Vidéo : 5 questions à Thierry Meyssan de retour de Homs
فوریه 26, 2012در اقدامی کمسابقه سربازان «جنگ نرم» انتخابات را تحریم کردند
فوریه 26, 2012دیگربان : گروهی از وبلاگنویسان محافظهکار و «سربازان جنگ نرم» اعلام کردند در انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی شرکت نخواهند کرد.
احمد نجمی، مدیر ارتباطات دفتر توسعه وبلاگ دینی و بازرس انجمن قلم حوزه علمیه قم روز شنبه (ششم اسفند) در صفحه «فرندفید» خود نوشته در این دوره از انتخابات شرکت نخواهد کرد.
آقای نجمی نوشته است: «گفتن این موضوع خیلی سخت بود ولی به هرحال باید تصمیم را اعلام کنم حتی اگر برای من خیلی سنگین تموم بشه.»
وی افزوده که «وقتی من به عنوان یه شهروند ایرانی از کمترین حق برخوردار نیستم» بنابراین در انتخابات «شرکت نخواهم کرد.»
محمدصالح مفتاح٬ مدیر سایت محافظهکار «تریبون مستضعغین» نیز با اعلام حمایت از موضع مدیر ارتباطات دفتر توسعه وبلاگ دینی نوشته است: «من هم اگر جای آقای نجمی بودم، در انتخابات شرکت نمیکردم.»
حسام الدین مطهری٬ موسس و سردبیر سایت «کتاب اشا» نیز به صراحت انتخابات ۱۲ اسفند ماه را تحریم کرده است.
آقای مطهری نوشته است: «به احتمالِ قریب به یقین، در انتخاباتِ مجلسِ نهم شرکت نخواهم کرد. دستِ کم، آخرین تصمیمی که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم گرفتهام، همین است.»
وی افزوده است: «امروز رای دادن را بستری برایِ تکرارِ اشتباهها و تضعیفِ انقلابِ اسلامی میدانم.»
وی نوشته که «سیستمِ سیاسی، سالها به بهانه تو دهنی زدن به دشمن درِ بالاخانه ملت را تخته کرده است. نتیجه اینکه بسیاری از ما بارها رهی دادهایم بدونِ آنکه واقعاً به نتیجه رایِ خود دلخوش باشیم. رای دادهایم و فکر نکردهایم که نظرِ ما چه اثری رویِ حکاممان میگذارد.»
مطهری همچنین افزوده است: «من به عنوان یک شهروند و جزئی از این مردم، از واقعه دو سال قبل در بازداشتگاهِ کهریزک دلگیرم. هر بار یادش میکنم فکرم مختل میشود و روحم خش برمیدارد.»
وی نوشته که «مردم را شرطی کردهاند که اگر رای ندهید، نظام در جهان تضعیف میشود. کاری کردهاند که دشمن هم رویِ این موضوع مانور میدهد. دیگر دوره این ادبیات گذشته است. وقتش شده به مردم اجازه بدهیم عاقلانه درباره انتخابات تصمیم بگیرند.»
مطهری به مقامهای جمهوری اسلامی توصیه کرده اگر میخواهند مردم پای صندوقهای رای بیایند اصلاحات مورد نظرِ مردم را اعمال کنند.
وی در پایان یادداشت خود تاکید کرده است: «امروز عقیده دارم رای دادن، باعث دلیر کردنِ حکومت در روشهایِ اشتباهش است. معتقدم شرکت در انتخابات کمک میکند که تا ابد بهانا تو دهنی زدن پایدار بماند.»
وبلاگ «آرمانشهر» از حامیان محمود احمدینژاد نیز نوشته در این دوره از انتخابات مجلس بدون آنکه «رغبتی» داشته باشد شرکت کرده و تنها نام رئیس دولت دهم را روی برگه رای خواهد نوشت.
نویسنده این وبلاگ این پرسشها را مطرح کرده است: «در انتخابات شرکت کنم که حالش را چه کسانی ببرند و جایگاه چه کسانی در موقعیتهایشان تحکیم شود و استمرار یابد؟»
وی همچنین پرسیده است: «تا به کی باید مصلحت اندیشی، رکن رکین کشورداری در جمهوری اسلامی باشد و من با رای دادنم این رویه را تایید کنم؟»
وبلاگ «خطخطی» از وبلاگهای حامی تیم احمدینژاد نیز به صراحت نوشته که این دوره از انتخابات «اراده ملی و حرکت به سوی اهداف مطلوب» را تامین نخواهد کرد.
← ژان ژاک روسو : من آزادی با خطر را به صلح در بردگی ترجیح میده ام مجله تايم | رژیم ایران خطرناک، مایوس، یا هر دو؟
فوریه 26, 2012← ژان ژاک روسو : من آزادی با خطر را به صلح در بردگی ترجیح میده ام
مجله تايم | رژیم ایران خطرناک، مایوس، یا هر دو؟
منتشرشده در فوریه 25, 2012
مجله تایم در مقالهیی زیر عنوان «ایران خطرناک است یا مایوس؟ یاهردو» مینویسد ریک سانتروم که حقیقتاً یک محافظه کار است، می گوید «اداره ایران توسط حکومتی دینی بدان میماند که القاعده کشوری را اداره کند».
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسراییل نیز معتقد است ایران توسط حکومت مذهبی مرگ طلبی اداره میشود که بهمحض دسترسی به بمب اتمی به اسراییل حمله خواهد کرد.
با توجه به اقدامات جنجالی منتسب به ایران در زمستان امسال، از جمله حملات انتسابی با بمبهای مغناطیسی علیه دیپلوماتهای اسراییلی در هند و گرجستان، و نقش آن در یک کارگاه بمبسازی منفجر شده در تایلند، و نیز توطئه انتسابی برای ترور سفیرعربستان سعودی در واشنگتن، تهدیدهای حاکی از قصد بستن تنگه هرمز و رجزخوانیهای اتمی محمود احمدینژاد، رئیسجمهوری ایران بهنظر میرسد حقیقتا برای نگرانیهای سانتروم و نتانیاهو پایه و اساسی هم وجود دارد.
واقعیت آن است که ایران فعلاً بیش از آن که خطرناک باشد، مایوس و مستاصل است.
اقتصاد ایران زیر بار سنگین تحریمهای شدید و دشوار در حال سقوط است. سوریه، متحد اصلی ایران نیز رو به سقوط است. سیاستهای داخلی ایران از هم پاشیده است. احمدینژاد توسط خامنهای تحقیر و به حاشیه رانده شده است. اغلب متحدان احمدینژاد از فهرست نامزدهای انتخابات پارلمانی در شرف انجام کنار گذاشته شدهاند و تلاشهایی که در مورد اقدامات خلاف و عجیب، توام با آسیب رسانی ایران در سطح جهان، به تهران نسبت داده میشود، گویای نوعی عجز و ناتوانی ایران است، به ویژه وقتی با اعمال منتسب و احتمالاً واقعی، به اسراییل در ترور دانشمندان اتمی ایران مقایسه شود.
در واقع، طبیعت رقت انگیز واکنش ایران نشان میدهد که توسط تواناییهای تلافیجویانه اسراییل مرعوب شدهاند: کامیونهای بمبگذاری شده سال قبل کجا هستند؟ «ایرانی ها» چقدر باید مرعوب شده باشند که با حمله «به دیپلوماتهای اسرائیلی» در دهلینو و تفلیس بخواهند کشتن «دانشمند اتمی ایران» در خیابانهای تهران را تلافی کنند؟
حتی پروژه هستهیی ایران بهدلیل خرابکاریهای مشترک آمریکا و اسراییل بهشدت لطمه خورده و کارشناسان میگویند برنامه سلاح هستهیی ایران دستکم دو سال به تأخیر افتاده است.
قرار گرفتن ایران در مسیر سقوط تصادفی نبوده است. دولت اوباما این مسیر را، مرحله به مرحله، مشخص و اداره کرده است. حتی به نتیجه نرسیدن تلاشهای اولیه پرزیدنت اوباما برای تماس و گفتگو با رژیم تهران، حاصلی بزرگتر داشته است. این تلاشها، برای اروپائیها، برای روسیه و برای چین روشنگر لجبازی و انعطاف ناپذیری کادر رهبری ایران بود که متعاقباً همکاری روسیه و چین برای تحریمهای مصوب سازمان ملل متحد را امکانپذیر ساخت.
ایران اکنون تقریباً در جهان منزوی است، رژیم حاکم بر آن در داخل نیز محبوبیتی ندارد و تب انقلابی نیز فروکش کرده است.
ایران، بیشتراز آن که به توصیف سانتروم و دیگران، در سلطه یک حکومت مذهبی شهید پرور باشد، یک دیکتاتوری نظامی سنتی است با رگههایی از مذهب.
