آوارگانی که در زندانِ آوارگی خود محبوس اند

آوارگانی که در زندانِ آوارگی خود محبوس اند


Sun 30 07 2017 

فرنگیس حبیبی


frangis-habibi-s.jpg

آیا واژه ها همیشه به رسالت خود یعنی بیان مفاهیم وفادارند؟ آیا مفاهیم همیشه آن حس ها و درک هایی را منتقل می کنند که خمیرمایۀ نخستینشان بوده اند؟ آیا وقتی بار ها در روز واژه هایی چون جنگ، صلح، فقر، ظلم و عشق را بکار می بریم شکل و قواره و سوزش و جوشش آن ها در دلمان جان می گیرد؟

سال هاست که واژه های پناهنده و آواره در صحبت ها و اخبار رسانه ها به گوشمان می رسد. آمار غرق شدگان فراری در دریای مدیترانه مدام رو به افزایش است. ما لحظه ای صحنۀ دلخراش دست و پا زدن نا کام این انسان هارا در ذهن مجسم می کنیم و بعد چه؟

این پرسش ها که نه تازه اند و نه بدیع با خواندن کتابی در بارۀ زندگی مردم غزه در سرم بیدار شدند.کتابی که پوستۀ واژۀ غزه را می شکافد و تا اندازه ای زندگی را در آن جاری می سازد.

کتاب «مردم غزه» که عنوان فرعی آن هست: «زیستن در حبس»، مجموعه ای از دیده ها، شنیده ها و شهادت هاییست که شش شهروند فرانسوی: روانشناس ، جامعه شناس، دبیر و آموزکار،ویدئوکار و بعضا تلاشگر در «اتحادیۀ یهودیان فرانسوی طرفدار صلح»، در طول چند سفر به غزه در سال های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۶ گرد آوری کرده اند. این کتاب در فوریۀ ۲۰۱۷ با مقدمه ای به قلم خانم کریستین هسل، همسر اندیشمند بزرگ استفان هسل در پاریس منتشر شده است . فیلمی ۵۲ دقیقه ای با زیر نویس به ۱۲ زبان پیوست این کتاب است.

مهمترین مزیت این کتاب این است که غزه را از قالب یک نام که اغلب با سیاست های حماس همزاد پنداشته می شود در می آورد و آن را در ابعاد تاریخی، جغرافیایی، انسانی، حقوقی و سیاسی باز می نماید و سرگذشت مردمی را از زبان خودشان نقل می کند که زندگیشان در یک اردوگاه بزرگ اسرا می گذرد، گیرم گاه در برج های مدرن و گاه در کلبه های نیمه ویران در اثر جنگ و گلوله با ران های ارتش اسرائیل.

دراین کتاب می خوانیم که غزه از دوران باستان زمینی بارور داشته ، روغن های گیاهی و شرابش به دور ترین نقاط صادر می شده و پذیرای نخستین گروه های مهاجر از آفریقا بوده است. این گذرگاه کاروان های تجارتی و ارتش های جنگاور، از یونانی و رومی گرفته تا ایرانی و مصری و بابِلی همچنین منزلگاه دلخواه پرندگان مهاجر نیز بوده و هست. بطوریکه هدا عبدالرحمان ال سعدی، یک جوان دانشگاهی اهل غزه می گوید: » خوش به اقبال پرندگان مهاجر که تنها موجوداتی هستند که می توانند بدون اجازۀ دولت اسرائیل از فلسطین خارج یا به آ ن وارد شوند. ای کاش من یک پرنده بودم».


نام کتاب: Gens de Gaza
Vivre dans l’enfermement

زیرا انسان های ساکن غزه، یعنی دو میلیون نفر، ده سال است که نه از راه زمین، نه از راه هوا و نه از راه دریاحق خروج از آن را ندارند و بین اسرائیل و مصر در حبس بسر می برند. هفتاد درصد این جمعیت را پناهندگانی تشکیل می دهند که یا خود یا پدرو مادرشان در سال ۱۹۴۸ و ۱۹۴۹از زمین ها و خانه هایشان در اسرائیل کنونی بیرون رانده شده اند. از سال۱۹۸۸ که آرشیو های رسمی دولت اسرائیل علنی شده اند دیگر بر کسی پنهان نیست که بیرون راندن این مردم جتی پیش ازوقوع جنگ با برنامه ریزی دقیق صورت گرفته است. نوار غزه و پناهندگانش از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۷ بدون راه به دیگر نقاط جهان در فقر شدید زندگی کردند و تنها راهشان برای مبادله گذرگاه رفح درمرز مصر بود. از آن زمان تاریخ غزه مسیر محاصره ای را طی کرده که همواره تنگ تر شده است. بطوریکه امروز به معنای کامل کلمه در قفسی در محاصرۀ دیوارها، سیم های خاردار، برج های نگهبانی مجهز به سلاح های خودکار و کشتی های جنگی بسر می برد.

مردم چگونه در چنین قفسی زندگی می کنند؟ یکی از نویسندگان این کتاب می نویسد توصیف جامعۀ غزه بسیار دشوار است. از طرفی، در یک نگاه کلان، به یک اردو گاه بزرگ اسرا می ماند با مساحتی برابر ۳۶۰ کیلو متر مربع یعنی یک بیستم مساحت فرانسه، و از طرف دیگر در نقاطی از آن یک انسان غربی خود را اصلاً بیگانه احساس نمی کند. چون همان زندگی معمولی مبتنی بر شکاف های طبقاتی، تنوع فرهنگی، اسیب های اجتماعی، تعصب های مذهبی و عقیدتی و فساد را در کنار پیوند های عمیق خانوادگی، همبستگی انسانی و شور زندگی مشاهده می کند. هتل های لوکس و کمی دورتر حومه های پر گرد و غبار و فقیر در همسایگی هم روزگار می گذرانند. یکی از ویژه گی های غزه حضور متراکم سازمان های بین المللی غیر دولتی و نمایندگی های سازمان ملل متحد است که بخشی از مشاغل اداری مردم غزه را تامین می کنند. و اما خارج از مشاغل اداری، زندگی مردم چگونه تامین می شود؟

بنا بر تحلیل نویسندگان کتاب، کمبود و قحطی سلاح موثری است که دولت اسرائیل، بویژه از سال ۲۰۰۰ که دیگر مردم غزه نمی توانند برای کار به اسرائیل بروند،برای قفل کردن چرخ اقتصاد و تولید در غزه بکار می برد. برای فعالیت اقتصادی حتی در پائین ترین سطح به برق نیاز است. حال آنکه جریان برق تنها بین شش تا هشت ساعت در روز بر قرار است و تنها نیروگاه برق غزه که منظماً از طریق بمباران های ارتش اسرائیل از کار می افتد کفاف برق غزه را نمی دهد. بنابراین باید آن را از اسرائیل وارد کرد با قیمت بالا و با شرایطی که دولت اسرائیل تعیین می کند. منازعه میان حماس و تشکیلات خود مختار نیز بر سر سوخت گره کار مردم غزه را تنگ تر می کند.

و اما آب. بنا بر گزارش سازمان ملل متحد غزه تا سه سال دیگر سرزمینی غیر قابل زندگی خواهد بود. چرا که منابع آب آن چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی با شتاب رو به زوالند. تجهیزات تصفیۀ آب موجود نیست. فاضلاب به دریا می ریزد و زندگی ماهی ها و لذا ماهیگیری را که یکی از منابع درآمد مردم است با خطر جدی روبرو می کند. همین کمبود در زمینۀ گاز نیز دیده می شود. غزه دارای منابع گاز زیر دریایست ولی با فشار دولت اسرائیل قراردادی که یک کمپانی انگلیسی با یک شرکت فلسطینی برای استخراج گاز بسته بود متوقف شد. وضعیت بنزین و مصالح ودستگاهها برای فعالیت های زیر بنایی و تعمیرساختمان های تخریب شده توسط بمباران ها نیز با همین قحطی روبروست. به نوشتۀ پژوهشگران تنها ده درصد مصالح ساختمانی لازم وارد غزه می شود. آن هم با قیمت بسیار بالا.

ورود و خرید موتور کشتی های ماهیگیری بیشتر از یک قدرت معین و نیز خرید تور ماهیگیری ممنوع است. ماهیگیران مدام در حال وصل پینه تور های فرسودۀ خود هستند. گذر گاه رفح حد اقل گشایشی در رفع نیازمندی های حیاتی مردم بوجود می آورد که آنهم سالهاست که بسته شده است. خواست و نیت دولت اسرائیل آنست که مردم غزه به انسان هایی غیر مولد و نیازمند دائمی کمک خارجی تبدیل شوند. و اگر فشار هاو محدودیت های تحمیل شده از سوی متحدان بین المللی دولت تل آویو کافی نباشد بمباران های نوبه به نوبۀ ارتش اسرائیل بویژه در سال ۲۰۱۴ که زمین های حاصلخیز شمال غزه را نشانه گرفت گام بزرگی در راه تبدیل مزارع به ویرانه بشمار می رود. نورید پلد الحنان، استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه عبری بیت المقدس که یکی از تلاشگران بنام صلح طلب اسرائیل است ، این سیاست را جامعه کشی نام نهاده است. سیاستی که تخریب منظم دستگاه تولید و بافت اجتماعی را هدف قرار می دهد.

کتاب «مردم غزه» در بخشی که به تاریخ سیاسی غزه می پردازد البته به تفرقه و نزاع میان حماس و تشکیلات خود گردان اشارات دقیق دارد و نمونه هایی از فرقه گرایی حماس و فساد و بی لیاقتی تشکیلات رام الله را ذکر می کند. همچنین بر مماشات و فرصت طلبی قدرت های بزرگ غربی نسبت به سیاست های دولت اسرائیل نیز انگشت می گذارد.

فصلی از کتاب به جوانان اختصاص دارد که ۶۶ درصد جمعیت را تشکیل می دهند. آموزش ابتدایی و دبیرستانی رایگان است و با بودجۀ دولت خودگردان و نیز تعهد مالی سازمان ملل متحد اداره می شود.

اما دانشگاهها پولی هستند. صد هزار نفر در شش دانشگاه در غزه در حال تحصیلند. دانشجوی پزشکی باید ساعتی ۹۰ یورو پول کلاس بدهد. بهای آموزش هنر 11 یورو در ساعت است. از 21هزار فارغ التحصیل دانشگاه در سال تنها ده درصد موفق به یافتن کار می شوند. بقیه در رویای خروج از غزه و ادامۀ تحصیل در دانشگاه های غرب بسر می برند که آن هم بسیار دشوار است برخی با پذیرش و دریافت بورس از دانشگاه های معتبر غرب اجازۀ خروج و گذر از فرودگاه تل آویورا از مقامات اسرائیلی بدست نمی آورند. اما دنیای جوانان غزه سرشار از ابتکار است. کار های داوطلبانه، مددکاری در زمینۀ آموزش و انتقال دانش و تجربه به جوانان محله های فقیرو فعالیت های فرهنگی و هنری مشغولیت دائمی جوانان است.

همزمان با بهار عربی شماری از جوانان غزه مانیفستی را منتشر کردندکه در آن می گویند از اسرائیل، حماس، الفتح، تجاوز دائم به حقوق بشر و بی تفاوتی جامعۀ بین الملل به تنگ آمده اند. » ما آزادی می خواهیم. ما می خواهیم زندگی کنیم. ما صلح می خواهیم» این ها خواست های سه گانۀ جوانان است. یکی از مشغولیت های فکری جوانان این است که هنگامیکه در ها باز شدند پر انرژی و آمادۀ زندگی مثل همۀ مردم دیگر باشند.

در سرزمینی محاصره شده و زیر سایۀ جنگ وجود زندانی امری مسلم به شمار می آید. ولی کمتر کسی می داند که از سال ۱۹۶۷ تا کنون ۸۰ هزار نفر فلسطینی توسط مقامات امنیتی اسرائیل زندانی شده اند. در سال ۲۰۱۶ هفت هزار زندانی سیاسی در زندان های اسرائیل بسر می بردند که در میانشان ۴۲ زن و ۳۰۰ کودک دیده می شدند. برخی از زندانیان بیش از سی سال بود که در زندان بودند.

با وجود این همه دیوار و سیم خاردار، با وجود این زندان در زندان، مردم غزه زنده اند. از سیاست حرف می زنند. غصه می خورند که ماندلا ندارند. به رهبران خود و جهان متلک می گویند. در هر گام از زندگیشان مقاومت می کنند و این مقاومت را در عطشی که برای آموختن دارند، در خاطراتی که زنده نگاه می دارند، در گلدوزی ها و رقص ها و نوشته هایشان نشان می دهند. در بیرون از غزه صلح طلبان

که» کارزار جهانی بویکوت، عدم سرمایه گذاری و مجازات» را علیه دولت اسرائیل براه انداخته خود را همبسته با مردم غزه می دانند در تلاشند که شرایطی فراهم کنند که مردم غزه نه جمعیتی علیل و نیازمند کمک بلکه انسان هایی مولد و مبتکر باشند. آنها شعر سمیه ، این زن اهل غزه را به جان شنیده اند که می گوید.

به ترانۀ جنگ گوش می کنم و خود ترانۀ صلح می خوانم
آوازی بلند سر می دهم تا خود را نیرومندتر از هواپیماها و تانک ها حس کنم
اما وقتی خانه می لرزد از خود می پرسم کِی تنها یک رقم خواهم شد.

فرنکیس حبیبی 

پاریس، مرداد ۹۶

Advertisements
Published in: on 10 ژوئن 2018 at 10:24 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بیکاری، مشکلات اقتصادی و فقر سرمنشاء بسیاری از تلخی‌های زندگی برای اهالی شهر ترکمن نشین مراوه تپه و روستاهای اطراف و محروم آن شده است. روستاهایی که در حاشیه رودخانه اترک و زادگاه عارف و شاعر شهیر ترکمن، مختومقلی فراقی و در نزدیکی مرز ترکمنستان در استان گلستان و شمال شرق ایران واقع شده است. مراوه تپه زمانی بهترین مراتع را برای دامداری و بزرگترین کشتزارها را برای کشاورزی داشت و مردمان سختکوش آن از دامداری و کشاورزی امرار معاش می‌کردند اما اکنون با بروز خشکسالی عملاً مرتعی برای چرا و آبی برای کشاورزی یا وجود ندارد و یا بسیار کم است.

بیکاری، مشکلات اقتصادی و فقر سرمنشاء بسیاری از تلخی‌های زندگی برای اهالی شهر ترکمن نشین مراوه تپه و روستاهای اطراف و محروم آن شده است. روستاهایی که در حاشیه رودخانه اترک و زادگاه عارف و شاعر شهیر ترکمن، مختومقلی فراقی و در نزدیکی مرز ترکمنستان در استان گلستان و شمال شرق ایران واقع شده است. مراوه تپه زمانی بهترین مراتع را برای دامداری و بزرگترین کشتزارها را برای کشاورزی داشت و مردمان سختکوش آن از دامداری و کشاورزی امرار معاش می‌کردند اما اکنون با بروز خشکسالی عملاً مرتعی برای چرا و آبی برای کشاورزی یا وجود ندارد و یا بسیار کم است.

اما دلایل فوق اندکی از مشکلات بسیار این مناطق به شمار می‌آید. بیکاری، فقر و محرومیت، مردم را با مشکلات و چالش‌های بسیاری روبه رو کرده است. جوانان در سنین پایین عاشق می‌شوند و بدلیل سهل و آسان بودن ازدواج و تنها با پرداخت ۸ تا ۱۰ میلیون تومان پول بعنوان مهریه و با وجود نداشتن شغل مناسب و درآمد کافی، بدون در نظر گرفتن مشکلاتی که در آینده پیش رو خواهند داشت، ازدواج کرده و بچه دار می‌شوند. بسیاری از مردان بدلیل بیکاری به اعتیاد روی آورده و خانه نشین می‌شوند و عده‌ای نیز خانواده‌های خود را ترک کرده و برای یافتن کار به تهران و شهرهای بزرگ مهاجرت می‌کنند. زندگی ای که با امیدهای فراوان و با آئین سنتی و زیبای عروسی ترکمنی آغاز شده بود، با گذشت زمان ناخواسته به طلاق ختم می‌شود. این در حالی ست که برخلاف گذشته آمار افراد تحت پوشش کمیته امداد به سن ۳۰ سال و حتی پائین تر از آن هم رسیده است. کمیته امداد امام خمینی (ره) ۳ هزار و ۲۷۵ خانوار را در این منطقه تحت پوشش دارد که تعداد قابل توجهی از آنان شامل زنان سرپرست خانوار می‌باشند که به وفور در همه روستاهای منطقه زندگی می‌کنند. زنان مطلقه، سرپرست خانوار و همچنین زنانی که شوهرانشان بیکارند. آن‌ها از افراد پیر گرفته تا جوان مجبور به کار کردن در مزارع و یا کارگاه‌های قالی بافی و پارچه بافی می‌شوند که بدلیل فروش نرفتن پارچه و فرش ناچارا با دستمزد بسیار پایین کار می‌کنند. برخی از این زنان زندگی را بسیار به سختی با پرورش اندکی دام می‌گذرانند. درد و رنج این گروه از زنان به اندازه‌ای زیاد است که گویا سرنوشت آنها را با غم و اندوه نوشته‌اند. این درد از چهره رنج کشیده پر چین و چروکشان پیداست. گویا که طوفان پیری زودرس، عمر و زندگی‌شان را به باد فنا داده است. زنان و مادران مهربانی که تحمل ناملایمات زندگی قامتشان را خمیده کرده است اما همچون سروی استوار، تمام خانواده را در زیر سایه فداکاری و مهربانی خود یکجا جمع کرده‌اند و به امید فردایی بهتر در خانه‌های کاهگلی روستاهای این دیار زندگی می‌کنند.

  • جوانان روستایی در مقابل سوپر مارکتی در روستای نارلی آجیسو نشسته‌اند. این روستا در نزدیکی مرز ترکمنستان قرار دارد. بیکاری یکی از مشکلات اصلی شهرستان مراوه تپه محسوب می‌شود.
  • نوشته عاشقانه‌ای در روی پست برق در مرکز روستای نارلی آجیسو دیده می‌شود. جوانان از سنین پایین عاشق شده و به همین دلیل سن ازدواج در این منطقه پایین است. آمار خودکشی ناشی از شکست عشقی نیز در منطقه بالا است.
  • عروس و داماد در حال برگزاری مراسم عروسی سنتی ترکمنی در باغی درروستای آق قلعه منطقه مرزی پالیزان برای گرفتن فیلم عروسی در حال قدم زدن هستند.
  • دختران جوان ترکمن در حالی که لباس‌های سنتی ترکمنی بر تن کرده‌اند در مراسم عروس بران یا کجاوه در روستای آق قلعه منتظر عروس و داماد هستند.
  • زن جوانی به سمت خانه خود در خیابانی از روستای چنارلی در حرکت است.
  • سایه زنی در آشپزخانه خانه خود بر روی یخچال افتاده است، در حالی که عروسک نوزادی در کنار آن قرار دارد. روستای پست دره یکی از محرومترین روستاهای منطقه به شمار می‌رود.
  • فاطمه بدراق نژاد 24 ساله، در حالیکه فرزند نوزاد اش را در آغوش گرفته، در ایستگاهی در روستای تمر قره گوزی کلاله منتظر مینی بوس است. فاطمه برای رفتن به روستای قره آغاج که در فاصله 55 کیلومتری قرار دارد باید 3 ساعت در ایستگاه به انتظار آمدن مینی بوس بنشیند.
  • زن روستایی آق بیکه چندری در آغل دام‌هایشان مشغول کار است در حالیکه فرزندانش در حال بازی کنار مترسک آویزان به تیرک چوبی هستند.
  • مردان روستایی در حال صحبت کردن و استراحت در روستای یئل چشمه گلیداغ دیده می‌شوند.
  • فاطمه دیده ور در حالیکه فرزند خود را بر دوش گرفته به سمت کارگاه قالی بافی در روستای قازان قایا در حرکت است.
  • فاطمه دیده ور در حال قالی بافی است. فرزند 1 ساله او محمد حسین کنار او مشغول بازی است. فاطمه یک پسر و 3 دختر دارد و به دلیل اعتیاد همسرش مجبور به قالی بافی است.
  • گل جمال قزل 38 ساله پشت پنجره دیوار خانه ناتمام خود در روستای قازان قایا ایستاده است. او که شوهرش از مشکلات بینایی رنج می‌برد و بیکار و خانه نشین بوده، برای امرار معاش زندگی‌شان مجبور به کار است.
  • خالد بی بی بازدار 50 ساله، با نوه خود در حال بازی در خانه‌شان در روستای محمدشاعر است. شوهر او معلول ذهنی است و توانایی کار کردن ندارد. او برای امرار معاش خانواده خود کارگری می‌کند.
  • ساعت دیواری خاک گرفته بر دیوار خانه قدیمی در روستای آق قلعه دیده می‌شود.
  • خالد بی بی بازدار 50 ساله، روسری خود را درست می‌کند. کارگری و سختی زندگی چهره زنان را پیرتر از سن واقعی‌شان می‌کند.
  • آراز محمد دارایی 60 ساله، بر رو تخت خود در خانه‌اش در روستای یئل چشمه دراز کشیده است. او از بیماری سرطان معده رنج می‌برد و در حال انجام مداوای شیمی درمانی است. همسر او نیز معلول است و هیچ درآمدی جز یارانه‌ها ندارند.
  • صفر خالدی 60 ساله، درون کوچه‌ای در روستای محمد شاعر راه می‌رود. او معلولیت ذهنی و روانی دارد و نمی‌تواند کار کند و بار زندگی‌شان بر دوش همسرش خالد بی بی است که کارگری می‌کند.
  • قبر مرد ترکمن در قبرستانی در روستای تمر قره گوزی کلاله دیده می‌شود.
  • زن ترکمنی برخلاف پوشش سنتی همه زنان ترکمن از چادر و نقاب برای پوشش خود استفاده کرده است.
  • عکس قدیمی مرد ترکمنی که سالها از فوت اش می‌گذرد، در کنار آیه‌ای از قرآن بر روی دیوار خانه‌ای در روستای آق قلعه دیده می‌شود. بدلیل استفاده از سوخت نفت در چراغ قدیمی علاالدین دوده همه جای خانه را گرفته است.
  • جمعه گل نوری 71 ساله در حال حرکت در بیرون اتاق خانه خود است. او در اتاقی در گوشه حیاط یکی از روستائیان زندگی می‌کند. دست و پاهای او در اثر سوختن در تنور در ایام کودکی دچار معلولیت شدید شد.
  • سیلوئت انعکاس زن ترکمن اوغول دوردی قزل 80 ساله در آینه شکسته و غبار گرفته خانه‌اش در روستای آق قلعه دیده می‌شود. شوهرش 10 سال قبل فوت کرده و تنها زندگی می‌کند.
  • عایشه محمودی 56 ساله از پشت پنجره شکسته خانه‌اش در روستای یانبولاق گلیداغ به بیرون نگاه می‌کند. همسر او آنها را ترک کرده و با زن دیگری در کلاله زندگی می‌کند. او 10 فرزند دارد و به دلیل ازدواج فامیلی 3 فرزند اش دچار معلولیت ذهنی و حرکتی هستند که خود به تنهایی از آنها نگهداری می‌کند و هزینه‌های سنگین زندگی خانواده بر عهده اوست. عایشه بدلیل طلاق ندادن شوهرش نمی‌تواند تحت پوشش کمیته امداد درآید.
  • امان گل قوردی 65 ساله در حال دست دادن با همسایه‌اش است. آن‌ها پس از فوت شوهرانشان با فرزندان خود در روستای چاتال مراوه تپه زندگی می‌کنند.
  • گل جمال غدیری 68 ساله با دختر عمویش در خانه ایستاده‌اند. شوهر هر دو آنها برادر بوده‌اند که 7 سال پیش فوت کرده‌اند. آن‌ها با فرزندشان در روستای چنارلی زندگی می‌کنند.
  • آرزو امامی در حال پرستاری و مراقبت از مادر خود کنار تخت او نشسته و به او میوه می‌دهد. مادرش خدیجه نوری زداه 54 سال دارد و به تازگی عمل قلب باز کرده است. او که شش سال پیش شوهرش فوت کرده، شش فرزند دارد، که با پسر 14 ساله خود تنها در روستای چاتال مراوه تپه زندگی می‌کند.
  • هلی تاج کلته 55 ساله، ساکن شهر گوموش دفه (گمیشان) پس از زیارت بقعه چوپان آتا به سمت بالای کوه در حرکت است. زیارتگاه خالد نبی یکی از زیارتگاه‌های مهم ترکمن‌ها به شمار می‌آید که شامل سه بقعه، خالد نبی، عالم بابا و چوپان آتا می‌باشد که بر فراز قلعه تانگرک داغ (قدرت) رشته کوه گوگجه داغ و در 55 کیلومتری شمال شرقی شهرستان کلاله قرار دارد.
  • یکی از زنان روستای آق قلعه در کنار درخت سرو به سمت خانه خود می‌رود.
  • تازه گل غراوی کنار خانه خود در روستای نارلی آجیسو علیا ایستاده است. شوهر او بیکار و خانه نشین است و چهار فرزند دارد که به سختی زندگی‌شان را می‌گذرانند.
  • کفش‌های کهنه و پاره شده زنانه بر روی تانکری، بیرون از یک خانه در روستای پلی سفلی در نزدیکی شهر گلیداغ دیده می‌شوند.
  • نمای یکی از خانه‌ها در روستای چاتال مراوه تپه دیده می‌شود. خدیجه نوری زداه 54 ساله همراه پسر 14 ساله خود در آن زندگی می‌کنند.
  • آی جمال قزل 41 ساله در حال کار و پارچه بافی در اتاق خانه خود در روستای قازان قایا است. او چهارفرزند دارد و برای امرار معاش خانواده خود مجبور به پارچه بافی و دامداری است. او از هزینه‌های سنگین زندگی و گرانی شدید گلایه می‌کرد.
  • بیکه عربی 44 ساله در حال خارج شدن از انباری خانه‌شان است. او که چهار فرزند دارد، یکی از آنها معلول است. شوهر او 10 سال پیش فوت کرده است.
  • عمه گل امان زاده (نفر اول از چپ) 56 ساله و بی بی پران دوه جی 62 ساله دام‌های خود را از چرا به سمت روستای چناران برمی گردانند. آن‌ها برای امرار معاش خود مجبور به دامداری هستند که با وام پرداختی کمیته امداد آنها را خریداری کرده‌اند.
  • آراز بیکه حاجی لی دوه جی 47 ساله، قبل از دوشیدن شیر شتر با سطلی در دست پشت آن ایستاده است. او چهار فرزند دارد و درآمد خانواده آنها از دامداری می‌باشد و در روستای فرق سرزندگی می‌کند.
  • باغدا گول قزل 50 ساله، کنار نوه‌های خود در حیاط خانه‌شان در روستای قازان قایا ایستاده است. او هفت دختر و یک پسر دارد و به همراه دو داماد خود و نوه‌هایش 18 نفره در اتاق کوچکی زندگی می‌کنند.
  • اوغول صفر قلماق 60 ساله مقابل خانه خود در روستای پست دره ایستاده است. شوهرش 10 سال پیش فوت کرده 9 فرزند دارد که هیچکدام به فکر و یاد او نیستند.
  • قاری خانم کیک 115 ساله، به سمت خانه خود در روستای گوک دره در حرکت است. او که مادر دو شهید است علارغم پیری شدید خود به کار کردن و باغداری علاقه بسیاری دارد. او حصیر، طناب پشمی و خرجین می‌بافد و از عدم رسیدگی و زندگی با درآمد کمش گلایه دارد.
  • اوغول خان فرهنگ 64 ساله به سوی خانه خود در روستای قاپان سفلی در حرکت است. او هفت فرزند دارد و چهار سال قبل شوهرش فوت کرده است. او از وضعیت بد معیشتی‌شان گلایه می‌کرد.
Published in: on 22 مه 2018 at 4:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

در روزهای ۲۵ و ۲۶ می ۲۰۱۳ حدود یکصد نفر از فعالان سیاسی، روزنامه نگاران و تحلیل گران ایرانی از کشورهای اروپایی و ایالات متحده در پارلمان سوئد گردهم آمدند. این گروه در همایشی دو روزه که توسط نهاد “اتحاد برای دموکراسی در ایران” برنامه ریزی شده بود به بررسی و بحث درباره بحران‌های کنونی در ایران پرداخت

VIDEO ( ENGLISH / PERSIAN ) :

.


شهریار آهی،  محسن سازگارا، فریدون احمدی، احمد رافت، علی اصغر رمضان پور

)
سخنرانی مهرانگیز کار برای آغاز همایش

رامین احمدی، حسن شریعتمداری، محمد مصطفایی، آرام حسامی
(بحث درباره انتخابات آزاد در ایران)
.

نشست برابری جنسیتی: کلاله شرفکندی، ناهید حسینی، مژده  پگاهی، امین ریاحی


نفش مذهب، گروه های اپوزیسیون و رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری ایران
علیرضا نوری زاده، کیانوش سنجری و مجید محمدی

 

Published in: on 28 آوریل 2018 at 12:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

  «پانته آ»،«صفیه»،«محمد»و«کورش»

«پانته آ»،«صفیه»،«محمد»و«کورش»
اسماعیل وفا یغمایی
تاریخ را باید خواند و باید شناخت و بر پایه تاریخ باید داوری کرد. میگویند و درست میگویند که در بررسی تاریخ نه باید در مدار جاذبه بود و نه دافعه ولی پس از شناخت و داوری درست میتوان بر پایه شعور و خرد جذب حقیقتی شد یا واقعیتی تلخ را دفع کرد. نفرت از جلادی که بعنوان مثال تیغ بر گلوی خواهر یا برادر ما نهاده طبیعی است و نمیتوان آن را دافعه دانست و دوست داشتن طبیعتی سرشار طراوت یا زنی و مردی را که به عشق او دلبسته و از او جز مهر ندیده ایم با قرار داشتن در مدار جاذبه های خرافی بسیار متفاوت است. سخن را کوتاه کنم و دو ماجرا را از سینه تاریخ پیش رو گذاریم و داوری کنیم کدام شایسته قبول و کدامشایسته رد و دفع است. دو ماجرا از پیامبری آسمانی و سرور کائنات و مفخر موجودات و دیگری شاهی زمینی که نه ادعای پیامبری داشت و نه اعجاز. این را بخوانیم و بیندیشیم نجاساتی که چهل سال است ایران را به تاریکی کشانده اند در چه تبار و تیره و مکتبی ریشه دارند و چه بر سر سرزمین آورده اند که زادگاه کورش و فرزندان ایرانزمین است. بیندیشیم و بیندیشیم.
کورش و پانته آ(559قبل از میلاد مسیح1180 سال قبل از محمد)
پانته‌آ (در لغت‌نامه دهخدا به صورت پان‌ته‌آ آمده) بانوی زیبایی از اهالی شوش بود که به اسارت کوروش  در آمد و بعد از ماجراهایی کوروش او را به شوهرش آبراداتاس که فرماندار شوش و در تابعیت بابل بود، رساند. آبراداتاس هم پس از مشاهدۀ جوانمردی کوروش  به او پیوست و در راه دفاع از او جان خود را فدا نمود. کوروش آرامگاهی برای این زوج ـ پانته‌آ و آبراداتاس ـ بنا نهاد که گفته می‌شود بقایای آن هنوز در عراق باقیست.
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش   عرضه می‌کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش که او را پانته‌آ می‌نامیدند و همسرش به نام «آبراداتاس» برای انجام دادن مأموریتی از جانب شاه خویش (نبونه اید شاه بابل) رفته بود.
چون وصف زیبایی پانته‌آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بگیرد. مادی‌ها اصرار داشتند که کوروش حداقل یک بار زن را ببیند تا شاید نظرش عوض شود و کوروش گفت: می‌ترسم او را ببینم و عاشقش شوم و نتوانم او را به شوهرش بسپارم. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از ندیمان که مردی به نام آراسپ – هم بازی کودکی کوروش- بود سپرد اما آراسپ خود عاشق پانته‌آ شد و خواست از او کام بگیرد، پانته‌آ به ناچار از کوروش کمک خواست. کوروش که مطلع شد از عجز و زبونی آراسپ که خود را در برابر عشق رویین تن می دانست به خنده درآمد و آرتاباس سردار خود را به همراه خواجه ای نزد وی فرستاد و به او تأکید کرد، آراسپ را تهدید نماید که مبادا از راه جبر و عنف به زن پاکدامنی چون پانته آ تجاوز کند، ولی به آرتاباس اجازه داد که با وی صحبت کند و از او خواست با تندی و شدت عمل با آراسپ برخورد کند و تا جایی که می تواند رعب و ترس در دلش ایجاد کند. آراسپ مرد نجیبی بود، به شدت شرمنده شد.[۴][۵]
پانته آ پس از مشاهدۀ رفتار جوانمردانه کورش قاصدی را مأمور ساخت تا به تاخت به سوی سرزمین باکتریان رفته و آبراداتس را از ماوقع کارها با خبر سازند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش بر خود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
خویشتن داری کورش، چشم پوشیدنش از یک زن اسیر، آن هم به زیبایی و جذابیت پانته آ، کاری غیرمنتظره و دور از حدس و گمان کمتر کسی بود. تا آن روزگار کسی به خاطر نمی آورد که پادشاهی از غنیمت جنگی خود صرف نظر نماید، حال آنکه آن غنیمت زنی به زیبایی پانته آ باشد. می‌گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ از طلاهای خود برای او کلاه خود و دستنبندها و بازوبندهایی از طلا و همچنین بالا پوشی ارغوانی که تا قوزک پای او را می پوشاند و منگوله ای بزرگ با پر عقاب که بالای کلاه خود می گذاردند به اندازۀ لباس ها و کلاه خود او تهیه دیده بود پیش آورد و بر او پوشاند و گفت :«تو بهترین زینت و زیور من خواهی بود.» سپس پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:
«ای آبراداتس، اگر در دنیا زنانی باشند که همسر خود را بیش از خود دوست و گرامی داشته باشند، به یقین یکی از آنان من خواهم بود، آیا حاجتی است که آن را به ثبوت برسانم؟ سوگند به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… من هم همان طور که که تو برای زندگانی با شرافت آفریده شده ای، جز به زندگانی با عزت و افتخار تن نخواهم داد. کورش شایستۀ این است که ما تا جان در بدن داریم در راه سپاسگزاری اش بکوشیم، او نسبت به ما حق بزرگی دارد. من در دست او اسیر بودم، اما نه تنها رفتاری که با بردگان و کنیزان معمول است در حق من روا نداشت، بلکه حتی نیت کوچکترین اهانت در برابر آزاد کردن من نیز به خاطرش خطور نکرد. مرا برای تو پاک نگه داشت، چنانکه گویی برای برادرش نگاه می داشت. کدام پادشاهی تا کنون چنین رفتاری با اسیر خود داشته است؟»[۴][۵]
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته‌آ بر سر جنازهٔ او رفت و شیون و زاری کرد. کورش که این خبر را بشنید آهی پر سوز کشید و بی درنگ بر اسب خویش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتم رو آورد. به گاداتس و گوبریاس امر داد که فاخرترین و مجلل ترین تزئینات را با خود بردارند تا جنازۀ آن مرد شریف را که شجاعانه جان خود را فدا کرده بود بپوشانند. سپس فرمان داد گله داران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمایند تا بر سر مزارش قربانی کنند.
کورش به محض این که پانته آ را دید که بر خاک نشسته و سر شوهرش را بر روی زانوی خود نهاده است، اشک در چشمانش حلقه زد، با حالی زار بگریست و بانگ برآورد: «دریغ، دریغ ای روح باوفا و شجاع که رفتی و ما را ترک گفتی. دریغ، دریغ ای آبراداتس برادر من.» آن گاه زانو بر زمین زد و دست آن یار دلیر را گرفت. ولی دست مرده در کفش باقی ماند، چون دشمنان با بی رحمی و شقاوت آن را از بدن جدا نموده بودند. درد و الم کورش از این اتفاق مضاعف شد. پانته آ شیون کنان دست بریده را از کورش گرفت، آن را بوسید و سعی کرد به بدن شوهرش ملحق کند. کوروش به ندیمان پانته‌آ سفارش کرد که مراقب او باشند، اما پانته‌آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و خنجری که به همراه داشت را در سینهٔ خود فرو کرد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد. کورش به محض این که از عمل پانته آ اطلاع یافت سراسیمه به آن محل دوید تا اگر به کمکی احتیاج بود مبادرت ورزد. خواجگان پر محبت و با وفا و دایه نیز چون این صحنه را بدیدند هر چهار نفر خنجرهای خود را از نیام برکشیدند و در همان محلی که بانویشان مقرر نموده بود بایستند، سینۀ خود را سوراخ کردند و به خاک در غلتیدند.[۲][۴]
پیکر آن دو دلداده و خدمه وفادارشان را با هزاران گل و سبزه های معطر پوشاندند و در میان حزن واندوه همگان آنها را در درون تابوتشان و در آرامگاه ابدیشان قرار دادند. – ایرانیان رسم به خاک کردن مردگان را نداشتند – بنا به دستور کورش نام آن دو عاشق وفادار بر ستون آرامگاهشان به زبان بابلی حک شد. می گویند این بنا که به یادگار آن دو همسر با وفا و خواجگانشان به دست کورش ساخته شد هنوز بر پاست، بر ستونی که به خط بابلی نام آن زن و شوهر منقور است، نوشته اند« علم داران». در یک روز از سال تمام زن و شوهران و هر زوج عاشقی به محل دفن آنها آمده به آنها ادای احترام کرده و یاد و خاطره آن زوج عاشق و پاکدامن را گرامی می دارند.[۲][۴] اطلاعات کاملی از داستان پانته‌آ و کورش بزرگ در کتاب کورشنامه گزنفون قابل دسترسی است.[۵]
پان ته آ – به لغت ایرانی به معنی نگهبان نیرومند (گرد آفرید) یا نگهبان فرد نیرومند را می‌دهد. اصل یونانی آن، یعنی دارای وحدت وجود با خدا یا تمام مزد… جاودان-پایدار.[نیازمند منبع]
پانویس
·  برگرفته از لغتنامه دهخدا
·  ·  فواد فاروقی. پانته‌آ بانوی افسونگر شوش. انتشارات پر. ص..
·  ·  علیرضا اسدی. «کورش و پانته آ شکوه عشق و عصمت». خانه کتاب ایلام: انتشارات جوهر حیات، 1393
·  ·  علیرضا اسدی. «کورش و پانته آ شکوه عشق و عصمت». خانه کتاب ایلام: انتشارات جوهر حیات، 1393.

·  گزنفون. کوروش نامه. 1386. 127-202.

تابلوی » کوروش» و «پانته آ » اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن ۱۸ میلادی
صفیه و محمد(620 میلادیهزار و صد و هشتاد سال بعد از کورش)
صفیه از گروه همسران محمد، پیامبر اسلامبود. صفیه دختر حیی بن اخطباز یهودیان مدینهو رییس قبیله بنی‌نضیربود. نسبش را از اسباط لاوی بن یعقوب و از نسل نضیر بن نحامبن ینحوم به هارونبن عمران، برادر موسیرسانده‌اند.
صفیه در کودکی بسیار مورد توجه پدر و عمویش ابویاسر بن اخطب که او نیز از سران یهود بنی نضیر و از اشراف مدینهبه شمار می‌آمد قرار داشت. با ظهور اسلامو هجرت محمدبه مدینه، او را با پدر و عموی صفیه دشمنی افتاد. مادرش «بره» دختر سموئیل نام داشت؛ او خواهر رفاعة بن سموئیل از شاخه یهودیان بنی‌قریظهبود که در ردیف یهودیان بنی نضیر بوده‌اند. صفیه در مدینه متولد شد. او نخست به ازدواج سلام ابن مشکمقریظی درآمد؛ ولی پس از مدتی از او جدا شد و به همسری کنان ابن ربیعبن ابی‌الحقیق که از شاخه یهودیان بنی‌نضیر بود رفت.
در سال چهارم هجرت و در پی جنگی که بین یهودیان بنی‌نضیر و مسلمانان به رهبری محمد پیش آمد یهودیان بنی‌نضیر شکست خورده و ملزم به ترک مدینه شدند. پس از تبعید از مدینه عده‌ای از سران بنی‌نضیر از جمله حیی بن اخطب و کنانه بن ربیع و دیگران به خیبرپناه بردند و در قلعه‌های آنجا ساکن شدند. پس از صلح حدیبیه، در اوایل سال هفتم هجرت محمد با یهودیان خیبر دوباره وارد جنگ شد و این منطقه را فتح کرد. در این جنگ کنان ابن ربیع شوهر صفیه به دستور محمد به دست زبیر بن عوامکشته شد و غنائم بسیاری نصیب مسلمانان گشت. در جریان فتح قلعه قموص که یکی از قلاع هفتگانه خیبر و دژ فرزندان ابی‌الحقیقبود زنان به اسارت گرفته شدند که از جمله آنان صفیه دختر حیی بن اخطب و یکی از دختر عموهایش بودند. در این جنگ پدرش و بستگانش نیز به‌دست مسلمانان کشته شدند.
محمد به بلال حبشیفرمان داد، صفیه اسیر و دختر عمویش را کنار بارها و جایگاه خود ببرد. «بلال»، این دو نفر را از کنار کشتگانیهودعبور داد و خدمت پیامبر آورد. پیامبر از جریان آگاه گردید، از جای برخاست و عبا بر سر «صفیه» افکند و از او احترام کرد و برای استراحت او نقطه‌ای را در لشکرگاه معین کرد، سپس با لحن تند به بلال گفت: «مگر مهر و عاطفه از دل تو رخت بربسته که این دو زن را از کنار اجساد عزیزان خود عبور دادی»؟ یکی از مسلمانان به نام دحیه کلبیدر نظر داشت تا از محمد صفیه را بخواهد. خود محمد ردای خویش را بر او افکند و به این طریق سربازانش متوجه شدند که محمد او را برای خود برگزیده است. او دختر عموی صفیه را نیز به دحیه کلبی بخشید. محمد به صفیه پیشنهاد مسلمانی و آزادی داد، سپس او را آزاد کرد و به همسری خویش درآورد و آزادی‌اش را مهریه‌اش قرار داد. ازدواج آن‌ها در راه برگشت سپاهیان به مدینه و در اردوی جنگی روی داد و در آن‌هنگام صفیه هفده سال داشت.
محمد چادری سراسری یا چیزی شبیه آن بر سر صفیه افکند و بر ترک شتری نشاند و او را به مدینه آورد و در خانه یکی از انصار منزل داد. عایشه نیز در حالی که نقاب زده بود از جمله زنان انصاری بود که به دیدار او رفتند. محمد صفیه را نیز چونان دیگر همسرانش ملزم به رعایت حجاب کرد و برای او هم مانند همسران دیگرش «نوبت» معین کرد.
پس از مرگ محمد، عمر بن خطاببرای او شش هزار درهممقرری سالیانه در نظر گرفت. او در سال سی و پنج هجری و در پی محاصره خانه عثمان بن عفان – خلیفه سوم- به کمک عثمان شتافت و از خانه خود تا خانه عثمان معبری گشود و از طریق آن آب و غذا به او و خانواده‌اش می‌رساند.
صفیه در سال پنجاه هجری در مدینه درگذشت؛ سعید بن عاصبر او نماز خواند و در قبرستان بقیعبه خاک سپرده شد.
منابع
·  حسینی، سید علی اکبر، صَفیَّه بنت حُیَّی بن اخطب (مقاله و منابع)، پژوهشکده باقرالعلوم
·  زوجات النبی صلی الله علیه وآله وسلم نوشته: امیر مهنا الخیامی.
·  هذا الحبیب یا محب نوشته: ابوبکر جابر الجزایری.
·  السیرة النبویه نوشته: ابوالحسن علی الحسینی الندوی.
·  عسکری، سیدمرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۱ – ۳، مترجمین: عطامحمد سردارنیا، محمدصادق نجمی، هاشم هریسی و محمدعلی جاودان، تهران: مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، چاپ نهم:
Published in: on 29 مارس 2018 at 6:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تصاویری از اسفندیار رحیم مشایی به دست آمده که حکایت از ارتباط نزدیک وی با پریوش سطوتی دارد. پریوش سطوتی در سال ۱۳۹۰ از طرف نهادهای امنیتی بازداشت شد.

رحیم مشایی

تصاویری از اسفندیار رحیم مشایی به دست آمده که حکایت از ارتباط نزدیک وی با پریوش سطوتی دارد.

 

پریوش سطوتی در سال ۱۳۹۰ از طرف نهادهای امنیتی بازداشت شد.

مراجع ذیربط مسائل مالی، امنیتی و ارتباط های مشکوک را از جمله اتهامات او اعلام کرده بودند. وی پس از آنکه با قید وثیقه آزاد شد از کشور خارج گردید.

Published in: on 17 مارس 2018 at 9:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

1- در صفحه 34 متن به صراحت از قول آقای حبیب الله خراسانی گفته شده که تحویل پول به تیم آقای احمدی نژاد از سوی نیروی قدس با «صورتجلسه» بوده و بنابراین این ادعا که پول بدون هرگونه رسید تحویل شده کاملا بی معناست.

متن کامل حکم محکومیت قطعی حمید بقایی را اینجا بخوانید

 

1- در صفحه 34 متن به صراحت از قول آقای حبیب الله خراسانی گفته شده که تحویل پول به تیم آقای احمدی نژاد از سوی نیروی قدس با «صورتجلسه» بوده و بنابراین این ادعا که پول بدون هرگونه رسید تحویل شده کاملا بی معناست.
2- بر خلاف القائات مدافعان آقای احمدی نژاد پرداخت پول در دو نوبت انجام شده است. یک نوبت در سال 91 که بخشی از آن در اجلاس عدم تعهد (شهریور 91)  مصرف شده و بخش دیگر به مبلغ 590 هزار دلار باقی مانده بوده است. این مقدار نزد آقایان بوده و بعد از اتمام دولت نیز آن را با خود برده اند. بنابراین نوبت اول پرداخت زمانی انجام شده که هنوز بیش از یک سال از زمان دولت آقای احمدی نژاد باقی بوده است.
3- نوبت دوم پرداخت به مبلغ حدودا 3 میلیون و 760 هزار یورو بوده که در تاریخ 12 مرداد 92 به آقای احمدی نژاد تحویل شده و وی آن را در اختیار بقایی قرار داده است. زمانی که بقایی این پول را تحویل گرفته هنوز رسما معاون اجرایی نهاد ریاست جمهوری بوده و آقای روحانی هنوز حتی تحلیف هم نشده بود. نکته جالب این است که این پول، از ساختمان لادن –که پول با صورتجلسه در آن تحویل گرفته شده- به ساختمان نارمک منتقل شده است! بعد از آن هم مبالغ متعددی از این پول به دستور آقای بقایی صرف مواردی مانند خرید سکه و … شده است. در صفحه 44 حکم با استناد به حکم کارگزینی آقای بقایی تصریح شده است که وی تا تاریخ 30 مهر 1392 (هفته ها بعد از آغاز به کار دولت) کارشناس عالی نهاد ریاست جمهوری و دارای سمت در نهاد بوده است. بنابراین این ادعا که پول پس از پایان دولت به بقایی پرداخت شده وجهی ندارد، در زمان پرداخت پول روحانی هنوز حتی تحلیف هم نشده بوده و ضمنا پول نه به عضوی از جریان انحرافی بلکه تحویل فردی شده که همچنان دارای سمت رسمی در دولت بوده است.
4-از همه جالب تر اینکه در صفحه 46 حکم تصریح شده آقای احمدی نژاد در مرقومه ای به قاضی که در پرونده موجود است اصل دریافت این پول را تایید کرده و آن را «مراوده شخصی» خود با نیروی قدس قلمداد نموده و برای خود حق دخل و تصرف در آن را قائل بوده است! این مرقومه، کلیه دفاعیات آقایان را در آن اصل قضیه انکار می شود نقش بر آب می کند.
5- این موارد به خوبی به همه سوال ها و شبهات موجود پاسخ می دهد و تردیدی درباره صحت حکم صادره باقی نمی گذارد. البته حملات فرقه انحرافی به سردار قاسم سلیمانی –که در نوع خود حتی از صهیونیست ها هم بدتر بوده- حقایق مهمی درون خود دارد و این سوال را به طور جدی ایجاد می کند که ماموریتچنین حملاتی را چه کسی به این فرقه داده است؟ آتش زدن حکم دادگاه در مقابل سفارت انگلیس تلاش ناشیانه ای برای رد گم کردن بوده که تعمق در آن می تواند «منشا فرمان تخریب قاسم سلیمانی» را به سادگی آشکار کند!

انتشار متن تفصیلی حکم حمید بقایی کمک می کند به برخی پرسش ها که طی روزهای گذشته از جانب هواداران وی مطرح شده، پاسخ های روشنی داده شود.

 

Published in: on 17 مارس 2018 at 9:18 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ولین پرونده‌ی سیاسی که به او سپرده شد، پرونده‌ی گروه فرقان بود اما به سرعت‌ به اشتباه‌شان پی برده و او را از کار برکنار کردند.

سپردند.

اولین پرونده‌ی سیاسی که به او سپرده شد، پرونده‌ی گروه فرقان بود اما به سرعت‌ به اشتباه‌شان پی برده و او را از کار برکنار کردند.

به دنبال اختلاف محمدی‌گیلانی با قدوسی دادستان کل انقلاب و حمیدرضا نقاشیان بازجو و مسئول پرونده و ناطق‌نوری که در پشت صحنه رشته‌ی قضایا را در دست داشت مسئولیت اداره‌ی دادگاه از او سلب شد و به خواست آن‌ها با حکم آیت‌الله منتظری و مشکینی به علی‌اکبر ناطق‌نوری و عبدالمجید معادیخواه سپرده شد.

محمدی گیلانی پس از آغاز به کار دادگاه فرقان اعلام کرده بود که «از این به بعد (۸ بهمن ۵۸) خانواده شهدا و خبرنگاران می‌توانند در جلسات محاکمه اعضای گروه فرقان شرکت داشته باشند.»

گیلانی معتقد بود سری بودن و یا علنی بودن جلسات دادگاه بستگی به نظر حاکم شرع دارد و نه دادستان. علنی بودن محاکمات گروه فرقان قبل از هر چیز دست خمینی، رفسنجانی و باند حاکم را در تبلیغات لجام‌گسیخته‌ای که علیه نیروهای چپ و مجاهدین کرده بودند رو می‌کرد و نشان می‌داد که این گروه بر اساس برداشت‌شان از اسلام و به منظور مقابله با حاکمیت «آخوندیسم» دست به ترور زده‌اند. از مقایسه‌ گفته‌های نقاشیان و ناطق‌نوری که هر دو در موضوع برکناری گیلانی و برگماری لاجوردی دخیل بودند مشخص می‌شود که هیچ‌یک راست نمی‌گویند.

حمیدرضا نقاشیان در ارتباط با چگونگی برکناری گیلانی از قضاوت پرونده‌ی فرقان می‌گوید:

«ابتدا آقای گیلانی، قاضی بودند. اولین محاكمه هم مربوط به حمید  نیكنام، ضارب شهید قرنی بود. شهید لاجوردی كیفرخواست را خواند و در این فاصله آقای گیلانی سه چهار بار احساساتی شدند و متهم را لعن و نفرین كردند. من دو سه بار یادداشت دادم كه آقا! قاضی باید بی‌طرف باشد و حق ندارد عصبانی بشود، ولی ایشان  ترتیب اثر ندادند. من دادگاه را تعطیل و به وقت دیگری موكول كردم و بلافاصله نزد  شهید قدوسی رفتم و ماوقع را شرح دادم. در آنجا پیشنهاد دادم كسانی به عنوان قاضی  انتخاب شوند كه زندان رفته باشند و این فضا را بشناسند و با روند این گونه محاكمات آشنا باشند و لذا آقایان انواری، معادیخواه و ناطق را پیشنهاد كردم. آقای قدوسی  پذیرفتند و به من فرمودند برای انجام این كار به قم بروم. آقای انواری به علت  بیماری از قبول این مسئولیت خودداری كردند و من به قم رفتم و با جلب نظر حضرت امام احكام قضاوت را نوشتم و امضا گرفتم و برگشتم .» [6]

در آن دوران، قدرت محمدی‌گیلانی آنقدر کم بود که مورد ریشخند مأموران قرار می‌گرفت و محافظ خمینی می‌توانست دادگاه او را متوقف کند.

محمدی‌‌گیلانی پس از برکناری از دادگاه فرقان، از فرط بیکاری در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۵۸با صدور اطلاعیه‌ای در روزنامه اطلاعات گوگوش، هایده، لیلا فروهر، حمیرا، فریدون فرخزاد، عهدیه، فیروزه، پونه، جهانگیر فروهر و … را به دادگاه انقلاب احضار کرد تا به زعم خود به «ارشاد» آن‌ها بپردازد.

بر اساس همین برداشت بود که پرونده تقی شهرام، محمدرضا سعادتی و سعید متحدین را که به زعم بهشتی و گردانندگان دستگاه قضایی حساس بود و پای مجاهدین و دیگر گروه‌های سیاسی به میان می‌آمد در اختیار او قرار ندادند. هرچند وی در مردادماه ۱۳۶۰ برای نشان دادن سرسپردگی خود به خمینی، محمدرضا سعادتی و سعید متحدین را که قبلاً توسط دیگر حکام شرع به حبس‌های طویل‌‌المدت محکوم شده بودند به اتهامات واهی تجدید محاکمه و اعدام کرد.

تبدیل یک انسان عادی به یک جلاد خون‌آشام

 

در تابستان ۱۳۵۸ محمدی‌گیلانی پس از مرگ پسر ارشدش جعفر به هراس می‌افتد که مبادا این واقعه، تقاص احکامی باشد که وی صادر کرده است. به همین دلیل خانم آذر آریانپور همسر دکتر شجاع‌الدین شیخ‌الاسلام زاده وزیر بهداری دولت هویدا را به منزلش فرا می‌خواند تا از او دلجویی کند. از قرار معلوم همسر و اطرافیان محمدی‌‌گیلانی معتقد بودند آه و نفرین کسانی که توسط او به اعدام و زندان محکوم شده‌اند دامان فرزندشان را گرفته است. در آن تاریخ شیخ‌الاسلام زاده آخرین کسی بودکه توسط محمدی‌گیلانی به حبس ابد محکوم شده بود.

خانم آریان‌پور در مورد برخوردش با دختر و همسر محمدی‌گیلانی در منزل مسکونی‌شان می‌گوید:‌

«سلام بلندى کردم و گوشه‌اى روى قالى نشستم. کسى به من توجه نکرد. زن جوان به زن میان‌سالى که تازه به هوش آمده بود، نزدیک شد و در حالى که قاشقى شربت به دهانش مى‌ریخت، گفت:

ـ «مادر، این خانم شیخ الاسلام زاده است، شوهرش را ماه پیش محاکمه کردند و حبس ابد گرفت. به دعوت آقاجانم به این جا آمده.»

زن بیمار نیم‌خیز شد و نگاه غریبى به من انداخت که نتوانستم تحمل بکنم و سرم را پایین انداختم. دختر جوان پیش من برگشت وبا صداى غمزده‌اى گفت:

ـ «آقا داداشم چند روز قبل در تصادف اتومبیل شهید شد. ما الآن از سر خاکش برگشتیم».

گفتم: «خیلى متأسفم. اگر قبلا مى‌دانستم، امروز مزاحم نمى‌شدم».

آهى کشید و گفت: «آقا جانم هنوز سر خاک است و دیرتر مى‌آید.»

مادرش، آن زن داغدیده مسکین، نگاه غریب دیگرى حواله من کرد و گریه‌کنان گفت: «نوشدارو پس از مرگ سهراب رسید!

وقتى که پسرم، جگرگوشه‌ام چانه انداخت، تازه برایش دکتر آوردند!»

بعد از گفتن این حرف، داغش تازه شد و به جان خودش افتاد و به سر و رویش چنگ زد. اطرافیان جلویش را گرفتند و زبان به اندرز گشودند.

ـ «با این کارها که پسرت زنده نمى‌شود. شاید قسمت‌اش این بود که ناکام از دنیا برود. با قسمت که نمى‌شود جنگید!»
مادر داغدیده فریاد زد: «نه، قسمت پسرم نبود که ناکام بمیرد. چشمش زدند! نفرین‌اش کردند!» [7]

تبدیل محمدی‌گیلانی به یک خون‌آشام و قصاب بی‌‌رحم به راستی تأمل‌برانگیز و آموزنده است.

دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده توسط محمدی‌گیلانی از مرگ نجات یافته بود،[8] اما هراس از عقوبت کار و آه و نفرینی که پشت سر او و خانواده‌اش بود وی را دچار تردید می‌کند. او به همین دلیل می‌کوشد منزل مصادره‌ شده‌ی شیخ‌الاسلام زاده را به همسرش پس دهد.

محمدی‌گیلانی به همسر دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده می‌گوید:‌

«برای مراسم هفت پسر ارشدم که غفلتاً وفات یافته، مراسمی در قبرستان داشتیم و معطل شدم… پس از وقوع حادثه اتومبیل، همسر شما را از اوین به بالین فرزندم آوردیم ولی متاسفانه کار از کار گذشته بود … آخرین حکمی که قبل از شروع ماه مقدس رمضان صادر کردم، مربوط به دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده بود. خانواده‌ام معتقد است که محتملاً نفرین او دامنگیر ما شده و جانب ما طلب بخشش واجب است!» [9]

محمدی‌گیلانی آن موقع در آدمکشی تازه‌کار بود و به اندازه‌ی کافی قسی‌القلب نشده بود. وی بعدها آنقدر سنگدل و بیرحم شد که نه تنها دو پسر دیگرش محمد‌مهدی و کاظم در جدال با پاسداران به کام مرگ رفتند بلکه خواهرزادگانش نیز به بند و زندان و افتادند و مصیبت‌ها کشیدند و او خم به ابرو نیاورد. معلوم نشد بر سر همسر محمدی‌گیلانی که در از دست دادن اولین پسرش این‌گونه مویه می‌کرد بعد از تحمل آن همه مصیبت چه آمد و چگونه با دیوی همچون محمدی‌گیلانی سر کرد.

رسانه‌های نظام اسلامی در مورد آزادی شیخ‌الاسلام‌زاده از زندان نیز داستانسرایی می‌کنند و می‌نویسند، محمدی گیلانی تصادف سختی می‌کند. راننده او را به یکی از بیمارستان‌های تهران می‌فرستند و وی را با استخوان‌های شکسته و تنی خون‌آلود به زندان اوین می‌برند تا زیر تیغ شیخ‌الاسلام‌زاده رود. محمدی‌گیلانی پس از مداوا، در دیداری خصوصی شرح حوادث رخ داده در بیمارستان را به اطلاع خمینی می‌رساند و در نتیجه شیخ‌الاسلام آزاد می‌شود.[10]

شیخ‌الاسلام زاده‌ در دهه‌ی ۶۰ خدمات بسیار زیادی به بازجویان و شکنجه‌گران کرد. او با تولید آمپول ضد‌سیانور که در تمامی گشت‌های اوین و کمیته‌ها وجود داشت بسیاری را از مرگ نجات داد و به تیغ شکنجه‌گران سپرد تا ذره ذره جانشان گرفته شود. او  در این دوران مورد اعتماد ویژه‌ی لاجوردی بود. برخلاف دکتر شمس‌الدین مفیدی وزیر علوم مستعفی دولت نظامی ازهاری که یار و غم‌خوار زندانیان سیاسی بود و مورد علاقه‌ و احترام ویژه‌ی آنان قرار داشت شیخ‌الاسلام زاده مورد خشم و نفرت غالب زندانیان بود. این خشم و کینه آنقدر بارز بود که لاجوردی در ابتدای سال ۱۳۶۱ در حسینیه‌ی اوین به طعنه و تمسخر گفت: ما او را آزاد خواهیم کرد و چنانچه قادر بودید او را در بیرون از زندان ترور کنید.

شیخ‌الا منجر به مرگ‏‎ ‎‏شده باشد، هیچ دادگاهی حق ندارد حکم اعدام صادر کند و نباید اشخاص در غیر از دو‏‎ ‎‏مورد مذکور اعدام شوند. تخلف از این امر جرم است و موجب ثبوت قصاص.‏» [11]

محم

او با ساده‌ترین معیارهای حقوقی که تشخیص هویت زندانی است بیگانه بود.

اعدام و مجازات کودکان

محمدی‌گیلانی در اولین مصاحبه‌ی مطبوعاتی خود پس از ۳۰ خرداد ۶۰ درحالی که همراه با لاجوردی حاضر شده بود در پاسخ به خبرنگاران گفت: «به هیچ وجه غیر مکلفی اعدام نشده و سن و سال اعدام شدگان حول ۱۸ سال بوده است. » [16]

منظور او از «غیرمکلف» سن ۹ سال قمری برای دختران و ۱۵ سال قمری برای پسران است.

با همین معیار بود که او رأی به اعدام فاطمه مصباح داد که هنگام مرگ تنها ۱۳ سال داشت چرا که حاضر نبود پدر و مادرش را که در ارتباط با مجاهدین فعال بودند محکوم کند. خواهر وی عزت نیز هنگامی که اعدام شد ۱۵ ساله بود. محمدی‌‌گیلانی و حکام شرعی که زیر نظر او کار می‌کردند همه‌ی اعضای خانواده‌ی مصباح را که پدر و مادرشان در درگیری مسلحانه‌ کشته شدند به اعدام محکوم کردند. نیلوفر تشید نیز در حالی که ۱۵ بهار را به چشم دیده بود مقابل جوخه‌ی اعدام قرار گرفت.

آن‌ها نسبت داده شد مانند اتهام شرکت بنی‌صدر و انتظاریون و تکمیل همایون در جلسه‌ی تصمیم‌گیری برای انفجار حزب جمهوری اسلامی است و مشارکت اصغر لقایی و حسن قائمی با آن‌ها. دو نفری که متهم بودند خانه‌شان را در اختیار طراحان بمب‌گذاری هفت‌تیر (بنی‌صدر، انتظاریون و تکمیل همایون) گذاشته‌اند اعدام شدند و خود طراحان بمبگذاری آزاد شدند.

گیلانی و لاجوردی به همین سادگی که حکم اعدام دو بیگناه یعنی «اصغر لقایی و حسن قائمی» را صادر و اجرا کردند، می‌خواستند برای اعضای مجاهدین انقلاب اسلامی و اطلاعات نخست‌وزیری به اتهام مشارکت در انفجار نخست‌وزیری پاپوش درست کرده و اعدام‌شان کنند.

این‌ها تنها نیستند ربانی‌املشی دادستان کل کشور نیز بدون رعایت ابتدایی‌ترین اصول حقوقی، بیگناهان را متهم کرده و در پاسخ به سؤال خبرنگاران که می‌‌پرسند:

«دادستانی انقلاب اعلام کرده است که چند تن از کسانی را که در واقعه هفتم تیر دست داشته‌اند اعدام کرده است ضمناً تکمیل همایون، انتظاریون و بنی‌صدر هم جزء کسانی هستند که در این حادثه دلخراش دست داشته‌اند. در این مورد توضیح دهید»، می‌گوید:‌

«من درست اطلاع ندارم، ولی طبق اظهار آن‌ها با اطلاعاتی که از انتظاریون به دست آمده معلوم شده که این‌ها دست‌ داشته‌اند و ما از قبل می‌دانستیم که بین‌صدر آن چنان گرگ درنده‌ای است که از هیچ چیز باکی ندارد. برای من غیر منتظره نیست که بنی‌صدر در چنین فاجعه‌ بزرگی دست داشته باشد. » [24]

اعدام امیرانی «شاهکار» «عدالت‌خانه» اسلامی

علی‌اصغر امیرانی سردبیر و صاحب‌امتیاز مجله خواندنی‌ها در تاریخ ۲۲ اسفندماه ۱۳۵۷ بدون آن که جرمی مرتکب شده باشد دستگیر شد. تابستان سال ۱۳۵۸ آزادش کردند اما همه‌ی اموال او مصادره شد. پس از رهایی از زندان سراغ از اموال گرفت. به دادگاه انقلاب مراجعه کرد و گفت: «شما مرا آزاد کردید ولی تمام اموال مرا هم گرفته‌اید.» آدم پولداری بود. حکومت نیز از آن‌همه اموال تنها چهار صد متر زمین او در شمال را پس دادند. او گفت: «من با چهارصد متر زمین در شمال چه کنم. من اهل کشاورزی نیستم. من روزنامه‌نگارم.» او را دوباره در شهریور ۱۳۵۹ دستگیر و به هشت سال زندان محکوم کردند. او به حکم زندانش اعتراض کرد. در تجدید نظر! و دادگاه فرجام او را به اعدام محکوم کردند تا دیگر کسی هوس اعتراض به حکم به سرش نزند. در روز ۳۱ خردادماه ۱۳۶۰ با شلیک ۱۷ گلوله وی را اعدام کردند. او در یادداشتی که از خود به جا گذاشته می‌نویسد:‌

«امروز که بیست و دوم اسفند ۱۳۵۹ می‌باشد درست دو سال تمام از نخستین روز بازداشت شبیه به آدم‌ربائی اینجانب می‌گذرد. با آنکه انواع بازپرسی‌ها در پنج زندان مختلف مدتهاست به پایان رسیده و دو هفته تمام هم از پایان محاکمه و تسلیم کتبی آخرین دفاع می‌گذرد و چه بسا که حکم دادگاه هم

خانواده‌اش، برخورد محمدی‌گیلانی و اطرافیانش را این گونه شرح داده است. ‌

… »اورنگ عزیز در تاریخ ۱/۹/ ۵۹ [٢٩ مارس ١٩٨٠] مرا به دادگاه بردند، رئیس دادگاه به نام آیت‌الله محمدی‌گیلانی به اتفاق نماینده دادستان و میرفندرسکی قاضی محکمه و آیت‌الله نیری و پاسدار. حسابی مرا زدند و بعد کیف و قرآن مرا گرفتند و دستور دادند که ۷۵ ضربه شلاق هم مرا زدند و پاسداران برای زدن من از یکدیگر سبقت می‌گرفتند….» [34]

مهدی بخارایی یکی از اعضای سابق سازمان مجاهدین پس از انجام یک مصاحبه تلویزیونی که در آذرماه ۱۳۶۰ پخش شد به خاطر عدم رضایت محمدی‌گیلانی توسط وی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و سپس در دیماه همان سال به حکم محمدی‌گیلانی اعدام شد چرا که لاجوردی از زمان شاه با او در زندان درگیری داشت؛ وگرنه بخارایی در هنگام دستگیری هیچ ارتباطی تشکیلاتی با مجاهدین نداشت. یکی از دوستانم به «اصغر –ب » که با مهدی بخارایی هم سلول بود برایم تعریف کرد پاهای او آش و لاش بود و کف پایش به قد یک بندانگشت سوراخ بود.

سال ۱۳۶۲ همه‌ دارایی‌های عبدالرحیم جعفری مالک انتشارات امیرکبیر با امضای یک صلح‌نامه در دادگاهی به ریاست محمدی گیلانی، به سازمان تبلیغات اسلامی واگذار شد. عبدالرحیم جعفری در جلد سوم از خاطرات خود، «در جستجوی صبح»، که در ایران اجازه انتشار نیافت، درباره‌ دادگاهی که برگزار شد و چگونی امضای این «صلح‌نامه» نوشته است:

«جنتی و محمدی‌گیلانی وارد اتاق شدند و گیلانی با لگد بر سر و صورتم می‌زد تا انتشارات امیركبیر را به تشكیلات جنتی هدیه كنم و من به‌خاطر حفظ جانم چنین كردم!» [35]

بسیاری از سرمایه‌هایی که «ستاد اجرایی فرمان امام» و امپراطوری مالی خامنه‌ای را تشکیل داد با احکامی این چنینی توسط محمدی‌گیلانی و حسینعلی نیری و ابراهیم رئیسی مصادره شد و در تیول ولایت فقیه قرار گرفت.

زندانی کردن کودکان بیگناهی که پدر و مادرشان کشته شده بودند

اگر چه موسوی  اردبیلی در سیاه‌ترین روزهای دهه‌ی ۶۰ در گفتگوهای مطبوعاتی به صراحت منکر شکنجه و آزار و اذیت زندانیان در اوین شده و تأکید می‌کرد در ملاقات‌های سرزده‌ی خود از بهداری اوین و دیگر بخش‌های آن متوجه دروغ‌ بودن تبلیغات شده است اما پس از برکناری از ریاست شورای عالی نم تا بیایید و از جای خود تکان نمی‏‌خورم.

وقتی یخ داستان صدور احکام اعدام فرزندان محمدی‌گیلانی توسط خودش نگرفت، دوباره مفتح داماد وی به صحنه آمد و این‌بار خبر از مصادره‌ی اموال فرزندان به حکم پدر داد:‌

«بعد از سال‌ها زمانی که فرزندان ایشان گرایش‌های خاصی به گروهک‌ منافقین پیدا می‌کنند و به لحاظ شرعی حکم کسانی که منافق بودند، علیه نظام اسلامی اقدام و با منافقین همکاری می‌کردند این بود که اموال‌شان مصادره و محکوم به اعدام می‌شدند، آیت‌الله گیلانی منزلی را که برای فرزندانش خریده بود به دلیل اینکه در مالکیت فرزندانش بود و اموال آن‌ها مشمول مصادره می‌شد به نفع بنیاد شهید مصادره شد و در اختیار بنیاد شهید قرار گرفت.» [55]

پس از آن رسانه‌های رژیم بصورت یکپارچه مدعی شدند که محمدی‌گیلانی رأی به مصادره‌ی خانه‌‌ی خودش داده است و روی آن معرکه گرفتند و عدالت او را ستودند.

موضوع خرید خانه توسط گیلانی برای فرزندانش راز سر به مهری نبود. فرزندان او در نامه‌ای که انتشار عمومی یافته بود، خبر از دو خانه‌ی ۷۰۰ هزار تومانی داده بودند. برخلاف ادعای مفتح، او این خانه‌ها را برای فرزندانش خریده بود که دست از مبارزه و مجاهدین بکشند و به دنبال زندگی عادی بروند و از خوان نعمت نظام اسلامی برخوردار شوند. در واقع این خانه‌ها رشوه‌ای بود که او به فرزندانش داده بود.

بعد از خرید خانه، آن‌ها به مجاهدین گرایش پیدا نکردند. علاوه بر خانه، گیلانی برای آن‌ها دو اتوموبیل هم خریده بود که داماد محمدی‌گیلانی حرفی از آن نمی‌زند. از آن‌جایی که کاظم مدتی مسئول من بود از آن اطلاع دارم. محمدی‌گیلانی پس از مدتی سراغ ماشین‌ را کاظم می‌گیرد و او در پاسخ می‌گوید مگر آن را برای من نخریدی؟ من هم آن را به سازمان هدیه دادم.

محمدی‌‌گیلانی نمی‌توانست حکم به مصادره‌ی اموالی که رسماً به نام فرزندانش بود ندهد؛ بماند که به لحاظ حقوقی امکان ادعا روی آن‌ها را نیز نداشت. کاظم و مهدی دارای فرزند هم نبودند که به آن‌ها به ارث برسد. محمدی‌گیلانی روغن‌چراغ ریخته را نذر امام‌زاده می‌کرد. چنانچه او چنین حکمی را صادر نمی‌کرد نه می‌توانست ادعای مالکیتی روی آن دو خانه داشته باشد و نه می‌توانست استفاده‌ای از آن‌ها بکند. اما در ازای صدور چنین حکمی از امکانات ویژه‌ای در نظام برخوردار شد. رفسنجانی در خاطراتش از سال ۱۳۶۴ (امید و دلواپسی) می‌گوید:‌  «آقای محمدی گیلانی به دفترم آمد و پیام امام را درباره برنامه مجلس خبرگان آورد و برای مسکن خودش استمداد نمود.»

در دروغگویی مفتح همین بس که می‌گوید:‌

«این استاد بزرگوار بسیار در خانه با اعضای خانواده و با فرزندانش مهربان بود و یک خانواده گرم و پرمحبتی داشت.»[56]

فکر نمی‌کنم لازم باشد در مورد «مهربانی» او با فرزندانش و «گرمای» آن توضیح زیادی بدهم.

پس از مرگ محمدی‌گیلانی، جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌‌ی قم که در چند دهه‌ی گذشته محصولی جز دروغ و فریب و نیرنگ و مشارکت در قتل و شکنجه و فساد نداشته، طی اطلاعیه‌ای تأکید کرد:

«آیت‌الله محمدی گیلانی پس از انقلاب نیز در سنگر قضا، عضویت در شورای نگهبان، مجلس خبرگان رهبری و دیگر نهادهای نظام به تکلیف انقلابی خود عمل کرد و حتی در این راه با صدور احکام درباره افراد نزدیک خود نیز در اجرای احکام الهی و شرعی دریغ نکرد.» [57]

اطلاعیه فرزندان محمدی گیلانی علیه پدر

 

برای درک تاریخ  وارونه‌گویی نظام اسلامی در مورد دهه‌ی ۶۰، بررسی رابطه‌ی محمدی‌گیلانی و فرزندانش به قدر کافی روشنگر است.

برخلاف ادعاهای مطرح شده، این فرزندان محمدی‌گیلانی بودند که به خاطر جنایات وی برعلیه‌اش موضع‌گیری کرده و ضمن طرد وی رابطه‌‌ی فرزندی خود را با وی قطع کردند. متأسفانه در طول سال‌های گذشته مسعود رجوی و فرقه‌‌ای که او رهبری می‌کرد از بازنشر نامه‌ی کاظم و مهدی محمدی‌گیلانی علیه پدرشان خودداری کرده‌ و دست رژیم را برای بسط جعلیات‌‌اش باز گذاشته‌اند!

در این نامه که در بحبوحه‌ی کشتار تابستان ۱۳۶۰ انتشار یافت و من شخصاً همان‌موقع در نشر آن به سهم خودم کوشا بودم، از جمله آمده است:‌

«آقای گیلانی، مصاحبه رادیو  و تلویزیونی شما را در رابطه با اعدام‌های ناجوانمردانه،‌ ضد‌انسانی و ضد‌اسلامی برادران و خواهران مجاهدمان شنیدم شما در حالی که امیر‌المؤمنین خود را تالی عصمت! می‌خواندی برای عوامفریبی و سرپوش گذاشتن روی جنایاتی که تاریخ کمتر به یاد دارد از هیچ دروغ و تهمت و افترایی نسبت به بهترین فرزندان اسلام و خلق فروگزار نکردی. شما مادر رضایی‌های شهید را عایشه خواندی و گفتی که مهدور‌الدم است. گفتی که زخمی‌ها و نیم‌کشته‌های مجاهدین حتی اگر هیچ سلاحی هم نداشته باشند و صرفاً مخالف حکومت باشند بایستی تمام کش شوند. شما با فرزندان علی چنان کردی که شمر با آن همه قساوت با آن‌ها نکرده بود. آخر شما آقای گیلانی به خواهر ۱۳ ساله معصوم ما هم رحم نکردی و از آن هم فراتر رفتی و برای پاک کردن گناهان‌شان عوامفریبانه، برای این همه کشتار توجیه شرعی اسلامی! تراشیدی و بر خدا دروغ بستی …  برای ما مشاهده‌ی این صحنه‌ها و مصاحبه‌های تلویزیونی چندش‌آور و سنگین بود، چندش‌آور به این دلیل که این حرف‌ها را همان کسی می‌زد که پیش از این بر پاکی و صداقت مجاهدین تأکید داشت و می‌گفت این‌ها پاکترین و صادق‌ترین جوان‌ها هستند.

…. چه شد که به خون‌مان تا مرفق دست آلودی و از آن هم فراتر رفتی و در آن مصاحبه‌ی تلویزیونی فرمایشی‌تان همین جوانانی را که بارها بر پاکی و صداقت آن‌ها تآکید کرده بودی، مهدور‌الدم خواندی و گفتی زخمی نیم‌کشته‌ی آن‌ها هم بایستی تمام‌کش شود.

اگر یادتان باشد در آن روزها که مجاهدین ستاد علنی داشتند و مرتجعین با تمام قوا و با کمک ایادی مسلح و غیر مسلح‌شان از هیچ آزار و اذیتی فروگذار نمی‌کردند، در آن روزها ما به شما می‌گفتیم که پدر ما روی پیشانی‌تان می‌خوانیم که روزی دست‌تان به خون ما آلوده شود. شما برآشفته ‌شدید که این چه حرف‌هایی‌ست می‌زنید از مطرح‌شدنش ابا داشتید. اما دیدی که چگونه با گذشت زمان حقانیت و صحت گفتار ما ثابت شد؟ آری امروز همان روز است امروز پنجه‌های شما و امامت که به زعم شما تالی عصمت! است در خون پاکترین جوانان و نوجوانان مسلمان و انقلابی میهن فرورفته است. پاسداران‌تان در مقابل خلقی که به نشانه‌ی اعتراض به عملکردهای ارتجاعی و وطن بربادده و به نشانه‌ی اعتراض به دیکتاتوری و استبداد زیر پرده دین به تظاهرات مسالمت‌آمیز متوسل شده بود نیز زانو زده و آن‌ها را به  خاک و خون می‌کشند. اسرا و زخمی‌هایشان را حتی بدون نام و نشان و در دادگاهی که نه وکیل داشتند و نه فرصت دفاع به دستور شما به جوخه اعدام سپرده شدند. …. » [58]

آن‌ها که به ضعف و سستی محمدی‌گیلانی از یک طرف و حقه‌بازی و فریبکاری او از طرف دیگر ایمان داشتند، ضمن این که او را پدر خود ندانستند اعلام کردند در صورت صدور حکم اعدام از سوی وی خود را به دادستانی معرفی خواهند کرد:

«این جانبان کاظم و مهدی فرزندان شما محمد محمدی‌گیلانی حاکم ضد شرع بی‌دادگاه‌های ارتجاع حاکم اعلام می‌کنیم که به مصداق رهنمودهای قرآنی : … ولا تتخذوا آبائکم و اخوانکم اولیاء ان استحبوا الکفر علی‌ الایمان… اگر پدران و برادران‌تان کفر را بر ایمان برگزیدند آن‌‌ها را اولیا و دوست خود نگیرید… پس از این که دست‌های شما به خون پاک برادران و خواهران مجاهدمان آلوده شد دیگر هیچ رابطه‌‌ای با هم نداریم و در واقع رابطه‌ی تنی پدر – فرزندی را با شما در روزهای پس از ۳۰  خرداد تمام شده تلقی می‌کنیم و همان گونه که در این روز خون پاک این شهدا حیاتی دیگر به ما داد این روز بزرگ را تاریخ تولد‌مان می‌دانیم و اصل و نسب‌مان نیز از این به بعد به مجاهدین بر می‌گردد. و کلام آخر این که آقای گیلانی، شما در شرایطی برادران و خواهران ما را به جوخه‌های اعدام سپردید که از هویت آن‌ها اطلاعی نداشتید و نه تنها از داشتن وکیل محروم بودند بلکه فرصت دفاع از خودشان را نیز به آن‌ها ندادید و در دادگاه! ‌یکی دو دقیقه‌ای به اعدام محکوم‌شان کردید. شما دلایل اعدام آن‌ها را مکلف بودن، داشتن اعتقادات مجاهدین و بیعت نکردن با امام تالی عصمت! و خروج علیه او بیان داشتید و این‌ها همه را به اسلام نسبت دادید. از طرفی شما خود بهتر می‌دانید که ما «کاظم و مهدی» نیز اعتقادات مجاهدین را داریم، مکلف هستیم و هم چنین با رژیم خمینی بیعت نکرده و برعلیه او خروج کرده‌ایم ملاحظه می‌کنید که واجد تمام آن شرایط هستیم.

اینک ما (کاظم و مهدی) در همین جا اعلام می‌‌کنیم که آماده‌ایم تا در بی‌دادگاه‌های شما با خون‌مان بر محکومیت تاریخی شما و اسلام معاویه‌ای و همچنین بر حقانیت مجاهدین خلق و اسلام اصیل شهادت دهیم همچنان‌که آن‌ها شهادت دادند. به شرط این که در این بی‌دادگاه‌ قاضی شرع خود شما باشید و  اعلام کنید:‌ ما (کاظم و مهدی) به دلیل مکلف بودن، داشتن اعتقادات مجاهدین و بیعت نکردن با رژیم خمینی و خروج بر علیه او به اعدام محکوم شده‌ایم. مطمئن باشید که پس از اعلام این حکم از سوی شما برای ادای شهادت حاضر می‌شویم. » [59]

محمدی‌گیلانی برخلاف فرزندانش، هیچ‌گاه از آن‌ها تبری نجست و حتی حاضر نشد علیه فرزندانش صحبت کند چه برسد حکمی علیه آنان صادر کند.

مساعدت به اعضای زندانی خانواده

محمدی‌گیلانی برخلاف لاجوردی، پارتی‌باز بود و به توصیه‌ها عمل می‌کرد. چنانچه در دادگاه متوجه می‌شد که متهم نسبتی با یکی از آشنایان و یا افراد مورد احترام وی دارد در حکم او تخفیف می‌داد. اما این توضیح نافی این نیست که او به غایت بی‌چشم‌و رو بود و به وقت‌اش پا روی همه‌ی دوستی‌‌ها و خوبی می‌گذاشت.

آیت‌الله سید مدی گیلانی هر از چندی خواهرزاده‌اش ناصر باقری را که در سال ۵۹ دستگیر شده بود و با ما در سالن ۱ «آموزشگاه» اوین هم بند بود نزد خود فرا می‌خواند و ضمن نصیحت به

Published in: on 17 مارس 2018 at 7:45 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Howard Zinn – The American Dream

Published in: on 17 مارس 2018 at 7:43 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

red

Published in: on 17 مارس 2018 at 7:41 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تجمعات و اعتراضات امروز

 تجمعات و اعتراضات امروز


اعتراض دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی به بازداشت و احکام سنگین فعالان دانشجویی

تشییع نمادین پیکر جنبش دانشجویی بر دوش از سوی دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی در اعتراض به بازداشت های اخیر فعالین دانشجویی

چغندرکاران نقده، در اعتراض به عدم پرداخت مطالباتشان، برای چندمین روز مقابل کارخانه قند این شهر دست به اعتراض زدند

:جای معلم زندان نیست»، محمد حبیبی را آزاد کنید.
تعدادی از معلمان در شهرهای مختلف خواستار آزادی محمد حبیبی همکار بازداشتی خود شده‌اند

سه‌شنبه۲۲اسفندماه۹۶ مالکان خانه‌ در طرح ۵۵متری در اعتراض به بی‌عملی کارگزاران در اجرای این طرح که ۱۵سال از آن می‌گذرد؛ مقابل استانداری اراک تجمع کرده خواستار لغو این طرح شدند.

Published in: on 13 مارس 2018 at 6:11 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه