه»: مورد اعتماد آلبرت انیشتین و معاون علمی او بود. وی در اطاق خود مسموم و جسدش پس از چندی متلاشی شد . انیشتین درباره وی میگوید: مرگ وی خسارت بزرگی بر جهان علم و دانش است، گمان نمیکنم که او فوت شده باشد. او به مطالعات و تحقیقات علمی خود مشغول و زنده است.
۸.روزنامه اهرام چاپ قاهره بتاریخ ۲۰۱۰/۲/۱ نوشت: «مائیر داغان» رئیس موساد در اسرائیل مسئول کشتار دانشمندان مصری، ایرانی، و فلسطینی است. او قاتل دانشمند ایرانی «مسعود علیمحمدی» است؛ مطبوعات اسرائیل نیز قتل علی محمدی را به موساد نسبت دادند.
۹.» دکتر جمال حمدان» استاد تاریخ مصری: وی کتابی تحت نام انتروپولوژی یهودیان تالیف نمود که بسیار روشن کننده تاریخ و عملکرد فعلی یهودیان بود. پس از آن در آپارتمان شخصی خود در آمریکا به آتش کشیده شد و خاکستر شد. عاملان و یا قاتلان این قتل فجیع زیر عنوان ناشناس در پرونده پلیس به ثبت رسید.
۱۰.» دکتر سید سعید بدیر» دانشمند مهندسی موشک مصری و ساکن آمریکا، تصمیم به بازگشت به وطنش میگیرد. دولت آمریکا به وی پیشنهاد میکند تا در قبال دریافت شناسنامه و شغل مهمی در یکی از دانشگاههای آمریکا این کشور را ترک نکند اما وی نمی پذیرد. او به اسکندریه نقل مکان و در آپارتمان شخصی خود مستقر میشود، اما پس از چندی بدست افرادی ناشناس شریانش قطع و جسدش در آپارتمانش یافت میشود.
۱۱.» دکتر رمال حسن رمال» لبنانی دانشمند علوم و تکنولوژی در فرانسه فارغ التحصیل میشود. «مجله لوبوان» به او لقب افتخار فرانسه اعطا و مطبوعات فرانسه از وی بعنوان هفت دانشمند مهم کشور نام میبرند. پس از چندی جسد تکه پاره شده اش را در لابراتوار پیدا میکنند. وی توسط افرادی ناشناس با کارد به قتل رسید.
۱۲.» دکتر حسن کامل» معروف به ادیسون عرب در نیویورک در اثر تصادف اتوموبیل کشته میشود. قاتل یا قاتلان در اداره پلیس زیر عنوان ناشناس به ثبت میرسند.
۱۳.»دکتر سامیه عبدالرحیم» دانشمند بزرگ لبنانی مقیم آمریکا: جسدش در منطقه ای دورافتاده کشف و در سی ان ان بنمایش درآمد. خانواده وی از طریق دیدن برنامه سی ان ان جسد وی را شناسایی میکنند اما قاتل یا قاتلان مجهول اعلام میشوند.
۱۴.حسنین هیکل شخصیت مطبوعاتی معروف مصر در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰ طی مصاحبه ای با الجزیره و روزنامه «ماُرب» اظهار داشت جمال عبدالناصر بوسیله سم مخصوصی که انورالسادات در قهوه او ریخته بود کشته شد. همزمان «مجله قاسیون» وابسته به حزب کمونیست سوریه مرکزی را در اسرائیل معرفی کرد که تعداد زیادی در آنجا به کار مشغولند و انواع سموم، آمپولها و داروها و ابزار کشنده تولید میکنند که ماموران موساد مورد استفاده قرار می دهند!.
۱۵.»دکتر محمد کروی» پزشک مخصوص «یاسرعرفات» و سایت جبهه خلق برای آزادی فلسطین اظهار داشتند که یاسرعرفات هنگامیکه در رام الله محاصره بود بوسیله ماموران موساد مسموم گردید. بیماری وی تا روز مرگ بطور دقیق مشخص نشد.

آنچه در این مجمل آمد در واقع بخش بسیار کوچکی از ترور دانشمندان در کشورهای عربی/افریقائی به دست تک تیر اندازان ماهر اسرائیل و کشورهای امپریالیستی غرب است.
آیا با توجه به همین گزارش کوتاه نمی توان گمان برد که چه کسانی چهارمین دانشمند فیزیک کشور ما را نابود کردند؟ تصمیم با شما هم میهنان داناست.

احمد مزارعی
۲۵ ژانویه ۲۰۱۲
P

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 8:31 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

پوشه های خاک خورده(۳)

پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی

مجید خوشدل

بسیاری از فعالان سیاسی و اجتماعی مخالف رژیم ایران حداقل یکبار در رویای بازگشت به ایران ِ بدون رژیم اسلامی غوطه ور شده اند. برخی با مرور به سالهای نخست «انقلاب بهمن» و شبیه سازی تاریخی، از نقش فعالان سیاسی و اجتماعی ای که در آن دوره به ایران بازگشته بودند، یاد کرده و سپس برای دوران پس از حکومت اسلامی، نقش و نفوذ مشابهی برای خود و دیگران تصور کرده اند.

واقعیتی است، در دوران انقلاب بهمن، فعالان سیاسی و اجتماعی مقیم خارج، تجربه ی «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» و نیز فعالیت در دهها نهاد و انجمن و سازمان سیاسی و اجتماعی را در کوله بار خود داشتند.

پرسشی که در پانزده سال گذشته بارها ذهن ام را خراش داده، توشه، توان، دستاورد و بیلان کاری این جامعه در سالهای اقامت طولانی مدت اش در خارج کشور بوده است.

دشمن در خانه

در سالهای دهه هشتاد و نیمه نخست دهه نود میلادی، نبض فعالیتهای سیاسی، فرهنگی و هنری ایرانیان مقیم خارج در دست مخالفان حکومت اسلامی ایران بود. در شهرها و کشورهای مختلف سازمانها، انجمن ها و نهادهای فرهنگی، هنری، سیاسی، زنان و پناهندگی دایر بودند که نیروهای طیف سرنگونی طلب ستون فقرات آنان را تشکیل می دادند. نشریات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز از آن جمله بودند.

و اما پرسشی که بر شانه ی جامعه ایرانی مقیم اروپا ( و امریکا ؟ ) سنگینی می کند: بر زندگی جمعی این جامعه چه رفته و بر سر آن همه دستاوردهای اجتماعی چه آمده است؟ دلایل اتمیزه شدن اجتماعات ایرانی و وداع و خصومتِ این جامعه با «زندگی اجتماعی» چه بوده است؟

تجربه نشان داده، برای جامعه تبعیدی ایرانی، هیچ عامل بازدارنده ای به اندازه عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی ی آن قدرت تخریب نداشته است. بخش اعظم دستاوردهای این جامعه در دوره ای بیست ساله به تلّی از خاکستر بدل شده است. نیروهای سیاسی و اجتماعی این جامعه در عمل ثابت کرده، هیچگاه نیازی به دشمن واقعی نداشته، چرا که «دشمن» و «دشمنی» در بطن و ساختار این جامعه لانه کرده است.

بی گمان نباید تردید داشت که وزارت اطلاعات رژیم اسلامی در حاشیه این جامعه حضوری فعال داشته و در پاره ای موارد حذفها و ویرانی ها را مهندسی کرده است. اما عامل تعیین کننده در توضیح وضعیت موجود، عملکرد نیروهای اجتماعی و سیاسی جامعه ایرانی مقیم خارج بوده است.

پلمب کردن نشریه ها- تعطیل کردن نشریه کانون

انگشت شمارند نشریات جامعه ایرانی مقیم خارج که در تندپیچ ها و خیره سری های این جامعه به دره نیستی و فنا سقوط نکرده باشد. نشریه « کانون » نیز از این قاعده مستثنی نبوده است.

چند ماه پس از انتشار هفدهمین شماره «کانون» در هشتم دسامبر ۱۹۹۹ این نشریه را کسانی که خود قربانی نظام سرکوب بودند، به شیوه «بریا»ی مرحوم، و پسر عموی خلف اش «قاضی مرتضوی»، پس از برپایی دادگاه تفتیش عقاید به محاق تعطیل گرفتار کردند.

ستون های مصاحبه، طنز سیاسی، مسائل پناهندگی، زنان، ادبیات و تاریخ دلمشغولی های این نشریه بودند.

تا کنون بارها از من پرسیده شده: چرا؛ این جماعت چرا به جان کانون افتادند و درَش را گِل گرفتند؟

واقعیت این است که این جماعت در بیست سال اقامت شان در تبعید هر چه بود را لگدمال کردند و هر چه ماند را ویران.

در این پیوند من، استبداد و انسان استبدادزده را (که این انسان می تواند چپ باشد یا راست؛ مذهبی باشد یا سکولار و …) عامل اصلی می دانم و عامل فرعی را، ماهیت مقالات نشریه کانون. «کانون» نگاهی از بالا به مخاطبان اش نداشت و برای آنان فکر نمی کرد. نشریه کانون تلاش می کرد بر «فرهنگ فاکت»، و در مقابل مغزها و باورهای سنگ شده پرسش های متمدانه ای بگذارد. به نوعی شاید فلسفه انتشار کانون طرح پرسش بود تا ارائه راه حل.

این ادعا را فقط در یک حوزه کاری مستند می کنم: «پژمان» یکی از همکاران نشریه، وقتی در مقاله ای تحقیقی «رزا لوکزامبورگ» را از آسمانها به زمین آورد و او را در عین حالی که زنی مبارز و متفکر معرفی کرد، عاشق اش (عشق زمینی) خواند؛ یا در نوشته ای با عنوان « سلطانزاده، لنین ایران» استبداد لم داده در زیر پوست سوسیالیسم و مارکسیسم روسی- وطنی را خراشی داد، «قربانیان نظام سرکوب» چنگ و دندان نشان دادند و نامه تهدیدآمیز نوشتند که چنین می کنیم و چنان. باورتان می شود در بریتانیا آدمی را برای انتشار نشریه تهدید به مرگ کنند؛ آنهم از سوی بخشی از نیروهای اپوزسیون؟

از آنجا که این مجموعه بیان ناگفته هاست، برای اولین بار می گویم: «پژمان» انسان شریفی بود که دکترای مارکسیسم داشت و حداقل می دانست چه می گوید و چه می نویسد. مخاطب او و نوشته هایش مارکسیستها و سوسیالیستهای« باایمان»ی بودند که برای باورهای خودشان خون می ریختند و سپس مستانه، «پیروزی» ها را به یکدیگر شادباش می گفتند.

اما نکته ی دیگری که پس از دوازده سال نتوانستم آنرا فراموش کنم: آقایی به نام شورش؟! به نمایندگی از «قربانیان نظام سرکوب» برای سردبیر پیغام مهربانانه ای می آورد با این مضمون: اگر بپذیرید اشتباه کرده اید، بچه ها از بستن نشریه صرف نظر می کنند. تشابه استدلال آن سوی آب و این سوی مرز را می بینید؟

اما آیا در نشریه کانون به شخص یا اشخاص حقیقی یا حقوقی توهین شده بود؛ نویسنده یا نویسندگان کانون مگر اتهام یا اتهاماتی را متوجه اشخاصی حقیقی یا حقوقی کرده بودند، که من بابت آنها می بایستی از این آقا و آقازاده ها پوزش بخواهم؟

چنین نبود. اتفاقاً نشریه کانون با همه کمبودها و کاستی های طبیعی و غیرطبیعی اش مطالب توهین آمیز را منتشر نمی کرد و از انتشار مقالات سریالی که وعده های بهشت می دادند، امتناع می کرد. کانون، استبدادِ زیر پوستِ رادیکالیسم کور و کر را به چالش فکری گرفته بود؛ گاهی با مقالات تحقیقی، گاهی با مصاحبه و گاهی با طنز سیاسی. آیا همین ها برای بستن یک نشریه کافی نبود؟

به هر روی، نشریه کانون را ظرف کمتر از چند ساعت تعطیل کردند و سپس این پیروزی را درکنار پیروزی های دیگرشان ثبت نمودند. داشت یادم می رفت: تعدادی از اعضاء نادم آن جمع سرگشته، که بعدها تنهای تنها شده بودند، عذرها خواستند و پوزش ها طلبیدند!

تلاش برای انتشار نشریه

تا اواسط سال ۲۰۰۰ میلادی تلاش اول ام برای انتشار نشریه ای کاغذی در لندن به بن بست خورد. طرح ام برای انتشار نشریه خوشایند دیگران نبود. باور غالب در شکل و ساختار یک نشریه، همانا دریافت مقاله از سوی نویسندگان بود و سپس انتشار آنها. از همان دست نوشته های سریالی که خوشبختی و سعادت را به دم خانه های مردم می برند؛ یا نوشته های آدمهای متفرعنی که تا به حال در زندگی اجتماعی شان به کسی « نه » نگفته اند و راجع به هر چیزی مقاله نوشته اند.

اما من می خواستم از هر کشور اروپایی حداقل یک گزارشگر- تحلیلگر داشته باشیم. اول تعریف کنند، سپس تحلیل.

اکتبر این سال خسته و فرسوده می شوم و این پوشه را بناچار می بندم.

تلاش دوم برای انتشار نشریه

یک سال بعد به جبر پذیرفته ام که شرط انتشار نشریه در جامعه ایرانی مقیم خارج سازش در شکل و ساختار است. در این صورت، شاید در کوران کار، نشریه شکل و محتوای بهتری پیدا کند و بتواند همکاری نویسندگان جوان را جلب کند.

برای دومین بار عده ای را گرد هم می آورم و طرح ام را با آنان در میان می گذارم. در این برهه و در انتخاب افراد نیز مجبور به سازش هایی در اصول می شوم. تا اینکه بالاخره تعدادی گرد هم می آییم: هادی خرسندی، شیرین رضویان، ستار لقایی، رضا غفاری، مجید خوشدل و چند تای دیگر.

در آغاز جلسات طولانی ای داریم که گاهی بحثها زائد و غیرضروری اند. بالاخره مقدمات کار فراهم می شود:‌ اساسنامه و آئین نامه تدوین می شود؛ نام نشریه مشخص می شود و بودجه پنج شماره را به صورت امانی تهیه می کنیم…

حالا جلسه آخر است و قرار است یک رأی گیری فرمال داشته باشیم برای تعیین سردبیر. در این جلسه در کمال ناباوری می بینم، پای دو تازه نفس به جلسه باز شده. رضوی و قویمی را هادی خرسندی به جلسه آورده. از قضا شروع بحث از همان گوشه آغاز و سپس هدایت می شود. نفرات اول، دوم و سوم، هدفمند مجید خوشدل را کاندید می کنند. یکی دو نفر از گوشه دیگر جوگیر می شوند و گز نکرده پاره می کنند. در آن جمع، غیر از مجید خوشدل فقط یک نفر می داند، چرا او این مسئولیت را قبول نخواهد کرد. پیش تر برای این فرد استدلال کرده بودم که در صورت قبول مسئولیت سردبیری از کار «مصاحبه» و فعالیت میدانی باز می مانم. به او گفته بودم: من کار گفتگو را به هیچ قیمتی تحت الشعاع کار دیگری قرار نمی دهم.

حرفها و بحث های تکراری وقت همه را می گیرد. تا اینکه در جدلی خسته کننده، جمع استدلال ام را می پذیرد. هادی خرسندی گزینه بعدی می شود. انتخاب من هم هادی خرسندی است و اتفاقاً پیش تر پیشنهادش را به او داده بودم. در این موقع می بینم، خرسندی می خواهد برای قبول مسئولیت سردبیری گربه را دم حجله بکشد و از من چک سفید دریافت کند. حالا من و اوئیم که وارد بحث تکراری ی دو نفره ای شده ایم.

او برای قبول مسئولیت، پرسش های گنک و چند پهلویی از من می پرسد که پاسخ دادن به آنها عین سادگی و حماقت است. نیمی از پرسش ها زیر زمین اند و نیم دیگرشان عریان. و من هر بار خرسندی را دعوت به طرح شفاف پرسش اش می کنم. او از من میزان مسئولیت و میدان مانور سردبیر را در لفافه سوأل می کند و من چاره ای ندارم، به سوأل مبهم او سربسته جواب بدهم: مسئولیت سردبیر در تمام ساختارهای کاری نشریات مشخص است. اما خرسندی قانع نمی شود و «بعله» را می خواهد از دهان من بشنود.

دوباره من و خرسندی مشغول بازی بدمینتون می شویم. تا اینکه او مجبور می شود، پرسش اش را شفاف کند: « باشد، من سردبیر نشریه. به عقیده تو اگر مقاله ای از سعید حجاریان به دست ام رسید، آیا اجازه انتشارش را دارم یا نه؛ تو با آن مخالفت نمی کنی؟ »

این نسق گیری پتکی بود بر ملاج ام. باورم نمی شد چنین شرطی را برای قبول مسئولیت سردبیری نشریه از هادی خرسندی بشنوم. همیشه باور داشتم و به او نیز گفته بودم که نیمی از تو زیر زمین است. اما این ماجرا از جنس دیگری بود. با خشم به او می گویم: «مگر قحط الرجال است. مگر آنها نشریه و تریبون کم دارند که بخواهند میخ شان را به تو فرو کنند؟ من که هیچ، اگر عمه ام که چند تا کفن پوسانده، از قبر بلند شود، با این کار مخالف است». [عین عبارتی که در دفتر خاطرات ام نوشته شده.]

و هادی خرسندی بدون معطلی می گوید: پس من هم سردبیری را قبول نمی کنم!

حالا همهمه می شود و تمام رشته ها می رود برای پنبه شدن. در کمال ناباوری می بینم تازه واردها دارند جو را مسموم می کنند. یکی می گوید و دیگری «خط» را کامل می کند: مگر چه اشکالی دارد مقالات حجاریان را منتشر کنیم؟ مگر قرار نیست کار ما با دیگران فرق کند؟ اصلاً دموکراسی یعنی چی؟ و سپس دیگری از موضعی متفاوت می گوید: تازه ما می توانیم در شماره بعدی نظرات او را نقد کنیم…

در مقابل جوّ ایجاد شده ظاهراً چاره ای برای ام باقی نمانده: خودزنی؟

دارم بالا می آورم؛ حالم بد است و این بازی بالماسکه درون ام را به آتش کشیده. می بینم رشته ها را پنبه کرده اند. مدتی طول می کشد تا به خودم بیایم. پس از آرامش نسبی در دل ام زمزمه می کنم: خوب شد، کاسه کوزه ها را همین الان شکستند وگرنه در کوران کار چاقو را به شقیقه ام فرو می کردند. به خودم می گویم: عدو شده سبب خیر؛ ما که هنوز شروع نکرده ایم… چه بهتر که اینها دست شان را زودتر رو کردند…

با یک دنیا غم رو به جمع می گویم: از همین حالا این جمع منحل است و هیچکس اجازه ندارد از نام این نشریه استفاده کند… » کودک، قبل از زایمان سقط می شود و دردی جانکاه را به جان مادر می نشاند.

تلاش سوم- دوستان جوان

تا سال ۲۰۰۴ چاره ای ندارم و گفت‌وگوها و نظرخواهی هایم را در «نیمروز» منتشر می کنم. اواخر این سال با تعدادی از بچه هایی که پای ثابت کتابخانه کانون بودند و به قول خودشان «خوره کتاب»، تصمیم می گیریم بنشینیم و تمرین نوشتن کنیم. اوایل ۲۰۰۵ جمع مان بیست و چهار نفر می شود که سه نفر مرد هستیم و بیست و یک نفر زن. متوسط سنی بچه ها به زور به بیست و چهار سال می رسد.

تعدادی از بچه ها خیلی خوب و روان می نویسند و ذخیره لغات فارسی شان بسیار بیشتر از هم نسلان من است. قرار می گذاریم آرام حرکت کنیم تا اگر همه چیز درست پیش برود، اواخر سال ۲۰۰۶ نشریه ای در لندن منتشر کنیم.

ذکر خاطره ای شاید خالی از لطف نباشد: در دومین نشست مان، که در سالن یکی از کلیساها بود، از بچه ها می خواهم هر چیزی را که در سالن می بینند، چهار پنج سطری در باره اش بنویسند. تعدادی از بچه ها چیزهایی که اغلب مردم قادر به دیدن شان هستند را خیلی زیبا توصیف می کنند. نگاه آنها به اشیاء دور و برشان نگاهی ساده و تک بعدی است. اما مگر ما آنجا آمده بودیم تا صرفاً با پیچ و خم های نوشتن آشنا شویم و بتوانیم خوب بنویسیم؟ نویسنده خوب، جامعه ایرانی کم نداشته؛ اما «روزنامه نگار»؟

در این اثناء چیزی که بدون پیش زمینه در ذهن ام گذشته بود را عملی می کنم:

گوشه سالن میز بزرگی بود و تعدادی میز کوچک و صندلی های چوبی در اطراف آن. یکی از میزهای کوچک را روی میز بزرگ می گذارم و صندلی چوبی را روی آن. بعد از تک تک بچه ها می خواهم روی آن بایستند. اول از همه خودم این کار را می کنم. در حین بالا رفتن، میز و صندلی تکان می خورد و آن بالا را ترسناک می کند. اغلب بچه ها هم احساس مشابهی دارند و با جیغ و فریاد، حسّ و تجربه شان را نشان می دهند. همه که این کار را می کنند، از آنها می خواهم، نگاه جدیدشان را توصیف کنند. همانطور که حدس می زدم، چندتایی از بچه ها با شناختی که در سالهای گذشته از هم داشتیم، موضوع را گرفته بودند و بسیار زیبا خودشان را بیان می کنند: آن بالا که چهره ترسناکی دارد، جامعه ایرانی ای ست که ما بایستی آنرا ببینیم و درباره اش بنویسیم… جامعه ای که اگر قدرت استقلال قلم تو را ببیند؛ با تحبیب یا تهدید تلاش می کند تو را حذف کند یا فاسد…

ما تا ماه جولای داشتیم روی موضوع هایی حرف می زدیم و ذهن مان را می نوشتیم که به رفتار شناسی انسان ایرانی و جامعه شناسی محیط پیرامون اش مربوط می شد. در بین جمع دوستانی بودند که این دو رشته را در دانشگاه خوانده بودند و همین ها به غنای بحث کمک زیادی می کردند.

کارها واقعاً داشت خوب پیش می رفت. در این دوره تصمیم می گیرم هر از گاه تعدادی از بچه ها را نوبتی به گردهمایی های ایرانیان مقیم لندن- نسل اول ببرم و از این طریق به بحث هامان عینیت بدهم. کاری که پیش از آن از انجام اش سخت ابا داشتم.

برنامه ای بود که یکی از نهادهای نویسندگی ایرانی برگزار کننده اش بود. فردی روی سن می رود، برای معرفی هنرمندی که قرار است به صحنه بیاید. ستار لقایی می خواهد لعبت والا را معرفی کند. حدود بیست و پنج دقیقه مرحله اول «معرفی» طول می کشد تا نوبت به «خاندان» هنرمند می رسد! در این لحظه دو تا از بچه ها به آرامی راجع به این «فرهنگ فئودالی» غرولند می کنند. جالب اینجا بود که تعدادی دایه مهربان تر از مادر می شوند و شروع می کنند با صدای بلند به بچه ها اعتراض کردن.

بچه ها را به سکوت دعوت می کنم و سپس از آنها می خواهم، قلم و کاغذشان را بردارند تا به اتفاق جلسه را ترک کنیم. نیم ساعتی از معرفی «هنرمند» می گذرد و هنوز دهان معرفی کننده گرم است، که ما جلسه را ترک می کنیم.

آنشب شوق بچه ها را کور نکردم و حتا با اصرارشان راجع به آنچه گذشته بود، سکوت کردم. جایی رفتیم و غذایی خوردیم و یکی دوتا از آنها شعری خواندند و من نیز. اما چند روز بعد که روز نشست مان بود، این تجربه بسیار مهم را به بحث گذاشتیم.

این استدلال من بود: جامعه ای که فکر و قلم مستقل را تحمل نمی کند؛ جامعه ای که جایگاه دوست و دشمن می تواند با درج یک مقاله یا مصاحبه ای روشنگرانه تغییر کند؛ جامعه ای که در آن حس ناامنی موج می‌ زند، و جامعه ای که عناصر اطلاعاتی رژیم ایران با چهره ها و محمل های مختلف در آن ظاهر می شوند، آیا نبایستی از «چهره» شدن پرهیز کرد؟

به اتفاق بچه ها در چند جلسه پیاپی از معایب شلوغ کاری و چهره شدن در جامعه ایرانی حرف می زنیم و این رفتارهای عکس العملی را مانع بزرگی برای ادامه کاری توصیف می کنیم.

آوار می آید

همه چیز دارد خوب پیش می رود و جمع از خوشحالی در پوست نمی گنجد. به پایان پنجمین سال هزاره جدید میلادی نزدیک می شویم. حالا فکر می کنم هیچ چیزی نمی تواند انتشار نشریه را در سال آینده به تعویق بیاندازد. اما این بار هم اشتباه می کردم. دو روز مانده به سال نو میلادی، با آمبولانس روانه بیمارستان می شوم. در دومین روز سال جدید چشمهایم را در بخش مراقبتهای ویژه باز می کنم و طولی نمی کشد، می فهمم قسمتی از تن ام مثل گذشته کار نمی کند. هشت روز بعد با این توصیه از بیمارستان مرخص ام می کنند که حداقل شش ماه کار و فعالیت اجتماعی نداشته باشم. در توصیه دکتر چراغ قرمز چشمک می زند ( در این باره، بابک گفتگویی با من انجام داده با عنوان «گریز از آینه های تاریک» که به این بخش نیز اشاره شده).

در آن دوره آنقدر خسته بودم و ضعف داشتم که حتا اگر می خواستم نمی توانستم فعالیتهای گذشته را از سر بگیرم. بنا به توصیه پزشکان، چند روز بعد به دیدار «بابک» روانه کشور برف و سرما و رودخانه های زیبا می شوم. در سوئد می دانستم که دیگر نشریه ای در کار نخواهد بود. این تجربه شکست خورده را تا دو سال از همه پنهان می کنم؛ حتا بابک.

«بابک» و راه اندازی سایت گفت و گو

سال ۲۰۰۲ میلادی، عزیزی که یادگار دوران رفاقت های فراموش شده است، به دیدن ام می آید. عمده هدف او از این دیدار دعوت و تشویق من به آشنایی با دنیای کامپیوتر و اینترنت است. او تنها کسی ست که می داند در این سالها برای انتشار بی کم و کاست یک مصاحبه چه ها بر من رفته است. او آمده تا بگوید: سایتی بزن و جان ات را خلاص کن.

«بابک» جزو معدود ایرانیانی ست که در آن سالهای کم آشنایی با اینترنت، رسانه های بی شماری را بدون هیچ چشمداشت طراحی کرد. اولین دفتر شعر اینترنتی در تبعید- که مرجعی بود برای خودش- مال ِ بابک بود. نارفاقتی ها؛ حکایت خنجر و دوست باعث شد، او «سایت شعر» را به امان خدا رها کرده و جان نحیف اش را از ترفندهای آدمهای سُم دار خلاص کند.

باری، بابک و اصرارهایش در آن دوره کارساز نشد و او دست از پا درازتر به کشور محل اقامت اش بازگشت.

سال ۲۰۰۵ ، اما این من ام که پیشنهاد طراحی سایت را با بابک در میان می گذارم. و او هم دوستانه می پذیرد و سپس خنده پیروزمندانه ای می زند، شاید با این پیام: ما که به تو گفته بودیم رفیق جان…

سایت گفت وگو اواسط این سال راه اندزی می شود و از همان روز اول تا بحال زحمت همه کارهای فنی و انتشار و… به دوش بابک بوده. کار من «مصاحبه» است و نظرخواهی … همین!

* * *

تاریخ انتشار: ۲۳ ژانویه ۲۰۱۲
منبع: http://www.goftogoo.net

Published in: on 28 ژانویه 2012 at 12:00 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مصاحبۀ مزدوران نظامی خامنه ای دستگیر شده در سوریه


Published in: on 27 ژانویه 2012 at 10:06 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه