بیانیه ي كنشگران سياسي و مدني پيرامون وضعيت زندانیان سياسي اعتصابي

بیانیه ي كنشگران سياسي و مدني پيرامون وضعيت زندانیان سياسي اعتصابي

گفتگوي راديو ندا با دكتر محمد ملكي پيرامون بيانيه بيش از صد تن از كنشگران سياسي و مدني، خانواده ها و زندانيان سياسي به نهادهاي بين المللي حقوق بشر در خصوص وضعيت و شرايط وخيم زندانيان سياسي كه اعتصاب غذا كرده اند.

Published in: on 28 ژوئن 2016 at 1:48 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

600 میلیونی در سایپا با مدیریت بذرپاش

600 میلیونی در سایپا با مدیریت بذرپاش

  نگاهی به صورت‌های مالی شرکت خودروسازی سایپا نشان می‌دهد که طی سال‌های 87 و 88 مهرداد بذرپاش (صاحب امتیاز فعلی روزنامه وطن امروز) به عنوان مدیرعامل به همراه 4 عضو دیگر هیأت مدیره مبلغ 600 میلیون تومان پاداش دریافت کرده‌اند که با احتساب نرخ تورم به مقدار کنونی معادل یک میلیارد و 600 میلیون تومان برآورد می‌شود.

صورت مالی سایپا نشان می‌دهد که در سال 87 اعضای هیأت مدیره مبلغ 300 میلیون تومان و در سال 88 هم به همین منوال مبلغ 300 میلیون تومان دیگر برای خود پاداش در نظر گرفته اند!

انتصاب بذرپاش به‌عنوان مدیر عامل سایپا در حالی انجام شد که وی در آن زمان 28 سال سن داشت و  سابقه مدیریت در مجموعه‌های صنعتی را نداشت و با نظر محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهوری وقت در این سمت منصوب شد.

ناگفته نماند که مهرداد بذرپاش از سال 84 و پس از پیروزی محمود احمدی‌نژاد در انتخابات و در حالی که 26 سال بیشتر سن نداشت، به‌ نمایندگی از شرکت سرمایه‌گذاری تأمین ‌اجتماعی عضو هیأت مدیره گروه خودروسازی سایپا شده بود

Published in: on 28 ژوئن 2016 at 1:41 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

وجود ۲۰هزار معتاد پرخطر در تهران

وجود ۲۰هزار معتاد پرخطر در تهران

حداقل یک میلیون و ۵۰۰ هزار معتاد در کشور داریم

فرمانده ناجا در ادامه با اشاره به معضل اعتیاد، بیان کرد: وجود حداقل یک میلیون و ۵۰۰ هزار معتاد در کشور تاثیرات منفی به همراه دارد.

۵۰ درصد سرقت های خرد از سوی معتادان انجام می‌شود، تاکید کرد: بیش از ۵۰ درصد زندانیان با این بلای خانمانسوز به نوعی در ارتباط هستند.

 تاثیرات مخرب موادمخدر صنعتی، روانگردان ها و ارتباط آن با برخی از حوادث نظیر قتل، نزاع و درگیری اشاره کرد و گفت: موادمخدر، ریشه بسیاری از جرایم است به گونه ای که استعمال مواد افیونی به ویژه روانگردان و مخدر های صنعتی موجب شده تا فرد در شرایط طبیعی نبوده و مرتکب جرم شود.

 در سال بیش از ۵۰۰ تن مواد مخدر در کشور کشف می‌شود، افزود: لازم است در حوزه کشفیات اقدامات مقابله ای و پیشگیرانه برنامه ریزی شود.

توزیع‌کنندگان خرد مواد مخدر، معضلی مهم هستند

۲۰ هزار معتاد پرخطر در تهران وجود دارد، اما امکانات برای بازتوانی و نگهداریشان کافی نیست.

 توزیع کنندگان خرد مواد مخدر به عنوان معضلی  روزانه تعداد زیادی توزیع کننده مواد در سطح کشور دستگیر می‌شوند در حالی که ظرفیت زندان های محدود است.

 در تهران ۲۰ هزار معتاد پرخطر وجود دارد

وی جمع آوری زنان معتاد متجاهر را یکی از اقدامات خوب پلیس عنوان کرد و گفت: تعداد این افراد خیلی کم است اما به این معنای آن نیست که وجود ندارد.

وجود بیش از ۱۰ میلیون حاشیه‌نشین در کشور

 بیش از ۱۰ میلیون حاشیه نشین در کشور وجود دارد که البته مناطق توسعه نیافته نیز جزء آن به شمار می‌آید.

 

Published in: on 28 ژوئن 2016 at 1:24 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یک سند از نوشته های درونی سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۵۳

یک سند از نوشته های درونی سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۵۳

تحلیلی از بهرام آرام
Thu 3 04 2014

بهروز جليليان


نوشته زیر همان گونه که از عنوانش بر می آید، تحلیلی از رفیق فرمانده عملیات، بهرام آرام است. این عملیات در 27 مرداد 1353، صورت گرفت و احتمالا این تحلیل در اواخر شهریور ماه همان سال نوشته شده است. مقدمه سازمانی آن به قلم رفیق محمد تقی شهرام است. در اینجا ما با انتشار دوباره آن، درس هایی که از این رفقای رزمنده و در کوران مبارزه مسلحانه در اوج اختناق رژیم پهلوی در اختیار ما می گذارند، مطلع خواهیم شد که حتی رفقایی همچون بهرام آرام که از اعضای مرکزیت و فرمانده نظامی همه عملیات های سازمان مجاهدین خلق در پیش از انقلاب بوده است نیز از اعتراف به اشتباه و انتقاد به خود مبرا نیست. باشد که مبارزین سیاسی در زمان کنونی نیز، درس های ارزنده ای از این روابط و مناسبات ارزشمند بدست بیاورند.

به قول رفیق ناصر پایدار؛ «این سند البته ضمیمه هائی هم داشته است. بچه هائی از تیم های عملیات که دستگیر نشده بودند یا حداقل تا مدتی بعد از وقوع حوادث آن شبانه روز هنوز به دام ساواک نیافتاده بودند، هر کدام نظرات، حرف ها و تحلیل های خود را تنظیم کرده بودند. برخی از این نوشته ها، پیش از تحلیل بهرام در جمع ها مورد گفتگو قرار گرفت. با همه این ها نبود آن گزارشات هیچ مشکلی نیست. آنچه در این رابطه ارزش دارد، نگاه انتقادی مسؤلانه افراد به خودشان و به پراتیک جاری دستور کار خود و همراهان است. نگاه انتقادی که صد البته خود از دنیای آلایش های خلقی دور از شناخت شفاف کمونیستی مسائل مبارزه طبقاتی مالامال است اما به هر حال صداقت در آن موج می زند.»

لازم به یادآوری است که آقای لطف الله میثمی نیز در سایت چشم انداز ایران، این تحلیل را با میان نویس هایی از نظرات خود منتشر کرده است. ما در این جا صرفا اصل سند را منتشر می کنیم. پاینویس ها نیز متعلق به متن اصلی است. اطلاعاتی که در کروشه [ ] آمده، بعد ها به دست ما رسیده است. مطالب درون کروشه جهت اطلاع خوانندگان و از ماست و به متن اصلی تعلق ندارد.

بهروز جلیلیان
Behrouzan@gmail.com

تحلیل مختصری از انفجار خانه پایگاهی خیابان شیخ هادی
و انفجار بمب در دست رفیق محمد ابراهیم جوهری

مقدمه سازمان

تحلیل واقعه انفجار خانه پایگاهی خیابان شیخ هادی و انفجار بمب در دست رفیق محمد ابراهیم جوهری، یكبار دیگر این واقعیت سخت را در مقابل ما قرار می ‌دهد كه اشتباهات و شكست‌ های ما بخصوص در چنین مدارهایی از آگاهی و تجربه بسیار بیش از آن‌ كه جنبه معرفتی داشته باشند جنبه طبقاتی و ایدئولوژیك دارند. ما برآنیم كه این بار از چنین دیدگاهی و با به میان كشیدن تمام انگیزه‌ های درونی و عوامل عینی و مادی كه مجموعاً چنین حادثه ‌ای را آفریدند، جنبه‌ها و شیوه‌های نوینی از بررسی شكست‌ ها و پیروزی‌ های نظامی سازمان را ارائه دهیم. طرح شكست‌ ها یا پیروزی‌ های نظامی از زاویه نقطه ‌نظرهای ایدئولوژیك و طبقاتی در این دوره از دوران رشد سازمان كه ما درست در كشاكش و اوج مبارزه ایدئولوژیك درون تشكیلاتی به سر می‌ بریم، در عین حالی ‌كه اقدام جدیدی به ‌شمار می‌ رود امری كاملاً طبیعی است. بی ‌شك مبارزه‌‌ای كه در این مرحله برای تصفیه و احیای محتوای ایدئولوژیك سازمان آغاز كرده‌ایم، چنین برخوردی با مسئله عمل نظامی را كه خود در این مرحله تابعی از هدف‌ های درون تشكیلاتی باید باشد، ایجاب می ‌كند.

شاید اگر ما پیش از این نیز شكست‌ ها و پیروزی‌های نظامیان را از این دیدگاه مورد ارزیابی قرار می ‌دادیم اكنون حتی از انسجام و دیسیپلین نظامی بسیار مستحكم‌ تری برخوردار بودیم و شاید هیچ‌ گاه چنین حادثه ‌ای با این عواقب بسیار دریغ ‌انگیز سیاسی، تشكیلاتی و نظامی گریبانگیر سازمان نمی‌شد.[1] در این زمان كه خون سه‌‌ تن از رفقای ارزنده ما در این جریان و در اثر این اشتباهات ریخته شده و در دست دشمن خونخوار خلق گرفتار آمده‌اند، امیدواریم كه این نقطه آغازی باشد برای برخورد جدی‌ تر و مبارزه پیگیر و خستگی ‌ناپذیرتر با ضعف‌ های اصولی كه این جریان آشكارا در برابرمان قرار می‌ دهد. این ضعف‌ ها مسلماً نمی ‌توانند در یك نقطه و یا در یك فرد متجلی و آن‌ گاه در همان نقطه و یا همان فرد مرتفع گردند. این سخن بدان معنا نیست كه ما ضعف‌ ها و اشتباهات رفیق فرمانده این جمع را منكر شویم و یا آن را كوچك جلوه دهیم. این رفیق [شهید بهرام آرام] بی‌شك دارای اشتباهات جدی ‌ای بوده است، بلكه از نظر ما این سخن در واقع دارای دو معنای متفاوت و در عین حال متقابلاً وابسته به هم است.

معنای اول آن همان ضعف‌ های فردی این رفیق بوده كه به ‌عنوان فرمانده گروهی كه مرتكب اشتبا‌هات جبران‌ ناپذیری شده می ‌تواند مورد انتقاد شدید و حتی تنبیه سازمانی قرار گیرد. اما معنای دوم كه از نظر ما مهم‌ تر بوده و شاید علل زیربنایی ‌تری را در اشتبا‌هات سازمانی مشخص می ‌كند همان ضعف ‌ها، نارسایی‌ ها و انحرافاتی است كه در بطن نظرات، تفكرات و شیوه‌ های عمل سازمان و طبیعتاً تك ‌تك افراد آن وجود دارد. از این دیدگاه ضعف‌ ها و اشتبا‌هات رفیق فرمانده به ‌هیچ ‌وجه از ضعف‌ ها و اشتبا‌هات سازمان جدا نیست و به همین دلیل هركدام از ما و بخصوص مهم ‌ترین عناصر مسئول سازمانی بالقوه در معرض ارتكاب اشتبا‌هاتی حتی عظیم ‌تر از این می ‌باشیم و می ‌توانستیم و می ‌توانیم آفریننده حوادثی فاجعه ‌آمیزتر از این باشیم و باز به همین دلیل است كه اكنون همه عناصر مسئول در سازمان موظف‌اند سهم خود را در به‌ وجود آوردن چنین فاجعه‌ ای با تمام وجود درك كنند و به خاطر داشته باشند كه بروز اشتبا‌هاتی از مقولات ایدئولوژیك و در یك گوشه سازمان و در وجود یك فرد عموماً بیانگر وجود اشتبا‌هات عظیم ‌تری در جریان عمومی سازمان می ‌تواند باشد.

اكنون رفیق فرمانده طی انتقادی كه از خود به عمل آورده تحلیل مختصری از جریان واقعه را از همین دیدگاه به دست داده است. از نظر ما این تحلیل و این انتقاد از خود بدین جهت كه دارای عناصر لازمی از برخورد صادقانه با مسئله است (البته تا آنجا كه به بررسی و تحلیل مسئله پرداخته می‌ شود) و بدین ‌جهت كه قسمتی از نتایج گرفته شده در آن مورد بحث جمعی قرار گرفته می ‌تواند پایه مناسبی را برای تحلیل همه‌ جانبه ‌‌تر قضیه فراهم سازد، لذا رفقا پس از خواندن این تحلیل اولاً بایستی سعی كنند مسئله را در مورد خود و سایر رفقایشان پیاده كرده و اثرات نظامی نقاط ضعف ایدئولوژیك خویش را در مبارزه مسلحانه خلق ما مورد ارزیابی قرار دهند. ثانیاً به كمك تجارب فردی ـ تشكیلاتی سعی در غنی ‌نمودن سیستمی نمایند كه توسط آن بتوان با كنترل جمعی و حاكمیت دیسیپلین نظامی مانع از تكرار حوادثی از این نوع شوند.

متن تحلیل رفیق [شهید بهرام آرام با نام مستعار سید و علی]

پیش از این‌ كه اقدام به نوشتن تحلیل زیر بنمایم لازم می‌ دانم یكی دو نكته را متذكر شوم:

نكته اول: در این جریان بیش از هر چیز سعی كرده‌ام به نقاط ضعف خودم بپردازم و نقش و اثرات آن را در مسائل مربوط به گروه و تكوین ضربه 27 مرداد نشان دهم و لذا به مسائل سایر رفقایی كه در این جریان دخالت فعال و یا جانبی داشته‌ اند یا اندك پرداخته شده و یا بحثی نشده، ولی پیشنهادم این است كه رفقایی كه در رابطه مشخصی با این جریان بوده‌اند (N ,M ,Y ,X) [ Y= مرتضی کاشانی با نام مستعار عبدالله، X = خلیل فقیه دزفولی با نام مستعار محمد تقی، N = حسین سیاه کلاه با نام مستعار عباس، M= ابراهیم داور با نام مستعار جلال] این مورد انتقادات مشخص‌ تری از خودشان و جمع‌ شان به عمل آورند تا بتوان نتیجه‌ گیری از این جریان را كامل‌ تر انجام داد.

نكته دوم: در خیلی از نقاط بحث كوشیده‌ام عوامل اصلی و فرعی را تواماً آورده و حتی‌الامكان جو حاكم بر خود و یا سایر رفقا و گروه را در آن شرایط مجسم كنم این امر نه از جهت ماست ‌مالی ‌كردن اصل قضیه و در نتیجه در رفتن از زیر مسئولیت ‌ها و عواقب مسئله است، بلكه به‌ طور عمده ناشی از این امر است كه خواسته‌ ام نشان دهم در صورتی كه ما از نظر درونی و ایدئولوژیك كاملاً ضعف‌ هایمان را نشناخته و با آنها به مبارزه فعال نپردازیم چگونه در شرایطی نقاط ضعف این امكان را می ‌یابند (و حتماً این شرایط برای هركس در هر موضعی روزی فراهم خواهد شد) كه ضربه خویش را بزنند و همین‌طور نشان دهم كه وجود عناصر مستحكم و مجهز به ایدئولوژی پرولتری تا چه اندازه می ‌تواند در تصحیح سازمان نقش داشته و جلوی ضربات و شكست ‌ها را در خیلی موارد، پیشاپیش سد نماید. (شما به‌ خوبی در تحلیل مشاهده خواهید كرد كه صرف‌ نظر از موضع رفقا در این واقعه و صرف‌ نظر از تجربه و آگاهی من كه طبعاً مسئولیت مرا در این جریان خطیرتر از همه قرار می ‌دهد چگونه نقاط‌ قوت هر یك از رفقا می‌توانست نقشی در كاهش ضربه داشته باشد.)

***

برای این ‌كه رفقا خودشان نیز این امكان را بیابند كه مستقلاً راجع به این تحلیل فكر و انتقاد نمایند، كوشش می‌شود كه ابتدا خلاصه‌ای از عین وقایع منعكس شود و سپس تحلیل ایدئولوژیك سازمانی آن را در انتها بیاورم.

خلاصه‌ای از عین وقایع

روز دوشنبه 21 مرداد طبق تصمیم ‌گیری سازمان و مطابق معمول كه همیشه قبل از روزهای حساس (نظیر 28 مرداد) از طرف سازمان به تمام رفقا در مورد حركت در شهر و قرارها هشدار داده می ‌شد به تمام اعضای مسئول هشدار داده شد كه در یكی دو شب نزدیك به 28 مرداد از حركات اضافی خودداری به عمل آورده و حتی تا حد امكان قرارهای روز 28 مرداد را یا لغو و یا به حداقل برسانند. من نیز در جریان این دستورات قرار گرفتم و طبعاً به دلایل تجارب سازمانی كه در این زمینه موجود بود، آن را پذیرفتم و به تمام رفقا نیز توصیه نمودم. ‌در عین حال روز سه ‌شنبه صبح (22 مرداد) از طرف من در خانه تیمی پیشنهاد شد كه رفقای تحت مسئولیت تیم، امكان یك رشته عملیات نمایشی را در میدان 28 مرداد بررسی نموده و هر چه زودتر مورد بحث قرار دهند.[2] رفقای تیمی در عین این كه آن را تأیید نمودند، در آن زمان برخورد فعالی با آن ننموده و قضیه تا ظهر فردا به صورت پیشنهادی كه از طرف من شده بود باقی ماند. رفیق لطف‌الله [ لطف الله میثمی با نام مستعار محمد] همان شب (سه‌ شنبه) به یكی از رفقا كه در عین حال از نظر تكنیكی قابل اتكا بود گفته بود كه ما برای چند روز آینده احتیاج به سه مدار كوچك (با ساعت زنانه و باطری سمعك) [باطری جیوه‌ای ساعت] داریم كه از حال بایستی به فكر باشی و چون رفیق لازم بوده كه دو سه روزی به مسافرت برود قرار می ‌گذارند روز شنبه صبح در یك كار سه ‌نفری (رفیق لطف‌الله، رفیق فوق‌الذكر و یكی دیگر از رفقا [شهدا مرتضی صمدیه لباف با نام مستعار حسین و مرتضی کاشانی با نام مستعار عبدالله]) سه مدار مورد لزوم را آماده كنند. ظهر چهارشنبه بحث راجع به طرح ‌ها از سر گرفته شد و من در مورد شناسایی و امكان كارگذاری در نقاط مختلف، پوشش ظاهری مواد، میزان مواد و زمان عمل و … توضیحاتی داده و تجاربی را كه در این مورد در اختیار سازمان بود تا‌ آنجا كه ذهنم یاری می ‌داد بازگو كردم. پس از بحث‌های ابتدایی فوق همان‌ روز منطقه را به سه قسمت تقسیم نموده و چنین تقسیم مسئولیت كردیم:

1ـ سیمین [رفیق دکتر سیمین صالحی با نام مستعار فاطمه] و لطف‌الله (سعدی شمالی از مخبرالدوله به سمت شمال)

2ـ X [خلیل فقیه دزفولی با نام مستعار محمد تقی] و Y [شهید مرتضی کاشانی با نام مستعار عبدالله] میدان مخبرالدوله. این دو نفر در ارتباط با تیم ما قرار داشتند.

3ـ‌ M [ شهید ابراهیم داور با نام مستعار جلال] وN [ حسین سیاه کلاه با نام مستعار عباس] شاه‌آباد از مخبرالدوله به سمت بهارستان. این رفقا نیز وضعی مشابه دو رفیق فوق‌الذكر داشتند.

قرار بر این شد كه رفیق ناصر جوهری [محمد ابراهیم جوهری با نام مستعار ناصر] در طرح شركت نكند و فقط طوری برنامه این رفقا را جور كند كه كارهایشان با یكدیگر تداخل ننماید.

پنج‌شنبه 24 مرداد

1ـ‌ بعضی از وسایل برای مدارسازی خریده شده بود. شناسایی ‌هایی ازسوی دو رفیق سیمین و لطف‌الله (كه روز چهارشنبه نیز انجام شده بود) ادامه پیدا كرد و آنها تأیید كردند كه امكان كارگذاری موجود است و می ‌توان این كار را اگر با ظرافت پیش برود، به راحتی انجام داد.

2ـ X و Y در این روز به شناسایی می ‌پردازند و هركدام در منطقه‌ ای تعیین شده دو،‌ سه نقطه در نظر می ‌گیرند.

3ـ ناصر رفیقM را می‌ بیند و تأكید می ‌كند كه 28 مرداد نزدیك است و لذا منطقه ‌ای بین میدان مخبرالدوله تا بهارستان را شناسایی كنیم. رفیق M ‌نیز همان‌ روز مختصری به شناسایی می ‌پردازد.

جمعه 25 مرداد

1ـ‌ به غیر از شناسایی مختصر و بعد مقداری بحث برای تصحیح آنها كه نتیجه‌ بخش هم بود، كار دیگری به‌ دلیل كارهای متعدد رفقا صورت نگرفت. پس از بحث، دو طرح این رفقا تصویب شد و یكی به‌ دلیل این‌كه در شب عمل مجبور بودند یك حركت مشكوك انجام دهند حذف گردید و پوشش آن نیز مورد بحث قرار گرفت.

2ـ‌ رفیق M به شناسایی ادامه می ‌دهد و چند مكان كه به نظر خودش مناسب بوده است در نظر می ‌گیرد. شب ناصر را ملاقات می ‌كند و قرار می‌شود كه مدار را فردایش مشتركاً درست كنند.

3ـ در این روز عمل شناسایی توسط X و Y صورت نمی‌ گیرد.

شنبه 26 مرداد

1ـ رفیق لطف‌الله به كمك دو رفیق دیگر [شهدا مرتضی صمدیه لباف با نام مستعار محمد تقی و مرتضی کاشانی با نام مستعار عبدالله] مداری می ‌بندند كه دینامیت ‌ها را آزمایش كنند (گرچه آزمایش چندان ضروری به نظر نمی‌ رسید) و در عین حال تمام وسایل لازم خریداری شده بود كه در آن منزل و به كمك آن دو رفیق كه در امر مداربندی كارایی‌های لازمه را داشتند مداربندی انجام پذیرد. صبح تا ظهر وقتشان صرف آزمایش مدار می‌ شود (كه البته بالاخره هم نمی‌ توانند بفهمند مدار عمل كرده یا نه، چون مدار بمبی كه كار گذاشته بودند گم می‌شود). بعد ازظهر لطف‌الله تصمیم می‌گیرد كه وسایل را به منزل تیمی شیخ‌ هادی منتقل نموده و مداربندی را با كمك سیمین و در همین مكان انجام دهند كه در عین حال امكان بحث و بررسی بیشتر طرح‌ ها نیز موجود باشد. من شنبه بعد ازظهر در منزل نبودم و شب كه مراجعه كردم رفقا مشغول مداربستن بودند، ولی هنوز كارهایی در این زمینه بود كه انجام نگرفته بود. در عین حال شناسایی ‌های مجددی نیز پذیرفته كه در جهت تأیید و تكمیل طرح‌ های از قبل تصویب شده بود.

2ـ X، ساعت 10 شب از میدان عبور می ‌كند و دوباره محل ‌هایی كه تعیین شده بود را مورد ارزیابی قرار می ‌دهد.

3ـ ناصر ساعت 2 بعدازظهر M را ملاقات می‌كند و می‌گوید باید یك مقدار وسایل خریده و در ضمن مجدداً قراری برای بررسی شناسایی با M در ساعت 3 می‌گذارد. M بعد از ملاقات اولی با ناصر، N ‌را می‌ بیند و خریدن وسایل را به عهده او می ‌گذارد و خودش همراه ناصر به منطقه رفته و شناسایی‌ ها را تكمیل می‌ كنند. قرار می ‌شود فردایش ساعت 3، رفیق ناصر برای بررسی نهایی نزد M و N برود. در ضمن ناصر یك سلاح كمری (35/6) نیز برای N ‌می ‌برد كه فردا بتواند در عمل شركت كند.

یك شنبه 27 مرداد

1ـ سیمین و لطف‌الله از صبح تا ظهر مدارها را تكمیل نمودند. در ضمن سَری هم به منطقه عملیات برای ارزیابی مجدد زدند و تأیید نمودند كه اگرچه در محل چند پاسبان مستقر شده‌اند، ولی به عمل كارگذاری لطمه ‌ای وارد نمی‌ آورد. ظهر ناصر اطلاع داد كه باطری‌های سمعك را بهتر است تعویض كنیم چون مطمئن نیستند، كه طبعاً حذف باطری‌ها از مدار وقت زیادی نمی ‌گرفت و این كار را رفقا تا بعد از ظهر انجام دادند. به هر حال مدارها تا ساعت 6 بعدازظهر آماده بودند، ولی هنوز كارهای خرده ‌ریز باقی بود كه عبارت بودند از: الف ـ زمان‌سنجی مدارها و تعیین حداكثر زمانی كه می‌ تواند طول بكشد تا بمب عمل كند (من كه ظهر ساعت 12 از منزل خارج شده بودم و ساعت 7 بازگشتم این كار را انجام دادم.) ب ـ آزمایش نهایی مدار كه البته مدارها سالم بود، ولی نواقصی داشت كه نمی‌ شد به سالم بودنش اعتماد كرد (كه در آن زمان نه من و نه دو رفیق دیگر به آنها بهای لازمی ندادیم.) ج ـ تهیه پوشش و جاسازی مدارها [در جعبه خمیردندان] كه با این‌ كه از قبل بحثش شده بود ولی هنوز درست نكرده بودند، كه آن هم به كمك من انجام گرفت.

من ساعت 15/8 دقیقه از منزل شیخ هادی خارج شدم و قرار شد برای ساعت 9 باز گردم. (البته در این فاصله قرار بر این بود كه رفقا بروند و بعد من در خانه تیمی حداكثر تا 30/10 منتظر باشم.) این را هم همین ‌جا اضافه كنم كه چند لحظه قبل از خروج من از منزل، ناصر طبق قرار قبلی آمد و در حالی كه من از در بیرون می‌ رفتم گفت: «ممكن است من در جریان طرح با یكی از رفقا وارد عمل شوم» و من كه در فكر چند كاری بودم كه برای قرار می‌ رفتم بدون توجه و نشان دادن هیچ ‌گونه عكس‌ا‌لعملی رفتم. (از این نوع عكس‌ العمل‌ها قبلاً هم در خودم دیده‌ام؛ گاهی اوقات كه ذهنم مشغول است و حضور ذهن كافی ندارم، ممكن است در مقابل یك جریان نادرست، عكس‌العمل درست نشان ندهم. البته این به اعتبار این مسئله است كه در آن لحظه خاص فرد به آن جریان نادرست بهای لازم را نمی ‌دهد.) قبل از خروج، درباره میزان كردن مدارها و آزمایش مجدد آنها سفارشاتی كردم كه طبعاً هم به دلیل عدم تجربه كافی خودم در این امر و هم به ‌دلیل نبودن خودم در جریان اتصال مدارها نمی‌ توانست كافی باشد. 15/8 [بعد از ظهر] من از منزل خارج شدم و هنگامی ‌كه ساعت 9 بازمی‌ گشتم در نزدیكی منزل صدای انفجار شدیدی به گوشم رسید. برای من تردیدی نبود كه انفجار از خانه ماست، به سرعت به طرف منزل دویدم، ولی از ظواهر امر برمی ‌آمد كه این انفجار دومی بوده است كه در اثر آتش‌ سوزی و دمیدن آتش به مواد و چاشنی صورت گرفته بود، چرا كه همزمان با رسیدن من ماشین‌های آتش ‌نشانی نیز رسیدند. علت انفجار به احتمال قریب به یقین ناشی از عدم استحكام مدارها بوده است، زیرا قرار بود چاشنی را در آخرین لحظه‌ ها و پس از میزان‌ كردن مدار، وصل كنند و داخل مواد كار گذاری كنند و لذا اگر در آن زمان عمل می ‌كرد، نمی‌ توانست خسارت زیادی وارد آورد. بنابراین وقتی چاشنی و مواد را در مدار قرار داده‌اند، یا هنگام بسته ‌بندی و یا در اثر فشارهایی كه به آن وارد آمده است چاشنی عمل كرده و منجر به انفجار تمامی 20 گرم مواد شده است.

2ـ X و Y امروز [ یک شنبه 27 مرداد] هم شناسایی ‌هایشان را تكمیل می‌كنند. ساعت 30/2 بعدازظهر X و Y برای آزمایش باطری ‌های جیوه‌ای به خرابه‌ای در نزدیكی می ‌روند و آزمایش جواب درستی نمی ‌دهد. ناصر و یكی دیگر از رفقا كه در امر بستن مدار، به اندازه كافی تجربه داشت در خانه، مدارها را در این فاصله می ‌بندند. در ضمن ناصر خودش نیز در این روز یكی دو شناسایی در میدان انجام می‌ دهد و به X و Y پیشنهاد می ‌نماید. خلاصه پس از اندكی بحث از میان تمام طرح ‌ها دو تا انتخاب می ‌شود كه یكی قابل اجرا بوده و دومی مشروط به در نظر گرفتن شرایط زمان عمل. ناصر می ‌گوید: طبق بحث‌هایی كه كرده‌ایم انجام عمل برای ما ارزش زیادی ندارد كه ما در آن متحمل ضربه و یا خطری بشویم. بنابراین در صورتی كه احتمال كمی هم می‌دادیم كه اوضاع مناسب نیست، عمل را انجام نمی‌دهیم.

ناصر قراری با Y در نزدیكی میدان برای تنظیم كارها می‌ گذارد (برای ساعت حدود 9 شب) ولی X كه باید قرار را منتقل می ‌كرده اشتباه می ‌كند و اتفاقاً در آن حوالی ناصر را می‌ بیند و ناصر به آنها می ‌گوید كه شما می ‌توانید اقدام به عمل نمایید.

X و Y در كوچه ‌ای بمب اول را تنظیم می‌ كنند. نزدیك محل كه می‌ رسند ملاحظه می‌ كنند كه در همان محل كه آنها در نظر گرفته بودند پاسبانی مستقر شده است (البته این احتمال از پیش می‌رفت و به همین دلیل این طرح مشروط در نظر گرفته شده بود) و لذا از آن عبور كرده و در یك جای مناسب بمب دوم را آماده می ‌كنند. بمب‌ها در یك كیسه رنگی در دست X بوده است (كه البته احتمال بازرسی نیز با این كیسه از طرف پلیس در آن شرایط زیاد بود). قدری پایین ‌تر از میدان به صورت این‌ كه منتظر تاكسی ایستاده ا‌ند كمی مشورت می‌ كنند و نتیجه این می‌ شود كه هر دو از سمت دیگر خیابان مسیر را طی كرده و به طرف محل عمل بروند. در عین حال نمونه ‌هایی نیز می ‌بینند كه به نظر مشكوك می ‌آید. در كوچه ‌ای بمب‌ ها را از كیسه در آورده و در داخل پیراهنی می ‌گذارند كه مورد شك واقع نشوند. در نزدیكی محل به ‌دلیل مساعد بودن شرایط، با سرعت عمل، بمب را X می‌ گذارد، ولی نمی ‌تواند به‌ خوبی آن را استتار كند و از این‌ رو ممكن است كشف شده باشد. دو نفری از محل كارگذاری بمب اول عبور می‌ كنند، اوضاع مناسب نبوده است و به همین دلیل از منطقه خارج می ‌شوند و علامت سلامتی می‌ زنند.

3ـ ساعت 3 ناصر با عجله آمد و گفت جای دیگری (یعنی منزل X وY) مدار را می ‌بندند. من می‌ روم تا 8 شب می ‌آیم. ساعت حدوداً 8 بود، آمد در حالی ‌كه دو بمب، یكی نیم‌ كیلویی و یكی هم صوتی همراهش بود (ناصر، صوتی را بدون قرار قبلی آورده بود.) برای بمب نیم‌ كیلویی جای مشخصی قبلاً شناسایی شده بود، ولی برای صوتی شناسایی رفقا دقیق نبود. فقط یك پل فلزی در نظر داشتند. ‌بعد با عجله از ما جدا شد و به محل قرارش رفت و ساعت 9 در كوچه ‌ای در مجاور محل بمب گذاری (در خیابان شاه ‌آباد) با M قراری می‌ گذارد. در ضمن بمب نیم‌ كیلویی را به M می‌دهد و صوتی را خودش می ‌برد و می ‌گوید: «البته باید توضیح كاملی در مورد چگونگی عمل و … می‌نشستیم و می‌دادیم كه به علت عجله و دیرشدن دیگر فرصت نیست». بعد می ‌گوید N كه از كار كارگری روزانه بازگشته و خسته است و در ضمن شما هیچ ‌كدام به مدارها وارد نیستید و چون N ‌تجربه بمب گذاری دارد، لذا او را از عمل معاف می ‌كند و فقط قرار می‌گذارد كه N در كوچه مجاور محل كارگذاری، ساعت 15/9 [شب] با موتور مستقر باشد. M هنگام خروج از خانه به N‌ می‌گوید اگر ضربه‌ ای بخورم كاملاً ضربه اشتبا‌هات و عجله ‌كاری خودمان را می‌خوریم و N سكوت می‌كند و رفیق M از ترس این‌ كه متهم به «ترس از مرگ و عمل» بشود و مارك فرار از عمل بخورد، هیچ نمی ‌گوید. توجه باید كرد كه رفیق N‌ نیز در جریان عمل بمبگذاری بوده و تجربه ضربه‌ های عجله ‌كاری را به‌ طور شخصی در جریان انفجار بمب در دست [حسین] مشارزاده در فروشگاه كوروش [ 18 مرداد ماه 1351] داشته است.

ساعت 9، M در محل قرارش شروع به حركت می‌كند و ناصر با چند دقیقه تأخیر سر می ‌رسد. منطقه شدیداً پلیسی بوده و كنترل می‌شده است. هنگامی كه رفیق M ‌در ابتدای قرار در یك مغازه شیر می ‌خورده است یك ساواكی سه بار از در مغازه عبور می‌ كند و او را تا نزدیك سعدی تعقیب می‌ نماید. یا موقعی كه در كوچه‌ای در همان حوالی می ‌گذشته است از یك نفر می ‌شنود كه می ‌گفته: «مرا گرفتند و پس از دیدن كارت شناسایی ولم كردند». M، رفیق ناصر را می ‌بیند. ناصر می‌ گوید منطقه خیلی پلیسی است و M نیز با گفتن نمونه‌ ها، حرف ‌های او را تأیید می ‌كند و می‌گوید وقت دیر است و منطقه خلوت شده عمل ما خیلی خطرناك است. ناصر می‌ گوید: «آره ولی مهم نیست برویم مسجد و فعلاً بمب نیم‌ كیلویی را آماده كنیم». در ضمن ناصر می‌گوید یك ماشین گشتی كمیته را چند قدم پایین ‌تر از قرار دیده كه ایستاده و او را نگاه كرده است. وارد مستراح یك مسجد می‌ شوند. ناصر در مستراح برای میزان‌ كردن بمب، حدود 5 دقیقه معطل می ‌كند به ‌طوری ‌كه یك نفر كه (ظاهراً) برای احتیاج به مستراح آمده بود به M مشكوك هم شده و به دربان می ‌گوید یك نفر پایین بی ‌خود ایستاده چه كاره است؟ كه مستخدم جواب می‌ دهد برادرش توی مستراح است و یارو می ‌رود. ناصر از مستراح خارج می ‌شود و M مسئله را به او می‌ گوید و با هم حركت می‌ كنند. قرار می‌شود در یك لحظه M ‌نشسته و [بمب را] در محل مربوط بگذارد. بعد از این ‌كه سه بار ضمن چند دقیقه از جلوی محل عمل می‌ گذرند در یك لحظه مناسب این عمل را انجام می ‌دهد و حركت می ‌كنند.

Mبه ناصر می ‌گوید من با N قراری دارم، باید او را ببینم. ناصر می‌ گوید احتیاجی نیست. ناصر اظهار می ‌دارد كه «خب، حال دومی را كجا بگذاریم؟» M می ‌گوید نمی‌‌ دانم و ناصر می ‌گوید «فعلاً برویم بمب را میزان كنیم». M می‌ گوید برویم در همان كوچه‌ ای كه با N قرار دارم هم او را می ‌بینیم و قرار بعدی را می ‌گذاریم و هم این‌ كه مدار بمب را تنظیم می ‌كنیم، ولی ناصر اظهار می ‌دارد كه در كوچه جای مناسبی نیست و از ظهیرالاسلام به سمت شمال حركت می‌ كنند و به‌ طور اتفاقی یك مسجد در ضلع خیابان پیدا می‌كنند. M در محوطه مستراح منتظر می‌ ماند و ناصر وارد می‌ شود، كه پس از یك دقیقه صدای انفجاری برمی‌ خیزد و پس از چند لحظه ناصر در حالی ‌كه دست و شكم و گردنش زخمی شده بود از مستراح خارج می‌ شود.

نتایج بعدی حوادث

در جریان انفجار خانه، رفیق لطف‌الله شوكه می ‌شود و رفیق سیمین می‌ تواند مدارك را سوزانده و دو پاسبانی را كه قصد ورود به خانه را داشته ‌اند‌ با شلیك اسلحه زخمی و عقب‌ بنشاند. و خودش در حالی كه از ناحیه صورت (و شاید جاهای دیگر بدن) زخمی شده بود از راه فرار منزل می‌ گریزد و در پشت خانه تیمی با مصادره یك اتومبیل تا حوالی [میدان] 24 اسفند [انقلاب كنونی] طی یكی دو مرحله درگیری فرار می ‌كند، ولی در آنجا دستگیر می ‌شود (رفیق در جریان انفجار یك چشمش كور می‌شود.)

در جریان انفجار بمب در دست رفیق ناصر، او در یك لحظه ناامید می‌شود، ولی به سرعت بر خودش غلبه می‌ كند و همراه با یك ماشین از منطقه خارج می ‌شوند و به نزدیكی منزل پایگاهی شیخ‌ هادی می ‌آیند كه با منظره انفجار خانه مواجه می‌ شوند و این امر در روحیه ناصر تأثیرات بدی می‌گذارد. به هر حال كوشش‌های رفیق برای رساندن ناصر به یك منطقه امن بی‌ نتیجه می‌ماند. رفیق ناصر كه از ناحیه دست و شكم و سینه زخم‌ های نسبتاً زیادی برداشته بود دیگر رمق حركت نداشته و اجباراً رفیق بنا به اصرار شدید ناصر و بعد از 4 ساعت كوشش او را رها می‌كند! (البته در یكی دو نقطه با توجه به پلیسی بودن شهر با قیافه مشكوكی كه داشته ‌اند نزدیك بوده دستگیر شوند.) راننده اتومبیل و چند تن از اهالی خانه‌ ها به اینها سمپاتی نشان می‌ دهند. به هر حال ناصر به بیمارستان سینا منتقل و تحت عمل جراحی قرار می ‌گیرد و از آنجا به بیمارستان شهربانی منتقل می ‌شود. رفیق لطف‌الله هم كه شوكه شده بود با آمبولانس برده می‌شود.[3]

من كه از زخمی ‌شدن ناصر اطلاع نداشتم و در عین حال فكر می‌ كردم رفیق سیمین هم ممكن است فرار كرده باشد سریعاً با یك گچ علامت خطر برای منزل زدم (كه ناصر به خانه مراجعه نكند) و سر قرار سیمین رفتم كه طبعاً او نیامد و صبح هم سر قرار ناصر رفتم كه او هم نیامد.

انگیزه‌های پیشنهاد طرح از طرف من و پذیرش آن از طرف سایر رفقا

1ـ‌ برهم ‌‌زدن جشن، با نیروی اندكی كه می ‌گذاریم و همراهی‌ كردن با عملی كه قرار بود از طرف گروهی دیگر از رفقا انجام پذیرد و درنتیجه گسترش تبلیغ مسلحانه در شرایط خاص روز 28 مرداد.

2ـ پیشتاز بودن در عمل نظامی در سطح سازمان، بدون در نظر گرفتن ویژگی‌های كار و بدون در نظر گرفتن پیامد ضربه احتمالی در آن شرایط خطیر (نامش را می ‌گذاریم حمیت گروهی).

لازم به تذكر است كه در این طرح ‌های كارگذاری، آموزش اصلاً هدف عمده‌‌ای را دنبال نمی‌‌ نمود و از نظر من تنها شاید اثرات روانی مثبت (و در عین حال غیر بنیانی) روی رفقای عمل كننده می‌ گذاشت كه تن دادن به آن خود بسی نادرست بود و در واقع می‌ توانست حاكی از نوعی برخورد عاطفی با امر ارتقای روحیه رفقا به حساب آید. اما انگیزه ‌های دیگر رفقا در این زمینه چه بود؟

1ـ رفیق ناصر كه هر بار به ‌دلیلی تشكیلاتی از شركت در عمل معاف شده بود. (در این زمینه دچار عدم اتكا به خویش و در واقع نوعی خودكم‌ بینی شده بود) هر بار كه بحث عمل نظامی پیش می‌آمد صادقانه و از روی خلوص و احساس مسئولیتی كه برای از بین بردن این ضعفی كه خودش برای خویش قائل بود، سینه را در مقابل تمام خطرات سپر نموده و آمادگی خویش را برای شركت در عمل نظامی اعلام می‌داشت و لذا در موارد چندی دیده شده بود كه بدون در نظر گرفتن عواقب سیاسی، نظامی و تشكیلاتی و … یك طرح حتی نادرست را تأیید می ‌‌نمود. درحالی‌ كه در همان لحظه وقتی بحث از این به میان می ‌آمد كه به عوض او، من در طرح شركت كنم جداً و مصراً مخالفت خویش را با اجرای طرح ابراز می ‌داشت (هم بین صلاحیت نظامی من و خودش فرق فاحشی می ‌دید و هم بین ارزش تشكیلاتی من و خودش تفاوت بسیار قائل بود در حالی‌ كه اصولاً نمی ‌توانست چنین باشد.)

2ـ رفیق لطف‌الله به دلیل این‌كه قبلاً چه در زندان و چه در بیرون به خاطر داشتن روحیه محافظه ‌كارانه مورد انتقاد قرار گرفته بود، صادقانه كوشش فراوانی داشت كه شرایطی جست‌ و جو كند كه در تحت آن شرایط اولاً روحیه محافظه‌ كارانه خویش را تقلیل دهد و ثانیاً عملاً در درجه اول به خویشتن و در درجه دوم به دیگران، عدم روحیه محافظه‌ كاری‌ اش را به اثبات رساند. (توجه كنید كه این امر الزاماً نمی‌تواند به معنای عدم صداقت وی باشد.)

3ـ رفیق سیمین به دلیل حاملگی و ترس[4] از این كه مبادا با موضع منفعل گرفتن در جریان طرح، روز به روز در زمینه نظامی (كه از نظر سازمان یكی از ركن‌ های تشكیل ‌دهنده سازمان سیاسی ـ نظامی به حساب می‌ آید) عقب ‌نشینی كند و دینامیزم خویش را تدریجاً از دست بدهد، موافقت خویش را با طرح اعلام داشت و حتی زمانی‌ كه ازطرف رفیق ناصر مطرح شد كه سیمین به ‌دلیل حاملگی خوب است از انجام طرح معاف شود با مخالفت رفیق سیمین روبرو شد. بایستی تذكر دهم كه در این زمینه و برخوردی كه رفیق سیمین با خودش می ‌كرد به میزان زیادی تحت ‌تأثیر من به‌ عنوان فرماندهی گروه بود. علاوه بر مسائلی كه به‌ طور خلاصه فوقاً ذكر كردم همه رفقا به اعتبار این‌ كه من هم نظرم همین است حاضر شدند كه طرح انجام پذیرد. در همین‌ جا اشاره كنم كه مسائل فوق ‌الذكر تنها آن قسمت از انگیزه‌های نادرست ایدئولوژیكی بود كه می ‌توانست جلوی ارزیابی همه ‌جانبه و درست مسئله را سد كند، والا در این میان انگیزه‌های درست فراوانی نیز وجود داشت كه رفقا را وادار به پذیرش طرح می ‌‌نمود كه در اینجا لزومی برای بحث روی آنها نمی‌ بینم.

شرایطی كه برای اجرای طرح‌ ها در نظر گرفتیم عبارت بود از: الف ـ از ما نیروی زیاد نگیرد. ب ـ هر آن آماده باشیم كه اگر كوچك‌ ترین احتمالی برای ضربه خوردن در طرح پیش آمد، طرح را حذف نموده و عمل را منتفی نماییم. برای این ‌كه ما این ‌قدر طرح را ارزشمند نمی‌ دانستیم كه اصولاً حاضر باشیم در قبال آن كوچك ‌ترین ضربه ‌ای را متحمل شویم.

درواقع ما با خوش‌خیالی ناشی از انگیزه‌های نادرست فوق تضاد همین حرف را با شركت این تعداد و با این كیفیت سیاسی از رفقا در عمل با مواضع و مسائلی كه هركدام داشتند درك نكرده و اصل طلایی چریكی زیر را كه می ‌گوید: «هیچ عمل كوچكی را ماهیتاً در شرایط خاص پلیسی نمی ‌توان كوچك تصور كرد»، به دست فراموشی سپردیم. در حالی‌ كه می ‌دانستیم به دلایل متعدد عینی و مادی ناگزیریم كه مشكلات را بیش از آنچه هست مورد ارزیابی قرار دهیم.

تركیب‌ها از نظر روحیه و وضع نظامی

ناصر در این مورد مناسب انتخاب نشده بود، زیرا من بارها در جریان كارهای روزمره به این نتیجه رسیده بودم كه در حال حاضر فرمانده خوبی نیست و لذا آموزش او نمی‌بایست در یك چنین شرایط خطیری صورت پذیرد. ناصر را می‌ بایست با نظارت كامل خودم در این جریان و با یك جریان دیگر وادار به فرماندهی می ‌كردم.

لطف‌الله و سیمین برای عمل آمادگی روانی داشتند، ولی سیمین آمادگی بدنی برای شركت در عمل را نداشت. چرا ما او را در طرح وارد كردیم؟ تیم كه به ‌طور محسوسی تحت ‌تأثیر نظرات من بود، بدون این‌ كه برخورد فعالی با امر حاملگی رفیق نموده و خواستار كنار گذاشتن او از این طرح شود، نظر مرا در مورد شركت رفیق در طرح پذیرفت. پیشنهاد من به چه علت بود؟

مدت‌ها پیش در مورد این ‌كه من كلاً در انجام مسئولیت‌ ها با رفقا برخورد عاطفی می ‌كنم به درستی از من انتقاد شده بود. من كه كوشش برای حل این مشكل می‌ نمودم، همیشه سعی‌ام بر این بود كه حتی‌الامكان از این نوع برخوردها احتراز كنم. نمودهای متعددی در زندگی سازمانی ‌ام به ویژه اخیراً دیده بودم كه چپ ‌روی در برخورد عاطفی در من بروز نموده بود. مثلاً گاه می ‌شد كه من در برخورد انتقادی با رفقا تندتر از آنچه كه واقعاً حق قضیه بود برخورد می‌ كردم. درحالی ‌كه سابق بر این همیشه من در برخوردهای انتقادی‌، نرم ‌تر از حد معمول بودم. حتی این امر را یكبار رفیق [سعید، محمد تقی شهرام] اخیراً به صورت انتقادی در جمع مطرح كرد كه گرچه من بدان توجه كردم و آن را پذیرفتم، لیكن هنوز در عملم این امر تصحیح نشده بود.

در مورد رفیق سیمین نیز برای این ‌كه نشان دهم كه با او در گروه، به ویژه از طرف من برخورد عاطفی صورت نمی ‌گیرد، عملاً گاه بیش از حد معمول از او كار می ‌كشیدم. بدون این‌ كه سایر رفقای تیمی در این زمینه به من انتقاد فعالی بنمایند و این انتخاب در واقع نهایت و اوج این چپ ‌روی بود. رفیق سیمین خودش نیز با خویش برخوردی چپ‌ روانه داشت و از گرفتن مسئولیتش به علت حاملگی اظهار نارضایتی می‌ كرد و ما به عوض این ‌كه او را با استدلال قانع كنیم كه تو می‌ بایستی استراحت كنی (و این كار به راحتی برای من امكان ‌پذیر بود) پیش خود استدلال می‌ كردم كه او با فشار كارها را انجام دهد، بهتر است، چرا كه در این صورت احساس بیهودگی ننموده و روحیه ‌اش مجموعاً بهتر خواهد بود. در حالی كه در اینجا نیز نمی ‌بایستی با این برخورد غیراصولی‌، وی با خودش كه دقیقاً از من تأثیر پذیرفته بود تن می‌دادم. [ رفیق سیمین صالحی همسر رفیق فرمانده بهرام آرام بود. رفیق سیمین فرزند دخترش را در زندان به دنیا آورد و نام او را «سپیده سحر» نهاد]

X و Y، هر دو عمل كرده بودند و لذا طرح میدان بدان ‌ها داده شد كه حساس ‌تر بود. (بعداً بحث خواهم كرد كه درواقع ما روی آنها زیاد هم حساب نكرده‌ایم، بلكه آنها به اعتبار نبودن یك سیستم منضبط نظامی نتوانسته ‌اند كارایی لازم را از خویش نشان دهند.) M و N، یكی عمل كرده و دیگری كم تجربه بود، ولی مجموعاً می ‌توانستند یك عمل را به انجام برسانند و همین‌ طور من چنین برآورد می‌كردم كه این چهار نفر در دو نقطه بعضی نارسایی‌ های ناصر را جبران خواهند كرد. از این رو من در طرح ‌های مربوط به دو گروه اخیر به ‌هیچ‌ وجه دخالتی از هیچ نظر ننمودم. تنها یك رهنمود كلی نیز در میان بود كه در صورتی ‌كه منطقه مشكوك و غیرقابل عمل كردن بود بایستی افراد در همان ‌جا تصمیم گرفته و از عمل كردن صرف ‌نظر نمایند.

تركیب‌ها از نظر كارایی تكنیكی

1ـ لطف‌الله چندین ‌بار مدار بسته بود، ولی در عمل مدار بندی تبحر لازم را نداشت.

2ـ سیمین دو بار كار تكنیكی مدار بستن را انجام داده بود، ولی هیچ ‌گاه مدار عملیاتی پیاده نكرده بود، لذا اگر خوب بررسی می‌ كردم، می‌شد فهمید كه این رفقا احتیاج به آموزش و كنترل بیشتری دارند، بویژه كه چون می ‌خواستند بمب‌ های صوتی ‌شان از حد معمول كوچك‌ تر باشد، مدار را در اشل كوچك درست نمودند، همین امر می ‌باید زنگ خطری را در گوش من به صدا در می ‌آورد كه به دلیل عدم آزمودگی، من حساسیت لازم را نشان ندادم.[5]

من به دلیل پراتیك خاص خودم، بیش از هر چیز توجه‌ ام به چك ‌كردن طرح‌ ها و ارزیابی مسئله از جهت كارگذاری معطوف شده بود. به هر حال اگر علیرغم خوش‌خیالی در انجام طرح و مسائل عملی مربوط به آن، با تجربه ‌ای كه داشتم، تا حد زیادی خطر تقلیل می ‌یافت، در مورد كار تكنیكی با توجه به كم‌ تجربگی من خطر افزایش می ‌یافت، اگرچه اعتقاد كامل دارم كه اگر من خوش خیالی به خرج نمی ‌دادم، این امر چیزی نبود كه از درك آن عاجز باشم.

انتقاداتی‌كه در طرح‌ ها از نظر نظامی وجود داشت

اگر بخواهم روی این انتقادها، بحث زیادی بكنم از حوصله این مقاله خارج است و نتیجه‌ گیری‌ های نظامی را به‌ جای دیگر موكول می‌ كنم. فقط در اینجا با نشان‌ دادن چند ضعف بارز نظامی می ‌خواهم نشان دهم كه در این موارد نیز به‌ دلیل خوش‌خیالی و بها ندادن به طرح‌ها ما امكان ضربه خوردن داشتیم.

1ـ تمام رفقایی كه برای انجام طرح می‌ رفتند موتوریزه نبودند.

2ـ فرماندهی طرح مناسب نبود.

3ـ شناسایی‌ ها به‌ جز در مورد لطف‌الله و سیمین خوب انجام نگرفته بود و مسائل متعدد دیگری كه بعضی ‌ها، در ابتدای تحلیل آمده است.

اكنون كه تقریباً علل و عوامل متشكله جریان و دلایل به‌ وقوع پیوستن حادثه روشن شد، خود را ملزم می ‌بینم كه دست به جمع‌ بندی تمام جریان‌ های فوق زده و تحلیل ریشه ‌ای ‌تری از مسئله بنمایم تا توانسته باشم نقش ضعف‌ های ایدئولوژیك را در جوانب مختلف كار یك فرمانده (و در اینجا عمل نظامی) نشان دهم. مقدمتاً جملاتی از كتاب «چگونه می‌توان كمونیست خوب بود» [اثر لٸو شاٸوچی] را كه به این تحلیل مربوط می‌ شود نقل می ‌كنم:

«اصل ماركسیستی این است كه منافع شخصی باید تابع منافع حزب، منابع جزیی تابع منافع كلی، منافع موقت تابع منافع طویل ‌المدت و منافع یك ملت تابع منافع دنیا به‌ طور كلی باشد.

همیشه در تمام مسائل، یك عضو حزب كمونیست، باید منافع حزب را به‌ طور كلی در نظر آورد و منافع حزب را فوق مسائل و منافع شخصی خود قرار دهد. عالی ‌ترین پرنسیب اعضای حزب این است كه منافع حزب را عالی‌ ترین منافع خود بدانند. تمام اعضای حزب باید این استنباط را در ایدئولوژی خود با استحكام به ‌وجود آورند. این همان چیزی است كه از آن غالباً به‌عنوان «روحیه حزبی»، «استنباط حزبی» یا «استنباط سازمانی» صحبت كرده‌ایم. این عالی ‌ترین جلوه پرنسیب یك عضو حزب است. این جلوه صفای ایدئولوژی پرولتاری یك عضو حزب است.

اعضای حزب ما نباید هدف‌ های شخصی و مستقل از منافع حزب داشته باشند. هدف‌ های شخصی اعضای حزب ما فقط می ‌تواند جزیی از هدف‌ه ای حزب باشد، فی‌المثل اعضای حزب ما می ‌خواهند تئوری ماركسیستی ـ لنینیستی بیاموزند. قدرتشان را بالا برند، مبارزه انقلابی پیروزمندانه توده‌های وسیع را رهبری كنند و انواع مختلف سازمان‌ های انقلابی را به ‌وجود آورند و قس علیهذا. اگر اجرای این كارها هدف شخصی آنهاست، تا وقتی‌ كه به نفع حزب باشد، جزیی از هدف‌ های حزب است و حزب محققاً به ‌وجود عده زیادی از این قبیل اعضا و كادرهای حزبی احتیاج دارد. ولی به غیر از این، اعضای حزب ما نباید هدف‌ های مستقل شخصی مثل كسب مقام شخصی، قهرمانی فردی و نظایر آن داشته باشند. اگر چنین هدف‌ هایی داشته باشند ممكن است آنقدر از منافع حزب دور شوند كه به اپورتونیست‌ های حزبی مبدل گردند.

… دپارتمانتالیسم به‌ طور عمده ناشی از این می ‌شود كه یك ‌‌نفر رفیق فقط منابع جزیی را می‌ بیند و منافع كلی و كار دیگران را در نظر نمی ‌گیرد. از این جهت مرتكب اشتباه می‌شود. آنقدر به‌ دنبال منافع كار خود جلو می ‌رود كه مزاحم كار دیگران می‌ گردد. لازم نیست انگیزه و نقاط شروع كار رفقایی‌ كه مرتكب اشتباه دپارتمانتالیسم (حمیت قسمتی) می‌ شوند خیلی بد باشد. البته این عمل را نمی‌توان با اندیویدوالیسم اشتباه كرد. با وجود این، افرادی كه طرز فكر اندیویدوالیستی دارند غالباً مرتكب اشتباه دپارتمانتالیستی می ‌شوند. ثالثاً خودپسندی، میل به قهرمان‌شدن، خود نمایی و غیره هم كم و بیش در ایدئولوژی عده كمی از رفقای حزبی ما باقی است.

فكر و ذكر افرادی كه دارای این‌ گونه نظریات‌ اند، متوجه مقامشان در حزب است. دلشان می‌‌ خواهد خود نمایی كنند. دلشان می ‌خواهد سایر افراد تملق ‌‌شان را بگویند و تحسین‌ شان كنند. دلشان لك زده كه در صف رهبران قرار گیرند. از قدرتشان سوءاستفاده می‌ كنند. دوست دارند آدم معتبری شناخته شوند. خود نمایی كنند و همه ‌چیز را در حیطه قدرت خود درآورند. ما باید هنوز هم بر میزان هوشیاری و شوق اعضای حزب ‌مان برای پیشرفت در راه انقلاب بیفزاییم. درحال حاضر، در این زمینه به اندازه كافی كار نمی ‌كنیم. مثلاً‌ بعضی از اعضای حزب ما خیلی مطالعه نمی ‌كنند و علاقه آنها به سیاست و تئوری، كافی نیست. این حقیقت گواه نظر ماست. بنابراین ما مخالف قهرمانی فردی و خود نمایی هستیم، ولی محققاً با شوق اعضای حزب، برای پیشرفت مخالف نیستیم. این یكی از گرانمایه‌ ترین خصال اعضای حزب كمونیست است. ولی شوق پرولتاریا و كمونیستی برای پیشرفت با شوق فردی برای پیشرفت كاملاً فرق دارد. شوق پرولتاریا و كمونیستی جویای حقیقت است. حقیقت را حفظ می ‌كند و بالاتر از همه به مؤثرترین وجه به خاطر حقیقت می ‌جنگد. برای تكامل، حدود و ثغوری قائل نیست و دارای ماهیت مترقی است، ولی شوق فردی تا آنجا كه فرد همراه آن است دارای ماهیت مترقی محدود است و علاوه بر آن دارای میدان دید نیست، زیرا به خاطر منافع شخصی فردی غالباً آگاهانه حقیقت را نادیده می ‌گیرد، آن را مخفی می‌ كند یا كج و معوج می‌ سازد.

هنوز در حزب ما بعضی‌ ها كم و بیش از انواع مختلف ایدئولوژی‌های غیر پرولتری و حتی ایدئولوژی طبقات استثمارگر منحط را بروز می ‌دهند. این‌گونه ایدئولوژی‌ ها، آگاهانه در حزب مستتر است و فقط در بعضی مسائل روزانه كوچك و مخصوص بروز می ‌كند و بعضی وقت‌ ها اوج می‌ گیرد. این حكم درباره بعضی اعضای حزب هم صادق است، گاهی ایدئولوژی غلط آنها مستتر و تحت قید و بند است، ولی گاهی قید و بند را پاره می ‌كند و اعمالشان را تحت‌ تأثیر قرار می ‌دهد. تناقض‌ها و مبارزاتی كه میان دو ایدئولوژی مختلف فرد واحدی روی می‌ دهد نشان ‌دهنده این حقیقت است.

مفهوم پرورش ایدئولوژیك این است كه باید آگاهانه، حیات ‌بینی و جهان ‌بینی پرولتری و كمونیستی را تحصیل كنیم و استنباط صحیحی از تناسب میان رشد شخصی و مصلحت آزادی طبقه، ملت و بشریت داشته باشیم تا بتوانیم انواع ایدئولوژی‌ های ناصحیح و غیر پرولتری را مغلوب و ریشه‌ كن كنیم.»

بدون در نظر گرفتن و بحث روی انگیزه ‌های رشد، این تحلیل را نمی ‌توان شروع كرد. عموماً‌ تمایل زیادی در من برای رشد موجود بوده است و این‌ كه به هیچ رو و در هیچ زمینه‌ ای از دیگران عقب نیفتم. بی‌ شك این تمایل در زندگی سازمانی من با زمانی ‌كه با مسائل دیگری آمیخته شود مجموعه‌ای را خواهد ساخت كه می ‌تواند خوب یا بد از آب درآید. درواقع امر مسئله به این باز می ‌گردد كه تا چه حد این انگیزه‌ها برای رشد فردی و تا چه اندازه جمعی است. در اینجا بیشتر كوشش می‌ كنم با نمودهای متعدد نتیجه انگیزه‌های فردی را نشان می‌دهم:

1ـ رشد نسبتاً‌ قابل قبول در تشكیلات، به اعتبار نداشتن وابستگی‌ های دست و پاگیر مادی و فكری، عقده‌ ها و برخوردار بودن از درك بالنسبه مناسب و حمیتی كه بر مبنای آن فعالیت و كوشش خویش را تشدید نمایم. چه این تمایل اولاً در هر كس به یك میزان است و ثانیاً در بعضی ممكن است به دلیل نداشتن دینامیسم و تحرك درونی به یك جریان منفی و باز دارنده در خود فرد و یا به یك جریان دست و پاگیر برای دیگران تبدیل گردد.

2ـ كمتر اعتراف به ضعف‌ها نمودن (به عبارتی، انتقاد صادقانه از خود ننمودن) و فقط كوشش نسبی در جهت از بین بردن ضعف ‌ها به‌ طور فردی و یا استفاده از نیروی جمع برای از بین بردن ضعف‌ ها، بدون این‌ كه زیاد تمایلی به این داشتن كه نقش بقیه، به‌ طور عمده در رشد من نشان داده شود. این نوع برخورد كردن علاوه بر این‌ كه دیگران را نسبت به فرد ذهنی می‌ كند بیش از همه موجب می ‌‌گردد كه در شرایط، فرد (به دلیل این‌كه ضعف‌ هایش را در جمع مورد بررسی قرار نداده و مجبور نگردیده است كه از خود تحلیل همه‌جانبه به عمل آورد) ضعف ‌های خویش را فراموش نموده و پیرو ‌تمایلات غیرانقلابی و نادرست خویش گردد. همچنین این امر این امكان را نیز از جمع سلب می‌ كند كه بتواند از جریان‌ها، جمع‌ بندی كاملا‌ً‌ درستی به عمل آورده و در عین حال كه این ضعف‌ با این مسئله از طرف من توجیه می‌شد كه اصل خود فرد است، خود او در حل مسائل‌ اش تعیین ‌كننده است، پس من خود در این زمینه كوشش خواهم كرد. بخصوص كه این توجیه با رگه‌ های اندیویدوآلیستی انگیزه‌ های رشد در درونم تناسب داشت. از این‌ رو در بعضی موارد پیش می‌ آمد كه اگر كوتاهی در اجرای یك مسئولیت پیش می‌ آمد كه در آن هم من مسئول بودم و هم كادری كه مستقیماً اجرای مسئولیت به دوشش بود، من كوتاهی‌ ها را به ‌طور عمده از ناحیه او قلمداد می ‌كردم و نقش خودم را كمتر از حد واقعی جلوه می‌ دادم. درحالی‌ كه اگر موفقیتی بود سهم خودم را در این موفقیت كاملاً نشان می ‌دادم.

2ـ الف: برون‌گرایی بیش از حد و كم شدن حساسیت فرد نسبت به ضعف‌ های متعددی كه در درونش هست نیز از عواقب جانبی این مسئله است. (یك نوع فرار از خود)

2ـ ب: خود را از «تنگ و تا نینداختن» و بیشتر علاقه به این ‌كه ضعف‌ ها مخفی و قوت‌ ها بارز باشند نیز، از همین مقوله است.

3ـ دنباله ‌روی به طور خود بخودی (نه صد در صد خود بخودی و نه برای همیشه، چون تجربه در این مورد زیاد به من آموخته بوده است كه ضرباتی از این بابت متحمل خواهم شد) و پیرو جریانات (و به ‌طور عمده جریان‌ های درست و گاه جریانات غیر اصولی و نادرست) قرارگرفتن بدون این ‌كه بعضاً ویژگی ‌های مسئله را مورد توجه قرار دهم. در واقع نگران از عقب افتادن از جریانات (با توجه به این امر كه من به دلایل نقاط قوتم در خیلی مواقع نتوانسته‌ ام با سرعت بیشتری نسبت به خیلی ‌ها جریانات رشد یابنده را تشخیص داده و خود را با آن همگام نمایم.) همیشه این احتمال برای من به‌ وجود ‌آورده است كه بدون یك همه‌ جانبه‌ نگری لازم كه گاهی امكان این همه‌ جانبه ‌نگری را داشته ‌ام، از جریانات متابعت نمایم. این امر بخصوص موقعی تشدید می‌ یافته است كه من در خودم آن میزان خلاقیت، درایت و هوشیاری را ندیده‌ام كه بتوانم در نوك پیكان جریانات در حركت باشم و نه آن میزان از سستی، بی ‌حالی و عدم اتكا به خود و … كه حاضر باشم دقیقاً از جریانات به‌ طور خود به خودی تبعیت نمایم. مثلاً در امر شركت سیمین در طرح، با این ‌كه كاملاً غلط بودنش احساس می ‌شد، ولی دو انگیزه كاملاً مربوط به هم موجب عدم مخالفت من با شركت او در این جریان می‌ شد.

الف: كلاً طرح‌های مربوط به سیمین و لطف‌الله به دلیل شكل كارگذاری اصولاً احتیاج به یك رفیق دختر داشت و كنار گذاشتن سیمین موجب تعطیل ‌شدن طرح ‌ها می ‌شد. (به همین دلیل سیمین دلیل آورد و لطف‌الله هم با شركت سیمین مخالفت نكرد.)

ب: به دلیل روحیات خودم تمایل داشتم كه رفیق دخترِ هم گروه ما از جریان‌ های نظامی عقب نیفتد، حتی جلو نیز باشد. وقتی عمیق شوم، می‌ بینم جریاناتی از قبیل شركت یك رفیق دختر [رفیق شهید نزهت السادات روحی آهنگران] در طرح اعدام فاتح یزدی [توسط چریك ‌های فدایی خلق در 20 مرداد 1353 ترور شد] این تمایل را در من و احتمالاً خود رفیق زیاد نموده است.

4ـ‌ از آنجا كه برای پیشبرد كارها و جلودار بودن، قبل از آن‌ كه بتوانیم به محافظه ‌كاری اتكا كنیم بایستی بی ‌محابا و جسور باشیم، لذا همیشه برخوردهای چپ‌روانه و ضد محافظه‌ كارانه در من بیشتر از برخوردهای محافظه ‌كارانه و احتیاط‌آمیز، حاكمیت داشته است. بخصوص اگر در زمینه ‌ای كه مسئولیت به عهده‌ام گذارده می‌ شود (ازجمله عمل نظامی) در خودم احساس توانایی و كارایی لازم را می ‌نمودم. روشن است كه هر رفیقی كه بیشتر از مسائل شخصی تهی باشد بیشتر قادر است بدون این ‌كه چپ‌ روی كند جسورانه و بی ‌محابا مسائل را حل كند و لذا چپ‌ روی من بیش از هر چیز به اعتبار آن بخش از انگیره‌ های نادرستی بوده كه جلوی درك عمیق و همه‌ جانبه و درست قضایا را سد می‌ كرده است.

5ـ‌ ترس از متهم‌ شدن به یك خصلت ضدانقلابی، درنتیجه گرفتن موضع محافظه‌ كارانه در قبال ابراز نظرات درست خودم، یا موضع دنباله‌ روانه در قبال جریانات و نظرات دیگران، بویژه اگر این نظر از طرف مراجعی ابراز می ‌شده است كه مجموعاً پیشرو بودن نظراتشان به من ثابت شده بود.

6ـ موضع منفعل‌ گرفتن نسبت به مسائل و مسئولیت‌ های دیگران و آنچه كه عواقب آن مستقیماً به من باز نمی‌گردد. البته این اغلب در مواقعی بروز می‌ كند كه كارهای خودم دیگر اجازه پرداختن به مسائل دیگران را به من ندهد. در واقع این چنین توصیف كنم بهتر است. موضع منفعل گرفتن نسبت به مسئولیت‌ های دیگران و موضع فعال نسبت به مسئولیت ‌های خودم یا هر آنچه كه به خود نزدیك‌ تر است. (حمیت فردی، تیمی، سازمانی و…) مثلاً‌ در همین مورد خاص از یك ‌طرف می ‌خواستم از انجام مسئولیت‌هایم عقب نیفتم و در انجام و به ثمر رسانیدن آن كوشا باشم[6]. از آن طرف علاقه به پیشتاز بودن در عمل نظامی نیز برای تیم در من وجود داشت[7]. این است ریشه خوش ‌خیالی، این است آنچه كه موجب می ‌شود پارامترهای متعددی كه می‌ تواند پیام ‌آور شكست، ناكامی و ضربه در تیم باشد، مورد بی ‌توجهی قرار گرفته و دائماً عوامل و عواقب پیروزی جلوی چشم من رژه در آیند[8]. و گر نه من در این زمینه بی‌ تجربه نبودم كه خیلی از مسائل را نتوانم ارزیابی كنم.

7ـ چپ و راست شدن و دیرتر به تعادل رسیدن نیز می‌تواند از عواقب مجموعه 4 و 5 به حساب آید (زمانی من در عمل نظامی چپ ‌روی می‌ كردم، مدتی به راست‌ روی افتادم و دوباره روحیات چپ‌ روانه ظهور كرد). یا مثلاً برخورد چپ ‌روانه عاطفی ‌كردن با این انگیزه هم بوده است كه نشان دهم، من برخورد عاطفی نمی ‌كنم. (چپ‌ روی پس از راست‌ روی)

8ـ قبول مسئولیت‌ های سازمانی بیش از حد توانایی ‌ام، در عین این كه انگیزه‌ های مثبتی داشت، ولی همیشه به رشد فردی ناشی از قبول مسئولیت نیز توجه می ‌كردم.

9ـ آنقدر كه شكست ‌های خودم و ضعف‌ هایی كه در خودم ملاحظه می‌ كنم ناراحتم می ‌كند، ضعف‌های دیگران و شكست‌ های آنها نمی‌ كند. حتی بعضی ضعف‌ های غیرمهلك دیگران، تا حدی (بسیار اندك) برایم خوشایند است (مثلاً وقتی رفقا تأیید می ‌كنند اگر در فلان كار، من دخالت نكرده بودم و فلانی دخالت می ‌كرد كار بدتر از این می ‌شد و حالا انصافاً بهتر شده است.)

10ـ خوش خیالی نیز از عواقب همین ضعف ایدئولوژیك (وجود اندیویدوالیسم) است.

اثرات این روحیات كه در تیم منجر به ضربه شد

1ـ خودكم‌ بینی رفقا در عمل نظامی نسبت به من و احساس نیاز بیش از حد برای رفع آن، برخورد من با عمل نظامی در مقابل آنها كه تأثیرات زیادی در رشد این روحیه داشت.

2ـ وجود یك جو عاطفی، خانوادگی و در نتیجه اندكی سازشكارانه (بخصوص از سوی رفقا با من برخورد انتقادی نمی‌ شد و گر نه، من معمولاً این كار را می‌ كردم) كه گاه كار را در یك تفاهم نادرست و غیر اصولی می‌ك شاند و لذا پس از پیشنهاد من هیچ‌ یك از رفقا (به اعتبار حاكمیت روحیه‌ای كه در بالا ذكر كردم) با من برخورد انتقادی ننمود كه طبعاً این خود نیز به ضعف ‌های فرماندهی مربوط می‌ شود.

در انتها برای این ‌كه كوشش نهایی‌ ام را برای عیان ‌‌كردن دید رفقا كرده باشم، بایستی بگویم كه علی ‌رغم تمام انتقاداتی كه از خودم نمودم هنوز انگیزه‌ های متعددی در خودم سراغ دارم كه مرا مصرانه به سمت اصلاح خودم می‌‌ كشاند و قبل از این نیز مبارزه با خصلت‌های بد طبقاتی در وجودم در جریان بوده است. برای مثال در زمینه همین عمل نظامی، در زمان ورود سلطان قابوس، پس از شناسایی یك طرح مناسب و یك بمب ابتكاری كه شاید می‌ توانست نتایج مناسب سیاسی و نظامی به بار آورد، شب عمل [عملیات]، مواجه با پدیده‌ای تازه در منطقه شدیم كه امكان كشته‌ شدن احتمالی یك یا دو نفر از مردم معمولی می ‌رفت. من كه خود به‌ طور فعال در طرح شركت داشتم همان ‌جا كلید مدار را باز كردم و در عین این‌ كه می ‌دانستم انجام این عمل از نظر سازمانی (بخصوص كه رفقای فدایی نیز عملیاتی انجام می ‌دادند) موضع ما را قوی ‌تر خواهد كرد. عمل را لغو كردم و بعد ها در خانه تیمی از این تصمیم، چنین نتیجه گرفتیم كه در لغو عمل، سازندگی‌ اش بیش از انجامش بود. و یا مسائلی دیگر از این قبیل كه زندگی سازمانی من در این چند سال به هر حال ناظر بر چنین جریان‌هایی بوده است. ولیكن چرا در اینجا این مسئله بدین‌ صورت درآمد، زیرا كه من روحیه ‌ام را در جمع القا كرده و جمع را به تب و تاب عمل انداختم، بدون این‌ كه رفقا حداقل آن مقدار تجربه ‌ای كه من را می‌ توانست از نیمه راه عمل باز گرداند، داشته باشند. عكس ‌العمل‌های رفیق ناصر در حوالی میدان 28 مرداد و یا رفیق لطف‌الله وقتی ساعت 7 بعدازظهر یكشنبه از او پرسیدم كه: «لطفی گویا كارتان عجله است»، در جوابم با استحكام گفت: «نه، همه كارها رو به راه است». گویای همین مطلب است.

درواقع ضعف ایدئولوژیك كه در مورد من منجر می ‌‌شد كه ‌خیالی نموده و ضعف‌ های طرح را نبینم، به صورت دیگری ناصر و لطفی را از تصمیم اصولی گرفتن در حین عمل بازمی ‌داشت و عملاً‌ در این جریان، ضعف‌ ها همگی با یكدیگر جمع شدند و به اعتبار خوش‌خیالی من (كه ریشه‌اش را هم بحث كردم) ضربه خویش را وارد آوردند.

نظری اجمالی به تأثیرات این واقعه و نتیجه ‌گیری‌های فردی

گاهی‌ اوقات پس از وقوع چنین حوادثی و كلاً پس از این ‌كه انتقادهای فرد روشن ‌تر می‌شود و نمود عملی می ‌یابد و او به چشم می ‌بیند كه چگونه اولاً‌ دارای ضعف‌های ایدئولوژیك ریشه ‌داری است. و ثانیاً این ضعف ‌ها با وجود پنهان بودنشان بالاخره روزی در رشد خویش آشكارا ضربه خویش را خواهد زد و امكان این را دارد كه عنصر انقلابی در خویش فرو رود و مواضع منفعل گرفته و باور خویش را نسبت به تمام كارایی‌ هایش از دست داده و ناگهان شخصیت انقلابی‌اش در نظر خویش فرو می ‌ریزد. و حتی در بر خوردهای انتقادی با خودش موضع چپ ‌روانه بگیرد. انعكاس این تفكر در خودم را برای این می ‌نویسم كه در دوران مبارزه ایدئولوژیك كه همه ما طبعاً‌ آماج انتقادات فراوانی قرار گرفته و یا خواهیم گرفت، ممكن است این حالت به بسیاری از رفقای دیگر نیز دست بدهد. در این میان همیشه باید اندیشید كه: «همه عیب دارند و به هر حال هر كسی كه مسئولیت می‌ پذیرد، دارای نواقصی است كه آنها را تنها می ‌تواند در عمل بشناسد. و مهم ‌تر این ‌كه پس از روشن ‌شدن انتقادات، در عمل رفع كند.» پراتیك بهترین و تنها داروی حل نقائص افراد است، هر عملی غیر از این (به شرط این ‌كه همراه با انتقاد و پرورش فكری و ایدئولوژیك اعضا باشد) و جدای از پراتیك، خود را به درون ‌گرایی، ذهنی ‌گرایی و در نتیجه به ورطه انفعال، پوسیدگی و اضمحلال درونی خواهد كشید و این بزرگ ‌ترین دشمن عنصر انقلابی است. انقلابی، از آن رو امیدوار است و مصمم كه در محیط ناظر جریان رشد یابنده‌ای است. هر روز انرژی‌ های جدیدی، شروع به جوشیدن و فوران می ‌نمایند. هر روز مسائل متعددی را از پیش پای خویش برمی ‌دارد و هر روز مشكلات متعدد جدیدی كه بی ‌شك، ناشی از پیشرفت كار است در پیش روی خویش احساس می ‌كند. او نه‌ تنها در محیط، بلكه انعكاس این حركت تكاملی اوج ‌گیرنده را در سازمان انقلابی ‌اش و در خودش می‌ بیند و خود را نیز موجی از امواج خروشان پیشرونده احساس می‌كند كه در محیط در جریان است. او به رزم ‌آوری و فداكاری‌ ها و حماسه‌ آفرینی رفقای همرزمش و سایر انقلابیون می‌ اندیشد و به ‌آینده‌ای كه برای تحقق آن كوشش می‌كند و…

در انتها، انتقادی نیز در زمینه برخورد این حادثه از خودم بنمایم:

پس از این حادثه من عملاً چند روزی دچار یك حالت نیمه ‌انفعالی شدم (كه البته تا اندازه‌ای طبیعی هم هست). ولی به تدریج كه مسائل برایم روشن‌ تر شد و ریشه‌ های مسئله برایم شكافته می ‌شد، بیشتر به این فكر می ‌افتادم كه به عوض اتخاذ هرگونه حالت انفعالی بایستی به دنبال راه‌ حل‌ های عملی باشیم، كه به اعتبار آنها می‌توان سازمان را در این زمینه مستغنی كرد. به این می‌ اندیشیدم كه تنها ضعف ‌ها را به میان جمع بردن، آن را با رفقا در میان گذاردن و از جمع كمك‌ خواستن، راه‌ حل چاره است. این است نقطه آغاز پروسه حل انتقادات و ضعف‌های ایدئولوژیك اعضای سازمان. گاهی دچار تفكرات نادرست (و حتی مالیخولیایی) از این نوع می ‌شوم كه شاید همین انتقاد نیز نه ناشی از صداقت، بلكه ناشی از تغییر شكل رگه‌ های اندیویدوآلیستی در وجود من و ورود آنها از درهای جدید است. شاید كه می ‌خواهم با این ترتیب با شیوه‌ های جدید، موضع خویش را مستحكم و تثبیت نمایم. به هر حال این امری‌ است كه پراتیك انقلابی می ‌تواند آن را تأیید و یا رد نماید.

اگر در اینجا فقط به یك انتقاد یك جانبه و آن هم صرفاً از فرمانده تیم پرداخته شود، مسائل زیادی مورد بحث قرار نگرفته است. ولی همین مختصر نیز می ‌تواند نمایشگر این واقعیت باشد كه اگر ضربه ‌ای می ‌خوریم كه به ظاهر از اشتباه ‌كاری‌ های كوچكی ناشی می‌ شود (مثلاً در اینجا از چك‌ نكردن مدارها)، ولی در باطن امر همین ضربه چنان‌ كه در ابتدا گفته شد حاصل یك سلسله تغییر و تحولات و انبار شدن مجموعه ضعف ‌هایی است كه در پروسه تغییر و رشد كمی و كیفی و به هر حال در یك نقطه ضربه خویش را وارد خواهد آورد. وقتی به دقت بررسی كنیم، ما در طرح‌ های مشابه نیز اخیراً اشتبا‌هات كم و بیش هولناكی داشتیم كه به هر حال منجر به ضربه نشد. ولی افسوس كه عادت كرده‌ایم همیشه شكست‌ ها را جمع ‌بندی كنیم و پیروزی‌ فقط تحسین ما را برمی ‌انگیزد. و بعد تمام ضعف‌ه ا در پشت آن ماست ‌مال می ‌شود و یا حداقل كم بدان بها داده می‌شوند. لذا اگر كسی بگوید كه ضربه اخیر را مفت خوردیم، حرفی غیرعلمی و غیراصولی زده است، زیرا ما هیچ ضربه ‌ای نمی‌خوریم مگر این ‌كه استحقاق آن را داشته باشیم.

نتایج نظامی و تشكیلاتی این حادثه را بایستی چگونه ارزیابی نمود؟

چنان‌ كه ملاحظه می ‌شود در بیشتر موارد اشكالات به ‌طور عمده منشأ ایدئولوژیك دارند، ولیكن به اعتبار این ‌كه چون ایدئولوژی افراد هنوز قوام نیافته است، پس دست به هیچ كاری (ازجمله عمل نظامی) نمی ‌توان زد، حرفی بی‌معنا است. مبارزه ایدئولوژیك امری‌ است دراز مدت و طولانی كه در جریان یك كار پیگیر درون و بیرون تشكیلاتی (كه بی‌ شك، عمل نظامی نیز جزیی از آن است) رو به حل خواهد رفت. درحالی‌كه در شرایط فعلی، عمل نظامی امری است واجب (همان‌ طوری ‌كه در همین‌ جریان ضربه خوردن ما، وادار شده‌ایم به مسائلی توجه كنیم كه قبلاً‌ به‌هیچ ‌وجه، كسی حاضر نبود بدان گوشه چشمی بیندازد). قوام نظامی یك سازمان رزمنده سیاسی ـ نظامی تنها در عمل پیگیر و حسا‌ب ‌شده نظامی به دست خواهد آمد. لذا ما مجبوریم به اتكای سیستمی كه اجباراً بسیاری از مسائل مربوط به عمل نظامی را در خود ملحوظ داشته است، جلوی جولان و حاكمیت خواست ‌های فردی ـ گروهی و… را گرفته و بر طبق آن كه به صورت سیستمی منضبط، ناگزیر به اجرا از طرف عناصر عمل ‌كننده است از تمامی عناصر سازمانی، حسابرسی به عمل آورده و حتی بر طبق آن انتقاد مسلحانه بنماییم. بدون حاكمیت یك سیستم حساب ‌شده و منضبط نظامی، حسابرسی در عمل نظامی چیز بی ‌معنایی خواهد بود. علاوه بر آن قدرت تصمیم‌ گیری را از جمع كنترل‌ كننده به‌ دلیل نداشتن ضوابط مشخص بی ‌شك سلب خواهد كرد.

بنابراین عمده‌ ترین نتیجه تشكیلاتی از این جریان می ‌تواند با پیگیری رفقا و جمع مسئول این كار به حاكمیت یك سیستم بالنسبه قوی نظامی ـ امنیتی بر سازمان گردد. چرا كه تجارب فردی ـ‌ گروهی و حتی سازمانی به اعتبار تأثیر آن بر یك سیستم و ارتقای آن پایدار خواهد بود[9]. و گرنه تنها از نقل یك تجربه در اطراف آن سر و صدا به راه انداختن و حتی مسببان آن را تنبیه‌ كردن، هیچ دردی دوا نخواهد شد و این تجربه، هر چند یكبار بی ‌شك دوباره و سه باره تكرار خواهد ‌شد.

پی‌ نوشت‌ها:

[1] – قبلاً ما با این نوع وقایع به اندازه كافی برخورد داشته‌ ایم ازجمله: الف ـ انفجار بمب در دست رفیق محمد ایگه‌ای در نمایشگاه، او پس از انفجار اقدام به خودكشی كرد وشهید شد. ب ـ انفجار بمب در دست رفیق حسین مشارزاده در فروشگاه كوروش كه منجر به مجروح و دستگیرشدن او شد. ج ـ انفجار بمب در دست رفیق سعید صفار كه منجر به شهادتش گردید.

لیكن در آن دوران عمل ‌زدگی و جو بلبشویی كه بر سازمان حاكم بود جمع ‌بندی این مسائل نیز خیلی سطحی و غیر اصولی صورت گرفت. برای نمونه در جزوه‌ای كه از سوی مسئولین سازمانی در این مورد انتشار یافت، رفیق ایگه‌ای به بی ‌دقتی، رفیق مشارزاده به بی ‌دقتی و فرمانده‌اش به عجله‌ كاری و رفیق صفار به بی ‌تجربگی و فرمانده‌اش به عدم صلاحیت لازم، محكوم شدند و قضیه در همین ‌جا بدون این ‌كه عمق مناسبی بیابد سرهم‌ بندی گردید. و مهم‌ تر این ‌كه در دوران انسجام یك ‌سال و نیمه اخیر نیز در عین این‌ كه سازمان كوشش‌ های مناسبی در جهت انسجام همه‌ جانبه كارها به عمل آورده، ولی در عمل نظامی، برخورد فعالی در جهت جمع‌ بندی تجارب گذشته صورت نگرفته است.

[2] – توجه شود كه این تصمیم ما با اتكایی كه (به اشتباه) به خودمان مجموعاً برای اجرای طرح‌ها داشتیم، از نظر خودمان سرپیچی از تصمیم سازمان مبنی بر این‌ كه از حركات اضافی و حساب‌ نشده در این چند روز بایستی اجتناب كرد، نبود. در حالی كه محتوا و واقعیت امر اگر پرده‌های خوش‌ خیالی را از جلوی چشممان بر می ‌داشتیم، چنین بود كه چون ما محاسبات درستی در انجام عمل ننموده و با عجله دست به كار شده بودیم. طبیعتاً حركات اضافی و حساب ‌نشده نیز نمی ‌توانست از طرف رفقا انجام نگیرد.

[3] – البته بعدها معلوم شد كه رفیق [لطف‌الله میثمی] از دو چشم نابینا شده، بنابراین اصولاً نمی ‌توانسته عكس‌العملی نشان دهد.

[4] – این امر در عمق خود نشان‌ دهنده آموزش غلط و درنتیجه درك نادرستی بود كه در تیم و در رفقا در زمینه عمل نظامی ایجاد شده بود (عدم درك درست از كار سیاسی و كار نظامی و رابطه این دو با هم).

[5] – بایستی توجه داشت كه من هم در امر مدار بندی تجربه زیادی به ‌طور مستقیم نداشتم، چون‌ كه تا به امروز من حتی یك مدار عملیاتی نبسته بودم. من فقط تا به امروز دو مدار یكی در شهریور 1350 و زمانی كه سازمان تازه لو رفته بود و از روی بیكاری ساختم و دوم مداری كه در اسفندماه 1352 ساختم كه آن هم مدار ابتكاری دو تایمری و به ‌وسیله ساعت پاركومتر و به خاطر طرح خاصی بود و شكل مدارهای معمولی را نداشت. البته مدارهای ساخته شده فراوانی را دیده بودم كه حتی در عمل به كار برده می ‌شد. به دلیل همین عدم آزمودگی در شناخت ویژگی ‌های مدارهای عملیاتی در عمل، همیشه این آمادگی ذهنی را در مورد مدار داشتم كه آن را ساده ‌تر از آنچه كه واقعاً هست تصور كنم، در حالی كه رفقایی كه در عمل، مدار ساخته و آزمایش می‌ كنند، به‌خوبی واقف می ‌شوند كه با این‌ كه مدار بندی امری‌ است ساده، ولی پیچیدگی‌های خاصی از خودش بروز می‌دهد كه تنها در عمل می‌ توان بدان پی برد. به عنوان مثال اكنون می ‌توانم بعضی از اشكال‌های مدارهایی كه بسته شده بود به خاطر آورم و ذكر كنم. برای یك فرد كار كشته، هر كدام از این اشكال‌ها كافی ا‌ست كه طرح را تعطیل كند. كلید ON و Off نداشت و به‌ جای آن دكمه قابلمه‌ای كار گذاشته بودند. زیر پیچ كه به طلق ساعت فرو رفته بود و روی صفحه ساعت نوارچسب نزده بودند. مدار را بر صفحه ثابتی سوار ننموده بودند. عقربه ساعت شمار به محور ساعت ثابت نشده بود. آزمایش اتصالات نه در همه حالات (كشش، فشار، تكان و ضربه) بلكه در یك حالت آرام و آن هم فقط یك بار آزمایش گردید كه طبعاً‌ نمی ‌توانست نمایشگر سلامت مدار باشد.

[6] – بویژه كه مدتی بود از بس خرده‌ كاری و پراكنده ‌كاری نموده بودم، اصلاً‌ احساس می ‌كردم كه به ‌تدریج خیلی از صلاحیت‌ هایم دارد ته می‌ كشد و دیگر حتی قادر نیستم كه فرماندهی تیم را نیز به عهده داشته باشم و این امر را نیز با رفقا طرح كردم كه مورد تأیید بود. تنها یك نكته باقی می ‌ماند كه دیگر در چنین شرایطی از ضیق وقت اقدام به عمل نظامی ازطرف ما كاری نادرست بود.

[7] – بی‌ شك عمل رفقای دیگر در مورد كارگذاری بمب در بنیاد پهلوی نیز این علاقه خرده‌ بورژوایی را تحریك بیشتری می ‌نمود.

[8] – در آن زمان من اصلاً به جریاناتی چون انفجار بمب در دست رفقا: ایگه‌ای و صفار و یا مسائل دیگر از این قبیل اندیشه نمی ‌كردم. آنچه جذاب بود نتایجی بود كه از هر نظر چند روز دیگر (صبح 28 مرداد) در اثر انفجار چند بمب در بحبوحه جشن‌ های ضدخلقی رژیم به ‌دست می ‌آمد. در اینجا بیشتر من به موفقیت‌هایی می ‌اندیشیدم كه ما (بویژه گروه ما) كسب كرده است.

[9] – حتی بعضی از عناصر، از جمله خود من، با این ‌كه به‌ طور عمده در جریان خیلی از مسائل نظامی ـ‌ تشكیلاتی بوده‌ام نیز، حتی تجربه فردی نظامی‌ ام تنزل یافته است.

Published in: on 28 ژوئن 2016 at 1:01 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تحليل بهرام از انفجار خيابان شيخ هادي

جلسه ششم (21/2/1386)

تحليل بهرام از انفجار خيابان شيخ هادي

 

تحليل مختصري از انفجار خانه پايگاهي خيابان شيخ هادي و انفجار بمب در دست رفيق محمد ابراهيم جوهري [اين تحليل نوشته بهرام ‌آرام است و مقدمه سازماني آن به نظر مي‌رسد به قلم محمدتقي شهرام باشد. توضيحات من داخل كروشه به صورت ايتاليك آمده است.]

مقدمه سازمان

تحليل واقعه انفجار خانه پايگاهي خيابان شيخ هادي و انفجار بمب در دست رفيق محمد ابراهيم جوهري، يكبار ديگر اين واقعيت سخت را در مقابل ما قرار مي‌دهد كه اشتباهات و شكست‌هاي ما بخصوص در چنين مدارهايي از آگاهي و تجربه بسيار بيش از آن‌كه جنبه معرفتي داشته باشند جنبه طبقاتي و ايدئولوژيك دارند. [تحولي كه در اين مقطع در سازمان شروع مي‌شود اين است كه به جاي اين‌كه در مورد ضربه انفجار كار كارشناسي كنند و به ريشه‌يابي‌هاي عميق برسند، همه‌چيز را سريع به ايدئولوژي و منشأ و خاستگاه طبقاتي نسبت مي‌دهند و اين به نظر من يك تحول منفي در روش تحليل سازمان است. مثلاً اين‌كه بگويند فلاني به دليل تمايلات خرده‌بورژوازي و مذهبي فلان كار را كرد و يا ديگري تمايلات پرولتري داشت و… اين شيوه تحليل در اين گزارش كاملاً غيركارشناسي است.]  ما برآنيم كه اين بار از چنين ديدگاهي و با به ميان كشيدن تمام انگيزه‌هاي دروني و عوامل عيني و مادي كه مجموعاً چنين حادثه‌اي را آفريدند، جنبه‌ها و شيوه‌هاي نويني از بررسي شكست‌ها و پيروزي‌هاي نظامي سازمان را ارائه دهيم. طرح شكست‌ها يا پيروزي‌هاي نظامي از زاويه نقطه‌نظرهاي ايدئولوژيك و طبقاتي در اين دوره از دوران رشد سازمان كه ما درست در كشاكش و اوج مبارزه ايدئولوژيك درون تشكيلاتي به سر مي‌بريم، در عين حالي‌كه اقدام جديدي به‌شمار مي‌رود امري كاملاً طبيعي است. [در نظر داشته باشيم كه در مرداد 53، فاز مبارزه، ايدئولوژيك ـ تشكيلاتي نام نهاده شده بود. درواقع از عيد 53، فاز مبارزه ايدئولوژيك درون تشكيلاتي اعلام شده بود كه در پي آن جزوه سبز منتشر مي‌شود.] بي‌شك مبارزه‌‌اي كه در اين مرحله براي تصفيه و احياي محتواي ايدئولوژيك سازمان آغاز كرده‌ايم، چنين برخوردي با مسئله عمل نظامي را كه خود در اين مرحله تابعي از هدف‌هاي درون تشكيلاتي بايد باشد، ايجاب مي‌كند.

شايد اگر ما پيش از اين نيز شكست‌ها و پيروزي‌هاي نظاميان را از اين ديدگاه مورد ارزيابي قرار مي‌داديم اكنون حتي از انسجام و ديسيپلين نظامي بسيار مستحكم‌تري برخوردار بوديم [درواقع مي‌گويد كه ما تا به حال تحليل علمي‌اي درباره شكست‌ها و پيروزي‌هايمان نداشته‌ايم. منظور از علمي هم، همان ماركسيستي ـ طبقاتي است.] و شايد هيچ‌گاه چنين حادثه‌اي با اين عواقب بسيار دريغ‌انگيز سياسي، تشكيلاتي و نظامي گريبانگير سازمان نمي‌شد.(1)[چريك‌هاي فدايي خلق كه ايدئولوژي ماركسيستي داشتند ضربه‌هاي هولناك‌تري ‌خوردند و احزاب كمونيست ديگر هم همين‌طور و اين نكته در گزارش ناديده انگاشته شده است.] در اين زمان كه خون سه‌‌تن از رفقاي ارزنده ما در اين جريان و در اثر اين اشتباه‌ها ريخته شده و در دست دشمن خونخوار خلق گرفتار آمده‌اند، اميدواريم كه اين نقطه آغازي باشد براي برخورد جدي‌تر و مبارزه پيگير و خستگي‌ناپذيرتر با ضعف‌هاي اصولي كه اين جريان آشكارا در برابرمان قرار مي‌دهد. اين ضعف‌ها مسلماً نمي‌توانند در يك نقطه و يا در يك فرد متجلي و آن‌گاه در همان نقطه و يا همان فرد مرتفع گردند. اين سخن بدان معنا نيست كه ما ضعف‌ها و اشتباهات رفيق فرمانده اين جمع را منكر شويم و يا آن را كوچك جلوه دهيم. اين رفيق [بهرام آرام] بي‌شك داراي اشتباه‌هات جدي‌اي بوده است، بلكه از نظر ما اين سخن در واقع داراي دو معناي متفاوت و در عين حال متقابلاً وابسته به هم است.

معناي اول آن همان ضعف‌هاي فردي اين رفيق بوده كه به‌عنوان فرمانده گروهي كه مرتكب اشتبا‌هات جبران‌ناپذيري شده مي‌تواند مورد انتقاد شديد و حتي تنبيه سازماني قرار گيرد. اما معناي دوم كه از نظر ما مهم‌تر بوده و شايد علل زيربنايي‌تري را در اشتبا‌هات سازماني مشخص مي‌كند همان ضعف‌ها، نارسايي‌ها و انحرافاتي است كه در بطن نظرات، تفكرات و شيوه‌هاي عمل سازمان و طبيعتاً تك‌تك افراد آن وجود دارد. [به ريشه‌يابي ايدئولوژيك توجه كنيد. فرق آن جمع‌بندي كه درباره ايگه‌اي، مشارزاده و… ذكر كرد ـ و در آن از عنصر عجله صحبت شد ـ با اين تحليل از خود، در اين است كه بهرام هم كه عجله و بي‌دقتي كرده، تجربه نداشته و ناآزموده بوده و… ولي در مورد خودش آن را عمق مي‌بخشد و مي‌گويد ناشي از انديويدواليسم و يا اصالت فرد بود (جلوتر خواهيم ديد) كه درواقع اين را ريشه طبقاتي بي‌دقتي و عجله مي‌دانيم.] از اين ديدگاه ضعف‌ها و اشتبا‌هات رفيق فرمانده به‌هيچ‌وجه از ضعف‌ها و اشتبا‌هات سازمان جدا نيست و به همين دليل هركدام از ما و بخصوص مهم‌ترين عناصر مسئول سازماني بالقوه در معرض ارتكاب اشتبا‌هاتي حتي عظيم‌تر از اين مي‌باشيم و مي‌توانستيم و مي‌توانيم آفريننده حوادثي فاجعه‌آميزتر از اين باشيم و باز به همين دليل است كه اكنون همه عناصر مسئول در سازمان موظف‌اند سهم خود را در به‌وجود آوردن چنين فاجعه‌اي با تمام وجود درك كنند و به خاطر داشته باشند كه بروز اشتبا‌هاتي از مقولات ايدئولوژيك و در يك گوشه سازمان و در وجود يك فرد عموماً بيانگر وجود اشتبا‌هات عظيم‌تري در جريان عمومي سازمان مي‌تواند باشد.

اكنون رفيق فرمانده [بهرام آرام] طي انتقادي كه از خود به عمل آورده  تحليل مختصري از جريان واقعه را از همين ديدگاه به دست داده است. از نظر ما اين تحليل و اين انتقاد از خود بدين جهت كه داراي عناصر لازمي از برخورد صادقانه با مسئله است (البته تا آنجا كه به بررسي و تحليل مسئله پرداخته مي‌شود) و بدين‌جهت كه قسمتي از نتايج گرفته شده در آن مورد بحث جمعي قرار گرفته مي‌تواند پايه مناسبي را براي تحليل همه‌جانبه‌‌تر قضيه فراهم سازد، لذا رفقا پس از خواندن اين تحليل اولاً بايستي سعي كنند مسئله را در مورد خود و ساير رفقايشان پياده كرده و اثرات نظامي نقاط ضعف ايدئولوژيك خويش را در مبارزه مسلحانه خلق ما مورد ارزيابي قرار دهند. ثانياً به كمك تجارب فردي ـ تشكيلاتي سعي در غني‌نمودن سيستمي نمايند كه توسط آن بتوان با كنترل جمعي و حاكميت ديسيپلين نظامي مانع از تكرار حوادثي از اين نوع شوند. [پايان اشاره سازمان به گزارش. در آن زمان رهبري عبارت بود از تقي شهرام، بهرام آرام، مجيد شريف واقفي و شايد هم عليرضا سپاسي. نقطه‌عطف ديگري كه در اين گزارش وجود دارد اين است كه از همه اعضا باعنوان رفيق ياد مي‌شود. مثلاً حسين مشارزاده كه مذهبي بود و بعد دستگير شد و به رجوي پيوند خورد و حالا گويا جدا شده اما مذهبي مانده او هم باعنوان رفيق خوانده مي‌شود. ايگه‌اي و صفار هم كه واقعاً و شديداً مذهبي بودند و شهيد شدند، رفيق خوانده مي‌شوند. از من، سيمين صالحي و ناصر جوهري هم به‌عنوان رفيق ياد مي‌شود.]

 

متن تحليل رفيق [بهرام آرام]

پيش از اين‌كه اقدام به نوشتن تحليل زير بنمايم لازم مي‌دانم يكي دو نكته را متذكر شوم:

نكته اول: در اين جريان بيش از هر چيز سعي كرده‌ام به نقاط ضعف خودم بپردازم و نقش و اثرات آن را در مسائل مربوط به گروه و تكوين ضربه 27 مرداد نشان دهم و لذا به مسائل ساير رفقايي كه در اين جريان دخالت فعال و يا جانبي داشته‌اند يا اندك پرداخته شده و يا بحثي نشده، ولي پيشنهادم اين است كه رفقايي كه در رابطه مشخصي با اين جريان بوده‌اند(n ,m ,y ,x) در اين مورد انتقادات مشخص‌تري از خودشان و جمع‌شان به عمل آورند تا بتوان نتيجه‌گيري از اين جريان را كامل‌تر انجام داد. [n ,m ,y ,x اعضاي دو تيم زيرمجموعه جوهري بودند. هر چهار نفر اينها در عمليات شب 28 مرداد فعال بودند كه به‌تدريج در گزارش خواهد آمد.]

نكته دوم: در خيلي از نقاط بحث كوشيده‌ام عوامل اصلي و فرعي را توأماً آورده و حتي‌الامكان جو حاكم بر خود و يا ساير رفقا و گروه را در آن شرايط مجسم كنم اين امر نه از جهت ماست‌مال‌كردن اصل قضيه و در نتيجه در رفتن از زير مسئوليت‌ها و عواقب مسئله است،  بلكه به‌طور عمده ناشي از اين امر است كه خواسته‌ام نشان دهم در صورتي كه ما از نظر دروني و ايدئولوژيك كاملاً ضعف‌هايمان را نشناخته و با آنها به مبارزه فعال نپردازيم چگونه در شرايطي نقاط ضعف اين امكان را مي‌يابند (و حتماً اين شرايط براي هركس در هر موضعي روزي فراهم خواهد شد) كه ضربه خويش را بزنند و همين‌طور نشان دهم كه وجود عناصر مستحكم و مجهز به ايدئولوژي پرولتري تا چه اندازه مي‌تواند در تصحيح سازمان نقش داشته و جلوي ضربات و شكست‌ها را در خيلي موارد، پيشاپيش سد نمايد. [هر ضعفي ناشي از عدول از ايدئولوژي ماركسيستي و انديشه پرولتري خوانده شده است. مي‌گويد من يك كمونيست يا پرولتر خوب نبودم كه ضربه خورديم.] (شما به‌خوبي در تحليل مشاهده خواهيد كرد كه صرف‌نظر از موضع رفقا در اين واقعه و صرف‌نظر از تجربه و آگاهي من كه طبعاً مسئوليت مرا در اين جريان خطيرتر از همه قرار مي‌دهد چگونه نقاط‌قوت هر يك از  رفقا مي‌توانست نقشي در كاهش ضربه داشته باشد.)

***

براي اين‌كه رفقا خودشان نيز اين امكان را بيابند كه مستقلاً راجع به اين تحليل فكر و انتقاد نمايند، كوشش مي‌شود كه ابتدا خلاصه‌اي از عين وقايع منعكس شود و سپس تحليل ايدئولوژيك سازماني آن را در انتها بياورم.

 

خلاصه‌اي از عين وقايع

روز دوشنبه 21 مرداد طبق تصميم‌گيري سازمان و مطابق معمول كه هميشه قبل از روزهاي حساس (نظير 28 مرداد) از طرف سازمان به تمام رفقا در مورد حركت در شهر و قرارها هشدار داده مي‌شد به تمام اعضاي مسئول هشدار داده شد كه در يكي دو شب نزديك به 28 مرداد از حركات اضافي خودداري به عمل آورده و حتي تا حد امكان قرارهاي روز 28 مرداد را يا لغو و يا به حداقل برسانند. من نيز در جريان اين دستورات قرار گرفتم و طبعاً به دلايل تجارب سازماني كه در اين زمينه موجود بود، آن را پذيرفتم و به تمام رفقا نيز توصيه نمودم. [البته اين دستور سازماني را بهرام به ما ابلاغ نكرد و اين را يقين دارم و حتي پيشنهاد عمليات هم كرد.] ‌در عين حال روز سه‌شنبه صبح (22 مرداد) از طرف من در خانه تيمي پيشنهاد شد كه رفقاي تحت مسئوليت تيم، امكان يك رشته عبارات نمايشي را در ميدان 28 مرداد بررسي نموده و هر چه زودتر مورد بحث قرار دهند.(2) رفقاي تيمي در عين اين كه آن را تأييد نمودند، در آن زمان برخورد فعالي با آن ننموده و قضيه تا ظهر فردا به صورت پيشنهادي كه از طرف من شده بود باقي ماند. رفيق لطف‌الله همان شب (سه‌شنبه) به يكي از رفقا كه در عين حال از نظر تكنيكي قابل اتكا بود گفته بود كه ما براي چند روز آينده احتياج به سه مدار كوچك (با ساعت زنانه و باطري سمعك) [باطري جيوه‌اي ساعت] داريم كه از حال بايستي به فكر باشي و چون رفيق لازم بوده كه دو سه روزي به مسافرت برود قرار مي‌گذارند روز شنبه صبح در يك كار سه‌نفري (رفيق لطف‌الله، رفيق فوق‌الذكر و يكي ديگر از رفقا) سه مدار مورد لزوم را آماده كنند. [من تمام وسايل اين 3 مدار را خريدم. مأموريت ساخت آنها به من و سيمين واگذار شده بود و من شخصاً از خيابان لاله‌زار، 3ا ساعت زنانه خريدم.‌ از ميدان سيداسماعيل، آهنربا براي چسبيدن بمب به پل آهني خريدم. از خيابان جمهوري اسلامي فعلي باطري جيوه‌اي خريدم و هرگز به صمديه نگفتم كه وسايل را بخرد. البته با صمديه ـ همان شخص باتجربه ـ كه مطرح كردم چنين عملياتي در كار است و او هم نظرش را گفت، كه خيلي خطرناك است و اين كار را نكنيد. من قبلاً از بهرام پرسيده بودم كه چه عملي خطرناك است؟ او گفته بود بعضي‌ها حرفشان ملاك و شاخص ‌است، مثلاً صمديه (كه به او محمدتقي مي‌گفتيم) چنين آدمي است، چون شجاع و نترس است و عمليات زيادي انجام داده اگر بگويد كه فلان عمليات خطرناك است، واقعاً‌ خطرناك است. من در تيم هم مطرح كردم كه صمديه موافق نيست و انتظار مي‌رفت با توجه به اين حرفي كه زده بود، از عمليات منصرف شود ولي ادامه پيدا كرد. همچنين اين‌كه مي‌گويد «تيم» موافقت كرد، من گفتم شما كه فاز را ايدئولوژيك مي‌دانيد و از عيد فاز مبارزه ايدئولوژيك درون تشكيلاتي اعلام شده، در فاز ايدئولوژيك چرا بايد عمل مسلحانه كرد؟ بهرام گفت كه ما نبايد از گروه‌هاي خود به خودي عقب بيفتيم، چون حركت مخملباف هم اتفاق افتاده بود، خبر اين اتفاق بهرام را تحت‌تأثير قرار داده بود كه گروه‌هاي خود به خودي ـ و به قول من خودجوش ـ در حال عمل مسلحانه هستند و بهرام به رگ پيشتازي‌اش برخورده بود كه ما نبايد از اين گروه‌ها عقب بمانيم.]  ظهر چهارشنبه بحث راجع به طرح‌ها از سر گرفته شد و من در مورد شناسايي و امكان كارگذاري در نقاط مختلف، پوشش ظاهري مواد، ميزان مواد و زمان عمل و… توضيحاتي داده و تجاربي را كه در اين مورد در اختيار سازمان بود تا‌ آنجا كه ذهنم ياري مي‌داد بازگو كردم.

پس از بحث‌هاي ابتدايي فوق همان‌ روز منطقه را به سه قسمت تقسيم نموده و چنين تقسيم مسئوليت كرديم:

1ـ سيمين و لطف‌الله (سعدي شمالي از مخبرالدوله به سمت شمال)

2ـ x وy ميدان مخبرالدوله. اين دو نفر در ارتباط با تيم ما قرار داشتند.

3ـ‌ m وn  شاه‌آباد از مخبرالدوله به سمت بهارستان. اين رفقا نيز وضعي مشابه دو رفيق فوق‌الذكر داشتند. [ميدان مخبرالدوله؛ تقاطع جمهوري اسلامي و سعدي است. هر سال ارتش شاهنشاهي در روز 28 مرداد در اين منطقه رژه مي‌رفت، يعني از خيابان انقلاب به طرف مخبرالدوله مي‌آمدند و از آنجا به طرف سعدي جنوبي و ميدان توپخانه مي‌رفتند. من هم كه در ارتش بودم در همين منطقه با بقيه افسران و دانشجويان وظيفه رژه رفتيم.]

قرار بر اين شد كه رفيق ناصر جوهري در طرح شركت نكند و فقط طوري برنامه اين رفقا را جور كند كه كارهايشان با يكديگر تداخل ننمايد. [به هيچ‌وجه در سرشاخه تصميم گرفته نشد كه جوهري در طرح شركت نكند. احتمال مي‌دهم كه او را يك كادر پرولتري مي‌دانستند و حفظ چنين كادري برايشان خيلي مهم بوده است. البته جلوتر در گزارش بهرام مي‌گويد كه ناصر صلاحيت فرماندهي نداشت، ولي چنين بحث‌هايي در سرشاخه نشد كه چطور يك كادر پرولتري صلاحيت فرماندهي ندارد.]

 

پنج‌شنبه 24 مرداد

1ـ‌ بعضي از وسايل براي مدارسازي خريده شده بود. شناسايي‌هايي ازسوي دو رفيق سيمين و لطف‌الله (كه روز چهارشنبه نيز انجام شده بود) ادامه پيدا كرد و آنها تأييد كردند كه امكان كارگذاري موجود است و مي‌توان اين كار را اگر با ظرافت پيش برود، به راحتي انجام داد.

2ـ x و y در اين روز به شناسايي مي‌پردازند و هركدام در منطقه‌اي تعيين شده دو،‌ سه نقطه در نظر مي‌گيرند.

3ـ ناصر رفيقm  را مي‌بيند و تأكيد مي‌كند كه 28 مرداد نزديك است و لذا منطقه‌اي بين ميدان مخبرالدوله تا بهارستان را شناسايي كنيم. رفيق m  ‌نيز همان‌روز مختصري به شناسايي مي‌پردازد. [ ملاحظه مي‌شود چند روز قبل از 28 مرداد و چقدر با عجله اين كار انجام مي‌شود.]

 

جمعه 25 مرداد

1ـ‌ به غير از شناسايي مختصر و بعد مقداري بحث براي تصحيح آنها كه نتيجه‌بخش هم بود، كار ديگري به‌ دليل كارهاي متعدد رفقا صورت نگرفت. پس از بحث، دو طرح اين رفقا تصويب شد و يكي به‌دليل اين‌كه در شب عمل مجبور بودند يك حركت مشكوك انجام دهند حذف گرديد و پوشش آن نيز مورد بحث قرار گرفت.

2ـ‌ رفيق m به شناسايي ادامه مي‌دهد و چند مكان كه به نظر خودش مناسب بوده است در نظر مي‌گيرد. شب ناصر را ملاقات مي‌كند و قرار مي‌شود كه مدار را فردايش مشتركاً درست كنند.

3ـ در اين روز عمل شناسايي توسط x و y صورت نمي‌گيرد.

 

شنبه 26 مرداد

1ـ رفيق لطف‌الله به كمك دو رفيق ديگر [شهيد صمديه و عبدالله]‌ مداري مي‌بندند كه ديناميت‌ها را آزمايش كنند (گرچه آزمايش چندان ضروري به نظر نمي‌رسيد) و در عين حال تمام وسايل لازم خريداري شده بود كه در آن منزل و به كمك آن دو رفيق كه در امر مداربندي كارايي‌هاي لازمه را داشتند مداربندي انجام پذيرد. [ما مقداري TNT در خانه داشتيم كه از آقاي ا. ش گرفته و به خانه آوردم. وقتي آنها را به منزل شيخ‌هادي آوردم، متوجه شدم مقداري روغن پس مي‌دهد. به بهرام گفتم فكر مي‌كنم مانده و خراب شده  باشد. قبل از عمليات گفتم كه احتمالاً عمل نخواهد كرد و بايد تست شود. بهرام چندان ضرورتي نمي‌ديد. من مي‌گفتم كه چون روغن پس مي‌دهد معلوم نيست كه عمل كند، يا مواد ديگري در اختيار ما بگذار و يا اين‌كه بايد اين مواد را تست كنيم. به همين دليل با صمديه و عبدالله ـ كه در غرب تهران يك خانه تيمي جديد گرفته بوديم ـ مداري بستيم (كه بيشتر كار صمديه و عبدالله بود) مدار هم استاندارد بود، يعني ساعت كينزر بزرگ بود و باطري قلمي و كليد و صفحه‌اي كه همه اينها روي آن نصب مي‌شد. از قبل هم وسايل را آماده كرده بوديم. ساختن بمب استاندارد كاري نداشت. بعد رفتيم كه در جاده ساوه آن را تست كنيم و داستان گم‌شدن بمب پيش آمد كه قبلاً گفته‌ام. نهايتاً موفق  به تست مواد نشديم و با اين حال خود را براي عمليات بمب‌سازي آماده مي‌كرديم.] صبح تا ظهر وقتشان صرف آزمايش مدار مي‌شود (كه البته بالاخره هم نمي‌توانند بفهمند مدار عمل كرده يا نه، چون مدار بمبي كه كار گذاشته بودند گم مي‌شود). بعدازظهر لطف‌الله تصميم مي‌گيرد كه وسايل را به منزل تيمي شيخ‌هادي منتقل نموده و مداربندي را با كمك سيمين و در همين مكان انجام دهند[بمبي كه با صمديه ساختيم استاندارد بود، درحالي‌كه وسايلي كه براي ساختن بمب در خانه شيخ‌هادي به كار برديم، ساعت زنانه بسيار كوچك بود، به‌جاي باطري قلمي، باطري جيوه‌اي كه در ساعت مچي كار مي‌گذارند بود، به‌جاي كليد يك دكمه قابلمه بود كه فضا اشغال نكند و خلاصه خيلي كوچك بود و صفحه‌اي هم براي استقرار اين وسايل روي آنها وجود نداشت. اصل اين بود كه بمب صوتي كوچكي كار بگذاريم كه حتي اگر زن آبستني هم از آن محل رد شود، صداي آن باعث ترسيدن آن زن هم نشود. بنابراين تمام بمب در يك قوطي خميردندان جا مي‌گرفت و دكمه قابلمه‌اي روي آن گذاشته بوديم كه بعد از كار گذاشتن بمب، دكمه را وصل كنيم. درنهايت تصميم گرفتيم كه دكمه را قطع نكنيم و از خانه دكمه را وصل كرده و بمب را ببريم و اين مدار خيلي خطرناك بود و تنها كليد باقي‌مانده، عقربه ساعت زنانه بود. اين عدم رعايت نكات ايمني براي يك بمب ظريف و حساس آن هم براي اولين‌بار من بود.] كه در عين حال امكان بحث و بررسي بيشتر طرح‌ها نيز موجود باشد. من شنبه بعدازظهر در منزل نبودم و شب كه مراجعه كردم رفقا مشغول مداربستن بودند، ولي هنوز كارهايي در اين زمينه بود كه انجام نگرفته بود. در عين حال شناسايي‌هاي مجددي نيز پذيرفته كه در جهت تأييد و تكميل طرح‌هاي از قبل تصويب شده بود. [يك شب در ميان كه به خانه صمديه مي‌رفتيم، يك شب هم با صمديه براي شناسايي رفتيم. در ميدان مخبرالدوله يك بانك خرابه بود كه گفتيم اينجا حتي بمب غيرصوتي و تخريبي هم مي‌شود كار گذاشت. شناسايي‌هاي زيادي انجام داديم و ضمن آنها صمديه مرتب مي‌گفت در آن ساعت از شبانه‌روز اين منطقه پليسي و نظامي مي‌شود كه بسيار خطرناك است.]

2ـ x ساعت 10 شب از ميدان عبور مي‌كند و دوباره محل‌هايي كه تعيين شده بود مورد ارزيابي قرار مي‌دهد.

3ـ ناصر ساعت 2 بعدازظهر m را ملاقات مي‌كند و مي‌گويد بايد يك مقدار وسايل خريده و در ضمن مجدداً قراري براي بررسي شناسايي با m در ساعت 3 مي‌گذارد. m بعد از ملاقات اولي با ناصر، n ‌را مي‌بيند و خريدن وسايل را به عهده او مي‌گذارد و خودش همراه ناصر به منطقه رفته و شناسايي‌ها را تكميل مي‌كنند و قرار مي‌شود فردايش ساعت 3، رفيق ناصر براي بررسي نهايي نزد m و n برود. در ضمن ناصر يك سلاح كمري (35/6) نيز براي n  ‌مي‌برد كه فردا بتواند در عمل شركت كند. [m و nدو زيرمجموعه ناصر جوهري بودند كه در زمستان سال قبل وقتي سلطان قابوس به ايران مي‌آ‌يد، اينها چند عمليات هم انجام داده بودند. يكي از آنها كه جلال نام داشت، يك بمب 3 كيلويي تهيه كرده و در كتي كه از خشكشويي گرفته بود و پوشش داشت گذاشته بود. يكي از شمال خيابان فردوسي و يكي از جنوب حركت بمبگذاري مي‌كند و مقابل سفارت انگليس همديگر را ملاقات كرده و دستشان را به نرده‌ها مي‌گذارند. جلال نخ بمب را به آرامي رها مي‌‌كند تا پشت نرده‌هاي سفارت برود. بنابراين m يا n اين تجربه بمبگذاري را هم داشت. نكته ديگر اين‌كه در عمليات شب 28 مرداد همه بمب‌ها صوتي بود و اصلاً بمب تخريبي نداشتيم. براي ملموس‌‌شدن قضيه توجه كنيد  بمب كه حاوي 20 گرم مواد بود، در دست من منفجر شد، اما من را نكشت و فقط بيهوش شدم. حتي شاهرگ من هم قطع نشد. اگر عينك داشتم حتماً چشمم نيز نابينا نمي‌شد.]

يكشنبه 27 مرداد

1ـ سيمين و لطف‌الله از صبح تا ظهر مدارها را تكميل نمودند. در ضمن سري هم به منطقه عمليات براي ارزيابي مجدد زدند و تأييد نمودند كه اگرچه در محل چند پاسبان مستقر شده‌اند، ولي به عمل كارگذاري لطمه‌اي وارد نمي‌آورد. [البته ما چنين كاري نكرديم و روز بيست‌وهفتم، از صبح در خانه مانديم. من مريض بودم و سيمين هم آش پخته بود و ظهر آش خورديم.] ظهر ناصر اطلاع داد كه باطري‌هاي سمعك را بهتر است تعويض كنيم چون مطمئن نيستند كه طبعاً حذف باطري‌ها از مدار وقت زيادي نمي‌گرفت و اين كار را رفقا تا بعدازظهر انجام دادند. [اين‌كه بهرام از باطري سمعك نام مي‌برد، ما كه باطري ساعت استفاده كرديم و نه سمعك.‌ باطري ساعت مانند يك سكه يك شاهي است و از سكه 10 شاهي (يك قراني) هم حتي كوچك‌تر است، پهن است و ما مي‌توانستيم دو طرفش را لحيم كنيم، ولي باطري سمعك استوانه‌اي بود و شايد آن تيم ديگر استفاده كرده باشد، ولي ما باطري ساعت استفاده كرديم.] به هر حال مدارها تا ساعت 6 بعدازظهر آماده بودند، ولي هنوز كارهاي خرده‌ريز باقي بود كه عبارت بودند از: الف ـ زمان‌سنجي مدارها وتعيين حداكثر زماني كه مي‌تواند طول بكشد تا بمب عمل كند (من كه ظهر ساعت 12 از منزل خارج شده بودم و ساعت 7 بازگشتم اين كار را انجام دادم.) ب ـ آزمايش نهايي مدار كه البته مدارها سالم بود، ولي نواقصي داشت كه نمي‌شد به سالم بودنش اعتماد كرد (كه در آن زمان نه من و نه دو رفيق ديگر به آنها بهاي لازمي نداديم.) ج ـ تهيه پوشش و جاسازي مدارها [در جعبه خميردندان] كه با اين‌كه از قبل بحثش شده بود ولي هنوز درست نكرده بودند كه آن هم به كمك من انجام گرفت. من ساعت 15/8 دقيقه از منزل شيخ هادي خارج شدم و قرار شد براي ساعت 9 بازگردم. (البته در اين فاصله قرار بر اين بود كه رفقا بروند و بعد من در خانه تيمي حداكثر تا 30/10 منتظر باشم.) اين را هم همين‌جا اضافه كنم كه چند لحظه قبل از خروج من از منزل، ناصر طبق قرار قبلي آمد و در حالي كه من از در بيرون مي‌رفتم گفت: «ممكن است من در جريان طرح با يكي از رفقا وارد عمل شوم» و من كه در فكر چند كاري بودم كه براي قرار مي‌رفتم بدون توجه و نشان دادن هيچ‌گونه عكس‌ا‌لعملي رفتم. [بهرام كه مي‌گويد 15/8 از خانه بيرون رفتم، اين‌گونه كه من يادم است ساعت 9 قرار بود كه بمب‌ها را در ميدان مخبرالدوله كار بگذاريم و قرار بود ديرتر نشود. حدس من اين است كه بهرام 2 ساعتي در منزل نبود. ديگر اين‌كه عقربه ساعت يكي از بمب‌ها جدا شده بود و درست كردن آن خيلي وقت ما را گرفت و بمبي كه منفجر شد همين بمب مشكل‌دار بود. ديگر اين‌كه لحيم‌كردن باطري جيوه‌اي خيلي مشكل بود و حتي اگر كمي دست چرب بود اثر مي‌گذاشت و لحيم نمي‌گرفت و ما كلي سعي كرديم با پارچه تميز كنيم تا لحيم‌كاري انجام شود و بالاخره به سختي موفق شديم لحيم‌كاري را انجام دهيم و كار خيلي مشكل بود. در هنگام آماده‌سازي اين بمب سوم كه مشكل هم داشت، بهرام كلاً در خانه نبود.] (از اين نوع عكس‌العمل‌ها قبلاً هم در خودم ديده‌ام؛ گاهي اوقات كه ذهنم مشغول است و حضور ذهن كافي ندارم ممكن است در مقابل يك جريان نادرست، عكس‌العمل درست نشان ندهم. البته اين به اعتبار اين مسئله است كه در آن لحظه خاص فرد به آن جريان نادرست بهاي لازم را نمي‌دهد.) قبل از خروج درباره ميزان كردن مدارها و آزمايش مجدد آنها سفارشاتي كردم كه طبعاً هم به دليل عدم تجربه كافي خودم در اين امر و هم به‌دليل نبودن خودم در جريان اتصال مدارها نمي‌توانست كافي باشد. 15/8 من از منزل خارج شدم و هنگامي‌كه ساعت 9 بازمي‌گشتم در نزديكي منزل صداي انفجار شديدي به گوشم رسيد. براي من ترديدي نبود كه انفجار از خانه ماست، به سرعت به طرف منزل دويدم، ولي از ظواهر امر برمي‌آمد كه اين انفجار دومي بوده است كه در اثر آتش‌سوزي و دميدن آتش به مواد و چاشني صورت گرفته بود، چرا كه همزمان با رسيدن من ماشين‌هاي آتش‌نشاني نيز رسيدند.[اينها ديگر اكثراً تحليل بهرام از وقايع است و نه مشاهدات مستقيم او.] علت انفجار به احتمال قريب به يقين ناشي از عدم استحكام مدارها بوده است، زيرا قرار بود چاشني را در آخرين لحظه‌ها و پس از ميزان‌كردن مدار، وصل كنند و داخل مواد كارگذاري كنند و لذا اگر در آن زمان عمل مي‌كرد نمي‌توانست خسارت زيادي وارد آورد. بنابراين وقتي چاشني و مواد را در مدار قرار داده‌اند، يا هنگام بسته‌بندي و يا در اثر فشارهايي كه به آن وارد آمده است چاشني عمل كرده و منجر به انفجار تمامي 20 گرم مواد شده است. [همان‌گونه كه در خاطرات قبلي هم گفته‌ام، چون مي‌خواستيم سر ساعت معين ميدان مخبرالدوله باشيم، در آخرين لحظه كه داشتم بمب سوم را مي‌ساختم و بايد چاشني را وارد مواد مي‌كردم، چون مدار بسته و كليدي هم سر راه نبود وقتي چاشني را فرو كرده بودم، ته آن به  حفاظ مواد كه جعبه آلومينيوم قرص كلسيم ساندوز بود، برخورد كرده و مدار وصل شده و بمب منفجر شده بود. در حالي كه من بايد چاشني را در يك پلاستيك مي‌گذاشتم كه وقتي آن را در جعبه فرو مي‌كردم، اگر به ته هم مي‌چسبيد، عايق پلاستيك مانع وصل‌شدن مدار مي‌شد و اين اشتباه من بود و ناشي از اين بود كه زمان كم بود و ما مي‌خواستيم قبل از پليسي ـ نظامي شدن منطقه، بمب‌ها را كار بگذاريم.]

2ـ x و y امروز هم شناسايي‌هايشان را تكميل مي‌كنند. ساعت 30/2 بعدازظهر x و y  براي آزمايش باطري‌هاي جيوه‌اي به خرابه‌اي در نزديكي مي‌روند و آزمايش جواب درستي نمي‌دهد. ناصر و يكي ديگر از رفقا كه در امر بستن مدار، به اندازه كافي تجربه داشت در خانه مدارها را در اين فاصله مي‌بندند. در ضمن ناصر خودش نيز در اين روز يكي دو شناسايي در ميدان انجام مي‌دهد و به x و y پيشنهاد مي‌نمايد. خلاصه پس از اندكي بحث از ميان تمام طرح‌ها دو تا انتخاب مي‌شود كه يكي قابل اجرا بوده و دومي مشروط به در نظر گرفتن شرايط زمان عمل. ناصر مي‌گويد: طبق بحث‌هايي كه كرده‌ايم انجام عمل براي ما ارزش زيادي ندارد كه ما در آن متحمل ضربه و يا خطري بشويم. بنابراين در صورتي كه احتمال كمي هم مي‌داديم كه اوضاع مناسب نيست، عمل را انجام نمي‌دهيم.

ناصر قراري با y در نزديكي ميدان براي تنظيم كارها مي‌گذارد (براي ساعت حدود 9 شب) ولي x كه بايد قرار را منتقل مي‌كرده اشتباه مي‌كند و اتفاقاً در آن حوالي ناصر را مي‌بيند و ناصر به آنها مي‌گويد كه شما مي‌توانيد اقدام به عمل نماييد.

x و y در كوچه‌اي بمب اول را تنظيم مي‌كنند. نزديك محل كه مي‌رسند ملاحظه مي‌كنند كه در همان محل كه آنها در نظر گرفته بودند پاسباني مستقر شده است (البته اين احتمال از پيش مي‌رفت و به همين دليل اين طرح مشروط در نظر گرفته شده بود) و لذا از آن عبور كرده و در يك جاي مناسب بمب دوم را آماده مي‌كنند. بمب‌ها در يك كيسه رنگي در دست x بوده است (كه البته احتمال بازرسي نيز با اين كيسه از طرف پليس در آن شرايط زياد بود). قدري پايين‌تر از ميدان به صورت اين‌كه منتظر تاكسي ايستاده‌ند كمي مشورت مي‌كنند و نتيجه اين مي‌شود كه هر دو از سمت ديگر خيابان مسير را طي كرده و به طرف محل عمل بروند. در عين حال نمونه‌هايي نيز مي‌بينند كه به نظر مشكوك مي‌آيد. در كوچه‌اي بمب‌ها را از كيسه درآورده و در داخل پيراهني مي‌گذارند كه مورد شك واقع نشوند. در نزديكي محل به‌دليل مساعدبودن شرايط با سرعت عمل بمب را x مي‌گذارد، ولي نمي‌تواند به‌خوبي آن را استتار كند و از اين‌رو ممكن است كشف شده باشد. دو نفري از محل كارگذاري بمب اول عبور مي‌كنند، اوضاع مناسب نبوده است و به همين دليل از منطقه خارج مي‌شوند و علامت سلامتي مي‌زنند.

3ـ ساعت 3 ناصر با عجله آمد و گفت جاي ديگري (يعني منزل x وy) مدار را مي‌بندند. من مي‌روم تا 8 شب مي‌آيم. ساعت حدوداً 8  بود آمد درحالي‌كه دو بمب يكي نيم‌كيلويي و يكي هم صوتي همراهش بود (ناصر صوتي را بدون قرار قبلي آورده بود.) براي بمب نيم‌كيلويي جاي مشخصي قبلاً شناسايي شده بود، ولي براي صوتي شناسايي رفقا دقيق نبود. فقط يك پل فلزي در نظر داشتند. ‌بعد با عجله از ما جدا شد و به محل قرارش رفت و ساعت 9  در كوچه‌اي در مجاور محل بمبگذاري (در خيابان شاه‌آباد) با m قراري مي‌گذارد. در ضمن بمب نيم‌كيلويي را به mمي‌دهد و صوتي را خودش مي‌برد و مي‌گويد: «البته بايد توضيح كاملي در مورد چگونگي عمل و… مي‌نشستيم و مي‌داديم كه به علت عجله و ديرشدن ديگر فرصت نيست.» بعد مي‌گويدn كه از كار كارگري روزانه بازگشته و خسته است و در ضمن شما هيچ‌كدام به مدارها وارد نيستيد و چون n ‌تجربه بمبگذاري دارد، لذا او را از عمل معاف مي‌كند و فقط قرار مي‌گذارد كه n در كوچه مجاور محل كارگذاري ساعت 15/9 با موتور مستقر باشد. m هنگام خروج از خانه بهn‌ مي‌گويد اگر ضربه‌اي بخورم كاملاً ضربه اشتبا‌هات و عجله‌كاري خودمان را مي‌خوريم و n سكوت مي‌كند و رفيق mاز ترس اين‌كه متهم به «ترس از مرگ و عمل» بشود و مارك فرار از عمل بخورد، هيچ نمي‌گويد. توجه بايد كرد كه رفيقn‌ نيز در جريان عمل بمبگذاري بوده و تجربه ضربه‌هاي عجله‌كاري را به‌طور شخصي در جريان انفجار بمب در دست مشارزاده در فروشگاه كوروش داشته است. ساعت 9 m در محل قرارش شروع به حركت مي‌كند و ناصر با چند دقيقه تأخير سر مي‌رسد. منطقه شديداً پليسي بوده و كنترل مي‌شده است. هنگامي كه رفيق m ‌در ابتداي قرار در يك مغازه شير مي‌خورده است يك ساواكي سه بار از در مغازه عبور مي‌كند و او را تا نزديك سعدي تعقيب مي‌نمايد يا موقعي كه در كوچه‌اي در همان حوالي مي‌گذشته است از يك نفر مي‌شنود كه مي‌گفته: «مرا گرفتند و پس از ديدن كارت شناسايي ولم كردند.» m رفيق ناصر را مي‌بيند. ناصر مي‌گويد منطقه خيلي پليسي است و m نيز با گفتن نمونه‌ها، حرف‌هاي او را تأييد مي‌كند و مي‌گويد وقت دير است و منطقه خلوت شده عمل ما خيلي خطرناك است. ناصر مي‌گويد: آره ولي مهم نيست برويم مسجد و فعلاً بمب نيم‌كيلويي را آماده كنيم. در ضمن ناصر مي‌گويد يك ماشين گشتي كميته را چند قدم پايين‌تر از قرار ديده كه ايستاده و او را نگاه كرده است. وارد مستراح يك مسجد مي‌شوند. ناصر در مستراح براي ميزان‌كردن بمب حدود 5 دقيقه معطل مي‌كند به‌طوري‌كه يك نفر كه (ظاهراً) براي احتياج به مستراح آمده بود به m مشكوكم شده و به دربان مي‌گويد يك نفر پايين بي‌خود ايستاده چه كاره است؟ كه مستخدم جواب مي‌دهد برادرش توي مستراح است و يارو مي‌رود. ناصر از مستراح خارج مي‌شود و m مسئله را به او مي‌گويد و با هم حركت مي‌كنند. قرار مي‌شود در يك لحظه m  ‌نشسته و [بمب را] در محل مربوط بگذارد. بعد از اين‌كه سه بار ضمن چند دقيقه از جلوي محل عمل مي‌گذرند در يك لحظه مناسب اين عمل را انجام مي‌دهد و حركت مي‌كنند.

به ناصر مي‌گويد من با n قراري دارم بايد او را ببينم. ناصر مي‌گويد احتياجي نيست. ناصر اظهار مي‌دارد كه خوب، حال دومي را كجا بگذاريم؟ m مي‌گويد نمي‌‌دانم و ناصر مي‌گويد فعلاً برويم بمب را ميزان كنيم.   m  مي‌گويد برويم در همان كوچه‌اي كه با n قرار دارم هم او را مي‌بينيم و قرار بعدي را مي‌گذاريم و هم اين‌كه مدار بمب را تنظيم مي‌كنيم، ولي ناصر اظهار مي‌دارد كه در كوچه جاي مناسبي نيست و از ظهيرالاسلام به سمت شمال حركت مي‌كنند و به‌طور اتفاقي يك مسجد در ضلع خيابان پيدا مي‌كنند. m در محوطه مستراح منتظر مي‌ماند و ناصر وارد مي‌شود كه پس از يك دقيقه صداي انفجاري برمي‌خيزد و پس از چند لحظه ناصر در حالي‌كه دست و شكم و گردنش زخمي شده بود از مستراح خارج مي‌شود. [بمب‌هايي كه تيم ما ساخته بود، همگي در خانه تنظيم شده و احتياج به تنظيم‌كردن در خيابان نداشت و به همين دليل ناامن‌تر هم بود، حتي كليد را در خانه وصل كرده بوديم و فقط كافي بود كه در زير پل يا در داخل ناوداني كار بگذاريم و چون آهن‌ربا هم داشت به راحتي به محل مي‌چسبيد. ولي تيم ديگر تازه مي‌خواسته در منطقه‌اي كه نظامي و پليسي شده، بمب را تنظيم كند و اين بسيار مشكل و ضدامنيتي بوده است.]

 

نتايج بعدي حوادث

در جريان انفجار خانه، رفيق لطف‌الله شوكه مي‌شود و رفيق سيمين مي‌تواند مدارك را سوزانده و دو پاسباني را كه قصد ورود به خانه را داشته‌اند‌ با شليك اسلحه زخمي و عقب‌ بنشاند. [بهرام اينجا حدس مي‌زند و اطلاعي از درون خانه نداشته است. موقع انفجار، خون تمام بدن مرا فرا مي‌گيرد و من بيهوش مي‌شوم. سيمين صالحي با اين‌كه من از او مي‌خواهم كه مرا بكشد، نمي‌كشد و فكر مي‌كند كه شاهرگم قطع شده و يا مي‌ميرم و يا اگر در اين وضعيت دستگير شوم، نمي‌توانند اطلاعاتي به دست بياورند. من يكبار به هوش مي‌آيم و دوباره بيهوش مي‌شوم. وقتي به هوش آمدم، مي‌خواستم خودم را به حوض رسانده و در آب بيندازم و خنك شوم و بعد به خيابان رفته و سوار تاكسي بشوم و به خانه رضايي‌ها يا ناصر صادق بروم. يادم است كه ماشين‌هاي آتش‌نشاني آمدند و مأموران آتش‌نشاني به خانه آمدند و مرا گرفتند. اين‌كه بهرام مي‌گويد ساواكي‌ها مي‌خواسته‌اند در را باز كنند و سيمين مقابله مي‌كند، درحالي‌كه اگر در بسته بود كه سيمين نمي‌توانسته تيراندازي كند و اگر باز بود كه ساواكي‌ها به داخل مي‌آمدند و سيمين نمي‌توانسته به اين راحتي فرار كند. به هر حال او بعد از سوزاندن مدارك با استفاده از نردبان فرار مي‌كند.]   و خودش در حالي كه از ناحيه صورت (و شايد جاهاي ديگر بدن) زخمي شده بود از راه فرار منزل مي‌گريزد و در پشت خانه تيمي با مصادره يك اتومبيل تا حوالي 24 اسفند [انقلاب كنوني] طي يكي دو مرحله درگيري فرار مي‌كند، ولي در آنجا دستگير مي‌شود (رفيق در جريان انفجار يك چشمش كور مي‌شود.) [سيمين خودش بعداً‌ به من گفت كه: «وقتي ماشين را مصادره كردم، اشتباهم اين بود كه پنجره ماشين را باز گذاشتم و نبستم.» بنابراين وقتي در خيابان انقلاب، نزديك چهارراه ولي‌عصر كنوني كه مي‌رسد، گروهباني كه به دنبال ماشين مي‌دويده چون ترافيك هم سنگين بوده به او مي‌رسد و اولين كاري كه مي‌كند از پنجره ماشين كه باز بوده اسلحه سيمين را از بغل دستش برمي‌دارد و سيمين خلع‌سلاح و تسليم مي‌شود و درگيري‌اي هم به‌وجود نمي‌آيد و به ميدان 24 اسفند (انقلاب كنوني) هم نمي‌رسد و تا چهارراه ولي‌‌عصر بيشتر نمي‌رود.]

در جريان انفجار بمب در دست رفيق ناصر، او در يك لحظه نااميد مي‌شود، ولي به سرعت بر خودش غلبه مي‌كند و همراه با يك ماشين از منطقه خارج مي‌شوند و به نزديكي منزل پايگاهي شيخ‌هادي مي‌آيند كه با منظره انفجار خانه مواجه مي‌شوند و اين امر در روحيه ناصر تأثيرات بدي مي‌گذارد. به هر حال كوشش‌هاي رفيق براي رساندن ناصر به يك منطقه امن بي‌نتيجه مي‌ماند. رفيق ناصر كه از ناحيه دست و شكم و سينه زخم‌هاي نسبتاً زيادي برداشته بود ديگر رمق حركت نداشته و اجباراً رفيق بنا به اصرار شديد ناصر و بعد از 4 ساعت كوشش او را رها مي‌كند! [ناصر جوهري بعداً‌ خودش به من در سلول گفت كه وقتي دستم مجروح شد، فكر كردم كه به خانه شيخ‌هادي يا دكترسامي بروم (خانه دكتر سامي هم نزديك خانه شيخ‌هادي بود.) گفت ديدم منطقه شديداً محاصره و امنيتي است. اصرار مي‌كند كه رفيقش او را ترك كند و به اين نتيجه مي‌رسد كه خودش را تسليم بيمارستان سينا كند.](البته در يكي دو نقطه با توجه به پليسي بودن شهر با قيافه مشكوكي  كه داشته‌اند نزديك بوده دستگير شوند.) راننده اتومبيل و چند تن از اهالي خانه‌ها به اينها سمپاتي نشان مي‌دهند. به هر حال ناصر به بيمارستان سينا منتقل و تحت عمل جراحي قرار مي‌گيرد و از آنجا به بيمارستان شهرباني منتقل مي‌شود. [ اين‌كه مي‌گويد «منتقل» مي‌شود درست نيست، بلكه خودش را به بيمارستان سينا تسليم مي‌كند چون به قول خودش راه ديگري برايش نمانده بود.] رفيق لطف‌الله هم كه شوكه شده بود با آمبولانس برده مي‌شود.(3)

من كه از زخمي‌شدن ناصر اطلاع نداشتم و در عين حال فكر مي‌كردم رفيق سيمين هم ممكن است فرار كرده باشد سريعاً با يك گچ علامت خطر براي منزل زدم (كه ناصر به خانه مراجعه نكند) و سر قرار سيمين رفتم كه طبعاً او نيامد و صبح هم سر قرار ناصر رفتم كه او هم نيامد.

 

انگيزه‌هاي پيشنهاد طرح از طرف من و پذيرش آن از طرف ساير رفقا

1ـ‌ برهم‌‌زدن جشن، با نيروي اندكي كه مي‌گذاريم و همراهي‌كردن با عملي كه قرار بود از طرف گروهي ديگر از رفقا انجام پذيرد و درنتيجه گسترش تبليغ مسلحانه در شرايط خاص روز 28 مرداد.

2ـ پيشتازبودن در عمل نظامي در سطح سازمان بدون در نظر گرفتن ويژگي‌هاي كار و بدون در نظر گرفتن پيامد ضربه احتمالي در آن شرايط خطير (نامش را مي‌گذاريم هميت گروهي).

لازم به تذكر است كه در اين طرح‌هاي كارگذاري، آموزش اصلاً هدف عمده‌‌اي را دنبال نمي‌‌نمود و از نظر من تنها شايد اثرات رواني مثبت (و در عين حال غيربنياني) روي رفقاي عمل كننده مي‌گذاشت كه تن دادن به آن خود بسي نادرست بود و درواقع مي‌توانست حاكي از نوعي برخورد عاطفي با امر ارتقاي روحيه رفقا به حساب آيد. اما انگيزه‌هاي ديگر رفقا در اين زمينه چه بود؟  [يكي از اهداف هر عمليات اين بود آن فردي كه عمل مي‌كند ارتقا پيدا كند و يك آموزش براي او باشد. بهرام در اينجا مي‌گويد كه اين عمليات هدف آموزشي نداشت، بلكه بيشتر مي‌خواستيم عملياتي انجام شود و به دنبال آن بيانيه‌اي صادر كنيم و حالت پيشتازي عملياتي سازمان در كل ايران حفظ شود و ديگر اين‌كه پيشتازي شاخه هم در داخل سازمان حفظ شود (حميت گروهي). به نظر من هم از اول انگيزه همين بود.]

1ـ رفيق ناصر كه هر بار به‌دليلي تشكيلاتي از شركت در عمل معاف شده بود. (در اين زمينه دچار عدم اتكا به خويش و درواقع نوعي خودكم‌بيني شده بود) هر بار كه بحث عمل نظامي پيش مي‌آمد صادقانه و از روي خلوص و احساس مسئوليتي كه براي از بين بردن اين ضعفي كه خودش براي خويش قائل بود، سينه را در مقابل تمام خطرات سپر نموده و آمادگي خويش را براي شركت در عمل نظامي اعلام مي‌داشت و لذا در موارد چندي ديده شده بود كه بدون در نظر گرفتن عواقب سياسي، نظامي و تشكيلاتي و… يك طرح حتي نادرست را تأييد مي‌‌نمود درحالي‌كه در همان لحظه وقتي بحث از اين به ميان مي‌آمد كه به عوض او، من در طرح شركت كنم جداً و مصراً مخالفت خويش را با اجراي طرح ابراز مي‌داشت (هم بين صلاحيت نظامي من و خودش فرق فاحشي مي‌ديد و هم بين ارزش تشكيلاتي من و خودش تفاوت بسيار قائل بود درحالي‌كه اصولاً نمي‌توانست چنين باشد.)

2ـ رفيق لطف‌الله به دليل اين‌كه قبلاً چه در زندان و چه در بيرون به خاطر داشتن روحيه محافظه‌كارانه مورد انتقاد قرار گرفته بود، صادقانه كوشش فراواني داشت كه شرايطي جست‌وجو كند كه در تحت آن شرايط اولاً روحيه محافظه‌كارانه خويش را تقليل دهد و ثانياً عملاً در درجه اول به خويشتن و در درجه دوم به ديگران عدم روحيه محافظه‌كاري‌اش را به اثبات رساند. (توجه كنيد كه اين امر الزاماً نمي‌تواند به معناي عدم صداقت وي باشد.) [ممكن است انسان محافظه‌كار باشد، ولي چند نمونه وجود دارد كه به نظرم بهرام به شناختي از ميزان شجاعت يا محافظه‌كاري من رسيده بود، مثلاً عمليات شناسايي مستشاران امريكايي كه من فرماندهي آن را برعهده داشتم و يك ماه طول كشيد و هر قسمتش خطرناك بود و حتي شناسايي‌هاي‌مان در سال 55 مورد استفاده قرار گرفت و بعد هم خود بهرام بر شجاعت و حسن فرماندهي من صحه گذاشت و البته نفهميديم كه بعد از شناسايي چرا عمليات معلق ماند. نمونه ديگر عمليات هنگام ورود سلطان قابوس بود كه من در آن ـ هم در شناسايي و هم در عمل ـ شركت داشتم. اين نمونه‌ها با اين قضاوتي كه بهرام در اينجا مي‌كند همخواني ندارد. نكته ديگر اين‌كه در اين مقطع من مي‌خواستم انشعاب كنم و با عمل هم مخالفت كردم، ولي چون بهرام اصرار داشت كه ما داريم از گروه‌هاي خود به خودي عقب مي‌افتيم و پيشتازي‌مان را از دست مي‌دهيم، من به نيت احياي مصدق و مخالفت با كودتاي 28 مرداد تن دادم، ولي بيشتر هدفم اين بود كه برچسب محافظه‌كاري و خرده‌بورژوازي نخورم چون اگر برچسب مي‌خوردم قضيه انشعاب هم تحت‌تأثير قرار مي‌گرفت.]

3ـ رفيق سيمين به دليل حاملگي و ترس(4)‌ از اين كه مبادا با موضع منفعل گرفتن در جريان طرح روز به روز در زمينه نظامي (كه از نظر سازمان يكي از ركن‌هاي تشكيل‌دهنده سازمان سياسي ـ نظامي به حساب مي‌آيد) عقب‌نشيني كند و ديناميزم خويش را تدريجاً از دست بدهد، موافقت خويش را با طرح اعلام داشت و حتي زماني‌كه ازطرف رفيق ناصر مطرح شد كه سيمين به‌دليل حاملگي خوب است از انجام طرح معاف شود با مخالفت رفيق سيمين روبه‌رو شد. بايستي تذكر دهم كه در اين زمينه و برخوردي كه رفيق سيمين با خودش مي‌كرد به ميزان زيادي تحت‌تأثير من به‌عنوان فرماندهي گروه بود. علاوه بر مسائلي كه به‌طور خلاصه فوقاً  ذكر كردم همه رفقا به اعتبار اين‌كه من هم نظرم همين است حاضر شدند كه طرح انجام پذيرد. در همين‌جا اشاره كنم كه مسائل فوق‌الذكر تنها آن قسمت از انگيزه‌هاي نادرست ايدئولوژيكي بود كه مي‌توانست جلوي ارزيابي همه‌جانبه و درست مسئله را سد كند، والا در اين ميان انگيزه‌هاي درست فراواني نيز وجود داشت كه رفقا را وادار به پذيرش طرح مي‌‌نمود كه در اينجا لزومي براي بحث روي آنها نمي‌بينم.

شرايطي كه براي اجراي طرح‌ها در نظر گرفتيم عبارت بود از: الف ـ از ما نيروي زياد نگيرد. ب ـ هر آن آماده باشيم كه اگر كوچك‌ترين احتمالي براي ضربه خوردن در طرح پيش آمد، طرح را حذف نموده و عمل را منتفي نماييم. براي اين‌كه ما اين‌قدر طرح را ارزشمند نمي‌دانستيم كه اصولاً حاضر باشيم در قبال آن كوچك‌ترين ضربه‌اي را متحمل شويم.[صمديه گفته بود كه اين عمليات خطرناك است و با توجه به اين‌كه بهرام، صمديه را مي‌شناخت، بايد از اول جلوي عمليات را مي‌گرفت. من هم صحبت صمديه را مطرح كرده بودم.او  مي‌گويد هركدام از اين اشكالات مي‌توانست جلوي عمليات را بگيرد، در حالي‌كه بزرگ‌ترين اشكال اين بود كه صمديه گفته بود عمليات خطرناك است. جالب است كه بعداً به صمديه كه در درك اشتباه بودن اين عمليات خيلي از بهرام پيشتازتر بود و درك و تشخيص كاملاً درستي داشت، انگ خرده‌بورژوازي و خائن زدند! نكته مهم ديگر اين‌كه به روحيه پيشتازي‌اي كه در آن فضا وجود داشت توجه شود. اين‌كه من هميشه بايد پيشتاز، جلو و چپ‌تر از هر چپي باشم، اين روحيه را در انشقاق‌هاي كنوني گروه‌هاي فعال دانشجويي هم مشاهده مي‌كنيم. دانشگاه خودش را طلايه‌دار چپ جامعه مي‌داند و ظاهراً از همه جريان‌هاي جامعه چپ‌تر است، ولي درون خود جريان‌ها اين روحيه وجود دارد كه همه مي‌خواهند چپ‌تر و جلوتر باشند و به بقيه انگ راست مي‌زنند و تازه درون خود چپ‌ها هم به يكديگر انگ مي‌زنند كه تو چپ واقعي نيستي و من چپ واقعي‌ام. خلاصه نمي‌دانم ريشه تاريخي، معرفتي يا خصلتي اين روحيه پيشتاز بودن و چپ‌تر بودن در ايران كجاست؟ ولي يك واقعيت است. خود بهرام هم به اين موضوع اعتراف مي‌كند، ولي در ريشه‌يابي به آن اولويت نمي‌دهد. مي‌شد آن موقع اين نقد را به او كرد كه تو كه ادعاي پيشتازي داري، اما در عمل تابع گروه‌هاي خود به خودي شده‌اي. يعني او يك عملي كرد، تو تحريك شدي و به صورت خود به خودي گفتي ما هم يك عملي بكنيم تا حداقل از نظر نظامي عقب نمانيم. اين عين جمله او بود. من تا آن موقع مخالفت مي‌كردم ولي وقتي عين اين جمله را از او شنيدم، ديدم كه مصمم است و نمي‌شود كاري كرد. من حتي با طرح مستشاران امريكايي نيز موافق نبودم، ولي درنهايت پذيرفتم. اما با كمال تعجب ديدم كه بعد از آن همه شناسايي، طرح ناگهان معلق شد. بعدها تحليل‌ام اين بود كه من دفتر كلاسوري داشتم كه يادداشت‌هايم را در آن مي‌گذاشتم و به يك انسجام ايدئولوژيك رسيده بودم. احتمالاً بهرام اينها را خوانده بود و طوري طرح‌ريزي كرده بودند كه بازي به هم بخورد، يعني روي انسجام ايدئولوژيك كار بيشتري نشود چون اگر كار مي‌شد و ادامه پيدا مي‌كرد، تمام برنامه‌‌‌هايشان به هم مي‌ريخت. اگر من روي ارزش‌هاي اسلامي و دستاوردهاي حنيف‌نژاد و بنيانگذاران در شاخه مقاومت مي‌كردم، برايشان گران تمام مي‌شد و تمام برنامه‌هاي بلندمدت‌شان به هم مي‌ريخت، با توجه به اين‌كه در بيرون و قطب‌هاي فكري موجود مثل طالقاني، بهشتي، بازرگان و… كسي را كه در سازمان خوب مي‌شناختند من بودم و بقيه افراد بالاي سازمان مشهور نبودند چون بيشتر مخفي بودند.]

درواقع ما با خوش‌خيالي ناشي از انگيزه‌هاي نادرست فوق تضاد همين حرف را با شركت اين تعداد و با اين كيفيت سياسي از رفقا در عمل با مواضع و مسائلي كه هركدام داشتند درك نكرده و اصل طلايي چريكي زير را كه مي‌گويد: «هيچ عمل كوچكي را ماهيتاً در شرايط خاص پليسي نمي‌توان كوچك تصور كرد» به دست  فراموشي سپرديم. درحالي‌كه مي‌دانستيم به دلايل متعدد عيني و مادي ناگزيريم كه مشكلات را بيش از آنچه هست مورد ارزيابي قرار دهيم. [اين ويژگي را صمديه داشت. ما مي‌گفتيم صمديه ايدئولوژي متبلور و متحرك است. همه‌چيز در او نهادينه شده است. علاوه بر اين‌كه نمي‌ترسد، درك امنيتي و جامع خيلي قوي‌اي دارد. همه اين پيش‌بيني‌ها را هم او مي‌كرد، ولي ديديم كه چه برخوردي با او كردند.]

تركيب‌ها از نظر روحيه و وضع نظامي

ناصر در اين مورد مناسب انتخاب نشده بود، زيرا من بارها در جريان كارهاي روزمره به اين نتيجه رسيده بودم كه در حال حاضر فرمانده خوبي نيست و لذا آموزش او نمي‌بايست در يك چنين شرايط خطيري صورت پذيرد. ناصر را مي‌بايست با نظارت كامل خودم در اين جريان و با يك جريان ديگر وادار به فرماندهي مي‌كردم.

لطف‌الله و سيمين براي عمل آمادگي رواني داشتند، ولي سيمين آمادگي بدني براي شركت در عمل را نداشت. چرا ما او را در طرح وارد كرديم؟

تيم كه به‌طور محسوسي تحت‌تأثير نظرات من بود، بدون اين‌كه برخورد فعالي با امر حاملگي رفيق نموده و خواستار كنارگذاشتن او از اين طرح شود نظر مرا در مورد شركت رفيق در طرح پذيرفت. پيشنهاد من به چه علت بود؟

مدت‌ها پيش در مورد اين‌كه من كلاً در انجام مسئوليت‌ها با رفقا برخورد عاطفي مي‌كنم به درستي از من انتقاد شده بود. من كه كوشش براي حل اين مشكل مي‌نمودم هميشه سعي‌ام بر اين بود كه حتي‌الامكان از اين نوع برخوردها احتراز كنم. نمودهاي متعددي در زندگي سازماني‌ام بويژه اخيراً ديده بودم كه چپ‌روي در برخورد عاطفي در من بروز نموده بود مثلاً گاه مي‌شد كه من در برخورد انتقادي با رفقا تندتر از آنچه كه واقعاً حق قضيه بود برخورد مي‌كردم. درحالي‌كه سابق بر اين هميشه من د ر برخوردهاي انتقادي‌، نرم‌تر از حد معمول بودم. حتي اين امر را يكبار رفيق […] اخيراً به صورت انتقادي در جمع مطرح كرد كه گرچه من بدان توجه كردم و آن را پذيرفتم، ليكن هنوز در عملم اين امر تصحيح نشده بود.

در مورد رفيق سيمين نيز براي اين‌كه نشان دهم كه با او در گروه بويژه ازطرف من برخورد عاطفي صورت نمي‌گيرد، عملاً گاه بيش از حد معمول از او كار مي‌كشيدم. بدون اين‌كه ساير رفقاي تيمي در اين زمينه به من انتقاد فعالي بنمايند و اين انتخاب در واقع نهايت و اوج اين چپ‌روي بود. رفيق سيمين خودش نيز با خويش برخوردي چپ‌روانه داشت و از گرفتن مسئوليتش به علت حاملگي اظهار نارضايتي مي‌كرد و ما به عوض اين‌كه او را با استدلال قانع كنيم كه تو مي‌بايستي استراحت كني (و اين كار به راحتي براي من امكان‌پذير بود) پيش خود استدلال مي‌كردم كه او با فشار كارها را انجام دهد بهتر است، چرا كه در اين صورت احساس بيهودگي ننموده و روحيه‌اش مجموعاً بهتر خواهد بود. در حالي كه در اينجا نيز نمي‌بايستي با اين برخورد غيراصولي‌ وي با خودش كه دقيقاً از من تأثير پذيرفته بود تن مي‌دادم. [در اينجا لازم است  مختصري از گذشته سيمين گفته شود؛ سيمين با قهرمانلو قبلاً هر دو دانشجوي پزشكي مشهد و زن و شوهر بودند. فردي از اعضاي سازمان لو مي‌رود يا كنار مي‌كشد كه اطلاعاتي در مورد قهرمانلو داشته است. سازمان به قهرمانلو مي‌گويد كه تو بايد مخفي شوي و او مي‌گويد كه فقط 4 ماه تا امتحانات نهايي مانده و من اگر پزشك شوم مي‌توانم پتانسيلي در جامعه داشته باشم و فعاليت بيشتري بكنم و خلاصه حاضر به مخفي‌شدن نمي‌شود. از نظر سازمان يا بهرام ‌آرام، قهرمانلو ديگر لو رفته محسوب مي‌شد كه هر آن ممكن بود با او ارتباط گرفته و به بقيه سازمان برسند. اين‌گونه كه من بعداً  شنيدم بهرام به سيمين صالحي توصيه مي‌كند كه از شوهرش جدا شود. به اين ترتيب متاركه مي‌كنند و بعد هم رسماً جدا مي‌شوند. سيمين صالحي رابطه‌اش با سازمان بيشتر مي‌شود و به‌تدريج‌ وارد سرشاخه مي‌شود و با بهرام ازدواج مي‌كند  و در مقطع عمليات، 7 ماهه آبستن است. من يكبار گفتم خانمي كه زوج من در عمليات است، درست است كه آ‌بستن باشد؟ سيمين به من گفت من اين انتقاد را به خودم داشتم، ولي مركزيت به من گفت وقتي كسي ازدواج مي‌كند، بارداري هم طبيعي است. پس از انقلاب، سيمين دوباره با قهرمانلو ازدواج كرد و به امريكا رفتند و شنيدم كه دوباره از هم جدا شدند.]

x و y هر دو عمل كرده بودند و لذا طرح ميدان بدان‌ها داده شد كه حساس‌تر بود. (بعداً بحث خواهم كرد كه درواقع ما روي آنها زياد هم حساب نكرده‌ايم، بلكه آنها به اعتبار نبودن يك سيستم منضبط نظامي نتوانسته‌اند كارايي لازم را از خويش نشان دهند.) m و n يكي عمل كرده و ديگري كم تجربه بود، ولي مجموعاً مي‌توانستند يك عمل را به انجام برسانند و همين‌طور من چنين برآورد مي‌كردم كه اين چهارنفر در دو نقطه بعضي نارسايي‌هاي ناصر را جبران خواهند كرد. از اين رو من در طرح‌هاي مربوط به دو گروه اخير به‌هيچ‌وجه دخالتي از هيچ نظر ننمودم. تنها يك رهنمود كلي نيز در ميان بود كه در صورتي‌كه منطقه مشكوك و غيرقابل عمل كردن بود بايستي افراد در همان‌جا تصميم گرفته و از عمل كردن صرف‌نظر نمايند. [يادم نمي‌آيد روي اين موضوع خيلي تأكيد زيادي شده باشد و اصل اين بود كه عمليات انجام شود.]

 

تركيب‌ها از نظر كارايي تكنيكي

1ـ لطف‌الله چندين‌بار مدار بسته بود، ولي در عمل مداربندي تبحر  لازم را نداشت. [اين كه من چندين بار مدار بسته بودم، واقعيت ندارد. صمديه و انتظارمهدي مدار مي‌بستند و من مي‌ديدم و چون مهندس هم بودم و مداربندي را در دانشكده انجام داده بودم، فهم‌اش برايم آسان بود و با نگاه كردن مي‌فهميدم و ياد مي‌گرفتم. در عمليات سلطان قابوس هم، مدار بسته شد، ولي عمدتاً صمديه مي‌بست و تنظيم مي‌كرد. يعني من خودم به خودي خود هيچ‌وقت مدار نبسته بودم. آن مداري كه بستيم و گم شد يا دزديدند و يا تعقيب و مراقبت بوديم، من نبسته بودم، بلكه كمك و نظارت مي‌كردم و بيشتر دستيار صمديه بودم. حالا در مورد بمبي كه بسيار كوچك‌تر، ظريف‌تر، پيچيده‌تر و تكنيكي‌تر است و تازه عجله هم  در كار وجود دارد، بيان اين‌كه من در زمينه بمب‌سازي مهارت داشتم، واقعاً‌ درست نيست. به نظرم بهرام نخواسته از مسئوليت خودش كم كند، بلكه فكر كنم به صورت ناخودآگاه اين استنباط صورت گرفته است.]

2ـ سيمين دو بار كار تكنيكي مداربستن را انجام داده بود، ولي هيچ‌گاه مدار عملياتي پياده نكرده بود، لذا اگر خوب بررسي مي‌كردم مي‌شد فهميد كه اين رفقا احتياج به آموزش و كنترل بيشتري دارند، بويژه كه چون مي‌خواستند بمب‌هاي صوتي‌شان از حد معمول كوچك‌تر باشد مدار را در اشل كوچك درست نمودند، همين امر مي‌بايد زنگ خطري را در گوش من به صدا درمي‌آورد كه به دليل عدم آزمودگي، من حساسيت لازم را نشان ندادم.(5)

من به دليل پراتيك خاص خودم بيش از هر چيز توجه‌ام به چك‌كردن طرح‌ها و ارزيابي مسئله از جهت كارگذاري معطوف شده بود. به هر حال اگر علي‌رغم خوش‌خيالي در انجام طرح و مسائل عملي مربوط به آن با تجربه‌اي كه داشتم تا حد زيادي خطر تقليل مي‌يافت، در مورد كار تكنيكي با توجه به كم‌تجربگي من خطر افزايش مي‌يافت، اگرچه اعتقاد كامل دارم كه اگر من خوش خيالي به خرج نمي‌دادم اين امر چيزي نبود كه از درك آن عاجز باشم. [اينجا بهرام تحليل مي‌كند كه همه نقطه‌ضعف‌ها در آگاهي‌هاي ما بود، ولي ما به آگاهي‌هايمان عمل نكرديم. اين تحليل، بسيار ساده‌انگارانه و سطحي است و فكر نمي‌كنم با مباني ماركسيستي و پرولتري امكان تحليل عميق‌تري وجود داشته باشد. در مورد اين‌كه چرا به آگاهي‌ها عمل نشد، بهرام مي‌گويد چون هدفش كارگذاري و انفجار بمب بود و اين‌كه در پيامد آن بيانيه‌اي صادر شود و شاخه يك سر و گردن از بقيه شاخه‌ها بالاتر برود و سازمان هم در كل ايران يك سر و گردن از بقيه سازمان‌ها جلو بيفتد؛ درحالي‌كه در آموزش‌هاي بنيانگذاران پيشتازي به معناي فعال بودن در عمل صالح زمان و داشتن حرف نو بود، مثلاً محمدآقا تأكيد داشت كه بايد ابتدا محتوا پيدا كنيم و بعد به دنبال شكل باشيم؛ آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچي، نمي‌شود. بارها از مرحوم حنيف‌نژاد مي‌پرسيديم كه چرا اسمي براي سازمان انتخاب نمي‌‌كني؟ مي‌گفت اول محتوا و بعد شكل. اول مغز و بعد پوسته. ولي يك اشكالي كه كلاً‌ داشتيم اين بود كه آيه‌اي را كه استناد به پيشتاز دارد،‌ اشتباه معني مي‌كرديم. مي‌گويد: «ولتكن منكم امته تدعون الي الخير و…» معني مي‌كرديم كه «بايد» گروهي پيشتاز باشد، در حالي كه آيه مي‌گويد بايد گروه پيشتازي بوده باشد. يعني ما بايد به‌دنبال جست‌وجو براي كشف پيشتاز باشيم و با الهام از آن بعدها گفتيم كه پيشتاز كسي است كه هميشه به‌دنبال پيشتازتر از خودش باشد، يعني خضوع و خشوعي در پيشتاز موج مي‌زند كه او را وادار به رفتن درون جامعه و گشتن به دنبال حركت‌ها نو مي‌كند. اين‌گونه نيست كه بگويد من ده سر و گردن از بقيه بالاترم. متأسفانه اين ديدگاه به صورت ناخودآگاه در ما به‌وجود آمده بود، چون مي‌ديديم تشكيلاتي هستيم كه تحليل‌هايمان خيلي جلوتر از جامعه و صاحب‌نظران است و از سوي شخصيت‌هاي معروف و عالي‌مقام جامعه هم به‌شدت حمايت مي‌شديم و به اين ترتيب مرتب زمينه‌هاي غرور تشكيلاتي در ما به‌وجود مي‌آمد و اين پديده براي يك جمع يا تشكيلات، بسيار خطرناك است. اين پديده در مجاهدين پيرامون رجوي در آستانه انقلاب اين‌گونه بروز كرد كه مي‌گفتند ما پيشتازيم و بعيد است حركتي پيشتازتر از ما وجود داشته باشد. بنابراين به بيرون از زندان توصيه مي‌كردند كه مردم حركتشان را كند كنند تا بچه‌هاي پيشتاز از زندان آزاد شوند تا حركت مردم را به صورت منسجم سازماندهي و انقلاب را پيروز كنند. در حال حاضر مي‌گويند امريكا به ايران حمله نكند، با ايران مذاكره هم نكنند، بلكه ما را از فهرست تروريست‌ها خارج كنند تا ما طلايه‌دار و پيشتاز حركت خلق شويم و آزادي خلق ايران به رهبري ما به پيروزي برسد، يعني اكنون هم در يك چاه استراتژيك افتاده‌اند و دست از توهم پيشتازي برنمي‌دارند.]

 

انتقاداتي‌كه در طرح‌ها از نظر نظامي وجود داشت

اگر بخواهم روي اين انتقادها، بحث زيادي بكنم از حوصله اين مقال خارج است و نتيجه‌گيري‌هاي نظامي را به‌جاي ديگر موكول مي‌كنم. فقط در اينجا با نشان‌دادن چند ضعف بارز نظامي مي‌خواهم نشان دهم كه در اين موارد نيز به‌دليل خوش‌خيالي و بهاندادن به طرح‌ها ما امكان ضربه خوردن داشتيم.

1ـ تمام رفقا كه براي انجام طرح مي‌رفتند موتوريزه نبودند.

2ـ فرماندهي طرح مناسب نبود.

3ـ شناسايي‌ها به‌جز در مورد لطف‌الله و سيمين خوب انجام نگرفته بود و مسائل متعدد ديگري كه بعضي‌ها در ابتداي تحليل آمده است.

اكنون كه تقريباً علل و عوامل متشكله جريان و دلايل به‌وقوع پيوستن حادثه روشن شد خود را ملزم مي‌بينم كه دست به جمع‌بندي تمام جريان‌هاي فوق زده و تحليل ريشه‌اي‌تري از مسئله بنمايم تا توانسته باشم نقش ضعف‌هاي ايدئولوژيك را در جوانب مختلف كار يك فرمانده (و در اينجا عمل نظامي) نشان دهم.

مقدمتاً جملاتي از كتاب «چگونه مي‌توان كمونيست خوب بود» را كه به اين تحليل مربوط مي‌شود نقل مي‌كنم: [قبلاً‌ از قرآن آيه مي‌آورديم كه يك مسلمان خوب چه ويژگي‌هايي دارد؟ خطبه عثمان بن حنيف و خطبه متقين ملاك بود و خودمان را مي‌سنجيديم كه اين ميزان‌ها رعايت نشده است، حالا در اين مقطع به كتاب «چگونه مي‌توان يك كمونيست خوب بود» نوشته لياشائوچي استناد مي‌شود!]

«اصل ماركسيستي اين است كه منافع شخصي بايد تابع منافع حزب، منابع جزيي تابع منافع كلي، منافع موقت تابع منافع طويل‌المدت و منافع يك ملت تابع منافع دنيا به‌طور كلي باشد.

هميشه در تمام مسائل، يك عضو حزب كمونيست بايد منافع حزب را به‌طور كلي در نظر آورد و منافع حزب را فوق مسائل و منافع شخصي خود قرار دهد. عالي‌ترين پرنسيب اعضاي حزب اين است كه منافع حزب را عالي‌ترين منافع خود بدانند. تمام اعضاي حزب بايد اين استنباط را در ايدئولوژي خود با استحكام به‌وجود آورند. اين همان چيزي است كه از آن غالباً به‌عنوان «روحيه حزبي»، «استنباط حزبي» يا «استنباط سازماني» صحبت كرده‌ايم.

اين عالي‌ترين جلوة پرنسيب يك عضو حزب است. اين جلوة صفاي ايدئولوژي پرولتاري يك عضو حزب است.

اعضاي حزب ما نبايد هدف‌هاي شخصي و مستقل از منافع حزب داشته باشند. هدف‌هاي شخصي اعضاي حزب ما فقط مي‌تواند جزيي از هدف‌هاي حزب باشد، في‌المثل اعضاي حزب ما مي‌خواهند تئوري ماركسيستي ـ لنينيستي بياموزند. قدرتشان را بالا برند، مبارزه انقلابي پيروزمندانه توده‌هاي وسيع را رهبري كنند و انواع مختلف سازمان‌هاي انقلابي را به‌وجود آورند و قس عليهذا. اگر اجرايي اين كارها هدف شخصي آنهاست، تا وقتي‌كه به نفع حزب باشد، جزيي از هدف‌هاي حزب است و حزب محققاً به‌وجود عده زيادي از اين قبيل اعضا و كادرهاي حزبي احتياج دارد، ولي به غير از اين، اعضاي حزب ما نبايد هدف‌هاي مستقل شخصي مثل كسب مقام شخصي، قهرماني فردي و نظاير آن داشته باشند. اگر چنين هدف‌هايي داشته باشند ممكن است آن‌قدر از منافع حزب دور شوند كه به اپورتونيست‌هاي حزبي مبدل گردند.

… دپارتمانتاليسم به‌طور عمده ناشي از اين مي‌شود كه يك‌‌نفر رفيق فقط منابع جزيي را مي‌بيند و منافع كلي و كار ديگران را در نظر نمي‌گيرد. از اين جهت مرتكب اشتباه مي‌شود. آن‌قدر به‌دنبال منافع كار خود جلو مي‌رود كه مزاحم كار ديگران مي‌گردد. لازم نيست انگيزه و نقاط شروع كار رفقايي‌كه مرتكب اشتباه دپارتمانتاليسم (حميت قسمتي) مي‌شوند خيلي بد باشد. البته اين عمل را نمي‌توان با انديويدواليسم اشتباه كرد. با وجود اين، افرادي كه طرز فكر انديويدواليستي دارند غالباً مرتكب اشتباه دپارتمانتاليستي مي‌شوند.

ثالثاً خودپسندي، ميل به قهرمان‌شدن، خودنمايي و غيره هم كم و بيش در ايدئولوژي عدة كمي از رفقاي حزبي ما باقي است.

فكر و ذكر افرادي كه داراي اين‌گونه نظريات‌اند، متوجه مقامشان در حزب است. دلشان مي‌‌خواهد خودنمايي كنند. دلشان مي‌خواهد ساير افراد تملق‌‌شان را بگويند و تحسين‌شان كنند. دلشان لك زده كه در صف رهبران قرار گيرند. از قدرتشان سوءاستفاده مي‌كنند. دوست دارند آدم معتبري شناخته شوند، خودنمايي كنند و همه‌چيز را در حيطه قدرت خود درآورند. ما بايد هنوز هم بر ميزان هوشياري و شوق اعضاي حزب‌مان براي پيشرفت در راه انقلاب بيفزاييم. درحال حاضر، در اين زمينه به اندازه كافي كار نمي‌كنيم. مثلاً‌ بعضي از اعضاي حزب ما خيلي مطالعه نمي‌كنند و علاقه آنها به سياست و تئوري، كافي نيست. اين حقيقت گواه نظر ماست. بنابراين ما مخالف قهرماني فردي و خودنمايي هستيم، ولي محققاً با شوق اعضاي حزب، براي پيشرفت مخالف نيستيم. اين يكي از گرانمايه‌ترين خصال اعضاي حزب كمونيست است، ولي شوق پرولتاريا و كمونيستي براي پيشرفت با شوق فردي براي پيشرفت كاملاً فرق دارد. شوق پرولتاريا و كمونيستي جوياي حقيقت است. حقيقت را حفظ مي‌كند و بالاتر از همه به مؤثرترين وجه به خاطر حقيقت مي‌جنگد. براي تكامل، حدود و ثغوري قائل نيست و داراي ماهيت مترقي است، ولي شوق فردي تا آنجا كه فرد همراه آن است داراي ماهيت مترقي محدود است و علاوه بر آن داراي ميدان ديد نيست، زيرا به خاطر منافع شخصي فردي غالباً آگاهانه حقيقت را ناديده مي‌گيرد، آن را مخفي مي‌كند يا كج و معوج مي‌سازد.

هنوز در حزب ما بعضي‌ها كم و بيش از انواع مختلف ايدئولوژي‌هاي غيرپرولتاري و حتي ايدئولوژي طبقات استثمارگر منحط را بروز مي‌دهند. اين‌گونه ايدئولوژي‌ها آگاهانه در حزب مستتر است و فقط در بعضي مسائل روزانه كوچك و مخصوص بروز مي‌كند و بعضي وقت‌ها اوج مي‌گيرد.

اين حكم درباره بعضي اعضاي حزب هم صادق است، گاهي ايدئولوژي غلط آنها مستتر و تحت قيد و بند است، ولي گاهي قيد و بند را پاره مي‌كند و اعمالشان را تحت‌تأثير قرار مي‌دهد. تناقض‌ها و مبارزاتي كه ميان دو ايدئولوژي مختلف فرد واحدي روي مي‌دهد نشان‌دهندة اين حقيقت است.

مفهوم پرورش ايدئولوژيك اين است كه بايد آگاهانه حيات‌بيني و جهان‌بيني پرولتاري و كمونيستي را تحصيل كنيم و استنباط صحيحي از تناسب ميان رشد شخصي و مصلحت آزادي طبقه، ملت و بشريت داشته باشيم تا بتوانيم انواع ايدئولوژي‌هاي ناصحيح و غير پرولتاري را مغلوب و ريشه‌كن كنيم.» [به نظر مي‌آيد در اينجا بهرام با اين جمع‌بندي‌ها كاملاً در مقابل شهرام تسليم شده و به اصطلاح پهلواني لنگ انداخته است. با اين‌كه نقل قول از متن يك كتاب بود،‌ ولي مي‌خواهد بگويد مصداق كساني كه جزيي‌نگرند يا حميت گروهي دارند من بودم. دپارتمانتاليسم كه ريشه‌اش انديويدواليسم است در من زمينه دارد. همه اين جمع‌بندي‌ها منشأ طبقاتي دارند.]

***

بدون در نظر گرفتن و بحث روي انگيزه‌هاي رشد، اين تحليل را نمي‌توان شروع كرد. عموماً‌ تمايل زيادي در من براي رشد موجود بوده است و اين‌كه به هيچ رو و در هيچ زمينه‌اي از ديگران عقب نيفتم. بي‌شك اين تمايل در زندگي سازماني من با زماني‌كه با مسائل ديگري آميخته شود مجموعه‌اي را خواهد ساخت كه مي‌تواند خوب يا بد از آب درآيد. درواقع امر مسئله به اين بازمي‌گردد كه تا چه حد اين انگيزه‌ها براي رشد فردي و تا چه اندازه جمعي است. در اينجا بيشتر كوشش مي‌كنم با نمودهاي متعدد نتيجه انگيزه‌هاي فردي را نشان مي‌دهم: [اعتراف مي‌كند كه به لحاظ فردي هم هميشه دوست داشته جلودار باشد.]

1ـ رشد نسبتاً‌ قابل قبول در تشكيلات به اعتبار نداشتن وابستگي‌هاي دست و پاگير مادي و فكري، عقده‌ها و برخورداربودن از درك بالنسبه مناسب و هميتي كه بر مبناي آن فعاليت و كوشش خويش را تشديد نمايم. چه اين تمايل اولاً در هر كس به يك ميزان است و ثانياً در بعضي ممكن است به دليل نداشتن ديناميسم و تحرك دروني به يك جريان منفي و بازدارنده در خود فرد و يا به يك جريان دست و پاگير براي ديگران تبديل گردد.

2ـ كمتر اعتراف به ضعف‌ها نمودن (به عبارتي انتقاد صادقانه از خود ننمودن) و فقط كوشش نسبي در جهت از بين بردن ضعف‌ها به‌طور فردي و يا استفاده از نيروي جمع براي از بين بردن ضعف‌ها بدون اين‌كه زياد تمايلي به اين داشتن كه نقش بقيه به‌طور عددي رشد من نشان داده شود. اين نوع برخوردكردن علاوه بر اين‌كه ديگران را نسبت به فرد ذهني مي‌كند بيش از همه موجب مي‌‌گردد كه در شرايط، فرد (به دليل اين‌كه ضعف‌هايش را در جمع مورد بررسي قرار نداده و مجبور نگرديده است كه از خود تحليل همه‌جانبه به عمل آورد) ضعف‌هاي خويش را فراموش نموده و پيرو ‌تمايلات غيرانقلابي و نادرست خويش گردد. همچنين اين امر اين امكان را نيز از جمع سلب مي‌كند كه بتواند از جريان‌ها، جمع‌بندي كاملا‌ً‌ درستي به عمل آورده و در عين حال كه اين ضعف‌ با اين مسئله از طرف من توجيه مي‌شد كه اصل خود فرد است، خود او در حل مسائل‌اش تعيين‌كننده است، پس من خود در اين زمينه كوشش خواهم كرد. بخصوص كه اين توجيه با رگه‌هاي انديويدوآليستي انگيزه‌هاي رشد در درونم تناسب داشت. از اين‌رو در بعضي موارد پيش مي‌آمد كه اگر كوتاهي در اجراي يك مسئوليت پيش مي‌آمد كه در آن هم من مسئول بودم و هم كادري كه مستقيماً اجراي مسئوليت به دوشش بود، من كوتاهي‌ها را به‌طور عمده از ناحيه او قلمداد مي‌كردم و نقش خودم را كمتر از حد واقعي جلوه مي‌دادم. درحالي‌كه اگر موفقيتي بود سهم خودم را  در اين موفقيت كاملاً نشان مي‌دادم.

2ـ الف: برون‌گرايي بيش از حد و كم شدن حساسيت فرد نسبت به ضعف‌هاي متعددي كه در درونش هست نيز از عواقب جانبي اين مسئله است. (يك نوع فرار از خود)

2ـ ب: خود را از «تنگ و تا نينداختن» و بيشتر علاقه به اين‌كه ضعف‌ها مخفي و قوت‌ها بارز باشند نيز از همين مقوله است. [فكر مي‌كنم اين «نقد از خود»ها به بهرام تحميل شده است. من از نظر اخلاقي بهرام آرام را در سطح بالايي مي‌دانستم؛ فداكاري، ازخود گذشتگي، شجاعت، شهامت و متانتش واقعاً‌ در سطح بالايي بود، با اين‌كه آدمي نظامي بود، ولي از روحيات و خلقيات بالايي برخوردار بود، 10درصد ويژگي‌هاي بهرام را شهرام نداشت و اكثر بچه‌هاي زندان به اين موضوع در رابطه با شهرام معترف بودند. اين‌گونه كه در اينجا بهرام به‌طور مطلق و بي‌رحمانه از خود انتقاد مي‌كند و هرچه در كتاب لياشائوچي در مورد يك كمونيست بد وجود دارد به خودش نسبت مي‌دهد، كاري است كه به صورت مطلق صورت گرفته و به نظرم بهرام در اين شرايط مستحق آنها نبوده است. لذا فكر مي‌كنم تا حدي به او تحميل شده و به نوعي خودكم‌بيني در برابر شهرام گرفتار شده، درحالي‌كه اگر اين عمليات را شهرام انجام مي‌داد، صد برابر بدتر مي‌شد. اصلاً‌ شهرام اين‌قدر هول مي‌شد كه تمام فكرش از كار مي‌افتاد. به نظر مي‌رسد سنگيني ضربه براي بهرام به قدري بوده كه در ابتدا او را نيمه‌منفعل مي‌كند و بعد دچار نوعي خودكم‌بيني در برابر شهرام مي‌گردد. انتظار بهرام اين بوده كه در روز 28 مرداد در چند نقطه انفجار اتفاق بيفتد و نظم ارتش شاهنشاهي به هم بخورد و اعلاميه صادر شود و… وقتي آن وضع ذهني به اين وضع واقعي تبديل شود، واقعاً خيلي محتمل است كه انسان دچار افسردگي و انفعال بشود.]

3ـ دنباله‌روي به طور خودبه‌خودي (نه صد  در صد خود به‌‌خودي و نه براي هميشه چون تجربه در اين مورد زياد به من آموخته بوده است كه ضرباتي از اين بابت متحمل خواهم شد) و پيرو جريانات (و به‌طور عمده جريان‌هاي درست و گاه جريانات غيراصولي و نادرست) قرارگرفتن بدون اين‌كه بعضاً ويژگي‌هاي مسئله را مورد توجه قرار دهم. درواقع نگران از عقب افتادن از جريانات (با توجه به اين امر كه من به دلايل نقاط قوتم در خيلي مواقع نتوانسته‌ام با سرعت بيشتري نسبت به خيلي‌ها جريانات رشديابنده را تشخيص داده و خود را با آن همگام نمايم.) هميشه اين احتمال را براي من به‌وجود ‌آورده است كه بدون يك همه‌جانبه‌نگري لازم كه گاهي امكان اين همه‌جانبه‌نگري را داشته‌ام از جريانات متابعت نمايم. [به نظر من هم تا حد زيادي اين ويژگي در بهرام بود؛ عقب نيفتادن از جريان‌ها، عقب‌نماندن از بقيه و حداقل گروه‌هاي خود به خودي. بهرام وقتي مي‌بيند جريان آموزش دست شهرام افتاده و هژموني او مسلط شده است و در حال اكثريت شدن است، بدون مقاومت خودش را هماهنگ مي‌كند. حتي كدهاي پرولتري هم مي‌آورد تا از آن جريان عقب نيفتد.] اين امر بخصوص موقعي تشديد مي‌يافته است كه من در خودم آن ميزان خلاقيت، درايت و هوشياري را نديده‌ام كه بتوانم در نوك پيكان جريانات در حركت باشم و نه آن ميزان از سستي، بي‌حالي و عدم اتكا به خود و… كه حاضر باشم دقيقاً از جريانات به‌طور خود به خودي تبعيت نمايم. مثلاً در امر شركت سيمين در طرح با اين‌كه كاملاً غلط بودنش احساس مي‌شد ولي دو انگيزه كاملاً مربوط به هم موجب عدم مخالفت من با شركت او در اين جريان مي‌شد.

الف: كلاً طرح‌هاي مربوط به سيمين و لطف‌الله به دليل شكل كارگذاري اصولاً احتياج به يك رفيق دختر داشت و كنارگذاشتن سيمين موجب تعطيل‌شدن طرح‌ها مي‌شد. (به همين دليل سيمين دليل آورد و لطف‌الله هم با شركت سيمين مخالفت نكرد.)

ب: به دليل روحيات خودم تمايل داشتم كه رفيق دختر هم گروهي ما از جريان‌هاي نظامي عقب نيفتد. حتي جلو نيز باشد وقتي عميق شوم مي‌بينم جرياناتي از قبيل شركت يك رفيق دختر در طرح اعدام فاتح يزدي [توسط چريك‌هاي فدايي خلق] اين تمايل را در من و احتمالاً خود رفيق زياد نموده است. [همان‌طور كه قبلاً‌ گفته شد،‌ اصلاً ترور فاتح كار غلطي بود كه انجام شد. كارگرها مي‌گفتند كار ساواك است، ولي بهرام به خاطر شكل نظامي عمليات خيلي شيفته آن شده بود بويژه كه يك زن در آن عمليات حضور داشت.]

4ـ‌ از آنجا كه براي پيشبرد كارها و جلودار بودن قبل از آن‌كه بتوانيم به محافظه‌كاري اتكا كنيم بايستي بي‌محابا و جسور باشيم لذا هميشه برخوردهاي چپ‌روانه و ضدمحافظه‌كارانه در من بيشتر از برخوردهاي محافظه‌كارانه و احتياط‌آميز، حاكميت داشته است.  بخصوص اگر در زمينه‌اي كه مسئوليت به عهده‌ام گذارده مي‌شود (ازجمله عمل نظامي) در خودم احساس توانايي و كارايي لازم را مي‌نمودم. روشن است كه هر رفيقي كه بيشتر از مسائل شخصي تهي باشد بيشتر قادر است بدون اين‌كه چپ‌روي كند جسورانه و بي‌محابا مسائل را حل كند و لذا چپ‌روي من بيش از هر چيز به اعتبار آن بخش از انگيره‌هاي نادرستي بوده كه جلوي درك عميق و همه‌جانبه و درست قضايا را سد مي‌كرده است.

5ـ‌ ترس از متهم‌شدن به يك خصلت ضدانقلابي، درنتيجه گرفتن موضع محافظه‌كارانه در قبال ابراز نظرات درست خودم، يا موضع دنباله‌روانه در قبال جريانات و نظرات ديگران بويژه اگر اين نظر ازطرف مراجعي ابراز مي‌شده است كه مجموعاً پيشرو بودن نظراتشان به من ثابت شده بود. [فكر مي‌كنم جريان شهرام را مدنظر دارد. به نظر مي‌رسد در مقابل جريان آموزشي و تئوريك سازمان خيلي خودكم‌بين شده است و درواقع او را له و لورده كرده‌اند. بهرام از قبل خيلي به شهرام انتقاد داشت، اما مي‌گفت كه هم غرور دارد و هم غرورش زمينه‌دار است.]

6ـ موضع منفعل‌گرفتن نسبت به مسائل و مسئوليت‌هاي ديگران و آنچه كه عواقب آن مستقيماً به من بازنمي‌گردد. البته اين اغلب در مواقعي بروز مي‌كند كه كارهاي خودم ديگر اجازه پرداختن به مسائل ديگران را به من ندهد. در واقع اين چنين توصيف كنم بهتر است. موضع منفعل گرفتن نسبت به مسئوليت‌هاي ديگران و موضع فعال نسبت به مسئوليت‌هاي خودم يا هر آنچه كه به خود نزديك‌تر است. (حميت فردي، تيمي، سازماني و…) مثلاً‌ در همين مورد خاص از يك‌طرف مي‌خواستم از انجام مسئوليت‌هايم عقب نيفتم  و در انجام و به ثمررسانيدن آن كوشا باشم.(6) از آن طرف علاقه به پيشتازبودن در عمل نظامي نيز براي تيم در من وجود داشت.(7) اين است ريشه خوش‌خيالي، اين است آنچه كه موجب مي‌شود پارامترهاي متعددي كه مي‌تواند پيام‌آور شكست، ناكامي و ضربه در تيم باشد، مورد بي‌توجهي قرار گرفته و دائماً عوامل و عواقب پيروزي جلوي چشم من رژه در آيند.(8) وگرنه من در اين زمينه بي‌تجربه نبودم كه خيلي از مسائل را نتوانم ارزيابي كنم. [اينجا بيان كاملي دارد. روحيه پيشتازي، رژه رفتن پيروزي‌ها و دادن بيانيه و… در مقابل چشم او باعث شده ديگر مسائل در نزد او كمرنگ شوند.]

7ـ چپ و راست شدن و ديرتر به تعادل رسيدن نيز مي‌تواند از عواقب مجموعه 4 و 5 به حساب آيد (زماني من در عمل نظامي چپ‌روي مي‌كردم، مدتي به راست‌روي افتادم و دوباره روحيات چپ‌روانه ظهور كرد.) يا مثلاً برخورد چپ‌روانه عاطفي‌كردن با اين انگيزه هم بوده است كه نشان دهم من برخورد عاطفي نمي‌كنم. (چپ‌روي پس از راست‌روي)

8ـ قبول مسئوليت‌هاي سازماني بيش از حد توانايي‌ام، در عين اين كه انگيزه‌هاي مثبتي داشت، ولي هميشه به رشد فردي ناشي از قبول مسئوليت نيز توجه مي‌كردم.

9ـ آن‌قدر كه شكست‌هاي خودم و ضعف‌هايي كه در خودم ملاحظه مي‌كنم ناراحتم مي‌كند، ضعف‌هاي ديگران و شكست‌هاي آنها نمي‌كند.حتي بعضي ضعف‌هاي غيرمهلك ديگران تا حدي (بسيار اندك) برايم خوشايند است (مثلاً وقتي رفقا تأييد مي‌كنند اگر در  فلان كار من دخالت نكرده بودم و فلاني دخالت مي‌كرد كار بدتر از اين مي‌شد و حالا انصافاً بهتر شده است.)

10ـ خوش خيالي نيز از عواقب همين ضعف ايدئولوژيك (وجود  انديويدواليسم) است.

 

اثرات اين روحيات كه در تيم منجر به ضربه شد

1ـ خودكم‌بيني رفقا در عمل نظامي نسبت به من و احساس نياز بيش از حد براي رفع آن، برخورد من با عمل نظامي در مقابل آنها كه تأثيرات زيادي در رشد اين روحيه داشت.

2ـ وجود يك جو عاطفي، خانوادگي و در نتيجه اندكي سازشكارانه (بخصوص از سوي رفقا با من برخورد انتقادي نمي‌شد وگرنه من معمولاً اين كار را مي‌كردم) كه گاه كار را در يك تفاهم نادرست و غيراصولي مي‌كشاند و لذا پس از پيشنهاد من هيچ‌يك از رفقا (به اعتبار حاكميت روحيه‌اي كه در بالا ذكر كردم) با من برخورد انتقادي ننمود كه طبعاً اين خود نيز به ضعف‌هاي فرماندهي مربوط مي‌شود.

در انتها براي اين‌كه كوشش نهايي‌ام را براي عيان‌‌كردن ديد رفقا كرده باشم، بايستي بگويم كه علي‌رغم تمام انتقاداتي كه از خودم نمودم هنوز انگيزه‌هاي متعددي در خودم سراغ دارم كه مرا مصرانه به سمت اصلاح خودم مي‌‌كشاند و قبل از اين نيز مبارزه با خصلت‌هاي بد طبقاتي در وجودم در جريان بوده است. براي مثال در زمينه همين عمل نظامي در زمان ورود سلطان قابوس، پس از شناسايي يك طرح مناسب و يك بمب ابتكاري كه شايد مي‌توانست نتايج مناسب سياسي و نظامي به بار آورد، شب عمل [عمليات] مواجه با پديده‌اي تازه در منطقه شديم كه امكان كشته‌شدن احتمالي يك يا دونفر از مردم معمولي مي‌رفت. من كه خود به‌طور فعال در طرح شركت داشتم همان‌جا كليد مدار را باز كردم و در عين اين‌كه مي‌دانستم انجام اين عمل از نظر سازماني (بخصوص كه رفقاي فدايي نيز عملياتي انجام مي‌دادند) موضع ما را قوي‌تر خواهد كرد. عمل را لغو كردم و بعدها در خانه تيمي از اين تصميم چنين نتيجه گرفتيم كه لغو عمل سازندگي‌اش بيش از انجامش بود و يا مسائلي ديگر از اين قبيل كه زندگي سازماني من در اين چند سال به هر حال ناظر بر چنين جريان‌هايي بوده است. [جمع‌بندي‌‌اش اين است كه به‌دليل ضيق وقت و عجله‌كاري اين عمليات را هم بايد متوقف مي‌كرده است.] وليكن چرا در اينجا اين مسئله بدين‌صورت درآمد، زيرا كه من روحيه‌ام را در جمع القا كرده و جمع را به تب و تاب عمل انداختم بدون اين‌كه رفقا حداقل آن مقدار تجربه‌اي كه من را مي‌توانست از نيمه راه عمل بازگرداند، داشته باشند. عكس‌العمل‌هاي رفيق ناصر در حوالي ميدان 28 مرداد و يا رفيق لطف‌الله وقتي ساعت 7 بعدازظهر يكشنبه از او پرسيدم كه «لطفي گويا كارتان عجله است» در جوابم با استحكام گفت: «نه همه كارها رو به راه است» گوياي همين مطلب است. [اولاً بهرام در خانه تيمي هيچ‌گاه به من «لطفي» نمي‌گفت چون سيمين صالحي هم بود و اسم سازماني من «محمد» بود. ثانياً يادم نمي‌آيد كه بهرام چنين چيزي گفته باشد كه «گويا كارتان عجله است» ضمن اين‌كه چون قرار بود سر ساعت معيني بمب را كار بگذاريم اصولاً راهي جز اينكه سريع‌تر كار مي‌كرديم وجود نداشت. اگر تا ساعت خاصي موفق به كار گذاشتن بمب نمي‌شديم منطقه نظامي مي‌شد و ديگر امكان عمليات وجود نداشت و اين خيلي واضح بود و احتياج به پرسيدن نداشت.]

درواقع ضعف ايدئولوژيك كه در مورد من منجر مي‌‌شد كه ‌خيالي نموده و ضعف‌هاي طرح را نبينم، به صورت ديگري ناصر و لطفي را از تصميم اصولي گرفتن در حين عمل بازمي‌داشت و عملاً‌ در اين جريان، ضعف‌ها همگي با يكديگر جمع شدند و به اعتبار خوش‌خيالي من (كه ريشه‌اش را هم بحث كردم) ضربه خويش را وارد آوردند.

 

نظري اجمالي به تأثيرات اين واقعه و نتيجه‌گيري‌هاي فردي

گاهي‌اوقات پس از وقوع چنين حوادثي و كلاً پس از اين‌كه انتقادهاي فرد روشن‌تر مي‌شود و نمود عملي مي‌يابد و او به چشم مي‌بيند كه چگونه اولاً‌ داراي ضعف‌هاي ايدئولوژيك ريشه‌داري است و ثانياً اين ضعف‌ها باوجود پنهان بودنشان بالاخره روزي در رشد خويش آشكارا ضربه خويش را خواهد زد و امكان اين را دارد كه عنصر انقلابي در خويش فرو رود و مواضع منفعل گرفته و باور خويش را نسبت به تمام كارايي‌هايش از دست داده و ناگهان شخصيت انقلابي‌اش در نظر خويش فرومي‌ريزد و حتي در برخوردهاي انتقادي با خودش موضع چپ‌روانه بگيرد. انعكاس اين تفكر در خودم را براي اين مي‌نويسم كه در دوران مبارزه ايدئولوژيك كه همه ما طبعاً‌ آماج انتقادات فراواني قرار گرفته و يا خواهيم گرفت ممكن است اين حالت به بسياري از رفقاي ديگر نيز دست بدهد. در اين ميان هميشه بايد انديشيد كه: «همه عيب دارند و به هر حال هركسي كه مسئوليت مي‌پذيرد داراي نواقصي است كه آنها را تنها مي‌تواند در عمل بشناسد و مهم‌تر اين‌كه پس از روشن‌شدن انتقادات، در عمل رفع كند. پراتيك بهترين و تنها داروي حل نقائص افراد است، [پراتيك، صرف عمل نيست، بلكه عملي است كه در رابطه با يك تئوري باشد.] هر عملي غير از اين (به شرط اين‌كه همراه با انتقاد و پرورش فكري و ايدئولوژيك اعضا باشد) و جداي از پراتيك، خود را به درون‌گرايي، ذهني‌گرايي و درنتيجه به ورطه انفعال، پوسيدگي و اضمحلال دروني خواهد كشيد و اين بزرگ‌ترين دشمن عنصر انقلابي است. انقلابي از آن رو اميدوار است و مصمم كه در محيط ناظر جريان رشديابنده‌اي است، هر روز انرژي‌هاي جديدي شروع به جوشيدن و فوران مي‌نمايند. هر روز مسائل متعددي را از پيش پاي خويش برمي‌دارد و هر روز مشكلات متعدد جديدي كه بي‌شك ناشي از پيشرفت كار است در پيش روي خويش احساس مي‌كند. او نه‌تنها در محيط بلكه انعكاس اين حركت تكاملي اوج‌گيرنده را در سازمان انقلابي‌اش و در خودش مي‌بيند و خود را نيز موجي از امواج خروشان پيشرونده احساس مي‌كند كه در محيط در جريان است. او به رزم‌آوري و فداكاري‌ها و حماسه‌آفريني رفقاي همرزمش و ساير انقلابيون مي‌انديشد و به ‌آينده‌اي كه براي تحقق آن كوشش مي‌كند و…

در انتها انتقادي نيز در زمينه برخورد اين حادثه از خودم بنمايم:

پس از اين حادثه من عملاً چند روزي دچار يك حالت نيمه‌انفعالي شدم (كه البته تا اندازه‌اي طبيعي هم هست) ولي به‌تدريج كه مسائل برايم روشن‌تر شد و ريشه‌هاي مسئله برايم شكافته مي‌شد بيشتر به اين فكر مي‌افتادم كه به عوض اتخاذ هرگونه حالت انفعالي بايستي به دنبال راه‌حل‌هاي عملي باشيم كه به اعتبار آنها مي‌توان سازمان را در اين زمينه مستغني كرد. به اين مي‌انديشيدم كه تنها ضعف‌ها را به ميان جمع بردن، آن را با رفقا در ميان گذاردن و از جمع كمك‌خواستن راه‌حل چاره است. اين است نقطه آغاز پروسه حل انتقادات و ضعف‌هاي ايدئولوژيك اعضاي سازمان. گاهي دچار تفكرات نادرست (و حتي ماليخوليايي) از اين نوع مي‌شوم كه شايد همين انتقاد نيز نه ناشي از صداقت، بلكه ناشي از تغيير شكل رگه‌هاي انديويدوآليستي در وجود من و ورود آنها از درهاي جديد است. شايد كه مي‌خواهم با اين ترتيب با شيوه‌هاي جديد، موضع خويش را مستحكم و تثبيت نمايم. به هر حال اين امري‌ست كه پراتيك انقلابي مي‌تواند آن را تأييد و يا رد نمايد.

***

اگر در اينجا فقط به يك انتقاد يكجانبه و آن هم صرفاً از فرمانده  تيم پرداخته شود، مسائل زيادي مورد بحث قرار نگرفته است، ولي همين مختصر نيز مي‌تواند نمايشگر اين واقعيت باشد كه اگر ضربه‌اي مي‌خوريم كه به ظاهر از اشتباه ‌كاري‌هاي كوچكي ناشي مي‌شود (مثلاً در اينجا از چك‌نكردن مدارها) ولي در باطن امر همين ضربه چنان‌كه در ابتدا گفته شد حاصل يك سلسله تغيير و تحولات و انبارشدن مجموعه ضعف‌هايي است كه در پروسه تغيير و رشد كمي و كيفي و به هر حال در يك نقطه ضربه خويش را وارد خواهد آورد. وقتي به دقت بررسي كنيم، ما در طرح‌هاي مشابه نيز اخيراً اشتبا‌هات كم و بيش هولناكي داشتيم كه به هر حال منجر به ضربه نشد، ولي افسوس كه عادت كرده‌ايم هميشه شكست‌ها را جمع‌بندي كنيم و پيروزي‌ فقط تحسين ما را برمي‌انگيزد [يعني پيروزي‌ها را جمع‌بندي نمي‌كنيم] و بعد تمام ضعف‌ها در پشت آن ماست‌مال مي‌شود و يا حداقل كم بدان بها داده مي‌شوند. لذا اگر كسي بگويد كه ضربه اخير را مفت خورديم، حرفي غيرعلمي و غيراصولي زده است، زيرا ما هيچ ضربه‌اي نمي‌خوريم مگر اين‌كه استحقاق آن را داشته باشم.

 

نتايج نظامي و تشكيلاتي اين حادثه را بايستي چگونه ارزيابي نمود[؟]

چنان‌كه ملاحظه مي‌شود در بيشتر موارد اشكالات به‌طور عمده منشأ ايدئولوژيك دارند، وليكن به اعتبار اين‌كه چون ايدئولوژي افراد هنوز قوام نيافته است، پس دست به هيچ كاري (ازجمله عمل نظامي) نمي‌توان زد، حرفي بي‌معناست. مبارزه ايدئولوژيك امري‌ست درازمدت و طولاني كه در جريان يك كار پيگير درون و بيرون تشكيلاتي (كه بي‌شك عمل نظامي نيز جزيي از آن است) رو به حل خواهد رفت، درحالي‌كه در شرايط فعلي عمل نظامي امري است واجب (همان‌طوري‌كه در همين‌ جريان ضربه خوردن ما، وادار شده‌ايم به مسائلي توجه كنيم كه قبلاً‌ به‌هيچ‌وجه كسي حاضر نبود بدان گوشه چشمي بيندازد) قوام نظامي يك سازمان رزمنده سياسي ـ نظامي تنها در عمل پيگير و حسا‌ب‌شده نظامي به دست خواهد آمد. لذا ما مجبوريم به اتكاي سيستمي كه اجباراً بسياري از مسائل مربوط به عمل نظامي را در خود ملحوظ داشته است، جلوي جولان و حاكميت خواست‌هاي فردي ـ گروهي و… را گرفته و بر طبق آن كه به صورت سيستمي منضبط ناگزير به اجرا از طرف عناصر عمل‌كننده است از تمامي عناصر سازماني، حسابرسي به عمل آورده و حتي بر طبق آن انتقاد مسلحانه بنماييم. بدون حاكميت يك سيستم حساب‌شده و منضبط نظامي، حسابرسي در عمل نظامي چيز بي‌معنايي خواهد بود. علاوه بر آن قدرت تصميم‌گيري را از جمع كنترل‌كننده به‌دليل نداشتن ضوابط مشخص بي‌شك سلب خواهد كرد.

بنابراين عمده‌ترين نتيجه تشكيلاتي از اين جريان مي‌تواند با پيگيري رفقا و جمع مسئول اين كار به حاكميت يك سيستم بالنسبه قوي نظامي ـ امنيتي بر سازمان گردد. چرا كه تجارب فردي ـ‌گروهي و حتي سازماني به اعتبار تأثير آن بر يك سيستم و ارتقاي آن پايدار خواهد بود.(9) وگرنه تنها از نقل يك تجربه در اطراف آن سروصدا به راه انداختن و حتي مسببان آن را تنبيه‌كردن، هيچ دردي دوا نخواهد شد و اين تجربه هر چند يكبار بي‌شك دوباره و سه باره تكرار خواهد ‌شد. [درباره خانه تيمي شيخ‌هادي آنچه كه دقيقاً يادم مي‌آيد و بهرام روي آن تأكيد مي‌كرد و تنها استدلال باقي‌مانده او براي عمليات بود اين بود كه مي‌گفت ما نبايد از گروه‌هاي خود به خودي عقب بيفتيم و همان‌طور كه در گزارش خود نوشته به نتيجه فكر مي‌‌كرد كه اطلاعيه‌اي داده شود و هم موضع او در سازمان ارتقا پيدا كند و هم موضع سازمان در ميان سازمان‌هاي ديگر. در چنين حالتي همه‌چيز ابزار مي‌شود و كم اهميت، جز نتيجه‌اي كه در ذهن طرف است. شايد بتوان در نهايي‌ترين تحليل، اين پديده را ريشه ناكامي عمليات دانست. در اين زمينه مشاهده ديگري هم دارم كه مربوط به دوران زندگي من در صنعت نفت است و به سال 48 يا 49 برمي‌گردد كه در شركت نفت لاوان شاغل بودم؛ اسكله ساسان (سلمان كنوني) كه به آن سكوي بهره‌برداري گفته مي‌شد در مرز ايران و ابوظبي در آب‌هاي خليج‌فارس قرار داشت. حاصل بهره‌برداري از 16 حلقه چاه نفت، به اين سكو مي‌آمد و از آنجا عملياتي روي آن انجام مي‌گرفت و به جزيره لاوان پمپاژ مي‌شد. اين‌طور كه من فهميدم شركت نفتي “Atlantic Rich Field” از امريكا به تهران چنين مخابره كرده بود كه نفت اضافي مي‌خواهيم. دفتر مركزي شركت نفت لاوان نيز از تهران به جزيره لاوان و اسكله ساسان مخابره كرده بود كه «بايد» توليد نفت افزايش يابد. آقاي هاوكينز مدير توليد سكوي بهره‌برداري ساسان بود. با بررسي وضعيت دريا، نتيجه اين شد كه ارتفاع امواج بيش از 4 فوت است و بنابراين به دليل معيارهاي ايمني نبايستي با كشتي به سر چاه‌ها رفت و توليد را افزايش داد. اين وضعيت به تهران مخابره شد، ولي آنها بر افزايش توليد اصرار داشتند. آقاي هاوكينز كه مرد جسور و نترسي بود بالاخره تصميم گرفت كه با كشتي به سر چاه برود. از آنجا كه دريا توفاني بود سرانجام با تلاش زياد، كشتي را به اسكله نزديك كردند و آن را با طنابي به قطر 10 سانتيمتر به اسكله بستند. آقاي هاوكينز كه روي سكوي اسكله قرار داشت با پاره‌شدن طناب و برخورد آن با پيشاني‌اش بيهوش شد و همزمان همراه با موج مرتفعي به درون دريا روانه شد و چكمه‌هاي تگزاسي‌اش به سرعت پر آب شده و به قعر دريا رفت و تلاش‌ها براي نجات او بي‌فايده ماند. من از اين تراژدي خيلي افسرده شدم و فرداي آن روز كه جسد او را به كمك غواصان درآورديم، عكس‌هاي زيادي از آن گرفتم و چند روز بعد در كليسايي در شمال تهران مراسم ختم او برگزار شد. در اين مراسـم به زبان انگليسي سخناني ايـراد كردم و در آن خطـاب به رؤسـاي شـركت گفتم: BodyHawkiins             

 

قرباني مطامع نفتي و انديشيدن شما به نتيجه‌ كار شد. آنچه در چشم‌انداز شما قرار داشت افزايش توليد بود و به درياي توفاني و جان افراد و آيين‌نامه‌هاي ايمني (Safety regulations) توجه نداشتيد.]

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ قبلاً ما با اين نوع وقايع به اندازه كافي برخورد داشته‌ايم ازجمله:

الف ـ انفجار بمب در دست رفيق محمد ايگه‌اي در نمايشگاه، او پس از انفجار اقدام به خودكشي كرد وشهيد شد.ب ـ انفجار بمب در دست رفيق حسين مشارزاده در فروشگاه كوروش كه منجر به مجروح و دستگيرشدن او شد.ج ـ انفجار بمب در دست رفيق سعيد صفار كه منجر به شهادتش گرديد.

ليكن در آن دوران عمل‌زدگي و جو بلبشويي كه بر سازمان حاكم بود جمع‌بندي اين مسائل نيز خيلي سطحي و غيراصولي صورت گرفت، براي نمونه در جزوه‌اي كه از سوي مسئولين سازماني در اين مورد انتشار يافت رفيق ايگه‌اي به بي‌دقتي، رفيق مشارزاده به بي‌دقتي و فرمانده‌اش به عجله‌كاري و رفيق صفار به بي‌تجربگي و فرمانده‌اش به عدم صلاحيت لازم، محكوم شدند و قضيه در  همين‌جا بدون اين‌كه عمق مناسبي بيابد سرهم‌بندي گرديد و مهم‌تر اين‌كه در دوران انسجام يك‌سال و نيمه اخير نيز در عين اين‌كه سازمان كوشش‌هاي مناسبي در جهت انسجام همه‌جانبه كارها به عمل آورده ولي در عمل نظامي برخورد فعالي در جهت جمع‌بندي تجارب گذشته صورت نگرفته است. [مدت يك سال و نيم كه مي‌گويد فكر مي‌كنم از شهريور 52 بوده است. من در آن مقطع در زندان بودم و در جريان اين جمع‌بندي‌ها قرار نداشتم. در زندان هم جمع‌بندي عميقي از اين وقايع نشنيدم. خود من هم كه بيرون رفتم، از جمع‌بندي‌ها چيزي نپرسيدم. نكته ديگري كه استنباط مي‌كنم اين است كه بهرام را مجبور به نوشتن چنين گزارشي كرده‌اند، چون در مقابل شهرام و جريان تغيير ايدئولوژي در ابتدا كمي مقاومت مي‌كرد. در اينجا فرصتي به دست آورده‌اند كه با او تصفيه حساب كنند و او را در حالت خودكم‌بيني و انزوا قرار دهند.]

 

2ـ توجه شود كه اين تصميم ما با اتكايي كه (به  اشتباه) به خودمان مجموعاً براي اجراي طرح‌ها داشتيم از نظر خودمان سرپيچي از تصميم سازمان مبني بر اين‌كه از حركات اضافي و حساب‌نشده در اين چند روز بايستي اجتناب كرد، نبود، در حالي كه محتوا و واقعيت امر اگر پرده‌هاي خوش‌خيالي را از جلوي چشممان برمي‌داشتيم چنين بود كه چون ما محاسبات درستي در انجام عمل ننموده و با عجله دست به كار شده بوديم طبيعتاً حركات اضافي و حساب‌نشده نيز نمي‌توانست از طرف رفقا انجام نگيرد. [اين يك پارادوكس است. مي‌گويد از يك‌طرف دستور سازماني اين بود كه تحركات كم شود و حتي از خانه بيرون نياييم. از طرفي گاهي در طول اين هشت روز، در روز چندين حركت مي‌كرديم، خريد وسايل، تست مواد و… البته مي‌گويد اين تناقض نيست، چون مي‌گويد ما آگاه بوديم و رعايت مسائل امنيتي را مي‌كرديم و به خودمان هم اطمينان داشتيم.]

 

3ـ البته بعدها معلوم شد كه رفيق [لطف‌الله] از دو چشم نابينا شده، بنابراين اصولاً نمي‌توانسته عكس‌العملي نشان دهد.

[فكر مي‌كنم بعد كه اين گزارش آماده مي‌شود، اين، «اشاره»  توسط مركزيت به آن اضافه مي‌شود.]

 

4ـ اين امر در عمق خود نشان‌دهنده آموزش غلط و درنتيجه درك نادرستي بود كه در تيم و در رفقا در زمينه عمل نظامي ايجاد شده بود (عدم درك درست از كار سياسي و كار نظامي و رابطه اين دو با هم.) [يعني يك خانم آبستن 7 ماهه را نبايد در عمليات نظامي فعال مي‌كردند، بلكه مي‌توانست در كار سياسي فعال باشد. در كار سياسي فعال‌تر هم مي‌توانست باشد، ولي در كار نظامي درست نبود. منظور درك رابطه كار سياسي و نظامي است.]

 

5ـ بايستي توجه داشت كه من  هم در امر مداربندي تجربه زيادي به‌طور مستقيم نداشتم، چون‌كه تا به امروز من حتي يك مدار عملياتي نبسته بودم. من فقط تا به امروز دو مدار يكي در شهريور 1350 و زماني كه سازمان تازه لو رفته بود و از روي بيكاري ساختم و دوم مداري كه در اسفندماه 1352 ساختم كه آن هم مدار ابتكاري دو تايمري و به‌وسيله ساعت پاركومتر و به خاطر طرح خاصي بود و شكل مدارهاي معمولي را نداشت. البته مدارهاي ساخته شده فراواني را ديده بودم كه حتي در عمل به كار برده مي‌شد. به دليل همين عدم آزمودگي در شناخت ويژگي‌هاي مدارهاي عملياتي در عمل هميشه اين آمادگي ذهني را در مورد مدار داشتم كه آن را ساده‌تر از آنچه كه واقعاً هست تصور كنم، در حالي كه رفقايي كه در عمل، مدار ساخته و آزمايش مي‌كنند، به‌خوبي واقف مي‌شوند كه با اين‌كه مداربندي امري‌ست ساده، ولي پيچيدگي‌هاي خاصي از خودش بروز مي‌دهد كه تنها در عمل مي‌توان بدان پي برد. به عنوان مثال اكنون مي‌توانم بعضي از اشكال‌هاي مدارهايي كه بسته شده بود به خاطر آورم و ذكر كنم. براي يك فرد كاركشته هر كدام از اين اشكال‌ها كافي‌ست كه طرح را تعطيل كند. كليدOn وOff نداشت و به‌جاي آن دكمه قابلمه‌اي كار گذاشته بودند. زير پيچ كه به طلق ساعت فرورفته بود و روي صفحه ساعت نوارچسب نزده بودند، مدار را بر صفحه ثابتي سوار ننموده بودند. عقربه ساعت شمار به محور ساعت ثابت نشده بود. آزمايش اتصالات نه در همه حالات (كشش، فشار، تكان و ضربه) بلكه در يك حالت آرام و آن هم فقط يك بار آزمايش گرديد كه طبعاً‌ نمي‌توانست نمايشگر سلامت مدار باشد.

[اين نكاتي كه مي‌گويد خيلي جدي است. مثلاً ممكن است يكي بمب‌سازي بلد باشد، ولي مي‌گويند «كار نيكوكردن از پركردن است.» براي نمونه من چندبار باطري جيوه‌اي را با دستم در جاي خود قرار دادم، ولي نتوانستم لحيم كنم تا اين‌كه متوجه شدم كه دستم چون زود عرق مي‌كند،‌ عايق مي‌شود و باعث مي‌شود كه لحيم انجام نشود. فهميدن همين نكته كلي وقت ما را تلف كرد. يا عقربه ساعت جدا شده بود. تا شيشه ساعت را برداريم و دوباره عقربه را سر جايش بگذاريم كلي وقت تلف شد. تازه وقتي عقربه را دوباره مي‌گذاريم، كمي عقب و جلو مي‌شود. اصلاً‌ بايد آن ساعت را دور مي‌انداختم و يكي ديگر مي‌خريدم. يا به‌جاي كليد On وOff دكمه قابلمه‌اي به كار برديم. دكمه قابلمه‌اي پيشنهاد بهرام بود و ويژگي‌اش اين بود كه جايي اشغال نمي‌كرد، ولي درنهايت نمي‌توانستيم دكمه قابلمه‌اي را باز نگه داريم و بمب را در خيابان تنظيم و فعال كنيم. بنابراين به اين نتيجه رسيديم براي اين‌كه به بسته‌بندي جمع و جوري برسيم، دكمه قابلمه را روي قوطي نگذاريم، بلكه در خود قوطي و دكمه وصل باشد و ديگر فكر نكرديم كه اگر قرار است مدار در اين قسمت از اول وصل باشد، ديگر اصلاً چه نيازي به دكمه بود و اگر سيم بود بهتر بود. درواقع مدار ما اصلاً كليد خارجي نداشت و كليد آن فقط همان عقربه بود كه سر ساعت مدار را وصل مي‌كرد. ديگر اين‌كه موتور هم نداشتيم كه اگر اتفاقي بيفتد و بمب در دستمان منفجر شود فقط خودمان از بين برويم. مجبور بوديم با تاكسي برويم و در تاكسي جان چندنفر ديگر هم در خطر بود و براي اين مسئله هم فكري نشده بود. وقتي انسان ادعاي پيشتازي به هر قيمتي دارد، عملاً تابع جريان خود به خودي مي‌شود. وقتي يك تجربه يا عمل در بستر تئوري محكمي كه آزمايش شده و محك خورده باشد، نباشد، به چنين سرانجامي منجر مي‌شود. نكته ديگر اين‌كه بهرام مي‌گويد تجربه مدارسازي نداشته است، خيلي عجيب است. با توجه به اين بي‌تجربگي چگونه فرماندهي چنين عمليات حساسي با اين مدارسازي پيچيده را برعهد مي‌گيرد؟]

 

6ـ بويژه كه مدتي بود از بس خرده‌كاري و پراكنده‌كاري نموده بودم اصلاً‌ احساس مي‌كردم كه به‌تدريج خيلي از صلاحيت‌هايم دارد ته مي‌كشد و ديگر حتي قادر نيستم كه فرماندهي تيم را نيز به عهده داشته باشم و اين امر را نيز با رفقا طرح كردم كه مورد تأييد بود. تنها يك نكته باقي مي‌ماند كه ديگر در چنين شرايطي از ضيق وقت اقدام به عمل نظامي ازطرف ما كاري نادرست بود.

 

7ـ بي‌شك عمل رفقاي ديگر در مورد كارگذاري بمب در بنياد پهلوي نيز اين علاقه خرده‌بورژوايي را تحريك بيشتري مي‌نمود.

 

8ـ در آن زمان من اصلاً به جرياناتي چون انفجار بمب در دست رفقا: ايگه‌اي و صفار و يا مسائل ديگر از اين قبيل انديشه نمي‌كردم. آنچه جذاب بود نتايجي بود كه از هر نظر چند روز ديگر (صبح 28 مرداد) در اثر انفجار چند بمب در بحبوحه جشن‌هاي ضدخلقي رژيم به‌دست مي‌آمد، در اينجا بيشتر من به موفقيت‌هايي مي‌انديشيدم كه ما (بويژه گروه ما) كسب كرده است. [در اين مقطع، شهرام فرد اصلي در مركزيت بوده و در اشاره‌اي هم كه بر اين گزارش نوشته هيچ اشاره‌اي به مسئوليت مركزيت نشده است. باز هم تأكيد مي‌كنم كه استنباط من اين است كه اين گزارش در راستاي خودكم‌بين و مطيع‌كردن هر چه بيشتر بهرام است. او آدمي بود كه به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشت، هويت سازماني را قبول داشت، اخلاق سازماني داشت، انتقادهاي زيادي به شهرام داشت، سوابق عملياتي ـ‌ سازماني زيادي داشت، شناسايي‌هاي زيادي از بچه‌ها داشت و درنهايت خود شهرام هم بدون هوشياري انقلابي  بهرام اصلاً‌ نمي‌توانست دوام بياورد.]

 

9ـ حتي بعضي از عناصر ازجمله خود من با اين‌كه به‌طور عمده در جريان خيلي از مسائل نظامي ـ‌ تشكيلاتي بوده‌ام نيز حتي تجربه فردي نظامي‌ام تنزل يافته است.

Published in: on 28 ژوئن 2016 at 12:57 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

حقوق ۱۶ مدیر دولتی معادل حقوق ۴۹۰هزار کارگر!

حقوق ۱۶ مدیر دولتی معادل حقوق ۴۹۰هزار کارگر!

به گزارش خبرگزاری تسنیم ”با ۹ میلیارد تومان حقوق و وامی که ۱۶ مدیر دولتی سال گذشته دریافت کردند، می شد حق مسکن ۴۹۰ هزار کارگر را دو برابر افزایش داد و یا یارانه ۲۰۰ هزار خانوار ایرانی را پرداخت کرد›.این خبرگزاری در دعوای باندی در ادامه افشاگری خود می‌نویسد: ”با یک حساب سرانگشتی از مجموع دریافتی فیشهای حقوقی

که تا کنون از برخی مدیران دولتی منتشر شده، بالغ بر 9 میلیارد تومان طی سال گذشته به 16نفر پرداخت شده است که شامل هشت مدیر ارشد بیمه مرکزی، 5 مدیر عالی صندوق توسعه ملی، مدیرعامل بانک رفاه و دو مدیر ارشد بانک تجارت بودند. مجموع حقوق دریافتی 8 مدیر بیمه مرکزی 350 میلیون تومان بود که به همراه 4 فقره وام 450 میلیون تومانی بالغ بر دو میلیارد و 150 میلیون تومان می‌شود“.
 
تسنیم می‌افزاید: 5 مدیر ارشد صندوق توسعه ملی در سال گذشته در مجموع ۱.۵ میلیارد تومان حقوق و ۲.۵ میلیارد تومان وام گرفتند. مدیرعامل بانک رفاه هم به تنهایی در سال گذشته 520 میلیون تومان دریافتی داشته و دو مدیر عالی بانک تجارت هم 1 میلیارد و 300 میلیون تومان حقوق و یک میلیارد تومان وام گرفتند.
دریافت 9 میلیارد تومان حقوق توسط 16نفر در سال گذشته در حالی است که دولت بیش از دو سال در مقابل افزایش 20هزار تومانی حق مسکن کارگران مقاومت کرده و با این بهانه که این پول انتظار تورمی ایجاد می‌کند، با این مصوبه مخالفت کرده است.
تنها با این 9 میلیارد تومان می‌شد حق مسکن 490هزار کارگر را دو برابر افزایش داد، یا یارانه 200هزار نفر را پرداخت کرد و به 1000 جوان وام ازدواج 10 میلیون تومانی داد“.
Published in: on 28 ژوئن 2016 at 12:54 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

افشاگری یک پلیس سابق داعش درباره ترکیه

افشاگری یک پلیس سابق داعش درباره ترکیه
فرامرز دادرس

برگردان فرامرز دادرس

ابوموسی اقتصاد دان اهل سوریه، نام مستعاریک پلیس سابق داعش است، وی هم اکنون در بلژیک به عنوان پناهنده سیاسی بسر می برد. ابوموسی توانسته است همسرش را به بلژیک بیاورد. او و همسرش در یک اردوگاه پناهندگان زندگی می کنند. ابوموسی در گفتگو با یک روزنامه نگار فرانسوی اعتراف کرد که از نظر سیاسی به اخوان المسلمین گرایش داشته است. او در آغاز درگیری های سوریه به گروه احرار الشام، یکی از گروه های مخالف بشارالاسد پیوست و در یک اردوگاه آموزشی در ترکیه به نام آکچاکال، آموزش دیده است. ابوموسی می گوید که ترک ها به این گروه کمک های لجیستکی کرده اند.

ابوموسی می گوید در ترکیه برای آموزش مخالفین اسد دو اردوگاه وجود دارد، در یکی از این اردوگاه ها آموزش های شرعیات اسلامی داده می شود و در اردوگاه دیگر که به نام شمشیر، معروف است به مخالفین حکومت سوریه  آموزش های نظامی داده می شود. او از بازی دوسره ! ترک ها تعریف می کند.

ابوموسی سپس گروه احرار الشام را که تفکر اخوان المسلمین دارند ترک کرده و به جبهه النصره، یکی از گروه های دیگر مخالف حکومت سوریه می پیوندد، وی در پایان سر از گروه داعش در می آورد.

 

ابوموسی در اداره پلیس داعش مشغول بکار و مسئول بازجویی و تحقیق می شود. او می گوید یک روز که بطور پنهانی مشغول سیگار کشیدن بوده غافلگیرمی شود و به همین جرم به بیست ضربه شلاق و دو هفته بازخوانی دروس شرعیات محکوم می شود.

ابوموسی در مورد فرار از سوریه و آمدن به اروپا توضیح روشنی نمی دهد و علت ترک کردن داعش را دلایل شخصی ذکر می کند.

ابوموسی می گوید؛ توانسته است در میان خیل پناهندگانی که به سوی اروپا رهسپار بودند داخل شود. او می گوید این کار ساده ای بود؛ مانند بازی بچه ها ! و می گوید این یکی از راهکار های گروه های تروریستی است که به این وسیله به اروپا نفوذ کنند.

ابوموسی دارای دو پاسپورت سوری با دو هویت مختلف است. او توانسته است با استفاده از این دو پاسپورت بسادگی و بدون هیچ مشکلی خود را به اروپا برساند.

 

ابوموسی برای الکس ژوردانف ، روزنامه نگار فرانسوی تعریف کرد که حیات بومدین، همسر احمدی کولی بالی، تروریستی که سال گذشته در یک مغازه یهودی در پاریس  شماری را به قتل رسانده بود را در پایتخت داعش در شهر رقه، در سوریه  دیده است. ابوموسی می گوید حیات بومدین که از سوی داعش یک شخصیت مهم شناخته می شود، توانسته بود یک روز پیش از حادثه خونین مغازه یهودی در پاریس از ترکیه و مرز تل ابیاد، خود را به سوریه برساند. او می گوید حیات بومدین هم اکنون فرمانده بریگاد زنان داعش می باشد. 

 

امروز ابوموسی به راحتی در خیابان های بروکسل رفت و آمد می کند. همسر وی از سر تا پا ، با  حجاب اسلامی خود را می پوشاند. رفت و آمد آزاد ابوموسی، جهادگر سابق می تواند نگران کننده باشد. به نظر نمی رسد که  ابوموسی هنوز پیوند خود را با اعتقادات قبلی خود برقرار کرده باشد.

در پایان  ابوموسی می گوید : « این جنگ تازه آغاز شده است. نظامیان و پلیس های شما ناتوان هستند و می توان با شما مدت های طولانی جنگید».

 

بیست و هفتم ژوئن 2016

http://tempsreel.nouvelobs.com/societe/20160624.OBS3334/l-inquietant-temoignage-d-un-ancien-policier-de-l-etat-islamique.html

Published in: on 28 ژوئن 2016 at 12:51 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

برای ادای احترام به هبرای ادای احترام به همه ی سربازان وطن، به ویژه سربازانی که دیروز مظلومانه جان باختند، فردا جمعه ساعت ده شب در میدان ونک با افروختن شمع به روانشان درود می فرستیم.مه ی سربازان وطن، به ویژه سربازانی که دیروز مظلومانه جان باختند، فردا جمعه ساعت ده شب در میدان ونک با افروختن شمع به روانشان درود می فرستیم.

برای ادای احترام به همه ی سربازان وطن، به ویژه سربازانی که دیروز مظلومانه جان باختند، فردا جمعه ساعت ده شب در میدان ونک با افروختن شمع به روانشان درود می فرستیم.
خبر رسانی کنید.

دوشنبه بود زجا پاشدند سربازان
و با سه سوت مهيا شدند سربازان

دوباره ايست ، خبردار ، يک‌نفر آمد
که خشک مثل مقوا شدند سربازان

و با شنيدن فرمان پيش ، يکباره
درست چون گره‌اي ، واشدند سربازان

سه جفت دشمن ميهن ، سه جفت اعدامي
گروه آتش اين‌ ها شدند سربازان

خشاب‌هاي تهي پر شدند پي در پي
سپس روانه ي صحرا شدند سربازان

هدف گروه مقابل ، که گفت فرمانده
کمي خميده کمي تا شدند سربازان

به سمت و سوي صدايي که بوي باران داشت
سه جفت چشم تماشا شدند سربازان

کمي سکوت ، کمي صبر ، اندکي ترديد
همين که گوش به نجوا شدند سربازان

صداي «اي وطن اي مرز پر گهر» آمد
عجيب غرق معما شدند سربازان

تفنگها به زمين زنده باد آزادي
وبا بقيه همآوا شدند سربازان

و در ستون حوادث سه‌شنبه خواندم آه
شبانه طعمه‌ي دريا شدند سربازان

محمد سلمانی

Published in: on 27 ژوئن 2016 at 5:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

صدور حکم ۴۴۴ ضربه شلاق برای وبلاگ‌نویس اهل ساوه

صدور حکم ۴۴۴ ضربه شلاق برای وبلاگ‌نویس اهل ساوه

محمدرضا فتحی وبلاگ نویس و روزنامه نگار ساوه ای به تحمل ۶ فقره ۷۴ تایی ضربات شلاق و مجموعا ۴۴۴ ضربه محکوم شده است. شاکیان این پرونده سه تن از مدیران محلی هستند.
فتحی در متن اعتراض ۹ صفحه ای خود به حکم دادگاه این اتهامات را رد کرده و گفته که نوشته هایش در راستای دفاع از حقوق جامعه و کارشناسی مسائل اجتماعی و دفاع از بیت المال بوده است.
Published in: on 27 ژوئن 2016 at 4:55 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

Riccardo Petrella: « bannir la guerre, la première audace »

Riccardo Petrella: « bannir la guerre, la première audace »

une rp

Le nouveau livre de Riccardo Petrella, Au nom de l’Humanité, l’audace mondiale, est un réquisitoire implacable contre la guerre économique et sociale menée par la classe dominante contre les peuples, tant au Nord qu’au Sud. Fondateur de l’Institut européen de recherche sur la politique de l’eau, Riccardo Petrella est l’auteur de nombreux ouvrages dont Limites à la compétitivité ou Le Bien Commun et s’oppose avec vigueur aux vieilles recettes néolibérales des politiques dites d’austérité ainsi qu’à la « naturalisation » des récentes interventions militaires. Dans l’interview exclusive qu’il nous a accordée, il lance un appel urgent à s’engager avec audace dans les batailles de notre temps.

Vous avez écrit un ouvrage intitulé « Au nom de l’Humanité. L’audace mondiale » Pouvez-vous résumer en quoi consiste l’audace ?

Il s’agit de trois « audaces », c’est-à-dire réaliser trois changements radicaux de notre univers de vie. Tout d’abord, la « première audace » est de bannir la guerre. Il faut désarmer la guerre. Dans un monde de plus en plus interdépendant, liant la destinée des uns à celles des autres (qu’il soit question d’emploi, de sécurité énergétique, de changement climatique ou de stabilité monétaire…), à quoi sert la guerre ? A quoi a servi que l’Occident ait bombardé l’Afghanistan, l’Irak, puis la Libye et maintenant la Syrie ?

L’humanité a atteint un stade de mondialisation de la condition humaine où la vraie sagesse des humains n’est pas celle de jouer à la guerre pour savoir qui est le plus fort et survivre à la place de et/ou de dominer les autres, mais d’apprendre à vivre ensemble avec les autres êtres vivants et de prendre soin de l’ensemble de la vie sur la Terre. On connaît la ritournelle : « il est impossible de penser que l’on puisse arrêter la guerre, elle fait partie de la « nature humaine», sa « naturalité » la rend inévitable, on peut tout au plus essayer de la prévenir en s’armant ; les êtres humains sont des ennemis pour les autres humains, dès lors il vaut mieux assurer sa puissance pour gagner les guerres plutôt que les perdre».

Dans mon livre, je crois avoir démontré le caractère fallacieux de ces arguments. J’ai insisté, d’une part, sur le fait que dans la prétendue « nature humaine » il y a de tout, l’agressivité et la violence comme l’amour et la paix. Il n’y a pas de déterminisme du mal qui serait plus fort que le bien. Mais j’ai surtout montré que la guerre n’a rien de « naturel » en ce qui concerne l’espèce humaine. Elle est par essence un produit de l’histoire sociale, le résultat des choix opérés par les sociétés humaines. Jusqu’à sa disparition en 1989, les groupes dominants de l’Occident ont affirmé que l’URSS était la cause principale de la course à l’armement du monde à l’ère de la guerre froide. Le collapse de l’URSS n’a pas conduit à la fin de la militarisation du monde. Les dominants ont « découvert » (il serait mieux de dire « créé ») un nouvel ennemi mondial, le terrorisme, en particulier le « terrorisme islamiste ». Aucun anthropologue ou biologiste n’oserait affirmer que le terrorisme « islamiste » fait partie de la « nature humaine ». Il est évident, en revanche, que ce terrorisme est le fruit de la crise des rapports séculaires entre chrétiens et musulmans, alimentée par les nouvelles crises internes au monde chrétien et au monde musulman en tant que « systèmes religieux » absolutistes et exclusifs. Il est également l’un des résultats de la déliquescence des communautés humaines et de la désagrégation de l’Etat au Moyen Orient, allant de pair avec l’insoutenable situation représentée par la domination militaire d’Israël et la colonisation/ occupation des territoires palestiniens.

Auriez-vous des exemples concrets pour étayer votre thèse sur la non-naturalité de la guerre et, en revanche, sur la guerre en tant que construction sociale?

Il y a de nombreuses communautés humaines qui n’ont jamais fait la guerre. C’est le cas, entre autres, de la plupart des communautés monacales. Depuis le XVIII siècle, la Suède ne fait plus la guerre à personne. La Norvège, l’Autriche, l’Irlande et la Suisse ont affirmé leur neutralité. . L’article 11 de la Constitution italienne stipule que l’Italie condamne la guerre. C’était il y a 75 ans. L’histoire est pleine d’exemples de sociétés humaines qui abandonnent la pratique de la guerre. La Chine, notamment, a décidé spontanément au XVIe siècle de ne plus viser aucune expansion territoriale de son Etat. Elle a appliqué ce principe pendant plus de 400 ans. Elle l’a fait sauter en éclat en 1950 par l’occupation militaire du Tibet.
La paix n’est pas non plus un fait naturel. Qui plus est, pacifisme et militarisme coexistent. Depuis la fin de la deuxième guerre mondiale, les pays européens occidentaux ont pu vivre ensemble dans la paix et on imagine mal l’Allemagne et la France se remettre en guerre l’une contre l’autre. Pourtant, la plupart des pays européens n’ont cessé d’être en guerre ailleurs dans le monde. Le pacifisme intra-européen n’a pas non plus empêché la France et le Royaume-Uni de rester des grandes puissances militaires (nucléaires) mondiales et la grande majorité des Etats européens de faire partie de l’OTAN. La population de la Suède continue à se considérer et à être considérée comme pacifiste alors que le pays est le troisième principal exportateur d’armes au monde par habitant.
C’est dire que la pratique de la guerre ou de la paix est un choix des sociétés et une illustration des contradictions internes dans un pays et entre les pays. Ce sont les évolutions historiques des sociétés humaines et non pas la « nature humaine » qui font la guerre ou la paix. Il en va de même de la pauvreté.

BAFF PET

 

En effet, mettre hors-la-loi les facteurs structurels qui engendrent les processus générateurs de l’appauvrissement dans le monde constitue votre « deuxième audace »

La pauvreté n’est pas non plus un fait de nature. Elle ne tombe pas du ciel, comme la pluie. Personne ne naît pauvre ou riche. On le devient. C’est la société qui produit les phénomènes d’appauvrissement ou d’enrichissement, à savoir les processus d’inégalité et d’exclusion sociale entre les êtres humains. Ce qui explique que certaines sociétés sont plus inégales et excluantes que les autres. En fait, plus une société est injuste humainement et socialement plus il y a d’appauvris. Par exemple, si une société adopte des législations favorables à l’appropriation privée des terres et des semences et leur commercialisation à des buts lucratifs, on peut être sûr que cette société produira des paysans appauvris et des propriétaires terriens riches. En outre, moins une société garantit les droits humains et la sécurité sociale pour tous, plus les inégalités face à la vie seront grandes et les exclusions sociales fortes.
Si les processus d’appauvrissement se sont maintenus, voire renforcés ces dernières décennies, ce n’est pas principalement à cause des crises financières ou à cause de l’insuffisance des ressources financières publiques. Le monde n’a pas cessé de devenir plus riche en termes de biens et de services matériels et immatériels, mais il l’a fait de manière très inégale entre catégories sociales et pays et de manière très prédatrice des richesses naturelles, ce qui a engendré, à son tour, de fortes disparités territoriales.

Au cours des quarante dernières années, nos sociétés sont devenues plus injustes pour deux raisons principales. Primo, leurs classes dirigeantes ne croient plus que tous les êtres humains naissent égaux en dignité et ont les mêmes droits humains et sociaux. Ils considèrent, au contraire, que l’inégalité est une donnée naturelle de la condition humaine. D’où l’importance accordée au principe du mérite. La jouissance des droits doit se mériter. Secundo, ils ont adopté la thèse que tout est marchandise, que la valeur des choses passe par l’échange marchand et que, dès lors, même l’accès aux biens et aux droits doit être payant. D’où la privatisation et la monétisation/financiarisation de la plupart des biens et services jadis publics. Et d’où la grande montée de l’appauvrissement au sein même de l’Union européenne puisqu’en 2015 on comptait, selon l’Office statistique de l’UE, plus de 125 millions de personnes sur les 510 millions d’habitants de l’UE vivant au-dessous du seuil de pauvreté.

D’où encore, au plan mondial, ce chiffre ahurissant, absurde, publié dans le rapport d’Oxfam International présenté en janvier 2016 au World Economic Forum : 62 personnes les plus riches au monde possèdent la même richesse monétaire que la moitié la plus pauvre de la population mondiale, à savoir 3,7 milliards d’êtres humains.
Affirmer que la deuxième grande audace mondiale actuelle est de mettre hors-la-loi les facteurs générateurs de la pauvreté dans le monde n’est pas, devant de tels chiffres, une audace aussi audacieuse qu’on le pense.

Mais les dirigeants mondiaux soutiennent que, en temps de crises financières fréquentes, il est impossible de réaliser une telle tâche faute de moyens suffisants…

C’est une pure mystification. Tout le monde sait que, rien qu’à partir de 2008, les dirigeants du monde ont fait couler l’argent à flots pour sauver les banques alors qu’elles étaient les principales responsables de la crise : les estimations varient entre 30 et 50 mille milliards de dollars! Or, selon les estimations de la Banque mondiale et de l’ONU, on sait qu’il faudrait dépenser quelque 200 milliards par an pendant 10 ans pour que tous les « pauvres » actuels puissent avoir accès à l’eau potable et à l’hygiène, à des soins de santé essentiels, à une scolarisation de base et à une alimentation minimale. Tout le problème consiste dans le fait que les pauvres ne sont pas des banques. Ils ne sont pas non plus des armements, pour lesquels le monde a dépensé en 2015 plus de 1.500 milliards de dollars. On peut sauver les banques et on peut alimenter la guerre, mais on ne veut pas éradiquer les causes de l’appauvrissement.
Selon la logique du système financier actuel, les banques  et les armements produisent des profits pour les capitaux investis. En revanche, « sauver les pauvres » est considéré un coût pour le capital, notamment privé. Un exemple « indécent » de cette situation concerne le manque d’accès à l’eau potable et à l’assainissement. Selon une étude publiée le 12 février 2016 dans Science, quatre milliards de personnes vivent dans un état grave de carence d’eau (causes naturelles et humaines). Depuis des décennies, les groupes sociaux dominants, pouvoirs publics compris, affirment qu’on ne peut pas résoudre la situation faute de moyens financiers publics suffisants mais que, si l’eau potable pouvait être librement marchandisée et si la gestion des services hydriques était confiée à des entreprises privées, les capitaux privés seraient incités à investir dans l’eau et le problème serait résolu !

Aujourd’hui, la défense des droits universels paraît de plus en plus difficile. Elle est subordonnée aux exigences financières. Comment construire la paix et éradiquer la pauvreté contre vents et marées ?

Justement en promouvant une économie et une société fondées sur le principe et la pratique de la responsabilité collective des biens (et des services) communs publics essentiels et non-substituables pour la vie et le vivre ensemble tels que l’eau, l’air, le soleil, la terre, les semences, la connaissance, la santé, l’éducation, la sécurité. Pour cette raison, la « troisième audace » consiste. dans la conception et la mise en œuvre d’un nouveau système financier mondial.

Cela comporte avant tout une critique sévère du système économique dominant?

En effet. Comme on l’a vu à propos de la pauvreté, le système économique actuel n’est pas, de toute évidence, raisonnable, sensé, efficient. L’économie actuelle est une économie prédatrice qui produit inégalité, exclusion, injustice, exploitation des uns par les autres, conflits, guerres…Le seul droit qu’elle reconnaît est le droit de la propriété privée et de la liberté mondiale de l’entreprise privée, du commerce, des mouvements des capitaux, du profit, de l’enrichissement…la liberté des marchés.

Vous vous attaquez à la structure et aux outils qui permettent à ce système de se reproduire…

Justement, il faut avoir l’audace de changer radicalement le système financier actuel. La finance en place n’a plus de sens. Même les financiers disent que la finance est détachée, dissociée de l’économie réelle. Alors pourquoi le maintenir ? Normalement la finance sert à assurer les liens entre l’épargne (des familles, des entreprises, des institutions publiques) et l’investissement (dans le but d’améliorer les biens et les services existants ou d’en créer d’autres), contribuant ainsi à créer de la richesse réelle. Ce n’est plus le cas, la finance cherche à faire de l’argent par l’argent. En outre, les financiers reconnaissent également que la finance est devenue de plus en plus volatile, c’est-à-dire que les valeurs financières changent à la rapidité des minutes, des secondes. Depuis quelques années, un essor considérable a été pris par la finance à haute fréquence (FHF), c’est-à-dire que les transactions financières se font désormais au millième de seconde, par des machines, par des algorithmes. Sauf pour la création des algorithmes et la conception des machines, la FHF fonctionne en l’absence totale d’intervention humaine. Là aussi, on peut s’interroger sur le « sens » d’une telle finance. On ne peut pas construire le devenir de l’humanité (plus de 9 milliards d’êtres humains en 2050) sur une économie (« règles de la maison ») dominée par une finance prédatrice du « lieu de vie » (oikos), volatile , privée de « sens » .

Pour conclure, quelle est votre réaction suite aux attentats de Bruxelles du 22 mars?

Celle d’une tristesse énorme. Pour la mort de personnes innocentes. Pour la violence du « non-sens », mais aussi d’une tristesse rageuse en constatant que nos dirigeants n’ont pas appris grand chose des massacres/leçons de ces dernières années, avant et après le 11 septembre 2001 aux Etats-Unis. Ils continuent à utiliser la guerre comme réponse aux problèmes.

Les attentats de 2001 à New York, tout comme ceux de l’année dernière à Paris et maintenant à Bruxelles, ont servi de prétexte à de nouvelles interventions militaires. Qu’en pensez-vous ?

La réaction du genre « on nous fait la guerre, nous devons la gagner » ne me paraît pas une réaction raisonnable ni sage. Cette attitude prétend évacuer la responsabilité énorme que nous, Européens, avons dans la situation actuelle. L’Irak n’a jamais attaqué l’Europe. Il a été attaqué par le Royaume Uni du gouvernement Blair et par les Etats-Unis sur la base de faux documents. La France de Sarkozy a attaqué la Libye et non pas l’inverse. La Syrie a été détruite à cause des nombreux conflits au sein de la Syrie et du monde arabe alimentés, une fois encore, par les intérêts des Occidentaux. L’Afghanistan a été d’abord attaqué par les Russes et puis par les Etats-Unis. Pendant des années, l’Iran a été soumis à une énorme pression politique, économique et militaire de la part des Occidentaux parce qu’il a essayé de se doter d’un armement nucléaire et que cela a été retenu comme une grave menace pour l’Occident (en particulier Israël). Peut-on considérer les Syriens, qui fuient la guerre en masse et essaient de venir chez nous, comme des attaquants et des envahisseurs ? Et sur quelle base juridique et sur quelle éthique l’Union européenne s’attribue-t-elle le droit d’acheter pour 6 milliards d’euros l’accord de la Turquie et de la Grèce pour que les bateaux militaires de l’OTAN patrouillent la mer Egée? Est-ce que les migrants sont des envahisseurs militarisés? L’Irak était un Etat, il ne l’est plus. Les Libyens avaient un Etat, ils ne l’ont plus. Les Syriens avaient un Etat, il n’existe plus. Tout cela à cause de nous. Et maintenant nos dirigeants disent que nous devons nous défendre.

Dans le contexte actuel marqué par la confusion idéologique, quelle serait la principale leçon à tirer ?

Reprendre par tous les moyens possibles les chemins de la pacification en imposant à toutes les parties concernées (Arabie Saoudite et Israël compris) l’arrêt du financement et du commerce des armes. Un chemin  extrêmement difficile à mettre en route et puis à maintenir, mais je considère que c’est la seule voie efficace à emprunter si on ne veut pas maintenir l’ensemble de la région « Méditerranée, Moyen Orient, Asie mineure, Afrique du Nord et Corne d’Afrique » dans un état permanent de guerre et de massacres au cours des 30 à 50 ans à venir. La raison est la paix. La déraison est de continuer la guerre en s’illusionnant que la paix viendra de l’extermination de l’ennemi. Les Etats-Unis, qui poussent toujours à la guerre totale, n’ont rien résolu depuis toutes ces années. Pourquoi suivre leur chemin?

 

Source: Investig’Action

– See more at: http://www.investigaction.net/riccardo-petrella-bannir-la-guerre-la-premiere-audace/#sthash.gH0oTYka.dpuf

Published in: on 27 ژوئن 2016 at 4:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه