درباره جریان حاکم بر سازمان مجاهدین خلق ایران-قسمت اول

درباره جریان حاکم بر سازمان مجاهدین خلق ایران-قسمت اول 

سعید جمالی (هادی افشار)

به نام خدا

که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها

نوشته بسیار خلاصه حاضر بمنظور  ارائه چارچوب و تحلیلی از  روند شکل گیری اولیه سازمان مجاهدین و سپس اتفاقاتی که تحت این نام صورت گرفته،  می باشد. این نوشته می تواند در فهم مسائل مربوطه  در مراحل مختلف روشنگر باشد. طبعا در اینجا قصد تاریخ نگاری ندارم و خوب است در هر کجا که خوانندگان نیاز به اطلاعات بیشتری دارند به منابع دیگر مراجعه کنند.

«درباره جریان حاکم بر سازمان مجاهدین خلق ایران»

قسمت اول:

دردهه چهل خورشیدی و بعد از سرکوبگریهای نظام شاهنشاهی، چند دانشجوی جوان و پرشور، متأثر از آن اتفاقات، و ایده های اولیه ای که از سایر اشکال مبارزه دریافت کرده بودند تصمیم به شکل دادن به گروهی با هدف «آزادی» مردم ایران از طریق سرنگونی قهر آمیز رژیم حاکم، گرفتند که سالها بعد به آن نام سازمان مجاهدین خلق ایران داده شد.

عوامل متعددی در شکل گیری سازمان و همچنین جریانات مشابه در آن شرایط تاریخی نقش داشتند که مهمترین آنها عبارتند از:

– سرکوب و اختناق دراز مدت در جامعه و بطور خاص دیکتاتوری پهلوی که در آن سالها تلاش داشت مجالی برای تنفس آزاد جامعه و فعالان سیاسی باقی نگذارد.

– نداشتن تجربه و دیدی روشن از چگونگی تحولات اجتماعی/تاریخی و مرحله تاریخی آن دوران؛ چگونگی پیشرفت جوامع و مقوله مدرنیته و دمکراسی و شیوه های تحقق آن و همچنین چگونگی استفاده از همه ظرفیتهای موجود در جامعه، این ضعف های بنیادین چه در سمت مردم و گروههای سیاسی و چه در سمت هیئت حاکمه مصداق داشت که از خلال آن می توان به وضعیت کلی جامعه و سطح آگاهی و روابط فی مابین را درک نمود. در تعریف آن می توان از واژه جامعه «نیمه شهری نیمه روستایی استبداد زده» استفاده کرد.

– تأثیرپذیری نسبتا گسترده از رواج اینگونه جریانات و شیوه های مبارزاتی در سایر کشورها و بعضا پیروزیهای بدست آمده توسط آنها در پرتو دنیای دو قطبی آن دوران.

– خلاصه کردن همه تضادها در «امپریالیسم و دست نشاندگان داخلی» ،عملکردهای واکنشی، اتکاء به خود و انقطاع از اندیشمندان و روشنفکران جامعه و نهایتا نداشتن یک تئوری جامع از کار پیش رو.

در صورت درستی عوامل و شرایط یاد شده، معنای آن این است که شکل گیری و اتخاذ مشی و شیوه های کار توسط چنین جریاناتی تا حد زیادی تحت تأثیر شرایط روز، فشارها و اجبارات بوده و نقش عنصر آگاهی،انتخاب و کنترل در ابعاد مختلف آن کم رنگ بوده است.

بهای سنگین پرداخت شده، شکستها و عوارض آن و از همه مهمتر به قدرت رسیدن حکومت ولایت فقیه در این روند، کمتر محلی از اعراب و ابهام در کلیّت درستی این نظریه باقی می گذارد وامروزه مقایسه آن با سایر شیوه های موفق در همان مقطع تاریخی در سایر کشورها تایید دیگری بر این نظریه می تواند باشد.

امید است که تحلیل و روشنگری هر چه بیشتری بر این برهه حساس تاریخی صورت بگیرد.

اشاره به نکات فوق جهت کمک به روشن شدن ابعاد و قدر و منزلت جریانات و سازمانهایی است که در این دوران زاده و فعالیت داشتند، می باشد که طبعا نیاز به یک بررسی و کار کارشناسی مفصل دارد. اما منظور خاص من از ذکر این نکات مقابله با توهم زدایی است که بخاطر منافع مشخص گروهی پیرامون این پدیده ها صورت میگیرد. طبعا برای بسیاری از اقشار آگاه جامعه ابهام چندانی وجود ندارد و یا از اهمیت چندانی برخوردار نیست که مشغولیت ذهنی و عملی ایجاد نماید اما برای آنانی که پایی در گذشته داشته و علائقی به آن دارند می تواند  موجب چنین سوء استفاده هایی قرار بگیرد و بسیار هم گرفته است. اما علیرغم این سوء استفاده ها، «تاریخ آن چیزی است که اتفاق افتاده» و نمی توان برای همیشه واقعیات را پنهان نمود.

اهداف و آرمانها:

علیرغم همه نقاط ضعف یاد شده(که جنبه عام و فرا گروهی داشته) بنیانگذاران و کادرهای اولیه سازمان به قدر توان خود و نتیجه گیری از تاریخ گذشته تلاش می کنند تا تشکیلات و بنیان مستحکمی ساخته و پاک باختگی خود را ضامن تداوم آن نمایند. شناخت عام و متعارفی که از آنها وجود دارد بصورت نسبی از ویژگیهای زیر در مورد آنها و اهداف و آرمانهایشان حکایت میکند.

  1. افرادی فداکار و از خودگذشته و تا آنجا که در توان فردی و سطح شعور اجتماعی بوده اهل پاکی و صداقت، و آماده برای اصلاح خود و عملکردشان و پاسخگویی به نیازهای جنبش…، بعنوان مثال بنیانگذاران سازمان در سال 46 گفته بودند که در صورت تداوم حرکت اسماعیل شریف زاده در کردستان، تشکیلات خود را در آنها منحل خواهند کرد و….
  2. معتقد به یک کار جمعی و سازمانی و در فضایی از مناسبات «برادرانه» و تلاش برای کسب صلاحیت در امر و کار پیش رو.
  3. حفظ رابطه با مردم و ملاء پیرامون، ساده زیستی و جدیّت در کار.
  4. معتقد به یک سری ارزشها و آرمانهای الهام بخش و پایبندی به اصولی متعارف و شناخته شده در جامعه و زمانه خود(عدالت اجتماعی، مساوات…). اهل خودسازی و مقید به اصول اخلاقی چرا که بطور خاص آن‌ها به این نتیجه رسیده بودند که عدم صلاحیت، عدم صداقت، منفعت طلبی و وابستگی به قدرتها از طرف رهبران جنبشها و انقلابات مهمترین عوامل شکست خیزشهای مردمی بوده است .
  5. آزادی، استقلال، خوشبختی و منافع ایران و تمامی مردم این سرزمین وجهه همت شان بوده است.
  6.  همچنین حفظ وحدت در درون جبهه خلق از نکات مورد تأکید آنان بوده

و…

علاوه بر چارچوب و اصول و ضوابط تعیین شده، سابقه و عملکرد آنان در سالهای آغازین کار و حتی در ضربه بزرگ سال پنجاه حکایت از انطباق نسبتا بالای ادعّا و عمل آنها دارد و به همین دلایل توانستند تأثیرات و خاطرات بسیار مثبتی از خود به ودیعه بگذارند تا حدی که حتی تا به امروز هر اشاره ی مثبتی به مجاهدین اساسا عطف به آن دوران و آن روح و اثرات می باشد.

ضربه مهلک سال 50

ضربه سال 50 و از دست دادن معدود کادرهای ذیصلاح، نقشی بسیار تعیین کننده در سرنوشت و آینده این جریان بجا می گذارد. جریانی با اهداف و آرمانهایی والا، در شرایطی بسیار سخت و دشوار و در آستانه ورود به عملیات نظامی تقریبا ناخواسته، و از طرف دیگر کاملاً نوپا و بی تجربه، با ضربه نظامی بزرگی هم مواجه میشود. آینده نزدیک و دور و سرنوشت آن تا به امروز نشان داد که عمق ضربه تا چه حد مهلک بوده است.

به اعتقاد ما و با توجه به مجموعه شناختی که از صلاحیت و صداقت(بمعنای آمادگی برای انطباق با واقعیات و حقایق) و روحیات بنیانگذاران و برخی کادرهای اصلی وجود دارد، آنان در صورتی که اعدام نمی شدند، قادر بودند سازمان را در مجموع در مسیر درستی هدایت نمایند و اصلاحات لازمه را در افکار و اندیشه و عمل و خط مشی و کم و کاستی های خود بعمل بیاورند. روشن است که حاملین هر ایده و خط مشی ای افراد و عناصر معینی هستند که توان، ظرفیت، اگاهی و در یک کلام صلاحیت این کار را داشته باشند واین کار صرفا با ادعا و یدک کشیدن یک نام نه تنها نمی تواند تحقق یابد که منجر به فاجعه خواهد شد. نمونه‌های تاریخی مشابه زیادی وجود دارد که بویژه در ابتدای یک راه و حرکت چگونه حذف و عدم حضور عناصر ذیصلاح می‌تواند وقفه های جدی و یا حتی ناکامی و نابودی به دنبال بیاورد(نمونه های بزرگ و قابل رؤیتی مانند  تاریخ اسلام، تاریخ مشروطه و انقلاب 57 و…). طبعا اینها مباحثی است قابل تأمل برای کسانی که دچار سطحی نگری هستند . اگر چه «تاریخ» شرح آنچیزی است که اتفاق افتاده اما نباید و نمی توان به این بسنده کرد، باید که تجزیه و تحلیل کرد و از آن درس گرفت لذا  این مدعا در بسیاری  موارد معتبر است که اتفاقات و حذف و ضربات نظامی می‌توانند سرنوشت یک جریان را تا مدتها به مسیر دیگری هدایت کنند، بویژه در شرایط نوپایی یک جریان که هنوز از قوام فکری و عملی لازمه برخوردارنبوده و ایده ها و آرمانهایش گسترش پیدا نکرده و طبیعتا زمینه برای رشد عناصر فرصت طلب و ناشایست فراهم می باشد… نگاهی کلان به وقایع نشان میدهد که با هزار تأسف این اتفاقی است که برای سازمان مجاهدین رخ داد…و امروز اگر چه دوره ای از زمان از دست رفته اما به اعتبار همین منطق می بایست به دفاع از آرمانها و اصالت یک جریان پرداخت… و این معنای تکامل است.

… و نهایتا ضربه سال 50 با ایستادگی بر سر اصول و آرمانها، و مهر و امضاء آن با خون به پایان رسید اما جدای از درسها و خاطرات ارزشمند آن ؛ عوارض سنگین آن تا به امروز باقی است … .

در برخی تحلیل ها ریشه مشکلات بعدی این جریان را در وقایع داخل زندان در سالهای 1354 به بعد ارزیابی میکنند در حالی که آن خود از عوارض همین ضربه است که در ادامه بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

رشد جریانات فرصت طلب، خود خواه و جنایتکار

از برخی جزئیات که بگذریم(فرار،اقدامات و شهادت رضا رضائی و فرار تقی شهرام…)؛ در نبود عناصر معتقد و مبارز و با صلاحیت، زمینه برای رو آمدن و رشد انواع گرایشهای خودخواهانه و انحرافی چه در زندان و چه بیرون زندان آماده می‌شود و بسیار سریع هم خود را نمایان میکنند. بطور کلی این جریانات به دو شکل عمده خود را نشان دادند، اگر چه در مضمون، اندیشه و تمایلات تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند. که آن در یک جمله چیزی جز «میراث خواری» و «کش مکش» بر سر آن «نام» و «سرمایه اسمی» نبود، اما بلحاظ زمینه بروز ماهیت وابسته به شرایط و موقعیت زمانی خاص خود بوده و هستند. مهم این است که پوسته و رنگ و لعاب های ایدئولوژیک را به کناری بگذاریم. جریان اول که بعد از سال 1352 به حاکمیت میرسد و جریان دوم(برخاسته از زندان) که عملاً از سال 57 به بعد امکان حاکمیت تحت همین نام (سازمان) را می یابد. روشن است که امروز با فاصله گرفتن از این وقایع و قضاوت بر اساس عملکردها می توان واقعیت را در پس شلوغکاریهای این سالیان، بسیار بهتر دید. بدون شک این انحرافات و عملکردهای نا درست و در بسیاری موارد به دور از هر اصل و ارزشی، ریشه در عوامل مختلف منجمله تناقضات و ضعف های «اعتقادی» و تربیتی و محیطی دارد که موضوع بحث دیگری است اما آنچه شایان اهمیت و قابل تاکید است و اصلا همه حرف است این است که نبود و باقی نماندن عناصر اصلی  این جریان عامل تعیین کننده این وقایع و سرانجام شوم بوده و همانطور که قبلا هم اشاره شد در صورت «بود» آن عناصر امکان حرکت در مسیری نسبتا درست پشتوانه می یافت.

شاید در ظاهر امر و بر اساس تبلیغات و جنگهای زرگری چنین وانمود شده که این دو جریان در تقابل با یکدیگر بوده‌اند اگر چه این تقابل وجود داشته اما موضوع تقابل نه بر سر ماهیت و محتوا و پیشبرد امر مبارزه و منافع مردم و میهن، که بر سر حاکمیت بر میراث و نام خوش بیادگار مانده و تصاحب آن برای منفعت طلبی ها و ارضاء «تمایلات»بوده است، مطالعه وقایع و جزئیات این 2 دوره و مشاهدات عینی ما بوضوح بیانگر آن می باشد.

عمرجریان اول بعد از چند عملیات نظامی که صرفا بخاطر تثبیت موقعیت خود بود و مقداری شلنگ تخته انداختن های شبه روشنفکری و خود را در نوک پیکان تکامل دیدن وپرچمدار مبارزه ضد استثماری انگاشتن و دیگران را بسیار پست تر از خود پنداشتن و شایسته هر تهمت و افترا دانستن، سرانجام بخاطر افراط گریهای سرمستانه و با تلاشها و مقاومتهای عناصر صادق باقیمانده از ضربه پنجاه و با به زمین ریخته شدن خون شریف واقفی و تنی چند از دیگر یاران در سال 56 به پایان رسید و چیزی جز یاس و سرخوردگی و دامن زدن به تضادهای کاذب در جامعه از خود بجا نگذاشت. و سر انجام بخاطر عدم حفظ پوسته ایدئولوژی مجبور به ترک این نام شدند.

 مطالعه بیانیه صادره از طرف آنها و یا مباحثاتی که با فدائیها داشتند بسیار روشنگر و درس آموز است و زمینه خوبی برای درک و مقایسه با جریان دوم را ایجاد میکند.

اخبار اتفاقات و تحولات مربوط به جریان اول که از سال 52 شروع شده بود در سال 54  به زندان رسید، مسعود رجوی در زندان و در دوران روشنفکری کودکانه و احساس خود کم بینی در قبال مارکسیست ها(همانند همه ماها) جریان اول را بنام اپورتونیستهای چپ نما نامگذاری کرد و معتقد بود که آن‌ها افراد و جریانی انقلابی و ضد استثمار(بعنوان بالاترین معیار ارزشگذاری هر فرد، جریان و طبقه) هستند که دچار فرصت طلبی و چپ نمایی(در افتادن با اقشار خرده بورژوا قبل از فرا رسیدن دوران آن) شده‌اند!! و با همان تعاریف مارکسیست لنینیستی، آن‌ها را نامگذاری کرد و با تأکید بر واژه اپورتونیسم توضیح میداد که این عارضه‌ای مختص نیروهای ضد استثمار است(برای اطلاع بیشتر به جزوات منتشر شده توسط جریان دوم مراجعه کنیدـ البته اگر بتوان به آن‌ها دست یافت چرا که سعی بلیغی کرده‌اند تا هر آنچه بوده جمع آوری و نابود کنند). از نظر وی آنها مشتی جنایتکار و تبهکار نبودند که در راستای منافع خود حاضر به دست زدن به هر کاری بودند.

بعبارت دیگر:

کل چارچوب حرکت جریان اول و مبارزات درخشان! آنها بصورت موجز اشاره شد، غرض از اشاره به تعریف و توضیحات فوق نمایاندن عمق تناقضات یک تفکر و اعتقاد و تمایل است، چرا که در چنین دستگاه فکری، هم می‌توان پاکترین افراد و همرزمان خود را شکنجه کرد و کشت و اجساد شان را سوزاند و سازمانی را که تا حدودی نقطه امیدی در جامعه ایجاد کرده بود را به نابودی کشاند و ایضاً کثیف ترین اعمال فردی و اخلاقی را انجام داد و در عین حال ضد استثمار و مدافع طبقات زحمتکش و پیشتاز انقلابی بود… و این جنایات را باید در چنین کادری بررسی نمود!

اگر در آن روزگار مشخص نبود که داشتن چنین نگاه و تحلیلی چه عوارض هولناکی دارد، امروزه ما شاهد ثمرات آن هستیم، و در یک کلام اینکه می توان تحت نام مبارزه و در افتادن با رژیم هر جنایتی را مرتکب شد.

تأکید کنیم که بحث بر سر تناقضات ،معیارها و ارزشهای یک تفکر و نگرش است که بعدها و در زمانی که ،زمینه بروز پیدا کردند تراوشات چنین نگرش و نگاهی را بشکلی فاجعه بار تا به امروز شاهد بوده و هستیم. همچنین خواهیم دید که تنها ویژگی متمایز جریان اول و دوم در رنگ و لعاب ظاهری آنهاست که یکی خود را برنگ مارکسیستی و دیگری برنگ مذهبی نمایان می نمایند و در عمل‌کرد و ماهیت تا چه میزان به یکدیگر نزدیکند.

البته مسعود رجوی در درون زندان برای حفظ نام سازمان تلاش زیادی کرد که در جای خود اقدامی مثبت و قابل تقدیر بوده و خواهد بود. وی همچنین بر مبنای آنچه در گذشته از سازمان آموخته بود یکسری جزوات را با کمک دیگر یاران تهیه نمود که در جای خود اقدام مثبتی بود اگرچه عملکرد امروزش نکته به نکته بر ضد همان جزوات و نکات است. اما یک گام مثبت بیانگر همه واقعیت نیست مسئله را باید در کل دید و سنجید که در مجموع چه اتفاقی افتاد… . مهم روشن نمودن نقطه عزیمت و محتوای این اقدام «مثبت» بوده و اینکه سر انجام این اقدام مثبت در چه راستایی بکار گرفته شد و عوارض آن به جیب چه کسی سرازیر شد، آیا ثمرات آن به کیسه خلق و انقلاب رفت، آیا تضادی از بن بست های مبارزه باز کرد، آیا از تجارب آن برای پیمودن ادامه راه استفاده شد ویا…؟!

در بحثها و جزوات یاد شده مهمترین نتیجه گیریها از واقعه «اپورتونیستی» این نکات بودند:

ـ نفی هرگونه تمرکز گرایی(توتالیتاریسم) که مانع از هر گونه کنترل و حسابرسی شده و نهایتا به فاجعه می انجامد.

ـ تربیت کادرهای همه جانبه

ـ ارتقاء سطح آگاهی و جاری کردن ریل آموزشی و مطالعاتی

و….

می توان با توجه به حال و روز امروز تشکیلات و روندی که در این سی و چند سال طی شده  (مشخصا از سال 1360 به بعد) مفصلا توضیح داد اما به چند نکته اکتفا میکنم (من بسیاری از گزارشات منتشره را که عموما جنبه سرگذشت فردی افراد و یا مشاهدات عینی آنها بوده را خوانده ام که در صورت لزوم به آنها مراجعه کنید، فقط یک نکته را باید تاکید کنم که نه تنها بیش از 95 درصد گزارشات منتشره صحیح است که بسیاری نکات یا گفته نشده یا اطلاع جامعی از آنها در دست نیست…و جالب این است که تقریبا هیچکدام نیز توسط این جریان رد نشده فقط سعی کرده اند با شلوغکاری و تهمت موضوع را عوض کنند ):

ـ نفی تمرکز گرایی سر از «بت سازی» درآورده!!، اثری از کار و شکل سازمانی کار باقی نمانده و جز اطاعت محض پذیرفته نمی شود…، داستان به بیرون نیز تسّری داده شده: «ایران رجوی رجوی ایران»  «رئیس جمهور ایران یا مقاومت» «تنها آلترناتیو…»و صدها نکته دیگر. برای عینی تر شدن موضوع مقایسه ای با وضعیت کره شمالی بکنید.

ـ تمامی تمرکز بر نفی هویت و اراده افراد بوده و «تصفیه» (حتی بشکل فیزیکی آن) جای «تربیت» را گرفته است.

ـ فقط به یک شاخص اشاره میکنم: حتی مطالعه قرآن نیز عملا ممنوع بود. و …»میوه ممنوعه» مطالعه و کتاب بود.

البته در همان دوران زندان هم تا آنجا که به عملکرد و ویژگیها و خصلتهای این فرد بر میگشت میشد که او را شناخت و خود خواهیها و تکبّر و غرور این فرد را مشاهده نمود. و مسلما عملکرد، شاخص بسیار مهم تری از حرف و ادعّا بود و هست. به چند نمونه اشاره مختصر میکنم:

ـ در دوران زندان قبل از سال 54، اگر چه مناسبات و تشکیلات هنوز کاملا شکل نگرفته بود اما بلحاظ  ویژگیها و شخصیت، کاظم ذوالانوار بدلیل ویژگیهای انسانی برجسته ای که داشت شخصیت یک «مجاهد» را تداعی میکرد و اگر کشته نمیشد مطمئنا وقایع سمت و سوی دیگری می گرفت و رجوی بعنوان فردی با ویژگیهای خودخواهانه و پر کبر و غرور و…

ـ نمونه بعد مربوط است به لطف الله میثمی(جدای از وضعیت و مواضع امروز او): وی از افراد قدیمی، تحصیلکرده  و با تجربه بحساب می آمد و از نزدیک نیز با جریان انحرافی و فرصت طلب آشنا بود (دستگیری در سال 53) و لذا تحلیل مشخصی از این جریان داشت و معتقد بود که در بررسی این جریان باید به «درون» هم نگریست و نباید صرفا آنرا یک پدیده عارضی تلقی نمود که در جای خود حرف درستی بود و پیشرفت چنین خطی چه بسا می توانست تاثیرات مثبتی را بدنبال داشته  باشد و باعث دست بستگی بیشتری برای مسعود رجوی بشود… اما وی بجای شنیدن و استفاده از تجارب و نقطه نظرات وی، همچون همیشه شیوه تهمت زدن و بایکوت را در پیش گرفت…روشن است که بحث بر سر درستی یا غلط بودن یک نظرگاه نیست که بر سر شیوه تعامل با دیگران و نزدیک ترین افراد است.

ـ تا قبل از سال 54 و رو شدن جنایات عناصر فرصت طلب و باصطلاح مارکسیست شده، «مجاهدین» دست بالا را در زندان و در میان عناصر مذهبی داشتند، جنایات رخ داده همه را بشدّت متاّثر کرده بود، طبعا شیوه درست این بود که با صبر و متانت سعی در روشن کردن اذهان داشت و تلاش نمود تا جایی که ممکن است جبهه واحدی در برابر این جریان انحرافی ایجاد نمود… اما برخوردهای تند و آکنده از تهمت و انواع و اقسام مارک زدنها جناب رجوی باعث فاصله گرفتن و بضدیّت افتادن این افراد شد. محور همه تلاشهای ایشان این بود که «هژمونی» موجود حفظ شود و  وی سرخوش از این بود که در قالب تئوریهای شبه مارکسیستی و کودکانه به تحلیل طبقاتی و….از این افراد بپردازد که ثمرات زهرآگین آن در بعد از انقلاب نمایان شد.

همانطور که اشاره شد وجه اصلی و هولناک ماجرا این بود که ایشان در این روند بصورت کاملا آگاهانه در صدد تثبیت موقعیت بدون و چون و چرای خود در تشکیلات زندان  بر آمد، گویی که این «مائده آسمانی» اصلاً به همین منظور خلق شده بود و نتیجه غایی و نهایی آن این بوده که ایشان به چنین موقعیتی دست پیدا کند و البته این امر شناخته شده‌ای در تاریخ است که موقعیت های تاریخی عناصر و ماهیت های مستعد را بارز می‌کند تا به این ترتیب وجوه و عفونتهای نهفته سر باز کنند و ماهیت ها آشکار شود… و آنچه در سالهای بعد اتفاق افتاد صحت این مدعا را بخوبی آشکار کرد.ا

مایلم که یکبار دیگر بطور خلاصه غرض از این یادداشت را بیان کنم، ممکن است جزئیات و برداشتهای متفاوتی از آن وقایع وجود داشته باشد که این تفاوتها اصلا مهم و مدّ نظر من نیست، بحث این است:

«مؤسسین و بنیانگذاران سازمان مجاهدین و بویژه محمد حنیف نژاد دارای یک ایده و آرمان و صلاحیتی برای ارائه و پیگیری و بالندگی و قوام بخشیدن به آن بودند(بد و خوب آن مطرح نیست) و متاسفانه بدلیل شهادتشان موفق به عملی کردن و بمنصه ظهور رساندن آن نشدند. بر اساس شناختی که از آنها وجود دارد (طبعا یک تحلیل و ادّعا ست که البته پا در شناخت آنها دارد) اگر حیات آنها می توانست ادامه پیدا کند قادر بودند که هم به حرفهایشان پایبند باشند و هم خود  و عملکردشان را بر اساس واقعیات تطبیق و تصحیح نمایند و اینکار فقط با «وجود» آنها  و شاید معدود کادرهای ذیصلاح قابل تطبیق بود. اگر آنها زنده می مانند باز به زمان معینی نیاز بود تا تشکیلاتی جا افتاده و برخوردار از آن اندیشه را شکل دهند. آقای رجوی یا آقای میثمی مطمئنا افراد مناسبی برای اینکار نبودند. دقیقا به همین خاطر است که هرگاه صحبت از وجوه مثبت مجاهدین میشود تمامی اذهان از هر قوم و گروه و طرز تفکّری به آن دوران و آن نفرات باز میگردد. برای نسل انقلاب 57 اگر نکات مثبتی و صداقتی بیادگار مانده، تتمّه آن «روح» بوده که چند صباح بعد هم به پایان رسید و شاهد روندی دیگر و یک «روح شیطانی» شدیم که متاسفانه هنوز هم ادامه دارد. این جریان هیچگاه «مجاهد» و «مجاهدین» نبوده و نخواهند بود و نباید به روح بنیانگذاران این جفا را نمود. می توان به آنها «گروه رجوی»گفت البته نه یک گروه سیاسی که…؟

12 مهر 92(4 اکتبر 13)

سعید جمالی (هادی افشار)

منبع:پژواک ایران

Advertisements