کریم سجادپور از بنیاد بینالمللی صلح کارنگی که در مورد افکار و عقاید خامنهای تحقیقات گستردهیی انجام داده است، می گوید برای خامنهای هنگامی که به قدرت رسید دو مدل قابل بررسی وجود داشت. یکی مدل چینی بود، که هاشمی رفسنجانی رئیسجمهوری وقت آن را تأیید میکرد. بر اساس این مدل باید ابتدا اقتصاد ساخته میشد، بعد نزدیکی به غرب مطرح میگشت، و در غایت، قدرت سیاسی کاملاً حفظ میشد. ولی خامنهای مدل روسی را دوست داشت، هرچند که میخائیل گورباچوف تازه ثابت کرده بود سازش و مصالحه، سقوط را هم در پی دارد. خامنهای هیچگاه سراغ سازش و مصالحه نرفت. امروز مدل چین از هر زمان دیگری قابل پذیرشتر است. به ویژه آن که سپاه پاسداران ۳۰ درصد اقتصاد کشور را کنترل میکند، اقتصادی که زیر فشار درحال نابودی است.
اکنون اما مدل دیگری نیزوجود دارد که بتواند مورد توجه قرار گیرد و آن مدل پاکستان است. سجادپور میگوید «بعضی از رهبران در سپاه پاسداران انقلاب به این نتیجه رسیدهاند که جهان مجبور شد بهمحض دسترسی پاکستان به قابلیتهای اتمی، با آن کشور با احترام بیشتری رفتار کند.
اما اقتصاد ایران احتمالاً خیلی زودتر از رسیدن ایران به مرحلهای که گزینه پاکستان عملی شد، سقوط خواهد کرد.
اوباما نیز هیچگونه نشانهای ابراز نکرده است که حاکی از سازش و مصالحهای قبل از موافقت ایران با متوقفساختن غنیسازی اورانیوم، و گشودن پروندههای اتمیش باشد.
ایران با بزرگترین بحران از زمان انقلاب ۱۳۵۷ به این سو روبهروست. رهبر ارشد در ایران اکنون با وضعیتی سرنوشتساز در این مقام روبهروست. یا باید سازش و مصالحه کند، و یا سقوط را بپذیرد. فرصت وی برای این گزینش رو به اتمام است
نگاهی شتابزده بتاريخ آمريکا !
فوریه 25, 2012کرداروگفتاررژيم ارتجاعی خمينی
فوریه 25, 2012سیاهکل به تاریخ تعلق دارد نگارش : یوسف زرکار
فوریه 25, 2012سیاهکل به تاریخ تعلق دارد
نگارش : یوسف زرکار
سیاهکل به تاریخ تعلق دارد!
(به مناسبت چهل و یکمین سالگرد قیام سیاهکل)
بار دیگر سالگرد سیاهکل فرا رسید.اکنون در شرایطی چهل و یکمین سالگرد واقعه تاریخی سیاهکل را گرامی می داریم که چهار دهه کامل از آن روز بزرگ تاریخی می گذرد و شرایط سیاسی – اجتماعی در مقایسه با آن زمان کاملا دیگر گونه است . در طی این مدت هر ساله با بیانی، به شیوه هایی و در اشکالی گوناگون این عمل انقلابی گرامی داشته شده است، اما نه تنها محتوای این گرامی داشت ها گوناگون بوده است بلکه نیروها و تشکل هایی که به این امر مبادرت ورزیده اند نیز متفاوت بوده اند . اما سئوال اساسی این است که چگونه گرامی داشتی شایسته و با یسته آنست ؟ این مهم زمانی حاصل میگردد که مضمون و خصایص ویژه آن حرکت درک گردد و از میان ویژه گی های گوناگونش خصلت اساسی و پیام اصلی آن بمثابه یک رهنمود تاریخی باز یافته و بکاربسته شود . پس با نگاهی گذرابر روند این سالگردها ، تلاش می شود تا حدودی مسله روشنتر شود :
غرش سلاح های رزمندگان سیاهکل در 19 بهمن سال 49 ، قیام عده ای پیشاهنگ خلق علیه استبداد و نظام وابسته به امپریالیزم شاه و بیانگر شورش علیه نظم موجود بود، که با طنینی سراسری عزم، روش و راه نوین مبارزه را اعلان کرد . تداوم مبارزه تا سال 57 به پشتوانه اعمال قدرت انقلابی سازمان چریکهای فایی خلق یعنی سازماندهی و آتش سلاح در شهرها ، به بیانه ها و اطلاعیه های گرامی داشت سالگردها مضمون و محتوای واقعی می بخشید . در خودسال 57 به دلیل شرکت بخشی از سازمان و هوادارانش بصورت اتفاقی در قیام 21 و 22 بهمن، آن قیام عده ای معدود راتبلوری در ابعادی توده ای بخشید و»ایران را سراسر سیاهکل می کنیم» انعکاسی گسترده یافت. این نه تنها عالیترین وجهه گرامی داشت آن واقعه بود، بلکه دریک تغییر شرایطی کیفی سازمان چریکها را به لحاظ کمی و کیفی دگرگون ساخت و با این جهش سازمان از تشکلی کوچک به یک جنبش فراروئید و به جنبش فدایی معروف گردید . اما همین فرارویی دقیقا فرودش را در خود داشت زیرا که این فرارویی به جنبش، تحت سیطره و مادیت یافتن یک تئوری واحد ، منسجم و مونیستی نبود ، بلکه برداشت ها و گرایش های گوناگون از تئوری مبارزه مسلحانه و ضد آنرا در خود داشت، که گرایشات فکری مسعود احمدزاده ، بیژن جزنی و گرایشی که هر دوی آنان را رد می کرد و حتی گرایش حزب توده ای را شامل میشد . همه زیر چتر فدایی و حنبش فدایی، ملغمه ای از گرایشات نظری- سیاسی را تشکیل می دادند . بی جهت نبود که در گرامی داشت سال 58 در خود سیاهکل، که به وسیله سازمان برگزار شد، گرایشی که بعدا جریان راست و ضد انقلابی اکثریت را شکل دادند ، خمینی را نه تنها رهبر و امام بلکه انقلابی خطاب کردند ( سخنرانی جمشید طاهری پور ) و در نقطه مقابل آن، جریان چریکهای فدایی خلق ( جریان اشرف دهقانی – محمد حرمتی پور ) در همان سال 58 در متینگ مهاباد در کردستان، ضمن ضد انقلابی دانستن خمینی و رژیمش و تاکید برتداوم راه سیاهکل، در پرتو بی افقی و نداشتن چشم اندازی روشن ، کردستان را سنگر آزادگان نامیدند و بدین وسیله تشکل کمونیستی خودرا در حد آزادی خواهان و جنبش کمونیستی ای که مدعی پرچمداریش بودند را در حد مدافعین جنبش خودمختاری طلب خلق کرد فرو کاستند و با این تقلیل گرایی،دنباله روی تداوم یافت.
در سالهای 60 و 61 که سالهای انشعابات و پراکندگی طیف های گوناگون موسوم به فدایی بود تنها جریان چریکهای فدای خلق ( ارتش رهایی بخش خلق های ایران ، جریان صبوری – حرمتی پور ) که از چریکهای فدایی خلق انشعاب کرده بودند نظرأ و عملأ با تدارک و سازماندهی حرکت ستون چریکی در جنگلهای مازندران ، راه سیاهکل را تداوم دادند. آنان با درک پیام اصلی و محوری سیاهکل به طور واقعی بعد از ده سال آنرا زنده کردند. اگرحرکت سیاهکل14 روز دوام آورد ، حرکت چفخا (ارخا)به مدت 14 ماه ادامه داشت. اگر حماسه ی سیاهکل در شرایط و فضای سکوت و خفقان حاکم بر جامعه پژواکی سراسری یافت، این حرکت با تداومش و طی عملیات های موفق در شرایط وفضای متلاطم و التهابی سال های 60 و61 که هر روزش مشحون از حوادث و تکان های سیاسی بود (عملیات روزانه مجاهدین ،تظاهرات ها و درگیری های خیابانی،اعدام های دسته جمعی ،قیام سربداران در امل و غیره )،انعکاسی وسیع و تاثیرات عمیق منطقه ای برجای گذارد و واژه «جنگلی» و شرح کارهای انان ورد زبان توده ها در مازندران گشت.
از سال های 60 و 61 به بعد بخشی از فداییان مستقر در کردستان مانند اقلیت، چفخا و چفخا(ارخا)در چهار چوب دنباله روی از جنبش خلق کرد و حفظ خود، طی مراسم هایی در مقر ها و در مواردی نادربا نام گذاری عملیاتی ایذایی بنام سیاهکل و صدور اطلاعیه و بیانیه سالگرد سیاهکل را گرامی می داشتند و به تکرار این امر تا سال 67 دل خوش بودند.
از سال 68 به بعد که این تشکل ها با شکل و شمایل دگرگون شده و پراکنده ی خود به خارج کشور انتقال یافتند،عملا گرامی داشت سالگرد سیاهکل در محتوا، در حد حفظ یک سنت و در شکل به تعزیه گردانی و نوحه خوانی برای ذکر مصیبت تنزل یافت .
روند طی شده در گرامی داشت سالگرد سیاهکل نشان میدهد که انبوه اعلامیه ها ، بیانه ها و سخنرانی ها ی باز ماندگان جنبش فدایی ،از محتوی خالی و تکراری است . از فهم مضمون و پیام اصلی آن تهی گشته و ربطی به درک جوهره ی عمل انقلابی سیاهکل ندارد . از میان میراث خواران قد و نیم قد که بنا بر ماهیت دیدگاه و مواضع شان با چنین شیوه های تکراری و بی محتوی راضی اند و می خواهند از این نمد کلاهی برای خود بدوزند ، وضع مدعیان مدافع تئوری مبارزه مسلحانه به ویژه مضحک تر است . مثلا ببینیم چخفا که مدعی درس گیری از سیاهکل است تا گذشته را چراغ آینده سازد، با پدیده سالگرد سیاهکل به چه شیوه و متدی ودر کدامین شکل و محتوا برخورد میکند؟ اگر بنیانگذاران سیاهکل با تحلیل مشخص از شرایط مشخص به نقد و نفی اشکال مهجور مبارزه و شعارهای کهنه پرداختند ، اینان را با این امور کاری نیست. نقد گذشته تابویی است که نمی خواهند به آن نزدیک شوند، شک نباید کرد که بعد از چهار دهه از گذشت واقعه تاریخی سیاهکل هنوز روستا پایگاه عمده انقلاب است و جنگ توده ای طولانی آن استراتژی مطلوب ؟ وبعد از چهل سال به تلاش برای یک تحلیل سیاسی – اجتماعی مشخص و تازه نیازی نیست؟ اگررفقای سیاهکل علیه شرایط موجود به قیام برخاستند ، اینان دنباله رو وضعیت موجودند و حداقل به تغییر شرایط حاکم برخود نیز برنمی آیند وبه شیوه های مرسوم نمآهنگ سازی ، اطلاعیه های تکراری ، سخنرانی های کم محتوی و غیره محدود شده اند . اگر برای رفقای سیاهکل مضمون عمل و اهدافشان اهمیت شایان داشت و در پی اسم ورسم نبودند، اینان با چسبیدن به نام چریک فدایی بمثابه میراثی که هویتشان را می سازد ، مضمون و اهداف را فدا کرده اند . اگر رفقای سیاهکل بعدا ز عملیات پاسگاه سیاهکل با نوشتن و پخش اعلامیه ای دست نویس با امضای » جنبش مسلحانه انقلابی ایران » به توضیح اهداف ومواضع خویش برای روستاییان برامدند، اینان هدف و محتوا را به فراموشی سپرده اند و چنان به اسم و نام چسبیده اند که یادشان رفته که سی سال پیش » سازمان چریکها» ( هم اکثریت و هم اقلیت بعدی ) را غاصبین نام سازمان می خواندند و استدلال میکردند ( که درست هم بود ) که آنها به راه فدایی اعتقاد ندارند وبدان عمل نمی کنند، حال با بیش از دو دهه استقرار در خارج از کشور و بی عملی مطلق و صرف ادعای تکراری و بی محتوی مبنی بر» اعتقاد» به مبارزه مسلحانه و با لمیدن بر میراث بدست امده هیچگونه شک و سئوالی به خود راه نمی دهند .
همه مدعیان رنگ و وارنگ میراث داری جنبش فدایی، با شیوه ای یکسان ولی با تابلوهای متفاوت به کارمیراث خواری مشغولند. در این میان بعضی ها مانند فداییان خلق اکثریت ، فداییان اقلیت ، فداییان کمونیست، اتحاد فداییان تابلوهای خود را با اندک تغییری در واژه ها و به روز شده در دست دارند و به کار خود سرگرم اند وبرخی بدون هیچ گونه دلواپسی وشکی حتی نیازی به روز کردن تابلوی خود نمی بینند. سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در اتحاد و همکاری با شورای ملی مقاومت و مجاهدین مسیرش را می رود ولی چفخا همچنان تابلوی چریک فدایی را بالای سر خود نگه داشته است و برای آنان مرغ یک پا دارد. در این بین تنها چخفا ( ارخا ) بود که با انحلال عملی و خودبه خودی در بدو ورود به خارج کشور ، نقطه پایانی برفعالیت سیاسی خود گذاشت و در حفظ تابلوی بی محتوی نکوشید و در مسیر میراث خواری نیفتاد، گرچه از میراث مستقل و پرباری نیز برخوردار بود .
حال طرفداران تئوری مبارزه مسلحانه می توانند از این سخنان پند گیرند یا ملال ، می توانند بیاندیشند یا دژم گشته و حکم تکفیر صادر کنند ،این دیگر به خواست و اراده انان بستگی دارد اما آنچه که ضرورت دارد،برخوردی آگاهانه در پاسخ به نیاز زمان است که عزم، روش وتحلیلی نو می طلبد.
بهمن ماه1390
به خادمين ميهنمان، معصومه وهوشنگ سيحون
فوریه 24, 2012فراز و نشیب حزب توده ایران در دهه ۶۰؛ از کامروایی تا اعدام
فوریه 23, 2012فراز و نشیب حزب توده ایران در دهه ۶۰؛ از کامروایی تا اعدام
ایرج مصداقی
پژوهشگر
به روز شده: 21:06 گرينويچ – پنج شنبه 23 فوريه 2012 – 04 اسفند 1390
فیسبوک
تویتر
سهیم کنید
ارسال صفحه
چاپ مطلب
نورالدین کیانوری
نورالدین کیانوری، رهبر حزب توده مدتی پس از بازداشت وادار به حضور در مقابل دوربین تلویزیون و اعتراف علیه خود و حزب خود شد
این نوشته نه بررسی و تحلیل سیاستهای حزب توده و فعالیتهای آن در دوران پس از انقلاب، بلکه بیشتر وقایعنگاری یورش نیروهای جمهوری اسلامی به این حزب و حوادث پس از آن و نیز گزارشی است از سرنوشت بخشی از رهبری، کادرها و اعضای آن در سالهای سیاه دهه شصت در زندان.
متأسفانه در بسیاری موارد تحلیل و قضاوت درباره سیاستهای رسمی حزب توده به داوری یکسان درباره همه افراد این حزب، چه در سطح رهبری و چه در سطح کادر و عضو، تعمیم داده شده است و این یکسونگری باعث شده است که بسیاری از حقایق ناگفته بماند و یا دستخوش تحریف گردد.
حزب توده در سالهای پیش از سرکوب
مطالب مرتبط
کارنامه حزب توده ایران
فهرست اسامی اعضای اعدام شده حزب توده ایران در تابستان ۱۳۶۷
با آنکه در روزهای سیاه دهه ۶۰ به خاطر درگیر بودن شدید نیروهای نظامی، پلیسی، امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی با مجاهدین و دیگر نیروهای مخالف نظام، اعضای حزب توده و فدائیان اکثریت نسبت به دیگر گروههای سیاسی از حاشیه امنیتی مناسبی برخوردار بودند اما سرکوب بیرحمانه گروههای سیاسی تنها به نیروهای مخالف و درگیر با نظام محدود نشد و دامنه آن جسته و گریخته به اعضا و هواداران این دو گروه که از جمهوری اسلامی حمایت می کردند نیز رسید.
جدا از اعضا و فعالین حزب توده، سه عضو مشاور کمیته مرکزی این حزب به نامهای فریبرز (برزو) بقایی، فریبرز صالحی و ابوالحسن خطیب در ماههای تیر، شهریور و بهمن ۶۰ دستگیر شدند.
شعبه ۵ دادستانی انقلاب اسلامی و بخش ویژهای از اطلاعات سپاه، کار رسیدگی به پرونده افراد وابسته به این حزب را پیگیری میکردند.
تا پیش از آغاز سرکوب گسترده حزب توده در زمستان ۶۱ و در دورانی که وابستگان دیگر گروههای سیاسی شدیدترین شکنجهها را متحمل میشدند در مورد اعضا و هواداران حزب توده و «فدائیان اکثریت» بدرفتاری های رایج در اوین اعمال نمیشد و از سختگیریهای معمول خبری نبود.
«اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز در نیمه دوم فروردین ۶۱ در جریان یکی از برنامههایی که در حسینیه اوین برگزار میشد گفت: «امروز فرخ (فرخ نگهدار) اینجا بود به او گفتم فعالیت تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت ممنوع است. چنانچه فردی از شما در ارتباط تشکیلاتی دستگیر شود او را نگاه خواهیم داشت تا با ارائه چارت تشکیلاتی کلیه اطلاعاتش را به مقامات دادستانی بدهد.»»
در این دوران، زندانیان وابسته به حزب توده در زندان غالباً بر اساس رهنمودهای تشکیلاتی، زندانبانان و شکنجهگران زندان را برادران ناآگاه خود میدانستند و در جریان بازجوییها نیز تلاش میکردند ضمن اشاره به حقوق قانونی مصرح در قانون اساسی، روی سیاست رسمی حزب خود مبنی بر حمایت از جمهوری اسلامی تأکید کنند.
در سالهای اولیه دهه ۶۰ موضع رسمی حزب توده و فدائیان اکثریت مبنی بر حمایت از برخورد با وابستگان گروههای سیاسیای که به مقابله با نظام برخاسته بودند موجب میشد که زندانیان وابسته به این دو گروه مورد بایکوت زندانیان سیاسی قرار گرفته و در انزوا به سر برند.
در این دوران حزب توده در مواردی مصاحبهها و اعترافات تلویزیونی اعضا و هواداران درهمشکسته گروههای سیاسی دیگر را نشانهای از حقانیت مواضع خود و شکست و نابودی نیروهای سیاسی رقیب معرفی میکرد.
با این حال موضع رسمی حزب توده باعث نمیشد که هرکس که در ارتباط با این حزب دستگیر میشد به همکاری با مقامات زندان بپردازد یا به جرگه توابین زندان بپیوندد. چرا که آنها به وضوح بسیاری از اعمال بد رژیم را به چشم می دیدند و به خاطر خمیرمایه انسانیای که داشتند نمیتوانستند مؤید آنها باشند. و از این بابت آنها در تناقض عجیبی گرفتار بودند که یک سر آن مواضع رسمی حزب بود و سر دیگر آن واقعیتهایی که به چشم میدیدند.
در نیمه دوم فروردین ۶۱، اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز در جریان یکی از برنامههایی که در حسینیه اوین برگزار میشد در پاسخ به سؤال کتبی اعضا و هوادران حزب توده و فدائیان اکثریت در مورد دلیل دستگیریشان با توجه به حمایت و پشتیبانی این دو گروه از جمهوری اسلامی، خط مشی دادستانی را در برخورد با نیروهای این دو جریان که میرفتند در هم ادغام شوند چنین برشمرد: «امروز فرخ (فرخ نگهدار) اینجا بود به او گفتم فعالیت تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت ممنوع است. چنانچه فردی از شما در ارتباط تشکیلاتی دستگیر شود او را نگاه خواهیم داشت تا با ارائه چارت تشکیلاتی کلیه اطلاعاتش را به مقامات دادستانی بدهد.»
در همان ماه و در جریان مراسم اعترافگیری از حسین روحانی، یکی از رهبران سازمان پیکار توسط لاجوردی در حسینیه اوین، واقعهای اتفاق افتاد که میتوانست هشدار جدیای باشد به رهبران حزب توده، اما آنها همچنان دست روی دست گذاشته و ناظر حوادث بودند.
در جریان سخنرانی روحانی، صحبتهای او که در زیر شکنجه درهم شکسته بود بطور متناوب با شعار «جماران گلباران، روحانی تیرباران» قطع میشد. پس از مدتی لاجوردی که متوجه شده بود جدای از توابین زندان عدهی دیگری نیز این شعار را به شکلی کوبنده میدهند، میکروفون را گرفت و با خنده خطاب به شعاردهندگان گفت: «نگران نباشید تا سال دیگر کیانوری را هم پشت همین تریبون خواهیم آورد».
حسین روحانی و سازمان پیکار از مخالفان اتحاد جماهیر شوروی و حزب توده به شمار میرفتند و در تبلیغات این حزب «تربچههای پوک» و «مارکسیستهای آمریکایی» معرفی میشدند. در واقع حزب توده اضمحلال و فروپاشی سازمان پیکار و اعتراف به شکست رهبران آن را نشانه صحت و درستی تحلیلهای خود ارزیابی میکرد.
«در آذرماه ۶۱ روزنامه جمهوری اسلامی به نقل از سید حسین موسوی تبریزی حزب توده را «منحله» نامید»
در این تاریخ نیروهای امنیتی و اطلاعاتی موفق شده بودند ضربات مهلکی به مجاهدین، پیکار، فداییان اقلیت، راهکارگر و دیگر گروههای سیاسی وارد کرده و نیروهای نظامی در جبهههای جنگ پیروزیهای متعددی به دست آورده بودند و نظام سیاسی نسبت به سال قبل از ثبات نسبی برخوردار شده بود. در چنین شرایطی توجه دادستانی و سپاه پاسداران بیش از پیش به تعیین تکلیف کردن با حزب توده جلب میشد. آنها دیگر تحمل چنین حزبی را لازم نمیدیدند و طبیعی بود که به دنبال حذف آن از صحنه سیاسی باشند.
در ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ چند روز بعد از هشدار لاجوردی، در یورش به دفتر انتشارات حزب توده واقع در خیابان حافظ، محمد پورهرمزان مسئول انتشارات حزب و تعدادی از کادرهای آن دستگیر شدند اما حزب توده همچنان به حمایت از «خط امام» ادامه داد و آقای کیانوری در نشست پرسش و پاسخ ۲۰ شهریور ۶۱ با خواندن شعر گونهای با این مصرع از کامروایی حزب سخن گفت:
«تودهای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام»
ضربههای ۱۷ بهمن ۶۱ و ۷ اردیبهشت ۶۲
در آذرماه ۶۱ روزنامه جمهوری اسلامی به نقل از سید حسین موسوی تبریزی حزب توده را «منحله» نامید. در اواخر دیماه ۶۱ علی عمویی به دیدار لاجوردی در اوین رفت و یک بار دیگر سیاستهای حزب در حمایت از نظام را برای او تشریح کرد. اما کمتر از سه هفته بعد در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ بیش از ۵۰ نفر از اعضای رهبری و کادرهای فعال آن از جمله نورالدین کیانوری، مریم فیروز، منوچهر بهزادی، ابوتراب باقرزاده، عباس حجری، اسماعیل ذوالقدر، رضا شلتوکی، تقی کیمنش، علی عمویی، عبدالحسین آگاهی، احمدعلی رصدی، مهدی کیهان، رفعت محمدزاده، آصف رزمدیده، صابر محمدزاده، هوشنگ ناظمی، ملاحسن قزلچی، کیومرث زرشناس، فاطمه ایزدی و… توسط سپاه پاسداران به اتهام جاسوسی دستگیر و در زندان کمیته مشترک (توحید) به زیر شکنجه برده شدند.
حزب توده دیگر به وضوح اراده حاکمیت در سرکوب خود را میدید، اما با اینحال در اطلاعیههای رسمی مدعی بود که «جریان راست» حاکمیت در صدد ضربه به حزب توده و «خط امام» است.
برخلاف تبلیغات حزب توده، ضربه مزبور توسط اطلاعات سپاه پاسداران وارد شده بود و نه دادستانی انقلاب که به مؤتلفه و جناح بازار نزدیک بود و حزب توده به خوبی از آن آگاه بود.
در هفتم اردیبهشت ۶۲ در عملیاتی با اسم رمز «حضرت علی» حدود ۱۷۰ نفر از کادرهای حزب در تهران و ۵۰۰ نفر در شهرستانها و از جمله احسان طبری، فرج الله میزانی، بهرام دانش، رحمان هاتفی، احمد دانش، حسین جودت، انوشیروان ابراهیمی، هدایتالله معلم، هدایتالله حاتمی، محسن علوی، علی گلاویژ، جواد ارتشیار، ملکه محمدی، فاطمه مدرسی تهرانی (سیمین فردین) اعضای باقیمانده رهبری و اعصای سازمان مخفی و نظامی حزب تحت عنوان مقابله با طرح کودتای نظامی دستگیر شدند. دامنه دستگیریها تا ماههای بعد هم ادامه داشت.
این در حالی بود که حزب توده پیش از آن با سپاه پاسداران، کمیتههای انقلاب اسلامی و دادگاه انقلاب ارتش در شناسایی و به تور انداختن کودتاچیان همکاری کرده بود و شکست و دستگیری آنها را به مقامات سیاسی و مذهبی کشور تبریک و شادباش میگفت.
توطئه کودتای مزبور را یکی از اعضای هیئت تحریریه «نامه مردم» که در ضربه اول دستگیر شده بود به دروغ مطرح کرده بود و بازجویان پرونده با اعمال شدیدترین شکنجهها تلاش کردند دستگیرشدگان را وادار به اعتراف و پذیرش آن کنند.
دستگیری گسترده اعضای حزب توده با استقبال آقای خمینی و رهبران نظام به ویژه کسانی که حزب توده از آنها به عنوان «پیروان راستین خط امام» یاد میکرد مواجه شد که پیامهای تبریکی در این زمینه منتشر کردند.
گفته میشد عزیز دانشراد نماینده یهودیان در مجلس خبرگان قانون اساسی، هراچ خاچاطوریان نماینده ارامنه و سرگون بیتاوشانا نماینده مسیحیان آشوری دوره اول مجلس شورای اسلامی نیز در ارتباط با حزب توده بودند. اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتش دستگیری بیتاوشانا در ارتباط با حزب توده و آزادی سریع او را تأیید میکند و در مورد دو نفر دیگر صحبتی نمیکند. او همچنین تأکید میکند که قرار بوده به دستور علی خامنهای، ناخدا بهرام افضلی نیز آزاد شود اما این اتفاق نمیافتد و وی عاقبت به جوخه اعدام سپرده میشود. افضلی توسط آقای خامنهای به دفتر کارش احضار و در همانجا توسط مأموران اطلاعاتی سپاه دستگیر شده بود. صفرخان قهرمانی نیز که عضو افتخاری کمیته مرکزی حزب توده بود چند ساعتی دستگیر و سپس آزاد شد.
اعترافات تلویزیونی و میزگرد رهبران حزب توده
روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۲ اعترافات تلویزیونی آقای کیانوری و آقای بهآذین که تحت شکنجه اخذ شده بود از تلویزیون پخش شد. گفته می شود که آقای خمینی طی دستوری تأکید کرده بود که حتماً این اعترافات یک شب قبل از «روز کارگر» پخش شود تا تأثیر بیشتری داشته باشد. ۶ روز بعد، احسان طبری ایدئوگ حزب در حالی که کمتر از ده روز از دستگیریاش میگذشت در تلویزیون ادعا کرد که در اثر مطالعه کتابهای علامه طباطبایی و مرتضی مطهری به اسلام روی آورده است.
در شهریور ۶۲ نورالدین کیانوری دبیرکل حزب توده، فرجالله میزانی مسئول کل تشکیلات، منوچهر بهزادی مسئول روزنامه مردم و عضو هیئت سیاسی و هیئت دبیران، رضا شلتوکی عضو هیأت سیاسی و هیأت دبیران، حسین جودت عضو هیأت سیاسی و کمیته مرکزی، عباس حجری مسئول کمیته ایالتی تهران، انوشیروان ابراهیمی مسئول آذربایجان، علی گلاویژ مسئول کردستان، محمدمهدی پرتوی مسئول سازمان مخفی، احمدعلی رصدی عضو کمیسیون بازرسی، مهدی کیهان مسئول شعبه کارگری، آصف رزمدیده عضو کمیته مرکزی، گاگیگ آوانسیان مسئول تدارکات، محمد پورهرمزان مسئول انتشارات، فریدون فم تفرشی مسئول تشکیلات تهران، شاهرخ جهانگیری از مسئولان سازمان نظامی و غلامحسن قائمپناه عضو کمیته مرکزی تحت شدیدترین شکنجهها مجبور به شرکت در میزگردی شدند که اداره آن به عهده آقای عمویی مسئول روابط عمومی حزب بود.
میزگرد مزبور آماده سازی افکار عمومی داخلی و خارجی برای محاکمه شبه علنی شبکه مخفی و نظامی حزب توده محسوب می شد.
محاکمه اعضای شبکه مخفی و نظامی حزب توده
در پاییز و زمستان ۶۲، بیش از یک صد نفر از اعضای شبکه مخفی و نظامی حزب توده در هشت گروه جداگانه در دو شعبه دادگاه نظامی به ریاست محمد محمدی ریشهری و علی یونسی با نام مستعار «ادریسی» محاکمه شدند. در این دادگاهها ۱۰ نفر به اعدام، ۷ نفر به حبس ابد، ۴ نفر به ۳۰ سال حبس، ۵ نفر به ۲۰ سال حبس، ۱ نفر به ۱۴ سال حبس، ۳ نفر به ۱۳ سال حبس، ۶ نفر به ۸ سال حبس، ۱۵ نفر به ۱۰ سال حبس، ۱ نفر به ۷ سال حبس، ۱ نفر به ۶ سال حبس، ۳۰ نفر به ۵ سال حبس، ۹ نفر به زیر ۵ سال و ۳ نفر به زیر ۱ سال حبس محکوم شدند.
حدود ۳۰ نفر از اعضای سازمان فدائیان اکثریت که در نیمه سال ۶۱ از طرف این سازمان در اختیار شبکه مخفی حزب توده قرار داده شده بودند نیز بعداً مورد محاکمه قرار گرفتند.
«یک کار ضد دیپلماتیک در مورد شوروی انجام شد که شاید هم لازم بود و آن، برخورد با حزب توده و دستگیری سران آن بود. این کار با تبلیغات گسترده همراه شد و به دنبال آن، روابط ما با شوروی مشکل شد. اگر آن کار را نمیکردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آنها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم، البته به نفع شوروی فعالیتهایی داشتند»
اکبر هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با روزنامه همشهری
در هفتم اسفند ۶۲ ناخدا بهرام افضلی فرمانده نیروی دریایی، سرهنگ بیژن کبیری فرمانده نیروهای هوابرد (کلاهسبزها)، سرهنگ هوشنگ عطاریان یکی از فرماندهان عالیرتبه جنگ و مشاور وزیر دفاع، سرهنگ حسن آذرفر استاد دانشکده افسری و معاون پرسنلی نیروی زمینی، شاهرخ جهانگیری عضو مشاور کمیته مرکزی حزب و از مسئولان سازمان نوید، ابوالفضل بهرامی نژاد، محمد بهرامی نژاد، فرزاد جهاد، غلامرضا خاضعی، و خسرو لطفی از کادرهای مخفی حزب توده به جوخه اعدام سپرده شدند.
از آنجایی که آقای ریشهری شخصاً سرهنگ هوشنگ عطاریان و سرهنگ بیژن کبیری را میشناخت و عملیاتهای مختلف اطلاعاتی و از جمله به تور انداختن صادق قطبزاده را همراه با آقای کبیری انجام داده و نسبت به گرایشات سیاسی او آشنایی داشت محاکمه این دو را به عهده علی یونسی گذاشتند چرا که نمیخواستند این دو نفر در مقابل نمایندگان دستچین شده جراید و مطبوعات روبرو شوند. این احتمال میرفت که کبیری با دیدن ریشهری روی موارد یادشده تأکید کند و ناسپاسی ری شهری و دستگاه قضایی و امنیتی نظام را برملا کند.
بعدها آقای هاشمی رفسنجانی در گفتگو با روزنامه همشهری گفت: «یک کار ضد دیپلماتیک در مورد شوروی انجام شد که شاید هم لازم بود و آن، برخورد با حزب توده و دستگیری سران آن بود. این کار با تبلیغات گسترده همراه شد و به دنبال آن، روابط ما با شوروی مشکل شد. اگر آن کار را نمیکردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آنها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم، البته به نفع شوروی فعالیتهایی داشتند.»
سرنوشت برخی از تودهایهایی که دستگیر شدند
عبدالحسین آگاهی که هنگام دستگیری به پایش تیر خورده بود در سال ۶۲ در اثر همان جراحت در زندان فوت کرد.
تقی کیمنش اوایل ۶۲، محسن علوی ۱۸ بهمن ۶۲، حسن قزلچی مهر ۶۳، مرتضی باباخانی آبان ۶۳، علی شناسایی آبان ۶۳، گاگیک آوانسیان فروردین ۶۴، رضا شلتوکی ۲۹ آبان ۶۴، علی گلاویژ سال۶۶ و حسین قدمگاهی ۲ مهر ۶۲ در زندان ارومیه در اثر بیماری و فشارهای ناشی از زندان و شکنجه فوت کردند.
رحمان هاتفی در تابستان ۶۲ در کمیته مشترک خود را حلقآویز کرد. همچنین نورالدین کیانوری در نامه به خامنهای از فردی به نام انصاری از اهالی ترکمن صحرا و دکتر در علوم اجتماعی و ادبیات ترکمن در اتحاد شوروی نام میبرد که در زندان فوت کرده است.
بهروز افشاری ۳۱ تیرماه ۶۴ در تهران، عادل رام ۱۷ خرداد ۶۲ در بندر ترکمن، غلام حسین قناعتی اول آذر ۶۲ در تهران و حمید مؤسس غفاری ۲۶ خرداد ۶۲ در کرمانشاه بنا به ادعای رژیم خودکشی کردهاند. همچنین سعید سجادی در تابستان ۶۲ به هنگام دستگیری در ساوه خود را از بلندی پرت کرده است.
حسن حسنپور تبریزی اول خرداد ۶۲ در تهران، رضا محمدزاده گازرگاه ۸ خرداد ۶۲ در تهران، اسدالله ریاحی ۸ خرداد ۶۲ در شهرکرد، جمشید عسگری شهریور – مهر ۶۲ در ملایر، محمد صدیقی چافجیری دیماه ۶۲ در رودسر در زیر شکنجه کشته شدهاند. همچنین قید شده است که طاهر امامی پور اهل ایلام در اردیهبشت ۶۵ پس از بازگشت به ایران دستگیر و در زندان کشته و در بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.
در مورد رسول امیری آمده است که رژیم مرگ او را فرار از زندان و خفگی در دریا در دیماه ۶۲ اعلام کرده است. همچنین موسی فرقانی در بهمن ۶۳ در تهران ۵ ساعت پس از انتقال از زندان به منزل در حالی که شدیداً بیمار بوده فوت میکند.
اعدام تودهایها قبل از کشتار ۶۷
بنا به اعتراف آقای ریشهری، شش نفر از اعضای شبکه مخفی حزب توده در مراکز و ردههای مختلف سازمانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و چهار نفر در مراکز مختلف کمیته انقلاب اسلامی نفوذ کرده بودند. بر اساس آنچه تا کنون منتشر شده، رضا محمدزاده گازرگاه پاسدار جماران در زیر شکنجه در ۸ خرداد ۶۲ جان سپرد و محمد حسن عبدی و محمدحسین عبدی در اردیبهشت ۶۳ در تهران، عظیم محقق ثمرین مسئول پرسنلی سپاه در ۴ شهریور ۶۳ در تبریز و ابوالفضل پورحبیب ۸ فروردین ۶۷ و احمد ادریسیان در قتلعام ۶۷ در تهران اعدام شدند و از سرنوشت بقیه اطلاعی در دست نیست. همچنین صالح امیر افشار ۲۲ شهریور ۶۳ در اهواز تیرباران شده بود که از اتهام او اطلاعی در دست نیست.
تا پیش از شروع کشتار ۶۷ علیرغم این که تمامی اعضای هیئت سیاسی، کمیته مرکزی و مشاوران کمیته مرکزی به دادگاه رفته بودند اما غالباً احکامشان اجرا نشده بود و در این میان تنها انوشیروان ابراهیمی دبیر کمیته مرکزی حزب در ۲۲ شهریور ۶۶، کیومرث زرشناس عضو کمیته مرکزی و سعید آذرنگ مشاور کمیته مرکزی حزب توده در ۲۹ تیر ۶۷ به جوخه اعدام سپرده شدند.
رویکرد اعضای حزب توده در زندان پیش از کشتار ۶۷
رویکرد اعضای حزب توده پس از پشت سر گذاشتن دوران بازجویی و شکنجه و دادگاه در برخورد با رژیم یکسان نبود. کما این که برخورد اعضای رهبری حزب هم یکسان نبود و میشد آنها را به ۴ دسته تقسیم کرد.
بخشی از رهبری حزب توده مثل کیانوری، جوانشیر، جودت، بهزادی، گلاویژ، کیهان، قائمپناه و… در بخش فرهنگی زندان و یا در بند و سلولهای خود در ترجمه متون و کارهای تحقیقاتی مشارکت میکردند. در همین دوران جوانشیر با تهیه جزواتی به آموزش «کاپیتال» به طلاب حوزه علمیه قم میپرداخت و کیانوری با وجود آن که از مارکسیسم و حزب توده دفاع میکرد با این حال گاه از زندانیان میخواست که با نوشتن انزجارنامه از زندان آزاد شوند یا با نوشتن نامه سرگشاده مواضع حزب توده علیه رژیم را به نقد میکشید.
دسته دوم کم و بیش سیاست و خط مشی حزب در قبال جمهوری اسلامی در دوران فعالیت آزاد را قبول داشتند اما حاضر به همکاری در بخش فرهنگی و ترجمه نبودند. عمویی، حجری، باقرزاده، ذوالقدر که در دوران پهلوی نیز ۲۵ سال زندان را متحمل شده بودند به این نگاه گرایش داشتند.
دسته سوم به طور کلی مخالف جمهوری اسلامی بودند و به تعبیری به براندازی اعتقاد داشتند. از جمله این افراد میتوان از امیر نیک آئین، رفعت محمدزاده، محمد پورهرمزان، کیومرث زرشناس و سعید آذرنگ نام برد.
دسته چهارمی هم متهم هستند که ضمن شرکت در فعالیتهای فرهنگی، در کارهای اطلاعاتی و تهیه کیفرخواست برای سایر توده ای ها نیز شرکت میکردند.
از آبان سال ۶۶ به پیشنهاد بخشی از اعضای رهبری حزب توده، میزگردی از رهبران گروههای چپ در حسینیه اوین در ۲۷ جلسه ۳ ساعته برگزار شد. ۱۶ جلسه به حزب توده و ۱۱ جلسه به دیگران گروههای سیاسی چپ اختصاص داشت. طبری، کیانوری، جوانشیر، جودت، بهزادی، گلاویژه، قائم پناه، کیهان، مهدی و هادی پرتوی، معزز، عباس خرسند و… در این میزگرد شرکت داشتند. برخلاف میزگردی که در سال ۶۲ تشکیل شده بود این بار افرادی چون عمویی، حجری، محمدزاده، پورهرمزان و… حاضر به شرکت در میزگرد نشدند.
مسئولان امنیتی نیز با توجه به دیدگاههای مختلف بین رهبری حزب توده، آنها را در بندهای مختلف نگهداری میکردند.
در مجموع روابط دوستانهای بین رهبری حزب توده در زندان حاکم نبود و غالباً رابطه خوبی با کیانوری نداشتند.
اعضا و کادرهای حزب توده به گرایش سوم نزدیک بودند و برخلاف کیانوری که معتقد بود ضروری است پس از پایان حکم زندانیان با پذیرش شرایط دادستانی از زندان آزاد شوند، همچنان بر مواضع خود پایداری کرده و تعدادی از آنها پس از پایان حکم نیز حاضر به اعلام انزجار از حزب توده نشده و به عنوان «ملیکش» در زندان ماندند. تعدادی از آنها در کشتار ۶۷ جان دادند و بقیه در ماههای آذر و دی ۶۷ پس از پذیرش شرایط دادستانی انقلاب و انجام مصاحبه در جمع زندانیان گوهردشت آزاد شدند.
اعضا و کادرهای حزب توده در سالهای ۶۴ تا ۶۷ ضمن شرکت در تمامی فعالیتهای اعتراضی زندانیان از جمله اعتصابهای غذا، تحریم ملاقات و هواخوری و انجام ورزش جمعی، عهدهدار مسئولیتهای مختلف در بندهای زندانیان سیاسی نیز میشدند.
در این سالها آنها بخشی از جریان مقاومت در زندان بودند و رابطه متقابل خوبی بین آنها و دیگر زندانیان سیاسی به وجود آمده بود. تعدادی از آنها مانند سیفالله غیاثوند، مهدی حسنی پاک، اسماعیل وطنخواه و… انسانهای وارسته و دوست داشتنیای بودند که همنشینی با آنها موجب صفا و غنای روحی بود.
برخلاف روابط بین اعضای رهبری حزب توده، روابط بین کادرها و اعضای حزب توده در زندان گرم و صمیمی بود و تلاش میکردند برخورد یکدستی با دیگر گروههای سیاسی و زندانبانان داشته باشند و از این بابت موفقترین جریان سیاسی چپ در زندان بودند. آنها در بندهای مختلف به طور رسمی روز کارگر و مناسبتهای حزبی را جشن میگرفتند.
زنان تودهای
در میان اسامی اعدام شدگان و کشته شدگان گروههای سیاسی ایرانی به ندرت به اسامی زنان تودهای بر میخوریم. در دوران هفتاد ساله فعالیت حزب توده تنها فاطمه مدرسی تهرانی، (سیمین فردین) متولد ۱۳۲۷، فوق لیسانس حسابداری، روزنامه نگار، مترجم، کارمند شرکت نفت، عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده در فروردین ۶۸ به اتهام عضویت در حزب توده به جوخه اعدام سپرده شد.
در اسناد حزب توده آمده است که هما نصر زنجانی، کارمند وزارت اطلاعات و جهانگردی سابق، دانشجوی مدرسه هتلداری و جهانگردی یکی از هواداران این حزب در اواخر اردیبهشت ۶۱ به طور اتفاقی توسط گشت کمیته خیابان زنجان دستگیر شد و پس از بازرسی منزل به زندان برده شد. در تحقیقات بعدی خانواده مشخص شد که وی در ۲۶ تیرماه ۶۱ در بهشت زهرا به خاک سپرده شده است. مقامات قضایی مرگ وی را در اثر بیماری در زندان اعلام کردهاند که قطعاً واقعی نیست.
گیتا علیشاهی دانشجوی دانشگاه تربیت معلم روز ۵ مهر ۶۰ مشکوک به شرکت در تظاهرات مجاهدین در چهارراه ولی عصر دستگیر و همانشب در اوین اعدام شد.
زندانیان تودهای یکی از قربانیان اصلی قتلعام ۶۷
«بیبیسی: اگر اطلاعات بیشتری مورد زندانیان و اعدام شدگان حزب توده ایران در اختیار دارید لطفا از طریق ایمیل shoma@bbc.co.uk با ما در میان بگذارید»
پس از کشتار مجاهدین در مرداد و شهریور ۶۷ مقامات قضایی جمهوری اسلامی به قتلعام زندانیان سیاسی چپ و به ویژه رهبران حزب توده و اعضا و کادرهای فداییان اکثریت و کنگره ۱۶ آذر (جناح کشتگر) پرداختند. در سالهای ۶۴ تا ۶۷ به خاطر فشارهای آیتالله منتظری و جنگی که نیاز به حمایت اتحاد شوروی در آن احساس میشد، مقامات جمهوری اسلامی از اعدام آنها خودداری کرده بودند.
اجرای حکم اعدام کیومرث زرشناس دبیر سازمان جوانان حزب توده و سعید آذرنگ عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده و فرامرز صوفی عضو سازمان فدائیان اکثریت بلافاصله پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ، نشاندهنده تغییر نگاه مقامات قضایی، امنیتی و سیاسی بود. با این حال به منظور راضی نگاه داشتن اتحاد شوروی از اعدام چند چهره شاخص حزب توده خودداری کردند که با بهانه مقامات قضایی برای کشتار زندانیان چپ نمیخواند.
کیانوری، رهبر حزب، طبری سمبل ایدئولوژیک حزب، عمویی چهره کاریزماتیک حزب، مهدی پرتوی مسئول شبکه مخفی و نظامی حزب و به آذین چهره ادبی حزب و کانون نویسندگان را به دادگاه نبردند. بایستی توجه داشت که کیانوری نوه شیخ فضلالله نوری و احسان طبری فرزند فخرالعارفین و نوهی آقا شیخ علی اکبر مجتهد طبری ساروی بیش از هر کس مشمول حکم «مرتد فطری» میشدند.
در این قتلعام بیش از ۹۰ درصد از اعضای هیئت سیاسی و کمیته مرکزی حزب توده به شکل هدفمندی قتلعام شدند. تنها فریدون فم تفرشی، جواد ارتشیار، محمود روغنی، فریبرز بقائی، فتحالله ناظر و غلامحسین قائم پناه اعضای کمیته مرکزی بودند که به دادگاه برده شدند و زنده ماندند.
در جریان قتلعام ۶۷ مریم فیروز، ملکه محمدی و فاطمه ایزدی اعضای کمیته مرکزی حزب توده مانند دیگر زنان چپ نزد هیئت کشتار برده نشدند و خوشبختانه جان به در بردند و بعدها آزاد شدند. فاطمه مدرسی تهرانی دیگر عضو مشاور کمیته مرکزی هم به دادگاه برده نشد و در سال ۶۸ به خاطر پرونده اتهامیاش اعدام شد که با توجه به آزادی اکثریت قریب به اتفاق زندانیان «چپ» مرد و بخش اعظم زندانیان چپ زن جای تأمل داشت.
چند تن از زنان تودهای پس از پایان قتلعام سال ۶۷ در زمره کسانی بودند که نزد حسینعلی نیری رئیس حکام شرع اوین برده شده و به اتهام ارتداد و نخواندن نماز به تحمل شلاق محکوم شدند. آنها در میان زندانیان زنی که به تحمل شلاق روزانه محکوم شده بودند بیشترین مقاومت را از خود نشان دادند.
مریم فیروز که در سن هفتاد سالگی دستگیر و تحت شکنجههای جسمی و روحی شدید قرار گرفت همه دوران ۹ ساله زندانش را در سلول انفرادی و در سختترین شرایط گذراند. او از این بابت در دنیا بینظیر است و متأسفانه تاریخ ما در حق این زن بزرگ و مقاومت سترگی که از خود نشان داد، جفا کرده است. او تنها عضو دفتر سیاسی حزب توده بود که حاضر به مصاحبه و شرکت در میزگرد نشد و خود را نادم و پشیمان نخواند.
تصحیح لیست منتشر شده توسط حزب توده
نزدیک به ۴۰ اسم در لیستها و کتاب «شهیدان تودهای» به عنوان قربانیان حزب توده در قتلعام ۶۷ بدون هیچ توضیحی آمده است که غالباً نادرست هستند. در کلیک فهرستی که در مورد اعدام شدگان توده ای این سال تهیه کرده ام، از آوردن آنها خودداری کرده و توضیحات زیرا در مورد ۲۵ نفر از آنها ضروری میدانم.
اسامی زیر در لیست قربانیان سازمان «فداییان اکثریت» آمده است. اما در کتاب «شهیدان تودهای» به عنوان قربانیان حزب توده معرفیشدهاند که به نظرم نادرست است.
پرویز الهی- امیر باقری- جلیل جباری- حسین خانباباپور- خسرو شایان- یدالله صادقی- نادر صلواتی و علیرضا محمدی.
اسامی زیر وابستگان سازمان «فداییان اکثریت» هستند که به احتمال زیاد از سوی تهیهکنندگان لیستها بد خوانده شده و تبدیل به اسامی جدید با هویت تودهای شدهاند.
غلامرضا اویسی- غلامرضا ادیبی (فداییان اکثریت)
علیاصغر خطیبی- اصغر حلیمی اصل (فداییان اکثریت)
مرادپور – بندعلی مرادپور (فداییان اکثریت)
حسن میثمی لنگرودی- حسن مشینی لنگرودی (فداییان اکثریت)
شاپور استواری- شاپور اسکندری (فداییان اکثریت)
اسامی زیر تودهایهایی هستند که اسامیشان با مقداری تغییر دوباره آمده است
ستار بابانژاد- ستار باباترکالو
عباس هاشمی- عباس فانی
بهرام دانش- بهرام دادور
محمد رجالی فرد- محمد رجالی مند
غلامعلی داوری – غلام داوودی
اکبر خطیبی- احمد خطیبی
حسن صراف پور- حسن سلامت پور
اسماعیل وطنخواه – محسن وطنخواه
سیامک الماسپور به نظرم همان سیامک الماسیان (فداییان اقلیت) است.
مسعود افتخاری متولد ۱۳۴۵، دانش آموز، هوادار مجاهدین به نظرم میتواند همان فردی باشد که در لیست حزب توده آمده است.
یدالله نجفی و سید محمد مفیدی نیز جزو قتلعام شدگان ۶۷ معرفی شدهاند که نادرست است. اولی به ۵ سال زندان محکوم شده بود که آزاد شد و دومی دندانپزشک (تواب) زندانهای قزلحصار و گوهردشت بود که به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود و آزاد شد.
در لیست حزب توده نام علی شبانی به اشتباه علی شعبانی آمده است. وی از اعضای قدیمی نوید و عضو شبکه مخفی حزب بود. علی، کشتیگیر بود و در زندان اهل ورزش. پس از دستگیری یک سال و نیم در کمیته مشترک زیر بازجویی و شکنجه بود و سپس ۶ ماه در انفرادی آسایشگاه به سر برد و عاقبت به گوهردشت منتقل شد. علی در بهمنماه ۶۶ مجدداً از گوهردشت به اوین منتقل شد و در همانجا اعدام شد.
در اسناد حزب توده آمده است که علی گلاویژ در سال ۶۴ در زیر شکنجه کشته شد در حالی که وی تا نیمه دوم سال ۶۶ در زندان اوین بود و در میزگرد رهبران نادم گروههای «چپ» در حسینیه اوین نیز شرکت داشت.
حزب توده پس از کشتار ۶۷
کلیه اعضای زنده مانده حزب توده به جز کیانوری، عمویی، پرتوی و بقایی در دی و اسفند ۶۷ و فروردین ۶۸ آزاد شدند. چندین زن عضو حزب به علت نپذیرفتن شرایط دادستانی برای آزادی در زندان ماندند و عاقبت در سالهای ۶۹ و ۷۰ از زندان آزاد شدند. گیتی مقدم همسر سعید آذرنگ پس از آزادی از زندان در اثر بیماری سرطان فوت کرد.
احسان طبری در اردیبهشت ۶۸ در خانه تحت نظر وزارت اطلاعات فوت کرد و بهآذین تا سال ۷۰ تحت نظر باقی ماند. عدم آزادی بقایی که سالها بود در بهداری زندان نیز مشغول کار بود و فرایض دینی را به جا میآورد ناشی از مسئولیت وی در سازمانهای حزبی خارج از کشور حزب توده پیش از دستگیری بود. در همین رابطه بازجویان عقیده داشتند که مبالغ هنگفتی در حساب بانکی او در آلمان هست و تلاش داشتند به آنها دسترسی پیدا کنند.
نورالدین کیانوری و مهدی پرتوی به عنوان سخنران در سمینار یک روزهای که وزارت اطلاعات و سازمان تبلیغات اسلامی در اسفند ۶۷ در تالار رودکی ترتیب داده بودند شرکت کردند.
در دیماه ۶۸ کیانوری در دیدار با گالیندوپل نماینده ویژه دبیرکل سازمان ملل برای بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران به شکنجه خود که منجر به آسیبدیدگی شدید دست و پایش شده بود اشاره کرد و در حضور نماینده ویژه به بحث و جدل با مهدی پرتوی که معتقد بود حزب توده به جاسوسی مبادرت کرده پرداخت.
کیانوری و مریم فیروز از سال ۷۰ در بیرون از زندان به خانهای تحت نظر ماموران وزارت اطلاعات انتقال پیدا کردند و مریم فیروز از سال ۷۴ و کیانوری از سال ۷۵ اجازه یافتند در منزل خودشان زندگی کنند.
پرتوی در سال ۷۰ از زندان آزاد شد. بقایی در سال ۷
Iran Yasouj Uni Feb 2012 Student protest by sewing his lips
فوریه 23, 2012بزك كردن ساواك، نرماليزه كردن جنايت
فوریه 23, 2012بزك كردن ساواك، نرماليزه كردن جنايت
تراب حق شناس
http://www.peykar.org/articles/668-savak.html
دوشنبه ، ۱ اسفند ۱۳۹۰؛ ۲۰ فوريه ۲۰۱۲
توجه، باز شدن در يك پنجره جديد.
برنامه افق صداى آمريكا و برنامه مربوط به كتاب «در دامگه حادثه» و مصاحبه با پرويز ثابتى را من هم نگاه كردم. ملاحظه يا كامنت كوتاه زير برايم جدى ست.
آنچه در اينجا مهم است نه تكذيب و تأييد اين حادثه يا روايت، بلكه جوهر اين سناريويى است كه دارد ساواك را بزك ميكند، عادى جلوه مى دهد، قابل بحث و كنكاش وانمود مى كند و با استفاده از جهنمى كه جمهورى اسلامى به بار آورده، مى كوشد رژيم پهلوى و ساواك را رو سفيد نشان دهد تا مردم باور كنند كه » صد رحمت به كفن دزد اول»!
من يادم هست در دهه ۱۳۴۰ زمانى كه تيمور بختيار به دنبال يك توطئه كودتا به بغداد فرار كرد و خواست خود را آزاديخواه نشان دهد نامه اى به شيخ آقا بزرگ تهرانى (مؤلف دائرة المعارف الذريعه) نوشته، از او خواسته بود تا از «اهداف آزادى خواهانه اش» حمايت كند! شيخ آقا بزرگ كه فرزندش ستوان محمد رضا منزوى پس از ۲۸ مرداد ۳۲ با لگدهاى همين تيمور بختيار زير شكنجه همراه با وارطان سالاخانيان و كوچك شوشترى (هر سه از مبارزين توده اى) كشته شده بود، در پاسخ به نامه اى كه امضا شده بود: تيمور بختيار، چنين نوشت: «آقاى سرهنگ تيمور بختيار فرماندار نظامى تهران… » و در نامه دست ردّ محكمى به سينه او زد (كارى كه البته خمينى نكرد و از طريق پسرش «آقا مصطفى» با بختيار در تماس بود). بختيار كوشيده بود چهره خود را با دستان خون آلودش نهفته در دستكش آزاديخواهى بپوشاند، همان كارى كه ساواكى هاى ديروز هم اكنون مى خواهند با كمك همدستانشان در سازمان سيا و موساد و با نقاب تحقيق و پژوهش در عادى كردن خود انجام دهند. به نظر من برخورد با جناياتى كه ساواك و همدستان بين المللى اش در حق مردم ايران مرتكب شده اند و نتيجه اى كه با «پس انداختن» جمهورى اسلامى از خود برجاى گذاشته اند جاى هيچ چشم پوشى و سكوتى باقى نمى گذارد. اروپايى هايى كه شلاق فاشيسم و نازيسم بر گرده شان فرود آمده حتى پس از ۶۰ـ۷۰ سال حاضر نيستند اين پديده جنايت بار تاريخى را عادى نشان دهند و بر سر اين يا آن حادثه و روايت، ماهيت جنايتكارانه فاشيسم را ناديده بگيرند. من نشنيده ام كه كسى پاى صحبت امثال گوبلز و هس و بربى بنشيند و بپرسد كه درباره اين يا آن واقعه فرمايش تان چيست.
در برنامه افق، نويسنده كتاب «در دامگه حادثه» را محقق معرفى مى كنند كه گويى «بيطرفانه» به پژوهش و داورى پرداخته است (امان از دست اين به اصطلاح محققين ساخته و پرداختهء جمهورى اسلامى و ضد كمونيست هاى ريز و درشت ديگر كه هدف اصلى شان نابودى چپ است). بارى نويسنده كتاب از جمله مشت خود را با اين عبارت باز مى كند كه سخن از كودتاى ۲۸ مرداد را مرثيه خوانى مى نامد تا جنايتى را كه نظام سلطنت و سيا و اينتليجنت سرويس عليه مصالح مردم ايران مرتكب شدند عادى و قابل چشم پوشى نشان دهد. جالب است كه امپرياليسم آمريكا با زبان بيل كلينتون اعتراف ميكند كه راه را با كودتا بر آزادى مردم ايران بسته بوده ولى اين كاسه هاى از آش داغتر آن جنايت عظيم را كه ۲۵ سال بر دوران سياه پهلوى افزود ناچيز جلوه ميدهند. رژيم جمهورى اسلامى بدون شك فرزند خلف رژيم قبلى و دستگاه سركوب آن ساواك است. اينكه ساواك توانسته بود نفس ها را در سينه خفه كند و راه را بر هر انديشه و بيان دمكراتيك و پيشرو ببندد و سانسور و وحشت غير قابل تصورى را بر مردم ايران تحميل كند باعث شد كه غول ارتجاع جمهورى اسلامى به عنوان آلترناتيو از شيشه بيرون آيد. جانبداران رژيم گذشته وبال جنايت هاى رژيم كنونى را نيز بر عهده دارند. هر دو رژيم پيشين و كنونى متحدا براى سركوب كارگران و زحمتكشان كه اكثريت جامعه را تشكيل مى دهند و براى بى اعتبار كردن جنبش چپ از هيچ اقدامى فروگذار نكرده اند.
نكته ديگرى كه در برنامه افق شديدا مشام را مى آزارد حضور يكى از مسئولين فدائيان اكثريت است. او در عمل و با مشاركت خود به سياست توجيه جنايات ساواك ادامه مى دهد و در درون كارگزاران دستگاه جهنمى ساواك نيز به دنبال يك داور با انصاف مى گردد و براى اينكه خود را خيلى متمدن جا بزند جنايكاران ساواك امثال ثابتى و عضدى را با لحنى احترام آميز ياد مى كند. در گير و دار سقوط آزاد خيل مبارزين پيشين و له له زدن آنان براى جلب نظر امپرياليسم آمريكا به اميد دست يافتن به مقامى موهوم، اين برنامه تلويزيونى مى خواهد به همه كسانى كه آمادگى خود فروشى دارند در باغ سبز نشان دهد.
نكته آخر اينكه پرويز ثابتى گويا به خاطر رعايت مسائل امنيتى چهره خود را نشان نمى دهد مبادا كسانى كه ستم ساواك را تحمل كرده اند دست انتقامشان به او برسد. آيا عجيب نيست كه پرويز ثابتى معناى مبارزه طبقاتى و تضاد بين ستمگران و ستمديدگان را بهتر از برخى از مدعيان كمونيسم مى داند كه ساده لوحانه (اگر نه از هول حليم) علنى گرى را دامن مى زدند و به اعضاى خود فراخوان مى دادند كه عكس و مشخصاتتان را منتشر كنيد تا «توده ها رهبران خود را بشناسند»!؟ سطح نازل درك اينان از توده ها و امر رهبرى، يكى از تراژى كميك هاى سال هاى اخير اپوزيسيون به اصطلاح چپ ايران است. اينان با همين شعارهاى انحرافى و نابخردانه باعث شدند كه شمارى از دانشجويان مبارز دانشگاه هاى ايران علنى شوند و «ساواك» كنونى جمهورى اسلامى آنان را به راحتى شناسايى و با كشتار و زندان و تبعيد از دور خارج كند. معلوم نيست اين به اصطلاح اپوزيسيون جمهورى اسلامى، ديگر تا كجا امكان سقوط دارد.
به نظر مى رسد كه تنها با سرِ موضع بودن، با مبارزه انقلابى و راديكال در مسير مصالح كارگران و زحمتكشان و به رهبرى خود آنان است كه شايد بتوان نيرومند برپا ايستاد و سقوط فاجعه آميز را كه عادى شده به حصار كشيد.
۲۰ فوريه
2 اسفند 1390