انتشار اسناد تخلف مرتضوی

انتشار اسناد تخلف مرتضوی
 

 

شرق، آمنه شيرافکن: هنوز يکی، دوروز از اعتراض بهارستانی‌ها به روند کند رسيدگی به پرونده «سعيد مرتضوی» نگذشته که به‌يکباره حرف‏‌های عجيب‌وغريب رييس پيشين سازمان تامين‌اجتماعی در جمع خبرنگاران ماجرا را جور ديگری جلوه می‌دهد؛ اينکه اصولا نمايندگان در گزارش تحقيق‌وتفحص سند قابل‌اعتنايی رو نکرده‌اند و ادعايشان دروغ بوده. از اينها گذشته به گفته مرتضوی در پرونده تامين‌اجتماعی، اپسيلونی – ذره‌ای- تخلف صورت نگرفته است. همين چندروز پيش دو نماينده عضو در کميته تحقيق‌وتفحص از تامين‌اجتماعی، از طولانی‌شدن زمان صدور کيفرخواست برای پرونده سعيد مرتضوی در ماجرای تامين‌اجتماعی گله کردند. به‌گفته آنها هفت‌ماهی می‌شود که پرونده به قوه‌قضاييه رفته و حسب قانون، اين قوه بايد بعد از سه‌ماه‌ونيم تا چهار ماه نسبت به صدور کيفرخواست اقدام می‌کرده که اين اتفاق هنوز رخ نداده است. البته واقعيت اسناد تخلف صورت‌گرفته در تامين‌اجتماعی نشان می‌دهد که همه‌چيز به اين سادگی‌ها که «سعيد مرتضوی» جلوه داده نيست. در بخش‌هايی از گزارش سازمان تامين‌اجتماعی آمار هولناکی از تخلف مالی ارايه شده که البته نمايندگان بنا ندارند وارد جزييات آن شوند و رسيدگی به اين مسايل را به دستگاه قضايی سپرده‌اند. سعيد مرتضوی در مجلس ترحيم مادر آيت‌الله هاشمی شاهرودی حضور يافته و در جمع خبرنگاران نه‌تنها واگذاری ۱۳۷ شرکت به بابک زنجانی را زير سوال برده که اين‌بار ماجرای قرارداد ۱۵۰ ميليون تامين‌اجتماعی و صداوسيما برای پخش مراسم پنجاهمين سالگرد سازمان تامين‌اجتماعی را منکر شده است.
 
«حسين دهدشتی»، عضو کميته تحقيق‌وتفحص از سازمان تامين‌اجتماعی به «شرق» می‏‌گويد: «آقای مرتضوی حرف‌های عجيبی می‌زند، اگر مجلس وارد نمی‌شد قرارداد واگذاری ۱۳۷ شرکت تامين‌اجتماعی به بابک زنجانی نهايی شده بود و سطح تخلف پرونده زنجانی و مرتضوی توسعه می‌يافت، حالا که مجلس جلو اين تخلف را گرفته، دليل نمی‌شود آقای مرتضوی امضاها و مستندات را ناديده بگيرند. در مورد قرارداد صداوسيما هم مستندات موجود بوده و به قوه‌قضاييه فرستاده شده است.»

موی لای درز گزارش تامين‌اجتماعی نمی‌رود

«عليرضا محجوب» هم تاکيد دارد «اگر تا به امروز کيفرخواست پرونده سعيد مرتضوی در ماجرای تامين‌اجتماعی صادر می‌شد، ماجرا جور ديگری بود. به‌هرحال ما کماکان منتظريم تا کيفرخواست برای مرتضوی صادر شود.»سعيد مرتضوی اين روزها پرجنب‌وجوش ظاهر می‌شود و مدام تلاش دارد و کمتر جمع سياسی را از دست می‌دهد و ابايی ندارد از اينکه به ديدارهايش با محمود احمدی‌نژاد در ساختمان ولنجک اشاره کند: «من فقط به ملاقات آقای احمدی‌‏نژاد می‌روم و فقط برای ديدن او به ساختمان ولنجک می‌روم.» البته احمدی‌نژاد هم تا همين‌جای کار برای مرتضوی سنگ‌تمام گذاشته و حتی به بهای افتادن وزير کار کابينه‌اش، پای مرتضوی و انتصاب او بر سازمان تامين‌اجتماعی ايستاد و در نهايت هم «يکشنبه سياه» بهارستان را رقم زد.

انکار مرتضوی

مرتضوی، روز گذشته، به صراحت بروز هرگونه تخلف در پرونده تامين‌اجتماعی را منکر شد: «اين پرونده را به هر مرجعی همچون حفاظت اطلاعات قوه‌قضاييه و وزارت اطلاعات ارجاع دهند حقيقت بيشتر روشن می‌شود و ما استقبال می‌کنيم. می‌دانيم در پرونده تامين‌اجتماعی حتی يک اپسيلون – ذره- خلاف قانون رخ نداده و حتی يک مورد هم از سوی مراجع مختلف گزارش نشده است.» او همچنين تاکيد دارد که هيچ دخالتی در اين پرونده نداشته و شعبه ۹ ديوان عدالت اداری در حال رسيدگی به اين پرونده است. اما سوال‌ها درباره تفحص از سازمان تامين‌اجتماعی به‌ويژه در دوره مديريت او از سوی خبرنگاران بی‌شمار است و ديوار حاشا بلند. مرتضوی می‌گويد: «تحقيق‌وتفحص مجلس بيان می‌کند که ما ۱۳۷شرکت به بابک زنجانی واگذار کرده‌ايم. ما می‌گوييم اشکالی ندارد و می‌توان در شعار و تبليغات، هر ادعايی را طرح کرد. ما از بازپرس خواسته‌ايم که اسناد واگذاری يکی از شرکت‌ها را ارايه دهد، آنها (مجلس و دادستانی) همچنين ادعا می‌کنند که ما ۱۰فقره زمين به يک مجموعه داده‌ايم اما حتی يک سند هم ارايه نکرده‌اند.»

مرتضوی ترسيده است

«حسين دهدشتی»، عضو کميته تحقيق‌وتفحص از سخنان مرتضوی و توهين او به گزارش مجلس گله دارد و به«شرق» می‌گويد: «گزارش مجلس گزارش مستندی است و اين مستندبودن را نه آقای مرتضوی که مراجع قضايی تاييد خواهند کرد، گويا آقای مرتضوی زيادی ترسيده‌اند که اينطور منکر هرگونه فساد و تخلف در دوران مديريتشان در سازمان تامين‌اجتماعی می‌شوند. اگر نه مدير عادی و بدون خطا هم منکر «اپسيلون» خطا نمی‌شود چه رسد به ايشان که در دوره مديريتش، سازمان تامين‌اجتماعی را تا مرز ورشکستگی پيش برد. آقای مرتضوی بهتر است به‌جای اين فرافکنی‌ها پيش وجدانش پاسخگو باشد. يک‌ريال از پول خانواده کارگر به هدر رود عين فاجعه است، چطور می‌شود در اين بخش تخلف کرد و آسوده خوابيد و بعد هم منکر همه چيز شد.»

افشای اسناد قرارداد صداوسيما و تامين اجتماعی

اما نکته ديگری که مرتضوی به آن اشاره کرده و واکنش شديد نمايندگان را به دنبال داشته ماجرای قرارداد سازمان تامين‌اجتماعی با صداوسيماست. مرتضوی مدعی است: «مساله‌ای که مطرح می‌کنند، دادن ۱۵۰ميليون‌تومان به صداوسيماست در حالی که صداوسيما حساب و کتاب دارد و شماره حساب‌هايش مشخص است. بررسی اين موضوعات نشان داد که همه اين ادعاها دروغ بود. حتی اگر يک مورد واگذاری يا پرداخت غيرقانونی پيدا کردند، اسناد آن را بياورند تا ما پاسخ دهيم.» پاسخ نمايندگان به سخنان مرتضوی و دروغ‌خواندن بخش‌هايی از گزارش، روکردن مستنداتی است که بيش از هر چيز ادعای مرتضوی را رد می‌کند.

ديوار حاشا بلند است

قرارداد ۱۵۰ميليون‌تومانی به ماجرای توافق مالی ميان سازمان تامين‌اجتماعی و صداوسيما برای پخش برنامه ۵۰دقيقه‌ای از مراسم بزرگداشت شصتمين سال تاسيس سازمان تامين‌اجتماعی بازمی‌گردد. حسين دهدشتی می‌گويد: «البته ديوار حاشا بلند است و مستندات ما هم زياد. در متن اسناد ارايه شده از سوی تامين‌اجتماعی در نامه‌ای که در تاريخ ۹مرداد۹۲ نوشته شده، امضای ح. ظ مشاور مديرعامل و مديرکل روابط‌عمومی سازمان تامين‌اجتماعی درج شده و آمده که نظر به اينکه مجری قرارداد نسبت به اتمام بيش از ۵۰درصد از موضوع قرارداد اقدام کرده، ضمن تاييد حسن انجام کار دستور فرماييد نسبت به صدور چک مرحله اول، معادل ۵۰درصد کل مبلغ قرارداده ياد شده، در وجه حساب جاری به نام م.ه.ا اقدام شود.»

حکم کهريزک هنوز نهايی نشده است دهدشتی در ادامه به متن قرارداد معاون اداری و مالی وقت سازمان تامين‌اجتماعی و م.ه.ا به نمايندگی از «شبکه سه» صداوسيما اشاره دارد: «در ماده ۳ اين قرارداد تاکيد شده که کارفرما در قبال انجام کامل موضوع ماده يک توسط مجری مبلغ ۱۵۰ميليون‌تومان پرداخت شود.»البته حاشای مرتضوی به همين يکی، دو پرونده ختم نمی‌شود و مدعی است در پرونده مديريتش در سازمان تامين‌اجتماعی هيچ تخلفی صورت نگرفته است. علاوه‌بر تامين‌اجتماعی به همين زودی‌ها حکم نهايی دادگاه کهريزک برای مرتضوی صادر خواهد شد. او البته تاکيد دارد که «ديوانعالی کشور به‌عنوان بالاترين مرجع قضايی هر تصميمی بگيرد ما بر چشم می‌گذاريم و آن را اجرا می‌کنيم. اما قضات ديوانعالی کشور هنوز تصميم نهايی را نگرفته‌اند.»کوله‌بار مرتضوی، سنگين‏تر از هميشه است، هنوز يکی از پرونده‌ها تمام نشده؛ ديگری رو می‌شود. شايد به همين خاطر است که مرتضوی حالا نگران از حکم دادگاه‌های پيش رو، خود را از هرگونه خطای احتمالی مبرا دانسته و بر پاکدستی‌اش تاکيد کرده است. ادعايی که صحت‌وسقم آن به‌زودی با احکام نهايی مقام‌های قضايی مشخص خواهد شد، تا نه‌تنها شخص مرتضوی از ابهام در بيايد که نتايج دادگاه‌ها پاسخی باشد بر انبوه سوال‌هايی که اين‌روزها در افکار عمومی جامعه شکل گرفته است.


منبع: شرق
Advertisements
Published in: on 30 سپتامبر 2014 at 5:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

رونمایی تلویزیونی از نامه سری محسن رضایی در پایان جنگ

رونمایی تلویزیونی از نامه سری محسن رضایی در پایان جنگ

 

محسن رضایی                        محسن رضایی برای اولین بار نامه سری خود به هاشمی رفسنجانی در مورد الزامات تسلیحاتی و تدارکاتی ادامه جنگ را نشان داد که ظاهرا از عوامل اصلی قبول قطعنامه ۵۹۸ توسط آیت الله خمینی بوده است                   

در روزهای گذشته، به مناسبت «هفته دفاع مقدس» (مصادف با هفته اول مهر)، رسانه های ایران به میزان بی‌سابقه ای به «ناگفته های جنگ»، شکست های نظامی اواخر جنگ و تحولات منتهی به قبول قطعنامه ۵۹۸ پرداختند.

در میان مجموعه این رسانه ها، صدا و سیما با پخش برنامه ای به نام «سطرهای ناخوانده«، بیشترین توجه را در سطح افکار عمومی جلب کرد. در این برنامه، مسعود بختیاری و عبدالحسین مفید از فرماندهان ارتش در زمان جنگ، محسن رضایی فرمانده کل و علی شمخانی از فرماندهان اصلی سپاه در آن زمان و محسن رفیقدوست آخرین وزیر سپاه ایران، به پاسخگویی به سوال های کارشناسانی پرداختند که به گفته برخی از مصاحبه شوندگان، برای اولین بار سوالاتی «متفاوت» را از آنها می پرسیدند.

خبرسازترین مصاحبه در این مجموعه، گفتگوی محسن رضایی فرمانده اسبق سپاه و دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در نیمه شب چهارم و پنجم مهرماه بود که بخش عمده آن، به تحولات ماه‌های پایانی جنگ اختصاص داشت.

حدود دو ساعت پس از شروع این گفتگو بود که در پی احتیاط محسن رضایی در پاسخگویی مستقیم به سوالات سه کارشناس برنامه، یکی از آنها باانتقاد از این رویه گفت «قطعا من جوان دوست ندارم که از بی بی سی ناگفته های جنگ را بشنوم» و افزود: «خواهش می کنم به بزرگواری خودتان اجازه بدهید که سوالاتمان را بپرسیم». اعتراض این کارشناس، در شرایطی مطرح می شد که بی بی سی فارسی، در روزهای پیش از آن، یک گزارش، یک گفتگو و یک میزگرد را در مورد اشتباهات فرماندهان سپاه پاسداران در اواخر جنگ منتشر کرده بود.

حدود دو ساعت پس از شروع گفتگو، در واکنش به احتیاط های محسن رضایی، یکی از کارشناسان برنامه باانتقاد از این رویه گفت: ‹قطعا من جوان دوست ندارم که از بی بی سی ناگفته های جنگ را بشنوم› و افزود: ‹خواهش می کنم به بزرگواری خودتان اجازه بدهید که سوالاتمان را بپرسیم›. اعتراض این کارشناس، در شرایطی مطرح می شد که بی بی سی فارسی، در روزهای پیش از آن، مطالبی را در مورد اشتباهات فرماندهان سپاه پاسداران در اواخر جنگ منتشر کرده بود

در پی این اعتراض بود که در ادامه برنامه، بخشی از ناگفته های سال آخر جنگ هشت ساله، برای اولین بار در تلویزیون سراسری جمهوری اسلامی ایران مطرح شد و به صراحت مورد بحث قرار گرفت. در ابتدای این بحث، سرلشکر رضایی تاکید کرد که در مورد جنگ ناگفته هایی داشته که تاکنون بیان نکرده است. وی افزود که در ۷-۸ سال گذشته چند بار تصمیم گرفته این کار را بکند و دست نگه داشته اما فکر می کند که دیگر «وقتش شده است».

مجموعه «ناگفته هایی» که طی دو شب، در گفتگوی حدودا پنج ساعته دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام مطرح شد، طیف متنوعی از موضوعات و به ویژه شکست های نظامی سپاه پاسداران در پایان جنگ را در بر می گرفت.

نامه ای که منجر به پایان جنگ شد

در میان همه این موضوعات، نامه به کلی سری محسن رضایی به اکبر هاشمی رفسنجانی جانشین فرمانده کل قوا در تاریخ دوم خرداد ۱۳۶۷، به نسبت سایر موضوعات مطرح شده در گفتگو وقت و توجه بیشتری را به خود اختصاص داد. نامه ای که فرمانده وقت سپاه، در آن به تشریح الزامات تسلیحاتی و تدارکاتی ادامه جنگ با عراق می‌پرداخت و ظاهرا، در تصمیم آیت الله خمینی به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ نقشی تعیین کننده داشته است.

پیش از طرح نامه، پیام های چند نفر از مخاطبان برنامه خوانده شد که یکی از آنها می گفت: «در مورد نامه آقای رضایی به امام، اگر نپرسید صداقت ندارید.»

نامه مورد اشاره، همان بود که رهبر سابق جمهوری اسلامی، نخستین بار در جلسه ۲۵ تیر ۱۳۶۷ مسئولان ارشد نظام به آن اشاره کرده بود.

پیش از طرح نامه محسن رضایی در مورد امکانات مورد نیاز برای ادامه جنگ، پیام‌های چند نفر از مخاطبان برنامه خوانده شد که یکی از آنها می گفت: ‹در مورد نامه آقای رضایی به امام، اگر نپرسید صداقت ندارید›. محسن رضایی در جریان برنامه این نامه را خواند و گفت که آن را با همفکری با سایر فرماندهان سپاه تهیه کرده است

آیت الله خمینی در این جلسه، با اشاره به نامه ای از محسن رضایی فرمانده وقت سپاه گفته بود: «فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم. ممکن است در صورت داشتن وسایلی که در طول پنج سال به دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی و یا مقابله به مثل را داشته‌ باشیم و بعد از پایان سال ۷۱ اگر ما دارای ۳۵۰ تیپ پیاده و ۲۵۰۰ تانک و ۳۰۰۰ توپ و ۳۰۰ هواپیمای جنگی و ۳۰۰ هلیکوپتر باشیم و قدرت ساخت مقدار قابل توجهی از سلاحهای لیزری و اتمی که از ضرورت‌های جنگ در آن موقع است، داشته باشیم می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی داشته باشیم. وی می‌گوید قابل ذکر است که باید توسعه نیروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نیم افزایش پیدا کند، او آورده است البته امریکا را هم باید از خلیج فارس بیرون کنیم والا موفق نخواهیم بود».

رهبر سابق ایران در ادامه طعنه می زند که فرمانده سپاه «البته با ذکر این مطالب می‌گوید باید باز هم جنگید که این دیگر شعاری بیش نیست.»

نامه ای با همفکری فرماندهان سپاه

اشاره مستقیم به نامه در این برنامه، پس از آن صورت گرفت که محسن رضایی، با سوالی در مورد نامه وی به آیت الله خمینی سه هفته پیش از قبول قطعنامه ۵۹۸ مواجه شد، نامه ای که یکی از مجریان یادآوری کرد که رهبر وقت جمهوری اسلامی، آن را «تکان دهنده» توصیف کرده است.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام توضیح داد که اکبر هاشمی رفسنجانی جانشین وقت فرمانده کل قوا، در اواخر جنگ از او خواسته بود که امکانات مورد نیاز سپاه پاسداران برای خاتمه دادن به جنگ را بنویسد.

محسن رضایی گفت که به دنبال این درخواست، «فرماندهان سپاه را را جمع کرده و گفته که آقای هاشمی چنین صحبتی را کرده اند» و وقتی با سوالات فرماندهان در مورد دلیل ظرح چنین درخواستی مواجه شده گفته است که «باید به آقای هاشمی اعتماد کنیم».

به گفته این فرمانده جنگ در ادامه، او و دیگر فرماندهان سپاه، ملزومات ادامه جنگ را «برآورد کرده بودند»، که ظاهرا تاکیدی بود بر اینکه نامه معروف، نتیجه همفکری فرماندهان ارشد سپاه بوده است.

فرمانده اسبق سپاه، همچنین به تاکید نامه خود بر نیاز کشور به سلاح های ‹لیزری و اتمی› اشاره کرد. اظهارات بعدی وی مبنی بر اینکه در نامه نوشته ‹هواپیما و سلاح های لیزری› لزوما از ضروریات پیروزی در جنگ نیست، باعث شد تا یکی از کارشناسان یادآوری کند که با این حساب، وی ‹سلاح هسته ای› را در شمار تسلیحاتی که بدون آنها هم می‌توان در جنگ پیروز شد ذکر نکرده است. آقای رضایی در واکنش به این یادآوری تذکر داد: همه چیز که نباید گفته بشود

وی در این قسمت از برنامه سطرهای ناخوانده، به گونه ای غیرمنتظره نامه مورخ ۲ تیر ۱۳۶۷ خود در پاسخ به اکبر هاشمی رفسنجانی را بیرون آورد و اعلام کرد «برای اینکه دقیق تر بحث را ادامه دهد» به متن نامه رجوع می‌کند.

فرمانده سابق سپاه با دفاع از مضمون نامه خود افزود که این نامه، حمله سراسری عراق به مرزهای جنوبی و غربی و حتی فعال شدن نیروهای سازمان مجاهدین خلق پیش بینی و برای «انهدام صدام و حزب بعث عراق» تقاضای امکانات کافی شده است . او با تاکید بر اینکه نامه خواستار «خارج کردن آمریکا در خلیج فارس» شده تا نیروهای ایالات متحده به کمک ارتش صدام حسین نیایند ادامه داد: «بدون خروج آمریکا از خلیج و در طول سقوط صدام و حزب بعث هیچ گونه ضمانتی برای رسیدن به هدف و پس از کسب هدف وجود داشت.»

درخواست سلاح لیزری و اتمی

در ادامه برنامه، کارشناسان اصرار کردند که وی متن نامه را بخواند که با مقاومت اولیه محسن رضایی رو به رو شد که می گفت می خواهد این نامه را در کتاب خاطراتش منتشر کند، اگرچه سرانجام قبول کرد.

بخشی از این نامه، حاوی توصیه آقای رضایی مبنی بر این بود که «تا پایان سال ۶۷ و ۶۸ و ۶۹ عملیات انهدامی انجام شود» (انهدام نیروهای عراقی بدون عملیات تهاجمی)، سال ۱۳۷۰ «آغاز عملیات سراسری» در دستور کار قرار بگیرد و سال ۱۳۷۱، زمان «پایان عملیات سراسری» برای سقوط حکومت صدام حسین و بیرون کردن نیروهای آمریکا از خلیج فارس باشد.

وی در ادامه، یکی از جداول موجود در نامه در مورد «توسعه سازمان رزم» ایران را توضیح داد که توصیه می کرد که از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۱، تعداد تیپ های پیاده ایران از ۵۰ به ۳۵۰ (هفت برابر) برسد و تعداد تانک ها، از ۱۰۰۰ به ۲۵۰۰ افزایش پیدا کند. این گفته، با کنایه یکی از کارشناسان برنامه در مورد تحریم جهانی فروش اسلحه به ایران مواجه شد که پرسید: «در شرایطی که به ما تانک نمی فروشند دیگر؟»

فرمانده سپاه در زمان جنگ توضیح داد که در نامه خود توصیه کرده بوده که از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۱، تعداد تیپ‌های پیاده ایران از ۵۰ به ۳۵۰ (هفت برابر) برسد و تعداد تانک‌ها، از ۱۰۰۰ به ۲۵۰۰ افزایش پیدا کند. این گفته، با کنایه یکی از کارشناسان برنامه در مورد تحریم جهانی فروش اسلحه به ایران مواجه شد که پرسید: در شرایطی که به ما تانک نمی‌فروشند دیگر؟

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، در ادامه این قسمت، به تاکید نامه خود بر نیاز کشور به سلاح های «لیزری و اتمی» اشاره کرد و گفت: «من گفتم که هواپیما و مسائل لیزر و هسته ای را اگر نداشته باشیم مهم نیست، ولی ما برای اینکه آن تکلیف و مسئولیت نظامیمان را از نظر عقلانیت بیان کنیم بایستی در برآوردها می آوردیم.»

وی اندکی بعد، در اظهاراتی متفاوت گفت که در نامه نوشته است که «مساله تهیه هواپیما و تلاش جدی برای ساخت سلاح های لیزری» برای نیروهای ایران بسیار ضروری است اما «اگر حاصل نشد این طور نیست که پیروزی به دست نیاید، بلکه باید فشار های سنگینی را تا کسب پیروزی متحمل شویم».

اظهارات محسن رضایی در این مورد که در نامه نوشته بوده «هواپیما و سلاح های لیزری» لزوما از ضروریات پیروزی در جنگ نیست، باعث شد تا یکی از کارشناسان یادآوری کند که با این حساب، وی «سلاح هسته ای» را در شمار تسلیحاتی که بدون آنها هم می توان در جنگ پیروز شد ذکر نکرده است. آقای رضایی در واکنش به این یادآوری تذکر داد: «همه چیز که نباید گفته بشود.»

پیشنهاد ‹ساختن ۳۰۰ هواپیما›

آقای رضایی مهم ترین قسمت نامه خود را تاکید بر «تهیه به موقع بودجه و امکانات لازم» دانست و بخشی از نامه را خواند که حکایت داشت: «با توجه به تجربه سال گذشته بعید می دانم دولت و ستاد به تعهدات خود عمل کنند.» یکی از مصاحبه کنندگان از او پرسید که آیا میزان بودجه درخواستی خود را در نامه مشخص کرده بوده؟ که با پاسخ منفی مصاحبه شونده مواجه شد.

فرمانده سابق سپاه از متن نامه چنین خواند: «ما هیچ راه برگشتی را نه قبول داریم و نه اساسا به وجود آن مطمئن هستیم و به اجرای تعهدات دولت و مسئولین هم امیدوارم نیستم، ولی تکلیف خودمان می دانیم که بجنگیم و از آنجا که خداوند متعال صاحب انقلاب است به هر حال راهی باز خواهد شد.»

محسن رضایی گفت که برآورده شدن کل مطالبات او برای ادامه جنگ ‹حداکثر ۴ میلیارد دلار› بودجه نیاز داشته است؛ که یکی از کارشناسان یادآوری کرد تنها قیمت ۳۰۰ هواپیمای درخواستی او از ۴ میلیارد دلار تجاوز می کرده. پاسخ محسن رضایی این بود: ‹مگر گفته بودیم باید بخریم؟› پاسخی که با واکنش کارشناس مواجه شد که متعجبانه پرسید: پس از کجا می‌آوردیم؟

او همچنین گفت که پیشنهاد کرده کلیه افراد ۱۷ تا ۴۰ سال موظف شوند سالی ۴ ماه در جبهه های جنگ باشند و یادآوری کرد که به این امکانات فقط برای جنگ با عراق احتیاج نداشته بلکه آن را برای مقابله با آمریکا هم لازم می دانسته است. دخالتی که وی مطمئن بود در صورت ادامه جنگ، به شکل رویارویی نظامی مستقیم میان ایران و آمریکا در می آمد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در ادامه تخمین زد که برآورده شدن کل مطالبات او از دولت برای ادامه جنگ «حداکثر ۴ میلیارد دلار» بودجه نیاز داشته است؛ که یکی از کارشناسان یادآوری کرد تنها قیمت ۳۰۰ هواپیمای درخواستی او از ۴ میلیارد دلار تجاوز می کرده. پاسخ محسن رضایی این بود که: «مگر گفته بودیم باید بخریم؟» پاسخی که با واکنش کارشناس مواجه شد که پرسید: «پس از کجا می آوردیم؟»

این بار، توضیح آقای رضایی آن بود که ایران نیز می توانسته مانند «آلمان در جنگ جهانی دوم در مدت کوتاهی کارهای بسیار بزرگی بکند». وی در واکنش به یادآوری مجری مبنی بر اینکه ایران با گذشت ۲۶ سال از جنگ هنوز هم نتوانسته این تعداد هواپیما را بسازد گفت: «خوب این هم اشکال دارد دیگر. به هر حال اگر این امکانات را به ما می دادند ما تضمین می کردیم…آلمانی ها در مدت کمتر از این ۱۰ برابر اینها را تولید کردند، آن هم کی؟ سال ۱۹۴۸.»

وی در پاسخ به یادآوری یکی از مجریان مبنی بر اینکه آلمانی ها قبل از جنگ جهانی دوم (که از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ طول کشید) صاحب تکنولوژی پیشرفته هوایی بوده اصرار کرد: «نه، همه اش به خاطر شرایط جنگ بود.»

یادآوری انتقاد آیت الله خمینی به سپاه

بعد از بازخوانی نامه محسن رضایی در مورد ملزومات ادامه جنگ، یکی از مصاحبه‌کنندگان واکنش آیت الله خمینی به نامه آقای رضایی را به این صورت یادآوری کرد: حضرت امام می گویند که فرمانده سپاه از معدود کسانی است که معتقد به ادامه جنگ است. امام هم توی نامه شان به این مسائل که شما می گویید اشاره می کنند، مساله بیرون کردن آمریکا و اینها، منتها آخرش این را می گویند که فرمانده سپاه تاکید کرده که ما آماده جنگیدن هستیم و ادامه می‌دهیم، اما این شعاری بیش نیست

بعد از بازخوانی نامه محسن رضایی در مورد ملزومات ادامه جنگ، یکی از مصاحبه کنندگان واکنش آیت الله خمینی به نامه آقای رضایی را یادآوری کرد: «حضرت امام می گویند که فرمانده سپاه از معدود کسانی است که معتقد به ادامه جنگ است. امام هم توی نامه شان به این مسائل که شما می گویید اشاره می کنند، مساله بیرون کردن آمریکا و اینها، منتها آخرش این را می گویند که فرمانده سپاه تاکید کرده که ما آماده جنگیدن هستیم و ادامه می دهیم، اما این شعاری بیش نیست. آن تعبیر را خود حضرت امام دارند.»

محسن رضایی پاسخ داد تفسیرش از جمله آیت الله خمینی این است که اگر امکانات مورد نظر فرمانده وقت سپاه تامین نشود ادامه جنگ شعاری بیش نیست. در اینجا یکی از کارشناسان اظهار داشت: «نه، امام می گویند اینکه فرمانده سپاه می گوید من باز هم حاضر به جنگیدن و اینها هستم، راجع به این می گویند … که شعاری بیش نیست». آقای رضایی گفت آنچه کارشناس می گوید یک تعبیر از سخنان آیت الله خمینی است و او چنین تفسیری ندارد.

در بخش دیگری از برنامه، یکی دیگر از کارشناسان با اشاره به فهرست درخواست های فرمانده وقت سپاه برای ادامه جنگ از او پرسید: «فکر نمی کنید این لیست یک کم خیال پردازانه است؟ عین این است که بگویید ما نمی خواهیم بجنگیم.»

آقای رضایی با تاکید بر اینکه تامین چنین امکاناتی توسط حکومت برای پیروزی در جنگ مورد نیاز بوده جواب داد: «حرف ما این بود که مسئولانی که مربوط به این کار هستند این کار را نخواهند کرد. [البته] نگفتیم کشور نمی تواند.»

وی در پاسخ به این سوال که: «یعنی معتقدید کشور می توانست؟» گفت: «صددرصد».

اشتباهات منجر به سقوط فاو

در بخشی دیگر از گفتگوی تلویزیونی محسن رضایی، ماجرای سقوط فاو در اواخر جنگ مورد اشاره قرار گرفت.

یکی از مصاحبه کنندگان با اشاره به مواضع فرمانده وقت سپاه در روز سقوط جزیره فاو گفت: ‹آقای روحانی جایی گفته است که که حتی وقتی خبرهایی در مورد حمله عراق به فاو می آمد، آقای رضایی گفته است مگر اینکه عراق بمب اتم داشته باشد که بتواند فاو را پس بگیرد.› سرلشکر رضایی تایید کرد که چنین حرفی را زده و در دفاع از خود گفت که این سخن را در مکالمه تلفنی بر زبان رانده چون فکر می کرده سخنانش توسط عراقی ها ‹شنود› می شود و درواقع می‌خواسته دشمن را گمراه کند

در این بخش، یکی از کارشناسان نقل کرد که محسن رضایی پس از سقوط فاو در اواخر فروردین ۱۳۶۷، در جمع فرماندهان سپاه گفته است: «من خیلی فکر کردم به ماجرای سقوط فاو به این نتیجه رسیدم که ممکن است در این هم خیری بوده باشد و اینکه ما می توانیم دو نوع بجنگیم، یا عاشورایی بجنگیم و یا مثل زمان پیامبر و امیرالمومنین بجنگیم و چون ما الان در شرایطی هستیم که حکومت دست ماست و مانند زمان پیامبر و امیرالمومنین هست، امکانات باید بگیریم برای این جنگ.»

وی از این نقل قول نتیجه گرفت که آقای رضایی، حتی قبل از درخواست اکبر هاشمی رفسنجانی برای فهرست کردن مطالبات خود در ارتباط با جنگ معتقد بوده که ادامه نبرد، بدون تهیه امکانات جدید ممکن نیست.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام پاسخ داد که او از سال ها قبل از سقوط فاو هم عقیده داشته که «جنگ بدون بسیج کشور قابل ادامه دادن نیست که ما بتوانیم هدف بزرگی را بگیریم یا صدام را ساقط کنیم».

این مکالمه، زمینه پرداختن به جریانات منتهی به از دست دادن فاو شد، که درجریان آن یکی از مصاحبه کنندگان با اشاره به مواضع فرمانده وقت سپاه در روز سقوط این جزیره گفت: «آقای روحانی جایی گفته است که که حتی وقتی خبرهایی در مورد حمله عراق به فاو می آمد، آقای رضایی گفته است مگر اینکه عراق بمب اتم داشته باشد که بتواند فاو را پس بگیرد.»

سرلشکر رضایی تایید کرد که چنین حرفی را زده و در دفاع از خود گفت که این سخن را در مکالمه تلفنی بر زبان رانده چون فکر می کرده سخنانش توسط عراقی ها «شنود» می شود و درواقع می‌خواسته دشمن را گمراه کند.

یکی از مصاحبه شوندگان به گزارشی اشاره کرد که حکایت داشت در هنگام سقوط فاو، احمد کاظمی (از فرماندهان جنگ) در جلسه فرماندهان سپاه هشدار داده که این جزیره دارد از دست می رود اما از بقیه جواب شنیده که «احمد دارد شلوغش می کند که نیرو بگیرد». او افزود: «گزارش‌هایی هم از شما وجود دارد که گفته بودید عراق آمده است یک گوشه ای از فاو را بگیرد و نمی خواهد همه فاو را بگیرد.»

محسن رضایی گفت ممکن است فرماندهان دیگری غیر از او این چیزها را گفته باشند ولی خود او نه تنها چنین عقیده ای نداشته بلکه از قبل پیش بینی می کرده که عراق به زودی به فاو حمله خواهد کرد.

وی در ادامه، در اشاره ای تلویحی به گزارش های حاکی از حضور نداشتن نیروهای کافی در فاو برای دفاع از آن اظهار داشت: «دفاع از فاو به معنای حضور در فاو نبود». آقای رضایی تاکید کرد که راه درست حفظ این جزیره را حمله کردن به عراق می دانسته تا نتواند برای گرفتن مناطق تحت کنترل ایران عملیات انجام بدهد و نتیجه گرفت که نگرانی اصلی وی، حفظ رویه تهاجمی ایران در جبهه های جنوب بوده است.

محسن رضایی در اشاره ای تلویحی به گزارش های حاکی از حضور نداشتن نیروهای کافی در فاو برای دفاع از آن اظهار داشت: ‹دفاع از فاو به معنای حضور در فاو نبود›. او تاکید کرد که راه درست حفظ این جزیره را حمله کردن به عراق می دانسته و نگرانی اصلی وی، حفظ رویه تهاجمی ایران در جبهه های جنوب بوده است. یکی از گفتگوکنندگان پرسید اگر او این قدر نگران بوده، اتفاقات پی در پی اواخر جنگ چون ‹سقوط ۳۶ ساعته فاو’، ‹سقوط ۷-۸ ساعته شلمچه› و ‹سقوط ۳ -۴ ساعته مجنون› چطور به وقوع پیوسته است؟ آقای رضایی گفت که این سقوط ها، تایید کننده اعلام نگرانی‌های قبلی او در مورد حملات عراق بوده است

یکی از گفتگوکنندگان پرسید اگر او این قدر نگران بوده، اتفاقات پی در پی اواخر جنگ چون «سقوط ۳۶ ساعته فاو»، «سقوط ۷-۸ ساعته شلمچه» و «سقوط ۳ -۴ ساعته مجنون» چطور به وقوع پیوسته و ادامه داد: «به نظر می‌رسد این مناطق آماده سقوطند و فکری برای نگهداریشان نشده است.»

محسن رضایی گفت که این سقوط ها، درواقع نگرانی های قبلی او را تایید کرده که قبلا هم در نامه ای، در موردشان هشدار داده بوده. نامه‌ای که آقای رضایی می گفت در اردیبهشت ۱۳۶۶ برای درخواست امکانات بیشتر به آیت الله خمینی نوشته و در آن هشدار داده بوده که «اگر فکر اساسی نشود به زودی عراق حملاتش را علیه ما شروع خواهد کرد و ما را مانند لقمه ای خواهد بلعید».

فعالیت سیاسی سپاه در زمان جنگ

در ادامه گفتگو، گزارش های برخی از دست اندرکاران جنگ در مورد ریشه داشتن سقوط فاو در مشغول شدن برخی فرماندهان سپاه به فعالیت های سیاسی مورد بحث قرار گرفت.

یکی از کارشناسان برنامه گفت که مثلا در خاطرات محسن رفیقدوست وزیر وقت سپاه آمده که «یکی از دلایل سقوط فاو این بود که فرمانده آن منطقه رفت توی استانش که برای انتخابات مجلس سوم فعالیت بکند».

آقای رضایی پاسخ داد: «صد در صد خلاف است این بحث. چند وقت پیش دیدم یکی از آقایان که از معاونین وزارت خارجه هم بوده این حرف را زده. صحت ندارد.» اشاره وی، ظاهرا به اظهارات چندی پیش عباس ملکی معاون وزارت خارجه ایران در زمان جنگ بود که گفته بود در آستانه سقوط فاو توجه بعضی از فرماندهان به مسائل انتخاباتی معطوف شده بود.

کارشناس برنامه، یادآوری کرد که در این زمینه، حسن روحانی هم روایت مشابهی دارد و گفته است که بعضی از فرماندهان به این نتیجه رسیده بودند که تعامل مناسبی بین سپاه و مجلس وجود ندارد و بنابراین تصمیم گرفته بودند که خودشان نماینده مجلس بشوند.

محسن رضایی با رد پرداختن سپاه پاسداران به فعالیت های سیاسی در زمان جنگ گفت که او شخصا بیش از هر کس دیگری حساس و مراقب بوده که فرماندهان وارد چنین فعالیت هایی نشوند چون معتقد بوده که اگر فعالیت های سیاسی گسترش پیدا کند، مدیریت سپاه مشکل می شود.

در پی اشاره یکی از کارشناسان برنامه به روایت های حاکی از سقوط فاو به علت مشغول شدن برخی فرماندهان به انتخابات مجلس سوم، محسن رضایی پرداختن سپاه پاسداران به فعالیت های سیاسی در زمان جنگ را رد کرد و گفت که او شخصا بیش از هر کس دیگری حساس و مراقب بوده که فرماندهان وارد چنین فعالیت‌هایی نشوند

آقای رضایی در بخشی دیگر از برنامه، بدون نقل قول مستقیم، اشاراتی نیز به پیام عتاب آمیز آیت الله خمینی به سپاه پاسداران در جریان شکست های سنگین سپاه در روزهای پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ کرد (آیت الله خمینی در این پیام گفته بود «یا سپاه، دشمن را به عقب می‌راند یا برای همیشه یک سپاه ذلیل و مرده‌ای می‌شود»).

محسن رضایی گفت این پیام در زمانی صادر شده که خرمشهر در معرض سقوط بوده و تاکید رهبر سابق جمهوری اسلامی درواقع این بوده است که «یا سپاه یا خرمشهر».

تعبیر فرمانده سپاه ظاهرا به این معنی بود که آیت الله خمینی تاکید داشته که سرنوشت سپاه، به سرنوشت نبرد خرمشهر بستگی خواهد داشت.

محسن رضایی در اواخر برنامه سطرهای ناخوانده، برای مستند کردن بخشی از اظهارات خود در مورد رضایت آیت الله خمینی از سرانجام نهایی جنگ، به کتاب خاطرات سال ۱۳۶۷ اکبر هاشمی رفسنجانی رجوع کرد.

این کتاب، یکی از منابعی است که در ارتباط با ضعف های فرماندهی سپاه پاسدران در اواخر جنگ، مورد استناد پژوهشگران قرار گرفته است.


منبع: بی بی سی
Published in: on 30 سپتامبر 2014 at 5:50 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

زوايای پنهان جنگ هشت ساله

Published in: on 30 سپتامبر 2014 at 5:45 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

زوايای پنهان جنگ هشت ساله

https://www.youtube.com/watch?v=sbYT0u612ZU

Published in: on 30 سپتامبر 2014 at 5:42 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

زوايای پنهان جنگ هشت ساله

Published in: on 30 سپتامبر 2014 at 5:41 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ماجرای تبانی بانک مرکزی و دلالان برای فروش ۱۱ ميليارد دلار ارز در دبی

ماجرای تبانی بانک مرکزی و دلالان برای فروش ۱۱ ميليارد دلار ارز در دبی
 

 

عضو هيات رئيسه مجلس شورای اسلامی با اشاره به بررسی التهابات بازار ارز در سال ۹۰ در جلسه غير علنی گفت: ۱۱ ميليارد دلار ارز کشور توسط دلالان و با پشتيبانی برخی مديران بانک مرکزی به صورت غير رسمی در بازارها به فروش رفت. پرونده اين اقدام در قوه قضاييه در حال بررسی است.

محمد دهقان در گفتگو با خبرنگار مهر درخصوص جلسه غير علنی مجلس شورای اسلامی گفت: اين جلسه در مورد علل نوسانات قيمت ارز در سال ۹۰ بود. البته به نظر من اين جلسه بايد علنی برگزار می‌شد و گزارش به صورت علنی به سمع و نظر ملت ايران می‌رسيد، چون ملت بايد در جريان مفاسد و سوء مديريت‌ها باشد.

وی ادامه داد: در سال ۹۰ سوء استفاده هايی توسط برخی دلالان و صرافان با پشتيبانی برخی مديران بانک مرکزی صورت گرفت و حدود ۱۱ ميليارد دلار ارز به صورت غير رسمی در بازار ارز به فروش رسيد.

نماينده مرد طرقبه اظهار داشت: درآمد حاصل از اين اقدام غير قانونی به جيب دلالان رفت. البته اين فساد در مراجع قضايی در حال پيگيری است.

وی ادامه داد: در شرايطی که کشور با تحريم های سختی روبرو بود، بايد منابع ارزی ما حفظ می‌شد اما با سوء مديريت منابع ارزی به هدر رفت. براساس گزارش ها ۳۷ درصد از اين ارز فقط به يک دلال داده شده است.

عضو هيات رئيسه مجلس با بيان اينکه اين سوء مديريت به اقتصاد ملی ضربه زد گفت: نوسان بازار ارز و گران شدن قيمت ارز ناشی از اين سوء مديريت آلوده به فساد بود.

وی تاکيد کرد: از قوه قضاييه تقاضا داريم بعد از گذشت سه سال تکليف اين پرونده را هرچه زودتر مشخص کرده و مجرمان را معرفی کند.

دهقان با بيان اينکه مجلس جريان سوء مديريت در بازار ارز را بررسی کرده است گفت: چرا بايد بانک مرکزی بيش از ۱۱ ميليارد دلار ارز را در اختيار دلالان قرار می‌داد؟ شايد اگر دلالان به موقع ارز را وارد بازار می‌کردند شاهد اين خسارت نبوديم.

وی گفت: متاسفانه دلالان برای گران شدن ارز مدتی ارز دريافتی از بانک ها را نزد خود نگاه می داشتند و پس از افزايش قيمت ارز را به بازار وارد می کردند.

وی همچنين از فروش ارز در بازارهای دوبی خبر داد و گفت: تعداد افراد خاصی از بانک مرکزی مجوز داشته‌اند و متاسفانه ارز را در بازار دبی فروختند و در شرايط تحريم ارز ما در کشور امارات خرج شد.


منبع: مهر
Published in: on 28 سپتامبر 2014 at 2:32 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

روایت دردهای من…اینبار درتشکیلات قسمت بیستم رضا گوران

روایت دردهای من…اینبار درتشکیلات قسمت بیستم
رضا گوران

 

پس از آنکه محمد رضا موزرمی مرا به قسمت ورودی و یا پذیرش منتقل کرد روز بعد  دو سه زن و مرد مسئول که خواهان ملاقات با من شده بودند پس از دیدار و احوال پرسی گفتند: سازمان نیاز مبرم به نیروی انسانی برای سرنگونی رژیم دارد مسئولیت قبول کن و به ماموریت داخله در ایران برو و هر چند تا از دوستان و یا آشنایانی که دارید با خودت همراه کن و به سازمان وصل کن! در جواب گفتم من مدتهاست در ایران نبودم و تازه از زندان آزاد شدم نمی توانم پانصد قدم راه بروم چطور می توان چند شبانه روز در پستی و بلندی کوه و دره مثل قبل راه پیمائی کنم؟ بنابر این نمی توانم چنین مسئولیتی را بپذیرم بهتر است مدتی با آموزش های مختلف و فعالیتهای بدنی ورزش و نرمش و دو مشغول شوم تا بدنم کمی آمادگی لازم را پیدا کند در آن صورت اگر توان راه رفتن و آمادگی راه پیمائی پیدا کردم حتما بهتون اطلاع می دهم و کاری که شماها خواستید براتون انجام خواهم داد (البته توی دلم گفتم بی شرمی هم حدی دارد). بعد از اینکه جلسه به اتمام رسید و از هم جدا شدیم محمدرضا با لری گفت: معلومه از خامی در آومدی و گرگ باران دیده شدی …. هیچ نگفتم و فقط نگاه معناداری به او کردم.

تعهد گرفتن برای شرکت در عملیات جاری:

شب بعد یک زن مجاهد عضو شورای رهبری به نام خواهر حسنی مسئول ورودی سازمان مرا خواسته بود به همراه محمدرضا موزرمی به اتاق کارش رفتم پس از احوال پرسی و خوش آمد گوئی چند برگ کاغذ آ 4 به من داد و گفت باید تعهد بدهید در عملیات جاری شرکت کنید! پرسیدم منظور شما از عملیات جاری چی است؟ گفت: مگر قبلا مدتی در مناسبات نبودی و آشنائی با سیستم سازمان نداری؟ ج – بله کمی آشنائی دارم ولی بهتر است برایم توضیح بدهید. او گفت: عملیات جاری یعنی اینکه با رزمندگان بروید عملیات مرزی و عملیات چریکی یعنی این عملیاتها همیشه  و در همه جای  مرزها ایران جاری و ساری و در حال انجام شدن است و باید شما هم مثل بقیه افراد رزمنده در آن حضور و شرکت فعال داشته باشید و……… با توضیحاتی که خواهر شورای رهبری داد از اینکه میتوانم در عملیات نظامی شرکت کنم خوشحال شدم اما بعدا فهمیدم که او دروغ میگفته و عملیات جاری چیز دیگری است اما در آنجا باز اعتماد کردم و طبق توضیحات و توصیه ی او کتبا  تعهد دادم در عملیات جاری شرکت فعال داشته باشم. در همان جلسه چند تعهد دیگر راجع به مناسبات تشکیلاتی هم خواستند که کتبا نوشتم و تحویل مسئول دادم و او خوشحال و راضی از مدارکی که از من گرفته انگار که قسطنطنیه را فتح کرده. آن افراد بالایی که این کاغذها را صادر میکردند برای این بود که بعدا آنرا تبدیل به سرکوب کنند و این پایینی ها بعنوان عمله ظلم برده وار کار میکردند.

منتقل شدن به پذیرش و دیدار با مسئولین مربوطه:

مدت کوتاهی که از زندان آزاد شده بودم عصبی و بسیار ناراحت و غمگین بودم و هر روز خدا با خود کلی کلنجار می رفتم که هر طور شده باید به خود بقبولانم ظاهر سازی کنم و با آن سیستم سرکوب و خفقان آور انطباق کار کنم ولی نمی شد و هر از گاهی از کوره بدر می رفتم و با یکی از فرماندهان و یا افراد جدید بحثم می شد. یک روز به من ابلاغ شد پوتین شماره بزرگ یافت نمی شود بنابر این باید با یک گروه به بغداد بروم هم هوایی عوض می شود و تفریح می کنیم و هم پوتین بخرم بنابراین یک روز صبح با فرید کاسه چی و علی رضا غلامی و سعید رابط بین سازمان و استخبارات که هر سه از افراد اطلاعات سازمان بودند با یک تویوتا لند کروز به بغداد مسافرت کردیم و بعد از دور زدن و  تفریح و خرید، غروب به قرار گاه اشرف برگشتیم. مسئولین می خواستند با این کارهای مضحک و تهوع آور به اصطلاح دل مرا بدست بیاورند. باید این را هم اضافه کنم که مدتی که تحت مسئولیت محمد رضا موزرمی اهل لرستان بودم گویا با توصیه ی بالائیها به همه مسئولین و فرماندهان رسانده بودند با من تنظیم رابطه محترمانه و دلجوئی کنند به خاطر همین کار به کارم نداشت و به اصطلاح هوای مرا داشت. زمانی هم که مرا از ورودی به پذیرش منتقل کردند در آنجا مسئول پذیرش خانمی بنام فرشته شجاع عضو شورای رهبری و اهل لرستان بود. در همان ابتدا که با او ملاقات کردم خیلی با من گرم و صمیمی و محترمانه برخورد می کرد و من نیز هنوز که هنوز است برای او احترام قائل هستم چرا که هیچ گونه برخورد بد و ناشایستی نه با من و نه با هیچ کدام از افراد جدیدالورود ندیدم داشته باشد و در آن برهه از روزگار از هیچ کس نشنیدم که کسی از دست او ناراحت و یا گله مند شده باشد و اکثر افراد هم به خاطر تنظیم رابطه انسانیش برای او احترام و ارزش قائل بودند. امیدوارم که او همین روحیه را حفظ کرده باشد اگر چه عموم افراد تا آنجا که به خودشان مربوط بود انسانهای خوبی بودند اما در سیستم همه را به نابودی و سرکوب کشانده بودند. در ورودی و پذیرش هم که افراد جدید بودند نمی خواستند همان اول کار همه از آمدنشان پشیمان بشوند.

 همانطوری که مهوش سپهری وعده داده بود در پذیرش در یگان فرمانده شاپور و در گروهی که تحت مسئولیت فرهاد بود ( بنده خدا یک چشم نداشت و به گفته خودش در عملیات از دست داده بود) سازماندهی شدم. شاپور مرد بسیار محترمی بود و کفش های ورزشی دسته دوم ولی تمیز خود را به من هدیه داد چرا که شماره پاهایم 48 بود و به ندرت کفش و پوتین بزرگ پا یافت می شد و چند روز بعد لعیا خیابانی خواهر موسی خیابانی مرا خواسته بود که فرمانده شاپور مرا تا دم درب اتاق ملاقات راهنمائی کرد وارد اتاق شدم دیدم لعیا خیابانی و فرشته شجاع  و رضا مرادی حضور دارند ایشان پس از خوش آمد گوئی برخورد بسیار مودبانه ای با من داشت، به نوبه خود برای کمکی که وی با درخواست و اصرار دوست مهربان و فداکارم کمال در حق من کرده بود تشکر و قدردانی کردم. مدتی که در پذیرش بودم بجز احترام و عزت هیچ گونه رفتار بدی از او ندیدم .

از ابتدا به مسئولین مربوطه سفارش لازم شده بود و آنها هم همیشه سعی و تلاش می کردند با من کنار بیایند و مراعات حالم را می کردند. حتما که مطلع شده بودند شکنجه گران و زندانبانان چه بلایی طی سه سال گذشته بر سرم آورده بودند. مرا مسئول یک باغچه کرده بودند که هر روز به باغچه توجه خاصی نشان می دادم و حسابی رسیدگی می کردم. این باعث آرامش روح و روان پریشانم می شد و خودم را با آب دادن و وجین کردن علف های هرز سرگرم می کردم و در کنار آن هم کفش های ورزشی و پوتین های پاره شده رزمندگانی که در حال آموزش نظامی بودند را در یک اتاق کوچک که به کفاشی اختصاص داده بودند می دوختم و با «مجتبی آ» با اسم مستعار جواد که زندانی سیاسی بود و 10 سال در زندانهای رژیم  حبس متحمل شده بود در آهنگری کار می کردم. در کنار این کارها آموزش و دیدن نوارهای انقلاب ایدئولوژیک هم قضا نمی شد و باید در سر کلاس جلسه حاضر می شدم و به حرفهای بی سر و ته راجع به انقلاب ایدئولوژیک که فقط دستگاه بنده سازی و غلام سازی بود گوش فرا می دادم و این باعث آزارم می شد و مرا کلافه می کرد. درد جانکاه آنجائی شروع می شد که پس از اتمام نوار مسئول کلاس می گفت باید هر آنچه درک و دریافت از انقلاب مریم گرفته اید را بنویسید و تحویل بدهید تا ما مختصات ذهن شما را در بیاوریم و با «بمباران ایدئولوژِیکی» مجاهد خلق تحویل ارتش آزادیبخش بدهیم!!.

 درشرایطی که نوارهای کذائی پخش می شد ذهن و روح و روان پریشانم پر می کشید و به زندان و شکنجه گاه میرفت. به حسن محصل و نادر رفیعی نژاد و یا بتول رجائی فکر میکردم و همه اش چهره آنها در نظرم می آمد  و تنها چیزی که گوش نکرده بودم و برایم اهمیت نداشت همان نوارهای باصطلاح انقلاب بود، شما تصور کنید سه سال آزگار با آن وضعیت بغایت غیر انسانی و غیر اخلاقی مرا زندان و شکنجه کرده بودند و در صد متری شکنجه گاه  توقع داشتند با گوش کردن به هذیان گوئی و اراجیف یک تشنه قدرت و بنده ساز، انقلاب و درجا  کن فیکون شده و به حقانیت آنها مهر تایید بگذارم!!! نمیدانم به این رهبر عقیدتی باید گفت احمق یا خائن و شاید بهتر باشد بگوئیم احمق خائن.

 سواستفاده و نامردی و نارو زدنها از تعهد گرفتن از افراد طعمه شده:

در اینجا برای روشن شدن تنظیم رابطه های دغلبازی و فریبکاریهای رفتاری و گفتاری و کرداری دو گانه و در بعضی موارد چند گانه سران منحرف و مخرب سازمان توضیحاتی بدهم.

در بالا به استحضار رساندم که بر اساس توضیحی که نسبت به عملیات جاری داده شد یعنی رفتن به عملیاتهای مختلف چه مرزی و چه داخله متعهد شدم در آن شرکت کنم. در اینجا باید یک نکته را یادآورشوم درهمان ابتدا ورودی در سال 76 جلساتی به نام انتقاد از خود و انتقاد از دیگران برگزار می شد و مسئول نشست می گفت هر کس انتقادی به فرمانده و یا  هم گروه و هم دسته خود دارد به نوبت بیان کنند تا به اصطلاح تشکیلاتی تناقضات صفر صفر شود. افراد جدیدالورد هم هر کس به نوبه خود اگر از دست کسی گزیده شده بود و یا مسئله و نکته ای ذهنش را درگیر کرده بود  صادقانه بیان می کردند و فرمانده هان و مسئولین زیاد به افراد گیر نمی دادند. البته این انتقادات راجع به مسائل روزمره زندگی در آنجا بود و ربطی به مسائل سیاسی و مبارزه نداشت. و این انتقاد از خود وانتقاد از دیگران در همه ی احزاب، سازمانها و گروهای انقلابی از گذشته  تا به امروز رایج و مرسوم و جاری بوده و به نظر من هیچ مشکلی هم نداشته اما تا آنجا که من مطالعه کرده ام آنها وارد بحثهای جدی میشدند و نه بر سر گم شدن لنگه کفش، ولی رجوی و باند مربوطه از این شیوه مرسوم در همه جا سوء استفاده کرد و از آن بعنوان حربه ی  بغایت هراس آور»رعب و شوکه»  بی اعتمادی بین افراد؛ جاسوسی از همدیگر،؛ ترس والتهاب و اضطراب؛ برای ارعاب و سرکوب افراد و منتقدین و کسانی که خواهان جدائی از سازمان بودند بکارمی بردند و با این شیوه همه افراد را به جان هم انداخته بود. همانطور که گفتم در پذیرش خیلی این مسله برجسته نبود اما در درون تشکیلات وحشتناک بود.

در سال 79 که وارد تشکیلات و مناسبات شده بودم متوجه و مشاهد کردم به مرور و گذشت زمان و با کلاشی و انواع توجیهات باصطلاح ایدئولوژیک تمام مسئولین عنوان می کردند گزارش تناقضات بنویسید! گزارش انقلاب کردن بنویسید! گزارش دستگاه نون و واقعیت بنویسد.  بیشتر افراد زبان آنان را نمی فهمیدند و مفهوم گزارش نوشتن را درک نمی کردند و زیاد هم قابل فهمیدن نبود و با گزارش نوشتن و دیدن نوارهای انقلاب  بحث و فحص ها  مختلف رجوی در واقع ذهن افراد را به یک سویه شدن و کانالیزه شدن هدایت می کردند تا در زمان مناسب همانند گرگ که از فرصت بدست داده طعمه خود را می درد و تکه پاره کرده و می خورد آنها هم طعمه های به دام افتاده  فریب خورده خود را در بن بست و آچمز قرار داده ونه راه پس مانده باشد و نه پیش و تنها و یک مرتبه متوجه می شدید که دروسط جمع چند صد نفره محاصره شده اید و ازهر طرف مورد بدترین و رکیک ترین توهین ها و تحقیرها  و آب دهان و تف قرار گرفته اید. هیاهوی افراد شستشوی مغزی داده شده دیوانه کننده بود.  با اصرار مسئولین جلسات انقلاب ایدئولوژیک با لحنی مبتذل عنوان می شد که با گذر از کوره  گدازان انقلاب مریم در پیشگاه مسعود زانو زده و افراد از سر استیصال  تسلیم و تمکین می کردند و ربات بار می آمدند. با خود سپاری به رهبری پاک باز و ذیصلاح عقیدتی اقرار کنند که پی به حقانیت و ضرورت انقلاب ایدئولوژیک برده اند و کشف کردند تنها و تنها  مسعود است که می تواند رژیم را سرنگون کند و ایران را به دموکراسی و بالندگی وپیشرفت برساند و اوست تنها استراتژیست تاریخ معاصر جهان!

جر و بحث با مسئول به بخاطر سر تیتر گزارشات و نامه ها (کیش شخصیت و سکت رجوی):

فرمانده فرهاد خدا رحمتش کند در حمله آمریکا به عراق کشته شد. از ابتدای وارد شدن به گروه و دسته اش به سفارش مسئولین با من مهربان و خیلی آرام تنظیم رابطه می کرد تا اینکه روزی چسب و نخ برای تعمیر پوتین و کفشهای افراد رزمنده تمام کرده بودم و از او درخواست کردم که آنها را تهیه و در اختیارم قرار بدهد. درهمان نشست روزانه و درمیان سایر افراد نشست گفت: باید برای تهیه آنها درخواست بنویسی! در جا درخواستم را روی کاغذی نوشتم و تحویل دادم پس از پایان جلسه به افراد گفت: بروید و به من گفت بمان باهات کار دارم در آنجا درخواست مرا نشان داد و گفت: به نظر تو این فرم نوشتن و درخواست درست است؟ جواب دادم مگر چه اشکالی دارد؟ گفت: مگر نمی دونید در سازمان همه چیز ما برادر و خواهر است و باید در سر تیتر و ابتدای هر گزارش و نامه بنویسید «به نام خدا و به نام مسعود و به نام مریم رهبران عقیدتیم»!! در جوابش گفتم من نه خوشم از این حرفها میآد و نه مینویسم و گفتم آخر برای چسب و نخ کفاشی چرا باید چنین چیزهایی نوشت؟، او شروع کرد به دلیل آوردن و در آنجا جر و بحث من با او شروع شد  ابتدا با زبان خوش و نرم حرف میزد اما دید فایده ندارد می خواست با زور و تحکم مرا وادار به نوشتن چنین تیتری کند. از او دستور اکید که فرمانده هستم و باید هر چه  دستور میدهم انجام بدهی اینجا رزمگاه و جنگیدن در برابر خمینی و پاسداران است و از من حاشا تا جایی که کمی عصبانی شدم  گفتم شماها که به خمینی  می گوئید ضد بشر هنوز از پاسداران و ارگانهای مختلف دیگر رژیم نشنیدم و ندیدم  در سر تیتر گزارش و نامه هایشان بنویسند به نام خمینی و به نام بتول رهبران عقیدتیمان. آنها می نویسند «بسمه تعالی» یعنی به نام خدا این دیگه کجاست که من در آن افتادم و گرفتارش شدم؟ فرمانده فرهاد در جواب گفت: قیاس کردن حرام است!! و در سازمان کسی حق مقایسه کردن را ندارد! بعد از جلسه دوباره غم سنگینی بر دلم نشست با خود میگفتم خدایا اینها دیگر چه نوع مخلوقی هستند و آنجا بود که واقعا برای اولین بار معنای شستشوی مغزی را خوب فهمیدم. وی آدم خوبی بود اما آنچنان تحت تاثیر تبلیغات آن سیستم قرار گرفته بود که واقعا اصلا عقلش کار نمیکرد. هیچ دلیلی برای کارش و اصرارش نداشت اما یک ریز میگفت اینجا تشکیلات است ما همه چیز را از خواهر و برادر داریم….

 خلاصه بعد ازآن جلسه بارها سر آن سر تیتر کلی باهم بحث و گفتگو می کردیم نه او ول کن معامله بود و نه من می پذیرفتم و زیر بار می رفتم، تا اینکه یک روزعصر روبه روی کتابخانه پذیرش دستم را گرفت با مظلوم نمائی  وحالت التماس و خواهش گفت: برادر رضا  به خاطر هرکسی که قبول داری و می پرستی سرتیتر گزارش و نامه هایت را با  به نام خدا و به نام مسعود و مریم رهبران عقیدتیم بنویس، من تحت فشار هستم و برای من خیلی بد شده تو نمیدونی با این ننوشتن چقدر مشکل برای من درست کردی به چهره  وصورتش که یک چشمش را هم در عملیات از دست داده بود نگاه کردم، آنقدر چهره مظلومانه ای داشت که باز همان حالتها به قلبم هجوم آوردند من نمی توانستم دیگر مقاومت کنم گفتم چشم برادر فرهاد می نویسم. و از آن پس می نوشتم «بنام خدا و به نام مسعود» و مدتی بعد اسم همسرش را هم در سر تیترگزارشات اضافه کردم. از این یکی دیگر خیلی بدم می آمد و توی دلم میگفتم یکی با یکی ازدواج کرده و …. حال من باید در نامه هام اسم آنها را بنویسم و….، در نهایت سر تیتر گزارش و درخواستها شد (بنام خدا و به نام خلق قهرمان ایران و به نام مسعود و مریم) مدتهای مدیدی طول کشید تا»رهبران عقیدتیم» را به آخر سر تیتر گزارشات بچسبانم. حالا خوب می فهمم و با تک تک سلولهایم درک میکنم که آنها برای پوشاندن کثافتکاری که کرده بودند نیاز داشتند آن تیتر نوشته شود تا به این صورت جلوی بوی گند را بپوشانند و مثل احمدی نژاد دور آن کثافت حلقه نورانی بتابانند.

به این ترتیب بالاخره آمپول انقلاب ایدئولوژیک به مرور زمان به من هم تزریق می شد و سرنگونی رژیم که پشت آن سر تیتر گیر کرده بود داشت رفع گیر میشد. چقدر انسان باید حقیر باشد که دیگران را به زور و اجبار در زندانها و در درون تشکیلات مجبور به نوشتن آنچه دوست ندارند و اعتقاد ندارند بکنند تا اسناد و مدرک و دست خط کافی برای روز مبادا درآرشیو رهبر عقیدتی واریز شود چرا؟ برای اینکه درصورت نیاز وبا مواجه با شاخ و شانه کشیدن، آنها را با مقداری جعل و دستکاری در تلویزیون پخش و افشاء  کند و بگویند ببینید خود خودش با دست خط و امضای خودش نوشته! جالب نیست؟ واقعا هم خنده دار و هم گریه آور است.

  من و حافظ و کتاب و کتابخانه در اولین و آخرین الترناتیو و اپوزیسیون مافوق دموکراتیک رجوی:

دوست دارم خاطره ای را بنویسم. چند خط دررابطه با کتاب و کتابخانه در دولت در تبعید آقای رجوی بنویسم باور کنید رجوی از کتاب و کتاب خوان و روشنفکر متنفر بود چون دم و دستگاهش در طی سه دهه ثابت کرده بود وکتابخانه های که در قرارگاههای سازمان برقرار کرده بودند اولا کتابی جز چند کتاب سازمان و شورا وتعداد بسیار کمی کتابهای قدیمی چیزی نداشت برای دکور و گاهی بازدید کنند گان وعضوهای شورای ملی مقاومت بود نه برای رزمندگان چون اصلا و ابدا به رزمندگان وقت و زمان نمی دادند که کتاب بخوانند، رجوی بارها و با صراحت و روشنی می گفت: من «روشنفکر نمی خواهم» به عبارت ساده تر می گفت: من «بز و گوسفند» می خواهم. اصلا هیچکس حق خواندن کتاب را نداشت و اگر چند مرتبه با کتابی دستگیر می شدید مورد استنطاق و مواخذه قرار می گرفتید و در عملیات جاری دمار از روزگارت در می آوردند. در این باره خودم تجربه کردم چرا که چند بار وارد کتابخانه پذیرش شده بودم و کتاب حافظ را بدست گرفته بودم فرمانده هم همیشه سر بزنگاه می رسید و هر بار می پرسید چرا شعرهای حافظ را می خوانی؟ چرا کتاب» تبیین جهان» برادر را نمی خوانی؟ چرا و چرا…. در جواب می گفتم با حافظ دوست هستم و اوست که درون مرا آرام می کند دوستش دارم و با طعنه میگفتم در زندان دیزل آباد هم با خواجه هم بند بودم و….. بار آخری که وارد کتابخانه شدم دیدم کتاب حافظ سر جایش نیست و هیچ وقت هم بر نگشت.

ملاقات با مژگان پارسائی و احمد واقف:

دو ماه از ورودم به پذیرش گذشته بود و در آن روزگار در یگان سعید نقاش و در گروه امیر حسین افضل نیا(1) سازماندهی شده بودم یک روز سر ظهر سعید نقاش با عجله و شتاب سراغم آمد و گفت دوتا از مسئولین بالا و دست اندرکارن عملیات داخله آمدند و می خواهند با تو ملاقات کنند با من بیا برویم که در دفتر کار منتظرت هستند. من هم سریع راه افتادم به طرف قلعه که دفتر کار و کلاس های آموزشی در آنها بر قرار بود. (در اینجا اضافه کنم که همان قلعه در سال 73 زندان و شکنجه گاه سازمان بوده و چند صد نفراز رزمندگان را در آنجا به بهانه ی «رفع ابهام» زندانی و شکنجه کرده بودند که تعدادی زیر شکنجه جان باخته بودند از جمله  قربانعلی ترابی و پرویز احمدی. در آن زمان آثار زندان را می شد از نرده ها و پشت پنجره ای هایی که با میلگردهای آهنین شبکه شبکه شده بود تشخیص داد) در آن روز برای اولین بار با مژگان پارسائی و احمد واقف رو به رو و آشنا شدم. پس از احوال پرسی و چاق سلامتی در باره منطقه مرزی از نفت شهر تا قصر شیرین سوالاتی پرسیدند. من تمایلی نداشتم که بیش از این خودم را آلوده آن دستگاه کنم و بویژه از مقامات اطلاعاتی و امنیتی آنها هم بیزار بودم و هم وحشت داشتم به همین خاطر یکسری حرفهای کلی زدم. از بین دیالوگ و مباحثه متوجه شدند زیاد تمایل به همکاری ندارم و به همین خاطر خیلی محترمانه خداحافظی کردند و رفتند.

جلسات تحقیر و سرکوب افراد به نام عملیات جاری/ تفتیش عقاید:

 آگاه ترین و باهوشترین انسان هم اگر می بودید و به هر دلیلی به سازمان مجاهدین اعتمادی می کردید، با توضیحات جدی و دقیقی که در ابتدا مسئولین ارائه می دادند فکر نمی کردید عملیات جاری 180 درجه بر عکس گفته ها و توضیحات ارائه شده مسئولین مجاهدین است و هیچگونه ربط و ارتباطی با عملیات و درگیری چریکی مرزی ندارد و پی نمی بردید کل سیستم و ساختار سازمان و تشکیلات مجاهدین که آن همه ادعای مبارزه ؛ فدا و صداقت، جامعه بی طبقه توحیدی را دارند بر روی دروغ و دغلبازی و فریبکاری بنا و استوار شد ه اند و از خود کلمه و جملاتی همانند انقلاب مریم،عملیات جاری  و….اختراع کرده بودند که در واقع عملیات جاری همان تفتیش عقاید است ولی سازمان با کلک و نیرنگ اسم آن را عملیات جاری گذاشته بود که عملیات جاری یعنی سرکوب و اختناق یعنی زیر آب زدن و جاسوسی از همدیگر یعنی تفرقه افکنی بین نیروها، در یک جمله»عملیات جاری یعنی تفرقه بنداز و حکومت بکن» رجوی و مسئولین سازمان افراد را با شستشوی مغزی و کنترل ذهن به جان هم می انداختند رجوی کاری کرده بود که هیچ فردی به فرد بغل دستی خود اعتماد نداشت و همیشه با دلهره ونگرانی و واهمه با هم کار و فعالیت می کردیم و همگی افراد بین خود سعی و تلاش می کردیم که آتو و یا گاف به دست همدیگر ندهیم  که در عملیات جاری گرفتار شویم. با این شیوه ضد بشری و غیر انسانی بی اعتمادی بین افراد حاکم می کردند تا کسی جرات حرف زدن با دیگری را نداشته باشد بعبارت دیگر حق نداشتید فکر کنید و با همقطاران خود گفتگو و تبادل نظر داشته باشید و یا با قوه عقلانی خود تحلیلهای سیاسی و آبکی رجوی را زیر علامت سوال ببرید و از او و یا مسئولین دیگر انتقاد کنید.

 هر چند هم توضیح بدهم تا فرد و شخص در جایگاه و محلی که من و ما و افراد رزمنده و اعضای سازمان در آن جایگاه قرار می گرفتیم و مورد بد رفتاری توهین و تحقیر و فحش های ناموسی و گاها کتک و کتک کاری آب دهان و تف قرار می گرفتیم و تجربه کرده ایم متوجه عمق فاجعه عملکرد عملیات جاری نخواهید شد هر چند درک و تشخیص بالای هم داشته باشید.

  در نشست های عملیات جاری که هر شب درسطح قرارگاها برقرار می شد که شامل تمام افراد یگانها و دسته ها  و سلسله مراتب  و رده بندی های مختلف بود وهیچ راه گریزی از آن نبود، اکثر افراد با ترس و دلهره و نگرانی و اضطراب که در چهره و صورت  سرخ شده و تک تک افراد هویدا بود در نشست عملیات جاری حاضر و بر طبق قوانین و ضوابط و آموزش های عقیدتی سازمان بر قرار می شد. طبق گفته رجوی حرام است اگر مجاهد خلق بدون عملیات جاری روزانه سر بر بستر خواب بگذارد و یا عملیات جاری ضامن انسجام درون تشکیلاتی است و هیچ کس حق تعطیل کردن آن را حتی برای یک روز هم ندارد. طبق قانون و دستورات حاکم بر تشکیلات ازصبح تا شب هر فکری که به ذهن رزمنده مریمی خطور کرده باشد و یا هر اشکالی را که دیده باشد در جا باید دستگیر کرده و سریع در دفترچه های کوچک توجیبی که برای همین  مهم به ما داده بودند سریع و بدون درنگ و تعللی در آن یاداشت می کردیم که فراموش نکنیم واز قلم نیفتد، آخر هر شب ساعت 9 به بعد در نشست های عملیات جاری باید تک به تک افراد گزارش  وفاکتهای روزانه خود را در جمع بیان و اعتراف می کردیم حتی تخیلات و نهانترین رازهای درونی را تا به این صورت با سازمان یگانه می شدیم و تناقض حمل نکنیم. در حالی که همه ی مسائل سازمان با هم تناقض داشت و ما سالها در تناقضات زندگی و در حال شنا کردن بودیم. البته بعدا توضیح خواهم داد که در نشست ها چه باید میکردیم.

در نشست های بزرگ قرارگاهی و گاها کل ارتش آزادیبخش!! در ابتدا فرد سوژه فرا خوانده نمی شد بلکه مسئول جلسه برای رد گم کنی  نفرات دیگری که خیلی چاپلوسی می کرند و به ظاهر آتش انقلاب خواهر مریم در درونشان در حال فواران و غلیان بود را پشت میکروفون احضارمی کردند و اوهم گزارش و فاکتهای روزانه که از قبل آماده کرده بود می خواند در بین جمع حاضر در نشست چند نفر بلند می شدند وهر کس نظر خود را نسبت به گزارش و فاکتهای خوانده شده با تندی و پرخاشگری و بردن طرف زیر علامت سوال و….. بیان می کرد ومسئول نشست سعی و تلاش می کرد موضوع را جمع و جور و سریع خاتمه بدهد و نفر بعدی را صدا می زد. تا اینکه یک مرتبه فرد نگونبخت «سوژه » اصلی را احضار می کردند پشت میکروفون درآنجا بود که سوژه باید اعتراف می کرد و فاکت های روزانه اش را می خواند سپس  با خط و خطوط دادن و چراغ سبز مسئول نشست به افراد چاپلوس و متملق برای خود نمائی ترمز می بریدند و هر آنچه دلشان می خواست و عشقشان می کشید از زبانشان جاری و ساری می شد و با پرخاشگری و تحقیر و توهین های گزنده و شماتت آمیز و سرکوب و با تف و آب دهان و گاها لگد و مشت هم نثارش می کردند، در این راستا فرد اعتراف کننده و قربانی به هیچ عنوان و بهانه ای حق پاسخ دادن و یا واکنش مثبت و یا منفی را در آن موقعیت  نداشت طبق قانون و تعالیم رجوی تمام حق و حقوق اعتراف کنند سلب شده بود باید فقط خبر دارهمانند مجسمه می ایستاد وبه افرادی که چه به حق و چه به ناحق چه درست و چه غلط انتقاد می کردند و فحش و دشنام و توهین و توسری می زدند تحمل و گوش می کرد و حرص می خود. گاهی اوقات فردی از شنیدن فحشهای ناموسی و ناسزا طاقت و تحملش به سر می رسید و جواب می داد کتک و کتک کاری می شد و قربانی را که از ضربات لگد و مشت گوهران بی بدیل رجوی نقش زمین می گشت به بیرون منتقل می کردند. باید می بودید و می دید تا متوجه بشوید عملیات جاری یعنی چه و من و ما چه کشیدم و چه دیدیم.

 توجه؛ جریان فاکت نوشتن هم این بود که اگر اشکالی میدیدید باید آنرا ذکر میکردید و بعد علت آنرا فقط به خودتان بر می گرداندید و حق نداشتید علت دیگری ذکر کنید اگر کسی اینکار را میکرد اولا مورد تهاجم گوهران چاپلوس قرار میگرفتند دومآ این نشانه این بود که شما نرینه وحشی هستید.

چند نمونه از گزارشات و فاکت های عملیات جاری:

فاکت –  امروز در سر صبحگاه وقتی خوانده شد باید برویم و لوله تانکها را سمبه بکشیم گفتم هفته پیش اینکار را کردیم و این یک بیگاری است و دوست نداشتم اینکار را بکنم.

نقطه آغاز: دوست نداشتم با فرمانده ام یکجا کار کنم.

واقعیت: واقعیت این است که من کم کاری کردم و از فرصتی که به من داده بودند استفاده نکردم سمبه زدن و آماده کردن تانک ها برای سرنگونی رژیم خود مبارزه و در راستای مبارزه است. در ذهن و ضمیرم سعی و تلاش کردم از زیر کار در بروم و کارنکنم چون تنبل بودم گفتم این بیگاری است.  وقتی که گفتم این سر کار گذاشتن است اشتباه میکردم و این سمبه زدن اگر هر روزهم باشد عین مبارزه است. واقعیت این است من در حق سازمان و برادر مسعود و خواهر مریم ظلم کردم.

فاکت – وقتی مرا به علف کنی بردند گفتم این دیگر چه نوع مبارزه‌‌‌ای است و نمی خواستم علف بکنم.

نقطه آغاز: در ذهن و درون خودم کارهای سازمان را سیاه و سفید میکردم

واقعیت: واقعیت این است که تنبلی کردم و می خواستم هرطورشده با بهانه ای از زیر کار شانه خالی کنم. واقعیت این است تمام کارهای که در سازمان انجام می گیرد در راستای مبارزه و سرنگونی رژیم است و من باید از فکرهای کاذبی که به ذهنم خطور می کند خجالت بکشم و شرم کنم.

فاکت –  وقتی برادر مسئول گفت چرا دیر سر کار حاضر شدید با خودم غر زدم وطلب کاری کردم.

نقطه آغاز: از اینکه برادر مسئول با تندی با من برخورد کرد بهم برخورد و ناراحت شدم وگفتم مگر چه اشکال دارد چند دقیقه دیرتر سر کار رسیدم دنیا که به آخر نمی رسد.    

واقعیت: واقعیت این است که باعث ناراحتی مسئولم شدم و او حق داشت که سر من داد بزند چرا که با این کارم باعث ناراحتی همه هم رزمانم شدم و اگر هر کس چند دقیقه دیرتر سر کار حاضر شود کار پیش نمی رود واین باعث می شود رژیم دیرتر سرنگون شود.

فاکت – …………..

………………….

توجه دارید که این فاکتها در بیابانهای عراق و بعد از سی سال علافی نوشته میشود وهنوز در زندان لیبرتی ادامه دارد.

نتیجه گیری:  سازمان با پرداخت یک طرفه من معتاد کارتن خواب را در درون مناسبات و تشکیلات خود راه داد و پذیرفت من باید تا آخر عمرمدیون سازمان باشم چرا که اگر سازمان و تشکیلات برادر مسعود و خواهر مریم نبود من باید همچنان در کوچه و بازارها در کارتن می خوابیدم و نون هم نبود بخورم من که کسی و عددی نیستم که بخواهم از سازمان طلب کاری کنم از این به بعد قول شرف می دهم برای برادر و خواهر یک مجاهد واقعی مریمی باشم و با «شاخص» انقلاب ایدئولوژیک وعملیات جاری که «جهاد اکبر» است دمار از روزگار پاسدارها و آخوندها در آورم تا هر چه زودتر خواهرمریم را به تهران برسانیم.    

(وای بحال کسی که اگر به ذهنش میزد که ای  بابا علت در چیز دیگری است و به من بر نمیگردد. دیگر او را قیمه قیمه میکردند)

 توجه: به دستورمسئولین و قوانین و ضوابط حاکم برنشست های عملیات جاری فاکتهای عملیات جاری هر فرد باید همیشه بالاتر از 10 قلم می شد.  بعد از پایان اعترافگیری که در فاکتها خوانده می شد رزمندگان مریمی و گوهران بی بدیل که در نشست حضور داشتند یکی یکی و به نوبت بلند می شدند و چشم در چشم و رو در روی فرد اقرارکنند در حالت ایستاده که یکی از گوهران بی بدیل  وازهمقطار و همرزم خودشان بود هر آنچه دلشان می خواست و میلشان می کشید فحش و توهین و دشنام و تحقیرو…………نثارش  می کردند گاهی قربانی مورد ضرب و شتم هم قرارمی گرفت چرا که حق جواب دان را نداشت و با شنیدن دشنامهای رکیک ناموسی از کوره در می رفت و بزن و بکوب شروع می شد، افرادی که در نزدیک قربانی قرار داشتند با داد و بیداد لگد و مشت و آنهای هم که دستشان نمی رسید با داد و بیداد، فحش، توهین وبا پرتاب آب دهان و تف و دفتر و خود کار و هر آنچه دم دست داشتند موضع انقلاب ایدئولوژیکی خودشان را مشخص می کردند و وای به حال کسی و یا کسانی که بی طرف می ماندند و واکنش نشان نمی دادند درجا و در یک چرخش مداری همه نگاه ها و توهین و تحقیرها به طرفشان بر می گشت پس برای نجات جان خود الکی هم شده باید داد زد و فحش و توهین نثار کرد تا حداقل برای عملیات جاری شب بعد جان سالم بدر ببرید. باور بفرمائید در بعضی از نشست های عملیات جاری بعضی ها آنقدر داد و بیدا و هوارکرده بودند که تا چند روز نمی توانستند حرف بزنند جالب اینکه مسئولین و فرمانده هان سازمان در ناباوری کامل آنها را شاخص مجاهد انقلاب کرده مریمی می دانستند و باید همه ی افراد از آنها الگو برداری می کردیم. این بدبختی کارهر شب بود و گریزی هم از آن متصور نبود. این هم ازعملیات جاری که آقای رجوی آن را جهاد اکبر می نامید.

پانویس:

(1) امیرحسین افضل نیا یکی از فرمانده هان دسته ویا گروه در پذیرش سازمان بود که درقتل عام 10 شهریور 92 همراه 52 و یا 53 عضوء از اعضای بالای سازمان گفته شد توسط مزدوان رژیم کشته شده امیر حسین انسان بسیار شریف و متین و آرامی بود خدا روحش را قرین رحمت خود گرداند. لعنت خدا اول بر آخوندهای خونخوار و مفت خور و دوم بر رجوی و حرص و طمع قدرت طلبیش که این همه انسان شریف و با شرافت را کشتند و به کشتن دادند.

شنبه 5 مهر 1393 – 27 سپتامبر 2014

علی بخش آفریدنده (رضا گوران)

  


Published in: on 28 سپتامبر 2014 at 2:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بهروز ستوده قصه یونس پیامبر واعدام محسن امیراصلانی !

رؤیاشناسی اثر محسن امیراصلانی 

 
 

ملکوت اثر محسن امیراصلانی 
 

رسولان اثر محسن امیراصلانی
 
 
 

بهروز ستوده

قصه یونس پیامبر واعدام محسن امیراصلانی !

140925
در سه دین ابراهیمی و سه کتاب مقدس آنها یعنی تورات و انجیل و قرآن قصه یونس پیامبرکم وبیش یکسان روایت شده است و اما خلاصه روایت اسلامی قصه ای که تشکیک درآن موجب صدور حکم اعدام محسن امیر اصلانی توسط قوه قضائیه ولایتمدارجمهوری اسلامی گردید ازاین قرار است که : درعهد عتیق که بدرستی معلوم نیست چند صد سال قبل ازمیلاد مسیح و هجرت پیامبر اسلام بوده است ، یونس پیامبر به مدت 30 سال مردم را از بت پرستی نهی و به یکتاپرستی دعوت مینماید ، و چون مردم و قبایل بت پرست دعوت اورا نمی پذیرند یونس ناامید و دل شکسته سر به بیایان میگذارد تا اینکه به دریا میرسد و سوار کشتی میشود تا به دیاری دیگرسفرکند ولی درمیانه سفردریا طوفانی و کشتی دچارتلاطم میشود و ناخدای کشتی برای سبک کردن بارکشتی و نجات مسافران کشتی چاره را در این می بیند که یکی از مسافران را به دریا بیندازد و برای این کار پیشنهاد میکند که بین مسافران قرعه کشی شود ، قرعه بنام یونس میافتد ولی ازآنجائی که ناخدا یونس را مردی زاهد و درست کار تشخیص میدهد دستورمیدهد که برای بار دوم قرعه کشی کنند تا شاید قرعه بنام مسافری دیگر بیفتد ، اما بار دوم نیز قرعه به نام یونس اصابت میکند ، ناخدا برای بار سوم قرعه کشی را تکرار میکند ولی باز قرعه مرگ بنام یونس میافتد و ناخدا ناگزیر میشود دستوردهد یونس را به دریا پرتاب کنند ، ولی از آنجائی که خدای یکتا نمی خواسته است یونس بمیرد ، به یک ماهی بزرگ دستور میدهد که او را ببلعد ، ماهی سه روز و سه شب در دریا شنا میکند تا به ساحل میرسد وآنگاه در ساحل دهان میگشاید تا یونس از شکم ماهی زنده و سالم قدم به ساحل گذارد . وچون یونس گرسنه بوده است در ساحل دریا بوته ای اززمین میروید تا از میوه اش بخورد و به شهر خود بازگردد ، یونس وقتی به شهر میرسد با تعجب می بیند مردم شهربت پرستی را رها کرده و یکتاپرست شده اند و پیامبری او را قبول میکنند !
اتهام محسن امیراصلانی از نظر دستگاه قضائی حکومت اسلامی که دیروز درایران اعدام شد این بوده است که در صحت این داستان شک نموده واین داستان را به گونه ای تفسیرکرده بوده است که به مذاق دکان خرافه پروری و ریاکاری آخوندهای حاکم خوش نیامده و اورا مستوجب مرگ تشخیص دادندچراکه تفسیرآیات قرآن فقط درانحصارآخوندهای مفتخوارو شیاد است وهرکس به حریم این “تخصص” نزدیک شود اتهام قلابی و من درآوردی “مفسدفی الارض” براو صادق و حکم مرگش صادر میگردد ! ومحسن امیراصلانی که باند امنیتی –نظامی رهبردیروزفرمان قتل او را به جُرم اشاعه فساد در روی زمین صادر کرد نه اولین است و نه آخرین که به این جرم واهی در ایران اعدام میشود ، تا کنون هزاران زن ومرد و دگراندیش ایرانی به همین اتهام مسخره که فاقد هرگونه مبنای حقوقی است اعدام شده اند ، وکیست که نداند مصداق واقعی مفسد فی الارض همین نظام اسارت بارجمهوری اسلامی است که قانون اساسی و قوانین جزائی آن براساس عقب مانده ترین سنت های قبایل عصرحجر تنظیم شده است و امروزه در قرن 21 آخوندهای معمم و مکلای حاکم برایران به استناد همان سنت های عهد عتیق درکشوری که روزگاری مهد فرهنگ وتمدن پیشرفته بشریت بوده است با وقاحت تمام به وحشی گری و آدمکشی و اجرای آن سنت های ضد بشری مشغول اند .
محسن امیراصلانی جوان مسلمان 37 ساله ای دستگاه قضائی- امنیتی خامنه ای دیروز حکم مرگش را صادرکرد ، بنا به گفته کسانی که او را میشناختند در سالهای گذشته درخانه خود جلسات تفسیرقرآن برگزار میکرده است که آن جلسات مورد اقبال جوانان مذهبی قرار میگرفته است و ازاین رو موجب خشم دستگاه امنیتی خامنه ای که هیچ تفسیری بجزتفسیرولایتمداران از قرآن برنمی تابند میگردد و در سال 1385 او را دستگیر و به مدت 9 ماه در سلول انفرادی بند 209 زندان اوین زندانی میکنند . «بدعت در اسلام و تفسیر قرآن» اتهام اولیه ای بوده است که به محس امیراصلانی زده میشود ، بعداً اتهام «توهین به حضرت یونس» و «زنا» نیز بر اتهام اولیه اضافه میگردد که اتهام “زنا” به علت اینکه شاکی و شاهدی وجود نداشته است حذف میشود و اتهام “بدعت در تفسیرقرآن و توهین به حضرت یونس” باقی میماند و به همین اتهام محاکمه و محکوم به اعدام میشود ! ظاهراً صدور حکم اعدام برای محسن امیراصلانی به اتهام توهین به حضرت یونس و تفسیر قرآن آنقدر مسخره بوده است که شعبه 31 دیوان عالی کشور این حکم را سه بار نقض میکند ! حالا آنچه که در اینجا سئوال برانگیز است این است که حکمی که سه بار از طرف یکی از شعب دادگاه اسلامی نقض شده چگونه و توسط چه مرجعی و با چه انگیزه ای دیروز به مرحله اجرا درمیاید ؟
نگارنده بارها نوشته ام که دستگاه قضائی جمهوری اسلامی دربست درکنترل نیروهای امنیتی است و نیروهای امنیتی نیز مستقیماً تحت فرمان بیت رهبری است ، یعنی در سیستم قضائی جمهوری اسلامی مانند عرصه های سیاست و اقتصاد و نظامی و فرهنگی ، تمام راهها به بیت رهبری ختم میشود و شخص سیدعلی خامنه ای و دارودسته فاسد نظامی –امنیتی که پیرامون او را احاطه کرده اند ختم میشوند و هم آنان هستند که زندان ها و زندانیان را در اختیار دارند و هرگاه که اراده کنند میتوانند یک یا چند زندانی سیاسی –عقیدتی را قربانی کنند حتی اگر در دادگاهی محکوم به مرگ نشده باشند ! و اما اینکه چرا نیروهای امنیتی وابسته به رهبر در آستانه سفر حسن روحانی رئیس جمهور به اصطلاح اعتدال گرای حکومت اسلامی که گویا قرار است در سازمان ملل متحد از جمهوری اسلامی چهره ای رحمانی ارائه دهد دست به یک رشته عملیات از جمله اعدام محسن امیراصلانی ، ضرب وشتم دراویش گنابادی ، جنجال آفرینی در مورد حجاب و غیره میزنند ؟ که همه اینها را میبایستی در ارتباط با جدال درونی باندهای قدرت در درون حکومت فاسد ولایت فقیه جستجو کرد .
جناخهای ذوب شده در ولایت خامنه ای برای تحکیم موقعیت خود و تضعیف جناح اعتدال گرا ، زمان را درست تشخیص داده اند چون بدون شک رسانه های خبری جهان که به مناسبت اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک جمع شده اند در باره وقایع جاری ایران و وضعیت حقوق بشر درایران از حسن روحانی سئوال خواهند کرد و ایشان ناگزیر است همان جوابی را بدهد که مورد پسند و رضایت دستگاه قضائی و امنیتی حکومت اسلامی باشد وگرنه امت همیشه درصحنه و انصار حزب به هنگام بازگشت رئیس جمهور اسلامی به تهران مانند سال گذشته با لنگه کفش به استقبال اش خواهند شتافت . نیروهای نظامی –امنیتی پیرامون خامنه ای که در یکسال گذشته عقب نشینی ها و ناتوانی های حسن روحانی در دفاع حقوق شهروندان ایرانی و آزادی زندانیان سیاسی –عقیدتی ، و رفع تبعیض های جنسی و دینی و قومی و غیره را بوضوح دیده اند زمان را برای ضربه زدن به جناح مقابل درست تشخیص داده است و رئیس جمهور “اعتدال گرا” را در موقعیتی قرار داده اند تا یکبار دیگر با دست خود ریشه خود را بزند و از بی قانونی ها و نقض حقوق بشر در ایران دفاع نماید و به تبهکاری ها و جنایات جمهوری اسلامی مشروعیت بخشد تا بدین وسیله خشنودی و رضایت رهبر ی که این روزها مقام و منزلت او را به درجه خدائی رسانده اند فراهم شود و کرسی ریاست جمهوری با یک استیضاح و نشست و برخاست نمایندگان خامنه ای در مجلس از دست نرود .
و چنین بود که باند امنیتی خامنه ای ، در آستانه سفر رئیس جمهور اعتدال گرا به نیویورک ، محسن امیر اصلانی جوان 37 ساله ای که از هشت سال پیش تا دیروز به اتهام “توهین به حضرت یونس”در زندان جمهوری اسلامی مورد آزار و شکنجه قرار داشت و حکم اعدامش نیز سه بار از طرف دیوان عالی کشور نقض شده بود او را کاندید مرگ میکنند و در ناباوری خانواده و دوستانش اعدامش میکنند !
Published in: on 28 سپتامبر 2014 at 2:08 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

تصاویرحال این روزهای بافت تاریخی یزدرشهرِ بادگیرها؛ در معرضِ ویرانی!

تصاویرحال این روزهای بافت تاریخی یزدرشهرِ بادگیرها؛ در معرضِ ویرانی!

تصاویر حال این روزهای بافت تاریخی یزدشهرِ بادگیرها؛ در معرضِ ویرانی!3مهر-93 

سئوال است در36 سال گذشته کجای سرزمین باستانی – تاریخی  ایران ازتیررس اشغال گران ضد ایرانی سالم مانده و مورد شخم زدن و تخریب  همراه با غارتگری واقع نشده است تا قرار باشد بادگیرهای شهر تاریخی یزد از تیررس تخریب مصون مانده باشد؟ برای اینکه از فروش خاک کشور و نقب زدن آثار باستانی تا خشک کردن  دریاچه و رودخانه و تالاب ها و جنگل ومراتع سبز گرفته تا محیط زیست و هوا همه حراج شده و آسیب  بس جدی دیده و یا آلوده شده است. بنابراین موضوع جدیدی نیست که گزارش شده  شهر یزد، که به وضوح یکی از نقاط مهم تاریخی و فرهنگی ایران است، این روزها در معرض ویرانی‌های خاموشی قرار دارد،  زیراکه  بناهای تاریخی در کوچه‌ پس‌کوچه‌های این شهر خاک می‌خورند و فراموش می‌شوند.در صورتیکه این شهر اولین شهرِ خشتی و دومین شهر تاریخیِ جهان محسوب می‌شود وهمواره مرکزی از حیات شهری و اجتماعی در ایران بوده است . زیراکه به دلیل سازمان و نظام‌مندی و معماری ایرانی و کاربردی آن، مرجعی برای سایر شهرها بوده است. آنگونه  که این شهر به شهری برای بادگیرها معروف است که نیازمند توجهی درخور است،  آنهم توجهی درخورِ شهری با هویت و فرهنگ ایرانی در حالی که بطور وارونه عمل می شود . چون رهبرولی فقیه دل خوش داشته به عنوان مضحک من درآوردی رهبر ام القرای جهان اسلام و حمایت از هم پیمانان سوری وعراقی وحزب ا لشیطان لبنان برای جاانداختن ادعای کمدی رهبر ام القرای جهان اسلام بودنش است و آخوند های حوزوی غیر مولد پیرو هم وی فقط در فکر توسعه مساجد در راستای سیاست غارتگری ومفت خوری و عوامفریبی ودین فروشی و پایگاه ساختن برای  سنگر بسیجیان تا با بسیح وتحریک شدن آماده ی سرکوب معترضان و منتقدان و ناراضیان برایوحفظ بقای رژیم داعشی ولایت فقیه شوند.پس از منظر اینان که سخت در گیرجنگ قدرت و ثروت اند چه باک که هرروز آثارو بناهای تاریخی- باستانی بیشتری در شهرهای تاریخی  کشور ازجمله بادگیرهای یزد  درحال تخریب ونابود شدن می باشد.

 

.تصاویر زیر که توسط فاطمه علی‌اصغر در خبرگزاری میراث فرهنگی منتشر شده‌اند، بخشی از عدم توجه به این شهر را نشان می‌‌دهند. فرارو- شهر یزد، که به وضوح یکی از نقاط مهم تاریخی و فرهنگی ایران است، این روزها در معرض ویرانی‌های خاموشی قرار دارد، که در کوچه‌ پس‌کوچه‌های این شهر خاک می‌خورند و فراموش می‌شوند.این شهر که اولین شهرِ خشتی و دومین شهر تاریخیِ جهان محسوب می‌شود، همواره مرکزی از حیات شهری و اجتماعی در ایران بوده، که به دلیل سازمان و نظام‌مندی و معماری ایرانی و کاربردی آن، مرجعی برای سایر شهرها بوده است.این شهر که به شهری برای بادگیرها معروف است، نیازمند توجهی درخور است، توجهی درخورِ شهری با هویت و فرهنگ ایرانی.تصاویر زیر که توسط فاطمه علی‌اصغر در خبرگزاری میراث فرهنگی منتشر شده‌اند، بخشی از عدم توجه به این شهر را نشان می‌‌دهند.

Published in: on 27 سپتامبر 2014 at 7:39 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

وحشت جمهوری اسلامی از بیداری مردم

Published in: on 27 سپتامبر 2014 at 7:33 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه