Islamic Heroin Republic!

http://video.google.de/videoplay?docid=8942900940710722043&hl=sv

Advertisements
Published in: on 30 آوریل 2009 at 11:26 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نود و چهارمین سالگرد ۲۴ آوریل ژنوسید ارامنه در امپراتوری عثمانی و بازتاب آن در ایران

عباس گ. مقدم
چهارشنبه ۹ ارديبهشت ۱٣٨٨ – ۲۹ آوريل ۲۰۰۹

«کمیته ایرانی ۲۴ آوریل» به مناسبت نود و چهارمین سالگرد ژنوسید* (نسل کشی) ارامنه در رژیم عثمانی، با برگزاری نمایشگاه عکس و سخنرانی با موضوع «ژنوسید ارامنه در امپراتوری عثمانی و بازتاب آن در ایران» در گالری ایزوتوپ در برلین، یاد قربانیان اولین نسل کشی قرن بیستم را گرامی داشت.
عکس های نمایش داده شده، عمدتا عکس هایی بودند که توسط آرمین واگنر افسر بهداری ارتش آلمان قیصری، مامور خدمت در عثمانی گرفته شده بود. در جنگ جهانی اول که عثمانی متحد آلمان بود، مقامات آلمانی نسبت به عدم دخالت و افشای کشتار و تبعید ارامنه، به ماموران خود دستور اکید داده بودند. ولی آرمین واگنر جوان علیرغم تمامی هشدارها، با این کار شجاعانه خود، نقش بزرگی در افشای اولین نسل کشی قرن بیستم، ایفا کرد.
در این برنامه همچنین نقشه بالا به عنوان یک سند در معرض دید قرار گرفت. نقشه ای از امپراتوری عثمانی با عنوان «ممالک آسیائی دولت علیه». در این نقشه علیرغم این که بخش های عمده ای از ارمنستان تحت سلطه عثمانی، جزء ارمنستان نشان داده نمی شود، ولی منطقه ای وسیعی بنام «ارمنستان» وجود دارد. منطقه ای که طی قرون متمادی جزء سرزمین آباء و اجدادی ارامنه بود. این سرزمین با ساکنان میلیونی ارامنه به دست ترکان عثمانی به بیرحمانه ترین شکل ممکن نابود گردید.
در قرن پانزدهم و شانزدهم زمانیکه دولت عثمانی در اوج قدرت بود، ارمنستان غربی تحت سلطه خود را بنام «ارمنی ایالتی» به صورت یک استان واحد اداره می کرد. ولی با آغاز زوال امپراتوری، ایالت ارمنستان به شش ولایت تقسیم گردید. این اقدام همزمان با کشتار های پراکنده ارامنه توسط حکام ولایت های شش گانه و اسکان کردها و ترک ها در ارمنستان، صورت می گرفت. ولی علیرغم همه این ها در بین سالهای ۱۹۱۴ ـ ۱۹۱۲ ارامنه هنوز بیشترین در صد جمعیتی شش ولایت ارمنی نشین را تشکیل می دادند. در این برنامه همچنین در صد جمعیت ارامنه به قرار زیر ارائه گردید:
ولایت وان: ارامنه ۵۲.٨ ، مسیحیان دیگر ۶.۲ ، کردها ۲۰.۰ و ترک ها ۱٣.۰ %
ولایت بیتلیس: ارامنه ۴۷.۲ ، مسیحیان دیگر٣.۹ ، کردها ۲۰.۲ و ترک ها ۱۰.۵ %
ولایت دیاربکر: ارامنه ٣۵.۵ ، مسیحیان دیگر ۲۰.٣ ، کردها ۱٨.۵ و ترک ها ۱۵.۲ %
ولایت کارین: (ارزروم) ارامنه ٣۴.۲ ، مسیحیان دیگر۱.۹ ، کردها ۱۱.۹ و ترک ها ٣٨.۱ %
ولایت خارپوت: ارامنه ٣۷.٣ ، مسیحیان دیگر ۱.۱ ، کردها ۲۱.۱ و ترک ها ۲۲.۶ %
ولایت سباستیا: ارامنه ٣٣.۴ ، مسیحیان دیگر ۱۰.٨ ، کردهاها ۹.۹ و ترک ها ٣۷.۹ %

در این شش ولایت اقوام دیگر نیز نظیر فارس ها، لاس ها (لاس ها یونانیان ترک و مسلمان شده می باشند) ، قزلباش ها، چرکس ها، یزیدی ها، زازاها و دیگر اقلیت ها نیز ساکن بودند.

******
در اینجا متن کامل سخنرانی با اندکی تغییر و اصلاح ارائه می گردد:
قبل از پرداختن به علل و چگونگی نابودی ارامنه در امپراتوری عثمانی، ابتدا لازم است از عثمانیان به عنوان قدرتی مخوف، در سه زمینه با ارائه توضیحی مختصر، به قرار زیرشناخت کافی داشته باشیم:
اول: خشونت و قتل و کشتار در اندرون کاخ ها. دوم: ستم بر مردم مسلمان و قیام و سرکوب خونین قیام مسلمانان. سوم: سرکوب دایمی غیر مسلمانان به عنوان «کفار» با تحریک و تهییج و سازماندهی مسلمانان.

۱ ـ امپراتوری عثمانی در اندرون کاخ های پر جلال خود نیز وحشت آفرین بود. در نتیجه کثرت زنان حرم و گستردگی حرمسراها وشهوترانی های بی حد و حصر سلاطین و شاهزادگان عثمانی، بارگاه خلافت عثمانیان از پر اولاد ترین بارگاه های سلاطین جهان بوده است.
همین اولاد زیاد دربار عثمانی و اندرونی را به مرکز «توطئه» و «توهم توطئه» تبدیل کرده بود. از زمان بایزید ایلدرم چهارمین خلیفه از دودمان عثمانیان، «برادر کشی» توسط هر کس که به قدرت می رسید، به طور معمول در مورد دیگر برادرانش، به مورد اجرا گذاشته می شد. البته این رسم که توسط سلطان جدید به مورد اجرا گذاشته می شد، با تائید شیخ الاسلام بود. شیخ الاسلام در امپراتوری عثمانی عالیترین مرجع دینی به حساب می آمد. بر اساس نظر عالیترین مقام روحانی بر اساس سوره بقره آیات ۱۹۱ و ۲۱۷ (الفتنته اشد من القتل) و (الفتنته اکبر من القتل) قتل عام برادران توسط سلطان جدید، عملی کاملا منطبق بر دین تلقی می گردید!
با مرگ هر سلطان و به قدرت رسیدن سلطان جدید که بنا به وصیت سلطان قبلی و تایید شیخ الاسلام، عملی می شد، قتل عام برادران که صد ها تنی می رسید و زنان و کنیزان حامله سلطان قبلی، بدون هیچ اغماضی به مرحله عمل در می آمد. حتی سلطان محمد که پس از فتح قسطنطنیه لقب فاتح برخود گذاشت، برای برسمیت بخشیدن به «قانون برادر کشی» در قوانین منسوب به خود صراحتا چنین متذکر شد: «هر یک از پسران من که سلطنت به وی تففیض شود، حق خواهد داشت برادرانش را معدوم کند، تا نظم و نسق جهان پایدار بماند. اغلب علماء بدین کار فتوا داده اند. پس بگذار تا آنچنان عمل کنند.» شیوه قتل نیز خفه کردن با زه کمان بود. زیرا از نظر سلاطین عثمانی و شیخ الاسلام ها ریختن خون افراد خاندان سلطنتی، گناه به حساب می آمد. این رسم برادر کشی تا یک و نیم قرن بعد اجرا می شد.
بعد ها به جای اجرای قانون برادر کشی، تمامی برادران با خانواده هایشان در قصرهای قلعه مانند با دیوار های بلند که نگهبانان مخصوص سلطان از آن ها مراقبت می کردند و هیچ کس حق خروج از آن را نداشت، زندانی می شدند. این قصر زندان ها در تاریخ عثمانی قفس یا قفس طلایی نام گرفته اند. در این قفس ها حتی فرزندان سلطان نیز نگاهداری می شدند. زمانی که یکی از برادران و یا فرزندان شاه از قفس بیرون آورده می شد، وی نمی دانست که برای کشته شدن بیرون می آید یا این که قرار است سلطان شود؟!

۲ ـ سلاطین و اشراف عثمانی مظهر فساد، تجمل پرستی و مصرف گرایی افراطی بودند. در تاریخ عثمانی، اوایل قرن هیجدهم به دوره لاله شهرت یافته است. علت این نامگذاری علاقه بیمارکونه اشراف عثمانی به گل لاله بود. چنانکه در استانبول صد ها نوع لاله پرورش داده می شد. جالب این که دولت عثمانی برای نظارت به معاملات لاله نهادی در دستگاه حکومت بنام سرشکوفه گری (سرشکوفه چیلیک) پدید آورد. رحیم رئیس نیا محقق آذربایجانی معاصردر رابطه با دوره لاله چنین می نویسد:

» دوره لاله مظهر شیوع تقلید افسارگسیخته از غرب و مصرف کالاهای تجملاتی غربی در بین قشرهای مرفه جامعه عثمانی است. در این دوره کاخ ها و باغچه های بسیاری به تقلید از کاخ ها و باغچه های اروپا، در استانبول ساخته شد. قصرهای سعد آباد، شوق آباد، خرم آباد، خیرآباد، نوپیرا و نشاه از معروف ترین آن ها هستند. قصر سعدآباد کپیه قصر ورسای لوئی ۱۴ در پاریس بود. این قصر های پرجلال و شکوه که محل خوشگذرانی اعیان و رجال عثمانی بودند، چون خار در چشم مردم به جان آمده از فقر و گرسنگی فرو می رفتند. اکثر این قصر ها در جریان قیام پاترونا خلیل که به دوره لاله نقطه سرخ پایان نهاد، با خاک یکسان گردیدند. گفته شده است که تنها در محلات کاغذچی، علی بیگ کویی و قره آغاج در استانبول بیش از ۱۲۰ قصر طعمه حریق و منهدم گشته اند.»

رئیس نیا در رابطه با فساد در بار و اشراف عثمانی و قیام مردم تهی دست مسلمان به رهبری پاترونا خلیل و قتل عام خائنانه رهبران قیام، چنین ادامه می دهد:
«بارهزینه همه تجملات و ریخت و پاش های دوره لاله به واسطه مالیات های گوناگون روز افزون بر دوش مردم سنگینی می کرد. فشار بر مردم به حدی رسیده بود که دیگر یارای پرداخت مالیات ها را نداشته و به ناچار خانه و زندگی خود را ترک کرده، به شهر ها به ویژه استانبول که از بعضی معافیت های مالیاتی برخوردار بوده ، پناه می بردندو به توده های هردم انبوه ترشونده بیکاران می پیوستند. دوره لاله در عثمانی مقارن است با سقوط دولت صفویان به دست افغانان در سال ۱۷۲۲ و پیشروی نیروهای عثمانی در اراضی مختلف قلمرو پیشین صفوی با استفاده از هرج و مرج موجود. به طوری که نیروهای عثمانی در سال ۱۷۲۵ تا همدان پیشروی کرده، این شهر را به تصرف در آوردند و اشرف افغان بنا به قرار داد اکتبر ۱۷۲٨ حکومت سلطان عثمانی را بر آذربایجان، کردستان، خوزستان و بخشی از ایران مرکزی به رسمیت شناخت. اما شکست قطعی اشرف افغان از نادر قلی در نوامبر ۱۷۲۹ و آغاز حملات نیروهای تحت فرمان نادر قلی از اوایل سال ۱۷٣۰ به نیروهای اشغالگر عثمانی و اخراج آن ها از شهرهایی چون همدان و تبریز، تاثیر تحریک کننده ای در پایتخت عثمانی گذاشت. موضوع از این قرار بود که مبالغ هنگفتی مالیات به مناسبت جنگ های ایران و عثمانی از مدت ها پیش از مردم گرفته شده بود و گرفته می شد و از مدت ها پیش گفته می شد که سلطان احمد سوم شخصا به جبهه جنگ ایران و عثمانی خواهد رفت. اما سلطان خوش گذران گویا نمی توانست از پایتخت غرق شادخواری های خود دل بکند و در چادری که برای عزیمت سلطان به جبهه ایران در اسکدرا، بخش آسیائی استانبول، زده شده بود، چندان این پا و آن پا کرد که خبر های شکست های پیاپی به پایتخت رسید. رسیدن همین خبر ها با قیام مردم استانبول همزمان شد.»

گرچه در نتیجه این قیام ، سلطان احمد سوم از سلطنت کناره گیری می کند و سلطان محمود اول بر تخت می نشیند و دست به پاره ای اصلاحات می زند؛ ولی همینکه قیام از تب و تاب می افتد، سلطان تمام رهبران قیام را برای شرکت در جلسه ای برای مذاکره در باره بعضی مسایل به کاخی که قبلا مردان مسلح در حجره ها و دولابچه های آن مخفی شده بودند،دعوت کرد و همه آن ها را بی رحمانه در ۲۴ نوامبر ۱۷٣۰ به قتل رساند و بدین وسیله ضربه مهلکی بر پیکر قیام وارد آمد. به دنبال این قیام در سال ۱۷٣۱ دو قیام دیگر با همان هدف های قیام پاترونا خلیل درگرفت، ولی هر دو در خون خود برپادارندگان خود غرق گردید. این ها همه گوشه هایی از فشار براقشار مختلف جامعه بخصوص بر تهی دستان مسلمان بود.

٣ ـ حال ببینیم بر ملت های مسیحی تحت سلطه عثمانی که عثمانیان آن ها را به نام جهاد با کفار، به چنگ آورده بودند، چه می گذشته است. می دانیم که اطلاق نام «کفار» از طرف مسلمانان بر پیروان دیگر ادیان، حربه ای بود که هرموقع حاکمان مسلمان اراده می کردند، مسلمانان، بخصوص تهی دستان مسلمان را بر علیه پیروان دیگر ادیان بسیج کرده و با غارت و چپاول غیر مسلمانان هم ضرب شستی به آنان نشان می دادند و هم تا مدتی مسلمانان را راضی نگاه می داشتند.
البته استانبول مرکز امپراتوری نه تنها محل سکونت اعیان و اشراف عثمانی بود، بلکه اقشار مرفه ملل تحت سلطه اعم از بازرگانان ارمنی، یهودی و بلغاری و روحانیون، پزشکان و دیگر اقشار روشنفکر نیز در این شهر به کسب و کار مشغول بودند. یعنی این شهر از پاره ای مزایا برخوردار بوده و آرامش و آسایش نسبی بر آن حاکم بوده است.
اما در نقاط دور دست ، اجحاف و زورگویی حکام عثمانی بر روستائیان بلغاری و یا ارمنی به مراتب شدید تر از فشاری بود که بر روستائیان ترک وارد می شد. علاوه بر آن دولت عثمانی و حکام محلی روستائیان ترک را بر علیه روستائیان مسیحی تحریک و تهییج می کردند. در نتیجه ستم های مضاعفی که به مسیحیان عثمانی وارد می شد، آن ها را وادار به شورش و قیام می نمود. شورش هایی که به شدید ترین وجه ممکن سرکوب می شد. و در پی هر شورشی مسلمانان با کشتار مسیحیان ، در خانه و کاشانه آنان نیز سکونت اختیار می کردند و بدین ترتیب مرتب از جمعیت مسیحیان کاسته شده و بر جمعیت مسلمان و ترک، افزوده می شد. تاریخ عثمانی و ملل تحت سلطه یونان و بالکان و ارمنی، آکنده از این حوادث دلخراش است. جنایت هایی که در خارج از مرز های عثمانی، یا بازتاب پیدا نمی کرد و یا اگرهم بازتاب پیدا می کرد، شایعه تلقی می شد. اما زمانی که جوامع غربی از جنایت های عثمانیان با خبر می شدند، حاکمیت و رهبران سیاسی در قبال سکوت خود اقدام به امتیاز گیری از امپراتوری رو به زوال عثمانی می کردند، بدون آن که به کمک قربانیان تحت سلطه خونخواران عثمانی بشتابند.
رئیس نیا در رابطه با قدرت و زوال عثمانی چنین می نویسد:

«امپراتوری عثمانی در طی سده های ۱۶ ـ ۱۵ میلادی در اوج قدرت و شکوه خود بود و از نقطه نظر نظامی مقتدر ترین دولت جهان بشمار می رفت. قلمرو آن از خلیج فارس تا مراکش در جنوب و از شبه جزیره کریمه تا وین در شمال گسترده بود. اما سرزمین هایی که امپراتوری پهناور عثمانی را تشکیل می دادند، فاقد پیوستگی اقتصادی داخلی و وحدت ملی بودند. این سرزمین ها با خلق هایی که در آن ها زندگی می کردند، نه در نتیجه تکامل و ضرورت های اقتصادی پردوام، بلکه به اراده و ضرب شمشیر فاتحان عثمانی به هم چسبانده شده بودند؛ در حالی که اتحاد اجباری خلق های گوناگون با فرهنگ ها و سطوح مختلف تکامل، در چهارچوب یک دولت نمی توانست پایدار باشد و به ناچار قلمرو امپراتوری دستخوش کشمکش های فرساینده دایمی و عملکردهای وقفه ناپذیر نیروهای گریز از مرکز بود و این همه به ضعف اجتناب ناپذیر امپراتوری منجر می گردید.»

باید اذعان کرد که سلطه ترکان بر ملت های گوناگون، یک سلطه استعماری بود. اگر چه استعمار در هر شکلش مانع رشد طبیعی ملت های جوامع استعمار زده می باشد؛ ولی سلطه استعماری امپراتوری فاسد و عقب مانده عثمانی بر جوامع متمدن آن روزی اعم از قسطنطنیه، بلغارستان، ارامنستان و یونان، بسیار فاجعه بار بود.

نوئل باربر در کتاب «فرمانروایان شاخ زرین ـ از سلیمان قانونی تا آتاترک» اشاره درخور توجهی به زندگی دردناک ملت های مسیحی تحت سلطه عثمانی و شورش ها و سرکوب بیرحمانه این قیام های رهاییبخش دارد. این کتاب همچنین بازگو کننده سرکوب خشن قیام بلغاری ها است. سرکوب وحشیانه ای که برای اولین بار اخبار آن در غرب بازتاب گسترده ای پیدا کرد:

زمانی که بلغارهای شهر باتاک در سال ۱٨۷۶ دست به شورش زدند، سلطان نیروهای چرکسی را که جیره و مواجب دریافت نکرده و فقط به منظور غارت می جنگیدند، به آن ناحیه اعزام کرد. آنها با کشتارهای بیرحمانه، بلغارها را سرکوب کردند. اما بر حسب تصادف و برای اولین بار در تاریخ عثمانی یک خبرنگار آمریکایی بنام ج. ا. مک گاهان که برای روزنامه دیلی نیوز لندن کار می کرد، در قسطنطنیه بود. مک گاهان قبلا به آسیای مرکزی سفر کرده و گزارش هایی در باره جنگهای روسیه در آن منطقه به روزنامه دیلی نیوز فرستاده بود. وی که به خاطر تهیه گزارش های مستند، در بین خوانندگان روزنامه دیلی نیوز مشهور شده بود، به محض دریافت خبر شورش باتاک به همراه یوجین شایلر سرگنسول ایالات متحده آمریکا در قسطنطنیه عازم شهر باتاک در بلغارستان شد. مردم انگلیس تا آن زمان خبرهایی از داستان وحشیگری و بیرحمی ترکهای عثمانی را شایعات مبالغه آمیز تلقی می کردند!
صبح روز هفتم اوت ۱٨۷۶ ، مردم انگلستان از خواندن نخستین گزارش مک گاهان در روزنامه دیلی نیوز، دچار بهت و وحشت شدند. مک گاهان ضمن شرح ورودش به باتاک نوشته بود:

» من در حالیکه برروی زین اسب نشسته بودم، صدها سر بریده انسان را که جمع آوری و تمیز شده بودند شمارش کردم که همه متعلق به زنان و کودکان بود. وقتی وارد شهر شدیم در هر طرف سرهای بریده و اجساد بی دست و پا در میان خرابه ها یا در هر محلی که مرده بودند، دیده می شد. جسد دختران و زنان با موهای بلند خرمائی که به دور گردنشان پیچیده بودند، قابل تشخیص بود. به کلیسا نزدیک شدیم، در این جا تعداد جنازه ها بیشتر بود، بطوریکه محوطه کلیسا مملو از اسکلت ها و اجساد متعفن بود. در فاصله میان کلیسا و مدرسه چند توده جنازه مشاهده می شد که بوی بسیار بد میداد. ما وارد محوطه کلیسا شدیم و منظره وحشتناکی دیدیم. در آنجا جنازه های بسیاری که سرو دست و پاهایشان در اثر انفجار کنده شده بود، بررویهم انباشته بودند. من بسیاری از دست و پاهای کوچک متعلق به کودکان سه چهار ساله و سر های دختران خرد سال که موهای طلائی زیبا داشتند ، را تشخیص دادم. در درون کلیسا وضع بدتر بود. کف آنجا از اجساد برهنه و در حال فاسد شدن پوشیده بود. من در عمرم چنین منظره وحشتناکی را ندیده و هرگز تصور نکرده بودم. در محوطه کلیسا و درون آن مجموعا در حدود سه هزار جسد وجود داشت. در مدرسه مجاور هم که یک ساختمان زیبا بود، دویست زن و بچه را زنده زنده سوزانده بودند. در همه جای شهر چنین مناظری بچشم می خورد. شخصی که این فجایع را مرتکب شده یعنی احمد آقا به ترفیع درجه و دریافت نشان شجاعت نایل گردیده و اکنون استاندار این ناحیه می باشد. در این جا از هیچ جنایتی که ناشی از درنده خوئی ترکان باشد، خودداری نشده است.»

هفته بعد مک گاهان دومین گزارش را به این شرح فرستاد:

» من بیم دارم که دیگر فرد بیطرفی نباشم زیرا بطور قطع خونسردیم را از دست داده ام. در این مدت تحقیقات کافی بعمل آورده و معتقد شده ام که بجز آمارگیری تعداد مردگان، تحقیقات بیشتر زائد خواهد بود. وقتی شما ضمن تحقیقات خود با این واقعیت روبرو می شوید که شصت یا هفتاد دهکده را سوزانده و در حدود ۱۵۰۰۰ نفر را بقتل رسانده اند که قسمت عمده آنان زنان و کودکان خردسال بوده اند، این احساس به شما دست می دهد که ادامه این کار بیهوده است. در باره جمجمه ها و اسکلت هایی که بر روی تپه ای در مدخل اولین دهکده دیده بودیم و سگها در میانشان میلولیدند و با مشاهده ما بما حمله ور شدند، استفسار کردیم. بما گفتند این استخوانها متعلق به دویست دختر جوان است که بدست ترکان اسیر شده و سرنوشتی بدتر از مرگ داشته اند. آنها تا پایان کشتار و آتش سوزی بمدت چند روز در اختیار سربازان ترک بوده و در طی این مدت دائما از ترس بخود میلرزیده اند. تا اینکه ترکان شهر را غارت و با خاک یکسان کرده و همه اقوام و دوستان این دختران جوان را قتل عام کردند. سپس آنها را در صف به بیرون شهر برده و با خونسردی سرهایشان را از بدن جداساخته و اجسادشان را بصورت این توده گوشت نزد سگها انداخته اند.»

انتشار این گزارش ها بازتاب وحشتناکی در سراسر جهان داشت. دیزرائیلی نخست وزیر انگلیس سعی کرد گزارش مک گاهان را مبالغه آمیز جلوه دهد. اما زمانی که سلطان عبدلعزیز از باز پرداخت وامهای کلانی که از بانک های اروپایی در یافت کرده بود، باز ماند، خشم دولت های اروپائی را نیز بر انگیخت.

کشتار های بلغارستان دهان به دهان می گشت. دول اروپائی می دانستند که عثمانی آبستن حوادث خونینی است. بر اساس عهدنامه پاریس ۱٨۵۷، امپراتوری موظف به رعایت حقوق «اتباع مسیحی» خود بود. از طرفی دیگر سلطان عبدالحمید نسبت به قبول قانون اساسی ـ تضمین کننده حقوق تمامی اتباع عثمانی اعم از مسیحی ،مسلمان و ترک و عرب ـ سرباز می زد. ولی همین که نمایندگان تزار روسیه و انگلستان برای اعمال فشار بر عثمانی برای رعایت حقوق «اتباع مسیحی» وارد استانبول شدند، سلطان عبدالحمید قانون اساسی مذکور را پذیرفت، تا امکان دخالت روسیه و انگلیس را نقش بر آب کند.

قتل عام مسیحیان تحت سلطه عثمانی توسط حکام ترک مسلمان، با کمک مسلمانان دیگر، اعم از چرکس ها و کردها، اقدامی معمول و دایمی بود؛ چه زمان جنگ با روسیه و چه زمان صلح. ولی علیرغم همه این ها ترک ها در توجیه جنایات خود مدعی هستند که «چون ارامنه در جنگ جهانی اول به طرفداری از روسیه برخاسته بودند، بدین جهت دولت عثمانی آن ها را از منطقه جنگی دور فرستاد» ولی هیچ عقل سلیمی نمی تواند این ادعا را بپذیرد. زیرا کشتار های سازمان یافته، از اواسط قرن نوزدهم یعنی بین پنجاه تا شصت سال قبل از جنگ جهانی اول، آغاز می شود. با نگاهی به لیست کشتار ارامنه و دیگر مسیحیان که اسماعیل رائین به نقل از کتاب ترورها و قتل های سیاسی جهان، بیان کرده، خلاف ادعای ترکان کاملا روشن می شود:

۱٨۶۰ ارامنه و سایر مسیحیان قتل عام شده در لبنان ۱۲.۰۰۰ نفر
۱٨۷۶ ارامنه و بلغاری های مقتول ۱۴.۰۰۰ نفر
این همان قتل عامی است که مک گاهان گزارشگر آمریکائی نشریه دیلی نیوز انگلستان، آن را به وضوح گزارش کرده است. تعداد کشته شدگان را وی ۱۵.۰۰۰ ذکر می کند.
۱٨۷۷ قربانیان ارمنی در بایزید ۱.۴۰۰ نفر
۱٨۷۹ ارامنه کشته شده در آلاشگرد ۱.۲۵۰ نفر
۱٨٨۱ ارامنه و سایر مسیحیان در اسکندریه ۲.۰۰۰ نفر
۱٨۹۲ ارامنه و سربازان خارجی به تبعیت ترک در آمده ٣.۵۰۰ نفر
۱٨۹۴ ارامنه مقتول در ساسون ۱۲.۰۰۰ نفر
۱٨۹۵ ارامنه مقتول در ایالات ارمنستان غربی ٣۰.۰۰۰ نفر
۱٨۹۶ ارامنه کشته شده در استانبول ۹.۷۵۰ نفر
۱۹۰٣ ارامنه ، یونانیان و بلغار ها در مقذونیه ۱۴.۶۶۷ نفر
۱۹۰۴ ارامنه معدوم شده در ساسون ۵.۶۴۰ نفر
۱۹۰۹ قربانیان ارامنه در سیلیس (ادنا) ٣۰.۰۰۰ نفر
۱۹۱۵ ارامنه قتل عام شده در ارمنستان غربی ۱.۵۰۰.۰۰۰ نفر
این قتل عام های بسیار گسترده از طرف » ترکان جوان» با هدف نابودی ارامنه، انجام گرفت. باید اذعان کرد که این قتل عام چنان گسترده بود که «ایالت ارمنستان» که ترکان آنجا را به شش ولایت ارمنی نشین، تقسیم کرده بودند، و متجاوز از دو میلیون ارمنی در آنجا ساکن بودند، عمدتا نابود شدند و بخش کوچکی به صحراهای سوریه رانده شدند.
۱۹۱٨ ـ ۱۹۲۰ ارامنه کشته شده در قارص و اردهان ۵۰.۰۰۰ نفر
۱۹۱٨ ارامنه قتل عام شده در باکو و اطراف آن ٣۰.۰۰۰ نفر
این قتل عام نیز با تحریک «ترکان جوان» به دست مساواتی های قفقاز انجام یافته است.
۱۹۱۹ ارامنه مقتول در کونویجلار ۱۰.۰۰۰ نفر
۱۹۱۹ ارامنه قتل عام شده در سیلیس (ادنا) ۵۰.۰۰۰ نفر
۱۹۲۱ ارامنه کشته شده در هاجون ۲۰.۰۰۰ نفر
۱۹۲۲ ارامنه ۱۰.۰۰۰ نفر و۲۰۰.۰۰۰ نفر در ازمیر جمعه ۲۱۰.۰۰۰ نفر
این قتل عام با دخالت و دستور مستقیم مصطفی کمال که سال بعد رئیس جمهور ترکیه گردید، انجام یافته است.
******
«ترکان جوان» و پان ترکیسم :
زمانی که جامعه عثمانی به سرازیری زوال افتاد، جمعی از جوانان تحصیل کرده ترک که از یک طرف خواهان بازگشت به «عظمت و شکوه امپراتوری قرن پانزدهم و شانزدهم» بودند و از طرف دیگر تحت تاثیر تمایلات غربی و دموکراسی قرار داشتند، خطر فروپاشی عثمانی را احساس می کردند. در سایه همین تمایلات بود که در اواخر قرن نوزدهم، عده ای از دانشجویان پزشکی نظامی یک گروه سری تحت نام «اتحاد و ترقی» را پایه گذاری کردند.

آنان حیله گرانه اهداف واقعی خود را از ملت های تحت سلطه، مخفی نگاه می داشتند. ارامنه، بلغاری ها، یونانی ها و دیگر ملل مسیحی تحت سلطه که با اندیشه های غربی آشنا بودند و تحت تاثیر انقلاب بورژوا دموکراتیک در غرب قرار داشتند؛ برای استقرار مشروطیت با «ترکان جوان» به همکاری پرداختند. اسماعیل رائین محقق نام آور ایران نیز در مورد «ترکان جوان» چنین می نویسد:

«… در سال ۱۹۰٣ تفاهمی در کمال موفقیت بین ترکان جوان و کمیته ارامنه داشناکسوتیون در پاریس بوجود آمد … در کنگره دیگر در پاریس ۱۹۰۷ نمایندگان ترکها، ارامنه، بلغارها، اعراب و آلبانی ها متحد شدند. و توافق شد که سلطان باید از سلطنت خلع شود… و امپراتوری باید متحد بماند … کلیه نژادها و مذاهب باید از حقوق مساوی برخوردار شوند … دولت باید بر اساس دموکراسی پارلمانی استقرار یابد. … یک سال بعد ، انقلاب ۲۴ ژوئیه ۱۹۰٨ به کمیته اتحاد و ترقی ترکهای جوان قدرت کامل بخشید. پس از انقلاب ، سلطان دوباره مشروطه را برقرار ساخت، سانسور را ملغی کرد، کلیه زندانیان سیاسی را آزاد کرد و ارتش چهل هزارنفری جاسوسان خود را منحل ساخت. در محیطی پر از شور و اشتیاق ، انتخابات عمومی برای تشکیل نخستین پارلمان رژیم مشروطه جدید انجام گرفت. »
اما در اولین انتخابات علیرغم وعده «مساوات حقوق» ، ترکان جوان ، سیاست برتری نژادی خود را، آشکار کردند. آنان که با فریب ارامنه ، بلغاری ها، اعراب و آلبانی ها، و با کمک آنان به قدرت رسیده بودند، پس از کسب قدرت به تمامی ادعا های برابری حقوق پشت پا زدند. رائین در این مورد می نویسد:

» باید تاکید شود که در کمیته اتحاد و ترقی نقش اصلی در دست ترکها بود. دکتر ناظم بیگ، احمد رضا بیگ ، و دیگران … . خود خواهی ملی این افراد تبلیغاتی را که سالها شعار مافوق ملی داده و برای کلیه ملل تابعه این امپراتوری ادعای فراهم ساختن تساوی حقوق را مطرح کرده بودند تحت نفوذ خود قرار داد و آن را باطل ساخت.»

«ترکان جوان» پس از به قدرت رسیدن، انتخابات پارلمانی را تحت کنترل کامل خود گرفتند. بطوریکه از میان ۲۴۵ نفر نماینده ای که انتخاب شدند، ۱۵۰ نفر آنان ترک بودند و ۶۰ نفر عرب. در حالیکه جمعیت اعراب تحت سلطه عثمانی، به مراتب از ترک ها بیشتر بود. بد تر از همه تعداد بسیار معدودی از ارامنه، بلغاری و یونانی و دیگر ملل مسیحی تحت سلطه، امکان انتخاب شدن پیدا کردند. رهبران نژادپرست کمیته «اتحاد و ترقی» نظیر دکتر ناظم بیگ ، پس از به قدرت رسیدن، آشکارا چنین می گوید:

«کشور ما باید ترک خالص باشد، زیرا وجود سایر ملتها در داخل مرزهای ما فقط بهانه ای بدست قدرتهای خارجی می دهد تا از جانب آنان به مداخله بپردازند. ما باید ملتهای غیر ترک را به زور ترک سازیم.»
رائین می نویسد ترکیسم با آمیزه ای از اسلام ایدئولوژی جدید «ترکان جوان» بود. بطوریکه کمیته مرکزی متذکر می شد: «امپراتوری باید اسلامی باشد و از دادن حق واجد بودند تشکیلات خود مختار ملی به عناصر خارجی امتناع ورزد. ترویج زبان ترکی بهترین روش تامین تسلط مسلمین و تصویه غیر ترکها بشمار می رود.»

قبل از به قدرت رسیدن «ترکان جوان» امپراتوری عثمانی نسبت به مسیحیان و اعراب و دیگر ملل غیر ترک، تاحدودی مماشات به خرج می داد. در حالیکه ترکان جوان با نیت «اتحاد و برتری ترک ها» و در پس شعار ظاهری «تساوی حقوق» پس از به قدرت رسیدن، حد اقل آزادی غیر ترکان به خصوص مسیحیان را، از آنان گرفتند. آنان با شتاب هرچه تمامتر «پروژه ملت سازی» را به مرحله عمل در آوردند.
سه پاشای نژادپرست ترک، به نام های طلعت، انور و جمال که رهبری «ترکان جوان» را به عهده داشتند، روی پیروزی آلمان قیصری در جنگ حساب می کردند. آنان برای پیروزی در جنگ با تمام قوا به نفع آلمان و برعلیه روس و انگلیس وارد جنگ شدند.

زمانی که جنگ در تمامی جبهه ها بشدت ادامه داشت و ترکان عثمانی به پیروزی قریب الوقوع خود اطمینان داشتند، به جبهه قفقاز به عنوان دروازه ورود، برای اتحاد با ترک زبان های قفقاز و آسیای مرکزی، اهمیت بیشتری می دادند. برای آنان که سودای اتحاد و رهبری «جهان ترک» را در سر می پروراندند نابودی ارامنه که همانند جزیره ای در دل جهان رویایی شان قرار داشت، امری حتمی تلقی می شد. زمانی که توجه جهانیان به جبهه های جنگ، جلب شده بود، فرصت مغتنمی برای آنان بود که توانستند این جنایت بزرگ را در حق ارامنه، به مرحله اجرا گذاشته و با موفقیت به پایان برسانند!

**************
اینک می پردازیم به کشتار ارامنه. این بخش از سخنم را با بیان مقدمه ای از اسماعیل رائین آغاز می کنم: « «قتل» و «جنایت» بخودی خود کلماتی چندش آور و هراس انگیزند، و «قتل عام» و «جنایت گروهی» و دستجمعی بمراتب وحشتبارتر … اما «انهدام یک ملت» مطلبی دیگر است. مطلبی که هیچکدام از کلمات ابداعی انسان متمدن ، قادر به بیان دامنه دهشت و شناعت آن نیستند. شاید بهمین جهت است که هیتلر و دستگاه آدم کشی او بر کار قتل عام یک ملت ، نام «حل نهائی مسائل یهود!» را می گذارند و طلعت پاشا ، برکشتار گروهی میلیونها انسان «دور فرستادن بعضی ها» نام می نهد.
اینجا، سخن از کشتار عمدی، آگاهانه و بیرحمانه کودکان شیرخوار، پیرزنان و پیرمردان بی دفاع است… سخن از مرگ «ترحم» است و بروز کثیف ترین و شنیع ترین زوایای ناشناخته وجود آدمی…
سخن از «ماشین» کامل و بدون عیب و نقصی است ، که بی هیچ عقل و احساس و ترحمی ، میلیونها موجود زنده و صاحب عقل و احساس را در میان دنده های خود می فشرد ، می کشد ، می سوزاند و خاکسترشان را بر باد می دهد… و سر انجام سخن از تجاوز به جان و مال و ناموس آدمیانی است ، که طبیعت همه مواهب زندگی را بدانان ارزانی داشته ، اما کسانی دیگر ـ که نام انسان بر آنان نمی توان نهاد ـ با خشونت بارترین شکلی ، این مواهب را از آنان سلب کرده اند.
براستی ، آنزمان که مادری را بر اثر فشارگرسنگی مجبور کنی ، که گوشت دخترک تازه مرده اش را به دندان بکشد ، وقتی زن جوانی را واداری تا کودک نوزادش را بخاطر پیشگیری از شکنجه های بعدی «که خود متحمل آنها شده است» زنده زنده برودخانه و یا در چاه بیندازد ، وقتی دختران جوان ، گیسوان ، ابروان و مژگان خود را بتراشند ، و بر چهره زیبا و معصوم خویش داغهای نفرت انگیز نهند ، تا از خطر تجاوز ، به ناموسشان مصون بمانند ، آیا باز می توانی بر خود نام انسان بگذاری؟
دریغا. که اگر تو نیستی ، بسیار کسان چنین بوده اند و دریغ بیشتر که هنوز هم هستند… از مهاجمان مغول ـ که توحش و بربریت بهانه آنها بود ـ تا پیراهن سیاهان اس. اس. و انیفورم پوشان گشتابو ـ که بظاهر مترقی ترین و پیشرفته ترین قدرت علمی و صنعتی زمان خویش بودند ـ و سر انجام ماموران امپراتوری عثمانی ـ که مورد بحث ما است ـ و تنها اختلاف مذهب را بهانه جنایات وحشیانه خویش قرار دادند، همه و همه جانورانی هستند در کسوت انسانی ، که بیش از به خون کشیدن میلیونها زن و مرد و کودک در حقیقت «انسانیت» را به خون کشیدند. »

نابودی ارامنه علیرغم پنهان کاری عثمانیان، از چشم جهانیان دور نماند. گرچه تلاش جدی برای متوقف کردن آن صورت نگرفت. ولی در سایه تلاش معدودی مطلع از جمله «کمیته امریکائی» و آرنولد توین بی، شیخ فائض القصین و نعیم بیگ و دیگر شاهدان جنایت، تا به امروز هزاران مدرک گرد آمده است.

آمریکا در جنگ جهانی اول جزء دول متخاصم نبود و نسبت به جنگ موضع بی طرفانه ای داشت. بدین علت نیز همزمان با جنگ جهانی اول معلمین مدارس و کالج های آمرکایی و کشیشان در خاک عثمانی ماندند. زمانی که قتل عام ارامنه آغاز شد و تعداد زیادی از تحصیل کردگان مدارس آمریکایی، بیرحمانه به قتل رسیدند، دولت آمریکا در جریان نابودی ارامنه قرار گرفت. چون دولت عثمانی کشتار را انکار می کرد، از طرف آمریکایی ها یک هیئت ۲۵ نفره برای تحقیق وارد خاک عثمانی شد. علیرغم این که این هیئت نتوانست، مانع نابودی ارامنه شود، ولی توانست اسناد و مدارک هنگفتی را برای آگاهی جامعه خود و دیگر جهانیان، فراهم آورد. این مدارک بعدا به عنوان «گزارش کمیته تحقیق آمرکایی» منتشر گشت:

۲۴ آوریل ۱۹۱۵ روزی بود که صد هانفر از تحصیل کردگان و نخبگان ارمنی، در استانبول را دستگیر و به طرق گوناگون نابود کردند. در بین اعدام شدگان، پزشک، حقوقدان، کشیش، روزنامه نگار و نویسنده بودند. افرادی که به نوعی تاثیرگذار به حساب می آمدند. اغلب این افراد قبل از اعدام به شدت شکنجه شده بودند.

آرنولد توین بی در کتاب «کشتار یک ملت» که عمده مطالب کتاب را از قول شاهدان عینی، و یا از روی گزارش کمیته تحققیق آمریکایی ، نقل می کند و کتابش از ارزش و اعتبار جهانی برخوردار است، چنین می نویسد:

«در روز بخصوصی در شهر هایی که در گیر ماجرا بودند، ژاندارمهای محلی مجهز به سرنیزه، خیابانها را اشغال کردند و دولت کلیه مردان نژاد ارمن را که توانایی جسمی داشتند و قبلا از خدمت نظام معاف شده بودند، فراخواند تا خود را معرفی کنند، در غیر این صورت اعدام خواهند شد. «توانایی جسمی» مفهوم وسیعی داشت، زیرا همه مردان پانزده تا هفتاد ساله را شامل می شد، و ژاندارمها این عده را از شهر بیرون بردند. آنان راه درازی در پیش نداشتند، زیرا ژاندارمها آمادگی قبلی داشتند، و راهزنان و کردان ترک در گروه های وسیع ، در بلندیها به انتظار بودند. آنان چشم به راه بودند تا زندانیان را به قتل برسانند. نخستین دره متروک، کشتار تمام عیار ارمن ها را شاهد بود، ژاندارمها که وظیفه خود را به پایان رسانده بودند، با فراغت خاطر به شهر باز گشتند… به مردان کهنسال، زنان و کودکانی که اینک از جماعت ارمن ها برجای مانده بودند، بی درنگ اعلام شد که در مدت معین، جلای وطن کنند؛ مدت زمانی در حدود یک هفته یا شاید ده روز، که بطور معمول یک هفته تعیین می شد و در هیچ سرایطی از دو هفته تجاوز نمی کرد. تمام افراد خانواده از خانه هایشان بیرون کشانده می شده و به مقصدی نامعلوم رانده می شدند. در حالیکه بنابر طرحی که بعدا تشریخ خواهد شد، کلیه خانه و مایلملک آنان باید به ترکها انتقال می یافت.»

دولت عثمانی با آغاز جنگ تمامی ارامنه بین ۱۵ تا ۵۵ سال را به خدمت سربازی فراخوانده بود. افراد زیادی از ارامنه با پرداخت پول معافیت از سربازی را اخذ کرده بودند. عثمانیان که نقشه قتل و کشتار تمامی ارامنه را، حتی قبل از شروع جنگ، مد نظر داشت، ارامنه را در پشت جبهه برای کارهای راه سازی، به کار گرفت. ارتش عثمانی با آغاز انهدام ارامنه، سربازان ارمنی را در پادگان ها و قرارگاه های نظامی، اعدام کردند.
عثمانیان در بعضی از مناطق به دراویش اجازه داده بودند که بچه های ارامنه را از آنان گرفته برای تعلیم به خانقاه ها ببرند. بطوری که یکی از گزارشگران لرد جیمس برایس که خود شاهد بوده، می نویسد: «کودکانی را دیده که از وحشت می لرزیدند و بطرز وحشیانه ای به سوی برادری و اخوت کشانده می شدند.» البته موارد دیگری نیز بودند که بچه ها را برای کار به کشاورزان ترک می دادند. بنا به گزارش کمیته آمریکایی:
«مشاهده شد که بسیاری از این پسران به بخش دیگری برای توزیع بین کشاورزان فرستاده شدند. زیباترین دختران کم سن و سال در خانه های فساد متعلق به گروهی که ظاهرا بر آنجا حکومت می کنند، نگهداری می شوند. از منبع موثق دریافتم که یک عضو «کمیته اتحاد و پیشرفت» (ترکان جوان) ده تن از زیباترین دختران را در خانه ای واقع در بخش مرکزی شهر، برای استفاده خود و دوستانش در اختیار دارد.»
آرنولد توین بی از روی گزارش کمیته آمریکایی، در مورد غارت منازل ارامنه در شهر ساحلی سیلسیا چنین می نویسد:

» پلیس هزاران خانه ارمن را یکی پس از دیگری از اثاث خالی کرد… و جمعیتی از زنان و کودکان ترک، همانند لاشخورها به دنبال پلیس راه می افتادند و هرچه به دستشان می رسید، با خود می بردند. وقتی پلیس اشیاء گرانبها را از خانه ها بیرون می آورد، آنان برای تصاحب اشیاء باقیمانده هجوم می بردند. من هرروز با چشمان خود شاهد این نمایش هستم و گمان می کنم تخلیه خانه ها چندین هفته طول بکشد و پس از آن نوبت فروشگاه ها و مغازه های ارمن می رسد… »

در بسیاری از موارد مهلت تبعید بسیار کوتاه بود و یا حتی بدون کوچکترین مهلت. بنا به گزارش کمیته آمریکایی:
«برای مثال در دهکده گبن (در نزدیکی شهر سیلسیا) زنها در کنار تشت های لباسشویی قرار داشتند که وادار شدند لباسهای خیس را در آب رها کرده و با پای برهنه و نیمه عریان، درست با همان وضع راه جاده را در پیش گیرند. در بعضی موارد موفق شذند قسمتی از لوازم منزل خانه یا وسایل زراعی را همراه ببرند ولی اغلب قادر به حمل اشیاء نبودند و حتی در جایی که هنوز فرصت داشتند، اجازه فروش اثاث به آنان داده نشد. … در حاجین افراد دارا که برای سفر خود توشه ای آماده کرده بودند، ناگزیر شدند آنها را در کنار خیابان رها کنند، همین عده بعد ها از کرسنگی رنجهای بسیار کشیدند. … اشک و شیون زنان و کودکان بسیار جانگداز بود. برخی از این افراد از طبقه متمدن و مرفه بودند و عده ای نیز به تجمل و آسایش عادت داشتند. در بین آن ها کشیشان ، بازرگانان ، بانکداران ، حقوقدانان، مکانیک ها، دوزندگان و افرادی از هر طبقه و صنفی وجود داشتند … تمام ترکها که از قبل می دانستند این مردم قربانیان آنها هستند، با آنان همانند حیوانات رفتار می کردند. … سایه شوم و وحشت بر شهر گسترده بود. مردم احساس می کردند که دولت مصمم است نژاد ارمن را از پهنه گیتی بر اندازد، در حالیکه آنان قدرت مقاومت نداشتند. مردم مطمتن بودند که مردان را می کشند و زنان را می ربایند. تبه کاران بسیاری از زندان آزاد شده بودند و کوهستانهای اطراف پر از دسته های مجرمان بود… بسیاری از ارمن های ناحیه بطور مطلق ناامید بودند. کسی نمی دانست چه پیش می آید، ولی همه حس می کردند که این پایان کار است. »

توین بی در وصف «جاده مرگ» به بیان بخشی از آنچه بر این نگون بختان ارمنی گذشت، می پردازد:

» با بی شرمی تمام قبل از راه پیمایی عده ای از زنان و دختران فروخته شدند. یکی از مسلمانان گزارش داد که ژاندارمی به وی پیشنهاد کرد در برابر یک مجیدیه (معادل سه شلینگ و دو پنی) دو تن از دختران را در اختیار او بگارد. ترکها زیباترین و جوانترین زنها و دختران را در هر دهکده ای که توقف می کردند، به فروش می رساندند، و صد ها تن از دختران سر از روسپی خانه های امپراتوری عثمانی در آوردند. … زنانی بودند که کودکانی کوچک در آغوش داشتند، یا روزهای آخر بارداری را سپری می کردند، با این حال همه همچون گله ای زیر تازیانه به جلو رانده شدند. به سه مورد برخوردم که زنی در طول راه وضع حمل کرد و به سبب بی رحمی گاری رانی که او را می برد ، در اثر خونریزی جان سپرد. عده ای از زنان چنان شکسته و در مانده بودند که نوزادان خود را رها کردند. … دختری سه و نیم ساله دیدم که پیراهن ژنده بر تن داشت. پای پیاده آمده بود. … همانند کودکان بی شماری که آنروز دیدم، بطور وحشتناکی لاغر و نحیف بود و از سرما می لرزید… آنها به کندی راه می رفتند و اغلب از گرسنگی بیهوش می شدند. پدری را دیدم که کودک یک روزه اش را در آغوش داشت و از پشت سر او مادر کودک بزحمت راه می رفت، محافظ ترک با چوب او را هل داد. غیر عادی نبود که زنی بیفتد و زیر ضربات چوب دوباره برخیزد…. در جایی فرمانده ژاندارمری علنا به سربازان خود گفت که آزادند که با زنها و دختران هرکاری دلشان خواست بکنند. … شاهد دیگری که عبور کاروان ارمن ها را دیده بود می گوید: در پایان راه پیمایی دوازده روزی ارمن های تبعیدی از یک شهر، هیچکدام از آنها را نمی شد بجا آورد … حتی در این وضع رقت بار هم تجاوز، اعمال زور و خشونت واقعیت هر روزی هستند. … زنان بسیار کهنسالی در این کاروانها بودند که سن و سال تنها عامل معافیت آنان از هتک حرمت بود ولی نه کهولت و نه بیماری، کسی را از مرگ تدریجی معاف نمی کرد. … گاهی شکنجه گران ، پیش از موعد اقدام به خونخواری می کردند و فلاکت و تیره روزی تبعیدیان بطور غیر منتظره ای زود به پایان می رسید. در دهکده ای کوچک، تمامی تراژدی در یک صحنه روی داد: چهل و پنج زن و مرد، به فاصله کوتاهی از دهکده به درون دره ای برده شدند. ابتدا افسران ژاندارم از زنان کام گرفتند. سپس آنان را به سربازان تحویل دادند. بر پایه اظهارات این شاهد، سر کودکی را آنقدر به صخره کوبیدند تا مغزش متلاشی شد و جان سپرد. همه مردان کشته شدند و از این گروه چهل و پنج نفری حتی یک نفر زنده نماند. … روز اول ژوئن ۱۹۱۵ مهاجرت اجباری دسته جمعی واپسین گروه ارمن ها از ناحیه ای انجام شد. همه دهکده ها و نیز سه چهارم شهر قبلا تخلیه شده بود. یک گروه پانزده نفری ژاندارم مراقبت از کاروان چهار تا پنج هزارنفری را به عهده داشتند. … به فاصله چند ساعت پیاده روی در بیرون شهر راهزنان و عده ای از روستائیان ترک مسلح به چوب و چماق ، تبر و تفنگ ، آنها را محاصره کردند. اول به چپاول قربانیان خود پرداختند و حتی کودکان خردسال را تفتیش کردند. اشیائی را که تبعید شدگان نمی توانستند حمل کنند، ژاندارمها به روستائیان فروختند. پس از آنکه حتی توشه راه افراد بیمار را هم گرفتند، قتل عام مردان از جمله دو کشیش که یکی از آنها نود ساله بود، شروع شد. طی شش هفت روز تمامی مردان بالای پانزده سال به قتل رسیدند. این آغاز یک پایان بود. اسب سواران حجاب زنان را بالا زدند و خوبرویان را بهمراه بردند…. در اینجا همین داستان از زبان خانمی نقل می شود که خود طعم وحشت این راه پیمائی مخوف را چشیده است: او شرح می دهد که چگونه با اعدام اسقف اعظم و هفت متشخص دیگر و کشتار گروهی حدود هشتاد تن در جنگل که قبلا زندانی شده و تازیانه خورده بودند، جنایت شروع شد. باقیمانده جمعیت در سه دسته راه افتادند. من جزء دسته سوم بودم. … بسیاری از زنان و دختران از جمله خواهرم که کودک یک ساله اش را به گوشه ای پرت کردند، به کوهستانها بردند. … مادرم آنقدر راه رفت تا نتوانست براه ادامه دهد و بر فراز کوهستان در کنار جاده افتاد. به اجساد برجای مانده از گروههای قبلی برخوردیم که دربین آنان عده زیادی از زنان که در کنار شوهران و فرزندان خود کشته شده بودند، دیده می شدند. نیز با افراد مسن و کودکانی مواجه شدیم که گرچه زنده بودند ولی در شرایط ترحم آوری بسر می بردند و از بس فریاد کشیده بودند دیگر صدایی از گلویشان بیرون نمی آمد. … در طول راه اجساد غرقه بخون مردان و جوانان کشته شده را کرارا دیدیم … این خانم ادامه می دهد: در کناره های غربی فرات و دشتهای ارزینجان فجیع ترین اعمال غیر قابل تصوری که لرزه بر اندام می اندازد، در انتظار ما بود. اجساد متلاشی شده زنان و دختران و کودکان مو برتن هر بیننده ای راست می کرد. راهزنان هر نوع بلای ممکنه را بر سر زنان و دخترانی که با ما بودند، می آوردند و شیون آنها به آسمان بلند بود. در کناره های فرات راهزنان و ژاندارمها تمامی کودکان زیر پانزده سال را به رودخانه انداختند. کسانی که شنا می دانستند و در حال تقلا بودند، در آب مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند. … در اینجا فقط گزارشی از وقایع بی شمار آورده شده که از زبان دو شاهد شنیده شده و با هم مطابقت دارند و انتخاب آن بدان سبب نیست که نمونه ای منحصر به فرد است. بر عکس همین وحشت آفرینی ها از ماه آوریل تا کنون در صد ها شهر و دهکده آناتولی و هزاران مایل جاده های کوهستانی در شرف وقوع و تکرار بوده است. هیچ شک و شبهه ای نیز در صحت این گزارشها وجود ندارد. گزارشهای گرد آوری شده توسط کمیته آمریکایی همگی توسط گزارشگران زبده ثبت شده و این گزارش ها افشاگریهای مبهم و اغراق آمیزی نیستند. البته علاوه بر شهادت های انفرادی شرح عمومی این وحشیگریها و ستمگریها در دست است ولی آنها نیز عاری از اغراق و گزافه گویی هستند و در مقایسه با شواهد معتبر در دقیق ترین جزئیات با هم مطابقت دارند. … در اینجا گزارش یکی از ساکنان حلب نقل می شود که دیده بود چگونه ارمن ها را گله وار از آن شهر عبور داده و بسوی هلاکت می راندند: شایعات مخوف مهاجرت، پیش از رسیدن مهاجران به آنجا رسیده بود و او می گوید: مردم اول باور نداشتند ولی همینکه مهاجران بسیاری به حلب وادر شدند، دیگر شکی نسبت به این مساله باقی نماند. روز دوم اوت ، نزدیک به هشتصد تن زنان میانسال و کهنسال همراه با کودکان زیر ده سال، پس از چهل و پنج روز راهپیمایی در شرایط رقت بار و غیر قابل تصور با پای پیاده وارد دیاربکر شدند. آنها گزارش می دهند تمام دختران و زنان جوان را کردهای ترک به زور گرفتند و حتی واپسین دینار و دیگر متعلقات را نیز از دست داده اند. آنان قحطی محرومیت و هرنوع مشقات قابل توصیف را بیان می کنند. وضع رقت بار ظاهرشان جزئیات گفته هایشان را تایید می کند…. »
******
در آن زمان اخبار این جنایت فجیع در ایران نیز بازتاب پیدا می کرد. این اخبار ضمن این که از طریق بازگویی واقعه توسط فراریان ارمنی به ایران، در شهر های مرزی بازتاب پیدا می کرد؛ ولی عمدتا از طریق مطبوعات اخبار آن بگوش خوانندگان روزنامه ها می رسید. بطوری که در روزنامه های تربیت، ندای وطن، حبل المتین، شمس، عصر جدید، رعد، تبریز، ایران، شفق سرخ و… اخبار قتل عام ارامنه، درج شده است. ولی به علت تیراژ کم نشریات و بیسوادی غالب مردم و فراتر از همه این ها، بی توجهی جامعه ایرانی نسبت به مسائل انسانی و عموم بشری، سبب آن شد که تا به امروز آن طور که شاید و باید، جامعه ایرانی نسبت به اولین نسل کشی قرن بیستم، واکنش نشان نداده است.

اما تنها نوشته ای که نسبتا در بین قشر کتابخوان مورد توجه قرار گرفته، مطلبی تحت عنوان «مشاهدات شخصی من» از محمد علی جمالزاده است که این جا بطور کامل نقل می شود:
«دراوایل نخستین جنگ جهانی، راقم این سطور جوان بود و به ماموریت از طرف کمیته ملیون ایرانی ساکن برلن بریاست شادروان سید حسن تقی زاده، از طریق ترکیه به بغداد می‌رفت. در آن تاریخ حکومت کشور عثمانی با جوانان ترک بود و ترکیه (یاعثمانی) هرچند با آلمان متحد گردیده و بر ضد دشمنان آلمان می‌جنگید، ولی نسبت به مملکت ما ایران نظر دوستانه ای نداشت و چنان می‌نمود که دولت عثمانی می‌خواهد از اوضاع و احوال پریشان و بی سر و سامانی ایران آنروز استفاده کند و چنانکه مکرر در تاریخ ما دیده شده است در آب آلوده ماهی بگیرد و بر قسمتی از خاک ایالات و ولایات مغرب ایران تسلط یابد. مسافرت من از برلن به بغداد در بهار سال ۱۹۱۵ میلادی، چند ماهی پس از آغاز جنگ اول جهانی بود. حالا کاری بآن ندارم که هر چند بقصد مبارزه با دشمنان ایران و عثمانی، یعنی روس و انگلیس و با نیت خدمتگزاری به دشمنان روس و انگلیس که عثمانی هم با آنها متحد و متفق بود و شانه به شانه می‌جنگید براه افتاده بودم، ولی در ورود به استانبول دچار پلیس عثمانی گردیدم و پس از استنطاقهای دور و دراز (که مثلا اگر مسلمانی پس چرا کلاه فرنگی به سر داری و اگر واقعا ایرانی هستید، چرا ترکی حرف نمیزنی) در یک مهمانخانه یونانی که گویا در واقع زندان نظمیه بود، توقیف شدم و روزها احدی خبر نداشت که در کجا هستم و چه بر سرم آمده است، و یکنفر از کمیسرهای عثمانی، با تهدید سیلی می‌خواست مرا به تکلم بزبان ترکی مجبور سازد، بالاخره آزاد شدم و با خط آهنی که از استانبول به حلب می رفت، براه افتادم. بعدا معلوم شد که این خط آهن هنوز تا به شهر حلب که در آن تاریخ تعلق به عثمانی داشت تماما ساخته نشده است، و قطعه ای از راه را باید با مال و درشکه و عربانه (ارابه کوچک اسبی) پیمود. شب فرا رسید و در دهکده‌ای پیاده شدم و در قهوه خانه محقری وارد شدم. بنا بود شب را درآنجا گذرانده فردا صبح براه بیفتم. در گوشه قهوه خانه خزیدم و چون ترکی نمی‌دانستم و هم صحبتی نداشتم یک کتاب رمان فرانسوی همراه داشتم، بخواندن آن مشغول گردیدم. ناگهان یک جوان که چند سالی از خودم مسن‌تر بود، یعنی بیست و پنج سالی بیشتر نداشت، ذوق کنان بطرف من آمد و بزبان فرانسه گفت: پس معلوم می‌شود شما فرانسه می‌دانید…گفتم: می‌دانم. خوشحال شد و بزودی صحبتمان گرم شد. بخصوص که معلوم گردید، که او هم در بیروت در همان مدرسه آنطور در جبل لبنان که من در آنجا درس خوانده و فرانسه یاد گرفته بودم، درس خوانده است. گفت: من در اینجا تلگرافچی هستم و تنها هستم و هر کتابی داشته ام خوانده ام، و اگر بتوانید یکی دو کتاب به فرانسه بمن بدهید، حاضرم بهر قیمتی که باشد بخرم. همان کتابی را که در دست داشتم و تا نیمه خوانده بودم باو دادم و گفتم بیادگار نگاه بدارید و بازهم در چمدانم کتابهای دیگری دارم. باز خواهم کرد و به شما خواهم داد. بسیار ممنون شد و مرا دعوت کرد که از قهوه خانه بیرون بروم و در اطاق او که همان دفتر تلگرافخانه هم بود، مهمان او باشم و شب را در آنجا بگذرانم. نعمت غیر مترقبه بود، پذیرفتم و باطاق او رفتیم. فورا بتدارک خوراک و مشروب مشغول گردید و گفت در حلب هم دوستان و آشنایانی دارد و مرا بآنها توصیه خواهد کرد که در حرکت من بجانب بغداد کمک لازم را برسانند. خوردیم و آشامیدیم و گفتیم و شنیدیم و سرانجام چراغ را خاموش نموده بخواب رفتیم. دمدمه‌های صبح بود که در بیرون هیاهوئی برخاست. بیدار شدیم و جوانی که ضمنا بمن گفته بود ارمنی است، برای تحقیق با همان جامه شبانه بیرون رفت و بزودی برگشت. در حالیکه آثار وحشتزدگی عمیق در قیافه و حرکاتش مشهود بود. همینقدر بمن گفت که ژاندارمها گروهی از ارمنیان را آورده اند و اگر بفهمند که من هم ارمنی هستم، اسیر می‌شوم و با اضطراب و تشویش هرچه تمامترمرا و اطاق و دارائی و اسباب خود را گذاشت و ناپدید گردید. در آن ساعت و در آنجا، نخستین بار شاهد عینی بلاها و مصیبتهائی گردیدم که در سالهای اول نخستین جنگ جهانی در عثمانی بر سرارامنه بیچاره آمد و چنانکه لابد می دانید مستوجب قتل کرورها گردید.
با مشکلات بسیار و سرگذشتهائی که واقعا نوشتنی است، بر کشتی چوبی کوچکی بنام «شخطور» که عربها در ساحل فرات بپول خودم برایم ساخته بودند، سوار شدیم و خود را به بغداد رساندیم (پس از ۲۲ روز مسافرت بر روی آب فرات). چنانکه شاید شنیده باشید در بغداد با کمک دوستان و از آنجمله شادروان ابراهیم پورداود و شادروان حاج اسماعیل امیرخیزی روزنامه «رستاخیز» را علم کردیم و چون انگلیسها از راه کوت العماره به بغداد نزدیک می‌شدند به کرمانشاه نقل مکان کردیم و از آنجا هم بملاحظه نزدیک شدن قشون روس (ضمنا انگلیسیها هم شکست خورده بودند و نتوانسته بودند به بغداد بیایند) از نو با ملیون بسیار دیگری به بغداد آمدیم و سرانجام باز دسته جمعی راه استانبول و برلن را پیش گرفتم.
من از جمع یاران زودتر از بغداد حرکت کردم. مسافرتم رویهمرفته شانزده ماه طول کشیده بود و با دو نفر از صاحبمنصبان سوئدی ژاندارمری ایران و یک طبیب سویسی که در سلطان آباد عراق سالها ساکن بود و یک نفر ایرانی بنام حاج محمد باقر کاشانی (که سرنوشت شومی پیدا کرد) با گاری و عربانه از بغداد از راه عربستان و حلب بجانب استانبول براه افتادیم. از همان منزل اول با گروههای زیاد از ارامنه مواجه و مصادف شدیم که بصورت عجیبی که باورکردنی نیست، و ژاندارمهای مسلح و سوار ترک آنها را پیاده بجانب مرگ و هلاک میراندند. ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید، ولی کم کم چنان عادت کردیم که حتی دیگر گاهی نگاه هم نمی‌کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت. صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می‌راندند. در میان مردها جوان دیده نمی‌شد، چون تمام جوانان را یا بمیدان جنگ فرستاده و یا محض احتیاط (ملحق شدن بقشون روس) بقتل رسانده بودند. دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند و کاملا کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیافتند. مرد و زن و پیر و جوان بجای کفش با کهنه و کاغذ و ریسمان و طناب برای خود کفشهائی درست کرده بودند که بصورت کهواره کوچکی در آمده بود. دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروهها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو میراند. اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجت بعقب میماند، برای ابد عقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی ثمر بود و از اینرو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را می‌دیدیم که در کنار جاده افتاده و مرده اند و یا در حال جان دادن و نزع بودند. بعد‌ها شنیده شد که بعضی از ساکنین جوان آن صفحات در طریق اطفاء آتش شهوت حرمت دخترانی از
ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند، نگاه نداشته بوده اند
خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و گاهی بفرات نزدیک و گاهی دور می‌شدیم روزی نمی‌گذشت که نعشهائی را در رودخانه نمی‌دیدیم که آب آنها را با خود می‌برد. روزها راه می‌رفتیم و شبها برای استراحت خودمان و استراحت دادن اسبها سعی داشتیم در جای مناسبی منزل کرده شامی بخوریم و شب بگذرانیم. شبی از شبها در جائی منزل کردیم که نسبتا آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره‌ای بخریم و سرببریم و کباب کنیم. از حبوبات عدس و برنج و نخود و لوبیا با خود همراه داشتیم، ولی چند روز بود که مزه گوشت نچشیده بودیم و ذوقی داشتیم که کبابی خواهیم خورد. دل و روده بره را در همان نزدیکی خالی کرده بودیم. مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی. ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارمها آنها را در جوار منزل ما منزل داده بودند، با حرص و ولع هرچه تمامتر بروی آن مایع افتاده‌اند و مشغول خوردن آن هستند. منظره‌ای بود که هرگز فراموشم نشده است. باز روز دیگری در جائی اطراق کردیم که قافله بزرگی از همین ارامنه در تحت مراقبت سوارهای پلیس عثمانی در آنجا اقامت داشتند. یک زن ارمنی با صورت و قیافه مردگان بمن نزدیک شد و بزبان فرانسه بمن گفت: ,,ترا بخدا این دو نگین الماس را از من بخر و در عوض قدری خوراکی بما بده که بچه‌هایم از گرسنگی دارند هلاک می‌شوند,,. باور بفرمائید که الماسها را نگرفتم و قدری خوراک باو دادم. خوراک خودمان هم کم کم ته کشیده بود و چون هنوز روزها مانده بود که به حلب برسیم دچارتنگ دستی شده بودیم.
در همانجا پیرمردی بدو صاحبمنصب سوئدی که لباس نظامی (ژاندارم ایرانی) در بر داشتند نزدیک شد و بزبان فرانسوی گفت: ,,خداوندا پس این جنگ و خونریزی کی بپایان خواهد رسید؟.,, گفت: این جنگ نیست، این (اکس ترمی ناسیون) است یعنی قلع و قمع و از ریشه در آوردن و قتل عام. معلوم شد که در یکی از مدارس عالی استانبول معلم ریاضیات بوده است. پسران جوانش را برده بودند و میگفت یقین قطعی دارم که زنده نمانده‌اند و دو دختر جوان را نشان داد که با سرهای تراشیده و طاس با دستهای خود خاک زمین را زیر و رو میکردند که شاید ریشه علف خشکی بدست آورند و سد جوع نمایند. نیم مردگانی بیش نبودند. یکی از صاحبمنصبان سوئدی یک قطعه نان نسبتا بزرگ بآن مرد داد. مرد با سرعت و شهوت و ولع مشغول خوردن و بلعیدن گردید، ولی قطعه نسبتا بزرگی از آنرا در زیر پیراهن خود پنهان ساخت و گفت: این برای خودم است. بدخترانم نخواهم داد. چون یقین دارم که ثمری نخواهد داشت و آنها را از مرگ بسیار نزدیک رهائی نخواهد بخشید. از زندگانی آنها چند ساعتی بیشتر باقی نمانده است و چنان ناتوان و ضعیف شده اند که دیگر نجات دادن آنها امکان پذیر نیست. پس بهتر است که نان را برای خودم نگاه دارم.
به حلب رسیدیم . در مهمانخانه بزرگی منزل کردیم که مهمانخانه پرنس نام داشت و صاحبش یک نفر ارمنی بود. هراسان نزد ما آمد که جمال پاشا وارد حلب شده است و در همین مهمانخانه منزل دارد و میترسم مرا بگیرند و به قتل برسانند و مهمانخانه را ضبط نمایند. بالتماس و تضرع درخواست مینمود که ما بنزد جمال پاشا که به قساوت معروف شده بود رفته وساطت کنیم. میگفت شما اشخاص محترمی هستید و ممکن است وساطت شما بی اثر نماند. ولی بی اثر ماند و چند ساعت پس از آن معلوم شد که آن مرد ارمنی را گرفته و به بیروت و آن حوالی فرستاده اند و معروف بود که در آنجا قتلگاه بزرگی تشکیل یافته است.»

به جز محمد علی جمالزاده، یکی دیپلمات ایرانی آن زمان به نام دیوان بیگی که مسافرتی سیاسی به عثمانی داشت، شخصا شاهد تبعید و کشتار ارامنه بوده است. وی در جلد اول یادداشت‌های زندگی سیاسی در مورد حکومت عثمانی به رهبری «ترکان جوان» یا «ترک اوجاقی»، دیدگاه‌های سیاسی آنان را چنین بیان می کند:
اول ـ حفظ مملکت پهناور عثمانی. دوم ـ اجرای پان ترکیسم. یعنی احیاء و اشاعه فرهنگ ترکی در مناطق ترک زبان و سرانجام انضمام آن مناطق به امپراتوری عثمانی. سوم ـ گسترش نفوذ مذهبی خلیفه عثمانی در ممالک اسلامی تحت عنوان «اتحاد اسلام»

******

همچنین گزارش یکی از کارمندان عثمانی بنام نعیم بیگ مامور انتقال ارامنه در حلب، تائید کننده جنایات عثمانیان است. وی بنا به شهادت ارامنه بسیاری، برخلاف دیگر ماموران عثمانی، مرد مهربانی بود و سعی می کرد از شدت ناملایمات بکاهد. زمانی که نیروهای انگلیسی وارد حلب شدند، وی مثل اغلب عمال عثمانی نگریخت و تمامی اسناد و مدارک و تلگرام های رمز را در اختیار محققین گذاشت. بعدا خاطرات نعیم بیگ همراه اسناد به صورت کتاب منتشر شد.

این قتل عام ها علیرغم همه تلاشی که عمال عثمانی و سران رژیم بعدی به رهبری آتاترک، برای از بین بردن آثار جنایت خود نمودند، از دید جهانیان پنهان نماند. اگرچه قتل عام ارامنه به مثابه نسل کشی عمدتا در خلال جنگ جهانی اول، به وقوع پیوست؛ ولی قتل عام ارامنه و دیگر مسیحیان امپراتوری متجاوز از صد و پنجاه سال قبل از جنگ جهانی اول، آغاز شد. جنایاتی که عثمانیان با ارتکاب آن، ننگ ابدی را بر پیشانی تاریخ خود، ثبت کردند.
اگر به لیست کشته شدگان ارمنی و دیگر اقلیت های مسیحی که توسط اسماعیل رائین به نقل از کتاب ترورها و قتل های سیاسی جهان، بیان شده توجه کنیم، ابعاد جنایات ترکان عثمانی را در می یابیم:

۱٨۶۰ ارامنه و سایر مسیحیان قتل عام شده در لبنان ۱۲.۰۰۰ نفر
۱٨۷۶ ارامنه و بلغاری های مقتول ۱۴.۰۰۰ نفر
این همان قتل عامی است که مک گاهان گزارشگر آمریکائی نشریه دیلی نیوز انگلستان، آن را به وضوح گزارش کرده است. تعداد کشته شدگان را وی ۱۵.۰۰۰ ذکر می کند.
۱٨۷۷ قربانیان ارمنی در بایزید ۱.۴۰۰ نفر
۱٨۷۹ ارامنه کشته شده در آلاشگرد ۱.۲۵۰ نفر
۱٨٨۱ ارامنه و سایر مسیحیان در اسکندریه ۲.۰۰۰ نفر
۱٨۹۲ ارامنه و سربازان خارجی به تبعیت ترک در آمده ٣.۵۰۰ نفر
۱٨۹۴ ارامنه مقتول در ساسون ۱۲.۰۰۰ نفر
۱٨۹۵ ارامنه مقتول در ایالات ارمنستان غربی ٣۰.۰۰۰ نفر
۱٨۹۶ ارامنه کشته شده در استانبول ۹.۷۵۰ نفر
۱۹۰٣ ارامنه ، یونانیان و بلغار ها در مقذونیه ۱۴.۶۶۷ نفر
۱۹۰۴ ارامنه معدوم شده در ساسون ۵.۶۴۰ نفر
۱۹۰۹ قربانیان ارامنه در سیلیس (ادنا) ٣۰.۰۰۰ نفر
۱۹۱۵ ارامنه قتل عام شده در ارمنستان غربی ۱.۵۰۰.۰۰۰ نفر
این قتل عام های بسیار گسترده از طرف » ترکان جوان» با هدف نابودی ارامنه، انجام گرفت. باید اذعان کرد که این قتل عام چنان گسترده بود که «ایالت ارمنستان» که ترکان آنجا را به شش ولایت ارمنی نشین، تقسیم کرده بودند، و متجاوز از دو میلیون ارمنی در آنجا ساکن بودند، عمدتا نابود شدند و بخش کوچکی به صحراهای سوریه رانده شدند.
۱۹۱٨ ـ ۱۹۲۰ ارامنه کشته شده در قارص و اردهان ۵۰.۰۰۰ نفر
۱۹۱٨ ارامنه قتل عام شده در باکو و اطراف آن ٣۰.۰۰۰ نفر
این قتل عام نیز با تحریک «ترکان جوان» به دست مساواتی های قفقاز انجام یافته است.
۱۹۱۹ ارامنه مقتول در کونویجلار ۱۰.۰۰۰ نفر
۱۹۱۹ ارامنه قتل عام شده در سیلیس (ادنا) ۵۰.۰۰۰ نفر
۱۹۲۱ ارامنه کشته شده در هاجون ۲۰.۰۰۰ نفر
۱۹۲۲ ارامنه ۱۰.۰۰۰ نفر و۲۰۰.۰۰۰ نفر در ازمیر جمعه ۲۱۰.۰۰۰ نفر
این قتل عام با دخالت و دستور مستقیم مصطفی کمال که سال بعد رئیس جمهور ترکیه گردید، انجام یافته است.

پایان کلامم را با پایان غم انگیز اولین تراژدی قرن بیستم، از زبان آرنولد توین بی خاتمه می دهم:

حکومت عثمانی در کار خود که انهدام ملتی بزرگ بود، توفیق یافت. و بدین ترتیب کار قتل عام ارامنه پایان یافت. پایانی که به مراتب غم انگیز تر و دهشت بارتر از آغاز آن بود. در اینجا کاروانهایی را می می بینیم که به آخرین روزهای تبعید خود نزدیک می شوند. اما در میان آنان، یک زن، دختر و پسری که صاحب آب و رنگی باشد، وجود ندارد. همه اینان را در راه ربوده اند. برای راهزنان متجاوز، زن و مرد و دختر و پسر تفاوتی نیست. همین قدر که قربانی از زیبایی و تناسب برخوردار باشد و بتواند آتش شهوت دژخیمان و ربایندگان خود را فرو نشاند، کافی است. حتی همان زنان مسن تری نیز که بجای مانده اند، اگر باوجود همه بلیات و شکنجه ها ، اثری از زیبایی نخستین برچهره و اندامشان مانده باشد، ناچارا هر شب با دهها ژاندارم ـ و هر یک چندین بارـ ه بستر شوند. و چه بسیار زنانی که در اثر کثرت این تجاوزات ـ آنه به وحشیانه ترین شکل سادیستی آن ـ زیر پیکر ژاندارمها جان سپردند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• واژه ژنوسید Genocid، توسط رافائیل لمکین حقوقدان یهودی و فعال حقوق بشر از ترکیب geno از مشتقات زبان یونانی، به معنی «نسل» و یا «طایفه» و cide از مشتقات زبان لاتین به معنی کشتن، بوجود آمد. وی به دنبال خبر نابودی ارامنه در امپراتوری عثمانی، به تحصیل در رشته حقوق روی می آورد، تا فردی تاثیرگذار در مبارزه با نسل کشی باشد. پس از هولاکاست یهودی ها که بسیاری از بستگان خود را از دست می دهد به مبارزی خستگی ناپذیر تبدیل می شود. در نتیجه تلاش های شبانه روزی وی مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴٨ کنوانسیون منع و مجازات ژنوسید را تصویب می کند. از آن زمان واژه ژنوسید وارد ادبیات جهان می گردد.
• برای تهیه این مطلب، کتاب های زیر مورد استفاده قرار گرفته است:
جلد سوم ایران و عثمانی در آستانه قرن بیستم؛ از رحیم رئیس نیا
فرمانروایان شاخ زرین از سلیمان قانونی تا آتاتورک؛ از نوئل باربر
قتل عام ارمنیان؛ از اسماعیل رائین
کشتار یک ملت؛ از آرنولد توین بی

Published in: on 29 آوریل 2009 at 11:06 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

کشمیرآتشی پنهان در زیر خاکستربرای شعله ور شدن جنگ مذهبی

نوشته
Basharat PEER
( لوموند دیپلماتیک فارسی)
برگردان فارسی- لقمان تدین نژاد
ایالات متحده تلاش دارد تا راه حلی برای درگیری میان هند و پاکستان در کشمیر بیابد که از سال ١٩٤٧ به دو بخش تقسیم شده است. قصد آنست که بدین ترتیب حمایت اسلام آباد از جنگ افغانستان بدست آید. اگرچه نیو دهلی هرگونه دخالتی در این منطقه را رد می کند اما با اینهمه در مورد آن با آقای لئون پنتا (Leon Penetta) رئیس سازمان سیا مذاکره نمود . در محل، در محدوده هندی کشمیر، درگیری ها از ٢٠ ماه مارس مجددا آغاز شده اند. در طی شصت سال این درگیری بیش از شصت هزار قربانی برجای گذاشته است.
در شب سرد ۲۱ فوریه گذشته هزاران کشمیری برای شرکت در یک مراسم مذهبی در آرامگاه یکی از بزرگان صوفیه در شهر سوپور در شمال آن سرزمین گرد آمده بودند. مردان کشمیری از پیر تا جوان گروه گروه در مقابل دکه های کنار خیابان قدم میزدند و گرم صحبت با دوستان و آشنایانی بودند که از مراسم باز می گشتند.

اهالی کشمیر در طول ۲۰ سال گذشته همیشه تلاش کرده‌اند که خود را تا پیش از فرا رسیدن غروب به خانه برسانند؛ از وحشت اینکه مبادا در معرض تیراندازی های متقابل جدایی طلبان کشمیری و سربازان هندی قرار گیرند و یا سربازان هندی آنها را با جدایی طلبان اشتباه گرفته و به گلوله ببندند. اما مراسم مذهبی،‌ خصوصاً آنهائی که در آرامگاه بزرگان صوفیه برگزار می شوند، از فرصت های نادری محسوب می شوند که به مردم امکان می بخشند که در شب نیز از خانه خارج شوند. در چنین روزهایی، هم از مبارزین کشمیری و هم از سربازان هندی انتظار می رود که احترام مراسم مذهبی را نگاه دارند.

در آن شب، وقتی که یک گروهان سرباز هندی از مقابل مردم منطقه‌ی« بومای» رد می شد هیچکس انتظار بروز حادثه‌‌یی را نداشت. اما سربازان ناگهان توقف کردند و بدون اخطار قبلی بسوی گروهی از جوانان که در کنار خیابان ایستاده بودند آتش گشودند و دو نفر به نامهای محمد امین تنترایی و جاوید احمد دار را در جا بقتل رساندند. جوان دیگری بنام فردوس احمد خواجه که از چند جا زخمی شده بود به بیمارستان اصلی کشمیر در سرینگار منتقل شد و جان سالم بدر برد. منطقه‌ی کشمیر زیر کنترل نزدیک به نیم میلیون سرباز و شبه نظامی هندی قرار دارد.

بمحض انتشار خبر قتل این جوانان، هزاران نفر به خیابان ها ریختند و در حالیکه شعارهای استقلال طلبانه سر داده بودند پیکر قربانیان را تا مقابل ایستگاه پلیس محلی حمل کردند. به دنبال آن چندین تظاهرات دیگر در سراسر کشمیر صورت گرفت، مدارس منطقه‌‌ی بومای بسته شد، و مردم خواستار برچیده گشتن پادگان های نظامی هندوستان از منطقه شدند.

کودکان دبستانی پلاکارد هایی حمل می کردند که در آن به هم دیوار بودن مدرسه های خود با پاسگاه های نظامی، و خطرات ناشی از آن اعتراض شده بود. در اوایل سالهای دهه نود، زمانی که خود من به دبیرستانی در جنوب کشمیر می رفتم، ساختمان مدرسه ما دیوار به دیوار یک پاسگاه نظامی بود و بسیاری شبها من و همکلاسی ها از وحشتی که صدای فریاد های زندانیان در زیر شکنجه در دل ما می انداخت وحشت زده می شدیم و زمانیکه مبارزین کشمیری آن ساختمان را مورد حمله قرار می دادند از ترس تیراندازی به زیر تخت های خود می خزیدیم.

تاریخ خونین
کشمیر تا سال ۱۹۴۷، بزرگترین ایالت از میان ۵۰۰ ایالت زیر سلطه‌ی بریتانیا محسوب می شد. مردم کشمیر عمدتاً مسلمان بودند اما حاکمیت آن به عهده‌ی یک مهاراجه‌ی هندو بنام «هاری سینگ» بود. نهضت ضد حکومت سرکوبگر و غیر مردمی هاری سینگ، از دهه ۱۹۳۰ آغاز شد و رهبر آن یک معلم محبوب سوسیالیست بنام شیخ عبدالله بود. زمانی که بریتانیا سرزمین هندوستان را بیرحمانه به دو پاره تقسیم نمود ، هاری سینگ در تعیین سرنوشت کشمیر به وقت کشی پرداخت. اما در اکتبر سال ۱۹۴۷، به دنبال حمله‌ی قبایل مناطق شمال غربی پاکستان که از پشتیبانی ارتش نیز سود می بردند، سینگ مجبور به تصمیم فوری شد و در همانجا به هندوستان پیوست. شیخ عبدالله که از دوستان جواهر لعل نهرو، نخست وزیر تازه‌ی هندوستان بود و نسبت به رهبران پاکستان نظر خوشی نداشت، از این تصمیم پشتیبانی کرد و در ژانویه ۱۹۴۹ به دنبال تصمیم سازمان ملل به برقراری یک خط آتش بس، جنگ در کشمیر به پایان رسید. این مرز که به نام «خط کنترل» شهرت دارد هنوز برقرار بوده و کشمیر را به صورت دو منطقه‌ی مجزا و زیر کنترل جداگانه‌ی هندوستان و پاکستان نگاه داشته است.

عهدنامه‌ی پیوستن به هندوستانی که در اکتبر ۱۹۴۷ به امضای هاری سینگ رسید به کشمیر خودمختاری های فراوان می داد. کشمیر قانون اساسی و پرچم خاص خود را داشت، حکومت و اداره‌ی آن با رئیس جمهور و نخست وزیر آن کشور بود، و دخالت هندوستان در امور آن تنها به امور دفاعی و روابط خارجی و رسانه ها محدود می شد. این خودمختاری اما به مرور هرچه بیشتر تضعیف شد. هندوستان در سال ۱۹۵۳ شیخ عبدالله نخست وزیر وقت را به زندان انداخت که دلیل آن به اجرا در آوردن یک طرح انقلابی اصلاحات ارضی، و طرح و امکان تاسیس کشور مستقل کشمیر از سوی او بود. هندوستان در دهه های بعدی افراد دست نشانده و همکاران سابق شیخ عبدالله را به سر کار آورد و همین افراد بودند که در کار انحلال موقعیت و وضعیت قانونی کشور مستقل کشمیر، و از میان برداشتن حقوق دموکراتیک مردم آن، به هندوستان یاری رساندند.

قدرت هائی بسیار ویژه
شیخ عبدالله بیست سال در زندان بسر برد ولی در نهایت تسلیم شد و در سال ۱۹۷۵ با امضای یک عهدنامه‌ با هندوستان به معامله پرداخت. دوازده سال بعد در سال ۱۹۸۷، دولت زیر کنترل هندوستان در بخش هندی کشمیر، دست به تقلب انتخاباتی زد و باعث سلب اعتماد ناچیز مردم نسبت به هندوستان شد. مبارزه‌ی مسلحانه و جدایی طلبانه‌ی مردم از همانجا و با حمایت پاکستان آغاز شد. جوانان کشمیری از اقشار و طبقات مختلف به چریک ها پیوستند چرا که همانند عامه‌ی مردم، خود را غیر هندی بشمار آورده و از حکومت و هژمونی هندوستان نفرت داشتند.

ارتش پاکستان به آموزش نظامی جنگجویان کشمیری و رساندن اسلحه و کمک مالی به آنها پرداخت. این افراد پس از یکسال که در پادگان های مختلف در بخش پاکستانی تجربه می اندوختند، بار دیگر به دره‌ی کشمیر باز گشته و به مبارزه با نیروهای هندی می پرداختند. از سوی دیگرحضور نظامی هندوستان در کشمیر به نیم میلیون سرباز رسید. در میانه دهه‌ی نود سازمان های جهادی از نظایر لشکر طیبه وارد مبارزه شده و ابتکار عمل را بدست گرفتند، خصوصاً زمانی که سازمان اخیر پدیده‌ی فدایی و دست زدن به عملیات انتحاری را بوجود آورد. هندوستان و پاکستان هردو همیشه ادعای مالکیت کامل بر کشمیر را داشته‌اند. پاکستان تقریباً در تمام صحنه ها‌ی جهانی به طرح منازعه‌ی کشمیر پرداخته و خواهان اجرای قطعنامه‌ی سال ۱۹۴۸ سازمان ملل، و تعیین سرنوشت آن از راه رفراندوم گشته است. هندوستان از سوی مقابل هرگونه «دخالت خارجی» را رد کرده و کشمیر را جزو جدایی ناپذیر کشور خود دانسته و پاکستان را به حمایت از مبارزین کشمیری و تسلیح آنها متهم ساخته است. با اینهمه این دو کشور در چهار سال گذشته به مذاکرات صلح آشکار و پنهان دست زده و در سیاست کشمیری خود پاره‌یی انعطاف عمل، و تجدید نظر نشان داده‌اند و از مواضع محکم گذشته خود دوری گزیده اند.

در سالهای اخیر خشونت ها در کشمیر تا حدودی کاهش یافته است. دلایل این فروکش یکی حکومت پرویز مُشرّف و کاهش حمایت دولت او از گروه های مبارز کشمیری است. دلیل دیگر آن قتل شمار بالایی از رهبران مبارزین کشمیری در جریان عملیات کماندویی ارتش هندوستان، و نیز کاهش تعداد جوانان خواهان پیوستن به مبارزه بوده است. تعداد این مبارزان، به تخمین پلیس کشمیر، به زحمت به ۵۰۰ نفر می رسد. در عین حال مذاکرات صلح میان دولت های پاکستان و هندوستان پیشرفت های چندانی نداشته و از حرکت نمادین بازگشایی مسیر اتوبوس و گذر از روی «خط کنترل» در آوریل ۲۰۰۵، فراتر نرفته است. ناآرامی های کشمیر از سال ۱۹۹۰ تاکنون ۷۰ هزار قربانی داشته است که بیشتر آنها را غیر نظامیان و چریک های کشمیری و حدود ۶۰۰۰ نفر پلیس و سرباز هندی تشکیل می دهند.

ارتش باید بیرون برود
ارتش زدایی و برچیدن پادگان های نظامی و شبه نظامی از مناطق مسکونی کشمیر، از خواستهای همیشگی سازمان های نگهبان حقوق اجتماعی، احزاب مسالمت جوی جدایی طلب، و احزاب سیاسی هوادار هندوستان در سالهای اخیر بوده است. زیرا که به عقیده‌ی این نهاد ها، در سالهای اخیر سطح خشونت و شمار مبارزان کاهش یافته، و حضور افراطی و همه جانبه ارتش مایه‌ی بسیاری از خطرات و مسبب وحشت های مردم غیر نظامی بوده است.

یکی دیگر از مهمترین خواست ها، لغو «قانون مناطق ناآرام» و «قانون اختیارات ویژه‌ی ارتش» است. بموجب این قوانین نیروهای مستقر در کشمیر مجازند که بی قید و شرط به افراد مشکوک تیراندازی کرده و عاملان از مصونیت کامل قضایی برخوردار هستند(۱). همین درخواست، در روز اول مارس به هیئت اروپایی مرکب از هینِک کمونیچِک، سفیر جمهوری چک در هندوستان، لارس اولاف لیندگرن دیپلومات سوئدی، یون دِ لا ریوا سفیر اسپانیا، و بروس بوردون نماینده‌ی فرانسوی، که از کشمیر دیدار می کردند تسلیم شد. این خواسته ها به نوبه‌ی خود موضوع اصلی جلسه‌ی مشترک این نمایندگان با میر واعظ عمر فاروق رهبر ارشد جنبش مسالمت آمیز کشمیر و ریاست «سازمان حُریت جامو و کشمیر» بود. فاروق در گفت و گویی با روزنامه‌ی انگلیسی زبان «کشمیر بزرگ» منتشره در سرینگار اظهار کرد، «گفت و گو های ما و این مقامات در اطراف نیاز به لغو فوری اختیارات بی حد و مرز ارتش هند، از جمله قانون اختیارات ویژه‌ی ارتش، و تبدیل کشمیر به یک منطقه‌ی غیرنظامی بود.»(۲) سازمان حُریت، زیر سرپرستی فاروق، در مبارزات انتخاباتی دولت محلی شرکت نمی کند و بر مبارزه با تسلط هندوستان بر کشمیر متمرکز است. «مجمع ملی» و «حزب دموکراتیک مردم» از سوی دیگر دو حزب هوادار هندوستان و طرفدار سلطه‌ی آن کشور بر کشمیر بشمار می آیند که در انتخابات دولتی شرکت کرده و اینجا و آنجا از خودمختاری صحبت به میان می آورند. اما همین احزاب طرفدار هندوستان به رغم تفاوت های خود، به مواضع جدایی طلبان، و لزوم ارتش زدایی از کشمیر نزدیک شده‌اند. محبوبه مُفتی یکی از برجسته ترین سیاستمداران زن کشمیر، رهبر حزب دموکراتیک مردم و نماینده‌ی مجلس هند است که خواست ارتش زدایی و لغو اختیارات بی حد و مرز ارتش هندوستان را مطرح کرد.

عمر عبدالله ریاست دولت کنونی کشمیر و رهبر حزب «مجمع ملی» یکی از قدیمی ترین احزاب کشمیر، نیز نمی توانست نسبت به افکار عمومی بی اعتنا بماند. عبدالله به نوبه‌ی خود در روز ۲۷ فوریه طی صدور فرمانی خواستار تحقیقات فوری در مورد قتل دو جوان نامبرده در شهر سوپور شد و همزمان از اصلاح قانون حضور سربازان هندی در کشمیر سخن به میان آورد. البته دولت محلی کشمیر قادر است تنها لغو این قوانین را توصیه کند و رای نهایی در اختیار وزارت کشور هندوستان است.

لغو چنین قوانینی احساسات دادخواهانه مردم کشمیر را که نسبت به هندوستان نظر مثبتی ندارند، تا حدودی تسکین خواهد بخشید. مانموهان سینگ نخست وزیر هندوستان در ماه مه ۲۰۰۶ کمیته‌یی به منظور بررسی این موضوع تشکیل داد. گروه بررسی ام. آ. انصاری که توسط یک دیپلومات سابق محلی هدایت می شود لغو قوانین ناراضی تراش کنونی را توصیه کرده است. در اعلامیه‌ی این گروه آمده است:«این قوانین بر علیه حقوق اساسی مردم عمل کرده و بر آنان تاثیرات منفی برجا می گذارد و به همین دلیل باید مورد بررسی قرار گرفته و لغو گردند.» اما وضعیت انتخاباتی در هندوستان و ترس از اتهام ضعف نشان دادن باعث می شود که اجرای این توصیه ها سالها به تعویق بیافتد. بیشتر احزاب سیاسی هند از تاثیرات منفی سیاست نرمی نشان دادن در مقابل کشمیر، در انتخابات مجلس در ماه مه آینده هراس دارند.

فصل خشم
خواسته‌ی ارتش زدایی از کشمیر در تابستان و پاییز سال گذشته و زمانی هرچه بیشتر اوج گرفت و شدت یافت که ارتش هندوستان بر روی تظاهرات مسالمت آمیز مردم آتش گشود و ۵۰ نفر را به قتل رساند. این تظاهرات که از اواسط ژوئیه آغاز شده و تا اواخر سپتامبر ادامه یافته بود از یک اختلاف ارضی با دولت آغاز شد و به سرعت به سمت خواسته های ملی جهت گیری کرد و پس از خیزش سال ۱۹۹۰، به یکی از بزرگترین تظاهرات استقلال طلبانه مبدل شد. در آن روزها صد ها هزار کشمیری به خیابان ها ریختند و علیه حکومت هندوستان شعار دادند و شعار «هندوستان برو بیرون!» خواسته‌ی غالب تظاهرات بود. حیرت انگیز ترین خصوصیت این تظاهرات مسالمت طلبی آن بود. در این تظاهرات ها حتی یک گلوله نیز بسوی سربازان هندی شلیک نشد و همین دلیلی بود که عملکرد جنگجویان اسلام گرای افراطی بیکباره خارج از موضوع و بی فایده تلقی شوند. بنظر می رسید که کشمیر وارد یک تحول همه جانبه شده و از مبارزه‌ی خشونت آمیز به تظاهرات مسالمت آمیزی از نوع گاندی کشانده شده است.

اما پاسخ سربازان هندی و پلیس خشونت آمیز بود و آنها با به گلوله بستن تظاهرات مردم در سراسر دره‌ی کشمیر، ۵۰ نفر را به قتل رسانده و بیش از ۷۰۰ نفر را زخمی کردند.

بیشتر زحمی ها به بیمارستان اس-ام-اچ-اس سرینگار منتقل می شدند. دکتر سلیم اقبال رئیس بخش جراحی اورژانس بیمارستان می گفت: «من روی ۱۵ نفر عمل جراحی انجام دادم اما موفق به نجات بیش از پنج نفر نشدم. مجبور بودم پای بچه های دوازده سیزده ساله را قطع کنم و هنوز فکر آینده‌ی نامعلوم این بچه ها از ذهنم خارج نمی شود. من بعد از آن از هندوستان متنفر شدم.» بیشتر پزشکانی که با من گفت و گو کردند به همین درجه از مشاهدات خود خشمگین شده بودند.

دولت هندوستان تا اواسط اکتبر و پس از برقراری حکومت نظامی و سرکوب مداوم تظاهرات، در نهایت موفق به خاموش کردن اعتراضات شد. در یکی از روزهای اوایل اکتبر و در بحبوحه‌ی حکومت نظامی ، من با صدای آواز پرندگانی که روی درخت توت و چنار حیات پشتی خانه‌ی پدری در جنوب شهر سرینگار می خواندند از خواب بیدار شدم. خیابان ها را یکپارچه سکوت فرا گرفته بود و دسته های شبه نظامی مسلح به تفنگ و چماق دور و بر سنگر وسط محله، نگهبانی می دادند و مراقب اوضاع بودند. ورودی بیشتر کوچه ها با سیم خاردار و ورقه های فلزی سد شده و مینی بوس های نظامی در خیابان ها می چرخیدند و اعلام می کردند که هرکس از خانه خارج شود هدف گلوله قرار خواهد گرفت.

داستان سرکوبگری های سربازان هندی مورد بهره برداری گروه های جهادی در کشمیر قرار گرفته و در نوشته ها و شعار های آنها و در جذب کادرهای مبارز مورد استفاده واقع می شود. مسئله‌ی کشمیر دلیل مبارزاتی و شعار اساسی جهادیون آسیای جنوبی نظیر لشکر طیبه است. این سازمان از لاهور پاکستان هدایت می شود و رهبر آن حافظ محمود سعید است . سعید در یک سخنرانی در اواخر اوت گذشته در لاهور، مسئله‌ی کشمیر را با حرارت تمام مطرح کرد و چنین گفت، «مردم کشمیر در حالی که دارند بطرف مسجد میروند هدف گلوله قرار می گیرند و اجساد آنها روی اسفالت خیابان برجا می ماند. بر شما واجب است که به دفاع از برادران مسلمان خود در کشمیر بشتابید. شما تا کی می توانید تا این اندازه بی احساس باقی بمانید؟»

مقاومت مسالمت آمیز
به رغم ادعاهای گروه های جهادی ، مرگ ها و خشونت های دو دهه‌ی گذشته‌ی در کشمیر، اخیراً باعث تقویت این احساس شده است که مبارزه‌ی مسالمت آمیز در مقایسه با جنگ ها و خشونت های گذشته، دستاورد های بیشتری بهمراه خواهد داشت. عکس های صدها هزار مردمی که در تابستان و پاییز گذشته در خیابان های کشمیر به راهپیمایی های صلح آمیز دست زده بودند بسیاری از روشنفکران و روزنامه نگاران و رهبران فکری هندوستان را به تامل در مورد یک هندوستان فاقد کشمیر واداشته بود. یاسین مالک یکی از فرماندهان سابق سازمان چریکی ناسیونالیست و غیر مذهبی «جبهه‌ی رهایی بخش جامو و کشمیر» است که امروز به یک فعال سیاسی به روش گاندی تحول یافته. او می گوید، « ما تنها نمونه‌ در بخش اسلامی درگیری هستیم که مردم در آن خشونت را کنار گذاشته و سیاست مسالمت آمیز پیشه کرده‌اند.»

دولت هندوستان مالک را درست چند روز بعد از گفت و گوی ما، در روز ۱۷ اکتبر، همزمان با اعلام انتخابات کشمیر در اواسط ماه نوامبر دستگیر کرد و چند ماهی در زندان نگاه داشت. رهبران جدایی طلب کشمیری عموماً همیشه مخالف شرکت در انتخابات زیر نظر هندوستان بوده‌اند. این برخورد که یک استراتژی کهنه محسوب می شود تاکنون حاصل چندانی برای کشمیر ببار نیاورده است. به منظور جلوگیری از پیدایش تظاهرات و خشونت ها، این انتخابات در هفت مرحله اجرا شد و هر روز مردم یک محل بخصوص به پای صندوق ها رفتند در حالیکه منع رفت و آمد با شدت تمام برای دیگر مناطق برقرار بود.

جریان برگزاری انتخابات خلاف انتظار بسیاری ها از کار در آمد. انتخاباتی که انتظار می رفت کسی در آن شرکت نکند از همیشه شلوغتر بود و به عبارتی نفی جدایی طلبان محسوب می شد. جدایی طلبان که از خود قادر به ارائه‌ی هیچگونه راهکاری برای مسایلی نظیر نظافت شهری، برق، جاده، و مدارس نبودند، از مردم انتظار داشتند که انتخابات را تحریم کنند. درگیری های اندکی پیش آمد و هیچگونه تهدیدی نسبت به نمایندگان و یا رای دهندگان از سوی گروه های مخالف صورت نگرفت. سجاد لون یکی از رهبران صاحب نام جدایی طلبان میانه رو، در حالیکه به شکست استراتژی جدایی طلبان در تحریم انتخابات اعتراف می کرد گفت: «ما لازم است که مرز بین انتخابات برای رفع مشکلات روزانه، و انتخابات برای حل مسئله‌ی مهمتر و آینده‌ی کشمیر را بطور روشن مشخص کنیم. ما قادر به کشیدن راه و ساختن بیمارستان و مدرسه و ایجاد کار نیستیم.»

من در محله‌ی باتامالوی شهر سرینگار در مقابل یکی از حوزه ها به صف طولانی رای دهندگان برخوردم. اعجاز بهات یک فروشنده‌ی ۴۴ ساله به جاده‌ی خراب و توده‌ی آشغال و جعبه هایی که یک گوشه رویهم تلمبار و بحال خود رها شده بود اشاره کرد و گفت: «نگاه کن، این پایتخت کشمیر است، ببین چه وضعی دارد. من به اینجهت دارم رای می دهم که باید این خیابانهادرست شوند، برق می خواهیم، و برای فرزندان ما باید کار وجود داشته باشد.» شرکت مردم در انتخابات در شهر سرینگار به ۲۰٪ می رسید (در مقایسه با تنها ۵٪ در سال ۲۰۰۲) و در سراسر کشمیر کلاً به ۶۰٪ رسیده بود. چنین بهبودی پاره‌یی به دلیل نقش مثبت پاکستان در کنترل اسلام گرا های کشمیر بود؛ تعداد جنگجویان کشته شده در سال ۲۰۰۸ به کمتر از ۶۰۰ نفر رسید در حالیکه در سال ۲۰۰۱ تعداد قربانیان به بیش از ۴۵۰۰ نفر بالغ شد. بهات هرچند طرفدار استقلال کشمیر است اما معتقد بود: «ما مجبوریم امور روزمره‌ی خود را هم پیش ببریم. نمی شود همه چیز را عقب انداخت تا روزی روزگاری کشمیر به استقلال برسد و یا یک راه حل بهتر پیدا شود.»

مسیر آینده
به رغم بحران های موجود میان پاکستان و هندوستان که به نوبه‌ی خود بدنبال حملات تروریستی به بمبئی در اواخر نوامبر اوج بیشتری نیز گرفت، نشانه هایی دال بر نزدیکی تدریجی سیاست کشمیری این دو دولت متخاصم به چشم می خورد. دولت های پاکستان و هندوستان در ظاهر هردو بر مواضع خشک خود مبنی بر ادعای مالکیت تمام عیار بر کشمیر پافشاری می کنند و بنظر نمی رسد که خیال میانه روی، و متقاعد ساختن مردم خود به سیاستی میانه رو را داشته باشند. اما در طول چهار سال گذشته به ابتکار مونماهان سینگ و پرویز مشرف، مذاکرات پشت پرده میان دو دولت جریان داشته است. دیپلومات های هندی و پاکستانی شرکت کننده در مذاکرات پنهانی، موفق به تهیه‌ی سند زیربنایی حل مسئله‌ی کشمیر گشته‌اند. استیو کول روزنامه نگار آمریکایی برنده‌ی جایزه پولیتزر که سابقه‌ی بیست ساله در گزارش اوضاع آسیای جنوبی دارد ، خبر مذاکرات پنهانی را به این صورت در مجله‌ی نیویورکر منعکس ساخته است: «مردم کشمیر اختیارات خاص پیدا خواهند کرد و خواهند توانست بطور آزادانه به دو سوی «خط کنترل» رفت و آمد کنند. مناطق مشخص ایالت خودمختار سابق به درجاتی از خودمختاری خواهند رسید که جزئیات آن باید بعدها مورد بررسی قرار گیرد. در صورتیکه ناآرامی ها و خشونت ها کاهش پیدا نماید، طرفین بتدریج نیروهای خود را از منطقه بیرون خواهند کشید»(٣). در واقع شاید که منطقه‌ی کشمیر خودمختاری که مرزهای آزاد داشته و مورد پذیرش کشمیری ها و هندی ها و پاکستانی ها قرار داشته باشد تاسیس گردد.

امید می رود که مذاکرات میان پاکستان و هندوستان در عرض چند ماه آینده دوباره از سر گرفته شود، خصوصاً که دولت اوباما معتقد است که حل مسئله‌ی کشمیر، پاکستان را آزاد خواهد ساخت تا به نگهبانی از منطقه‌ی شمال غربی کشور خود و همکاری بیشتر با آمریکا در افغانستان بپردازد. هندوستان به رغم اعتراض همیشگی نسبت به «دخالت خارجی» در کشمیر، آمریکا را در بیشتر مراودات خود با پاکستان، خصوصاً در مورد پی گیری حمله‌ی تروریستی به بمبئی شرکت داده است. اوباما بنوبه‌ی خود ریچارد هولبروک دیپلومات باسابقه را به عنوان نماینده‌ی اعزامی خود به پاکستان و افغانستان مشخص کرده است . هرچند رایزنی هولبروک شامل مسئله‌ی کشمیر نمی شود اما از طرح آن در جریان مذاکرات او با رهبران پاکستان و هندوستان گریزی نیست. لازم است که هولبروک هندی ها و پاکستانی ها را ترغیب به از سر گرفتن مذاکره کند و خصوصاً نمایندگان کشمیر را نیز بر میز مذاکره بنشاند. به گفته‌ی اوباما، این کار «آسان نیست اما اهمیت حیاتی دارد.»

Published in: on 29 آوریل 2009 at 10:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

<a href=»http://www.youtube.com/watch?v=z2W5rbF8hLU»&gt;

Published in: on 28 آوریل 2009 at 5:16 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

درباره واکنش مناشه امير به مقاله:

درباره واکنش مناشه امير به مقاله:
«فلسطينيان امروز و يهوديان آن روز»
گفتگوی راديو سپهر با محمد رضا شالگونی نويسنده مقاله
——————————————————————————–
مقاله آقای محمد رضا شالگونی تحت عنوان » فلسطينيان امروز و يهوديان آن روز» قبلا در اين ستون منتشر شد. مناشه امير گوينده راديو اسرائيل واکنش بسيار تندی نسبت به اين مقاله نشان داد که در سايت وزارت خارجه اسرائيل درج شده است. راديو سپهر در اين رابطه با آقای شالگونی به گفتگو نشسته که آن را در آدرس زير ميتوانيد گوش دهيد
http://www.radiosepehr.se/interviews/2009/Shalgoni090424.wma

مقاله «فلسطينيان امروز و يهوديان آن روز» را ميتوانيد در آدرس زير بخوانيد
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20090402120955/20090402120955.html

لينک مقاله منشه امير در سايت وزارت امورخارجه اسرائيل
http://www.hamdami.com/MFAFA/sochanedoust/310309-SokhaneDoust50.htm
6 اردیبهشت 1388 00:09

نظر شما
نام:

ای-میل:
13:28 8 اردیبهشت 1388

هستند کسانی که برای تکه نانی در رادیو اسرائیل و سایت های وزارت خارجه بنام «چپ وشاعر انقلاب» توجیه گر جنایت های اسرائیل میباشند. این افراد را باید رسوا وافشا کرد هرچند تنها حضورشان در رادیو اسرائیل فارسی ودرج مقالاتشان در سایت وزارت خارجه این شریک در جنایت های اسرائیل را رسوا میکند. درود برکسی که خود را نه به رژیم ایران میفروشد ونه به قدرتهای جهانی امپریالیستی وصهیونیستی وننگ ابدی برکسی که بنام اپوزیسیون ایرانی به همکاری با جنایتکاران صهیونیست میپردازد و نام اپوزیسیون ایرانی را میخواهد لکه دار نماید
نام:
ای-میل:
13:28 8 اردیبهشت 1388
ایروهای اسرائیلی را چه کسی دریافت میکند؟

http://www.khabargah.com/index.php?option=com_myblog&show=O-U-O-U-U-O-U-O-O-O-O-O-U-U-O-O-U-U-U-O-U-O-O-U-O-U-Oa-U-U-U-U-O-O-O-O-O-U-U-O-O-U-O-U-U-O-O-U-O-U-U-O-U-O-U-U-U-O-U-O-U-O-U-U-O-U-O-U-U-U-O-.html&Itemid=0

نام: حیدر جهانگیری
ای-میل: j.haedar@yahoo.se
12:55 8 اردیبهشت 1388
با درود به رفیق گرامی شالگونی از معدود بازماندگان نسل صداقت، شجاعت و پایداری!
مقاله شما در دفاع از حرمت انسان و انسانیت تحت عنوان » فلسطينيان امروز و يهوديان آن روز» را خواندم، این مقاله به حق و به موقع بود. پاسخ منشه امین به این مقاله در سایت وزارت خارجه اسرائیل را نیز حواندم .پاسخ منشه امین واقعآ همسطح مقالات حسین شریعتمداری و دیگر عوامل رژیم در روزنامه کیهان و سایت های اینترنتی وابسته به آن نظام جنایت است. مقاله منشه امین همانطور که انتظار می رفت با ادبیاتی که مبین ماهیت سرکوبگرانه دولت اسرائیل و جانیان متعرض به حرمت انسان و انسانیت، حاکم بر کشورهایی همچون اسرائیل و ایران است می باشد. خواستم با نوشتن این سطور با افتخار و قاطعیت همبستگی خود را با محتوای مقاله شما اعلام داشته و خود را از برکت فحاشی های منشه امین ها و حسین پادوهای کوچک و بزرگ بیشتر بهره مند سازم.
نام: خسرو
ای-میل: http://bikar.wordpress.com
12:53 8 اردیبهشت 1388
سلام
مصاحبه جالبی بود. دست شما درد نکند آقای شالگونی
زوزه های وزارت خارجه اسرائیل ناشی از دردی است که با مقاله «فلسطینیان امروز» دچارش شدند
نام: عییسی صفا
ای-میل:
16:33 7 اردیبهشت 1388
اسرائیل تنها کشور جهان است که مرزهای شناخته شده ندارد و هرگاه که اراده می کند با یاغی گری مرزها را تغییر می دهد. اسرائیل از نظر رهبران آن « دولت یهود» است و حتی متعلق به مردم اسرائیل هم نیست إ
نام: فرزین
ای-میل:
13:55 7 اردیبهشت 1388
دوستان روشنگری،سلام
امیدوارم اشتباهی که کردید اشتباهی سهوی بوده باشد.می پرسید کدام اشتباه ؟ لینک مربوط به خود مقاله مناشه امیر
نام: علی
ای-میل: .
02:38 7 اردیبهشت 1388
آقای مناشه امیر هم البته در اثر کهولت سن فراموش کرده است که لااقل با سیلی صورتش را سرخ نگاه دارد. والا پس از 40-50 سال تلاش برای سیاه را سفید نمایاندن ، اینگونه ناشیانه عمق اندیشه خود برملا نمیکرد.
نام: علی

ای-میل: .
02:37 7 اردیبهشت 1388
با تشکر از آقای شالگونی ، به خاطر مقاله و مصاحبه روشنگرانه.
به آن هایی که برق کفش و اتوی شلوار » نئولیبرالیسم» آنچنان چشمشان را خیره کرده است که نه در عراق و افغانستان و نه در غزه و لبنان ، چیزی برای اندیشیدن نمی بینند ، باید گفت: تا ظلم و بی عدالتی باشد، مبارزه هم خواهد بود. شکل مناسبش را نیز ستم کشان جهان در هر شرایطی پیدا خواهند کرد.

Published in: on 28 آوریل 2009 at 5:00 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

درباره واکنش مناشه امير به مقاله:

درباره واکنش مناشه امير به مقاله:
«فلسطينيان امروز و يهوديان آن روز»
گفتگوی راديو سپهر با محمد رضا شالگونی نويسنده مقاله

——————————————————————————–

شدت خارجه اسرائيل درج شده است. راديو سپهر در اين رابطه با آقای شالگونی به گفتگو نشسته که آن را در آدرس زير ميتوانيد گوش دهيد
http://www.radiosepehr.se/interviews/2009/Shalgoni090424.wma

مقاله «فلسطينيان امروز و يهوديان آن روز» را ميتوانيد در آدرس زير بخوانيد
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20090402120955/20090402120955.html

http://www.roshangari.net/as/sitedata/20090426223950/20090426223950.html

نا انسان بی شرمی که لیاقت ندارد نام او برده شود، در مقاله ای مفصلی که اخیرا انتشار داده، آن چه را که بر گروه تروریستی حماس و مردمان آن در نوار غزه می گذرد، با مصیبت عظمائی همسان می داند که حکومت آلمان نازی بر یهودیان گتوی ورشو روا داشت و دهها هزار نفر از آنان را کشت و بقیه را نیز به اردوگاه های مرگ انتقال داد و در کوره های آدم سوزی به خاکستر مبدل کرد.
این کوردل که در پوشش «بشردوستی» و «دلسوزی» برای فلسطینیان، در واقع زیر علم حکومت اسلامی ایران و سازمان های ترور فلسطینی سینه می زند، مقاله خود را این چنین آغاز کرده است: «مصیبتی که فلسطینان امروز از سر می گذرانند، شباهت خیره کننده ای به مصیبت یهودیان گرفتار در چنگال خونین آلمان هیتلری دارد و غزه امروز شبیه ترین جاست به گتوی ورشو در سال 1943».
این فرد که خود را «روشنفکر» می خواند، این واقعیات را نادیده گرفته است:

1) یهودیان لهستان و دیگر کشورهای اروپائی که به تصرف آلمان نازی در آمدند، افرادی غیر نظامی و مسالمت جو بودند. آن ها نه ارتشی داشتند، نه سازمان های ترور زیر زمینی به وجود آورده بودند و نه برای نابودی کشور آلمان و یا حکومت آن کوچکترین تلاشی می کردند. در مقابل، حماس یک سازمان تروریستی است که در بخش پائینی بند هفتم مرامنامه خود به نقل از «پیامبر اعظم» نوشته است که «یوم الدین نخواهد آمد، مگر آن که همه جهودها را نابود کرده باشید». حماس به حرف اکتفا نمی کند و تروریست های انتحاری آن بارها برای کشتن مردم اسرائیل، از زن و کودک و پیر و جوان، به جنایت دهشتناکی دست زده و می زنند. حماس از حکومت ایران پول و اسلحه می گیرد – همان حکومتی که می گوید اسرائیل باید نابود شود و ادعا می کند که هولوکاست به وقوع نپیوسته و مصیبت یهودیان در گتو ورشو و اردوگاه های مرگ دروغی بیش نبوده است.

2) آلمان نازی بیش از نیم میلیون نفر یهودی را در گتوی ورشو متمرکز ساخته بود که دهها هزار نفر از آن ها به علت نبود شرائط بهداشتی، کمبود آذوقه و نبود ابتدائی ترین شرائط زیستی جان باختند. اسرائیل هر هفته به وسیله صدها کامیون هزاران تن آذوقه و سوخت و دیگر مایحتاج اساسی به غزه می فرستد. اسرائیل در کنار نوار غزه بیمارستانی برپا کرد تا زخمی ها و بیماران آن ناحیه مورد درمان قرار گیرند، ولی حماس از رسیدن آن نیازمندان به بیمارستان صحرائی اسرائیلی جلوگیری کرد تا بمیرند و یهودستیزان و کوردلان مقاله بنویسند و اهالی غزه را با یهودیان گتوی ورشو همسان ببینند.

3) در حالی که هیتلر یهودیان را نژاد پست می خواند و بر این هدف ناپاک بود که همه آن ها را نابود کند، اسرائیل مردم فلسطینی را همسایگان خود می داند و با آن ها به قرارداد صلح اوسلو رسید و حق آنان را برای برپائی کشور مستقل فلسطینی به رسمیت شناخت و حتی از جهانیان درخواست کرد به فلسطینی ها میلیاردها دلار پول دهند. هیتلر در کشتار یهودیان از آزادی عمل کامل برخوردار شد، زیرا هیچ کشوری به دفاع از یهودیان برنخاست و هیچ کمکی به این نگون بختان داده نشد. دنیا چشمان خود را به روی جنایات هیتلر علیه یهودیان بسته بود.

4) در حالی که غزه در محاصره قرار دارد و ورود کالا به آن محدود است، فلسطینیان کرانه باختری رود اردن در کمال رفاه زندگی می کنند و به طور کلی هیچ محدودیت و کمبودی ندارند. چرا؟ به خاطر آن که حکومت خودگردان فلسطینی که بر کرانه مسلط است، برخلاف حماس که غزه را به تصرف در آورده، قصد نابودی اسرائیل را ندارد و به ترور امکان فعالیت نمی دهد و به سوی اسرائیل موشک پرتاب نمی کند. یهودیان نه در گتوی ورشو و نه در هیچ نقطه دیگر آلمان، پیش از آغاز مصیبت هولوکاست، هرگز علیه حکومت آلمان به هیچ اقدام خشونت باری دست نزده بودند.

5) اگر غزه در محاصره قرار دارد، به خاطر آن است حماس با شعار «ادامه مقاومت اسلامی تا آزادی سراسر خاک اسلامی فلسطین» (یعنی: نابودی اسرائیل)، نتواند جنگ افزار و موشک وارد آن سرزمین کند و اسرائیل را بیش از پیش مورد تعرض قرار دهد. این حق هر کشور است که برای حفظ جان و مال شهروندان خود و خنثی کردن توطئه های مرگبار دشمن، به اقدامات دفاعی لازم دست بزند.

6) سه سال پیش، هنگامی که اسرائیل به طور کامل از غزه خارج شد، هدف آن بود که فلسطینیان از این پس اداره امور خویش را خود به دست گیرند و به آبادانی بپردازند. ولی حماس بر غزه مسلط شد و اسماعیل هنیة گفت که فلسطینیان با اکتفا کردن به نان و زیتون، به مبارزه با اسرائیل تا آخرین نفس ادامه خواهند داد و هر اندازه هم که قربانی بدهند، برایشان اهمیتی ندارد.

7) اسرائیل پس از امضای قراردارد صلح اوسلو با فلسطینیان، به آن ها امکان داد فرودگاه بین المللی در غزه برپا کنند، به شرط آن که اسرائیل نظارت داشته باشد که مبادا اسلحه وارد کنند. آنها با سوءقصد به جان ماموران اسرائیلی موجب بسته شدن فرودگاه گردیدند. اسرائیل به آنان حق برپائی بندر داد به شرط آن که اسلحه قاچاق نکنند، ولی آن ها این شرط را نقض کردند و موجب گردیدند بندر بسته شود. اسرائیل در کنار نوار غزه مجتمع صنعتی برپا ساخت تا فلسطینیان اشتغال و درآمد آبرومندانه داشته باشند، ولی سازمان های ترور با بمب گذاری و خرابکاری آن کارخانه ها و کارگاه ها را به تعطیل کشاندند. هر روز حدود هشتاد هزار کارگر فلسطینی به داخل اسرائیل می آمدند و کار می کردند و پول آن را برای خانواده شان به غزه می بردند. ولی سازمان های ترور این کارگران را برای کشتن زن و کودک اسرائیلی به کار گرفتند و با افزایش ترور، اسرائیل ناچار شد ورود آنان را به خاک خود متوقف کند.

8) گروه های ترور فلسطینی درصدد برآمدند از داخل غزه به طور پنهانی به خاک اسرائیل رخنه کنند و به ترور دست بزنند. اسرائیل ناچار شد به دور خاک خود جدار سیمی خاردار برپا سازد که تروریست ها نتوانند وارد شوند.

9) عملیات «سرب گداخته» تنها و تنها به این علت آغاز شد که در پایان آتش بس نیم بند شش ماهه، حماس و جهاد با گرفتن دستور از حکومت ایران، اعلام کردند که تعرض و تجاوز را از سر خواهند گرفت و علی رغم هشدارهای اسرائیل، حملات موشکی را از سر گرفتند و تنها در یک روز بیش از شصت موشک به سوی خاک اسرائیل شلیک کردند تا زن و کودک و پیر و جوان را به قتل برسانند.
*******
کدام یک از این واقعیت ها با وضع یهودیان در گتوی ورشو در دوران تسلط نازی ها و در اوج جنگ جهانی دوم همخوانی دارد؟
آیا آن فردی که به چنین مقایسه ظالمانه ای می پردازد، شرم ندارد؟
سالیان دراز بوق های تبلیغاتی عربی (و اکنون دستگاه های شستشوی مغزی حکومت اسلامی ایران)، کوشیدند اقدامات دفاعی اسرائیل در برابر آنانی را که علنا قصد نابودی این کشور را دارند، با جنایات آلمان هیتلری علیه یهودیان همسان جلوه دهند. آن ها دو هدف را دنبال می کردند:
یک) می خواستند آلمان هیتلری را تبرئه کنند و چنین وانمود سازند که هولوکاست واقعیت نداشته است و یا هیتلر در کشتن یهودیان محق بوده است؛
دو ) قصد داشتند خود را مظلوم و اسرائیل را ظالم نشان دهند تا نیات پلید خویش را برای نابودی اسرائیل زیر پوشش این گونه اتهامات بی اساس پنهان دارند.

اگر مردم غزه در شرائط بسیار دشواری به سر می برند، (که کاملا درست است و دل ما به خاطر آن به درد می آید)، لعنت آن را باید برای حماس و رژیم های طرفدار آن فرستاد که به جای دلسوزی به حال مردم و به کار گرفتن امکانات به هدف بهبود وضع آنان، به ادامه ترور و تعرض روی آورده اند و به خشونت و تلاش برای اسرائیلی کشی ادامه می دهند. تنها مسوولان نگون بختی اهالی غزه، سران حماس و جهاد هستند که از دیدگاه آنان هر اندازه مردم بیشتر فقیر و محروم بمانند، آسان تر می شود آنان را در راه «جهاد» و «شهادة» بسیج کرد.
اگر امروز غزه در محاصره قرار دارد، تنها گناه آن به گردن افراد، سازمان ها و حکومت هائی است که می خواهند غزه را به پایگاه ترور و تهاجم مسلحانه به هدف نابودی اسرائیل مبدل کنند.
آن ناانسانی که نقاب «روشنفکری» و «دلسوزی نسبت به فلسطینیان غزه» بر چهره زده است، در ادامه مقاله خود به پشتیبانی از ترور فلسطینی علیه شهروندان اسرائیل پرداخته و می نویسد «آن ها حق دارند برای رسیدن به آرمان های خود، به کشتن اسرائیلیانی بپردازند که حاضر به تامین خواسته های آنان نیستند».
در برابر چنین وضعی، آیا اسرائیل حق ندارد از موجودیت خود و سلامت مردمان خویش دفاع کند؟ آیا آن ها می خواهند هولوکاست تازه ای به راه اندازند و حاضر نیستند بپذیرند که یهودی و اسرائیلی نیز حق دارد از خود دفاع کند و با پای خویش به قربانگاه نرود؟ آیا یهودیان حق ندارند مانند هر ملت دیگر جهان، از حق حاکمیت و کشور مستقل خویش برخوردار باشند؟
به یاد آوردم که چند تن از روشنفکران ایرانی که سال گذشته به طور دسته جمعی به دیدار از اردوگاه مرگ آشوویتس در خاک لهستان رفتند و تاج گلی نثار ستون یادبود این قربانیان کردند، پس از بازگشت به المان، مورد حمله و انتقاد برخی «روشنفکران» قرار گرفتند که چگونه ممکن است در شرائطی که «اسرائیل فلسطینیان را سرکوب می کند»، آنان به ابراز همبستگی با رنج ملت یهود در جریان هولوکاست می پردازند. دلم به درد آمد!

پرسش پایانی: چگونه ممکن است تارنماهائی که خود را «روشنفکر» و «مدافع حقوق بشر» و «متعهد به ارزش های اخلاقی و انسانی» می دانند، وب سایت خود را به این چنین مقالات ضدبشری و یهودستیزانه و ضد اسرائیلی آلوده می کنند؟

نوشتۀ: منشه امیر – اورشلیم

Published in: on 28 آوریل 2009 at 4:53 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

درخواستی برای مساله يی انسانی

دوشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۸۸ – ۲۰ آپريل ۲۰۰۹
ایرج شکری
مساله سرنوشت افراد سازمان مجاهدين مستقر در پايگاه اشرف از جنبه انسانی به مساله يی تلخ و درد ناک تبديل شده است. تلخی اين ماجرا برای اوپوزيسيون رژيم جمهوری اسلامی بيشتر مشهود است. چرا که اينان نيز از درنده خوييهای رژيم اسلامی در کشتار مخالفان و نيز ددمنشيهای دژخيمان تکبير گو و نماز خوان و اهل „زيارت عاشورا“ و „حاج آقا“های شکنجه گر آگاهند و می دانند که رژيم با مجاهدين چه کرده است. از طرف ديگر از رويداهای مربوط به عراق و دو جنگی که يکی به خاطر بلاهت صدام حسين در اشغال کويت پيش آمد و ديگری به خاطر آماده بودن زمينه برای له کردن صدام حسين و افسار گسيختگی جرج بوش در بکارگرفتن سياستهای جنگ طلبانه و ميليتاريستی به عنوان روشهايی در خدمت سياست خارجی او، همه آگاهند و می دانند که محاهدين مستقر عراق، در جنگ اول شرايط بسيار دشوار قبل از جنگ و بعد شرايط ناشی از بسر بردن در سنگين ترين بمبارانهای بعد از جنگ جهانی دوم را تحمل کردند و بعد از پايان آن جنگ نيز بيش از يک دهه عوارض تحريم اقتصادی آنکشور به آنان نيز تحميل شد. جنگ دوم که حمله آمريکا و انگليس به عراق بود و در مارس ۲۰۰۳ صورت گرفته عواقب بسيار وخيم و ويرانگرنی برای مجاهدين داشت که همراه بود با بمباران سنگين پايگاهايشان که منجر به کشته و زخمی شدن گروهی از آنان شد و بعد هم خلع سلاح شدن و تحت نظارت نيروهای آمريکايی بودن، نتيحه آن بود. از اين به بعد ديگر شرايط روز به روز به زيان مجاهدين پيش رفته است و اگر چه آمريکا بعد از باز جويی از تک تک افراد مستقر در پايگاه اشرف و تعهد گرفتن از مسئولان مجاهدين که به کار بردن سلاح و مبادرت به هر نوع عمليات خشونت آميز را رد می کنند، پذيرفت که با آنان بر اساس معاهده مبنی بر مسئوليت ارتش اشغالگر در مورد ساکنان سرزمين های اشغال شده رفتار کند، اما اين مسئوليت در واقع مسئوليتی موقتی بود و نمی توانست ناظر به زمان بعد از ترک سرزمينهای اشغالی هم باشد. اما پيچيدگی مساله اينجاست که مجاهدين مستقر در اشرف شهروندان سرزمين اشغالی نبودند که بعد از ترک نيروهای اشغالگر به طور خود به خود مسئوليت و سرنوشتشان در عهده طرف ديگر مخاصمه يعنی دولت متبوع خودشان قرار بگيرد. آنان گروهی خارجی و ايوزيسيون کشور همسايه بودند که تحت شرايط جنگ بين عراق و کشور همسايه (رژيم خمينی) در عراق مستقر شده بودند و از امتيازاتی برخوردار بودند که مطلقا ربطی به مساله پناهندگی سياسی نداشت. مجاهدين با متشکل شدن در ارتش آزاديبخش ملی و جنگيدن با نيروهای مسلح جمهوری اسلامی، رفته رفته به تجيهزات خود افزوده و مجهز به تانک و توپ شده بودند و تعدادی هليکوپتر هم توانسته بودند در اختيار خود داشته باشند. اين ارتش هدفش ساقط کردن رژيم جمهوری اسلامی بود که از بد حادثه برای مجاهدين، رژيمی که بعد از صدام حسين در عراق مستقر شد، از نيروها و تشکلهايی شکل گرفت که اکثريت قريب به اتفاقشان در زمان صدام حسين از کمکهای فراوان اين رژيم برخوردار بودند و حتی رژيم در شکل و سازمان دادن به آنها صاحب نقش بود. حضور نيروهای آمريکايی در عراق که با هزينه بسيار سنگين و تلفات سربازان آمريکايی همراه بوده است، از سوی کارگردانان دموکرات ايالات متحده پيوسته با انتقاداتی توأم بود و آنان خواستار ترک زمانبدی شده و هر چه زودتر اين نيروها از عراق بودند. با انتخاب بار ک اوباما به رياست جهوری آمريکا، بنا بر قول و برنامه يی که در مبارزه انتخاباتی داده بود، اين امر در مدت ۱۸ ماه صورت خواهد گرفت. اما قبل از انتخاب او و در زمان جرج بوش، مساله واگذاری حفاظت اردوگاه اشرف به نيروهای عراقی مطرح شده بود، سازمان مجاهدين تحصّنی از هواداران و اعضای خانواده های افراد مستقر در اشرف را از اوائل مهر ماه سال قبل در ژنو ترتيب داد که چند ماه ادامه يافت و سرانجام با قولی از سوی صليب سرخ بين المللی مبنی بر نظارت بر رعايت حقوق افراد مستقر در اشرف، اين تحصن با جشن و اعلام پيروزی از سوی مجاهدين پايان يافت. اما درماه فوريه سال جاری که در موعد مقرر محافظت اشرف به نيروهای عراقی و اگذار شد و در اين ميان مشاور امنيتی دولت عراق باز هم سخن از تصميم دولت عراق برای برچيده شدن اردوگاه اشرف و اخراج مجاهدين از عراق بر زبان راند، دوباره تظاهرات و تحصن از سوی سازمان مجاهدين ترتيب داده شد و بعد از هفته ها کار فرسايشی برای هوادران مجاهدين، سر انجام از سوی کاخ سفيد اعلام شد که دولت عراق به آمريکا قول داده است که مجاهدين مستقر در اشرف به ايران باز گردانده نخواهند شد. اين اطلاعيه که مطلقا حرفی از تضمين داير ماندن اشرف نمی کرد به عنوان فرصتی طلايی از سوی „رهبر مقاومت“ به کار گرفته شد تا در دهم دی ما اطلاعيه صادر کند و طی آن از موضع يک فاتح با دستاورد بزرگ، بر منتقدان سياست های غلط و واقعيت گريزانه ناشی از اوهام و خود بزرگ بينی هايش، توهين و تحقير ببارد و بعد هم به مريدان نويد بدهد که „غير ممکن ممکن شد“*. او قبلا نيز از دورن دنيای توهمات خويش، در آن پيام طولانی آذر ماه به مريدان ياد آور شده بود که از „پيروزی های خود غره نشوند“. هنوز هم تحصن ها و تظاهرات فرساينده برای ماندن در اشرف به هيچ نتيجه يی نرسيده است. چندی بعد از آن پيام مربوط به „ممکن شدن غير ممکن“ رهبر که همراه بود با انتشار آرمی برای شهر اشرف برای القاء اين توهم که اشرف تحت اختيار مجاهدين در آمده است، در اين طرف دنيا نفر اول خارج کشوری- مهرتابان آزادی-، به سران کشورهای عرب و بعد به پاپ و سران کشورهای و… پيام استمداد می فرستد که سربازان عراقی مانع ورود پزشک به اشرف شده اند و از سوی ديگر خبرهايی هم از مورد ضرب و شتم قرار گرفتن نفرات واحد مستقر در ورودی اشرف توسط عراقی ها از سوی مجاهدين منتشر می شود.

تحريکات مجاهدين و فشارهای عراقی ها
محاصره اشرف توسط نيروهای عراقی در واقع واکنشی بود به انتشار گزارشی نوشته اقای دکتر هزارخانی از اشرف، توسط مجاهدين، که اين هم نوعی „قدرت نمايی“ از سوی مجاهدين در برابر حکومت عراق و نمايش اين بود که مجاهدين تره يی به ريش دست اندرکاران دولت عراق خرد نمی کنند و „مستقل“ و خارج حيطه اعمال حاکميت دولت عراق، زندگی و موقعيت خودشان را دارند و يونيفورم خودشان را دارند و… يک کار تبليغی مثل بسياری از کارهای تبليغی مجاهدين تنها به درد رضايت خاطر خودشان می خورد، اما اين بار عوارض بشدت منفی و آنی از سوی طرف ديگر قضيه، دولت عراق به همراه آورد. به انداک فاصله يی بعد از انتشار آن گزارش، عراق اقدام به محاصر و ممنوعيت ورود و خروج به اشرف کرد و بعد هم شرط و شروط و مقرراتی را برای مجاهدين مستقر در اشرف توسط همان مشارو امنيتی دولت عراق تعيين شد که از جمله آنها ممنوعيت پوشيدن يونيفورم نظامی برای ساکنان اشرف بود. جزئيات بيشتر اين شرط و شروط در پيام(صوتی) نوروزی جناب مسعود رجوی مورد اشاره قرار گرفته است. به رغم تمام اين اوضاع، نطق و پيام „رهبر مقاومت“ به مناسبت سال نو را که گوش کنی، تماما تاکيد بر جهش در پيشرفت است و رجز خوانی به نحوی که گويی ايشان در عالم ديگری است و به کلی با اين اعلام خطر ها در مورد فاجعه انسانی و استمداد طلبيدن ها برای ساکنان اردوگاه اشرف بيگانه است.
از طرف ديگر مشاور امنيتی نخست وزير عراق در مصاحبه يی ياد آور شد که به نيروهای آمريکايی مستقر در اشرف (تعداشان ۲۶ نفر ذکر شده است) اطلاع داده شده که پايگاه اشرف توسط نيروهای عراقی نقطه به نقطه مورد بازديد قرار خواهد گرفت. الربيعی تاکيد کرد که پايگاه اشرف خارج از حاکميت عراق نيست و منطقه يی تحت حاکميت عراق است. او در آن مصاحبه پنهان نکرد که يافتن ۱۲ نفر از اعضای رده بالای مجاهدين که دولت عراق قصد باز داشتشان را دارد و حکم تعقيب و دستگيری آنان توسط پليس بين المللی هم صادر شده است از اهداف جستجو در پايگاه اشرف خواهد بود. اين مصاحبه را هم يکی از دشمنان محاهدين که از گردانندگان سايت ايران اينترلينک است، با او انجام داده بود. آخرين خبر در مورد اقدامات الربيعی تا روز ۲۸ فروردين اين بود که، سايت مجاهدين در واکنش به خبر مربوط به در خواست بازگشت به ايران از سوی چند تن از افراد مستقر در اشرف، اعلام کرد که عراقيها با ۲۶۰۰ تن از افراد مستقر در اشرف مصاحبه کرده اند(۱) و نظر آنها را در مورد رفتن از اشرف يا ماندن سوال کرده اند و تنها ۶ نفر خواهان بازگشت به ايران شده اند. خبر ديگر در چند روز پيش اين بود که معاون رئيس جمهور عراق، الهاشمی با اقدامات دولت بر بسته شدن اشرف مخالفت کرده است و در عين حسن نيت و بدون اين که قصد تحقير مجاهدين يا باج دادن به رژيم را داشته باشد، گفته است که چطور ممکن است حضور مجاهدين در اشرف که تحت کنترل ارتش عراق است، برای رژيم ايران ضرری برساند و به دولت عراق توصيه کرده است که با پافشاری بر اخراج مجاهدين از عراق، „با آبروی عراق بازی نکند“. يک شخصيت سياسی ديگر عراق به نام شيخ العيان،رئيس شورای گفتگوی ملی عراق قبلا در مصاحبه يی ضمن اين که ياد آور شد که مجاهدين در مدت اقامت خود در عراق زيانی به مردم عراق نرسانده اند، تاکيد کرد که عراق با رژيم جمهوری اسلامی مسائلی دارد که از حضور مجاهدين در عراق می توان به عنوان عاملی برای فشار به رژيم استفاده کرد، اين مصاحبه در موقع نگارش اين مطلب ۲۸ فروردين در سايت مجاهدين در ويدئو تبليغاتی با „عنوان انعام رژيم به مقامات عراق برای سرکوب مجاهدين“ قرار داشت(۲). اين هم يک حقيقت تلخ ديگر است. يعنی ماندن مجاهدين در اشرف به با شرط بی ضرر بودن برای رژيم آخوندی و يا به عنوان ابزار و برگی در جهت تامين منافع عراق در رابطه اش با رژيم(که می تواند مورد معاامله قرار بگيرد)، امکانپذير است و نه گروهی برای خود با اهدافی که به خاطر آن به عراق رفته بودند. اين حقيقت روشن را رهبران مجاهدين با سر در زير برف کردن هنوز هم نمی خواهند بپذيرند و باز هم اصرار در ماندن در اشرف دارند. از آخرين اخبار در تحولات مربوط به روابط رژيم آخوندی با عراق و مساله مجاهدين اين است که وزير امور پناهندگان عراق، عبدالصمد رحمان السلطان در ديدار با وزير کشور رژيم ملاها اظهار اميدواری کرده است که کار خروج مجاهدين مستقر در اشرف که قرار بود در سال ۲۰۰۸ صورت بگيرد در هفته های آينده عملی خواهد شد.
تاکيد خامنه ای در ديدار با جلال طالبانی رئيس جمهور عراق در اوائل اسفند گذشته، بر انجام توافق های دو طرفه از سوی عراق و اخراج محاهدين از عراق، در واقع پرتاپ سنگی از سوی او به آمريکا و به عنوان“قدرت نمايی“ و مشخص کردن حضور و نفوذ خود در عراق بود و روی ميز گذاشتن يک مساله حل نشده و باقی مانده از دوره صدام، و نه اين که به خاطر ترس از حضور مجاهدين باشد. سال هاست دستگاه رهبری مجاهدين تلاش می کند اقدامات کينه توزانه رژيم برای انتقام گرفتن از مجاهدين را به عنوان „ترس و وحشت رژيم“ از مجاهدين وانمود کند و در اين ميان البته خودشان فقط اين دروغ را باور کرده اند. بنياد گرايان هنوز در عراق با عمليات انتحاری بمب منفحر می کنند و جوی خون راه می اندازند، انوقت رهبر مجاهدين در واکنش به اظهارات خامنه ای در ديدار با جلال طالبانی شرح کشافی از تاثيرات حضور مجاهدين در عراق در انتخابات شوراهای استانی داده است. تازه گيرم که اينطور باشد اين چه ربطی مبارزه مردم با رژيم ولايت فقيه دارد؟ اين واقعيت گريزان سال هاست که به دروغهای خودشان دلخوشند.

توهمات و رفتارهای نا معقول
حالا يکبار ديگر باز هم اين مساله مطرح می شود که آيا رهبری مجاهدين با پيش گرفتن واقعيت گريزی و خود محور بينی تباه کننده و عظمت طلبيها و رجز خوانيهای پوچ، خود به دست خود تشکيلات و نفرات خود را به فاجعه فرور نبرده و نمی برد؟ ايا سياست ماندن در عراق به اميد ارجاع نقشی از سوی آمريکا از اساس ارزيابی موهومی نبود و آيا سياست درست آن نبود که زمان رسيدن نيروهای آمريکا به دروازه عراق رهبر مجاهدين که ادعای سالبان متمادی که می گفت در شرايط سياه، رفتن به خاک ميهن و کشته شدن در خاک ميهن انتخاب نهايی خواهد بود را کنار گذاشت، انحلال ارتش آزاديبخش را – که با سقوط رژيم صدام روشن بود که ديگر نخواهد توانست به موحوديت گياهی خود هم ادامه بدهد-، اعلام می کرد و در خواست می کرد که حقوق ساکنان اشرف و مجاهدين مقيم عراق به عنوان پناهندگان سياسی به رسميت شناخته شود؟ با يونيفورم های تشريفاتی رنگارنگ پوشاندن به نفرات مستقر در اشرف و شمشير دادن به دستشان و مدال آويختن به سينه آنان و کارناوال رژه راه انداختن در اشرف- که برای افکار عمومی ايران رقت انگيز و برای گردانندگان حکومت عراق اقدامی تحريک آميز و غير قابل تحمل است-آيا خود در مضحکه و مسير فاجعه گام نگذاشته اند؟ به راستی کدام صاحب عقل سليمی دست به چنين مانور و نمايش مضحکی ميزد که دستگاه رهبری مجاهدين به آن مبادرت کرد؟ دستگاه رهبری مجاهدين برای توجيه ماند خود در اشرف دست به تئوری بافی و ادعاهای بی ربطی هم زده است و می زند؛ اين که گويا حضور آنان سدی است در برابر رشد بنياد گرايی و مانع „ بلعيده شدن عراق توسط رژيم“. عاليجنابان با نزديک به ۲۰ سال(تا زمان سقوط صدام) اقامت در عراق که برخوردار از حمايت رژيم ضد شيعه و لائيک صدام حسين بودند و حضور و گرددششان در عراق هم از موانع کنونی برخوردار نبود، اين خاصيت را که نداشته حال ادعا می کنند که آنجا می خواهند بماند که بنياد گرايی در عراق رشد نکند و رژيم عراق را نبلعد چرا که بنا به تئوريهای زاييده از تخيلات پريشان آنها „تکليف رژيم در عراق تعيين می شود“. اين را در نوشته ها مريدان رهبری مجاهدين هم می شود ديد. بدون اين که کمی بخواهند فکر کنند که يعنی چه تکليف رژيم در عراق روشن می شود.مثلا قرار است چه اتفاقی در عراق برای رژيم بيفتد و يا چه اتفاقی برای حاکميت عراق رخ دهد؟ گيريم که وضع رژيم آنقدر با حاکميت کنونی شکراب بشود که به قطع روابط ديپلماتيک هم بيانجامد. روشن است اوضاع کنونی منطقه و روابط بين المللی ديگر اجازه مسلح شدن دوباره مجاهدين در عراق را نخواهد. مشکلات آمريکا در افغانستان هم آنقدر مهم و بزرگ است که به فکر بر پا کردن بحران ديگری با رژيم جمهوری اسلامی نيفتد به وپژه آن که دست يابی به همکاری رژيم در مساله افغانستان برای آمريکا از اهميت خاصی برخوردار است و اين همکاری به خاطر تضاد رژيم با طالبان به سود هر دو طرف است. تازه حالا فرض کنيم دوباره آن سه هزارو پانصد نفر که بخشی از آنها هم بالا ۵۰ سال دارند، مسلح شدند. روشن است تهاجم اين گروه و گذاشتن آن از مرز، با هيج معياری قابل توضيح و توجيه نيست، و هيج معنی ديگری حز اعلان جنگ و حمله نظامی از سوی آمريکا و عراق به مرزهای جمهوری اسلامی نخواهد داشت، حالا عاليجنابان چند سال ديگر می خواهند به اين سناريو مضحک ارتش بازی ادامه بدهند؟ بگذريم که حالا توان و کاريی و تجهيزات و انسجام نيروهای نظامی تحت امر ولايت فقيه به کلی به آن چه در زمان آتش بس بود فرق دارد و تار و مار کردن آن سه هزار و پانصد نفر شايد کار کمتر از ۴۸ ساعت باشد. تکليف رژيم تنها در تهران و تنها توسط مردم به ستوه آمده ايران وقتی که خشمشان به شکل گدازه مذاب آتشفشان بر رژيم ببارد می تواند روشن بشود و اين امر سالهاست در محاسبات کسانی که مساله شان بردن „مهر تابان“ به تهران بود و نشاندن او بر منصب رياست جمهوری جايی، ندارد. بفرض هم (فقط برای بحث) اگر بنا باشد آينده منطقه و رژيم را اراده آمريکا رقم بزند، روشن است دنبال استقرار ثبات سياسی در ايران خواهد بود وبرای اين کار هم به دنبال استقرار نظام سياسی مبتنی بر انتخابات خواهد بود. در ايران يک بخش قابل اعتنا و به لحاظ بدنه بزرگ، از حاکميت مورد عنايت و تاييد آمريکاست و آنها هم حاضر به کنار آمدن با آمريکا هستند و آشکار و پنهان لاسی هم با آمريکا می زده اند و می زنند و حتی در جناح موسوم به محافطه کار رژيم هم طرفداران کنار آمدن با آمريکا کم نيستند. دو نمونه از اظهارات چهره های معروف اين دوجناح به خوبی نشان دهنده زمينه سازش با آمريکا در ميان محافظه کاران است. توکلی در اين زمينه گفته بود رابطه با آمريکا نه مثل نماز واجب است و نه مثل شراب حرام و محمد جواد لاريجانی که زمانی که معاون وزارت خارجه رژيم بود و بعد از پايان جنگ ايران و عراق رويای ايفای نقش ژاندارمی منطقه مثل زمان شاه را برای آمريکا به زبان آورده بود، چند سال پيش تاکيد کرد که اگر لازم باشد به خاطر „منافع ملی“ بايد در قعر جهنم با شيطان مذاکره کرد. به علاوه گروههای اپوزيسيون در ايران هم به مراتب ريشه دار تر از افغانستان و عراق هستند و اينها هم در ارزيابيهای آمريکا به حساب خواهند آمد و خلاصه شرايط کنونی مهر باطل به برنامه از پيش تعيين شده که مجاهدين برای سرنگون کردن رژيم در مدت ۶ ماه آن هم در ۲۸ سال پيش تنظيم کرده بودند و ديگر قابل پذيرش در شرايط کنونی نيست کوبيده است. حال هرچه هم که ميل مبارکشان اين باشد که تو دهن همه بزنند و خودشان دولت تشکيل بدهند! آن ممه را لولو برد.

انتظار غير منطقي
نکته ای را هم به ديگرانی که خود سر در گم و ناتوان از درک سياست پيش گرفته شده از سوی رهبری مجاهدين در پافشاری برای ماندن در عراق هستند و با اين حال سکوت گروه های ايوزيسيون را در اين زمينه غير قابل درک می بابند بايد ياد آور شد، اين است که گروههای ايوزيسيون چگونه می توانند از خواستی حمايت کنند(ماندن در عراق) که از بيخ و بن آن را غلط و در آينده با بن بستی وخيم تر از امروز رو به رو می بينند. ديگر اين که کسانی هم که اطلاعاتی کافی از تاريخ دارند و به عنوان آدمی آگاه در از مسائل سياسی و بين المللی شناخته می شوند، توجه داشته باشند که وقتی دعوت و فراخوان به اعتراض به اقدمات دولت عراق و حمايت از خواست مجاهدين برای ماندن در يگاه اشرف می دهند، در افکار عمومی اين سوال مطرح می شود که آيا و اقعا دانش و اطلاع اين افراد از امور در همين اندازه است که برای چنين شرايط خطيری اين راه حل را ارائه بدهند؟ انتخابی که چيزی نيست جز نگهداشتن دائمی مجاهدين در تله تا کم کم در آنجا به فراموشی سپرده شوند و يا بازيچه يک بده وبستانی قرار بگيرند و کلا به لحاظ تشکيلاتی متلاشی شوند. فکر نمی کنند که تا به حال نيز نيز از اعتبار خود در همسويی و تاييد سياستها و تصميمات غلط مجاهدين بسيار هزينه کرده و به خود لطمه زده اند؟ آيا زمان آن نرسيده که رهبری مجاهدين را برای پايين آوردن از خر شيطان و دست برداشتن از اوهام انحصار قدرت در ايران و چشم گشودن به واقعيتها زير فشار قرار دهند؟ گفته شده که „ راه انتقال به خارج بسته است“. سوال اين است که کی مجاهدين تقاضای انتقال به خارج کردند و برای آن دست به تحصن و تظاهرات زده اند که معلوم شود که راه بسته است يا گشايشی ممکن است؟ آنها خودشان اصرار دارند در عراق بمانند. اين که برای يکی دو مريض اجازه ورود به کشورهای اروپايی داده نشده نمی توان به عنوان تستی برای اين مساله ارائه شود. بايد مساله به صورت راه حل کلی خروج مجاهدين از عراق مطرح شود. البته بسياری از ساکنان اشرف به ويژه آنها که نيمه عمر را پشت سرگذاشته اند و به نوعی زندگی برنامه ريزی شده عادت کرده اند نيز احتمالا ترجيح می دهند که در آنجا بمانند و تمايلی به پرت شدن به بيرون از اين سيستم و تنها يافتن خود در کشوری که به احتمال زياد چيزی هم از زبان مردمش نمی دانند ندارند و حل مسائل و گرفتاريهای روزمره زندگی که از جمله آنها يافتن کار و محل سکونت است، نه تنها جذابه يی برای آنها نمی تواند داشته باشد، شايد نگران کننده هم باشد. هم چنين مساله آرامگاه شهدا در اشرف نيز مساله يی عاطفی است که با تعطيل شدن اشرف معلوم نيست عراقيها باقی گذاشتن آن را بپذيرند يا نه. اما هيج کدام از اين مسائل ماندن در اشرف را که حاصلی جز فرو رفتن در وادی فراموشی و فرسودن و فروريختن نخواهد داشت، مشروع(قابل قبول) نمی کند. هدف رهبری مجاهدين از ماندن باز هم چيزی جز انجام کارهای نمايشی نمی تواند باشد. نمايشاتی برای نشان دادن اين که „بزرگترين نيروی اپوزيسيون“ است. اين کارهای نمايشی حالا اگر با رژه ممکن نشد، با برگزاری نماز عيد قربان و عيد فطر می تواند عملی شود. اقامت در اشرف با شرايطی که پيش آمده وارد شدن گروهی با نفرات ثابت و با امکانات محدود که زمان به سرعت و به شکل شمارش معکوس برايش در حال سپری شدن است در يک جنگ فرسايشی با دولتی با عرض و طول و وزن منطقه يی و بين المللی (از جمله به عنوان وزنه تعادل در تضاد منافع بين روسيه و آمريکا و چين و آمريکا، به نفع روسيه و چين و نيز بکار گرفتن اهرمهای فشار غير قابل از کار انداختن منطقه ای مثل حماس و حزب لبنان)، با منابع پايان ناپذير نيروی انسانی و زمان نامحدود (حد اقل تا آنجا که به جنگ فرسايشی با مجاهدين بر می گردد) و امکانات ديگر است. پايان اين جنگ از پيش معلوم است و هيچ معچزه يی به تغيير تعادل قوا به نفع مجاهدين در ماندن در عراق رخ نخواهد داد. از طرفی هيچ چيز نمی تواند تضمينی برای حفظ امنتيت مجاهدين مستقر در عراق باشد. دلخوش کردن به هر قول و قراری حتی به اصطلاح تضمين ببن المللی يک خوش خيالی محض خواهد بود. وقتی پای منافع در ميان باشد، چشم بستن به روی تضيقات و توطئه ها عليه مجاهدين مساله دارای اهميتی نخواهد بود. مگر آمريکا و اروپائيها با علم و آگاهی با سند و مدرک در مورد اقدامات تروريستی عليه آنان توست رژيم، دست به اقدامی تلافی جويانه زدند؟ از انفجار مقر تفنگداران دريايی آمريکا در بيروت در سال ۱۹۸۳، تا انفجار در برابر مقر نيروهای آمريکايی در عربستان (در خوبر) در سال ۱۹۹۶ که منجر به کشته شدن ۱۹ آمريکايی و زخمی شدن ۳۶۰ نفر شد، و در موارد ياد شده آمر بودن رژيم برای طرف مقابل روشن بود، هيچکدام با اقدام تلافی جويانه همراه نبود. پر سرو صدا ترين واکنشهای تلافی جويانه در برابر اقدامات تروريستی رژيم مربوط می شود به اقدام فرانسه در محاصره سفارت رژيم در پاريس بعد از اقدام تروريستی بمب اندازی به فروشگاه تاتی در پاريس در سپتامبر سال ۱۹۸۶ د که بيش ۷ کشته و ۵۵ مجروح به جای گذاشت. در اين بنا بر تحقيقات پليس فرانسه روشن شده بود که وحيد گرجی مترجم سفارت رژيم دست داشت و خواهان حضور او در برابر قاضی تحقيق و بازپرسی بودند. در واکنش رژيم محاصره سفارت فرانسه در تهران متهم کردن کنسول سفارت فرانسه به جرائم مختلف بود و خلاصه در پايان ماجرايی که در رسانه های فرانسه جنگ سفارتخانه ها لقب گرفته بود و مدتی هم طول کشيد، وحيد گرجی با يک حضور سمبليک در بازپرسی، به فرودگاه برده شد تا رهسپار ايران شود و قطع روابط ديپلماتيک با رژيم که با تصميم فرانسه صورت گرفت مدت زيادی طول نکشيد. در اين ماجرا به خاطر مصالح و منافع فرانسه، وحيد گرجی از کيفر گريخت. مثال ديگر وضع دولت خود گردان فلسطين در زمان زمان درنده خوييهای اريل شارون بود. به رغم به رسميت شناخته شدن و حمايت جامعه بين المللی از آن و به رغم وزن سياسی و اعتبار ملی و بين المللی ياسر عرفات، ديديم که چطور جامعه بين المللی چون نظاره گر بی اراده و بی عمل به تماشای رفتار جنايتکارانه اريل شارون نشست. مسئوليت درنده خوئيها و جنايات اخير اسرائيل در بمباران و کشتار و غير نظاميان در غزه را هم به گردن حماس به تروريسم و موشک پرانيهايش به مناطق اشغالی گذاشتند.

ماندن در عراق ماندن در تله است
پافشاری در ماندن در عراق، مولود همان منش و بينشی است که شعار انزجار برانگيز و ارتجاعی ايران رجوی- رجوی ايران را ساخت که توهين به مردم ايران بود و به هر انتقادی حتی انتقاد با حسن نيت و دوستانه در مورد آن، دهنکجی کرد و دو دهه بر آن پافشاری کرد. شرايط کنونی ناشی از مديريت رهبری مولود انقلاب ايدئوژيک است که ربع قرن پيش در چنين ايامی تازه پديدار شده بود و غوغايی از „ کشف بزرگ“ با تبليغاتی پر گرد و خاک به راه انداخته بود. امروز جا دارد رهبران مجاهدين مروری بر آن تبليغات و آن نامه ها به „رهبران عقيدتی“ بکنند تا ببينند حاصل آن معجزه اکنون چه به بار آورده است. خود بزرگ بينی بی نظير رهبری که پيشاپيش نقش تاريخ ساز برای هر اقدامش رقم زده شده بود و هنوز هم سمفونی شماره ۵ بتهون با چهار ضربه آغازين آن (معروف به „ سرنوشت اين گونه به در می کوبد“)(۳) پيش در امد فرمايشات ايشان است: دا دا دا داااا. آری سرنوشت اکنون نه با پيام گشايش فصل شکوهمندی، بلکه به شکل اضطراب آوری اينگونه به در می کوبد: دا دا دا داااا، پليس در را باز کنيد خانه را بايد تخليه کنيد! و در پی آن سمفونی پاتتيک (رقت انگيز)(۴) با صدای بلندتری در فريادهای يا حسين يا مظلوم „سربازان مريم و مسعود“، شنيده می شود که در جلوی در قرار گاه اشرف در در برابر سربازان عراقی به اجرا در می آيد. راه حل انسانی و عملی و تضمين امنيت مجاهدين گير افتاده در اردوگاه اشرف، انتقال همه آنان به کشور های اروپايی و کانادا و آمريکاست. اين اقدام شدنی و در اختيار کشورهای اروپايی و آمريکا و مربوط به تصميم و خواست خود آن هاست و نه عراق. رژيم نمی تواند به خاطر پذيرفته شدن آنها در کشورهای اورپايی و آمريکا و کانادا با آنها در بيفتد و نه می تواند تهديداتی را که در عراق متوجه مجاهدين است، در اين کشورها متوجه آنها کند. با توجه به شرحی داده شد من به عنوان يک هم ميهن و يک مخالف رژيم ضد ايرانی ولايت فقيه و آشنا با زندگی مبارزاتی پر رنج مجاهدين از سويی و آشنا با فرصت طلبی و تازه بدوران رسيدگی و واقعيت گريزی رهبری مجاهدين از سوی ديگر، از سازمانها و گروههای ايوزيسيون و از کنشگران سياسی و فعالان حقوق بشر در خارج کشور(از جمله امضا کنندگان متن دفاع از حقوق هموطنان بهايی) درخواست می کنم که بشکل منفرد يا گروهی نامه هايی برای رئيس جمهور آمريکا و روسای جمهور يا نخست وزيران کشورهای اروپايی بفرستند و ضمن ياد آوری درنده خويی رژيم آخوندی و فشارها و تهديداتی که متوجه مجاهدين مستقر در اشرف است، پذيرفته شدن آنها را به عنوان پناهنده و انتقال آنان را از عراق به کشورهای اروپايی و آمريکا و کانادا خواستار شوند.

منابع و توضيحات:
http://iradj-shokri.blogspot.com/2009/01/blog-post.html *
http://www.hambastegimeli.com/node/2141 -1
۲- ويدئو تبليغاتی مجاهدين را می شود در لينک زير رد وبلاگ درفش ديد. قسمت مورد نظر از دقيقه ۶ ويدئو شروع می شود می شود. با شاخص مربوط ويدئو را تا دقيقه ۶ جلوکشيد.مصاحبه رئيس گفتگوی ملی عراق هم بعد از اين قسمت و از دقيقه ۸ و ۴۳ ثانيه شروع می شود.
http://iradj-shokri.blogspot.com
http://www.youtube.com/watch?v=N6K_IuBsRM4 – ۳
۴- سمفونی شماره شش و مهمترين اثر چايکوفسکی که سمفونی پاتتيک (رقت انگيز يا حزن آور) هم ناميده می شود.
۲۹ فروردين ۱۳۸۸ – ۱۷ آوريل ۲۰۰۹

Published in: on 24 آوریل 2009 at 9:13 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

سفر از ممالک محروسه به فدرالیسم قومی

سفر از ممالک محروسه به فدرالیسم قومی
بخش اول

محمد امینی

• این روزها، بهره گیری از «ممالک محروسه ایران»، چه از سوی آن دسته از هواداران ایران فدرال که با انگیزه پایان دادن به نابرابری ها در ایران از راهکار فدرالیستی و استان گردانی پشتیبانی می کنند، و چه از سوی کسانی که در سوداهای دیگری هستند و بهای چندانی به یگانگی و ماندگاری ایران نمی دهند، سخت روان گشته است …

يکشنبه ٣۰ فروردين ۱٣٨٨ – ۱۹ آوريل ۲۰۰۹
این روزها، بهره گیری از «ممالک محروسه ایران»، چه از سوی آن دسته از هواداران ایران فدرال که با انگیزه پایان دادن به نابرابری ها در ایران از راهکار فدرالیستی و استان گردانی پشتیبانی می کنند، و چه از سوی کسانی که در سوداهای دیگری هستند و بهای چندانی به یگانگی و ماندگاری ایران نمی دهند، سخت روان گشته است.
کسانی می گویند و می نویسند که این «ممالک محروسه ایران» که گاه و بیگاه از میانه دوران شاهان قاجار به کاربرده شده، همان است که در زبان انگلیسی United Kingdom و در فرانسه Ruyaume – Uni می خوانند؛ و از این کشف بی بدیل خویش نتیجه می گیرند که ایران دوره قاجار و پیش از آن، همان ایران «خشتـرِپاونی» یا ساتراپی (یونانی شده آن واژه) می بوده و این همان فدارالیسم پادشاهی است! می دانیم که در فارسی دوران قاجار، برگردان United Kingdom «ممالک مجتمعه» بوده است و نه «ممالک محروسه». از جمله در فصل اول پیمان صلح پاریس که در چهارم مارس ۱۸٥٧ میان ایران و بریتانیا بسته شد، آمده است که از «ازطرف اعلیحضرت ملکه ممالک مجتمعه بریتانیای کبیر و ایرلند، شرافت مآب هنری ریچارد چارلز بارون کولی از اعاظم ممالک مجتمعه … و ازطرف اعلیحضرت شاه ایران جناب جلالت مآب فرخ خان امین الملک …. عهد نامه مابین اعلیحضرت پادشاه ایران و اعلیحضرت ملکه ممالک مجتمعه بریتانیای کبیر … متفقاً منعقد داشتند».
پاره ای از «کارشناسان» این داوری های قوم گرایانه از این هم فراتر می روند و از جمله می گویند و می نویسند که «قبل از انقلاب مشروطیت شکل حکومت در ایران، به نوعی فدرالیزم سنتی بود، یعنی در دوره‌ی قاجار تا قبل از به قدرت رسیدن رضا شاه پهلوی در سال ۱۳۰۴، کشور ما ممالک محروسه ایران نامیده می شد. ممالک محروسه ایران یک فاکت تاریخی است که در همه کتب تاریخی و ادبیات آن دوره و اسناد تاریخی که در وزارت خارجه هست می‌بینیم. یعنی ایران از چند ایالت یا مملکت تشکیل می‌شده است مثل: مملکت عربستان، مملکت آذربایجان، مملکت کردستان، مملکت بلوچستان و خراسان و … مجموعه این ممالک، کشور ایران را به وجود می‌آوردند».۱
به راستی که سخنی بی پایه تر و سُست تر از این نمی توان در سودای بازگشت به دوران پرافتخار ایلی گذشته ایران به هم بافید. یا نمی دانند و یا خویشتن را به نادانی می زنند! واژه «محروسه» هرگز برای بیان ساختار فرمانروایی در ایران و یا به جای واژه ایران که پیشینه ای دیرینه و دیرپا دارد به کار گرفته نشده است. سرزمین محروسه یا نگهبانی شده، می تواند شهری، دیاری، ایالتی و کشوری باشد. در گذشته های دورتر، سرزمینی را که امیری، شاهی و جهانگشایی برآن فرمانروایی می داشته، «مملکت محروسه» یا «ممالک محروسه» او می خوانده اند. یعنی سرزمین هایی که در «حراست» آن فرمانروا است. شیراز در روزگار سعدی، محروسه ابوبکربن سعد زنگی بود. ظل السلطان، ولایات و شهرهای جنوب ایران را ممالک محروسه خویش می خواند. تنها از دوره صفوی به این سواست که با بازسازی کشور ایران، گاه و بیگاه از ممالک محروسه ایران در نوشته ها و فرمان ها بهره جسته اند که در این جُستار به آن خواهم پرداخت.
یکی از نوشته های کهن در اشاره به «ممالک محروسه»، کتاب «تاریخ عالم آرای یمینی»، نوشته فضل الله بن روزبهان خنجی است که رویدادهای دوران فرمانروایی سلطان یعقوب آق قویونلو، فرزند حسن پاشای ترکمن (اوزون حسن) را در بر دارد. در بیان گسترش سرزمین زیر فرمانروایی سلطان یعقوب چنین می نویسد: «از کنار آب فرات و ثغور روم و شام تا ساحل بحر عمان و جزایر هند و از باب الابواب شروان تا قریب مدینه طیبه که طول و عرض ممالک محروسه بود».۲ همین جا باید افزود که سندی از همان دوره پایانی فرمانروایی ترکمانان آق قویونلو بر بخش هایی از ایران به جای مانده که از «مُلک ایرانی» و «کشور ایران» یاد می کند و آن، نامه اغورلو احمد بیک، نوه اوزون حسن به سلطان احمد عثمانی است که پنج سال پیش از آغاز پادشاهی شاه اسماعیل صفوی نوشته شده است.۳
در نوشته های تاریخی، واژه ممالک که واژه ای عربی و جمع مملکت (مملکه) است، همیشه برای بیان آن چه اینک یک کشور و یا سرزمینی که داری فرمانروایی سیاسی یگانه ای باشد، به کار گرفته نشده است. هنگامی که محمد فارسی استخری در سده چهارم هجری کتاب مشهور خویش را به نام «مسالک الممالک» نوشت، «راه های سرزمین ها» مُرادش بود و نه راه های کشورها. ممالک بیست گانه یادشده در کتاب او نیز پیوندی با ساختار کشوری و فرمانروایی آن سرزمین ها ندارد. هم از این رواست که از ممالک «جزیره العرب و دریای پارس و اندلس و سیسیل و جنوب ایران و جبال و دیلم و خزر» و دیگر سرزمین ها به گونه ای یاد می کند که گواهی است بر این که مُراد او از ممالک، سرزمین های گسترده ای است که «دایره اسلام برآن محیط است» و این سرزمین ها گاه از فرمانروایی یگانه ای برخورداربوده اند و گاه از فرمانروایی هایی چند گانه. در «المسالک والممالک» ابن خردادبه، جغرافی دان برجسته ایرانی سده سوم هجری نیز ممالک برابر سرزمین های «جبل» و پیرامون آن است.
بیهقی نیز بارها در تاریخ خویش از مملکت و ممالک یاد کرده که در آنجا نیز آشکار است که مراد او کشورها و یا مملکت های جدا از یکدیگر به مفهومی که اینک روان گشته نیست. او گاه آن چه را که اینک ما ایالت یا استان می خوانیم، مملکت می خواند. «ما امیرالمومنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد (فرمان) خراسان و جمله مملکت پدر را بخواستیم»؛ و گاه از بخش های یک ولایت با واژه ممالک یاد می کند. از جمله در اشاره به هجوم ترکمانان به بخشی از خراسان می نویسد که «ترکمانان در حدود ممالک [خراسان] بپراکندند و شهر تون (فردوس امروز) غارت کردند».
عطا ملک جوینی که کار گسترده او در «تاریخ جهانگشای جوینی» یکی از معتبر ترین اسناد تاریخی سده جان گداز هفتم هجری است، گاه «ممالک» را با مملکت های بسیاری برابر دانسته و از جمله در «ذکر خروج چنگیزخان» می نویسد که «چنگیزخان را نام تمرجین بود تا وقتی که بر ممالک ربع مسکون به سابقه تقدیر و حکم کن فیکون مستولی گشت».۴ گاه نیز ممالک را بخش هایی از مملکت یک فرمانروا برشمرده است. در بیان لشگر کشی جلال الدین خوارزمشاه به سوی بغداد می نویسد که خلیفه «امیرالمومنین الناصرالدین الله» به پیام جلال الدین بهایی نداد و «قشتمور را با بیست هزار مرد از شجعان رجال و سروران ابطال نامزد کرد تا سلطان جلال الدین را از نواحی ممالک او برانند».٥
بسیاری از تاریخ نویسان کهن، واژه مملکت را با سرزمینی که یک خاندان فرمانروا برآن چیرگی می داشته اند برابر دانسته اند که همین را ما اینک کشوری می خوانیم که دولتی برآن فرمانروایی دارد. ناصرالدین منشی کرمانی در «نسائم الاسحار من لطائم الاخبار» که تاریخ وزیران و دستوران ایرانی از دوران چیرگی اعراب برایران تا دوره ایلخانان مغول است، واژگان مملکت و دولت را به همان برداشتی می نویسد که ما اینک به کار می بریم: «… مدبرّان مملکت سامانی و دستوران سلطنت محمودیان (غزنویان) و وزیران دولت سلجوقیان و ….».٦ هم او هنگامی که از «قهرمانان مملکت نبوت» سخن می راند، مرادش مملکتی فراتر از سرزمین فرمانروایی یک دولت است. در باره دولت سامانی چنین می نویسد: «اول طایفه از ملوک اسلام که در ممالک ایران دم استقلال زدند ایشان بودند».٧
اما «مملکت» در نوشته های تاریخی تا دوره صفوی، آن بار تاریخی را که کشوری با مرزهای شناخته شده می دارد، نمی داشته است. هم از این رو است که در نوشته های تاریخی، گاه از ممالک ایران یاد می شود و گاه از مملکت ایران. مملکت اما واژه کشداری است که بیشتر با گسترش فرمانروایی امیری و شاهی، بازبینی می شود. یکی از ارزنده ترین نوشته های بازمانده در این راستا، «جامع التواریخ» خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی، وزیر، پزشک و تاریخ نگار بی همتای دوره ایلخانان مغول است. او در بهره جویی از مملکت و ممالک، از دستورزبان پیروی نمی کند. در باره چیرگی امیر ناصرالدین سَبُکتِگین، پایه گزار دولت غزنوی بر بُرج و باروی «قـُصدار» می نویسد که «این بقعه در جوار مملکت او بود» و پس از پیروزی بر قـُصدار، «آن بقعه در حوزه ممالک خویش آورد». اگرچه پس از این پیروزی با «چپیال که پادشاه هندوستان بود» در افتاد و «لشکرها … بین دو مملکت به هم رسیدند».۸ واژه مملکت در این جا و در بخش های دیگر این کتاب، برابر سرزمینی است که پادشاهی در آن دوره مورد گفتگو برآن چیرگی می داشته (کشور) و ممالک هم نه جمع مملکت ها که بخش ها و یا ولایات یک مملکت اند. در باره مملکت رکن الدوله دیلمی می نویسد که «ممالک عراق و خوزستان و فارس و کرمان و دیگر مواضع در اهتمام و تدبیر دیوان او بود».٩ و یا ملکشاه سلجوقی «تا حدود خطا (ختا) و ختن در هر شهری والی ای از بندگان خویش بگماشت … از آنجا به اصفهان آمد و چون بیشتر ممالک خودرا مطالعه فرمود، هر جایی والی ای و مُقطـَعی بگماشت».۱۰
گاه و بیگاه نیز در یک کتاب، مملکت و ممالک، هم سرزمین فرمانروایی پادشاهی بوده و هم یک بخشی کوچک از یک روستا. در این گفت آورد که از «مهمان نامه بخارا» از سده دهم هجری است، مملکت برابر سرزمینی است که فرمانروایی برآن چیرگی دارد: «اتابک ابوبکر سعدبن زنگی که پادشاه مملکت فارس بود»؛ در گفت آوردی دیگر از همان کتاب، مملکت را دیاری می یابیم که کسی درآن زندگی می کند و یا در آن جا زمین و دارایی دارد: «خراج را تخفیف باید کرد تا صاحب [مِلک] به مملکت و مِلک و وطن خود معاودت (بازگشت) نماید و بعد از معاودت اورا استمالت باید داد تا در مِلک خود تصرف مالکانه کند و مملکت معمور شود».۱۱ آشکار است که آن مملکت و این مملکت، همسنگ نمی باشند.
برای آگاهی از برداشت هایی که از «مملکت»، «ممالک» و «ممالک محروسه» در دوره چهارسد ساله پیش از مشروطه و دولت مدرن درایران، نخست باید دریابیم که در دوره سی سد ساله پیش از آن، که با خونریزی های مغولان آغاز می شود و تا پیدایش دولت صفوی به درازا می کشد، نزدیک به یک سد دسته جداگانه از امیران و شاهان بر بخش هایی از ایران فرمانروایی کرده اند. افزوده بر ده فرمانروایی پراکنده از هنگام شکست خوارزمشاهیان تا آمدن هلاکو و سپس ستیز میان ایلخانان مغول که هفده تن از ایشان در یک سد سال بر ایران فرمانروایی کردند، دسته های دیگری مانند آل جلایر، امرای چوپانی، آل مظفر، خاندان اینجو، سربداران، اتابکان سلغوری، ملوک شبانکاره، اتابکان لرستان، آل کرت، اتابکان یزد، قراختائیان کرمان و ده ها خاندان و شاهان محلی در این دوران با دیگر خاندان ها و در میان خویش در جنگ و ستیز می بودند. ازآن هنگام است که به کار گرفتن «ممالک ایران» در ادب ایران و نوشته های تاریخی دراشاره به بخش ها و سپس ولایات ایران و نیز بیان هرآن دیاری که در آن سرزمین پهناوری که جغرافی دانان و تاریخ نویسان آن دوران، ایران می خوانده اند، افزایش یافت. راستی هم این است که در بیشترین سال های این دوره سی سد ساله، کشور واحدی به نام ایران وجود نمی داشته و دولتی برهمه سرزمین هایی که ایرانش می خوانیم، فرمانروایی و چیرگی نمی داشته است.
ناروشن بودن مفهوم مملکت، ممالک و ولایات از نامه هشدارگونه ای که تیمور پس از چیرگی اش بر سرتاسر ایران و غارت هند، به پادشاه مصر نوشت و به تقسیم توران این سوی جیحون و ایران میان فرزندان چنگیز پرداخت، آشکار است: چون «چنگیزخان را ممالک ایران و توران مسلم گشت، این ولایات را به دو فرزند خود مقسوم گردانید».۱۲ در نامه ای دیگر از سوی تیمور که هنوز بر همه ایران چیرگی نیافته بود به امیرنصرت الدین شاه یحیی، داماد و برادر زاده شاه شجاع، پادشاه هم دوره حافظ که تنها بر یزد و گاه ابرقو حکومت می کرده و گاه و بیگاه نیز بر عموی خویش می شوریده، تیمور وی را «شهریار دیار عجم» و «افتخار ممالک ایران» می خواند و به گستاخی و شورش در «اقطار و اکناف ممالک محروسه» اشاره می کند که شاید یکی از کهن ترین موارد نوشتاری در به کارگرفتن «ممالک محروسه» باشد.۱٣ افزودنی است که در کوتاه زمانی پس از این نامه، تیمور «ممالک محروسه» خویش را گسترش داد و از جمله در لشگرکشی دوم خویش به شیراز، امیر یحیی یزدی یادشده را که قرار بود «افتخار ممالک ایران» باشد به همراه همه امیرزادگان آل مبارز در روستای مهیار شهرستان قمشه اصفهان کشت! بازهم افزودنی است که نامه های تیمور به شاهان و فرمانروایان دیگر، چه در آن هنگام که در سمرقند بوده و چه پس از چیرگی اش بر سرتاسر ایران و بخش هایی از آسیای کوچک (صغیر)، همه به فارسی است.
از همه نوشته های دوره مغول، ایلخانی و تیموری آشکار است که حتی برخاستگان از بیابان های مغولستان و سرزمین های شرقی آسیای میانه، همه سرزمین گسترده ای را که میان استپ های آسیای میانه و قلمروی روم شرقی (سپس عثمانی) و میان دورود قرار می داشته، ایران می خوانده و باشندگان این سرزمین پهناور را ایرانیان به شمار می آورده اند. نویسنده کتاب «سیرت جلال الدین منکبرنی» (مینکبرنی یا خال بر بینی)، پادشاه خوارزمشاهی که یازده سال در برابر پیشرفت مغولان ایستادگی کرد، می نویسد که «در زمان گشتاسب پادشاه ایرانیان … [شهر] نسا، ثغر (مرز) مملکت [ایران] گردید و به تنهایی میان ترکان و ایرانیان حایل و مانعی شد».۱۴ قرایوسف قره قویونلو، پیش از رسیدن تیمور به آذربایجان در نامه ای به سلطان بایزید عثمانی می نویسد که «تیمور مقهور دمره الله و قهره، از توران به ایران گذشته و هلاکو وار دعوی ایلخانی کرده … و حالا متوجه آذربایجان است». بایزید به او پاسخ می دهد که «باید با حکام شیروان و گیلان و کردستان و لورستان بالجمله یکدل و یک جهت» شود و با تیمور درافتد.۱٥ حمدالله مستوفی قزوینی، تاریخ نگار و جغرافی دان برجسته ایرانی سده هشتم در «نزهه القلوب» با تیزبینی بی مانندی، مرزهای تاریخی آن چه را که تیمور، قرایوسف و سلطان عثمانی، ایران می خوانده اند، روشن می کند. نوشتارهای بازمانده از آن دوران گواهی براین است که اگرچه از ایران سخن به میان بوده، این ایران در بیشینه آن دوره سی سد ساله، از دولت یگانه ای برخوردار نمی بوده و ممالک یا ایالاتی می بوده که امیران و شاهانی برهرگوشه آن فرمانروایی می داشته اند.
تیمور در نامه هشدارگونه دیگری به شاه مازندران، درباره هجوم خونریزانه اش به ایران می نویسد «چون رایات همایون بصوب ممالک ایران نهضت نمود…»، «ملوک» و فروانروایان بسیاری، از جمله ملک عزالدین لـُر و شاه احمد و «دیگر ملوک کردستان و امرای شروان و شکی و ملک بقراط والی تفلیس» در برابر او ایستادند و او یکایک ایشان را شکست داد. در همان نامه می افزاید که پس از شکست دادن «بقراط والی تفلیس که مدت مدید سلطنت و حکومت دیار تفلیس و ابخاز و ممالک گرجستان به استقلال و مکنت هرچه تمام تر کرده بود»، از آنجا که پذیرای اسلام شد، «بر سیر ممالک و ولایت خودش فرستاده شد».۱٦ ناگفته پیداست که ممالک و ولایات در این جا به یک معنی به کار رفته است و باز پیداست که تیمور و سرکردگان سپاه و دیوانیان او، مملکتی را به نام ایران می شناخته اند.
حافظ ابرو که در جوانی در خدمت امیر تیمور بوده، در «زبده التواریخ» که بیگمان از برجسته ترین نوشته های تاریخی ایران است، از واژگان مملکت و ممالک با چنان گشاده دستی بهره می جوید که هر آینه خواننده با تاریخ ایران آشنا نباشد، بر این گمان خواهد شد که هر بخشی از ایران در دوران چیرگی خونریزانه تیمور، پادشاهی جداگانه ای می داشته و یا پاره ای از ایالات و ولایات، مملکت خوانده می شده اند و پاره ای دیگر ممالک؛ و یا شاید بر پایه داوری بازنویسان امروزین تاریخ، تیمور «مستبدی منور» و هوادار فدرالیسم می بوده است! «امور سلطنت خراسان به فرّ دولت و یمن حضرت سلطنت … استقامتی هرچه تمام تر داشت و ممالک فارس امیرزاده عادل پیر محمد بن عمر شیخ بهادر و مملکت کرمان امیر ایدکو برلاس ضبط نموده اما ممالک عراقین …به امیر و امیر زاده سعید شهید امیرانشاه بهادر گورکان … امیرزاده مذکور متوجه سلطنت آن مملکت شد».۱٧ افزودنی است که در نوشته های تاریخی ایران تا پیش از دوره صفوی، مراد از سلطنت بر یک ایالت، همان ولایت و فرمانروایی است. حسن بیک روملو در «احسن التواریخ» بارها چنین می نویسد. می توان به نامه اوزون حسن آق قویونلو به یادگار محمد گورکانی اشاره کرد که می نویسد «جناب امیر اعظم اعقل، کمال الدین حسین خوارزمی … درباب سلطنت و ایالت خراسان استدعا نموده …».۱٨
همین کافی است که بیافزاییم که فرمانروایان دوره آغازین مغول و نیز تیمور هیچ امیر و فرمانروای محلی را به کمترین نافرمانی نمی بخشیده اند و مفهوم ممالک برای ایشان، کشورها و یا فرمانروایی های مستقلی نمی بوده است و این «ممالک» رفته رفته و با فروکش توانایی ایلخانان و سپس جانشینان تیمور از «استقلال» بیشتری برخوردار می شده اند. درهمان زبده التواریخ می خوانیم که تیمور از سرپیچی تبریزیان چنان برافروخته شد که شتابان «هر دو روز کوچ می کرد (تنها یکبار در هر دو روز می ایستاد) و چون به [تبریز] رسید کسانی را که آن صورت از ایشان نقل کرده بودند، جمله را به یاساق رسانید و بسیاری از بیگناهان نیز بدان واسطه سعادت (!) شهادت یافتند چون بیشتر میل خاطرش به خون ریختن بود».١٩ هم او در اشاره به هندوستان می نویسد که «نوروز گورکان که داماد پادشاه ترمشیرین بود و سال ها در ممالک هند از سلطان محمد جونه اکرامات و انعامات یافته …»۲۰ ویا «درممالک آذربایجان هر که را وجودی بود از قضات و اکابر و کدخدایان و اهل بازار حکم کرد که خانه ها را به ربع رشیدی آورند».۲۱ گاه نیز سرزمین های پیرامون یک شهر بزرگ را ممالک می خوانده اند: «ملک معزّالدّین حسین باردیگر در حکومت هرات و توابع تمکنّی یافت، روی به ضبط و نسق کار مملکت و تدبّر حکومت آورد و به ضبط ممالک و حفظ مسالک و اعانات اولیاء و اهانت اعداء اشتغال نمود».۲۲
از شوربختی های روزگار ما، یکی هم این است که نورسیدگان ایرانی پان ترکیسم که به یکباره ملت ساختگی ستمگر فارس را از لابلای اندیشه های دشمنی افروزانه خویش ساخته و با چهره ای حق به جانب، از حقوق از دست رفته تاریخی ترکان در ایران سخن می گویند، به این نمی پردازند که در دوره سی سد ساله میان ایلغار مغول تا دوره صفوی، سرتاسر ایران و سرزمین های پیرامونش، گرفتار ستیز خونریزانه دسته های مغول، تاتار، اوزبک و ترک بر سر «مملکت محروسه» خویش با یکدیگر بوده و تنها نشانی که از ایرانیان فارسی زبان به چشم می خورد، در میان دیوانسالاران، منشیان، مستوفیان، نویسندگان و سرایندگانی است که در پیرامون فرمانروایی می زیسته اند. اشاره به نمونه ای در این زمینه کافی است. پس از مرگ تیمور، شاهزادگان تیموری به ستیز با یکدیگر برخاستند. میرزا اسکندر، نوه تیمور که حکومت همدان را در دست داشت، حاکم یزد شد و به یاری برادرش میرزا رستم گرمسیر فارس را غارت کرد. شاهرخ، فرزند تیمور بر خراسان چیرگی یافت و با برادرزاده اش، ابابکرمیرانشاه ستیزی خونریزانه و دیرپایی را آغاز کرد. دستکم هفت تن دیگر از بستگان تیمور در گوشه کنار سرزمین او پرچم استقلال برافراشتند. میرزا اسکندر یادشده در نامه ای به گروهی از مرزداران ایران برای برانگیختن ایشان بر عمویش شاهرخ می نویسد «قرایوسف (فرزند قرا محمد قراقویونلوی ترکمان و کشنده میرانشاه، فرزند تیمور) که خودرا به وجود تراکمه (ترکمانان)استظهاری تصور کرده بود، یک حمله ما را پای نیاورد …. و تا آن زمان که حضرت شاهرخی با ما طریق ایلی و خویشی و دستی مرعی می داشت، ما نیز رعایت جانب ایشان می کردیم. اکنون با لشکر گران متوجه مازندران گشته اند، ما نیز اصفهان را معسکر همایون ساخته» ایم. به گفته دیگر، ایشان مازندران را غارت می کنند و ما به تلافی دمار از روزگار اصفهانی ها در می آوریم. از جمله رفتار های خویشی و ایلی هم یکی این است که در پایان این دوران چیرگی و ستیز مغولان و تاتاران، پس از دستیابی اوزون حسن نوه قره عثمان آق قویونلو بر سرتاسر ایران، پسرش اغورلو محمد در شیراز بر پدر شورید و به پادشاه عثمانی پناه برد. اوزون حسن با پراکندن دروغین خبر مرگ خویش، فرزندش را به ایران کشانید و به دست خود سراو را برید! این چنین است مفهوم «ممالک» در ایران آن دوران.
باچیرگی دولت صفوی دوره تازه ای در تاریخ ایران آغاز شد. از این زمان سنگ بنای کشوری با دولتی یگانه، بار دیگر در ایران نهده شد و این بار با فرایند پیدایش دولت – ملت ها در اروپا همزمان گردید. در آن هنگام که اروپاییان پس از سی سال جنگ و خونریزی، سرانجام در « مونستر» و «اوسنابروک» گردآمدند و بر پیمان تاریخی وستـفالیا دستینه نهادند، درایران، پیمان های شناسایی چیرگی ایران بر شمال خلیج فارس و مرزهای ایران و عثمانی بسته می شد و ساختارهای اداری و مالیاتی سروسامانی تازه می یافت. ازآن هنگام به دین سو است که عبارت «ممالک محروسه ایران»، رفته رفته جایگزین ممالک محروسه فلان امیر و پادشاه گردید.
اگر در آغاز دوره صفوی، شاه اسماعیل در نامه ای به سلطان حسین میرزا بایقرا با اشاره به «استخلاص ممالک فارس» و در «فتح نامه» چیرگی اش بر شیبک خان اوزبک، برداشت منشیان دولت خویش را از واژه «ممالک» برما روشن می کند۲٣، در پایان دوره صفوی، تذکره الملوک جای گفتگو باقی نمی گذارد که مراد از واژه ممالک در «ممالک محروسه» یعنی ممالک، ایالت ها و یا ولایات زیر فرمانروایی شاه صفوی است و تنها او پادشاه ممالک یا ایالات و ولایات ایران است.
«عالیجاه وزیر اعظم دیوان اعلی و اعتماد الدوله ایران، عمده ترین ارکان دولت و قاطبه امرای درگاه معلی و سرحدّات ولایات ممالک محروسه؛ و داد و ستد کل مالیات دیوانی و وجوهات انفادی خزانه عامره و غیره بیوتات از کل ممالک ایران و دارالسلطنه اصفهان بدون تعلیقه و امر عالیجاه معظم الیه داد و ستد نمی شود.
«باید دانست که امرای ایران بر دونوع می باشند: نوع اول، امرای غیر دولتخانه که ایشان را امرای سرحد می نامند و این نوع بر چهار قسم است: اول ولات (والیان)؛ دوم بیگربیگان؛ سوم خوانین؛ چهارم سلاطین. اما ولات (که پادشاه صفوی آن ها را برمی گزیده) در مرتبه منصب و اعتبار زیاده از بیگر بیگان (که هم چنین برگزیده دربار شاه) می باشند و رتبه بیگربیگان زیاده بر خوانین …. سلطان های هر سرحدی تابع خوانین همان سرحد می باشند …. و والی در ممالک ایران چهار است… نوع دوم در ذکر امرا در دولت خانه مبارکه که همگی در درگاه جهان پناه شاهی حاضر و هر یک به منصب مختصی سرافراز می باشند».۲۴
استاد مینورسکی، در حواشی بی مانندی که بر تذکره الملوک نوشته، چنین می افزاید: «در تذکره الملوک، مملکت به معنی کلی و مترادف قلمرو به کار رفته است ولی معمولاً دارای معانی خاصی است. مخصوصاً هنگامی که به صورت جمع مانند «ممالک محروسه» استعمال شود. تذکره الملوک در صفحه ٥ یکبار از «ولایات ممالک محروسه» سخن به میان می آورد و معلوم می دارد که ممالک دارای مفهومی به غیر از مفهوم یک قطعه زمین معین است که به آن نام ولایت اطلاق می شود. به طور کلی، ممالک، ایالات حکومتی یا استان های کشورهستند که از طریق دیوان ممالک اداره می شوند».۲٥ هم ازاین رواست که شاه عباس، در کناره مادّه هفتم پیمان نامه ای که به گسترش بازرگانی هلندی ها در ایران انجامید، در باره بازپرداخت زیان دزدی از دارایی های بازرگانان هلندی در ایران می افزاید که «حکام ایالات و راه داران مناطقی که در آن سرقت انجام گرفته، موظف به اجرای مفاد این مادّه هستند».۲٦
در احسن التواریخ حسن روملو، تاریخ عالم آرای عباسی اسکندر بیک منشی شاه عباس که تاریخ صفویان را از آغاز تا روزگار شاه صفی، جانشین شاه عباس در بردارد، خلاصه السیر محمد معصوم بن خواجگی اصفهانی که روزگار شاه صفی را بازگو می کند و دیگر کتاب هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، نشانی از آن ساختار از هم گسسته «ممالکی» با گونه ای استقلال سیاسی و اقتصادی در زیر چتر ساختگی آن «ممالک محروسه» ای که اینک گروهی از بازنویسان تاریخ ایران، آن را نمونه «فدرالیسم» کهن در ایران می خوانند، نمی یابیم. مراد از ممالک هم همان است که تذکره الملوک گفته و مینورسکی به درستی دریافته است.
در خلاصه السیرامّا، نام و نشانی از «ممالک محروسه» نیست. همه جا سخن برسر کشوری است به نام ایران و ایران زمین با ولایات بسیار. در گزارش مرگ میرمحمدباقر استرآبادی (میرداماد)، فیلسوف و استاد ملا صدرا می نویسد که «بنابر اجماع، ردای اجتهاد ایران زمین را بردوش منقبت او انداختند».۲٧ می نویسد که پس از سرکوبی گروهی که بر شاه شوریده بودند، «…ساحت ایران در سایه عاطفت برگزیده یزدان آرام گرفت» و در اشاره به کشته شدن خسروپاشا و حافظ احمد پاشا به دست حاکم ایروان، شادمانانه می افزاید که «پاشایان … مکرر با جنود نامحدود به ولایت ایران (یعنی ایروان) آمده و دستبردها کرده بودند» و هشدار می دهد که «با پادشاه قزلباش معرضه نمودن، آب در غربال پیمودن است»۲٨
راستی این است که یکی از دست آوردهای گرانبهای گروهی از شاهان صفوی و سپس نادر شاه افشار و کریمخان زند، در دوری جستن نسبی ایشان از فرمانروایی های ایلی و محلی و کوشش در ساختن یک فرمانروایی سراسری و هماهنگ کردن ساختارهای دیوانی، مالیاتی و حتی بهای کالاها ادر سرتا سرکشوراست. تاریخ ایران نشان می دهد که دوران های شکوفایی اقتصادی ایران پیش از مدرنیته، با گسترش امنیت و افزایش توانایی های دولت و دیوان سراسری پیوند می داشته و نه با افزایش ستیز میان دسته های ایلی و قومی و امیران محلی. در دوره شاه عباس که دوره زرین اقتصادی و سیاسی ایران پس از مغول و پیش از مدرنیته است، بیشتر مرزهای مقدس اشرافیت ایلی و فرمانروایی های ایالتی و ولایتی به سود توانا ساختن دیوان و دولت سراسری درهم شکسته شدند. و همین جا باید افزود که چنین راهکاری، از راه اندرز و گفتگو نمی بوده و با سرکوب هرگونه سرپیچی از فرمانروایی مرکزی و گاه کوچاندن دسته های ایلی از یک سوی سرزمین ایران به آن سوی همراه بوده است.
عالم آرای نادری در اشاره به کوچاندن گروهی از افشاران از «ممالک» آذربایجان به خراسان می نویسد که شاه عباس صفوی «پس از تسلط بر ممالک آذربایجان، از نواحی ارومی به قدر چهار هزار و پانصد خانوار از جماعت افشار کوچانید که در نواحی ابیورد و دره جز (درگز) سکنی نمودند». پس از پرداختن به کوچ کردان و بیات و قاجار به خراسان بزرگ، می فزاید که آن دیار هم افزونی «جمعیت و ازدحام زیادی از ایلات و احشام» به جایی رسید که «دیگر مخالفان را به هیچ وجه دست تصرف و مجال تسلط در آن ممالک [خراسان] میسر نشد».۲٩
واکنش آغازین نخبگان و سران ایران در برابر پیروزی سرداران افغان غلجایی برپایتخت ایران و ماندگاری این برداشت نادرست در حافظه تاریخی ایرانیان که «افغان ها ایران را اشغال کردند»، نه از این رواست که گویا افغان های غلجایی «بیگانه» تر سلجوقیان ترکمان تباری می بوده اند که در کوتاه زمانی ایرانی شدند. آن گروه افغان، هم در پهنه فرمانروایی دولت ایران می زیستند و خراج گزار صفویان به شمار می آمدند و هم زبانشان با زبان مردم پایتخت ایران خویشاوندی نزدیک می داشت. واکنش از این روبود که پس از دویست و اندی سال فرمانروایی صفوی و احساس پیدایش یک کشور واحد با مرزهای نسبتاً شناخته شده، اهالی ایران و یا دستکم توانمندان و نخبگان جامعه، خواهان بازگشت به دوره پراکنگی پیش از صفویه را نمی بودند. هم از این رواست که کوشش ها و خیزش های آغازین دربرابر چیرگی نیروی افغان، از جمله از سوی ندرقلی افشار و نادرشاه آتی، برای بازگرداندن پادشاهی صفوی و بیرون راندن «خارجیان» بود که به راستی خارجی نمی بودند. همه اسناد و نوشته هایی که از آن دوران برجای مانده، گواهی است که این کوشش برای بازگرداندن فرمانروایی سراسری می بوده است.
یکی از برجسته ترین این یادمانده ها «تاریخ جهانگشای نادری»، نوشته میرزا محمد مهدی خان استرآبادی، منشی و وزیر نادرشاه است. آن چه که میرزا مهدی خان بر کاغذ می نگارد، سیمای جامعه ای است که در گذر میان ساختار ایلی و ولایتی بازمانده ار گزشته و ساختارهای تازه اداری و فرمانروایی دست و پا می زند. او از یک سو نادر را پرچمدار یگانگی ایران و «شهنشه دوران، تاج بخش ملوک ممالک هند و توران» می خواند و از دیگرسو فراموش نمی کند که او «قهرمان سلسله ترکمانیه» و «نادر پادشاه افشاراست که مس قدر زمره ایلات از تأثیر اکسیر تربیت و کیمیاگری آفتاب مکرمتش طلای دست افشار است».۳۰ او آشکارا و خوش بینانه پادشاهی نادر را بر ممالک محروسه ایران، پایان «رسم ملوک الطوایف … و فتنه و آشوب» می داند و هم از این رو همه سرکشان و داعیان فرمانروایی در «ممالک و ایالات» را که نادر با سرکوبی ایشان پادشاهی خویش را هموار کرده، یک یک نام میبرد «تا بر عالمیان منکشف شود که ایران چگونه ایران و ممالک چه قسم ویران بوده که آن حضرت به معماری عزم متین آن ویرانی را درست کردند».۳۱
ناگفته پیداست که این «ممالک محروسه» ای که میرزا محمد مهدی استرآبادی، محمد کاظم مروی وزیر مرو و نویسنده «عالم آرای نادری» و محمد شفیع تهرانی، نویسنده «تاریخ نادرشاهی» به آن می پردازند، ایرانی نیست که از فرمانروایی های قومی جداگانه ساخته شده باشد. مراد ایشان ساختار ایالتی و ولایتی ایران است که پیشینه ای دیرپا می داشته است. کمتر سندی به روشنی آن چه که استرآبادی در باره نشست کدخدایان و بزرگان ایران در دشت مغان نوشته، سیمای فرمانروایی و مراد از «ممالک محروسه» را بیان می کند. «دراین اوان که به قوت سرپنجه تأیید الهی و نیروی بازوی این خدیو … کلید فتح تمامی ممالک (سرزمین ها) از دست رفته به دست آمده [و] به زور اقبال همایون فال، ایرانیان از زیر بار این ننگ» درآمده اند، پس «مقرر گشته فرامین مطاعه به ممالک محروسه عزّ صدور یافت که حکـّام، و روسا و قضات و علما و اشراف و اعیان هر ولایت در پانزدهم جدی (دیماه) در صحرای مغان در پایه سریر فلک مسیر بقور یلتای حاضر شوند».۳۲ این فرمان جای پرسشی به جای نمی گذارد که مراد از «ممالک» دستکم در آن روزگار، همان ولایت های ایران بوده است. برداشت تاریخی نویسنده «تاریخ نادرشاهی» از این این هم روشن تر است. محمد شفیع تهرانی می نویسد که نادر پس از شکست لشکریان عثمانی که به «خرابی متعلقه ایران زمین» پرداخته بودند، بر دشت مغان آمد و «سپهسالار عالی وقار نخست احکام .. جهت اجتماع سرداران و رئیسان ایران زمین که عبارت از کنار دربای جیحون تا شاحل بحر فرات است ارسال داشته … چنان چه در عرض مختصر مدتی، تمامی سرداران فارس و عراق عجم و خراسان و گیلانات و شروانات و مازندران در بلده چول مغان … مجتمع گردیدند».۳۳ این کارنادرهم در این راستا که مشروعیت شاهی خویش را نه از راه پشتیبانی بیگلرباشی ها و سران ایلات، که از نخبگان و بزرگان همه طبقات فرادست سرتاسر ایران می خواهد و در سخنرانی خویش می گوید که «هرگاه اهالی ایران به سلطنت ما راغب و آسایش خودرا طالب باشند»۳۴، کاری شگرف و فرا ایلی است.
از این هنگام است که به کاربردن «اهالی ایران» و «مردم ایران» که گواهی از باشندگی مردمی در یک کشور و پیدایش جوانه های ملـّت به مفهوم مدرن است، گسترش یافت. «مردم ایران» و نه ترکمن، بیات و اهل فارس و باشنده خراسان! در «تاریخ نادرشاهی» یاد شده، آمده که «… از این نوع اتـفاقات سرمایه افتخار مردم ایران گشته…»٣٥ است. چند سال پس از گردهم آیی دشت مغان و در روزگار جنگ و ستیز میان بازماندگان کریمخان، میرزا محمد خان کلانتر فارس در یادداشت های روزانه اش نوشت «خاک بر سر اهالی ایران که قحط الرجال شده، خاک بر سر مردم ایران باد، ایکاش مثل اروس (روسها) زنی به هم می رسید (مراد کاترین کبیر است) و صاحب کار بود».٣٦
رستم التواریخ نیز شناخت روشن تری از «محروسه» در این دوران به ما می دهد: «برالولالباب پوشیده مباد که نواب مالک الرقاب کریمخان … وکیل الدوله، عُمّال بلاد محروسه قلمرو ایران را احضار فرمود و دفترهای شاه طهماسب ثانی را که نادرشاه در عهد ملازمت خود به آن والاجاه موافق ممیزی و مهندسی مرتب در کمال راستی و درستی نموده بود … آوردند و در حضورش برممالک ایران موافق همین نرخ اجناس مذکوره جمع بستند و از ایشان التزام نامچه گرفت که اگر بی سبب نرخ مأکولات را زیاد نمایند، موافق حساب بر مالیات ایشان بی افزاید و ایشان را جریمه و سیاست نماید».٣٧
دوره پادشاهی قاجار نیز اگرچه با انحطاط روزافزون سیاسی و اقتصادی ایران همراه است، هیچ گاه به پیدایش حکومت های محلی ماندگار و توانایی که برآمده از خیزش یک گروه قومی و یا تیره ای ازآن ها در برابر دولت قاجار باشد، نمی انجامد. ناتوانی روزافزون دولت قاجار نیز نه به سود افزایش نیروی «ممالک» یا ایالات که حاکمان آن ها نیز از قاجاران بودند، که با افزایش نفوذ دولت های خارجی در ایران همراه شد و در پهنه سیاست ایران نیز روحانیونی را که نادرشاه و کریمخان به دخالت های ایشان در دیوان و سیاست پایان داده بودند، توانا و گستاخ کرد.
نخستین پیمان میان ایران و انگلیس در دوره قاجار، در زمان پادشاهی فتحعلیشاه در دی ماه ۱۱٧٩ خورشیدی(۱٨٠٠م) به خامه حاجی ابراهیم خان کلانتر شیرازی، اعتماد السلطنه، و به دستینه او از سوی ایران، و جان ملکولم از سوی بریتانیا بسته شد. این پیمان نخستین سند رسمی است که بیش از یکسد سال پیش از فرمان مشروطه، از ملت ایران یاد می کند. «این معاهده که بین دو مملکت معظم است وسیله و روابط محکمی خواهد بود که نسلاً بعد نسل آن ها را به هم مربوط نماید و هر دو دولت همیشه تا دنیا باقی است بر طبق قرارداد زیر عمل خواهند کرد … ماده اول – تا خورشید جهان افروز بر ممالک دولتی معظمتین پرتوافکن است و عالم را منور می گرداند، این اتحاد و یگانگی هم بین دولتین در صفحه روزگار باقی خواهد ماند و ریشه شرم آور دشمنی و نفاق برای همیشه قطع خواهد گردید و جای آن را ترتیباتی خواهد گرفت که اسباب کمک و مساعدت بین دو ملت باشد». یک پیمان بازرگانی هم در همان تاریخ به دستینه رسید که از جمله آمده است که «تجار دولتین معتطمین هردو مملکت در کمال امنیت و اطمینان ایاب و ذهاب خواهند نمود».۳۸
پیمانی که شش سال پس از آن در اردوی فین کنشتاین پروس، در برابر ناپلئون میان ایران و فرانسه بسته شد، به همین گونه که در بالا رفت از دولت و مملکت ایران یاد می کند. شوربختانه که در آن دوران، گردآوری اسناد و بایگانی کردن آن ها ارجی نمی داشته است. ناصرالدین شاه نسخه اصلی پیمان ترکمانچای را که به خامه قائم مقام بوده به پسرش ظل السلطان که ده یازده سالی بیش نمی داشته داده و گفته است که «سوادش را بردار و خودش را به دقت ملاحظه کن»! پس جای شگفتی نیست که متن فارسی پیمان فین کنشتاین که ده ها سال پیش از آن تمرین خوشنویسی آقازاده ناصرالدین شاه، بسته شده و در پاره ای از کتاب ها آمده است با متن فرانسه و برگردان آن به فارسی که آن رونوشت هم در نوشته های تاریخی باز به نام متن همان پیمان آمده، هم خوان نباشد! هردو رونوشت امّا، آن چه را که مراد من در این نوشته است در بردارند. در ماده دوم و سوم رونوشت نخست، آمده است که «اعلیحضرت امپراتور فرانسویان و پادشاه ایتالیا، استقلال ممالک حاضره اعلیحضرت پادشاه ایران را ضمانت می نماید …. [و] گرجستان را حقاً متعلق به اعلیحضرت پادشاه ایران میداند». ناگفته پیداست که مراد از «ممالک حاضره» همان ولایات کشور ایران و از جمله شهرهایی از قفقاز است که روسیه در پی چیرگی بر آن ها بوده و در متن فرانسه نیز چنین آمده است. در متن دیگری که آن نیز از همان دوران به جای مانده و با متن فرانسه قرارداد نزدیکی بیشتری دارد، همان دو اصل چنین آمده است: «ماده دویم- آن که، جناب امپراطور اعظم به مقتضای مراسم دوستی و موافقت با دولت علیه ایران متعهد و کفیل گردیده که من بعد أحدی رخنه در خاک ایران ننماید و چنانچه أحدی خواسته باشد که بعد از این دخل در خاک ممالک ایران نماید، جناب امپراطور اعظم با پادشاه سپهر تختگاه ایران کمال موافقت به عمل آورده، به دفع دشمن پرداخته، حراست ممالک مزبوره را نمایند و به هیچ وجه خودداری نکنند. ماده سوٌم- آن که، جناب امپراطور اعظم ادای شهادت نمود که مملکت گرجستان ملک حلال موروثی اعلیحضرت پادشاه ایران می باشد و حقیقت مطلب بر جناب امپراطور مشخص و معلوم است».۳٩
جای گفتگو نیست که در میان میرزایان و شاهزادگان بی تدبیر و کم دانش دربار قاجار که بیشترشان آگاهی از دیپلماسی و زبان پیمان های بین المللی نمی داشته اند، واژگانی که در نوشته فارسی پیمان های ایران با دولت های بیگانه آمده است از استواری چندانی برخوردار نیست. بیشتر ایشان تفاوت میان نام گذاری های گوناکون بر یک کشور را نمی دانسته اند. در متن فارسی پیمانی که به کوشش میرزا ابوالحسن خان ایلچی، مزدبگیر دولت بریتانیا۴۰ میان نمایندگان ایران و سرگور اوزلی در اسفند ۱۱٩۱ (۱۸۱۲) بسته شد، اگرچه از دولت ایران و مملکت ایران همسنگ با دولت و مملکت انگلیس سخن رفته، در همانجا در باره جلوگیری از ورود «لشگر سایرطوایف فرنگستان» و این که دولت ایران «احدی از طوایف را نگذارند داخل خاک ایران شوند» آمده است که در متن انگلیسی پیمان «لشکر کشورهای خارجی» است! آمده است که «اگر دشمنی از طوایف فرنگ به مملکت ایران آمده باشد…»! ناگفته پیداست که به رغم به کار بردن واژه «طوایف» درباره کشورهای اروپایی، در اشاره به ایران هرگز نامی از ممالک محروسه درمیان نیست.
در این اسناد از دولت ایران بیشتر با پیشوند «عَلیه» یاد می شود و از دولت های خارجی با پیشوند «بَهیه». اشاره به ایران زیر نام «ممالک محروسه ایران» بسیار ناچیز و انگشت شمار است. در پیمان گلستان، «ممالک شاهانه ایران»، «دولت ایران»، «دولتین روسیه و ایران»، «دولت عَلیه ایران»، «دولتین عَلیین روسیه و ایران»، «مملکت ایران»، «دولت بَهیه ایران» و «ممالک ایران» همه آمده است و هیچ کجا اشاره ای به «ممالک محروسه» نیست. اشاره به «ممالک ایران» هم تنها در آن چهار موردی است که یا از «ممالک روسیه» یاد شده و یا از فتحعلیشاه با پیشوند های «اعلیحضرت قدر قدرت پادشاه اعظم ممالک ایران»، «پادشاه دارا شوکت ممالک ایران» و «اعلیحضرت قدر قدرت پادشاه والاجاه ممالک ایران» نام برده شده است. پیمان گلستان با اشاره به «ولایات غوبرنای و گرجستان و قفقازیه» روشن می سازد که در اندیشه اشراف قاجار هم، ممالک ایران همان ولایات ایران اند. زیرا اگر سرزمینی مانند گرجستان و قفقاز از سوی ایران و روسیه، ولایت خوانده می شوند، آذربایجان، کردستان و فارس هم جز این نمی بوده اند.
در پیمانی که یکسال پس از پیمان گلستان میان دولت های ایران و انگلیس بسته شد، تنها صورت اشاره به ایران، «دولت عَلیه ایران» است و نامی از «ممالک محروسه» در میان نیست. در هر دو رونوشت پیمان صلح ترکمانچای و پیمان بازرگانی دیگری که در همان ترکمانچای بسته شد، از آنجا که به خامه کسانی است که با زبان دیپلماسی آشنایی بیشتری داشته اند، از پیرایه ها و پیشوندهای بی مورد پیمان گلستان خالی است. در رونوشت درست این پیمان که با متن روسی آن همخوانی دارد، از ایران با پیشوند «دولت» یا « دولت عَلیه» و از فتحعلی شاه به نام «اعلیحضرت شاهنشاه ایران» یاد می کند. تنها اشاره به «ممالک ایران» نیز در فصل پانزدهم در باره بخشودگی «تمام اهالی و کارگذاران آذربایجان» که در جنگ با روس ها درگیر بوده اند از سوی دولت روسیه است و «مهلت یکساله» برای این است که مهاجرین قفقازی و آذربایجانی «به طور آزادی از ممالک ایران (مملکت ایران در رونوشتی دیگر) با کسان خود به ممالک روسیه بروند و اموال منقوله خودرا به خارج حمل نموده و بفروشند».۴۱
در «تعهدنامه» و نامه جداگانه ای که عباس میرزا به وزیر مختار انگلیس در ایران برای گرفتن وام در ۱۲٧٠ (۱۸۲۸) نوشته است، او خودرا «ولیعهد دولت شاهنشاهی که در کلیه امور راجع به مسائل خارجی این مملکت … دارای اختیار کلی می باشیم» می خواند و می افزاید که «ما ولیعهد مملکت شاهنشاهی اختیار تام را در امور سیاسی این ملت دارا هستیم».۴۲ اشاره او به ملت نیز هشتاد سال پیش از فرمان مشروطه است! همین جا بیافزایم که وزیرش میرزا ابولقاسم قائم مقام، در نوشته هایش اورا «ولیعهد دولت قاهره ایران» می خواند و پس از مرگ ولیعهد به یکی ازهمسرانش نوشت که با مرگ او، «خاک بر سر من و ایران شد».۴۳
در سه نامه ای که از سوی فتحعلیشاه و ولیعهد او به سلطان محمد دوم عثمانی نوشته شده و در آرشیو نخست وزیری جمهوری ترکیه در اسلامبول موجود است، اشاره ای به ممالک محروسه نیست و از واژه دولت و یا دولتین بهره گرفته شده است. فتحعلیشاه در فرمانی که گواه از پذیرش ناخوشنودانه او از نخستین پیمان ارزروم دارد، به دولت عثمانی می نویسد که «ایلات حیدرانلو و سیبکی از قریم الایام متعلق به دولت جاوید قرار ایران و ساکن الکای (سرزمین) خوی و ایروان بوده اند».۴۴
یکی از چالش های ارجمند دوره قاجار که با افزایش آمد و رفت بازرگانی، سیاسی و فرهنگی از زمان پادشاهی فتحعلیشاه بالاگرفت، بازبینی و بازشناسی هویت ایرانی و کشور ایران بود. این بازشناسی، یکی از بردار (مولفه) های مدرنیته ایرانی بود. دوگروه در دوسوی این گفتمان نشسته بودند. یکی اشراف ایل قاجار و کسانی که از برکت ماندگاری این ساختار فرمانروایی ایلی برآمده بودند، به همراه بیشتر روحانیون سنتی و پاسداران ماندگاری ساختارهای کهن فرمانروایی. در اندیشه ایشان، ایران و ایالات و ولایاتش، «مملکت محروسه» قاجار و دربار ایشان بود. «مملکت محروسه» شاهزادگان قاجار که در دوره آغازین ناصری، شمارشان از سه هزار بیشتر شده بود. گروهی دیگر، از میان میرزایان،مستوفیان، پاره ای شاهزادگان، بازرگانان و بیشتر دانش آموختگان و گروهی از روحانیون «منورالفکر» در آتش ناتوانی های ایران و افزایش توانایی بیگانگان می سوختند و در سودا و یا دستکم امید ساختن ایرانی تازه می بودند. نطفه ناسیونالیسم ایرانی هم از دل همین احساس ناتوانی روزافزون «مُلک و ملت» و امید به آینده و رَشک به پیشرفت و توانایی بیگانگان بسته شد. در نوشتار و گفتار فرهیختگان این گروه، ملت و مملکت و کشور جایگزین ایل و قوم و ولایت شد.
هرآینه به نوشته های نخبگان و بزرگان ایران در آن دوران بنگریم در می یابیم که بهره برداری از واژگان نو و دوری جستن از ارزش های ممالکی و ایالتی به سود ارزش های مملکتی، کشوری و ملتی در گفتگو و نوشته های ایشان با شتابی بسیار رو به افزایش می گذارد. ازجمله میرزا حسین خان آجودانباشی که از سوی دربار محمد شاه برای رسیدگی به درگیری های آغازین ایران و انگلیس به سه کشور اروپایی رفته و به یاری منشی اش سفرنامه چهل و یک روزه خود را با بیان ریزه کاری های گفتگوها و نسخه نامه های داد و ستد شده را واگفته است، در نوشته بلند خویش تنها یکبار به گونه ای گذرا از «ممالک محروسه ایران» یاد می کند و همه جا به «دولت ایران» و «مملکت ایران» اشاره دارد. این نگرش حتی در میان شاهزادگان و کارگزاران دربار قاجار نیز گسترش یافت. در نامه بلند بالایی پیرامون «امور سر حدّی، عشایر و تجارت» که حاجی میرزا آقاسی (کسی که نمی توان اورا به نواندیشی متهم کرد!)، شش سال پیش از مرگ محمدشاه قاجار به صدراعظم روم (عثمانی) نوشته، همه جا نام رسمی ایران «دولت عَلیه» است و آنجاهم که به ممالک محروسه اشاره می کند، مرادش سرزمین های زیر فرمانروایی عثمانی است! به دولت عثمانی پرخاش می کند که چرا از «تبعه» دولت ایران مالیات گزاف می گیرند و «مکرر ایلات و عشایر اعراب زوار و تجار تبعه این دولت عَلیه (ایران) را اذیت کرده برهنه می نمایند». از ایشان می خواهد که «در ممالک محروسه آن دولت عَلیه [عثمانی] زیاده از صد چهار (چهار درسد) به هیچ اسم و رسمی از تبعه دولت عَلیه [ایران] نگیرند».۴٥ در نامه رسمی وزارت امور خارجه که به انگیزه گزینش میرزا سعید خان موتمن الملک به سفیران کشورهای دیگر فرستاده شده است، نام رسمی ایران همان «دولت عَلیه ایران» است که از همین رسم در دیگر آگاهی رسانی های رسمی نیز پیروی شده است.۴٦
یکی از برگ های درخشان کوشش در پاسداری از یگانگی ایران و حق حاکمیت ملی که بسیاری از دعاوی پیرامون برداشت بی پروپای مدعیان را درباره ممالک محروسه برکنار می زند، شرکت ایران در گفتگوهایی است که به کوشش امیرکبیر به پیمان دوم ارزروم (۱۲۲٦خورشیدی، ۱۸۲٧) انجامید و در پی آمد آن کار برای روشن ساختن مرزهای ایران و عثمانی آغاز شد. نخست این که در دونامه معروفی که امیر کبیر به وزرای مختار دولت های خارجی درگیر در گفتگوهای ایران و عثمانی، پیش از پیمان ارزروم نوشته است، نام رسمی ایران، «دولت ایران» و یا «دولت عَلیه ایران» است. دودیگر این که میرزا جعفرخان مشیرالدوله که به نمایندگی از سوی امیرکبیر در گروه چهارجانبه برای اجرای آن پیمان شرکت داشته و از سال ۱۲۲٧خورشیدی به درازای شش سال با کار شکنی و فریبکاری های کارگذاران عثمانی دست و پنجه نرم کرده، بارها با وزارت خارجه نامه نگاری کرده و گزارش گفتگوهای خودرا همراه با پرسش هایی برای ایشان می فرستاده و نوشتاری راهم زیر نام «رساله تحقیقات سرحدّیه» نوشته، در همه یادداشت ها، نامه ها و گزارش پایانی او، نام رسمی ایران، «کشور ایران»، «دولت ایران» و یا «دولت عَلیه ایران» آمده است.۴٧
میرزا جعفرخان، برای روشن کردن مرزهای ایران و مالکیت ایران بر روستاهای مرزی که شوربختانه نقشه و اسناد چندانی در دست نمی داشته، گاه به شهادت شهربانان، کدخدایان و سران ایل ها و معتمدین آن سرزمین ها متوسل می شده است. از آن سوی هم دولت عثمانی سخت در سودای جداساختن بخش های بیشتری از آذربایجان و کردستان از خاک ایران بوده است. نامه های بسیاری از سوی شهروندان ایران در شهرها و روستاهای مرزی بجای مانده که یکی از آن ها، نامه بزرگان شیعی و سنی سردشت را در این جا می آورم تا گواهی باشد که این افسانه ممالک فدرالی بودن ایران، هشتاد سال پیش از فرمان مشروطه تا چه اندازه بی پایه است. پس از این که نماینده دولت عثمانی با گروهی از بزرگان سردشت در مسجد جامع آن شهر دیدار می کند و از آن ها می خواهد که بر وابستگی سردشت به عثمانی وفادرای کنند و به ایشان نوید پول می دهد، آن ها در نامه ای به میرزا جعفرخان مشیرالدوله، نماینده ایران چنین می نویسند: « چون ماها سردشت و توابع آن را مال دولت علیه ایران می‌دانیم و تا چشم وا کرده‌ایم، در ید تصرف دولت ایران دیده‌ایم، علیهذا به جناب معظم الیه با کمال ادب جواب دادیم که: سردشت و توابع آن مال دولت ایران است، ما نمی‌توانیم که جناب مکرم‌الیه تحکم بفرمایند چنان نوشته به خلاف علم و شهادت خودمان بدهیم و دین به دنیا بفروشیم».۴۸
شوربختانه است که اینک کسانی کمر به واژگونه سازی تاریخ و پراکنده کردن تخم دشمنی میان ایرانیان بسته و از آشفتگی اداری و بی دانشی درباریان آن زمان بهره می گیرند که در گزینش نام رسمی پست ایران بر تمبرهای دوره قاجاری گاه «پست ممالک محروسه ایران» را به کار برده اند و گاه «پست دولت عَلیه ایران»۴٩ را؛ اما به این نمی پردازند که نام ایران هرچه می بوده، آن احساس وابستگی مشترک که یکسد و هفتاد سال پیش، قائم مقام فراهانی آن را «حبّ وطن» خوانده بود آن چنان نیرومند می بوده که از فراز همه پیشینه های ایلی و قومی و به رغم و شاید در واکنش به از دست دادن بخش های بزرگی از ایران در پیمان های گلستان، ترکمانچای، پاریس، آخال و زهاب و حکمیت گلدسمیت، اینک نخبگان نواندیش ایران بیدارشده و در پاسداری از هر وجب از خاک بازمانده ایران می کوشیده و به راستی باور می داشته اند که ایران نه پیوندی ناتوان از «ممالک محروسه»، که کشور واحدی است که در جستجوی هویت ملی خویش است . هم از این رواست که در میانه دوره ناصرالدین شاه، کوشش برای بازپس گرفتن «سرزمین قطور» که بخشی از شهرستان خوی می بوده، به چنان جایگاهی می رسد که به کوشش میرزاحسن خان مشیرالدوله (سپهسالار)، میرزا ملکم خان، وزیر مختار ایران در لندن و تنی دیگر، کنگره برلن که برای رسیدگی به سرنوشت سرزمین های پیشین عثمانی در بالکان می پرداخت، حق ایران را بر سرزمین قطور در ماده شست سند پایانی خویش به رسمیت شناخت.
چنین چالشی در برابر دربار برخاسته از پیشینه ایلی می ایستاد. چگونه می توان واژه ممالک محروسه را گواهی از واحدهای مستقل سیاسی به شمار آورد و ایران دوره قاجار را مدلی از فدرالیسم خواند، هنگامی که شاه و دربار اشراف قاجار در همه دوران فرامانروایی شان، ولایت و حکومت را به خویشاوندان خویش می فروخته اند؟ و یا اگر هم فروشی درکار نمی بوده، کسی مانند ظل السلطان، نزدیک به نیم سده بر بخش های بزرگی از ایران فرمانروایی می داشته اند. او که بزرگ ترین پسر ناصرالدین شاه بود، نخست در دوازده سالگی حاکم «ممالک محروسه» مازندران، استرآباد، ترکمان یموت (ترکمان صحرا) سمنان و دامغان شد و پس چهار سال حکومت درآن دیار، چهل و یک سال بر اصفهان و گاه بر فارس و بیش از هفده شهر بزرگ در این دو «مملکت» و پیرامون آن ها و نیز بر بخش هایی از خوزستان و رویهمرفته یک سوم خاک ایران حکومت کرد.
پس از مرگ فتحعلی شاه که به گفته ناسخ التواریخ ٧۸٦ فرزند و فرزند زاده از خود به جای گذاشته بود، فرمانروایی بر «مملکت فارس» در دست فرزندش، حسنعلی میرزا فرمانفرما و بیست و شش فرزند او بود که یکی پس از دیگری بر این دیار حکومت کردند. دو دیگر فرزندش، حسنعلی میرزا شجاع السلطنه و محمدتقی میرزا حسام السلطنه که ۴۸ فرزند می داشتند، بر خراسان چیره بودند. دیگر فرزندانش هم از این خان یغمای فرمانروایی بی بهره نبودند. محمد تقی میرزا مُلک آرا، که او نیز بیست و شش فرزند داشت، حاکم کرمانشاه بود. ملایر و تویسرکان را شیخعلی میرزا (۴۸ فرزند داشت) اداره می کرد. بروجرد و لرستان، یزد و کرمان، میان خانلر میرزا، طهماسب میرزا، سیف الملوک میرزا و ابراهیم خان ظهیرالدوله که روی هم رفته بیش از هفتاد فرزند داشتند، دست به دست می شد. دیگر ولایات و شهرهای ایران هم به همین سرنوشت گرفتار بودند. «هرکدام از این شاهزادگان، فرزندان و اقوام نزدیک خودرا به حکومت ولایات کوچکتر و حتی دهات و قصبات فرستاده بودند».٥۰
بر پایه اسناد و یادمانده ها و از جمله المأثر والآثار محمد حسن خان اعتماد السلطنه، در دوره ناصرالدین شاه که دوره فراز اندیشه های مدرنیته و آزادی درایران است، ساختار اداری ایران بر روی کاغذ در برگیرنده دارالسطنه تهران، پنج «مملکت» آذربایجان، اصفهان، خراسان/سیستان، کرمان/بلوچستان و فارس؛ هشت ایالت؛ یک ولایت ثلاثه؛ هفده ولایت و یک حکمرانی «بندرات فارس» بوده است. فرمان پادشاه و وزیران براین بوده که دو «مملکت» آذربایجان و اصفهان را «صاحب اختیار» یا فرمانروایی با اختیار کامل اداره کند، فارس را فرمانفرما، دو «مملکت» دیگر و ایالات را والیان و ولایات را حکمرانان یا حاکمان. بنیاد همه گفتگوهای بی پروپای کسانی که ایران را «ممالک محروسه» فدرال می خوانند هم همین سامان اداری درهم ریخته و اجرانشده است. راستی این است که در هیچ دوره ای در هشتاد سال پیش از فرمان مشروطه، دو «مملکت» آذربایجان و اصفهان دارای والی و صاحب اختیاری که از سوی شاه قاجار گماشته نشده باشند، نمی بوده اند. ازدوره فتحعلیشاه تا مشروطه، آذربایجان تیول ولیعهد بود. اصفهان، دستکم در دوره ناصری در دست خویشاوندان وی و برای سی و چهار سال در اختیار ظل السلطان، پسرش بوده است. هیچ ولایتی و حکومتی هم بدون پرداخت پول به شاه و درباریان به کسی واگذار نمی شده است.
گواه را از خامه قهرمان میرزا سالور، برادرزاده ناصرالدین شاه بخوانیم: برای حکومت استراباد و گرگان «بیچاره حشمت الدوله پیشکش داده بود» و پس از شش ماه عزل شد و حکومت را به پسر ساعد الدوله فروختند! حکومت شاهزاده عمیدالدوله در شاهرود و بسطام «با آن همه پیشکش ها شش ماه بیش نماند». شاهزاده «احتشام الدوله ده هزارتومان پیشکش داد و اول سال به حکومت [خمسه زنجان] رفت». «حسام السلطنه حاکم قزوین عزل شد. مجدداً باقرخان سعدالسلطنه حاکم شد. دوماه از سال گذشته مبلغی پیشکش کرد و رفت». ایالت های بزرگ تر، پیشکش بیشتری را نیاز دارند: «مویدالدوله از گیلان بیست روزاست آمده و فرمانروای خراسان شد. هشتاد هزارتومان پیشکش داده دو روز دیگر می رود. خوب پولی امسال از این دو برادر گرفتند». «امروز رکن الدوله از حکومت فارس معزول شد… نظام السلطنه مافی حاکم بندرات فارس حاکم شد. پنجاه هزارتومان پیشکش و سی هزار تومان مساعده داد. از رکن الدوله پنجاه هزار تومان خواسته بودند. گویا نتوانسته بود قرض کند. ندادن و معزول شدن یکی بود». «حسام الملک به هفتاد هزار تومان پیشکش به کرمانشاهان» حاکم شد.٥۱
حاکمان ایالات و ولایات هم در برابر پولی که برای گرفتن فرمانروایی بر آن ایالت داده بودند، حکومت شهرها را می فروختند. «صدور فرمان حکومت هر شهری مشروط به پرداخت مبلغ گزافی به عنوان پیشکی بود. در هر نوروز حکام شهرها پیشکش هایی را می فرستادند. اکربرای آن ها خلعت و فرمان ادامه حکومت فرستاده نمی شد، معزول بودند و دیگران با پرداخت پیشکش های بیشتر به جای آن ها روانه می شدند».٥۲
سامان مالیاتی این «ساختار» اداری راهم هیچ کس بهتر از ظل السلطان که خود درکانون فرمانروایی بوده ترسیم نمی کند: «حکام ایران [با رعیت] دو نوع معاملات می کنند. یکی اصل مالیات که اورا وصول کرده و به ترتیبی به دیوان می دهند. یکی تفاوف عمل اشست که در هر ولایت به اختلاف گنجایش و آبادی مملکت … کم و زیاد آن را حاکم وصول می کند، یک مقداری متعلق به خودش است و یک مقداری هم حقیقتاً به دولت و خرج اجزای دولت…».٥۳
راستی این است که تا میانه پادشاهی ناصرالدین شاه که با افزایش شمار شاهزادگان قاجار و رقابت ایشان برای گرفتن حکومت در گوشه و کنار ایران همراه بود، آخرین سنگرهای استقلال نسبی خان های محلی و حاکمان بومی به سود شاهزادگان گسیل شده از سوی دربار قاجار، فروریخت. یک نمونه آن را باید در خوی جست که زمانی خاندان دنبلی برآن چیره بود. آخرین حاکم دنبلی، جایگاه خویش را به محمد رحیم خان نسقچی باشی داد و پس از او ضیاء الدوله عموی ناصرالدین شاه حاکم خوی شد و سپس شاه قاجار «اسکندرخان دولو، حاکم کرمانشاه را که به تهران احضار شده بود، به حکومت خوی روانه کرد».٥۴
در نوشته ها و فرمان های دوران قاجاریه که واژگان سیاسی هنوز از بار استواری برخوردار نمی بوده اند، هم از ایران و انگلستان و فرنگ با واژه «مملکت» یاد می شده و هم ناصرالدین شاه ناحیه ای را که اینک شهرستان اراک است، «مملکت عراق عجم» می خوانده است. به تدریج رنگ باخته است. به هر روی، در نوشته های رسمی، فرمان ها، یادداشت ها، سفرنامه و یادمانده ها دیگر نوشتارهای غیر رسمی سده نوزدهم میلادی که سد ساله پیش از انقلاب مشروطیت است، نام ایران به اشکال گوناگون آمده٥٥ که ناچیزترین آن ها «ممالک محروسه ایران» است که تنها در پاره ای از اسناد رسمی به آن اشاره شده است. در بیشتر نوشته های رسمی، نام دولتی ایران «دولت عَلیه ایران» است.
در نخستین روزنامه ایران که « کاغذ اخبار» است، اشاره ای به ممالک محروسه نیست. دومین روزنامه ایران، وقایع اتفاقیه است که تا شماره ۴٧۱ به نام «روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران» بود و سپس به فرمان صنیع الملک روزنامه «دولت عَلیه ایران» نامیده شد. تنها در شماره ٥۲۲ این روزنامه که چهارمین سال انتشار آن است که یک «اعلان دولتی» (نخستین فرمان سانسور درایران) به چاپ رسیده که از «ممالک محروسه ایران» یاد می کند. در سال ۱۲٥٨ خورشیدی (۱۸٧٩) «روزنامه تبریز، موسوم به تبریز به توجه و امر نواب اشرف والا ولیعهد دولت عَلیه ایران، حکمران مملکت آذربایجان دایر و طبع شد».٥٦ در سه روزنامه دولتی دیگری که به نام های «روزنامه علمی»، «دولتی» و «ملتی» از پنج سال پیش تا سه سال پس از مشروطه منتشر شده اند، نشانی از «ممالک محروسه» نمی توان یافت. در شماره نخست روزنامه ملتی که در آغاز «روزنامه ملت سنیه ایران» نام داشت، در زیر نام روزنامه آمده است: «از جانب سنی الجوانب همایون شاهنشاهی خلدالله ملکه و سلطانه، امر و مقرر است که روزنامه ملتی بر سبیل آزادی انتشار یابد تا خاص و عام از فواید آن بهره یابند».٥٧
روزگار مشروطه نیز به همین گونه است. نه در رونامه «انجمن» (تبریز) که نخستین روزنامه ایران پس از مشروطه است و نه در روزنامه «مجلس» که روزنامه رسمی مجلس شورایملی ایران است، ممالک محروسه، پیشوند نام ایران نیست. روزنامه انجمن در ماه های نخست «روزنامه ملی» نام داشت. روزنامه آذربایجان که نخستین روزنامه در آن دیار به چاپ سربی و به گفته کسروی «بزرگ ترین روزنامه تبریز که در این سال (فرمان مشروطه) پدید آمد، نامه آذربایجان بود که آقای میرزا حاج اقای بلوری برپا نمود». و این آقای بلوری، همان میرزا آقا تبریزی، از بازرگانان نیک نهاد تبریز و از پشتیبانان آزادیخواهان بود. این هم برداشت علیقلی صفراف، سردبیر و دیگرنویسندگان روزنامه آذربایجان از ممالک محروسه و پاسخ ایشان به بازنویسان تاریخ: «ایران، ایران، ای وطن مقدس، و ای خاک اقدس؛ ای بهشت روی زمین و ای وادی پسندیده و دلنشین؛ ای دخمه شهنشهان جهان و ای مسکن جهانداران کیان. ای ایران، ای مهد مدنیت و ای گهواره انسانیت … ای ایران، چه دلکش کشوری و چه ستوده مکانی»!٥۸
در قانون اساسی ایران و متمم آن تنها در اصل نودم، آمده است که در «تمام ممالک محروسه، انجمن های ایالتی و ولایتی …مرتب می شود». همین یک اشاره را که آشکارا به ایالات و ولایات دارد، شاهدی می گیرند بر این که تاپیش از دوره پهلوی، ایران ساختار «فدرال سنتی» می داشته است! دیگر نیازی به خواندن همه قانون اساسی و گفتگوهای مجلس وهمه اسناد به یادمانده ازآن دوران نیست. باکی هم از این نیست که اصل دوم قانون اساسی و اصل هشتم متمم از «اهالی مملکت ایران» یاد می کند. باکی از این نیست که سرتاپای آن قانون و متمم آن بر پایه وجود یک ملت و مملکت نوشته شده است!
راستی این است که از هنگام صدور فرمان مشروطه و بنای دولت مدرن در ایران، اشاره به دولت و کشور ایران زیر نام «ممالک محروسه» که آن هم تنها بیان بازمانده ای از دوره های دور گذشته بود، در اسناد و نوشته های رسمی رخت بر بست. هشت سال پس از فرمان مشروطه، در یکی از مهمترین اسناد تاریخی آن زمان که بیانیه رسمی بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول در نهم آبان ۱۲٩۳ (یکم نوامبر ١٩١۴) از سوی دولت مستوفی الممالک است، نام و نشانی از «ممالک محروسه» نیست. در بیش از ۳۴۰ سند رسمی و گزارش های اینک منتشر شده وزارت داخله (کشور) ایران از چهار اداره شمال، شرق، غرب و جنوب، در دوران جنگ جهانی اول، یگانه نام رسمی ایران دولت ایران است. این احساس دوری از آن پیشینه ایلی فرمانروایی و برافروخته شدن ناسیونالیسم ایرانی در آن هنگام به پایه ای است که در مردادماه ۱۲٩٧ که شش ماه از انقلاب اکتبر می گذشته، دولت صمصام السلطنه بختیاری سندی را به تصویب می رساند که «طرح الغای کلیه مهاهدات و امتیازات و مقاولات یکسد ساله با دولت روس» نام دارد و بر پایه آن و برپایه «تجاوزات حق شکنانه دولت استبدادی سابق روس در این قرن نسبت به ملت و مملکت ایران و اخذ امتیازات و معاهدات غیر مشروعه» به وزارت داخله دستور می دهد که همه سرزمین های گرفته شده در پیمان های گلستان، ترکمان چای و آخال را به زور از روسیه باز پس بگیرند! ناگفته پیداست که چنین اندیشه بلندپروازانه ای از بایگانی وزارت خارجه و اداره شرق و شمال آن فراتر نرفت.
به هر روی راستی این است که «ممالک محروسه» کمترین پیوندی با ساختارهای فدرال که بر پیوستگی خودگزیده واحدهای سیاسی مستقلی استواراند، نمی داشته است. در گذشته های بسیار دور، در روزگار ایران کهن پیش از اسلام، پادشاهی های خودگردان و نیمه مستقلی در چهارچوب امپراتوری ایران وجود می داشته اند. این ساختار فرمان روایی پس از دوران اسلامی و به ویژه کوچ مهاجمانه تیره های قومی ترکمان تبار از آسیای میانه و خوارزم به سرزمین های مرکزی ایران و سپس لشکرکشی خونریزانه مغول و تیمور، از بنیاد دگرگون شد و ساختاری ایلی در فرمانروایی ایران جایگزین آن گردید. مراد از ممالک محروسه نیز همان است که در آغاز گفتم: سرزمین های نگاهبانی شده از سوی یک خاندان فرمانروا، امیر یا پادشاه. در دوره کوتاهی نیز این جا و آن جا از «ممالک محروسه ایران» یادشد که مراد همان ایالات و ولایات ایران بود که شاهزادگان برآمده از کوشش خستگی ناپذیر فتحعلی شاه در تولید بازماندگان، برآن چیرگی می داشتند. در این ممالک محروسه ایشان هم کمتر جایی برای فرمانروایان غیرقاجار بود تا چه رسد به ایجاد «واحدهای سیاسی مستقل» یا «ممالک ایران»! در نیم سده پیش از مشروطه نیز کار چالش قومی در برابر ایران مدرن بالاترگرفت و رقابت میان خاندان های قاجار سرنوشت ساز فرمانروایی ایران شد. مدرنیته و مشروطه ایران به این ساختار واپسگرا پایان داد اما نابرابری های دیگری به همراه ساختارهای خودکامه مدرن شده در کشور ما به جای ماند. آن هایی که برون رفت از گرفتاری های دوران مدرنیته ایران را در راهکارهای پیش مدرن گذشته جستجو می کنند، یا از سرنا آگاهی، سُرنا را از سرگشاد آن می دمند و یا آگاهانه، سُرنای دیگران را!

محمد امینی
شنبه ۲۹ فروردین ۱٣٨٨ – ۱٨ آوریل ۲۰۰۹

۱. این گفت آورد، از شمار شرم سارانه ترین سخنانی است که در باره «ممالک محروسه» و پیوستگی آن با فدرالیسم به میان آورده شده. پاره ای از شیفتگان سینه چاک از هم گسستن ایران از جمله از میان کسانی که به تازگی در نشستی در اروپا شرکت داشتند از این سخن می گویند که تا پیش از دوره پهلوی کشوری به نام ایران در میان نمی بوده و نام ایران «ممالک محروسه قاجار» بوده است! کسانی نیز اینک ساختار فدرالیسم استانی را با دگرگونی های «قومی» پیشنهاد می کنند. بازگشت همه این بازنویسان تاریخ، به ساختار فرمانروایی در دوره قاجاریه است که گویا «شکل سنتی و ایرانی فدرالیسم» است. به باور من، بخشی از کسانی که چنین داوری هایی را پراکنده می کنند، از تاریخ ایران آگاهی درستی نمی دارند. اما گروهی از ایشان هم نیک می دانند که چه می پراکنند و شرمی هم از دروغ پردازی های خویش نمی دارند.
۲. فضل الله بن روزبهان خنجی: عالم آرای امینی، تهران، ۱۳۸۲، ص ۳٦٦.
۳. عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران ۱۳٥٦، صص ٩۲-٦۸٧؛ استاد نوایی این سند را از جلد نخست منشآت فریدون بیک که بیش از یکسد و سی سال پیش در استانبول به چاپ رسیده فراهم کرده است.
۴. عطاملک محمد جوینی: تاریخ جهانگشای جوینی، تهران، ۱۳٧۸، جلد نخست، ص ۲٦.
٥. همانجا، جلد دوم، ص ۱٥۴.
٦. ناصرالدین منشی کرمانی: نسائم الاسحار من لطائم الاخبار، تهران، ۱۳٦۴، ص ٥.
٧. همان جا، ص ۳٥.
٨. رشیدالدین فضل الله همدانی: جامع التواریخ، تهران، ۱۳٦۲، جلد نخست، ص ۱۰. این را باید در این جا بی افزایم که بخش هایی از جامع التواریخ یا تاریخ رشیدی همه زیر همین نام به کوشش چندین پژوهشگر به چاپ رسیده است. بخشی از جامع التواریخ نخستین بار در نیمه نخست سده نوزدهم در پاریس چاپ شد. اتین مارک کاترمر بخشی از این کتاب را را با ترجمه فرانسه آن در ۱٨۴۴ و کل کتاب را ۱٨۴٧ در پاریس چاپ کرد. نخستین نسخه چاپی جامع التواریخ در تهران به کوشش سید جلال‌الدین طهرانی از روی چاپ کاترمر در ۱۳۱۳ خورشیدی و بخشی دیگر از آن به کوشش بهمن کریمی از روی نسخه بلوشه در سال ۱۳۱۴ بود. احمد آتش بخش غزنویان را در ۱۳۳٦ و بخش سلجوقیان را در ۱۳۳٩ در آنکارا منتشر کرد. آنچه در این نوشتار از جامع التواریخ گفتآورد شده از بازچاپ دو بخش غزنویان و سلجوقیان احمد آتش است که در سال ۱۳٦۲ در تهران به چاپ رسید.
٩. همان جا، جلد دوم، ص ۲٦.
۱۰. همانجا ، جلد دوم، ص ۲٩۳.
۱۱. فضل الله بن روزبهان خنجی: مهمان نامه بخارا، تهران، ۱۳٥٥، صص ٩-۲٩٧.
۱۲. مجله ارمغان، سال چهاردهم، ، تهران، ۱۳۱۲، صص ٦-٦۸۲.
۱٣. عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران ۱۳٥٦، ص ۲۲-١٩؛ از روی نسخه کتابخانه ملی پاریس.
۱۴. شهاب الدین محمد خُرندزی: سیرت جلال الدین منکبرنی، تهران، ۱۳۴۴، ص ٧٥؛ این کتاب نخست به عربی نوشته شده و در همان سده هفتم به فارسی برگردانده شده است.
۱٥. عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران ۱۳٥٦، ص ٩-۸٦؛ استاد نوایی این سند را از جلد نخست منشآت فریدون بیک که بیش از یکسد و سی سال پیش در استانبول به چاپ رسیده فراهم کرده است.
۱٦. مجله ارمغان، سال چهاردهم، ، تهران، ۱۳۱۲، صص ۱۴-٥۱۲.
۱٧. حافظ ابرو: زبده التواریخ، تهران، ۱۳۸٠، جلد دوم، ص ۸٧٧.
۱٨. عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران ۱۳٥٦، ص ۳۱۸؛ از مجموعه منشآت حیدر ایواغلی.
١٩. حافظ ابرو: زبده التواریخ، تهران، ۱۳۸٠، جلد دوم، ص ۸٧۸.
۲۰. همان جا، جلد اول، ص ۲۳٥.
۲۱. همان جا، جلد اول، ص ۲۳٩.
۲۲. همان جا، جلد اول، ص ۲٥۰.
۲٣. نامه شاه اسماعیل در مجمع الانشاء ابوالقاسم حیدربیک ایواغلی، نسخه خطی کتابخانه موزه بریتانیا، شماره OR-٣۴٨۲، برگ های ٧- ۱۳٦ گفتآورد شده و نسخه ای از آن در «تاریخ روابط خارجی ایران در عهد شاه اسماعیل صفوی» از سوی وزارت امور خارجه ایران در سال ۱۳٧٥ به چاپ رسیده است. پس از کشتن شیبک خان اوزبک و مناره ساختن از سر کشتگان و نوشیدن شراب در کاسه سر او، شاه اسماعیل صفوی، فتح نامه ای نوشت و به امیران و شاهانی که برآن ها چیره نشده بود فرستاد. نسخه فتح نامه ای که برای قانصوی غوری از ممالیک مصر فرستاده، به کوشش عبدالحسین نوائی در شماره سوم سال دوم مجله یادگار، آبان ماه ۱۳۲۴، برگ ۳۱ به چاپ رسیده است.
۲۴. میرزا سمیعا: تذکره الملوک، تهران، ۱۳٦۴، ص ٥- ۴.
۲٥. مینورسکی: سازمان اداری حکومت صفوی، تهران، ۱۳٦۴، ص ۳٩.
۲٦. ویلم فلور: اولین سفرای ایران و هلند، به کوشش داریوش مجلسی و حسین ابوترابیان، تهران، ۱۳٥٦، صص ٧-۲۲.
۲٧. محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی: خلاصه السیر، تهران، ۱۳٦۸، ص ۱۱۱.
۲٨. همان جا، ص ۱۳۲
۲٩. محمّد کاظم وزیر مرو: عالم آرای نادری، تهران، ۱۳٧۴، جلد نخست، ص ٥.
۳۰. میرزا محمد مهدی خان استرآبادی: تاریخ جهانگشای نادری، تهران، ۱۳٧۰، ص ۳.
۳۱. همان جا، ص ٥.
۳۲. همان جا، ص ۲٦٦.
۳۳. محمد شفیع تهرانی «وارد»: تاریخ نادرشاهی، تهران، ۱۳٦٩، ص ۴۲.
۳۴. میرزا محمد مهدی خان استرآبادی، منشی و وزیر نادرشاه در تاریخ جهانگشای نادری ۲٦۸.
٣٥. محمد شفیع تهرانی «وارد»: تاریخ نادرشاهی، تهران، ۱۳٦٩، ص ۱۴٩.
٣٦. میرزا محمد کلانتر: روزنامه میرزا محمد کلانتر فارس، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ۱۳٥٩، ص ۸٩.
٣٧. هاشم آصف رستم الحکما: رستم التواریخ، تهران ۱۳٥۲، ص ۳۲۰.
۳۸. محمود محمود: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، جلد نخست، تهران، ، ۱۳٦٩، صص ۳٦-۳۳.
۳٩. رونوشت درست همان رونوشت دوم است که با متن فرانسوی پیمان همخوانی دارد.
۴۰. کتاب «حیرت نامه سفرا»، سرگذشت نخستین سفر او به نمایندگی ایران به اروپا است. ماهیانه یکهزار روپیه از کمپانی هند شرقی حقوق می گرفت و رفتار او در اروپا، دلباختن اش به دختر پادشاه بریتانیا و پافشاری احمقانه اش در این که پادشاه فرانسه باید نامه فتحعلی شاه را ایستاده بخواند (که به برهم خوردن دیدار او از دربار فرانسه انجامید)، به برداشت اروپاییان از نادانی درباریان قاجار و قابل خرید بودن ایشان یاری رسانید.
۴۱. باور بسیاری از تاریخ پژوهان براین است که رونوشت فارسی این پیمان به خامه و دبیره شادروان ابواقاسم قائم مقام فراهانی است. اگر این باور درست باشد، آن رونوشتی که در کتاب فارسی – فرانسه «مجموعه معاهدات دولت علیه ایران با دول خارجی» آمده درست تراست. آن کتاب یک سال پس از فرمان مشروطه (۱۲٩٧ خورشیدی، ۱٩٠۸ میلادی) در چاپخانه فاروس در خیابان لاله زار به چاپ رسید و نسخه ای ازآن در کتابخانه مجلس موجوداست. رونوشت روسی این پیمان را در آرشیو دانشگاه مسکو می توان یافت. http://www.hist.msu.ru/ER/Etext/FOREIGN/turkman.htm
۴۲. محمود محمود: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، جلد نخست، تهران، ، ۱۳٦٩، صص ۸۰-۲٧٩.
۴۳. میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی: منشآت قائم مقام، تهران، ۱۳٦٦، صص ۱-۱۰۰.
۴۴. گزیده اسناد سیاسی ایران و عثمانی، تهران، ۱۳٦٩، سند شماره ۱٦، ص ۱۴۳.
۴٥. همان جا، سند شماره ٦٦، صص ٧۱- ۲٦٥.
۴٦. همان جا، سند شماره ٦۸، ص ۲٧٦.
۴٧. میرزا جعفرخان مشیرالدوله از روشنفکران برجسته میهن دوست دوره ناصری است. یکی از پنج نفر از گروه دوم درس خواندگان خارج است که عباس میرزا به فرنگ فرستاد. خدمت او در پاسداری از حقوق ایران در شناسایی مرز میان ایران و عثمانی شگفت انگیز است. از انگشت شمار سیاست مداران و کارمندان بلند پایه دولتی بود که هرگز رشوه نگرفت و تاپایان زندگی، با نیکی و درستی زیست. کتابچه گزارش و دیگر یادداشت هایش درباره پیمان ارزروم از اسناد خواندنی و ارزشمند تاریخ ایران است.
۴۸. «تحریراً فی شهر رمضان سنه ۱۲٦۸ عریضه خدمت داعیان پناهی امیدگاهی مشیرالدوله مشرف شود». نام و مهر ۱۸ تن از بزرگان سردشت در زیر این نامه است. نامه مردم صومای و برادشت، هوده، چهریق و پاره ای از شهرها و روستاهای دیگر نیز به جای مانده است.
۴٩. در نخستین تمبرهای چاپ شده تنها گراوری از شیرشمشیر برکف و خورشید بر دوش است. تمبرهای دوره پس از آن گاه را به همراه «پست پرسان» به فرانسه.
٥۰. محمد ابراهیم باستانی پاریزی: تلاش آزادی، تهران، ۱۳٥٥، ص ۳٣.
٥۱. قهرمان میرزا سالور: روزنامه خاطرات عین السلطنه، جلد نخست، تهران، ۱۳٧۴، برگه های ۴٩۳ تا ٦۳۴. برای آگاهی بیشتر در این باره بنگرید به نوشتارهای من در برگی از تاریخ.
٥۲. محمدامین ریاحی: تاریخ خوی، تهران، ۱۳٧۲، ص ٣٧٥.
٥۳. مسعود میرزا ظل السلطان: سرگذشت مسعودی، تهران ۱۳٦٨، ص ۱٩۰
٥۴. رضا قلی خان هدایت: روضه الصفای ناصری، جلد ۱۰، ۱۳۳٩ ص ٥٥۴. نسقچی باشی، رئیس میرغضب هاست. محمد رحیم خان سالیانی پس نسقچی باشی، علاء الدوله و امیرنظام لقب گرفت. محمودخان احتشام السلطنه، دومین رئیس مجلس مشروطه و از نیکان آزادی خواه و نواندیش، فرزند او است.
٥٥. در نوشته ها و فرمان های دوران قاجاریه که واژگان سیاسی هنوز از بار استواری برخوردار نمی بوده اند، هم از ایران و انگلستان و فرنگ با واژه «مملکت» یاد می شده و هم ناصرالدین شاه ناحیه ای را که اینک شهرستان اراک است، «مملکت عراق عجم» می خوانده است. به تدریج رنگ باخته است. در سفارت نامه خوارزم رضاقلی خان هدایت نباشد. او از میرزایان درس خوانده دوره قاجار بود که در آغاز پادشاهی ناصرالدین شاه و وزارت امیرکبیر، در سال ۱۲۳۱ خورشیدی (۱۸٥۲) از سوی دولت ایران راهی خیوه شد تا خان خیوه از جمله برای آزادی ایرانیانی که پس جنگ با ترکمن ها در سرخس به اسارت گرفته شده بودند گفتگو کند. دراین سفرنامه خطـّی ۱٥۰ صفحه ای، بیش از یکسد بار که از واژه ایران یاد شده، «ایران»، «دولت ایران»، «دولت عَلیه ایران»، «بلاد ایران»، «شاهنشاه ایران»، «اسرای ایرانی» و «اهالی ایران» است و یکبار نیز از ممالک محروسه یاد نشده است.
٥٦. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه: تاریخ منتظم ناصری، جلد سوم، ص ۳٥٧.
٥٧. بنگرید به محمد صدر هاشمی، تاریخ جراید و مجلات ایران، جلد چهارم، اصفهان، ۱۳۳۱، ص ۲٣.
٥۸. کسروی درباره علیقلی صفراف می نویسد: «شگفت تر هم کار صفروف است که راپورتچی باشی محمد علی میرزا می بوده که راپورت ها که می رسیده از زیر دست او می گذشته و با چنین کار خود از آادی خواهان می بوده و با آنان همراهی و همدردی می نموده … این صفروف روزنامه ای به نام «احتیاج» برپا کرد که چند شماره ارآن بیرون آمد. ولی چون سخنانی نوشت که به محمد علی میرزا ناخوش افتاد، بادستوراو چوب به پایش زدندو از روزنامه اش جلوگرفتند». تاریخ مشروطه ایران، تهران،
۱۳٥۴، ص ۱٥۱.

Published in: on 20 آوریل 2009 at 4:59 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

كامران پارسائی

كليپ های Clips

SPI media / you Tube
داد خواهی قتل ابراهيم زال زاده و ساير قربانيان قتل های زنجيره ای
بهترين شهادت قرن بيست و يكم عليه جورج بوش و همدستان او در تجاوز نظامی به عراق
كليپ « دشمنان جعلی » به زبان انگليسی / واقعيت هائی در مورد 11 سپتامبر و اين كه بوش از حقوق حادثه با خبر بوده و چند تن از خلبانان را پنتاگون و سی آی ا ‌ آموزش داده بودند …
كليپ شعر « مادران خاوران » با صدای شاعر You Tube / SPI.media
كليپ مادران خاوران
يازده كليپ از اشغال ! Occupation
كليپ غزه در مصوبه مي سوزد ( شعر فريدون گيلاني با صداي كامران پارسائی )
كليپ سرود جديد 22 بهمن
ضايع شدن لاريجاني و احمدي نژاد در دانشگاه شيراز
جلسه نقد دولت نهم در دانشگاه شيراز مربوط به 3 خرداد 87
كليپ تظاهرات 19 بهمن ( 7 فوريه 2009 ) / youtube. SPI media
كليپ دعوت به دادگاه فريدون گيلانی
كليپ پنجاه و پنجمين سالگرد 16 آذر
حقوق بشر در ايران ! كليپ از
عليه نازي ها در هامبورگ و توحش پليس هامبورگ ! كليپ از
وضعیت مومیا ابو جمال روزنامه نگار معروف
ويديو كليپی از صف آرائی ضد فاشیست ها در كلن
ترجمه آلمانی گزارش فريدون گيلانی با طراحی كامران پارسائی در You Tube

Interview with Freidoun Gilani Part ( 2 )
Interview with Freidoun Gilani Part ( 1 )

مصاحبه فريدون گيلانی ، از شاعر و نويسنده مردم ايران دفاع كنيد ! به جای پليس آلمان ، رفيق فريدون گيلاني را غيابا محكوم كرده است !

به ياد معلم انقلابي فرزاد كمانگر

در اتحاد با خلق قهرمان افغانستان و عليه جنگ امپرياليستي بايستيم !

فرياد بكش زندانی ! ( با شعر های فريدون گيلانی )

دست در دست هم در دفاع از جنبش دانشجوئي !

برپا خيز « خلق متحد »

به ياد احمد شاملو در هشتمين سال خاموشی اش

Published in: on 18 آوریل 2009 at 10:06 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

قتل عام شدگان شهرم لنگرود

تقدیم به :

دختران و پسران، همسران و برادران، خواهران

و مادران، پدران وهمشهریانم

بقول شاملوی بزرگ :

برای آنان که عشق شان زندگی است ….

و نه آن دیگرانی که می سازند

دشنه

برای جگرشان

زندان

برای پیکرشان

رشته

برای گردن شان


اميرجواهری لنگرودی

amirjavaheri@yahoo.com

تابستان ۱۳۸۷ برابر۲۰۰۸


 انگيزه اين نوشتار:


 بیست وهفت سال از تابستان ۶۰ وبیست سال از تابستان ۶۷ ، دو کشتار جمعی فعالان سیاسی در زندان های حکومت اسلامی ایران ونزدیک سه دهه از موجودیت نظام می گذرد. نسل و تباری که جهان را زیبا و برای همه می خواست ، تاوان اعتراض به نابودی آرمان هایش را با خون خود پرداخت. نظامی که نمی خواست و نتوانست، آرمان زیبای آنان را پاس بدارد . از اینرو یکایکشان را به خاک و خون انداخت و این عزیزان را در مکان های بی و نام نشان ، مدفونشان ساخت.

از نگاه من؛ زندان، شکنجه، کشتارواعدام ، پاسخ همیشگی حاکمیت های سرکوبگر دو نظام سلطنتی ودیکتاتوری اسلامی به مبارزات مردمان ایران علیه ظلم، تباهی و بی عدالتی در کشورما بوده و به عنوان بخشی از تاریخ و زندگی ما باید ثبت گردد و به آیندگان سپرده شود.

درایران بعد از قیام ۵۷ ما شاهد فوج وسیع دستگیری هایی که، خیابان ها، محله ها، مدارس ، دانشگاه ها ، کارگاه ها وکارخانه ها، کتابفروشی ها و چاپ خانه ها، روستا ها را دربرمی گرفت و در قتل عام خونين سالهای ۶۰ و۶۷ ، حاکمیت نشان داد که کوچکترین اعتراض را با خشونت و کشتار پاسخ خواهد گفت و از زدن هیچ مخالفی خودداری نخواهد کرد .

شهرکوچک شما لی ما لنگرود نیزازاین کُشتار نفرت انگیز و هولناک بی نصیب نماند. من نیز چون دیگر همشهریانم این جوانان پاک باخته را می شناختم. آنچه که قطعی است ؛ هیچ یک از اینان برای منافع شخصی شان به رودررویی با نظام برنخواسته بودند. بلکه دفاع از منافع مردمان و ایستادگی در برابر نظام های انسان ستیز، موجب قتل آنان گردید .

تعداد قتل عام شدگان نسبت به جمعیت شهری چون لنگرود، بیش از هر چیز نشانه ابعاد وسیع سبوعیت آدم خوارانه این دو نظام است . ما وظیفه داریم که نام این عزیزان را در حافظه تاریخی مردمان ما مدام زنده کنیم .

امید آنکه این تلاش کوچک ام ، بعنوان اولین قدم ،دوستان دیگر را نیز به این کار، تشویق کند تا زمانی بتوانیم ، اسامی فرد فرد قتل عام شده گان کشورمان را از کوچکترین دهات و قصبات گرفته تا بزرگترین شهرها را به ثبت برسانیم.

پرونده مستند این جنایت باید دربرابرافکارعمومی بشریت مترقی قرارگیرد تاسند محکومیت آمران و عاملان آن به جرم » جنایت علیه بشریت» در پیشگاه دادگاهی بین المللی عرضه گردد.

می دانم ؛آنچه در این فهرست آمده ، هنوز کامل نیست . در تکمیل این اقدام ازهمشهریان داغدیده ام ، بویژه مادران، پدران، همسران، فرزندان ، خواهران و برادران و وابستگان جان باختگان قتل عام ها یاری می طلبم تا نام های ناشناس ، سال تولد، وضعيت شغلی، محل اعدام، بويژه عکس افراد و وصیت نامه ودر صورت امکان یاد وخاطره ای ازآنان می تواند به این نام ها، رنگ و جانی تازه ببخشد.

وظیفۀ تک تک ما، حفظ خاطرات این عزیزان است. نگذاریم غبار زمان چهرۀ شجاع و دوست داشتنی شان را که گناهی جز عشق به انسان نداشتند، کدر کند.

همچنان براين باورم که : » دراين ميان حتی يک نام را هم ، نبايد فراموش کرد!»

*********

۱- اخوان اقدم لنگرودی ناصر سازمان فدائیان خلق ایران(۱۶آذر)

۲ – اخوان اقدم اسدالله اعضاء هوادار سچفخا

۳ – اصغر خانی مجتبی سازمان مجاهدین خلق ایران

۴ – اصغرنژاد امیر اعضاء هوادار سچفخا

۵ – امجدی رحیم سازمان مجاهدین خلق ایران

۶ – استوار موسی سازمان مجاهدین خلق ایران

۷– اسماعیل نژاد مرتضی سازمان مجاهدین خلق ایران

۸ – ارغند قنبر اعضاء هوادار سچفخا

۹- اکبری دهبنه ای علی اکبر سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰ – اکبری حسن سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱ – بابائی بهروز اتحاد مبارزان کمونیست ایران (سهند)

*۱۲ – بابائی پور محمود چپ دمکرات ( مقطع قبل ازقیام بهمن ، توسط عوامل شاه)

۱۳ – باطبی شلمانی محمود سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۴ – شبرنگ لنگرودی مهران سازمان مجاهدین خلق

۱۵ – عربزاده بحری حامد 15 ساله سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۶- بذری کامبیز سازمان مجاهدین خلق ایران

*۱۷- بنده خدای لنگرودی کامران (هادی) اعضاء سچفخا (زمان شاه اعدام شد)

۱۸ – پیراسته طیبه درمقطع قیام تیر خورد وروی چرخ نشست و از قبل این حادثه جان سپرد

۱۹– پور حشمتی ؟ سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۰ – ترابی لنگرودی منیژه (فاطمه) سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۱ – ترابی لنگرودی منیره ( مینو) سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۲– جواهری سید جلیل اتحاد مبارزان کمونیست ایران (سهند)

۲۳ – جعفری عباس سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۴ – جعفری علی اکبر سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۵ – حامدی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۶ – حامدی رضا سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۷ – حبیبی فرزانه ؟

۲۸ – حسینی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

۲۹ – حمیدی گلی سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۰ – حسن پور احمد اعضاء هوادار سچفخا

۳۱ – حسن زاده علی سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۲ – حسن زاده فریدون سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۳ – حداد زاده زهره السادات سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۴ – حسن زاده قاسم سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۵ – خاوری لنگرودی سیدمیرعلی نقی روحانی نماینده مجلس شورای اسلامي به جرم طرفداری ازمهدی هاشمی ( داما د حسینعلی منتظری ) اعدام شد

۳۶ – خدا پرستی حسین سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۷- خدا پرست ناصر سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۸ – خدامی مجید سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۹– خیرخواه لنگرودی علی سازمان رزمنده گان طبقه کارگر

۴۰ – خشکدامن (گلباغی) رحمت سازمان کارگران انقلابی ایران(راه کارگر) در کردستان جان خود را در راه آزادی و برابری نهاد

۴۱ – دواتچی لنگرودی مجتبی سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۲ – دهقان نژاد علی سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۳ – دیانک شوری منصور سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)

۴۴ – ذبیحیان لنگرودی مهدی ( صاحب) سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۵ – ذبیحیان لنگرودی مکرم پور رضا سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۶ – ذبیحیان لنگرودی ابراهیم سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۷ – ذبیحیان لنگرودی سکینه ( پروانه ) سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۸ – راسخی تقی سازمان مجاهدین خلق ایران

۴۹ – راسخی لنگرودی معصوم سازمان مجاهدین خلق ایران

۵۰ – راسخی لنگرودی مهدی سازمان مجاهدین خلق ایران

۵۱ – رسولی ؟ ( نام پدرعلی ) تعلق سازمانی نداشت( سال۷۴،

شب بازداشت موقت، بعد از۵ ساعت اعدام گردید)

۵۲ – رزاقی رسول سازمان مجاهدین خلق ایران

۵۳ – رضایی یگانه دوست احمد سازمان فدائیان خلق ایران( اکثریت)

۵۴ – رصدی اعتماد لنگرودی سید احمد عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران

۵۵ – رضوی لنگرودی مجتبی ؟

۵۶ – رمضانیان حسن خط 3

۵۷ – روحی دهبنه ی عبدالله سازمان مجاهدین خلق ایران

۵۸ – رهبر محمود سازمان مجاهدین خلق ایران

۵۹– رهبر دریاسری ؟ ؟

۶۰– زینالی کاظم سازمان مجاهدین خلق ایران

به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ در لنگرود به دار آویخته شد.

۶۱– سلطانپور(سلطاندوست) لنگرودی ؟ ؟

۶۲– سالمکار عطا سازمان مجاهدین خلق ایران

۶۳– شریعتی غلامرضا سازمان مجاهدین خلق ایران

۶۴– شریعتی محمد رضا سازمان مجاهدین خلق ایران

۶۵– شعبانی عبدالجبار سازمان مجاهدین خلق ایران

۶۶- شعبانی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ در لنگرود به دار آویخته شد.

۶۷– شهدی سهراب سازمان مجاهدین خلق ایران

۶۸– شهیدی سیعد قاسم(بهزاد) سازمان مجاهدین خلق ایران

۶۹– شیرازی ابراهیم سازمان مجاهدین خلق ایران

۷۰– شیرازی طیبه سازمان مجاهدین خلق ایران

در مراسم شب عقد دستگیر شد و تیر باران شد.

۷۱– صادقی راشد سازمان فدائیان خلق(۱۶ آذر)

۷۲- صادقی مهران سازمان مجاهدین خلق ایران

۷۳– صدرایی نجفی اشکوری لنگرودی حسین( اقدامی) سازمان فدائیان خلق(۱۶آذر)

۷۴– صدرایی نجفی اشکوری لنگرودی علی سازمان فدائیان خلق(۱۶ آذر)

۷۵– صمد پور فریبرز اعضاء هوادار سچفخا

۷۶– صفری محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

*۷۷ – صفری لنگرودی (دکتر شیمی) نادر سازمان مجاهدین خلق ایران

(اعدام زمان شاه)

۷۸ – ظفری محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

۷۹– طاهر پور گلسفیدی بهرام ؟

۸۰– عبدالهی عبدالله سازمان مجاهدین خلق ایران

۸۱– عزیزی احمد سازمان مجاهدین خلق ایران

۸۲– عزیزی هرمز سازمان مجاهدین خلق ایران

به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ در لنگرود به دار آویخته شد.

۸۳– عرفانی داریوش(دارا) سازمان مجاهدین خلق ایران

۸۴– غلامیان لنگرودی احمد(هادی) رهبری سازمان اقلیت بعد از انشعاب

۸۵– غلامی نژاد تقی گرایش سیاسی به سازمان فدائیان

خلق ایران (اکثریت) درملاقات با برادرش در زندان مالک اشتر لاهیجان

*۸۶– فرجودی کیاکلایه حسن ( معروف به حسن دایی) سچفخا ( اعدام درزمان شاه)

۸۷– فرهادیان لنگرودی ناهید سازمان مجاهدین خلق ایران

۸۸– فرهادیان لنگرودی فیروز سازمان مجاهدین خلق ایران

۸۹– فخر یاسری فیروز(پیروز) سازمان کارگران انقلابی ایران(راه کارگر)

۹۰– فلاح پور بیژن سازمان مجاهدین خلق ایران

۹۱– قبادی سید محمود سازمان مجاهدین خلق ایران

۹۲– قربان نژاد منیر سازمان مجاهدین خلق ایران

۹۳– قربان پور قربانعلی سازمان مجاهدین خلق ایران

۹۴– قریشی لنگرودی رضا سازمان رزمنده گان طبقه کارگر

۹۵ – کاظمی زین العابدین (عبد کاندید سازمان چریکهای فدایی

از شهرستان لنگرود، بعد از انشعاب با سازمان فدائیان خلق(۱۶ آذر)

۹۶ – کریمی صادقی سازمان مجاهدین خلق ایران

۹۷- کیابی امین(علی) سازمان مجاهدین خلق ایران

۹۸ – کیاکلایی سید صادق ؟

۹۹– لنگرودی مینا سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰۰– ؟ علی سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰۱– ؟ نادر سازمان مجاهیدن خلق ایران

۱۰۲– لنگرودی زهرا سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰۳– لنگرودی قاسم سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰۴- لنگرودی منیژه ؟

۱۰۵- لنگرودی حسن سازمان فدائیان خلق ایران( اکثریت)

۱۰۶– لنگرودی اکبر سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰۷– ماهباز( علوی) علی سازمان فدائیان خلق ایران( اکثریت)

۱۰۸– مجد زاده حسن سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۰۹- محمدی گلسفیدی حسین سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱۰ – محمودی زینب سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱۱ – مرادی لنگرودی محمد صادق سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱۲– مرادی لنگرودی مسعود سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱۳- مسیحای لنگرودی بیژن ؟

۱۱۴- مسیحای لنگرودی محمد اعضاء هوادار سچفخا

۱۱۵ – مسیحای لنگرودی منیژه سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱۶ – مسیحای لنگرودی مهدی اعضاء هوادار سچفخا

۱۱۷- مطلبی لنگرودی شاهپور سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۱۸- منصوری رضا سازمان کارگران انقلابی ایران(راه کارگر)

۱۱۹- میثمی لنگرودی حسن حزب توده ایران

۱۲۰- میشینی لنگرودی ناصر سازمان فدائیان خلق ایران ( اکثریت)

۱۲۱ – نیکفر حسن کاندید سازمان مجاهدین خلق ایران

از شهرستان لنگرود

۱۲۲– نیکفر شلمانی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۲۳– نوربخش ؟ سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۲۴– میر ناطقی لنگرودی سید ابوالقاسم سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۲۵– نجفی امیر کیاسر محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۲۶– نجاتی محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

۱۲۷- هوشیاری لنگرودی سید خلیل سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت )

۱۲۸- هدائی بهمن اعضاء هوادار سچفخا

۱۲۹– یوسفی کنعانی اصغر سازمان مجاهدین خلق ایران

Published in: on 18 آوریل 2009 at 7:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه