ماندن مجاهدین در کمپ اشرف یا لیبرتی

اشرف علیخانی (ستاره)

ماندن مجاهدین در کمپ اشرف یا لیبرتی ، حتی اگر خطر کشتار مجدد هم برایشان متصور نباشد ، بدلایل انسانی ( از جمله نداشتن امکانات نرمال یک زندگی آزاد ) ، و نگهداشتن آنها به اجبار یا حتی به اختیاری که این اختیار مطلقا» بواسطهء مغزشویی آنهاست ، بهیچوجه کار پسندیده و درستی نیست.

بنظر من این یکنوع مرگ تدریجی آنهاست. مرگی عاری از فایده و نتیجهء سیاسی. کسی نباید از جان و حق زندگی انسانها ، در مسیر مطامع سیاسی خود بهره ببرد. ابزار قرار دادن آنهم با شستشوی مغزی و پر کردن ذهن از آرمانهای تخیلی ، بدور از انصاف است.

از سال 88 که در اینترنت با مهری و فریده و امید و ناهید و چند نفر دیگر از طریق ایمیل آشنا شدم ، با خواندن نامه هایشان ، به ذهنیت بسته و دگم و تکرار مطالب کهنه و شعارگونه و البته در عین حال خیلی فریبنده ء آنها پی بردم. خانمی بنام مهری که برایم ایمیل میزد ، نوشته بود که ما راه حسین را میرویم و شهدایمان مثل شهدای کربلا هستند و …خلاصه ازین جور حرفها. من همان موقع این موضوع را با دوستم با آی 33پل که متاسفانه نمیشناسمش و او هم حاضر به دخالت در این ماجرا نیست ، تعریف و ایمیلهای مهری را برای او فرستادم. دوستم از همه چی باخبرست.

بهرحال پس از گذشت چندسال حتی در زندان هم شاهد بودم که خانمهایی که بدلایلی نامشان را نمیبرم ، اصلا و ابدا» از اهداف آقای رجوی مبنی بر » جمهوری دمکراتیک اسلامی » خبر ندارند. یکی از خانمها با تاکید و سادگی ، اصرار داشت که سازمان مجاهدین خواهان جمهوری معمولی است ، یعنی اصلا خواهان حکومت اسلامی و مذهبی نیست. من هرچه میگفتم که خودم اساسنامه را خوانده ام و چنین چیزی نوشته ، باور نمیکرد.

بهرحال بجز این موضوعات ، یکی دیگر از دلایلی که من معتقدم افراد هوادار یا عضو ، آگاهی و شناخت و مطالعهء درست و کاملی از سازمان ندارند ، و یا مورد شستشوی مغزی قرار میگیرند ، خاطرات جداشدگان است. در تمام خاطرات جداشدگان از این سازمان ، تمامی این افراد بطور مستقیم یا غیر مستقیم در دوران عضویت یا هوادار بودن، به آرمانهایی که حالت شعار و سیاستهایی بر مبنای حدس و احتمال و اگر و مگرهای رهبری سازمان ، بوده است پایبند و معتقد بوده اند که بعد از عملی نشدن آن حدس و گمان ها ، و پس از شکست در سیاستهای اتخاذ شده ، تازه به پوشالی بودن آن شعارها و تخیلی بودن آن سیاستها پی برده اند !!! احجاف از همه نظر و فشار روانی و بسیاری مسائل دیگر باعث اعتقاد مقطعی آنها به رهبری این سازمان ( آقای رجوی ) بوده و با محو آن رویاها متوجه شده اند که آقای رجوی روی سیاستهایی پای میفشرده که بهیچوجه » اجرایی» و » امکانپذیر و مردمی» نبوده است.

مثلا خاطرات افراد مختلف از عملیات فروغ جاویدان بخوبی اثباتگر این مدعاست که طرحهای آقای رجوی و سازمانش همه بر اساس توهم و خیال و رویا ، بوده است. دلیل دوم من برای آنچه در بالا اشاره کردم ، توهین و حمله و تهمتهای مختلف بر جداشدگان و خفه و سرکوب و معدوم نمودنشانست. اغلب جداشدگانی که بعد از جدایی در صحنهء سیاست باقی مانده اند و به تحلیل و نقد گذشتهء خود پرداخته اند ، در خلال نوشته های خود و علت جدایی خود از این سازمان ، صحبتهای مختلف و دلایل متفاوتی آورده اند که همواره با سرکوب و تهمت و فحاشی سازمان مجاهدین بروبرو شده اند. هرگز سازمان مجاهدین حاضر به پاسخگویی سوالات و انتقادات نبوده و خواهان روشنگری و نقد گذشتهء خویش نیست .

درضمن با مطالعه و تحلیل تمام علتهای جدایی هواداران یا اعضای این سازمان ، فقط و فقط یک ریشهء اصلی را میتوان بدست آورد و آن » نداشتن اختیار و اراده ، و عدم پاسخگویی به سوالات آنها از سوی آقای رجوی و عدم شفافیت و مانع آگاه شدن افراد » بوده است. بنابر ین بخوبی پیداست که این سازمان خواهان حفظ اجباری افراد خود و جذب با فریب و مکر و دروغ و ریاست و بس. درخصوص عدم داشتن اراده و اختیار به یکی از مواردی که در پالتاک دوستی جداشده از سازمان که البته همچنان مدافع این سازمانست ، اشاره میکنم. ( از نشر همکاری مستقیم از سمخا جدا شده اما بلندگوی آنهاست). آن دوست در دوران همکاری و ارتباط مستقیم با سمخا، از نظر اقتصادی اختیار تملک حقوق و پول خود را نداشته و بهمین دلیل جدا شده است. چون در دورانی که با آن سازمان کار میکرده ، باید تمام حقوق و درآمد خود را به سازمان میداده و بعد سازمان فقط بخشی از پول او را به وی پس میداده که مخارج خورد و خوراکش باشد و بس . حال اگرچه من صددرصد نمیتوانم این دوست را بعنوان سند قطعی و موثق بحساب آورم اما بهرحال اینطور بنظر میرسد که جز این هم نباشد چون دلیلی برای جدا شدنش از سازمان و درعین حال هنوز و همچنان پایبندی و تعلق خاطر به چهرهء کاریزماتیک آقای رجوی ، وجود ندارد. زیرا وی همچنان از ایشان حمایت میکند. و در پایان دلیل آخرین من از نداشتن اختیار و اراده ء اعضای سازمان و قربانی کردن افراد و ابزار قرار دادنشان نامه هاییست که افراد مانده در عراق ، نوشته و مینویسند و منتشر میکنند. با مطالعهء این نامه ها بخوبی روشن میشود که اینها هنوز در 20 سال قبل زندگی میکنند و مغزشان باز نیست و ذهنشان روشن نشده و از عواطف و احساس انسانی تهی شده اند. نامهء آخر منتسب به آقای محمد اقبال برادر خانمها عاطفه و عفت اقبال موء ید صحت نظر من است. این نامه حتی در سایت همبستگی ملی که سایت رسمی سازمان است منتشر شده که واقعا جای شگفتی دارد که این سازمان تا این حد دچار سقوط فرهنگی شده است.

ستاره.تهران

Advertisements
Published in: on 10 سپتامبر 2013 at 2:16 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  
Tags: , , ,