کودتا و «جاهل‌ها و لات‌ها» (بخش دوم و بخش پایانی)، مسعود نقره‌کار

کودتا و «جاهل‌ها و لات‌ها» (بخش دوم و بخش پایانی)، مسعود نقره‌کار
این داوری که بخش بزرگی از گروه اجتماعی جاهل‌ها و لات‌ها فقط به خاطرِ پول پشتیبان محمدرضا شاه و دربار بودند، سنجیده و همه‌جانبه نیست. کیش شخصیت، تحریک احساسات وطن‌پرستانه، سوء استفاده از اعتقادات دینی و تحریک احساسات مذهبی، از انگیزه‌های جذب جاهل‌ها و لات‌ها و تبدیل آنان به نیروئی مهم در استبداد سلطنتی بوده‌اند

نقش جاهل ها و لات ها در روز ۲۸ مرداد
طرح سرنگونی دولت مصدق، نقشه مند و باتوجه به اولویت ها و در مراحل مختلف صورت گرفت ، که ازتبلیغ و تحریک علیه مصدق تا جلب همکاری شاه و نزدیکان وی، ونیز تطمیع و تحبیب نمایندگان مجلس را در برمی گرفت، مرحله ای نیز به برپائی تظاهرات عمومی با پشتیبانی بخش هائی از ارتش و نیروهای حکومتی و » بسيج اوباش به سردسته گي چاقوكشان براي انجام تظاهرات خياباني، حمله به ادارات دولتي، تخريب روزنامه هاي ملي و حزب توده و نيز ايجاد ترس و وحشت بين ساكنان تهران » در نظر گرفته شده بود، مرحله ای که » فاز»ِ بهره گیری از»جاهل ها و لات ها» بود. دراین مرحله جاهل ها و لات های متدین(فدائیان اسلامی) که می توانستند» لات و لوت های بلند و کوتاه زورخونه ای و هیئتی رو با یه اشاره جمع کنن» تماشاگری پیشه کردند، و صحنه، صحنه ی حضور جاهل ها و لات های درباری و احزاب و سازمان های سیاسی شد.(۱)
درباره کمیت( تعداد) و نقش وکیفیت کار»جاهل ها و لات ها » در روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ گزارش ها و اطلاعات متعدد و گاه متناقض وجود دارد.
آمار دقیقی دررابطه با تعداد این افراد در دست نیست، برخی رقم ۲۵۰۰ نفر را درست می دانند و با نسبت دادن «فواحش و زنان بدکاره» به زنان این مجموعه، ادعا کرده اند آنان » با دریافت ۵۰ تومان راضی به همکاری شدند»، اما برخی دیگر تعداد این افراد را، زن و مرد، حدود ۲۰۰۰ نفر تخمین زده اند.» (۲)
در باره ی نقش و میزان تاثیرگذاریِ جاهل ها و لات ها در روز ۲۸ مرداد و پیروزی کودتا، دیدگاه ها و نظرات متعدد و مختلف مطرح شده است، که به طرح برخی از آنها قناعت می کنم :
» …صبح روز ۲۸ مرداد کودتا با تظاهرات بی اهمیت اوباشان حرفه ای، میدانی ها، و دیگر اقشار لمپنی شروع شد…» سرتیپ دفتری» نیروهای پلیس را ظاهرا» برای سرکوب کردن تظاهرات می فرستاد. ولی طبق برنامه قبلی ماموران به اوباش می پیوستند. کامیون های پلیس و بارکش مملو از اوباش و میدانی ها و پلیس از جنوب شهر حرکت می کرد و شعار» زنده باد شاه» و » شاه – شاه- شاه» را می دادند.(۳)
» مشتی اراذل و اوباش چگونه می توانستند یک دولت ملی را سرنگون سازند…واقعیت این است که شعبان جعفری تا شامگاه ۲۸ مرداد در زندان بود و در واقع پس از سقوط مصدق از زندان آزاد گردید» (۴)
» …به دلیل یکه تازی شعبان جعفری در بعد از ظهرآن روز و در روزهای دیگر بوده است که امر را بر نویسندگان جریان های ۲۸ مرداد مشتبه کرده و چون لقب بی مخ هم داشته، ترجیح داده اند او را قهرمان همه ی حوادث آن روز معرفی کنند..» (۵)
» …غلامحسین مصدق فرزند محمد مصدق که خود شاهد » رجاله بازی» ها بود، می گوید» باور کردنی نبودکه دویست سیصد نفر رجاله شهر را قبضه کنند و هیچکس در برابر آنها ظاهر نشود…»(۶)
» جایگاه نمادین شعبان جعفری و دیگر لات و لوت های تهران…در این است که آن ها نیرویی بودند در پیشاپیش آن دسته از مردمی که در بامداد ۲۸ مرداد، به نام شاه دوستی به خیابان ها ریختند. آن ها سیمای آن » مردم» گمنام بودند. راستی این است که خود، همان مردم بودند. هم از این رو است که نه فلان بازاری گمنام و ماست فروش نا شناخته و بّزاز ناصر خسرو، که ده ها تن از این نام داران چاقوکشی که هر یک پرونده هایی به کلفتی چند بند انگشت در شهربانی داشتند و نماد پلیدی و بزه کاری خیابان های تهران بودند، از دربار و ستاد ارتش نشان گرفتند و به آلاف و اُلوفی هم رسیدند…..»(۷)
» …شعبان جعفری( شعبون بی مخ) به طرفداری از شاه در آشوب های مختلف شرکت داشت. امیر زرین کیا معروف به امیر موبور به هواداری از دکتر مظفر بقایی مشغول بود. منصور افشار، دانشجوی دانشکده حقوق، داود درگاهی ، حبیب بشیری معروف به » حبیب سیاه» و مهدی بیرجندی که بعد ازسقوط شاه به هامبورگ رفت و در آنجا به علت ارتکاب جرم و جنایت زندانی شد، ازجمله کسانی بودند که در این میدان مانور می دادند. این قبیل افراد، طرفدار شاه و ضد مصدق بودند که گاهگاهی با کراوات و لباس تمیز، به اتفاق سایر اوباشان، در کاخ شاهپور علیرضا، جمع گشته، تا فرامین دربار را دریافت و به اجرا در آورند….پس از استقرار کودتاچیان، عده ای به خاطر خیانتی که به مردم و ایران کرده بودند به نان و نوائی رسیدند. به طور مثال خبری پخش شد که » ملکه ی مادر( مادرشاه) با شمس قنات آبادی معروف به » شمس خالدار» ازدواج کرده است. او یکی از آخوندهای فرصت طلب بود که با آیت الله کاشانی و زاهدی علیه مصدق توطئه می کردند…» (۸)
.»… مقارن ساعت ده صبح، دارودسته ی ديگری از چاقوكشان كه تعداد آنها حدود چهار صد تن بود به سركردگی طيب حاج رضايی، و حسين رمضون يخي، سبزه ميدان و ميدان ارك را اشغال كردند. اين عده كه به چوب و چماق و چاقو و طپانچه مسلح بودند، ضمن سر دادن شعار زنده باد شاه به گروههای سی چهل نفري تقسيم شدند و هر گروه به يكي از وزارتخانه ها، بانك ها و ادارات دولتي حول و حوش بازار و ميدان ارك هجوم بردند.»….لاو خبرنگار نيويورك تايمز ميگويد كه جورج كارون مردی با ۹۰ كيلوگرم وزن و ۹۰/۱ قد كه تازه از كره به تهران آمده بود، خود را مبتكر و سازندهي اين تاكتيك كه توسط گروه هاي خياباني اجرا مي شد، ميدانست. لاو اضافه ميكند: ريچارد كاتم به من گفت كه گروه هاي خياباني با كمك يك شخص متنفذ كه دوست ماست سازمان داده شد…»
«…..تصور این که رهبری به محبوبیت مصدق در ۳۰ تیر، به کمک چندتا خانم مثل خانم غفاری برمی‌افتد یا به کمک چند خانم و چند الواط و اشرار و آقای کرملیت روزولت برمی‌افتد، به نظر من، حرف قابل قبولی نیست. سئوال اصلی این است که در قیاس با ۳۰ تیر، یک سال و نیم، دو سال بعد از ۳۰ تیر که هزاران هزار نفر به نفع دکتر مصدق به خیابان‌ها آمدند، ما شاهد چنین حرکتی در ۲۸ مرداد نیستیم. گیرم همه‌ی این‌ها را مستقیم با پول آقای کرملیت روزولت به خیابان‌ها آورده‌‌اند (که حتماً بعضی‌های‌شان با پول آقای کرملیت روزولت به خیابان‌ها آمده‌اند)، ولی چطور شد که طرفداران دکتر مصدق به خیابان‌ها نیامدند؟ چطور شد در آن روز خود دکتر مصدق نرفت در رادیو اعلام بکند که چنین حرکتی علیه من در جریان است…؟»(۹)
«…. من می‌خواهم سئوال کنم از این‌هایی که به ۲۵ و به ۲۸ مرداد حمله می‌کنند. در روز ۲۸ مرداد این ملت کجا بود؟ آخر اگر دولتی با یک مشت چاقو‌کش و اوباش، زن‌های بدکاره سقوط می‌کند، ارحج است؟ این را که نمی‌شود گفت. جای ملت در آن روز در خیابان‌های ایران خالی بود. هر کسی هم بگوید نه، یا سوءنیت دارد یا می‌خواهد منکر حقایق شود. واقعیت قضایا این است که در آن روز ملت ایران دیگر جانش به لب‌اش رسیده بود. دیگر از آن نابسامانی‌ها و شلوغی‌ها و زدوخوردهایی که مرتب پیش می آمد و به‌خصوص از آن بحران مالی که پیدا شده بود، واقعاً زجر می‌کشید و دیگر نمی‌خواست ادامه دهد.» (۱۰)
در کنار داوری ها فوق، فرایند و میزان نقش آفريني سياسي افراد ودسته هاتی از گروه اجتماعی جاهل ها و لات ها، و یا حامیان این افراد و دسته ها را در گزارش هائی از حرکات و فعالیت های این مجموعه می توان دید. برخی ازشواهد و اسناد گواه اند که نقش طیب حاج رضائی و برادرش طاهر در بسیج جاهل ها و لات ها و اطرافیان اش بیش از نقش شعبان جعفری و یا دیگر جاهل ها و لات های مطرح و معروف بود. » تخریب وغارت و به آتش کشیدن خانه مصدق نیز ظاهرا به فرمان طیب حاج رضائی عملی شد و به حساب وی گذاشته شده است.»، » خانه آزاده ای را» ،که صدیقی گفته است » اوباش به آتش کشیدند»، طیب و دارو دسته اش آتش زدند. (۱۱و۱۲)
شعبان جعفری، مطرح ترین نام در میان جاهل ها و لات های آن دوره، نقل کرده است که وی روز ۲۸ مرداد تا حدود ساعت ۲و۳ بعد از ظهر در زندان قصر بود، اما از درون زندان با جاهل ها و لات هائی که قصد حمایت از کودتا را داشتند، رابطه داشت: «… اومدن به من گفتن: یه خانومی اومده تورو میخواد…دیدم پروین آژدان قزیه…گفت بروبچه ها دارن شروع میکنن، یه پیغوم میغومی برای برو بچه ها بده تا من برم باهاشون صحبت كنم و اينا»، گفتيم :والا ميخواي بري برو، بچه ها خودشون ميدونن چيكار كنن. خلاصه يه چيزي جور كرديم و گفتيم بره، رفت و مام رفتیم تو نشستیم و گفتیم بچه ها مثل این که شهر داره شلوغ میشه «.
هماسرشار به عنوان مصاحبه کننده از شعبان جعفری می پرسد: یعنی شما توی زندان بودید که بروبچه های شما از جنوب شهر راه افتادند آمدند توی خیابان های شمال شهر؟
و جعفری پاسخ می دهد: خُب بله، دارو دسته ها راه افتاده بودن.
سرشار: دارو دسته ها به دستور شما راه افتاده بودند؟ یعنی آن نامه یا پیغامی که به خانم پروین آژدان قزی دادید، اثرکرد؟
جعفری: نامه نه، پیغوم دادم.
سرشار: پیغام دادید گفتید بچه ها بیایند بیرون؟درست؟
جعفری : بله …همين موقع يادمه ديدم تيمسار خلعتبري معاون شهرباني بود اونموقع، تيمسار خلعتبري و بيوك صابر و يه افسري اسمش يادم رفته خدايا؟ خلاصه اين سه چارتا يهو اومدن در زندان و گفتن زاهدي، جعفري رو ميخواد. منو ورداشتن بردن بالاي شهرباني … مام رفتيم اونجا تا رسيديم زاهدي بغل واكرد، مام رفتيم بغل تيمسار و .. گفتم: » قربان رفقام زندان هستن»…. رئيس زندان را صدا كرد و گفت «اينا رو بده دست اين برن» گفت :» قربان اينا چند تا شون جرم شون سياسي نيست. اينا چاقو كشي كردن»… خلاصه رفتم سراغ حسين رمضون يخي و احمد عشقي و حاجي محرر و امير موبور و اونايي كه بهشون قول داده بودم … حسين رمضون يخي همون كسيه كه طيب رو با چاقو زده بود و هيجده ماه زندون براش بريده بودند.».»آخه باور كن خانوم، اونموقع من هر كاري ميخواستم تو تهران ميتونستم بكنم. ميتونستم ده ميليارد ببرم. ولي به جون شما به مولا علي، اگر شما فكر كنين يه قرون دنبال اين حرفا بودم …. هيچي خلاصه راه افتاديم و چون مملكت هنوز آروم نشده بود، اومديم رفتيم يه خرده اينور و اونور و مردمو ساكت كرديم، ولي اونروز كس زيادي كشته نشد …»(۱۳)
درکنارطیب حاج رضائی و شعبان جعفری نام های دیگری از جاهل ها و لات ها و دیگرانی که در این کودتا نقش آفرینی کردند، ثبت است :حسین و تقی اسمعیلی پور( رمضون یخی) ، حسین خداداد، باقر فروتن ( باقر کچل)، برادران حاج عباسی( هفت کچلون)، ناصر حسن خانی( ناصر جیگرکی)، حسن سعله ای، محمود مسگر، قاسم سرپلی، خلیل ترکه ، اسمال شله، محمد دخو، علی بلنده، سکینه قاسمی ( پری بلنده)، رقیه آزادپور(پروین آژدان قزی)، ملکه اعتضادی(۱۴) ، و نام نا آشنایانی همچون علی شش انگشت ،عشقی چاقوئی، کبرا گُنده، صغرا غوله و ده ها جاهل و لاتِ مرد و زن بودند که به حمایت از رژیم شاه و کودتا برخاستند. نقش دربار، سازمان های امریکائی و انگلیسی و افرادشان (به ویژه نرن Nerren و سیلی (Silley (۱۵)، و در کنار جاهل ها و لات های سرشناس، نام هائی مثل رشیدیان ( برادران بوسکو- اسدالله، سیف الله و قدرت الله)، سیّد مهدی میراشرافی، مسعودی (محمد علی)، علی جلالی، فرخ کیوانی، بیوک صابر، شمس قنات آبادی، فصل الله زاهدی، عبدالحسین حجازی، سروان غفاری، سرلشکر ارفع، و… دیده می شوند: «…. دسته ها عموما» از افسران بازنشسته، نوچه های طیب و شعبان، پلیس های مخفی شهربانی…بودند که مرکز ارتباط آنها نیز کانون افسران بازنشسته تحت رهبری زاهدی و همچنین ستاد مخصوص شاهپور علیرضا بود» (۱۵). برخی از شیخ ها وروحانیون نیزدر بسیج جاهل ها و لات ها نقش داشتند، که آیت الله کاشانی، آیت الله محمد بهبهانی، بهاء الدین نوری و… نمونه اند.
اسدالله خدایکی (اسدالله کچل- صاحب کافه پارس) که عصر روز ۲۷ مرداد با تعدادی از جاهل ها و لات ها با » سروان غفاری افسر پلیس راه آهن دیداری داشتند و از وی پول دریافت کردند» ، نقل کرده است: «صبح روز ۲۸ مرداد سوار ماشین شن کش شده به طرف خیابان امیریه حرکت کردیم، نزدیک چهارراه گمرک عکس های شاه را که داخل گونی گذاشته بودند، بیرون آورده و به دست گرفتیم و شروع به دادن شعارهائی به نفع شاه و علیه مصدق کردیم. سپس با دسته ای که از میدان مولوی به سرکردگی طاهر و طیب دو برادر میدان دار راه افتاده بود به هم پیوسته و به طرف خیابان های کاخ ، نادری، شاه آباد، اسلامبول و مجلس حرکت کردیم…..»
میرزا عبدالله جندقی( میرزای شهریاری)، از میدانداران نقل کرده است که صبح روز ۲۸ مرداد ۴ دسته از جنوب شهر به طرف شمال شهر راه افتادند
دسته اول: به سرکردگی طیب و طاهر حاج رضائی ازمیدان امین السلطان و سرِ قبرآقا، همراهان عبارت بودند: علی رضائی ( قدم)، ناصرحسن خانی (ناصر جیگرکی)، اصغراستادعلی نقی(اصفر سکسی)، اصغر بنائی( اصغر شاطر)، رضا( صاحب قهوه خانه و قمارخانه و نانوائی درشهرنو)، حاج علی نوری (مرد آهنین)، حبیب مختارمنش، احمد زوقی، حاجی مظلوم نهاوندی(حاجی سردار) و حدود سیصد نفر سیاهی لشکر از خرده پاها و عمله ها
دسته دوم: به سرکردگی حسین اسماعیل پور( حسین رمضون یخی) از باغ فردوس، همراهان: تقی رمضون یخی، برادران طاهری( ماشاء الله، هوشنگ، اکبر و امیر ابرام خان) و چند صد نفر بیکارو اوباش مجهز به چوب دستی های یک متری.
دسته سوم: به سرکردگی محمود مسگر( باجناق حسین رمضون یخی)از محله شهرنو، با همراهی روسپیان و خانم رئیس ها.
دسته چهارم: به سرکردگی صابر از جوادیه
علاوه با این چهار دسته، دسته ای نیز از رباط کریم به این مجموعه پیوست . از حاجی خداداد، اکبر جاسپ، حسین سلماسی، حاج عبدالحسین هم نام برده شده است.
این دسته ها ضمن پیوستن به هم در مسیر خود جاهل ها و لات های بیشتری را به جمع خود افزودند. » درسرچشمه و میدان بارفروشان سرچشمه، عباس و اکبر لاله، میرزا علی شفیعی و اکبر زاغی، در چهارراه مخبرالدوله مصطفی کلیائی( مصطفی زاغی) از بزن بهادرهای چهارراه سید علی با جمعی از اوباش ارامنه به دسته های قبلی پیوستند. اینان در مسیر خود دفاتر روزنامه ها و احزاب و جریان ها و افراد مخالف دربار را تخریب می کردند و یا به آتش می کشیدند. «نیرو های انتظامی نیز فقط تماشاچی بودند» – در خیابان استانبول ، حسین رمضون یخی به قهوه خانه پاساژ یول پی، متعلق به مصطفی پایان، حمله کرد و با تیراندازی به طرف عکس دیواری، صاحب کافه را وادارکردتاعکس را پائین بکشد…»(۱۶)
گزارش های دیگری نیز پیرامون رخداد های روز ۲۸ مرداد وجود دارد: » از صبح روز ۲۶ مرداد، برادران رشيديان با همكاري «نرن و سيلي»از عوامل سازمان سيا، دسته جات متعددي را اجير كردند و باسر دادن شعارهاي حزب توده و حمل پلاكاردهايي كه در آنها شاه تقبيح و سرزنش شده بود، به راهپيمايي پرداختند . اين جمعيت توده اي «قلابي » …ماموريت داشتند با ايجاد بيم و هراس از خطر به قدرت رسيدن حزب توده، موضع سرلشگر زاهدي را تقويت كنند…. پيش از ساعت ۸ صبح ۲۸ مرداد ، دسته هاي كوچكي از جوانان و نوجوانان به راهنمايي و در پناه اوباشان مزدور و سازمان يافته، رانندگاني را كه از شميران عازم تهران بودند، متوقف مي كردند و از آنها مي خواستند كه چراغ هاي اتومبيل خود را روشن كنند و عكس محمد رضا شاه را كه از پيش چاپ و آماده شده بود روي جلوي شيشه بچسبانند … آنان به رانندگان توصيه ميكردند كه بگويند «زنده باد شاه» هرگاه راننده اي از سر دادن شعارخودداري مي كرد، او را مضروب مي كردند به بدنه اتومبيل اش با چوب ضربه مي زدند ويا شيشه اش را مي شكستند.» ..» اين تاكتيك جالب و حساب شده موجب شد كه ستون طولاني اتومبيل سواري با چراغ هاي روشن و تصاوير الصاقي شاه در خيابان هاي پهلوي و جاده قديم شميران حركت كنند و موجبات حيرت و نگراني مردمي را كه ناظر آن صحنه باور نكردني بودند، فراهم سازند…»
در این میانه جاهل ها و لات های فدائیان اسلامی با ضرباتی که خورده بودند، و نیزاختلاف های درونی شان، حضور خیابانی نداشتند، اما هر آنجا که بودند سیاستی که عبدخدائی اعلام کرده است، پیش می بردند. حاج مهدی عراقی در خاطرات اش به خبرهائی که حضور فدائیان اسلام را به » جریان اسید پاشی به صورت خانم های بی حجاب » ارتباط می داد، می گوید » دروغ است و همچنین چیزی وجود نداشته ، شایعه می کردند…مثل همین ۱۵ خرداد سال ۴۲ بود که می گفتند می خواهند به دخترهای گوجه فرنگی بزنند، چادر سرشان کنند. البته یک گروهی بود به نام گروه شیعیان که مال آن خمسی بود، آنها یک همچنین فکری کرده بودند، آن هم نه اسید، گوجه فرنگی و این چیزها مثلا بزنند تو سر زنان بی حجاب. خمسی یک آدمی است که جزو اخباریون هم هست…»(۱۷)
وی در باره عدم حضور فدائیان اسلام و جاهل ها و لات های شان در ۲۸ مرداد می گوید: » ….بعد ازبیرون آمدن نواب، یک اختلافی در داخل خود فدائیان اسلام که سر منشاش هم مرحوم واحدی بود به وجود آمد و عده ای از برادران استعفا دادند. بعد مسئله ۲۸ مرداد پیش می آید که در آن موقع نواب رفته بودند مؤتمر اسلامی …، یعنی در موقع کودتا نواب در ایران نبود، بعداز مؤتمر اسلامی می رود قاهره و یک مدتی آنجا بوده در حدود یک هفته، ملاقات با نجیب داشته، با ناصر داشته ، در اخوان المسلمین سخنرانی می کند، در دانشگاه الازهر هم سخنرانی می کند، روی شانه یاسرعرفات سخنرانی کرده….گفتیم چرا نماندید آقا آنجا؟ گفتش خیلی محترمانه ما را بیرون کردند. دیدند که دو تا سخنرانی از این ور، دو تا سخنرانی از ان ور، موج جمعیت و تظاهرات و این چیزها دارد راه می افتد، خلاصه عذرما را خواستند و گفتند بفرمائید…نواب البته عربیش بد نبود، می توانست یک چیزهائی را گِلِ هم بکند….» (۱۸)
اسنادی ارائه شده اند که نشان می دهند نواب صفوی ضمن پشتیبانی از سقوط دولت مصدق به فضل الله زاهدی هشدارداده است در راه اسلام گام بردارد و آموزش های اسلامی اجرا کند. دررابطه با نقش نواب در روز ۲۸ مرداد حاج مهدی عراقی، مدعی ست نواب در ۲۸ مرداد در ایران نبوده است، در حالیکه برخی اسناد خلافِ گفته ی وی را نشان می دهند. (.۱۹)
در روز ۲۸ مرداد نوعی دیگر از»جاهل ها و لات ها» نیز فعال بودند: «…هنگامی گه هوا تاریک شده بود، اوباش با فریادهای شادی، مرگ مصدق را اعلام می داشتند. عده دیگری نیز ازغارت خانه او باز گشتند و هر یک چیزهایی را که به یغما برده بودند حمل می کردند. در میان این اشیاء همه چیز دیده می شد: میز، صندلی، پرده، اشیاء زینتی، دستشویی و لوازم حمام، پاره های قالی و غیره. بعدها فهمیدیم دو نفر از اعضای جمعیت ما که اتفاقا خیلی انقلابی و پرولتربودند نیز در این غارت دخیل بودند. وقتی پرسیدم چرا این کار را کردید؟ گفتند: برای اینکه مصدق بورژوا بود…»(۲۰).

بخش پایانی مقاله در زیر آماده است.

منابع و توضیح ها
۱- پیرامون چگونگی رابطه ی فدائیان اسلام با محمد مصدق وکودتای ۲۸ مرداد دیدگاه های متفاوتی مطرح شده است. بنگرید به » سوداگری با تاریخ » از محمد امینی ، صص ۱۵۳- ۱۳۳ / و آسیب شناسی یک شکست، از علی میرفطروس
۲- محمود ستایش، دکتر محمد مصدق به مناسبت پنجاهمین سالگرد زمامداری اش. نشر البرز، سال ۱۳۸۰ / و لومپن ها در سیاست عصر پهلوی ، ص ۱۷۶ / و به نقل از ریچارد کاتم و آنتونی آیدن:
» ریچارد کاتم (Richard COTTAM) » از ماموران سیا در ایران در نیمه نخست دهه ۱۹۵۰، و گرداننده تیم عملیات پنهانی سیا در ایران بود. وی را از مسؤلان جنگ روانی و جعل مدارک سیاسی در دوران جنبش ملی شدن صنعت نفت معرفی کرده اند». ریچارد کاتم مقالاتی درتخریب شخصیت حسین فاطمی وزیر امور خارجه دولت مصدق نوشت که به زبان فارسی در نشریات صبا و جوشن منتشرمی شد. ریچارد کاتم نویسنده کتاب ناسیونالیسم در ایران است.»
«رابرت آنتونی ایدن (Robert Anthony Eden)‏ سیاستمدار محافظه کار بریتانیایی و نخست وزیر در زمان ملی شدن صنعت نفت ایران در زمان نخست وزیری دکتر محمد مصدق وزیر خارجه بریتانیا در کابینه وینستون چرچیل بود.»
۳- بیژن جزنی، تاریخ سی ساله سیاسی، بخش اول ، انتشارات مازیار، ص ۴۳
۴- علی میرفطروس، آسیب شناسی یک شکست، چاپ دوم، صص ۲۶۲-۲۶۳
۵- مقدمه خسرو معتضد بر چاپ شعبان جعفری، هما سرشار، نشر البرز، تهران ۱۳۸۱ ص ۵۴
۶- انورخامه ای، از انشعاب تا کودتا، جلد سوم، چاپ اول، بی جا،انتشارات هفته، ۱۳۶۳، ص ۴۳۷/ لومپن ها در سیاست عصر پهلوی
۷– محمد امینی، سوداگری با تاریخ، شرکت کتاب( لُس آنجلس)، تابستان ۲۰۱۲/ ۱۳۹۱
۸- حسن ماسالی نگرشی به گذشته و آینده- پنجاه سال مبارزه در راه آزادی، خاطرات حسن ماسالی،جلد اول، تابستان ۱۳۹۲،
صص ۹۷-۹۶
۹- عباس میلانی:
http://www.dw.com/fa-ir/قیام-الواط-و-اشرار-یا-رستاخیز-مردمی/a-17024435
۱۰- منوچهر رزم آرا، وزیر دولت شاپور بختیار، منبع شماره ۱۱:
۱۱- جعفر مهدی نیا، قتل های سیاسی و تاریخی سی قرن ایران ، جلد دوم صص ۵۲۲-۵۲۱،
۱۲- نصرالله شیفته، زندگی نامه و مبارزات سیاسی دکتر محمد مصدق، چاپ اول، تهران، نشرکومش، سال ۱۳۷۰
۱۳- شعبان جعفری، هما سرشار، نشر ناب، ص ۱۶۱-۱۶۰
۱۴- جاهل ها و لات های برخی از جریان های سیاسی نیز دردرگیری های روز ۲۸ مرداد فعالانه از افراد ومواضع مورد قبول خود دفاع می کردند. ملکه اعتضادی یکی از فعالان حزب ذوالفقار بود، حزبی که «عده ای از کسبه و طوافان میدان بارفروشان و حدود خیابان مولوی، طرفداران شعبان جعفری و طیب حاج رضائی حزب ذوالفقاررا درمیدان شاه تاسیس کردند.»
۱۵- مارک .ج . گازیوروسکی ، کودتای ۲۸ مرداد، ترجمه غلامرضا نجاتی، ۱۳۶۸
۱۵ و ۱۶ – لومپن ها درسیاست عصر پهلوی، مجتبی زاده محمدی ….ص ۱۴۰ و ص ۱۶۲/ و نیز بنگرید به محمود تربتی سنجابی، کتاب کودتا سازان، مؤسسه فرهنگ کاوش، سال ۱۳۷۶
۱۷ و ۱۸- ناگفته ها، خاطرات حاج مهدی عراقی
۱۹- سوداگری با تاریخ، محمد امینی، ص ۱۴۸ و صص ۱۵۱-۱۵۰
۲۰- انور خامه ای، از انشعاب تا کودتا، جلد سوم، ص ۴۴۱
*- برخی از شهرهای بزرگ نیز درروز ۲۸ مرداد شاهد درگیری هائی شبیه آنچه در تهران رخ داد، بودند.» ناصر نجمی که آن زمان رئیس رادیو تبریز بود، در خاطراتش می گوید: «…پس از هجوم اوباش به این مرکز، فرار کردم. در حین عبور از خیابان های شهر کامیون های نظامی وغیر نظامی مملو از اوباش را می دیدم که از کنار من با سرعت رد شده و عربده می کشیدند. علاوه بر این درسطح شهر نیز اوباش پراکنده بودند و شعارهای جاوید شاه سر می دادند» ( بنگرید به ناصر نجمی، با مصدق و دکتر فاطمی، ص ۱۲۴، و خوادث تاریخی ایران ف صص ۳۲۵-۳۲۷ / و لومپن ها در سیاست عصر پهلوی ، ص ۱۹۰)

منابع دیگر
۱-«دسته هائی که روزچهارشنبه درتظاهرات شرکت داشتند»، روزنامه کیهان، ش ۳۰۷۰، سال دوازدهم، ۳۱ مرداد۱۳۳۲، ص۳
۲-آنتونی ایدن،خاطرات، ترجمه کاوه دهگان، تهران، شرکت سهامی نشر اندیشه، سال۱۳۴۳
۳-لئونارد ماسلی، نفت، سیاست و کودتا در خاورمیانه، ترجمه محمد رفیعی مهر آبادی ، تهران، سال ۱۳۶۶

***

کودتا و»جاهل ها و لات ها»
بخش پایانی

جاهل ها ولات ها در روزهای بعد از کودتا
بعد از پیروزی کودتا جاهل ها و لات های طرفدار شاه ضمن دریافت » پاداش» هائی(۱) به اشکال مختلف به خدمت و خوش خدمتی، وتسویه حساب های شخصی با دولتمردانِ دولت مصدق و طرفداران وی ادامه دادند.
ضرب و شتم دکتر حسین فاطمی ( ۶ اسفند ۱۳۳۲) توسط شعبان جعفری نمونه ای از اینگونه رفتارها بود. شعبان جعفری که کریمپور شیرازی سردبیر هفته نامه شورش را نیزکتک زده بود و » حسابی حسابشو رسیده بود»(۲)، گفته است چون فاطمی «با او بد شده بود » وهمه ی مخالفت ها با شاه را زیر سر فاطمی می دیده» دکترفاطمی را » کتک زده اما ازچاقو استفاده نکرده است». «… خبردستگیری فاطمی را دستگاه به من نداد. هیچوقت آنها به من نگفتن که برو کسی را بزن یا برو شلوغ کن، من خودم می رفتم… چاقو نزدم، من هيچوقت چاقو نزدم. بيخود ميگن چاقو زده …ولي زدمش. ميگم خواهرشو نزدم … نه ده تا مامور دورش بودن خانوم…. همونا كه گرفتنش زده بودنش حالا منم دم شهرباني بودم دو تام من زدم … اونوقت که عبد خدايی جزو فدائيان اسلام بود، منم جزو فدائيان اسلام بودم ، عبد خدايی فاطمی رو با تير زد ولی نمرد. اون عبد خدائی که الان وکيل مجلس ايناست….. «(۳)
در روایت های دیگرگفته شده است: » خواهر دکتر فاطمی با ضربات چاقو مصدوم شد، و دکتر فاطمی نیز حمله با چاقو را تائید کرد.»،» همان ابتدای دستگیری تصمیم گرفته می‌شود در حین دادرسی توسط یک حرکت به ظاهر خودجوش مردمی به دست شعبان جعفری و مریدانش به قتل برسد که وی و خواهرش مجروح می‌شوند…» ، «.. شعبان بی مخ و یارانش با چاقوبه دکتر فاطمی حمله‌ور شده و ضرباتی چند وارد کردند….سلطنت فاطمی خواهر دکتر فاطمی حود را به محل دفتر فرمانداری نظامی تهران که آن موقع در داخل کاخ شهربانی (ساختمان ۷ فعلی وزارت‌خارجه) بود رسانده که مصادف با حمله چاقوکشان به دکتر فاطمی شده و خود را سپر بلا کرده‌بود. حمله کنندگان شش ضربه به دکتر فاطمی و ۱۰ یا ۱۱ ضربه به خانم سلطنت فاطمی وارد کردند…رئیس کل شهربانی سپهبد مهدی‌قلی علوی مقدم، فرماندار نظامی تهران سرتیپ تیمور بختیار و فرمانده گارد شاهنشاهی سرتیپ نعمت‌الله نصیری بودند.»(۴)
بعد از ۲۸ مرداد حرکت ها اعتراضی در رابطه با کودتا و پیامد های اش ادامه یافتند اما سرکوب شدند، ودراین سرکوب ها » جاهل ها و لات ها»ی حامی دربارنقش داشتند. حمله به راهپیمائی دانشجویان در ۱۶ و ۲۱مهرماه ۱۳۳۲، ضرب و شتم اعتراض کنندگان به سخنان » واعظ درباری» در مسجد شاه، که علیه مصدق سخن می گفت، نمونه هائی از تداوم فعالیت جاهل ها و لات ها بود.(۵)
درانتخابات دوره هجدهم مجلس شورای ملی ( اسفند ماه سال ۱۳۳۲) «جاهل ها و لات ها»ی طرفدار رژیم به عنوان ابزار دست حکومت، فعالانه حضور داشتند. شعبان جعفری با انتشار اعلامیه های مختلف با عنوان » جمعیت جوانمردان جانباز»، تبلیغ می کرد. در اعلامیه شماره ۴ این جمعیت كه که امضای شعبان جعفری برپای خود دارد، آمده بود :
«.. بكوشید تا خون هایی كه در رستاخیز ۲۸ مرداد ریخته شده به هدر نرود. مجلس جای كسی است كه در مرحله اول به زهد و دیانت معروف و وارد به سیاست و در شاه دوستی، میهن پرستی ، شهامت، رشادت و اخلاق امتحانات لازم را در طول عمر داده و هرگز برای او انحرافی رخ نداده باشد و تنها به خاطر خدمت شاه و میهن پا به مجلس گذاشته و از جاه و مقام دوری جوید …..»(۶) در جریان انتخابات ، شعبان جعفری وافراد این گروه تلاش کردند: » عده ای را هم با تهدید و تطمیع مجبور به دادن رای به لیست زاهدی کنند». (۷)
کنت لاو ، حبرنگار نیویورک تایمز در تهران در گزارشی در ۲۰ اسفند سال ۱۳۳۲ در باره انتخابات نوشت: «…از روز سه شنبه تا امروز صبح کشتی گیر ریش سیاه سابق ( شعبان جعفری) رهبری گروهی اوباش مسلح به چاقو و زنجیررا به عهده داشت …او ادعا می کند که فقط به رای دهندگان کمونیست حمله کرده، ولی همه می دانند که عبدالله کرمی نوری قصاب به عنوان یک کشتی گیر ضد کمونیست معروف است که با چاقو و زنجیر مضروب شد….»
«….در جريان انتخابات دوره هجدهم تهران آقاي شـعبان جـعفري (تـحت حـمايت سپهبد زاهدي) به محله دروازه شميران تهران مي آيد تا در امر انتخابات دخالت بکند….٬ پاتوقدارمحله عبداله کُرمي است٬ راه را بر شعبان مي بندد و با توپ و تشر به او مي گويد که: » آقا٬ درمحل من و اين کارها»؟، در اينجا عبدالله کُرمي درحـقيقت از نـظر آيت الله حـاج سيد رضا زنجاني تبعيت مـي کند، اوبـه عـبداله کُرُمي گـفته مـانع دخـالت خرابکاري ِ شعبان جعفري در انتخابات بشود وگرنه خود ً عبدالله شخصا ِ به صـرافت چنين کاري٬ که براي او خالي از مخاطره هم نبود٬ نمي افتاد. عبداله کرمي جلوی شعبان جعفري را با تمام قدرتش مي گيرد و به او حمله مي کند … خود شعبان با اشاره به دعوايش با عبداله کرمي مي گويد: » من با اين عبدالله کرمي مبارزه مي کردم، چون اوطرفدار مصدق و جبهه ملي بود و من طرفدار شاه بودم… دم مسجد فخرالدوله ايشونو زديم زخميش کرديم٬ نميگيم نزديم. سر همينم با من کينه داشت که اومد باشگاه منو گـرفت ديگـه… اول انقلاب اين ميره باشگاه رو مي گيره. همون موقع بازرگان و سنجابي و فروهر ميرن افتتاحش مي کنن به نام باشگاه ملي…»(۸)
در این دوره از انتخابات جاهل ها و لات ها در حوزه های انتخاباتی حضوری آشکار و فعال داشتند:
۱ – حوزه مسجد شیخ هادی: دراین حوزه پنج نفر كه در جیب های آنها لیست نهضت مقاومت ملی پیدا شده بود ، توسط پاسبان ها بازداشت شدند . تا ساعت ده بیش از ۴۰ نفر رای نداده بودند ، ولی شماره تعرفه به ۲۰۰۰ رسیده بود. یعنی در هردقیقه ۴۳ رای . در این هنگام دستجات اوباش در اتوبوس های ۷۴ ( خط ۵ ) و ۶۶ (خط ۱۷ ) و ماشین شخصی شماره ۶۹۰۴ ، برای ارعاب مردم به رهبری حسن عرب ، به این حوزه آمدند و پس از آن اتومبیل شخصی ای نیز عده ای دهقان را از خارج شهر به این حوزه آورد . به علاوه رای عده ای از بیكاران گرمخانه شماره ۵ را از قرار هر رای ۲۰ ریال خریداری كرده بودند .
۲ – حوزه دروازه قزوین : در این حوزه نیز رای دهندگان نهضتی را شناسایی و توقیف می كردند . گفتنی است كه تا ظهر ، بیش از ۲۵ رای به صندوق های این حوزه ریخته نشد، ولی انجمن ۱۰۲ تعرفه باطل كرده بود . رئیس این حوزه محمود مسگر ، از اراذل معروف بود، كه همراه رضا توپچی و پسر خود محمود مسگر، آرا را قبل از ریختن به صندوق باز كرده و پس از خواندن ، آرا مخالف را پاره كرده و صاحبان آنها را به دست پلیس می سپردند .
۳ – حوزه مسجد سجاد: در این حوزه عده ای از اراذل سومكا ، با حمایت پلیس ، مزاحم رای دهندگان شده و ساعت ۱۱ یكی از رای دهندگان را تعقیب و توقیف كردند .
۴ – حوزه نظام آباد (صفا ): این حوزه تحت نظر چاقو كشان بیوك صابر قرار داشت .
به هرحال در این انتخابات كه در اواخر اسفند ۱۳۳۲ در تهران ، انجام گرفت ، شعبان با انتشار اعلامیه های مختلف با عنوان » جمعیت جوانمردان جانباز» نسبت به چگونگی برگزاری انتخابات اعلام نظر می كرد
۵ – حوزه كارخانه گودرن : این حوزه تحت نظر اوباش » فدائیان شاه – میهن » و عده زیادی نظامی قرار داشت به دستور سرهنگ شاهرخ و سرهنگ بهار مست و زرباف رئیس انجمن كه از چاقو كشان دسته بیوك صابر بود، چند نفر را مضروب و تو قیف كردند .
۶ – حوزه صندوق جابری : در این حوزه بیش از بیست نفر از چاقو كشان به سركردگی علی یخی ، ایلخانی و عربشاه آبادی آراء را كنترل می كردند . علاوه بر این دستجات مسلح اوباش ، جلو چشم مردم و پلیس كاردهای خود را تیز می كردند .
۷ – حوزه مدرسه صدر : از ساعت ۵/۱۰ عده ای اوباش به سركردگی حسین قصاب ، جهانگیر چاقو كش و حسن كلانتر به محوطه اخذ رای وارد شده و عربده گویان یك نفر را كه مشغول نوشتن رای به نفع نهضتی ها بود ، مضروب كرده و سرش را تراشیدند . ساعت یازده و ربع ، شعبان هم به سیل اوباش اضافه شد و ، رای مردم را به زور می گرفت و آنها را از آنجا بیرون می كرد .
۸ – حوزه پارك شهر : در این حوزه شعبان با عده ای اوباش از قبیل حسین سیاه و عباس كاوسی ، جیب رای دهندگان را علناً بازرسی می كردند . بعضی را مضروب كرده و چند نفر را هم با خود بردند .
۹ – حوزه مسجد فخریه : این حوزه زیر نظر مجیدی ، چاقو كش معروف ۲۸ مرداد ، اداره می شد ، چند بار هم شعبان به آنجا سرزد . در نزدیكی های ظهر عده ای رای فروش ، با كامیون های دولتی به شماره ۱۶۵۱ و ۱۶۵۲ به این حوزه آمدند . ابتدا ناظرین ، مانع رای دادن آنها شدند ، ولی جعفر بهبهانی با ماشین سر رسید و بدون توجه به سجل احوال آنها برایشان اجازه دادن رای گرفت . این عده توسط بیژن كه با جیپ دولتی شماره ۱۵۹۳، در رفت و آمد بود خریداری شده بودند .
۱۰ – حوزه مسجد سلسبیل ، مسجد ابوالفتح ، مسجد كاظمیه ، كه پیوسته شعبان و نوچه هایش به آنجاها رفت و آمد داشتند و افرادی را نیز برای رای دادن با اتوبوس می آوردند .
۱۱ – حوزه كافه شهرداری : مقارن ساعت ۹ عده ای با اتوبوس های شماره ۱و۲و۲۴ ، همراه اتومبیل شماره ۹۰۴۰ ….» (۹)
شعبان جعفری دررابطه با این انتخابات می گوید:
« من برای آن انتخابات خیلی زحمت كشیدم . هنگام سركشی به حوزه ها با یك پرچم سبز رنگی كه روی آن نوشته شده بود » نصر من الله و فتح قریب» می رفتم . دراین حوزه ها، خیلی زد و خورد می كردیم ، چرا كه هر كس می خواست وكیل خودش را انتخاب كند. مثلاً هنگامی كه ما به مسجد فخرالدوله رفته بودیم تا به نفع حسین مكی رای بدهیم . با عبدالله كرمی قصاب كه حامی مصدق وجبهه ملی بود، درگیرشده و حسابی كتك كاری كردیم ، به طوری كه او شدیداً زخمی شد»(۱۰)
در تظاهرات ۲۱ آبان ماه ۱۳۳۲ که پس از شروع محاکمه مصدق آغاز شد: » دستگاه علاوه از نیروهای مسلح از اوباشان و میدانی ها برای سرکوب تظاهرات استفاده کرد. طیب حاج رضائی هفت تیر به دست، و شعبان جعفری سوار برجیپ همرا با چاقو کشان به تظاهر کنندگان حمله می کردند.(۱۱) بعد از تبعید محمد مصدق به احمد آباد، شعبان جعفری با جمعی از جاهل ها و لات ها به تبعیدگاه مصدق حمله کردند و دست به تخریب و تهدید و توهین می زدند.»…دو سه روز از ورود پدرم به احمد آباد نگذشته بود که یک کامیون پراز چاقوکش، تحت رهبری شعبان به آنجا آمده و با سر دادن شعارهای طرفداری از شاه و اهانت به پدرو آزار و اذیت مردم ، آرامش ده را مختل کردند …» (۱۲)
فدائیان اسلام نیز در باره فعالیت های خود روایت دیگری دارند. » …. بعد از ۲۸ مرداد، همین طور که اکثر سازمانها و گروه ها، دیگر بروذ و طهوری به طور کلی نداشتند، فدائیان اسلام هم تقریبا» به همین صورت بود. کاری که می خواست یک کار سرو صدا داری باشد، نداشتند، تا مسئله » سنتو» می اید، به حساب پیمان بعداد، سال ۳۴»، » به علت شرایط خفقان و این چیزها بوده. البته یکی دودفعه با مهندس بازرگان اینها ملاقات می کنند…ولی مهندس کشش آن را نداشته در آن موقع بتواند بکشد و به قول بعصی ها بیاید جلو » …» سال ۳۳ سه تا پیشنهاد توسط امام جمعهبه ایشان(نواب)می دهند از طرف شاه…۱۰۰ هزار تومان می گذارد جلو بعد می گوید شاه سلام رساند و سه تا پیشنهاد داده…اول اینکه دریکی از کشورهای اسلامی هر کدام شما مایل باشید به عنوان سفیرآن کشور می فرستیم. دومش یک منزلی برای شما بگیریم…و ماهی ۱۰ هزار تومان هم حق سفره مرتب به شما بدهند. اگر دو پیشنهاد دا بپذیرید یک حزب بزرگ اسلامی در اینجا بوجود بیاوریم و خرج حزب هر چی بشود ما می دهیم…سیّد یک خرده نگاش کردو گفت خدا را به حق جّدم قسم میدهم که زبانت ای ناصح از پس گردنت در بیاید، خجالت نمی کشی من را به درگاه معاویه دعوت می کنی ….»(۱۳)، «…داستان پیمان بغداد که پیش آمد مرحوم واحدی به اتفاق اسدالله خطیبی حرکت می کنند بروند بغداد که همان جا علاء را بزنند… اسدالله خطیبی، سبزی فروشی داشت توی خیابان خراسان…» (۱۴).
محمد مصدق و اطرافیان اش فقط مورد خشم وخشونت جاهل ها و لات های درباری و متدین نبودند.
«….دکتر عبدالله بهزادی شاعر، سیاستمدار، پزشک و وکیل مجلس شورای ملی، بعد از ۲۸ مرداد در شعر» مدارا باخصم» مصدق را به خاطر کوتاهی در مبارز با دربار نکوهش می کند.» اومانند همه مبارزان آنروزگار، از دکتر مصدق انتطار داشت تا کودتاچیانی را که در شب ۲۵ مرداد دستگیر کرد محاکمه و اعدام کند، و چنانچه این حرکت صورت می گرفت تاریخ ایران چهره دیگری داشت….
ای شیرنرفتاده در بند
با حیله و مکرروبهی چند
ای پند گرفته از حوادث
لطفی کن و باز بشنو این پند
باخصم نموده ای مدارا
هم خصم از این رویه خرسند
کجدارو مریز کارکردن
کاریست بعقل ناخوشایند
مراد، نتیجه ای غمین داد
زاغماض که کرده ای در اسفند.* «(۱۵)

انگیزه ی شرکت جاهل ها و لات ها در کودتا
پول و امکانات مالی و مِلکی، انگیزه ی اصلیِ گرایش جاهل ها و لات ها به قدرت های سیاسی و دینی، و تبدیل کردن آنان به ابزار اِعمال سیاست ها و خواست ها ی قدرت ها، وانمود شده است اما چنین تحلیل و ارزیابی ای دقیق و همه جانبه نیست. علاوه بر پول و امکانات مالی عوامل دیگری نیز در جذب جاهل ها و لات ها به قدرت ها سهم و نقش داشته اند و زمینه را برای همکاری و حمایت آنان از قدرت های سیاسی و مذهبی، و یا جریان های سیاسی فراهم کرده اند.
شعبان جعفری به گفته خودش گهگاه پول و امکانات غیر پولی از طرف ارگان ها و ماموران دولتی دریافت می کرد. وی در رابطه با پولی که به خاطر ایجاد» درگیری تماشاخونه ی فردوسی» دریافت کرد، گفته است : «…از طرف آگاهی یه سرگردی در زد اومد پیش ما و …خلاصه پونصد تومن به ما دادن – اونوقتا پونصد تومن خیلی پول بود، ما گفتیم : برادر پونصد تومن خرج چارروز کله پاچه مام نمیشه…خلاصه کردنش دو هزار تومن …»(۱۶). اسناد و نقل قول هائی نیز موجود است که » شعبان جعفری به عنوان عامل استخدام شده در شهربانی به کار گرفته شد و روز ۲۳ تیر۱۳۳۰ » به میدان آورده شد» …»جمال امامی ادعا کرد که » شعبان جعفری روی لیست حقوق شهربانی است و ماهی سیصد تومان از شهربانی حقوق می گیرد» . شعبان جعفری این ادعا را نادرست خواند. » اینکه بعضی ها می گویند برای اینکارها به من پول دادندو حتی با روزولت ملاقات داشته ام همه اش چرند است» ..» …میگن پولی رد و بدل شده فکر می کنم رشیدیان اینا گرفتن….روزولت با اونا می رفت….». (۱۷)
» شب هنگام منزل شعبون خان در سنگلج شلوغ بود، پای منقل محمد علی خان شلوغ تر و درهر دو جا دلارهای خرج نشده شوارتسکف پنهان» (۱۸)
» سیا یک میلیون دلار پول ایرانی را که روزولت در گاو صندوق بزرگی نگاهداشته بود، فراهم آورده بود- بزرگترین اسکناس های موجود در آن زمان اسکناس های ۵۰۰ ریالی بود که تنها ۵/۷ دلار ارزش داشت-،(۱۹) ۱۰۰ هزار دلار از آن به دو مامور ایرانی داده شد تا در میان ورزشکاران و افراد تنگدست محله های جنوب تهران توزیع کنند. قرار شد شاه به شهر دور افتاده ای در ساحل دریای خزر برود و دو فرمان از خود به جای بگذارد ….» بعد از کودتا روزنامه لوموند مشخصات چکی را منتشر کرد که پول پرداختی به » ۵۰۰ تن از ولگردان زاغه های جنوب شهر بود که برای آشوب و غارت استخدام شده بودند..» .روزنامه ابزرواتورنیزهمین خبر را تکرار کرد. «( ۲۰)
کمک های مالی و ملکی ِ اداره املاک پهلوی، زمین دادن به طیب و رمضون یخی و شعبان جعفری ، ساختن زورخانه شعبان جعفری در ۱۷ آبان ماه ۱۳۳۶ در شمال پارک شهر و افتتاح آن به دست شاه و….نمونه هائی از دیگر از کمک های حکومتی به جاهل ها و لات ها بودند. » باشگاه رو شاه به من هدیه نداد. به بانک ساختمانی دستور داد یه قطعه زمین از زمینای شهرداری رو به من بدن. باشگاه رَم مردم پولشو دادن. سازمان برنامه هم برای ساختنش کمک کرد…» . (۲۱)
اما در کنار پول و امکانات مالی انگیزه های دیگری نیز جاهل ها و لات ها را به سوی همکاری با قدرت های سیاسی و دینی کشانده است، ودر تبدیل آن ها به نیروی مهمی در نظام های سلطنتی و نظام استباد نقش داشته اند:
ساختار متمرکز و خودکامه حکومت ها با پادشاهانی که ظل الله و قبله عالم وخدایگان و مرشد اکمل و شاه شاهان و فره ایزدی و آریامهر و قلدر و زورگو و ستمگرو شبان و…..لقب گرفته اند، برای شخصیت ِ جاهل و لات جاذبه ها داشته اند.
کیش شخصیت، تحریک احساسات وطن پرستانه، بهره برداری از اعتقادات و تحریک احساسات مذهبی، ازعوامل جذب جاهل ها و لات ها و تبدیل آنان به نیروئی مهمی در استبداد سلطنتی بوده اند. حرفِ آخررا زدن یا فصل الخطاب بودن، قدرت طلبی با هدف تحمیل نظر و عملِ خود، قهرمان و ضد قهرمان پروری، عشق به قهرمان مظلوم، نماد و سمبل سازی، تمایل به اعمال انواع خشونت، امکان جلوه فروشی ها وخودنمائی از عوامل تمایل و گرایش اینان به پادشاهان و رژیم ها ی شان بوده اند.از سوی دیگر انطباق، اینهمانی و همپوشانی ویژگی های شخصیتی جاهل ها و لات ها با حکومت سلطنتی نیز جذب اینان به چنین رژیمی را تسهیل کرده است. رگه های فرهنگ جاهل مسلکی، لات منشی و قلدری در گفتار ورفتار پادشاهان قلدرصفوی، نادر شاه ، پادشاهان قاجار و رضا شاه نمونه ای ازاین همپوشانی ها بوده است. البته تضادهائی نیز به لحاظ فرهنگی و رفتاری عمل می کرد که سبب می شدند در نظام سلطنتی پست و مقام به جاهل هاو لات های شناخته شده داده نشود. ضمن اینکه ناخوانائی هائی فهم مسائل اقصادی و سیاسی، و وجهه جهانی ژریم نیز مطرح بود، رژیم هائی که خود را مدرن و امروزی نشان می دادند.
یکی دیگرازعوامل جذب جاهل ها و لات ها به قدرت سیاسی ، که در رخدادهای سال های ۲۹ تا ۳۴ مؤثر افتاد ترساندن جاهل ها و لات ها از بیکانگان و دگراندیشان سیاسی و عقیدتی بود. بهائی ستیزی وکمونیست ستیزی جاهل ها و لات ها بر بسترچنین تبلیغ هائی شکل می گرفت.
«…بعد توده ایا یواش یواش رِی کردن، هی زیاد شدن، اونوقت استالینم زنده بود. اینا همه داد می زدن : زنده باد استالین، مرگ برمصدق»، فحش میدادن. اینه که گاهی ما با جیپ میزدیم تو اینا.بالاخره با اینا دعوا میکردیم دیگه. کارمون این بود که با اینا مبارزه کنیم….چون اینا ایرانو دوست نداشتن، طرفدار روسا بودن… منتهاش ما دیگه فحش نمی دادیم، میزدیم توشون.» (۲۲) «…اصلن من مرام و اینا نمیدونستم چی هست، بعد فهمیدم، وقتی دیدم اینا دارن به شاه فخش میدن، » زنده باد استالین» میکنن متوجه شدم. خب من دیدم استالین مال یه مملکت اجنبیه، اینه که ناراحت می شدم…خب ضد خدا و مذهب که بودن ولی من با اونا مبارزه سیاسی میکردم، واسه خاطر مملکتم…» (۲۳)

***

منابع
۱- سوداگری با تاریخ، محمد امینی، صص ۳۵۰-۳۴۳
۲- شعبان جعفری، هما سرشار، نشرناب، صص ۱۳۷-۱۳۵
۳- منبع شماره ۲
۴- پرویز داورپناه، یادی از حسین فاطمی، نقل از فریدون مظاهر تهرانی، شاهد ماجرا، روزنامه شرق
۵- غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ایران از کودتا تا انقلاب، ج. اول، صص۱۱۳-۱۱۲/ لومپن ها در سیاست عصر پهلوی، صص۱۹۹-۱۹۸
۶- شعبان جعفری در آینه اسناد، عباس فاطمی، تهران، انتشارات جهان کتاب ، ۱۳۸۰ ، ص ۹۱ / همان ، ص ۹۲ – اطلاعیه» جمعیت جوانمردان جانباز» برای تشویق در انتخابات از طرف شعبان جعفری
۷و۸- خاطرات شعبان جعفري٬ همان٬ صص ١٨٦ـ١٨٧ و نيز ر.ک: تصاوير صـفحات ٢٠٠ـ٢٠٣همان کتاب و همچنين پشت جلد کتاب که روشن تر بوده و از مجله لایف گرفته است/ و مصاحبه با حسین شاه حسینی، » از عیاری تا لمپنیسم» ، فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران، شماره ۲۶، تابستان ۱۳۸۳
۹- منبع شماره ۶ ، صص ۹۸ – ۹۵
۱۱- هما سرشار، شعبان جعفری ، ۱۳۸۱ ، ص ۱۸۸
۱۰- بیژن جزنی، تاریخ سی ساله. ص ۶۹
۱۲- غلامرضا نجاتی، در کنار پدرم مصدق، خاطرات دکتر غلامحسین مصدق. ص۱۴۵
۱۳- ناگفته ها، خاطرات مهدی عراقی،» ص۱۲۹-۱۲۸.
۱۴- ناگفته ها، خاطرات مهدی عراقی،» ص ۱۳۱
۱۵- یاد مانده ها، نصرت الله نوح، جلد دوم، ص ۲۰ ( اشاره به واقعه نهم اسفند ۱۳۳۱ است).
۱۶- شعبان جعفری، هما سرشار – ص ۶۱
۱۷- شعبان جعفری، هما سرشار – نشر ثالث
۱۸- مسعود بهنود، از سیّد صیاء تا بختیار، ص ۳۸۸
۱۹-
Barry Rubin, Paved wih Good Intentions, The American Experience and Iran, oxford univ, march 1980
بری روبین کارشناس سیاست خارجی امریکا و سیاست های خاورمیانه، و از اعضای مرکز مطالعات استراتژیک و بین المللی دانشگاه جورج تاون – کتاب » راهی که با نیت خوب هموار شد» – ترجمه سرویس خارجی ایران تایمز- واشنگتن دی.سی
» برای نوشتن این کتاب با بیش از۱۰۰ نفر از مقام های امریکائی، ایرانی – دوره شاه و حکومت اسلامی- مصاحبه شده است»
ایران تایمز- واشنگتن دی.سی ، شماره ۷۰۰، جمعه سی ام فروردین ۱۳۶۴، ص۸
۲۰- لوموند، شماره ۱۷، سپتامبر ۱۹۵۳
۲۱- شعبان جعفری، هما سرشار، ص ۲۰۸
۲۲- شعبان جعفری، هما سرشار ، ص ۱۱۲
۲۳- شعبان جعفری، هما سرشار– ص۲۴۷-۲۴۶

منابع دیگر
۱-علی جان مرادی جو، بخش تاریخ ایران و جهان ، در باره انتخابات دوره هفدهم و هجدهم
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=195696
۲- مجله تهران مصور، در شماره ۲ خود نیز عکس شعبان جعفری را، به هنگام بازگشت شاه و استقبال از شاه روی جلد زده بود و مطلبی در باره » شعبان تاج بخش» نوشته بود. – محمد علی سفری، قلم و سیاست، جلد دوم، ص ۹۲/ ، ۱۳۷۹ ، ص ۱۳۱ .
۳- تربتي سنجابی، محمود؛ قربانيان باور و احزاب سياسي در ايران، تهران، انتشارات آسيا، ۱۳۷۵
۴- نجاتي، غلامرضا؛ تاريخ سياسي بيست و پنج ساله ايران از كودتا ۲۸ مرداد تا انقلاب تهران، موسسه خدمات فرهنگي رسا، ۱۳۷۳
۵- مسعود انصاری، احمد علي، من و خاندان پهلوی، تهران، نشر فاخته، ۱۳۷۱
۶- مهربان، رسول؛ بررسي مختصر احزاب بورژوازی
۷ – خسرو معتضد، شادکامان کاخ مرمر
۸- – ناصر نجمی، با مصدق و دکتر فاطمی

Advertisements
Published in: on 27 اوت 2015 at 12:47 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

عبدالله نبی‌زاده‌فرد شیرازی، رئیس پیشین ستاد نمازجمعه شیراز و از اعضای دفتر محی‌الدین حائری شیرازی به اتهام «کلاه‌برداری» به ۱۱ سال حبس محکوم شد. خبر محکومیت وی را علی القاصی‌مهر٬ رئیس کل دادگستری استان فارس اعلام کرده است. «تضییع مال از طریق نامشروع» از دیگر اتهامات عبدالله نبی‌زاده‌فرد شیرازی اعلام شده است. گزارش شده که این فرد بیش از هزار شاکی داشته است. خبرگزاری فارس سال ۱۳۹۱ نیز نبی‌زاده‌فرد را یکی از « زمین‌خواران مشهور» معرفی کرده بود.

رئیس پیشین ستاد نمازجمعه شیراز به ۱۱ سال حبس محکوم شد

استان‌وایر- عبدالله نبی‌زاده‌فرد شیرازی، رئیس پیشین ستاد نمازجمعه شیراز و از اعضای دفتر محی‌الدین حائری شیرازی به اتهام «کلاه‌برداری» به ۱۱ سال حبس محکوم شد.

خبر محکومیت وی را علی القاصی‌مهر٬ رئیس کل دادگستری استان فارس اعلام کرده است.

«تضییع مال از طریق نامشروع» از دیگر اتهامات عبدالله نبی‌زاده‌فرد شیرازی اعلام شده است.

گزارش شده که این فرد بیش از هزار شاکی داشته است.

خبرگزاری فارس سال ۱۳۹۱ نیز نبی‌زاده‌فرد را یکی از « زمین‌خواران مشهور» معرفی کرده بود.

نبی‌زاده‌فرد شیرازی سال ۹۱ نیز با تسلیم شکایتی٬ حسین قاسمی فرماندار سابق شیراز را به اتهام «دروغ» به دادگاه کشانده بود.

این خبرگزاری در آن زمان نوشته بود که نبی‌زاده‌فرد با شکایت ۵۰۰ نفر از اهالی شیراز بازداشت و زندانی شده است.

رئیس ستاد نمازجمعه شیراز و رئیس ستادهای نمازامام جمعه استان فارس و عضو شورای سیاست گذاری ائمه جمعه فارس، بوشهر و کهکیلویه و دبیر اجرایی بنیاد بین المللی «غدیر» فارس از مهمترین مسئولیت‌های نبی‌زاده‌فرد بوده است.

Published in: on 6 سپتامبر 2018 at 2:12 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دارو و امکانات بیمارستانی ایران را مجانا به آفریقا می دهند

Published in: on 9 اوت 2018 at 4:21 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

ورود خودروهای لوکس از گمرک خرمشهر گمرک خرمشهر یکی از گمرکات تخصصی در حیطه ترخیص خودرو است. امکان ترانزیت زمینی و دریایی از بندر خرمشهر باعث شده که این گمرک به یکی از پرترددترین گمرکات کشور تبدیل شود.

گمرک خرمشهر یکی از گمرکات تخصصی در حیطه ترخیص خودرو است. امکان ترانزیت زمینی و دریایی از بندر خرمشهر باعث شده که این گمرک به یکی از پرترددترین گمرکات کشور تبدیل شود.

Published in: on 25 ژوئیه 2018 at 6:10 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

مولوی عبدالحمید، روحانی سرشناس و خوشنام اهل سنت در نزدیکی مسجد مکی و در دفتر کوچک و ساده او در دارالعلوم زاهدان در حضور جمعی از نزدیکان و شاگردان ایشان میسر شد. دیداری کوتاه با مولوی عبدالحمید است. صمیمی حرف می‌زند و اصل حرفش این است که تبعیض نباشد. ساده و سرراست به سوال‌ها جواب می‌دهد مقدمه نمی‌چیند و طفره نمی‌رود. ایرانی بودن برایش مقدم بر اهل سنت بودن است و می‌گوید همه دنیا را هم به ما بدهند به یک وجب از خاک این سرزمین خیانت نمی‌کنیم. به این خاک خیانت نمی‌کنیم

 ساعت‌ها می‌توانید در خیابان قدم بزنید و در چشمان آدم‌ها آشنایی ببینید. نشانه‌ای از رفاه و ثروت در ظاهر شهر دیده نمی‌شود، خنک‌ترین جای شهر ساختمان استانداری است. چهره‌ها آفتاب‌سوخته است. تجملی‌ترین بیلبوردی که می‌توان دید تبلیغ یک شامپوی ایرانی است. در حاشیه شهر خانه‌ها کپر مانند است و روی طبق‌هایی که در تهران میوه‌های نوبرانه می‌گذارند سیب زمینی و گوجه می‌فروشند. دیدار با مولوی عبدالحمید، روحانی سرشناس و خوشنام اهل سنت در نزدیکی مسجد مکی و در دفتر کوچک و ساده او در دارالعلوم زاهدان در حضور جمعی از نزدیکان و شاگردان ایشان میسر شد.  لباس روحانیون اینجا شبیه مردم عادی است فقط از محاسن بلندشان می‌توان فهمید که روحانی هستند. دارالعلوم یک فضای دانشگاهی کلاسیک دارد. گوشه گوشه آن افراد با جزوه و کتابی ایستاده‌اند و با هم حرف می‌زنند. راحت وارد دارالعلوم می‌شویم و کسی چیزی نمی‌پرسد. متن زیر حاصل دیداری کوتاه با مولوی عبدالحمید است. صمیمی حرف می‌زند و اصل حرفش این است که تبعیض نباشد. ساده و سرراست به سوال‌ها جواب می‌دهد مقدمه نمی‌چیند و طفره نمی‌رود. ایرانی بودن برایش مقدم بر اهل سنت بودن است و می‌گوید همه دنیا را هم به ما بدهند به یک وجب از خاک این سرزمین خیانت نمی‌کنیم. راه‌حل روشنش برای رفع تبعیض این است که معیار شایستگی باشد. او مکدر است از کسانی که اعتماد مردم این استان را بی‌پاسخ گذاشتند اما همچنان امیدوار است.

جناب مولوی استان سیستان و بلوچستان با وجود محرومیت و وضعیت معیشتی سخت مردمانش در انتخابات‌ها گرایش قابل‌توجهی به اصلاحات و اعتدال دارند. چرا؟

ما برای اصلاحات هزینه کردیم چون فکر می‌کنیم اصلاح‌طلبان فکرشان بازتر است، دیدشان بازتر است، نه اینکه ما با اصلاح‌طلبان خویشاوندی داشته باشیم. به نظر ما فکر آنها بهتر می‌تواند ایران را یکپارچه و آباد بکند اما آنها برای ما و در دفاع از حقوق ما که ضایع شده است در این کشور هزینه نکردند. باید بگویم که ما از اصلاح‌طلبان گلایه داریم. اصلاح‌طلبان برای ما هزینه نکردند آنگونه که باید بکنند.

دولت آقای روحانی چطور؟ بیشترین رای ایشان متعلق به استان شما بود. در بعضی روستاها رقبای آقای روحانی حتی یک رأی هم نیاوردند.

آقای روحانی که دور اول آمدند مقداری تغییرات در استان‌ها ایجاد کردند، مقداری نه زیاد. مردم به این امید که در چهار سال دوم رییس‌جمهور با قدرت بیشتری در کابینه وزیر اهل سنتی که نماینده آنها باشد انتخاب می‌کند یا اینکه در وزارتخانه معاون یا سفیری از آنها تعیین می‌شود به آقای روحانی رأی بالایی دادند؛ اما در دور دوم برخلاف انتظار آقای روحانی خیلی سست عمل کرد. وزارت کشور در این دوره هیچ کاری انجام نداد. وزارتخانه‌های دیگر هم همین‌طور. دفعه قبل تعدادی فرماندار در مناطق مختلف سنی‌نشین منصوب کردند اما این دفعه وزارت کشور کاری انجام نداد. خیلی ضعیف عمل کردند و مردم نگرانند. درحالی که در انتخابات ریاست‌جمهوری در مناطق کردنشین و اهل سنت همه‌جا با انسجام رأی دادند، کسی هم اگر گفت رأی ندهید حرفش را قبول نکردند. ولی اهل سنت این‌بار پاسخی در خور این اعتمادشان نگرفتند. این دفعه مجموعا دو تا معاون گذاشتند و فعلا هیچ تغییراتی در مناطق انجام نگرفته.

این دفعه که ما آمدیم افطاری آقای روحانی از من درباره وضعیت پرسیدند من به ایشان هم گفتم هیچ انتظاری برآورده نشده و ما هم خیلی حیران و متعجبیم که در سیستان و بلوچستان کوچک‌ترین تغییراتی صورت نگرفته، مناطق دیگر هم طبق اطلاعات ما تغییری صورت نگرفته است؛ و الآن که مردم در سختی و تنگنا هستند باید فکری کنند که رضایت مردم را بگیرند. مردم الآن گرسنه‌اند، کار نیست، تنگدستی حاکم است؛ و در کنار همه این فشارهای اقتصادی تبعیض هم کمافی‌السابق وجود دارد و در دولت روحانی کمرنگ نشده است.

چقدر از این انتقادها به این دلیل است که روحانی با وجود خواستنش نتوانسته این خواسته‌ها را برآورده کند؟

فشار هست اما عزمی هم نیست. اگر عزمی باشد می‌توان کاری کرد. آقای روحانی باید عزم جدی داشته باشد و اگر افرادی فشار می‌آورند باید با آنها صحبت کند و آنها را متقاعد کند که منافع ملی در این است که ما همه ایران‌ها را ببینیم.

خواست مشخص شما چیست؟

در حال حاضر مردم در همه‌جای این کشور با مشکلاتی دست‌به‌گریبان هستند و فشار اقتصادی بر آنها وارد می‌شود. جامعه اهل سنت علاوه بر این مسائل در ۴٠ سالی که از عمر بابرکت انقلاب و نظام جمهوری اسلامی می‌گذرد بسیاری از مشکلاتش حل‌نشده باقی‌مانده است. بعضی جاها تبعیض کمافی‌السابق وجود دارد. کمی هم فشار های مذهبی است مثلا در یزد و کرمان. اینها خود مردم یزد یا کرمان نیستند که چنین می‌کنند بلکه بیشتر وارداتی‌هایی هستند که این فشارها را بر مردم نجیب و ملایم این شهرها وارد می‌کنند درحالی که اهل سنت این مناطق بهترین مردمان هستند. الان هم اعتقاد و خواسته ما در دو موضوع خلاصه می‌شود. این دو خواسته را ما بعد از ۴٠ سال از جمهوری اسلامی داریم. ما معتقدیم که تبعیض صددرصد باید از ایران برداشته شود. بین اهل سنت و شیعه و همه اقوام و معیار انتخاب افراد بر اساس شایستگی باشد. معنا ندارد که شایستگان یک قوم محروم شوند. من اینجا یک صحبتی کردم بالاترین مشکل ما این است که این تبعیض نه‌تنها بین شایستگان اهل سنت که بین شایستگان شیعه هم هست. مثلا در مجلس نمی‌توانند افراد توانمند بیایند. در ریاست‌جمهوری نمی‌توانند شرکت کنند. در مدیریت‌ها نمی‌توانند بیایند. درحالی که باید توانمندی و توان مدیریتی او را لحاظ کنند.

من در وزارت کشور یک اعتراضی کردم که متوجه حرف من نشدند. گفتم برای رفع تبعیض همان شایستگی ملاک باشد، توانمندی ملاک باشد. به جای اینکه بپرسیم با خدا چه رابطه‌ای دارید، رابطه شخص با خدا را می‌خواهید چه کار کنید؟ واقعا برای ما شیعه و سنی فرقی ندارد ما آبادی اینجا را می‌خواهیم. اهل روزه باشد و اهل نماز باشد و سحرخیز اما شهر ویران باشد چه فایده‌ای دارد؟ کسی باید باشد که لیاقت و توانایی داشته باشد و شهر را بسازد. اگر این مشکلات را در ایران داریم به دلیل همین گزینش‌هایی است که الان می‌کنند و سختگیری‌هایی که موجب می‌شود افراد کم‌توان وارد شوند و مدیریت‌ها را بگیرند. اینها شیعه باشند یا سنتی دوآتشه وقتی شایستگی ندارند و نتوانند کار کنند نارضایتی برای نظام می‌تراشد. حالا که ما از نعمت جمهوری اسلامی و قوانین اسلامی برخورداریم پس باید افراد شایسته و دانشگاهی بیایند، افراد توانمند و متفکر. این یکی از خواسته‌های ما بود. اگر اهل سنتی شایستگی نداشت او را به کار نگیرند اما اگر داشت نباید محروم شود. این خواسته بحق ما است. دوم اینکه آزادی مذهبی داشته باشیم. حرف ما فراتر از قانون نیست. خواسته ما بالاتر از قانون نیست.

مگر برای انجام اعمال مذهبی مشکلی دارید؟

در مناطقی که اکثریت اهل سنت است مشکل نیست اما در بعضی شهرها مشکل داریم. در جاهایی که اهل سنت اقلیت هستند در این زمینه مشکل داریم این دو مقوله را جمهوری اسلامی باید برای ما حل کند.

این تبعیض که نسبت به اهل سنت وجود ندارد فکر می‌کنید با یک وزیر یا چند معاون رفع می‌شود؟

قطعا کار ریشه‌ای نیاز است در مناطق سنی‌نشین در استان سیستان و بلوچستان ٧۵ درصد مردم اهل‌سنت‌اند اما در یک اداره‌ای با ٣٠٠ پرسنل در همین منطقه طبق آمار ما ١٨ نفر اهل سنت هستند. در بعضی از ادارات ١۵٠ نفری، ١٠ یا ۵ نفر اهل سنت‌اند. این عدم تناسبی که ملاحظه می‌کنید در همه مسائل اثر خودش را می‌گذارد. در فقر و بیکاری اثر می‌گذارد. وقتی در استخدام تبعیض باشد در واگذاری مجوزها و همکاری‌ها، در بخش کشاورزی، در بخش دامداری، صنعت و تجارت، همه‌جا اثر می‌گذارد. هر جای دنیا مرسوم همین است جایی که تبعیض باشد اثر تبعیض در جامعه هم ظاهر می‌شود. الان این مساله در فقر فرهنگی و فقر مادی اثرش را گذاشته است. در این شرایط حساس مسوولان باید فکر اساسی کنند تا بتوانند دل مردم را به دست آوردند و عدالت و انصاف اجرا شود و این مردم بتوانند ایستادگی و مقاومت کنند.

رابطه شما با کشورهای اهل سنت منطقه چطور است؟

ما هر وقت از ایران خارج شدیم با هیچ رسانه‌ای صحبت نکردیم و همیشه اعتقاد داشتیم حرفی اگر داریم باید در همین‌جا بزنیم. چند سال پیش در مکه مکرمه ملک عبدالله ضیافتی داشت که از جاهای مختلف افراد را دعوت کردند. ایشان پرسید که وضعیت اهل سنت در ایران چطور است من گفتم الحمدالله. به خاطر اینکه اعتقاد دارم نیازی نیست که ما حرف‌مان را به ملک عبدالله بزنیم؛ ما حرف‌مان را اینجا به آقای روحانی می‌زنیم. مساله ما درونی و خانوادگی است مسائل خانواده را نباید بیرون بازگو کنیم. در اینجا حرف‌مان را باید بگوییم گلایه‌های‌مان را مطرح کنیم اما بیرون با هیچ رسانه‌ای مصاحبه نکردیم.

در این کشورها شیعیان در اقلیت هستند.

من به هر کدام از این کشورها سفر کردم و شخصیت‌های علمی و سیاسی را دیدم توصیه کردم که حقوق اقلیت‌های شیعه حفظ شود. این اعتقاد من است سیاست من نیست که اقلیت‌ها باید حق‌وحقوق‌شان رعایت شود، آزادی داشته باشد مشکلی برای رسیدن به حق‌شان نداشته باشند اقلیت‌ها را حتی باید در جای بالاتر قرار دهند که در ذهن‌شان این فکر پیدا نشود که ما چون اقلیتیم به ما توجه ندارند. باید خوب به اینها رسیدگی شود.

در شرایط فعلی برخی از کشورهای منطقه هم در صف دشمنان ایران ایستاده‌اند و هیچ ابایی از اعلام همکاری با اسراییل و امریکا برای اعمال فشار بر ایران ندارند؛ کشورهایی که اهل سنت هستند. شما در این معادله کجا ایستاده‌اید؛ اول ایرانی هستید یا اول اهل سنت؟

ما در رابطه با منافع کشور، مسائل ملی را حتی بر مسائل قومی و مذهبی ترجیح می‌دهیم. معتقدیم که هرجا که منافع کلی ملت ایران هست ترجیح و اولویت دارد. بعدازآن منافع اقوام و مذاهب باید رعایت شود. در طول تاریخ کشورهایی مثل امریکا و اسراییل و برخی کشورهای منطقه که با ایران مشکل داشتند خیلی تلاش کردند که اختلافات درست کنند و اهل سنت را تحریک کنند. خصوصا در دوران بوش تلاش زیادی کردند.

می‌خواستند از استان سیستان و بلوچستان شروع کنند و عمده تمرکز آنان برای اختلاف‌افکنی از همین‌جا بود. ولی ما در مقابل همه ایستادیم. چرا که معتقدیم امنیت کشور نباید به هم بخورد. امنیت کشور و وحدت کشور باید حفظ شود. وحدت را هم حفظ می‌کنیم. ما خواسته‌هایی مهم داریم. از لحاظ سیاسی و قانونی خواسته‌های‌مان را پیگیری می‌کنیم. الحمدالله که کشور امروز ما متحد و یکپارچه است و این نه‌تنها تاثیر نیروهای مسلح و نظامی است که زحمت کشیدند که به دلیل همراهی ملت هم هست؛ همراهی مردم و شخصیت‌های برجسته ایران.

در مورد وضعیت فعلی هم باید بگویم مشکلات فعلی خیلی پیچیده و جدی است. با توجه به مسائل اخیر داخلی و بین‌المللی ما با اینکه گفت‌وگو با مخالف و موافق را صحیح می‌دانیم اما در حال حاضر مذاکره با امریکا را به مصلحت نمی‌دانیم و آن را توصیه نمی‌کنیم چرا که این مذاکره مساله‌ای را حل نمی‌کند. دولت امریکا شرایطی برای ایران تعیین کرده که عملا برای دولت قابل‌پذیرش نیست. درعین‌حال راهی وجود دارد که در صورت عملی شدن موجب می‌شود امریکا از شرایط خودش کوتاه بیاید.

اول اینکه باید ببینیم در کجا اشتباه کرده‌ایم و راه را اشتباه رفته‌ایم و آن را اصلاح کنیم و دوم اینکه به‌جای مذاکره با امریکا با مردم مذاکره کنیم و شرایط آنها را بپذیریم. اگر مردم رضایت داشته باشند و حق‌تعالی حامی ما باشد هیچ قدرتی نمی‌تواند پشت ما را خم کند.

جناب مولوی شما برای مسافرت به جاهایی غیر از قم و تهران محدودیتی دارید؟

بله، من به بعضی از شهرستان‌ها نمی‌توانم سفر کنم. خارج هم به غیر از حج عمره جای دیگر نتوانستم بروم. امسال می‌خواستم به قطر بروم احساس کردم که رابطه قطر و ایران خیلی نزدیک است و آنجا هم خویشاوند مقیم داریم که خیلی درخواست می‌کنند که بیایید ملاقات ما. من نیت کردم بروم. فکر نمی‌کردم که از سفر من جلوگیری می‌کنند. ویزا و بلیت هم گرفتیم. به تهران که آمدم فهمیدم که راضی نیستند. جاهای دیگر هم همین‌طور است.

دیروز کنفرانسی در ترکیه بوده که تعدادی از علمای شیعه هم در آن شرکت کردند. کسانی که من معرفی کردم توانستند بروند؛ اما خود من را نگذاشتند بروم…

جایی در غرب سیستان و همجوار کرمان هست که همه آنها بلوچ هستند. آنها اصرار کردند بیایید به این جا. من به استاندار خبر دادم. اول گفتند بروید بعد گفتند استان کرمان مخالفت کرده‌اند. جلسه شورای تامین گفته بود نیایند. واقعا چرا؟ مگر من آنجا بروم چه می‌گویم که با رفتن من مخالفت می‌کنند. آنجا به نماز تاکید می‌کنم و به تقوا. به وحدت، به برادری. حرفی را که در سیستان نمی‌زنم در آن جا که نمی‌گویم.

فکر می‌کنید دلیلش چیست؟

چیزی به ذهن من نمی‌رسد. علت را باید از آقایان جویا شویم.

این برخورد سابق بر این هم وجود داشته؟

در دوره قبل فشار خیلی سنگینی وارد می‌شد. زمان احمدی‌نژاد من را ممنوع‌الخروج کردند. من به ایشان پیغامی فرستادم که شما چرا من را ممنوع‌الخروج کردید؟ گفت آقا من نیستم. دیگران شما را ممنوع‌الخروج کردند. بعد از آن من نامه‌ای به مقام معظم رهبری نوشتم و در آن نامه گلایه کردم که ما بدشانسی آوردیم. کشور دیگر که می‌رویم می‌گوییم اهل سنتیم می‌گویند نه شما ایرانی هستید شما جاسوسید. بسیاری از کشورهای اهل سنت ما را نمی‌پذیرند و در دانشگاه‌ها می‌گویند اینها را جمهوری اسلامی فرستاده. داخل هم برای ما محدودیت ایجاد می‌شود. داخل هم مشکل داریم بیرون هم مشکل داریم. کاش یکجا مشکل داشته باشیم. اینها را نوشتم که من می‌خواهم به حج بروم گذرنامه مرا ممنوع‌الخروج زدند. بعد از چند روز از وزارت اطلاعات زنگ زدند که شما نامه‌ای به رهبری نوشته‌اید؟ گفتم بلی. گفتند مقام معظم رهبری دستور فرمودند تا گذرنامه شما را بیاوریم تحویل بدهیم.

اما باز هم تاکید می‌کنم ما به دلیل داشتن مشکلات صحنه را ترک نمی‌کنیم. می‌ایستیم در مقابل دشمنان. به خواسته‌های ما هم باید توجه شود و این دو مساله (رفع تبعیض و آزادی مذهبی) برای ما حل شود. خیلی از شما هم ممنونم که به اینجا آمدید هر کسی فکر باز داشته باشد متعلق به همه است و هرکسی فکرش بسته باشد فقط متعلق به یک قشر خاص است؛ و ما همه ایرانیان را دوست داریم ملت ما ملت خوبی است. باید به این ملت محبت شود. نوروز امسال ما پیام دادیم به مردم که از مسافران نوروزی خوب پذیرایی کنید و هموطنان خود را دوست داشته باشید الحمدالله که مردم با رضایت از اینجا رفتند.

با توجه به این مشکلاتی که برشمردید چیزی که باعث می‌شود با این خوش‌بینی نتیجه‌گیری کنید چیست؟

ما همه مشکلات را می‌بینیم اما صبر می‌کنیم اینجایی که الان شما نشستید فقط مربوط به اهل سنت نیست متعلق به کل مسلمانان است ما به دنبال امت واحده‌ایم که مسلمانان نه‌تنها در ایران بلکه در همه‌جا متحد و یکپارچه باشند. ما به دنبال عزت و سربلندی کشورمان هستیم حالا عده‌ای هستند که به‌گونه‌ای دیگر فکر می‌کنند. روش ما توکل بر‌ الله تعالی است. ما ایمان داریم به الله تعالی. خواسته‌مان هم قانونی است ما که خواهان خودمختاری نیستیم فقط می‌خواهیم همه ملت ایران را یکی ببینند.‌ الله تعالی شرایط را فراهم خواهد کرد. این اعتقاد و ایمان ما است این خواسته‌ها درست است. ما دلسوز کشور و ملت ایران هستیم، غرض نداریم. وابستگی به هیچ جا نداریم اگر کل دنیا را هم به ما بدهند به یک وجب از این خاک هم خیانت نمی‌کنیم.این اعتقاد ما است. ما ناامید نمی‌شویم. امیدواریم مسوولان هم به این نتیجه برسند.


بالاترین مشکل ما این است که این تبعیض نه‌تنها بین شایستگان اهل سنت که بین شایستگان شیعه هم هست.

اگر اهل سنتی شایستگی نداشت او را به کار نگیرند اما اگر داشت به خاطر مسائل اعتقادی و مذهبی نباید محروم شود.

چند سال پیش در مکه مکرمه ملک عبدالله ضیافتی داشت که از جاهای مختلف افراد را دعوت کردند. ایشان پرسید که وضعیت اهل سنت در ایران چطور است من گفتم الحمدالله. به خاطر اینکه اعتقاد دارم نیازی نیست که ما حرف‌مان را به ملک عبدالله بزنیم ما حرف‌مان را اینجا به آقای روحانی می‌زنیم.

این اعتقاد من است سیاست من نیست که اقلیت‌ها باید حق‌وحقوق‌شان رعایت شود، آزادی داشته باشد مشکلی برای رسیدن به حق‌شان نداشته باشند.

ما در رابطه با منافع کشور، مسائل ملی را حتی بر مسائل قومی و مذهبی ترجیح می‌دهیم.

ما با اینکه گفت‌وگو با مخالف و موافق را صحیح می‌دانیم اما در حال حاضر مذاکره با امریکا را به مصلحت نمی‌دانیم و آن را توصیه نمی‌کنیم.

اینکه به‌جای مذاکره با امریکا با مردم مذاکره کنیم و شرایط آنها را بپذیریم. اگر مردم رضایت داشته باشند و حق‌تعالی حامی ما باشد هیچ قدرتی نمی‌تواند پشت ما را خم کند

Published in: on 24 ژوئیه 2018 at 7:45 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یکشنبه۳۱ تیرماه شاخص آلودگی هوا در مرکز استان خوزستان بر روی ۱۴۸ (ناسالم) قرار گرفت. طبق اعلام اداره هوا شناسی کشور شاخص کیفیت هوای شهرستان اهواز ۱۴۸ است که حکایت از ناسالم بودن هوا برای همه گروه‌ها دارد. زمانی که شاخص کیفیت هوا بین اعداد ۱۵۱ تا ۲۰۰ قرار بگیرد وضعیت هوا برای همه گروه‌ها ناسالم می‌شود. با توجه به افزایش قابل‌ توجه بیماری‌های قلبی، ریوی و همچنین افزایش قابل‌ توجه علائم تنفسی در کل جمعیت توصیه می‌شود افراد مبتلا به این بیماری‌ها، سالمندان و کودکان از هرگونه فعالیت فیزیکی خارج از منزل اجتناب کنند.

یکشنبه۳۱ تیرماه شاخص آلودگی هوا در مرکز استان خوزستان بر روی ۱۴۸ (ناسالم) قرار گرفت. طبق اعلام اداره هوا شناسی کشور شاخص کیفیت هوای شهرستان اهواز ۱۴۸ است که حکایت از ناسالم بودن هوا برای همه گروه‌ها دارد. زمانی که شاخص کیفیت هوا بین اعداد ۱۵۱ تا ۲۰۰ قرار بگیرد وضعیت هوا برای همه گروه‌ها ناسالم می‌شود. با توجه به افزایش قابل‌ توجه بیماری‌های قلبی، ریوی و همچنین افزایش قابل‌ توجه علائم تنفسی در کل جمعیت توصیه می‌شود افراد مبتلا به این بیماری‌ها، سالمندان و کودکان از هرگونه فعالیت فیزیکی خارج از منزل اجتناب کنند.

  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
  • شاخص کیفیت هوا اهواز 148
Published in: on 24 ژوئیه 2018 at 7:34 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

اسدالله لاجوردی چشم و چراغ خمینی و خامنه‌ای
ایرج مصداقی
 
مقدمه :‌  جانیانی چون لاجوردی و … آبرو کسب کند. کاندیدا شدن جنایتکاری همچون رئیسی آن هم پس از افشای نوار صوتی دیدار آیت‌الله منتظری با اعضای هیأت کشتار ۶۷ حاکی از به سیم آخر زدن جانیان و گستاخی بیش از حد‌شان است. نمایش  فیلم‌ «ماجرای نیمروز» و دیگر‌ محصولات تولید شده در دستگاه تبلیغات نظام اسلامی بخشی از این سیاست مزورانه است. بی‌خود نیست که خامنه‌ای در مورد «ماجرای نیمروز» می‌گوید:‌
«این فیلم بسیار خوب بود. همه اجزای فیلم عالی بود، کارگردانی عالی بود، بازی‌ها عالی، قصه عالی بود. فیلم خوش‌ساخت بود.»
از آن‌جایی که خامنه‌ای در دیدار با تولید‌کنندگان «ماجرای نیمروز» خواستار تهیه فیلمی راجع به لاجوردی شده و گفته است «ان‌شاءالله یک کاری هم برای آقای لاجوردی بکنید. ایشان از آن شخصیت‌هایی است که شایسته است برای‌شان کار انجام بشود. در این فیلم اسمش بود اما لاجوردی کسی است که از قبل از انقلاب ما به او می‌گفتیم «مرد پولادین. «»،[1] مطلبی که در پی می‌آید را تهیه کردم تا کار «مقام معظم رهبری» و کارگردان فیلم را راحت‌تر کرده باشم.
ذکر این نکته لازم است که جنایت‌‌های صورت گرفته توسط لاجوردی در «دوران طلایی امام» به پای همه‌ی مسئولان نظام نوشته شده و به همین علت است که همه‌ی بخش‌های نظام اسلامی از «اصلاح‌طلب» و «اصولگرا» و «اعتدال‌گرا» گرفته تا جبهه‌‌ پایداری و خانواده لاجوردی و خامنه‌ای و نمایندگانش بصورت مشترک و هماهنگ با جدیت تمام از فیلم پلید و کثیف «ماجرای نیمروز» دفاع می‌کنند. بدون شناخت لاجوردی و جنایاتی که مرتکب شد تصویر روشنی از «دوران طلایی امام» به دست نمی‌آید، تلاش من در این نوشته همه‌ آن است که نوری تابانده باشم بر سیاهی‌های آن دوران و دفاع از نسل درخشانی که توسط لاجوردی و نظام اسلامی پرپر شد.
 
****
 
سیداسدالله لاجوردی در سال ۱۳۱۴ در خانواده‌ای فقیر و پرجمعیت در جنوب تهران به دنیا آمد. طیبه خواهر کوچکتر او که در تهران کلاس‌های قرآن داشت و از روابط نزدیکی با برادرش برخوردار بود در سال ۱۳۹۲ توسط عروس‌اش کشته شد. قاتل ادعا می‌کرد که از آزار و اذیت او به جان آمده بود.
لاجوردی تا سال دوم دبیرستان تحصیل کرد و در نوجوانی کنار پدرش مشغول هیزم فروشی شد. در سال‌های اخیر از آن‌جایی که نمی‌شد برای او مانند دیگر مسئولان نظام اسلامی مدرک دکترا و کارشناسی جور کرد مدعی‌شده‌‌اند که او ادبیات عرب و علوم حوزوی را در حد کفایه فرا گرفته و جزو شاگردان بهشتی و مطهری بوده است! از هوش و فراست او سخن به میان می‌آورند و در مورد جلسات تفسیر قرآن که در منزلش برگزار می‌شد داستانسرایی می‌کنند. در حالی که «اسدالله بادامچیان» در خم رنگرزی نظام تبدیل به «دکتر بادامچیان» می‌شود به تراشیدن سوابق «علمی» برای لاجوردی نمی‌توان خرده گرفت.
طیبه لاجوردی در مورد ویژگی‌های اخلاقی برادرش می‌گوید:‌
«یادم هست که یک بار هوا خیلی گرم بود و من روبنده‌ام را بالا زده بودم. وقتی رسیدیم خانه، دیدم برادرم با تغیّر به من نگاه می‌کنند. علت را که پرسیدم، گفتند، «دیگر نبینم روبنده‌ات را بالا بزنی». [2]
لاجوردی در سال ۱۳۴۰ با دختری ۱۳ ساله به زنام زهرا گل گل ازدواج کرد و صاحب ۵ فرزند پسر و یک دختر به نام‌های محمد ، ‌زهره ، حسین ، حسن، احسان و … شد.
محمد و حسین فرزندان بزرگ او در سال‌های ابتدایی ۶۰ در دادستانی اوین به فعالیت مشغول بودند و بعدها یکباره گفته شد که حسین «دکتر» است و پزشک اما «مطب» ندارد. محمد فرزند بزرگ لاجوردی در مجموعه‌ی موشکی باغ شیان در لویزان، در طرح « یا مهدی» و «پروژه تاو» مسئولیت داشت و مدت‌ها در لبنان و کشورهای عربی مأموریت‌‌های مختلف را  دنبال می‌کرد.
محمد همچنین در دروانی که محمد سعیدی [3] معاونت برنامه‌ریزی و امور بین‌الملل سازمان انرژی اتمی را به عهده داشت سرپرست دفتر روابط بین‌الملل سازمان انرژی اتمی بود. زهره السادات لاجوردی  معاون مرکز اموربانوان در دولت احمدی‌‌نژاد و عضو شورای مرکزی «جبهه پایداری» است که کوشید به مجلس شورای اسلامی و شورای شهر تهران راه یابد اما موفقیتی حاصل نکرد.   
 
مبارزه و زندان شاه
 
لاجوردی همراه صادق اسلامی و سیدحسن شاهچراغی اعضای شاخص هیأت مسجد سیدعلی یکی از سه گروه تشکیل‌دهنده‌ی هیأت‌های مؤتلفه اسلامی در سال ۱۳۴۲بودند. 
از آن‌جایی که زینب خواهر لاجوردی، همسر صادق امانی بود، پای او به ترور حسنعلی منصور در سال ۱۳۴۳ باز شد و با این که نقشی در این ترور نداشت به یک سال و نیم زندان محکوم شد. وی در زمان دستگیری، در خانی‌آباد به هیزم فروشی در مغازه پدرش مشغول بود.
وی پس از آزادی از زندان ترقی کرد و در بازار جعفری تهران به فروش روسری و دستمال و لباس زیر‌زنانه پرداخت که در روایت‌های رسمی نظام اسلامی، تنها به فروش روسری و دستمال که پس از انقلاب به آن اشتغال داشت، اکتفا می‌شود.  
لاجوردی در زندان زمان شاه به تمجید و تعریف از آیات قرآن در باره‌ی «حوری و غلمان» می‌پرداخت و شغل خود را با ولع خاصی «جواهردان فروش» معرفی می‌کرد. وقتی از او در مورد این شغل سؤال می‌شد با لودگی خاص خودش می‌گفت: «جواهردان» یعنی شورت و کرست زنانه.  
وی در اردیبهشت ۱۳۴۹ به اتهام پرتاب کوکتل‌ مولوتف به دفتر شرکت هواپیمایی اسرائیلی «ال عال» پس از بازی تیم فوتبال تاج تهران و هاپوئل اسرائیل در فینال جام باشگاه‌های آسیا دستگیر و به ۴ سال زندان محکوم شد.
در کتاب‌ها و مقالات و خاطره‌نویسی‌های انتشار یافته از سوی نهاد‌های اسلامی موضوع را به بازی تیم ملی فوتبال ایران و اسرائیل در جام ملت‌‌های آسیا که در سال ۱۳۴۷ برگزار شد ربط داده‌اند که نادرست است. آزادی وی در فروردین۱۳۵۳ ده ماه بیشتر طول نکشید این بار به اتهام همکاری با حسین جنتی[4] یکی از اعضای سازمان مجاهدین و ادامه ارتباطات قبلی و … بازداشت و به ۱۸ سال حبس محکوم شد اما در حالی که تنها دو سال و نیم از محکومیت‌اش را سپری کرده بود در پی سیاست ساواک مبنی بر آزادی وابستگان مؤتلفه از زندان آزاد شد.
 
ضدیت و دشمنی اعضای هیأت‌ مؤتلفه با نیروهای مترقی و انقلابی زبانزد بود. ریشه‌ی آن جدای از منافع اقتصادی و طبقاتی، بر می‌گشت به درگیری‌هایی که آن‌ها در زندان شاه با این نیروها داشتند و ساواک به زعم خود با تیزبینی از آن به نفع خود استفاده می‌کرد. اما سیاست ساده‌انگارانه‌ی ساواک که روحانیت و بازار را متحد خود در مبارزه با چپ و مجاهدین می‌دید، به ضدخودش تبدیل شد و همین افراد گردانندگان تظاهرات‌های سال ۵۷ در تهران شدند. بخشی از رهبران مؤتلفه در سال ۵۵ با درخواست عفو از شاه، به منظور تلاش برای جلوگیری از پیوستن جوانان به گروه‌های مترقی و انقلابی – به‌ویژه مجاهدین و کمونیست‌ها- از زندان آزاد شدند و باقیمانده‌ی آن‌ها که لاجوردی، بادامچیان، احمد احمد و کچویی و  … نیز در میانشان بودند، بنا به توصیه‌ی ساواک در مردادماه ۵۶ با همان هدف از زندان آزاد شدند و به دیگر وابستگان این جریان در کشور پیوستند. در دوران تسلط لاجوردی و اعضای مؤتلفه بر دادستانی انقلاب اسلامی به خاطر نقطه ضعفی که در زمان پهلوی داشتند و غالباً با درخواست و استغاثه تقاضای عفو کرده بودند و بعد از انقلاب آن را «تاکتیکی» جا می‌زدند، می‌کوشیدند بدون دریافت انزجارنامه و در بسیاری موارد مصاحبه‌ی تلویزیونی زندانیان را آزاد نکنند تا به نوعی خود را توجیه کنند. این موضوع سپس به رویه دادستانی انقلاب اسلامی برای آزادی افراد تبدیل شد بدون آن که به ریشه‌ی آن توجه کنند.
 
در روزهای بحرانی سال ۵۷ وی در کنار حاج مهدی عراقی و دیگر رهبران جمعیت مؤتلفه از مسئولان انتظامات کمیته استقبال از خمینی بود و پس از پیروزی انقلاب در مدرسه علوی زندان‌بانی از دستگیر‌شدگان روزهای پس از انقلاب را به عهده داشت.
اسدالله جولایی یکی از اعضای مؤتلفه و از نزدیکان لاجوردی در اوین، در این باره می‌گوید:‌
«تشکیلات استقبال از امام را مؤتلفه برگزار کرد وقتی در یکی از شب‌های پیروزی انقلاب آن سران کفر (نصیری، ناجی، رحیمی و خسروداد)  در پشت بام مدرسه رفاه به درک واصل شدند، مدرسه علوی ۲ نیز زیرزمینی داشت که این خائنان را پس از دستگیری به آن‌جا و مدرسه رفاه می‌آوردند لاجوردی تقریبا مسئولیت نگهداری از آن‌ها و زندان‌بانی را بر عهده داشت. » [5]
اولین پست رسمی او در نظام اسلامی مسئولیت حفاظت دادستانی اوین بود که یکی از معاونت‌های قدوسی محسوب می‌شد.
 
چگونگی راهیابی به دستگاه قضایی
 
حمیدرضا نقاشیان، محافظ خمینی در ماه‌های اولیه انقلاب و مسئول پیگیری پرونده گروه فرقان از سوی خمینی تعریف می‌کند که وی به علی‌اکبر ناطق‌نوری پیشنهاد کرده بود که لاجوری دادستان پرونده فرقان شود و کارت ورود لاجوردی به اوین را امضاء می‌کند. نکته‌ی جالب توجه این است که بازجو و قاضی پرونده، دادستان همان پرونده را انتخاب می‌کنند. بعید می‌دانم در هیچ کجای دیگری از دنیای معاصر چنین اتفاقی افتاده باشد. با این حال لاجوردی در جریان دادگاه گروه فرقان و تقی شهرام و اعدام خانم فرخ‌روپارسا و … دادستان انقلاب اسلامی نبود بلکه نماینده‌ی دادستان بود.
هنگامی که بهشتی کارایی او را در  عمل دید، روی انتخاب وی به عنوان دادستان انقلاب اسلامی مرکز که با هیچ معیار حقوقی نمی‌خواند تأکید کرد که با تأیید خمینی همراه شد.
حاج احمد قدیریان، معاون اجرایی دادستانی کل انقلاب و دادستانی انقلاب اسلامی مرکز در رابطه با چگونگی انتخاب لاجوردی به سمت دادستانی انقلاب اسلامی مرکز می‌گوید:
«آقای بهشتی با آقای قدوسی صحبت کرده بودند که چنان‌چه بخواهید ریشه‌ی منافقین و گروه‌های معاند را خشک کنید باید از کسانی استفاده کنید که با آن‌ها درگیر بوده‌اند. از این لحاظ آقای لاجوردی در رأس همه قرار داشتند.» [6]
 
اسدالله جولایی درمورد چگونگی انتخاب لاجوردی می‌گوید:‌
لذا با پیشنهاد شهید بهشتی، شهید قدوسی حکم دادستانی انقلاب تهران را برای لاجوردی صادر کرد که بنده هم با عنوان معاون اداری و مالی همزمان در دادستانی کل کشور و دادستانی تهران انقلاب تهران مشغول به کار شدم.» [7]
بادامچیان نیز تأکید می‌کند لاجوردی انتخاب بهشتی بود:‌
« شهید بهشتی گفتند شما مسئولیت زندان ها و دادستانی را برعهده بگیرید. شهید لاجوردی به مزاح پاسخ داده بود که من اینهمه در زندان‌های شاه بودم باز می‌خواهید من را به زندان بفرستید اما شهید بهشتی پاسخ داده بود ما به تو ایمان داریم و اهل ظلم کردن نیستی. زندان را می‌شناسی و می‌دانی رنج زندان چیست.  آیا نمی‌خواهی انجام وظیفه کنی تا زندانی اسلامی داشته باشیم. این تکلیف شرعی است.» [8]
 
اگرچه بادامچیان داستانسرایی می‌کند و لاجوردی پس از انقلاب به جز زندان‌بانی کاری نکرده بود و پیش از آن هم مسئولیت حفاظت دادستانی را به عهده داشت اما در جای دیگری تأکید می‌کند لاجوردی پس از آن که متوجه شد بهشتی موضوع را با خمینی در میان گذاشته و تأیید او را گرفته این مسئولیت را قبول کرد. [9]
 
لاجوردی در ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ دادستان انقلاب اسلامی مرکز شد و از این تاریخ با هدایت بهشتی و قدوسی پروژه‌ی سرکوب نیروهای سیاسی و مهار بنی‌صدر به مورد اجرا گذاشته شد. ترکیب لاجوردی و کچویی و قدیریان و دیگر اعضای مؤتلفه در دادستانی اوین، تردیدی باقی نمی‌گذاشت که روزهای سختی در راه است. تا پیش از این تاریخ، قدوسی خود شخصاً دادستانی انقلاب اسلامی مرکز را نیز به عهده داشت و مدتی نیز سیدرضا زوراه‌ای دیگر عضو مؤتلفه که تحصیلات حقوقی داشت داستان تهران بود.
انتخاب لاجوردی به این سمت، پس از آن بود که محمد‌علی رجایی، وی را به عنوان وزیر بازرگانی به بنی‌صدر پیشنهاد کرد و با مخالفت او روبرو شد. از همین‌ جا بود که لاجوردی کینه‌ی مضاعف بنی‌صدر را نیز به دل گرفت.
لاجوردی بلافاصله پس از تصدی پست دادستانی انقلاب اسلامی مرکز محاکمه‌ی محمدرضا سعادتی را برگزار کرد و سپس صادق قطب‌زاده را به خاطر یک گفتگوی تلویزیونی با عنوان «بحث آزاد درباره عملکرد رادیو تلویزیون پس از انقلاب» بازداشت کرد که به خاطر اعتراضات شدید در مجلس و در درون نظام اسلامی خمینی دستور آزادی وی را داد. [10]
از هنگامی که لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی شد تا فروردین ۱۳۶۰ صدها هوادار مجاهدین و وابستگان گروه‌های سیاسی در تهران دستگیر و در اوین به بند کشیده شدند. در این دوران لاجوردی در بسیاری از توطئه‌های علیه بنی‌صدر شرکت داشت و کلید حذف رئیس جمهور با حکم لاجوردی برای توقیف ده‌ها روزنامه و نشریه از جمله میزان ارگان نهضت‌آزادی و انقلاب اسلامی ارگان بنی‌صدر در ۱۷ خرداد ۱۳۶۰ که در هماهنگی با بهشتی صادر گردید، زده شد. 
لاجوردی بدترین گزینه‌ی ممکن برای فضای سیاسی جامعه بود. وی از زندان‌ زمان شاه دشمنی آشتی‌ناپذیر خود با دیگر نیروهای سیاسی را نشان می‌داد. محسن رفیق دوست یکی از نزدیکان وی در این مورد می‌گوید:‌
 
«در زمان حکومت شاه با شهید لاجوردی در زندان طاغوت بودیم. در زندان مقابل مجاهدین خلق قرار داشتیم. حتا حرکا‌ت‌مان برخلاف آن‌ها بود. در ساعت‌های هواخوری اول صبح در زندان، منافق، چپی و راستی همه با هم می‌دویدند اما شهید لاجوردی می‌گفت ما حتا با این‌ها نمی‌دویم. وسط آن‌ها برخلاف جهتی که می‌دویدند حرکت می‌کردیم تا بدانند ما با آن‌ها نیستیم.[11]
 
یکی از زندانیان مجاهد برایم تعریف کرد در حالی که با محمد حیاتی یکی از اعضای مجاهدین در حیاط زندان قصر در حال قدم‌زدن بودند با لاجوردی روبرو شده و کمی پسته به او تعارف می‌کنند. لاجوردی در پاسخ این مهربانی، پرخاشگرانه و با دهانی کف‌آلود به آن‌ها می‌گوید «من از شما پسته بگیرم؟! من یک اسلحه دارم برای مبارزه با رژیم، یکی برای مبارزه با شما و دیگری برای مبارزه با کمونیست‌ها.»  
 
لاجوردی بین سال‌های ۵۴ تا ۵۶ که از زندان آزاد شد به خاطر رفتار‌های گزنده و غیرقابل تحمل‌اش مورد نفرت و بایکوت زندانیان سیاسی بود و شرایط سختی را متحمل شد. به همین خاطر بهشتی او را مناسب برای امر «دادستانی» شناخت و او تلافی همه‌ی عقده‌ها و حقارت‌هایش را سر زندانیان بی‌دفاع درآورد.
در دوران قدرت لاجوردی ضدیت هیستریک او بیش از همه متوجه‌ی هواداران سازمان مجاهدین و سازمان پیکار بود. به همین خاطر در میان گروه‌‌های چپ سازمان پیکار به نسبت، بیشترین قربانیان را داشت و تقریباً قلع و قمع شد.
 
در سال‌های بعد مشخص شد که برای اجرای مسئولیت بزرگی که لاجوردی به دوش داشت، خمینی و فرزندش احمد نیز روی او سرمایه‌گذاری ویژه‌ای کرده بودند. با توجه به حکم خمینی برای بازگشت لاجوردی به دادستانی انقلاب وی تنها دادستان کشور بود که حکمش را نه از دادستان‌ کل انقلاب که از شخص خمینی گرفته بود و با حمایت او و فرزندش به کار خود ادامه می‌داد و به همین دلیل خود را پاسخگو به هیچ کس جز شخص خمینی نمی‌دید.
به‌خاطر چنین سرسپردگی‌ای بود که خمینی و فرزندش احمد، علی‌رغم مخالفت‌های بسیار با لاجوردی که دامنه‌ی آن تا درون نظام و نزدیک‌ترین حلقه‌ها به خمینی کشیده شده بود، وجود او را در پست دادستانی انقلاب «لازم» و برکناری او را «فاجعه» می‌دانستند و بیش از دو سال در مقابل درخواست برکناری او ایستادگی‌‌کردند.
خمینی در این باره می‌گوید:‌
«در این آخر كه قضیه زندان اوین پیش آمد و شكایاتی از آقای لاجوردی می‌شد و مخالفت‌هایی می‌شد [غیر] از احمد كسی را ندیدم كه بیشتر از آقای لاجوردی طرفداری كند و دفاع نماید و وجود او را برای زندان اوین لازم و بركناری او را تقریباً فاجعه می‌دانست.»[12]
 
لاجوردی الگوی سرکوب و کشتار در نظام اسلامی
 
در تمامی نظام‌های سیاسی، آن‌چه در مرکز کشور می‌گذرد به عنوان الگویی برای دیگر شهرها به کار می‌رود. نظام اسلامی هم از این قاعده مستثنی نبود. لاجوردی با به‌کار انداختن جوخه‌های اعدام در ۳۱ خرداد و ۱ تیر ۱۳۶۰ کلید بزرگترین کشتار‌های سیاسی معاصر در کشورمان را زد و سپس با حضور در کنار محمدی‌گیلانی به تهدید نیروهای سیاسی پرداخت و از آن تاریخ واژه‌ی «بغی» و «باغی» یا «خروج بر امام عادل» را باب کردند که با توسل به آن هزاران نفر را مقابل جوخه‌ی اعدام قرار دادند.
اعدام سعید سلطانپور شاعر و کارگردان تأتر میهن‌مان که دو ماه قبل درسر سفره‌ی عقدش توسط گروه ضربت لاجوردی دستگیر و در اوین به بند کشیده شده بود، و به جوخه‌‌ی اعدام سپردن ده‌ها دختر و پسر نوجوان حتا بدون احراز هویت و صدور اطلاعیه رسمی و دعوت از خانواد‌ه‌ها برای مراجعه به اوین جهت شناسایی فرزندان‌شان، جواز رسمی انجام بیرحمانه‌ترین جنایات در سراسر کشور بود. لاجوردی در زیرپاگذاشتن معیارهای انسانی پیشقدم و الگو بود. او به عنوان «میرغضب» خمینی معرفی شده بود و دیگران می‌کوشیدند از او الگوبرداری کنند.
سید مرتضی بختیاری که کوله‌باری از جنایت را در طول ۴ دهه گذشته از دادستانی مشهد گرفته تا ریاست سازمان زندان ها و استانداری و وزارت دادگستری و معاونت دادستانی کل و قائم مقامی رئیسی و …  با خود حمل می‌کند در مورد لاجوردی می‌گوید:‌
«تا اینکه پس از پیروزی انقلاب اسلامی شهید لاجوردی دادستان انقلاب شد و من هم کار قضایی را در دادستانی تربت‌حیدریه آغاز کرده بودم. چند قرار ملاقات با ایشان گذاشتم که به تهران بیایم تا روی باندهای نفاق کار می‌کردیم.  از آن‌جا با لاجوردی در اوین بیشتر آشنا شدم. چندبار هم این شهید به مشهد آمدند از بخش‌های مختلف مثل زندان وکیل‌آباد و بند گروهک‌ها و زندان قوچان بازدید کردند.» [13]لاجوردی شخصاً به دیگر زندان‌های مهم کشور از جمله شیراز، اصفهان، تبریز و … نیز سر‌می‌زد.
جان ستاندن و شکنجه برای او ساده‌ترین کار بود و از رنج‌بردن مخالفان شاد می‌شد و احساس شعف می‌کرد. این را در برق نگاهش و خطوط چهره‌اش می‌شد دید. او واجد همان خصوصیاتی بود که در مورد «مالک» خازن و رئیس جهنم از او در روایت‌های شیعی ترسیم می‌شود. در این روایت‌ها بر «جثه‌ی عظیم، هیأت بسیار زننده، غضبناکی، ترشرویی و و ترسناک بودن» وی تأکید شده است. از آن‌جایی که لاجوردی خود را «خازن» جهنم خمینی می‌دید، می‌کوشید دقیقاً شبیه به او رفتار کند:‌
 
«حضرت رسول(ص) فرمود که در شب معراج چون داخل آسمان اول شدم هر ملکی که مرا دید خندان و خوشحال شد تا آن‌که رسیدم به ملکی از ملائکه که عظیم تر از او با هیأتی بسیار زننده در حالی که غضب از جبینش ظاهر بود، پس آنچه ملائکه دیگر از تحیت و دعا نسبت به من بجا آوردند، او بجا آورد، لکن نخندید و خوشحالی که دیگران داشتند، او نداشت. از جبرائیل پرسیدم که این کیست که من از دیدن او بسیار ترسان شدم؟ گفت: گنجایش داری که از او  بترسی و ما همه از او می‌ترسیم؛ این خازن جهنم است و هرگز نخندیده است و از روزی که حق تعالی او را سرپرست جهنم کرده تا امروز پیوسته خشم و غضبش بر دشمنان خدا و اهل معصیت زیاده می‌گردد، و خدا به این ملک می‌فرماید که انتقام از ایشان بکشد.» [14]
 
هاشم رخ‌فر معاون کچویی می‌گوید:‌
«بنی صدر تلاش داشت نگذارد خانم پارسا [ وزیر آموزش و پروش دولت هویدا] اعدام شود و به هر دری هم زده بود. من و لاجوردی شب به منزل آقای محمدی‌گیلانی رفتیم و حکم گرفتیم برای اعدام خانم پارسا و همان شبانه هم اعدام شد. آقای گیلانی پرسیده بودند این همه عجله برای چیست؟ که دلیلش را گفتیم و ایشان هم قانع شد.» [15]
 
پس از ترور محمد کچویی در ۸ تیرماه ۶۰ که لاجوردی با پنهان شدن پشت درخت‌های تنومند اوین جان سالم به در برد، وی حاکم بلامنازع اوین شد و همزمان سه پست سرپرست زندان‌های دادستانی انقلاب اسلامی مرکز، دادستان انقلاب مرکز و ریاست اطلاعات دادستانی را بر عهده داشت و به هیچ وجه حوزه قضایی را به رسمیت نمی‌شناخت و خود را صاحب‌اختیار قضایی در سراسر کشور می‌دانست. جان بدر بردن لاجوردی از حادثه‌ی ۸ تیر که در واقع هدف اصلی آن بود، کینه‌ و نفرت وی از مجاهدین و زندانیان مجاهد را دو صد چندان کرد.  
 
نفرت او تا آن‌جا بود که حتا به جنازه‌ی قربانیان هم رحم نمی‌کرد. پس از حمله به پایگاهی که موسی خیابانی و اشرف ربیعی در آن حضور داشتند، جنازه‌‌ی کشته شدگان را به اوین آورده و ابتدا در زیرزمین ۲۰۹ جهت شناسایی به نمایش گذاشته بودند. من به چشم خود دیدم لاجوردی در حالی که از خوشحالی در پوستش نمی‌گنجید، پاسداران در حضور او از روی جنازه‌ها با پوتین‌هایشان عبور می‌کردند و با گرفتن موی جنازه‌ها آن‌ها را جا به جا می‌کردند.
پس از حمله به پایگاه‌های مجاهدین در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ جنازه‌ها را به اوین آورده بودند، شاهدان عینی برایم تعریف کردند جنازه زنان را لخت با یک لباس زیر در اوین گذاشته بودند و لاجوردی ادعا می‌کرد آن‌ها را در همین حالت به قتل رسانده‌ایم.
جنازه‌ زندانیانی را که به خاطر شکنجه‌های وحشیانه در بهداری اوین جان می‌سپردند روزها در میان آشغال‌ها و در سطل آشغال پشت بهداری رها می‌کرد. من دو نمونه‌‌ی آن را به چشم خودم دیدم.
 
جنازه‌ی اعدام‌شدگان را برای خالی‌شدن خون‌شان در تپه‌های اوین رها می‌کرد. پیشتر بارها اتفاق افتاده بود که به خاطر جاری شدن خون از پشت کامیون حمل جنازه، مردم متوجه جنایات صورت گرفته شده بودند. در موارد متعددی گربه‌های آشپزخانه‌ی اوین از اجساد رها شده در تپه‌ها تغذیه می‌کردند. شاهدان عینی ماجرا که آن موقع نوجوانان ۱۴- ۱۵ ساله‌ای بودند که در محوطه‌ی اوین کار می‌کردند برایم تعریف کردند جنازه‌‌ای را دیده بودند که نیمی از صورت او را گربه‌ها خورده بودند.
در شهریور ۱۳۶۰ چندین بار محکومین به اعدام را در مقابل ساختمان دادستانی اوین با استفاده از شاخه‌های تنومند درخت‌های چنار اوین در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی تعدادی از زندانیان دار زد. روزها و ساعت‌ها جنازه‌ها را به همان حال رها می‌کرد و زندانیان را به دیدن آن‌ها می‌بردند. گاه بدون آن که متوجه باشی به خاطر چشم‌بند داشتن پاسداران به گونه‌ای  عمل می‌کردند که به شدت به پیکر آویزان قربانی برخورد کنی. سپس یکی از بستگان نزدیک حاج سعید ‌امامی که زندانی تواب بود و آهنگر، یک دار ویژه ساخت که در نزدیکی دفتر زندان قرار داشت و به وقت نیاز از آن استفاده می‌کردند.
پروانه‌ علیزاده در کتاب «خوب نگاه کنید راستکی است»، به دارزدن حبیب‌الله اسلامی اشاره می‌کند که جلیل بنده محافظ لاجوردی ضمن معرکه‌گیری و دلقک‌بازی با چوب به پیکر او که از درخت آویزان بود می‌زند و تأکید می‌کند «خوب نگاه کنید راستکی» است.
رحم و شفقت در او راهی نداشت؛ تا‌ آن‌جا که سیدحسین موسوی‌تبریزی یکی از شقی‌ترین جانیان نظام اسلامی و دادستان کل انقلاب در سال‌‌های سیاه دهه‌ی ۶۰ او را چنین می‌خواند:
در زمان دادستانی كل خود من به حضرت امام‌(ره) گزارش داده بودم كه مرحوم آقای لاجوردی در زندان اعمال خشونت می‌كند و رفتار درستی ندارد … برخوردهای خارج از قانون داشت كه قابل توجیه نبود. در رابطه با برخوردهای خشن باید خیلی مواظبش می‌شدیم. از طریق نمایندگان مجلس هم این مسئله به گوش حضرت امام رسیده بود. من آقای فهیم كرمانی [16] را آوردم در اوین معاون ایشان كردم كه مواظب همین مسائل باشد.‌[17]
 
بازجویان و شکنجه‌گران نیز تحت فشار او قرار داشتند. هر هفته بیلان کارشان را مورد رسیدگی قرار می‌داد و آمار زندانیانی را که توسط ‌آن‌ها بازجویی و به اعدام یا احکام سنگین محکوم شده بودند مورد سؤال قرار می‌داد. بازجوی خوب کسی بود که برای تعداد بیشتری از «مجرمان سیاسی» تقاضای اعدام کند. هرکس که بیرحم‌تر بود نزد او مقرب‌تر بود.
«حامد ترکه» بازجویی بود اهل ارومیه، به خاطر آن که متهمی را زیر شکنجه در سال ۱۳۵۹ کشته بود او را به اوین منتقل کرده بودند تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. لاجوردی مسئولیت بند‌های ۴ گانه‌ی اوین را به او سپرده بود. «حامد ترکه» در بیرحمی نمونه نداشت، برای آن که اتاق زندانیانی را که به بند اعزام می‌شدند معین کند ابتدا پاهای آن‌ها را با پوتین لگد می‌کرد تا متوجه شود شکنجه شده یا نه. وی از شکنجه به عنوان «هواگیری» یاد می‌کرد. حامد به خاطر کینه‌جویی فردی، «شمس‌الله» یک زندانی اهل قروه کردستان را که هیکلی ورزیده داشت بارها در همان محوطه‌ی بندهای چهارگانه‌ی اوین مورد شکنجه قرار داد و عاقبت در حالی که روزها او را با دست‌بند از نرده‌های پله‌های بند آویزان کرده بود به قتل رساند. دلیل این همه کینه‌توزی این بود که شمس‌الله به حامد گفته بود شبیه به نامزد اوست. لاجوردی پس از مشاهده‌ی ظرفیت جنایتکاری او و به پاس چنین خدماتی بود که او را ارتقاء مقام داد و مسئولیت شعبه ۶ دادستانی را به وی سپرد. این شعبه ویژه زندانیان چپ غیر توده‌ای و اکثریتی بود.
 
اوین در دوران لاجوردی یک کشتارگاه انسانی بود. افراد به سادگی زیر شکنجه جان می‌دادند. مثل آب خوردن حکم «ضرب حتی‌الموت» یعنی بزنید تا مرگ صادر می‌شد. در اثر شکنجه موارد متعددی بود که انگشت‌‌های پای زندانی در اثر ضربات کابل قطع می‌شدند. پیوند پوست ران زندانی به کف پایش یکی از عمل‌های مرسوم در اوین بود. بازجویان با لودگی و به منظور تحقیر زندانی می‌گفتند کاری می‌کنیم که کف پایت مو در بیاورد.
موارد دیالیز آنقدر زیاد بود که مجبور شدند برای زنده‌ نگاه داشتن زندانیان شکنجه شده، دستگاه همودیالیز برای بهداری زندان تهیه کنند تا بتوانند از آن‌ها اطلاعات بیشتری کسب کنند. در این دوران بازجویان به اتاق شکنجه «سی سی یو» یا بخش مراقبت‌های ویژه می‌گفتند. در اوین از کابل به عنوان «قانون اساسی» یاد می‌شد.
 
تصویر پاهای شکنجه‌ شده‌ی حسین دادخواه که به طرز معجزه‌آسایی هنگام انتقال به مشهد در راه‌آهن تهران از دست پاسداران گریخت، سند کوچکی است از جنایاتی که روزانه در اوین صورت می‌گرفت. انگشت‌های پای وی قطع شده و قانقاریا گرفته بودند. تعدادی از کسانی که آثار شکنجه روی بدن‌شان بود مانند عبدالحمید صفاییان که انگشت‌های پایش قطع شده بود، در کشتار ۶۷ به منظور از بین بردن ‌آثار جنایت اعدام شدند.
 
بر اساس تجربه‌ی ده‌سا‌له‌ی زندانم و تحقیقاتی که انجام داده‌ام کسی را سنگدل‌تر از او سراغ ندارم؛ چرا که بی‌رحمی‌ و شقاوتش را می‌گذاشت پای انجام تکلیف ‌الهی و رسالتی که بر دوش او گذاشته شده بود.
هر چه بیشتر او را می‌شناختم، بیشتر به دقت نظر و زیرکی بهشتی در کشف استعدادی همچون لاجوردی برای قلع و قمع گروه‌های سیاسی پی می‌بردم. برای سرکوب عناصر و جریان‌های انقلابی، لاجوردی بهترین گزینه بود.
وی در دوران قدرتش در مجلس شورای اسلامی حاضر شد و در پاسخ به انتقادات نمایندگان به درستی گفت اگر ما نبودیم شما هم نبودید.  
 
چهره‌ی بدون رتوش لاجوردی
 
دستگاه تبلیغاتی رژیم می‌کوشد از لاجوردی یک چهره دل‌رحم، رئوف و مهربان که زندانیان سیاسی عاشق‌اش بودند و در مرگش برای او ترانه و سرود ساختند بسازد. و آن‌چه را که در مورد وی گفته می‌شود دروغ‌پردازی منافقین و کسانی که حتا او را به قیافه نمی‌شناختند جا بزند.
اسدالله بادامچیان یکی از چهره‌های منفور نظام اسلامی که به یکی از کثیف‌ترین و جانی‌ترین خانواده‌های ایرانی [بادامچیان، امانی، شاهی، لاجوردی، اسلامی، رخ‌فر …] در تاریخ معاصر تعلق دارد و به صورت خانوادگی، حزبی و صنفی در جنایت و کشتار دست داشته‌اند جعلیات عجیب و غریبی را راجع به لاجوردی سرهم می‌کند تا با انکار نقش لاجوردی در شکنجه و قتل و تجاوز برای وی آبرو بخرند.
 
«یک روز آقای بهشتی به زندان رفته بودند و یک زن منافق جلوی ایشان آمد و شروع کرد به: در زندان من را مورد تجاوز قرار دادند و بارها لاجوردی به من تعدی کرده است، در این حین آقای لاجوردی پشت سر آقای بهشتی بود. آقای بهشتی پرسید: شخص لاجوردی بود؟ گفت: بله. پرسید: با صورت باز بود؟ گفت: بله با صورت باز بود. گفتند: شما آقای لاجوردی را ببینی می‌شناسی؟ گفت: بله، می‌شناسم، پس گفت: ببین در این جمع لاجوردی هست یا نه. زن گفت: نه، در این جمع نیست. آقای لاجوردی جلو آمد و گفت: خانم، من لاجوردی هستم، چطور این حرف‌ها را می‌زنی؟! و کمی با او صحبت کرد، آقای بهشتی هم گفت: چرا حرف‌های دروغ را می‌زنی؟ این خانم خجالت کشید و گریه کرد و گفت: سازمان به من گفته شما که به زندان می‌آیی این حرف‌ها را بزنم.» [18]
 
این موضوع مربوط به قبل از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ است. بهشتی تنها یک بار از اوین در سال ۱۳۵۹ دیدار کرد و  در هفتم تیر ۱۳۶۰ کشته شد. تمام نشریات و روزنامه‌های مجاهد و دیگر ارگان‌های رسمی و غیررسمی مجاهدین تا پیش از مرگ بهشتی موجود هستند، در هیچ‌ کجا حتا یک مورد در ارتباط با تجاوز به زندانیان زن مجاهد در زندان اوین خبری انتشار نیافته است. هیچ‌ کجا به شکنجه‌ی زندانیان توسط شخص لاجوردی اشاره نشده است. موضوع شکنجه و تجاوز به زندانیان زن و … بعد از قتل بهشتی مطرح شده است.
نکته‌ی حیرت‌آور این که سازمان مجاهدین از قبل می‌دانست که قرار است هوادار مزبور هنگام فعالیت سیاسی نسبتاً آزاد دستگیر شود؛ آن‌ها هم‌چنین می‌دانستند که بهشتی قرار است از زندان اوین دیدار کند؛ از همه مهم‌تر می‌دانستند که هوادار مورد نظر قرار است با بهشتی روبرو شود؛ به همین دلیل سناریو جور کرده و او را متقاعد می‌کنند که نزد بهشتی به دروغ بگوید لاجوردی بارها به او تجاوز کرده است، اما یادشان می‌رود عکس لاجوردی را به او نشان دهند. هرچند لاجوردی چهره‌‌ی مخفی نبود و عکس و تصویرش در رسانه‌ها پخش می‌شد.
 
اسدالله جولایی معاون لاجوردی داستان ابلهانه‌‌ی دیگری را جور کرده می‌گوید:‌
دریک مقطعی از دوره دادستانی لاجوردی مادر یک زندانی در دیدار با شهید بهشتی رئیس و معمار دستگاه قضایی مدعی شد ناخن انگشتان دست فرزندش را شکنجه‌گران زندان اوین کشیده‌اند و او در ملاقات از پشت شیشه انگشتانش را به مادرش نشان داده است. در تماس شهید بهشتی با لاجوردی مشخص شد چنین چیزی صحت ندارد.
اما شهید بهشتی برای روشن شدن ابعاد قضیه دستور تشکیل جلسه‌ای را با حضور آن زن و پسرش را داد. لاجوردی محیطی را فراهم کرد که همه در آن حضور داشتند و این درحالی بود که آن زندانی خودش خبر نداشت که موضوع چیست. شهید بهشتی در آن جلسه به آن زن گفت حرف‌هایت را تکرار کن و او هم حرف‌های قبلی را بازگو کرد.
پس از آن به پسر آن زن گفت انگشت‌هایی که ناخن‌هایش را کشیده‌اند نشان بده و آن زندانی از همه جا بی‌خبر هم دست‌های سالمش را نشان داد.» [19]
پیش از ۳۰ خرداد اتهامات مربوط به اعمال شکنجه و آزار و  اذیت در گزارش‌های بنی‌صدر و گروه‌های سیاسی آمده است و به موضوعاتی شبیه به این نیز اشاره نمی‌شود.
در به اصطلاح روشنگری‌های بهشتی و لاجوردی و «کمیته‌ی بررسی شایعه شکنجه» خمینی و … نیز مطلقاً به چنین مواردی اشاره نمی‌شود که می‌توانست باعث افشای «نیات پلید» ضدانقلاب و دشمنان نظام شده و دست آن‌ها را در «دروغگویی» و «شایعه‌پراکنی» رو کند. 
 
همین داستان به گونه‌‌ی دیگری توسط حسین‌علی طاهرزاده [20] یک استوار سابق ارتش و یکی از عوامل رژیم که دستگاه اطلاعاتی و امنیتی می‌کوشد او را از مجاهدین اولیه و همراهان حنیف‌نژاد قالب کند مطرح می‌شود. این بار خود لاجوردی مبتکر سناریو است و خبری از بهشتی و … هم نیست:‌
«بعد از انقلاب در اوین لاجوردی از من دعوت كرد و گفت بیا این تخم و تركه‌هایت را ببین. ببین توی ایران چی پاشیدی! آن موقع من در كمیته ستاد مشترك بودم. من به اوین رفتم. با لاجوردی از قبل هم‌سلول بودیم و همدیگر را خوب می‌شناختیم. … ایشان آمد و به من گفت: چطوری داداش؟ گفتم:‌ خوبم. تو چطوری؟ داری جلادی می‌كنی؟ قاه قاه خندید و گفت:‌ بیا می‌خواهم نشانت بدهم كه دارم چه می‌كنم. همین طور كه به طرف دفترش در طبقه ۲ یا ۳ می‌رفتیم، چند تا دختر آمدند. صدایشان زد و گفت بیائید. آمدند جلو. از آن‌ها پرسید: در اینجا كسی شما را شكنجه كرد؟ هیچ یادم نمی‌رود.
یكی از دخترها كه مشخص بود او را نمی‌شناخت، گفت:‌ بله. آقای لاجوردی ما را شكنجه كرد. لاجوردی به من اشاره كرد و گفت:‌ این آقا را آورده‌ایم كه لاجوردی هر كاری كرده‌، تنبیهش كند. حالا بگویید چه شكایتی دارید؟ آن‌ها حرف‌هایی زدند و بعد آقای لاجوردی به یکی از پاسدارها گفت آن‌ها را ببرد.» [21]
معلوم نیست حضرات چرا همان موقع که در جو نسبتاً باز سیاسی جامعه تحت فشار افکار عمومی قرار گرفته بودند در مورد دروغگویی «منافقین» و «کفار» با در دست داشتن چنین نمونه‌هایی روشنگری نمی‌کردند و بعد از چند دهه به یاد سیاهکاری‌های آن‌ها افتاده‌اند.
سخنرانی لاجوردی در مراسم تودیع‌اش و ادبیاتی که به کار می‌گیرد به اندازه کافی گویاست تا نشان دهد او چه ویژگی‌هایی داشته و در شکنجه‌گاه و قتلگاه چگونه رفتار می‌کرده است:‌
«اختلافات ما لابد خب می‌دانید اختلاف ما هم‌اش همین است. ما می‌گوییم آقا! گروهك‏ها دانشگاه نباید بروند! این حزب‌الله كه نمرده حزب‌الله برود دانشگاه. گروهك‌ها در دوائر دولتی ما نباید بروند، حزب‌الله برود. …. شما ببینید خیلی خب كمونیست‌ها نروند در دوائر دولتی، دانشگاه هم نروند چون نه فكرش با شما موافق است نه عملش با شما موافق است. … دعوای ما این است که ما می‌گوییم آقا ما نمی‌توانیم تا زمانی كه من دادستان هستم موافقت بكنم این آقای سگ منافق، سگ كمونیست برود دانشگاه! نمی‏توانم موافقت كنم برود در یكی از دوائر دولتی. من اعتقادم این است هنوز هم كه هنوزه، همین الان هم، همین امروزه‌ام كه بیاورند، همین آخرین لحظات، بزنیدش بزنید كه از نظر ما تلافی است خب همه‌تان می‌دانید دیگر اینجوری روالمان این‌ها را می‏بینیم. 
… ببینید برادران! اجازه بفرمائید خدمتتان عرض كنم. ببینید برادران، واقعیت قضیه این است كه خب من یك نوع طرز تفكری داشتم خاص خودم و شاید از این طرز تفكر خیلی از برادرهایم رنج بردند كه می‌دانم هم رنج می‌برند. من معمولاً یك آدمی هستم مثل این چوب‏های خشك می‌مانم، نمی‏دانم یک جوری، این جوری‏ام دیگر! تحت تأثیر قرار نمی‏گیرم. شاید یك سری آن حالات طبیعی آدم‌های معمولی را من از دست داده باشم. من اگر مثلاً فلانی زنگ می‌زد برای توصیه راجع به یك پرونده، خب شما واكنش‌های من را خوب می‏دیدید كه چه جوری واكنش دارم، پرخاش می‏كردم. الان یك كسی زنگ زد، پدر خانمم زنگ زد كه فلانی باباش مریض است، من آن چنان از كوره در رفتم كه نزدیك بود با این‌كه خوب می‏دانید پدر خانم انسان جای پدر آدم است دیگر و من هم به او بسیار علاقه‏مندم اما همین قدر كه زنگ زد گفت فلانی باباش مریضه یك فكری..، اصلاً نگذاشتم دیگر دنبال حرفش را بگیرد. آنچنان پرخاش كردم كه بیچاره ترسید گوشی را گذاشت زمین؛ یعنی حال من اینجوری است و این‌ها هم به طور طبیعی این جور نیست كه نخواهند با ضدانقلاب مبارزه بشود. می‏آیند یك مقداری آن جور كه سیاست ما هست عمل بشود و منم خب چون گفته بودم كه آن سیاستی كه شما می‌گویید من قبول ندارم، به این دلیل درگیر بودیم والا برادران‌مان سخت علاقمندند به این مسئله كه مبارزه بكنند با گروهك‌ها، منتهی با شیوه‌ای كه خودشان می‌گویند و شماها هم باید واقعاً بالاخره تجربیاتی دارید، شما سرمایه‏های انقلابید.» [22]
 
برای لاجوردی بزرگ و کوچک، پیر و جوان، زن و مرد، دختر و پسر، نوجوان و بالغ فرقی نمی‌کرد، برای همین معصومه شادمانی «مادر کبیری» را که در زمان شاه هر دو پایش آش و لاش شده بود و مورد آزار جنسی قرار گرفته بود و به خاطر شکنجه‌های وحشیانه‌ای که در شعبه هفت دادستانی اوین متحمل شده بود قادر به ایستادن روی پا نبود، روی پتو به قتلگاه برد و به رگبار گلوله بست.
شخصاً در بازجویی و اعدام مادر سکینه‌ی محمدی اردهالی که دو فرزندش یکی مسئول اطلاعات سپاه تبریز و از نزدیکان سیدحسین موسوی‌تبریزی دادستان کل انقلاب وقت بود و دیگری معاون وزارت صنایع دولت میرحسین موسوی، مشارکت داشت.
فاطمه مصباح را در حالی که ۱۳ ساله بود مقابل جوخه‌ی اعدام قرار داد. خواهرش عزت ۱۵ ساله بود که به رگبار ژ۳ بسته شد. همه‌ی خواهران و برادران وی به همراه پدر و مادرشان کشته شدند. از یک خانواده‌ی ۸ نفری هیچ‌کس باقی نماند.
نیلوفر تشید که به خاطر برادرانش علی‌محمد و علی‌رضا، لاجوردی از او کینه داشت، در سن ۱۵ سالگی اعدام شد.
وقتی حسن معافی فرزند شریک، دوست و رفیق لاجوردی در بازار و حزب جمهوری اسلامی و صندوق جاوید و … دستگیر شد، بلافاصله او را اعدام کرد تا مبادا پدرش بفهمد که فرزندش دستگیر شده و مانع ایجاد کند. وقتی مادر معافی در مقابل اوین، او را به ناسزا کشید، لاجوردی به دروغ و با خونسردی که تنها از او برمی‌آمد در پاسخ با قسم و آیه گفت: «حاج خانم من خبر نداشتم».
 
علی خلیلی را که لاجوردی از بچگی می‌شناخت و روی پاهایش بزرگ شده بود و رفیق گرمابه و گلستان و هم‌پرونده‌ی پدرش عزت‌الله خلیلی بود بالاخره مقابل جوخه‌ی اعدام قرار داد. پیشترخواهرش طیبه را نیز تیرباران کرده بود. علی از سال ۵۹ از روابط مجاهدین کنار گذاشته شده بود و ارتباطی با این سازمان نداشت. مهدی بخارایی هم همین وضعیت را داشت. او نیز توسط مجاهدین کنار گذاشته شده بود و  ارتباط تشکیلاتی نداشت. لاجوردی به خاطر درگیری‌هایی که با وی در زندان زمان شاه داشت پس از شکنجه‌های هولناک و در حالی که او را مجبور به اعترافات تلویزیونی کرده بود به جوخه‌ی اعدام سپرد. وی برادر محمد بخارایی از اعضای هیئت‌های مؤتلفه بود که حسنعلی منصور را به قتل رساند. لاجوردی به مادر پیر «شهید مؤتلفه» هم رحم نکرد.
افشین برادران قاسمی را که در ۱۵ سالگی دستگیر شده بود آنقدر نگه داشت تا ۱۸ ساله شود و سپس اعدام‌اش کرد تا بگوید در زندان‌ها کودک اعدام نمی‌کنند.
 
آیت‌الله لاهوتی اولین نماینده خمینی در سپاه پاسداران را که فاطمه و فائزه هاشمی رفسنجانی عروس‌هایش بودند دستگیر و بلافاصله به قتل رساند تا مبادا رایزنی رفسنجانی مؤثر افتد و مجبور به آزادی‌اش شود. برای او مهم نبود که وی یکی از نزدیکان خمینی بوده و با وی به ایران بازگشته بود. وحید پسر آیت‌الله لاهوتی را نیز سربه نیست کرد، در حالی که در سال ۱۳۵۴ با او هم‌پرونده بود و با هم در ساواک شکنجه‌ شده بودند. لاجوردی در مورد هر دو نفر ادعا کرد که خودکشی کرده‌اند. اما حتا موسوی تبریزی دادستان کل کشور ادعای او را نپذیرفت و رفسنجانی که به خوبی در جریان ماوقع بود، مانع رسیدگی حقوقی به قتل لاهوتی و پسرش شد و فقط در صحن مجلس مقابل دوربین‌ها نمایش گریستن داد. [23] و خانواده‌‌‌ی خود و لاهوتی را نیز به سکوت واداشت. [24]
بعدها لاجوردی و دوستانش دروغ‌های عجیب و غریبی در این رابطه مطرح کردند. اسدالله تجریشی یکی از همپالکی‌های لاجوردی در این زمینه خزعبلات لاجوردی و مأمورانش را تکرار کرده و می‌گوید:‌
‏‏یکی از دوستان‏ [مسئول گروه ضربت اوین] نقل می‌کرد که آقای لاجوردی‏‏ حکم داده که بروید‏‎ ‎‏آقای لاهوتی را بیاورید. ما هم به اتفاق پسرش وحید به در خانه‌شان‏‎ ‎‏رفتیم، هرچه در زدیم ایشان در را باز نکرد و گفت: اگر مزاحم شوید،‏‎ ‎‏می‌روم پشت تیربار و یکی را زنده نمی‌گذارم.‏
‏‏با آقای لاجوردی‏‏ تماس گرفتیم و کسب تکلیف نمودیم. ایشان‏‎ ‎‏گفت: در را بشکنید و وارد شوید. می‌خواستیم در را بشکنیم که وی در‏‎ ‎‏را باز کرد. وارد منزل که شدیم، دیدیم سه تا تیربار آن‌جا بود. چند قبضه‏‎ ‎‏« ژ-3 » و تعدادی دلار و نامه‌ها و مکاتباتی با مسعود رجوی‏ که روی‏‎ ‎‏میزش بود. وحید را هم با خودمان برده بودیم تا منزل را بگردیم.‏
‏‏وحید به من گفت : تو کانال کولر پشت بام یک چیزهایی هست.‏‎ ‎‏برویم آن‌ها را هم برداریم. خانه‌شان سه طبقه بود. ما را برد پشت بام و از‏‎ ‎‏غفلت ما سوءاستفاده کرد و خودش را از بالای بام به زمین پرتاب کرد و‏‎ ‎‏یک مرتبه مُخش ریخت روی زمین و از دنیا رفت.‏
‏‏آقای لاهوتی آمد نگاهی کرد. چون خیلی تحت‌تأثیر پسرش بود،‏‎ ‎‏گفت: من آماده‌ام، ببریدم. ولی من قلبم درد می‌کند، بروم داروی قلبم را‏‎ ‎‏بردارم. گفتیم: برو بردار. رفت سر جعبه داروها، یک چیزی ریخت کف‏‎ ‎‏دستش و خورد. گفت: برویم.‏ تو ماشین که گذاشتیم‌اش، بعد از چند دقیقه دیدم دارد جان می‌دهد.‏‎ ‎‏سریع تماس گرفتیم که ایشان زهر خورده، آن‌جا آماده باشید. پزشک آمد‏‎ ‎‏و هنگامی که رسیدیم، معاینه کرد و گفت: ایشان مرده، و علت مرگ هم‏‎ ‎‏مشخص شد که مرگ موش بوده است.‏» [25]
 
«مؤسسه تنظیم نشر آثار امام خمینی» که خزعبلات «اسدالله تجریشی» [26]را به عنوان کتاب انتشار می‌دهند از خودشان نمی‌پرسند چرا کسی که زهر خورده است را به جای رساندن به نزدیک‌ترین بیمارستان، به زندان می‌برند!
 
مسئول گروه ضربت اوین که تجریشی به او اشاره می‌کند «بیژن ترکه» است که در فیلم «ماجرای نیمروز» کمال نام دارد و گاه‌گاهی ترکی صحبت می‌کند و یکی از بزرگترین جنایتکاران نظام اسلامی است. در یکی از فیلم‌هایی که در سال ۱۳۶۱ از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد او را در حالی نشان داد که به یک خانه‌ی تیمی مجاهدین «آر پی جی» می‌زد.
 
در روایت بعدی جانیان مطرح کردند که وحید لاهوتی در ساختمان پلاسکو خودکشی کرده است که فائزه رفسنجانی به شدت آن را تکذیب کرد.
 
صادق طباطبایی برادر همسر احمد خمینی روایت دیگری از جنایت لاجوردی به دست داده و می‌گوید:‌
 
«شب قبلش من و احمد آقا، منزل آقای لاهوتی بودیم. البته دومین شب متوالی بود که آن‌جا بودیم. صبح آن روز، یک سر رفتم اداره و برگشتم. آقای لاهوتی خیلی عصبانی بود و می‌خواست علیه آقای بهشتی سخنرانی کند. احمد آقا گفت حواست باشد که آقای بهشتی عملاً رئیس شورای انقلاب بوده است و انتقاد از او نباید به انتقاد از شورای انقلاب منجر شود چون امام روی شورای انقلاب حساسیت دارند. اگر می‌توانی حساب آقای بهشتی را از شورای انقلاب جدا کنی، برو و سخنرانی کن، اگر نمی‌توانی، صلاح نیست. پسر آقای لاهوتی فردای آن روز دستگیر شد. ما تا قبل از ظهر آن‌جا بودیم و بعد آمدیم. وقتی آقای لاهوتی خانه نبودند، از طرف دادستانی به آن‌جا می‌ریزند و مقادیر زیادی اسلحه پیدا می‌کنند. آقای لاجوردی دستور داده بود بریزند و اسلحه‌ها را جمع و وحید را دستگیر کنند. آقای لاهوتی به خانه برمی‌گردد و می‌بیند خانه را تفتیش و تخلیه کرده‌اند، خانمش هم بسیار از نحوه برخورد آن‌ها ناراحت بود. آقای لاهوتی با آن حالی که شب پیش داشت و صحبتی که با احمد آقا کرد و این وضعی که پیش آمده بود، احساس کرد دارد دسیسه‌ای برایش چیده می‌شود، بلند می‌شود و به دادستانی می‌رود که ببیند چه خبر شده. وقتی به اوین می‌رسد، لاجوردی می‌گوید: آقا وحید کلاه سرمان گذاشته. آقای لاهوتی می‌بیند که ضربان قلبش فوق‌العاده بالا رفته و قرصش هم همراهش نیست، با ماشین دادستانی به خانه برمی‌گردد و قرصش را بر می‌دارد و برمی‌گردد اوین و سراغ وحید را می‌گیرد. به او می‌گویند وحید بعد از یکی دو ساعت گفتگو، می‌گوید که با چند تن از دوستانش قرار دارد و محل آن هم بالای ساختمان القانیان در خیابان اسلامبول است. بچه‌ها در دادستانی به اتفاق آقا وحید، به آن‌جا می‌روند و وحید خودش را از آن بالا پرت می‌کند پایین. آقای لاهوتی با شنیدن این خبر، سکته می‌کند و تا او را به درمانگاه برسانند فوت می‌کند. » [27]
 
از قرار معلوم وحید شاهد قتل پدرش بود و لاجوردی با کشتن او سند زنده را از بین برد.
 
حکم اعدام حجت‌الاسلام حبیب‌الله آشوری نویسنده‌ی کتاب توحید را  لاجوردی از ابوالقاسم خرعلی تلفنی گرفت. وی در آبان ۱۳۵۹ در محوطه مجلس شورای اسلامی، توسط عبدالحمید دیالمه نماینده مشهد که در انفجار حزب‌ جمهوری اسلامی کشته شد شناسایی و توسط پاسداران دستگیر شد. این دستگیری اعتراض برخی از شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی را برانگیخت، اما قدوسی، بدون توجه به اعتراضات، او را روانه‌ی اوین کرد و لاجوردی جانش را ستاند.
لاجوردی هرکس که دم دستش می‌رسید دستگیر می‌کرد. فرقی نمی‌کرد اتهامی متوجه‌ی او هست یا نه، مطمئن بود که می‌تواند کیفرخواست لازم را برایش دست و پا کند. داریوش فروهر را نیز دستگیر کرد اما به دستور خمینی مجبور به آزادی وی شد. لطف‌الله میثمی را که از دو چشم نابینا است در اوین محبوس کرده و به مرگ تهدید می‌کرد. در حالی که او همچنان از نظام اسلامی حمایت می‌کند. هرگاه می‌خواستند او را جابه جا کنند برای تحقیرش چشم بند به او می‌زدند. دکتر محمد ملکی را هیچ اتهام مشخصی نداشت با پرونده‌سازی قصد داشت اعدام کند اما زورش نرسید و به دهسال زندان محکوم شد. این در حالی بود که به خاطر اعتراض دکتر محمد‌ ملکی به مهدی کروبی در جریان دیدارش از اوین، به دستور لاجوردی تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار گرفت و همچنان از آثار آن رنج می‌برد.
کینه‌ی او از بازاری‌های سیاسی که به مقابله با نظام برخاسته بودند بیشتر بود اگر دستش می‌بود همه را از دم تیغ می‌گذراند. در تیرماه ۱۳۶۰ کریم دستمالچی و احمد جواهریان دو نفر از بازاریان سرشناس را مقابل جوخه‌ی اعدام قرار داد. جواهریان از زندانیان سیاسی زمان شاه بود و دستمالچی از نزدیکان بهشتی در هامبورگ بود و کمک‌های بسیاری به خمینی در پاریس کرد.
البته این جنایت بزرگ مانند بسیاری از جنایات لاجوردی مورد تأیید و تکریم سازمان فدائیان اکثریت به رهبری فرخ‌ نگهدار چشم و چراغ امروز رسانه‌های فارسی زبان (بی‌ بی سی، صدای آمریکا، رادیو فردا و … ) قرار گرفت. وی امروز می‌کوشد به دروغ لاجوردی را مخالف بهشتی جا بزند. نشریه‌ی کار شماره‌ی ۱۱۸، ۲۴ تیرماه ۱۳۶۰ در صفحه‌ی اول خود نوشت:‌
«در سحرگاه روز دوشنبه ۲۲ تیرماه با حکم دادگاه انقلاب اسلامی مرکز کریم دستمالچی و احمد جواهریان از سرمایه داران بزرگ، تاجران عمده و غارتگر بازار اعدام شدند. کریم دستمالچی و احمد جواهریان … به ناآرامی‌های سیاسی دامن می‌زدند… و در رهبری جریانات آمریکائی نظیر جبهه ملی و حزب خلق مسلمان قرار داشتند. اعدام مبارک و فرخنده کریم دستمالچی و احمد جواهریان، کوخ نشینان را شادمان و امپریالیسم آمریکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کریم دستمالچی و احمد جواهریان مورد پشتیبانی قاطع ماست.» [28]
چرا که این سازمان می‌خواست از شرایط «توبه» و ندامتی که لاجوردی برایشان تعیین کرده بود استفاده کنند. لاجوردی در مصاحبه‌ی مطبوعاتی خود به همراه محمدی‌گیلانی که در روزنامه اطلاعات ۴ شنبه سوم تیرماه ۱۳۶۰ انتشار یافت در پاسخ به سؤال خبرنگاران «در مورد فرخ نگهدار عضو سازمان فدائیان اکثریت» گفت:‌
«چون قبلاً اعلام کرده بودیم که هرکسی و یاهر گروهی توبه کند و بخواهد مبارزه سیاسی بکند آزاد است و سازمان فدائیان اکثریت نیز یکی از این گروه‌ها بود که به موقع توبه و اعلام کرد که خط مشی مسلحانه‌شان به بن‌بست رسیده است لذا از این رو با سازمان‌ها و گروه‌هایی که بخواهند مبارزه سیاسی بکنند اجازه فعالیت خواهیم داد.»
 
 
لاجوردی سپس علی‌اصغر زهتابچی، حاج حسن تهرانی‌کیا، حسن فرزانه، صمد اکبرزادگان، لطیف ضابطی‌طرقی، محمدحسین پیش‌بین، حسن‌علی صفایی، علی کلهر و … را مقابل جوخه‌ی اعدام قرار داد.
هرچند فرخ نگهدار خود شخصاً از حاشیه‌ی امنیت برخوردار بود و به دیدار لاجوردی در اوین می‌آمد و مسئولان این سازمان تماس مستقیم با دادستانی و شعبه‌های بازجویی داشتند اما این خوش‌رقصی‌ها باعث نمی‌شد که حتا اعضا و هواداران اکثریت از کینه‌جویی لاجوردی جان سالم به در برند.
فضل‌الله صلواتی یکی از نمایندگان مجلس که به آیت‌الله منتظری هم نزدیک بود پس از برکناری لاجوردی گفت در بررسی پرونده‌های اوین متوجه شدند که پرونده‌‌هایی وجود دارند که اثری از صاحبانشان نیست.
در سال‌های ۶۰-۶۱ خیلی اوقات اتفاق می‌افتد که فردی را اعدام کرده‌اند اما او را برای بازجویی صدا می‌زدند. 
 
میزان شقاوت و بیرحمی لاجوردی به حدی بود که بسیاری از جانیان قادر به همکاری با او نبودند. خود وی در این مورد می‌گوید:
«کسانی را داشتیم که وقتی قضیه ۳۰ خرداد پیش آمد، خیلی انقلابی عمل کرده و صحنه را ترک کردند و خود را سوا کردند و از دادستانی رفتند. توجیه‌شان هم توجیه جالبی بود که نمی‌توانستند بمانند و بهترین راه این بود که جدا شوند و بروند».  [29]
لاجوردی حتا در اداره‌ی زندان با محمد کچویی مشکل داشت و او را به قدر کافی «اشداء علی‌الکفار» نمی‌دانست. پس از کشته‌شدن کچویی، وی بطور ضمنی دروغ‌های عجب و غریبی راجع به ساده‌اندیشی او که به قتل‌اش منجر شد سرهم کرد که بعدها از طرف نزدیکانش همچون جولایی و قدیریان و … تکرار شد.
پس از کشته شدن محمد کچویی، در فاصله‌ی سه سال و نیم، زندان اوین، ابوالفضل حاج‌حیدری، محمد جوهری فرد و محمد‌علی امانی را به عنوان رئیس به خود دید که بیش از هر چیز نشان‌دهنده‌ی عدم هماهنگی آن‌ها با لاجوردی و یا عدم رضایت‌اش بود. آخری را از آن جهت انتخاب کرد که ۲۳ ساله بود و از ۱۹ سالگی نزد خودش مشق جنایت کرده بود.
لاجوردی مانند بسیاری از جباران و خودکامان تاریخ، جهان بس پیچیده و غامض را برپا شده از دو شق سیاهی و سپیدی، خیر و شر، نیکی و زشتی و خوبی و بدی می‌دانست. او می‌پنداشت خود و همتایانش در سمت سپیدی، خیر، خوبی و نیکی ایستاده‌اند و هر که با آنان نیست در سمت سیاهی، شر، زشتی و بدی جای دارد. حد وسطی در نظام فکری او وجود نداشت. در دستگاه ارزشی او همه‌ی افراد یا با او بودند و یا علیه او. برای همین به دستور او روی دیوارهای اوین با خطی خوش نوشته بودند: «منفعل بدتر از منافق است».
 
تلاش برای قلع و قمع نیروهای سیاسی
 
لاجوردی از همان ابتدا به دنبال قلع و قمع نیروهای سیاسی بود. در آذر ۱۳۵۹ در مورد لحظه‌شماری‌اش جهت قتل‌عام زندانیان سیاسی می‌گوید و از «قاطعیتی» دم می‌زند که در «تاریخ نمونه‌اش نباشد»:‌
 
«اگر ضدانقلاب می‌بیند که ما با او مماشات می‌کنیم این نه به دلیل ضعف ماست. به من می‌گویند که رأی فلان دادگاه نشانه ضعف دادگاه است. خود همین آقایان ضدخلقی‌هایی که دستگیر شده‌اند و مدارک از جیبشان درآمده می‌گویند آهای رژیم بسیار ضعیف است. به فلان چریک فدائی خلق با همه مدارک مکشوفه ۵ سال زندان داد. این نشان دهنده ضعف دادگاه‌هاست و ضعف دادگاه نشان دهنده سستی رژیم. دیگر خبر ندارد که اگر ما داریم با این‌ها مماشات می‌کنیم. این مماشات صرفاُ در این رابطه است که میدان برایش باز باشد هرقدر می‌خواهد جنایتش را بکند تا اگر زیر نقاب و زیر پرده چهره مخفی دارد آن چهره‌اش برای مردم روشن شود. اگر امام اشاره‌ای بکنند آن وقت قاطعیتی از دادسراهای انقلاب خواهند دید که در تاریخ نمونه‌اش نباشد.» [30]
 
او راست می‌گفت اما کسی در سال ۱۳۵۹ تهدید او را جدی نمی‌گرفت. پس از «اشاره‌ی امام» جهان شاهد «قاطعیتی از دادسراهای انقلاب» شد که «در تاریخ نمونه‌اش نبود.
 
لاجوردی در بیان نظریات ضدانسانی‌اش، کوچکترین ابایی نداشت. حتا در روزنامه‌ها و رسانه‌های عمومی، بدون پرده‌پوشی ‌آن‌ها را بیان می‌کرد:
«گروهک‌های فاسدی که همه‌شان باید قلع و قمع بشوند وقتی با نظام جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنند، بنا بر دستور مذهبی محاربند و باید همه‌شان اعدام شوند… به عقیده‌ی من هیچ یک از افراد این سازمان نباید احساس آرامش در این مملکت داشته باشند. همیشه باید مضطرب و در وحشت باشند … و یک خواب خوش و یک قطره آب خوش نباید از گلویشان پایین برود. امنیت باید باشد برای مردم حزب‌الله…» [31]
 
او در زندان واقعاً‌ می‌کوشید «یک خواب خوش و یک قطره آب خوش» از گلوی یک زندانی پایین برود. خمینی در سال ۶۷ در واقع با خواسته‌ی او و امثال او جهت «قلع و قمع» باقیمانده‌ی هواداران «گروهک‌های فاسد» موافقت کرد.
 
لاجوردی تجسم عینی ایدئولوژی خمینی
 
ایدئولوژی خمینی سرشار از شقاوت و بی‌رحمی است. روح این ایدئولوژی را در پیام وی در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ و تهدید برپا کردن چوبه‌های دار در میادین و توصیف او از «یوم‌الله» و فرمان قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ به روشنی دید. لاجوردی یکی از پیگیرترین مریدان خمینی و تجسم عینی قرائت ویژه‌‌ی خمینی از اسلام بود که در اواخر قرن بیستم، بشریت با گوشه‌ای از قدرت ویرانگر آن آشنا شد و در سال‌های آغازین قرن بیست و یکم به یکی از معضلات جدی تمدن و بشریت تبدیل شد.
موتور محرکه‌ی بنیادگرایی در مبارزه‌ با دنیای بیرون از آن نهفته است. در این دستگاه، مؤمن و مسلمان در جایی معنا پیدا می‌کند که مفسد و کافری وجود داشته باشد. بر مؤمن و مسلمان واجب است که هر لحظه‌ در جنگ و نبرد با مفسد و کافر باشد تا به این ترتیب دیانت خود را ثابت کند.
لاجوردی در مقام یک بنیادگرای کامل به دنباله روی از خمینی در حسینیه‌ی اوین خطاب به زندانیان با شور و شعف زاید‌الوصفی می‌گفت: «جنگ ما پایانی ندارد، بعد از پیروزی بر آمریکا، اسرائیل، انگلیس، فرانسه، روسیه، چین و … به سراغ ویتنام، کوبا و … خواهیم رفت».
او به صراحت مطرح می‌کرد که «برای شکوفائی اسلام، حتا اگر لازم باشد می‌توانیم حداقل یک میلیون نفر را بکشیم.»[32]
شواهد و قرائن و اسناد به جامانده، مبین این واقعیت است که لاجوردی سیاست‌های خمینی را پیش می‌برد و به همین دلیل از حمایت وی برخوردار بود و عاقبت در اثر فشارهای شورای عالی قضایی و آیت‌الله منتظری و نابودی گروه‌های سیاسی در ایران و حاکم شدن جو سرکوب و اختناق با برکناری او موافقت کرد.
آن‌چه لاجوردی انجام می‌داد در واقع اجرا کردن رهنمودهای خمینی بود.
تصمیم تشدید فشار روی زندانیان متعاقب دیدار مقامات قضایی، بازجویان و زندانبان‌ها با خمینی در تاریخ ۱۸ بهمن ۱۳۶۱ گرفته شد. 
خمینی در این تاریخ، سیدحسین موسوی‌ تبریزی دادستان کل انقلاب، محمد محمدی گیلانی رئیس دادگاه‌های انقلاب و سید‌اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز، حکام شرع دادگاه‌های انقلاب و بازجویان دادستانی انقلاب اسلامی مرکز را به حضور پذیرفته و ضمن مخالفت با عفو زندانیان سیاسی، حساب آن‌ها را از دیگر زندانیان جدا کرده و می‌گوید:
«…من بخصوص این قشری كه سر و كارشان با این اشخاصی است كه ضدانقلاب هستند و اشرار هستند، من علاقه به این‌ها زیاد دارم و زحمت آن‌ها را می‌دانم. و من در آن نوشته‌ای هم كه نوشتم راجع به [فرمان هشت ماده‌ای]، ضدانقلاب را استثناء كردم. و من مع ذالك گاهی می‌بینم سئوال می‌كنند كه راجع به این‌ها چی. خوب، من از اول گفتم كه آن‌ها حساب‌شان از این مسائل جداست. آن‌ها نه عفوی حالا در كار است برایشان مگر این‌كه خیلی تشخیص بدهند كه نه، دیگر حالا منقلب شده واقعاً.  [33]
خمینی مو به مو حرف‌ها و سیاست‌های لاجوردی را تکرار کرده و تأکید می‌کند که وابستگان گروه‌های سیاسی مشمول فرمان هشت ماده‌ای او نمی‌شوند و تا زمانی که خدا بخواهد در زندان می‌مانندو اگر لازم باشد «حد» هم می‌خورند:
«اما در همان جا [فرمان هشت‌ماده‌ای] من قضیه دادگاه‌ها و دادسرای انقلاب را كه مربوط به این جمعیت است، همان جا من گفتم آن‌ها حساب‌شان علی‌حده است. این‌ها باید با جدیت [درست] بشود، با جدیت تعقیب بشود و حساب‌شان را درست بكنند. البته معاشره، معامله با آن‌ها مادامی كه در زندان هستند، معامله انسانی – اسلامی باید باشد. و هر وقت هم معلوم شد كه این شخص باید فلان حد را بخورد، فلان حد را بخورد. باید هم بماند تو حبس تا برود و آن، اشراری است كه اگر بیرونش كنند باز هم مشغول بشود به آن كارها، می‌ماند تا هر وقتی كه خدا بخواهد.» [34]
بر اساس این رهنمود است که لاجوردی مانع آزادی زندانیانی می‌شود که حکم‌‌شان تمام شده بود و از همکاری با دادستانی انقلاب و گزارش دهی علیه دوستان و هم‌بند‌هایشان خودداری می‌کردند. از این تاریخ به بعد بود که زندان با مقوله‌ی «ملی کشی» مواجه شد و افراد با دریافت «حکم ثانویه» یا «احراز توبه» در زندان می‌ماندند.
خطر آزادی زندانیان سیاسی و مخالفت با تخفیف محکومیت‌ها از سوی خمینی به صراحت تکرار می‌شد. وی خطاب به اعضای مجلس خبرگان – ائمه جمعه سراسركشور و میهمانان خارجی شركت كننده در سومین كنفرانس اندیشه اسلامی و گرامیداشت دهه فجر گفت:
«اگر از این‌ها هر چه بیرون برود هر یكشان بیرون بروند آدم می‌كشند، آدم نشده‌ا‌ند این‌ها. ما تا كی باید خواب باشیم؟ ما تا كی ساده‌اندیش باشیم؟ شما آقایان چرا ساده اندیشی می‌كنید؟»  [35]
 
خمینی در جای دیگری به صراحت عنوان کرد:‌
«من باز به اینها نصیحت می‌کنم، که شما بیایید و حسابتان را از بین منافقان که قیام بر ضد اسلام کردند، حسابتان را جدا کنید، نه اینگونه بگویید که خشونت نکنید، آن وقت به من هم بگویید که شما هم خشونت نکنید، این معنایش این است که ما و آنها مثل هم هستیم ……. و شما می‌دانید که کسی که مسلحانه در خیابان بریزد و مردم را ارعاب کند، لازم نیست بکشد مردم را، ارعاب کند، اسلام تکلیفش را معین کرده است و شما هم مسئله‌اش را می‌دانید.» [36]
منظور خمینی این است که برای اعدام هواداران مجاهدین نیاز نیست آن‌ها کسی را کشته باشند. این‌ سخنان تماماً جواز سرکوب و کشتار به لاجوردی بود و سخت‌گیری هرچه بیشتر در مورد زندانیان.
 
خمینی در مورد جاری کردن حدود شرعی و تربیت مردم می‌گوید:‌
 
«من راجع به دادگاه انقلاب و راجع به كارهایی كه مربوط به دادگاه انقلاب است، من نمی‌گویم كه باید این‌جا سستی بشود. این‌جا باید با جدیت جلویش گرفته بشود، باید جلوی این فسادها گرفته بشود، حالا بگیرند نگه دارند، تربیت كنند یا اگر واقعاً مستحق حدود شرعی هستند، حدود شرعی را جاری بكنند كه – زندان‌ها – باید زندان‌ها محل تربیت باشند، باید مردم را در زندان‌ها تربیت كرد. زندان خودش یك تربیت‌گاه باید باشد. … حالا هم باز همین معنا را- عرض می‌كنم كه – همه بدانند كه در غیر دادگاه‌های انقلابی كه مربوط به این گروهك‌هاست، سایر دادگاه ها و دادسراها كار مردم را باید زود تمام بكنند.» [37]
 
منظور از «حدود شرعی» همان شکنجه و شلاق و اعدام است که خمینی از آن به عنوان «آخر الدوا بالکی» یا آخرین راه چاره سوزاندن است نام می‌برد.
پس از این رهنمود بود که با هدایت لاجوردی سخت‌ترین شرایط ممکن در زندان‌های اوین و قزلحصار و گوهردشت اعمال شد. «واحد مسکونی» و «قبر و قیامت» مخوف‌ترین شکنجه‌گاه‌های قزلحصار به منظور «تربیت» زندانیان و فروپاشی روانی آن‌ها شروع به کار کردند. شرح آن‌ را در کتاب دوزخ روی زمین داده‌ام. [38] در بندهای عمومی و مجرد شرایط دهشتناکی به منظور درهم‌شکستن زندانیان حاکم شد. «حدود شرعی» همان شکنجه‌ و انواع اقسام آزار و اذیت‌هاست.
خمینی همچنین ضمن تأیید و روحیه دادن به حکام شرع و بازجویان، جنایات انجام گرفته از سوی آن‌ها را ناچیز جلوه داده و دست‌شان را برای انجام جنایات بزرگ‌تر و فجیع‌تر باز می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد بدون توجه به اعتراضات بین‌المللی در خصوص نقض حقوق بشر توسط رژیم، کار سرکوبی گروه‌ها و فعالان سیاسی را تا به آخر ادامه دهند:
«در هر صورت، ما باید این راهی كه در آن واقع شدیم ببریمش تا آخر. مأیوس نباید بشویم و شما هم دنبال این نباشید، یعنی خیال این را نكنید كه به شما یا به ایرانی‌ها، خارجی‌ها تبریك می‌گویند. آن‌ها تا آخر هم با ما سر و كارشان، سر و كار دشمنی است و ما هم باید اعتنایی به این دشمنی‌ها نكنیم … و تا حالا هم كه خدای تبارك و تعالی به ما لطف فرموده، عنایت فرموده و ما تا حالا هم بحمدالله بدی آن طوری كه انقلابات دیگر می‌بینند، ندیدیم. این طور كه یك میلیون، یك میلیون می‌ریختند دریا، ما ندیدیم این طور چیزها را.»[39]
 
لاجوردی در راستای تحقق رهنمودهای خمینی در همان روز در مصاحبه با روزنامه‌ی جمهوری اسلامی از عزم خود برای نابودی مجاهدین سخن می‌گوید:
«تا آخرین نفر این‌‌ها [مجاهدین] را جمع نکنیم، به هیچ وجه کوچکترین سازشی در ذات دادستان، شما ملت پیدا نخواهید کرد و تا زمانی که این‌ها رمقی در جان دارند، با آن‌ها مبارزه می‌کنیم و تا زمانی که این‌ها را به کلی از پای در نیاوریم، از پای نخواهیم نشست.»[40]
از آن‌جایی که در اواخر بهمن ۶۱، تشکیلات سازمان مجاهدین در ایران برچیده شده و به خارج از کشور انتقال یافته بود و رهنمود خمینی نوع برخورد با زندانیان را مشخص می‌کرد، تأکید لاجوردی بر این که «تا زمانی که این‌ها رمقی در جان دارند» و «تا زمانی که این‌ها را به کلی از پای در نیاوریم، از پای نخواهیم نشست»، بیشتر مقابله با زندانیانی بود که در بند نظام جمهوری اسلامی اسیر بودند. لاجوردی عزم خود را جزم کرده بود تا نه تنها از آزادی زندانیان جلوگیری کند بلکه «رمق»‌شان را گرفته و آن‌ها را از پای در آورد.
 
لاجوردی با تأسی به خمینی، قربانیان‌اش را انسان نمی‌دید. خمینی در تاریخ ۲۳ دی ۱۳۶۰ در حضور رؤسای جمهور، مجلس، نخست وزیر و هیأت دولت، شکنجه و مرگ را تنها راه چاره‌ی کسانی معرفی می‌کند که در زندان‌ها تهذیب و تربیت نمی‌شوند:
«آن‌هایی كه تهذیب بردارند باید تهذیب بشوند، آن‌هایی كه مانع از تهذیب ملت‌ها هستند باید از سر راه برداشته بشوند. این یك رحمتی است، صورتش را انسان خیال می‌كند كه كشتار است، لكن واقعش بیرون كردن یك موانعی از سر راه انسانیت است. و در ایران هم این مسئله كه می‌بینید كه در همه جا برای ما هی طرح می‌شود كه این‌ها آدم می‌كشند، آن‌ها خیال می‌كنند كه ایران آدم می‌كشد، ایران تا امروز یك دانه آدم را نكشته است، ایران یك سباعی را كه حمله كردند بر همه چیز اسلام، ملت، انسانیت، آن‌ها را اگر بتواند تهذیب می‌كند و اگر بتواند با حبس آن‌ها را نگه می‌دارد تا تهذیب بشوند، اگر نتواند تصفیه می‌كند. این همان كاری است كه همه انبیا از اول خلقت تا حالا كرده‌اند و آن اشخاصی را كه دیگر قابل اصلاح نبوده‌اند، آن اشخاص را یا غرق كرده‌اند و یا از بین برده‌اند.» [41]
 
البته لاجوردی گاه توابان نوجوان مورد اعتمادش را که از فیلترهای گوناگون عبور کرده بودند با خود به جبهه می‌برد یا به منظور فریبکاری و تبلیغات عوامفریبانه زندانیان دست‌چین شده را به نمایش‌های بهشت زهرا و نماز جمعه می‌برد تا نشان دهد در زندان «تربیت» هم کرده‌اند.  
 
لاجوردی در مراسم تودیع‌اش می‌گوید:‌
«ما از دو لب گوهربار امام شنیدیم که امام فرمودند مرتد باید اعدام شود، دیگران می‌گویند مرتد نباید اعدام شود. اگر بگوییم شورای‌عالی قضایی چرا می‌گویی مرتد‌ها را اعدام نکن، مخالفت با امام کرده‌ایم؟» [42]
 
حق با لاجوردی و روایت از «دو لب گوهربار امام» بود. ایشان در جریان کشتار ۶۷ با تأکید روی همین موضوع، فرمان قتل‌عام زندانیان «مرتد» را داد. اما او می‌خواست در کنار زندانیان چپ با این حکم به اعدام رهبران «جبهه‌ ملی» که خمینی آن‌ها را در ۲۵ خرداد ۱۳۶۰ «مرتد» خوانده بود دست بزند و مخالفت شورای عالی قضایی با اعدام آن‌ها بود.
 
او همچنین زندانیان سیاسی را که عده بسیاری زیادی از آنان زنان و کودکان بودند و در میان‌ آن‌ها صدها پزشک و کادر پزشکی با انواع و اقسام تخصص‌ها دیده می‌شد و علاوه بر صدها دانشجو، اساتید دانشگاه و دانشمندان عضو ناسا و بزرگترین مؤسسات تحقیقاتی دنیا و روشنفکران جامعه را شامل می‌شدند به دروغ چنین معرفی می‌کند:
«یک مشت تروریست که سابقاً چاقوکش بودند حالا شدند هفت‌تیرکش. به هفت‌تیرکش که زندانی سیاسی نمی‌گویند. یک مشت تروریست آدم‌کش، بی‌شرف، بهشتی‌کش، تقواکش، فضیلت‌کش، رجایی‌ کشته، باهنر کشته، شهید مدنی کشته، شهید دستغیب کشته جمع شده‌اند، این‌ها زندانی سیاسی نیستند، این‌ها یک مشت زندانی ضدانقلاب، ضدبشر و تروریست‌اند.
به ما می‌گویند اگر این طور بود چرا‌‌ همان اول آن‌ها را نکشتید؟ چون تابع ولایت فقیه هستیم. ما تابع ولایت فقیهیم و وقتی ولایت فقیه می‌گوید باید برود محکمه و محکمه حکم بدهد، به همین دلیل این‌ها را نکشتیم. » [43]
 
آیت‌الله منتظری ساده‌لوح بود یا لاجوردی جنایتکار؟
 
دستگاه تبلیغاتی رژیم مرکب از جناح‌های مختلف «اصلاح‌طلب‌» و «اصول‌گرا»‌ها متفق‌القول ادعا می‌کنند که آیت‌الله منتظری ساده‌لوح بود و سریعاً تحت تأثیر قرار می‌گرفت و در بسیاری موارد ادعا می‌کنند که او تحت‌تأثیر القائات ضد‌انقلاب قرار می‌گرفت.
آیت‌الله منتظری در مهرماه ۱۳۶۰ در نامه به خمینی به بخشی از جنایاتی که در اوین صورت می‌گرفت اعتراض می‌کند و می‌نویسد:‌
«ضعف شورایعالی قضایی و بالنتیجه دادگاه‌های انقلاب به حدی است که افراد صادق و متعهدی که خود در متن آن‌ها هستند می‎گویند اوضاع جاری زندان اوین و بسیاری از زندان‌های شهرستان‌ها از قبیل اعدام‌های بی رویه و احیانا بدون حکم قضات شرع یا بدون اطلاع آن‌ها و گاهی به رغم مخالفت با آن‌ها و ناهمآهنگی بین دادگاه‌ها و احکام صادره و تاثیر جوها و احساسات و عصبانیت‌ها در احکام صادره و حتا اعدام دختران سیزده چهارده ساله به صرف تندزبانی بدون اینکه اسلحه در دست گرفته یا در تظاهرات شرکت کرده باشند کاملاً ناراحت کننده و وحشتناک است، فشارها و تعزیرات و شکنجه‌های طاقت فرسا رو به افزایش است. آمار زندانیان به حدی است که بسا در یک سلول انفرادی پنج نفر باید با وضع غیر انسانی بمانند حتا به آنها نوعاً امکانات نمازخواندن هم داده نمی‌شود، و به تعبیر یکی از قضات شرع هرج و مرج و خود مختاری مسئولین بازجویی و بازپرسی سخت نگران کننده است.
اعدام‌ها‌ی اخیر معمولاً از مهره‌های رده سوم و چهارم و سمپات‌ها می‎باشد.» [44]
 
آن‌چه آیت‌الله منتظری در نامه‌ به خمینی می‌گویند، محصول شایعات نیست، ناشی از «ساده‌لوحی» و زودباوری ایشان نیست، بیان  گوشه‌ای از واقعیت‌‌ است. پس از انفجار نخست‌وزیری لاجوردی خود به بندهای چهارگانه اوین مراجعه کرد و در یک به یک به اتاق‌ها مراجعه کرده و افراد را برای اعدام انتخاب می‌کرد. تعداد زیادی را همان‌شب بدون این که به دادگاه برده شوند به جوخه‌ی اعدام سپرد. ظاهراً پیام و دستور خمینی که در رسانه‌ها نیز انتشار یافت مانع ادامه کشتار لاجوردی شد.  
از شامگاه ۵ مهر تا ۷ مهر ۶۰ دادگاه در شعبه بازجویی برگزار می‌شد. در واقع مانند سری دوزی در کارگاه‌های خیاطی در شعبه بازجویی یک جا شکنجه می‌کردند، یک گوشه کیفرخواست تهیه می‌کردند و در گوشه‌‌ای دیگر میزی بود که حاکم شرع پشت آن نشسته بود و پرونده را دریافت و بلافاصله حکم اعدام صادر می‌کرد.
بعضی اوقات دادگاه در بهداری اوین برگزار می‌شد. در اتاق‌های بهداری ۴ تا ۵ نفر که شدیداً شکنجه‌شده بودند بستری بودند. بازجو به همراه حاکم شرع و چند پاسدار ناگهان وارد اتاق بیماران شده، و به همه دستور می‌دادند که سرهایشان را زیر پتو کنند و سپس نام زندانی‌ای که قرار بود محاکمه شود را خوانده و از او می‌خواستند که سرش را از زیر پتو بیرون بیاورد. در کنار تخت او کیفرخواست خوانده می‌شد و حاکم شرع بلافاصله حکم اعدام او را صادر می‌کرد و زندانی روی برانکارد یا پتو برای اعدام به قربانگاه برده می‌شد. هدایت این‌ امور زیر نظر لاجوردی صورت می‌گرفت.
آیت‌الله منتظری در مورد اعدام دختران ۱۳ -۱۴ ساله حقیقت را می‌گویند، علاوه بر آنان صدها کودک و نوجوانان در اوین به بند کشیده شده بودند. حتی شهرام منافی پسر ۱۳ ساله وزیر بهداری دولت میرحسین موسوی و از نزدیکان خامنه‌ای.
حضور ۵ نفر در یک سلول ۲۰۹ واقعی است. آن‌ها در حضور یکدیگر بایستی از توالت استفاده می‌کردند. در همان زمان در یک سلول ۴ متر مربعی در قزلحصار بیش از ۳۰ نفر تلنبار می‌شدند. و در یک سلول ۳۶ متر مربعی اوین گاه تا ۱۰۰ نفر محبوس بودند و زندانیان شیفتی می‌خوابیدند. لاجوردی در پاسخ به اعتراض زندانیان با با تمسخر پاسخ می‌داد یقه‌ی محمدرضا شاه را بگیرید که زندان کم درست کرده است.
لاجوردی دروغ می‌گفت. زندان گوهردشت دارای ۲۴ بند بود و او از ۲۱ بند آن به شکل انفرادی استفاده می‌کرد. درحالی که وی به سادگی می‌توانست با باز کردن در سلول‌ها، از آن‌ها به عنوان بند عمومی با تعداد بسیار بیشتری زندانی استفاده کند.
 
آیت‌الله منتظری به خاطر اطلاع از این جنایات بود که از سال ۱۳۶۱ به لاجوردی اجازه نمی‌دادند به دیدارشان برود و در دیدار با اعضای هیأت کشتار ۶۷ در مورد او می‌گویند : «گردن لاجوردی بکشند». آیت‌الله منتظری برخلاف خمینی از صداقت بی‌مثالی برخوردار بودند و حاضر به دروغگویی و حقه‌بازی نمی‌شدند. چنانچه پیش از این در کتاب خاطراتم نیز نقل کرده‌ام، حجت‌الاسلام انصاری نجف‌آبادی نماینده آیت‌الله منتظری در زندان‌ها در مهرماه ۱۳۶۳ در گفتگویی که با من در زندان قزلحصار داشت به صراحت از لاجوردی به عنوان «قصاب» و «فاشیست جنایتکار» نام برد.
 
دروغگویی به کفار عین ثواب است
 
دروغگویی توسط مسئولان نظام و به ویژه لاجوردی، پدیده‌ی عامی است. آن‌ها در این مورد نیز به خمینی اقتدا می‌کنند. خمینی با آن که به خوبی در جریان آن‌چه در زندان‌ها می‌گذشت بود با این حال به دروغ می‌گفت:‌
«حبس‌های ما هم مثل حبس‌های سابق نیست؛ حبس‌هایی است كه در آن‌ها اشخاص به هیچ وجه مورد اهانت، حتا نیستند.» [45]
و یا در جمع سرپرستان هیأت‌های عازم به کشورهای خارجی، در خصوص زندانیان سیاسی و چگونگی برخورد زندانبان‌ها با آن‌ها، به دروغ مدعی شد:
«توی حبس هم گاهی وقت‌ها [زندانیان] مامورین را می‌زنند، گاهی وقت‌ها می‌كشند، از این جهت خوب، این‌ها را جزا دادند، یك جزای عادلانه‌ای كه برای حفظ جامعه، یك سرطانی را برای حفظ مزاج در می‌آورند غده را؛ برای حفظ جامعه هم باید این كار بشود. اما اكثر این‌ها الان در حبس‌هایی كه هستند با یك گرفتاری‌هایی كه محبوسین آن‌جا دارند و مقدارش هم كم است، چطور است، اما تحت تربیت هستند؛ دارند تربیت‌شان می‌كنند.» [46]
 
جانیان با همین فرهنگ خمینی است که برای توجیه کشتار ۶۷ به دروغ ادعا می‌کنند در جریان عملیات فروغ جاویدان در زندان‌های سراسر کشور زندانیان مجاهد قصد شورش و پیوستن به مجاهدین را داشتند و به همین دلیل هیأتی تشکیل شد و به جرائم شورشیان با رعایت احتیاط‌ رسیدگی شد.
 
لاجوردی به عنوان پیرو خمینی با فرهنگی که شرح‌اش رفت به هنگام حضور خبرنگاران دستچین شده و یا «میهمانان خارجی» رژیم در اوین، به شکل وقیحانه‌ای به دروغ‌گویی در مورد زندانیان می‌پرداخت و اتهامات عجیب و غریبی از جمله لواط و … را به آن‌ها وارد می‌کرد. در مصاحبه‌های مطبوعاتی نیز از همین شیوه استفاده می‌کرد. در مقابل اعتراض زندانیان، در حسینه‌ی اوین به سادگی مطرح می‌کرد که دروغ‌گفتن به کفار عین ثواب است.
در گفتگوهای تلویزیونی هم هر دروغی را سرهم می‌کرد تا بلکه چند صباحی بیشتر به سیاست جنایتکارانه خود ادامه دهد.
روزنامه اطلاعات ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۱ گفتگوی لاجوردی را به شرح زیر انتشار داد که مطلقاً واقعیت نداشت:‌
 
اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب تهران در یک گفت و گوی مطبوعاتی به شدت از آزادی گروهکی‌ها و منافقین از زندان‌ها انتقاد کرد. خبرنگار از لاجوردی پرسید «‌قبل از این که افراد این گروهک‌ها آزاد بشوند آماری که از فعالیت‌های ضدانقلابی آنان داشتیم نشان می‌داد که فعالیت‌های آن‌ها کاهش یافته و موقعیت آن‌ها هم متزلزل بود ولی بعد از آزادی به نظر می‌رسد فعالیت آن‌ها شدید شده و روزی نیست که چند تن از برادران حزب‌اللهی ما را ترور نکنند. آیا فکر نمی‌کنید که آزاد کردن این‌ها آن‌هم با آن وسعت کمی عجولانه بود و دادستانی برای جلوگیری از فعالیت‌های تروریستی این‌ها چه برنامه‌ای دارد؟
دادستان انقلاب تهران در پاسخ گفت: با کمال تاسف آن چه گفتید واقعیت دارد جوی آفریدند که در آن جو حتا کسانی هم که با آزادی این افراد مخالف بودند بالاخره تحت تاثیر این جو مجبور شدند تعدادی را آزاد کنند .
لاجوردی اظهار داشت: گزارشی ما داریم که صد نفر از توبه کرده‌های آزاد شده به تروریست‌های جنگل پیوستند و الان در آن جا مشغول سازماندهی هستند‌.»
 
ادعا‌ی لاجوردی مطلقاً واقعیت ندارد. حتا یک نفر از به اصطلاح «توبه‌‌کرده‌ها» نه آزاد شده بود و نه به «تروریست‌های جنگل» پیوسته بود.
لاجوردی در همین گفتگوی مطبوعاتی دروغ‌ دیگری سرهم کرده می‌گوید:
 
«یکی از همین منافقین در زندان بود و پدر و مادرش عجیب اصرار داشتند که این شخص آزاد شود و بالاخره چون یک شخص محترمی بود و با فشار زیادی که می‌آوردند با کفالت پدرش آزاد شد و شاید پدرش هنوز نمی‌داند پسرش دچار چه سرنوشتی شده. این پسر بعد از این که پدر و مادرش با اصرار زیاد او را از دست ما بیرون آوردند رفت مجدداً به سازمان پیوست. البته این‌جا تعهد داد اما متأسفانه علیرغم تعهدش مجدداً وقتی بیرون رفت به سازمان پیوست و اسلحه به دست گرفت و مردم بی‌دفاع را مورد حمله قرار داد، اما خوشبختانه به دست مردم حزب‌الله مجدداً دستگیر شد، وی زمانی که به چنگال عدالت مردم افتاد مردم آن قدر او را زده بودند که یک نقطه سالم در بدنش نبود و او را سیاه کرده بودند و وقتی این‌جا به هوش آمد گفت : نمی‌دانم چقدر طول کشید و بعد هم بر اثر همان ضربات و سیانوری که خورده بود به درک واصل شد .
خوب ببینید این همه که پدرها و مادرها اصرار می‌کنند برای آزادی این افراد ، من پیامم به پدرها و مادرها این است که این قدر اصرار نداشته باشید، این جوان‌های ناپخته تحت القائات شیطانی همان خناس‌هایی قرار گرفته‌اند که جز کشتار انسان‌ها هدفی ندارند، شما می‌روید پیش مقامات امنیتی گریه می‌کنید و برادران روحانی ما هم مظهر عطوفت واسعه الهی هستند وقتی شما التماس می‌کنید دلشان به رحم می‌آید و دستور آزادی صادر می‌کنند نتیجه‌اش این می‌شود که وقتی از زندان آزاد می‌شوند یا می‌روند به گروه جنگل می‌پیوندند و مردم حزب‌الله را می‌کشند و به درک واصل می‌شوند و یا می‌بینید توی خیابان‌ها حزب‌اللهی‌ها را می‌کشند و دستگیر می‌شوند و آن قدر از مردم کتک می‌خورند که می‌میرند.»
 
لاجوردی این دروغ‌ها را سرهم می‌کرد تا مانع آزادی زندانیان سیاسی شود؛ به ویژه که خمینی در پیامی که به مناسبت ۲۲ بهمن ۱۳۶۰ صادر کرده بود خواستار آزادی هرچه بیشتر دستگیرشدگان بود و در میان قشرهایی از مردم این توهم ایجاد شده بود که چه بسا گشایشی صورت گیرد.
 
در پیام خمینی آمده بود:
«از جناب حجت‌الاسلام آقای موسوی [اردبیلی] رئیس محترم دیوان عالی کشور، می‌خواهم تا به عموم دادستان‌ها و قضات محترم ابلاغ کنند که علاوه بر اسامی تهیه شده برای آزادی، در اسرع وقت ممکن و حد‌اکثر تا دو ماه به پرونده‌ها رسیدگی نموده، و لیست اسامی زندانیانی که به حسب شرع مقدس عفوشان مانعی ندارد تهیه و نزد این جانب بفرستند. لازم است مسئولین امور در تهیه این لیست‌ سختگیری ننمایند و هر چه بیشتر کوشش نمایند تا زندانیان به مردم عزیز ما ملحق شده و همگام با آنان راه انقلاب اسلامی را بپیمایند. مقتضی است تأکید کنم تا در این امر مسامحه نشود. و همان طور که قبلًا تذکر دادم دادستانی‌ها و محاکم قضایی موظفند در اسرع وقت ممکن به پرونده‌هایی که به عللی رسیدگی به آن به تعویق افتاده است رسیدگی نموده و آنان را در اولویت قرار دهند. » [47]
 
بلافاصله پس از صدور این پیام، لاجوردی در حسینیه‌ی اوین ظاهر شد و در میان زندانیان با پوزخند‌های کریه اعلام کرد کسی به فکر آزادی از زندان نباشد، «منظور حضرت امام مادون گروهک‌ها» بوده است. عاقبت وی در مقابل اصرار تعدادی از زندانیان گفت پیام «امام» را جدی نگیرید این‌ها بیشتر جنبه‌ تبلیغاتی و کارکرد بیرونی دارد.
گفتگوی او با رسانه‌ها از این جهت بود که به دیگر ارکان نظام اسلامی و همچنین افکار عمومی بقبولاند که آزادی زندانیان خطرناک است و نظر «امام» هم آزادی آن‌ها نبوده است.
خمینی با توجه به شخصیت حقه‌بازی که داشت آنقدر حرف‌های ضد‌و نقیض زده است که هرکس برای پیش‌برد سیاست‌اش می‌تواند به یکی از آن پیام‌ها یا فرامین او استناد کند.
خمینی در تاریخ ۱۸ آذر ۶۰ در حضور خامنه‌ای رئیس جمهوری وقت و امام جمعه‌ی تهران و اعضای ستاد برگزاری نماز جمعه تهران با پیش کشیدن عناوینی چون «اصلاح» و «جراحی» تیغی را که به دست لاجوردی داده بود تیزتر از قبل کرد:‌
«من امیدوارم كه بركات این انقلاب متحول كند همه قشرها را، حتا آن‌هایی كه منحرف هستند. منحرفین یك دسته معاند سرسخت‌اند كه اصلاح‌شدنی نیستند. این‌ها مثل سرطان می‌مانند كه باید با جراحی اصلاح بشوند. یك دسته هم معاند نیستند، اما منحرف‌اند، این‌ها را باید ارشاد بكنند. آن‌هایی كه مستقیم هستند باید این‌ها را ارشاد بكنند.» [48]
بر اساس همین دستور‌العمل بود که قبل از شروع کشتار ۶۷، زندانیان را به «معاند» و «غیرمعاند» تقسیم‌بندی کرده بودند تا به فرمان امام «جراحی»‌‌شان کنند.
لاجوردی، یکی از هواداران مجاهدین به نام مریم شیردل را که دچار بیماری روانی بود مجبور کرد تا در اعتراف تلویزیونی بگوید در زیرزمین انجمن معلمین یکی از مراکز مجاهدین در خیابان طالقانی تهران، علی‌محمد تشید یکی از اعضای مجاهدین به او تجاوز کرده است. مریم شیردل پس از این اعتراف تلویزیونی بدون این که اتهام خاصی داشته باشد اعدام شد.
او وقتی با اعتراض بهروز شیردل برادر مریم که در ۲۰۹ اوین زندانی بود روبرو شد که می‌گفت من تردیدی ندارم اگر عکس تشید را نشان خواهرم دهی او را نمی‌شناسد ؛ و چگونه ممکن است در جایی که روزانه ده‌ها و گاه صدها تن مراجعه کننده داشت به کسی تجاوز کرد، لاجوردی با سردادن قهقهه و در کمال خونسردی گفت: نگران نباش خواهرت پاک بود. بهروز شیردل هم پس از مدتی اعدام شد. 
 
رعایت شرع از نوع خمینی  
 
لاجوردی تلاش می‌کرد جوانب شرع مورد نظر امام و مقتدایش را رعایت کند. هنگام نقل و انتقال زنان، سر یک چوب را به دست آنان می‌دادند تا مبادا تماسی صورت گیرد. اما همین زنان هنگامی که پایشان به شعبه‌ی بازجویی می‌رسید بازجو با دست باز به شکنجه‌‌ی آنان می‌پرداخت و گاه با هیکلی درشت روی آن‌ها می‌افتاد و کشان کشان آنان را از این سوی اتاق به آن سوی اتاق می‌برد.
بارها کودکان و نوجوانان در دوران لاجوردی توسط پاسداران در بندها و «آموزشگاه» اوین و … مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتند بدون آن که حتا یک مورد آن مورد رسیدگی قرار گیرد.
یک بار در حالی که شب وحشتناکی را در طبقه‌ی دوم دادستانی اوین سپری کرده بودم، با پا مرا از خواب بیدار کرد و همراه خود در حالی که پیژامه‌ای به پا داشت به دست‌شویی برد تا برای نماز صبح وضو بگیرم. او همچنین در سلام کردن پیش‌قدم می‌شد.
اطرافیان خمینی می‌گفتند که امام‌شان برای آن‌ که آزارش به مگسی نرسد، پنجره را باز کرده و با عبایش مگس را به بیرون از اتاق هدایت می‌کرد. دلش نمی‌آمد جان مگسی را بستاند! اگر این گونه عمل نمی‌کرد، نمی‌توانست افرادی چون لاجوردی را تربیت کند که مانند آب خوردن جان بستانند و به فجیع‌ترین شکل به تقطیع انسان‌ها برخیزند. خمینی با اتکا به چنین اعمالی، آنان را وا می‌داشت تا بزرگترین جنایت‌ها را مرتکب شوند. لاجوردی تلاش می‌کرد خمینی و کارهای او را نصب‌العین خود قرار دهد.
بعد از کشته شدن لاجوردی در سال ۱۳۷۷، همسرش در مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی جمهوری اسلامی در توصیف «دلرحمی» وی می‌گوید روزی قصد داشته مرغ عشقی خریده و آن‌ را در خانه نگاه دارد، اما لاجوردی در واکنش به این عمل وی می‌گوید: اگر ‌آن‌ها را در خانه رها کنید، مخالفتی ندارم؛ ولی چنانچه بخواهید ‌آن‌ها را در قفسی قرار دهید، من موافق نیستم چرا که دل دیدن پرندگان در قفس را ندارم!
و این‌ در حالی است که وی در منصب بالاترین مقام زندان اوین‌، به طور مستقیم در بازجویی‌ بسیاری از زندانیان شرکت داشت و از مشاهده‌ی جان دادن قربانیان که از آن‌ها به عنوان «سگ منافق» یاد می‌کرد در زیر شکنجه‌ لذت می‌برد. لاجوردی بعد از اجرای هر مراسم اعدامی به وجد می‌‌آمد و با طیب خاطر به تعریف شرایط و مختصات آن و حالات زندانیان در موقع مرگ برای همگنان خود می‌پرداخت. سر رشته کارها در دست او بود، پاسخگویی و نظارتی هم بر دایره فعالیت‌های او وجود نداشت؛ از همین روی در شیشه کردن خون زندانیان برای او که عمیقاً آغشته به تفکرات ارتجاعی و واپسگرایانه بود، تحقق بخشیدن به آرزوهای جاهلانه و متعصبانه‌ای تلقی می‌شد که سال‌ها در مکتب خمینی از آن بهره جسته بود.
گاه جارو به دست می‌گرفت موکت‌های حسینیه زندان و یا محوطه‌ زندان را تمیز می‌کرد. بعضی اوقات در کارگاه زندان پشت چرخ خیاطی می‌نشست و یا زندانیان نوجوانی را که در محوطه‌ی زندان مشغول کار بودند پشت کامیونی که رانندگی‌اش را داشت سوار می‌کرد و از محلی به محلی دیگر می‌برد. 
تا آن‌جا که می‌توانست در هزینه‌های جاری دادستانی و بعدها سازمان زندان‌ها – که وی ریاست آن را به عهده‌ داشت – صرفه جویی می‌کرد و از ریخت‌وپاش‌های معمول دوری می‌گزید. او که فرزند یک هیزم فروش بود، به‌شدت با آن‌چه تجمل‌گرایی می‌نامید، مخالف بود. لباسی ساده به تن می‌کرد. هم به خودش سخت می‌گرفت و هم به دیگران. پاسداران جرأت نمی‌‌کردند نزد او حتا سیگار بکشند و او از این بابت احساس قدرت می‌کرد و به لحاظ روانی ارضا می‌شد.
شب‌های زیادی را تا صبح به کار در اتاقش، در طبقه‌ی دوم ساختمان دادستانی می‌گذراند و گاه شب را در همان‌جا می‌خوابید. اوین، مأمن و قلمرو امپراتوری او بود. او برای انگیزه بخشیدن به دیگر بازجویان و شکنجه‌گران، خود با وضو به کار شکنجه کردن قربانیان می‌پرداخت. وی این کار را برای سهیم شدن در ثواب اخروی اجرای احکام و «حدود الهی»، انجام می‌داد. تمامی توش و توان خود را برای نابودی جریان‌های انقلابی به کار می‌بست. در جوخه‌های اعدام تا آن‌جا که مقدور بود، شخصاً شرکت می‌کرد. او با تمام وجود اعتقاد داشت که باید طعم عذاب اخروی را در این دنیا به کافران و منافقان بچشاند. او بارها به آیه ۷۳ سوره‌ی توبه اشاره می‌کرد که در آن از پیامبر اسلام خواسته شده بود نسبت به کفار و منافقین “وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ“ باشد. یعنی با خشونت و غلظت رفتار کند.
 
فشار‌های وحشیانه برای تواب‌سازی
 
اگر لاجوردی می‌توانست زندانی درست می‌کرد در ابعاد میلیونی و به احدی رحم نمی‌کرد. او همواره می‌‌گفت: ای کاش می‌توانستیم شرایطی به وجود آوریم که همه‌ی افراد جامعه یک دوره آموزش را در  «دانشگاه اوین» طی کنند.
او می‌پنداشت که اگر بتواند همه‌ یا اکثریت قریب به اتفاق جامعه را به مرور به زندان اوین آورده و ‌آن‌ها را در زیر فشار به تمکین و توبه وادارد و از نو تربیت کند، موفقیت عظیمی کسب کرده است. وی به صراحت در حسینیه‌ی اوین اعلام می‌کرد اگر امکانش را داشتیم همه‌ی شما را به سلول انفرادی می‌بردیم.
در اوین ساختمانی ۴ طبقه با ۴۰۰ سلول انفرادی ساخت در حالی که یک بند عمومی نیز احداث نکرد. زندان گوهردشت را نیز با سه بند عمومی و ۲۱ بند انفرادی دارای ۷۹۸ سلول تکمیل کرد.
در ذهن او جامعه در کلیتش نیاز به درمان داشت و او و نظامی که نمایندگی‌اش را به عهده داشت، نقش درمانگران جامعه را داشتند. به همین خاطر برای اجرای تفکراتش دمی از تلاش باز نمی‌ایستاد و مدعی بود:
 
من می‌توانم حتا ریگان [رئیس جمهور وقت امریکا] را هم در عرض یک ماه مسلمان کنم. برای بنی‌صدر [اولین رئیس جمهور ایران] یک ماه و نیم لازم است. [49]
 
طاهر احمد‌زاده را در زیر شکنجه‌های سبعانه در حالی که گوشت پایش ریخته بود وادار به شرکت در میزگرد تلویزیونی در زندان کرد. از آن‌جایی که احمدزاده محل دستگیری‌اش را طبق خواسته‌ی لاجوردی فرودگاه مهرآباد اعلام نکرد، در حضور زندانیان مصاحبه را از نو ضبط کردند و او مجبور شد محل دستگیری را تغییر دهد تا سناریوی دروغین لاجوردی تکمیل شود که او قصد خروج از کشور و پیوستن به مجاهدین را داشته است.
 
مهندس بازرگان که با شکنجه‌های بیرحمانه‌ی به کارگرفته شده از سوی لاجوردی در اوین آشنا بود پیش از پایان دوران نمایندگی‌اش از تریبون مجلس نطق زیر را ایراد کرد:‌
«… تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که این‌جانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی برخوردار بودم به پایان می‌رسد. از پس‌فردا من نیز مانند بقیّه موکّلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم.  به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشته‌اند می‌خواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرف‌هایی غیر از سخنان دیروز و امروز می‌زند و مثل طوطی مطالبی را تکرار می‌کند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.» [50]
لاجوردی به منظور درهم پاشیدن روانی و جسمی زندانیان اعمال هرگونه فشاری را روا می‌دانست.
سیدابراهیم رئیسی در مورد او نگاهش در این مورد می‌گوید:‌
«شهید لاجوردی معتقد بود که باید ریشه فساد را از بین برد و این فقط در پرتو شیوه‌ای عمیق و گسترده ممکن می‌شد که فقط در دوره شهید لاجوردی شکل گرفت و دنبال شد. کار قضایی در آن برهه، مهم بود، اما جنبه اطلاعاتی بر وجه قضایی کار می‌چربید. نکته دوم، مرحله بعد از صدور حکم، اعم از زندان  یا اعدام بود و آن هم تلاش شهید لاجوردی بود بر اینکه این فرد، در حالت نفاق از زندان بیرون نرود و یا در همین حالت نمیرد.» [51]
 
برای این که زندانی «در حالت نفاق از زندان بیرون نرود» و با توبه، به درگاه نظام اسلامی و خداوند آن که خمینی بود و کارگزارانش لاجوردی و …. بازگردد، در تمام دوران حبس هم بدترین فشارها و گاه شکنجه‌ها را که زبان از بیان آن‌ قاصر است روی آنان اعمال می‌کرد.
 
همچنین برای این که کسی «در حالت نفاق نمیرد» سبعانه‌ترین شکنجه‌ها را روی او اعمال می‌کردند تا بلکه وی مجبور به انجام مصاحبه‌ی تلویزیونی و چه بسا همکاری بشود. در دوران لاجوردی گاه به زندانی برخلاف دیگر زندان‌های دنیا گفته می‌شد برای این که از شر عذاب و شکنجه راحت شوی مصاحبه کن تا زودتر تو را اعدام کنیم. فشار آنقدر زیاد بود که اعدام «رهایی‌بخش» و «مائده آسمانی» تلقی می‌شد. وعده‌ی آزادی و تخفیف محکومیت نبود.
 
او بود که تیرخلاص زدن به محکومان اعدامی توسط زندانیان تواب را در زندان باب کرد. او توبه و ندامت کسی را جز با شرکت در جوخه‌ی اعدام و زندن تیرخلاص، یا حمله جنازه و آب‌دهان انداختن به جنازه‌ی قربانیان و یا حداقل گزارش نویسی مداوم راجع به هم‌بندان و دوستان و رفقای سابق‌اش نمی‌پذیرفت. او کودکان و نوجوانان را نیز از این امر مستثنی نمی‌کرد. او زندگی کودکان زیادی را به این ترتیب برای همیشه نابود کرد. زندانیانی که توبه می‌کردند بایستی در شعبه‌های بازجویی در شکنجه و آزار و اذیت دوستان‌ سابق‌شان سهیم می‌شدند و یا در گشت‌های ضربت دادستانی در سطح شهر شرکت می‌کردند. بایستی در سالن ۶ آموزشگاه اوین محل حبس کودکان و نوجوانان می‌بودید تا به چشم خود می‌دیدید چگونه شب‌ها تعدادی از این زندانیان به خاطر صحنه‌هایی که دیده بودند یا اعمالی که مرتکب شده بودند دچار کابوس و رعشه می‌شدند و در خواب فریاد می‌کشیدند. او از کودکان و نوجوانان در کندن زمین قتلگاه زندانیان که تا عمق یک متری خاکی خون‌آلود داشت استفاده می‌کرد، او آن‌‌ها را وا می‌داشت تا خاک را خشک کرده و سرند کنند تا در آن‌جا گل بکارد و باغچه درست کند. او کودکان و نوجوانان را وا می‌داشت تا پوکه‌های گلوله‌ را از دیواره‌های تپه‌های اوین و محل تیرباران‌ها درآورند.
 
او در همه جال این شکنجه‌ها را به نفع زندانی معرفی می‌کرد و مدعی می‌شد که ما با این شکنجه‌ها و فشار‌ها به زندانی خدمت می‌کنیم و او را از آتش الهی به دور نگاه می‌داریم.
او به صراحت حتا به توابین می‌گفت: توبه‌ی شما در این دوران کارساز نیست. مجازات شما اعدام است. همکاری شما و تلاش‌تان برای دستگیری دوستان و رفقا و اعضای خانواده‌‌تان و فعالیت‌تان در جهت نابودی نفاق و کمونیسم و «گروهک‌های ضد‌انقلاب» به درد آخرت‌تان می‌خورد. به همین دلیل در روزها و ماه‌‌هایی که برکناری‌اش از دادستانی انقلاب محرز شده بود نزدیک‌ترین توابین به خودش را که در شعبه‌های بازجویی کار می‌کردند و گاه به مرخصی‌های طولانی مدت می‌رفتند را اعدام کرد و تتمه‌شان را نیز جانشین‌اش رازینی اعدام کرد.
 
کینه‌توزی به قیمت ضربه به نظام
 
اعدام محمدرضا سعادتی یکی از اعضای کادر مرکزی مجاهدین و حسین احمدی روحانی یکی از اعضای مرکزیت سازمان پیکار دو نمونه‌‌ی مشخص کینه‌جویی لاجوردی است که گاه به ضرر نظام اسلامی هم تمام می‌شد. 
محمدعلی رجایی و نزدیکانش می‌کوشیدند مانع اعدام محمدرضا سعادتی شوند تا از او که منتقد سیاست‌های رجوی بود علیه مجاهدین استفاده کنند. لاجوردی به محض این که متوجه تلاش‌های وی شد دستور اعدام سعادتی را داد.
محمدعلی امانی رئیس اسبق زندان اوین و قائم‌مقام دبیرکل مؤتلفه فاش می‌کند که لاجوردی برای پیشبرد مقاصدش حتا به دوستان نزدیک و مورد علاقه‌اش هم دروغ می‌گفت:
«در قصه سعادتی، آقای بهزاد نبوی خیلی مایل بود لحظات آخر سعادتی را ملاقات كند! آقای لاجوردی و مرحوم رجایی خیلی به هم علاقه داشتند و ارادت ویژه داشتند. آقای رجایی زنگ زده بود كه من دوستم [بهزاد نبوی] اینجاست و ملاقاتی می‌خواهد، با توجه به اینكه حكم اعدام سعادتی صادر شده بود و اعدامش هم قطعی بود شهید لاجوردی دستور دادند اعدام را زودتر انجام بدهند و بعد به آقای رجایی پاسخ داد كه دیر گفتید. اگر زودتر می‌گفتید من كار را انجام می‌دادم و آقای لاجوردی بر اساس تحلیل نگذاشت كه این ملاقات انجام شود.» [52]
 
مصطفی تاج‌زاده، از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در گفتگویی با حسین دهباشی می‌گوید که با توجه به تغییر موضع حسین احمدی روحانی، آیت‌الله خمینی تأیید می‌کند که حکم اعدام او به حبس ابد تغییر کند. اما لاجوردی تا پیش از آنکه حکم ثبت شود و دیگر نتوان آن را تغییر داد، کمتر از ۴۸ ساعت حسین احمدی روحانی را اعدام می‌کند. بعدها وقتی سعید شاهسوندی از اعضای مجاهدین خلق در عملیات مرصاد دستگیر شد،  خامنه‌ای برای جلوگیری از اعدام شاهسوندی نامه‌ای نوشت با این مضمون که «اشتباه سعادتی تکرار نشود.» [53]
 
روحانی پس از عدم تحمل شکنجه و فشارهای وارده، در زندان اسلام آورده بود و در شعبه‌های بازجویی به همکاری با بازجویان می‌پرداخت و تقریباً کاری نبود که انجام ندهد.
 
لاجوردی بر سر اعدام زندانیان تواب با اطلاعات سپاه در افتاد و به پادگان سپاه لشکرکشی کرد. محسن رضایی فرمانده وقت سپاه پاسداران و یکی از بنیان‌گذاران اطلاعات سپاه در این مورد می‌گوید:‌
 
«قبل از آن‌هم قصه دادستانی پیش آمد که بچه‌های اطلاعات سپاه را گرفتند و دادستانی دیگر حکم دستگیری نمی‌داد. [حتا] آقای لاجوردی با گروه ضربت وارد پادگان سپاه شد و تعدادی از توابین که با ما همکاری می‌کردند را به‌زور بردند. بحث این بود که توابین نباید دست شما باشند. دوستان اطلاعات سپاه بیشتر اطلاعات‌شان را از توابین می‌گرفتند. توابین سر قرار می‌رفتند و بچه‌های ما با کمک توابین منافقین را دستگیر می‌کردند و توابین بارها در معرض کشته شدن قرار گرفتند. همه این را می‌دانستند، اما چه جوسازی‌ای بود که آقای لاجوردی را وادار کردند با تیم ضربت به پادگان سپاه بیاید و دستور بدهد که زندان سپاه تعطیل شود و توابین را ببرند. بعد هم به بچه‌های سپاه احکام دستگیری نمی‌دادند. این‌ها همه مقدمات جداشدن اطلاعات از سپاه بود. » [54]
 
لاجوردی توابینی را که در اختیار سپاه پاسداران بود پس از بازگرداندن به اوین مقابل جوخه‌ی اعدام گذاشت و به زندگی‌شان پایان داد. وی در مقابل اعتراض توابین به آن‌ها گفته بود «مگر شما به تنازع بقا» اعتقاد ندارید؟‌ تعدادی از توابین را دار زد چرا که به آن‌ها قول داده بود که خون‌شان را نریزد.
 
نگاه لاجوردی به مقوله‌های حقوقی و میزان درک او از مضامین حقوقی
 
وی در گفتگو با رسانه‌ها  ادعا می‌کرد «برای جرائم ضد‌انقلابی خوشبختانه انگیزه‌ای برای وکلا وجود نداره که از این آقایون بیان دفاع کنند. بالاخره یک مقدار باید اعتقاد باشه به حرکت مسلحانه علیه نظام تا وکالت از یک متهمی را به عهده بگیرد که بیاد ازش دفاع کند». [55]
در این گفتگو لاجوردی پیش از آن که بخواهد دروغی را بر زبان بیاورد نگاه خودش به موضوع را بیان می‌کرد. او زندانی را واجد هیچ حق و حقوقی نمی‌شناخت.
دادستان مورد علاقه‌ی خمینی که میرمحمدی عضو شورای عالی قضایی در سال ۶۱ وی را چشم و چراغ شورای عالی قضایی خواند تا آن‌جا با مقوله‌های حقوقی ناآشنا بود که تصور می‌کرد یک وکیل مدافع برای دفاع از موکل‌اش بایستی هم نظر با او باشد و چنانچه وکیلی از یک قاتل و یا متجاوز به عنف دفاع کرد حتماً خود وی به قتل و تجاوز معتقد است. لاجوردی حتا در سال ۵۹ نیز با لطاف‌الحیل می‌کوشید از حضور وکیل مدافع در دادگاه‌های انقلاب جلوگیری کند. دادگاه تقی‌ شهرام، محمدرضا سعادتی و عباس امیرانتظام که جملگی از مهم‌ترین دادگاه‌های سیاسی قبل از سی خرداد بودند بدون حضور وکیل مدافع برگزار شد. این در حالی بود که وی هر سه باری که در دوران شاه دستگیر شد از حق وکیل مدافع و دسترسی به کیفرخواست برخوردار بود چیزی که در تمام دوران دادستانی‌اش از کلیه‌ی زندانیان دریغ کرد.
لاجوردی که در شیادی دست همه را از پشت بسته بود از آن‌جایی که دشمن آیت‌الله گلزاده غفوری بود و نمی‌خواست ایشان وکالت امیرانتظام را بپذیرد در حالی که ده‌ها حاکم شرع و بازجو و شکنجه‌گر نماینده‌ی مجلس بودند به آیت‌الله گلزاده غفوری نامه نوشته و ادعا کرده بود:
«در صورت تمایل به دفاع از متهم فوق، چون نماینده مجلس شورای اسلامی هستید، لازم است توافق کتبی شورای نگهبان را همراه داشته باشید، بدیهی است کفالت حضرت‌عالی زمانی امکان‌پذیر است که پروانه وکالت ارائه فرمائید.» [56]
برای شناخت سواد حقوقی سیداسدالله لاجوردی، کشف بهشتی و چشم‌ و چراغ شورای عالی‌قضایی که محمدی‌گیلانی و نیری و رئیسی و مبشری و … در مصاحبه‌های مختلف با رسانه‌ها می‌کوشند او را  مسلط به موازین حقوقی و قانونی و شرعی جا بزنند همین بس که دادستان انقلاب اسلامی مرکز فرق بین «وکالت» و «کفالت» را نمی‌دانست. 
نگاه او به مقوله‌ی مجازات و احکام صادره مطلقاً حقوقی نبود. این را می‌توانید در اطلاعیه‌ای که به مناسبت اعدام ۱۰ نفر از اعضای سازمان نظامی حزب توده صادر کرد و مشکلات بزرگی را به لحاظ سیاسی برای نظام اسلامی ایجاد کرد ببینید. لاجوردی در مورد محتوای اطلاعیه‌اش که در تضاد کامل با موازین حقوقی بود می‌گوید:
 
« یك چیزی بود مشابه این مثلاً كه ما یك پاسخ كوچولو به آن تیرها و خمپاره‏هایی كه از شوروی بسوی مردم ایران توسط عراق شلیك می‏شود، پاسخ اش را مردم ایران دادند و چند نفر اعدام شدند و چون این را نپسندیدند جلوی اعلامیه را گرفتند. گرچه روی تلكس رفت و خبرنگارهای خارجی این را مخابره‏اش كردند اما در داخل ایران منعكس نشد و جلویش گرفته شد. فردا صبحش هم جلسه تشكیل دادند و گفتند كه از حالا به بعد هر گاه دادستان‌ها دادگاه‌های انقلاب، دادگستری، یعنی هدفمان همین یكی بود، دیگر بخواهند اطلاعیه بدهند باید زیر نظر شورا [عالی قضایی] باشد كه بعد از آن اطلاعیه، ما دیگر هر وقت هم [اطلاعیه] می‏دادیم معمولاً خوانده نمی‏شد و آن‌ها می‏گفتند كه باید شورا اجازه بدهد.» [57]
 
نگاه سادیستی لاجوردی
 
لاجوردی در توجیه آزار و اذیت کودکان و نوجوانان در مصاحبه‌ی مطبوعاتی مشترک خود با محمدی‌‌گیلانی که در روزنامه اطلاعات ۳ تیرماه ۱۳۶۰ انتشار یافت می‌گوید:‌
«ما تا کنون از گناه جوانان کم و سن و سال گذشته و سخت نگرفته‌ایم، لذا او با استفاده از این تجربه، یعنی عملیات ایذایی و مسلحانه خود را از طریق همین جوانان کم سن و سال به مرحله اجرا در می‌آورد، ولی ما به این امر پی بردیم و قاطعانه در برابر آن‌ها خواهیم ایستاد. »
 
‌او با این منطق به جنگ کودکان و نوجوانان می‌رود و بزرگترین جنایات را در حق آنان انجام می‌دهد. 
 
لاجوردی نگاهی سادیستی به زندانیان سیاسی داشت و این نگاه تا خانواده‌های آن‌ها نیز امتداد پیدا می‌کرد و رنج دادن به آن‌ها نیز لذت می‌برد. کافی بود مادر و پدر سالخورده‌ای اشتباه کرده و مثلاً در روزهایی که او وقت ملاقات می‌گذاشت از راه‌های دور و نزدیک و تحمل رنج سفر برای گرفتن خبری از فرزندانشان به دیدار او می‌رفتند. چنان برخورد رذیلانه‌ای می‌کرد و چنان دروغ‌های وقیحانه‌‌ای در مورد فرزند آن‌ها مطرح می‌کرد که دچار پریشانی و عذاب شدید می‌شدند.
از این که خبر اعدام فرزندی را با دریدگی و دنائتی وصف‌ناشدنی به مادرش دهد از صمیم قلب شاد می‌شد. او همه‌ی این اعمال را بر پایه‌ی «اشداء علی‌الکفار» مورد نظر خمینی انجام می‌داد.
لاجوردی و نزدیکانش بدترین تحقیر و توهین‌ها را نثار خانواده‌‌هایی می‌کردند که برای دیدار با عزیزان‌شان به اوین مراجعه می‌کردند.
جلوه‌ی پنجره‌ی سلول‌های زندان گوهردشت نرده‌ی کرکره‌ای وجود داشت. در اولین دیداری که لاجوردی از زندان گوهردشت داشت دستور داد، پاسداران یک نبشی به لبه‌ی هر کرکره (۱۰ نبشی به هر پنجره) جوش دهند تا زندانی نتواند آسمان را ببیند. بعد از هر دیداری که از زندان گوهردشت داشت امکانی از زندانیان سلب می‌شد. یک بار پس از حضور در گوهردشت داشتن قرآن در سلول و انجام حرکات ورزشی ممنوع شد و کیفیت و کمیت غذا به شدت رو به وخامت گذاشت.
 
چنانچه متوجه می‌شد زندانیان به چیزی علاقمند‌ند یا از آن لذت می‌برند آن را ممنوع می‌کرد. هر از گاهی مسئول فرهنگی زندان با لیستی از کتاب‌‌های مجاز در زندان که به جرأت می‌توانم بگویم مجموعه‌ای از بی‌ارزش‌ترین کتاب‌های اسلامی بود به اتاق‌ها مراجعه می‌کرد و درخواست زندانیان را می‌گرفت. از نظر لاجوردی، سعدی و حافظ و مولانا جزو کتب ضاله محسوب می‌شدند و خواندن‌شان برای زندانیان سیاسی ممنوع بود،چه برسد به شاهنامه و دیوان دیگر شاعران قدیم و معاصر… کتاب «تماشاگه راز» که نگاه جاهلانه‌ی مطهری است به حافظ، پس از مدتی به خاطر این که از سوی زندانیان سفارش داده می‌شد تا بلکه چند شعری از حافظ را در آن بیابند و به روان آسیب‌دیده‌شان جلایی ببخشند ممنوع شد. همین بلا بر سر کتاب «خدمات متقابل ایران و اسلام» مطهری که زندانیان می‌خواست خدمات ایران» را بخوانند آمد. کتاب درس‌های مارکسیسم جلال‌الدین فارسی به همین سرنوشت دچار شد. حتا کتب علامه محمدتقی جعفری که در آن وانفسا مشتری داشت آهسته آهسته به جرگه‌ی کتاب‌های ممنوعه پیوستند. لاجوردی پیش خودش فکر می‌کرد لابد چیزی در این کتاب‌هاست که خواننده دارند.
برای فهم و درک فاجعه‌‌ی فرهنگی در زندان‌ها و فشارهای دوران لاجوردی بایستی بگویم که هنگامی که لاجوردی برکنار شد و حسین شریعتمداری مسئول فرهنگی زندان‌ها شد، احساس می‌کردی «فرشته نجات» به سراغت آمده است.
اگر از لاجوردی تقاضا می‌کردید که وقت هواخوری اتاق یا بندتان را افزایش دهد، بلافاصله با تعجب به پاسداران همراهش می‌‌گفت این‌ها نیم‌ساعت هواخوری دارند؟ در فلان زندان یا فلان قسمت زندان، بچه‌ها ۲۰ دقیقه هواخوری دارند، عدالت را رعایت کنید، نه اینقدر زیاد است کم‌اش کنید تا همه مثل هم باشند.
قبل از ۳۰ خرداد ۶۰ تعدادی از زنان زندانی در اعتراض به وضعیت موجود در نامه‌ای اعتراضی‌ای که به و به عنوان دادستان انقلاب اسلامی مرکز نوشته بودند اعلام یک هفته اعتصاب غذا می‌کنند. لاجوردی در پاسخ آن‌ها نوشته بود «با دو هفته موافقت می‌شود».
وقتی در خرداد ۱۳۶۲ همراه صبحی رئیس زندان گوهردشت و تعداد زیادی پاسدار و محافظ به سلول انفرادی‌ام آمد، پس از یک بازجویی مقدماتی سرپایی، نگهبان تقریباً مسن ساده‌دل بند‌مان در گوش او آهسته چیزی گفت که نشنیدم، از پاسخ لاجوردی متوجه شدم که به خاطر وخامت وضعیت جسمی‌ام احتمالاً از او خواسته که سلول من را مانند تعداد دیگری از سلول‌ها دو نفره کند.
لاجوردی در حالی که خنده‌ی کریهی به چهره‌ داشت و دندان‌هایش را به هم می‌فشرد گفت: «انفرادی درستش می‌کند و حالش را جا می‌آورد. حکم دوا و درمان برای او دارد.» بعد از آن بود که برایم جیره‌ی کتک هم گذاشت و فشارها افزایش یافت.
کسانی که تحت شدید‌ترین فشارها به لحاظ روانی فروپاشیده بودند مورد آزار و اذیت بیشتر او قرار می‌گرفتند، آن‌ها بایستی ثابت می‌کردند که «دیوانه»‌اند و فیلم بازی نمی‌کنند. وضعیت اسفبار آن‌ها در اتاق ویژه‌ای که برایشان تدارک دیده بود دل هر انسانی را به درد می‌آورد.
وی در جلسه‌ی تودیع‌اش با خونسردی در مورد جنایاتی که مرتکب شده می‌گوید:‌
 
‌»می‌گویند می‌خواهیم در قزل‌حصار دادگاه بزنیم و تخلف را بررسی کنیم. اول باید تخلف را شناخت، بعد بررسی کرد. اعتقادمان این است کسانی که به آنجا می‌روند تا تخلف‌ها را بررسی کنند، اصلاً دو زاری‌شان نمی‌افتد و متوجه نمی‌شوند که فلان کار تخلف بود یا نبود. مگر اینکه چند سالی کار کنند، اشراف پیدا کنند و ماهیت کثیف، پلید و خائن این گروهک‌ها را بشناسند، آن وقت هر حرکت‌شان برای این‌ها مفهوم دارد.»
 
موضوعی که او روی آن دست می‌گذارد برملا شدن جنایات وی و حاج داوود رحمانی در زندان قزلحصار و در «قبر» و «قیامت» و «واحدمسکونی» است.
در «قبرها» متجاوز از ۹ ماه زنان و سپس مردان را در «تابوت» یا «جعبه‌»‌هایی که تهیه کرده بودند با چشم‌بند در بدترین وضعیت با شکنجه‌ و آزار و اذیت فراوان به بند کشیده بودند. هنگام حضور مجید انصاری و هیأت شورای عالی قضایی زندانیان رنجور را پنهان کرده و نمی‌خواستند مقامات قضایی از وجود آن‌ها سر در بیاورند. با اصرار مجید  انصاری که از زندانیان بندها اطلاعات لازم را در مورد محل مزبور گرفته بود مجبور به باز کردن درب انباری می‌شوند که مدعی بودند لوازم اضافی در آن‌جاست. هیأت پس از ورود به «انبار» فوق، در کمال حیرت با زندانیانی روبرو می‌شوند که ماه‌ها بود در بدترین وضعیت نگاهداری می‌‌شدند و از آن‌ها فیلم‌برداری می‌کنند.
در «واحد مسکونی» وضعیت به مراتب بدتر و فجیع‌تر بود. زنان زندانی مجبور شده بودند با تحمل شکنجه‌های طاقت‌فرسا ۱۴ ماه با بازجوهای خود زندگی کنند به گونه‌ای که «قبر» و «قیامت» در مقابل آن «زنگ تفریح»  محسوب می‌شد. آسیب‌های روانی و جسمی قربانیان این‌جنایات غیرقابل تصور است.
در بندهای مجرد متجاوز از ۲۰ تا ۳۰ نفر در یک سلول ۴ متر مربعی با قوانین من درآوردی و وحشتناک لاجوردی و حاج داوود رحمانی در بدترین شرایط ممکن که حتی زندگی می‌کردند. حتی تصورش هم غیرممکن است چون امکان ایستادن این تعداد زندانی در آن فضا نیست! برای کوچکترین خلافی در حد سلام کردن به یک زندانی بایستی گاه تا روزها و هفته‌ها سرپا بدون خواب باید می‌ایستادی. نمایندگان آیت‌ الله منتظری و شورای عالی قضایی همه‌ی این صحنه‌ها را دیده بودند.
خود مسئولان نظام شرایط زندان‌های دادستانی را با زندان‌های «حجاج‌ بن یوسف» و بدترین زندان‌های تاریخ مقایسه کرده بودند. لاجوردی در مراسم تودیع‌اش در این رابطه می‌گوید:‌
«زندان ما شد زندان حجاج‌بن یوسف و بد‌تر از آن. شما آنجا نبودی که در طول تاریخ بشریت زندانی به جنایتکاری زندان‌های دادستانی وجود ندارد؟ »
او در ادامه راجع به حاج داوود رحمانی می‌گوید:‌
«به حاج‌داود رحمانی مسئول زندان قزل‌حصار می‌گویند تو لیاقت اداره زندان را نداری، چرا؟ چون توانایی فراوان دارد. حالا به پاس خدماتش نهایتاً او را حجاج‌بن یوسف می‌کنند. »[58]
حجت‌الاسلام انصاری نجف‌آبادی نماینده‌‌ی آیت‌الله منتظری در مهرماه ۱۳۶۳ در گفتگویی که با یکدیگر داشتیم به من گفت ۸۰ دختر را که در اثر فشارهای دوران حاج داوود رحمانی دچار بیماری روانی شده بودند خود به چشم دیده است.
ابتدا بحث محاکمه‌ی حاج داوود رحمانی و افراد درگیر در این جنایات پیش آمد، بعد متوجه شدند که کار به جای باریک می‌کشد از آن صرف‌نظر کردند.
 
لاجوردی سپس می‌گوید:‌
«دیروز به دوستان می‌گفتم که کسانی که حاج‌داود [رحمانی] در قزل‌حصار جدا کرده و فرستاده رجایی‌شهر حتا یک مورد را نتوانستیم پیدا کنیم که خلاف فرستاده باشد. … نتوانستیم ثابت کنیم یک نفر از کسانی که ظرف این سه سال، او به انفرادی در رجایی‌شهر می‌فرستد، خلاف است. نتوانستیم خلافش را ثابت کنیم که آن زندانی سرِ موضع نبوده، خبیث نبوده، پلید نبوده. علتش هم این است که کار کرده و حرکت‌های این‌ها برایش مفهوم بوده است.» [59]
بسیاری از کسانی که لاجوردی در مورد آن‌ها صحبت می‌کند تا سال بعد هم در سلول‌های انفرادی گوهردشت باقی ماندند. بسیاری از آن‌ها ساده‌ترین هواداران مجاهدین بودند که با گزارش و سعایت توابین و یا کوچکترین اعتراضی سال‌ها اسیر سلول‌ انفرادی شده بودند.
 
لاجوردی از همان ابتدا به دنبال کشتار باقیمانده‌ی زندانیان سیاسی و کسانی که از جوخه‌های اعدام جان به در برده بودند بود. بارها در اجتماع زندانیان سیاسی به صراحت اعلام کرد چنانچه امام دستور دهند، یکی یک نارنجک در سلول‌هایتان می‌اندازیم و از شر همه‌تان راحت می‌شویم. کاری که در کشتار ۶۷ صورت گرفت و نظام اسلامی به عزم خود از شر زندانیان سیاسی راحت شد.
 
یاران لاجوردی در اوین و دادستانی
دو گروه لاجوردی را در اداره‌ی دادستانی انقلاب یاری می‌کردند. یک دسته اعضای هیأت‌ مؤتلفه که به بخش مذهبی- سنتی جامعه وابسته بودند و نمایندگی بازار و محافل سنتی رژیم را به عهده داشتند و برای تحکیم پایه‌های قدرتشان، شعار و سیاست «النصر بالرعب» را در دستور کار خود قرار داده بودند و دسته‌ی دیگر لمپن‌ها، اوباش و وامانده‌ترین لایه‌های اجتماع بودند که به اجرای این سیاست کمک می‌کردند.
 
تعدادی از فعالان مؤتلفه که اهرم‌های قدرت را در دادستانی انقلاب و اوین در دست داشتند، عبارت بودند از محمد مهرآیین، احمد قدیریان، محمد کچویی، ابوالفضل حاج‌حیدری، اکبر حسینی صالحی، احمد احمد، محمد جوهری‌فرد، حسین حسین‌زاده،  محمدعلی امانی، اسدالله جولایی، علیرضا اسلامی و …[60]
این افراد به سردمداری لاجوردی، افکاری را که از دوران زندان شاه در سر می‌پرورانیدند و به خاطرش با نظام پادشاهی کنار آمده بودند بعد از به قدرت رسیدن به مرحله‌ی اجرا گذاشتند و فجایع بسیاری را پدید آوردند.
 
لاجوردی و رهبران مؤتلفه مانند تمامی احزاب و جریان‌های فاشیستی، نیروهای اجرایی و سرکوبگر خود را از میان لمپن‌ها و وامانده‌ترین لایه‌های اجتماع انتخاب می‌کردند. تعدادی از اطرافیان نزدیک لاجوردی و مجریان اوامر او، کوچکترین سابقه‌ی فعالیت مذهبی نداشتند و در اکثر موارد، تا پیش از آن‌که به خدمت رژیم درآیند، حتا خود را ملزم به رعایت شعائر اسلامی نیز نمی‌دیدند. ‌آن‌ها از میان پایین‌ترین لایه‌های جامعه برخاسته بودند. تنها دست‌مایه‌شان شرارت و رذالت بود. لاجوردی و دیگر مسئولان دادستانی با پذیرش ‌آن‌ها، سازمان دادن‌و حاکم کردن‌شان بر جان و مال مردم، غرور و شخصیت کاذبی را در ‌آن‌ها ایجاد کرده بودند.
لاجوردی با پذیرش اوباش و لمپن‌هایی مانند جلیل بنده (دایی جلیل)، مجتبی مهراب ‌بیگی (دایی مجتبی)، مجتبی حلوایی‌عسگر، سیدعباس ابطحی(سید)، مجید ملاجعفر (مجید قدوسی) و… کابینه‌ی جنایت و رذالت را در اوین تشکیل داده بود.
آن‌ها مستقیماً در شکنجه‌، آدم‌کشی‌، تجاوز و… مشارکت داشتند. با آمدن به اوین، به سرعت به این حقیقت پی می‌بردید که یک سر سازماندهی حملات اوباش و چماقداران به دفاتر احزاب و گروه‌های سیاسی، خوابگاه‌های دانشجویی، نمایشگاه‌ها، کتاب‌فروشی‌ها و میزکتاب‌ها، به دادستانی‌انقلاب متصل است. افراد سرشناس‌ این گروه جنایتکار در گوشه و کنار اوین مشغول به کار بودند.[61]
در نگاه این دسته افراد و همچنین بازجویان و شکنجه‌گران، لاجوردی مرشد و راهنما بود. برای همین او را «آقا» که دارای بار مذهبی است، خطاب می‌کردند. این کلمه معمولاً برای «امام زمان» و مراجع تقلید شیعه به کار می‌رود.
 
گروه ضربت اوین و گشتی‌های دادستانی نیروهای تحت امر لاجوردی بودند و همچون نیروی امنیتی و بازوی نظامی او در سطح شهر و گاه در اقصی نقاط ایران جولان می‌دادند. در دوران قدرت لاجوردی به ویژه بین سال‌های ۶۰ تا ۶۳ این نیرو‌ها حاکم بلامنازع خیابان‌های تهران بودند و جنایات بسیاری را آفریدند.
«برادر حسین» یکی از این نیروها در مورد تعداد آن‌ها می‌گوید:‌
«در اواخر دی‌ماه ۵۹ توسط ۳۰۰، ۴۰۰ نفر از افرادی که آموزش‌های نظامی دیده بودند، اما به صورت بسیجی و پاره‌وقت و بدون دریافت حقوق و مزایا و فقط بر اساس آرمان آمده بودند، مجموعه‌ای راه افتاد که محل اولیه‌اش در چهارراه قصر دادستانی کل انقلاب بود. از آن‌جا شروع کردند و شب‌ها امنیت تهران به عهده این‌ها بود. فکر می‌کنم ۱۰۰ تا ۱۳۰ گشت در مناطق مختلف تهران داشتیم».  [62]
 
این نیروها که مسئولیت‌شان با احمد قدیریان معاون اجرایی لاجوردی بود غالباً از میان لومپن‌ها و افراد خشن تشکیل یافته بود. اما در میان آن‌ها مغازه‌داران بازار و چراغ برق و … هم دیده می‌شد. مرکز این نیروها در تابستان ۶۰ به پل رومی و سپس اوین انتقال یافت. جوخه‌های اعدام اوین نیز از میان این افراد انتخاب می‌شدند البته بودند کسانی که به صورت داوطلبانه و برای ثواب اخروی سینه‌ی کودکان و نوجوانان و جوانان را به رگبار می‌بستند. حضور این نیروها در سطح شهر، گاه به درگیری آن‌ها با نیروهای کمیته و اطلاعات سپاه که زیر نظر رضا سیف‌اللهی بود منجر می‌شد و صحنه‌های بسیار خطرناکی را در شهر به وجود می‌آوردند.
لاجوردی همچنین با توجه به نیرویی که در اختیار داشت در دوران قدرتش گشت منکرات راه انداخت و به دستگیری زنان بی‌حجاب پرداخت. او و گروه ضربت اوین و گشتی که در خیابان‌ها به راه‌انداخته بود نقش مهمی در تحمیل حجاب به زنان میهن‌مان داشتند. تا نیمه دوم سال ۶۰ حجاب اجباری نبود و تنها در ادارات دولتی به دستور شورای انقلاب حجاب اجباری شده بود. بعد از این بگیر و ببنند‌ها و حملات دسته‌جات حزب‌اللهی بود که حجاب در سال ۱۳۶۱ اجباری شد. 
«برادر حسین» یکی از اعضای گروه ضربت اوین در مورد دایره نفوذ نیروهای تحت امر لاجوردی از سال ۱۳۵۹ می‌گوید:‌
«دوستان ما به همه جرایم رسیدگی می‌کردند. با مجالس منکرات و فحشا برخورد می‌کرده … درباره مواد مخدر، کشف سلاح، خلع سلاح بازماندگان رژیم قبل و ساواکی‌ها برخورد می‌کردند. در ۱۴ اسفند [۱۳۵۹] که بنی‌صدر در دانشگاه سخنرانی کرد، واحدهای ما پشت دانشگاه بودند، اما اجازه ورود نداشتند، چون هنوز کار به آن مرحله برخورد نرسیده بود. در مورد دانشگاه و انقلاب فرهنگی نفرات حضور داشتند. حفظ امنیت، اتفاقی که در حزب جمهوری افتاد، بسیج نیروها، حضور در خیابان‌ها. چون آن روزها ناجا و نیروی انتظامی به این صورت نبود. کلانتری‌ها و شهربانی ضعیف بودند. در دستگیری‌ها و اتفاقات در صحنه نیروهای گشت حضور داشتند.» [63]
 
لاجوردی در سال ۱۳۶۲ با هم‌کاری «کمیته‌های انقلاب اسلامی»، اقدام به تأسیس «گشت انصار‌الله» کرد که وظیفه‌ی اصلی آن، مبارزه با گران‌فروشی و احتکارِ کالا بود اما در سرکوب خیابانی نیز شرکت داشت. نیروهای لاجوردی همچنین با «گشت القارعه» سپاه پاسداران که فجایع زیادی را در تهران آفریدند همکاری داشتند. اصولاً لاجوردی آن‌جا که پای سرکوب و جنایت و بستن فضای اجتماعی و ایجاد تور اختناق و وحشت در میان بود از چیزی فروگذار نمی‌کرد.
لاجوردی در همه‌ حال بر سازماندهی اراذل و اوباش که از آن‌ها به عنوان «بسیجی» یاد می‌کرد تأکید داشت. وی در پایان مصاحبه‌ی مطبوعاتی مشترک خود با گیلانی که در روزنامه‌ی اطلاعات ۳ تیرماه ۱۳۶۰ انتشار یافت «از مردم حزب‌اللهی که در این چند روز در صحنه حضور فعال داشتند تشکر کرد» و گفت:‌
«این ابتکار حزب‌اللهی‌ها که به موتورسیکلت مجهز شده‌اند، قابل تحسین است… رفته رفته با منظم‌شدن و منسجم‌شدن این حزب‌اللهی‌ها به ارتش ۲۰ میلیونی جامه عمل می‌پوشانیم. … حزب‌اللهی‌ها می‌بایست همانطور که این چند روز با نظم و ترتیب خود در خیابان‌ها حرکت می‌کردند، بر نظم و سازماندهی خود بیافزایند. »
 
روند برکناری لاجوردی به روایت رفسنجانی
 
از ابتدای سال ۱۳۶۳ موضوع درگیری بین اطلاعات سپاه پاسداران که کمیته مشترک، پادگان عشرت آباد و ۲۰۹ اوین را اداره می‌کرد و بزرگترین ضربات را به نیروی سیاسی زده بود با لاجوردی به معضل سران نظام تبدیل شده بود. درگیری بین لاجوردی و  اطلاعات سپاه در سال ۶۱ حاد شد و تا ۶۲ ادامه یافت. عاقبت آن‌ها را از اوین بیرون کرده و از آن‌ها به عنوان «منافقین جدید» و خطرناکتر از «مجاهدین» یاد می‌کرد.
 
در خاطرات رفسنجانی ذیل سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۶۳ از جمله آمده است:‌
«… عصر رئیس جمهور به منزل آمدند و … احمد‌آقا هم به ما ملحق شد. درباره [وزارت] اطلاعات بحث شد؛ قرار شد به فکر وزیر صالح باشیم و برای رفع اختلاف آقای اسدلله لاجوردی [دادستان انقلاب تهران] با اطلاعات سپاه هم از آقای لاجوردی بخواهیم همان اختیارات گذشته سپاه را تا رسیدن به انجام کار [تأسیس] وزارت اطلاعات به آن‌ها برگرداند…»
کاملاً مشخص است که لاجوردی با اخراج اطلاعات سپاه به حاکم بلامنازع و بی‌رقیب اوین تبدیل شده و سران نظام می‌کوشند او وادار کنند تا همان اختیارات گذشته به اطلاعات سپاه بازگرداند!
یک‌ماه از ماجرا می‌گذرد و لاجوردی حاضر به تمکین نمی‌شود. این بار مسئولان اطلاعات از رفسنجانی استمداد می‌طلبند.

دوشنبه۱۷اردیبهشت ۱۳۶۳
«… مسئولان اطلاعات سپاه برای استمداد در همکاری با [آقای اسدالله لاجوردی] دادستان انقلاب تهران آمدند…»

یک‌ماه بعد مسئولان اطلاعات سپاه به همراه لاجوردی نزد رفسنجانی می‌روند چرا که لاجوردی زیربار نمی‌رود.

یکشنبه۱۳ خرداد۱۳۶۳
«… عصر آقای اسدالله لاجوردی [دادستان انقلاب تهران] و مسئولان اطلاعات سپاه آمدند. برای هماهنگ شدن در کار اطلاعات مشکل این است که دادستانی تهران کار اطلاعاتی می‌کند. با مذاکرات طولانی قرار شد با [تشکیل] کمیته‌ای مشترک [امور اطلاعاتی را] هماهنگ کند…
 
از اواخر خردادماه ۱۳۶۳ بعد از برملا شدن جنایات صورت گرفته توسط لاجوردی و حاج‌داوود رحمانی رئیس زندان قزلحصار و بازجویان ویژه اوین در بخش «واحد مسکونی» و بندهای موسوم به «قبر» و قیامت» این زندان که منجر به برکناری حاج‌ داوود رحمانی در تیرماه ۱۳۶۳ شد، موضع لاجوردی شدیداً تضعیف شده و مسئولیت او در دادستانی انقلاب به مخاطره می‌افتد. آهسته آهسته مشخص می‌شود که دوران لاجوردی به پایان رسیده و دیر یا زود زمان برکناری او فرا می‌رسد. برای جلوگیری از برکناری لاجوردی، نزدیکان وی دست به دامان رفسنجانی و احمد خمینی شدند که از دیرباز به حمایت از لاجوردی و جنایاتش معروف بودند. رفسنجانی با آن که می‌دانست لاجوردی دوست و رفیق چند ده‌ساله و پدر داماد‌هایش را کشته‌ است بین سال‌های ۶۰ تا ۶۳ به شدت از وی حمایت می‌کرد.
 
رفسنجانی در خاطراتش ذیل یکشنبه۳۱ تیر ۱۳۶۳ می‌نویسد:
 «… آقای احمد قدیریان آمد و برای حمایت آقای [اسدالله] لاجوردی ـ که برای تعدیل وضع زندان‌ها تحت فشار شورای عالی قضایی قرار گرفته ـ کمک می‌خواست…»

در نتیجه‌ی این دیدار قرار می‌شود لاجوردی و همکارانش به دیدار رفسنجانی آمده و به رایزنی بپردازند. دو روز بعد این ملاقات انجام می‌شود:
 
سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۶۳
«… آقای اسدالله لاجوردی و همکارانش [در دادستانی انقلاب تهران] آمدند؛ از فشار شورای عالی قضایی برای تضعیف او٬ برای آزاد کردن زندانیان گروهک ها گله داشت و کمک می‌خواست. در مورد محاکمه بعضی متهمان در رابطه با پرونده [انفجار در دفتر] نخست وزیری مشورت کرد. امام رسیدگی به این پرونده را به آقای یوسف صانعی، دادستان کل کشور محول کرده اند…»
 
در این ملاقات لاجوردی بدون اشاره به جنایات صورت گرفته که توسط نمایندگان شورای عالی قضایی فیلم‌برداری شده بود، با توجه به شناختی که از رفسنجانی دارد به موضوع درگیری بر سر آزاد کردن زندانیان «گروهک»‌ها می‌‌پردازد و سپس موضوع محاکمه‌ی متهمان پرونده انفجار در نخست‌وزیری را پیش می‌کشد. لاجوردی که می‌دانست رقبا به اندازه‌ی کافی از او مدرک و سند در مورد جنایاتش دارند می‌کوشد با طرح این موضوع و انداختن مسئولیت انفجار دفتر نخست‌وزیری به دوش اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به دستگیری آن‌ها اقدام کند تا در هیاهوی آن مانع برکناری و یا پیگیری جنایاتش در داخل نظام بشود.
یک ماه بعد کاملاً مشخص بود که تلاش‌های لاجوردی و همراهانش بی‌اثر بوده و عملاً امکان فعالیت او به صورت گذشته نیست:
 
سه شنبه ۶ شهریور۱۳۶۳
«… حاج احمدآقا آمد و گفت آقای [اسدالله] لاجوردی خدمت امام رسیده و از این که می‌خواهند [اداره امور] زندان‌ها و اطلاعات را از ایشان بگیرند، شکایت داشته و اعلام خطر کرده است؛ ولی امام تأکید کرده‌اند که تسلیم قانون باشد و فقط مسئولیت دادستانی [انقلاب تهران] را داشته باشد و زندان‌ها را تحویل شورای سرپرستی زندان‌ها و اطلاعات [دادستانی] را هم تحویل وزیر اطلاعات بدهد، ولی او ناراضی رفته است… »
 
توسل به خمینی هم چاره‌ساز نمی‌شود و در این تاریخ لاجوردی بخش مهمی از قدرتش را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند مانند گذشته در سطح نظام عرض اندام کند.

پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۶۳
«… اول شب، آقای بهزاد نبوی آمد. از این‌که [اسدالله] لاجوردی دادستان انقلاب تهران دوستانش را به خاطر تعقیب پرونده انفجار [ساختمان] نخست‌وزیری بازداشت کرده است، سخت ناراحت پریشان بود. معتقد بود خطی برخورد شده و می‌خواهند خرده حساب‌ها را صاف کنند. گفتم خودتان در مجلس گفتید که این پرونده را تعقیب کنند و نامه نوشتید. قرار شد با شورای عالی قضایی صحبت شود که عادلانه برخورد کنند. آقای علی تهرانی [کارمند نخست وزیری] که از اول تاکنون بازداشت بوده، مطالبی گفته که شک و تردید به وجود آمده است…»
 
شش روز بعد این بار نبوی و سازگارا به  دیدار رفسنجانی می‌روند:
 
چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۶۳
«… آقای بهزاد نبوی همراه آقای [محمدمحسن] سازگارا آمد. سازگارا شرح ماجرای بازداشت و آزادی‌اش را داد. در رابطه با انفجار ساختمان نخست وزیری از ایشان بازجویی شده است. سپس با دستور امام با دو سه نفر دیگر آزاد شده‌اند. قرار شد بازجویی [از متهمین] در محیط خارج [از زندان] انجام شود که بوی باندبازی و حرکت سیاسی را نداشته باشد و مسئولان را به صرف آن‌ها بدنام نکنند…»
 
لاجوردی که دیگر امیدی به ماندن نداشت، زهرش را با دستگیری دوستان بهزاد نبوی در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ریخت. پرونده انفجار نخست وزیری، از شهریور ۱۳۶۰ تا شهریور ۱۳۶۱ زیر نظر محمدمهدی ربانی املشی دادستان کل کشور تحت بررسی قرار گرفته بود اما چنانچه انتظار می‌رفت به نتیجه‌ای نرسید چرا که مسعود کشمیری و مسئولان او در سازمان مجاهدین خلق و کسانی که احیاناً مطلع بودند یا در درگیری با نیروهای رژیم کشته شده بودند و یا از کشور خارج گردیده بودند و امکان پیگیری ماجرا نبود.
از شهریور ۱۳۶۱ که زمزمه‌های برکناری لاجوردی شروع شد او هربار برای بیرون راندن رقیب از صحنه این پرونده را پیش می‌کشید و در سال ۱۳۶۳ نقطه‌ی اوج آن بود. رجایی و باهنر برای او بهانه‌ و وسیله بودند و سرنوشت‌شان مطلقاً برای او اهمیتی نداشت. چنان که می‌دانیم او کوشش مشابهی در مورد انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی که ضایعات و تلفات آن به مراتب بیشتر و شدیدتر بود به خرج نمی‌داد، چنانچه سهل‌انگاری صورت گرفته بود پای رفقای  خودش در حزب جمهوری اسلامی به میان می‌آمد.
بعد از کناره‌‌گیری آیت‌الله صانعی از دادستانی کل کشور و به قدرت رسیدن  محمد موسوی خوئینی‌ها در تیر ۱۳۶۴، وی تصمیم گرفت تکلیف این پرونده را مشخص کند. در مرحله سوم از پیگیری پرونده که تا خرداد ۱۳۶۵ طول کشید، ابراهیم رئیسی معاون سیاسی دادسرای انقلاب تهران مسئول پیگیری بود و بازجویی‌ها در شعبه‌ی هفت اوین که تحت کنترل لاجوردی قرار داشت صورت می‌گرفت. یکی از بازجویان آن محسنی‌ اژه‌ای بود. در این مرحله خسرو قنبری تهرانی رئیس اطلاعات نخست‌وزیری و یکی از نزدیک‌ترین افراد به ری‌شهری وزیر اطلاعات به همراه سازگارا و تقی محمدی و قوچکانلو، … دستگیر شدند.
در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۶۵، جسد تقی محمدی یکی از اعضای سابق اطلاعات دفتر نخست‌وزیری و کاردار ایران در افغانستان در سلول انفرادی‌اش پیدا شد.
جناح راست و نزدیکان لاجوردی کوشیدند خودکشی وی را قتل جلوه دهند. خبرگزاری فارس در ۱۳ شهریور ۱۳۹۳ با تکرار این اتهام نوشته است: «شهید لاجوردی… با دستگیری برخی عناصر مشکوک به سرعت به هسته اصلی یعنی طراحان فاجعه ۸ شهریور نزدیک می‌شد. از جمله دستگیرشدگان فردی به نام تقی محمدی بود… اما در همان روزهای اولیه پس از دستگیری یک شب به صورت مشکوک در سلول خود به قتل رسید.»  در حالی که محمدی در دست نیروهای نزدیک به لاجوردی بود و محسنی‌اژه‌ای مسئولیت بازجویی او را به عهده داشت. 
در آذرماه نظر به اهمیت برکناری لاجوردی،  موضوع در دستور کار سران قوا قرار می‌گیرد:

چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۶۳
«شب با سران دیگر قوا مهمان رئیس جمهور بودیم. درباره برنامه‌های صدا و سیما٬ جنگ، مسافرت نخست وزیر به ترکیه و آلمان شرقی، مالیات‌ها، دادگاه‌ها»، تعویض آقای [اسدالله] لاجوردی [دادستان انقلاب تهران]، شورای عالی انقلاب فرهنگی و موارد دیگر بحث شد…»
 
در بهمن ۱۳۶۴ در حالی که لاجوردی عزل شده است دوباره همکاران وی به دیدار رفسنجانی حامی بزرگ او می‌روند تا بلکه کاری صورت دهد:‌
 
سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۶۳
«عصر٬ گروهی از همکاران آقای [اسدالله] لاجوردی آمدند و از تصمیم عزل ایشان از دادستانی انقلاب تهران ناراحت بودند؛ گفتم شورای عالی قضایی می‌گوید که ایشان تمکین به قانون و تصمیم‌های شورا ندارد.»
 
همچنان لاجوردی موضوع اصلی دیدارهای رفسنجانی است و این قبل از هرچیز بیانگر اهمیت او برای نظام و به ویژه شخص رفسنجانی است.
 
پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۶۳
«آقای [علی] رازینی که به تازگی به جای آقای [اسدالله] لاجوردی [به دادستانی انقلاب تهران] منصوب شده آمد، نگران است و از من کمک می‌خواست که به آقای لاجوردی بگویم که شغلی مثل معاونت آقای صانعی دادستان [کل کشور] را بپذیرد که رفتن ایشان انعکاس بدی نداشته باشد.»
 
محمد موسوی بجنوری عضو شورای عالی قضایی و دفتر «امام» در مورد دلیل برکناری لاجوردی می‌گوید:
«من یک روز رفتم برخی اتفاقات مثل آسیب دیدگی دست فردی بخاطر شکنجه را دیدم و بخاطر همین، لفظاً با آقای لاجوردی برخورد کردم و آمدم شورا گفتم یا این را عزل می‌کنید یا  من استعفا می‌دهم. فردای آن روز نزد امام رفتیم. خدمت ایشان گفتم، آقا من یک چیزهایی دیدم که دیگر مجوز شرعی برای ماندن در این پست نمی‌بینم. یا ایشان برود یا اگر ایشان می‌ماند بنده بروم. شرح ماجرا را به امام گفتم، امام هم خطاب به حاج احمد آقا گفتند، احمد اگر این‌ها خواستند لاجوردی را بردارند، شما هیچ گونه مداخله‌ای نکنید.»[64]
 
سرکوب مطلق نیروهای سیاسی و حاکم کردن جو اختناق در کشور نیاز به حضور لاجوردی را از بین برده بود همچنین دیدار هانس دیتریش گنشر وزیر وقت امور خارجه‌ی آلمان‌غربی از ایران و فشار جامعه‌ی اروپا برای تعدیل وضعیت حقوق بشر در ایران، نقش مهمی در برکناری لاجوردی که به «قصاب تهران» معروف بود داشت.
 
پس از برکناری لاجوردی در اولین نماز جمعه بهمن‌ماه، مهدی کروبی که یکی از دوستان نزدیک او بود تهدید کرد چنان‌چه لازم باشد لاجوردی را دوباره برمی‌گردانند.
 
لاجوردی پس از برکناری از دادستانی انقلاب به بازار رفت و مسئولیتی نداشت. با این حال به وضوح توسط بازجویان و مسئولان وزارت اطلاعات، در اظهارنظر بالاترین مسئولان قضایی و حتا کسانی مانند حسین شریعتمداری و حسن شایانفر مسئولان بخش فرهنگی زندان‌ها گاه مورد انتقاد شدید قرار می‌گرفت و گاه کار به لعن و نفرین می‌کشید و او را مسئول عدم موفقیت سیاست‌های نظام در زندان‌ها معرفی می‌شد. تقریباً کمتر کسی بود که با سیاست‌های او همراهی نشان دهد. حتی وقتی که کشته شد بسیاری از دوستان و نزدیکانش در دادستانی انقلاب حاضر به شرکت در مراسم ترحیم و کفن و دفن او نشدند.  
 
ریاست سازمان زندان‌ها
 
در شهریورماه ۱۳۶۸ پس از در دست گرفتن اهرم‌های قضایی توسط شیخ محمد یزدی، لاجوردی به همراه دیگر رهبران مؤتلفه به دستگاه قضایی بازگشت. او این بار ریاست سازمان زندان‌ها را به عهده گرفت که پستی خدماتی بود و عملاً قدرتی نداشت و سایه‌ای از لاجوردی گذشته بود. اما پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و شکست در جنگ، نظام اسلامی که با تهدید آشوب‌های اجتماعی و حرکت‌های اعتراضی روبرو بود می‌خواست از نام لاجوردی برای ایجاد رعب و وحشت و …همچنان استفاده کند.
لاجوردی پس از حضور در سازمان زندان‌ها «پیشوا» سربازجوی شعبه‌ی یک اوین را که یکی از شکنجه‌گران بیرحم بود به ریاست اوین انتخاب‌ کرد. پیشوا از جنس خود لاجوردی بود با همان کراهت و ویژگی‌ها. یادم هست وقتی شیخ سعید شعبان رهبر سنی «جنبش توحید اسلامی» در طرابلس در جریان سفر به ایران در سال ۱۳۶۹ از زندان اوین بازدید کرد در کارگاه زندان اوین از یک زندان عادی اتهامش را پرسیده بود، پیش از آن که او پاسخی دهد پیشوا در حضور لاجوردی مداخله کرده و اتهامات وحشتناک عجیب و غریبی را برای او ردیف کرده بود. زندانی بیچاره قالب تهی کرده بود و از ترس نزدیک بود سکته کند. وقتی با اضطراب موضوع را با من مطرح کرد تلاش زیادی کردم تا او را متقاعد کنم که خطری متوجه او نیست و پیشوا  صرفاً می‌خواسته برای شیخ سعید شعبان به دروغ جا بیاندازد که این‌‌جا زندانیان خطرناکی حضور دارند و دشمنان رژیم و زندانیان اوین را از این دسته معرفی می‌کند.
 
در جریان دیدار اول گالیندوپل از زندان اوین، لاجوردی به همراه دیگر مسئولان امنیتی و قضایی تلاش زیادی برای ممانعت از دیدار وی با زندانیان سیاسی واقعی به خرج داد. پس از انتشار گزارش شریرانه‌ی گالیندوپل در ارتباط با وضعیت حقوق بشر در ایران که به تازگی از کشتار زندانیان سیاسی بیرون آمده بود لاجوردی اولین نفری بود که به علی‌اکبر ولایتی تبریک گفت.
وی با انتقال زندانیان عادی قصر به اوین و ادغام آن‌ها با زندانیان سیاسی،خالی شدن بند‌های اوین از زندانیان سیاسی را که به خاطر قتل‌عام ۶۷ پیش آمده بود جبران کرد و کوشید چهره‌ی مخوف زندان اوین را که بیش از پیش آوازه‌ای جهانی یافته بود تغییر دهد.  
وی پروژه‌ی خودکفایی زندان‌ها را طرح کرد. برای رفتن نزد پزشک بایستی حق ویزیت پرداخته می‌شد، مواد بهداشتی برای نظافت بندها بایستی خریداری می‌شد، کیفیت غذای زندان به شدت نسبت به گذشته افت کرد و اوین تبدیل به بازار مکاره‌ شد. لاجوردی می‌کوشید از هرچیزی و هر‌گوشه‌ای محلی برای درآمد سازمان زندان‌ها بسازد.
کلنگ اولیه رستوران «هشت بهشت» که در اراضی متعلق به سازمان‌ زندان‌ها قرار داد توسط لاجوردی زده شد. حسین همدانی یکی از نزدیکان او در مؤتلفه و دادستانی اوین می‌گوید:
 
«آن زمان برای رفع مشکلاتی از قبیل جلوگیری از تحمیل مخارج سنگین ازدواج به دوش پسران طرحی ریخت. کنار اوین باغی بود مربوط به سیدضیاء که الان مجتمع بزرگی به نام دشت بهشت شده است. آنجا را که کلید زد و ساخت، رؤیاهای زیادی برای آن داشت و گفت سالنی درست کنیم که در وسط آب باشد و انگیزه زیادی داشت تا این‌جا مرکزی شود که به صورت رایگان در اختیار بچه‌های متدین قرار بگیرد و در آن‌جا مراسم ازدواج‌شان برگزار شود».  [65]
خمیرمایه‌‌ی پلید لاجوردی را بایستی می‌شناختید تا متوجه شوید چرا و بر اساس چه انگیزه‌ای می‌خواست در زمین‌های‌ اوین و در جوار جایی که قتلگاه بهترین جوانان میهن‌مان بود تفرجگاه بسازد و چه «رویاهایی» در سر داشت.
او بر اساس طرح‌های مالیخولیایی‌اش قادر نبود محل کشتار زندانیان سیاسی در تپه‌های اوین را تبدیل به محل ازدواج و حجله‌گاه پاسداران و جانیان کند، به همین دلیل می‌کوشید این محل را در نزدیک‌ترین نقطه به قتلگاه زندانیان سیاسی بنا کند. باید او و دنائت‌اش را می‌شناختید تا متوجه شوید چرا رئیس سازمان زندان‌ها بایستی به دنبال بنای محلی برای ازدواج «بچه‌های متدین» در کنار اوین باشد.
با انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری، لاجوردی در سال ۱۳۷۶ از ریاست سازمان زندان‌ها برکنار شد و دوباره به بازار جعفری برگشت.
 
ترور لاجوردی
 
لاجوردی عاقبت در اول شهریور ۱۳۷۷ بعد از نزدیک به دو دهه جنایت علیه بشریت، توسط یک تیم عملیاتی مجاهدین، مرکب از علی‌اصغر عضنفرنژاد جلودار و علی‌اکبر اکبری کشته شد. او در این دوران برخلاف تبلیغات مجاهدین محافظی نداشت و تنها پیاده و یا با دوچرخه و وسایل نقلیه عمومی تردد می‌‌کرد. در حالی که در سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی شصت عبور و مرور او در خیابان‌ها با اسکورت ویژه ماشین و موتور انجام می‌گرفت و در مراکز عمومی گاه در حلقه‌ی ده‌ها پاسدار حضور می‌یافت. در آن دوران وی در اوین هم با محافظ مسلح تردد می‌کرد. تبلیغات رژیم نیز در مورد وی که حاضر نمی‌شد محافظ بگیرد و … همه‌ی واقعیت نیست. وقتی وی از ریاست سازمان‌‌زندان‌ها در اسفند ۱۳۷۶ کنار رفت، سال‌ها بود که مجاهدین از سیاست ترور مهره‌های رژیم دست‌کشیده و استراتژی ارتش آزادیبخش ملی را در پیش گرفته بودند و همین آن‌ها را مطمئن ساخته بود که خطری تهدید‌شان نمی‌کند.
به نقل از شاهدان عینی که با آن‌ها گفتگو‌ داشته‌ام و متن بازجویی علی‌اصغر غضنفرنژاد که انتشار یافته است، لاجوردی در اثر اصابت دو گلوله به سر و دهانش کشته شد. غضنفرنژاد از فاصله‌ی نزدیک با یک اسلحه‌ی صدا خفه کن دار به او شلیک کرد. در اثر رگبار مسلسل یوزی علی‌اکبر اکبری، اصغر رئیس اسماعیلی مدیر سابق دادستانی کل انقلاب و علی اصغر فاضل، مدیر دفتر رئیس دیوان عالی کشور که به دفاع از لاجوردی برخاسته بودند، کشته و زخمی شدند. زین‌العابدین مسعودی، مأمور وزارت دفاع که تلاش کرده بود، علی‌اصغر غضنفرنژاد را در حیاط مسجد شاه سابق دستگیر کند، با شلیک گلوله‌ او کشته شد. در ابتدا مقامات رژیم وی را «جلد شناسنامه فروش» معرفی کردند. علی‌اکبر اکبری که در اثر دلهره و اضطراب، پس از تغییر لباس در توالت مسجد شاه، راه را گم کرده و به بازار برگشته بود به محاصره‌ی نیروی انتظامی درآمد. وی پیش از تسیلم خود با خوردن قرص سیانور اقدام به خودکشی کرد و قبل از رسانده شدن به بیمارستان لقمان‌الدوله ادهم جان سپرد. علی‌اصغر غضنفرنژاد که برای خروج از کشور زودتر از موعد سر قرار تعیین شده حاضر شده بود، هنگام استراحت و خواب در یکی از پارک‌های ماهشهر، دستگیر و به تهران اعزام شد. او پس از تحمل شکنجه‌های بسیار، در سالگرد این عملیات اعدام شد. مسعود رجوی با حقه‌بازی و تحریف واقعیت، علی‌اکبر اکبری را «قهرمان ملی» خواند و هیچ یادی از علی‌اصغر غضنفرنژاد که لاجوردی را به قتل رسانده و فرمانده‌ی عملیات بود، نکرد.
در مراسم خاکسپاری لاجوردی بسیاری از رهبران موئلفه، بازجویان و شکنجه‌گران اوین و حتا محافظان وی حضور نداشتند. در این مراسم حسن غفوری‌فرد، احمد قدیریان، ابوالقاسم خزعلی و شیخ حسن روحانی حضور داشتند و جنازه‌ی لاجوردی را غفوری‌فرد و قدیریان در قبر گذاشتند.
 
برخلاف روایت‌هایی که می‌شود لاجوردی در هراس دائمی از کشته شدن بود و رفتار‌های غیرعادی داشت. پسر بزرگ‌اش سیدمحمد می‌گوید:‌
«موتور سیكلت‌هایی در كوچه رفت و آمد داشت و كشیك می‌داد و پدرم به آقای فرهمند كه سر كوچه ما منزل داشتند و مشرف به كوچه ما بود، زنگ می‌زدند و وضعیت را جویا می‌شدند یا تلفن‌های مشكوك مختلفی كه به خانه‌مان می‌شد. گاهی هم ایشان هنوز پا از خانه بیرون نگذاشته، برمی‌گشتند، چون مشاهده می‌كردند كه از طرف منافقین كمین شده.» [66]
 
او نیز همچون پدرش در اوهام خود زندگی می‌کند و در باره‌ی توطئه‌ی منجر به ترور پدرش می‌‌گوید:‌
«حقیقت قضیه این است كه ما باید برگردیم به وضعیت اطلاعاتی كشور در آن دوره و آن جریانی كه در وزارت اطلاعات اتفاق افتاد و ماجرای سعید امامی و امثال آن. من اعتقاد دارم كه یك كودتای اطلاعاتی سنگین اتفاق افتاد و دقیقاً این را در دادگاهی كه منافقین را محاكمه می‌كردند،‌ ابراز كردم. گفتم در اینجا منافق نیست كه باید محاكمه شود، بلكه كسان دیگری باید بیایند و در جایگاه متهم بنشینند و پاسخگو باشند.»[67]
 
لاجوردی در اول شهریور ۷۷ کشته شد، «قتل‌های زنجیره‌ای» چند ماه بعد در پاییز اتفاق افتاد و پذیرش رسمی مسئولیت آن‌ها از طرف وزارت اطلاعات در زمستان ۱۳۷۷ اتفاق افتاد و سعید امامی در سال ۱۳۷۸ به قتل رسید. موضوعاتی که بعداً‌ اتفاق افتاده چه ربطی به قتل لاجوردی دارد؟‌
 
بلاهت پسر دیگر او سیدحسین لاجوردی که از وی به عنوان «دکتر» یاد می‌کنند تا آن‌جاست که ادعا می‌کند:
«به قدری اینها نسبت به آقای لاجوردی کینه داشتند که فردای روز تدفین که به قطعه ۷۲ تن رفتیم، دیدیم سرایدار آن‌جا می‌گوید اینها آمده‌اند و به من یک رقم خیلی درشتی پیشنهاد کرده‌اند که دزدگیرها را قطع کنم که نبش قبر کنند و جنازه را ببرند».[68]
قطع دزدگیر برای نبش قبر و سرقت جنازه‌‌ی لاجوردی تنها می‌تواند در ذهن بیمار فرزند لاجوردی و نزدیکان او ساخته شود.
محمدعلی امانی پسر حاج سعید امانی و داماد قدیریان که پیشتر معاون سیاسی لاجوردی بود و در سال ۱۳۶۳ رئیس اوین، دزدی جسد را آرتیستی‌تر مطرح کرده و می‌گوید:‌
«منافقین بعد از ترور شهید لاجوردی گروهی را فرستاده بودند كه جنازه ایشان را ببرند آلمان و برنامه‌ریزی كرده بودند كه در مقابل تلویزیون بگویند كه ما جسد لاجوردی را هم آوردیم! ما همان شب اطلاع یافتیم و آن‌ها را دستگیر كردیم، می‌خواستم بگویم اینقدر كینه داشتند كه به جسدش هم نمی‌خواستند رحم كنند!» [69]
البته خبرنگار ارگان هفتگی مؤتلفه صلاح نمی‌بیند از او بپرسد در شب حادثه او چه کاره بوده که افراد را دستگیر کند؟ نام دستگیرشدگان چه بود و چگونه می‌توان جنازه‌ای را به آلمان برد و در تلویزیون نشان داد؟ این ذهنیت کسی است که در سیاه‌ترین روزهای تاریخ میهن‌مان پست قضایی داشته و بر جان و مال مردم حاکم بوده است.
 
دروغ‌پردازی‌های ابلهانه و بی‌ثمر فرقه رجوی
 
مشکل فقط در روایت دروغ و فریبکاری توسط اطرافیان لاجوردی که به درستی «قصاب تهران» نامیده می‌شود نیست. فرقه رجوی که به آن روی سکه‌‌ی «اسلام سیاسی» و یا «ارتجاع مغلوب» تبدیل شده است نیز می‌کوشد با همان فرهنگ و سبک و سیاق دروغ‌های عجیب و غریبی در مورد لاجوردی و جنایات نظام اسلامی سرهم کند که اساساً نیازی به آن‌ها نیست و بیش از هرچیز حقیقت را هدف قرار می‌دهد و می‌تواند مورد سوءاستفاده اطرافیان لاجوردی و نظام اسلامی برای زیرسؤال بردن واقعیت قرار گیرد. این فرقه در مورد جنایات لاجوردی در دهه‌‌ی سیاه ۶۰ نیز شاهدان جعلی با روایت‌های دروغ دست‌وپا می‌کند.
 
به عنوان مثال فرقه رجوی با جعل نام  «آذر معزز» برای شخصی به نام آذر جدی‌روان همسر دوست عزیزم ناصر صابر بچه‌میر که در ۱۸ مرداد ۶۷ در گوهردشت جاودانه شد، مدت‌ها او را سوژه‌ی مطبوعات کرد. این فرقه از میان خیل بزرگ زندانیان مجاهد، او را به دیدار گالیندوپل گزارشگر ویژه ملل متحد بردند تا در مورد زندان و شکنجه شهادت دهد: 
«آذر معزز ۲۲ ساله، از زمان فرار در ماه مه ۱۹۸۶، عضو مجاهدین بوده است. معزز گفت به او گفته شده است که دخترش نسرین، ۸ ساله، که در زندان به دنیا آمد و ۴ سال اول زندگیش را در آن‌جا گذراند، مجدداً در زندان است. معزز در یک مصاحبه … گفت گالیندو (رینالدو گالیندوپل گزارشگر ویژه نقض حقوق بشر در ایران» به او گفته است سعی خواهد کرد در رابطه با سرنوشت نسرین تحقیق کند. معزز گفت او در سن ۱۴ سالگی، در ماه ژوئن ۱۹۸۱، بعد از شرکت در یک تظاهرات در تهران دستگیر گردید. او با همسرش، ناصر، یک محصل دوره دبیرستان و از فعالان مجاهدین، در ماه فوریه ازدواج کرده بود و وقتی زندانی شد ۳ ماهه حامله بود. این خانم ادعا نمود که او تجاوزاتی از ضرب و شتم و اجبار به ایستادن در آب یخ طی مدتی طولانی گرفته تا شکنجه شدن به وسیله آپولو، وسیله‌یی شبیه به کلاه خود، که به گفته او آسیبی دائمی به جمجمه اش رسانده، را متحمل شده است». [70]
روزنامه واشنگتن تایمز، در مطلبی با عنوان «داستان‌هایی از شکنجه‌های بی‌پایان در ایران» از قول وی نوشت که شاهد به تنور انداختن سه زندانی توسط لاجوردی بوده است:‌
«… خانم معزز از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۴ در زندان بوده است. او صحنه‌ای را توصیف می‌کند که دیده یک زن و ۲ جوان زنده در کوره‌ی یک زندان سوزانده شده‌اند. او به تحقیق گر ملل متحد، که نقض حقوق بشر در ایران، پس از به قدرت رسیدن آیت‌الله خمینی در سال ۱۹۷۹، را بررسی می‌کند، گفت: «درست مثل یک کوره باز در نانوایی بود». برای ترساندن او و سایر زندانیان آن‌ها را مجبور کردند که این صحنه‌ی آدم سوزی را تماشا کنند. پاسداران به حساب او هم رسیدند و به صورت و پشت و پاهای دختر ۲ ساله‌اش نسرین لگد زدند، آن قدر که پای چپش فلج شد و زیر چشمش جای زخم باقی است… مسئولان در حال حاضر دختر ۸ ساله او را به انتقام فرار او در دست دارند.» [71]
 
«آذر معزز» در عمرش، حتا یک ساعت نیز در زندان نبوده است. فرزند او نیز در زندان به دنیا نیامده است. توصیف آذر معزز از زندان و «شکنجه‌های متحمل شده» و استعدادش در افسانه‌سرایی و دروغ‌گویی باعث شد تا از میان انبوه زنان و مردان شکنجه‌شده در زندان‌های جمهوری اسلامی، فرقه رجوی او را انتخاب کرده و نزد گالیندوپل ببرد یا مصاحبه‌ با مطبوعات برایش تدارک ببینند. شکنجه‌شدگان لاجوردی و قربانیان اصلی وی به ویژه مقام‌ترین زندانیان در سیستم نابودگر فرقه‌‌ رجوی به شکلی سادیستی و به منظور خرد کردن شخصیت‌شان تحت بیشترین فشارها و شکنجه‌ها قرار می‌گرفتند.
این فرقه همین کار را در ارتباط با اعظم قوامی که یک سال و نیم زندانی بود انجام داد. قوامی که پس از آزادی از زندان در کرج به زندگی‌ عادی‌اش مشغول بود یکباره سر از پاریس در آورد و با نام مستعار «نرگس شایسته»، به عنوان کسی که از زندان خمینی و لاجوردی گریخته در کنفرانس‌های مطبوعاتی که فرقه‌ی رجوی برایش ترتیب می‌داد شرکت می‌کرد و مدت‌ها چهره‌ی رسانه‌ای این فرقه بود. وی در کمیسیون حقوق بشر ملل متحد در ژنو شرکت کرد و دروغ‌های عجیب و غریبی در رابطه با خودش برزبان راند. اعظم قوامی پس از آن که مدت‌ها در محاق بود دوباره توسط این فرقه به میدان ‌آورده شده و این بار دروغ‌های بزرگتری سرهم کرده و تحویل افراد بی‌اطلاع داد. پیشتر راجع به آن‌ها در مقالاتم و «گزارش ۹۳» توضیح داده‌ام. خانم عاطفه‌ اقبال یکی از زندانیان سیاسی سابق که به خوبی اعظم قوامی را می‌شناسد در مورد آخرین دروغ‌گویی‌های وی مبنی بر کشتن و منفجر کردن ۱۴۰۰ زندانی در یک بند ۲۰۰۰ نفری در زندان قزلحصار توسط حاج‌ داوود رحمانی نماینده‌ی لاجوردی توضیح مختصری داده است. [72]
در این مورد گفتنی بسیار است و به همین دو نمونه اکتفا می‌کنم.
 
 
 
ایرج مصداقی ۲۵ ژوئیه ۲۰۱۷
 
 
 
 

[1]   http://www.fardanews.com/fa/news/697828
[2]   http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950602000334
[3]   محمد سعيدی عضو تيم مذاكره كننده هسته‌ای و سخنگوی سازمان انرژی اتمی و … در دولت‌های احمدی‌نژاد و روحانی با نام مستعار سیادتی بازجوی حشمت‌الله طبرزدی در زندان کمیته مشترک بود. نام وی بارها در پروژه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای آمده است. وی یکی از مشتری‌های کنگره‌های بزرگداشت لاجوردی است. 
[4]   حسین جنتی فرزند احمد جنتی دبیر شورای نگهبان بود که در خرداد ۱۳۶۱ در درگیری با پاسداران کشته شد. گفته می‌شود احمد جنتی «نذر کرده بوده که اگر پسرش حسین جنتی که فراری است و روند انقلاب را قبول ندارد دستگیر یا اعدام شود ۴۰ روز روزه شکر بگیرد». این موضوع هیچ‌گاه از جانب جنتی و اطرافیانش تکذیب نشد.
[6]   خاطرات حاج احمد قدیریان، صفحه‌ی ۱۴۹-۱۵۰، تدوین: سید حسین نبوی، محمدرضا سرابندی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول
[8]   http://www.mehrnews.com/news/4024669
[9]   http://www.aparat.com/v/3ndH7
[10]   http://tarikhirani.ir/fa/events/3/EventsDetail/433
[11]   http://basijpress.ir/fa/news-details/82119
[12]  پیام به ملت ایران درباره سید احمد خمینی و رفع تهمتهای ناروا –  صحیفه نور، جلد هفدهم، ص ۹۰ اینترنتی.
[13]   http://markaziipro.ir/2016/01/23
[14]  منازل‌الآخره والمطالب الفاخرة، شیخ عباس قمی، مؤسّسة النشرالاسلامی، التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرّفة، ص ۲۴۴.
[15]   http://shahidkachooee.com/1395/07/12
[16]  او خود به صدور احکام وحشیانه معروف بود. وی به هنگام تصدی ریاست دادگاه انقلاب اسلامی کرمان، اولین حاکم شرعی بود که در جمهوری اسلامی حکم سنگسار را صادر کرد. بعدها به دلایلی که بر من پوشیده مانده، به دستور خمینی دستگیر و بعد از مدتی آزاد شد؛ ولی از دخالت در امور سیاسی و قضایی منع شد.
[17]  مصاحبه با سید‌حسین موسوی تبریزی، نشریه‌ی چشم انداز ایران، شماره‌ی مهر و آبان ۸۲.
[18]   https://www.tasnimnews.com/fa/news/1393/05/31/468193
[20]   http://nasrnews.ir/News/tabid/243/ArticleID/65989
[21]   http://www.khabaronline.ir/detail/49807/Politics/parties
[22]   http://www.rajanews.com/news/148540
[23]   http://sharghdaily.ir/News/73274
[24]   https://www.radiozamaneh.com/305480
[25]   http://www.imam-khomeini.ir/fa/c78_52308
[26]   مؤتلفه و دادستانی پر از اسدالله بودند. اسدالله لاجوردی، اسدالله بادامچیان، اسدالله جولایی، اسدالله تجریشی، اسدالله عسگراولادی.
[27]   https://www.tasnimnews.com/fa/news/1395/05/14/1148567
[28]   http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=38941
[29]   http://defapress.ir/fa/news/25728
[30]   مصاحبه مطبوعاتی حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب، دادستان انقلاب تهران و رئیس زندان اوین، کیهان، ۲۷ آذر ۱۳۵۹، ص۳.
[31]  لاجوردی، روزنامه‌ی اطلاعات اردیبهشت ۶۱.  قهرمانان در زنجیر، سازمان مجاهدین خلق ایران، سال ۱۳۷۹.
[32] روزنامه جمهوری اسلامی، ۱۶ فروردين ۱۳۶۳.
[33] صحیفه‌‌ی امام خمینی، جلد هفدهم، ص ۲۸۳ اینترنتی.
[34]  پیشین، ص۲۸۴ اینترنتی.
[35]  صحیفه‌ نور، مؤسسه نشر آثار امام خمینی، جلد نوزدهم، ص ۱۴۰ اینترنتی.
[36]   صحیفه امام خمینی جلد ۱۵- صفحه ۳۰ و ۳۱
[37]   صحیفه‌ی امام خمینی جلد هفدهم ص۲۸۵ اینترنتی.
[38]   http://www.pezhvakeiran.com/pfiles/dozakh_roye_zamin.pdf
[39]  پیشین، صص ۲۸۷- ۲۸۸ اینترنتی.  
[40] روزنامه جمهوری اسلامی ۱۸ بهمن ۱۳۶۱.
[41]  صحیفه‌ نور، مؤسسه نشر آثار امام خمینی، جلد پانزدهم، ص ۴۹۳ اینترنتی.
[42]   http://revolution.pchi.ir/show.php?page=contents&id=12153
[43]   http://revolution.pchi.ir/show.php?page=contents&id=12153
[44]   https://amontazeri.com/book/khaterat/volume-2/1065
[45]  صحیفه‌ نور، مؤسسه نشر آثار امام خمینی، جلد ششم، ص ۴۵۸ اینترنتی.
[46]  پیشین، جلد شانزدهم، ص ۴ اینترنتی.
[47]   http://emam.com/posts/view/2917
[48]  صحیفه‌ نور، مؤسسه نشر آثار امام خمینی، جلد پانزدهم، ص ۴۱۶ اینترنتی.
[49]  روزنامه جمهوری اسلامی، ۱۶ فروردين ۱۳۶۳.
[50]   روزنامه جمهوری اسلامی ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۳.
[53]  خشت خام /نوبت چهاردهم/ گفتگوی حسین دهباشی با مصطفی تاج زاده. ۳ بهمن ۱۳۹۵.
[54]   http://tnews.ir/news/940b56052501.html
[55]   https://www.youtube.com/watch?v=iRMTKbmYZZQ
[56]   http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-54091.html
[57]   http://www.rajanews.com/news/148540
[58]   http://revolution.pchi.ir/show.php?page=contents&id=12153
[59]   http://revolution.pchi.ir/show.php?page=contents&id=12153
[60]  برادران عسگراولادی، بادامچیان، رفیق‌دوست، شفیق، امانی همدانی، خاموشی، کریمی اصفهانی، نیری، توکلی بینا، اعتمادیان، عباسپور، قدیریان، تجریشی و   … از جمله رهبران مؤتلفه و حامیان قدرتمند دادستانی بودند.
[61] برای مثال مهاجمی که تحت عنوان «امت حزب‌الله» در جریان حمله به خوابگاه دانشگاه پلی‌تکنیک در زمستان ۵۹، تیر به گلوی دوست عزیزم اسماعیل جمشیدی زد، از کارکنان دادستانی و مسئولان ملاقات زندان اوین بود. اسماعیل در هفتم مهرماه ۶۱ پس از تحمل‌ شکنجه‌های سبعانه در اوین اعدام شد.
[62]   http://defapress.ir/fa/news/28264
[63]   http://defapress.ir/fa/news/28436
[64]   http://www.imam-khomeini.ir/fa/n89294
[65]   http://defapress.ir/fa/news/28062
[66]   http://www.rajanews.com/news/83410
[67]   http://www.rajanews.com/news/83410
[68]   http://www.rajanews.com/news/83410
[70]   ماهنامه‌ی شورا، نشریه شورای ملی مقاومت، ویژه اسناد و گزارش‌های نقض حقوق‌بشر در ایران، شماره ۵۱، دی و بهمن ۶۸، صفحه‌ی ۶۷.
[71]   ماهنامه‌ی شورا، نشریه شورای ملی مقاومت، ویژه اسناد و گزارش‌های نقض حقوق‌بشر در ایران، شماره ۵۱، دی و بهمن ۶۸، صفحه‌ی ۱۱۰.
[72]  https://www.tribunezamaneh.com/archives/114025
Published in: on 18 ژوئیه 2018 at 11:35 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آوارگانی که در زندانِ آوارگی خود محبوس اند

آوارگانی که در زندانِ آوارگی خود محبوس اند


Sun 30 07 2017 

فرنگیس حبیبی


frangis-habibi-s.jpg

آیا واژه ها همیشه به رسالت خود یعنی بیان مفاهیم وفادارند؟ آیا مفاهیم همیشه آن حس ها و درک هایی را منتقل می کنند که خمیرمایۀ نخستینشان بوده اند؟ آیا وقتی بار ها در روز واژه هایی چون جنگ، صلح، فقر، ظلم و عشق را بکار می بریم شکل و قواره و سوزش و جوشش آن ها در دلمان جان می گیرد؟

سال هاست که واژه های پناهنده و آواره در صحبت ها و اخبار رسانه ها به گوشمان می رسد. آمار غرق شدگان فراری در دریای مدیترانه مدام رو به افزایش است. ما لحظه ای صحنۀ دلخراش دست و پا زدن نا کام این انسان هارا در ذهن مجسم می کنیم و بعد چه؟

این پرسش ها که نه تازه اند و نه بدیع با خواندن کتابی در بارۀ زندگی مردم غزه در سرم بیدار شدند.کتابی که پوستۀ واژۀ غزه را می شکافد و تا اندازه ای زندگی را در آن جاری می سازد.

کتاب «مردم غزه» که عنوان فرعی آن هست: «زیستن در حبس»، مجموعه ای از دیده ها، شنیده ها و شهادت هاییست که شش شهروند فرانسوی: روانشناس ، جامعه شناس، دبیر و آموزکار،ویدئوکار و بعضا تلاشگر در «اتحادیۀ یهودیان فرانسوی طرفدار صلح»، در طول چند سفر به غزه در سال های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۶ گرد آوری کرده اند. این کتاب در فوریۀ ۲۰۱۷ با مقدمه ای به قلم خانم کریستین هسل، همسر اندیشمند بزرگ استفان هسل در پاریس منتشر شده است . فیلمی ۵۲ دقیقه ای با زیر نویس به ۱۲ زبان پیوست این کتاب است.

مهمترین مزیت این کتاب این است که غزه را از قالب یک نام که اغلب با سیاست های حماس همزاد پنداشته می شود در می آورد و آن را در ابعاد تاریخی، جغرافیایی، انسانی، حقوقی و سیاسی باز می نماید و سرگذشت مردمی را از زبان خودشان نقل می کند که زندگیشان در یک اردوگاه بزرگ اسرا می گذرد، گیرم گاه در برج های مدرن و گاه در کلبه های نیمه ویران در اثر جنگ و گلوله با ران های ارتش اسرائیل.

دراین کتاب می خوانیم که غزه از دوران باستان زمینی بارور داشته ، روغن های گیاهی و شرابش به دور ترین نقاط صادر می شده و پذیرای نخستین گروه های مهاجر از آفریقا بوده است. این گذرگاه کاروان های تجارتی و ارتش های جنگاور، از یونانی و رومی گرفته تا ایرانی و مصری و بابِلی همچنین منزلگاه دلخواه پرندگان مهاجر نیز بوده و هست. بطوریکه هدا عبدالرحمان ال سعدی، یک جوان دانشگاهی اهل غزه می گوید: » خوش به اقبال پرندگان مهاجر که تنها موجوداتی هستند که می توانند بدون اجازۀ دولت اسرائیل از فلسطین خارج یا به آ ن وارد شوند. ای کاش من یک پرنده بودم».


نام کتاب: Gens de Gaza
Vivre dans l’enfermement

زیرا انسان های ساکن غزه، یعنی دو میلیون نفر، ده سال است که نه از راه زمین، نه از راه هوا و نه از راه دریاحق خروج از آن را ندارند و بین اسرائیل و مصر در حبس بسر می برند. هفتاد درصد این جمعیت را پناهندگانی تشکیل می دهند که یا خود یا پدرو مادرشان در سال ۱۹۴۸ و ۱۹۴۹از زمین ها و خانه هایشان در اسرائیل کنونی بیرون رانده شده اند. از سال۱۹۸۸ که آرشیو های رسمی دولت اسرائیل علنی شده اند دیگر بر کسی پنهان نیست که بیرون راندن این مردم جتی پیش ازوقوع جنگ با برنامه ریزی دقیق صورت گرفته است. نوار غزه و پناهندگانش از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۷ بدون راه به دیگر نقاط جهان در فقر شدید زندگی کردند و تنها راهشان برای مبادله گذرگاه رفح درمرز مصر بود. از آن زمان تاریخ غزه مسیر محاصره ای را طی کرده که همواره تنگ تر شده است. بطوریکه امروز به معنای کامل کلمه در قفسی در محاصرۀ دیوارها، سیم های خاردار، برج های نگهبانی مجهز به سلاح های خودکار و کشتی های جنگی بسر می برد.

مردم چگونه در چنین قفسی زندگی می کنند؟ یکی از نویسندگان این کتاب می نویسد توصیف جامعۀ غزه بسیار دشوار است. از طرفی، در یک نگاه کلان، به یک اردو گاه بزرگ اسرا می ماند با مساحتی برابر ۳۶۰ کیلو متر مربع یعنی یک بیستم مساحت فرانسه، و از طرف دیگر در نقاطی از آن یک انسان غربی خود را اصلاً بیگانه احساس نمی کند. چون همان زندگی معمولی مبتنی بر شکاف های طبقاتی، تنوع فرهنگی، اسیب های اجتماعی، تعصب های مذهبی و عقیدتی و فساد را در کنار پیوند های عمیق خانوادگی، همبستگی انسانی و شور زندگی مشاهده می کند. هتل های لوکس و کمی دورتر حومه های پر گرد و غبار و فقیر در همسایگی هم روزگار می گذرانند. یکی از ویژه گی های غزه حضور متراکم سازمان های بین المللی غیر دولتی و نمایندگی های سازمان ملل متحد است که بخشی از مشاغل اداری مردم غزه را تامین می کنند. و اما خارج از مشاغل اداری، زندگی مردم چگونه تامین می شود؟

بنا بر تحلیل نویسندگان کتاب، کمبود و قحطی سلاح موثری است که دولت اسرائیل، بویژه از سال ۲۰۰۰ که دیگر مردم غزه نمی توانند برای کار به اسرائیل بروند،برای قفل کردن چرخ اقتصاد و تولید در غزه بکار می برد. برای فعالیت اقتصادی حتی در پائین ترین سطح به برق نیاز است. حال آنکه جریان برق تنها بین شش تا هشت ساعت در روز بر قرار است و تنها نیروگاه برق غزه که منظماً از طریق بمباران های ارتش اسرائیل از کار می افتد کفاف برق غزه را نمی دهد. بنابراین باید آن را از اسرائیل وارد کرد با قیمت بالا و با شرایطی که دولت اسرائیل تعیین می کند. منازعه میان حماس و تشکیلات خود مختار نیز بر سر سوخت گره کار مردم غزه را تنگ تر می کند.

و اما آب. بنا بر گزارش سازمان ملل متحد غزه تا سه سال دیگر سرزمینی غیر قابل زندگی خواهد بود. چرا که منابع آب آن چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی با شتاب رو به زوالند. تجهیزات تصفیۀ آب موجود نیست. فاضلاب به دریا می ریزد و زندگی ماهی ها و لذا ماهیگیری را که یکی از منابع درآمد مردم است با خطر جدی روبرو می کند. همین کمبود در زمینۀ گاز نیز دیده می شود. غزه دارای منابع گاز زیر دریایست ولی با فشار دولت اسرائیل قراردادی که یک کمپانی انگلیسی با یک شرکت فلسطینی برای استخراج گاز بسته بود متوقف شد. وضعیت بنزین و مصالح ودستگاهها برای فعالیت های زیر بنایی و تعمیرساختمان های تخریب شده توسط بمباران ها نیز با همین قحطی روبروست. به نوشتۀ پژوهشگران تنها ده درصد مصالح ساختمانی لازم وارد غزه می شود. آن هم با قیمت بسیار بالا.

ورود و خرید موتور کشتی های ماهیگیری بیشتر از یک قدرت معین و نیز خرید تور ماهیگیری ممنوع است. ماهیگیران مدام در حال وصل پینه تور های فرسودۀ خود هستند. گذر گاه رفح حد اقل گشایشی در رفع نیازمندی های حیاتی مردم بوجود می آورد که آنهم سالهاست که بسته شده است. خواست و نیت دولت اسرائیل آنست که مردم غزه به انسان هایی غیر مولد و نیازمند دائمی کمک خارجی تبدیل شوند. و اگر فشار هاو محدودیت های تحمیل شده از سوی متحدان بین المللی دولت تل آویو کافی نباشد بمباران های نوبه به نوبۀ ارتش اسرائیل بویژه در سال ۲۰۱۴ که زمین های حاصلخیز شمال غزه را نشانه گرفت گام بزرگی در راه تبدیل مزارع به ویرانه بشمار می رود. نورید پلد الحنان، استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه عبری بیت المقدس که یکی از تلاشگران بنام صلح طلب اسرائیل است ، این سیاست را جامعه کشی نام نهاده است. سیاستی که تخریب منظم دستگاه تولید و بافت اجتماعی را هدف قرار می دهد.

کتاب «مردم غزه» در بخشی که به تاریخ سیاسی غزه می پردازد البته به تفرقه و نزاع میان حماس و تشکیلات خود گردان اشارات دقیق دارد و نمونه هایی از فرقه گرایی حماس و فساد و بی لیاقتی تشکیلات رام الله را ذکر می کند. همچنین بر مماشات و فرصت طلبی قدرت های بزرگ غربی نسبت به سیاست های دولت اسرائیل نیز انگشت می گذارد.

فصلی از کتاب به جوانان اختصاص دارد که ۶۶ درصد جمعیت را تشکیل می دهند. آموزش ابتدایی و دبیرستانی رایگان است و با بودجۀ دولت خودگردان و نیز تعهد مالی سازمان ملل متحد اداره می شود.

اما دانشگاهها پولی هستند. صد هزار نفر در شش دانشگاه در غزه در حال تحصیلند. دانشجوی پزشکی باید ساعتی ۹۰ یورو پول کلاس بدهد. بهای آموزش هنر 11 یورو در ساعت است. از 21هزار فارغ التحصیل دانشگاه در سال تنها ده درصد موفق به یافتن کار می شوند. بقیه در رویای خروج از غزه و ادامۀ تحصیل در دانشگاه های غرب بسر می برند که آن هم بسیار دشوار است برخی با پذیرش و دریافت بورس از دانشگاه های معتبر غرب اجازۀ خروج و گذر از فرودگاه تل آویورا از مقامات اسرائیلی بدست نمی آورند. اما دنیای جوانان غزه سرشار از ابتکار است. کار های داوطلبانه، مددکاری در زمینۀ آموزش و انتقال دانش و تجربه به جوانان محله های فقیرو فعالیت های فرهنگی و هنری مشغولیت دائمی جوانان است.

همزمان با بهار عربی شماری از جوانان غزه مانیفستی را منتشر کردندکه در آن می گویند از اسرائیل، حماس، الفتح، تجاوز دائم به حقوق بشر و بی تفاوتی جامعۀ بین الملل به تنگ آمده اند. » ما آزادی می خواهیم. ما می خواهیم زندگی کنیم. ما صلح می خواهیم» این ها خواست های سه گانۀ جوانان است. یکی از مشغولیت های فکری جوانان این است که هنگامیکه در ها باز شدند پر انرژی و آمادۀ زندگی مثل همۀ مردم دیگر باشند.

در سرزمینی محاصره شده و زیر سایۀ جنگ وجود زندانی امری مسلم به شمار می آید. ولی کمتر کسی می داند که از سال ۱۹۶۷ تا کنون ۸۰ هزار نفر فلسطینی توسط مقامات امنیتی اسرائیل زندانی شده اند. در سال ۲۰۱۶ هفت هزار زندانی سیاسی در زندان های اسرائیل بسر می بردند که در میانشان ۴۲ زن و ۳۰۰ کودک دیده می شدند. برخی از زندانیان بیش از سی سال بود که در زندان بودند.

با وجود این همه دیوار و سیم خاردار، با وجود این زندان در زندان، مردم غزه زنده اند. از سیاست حرف می زنند. غصه می خورند که ماندلا ندارند. به رهبران خود و جهان متلک می گویند. در هر گام از زندگیشان مقاومت می کنند و این مقاومت را در عطشی که برای آموختن دارند، در خاطراتی که زنده نگاه می دارند، در گلدوزی ها و رقص ها و نوشته هایشان نشان می دهند. در بیرون از غزه صلح طلبان

که» کارزار جهانی بویکوت، عدم سرمایه گذاری و مجازات» را علیه دولت اسرائیل براه انداخته خود را همبسته با مردم غزه می دانند در تلاشند که شرایطی فراهم کنند که مردم غزه نه جمعیتی علیل و نیازمند کمک بلکه انسان هایی مولد و مبتکر باشند. آنها شعر سمیه ، این زن اهل غزه را به جان شنیده اند که می گوید.

به ترانۀ جنگ گوش می کنم و خود ترانۀ صلح می خوانم
آوازی بلند سر می دهم تا خود را نیرومندتر از هواپیماها و تانک ها حس کنم
اما وقتی خانه می لرزد از خود می پرسم کِی تنها یک رقم خواهم شد.

فرنکیس حبیبی 

پاریس، مرداد ۹۶

Published in: on 10 ژوئن 2018 at 10:24 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بیکاری، مشکلات اقتصادی و فقر سرمنشاء بسیاری از تلخی‌های زندگی برای اهالی شهر ترکمن نشین مراوه تپه و روستاهای اطراف و محروم آن شده است. روستاهایی که در حاشیه رودخانه اترک و زادگاه عارف و شاعر شهیر ترکمن، مختومقلی فراقی و در نزدیکی مرز ترکمنستان در استان گلستان و شمال شرق ایران واقع شده است. مراوه تپه زمانی بهترین مراتع را برای دامداری و بزرگترین کشتزارها را برای کشاورزی داشت و مردمان سختکوش آن از دامداری و کشاورزی امرار معاش می‌کردند اما اکنون با بروز خشکسالی عملاً مرتعی برای چرا و آبی برای کشاورزی یا وجود ندارد و یا بسیار کم است.

بیکاری، مشکلات اقتصادی و فقر سرمنشاء بسیاری از تلخی‌های زندگی برای اهالی شهر ترکمن نشین مراوه تپه و روستاهای اطراف و محروم آن شده است. روستاهایی که در حاشیه رودخانه اترک و زادگاه عارف و شاعر شهیر ترکمن، مختومقلی فراقی و در نزدیکی مرز ترکمنستان در استان گلستان و شمال شرق ایران واقع شده است. مراوه تپه زمانی بهترین مراتع را برای دامداری و بزرگترین کشتزارها را برای کشاورزی داشت و مردمان سختکوش آن از دامداری و کشاورزی امرار معاش می‌کردند اما اکنون با بروز خشکسالی عملاً مرتعی برای چرا و آبی برای کشاورزی یا وجود ندارد و یا بسیار کم است.

اما دلایل فوق اندکی از مشکلات بسیار این مناطق به شمار می‌آید. بیکاری، فقر و محرومیت، مردم را با مشکلات و چالش‌های بسیاری روبه رو کرده است. جوانان در سنین پایین عاشق می‌شوند و بدلیل سهل و آسان بودن ازدواج و تنها با پرداخت ۸ تا ۱۰ میلیون تومان پول بعنوان مهریه و با وجود نداشتن شغل مناسب و درآمد کافی، بدون در نظر گرفتن مشکلاتی که در آینده پیش رو خواهند داشت، ازدواج کرده و بچه دار می‌شوند. بسیاری از مردان بدلیل بیکاری به اعتیاد روی آورده و خانه نشین می‌شوند و عده‌ای نیز خانواده‌های خود را ترک کرده و برای یافتن کار به تهران و شهرهای بزرگ مهاجرت می‌کنند. زندگی ای که با امیدهای فراوان و با آئین سنتی و زیبای عروسی ترکمنی آغاز شده بود، با گذشت زمان ناخواسته به طلاق ختم می‌شود. این در حالی ست که برخلاف گذشته آمار افراد تحت پوشش کمیته امداد به سن ۳۰ سال و حتی پائین تر از آن هم رسیده است. کمیته امداد امام خمینی (ره) ۳ هزار و ۲۷۵ خانوار را در این منطقه تحت پوشش دارد که تعداد قابل توجهی از آنان شامل زنان سرپرست خانوار می‌باشند که به وفور در همه روستاهای منطقه زندگی می‌کنند. زنان مطلقه، سرپرست خانوار و همچنین زنانی که شوهرانشان بیکارند. آن‌ها از افراد پیر گرفته تا جوان مجبور به کار کردن در مزارع و یا کارگاه‌های قالی بافی و پارچه بافی می‌شوند که بدلیل فروش نرفتن پارچه و فرش ناچارا با دستمزد بسیار پایین کار می‌کنند. برخی از این زنان زندگی را بسیار به سختی با پرورش اندکی دام می‌گذرانند. درد و رنج این گروه از زنان به اندازه‌ای زیاد است که گویا سرنوشت آنها را با غم و اندوه نوشته‌اند. این درد از چهره رنج کشیده پر چین و چروکشان پیداست. گویا که طوفان پیری زودرس، عمر و زندگی‌شان را به باد فنا داده است. زنان و مادران مهربانی که تحمل ناملایمات زندگی قامتشان را خمیده کرده است اما همچون سروی استوار، تمام خانواده را در زیر سایه فداکاری و مهربانی خود یکجا جمع کرده‌اند و به امید فردایی بهتر در خانه‌های کاهگلی روستاهای این دیار زندگی می‌کنند.

  • جوانان روستایی در مقابل سوپر مارکتی در روستای نارلی آجیسو نشسته‌اند. این روستا در نزدیکی مرز ترکمنستان قرار دارد. بیکاری یکی از مشکلات اصلی شهرستان مراوه تپه محسوب می‌شود.
  • نوشته عاشقانه‌ای در روی پست برق در مرکز روستای نارلی آجیسو دیده می‌شود. جوانان از سنین پایین عاشق شده و به همین دلیل سن ازدواج در این منطقه پایین است. آمار خودکشی ناشی از شکست عشقی نیز در منطقه بالا است.
  • عروس و داماد در حال برگزاری مراسم عروسی سنتی ترکمنی در باغی درروستای آق قلعه منطقه مرزی پالیزان برای گرفتن فیلم عروسی در حال قدم زدن هستند.
  • دختران جوان ترکمن در حالی که لباس‌های سنتی ترکمنی بر تن کرده‌اند در مراسم عروس بران یا کجاوه در روستای آق قلعه منتظر عروس و داماد هستند.
  • زن جوانی به سمت خانه خود در خیابانی از روستای چنارلی در حرکت است.
  • سایه زنی در آشپزخانه خانه خود بر روی یخچال افتاده است، در حالی که عروسک نوزادی در کنار آن قرار دارد. روستای پست دره یکی از محرومترین روستاهای منطقه به شمار می‌رود.
  • فاطمه بدراق نژاد 24 ساله، در حالیکه فرزند نوزاد اش را در آغوش گرفته، در ایستگاهی در روستای تمر قره گوزی کلاله منتظر مینی بوس است. فاطمه برای رفتن به روستای قره آغاج که در فاصله 55 کیلومتری قرار دارد باید 3 ساعت در ایستگاه به انتظار آمدن مینی بوس بنشیند.
  • زن روستایی آق بیکه چندری در آغل دام‌هایشان مشغول کار است در حالیکه فرزندانش در حال بازی کنار مترسک آویزان به تیرک چوبی هستند.
  • مردان روستایی در حال صحبت کردن و استراحت در روستای یئل چشمه گلیداغ دیده می‌شوند.
  • فاطمه دیده ور در حالیکه فرزند خود را بر دوش گرفته به سمت کارگاه قالی بافی در روستای قازان قایا در حرکت است.
  • فاطمه دیده ور در حال قالی بافی است. فرزند 1 ساله او محمد حسین کنار او مشغول بازی است. فاطمه یک پسر و 3 دختر دارد و به دلیل اعتیاد همسرش مجبور به قالی بافی است.
  • گل جمال قزل 38 ساله پشت پنجره دیوار خانه ناتمام خود در روستای قازان قایا ایستاده است. او که شوهرش از مشکلات بینایی رنج می‌برد و بیکار و خانه نشین بوده، برای امرار معاش زندگی‌شان مجبور به کار است.
  • خالد بی بی بازدار 50 ساله، با نوه خود در حال بازی در خانه‌شان در روستای محمدشاعر است. شوهر او معلول ذهنی است و توانایی کار کردن ندارد. او برای امرار معاش خانواده خود کارگری می‌کند.
  • ساعت دیواری خاک گرفته بر دیوار خانه قدیمی در روستای آق قلعه دیده می‌شود.
  • خالد بی بی بازدار 50 ساله، روسری خود را درست می‌کند. کارگری و سختی زندگی چهره زنان را پیرتر از سن واقعی‌شان می‌کند.
  • آراز محمد دارایی 60 ساله، بر رو تخت خود در خانه‌اش در روستای یئل چشمه دراز کشیده است. او از بیماری سرطان معده رنج می‌برد و در حال انجام مداوای شیمی درمانی است. همسر او نیز معلول است و هیچ درآمدی جز یارانه‌ها ندارند.
  • صفر خالدی 60 ساله، درون کوچه‌ای در روستای محمد شاعر راه می‌رود. او معلولیت ذهنی و روانی دارد و نمی‌تواند کار کند و بار زندگی‌شان بر دوش همسرش خالد بی بی است که کارگری می‌کند.
  • قبر مرد ترکمن در قبرستانی در روستای تمر قره گوزی کلاله دیده می‌شود.
  • زن ترکمنی برخلاف پوشش سنتی همه زنان ترکمن از چادر و نقاب برای پوشش خود استفاده کرده است.
  • عکس قدیمی مرد ترکمنی که سالها از فوت اش می‌گذرد، در کنار آیه‌ای از قرآن بر روی دیوار خانه‌ای در روستای آق قلعه دیده می‌شود. بدلیل استفاده از سوخت نفت در چراغ قدیمی علاالدین دوده همه جای خانه را گرفته است.
  • جمعه گل نوری 71 ساله در حال حرکت در بیرون اتاق خانه خود است. او در اتاقی در گوشه حیاط یکی از روستائیان زندگی می‌کند. دست و پاهای او در اثر سوختن در تنور در ایام کودکی دچار معلولیت شدید شد.
  • سیلوئت انعکاس زن ترکمن اوغول دوردی قزل 80 ساله در آینه شکسته و غبار گرفته خانه‌اش در روستای آق قلعه دیده می‌شود. شوهرش 10 سال قبل فوت کرده و تنها زندگی می‌کند.
  • عایشه محمودی 56 ساله از پشت پنجره شکسته خانه‌اش در روستای یانبولاق گلیداغ به بیرون نگاه می‌کند. همسر او آنها را ترک کرده و با زن دیگری در کلاله زندگی می‌کند. او 10 فرزند دارد و به دلیل ازدواج فامیلی 3 فرزند اش دچار معلولیت ذهنی و حرکتی هستند که خود به تنهایی از آنها نگهداری می‌کند و هزینه‌های سنگین زندگی خانواده بر عهده اوست. عایشه بدلیل طلاق ندادن شوهرش نمی‌تواند تحت پوشش کمیته امداد درآید.
  • امان گل قوردی 65 ساله در حال دست دادن با همسایه‌اش است. آن‌ها پس از فوت شوهرانشان با فرزندان خود در روستای چاتال مراوه تپه زندگی می‌کنند.
  • گل جمال غدیری 68 ساله با دختر عمویش در خانه ایستاده‌اند. شوهر هر دو آنها برادر بوده‌اند که 7 سال پیش فوت کرده‌اند. آن‌ها با فرزندشان در روستای چنارلی زندگی می‌کنند.
  • آرزو امامی در حال پرستاری و مراقبت از مادر خود کنار تخت او نشسته و به او میوه می‌دهد. مادرش خدیجه نوری زداه 54 سال دارد و به تازگی عمل قلب باز کرده است. او که شش سال پیش شوهرش فوت کرده، شش فرزند دارد، که با پسر 14 ساله خود تنها در روستای چاتال مراوه تپه زندگی می‌کند.
  • هلی تاج کلته 55 ساله، ساکن شهر گوموش دفه (گمیشان) پس از زیارت بقعه چوپان آتا به سمت بالای کوه در حرکت است. زیارتگاه خالد نبی یکی از زیارتگاه‌های مهم ترکمن‌ها به شمار می‌آید که شامل سه بقعه، خالد نبی، عالم بابا و چوپان آتا می‌باشد که بر فراز قلعه تانگرک داغ (قدرت) رشته کوه گوگجه داغ و در 55 کیلومتری شمال شرقی شهرستان کلاله قرار دارد.
  • یکی از زنان روستای آق قلعه در کنار درخت سرو به سمت خانه خود می‌رود.
  • تازه گل غراوی کنار خانه خود در روستای نارلی آجیسو علیا ایستاده است. شوهر او بیکار و خانه نشین است و چهار فرزند دارد که به سختی زندگی‌شان را می‌گذرانند.
  • کفش‌های کهنه و پاره شده زنانه بر روی تانکری، بیرون از یک خانه در روستای پلی سفلی در نزدیکی شهر گلیداغ دیده می‌شوند.
  • نمای یکی از خانه‌ها در روستای چاتال مراوه تپه دیده می‌شود. خدیجه نوری زداه 54 ساله همراه پسر 14 ساله خود در آن زندگی می‌کنند.
  • آی جمال قزل 41 ساله در حال کار و پارچه بافی در اتاق خانه خود در روستای قازان قایا است. او چهارفرزند دارد و برای امرار معاش خانواده خود مجبور به پارچه بافی و دامداری است. او از هزینه‌های سنگین زندگی و گرانی شدید گلایه می‌کرد.
  • بیکه عربی 44 ساله در حال خارج شدن از انباری خانه‌شان است. او که چهار فرزند دارد، یکی از آنها معلول است. شوهر او 10 سال پیش فوت کرده است.
  • عمه گل امان زاده (نفر اول از چپ) 56 ساله و بی بی پران دوه جی 62 ساله دام‌های خود را از چرا به سمت روستای چناران برمی گردانند. آن‌ها برای امرار معاش خود مجبور به دامداری هستند که با وام پرداختی کمیته امداد آنها را خریداری کرده‌اند.
  • آراز بیکه حاجی لی دوه جی 47 ساله، قبل از دوشیدن شیر شتر با سطلی در دست پشت آن ایستاده است. او چهار فرزند دارد و درآمد خانواده آنها از دامداری می‌باشد و در روستای فرق سرزندگی می‌کند.
  • باغدا گول قزل 50 ساله، کنار نوه‌های خود در حیاط خانه‌شان در روستای قازان قایا ایستاده است. او هفت دختر و یک پسر دارد و به همراه دو داماد خود و نوه‌هایش 18 نفره در اتاق کوچکی زندگی می‌کنند.
  • اوغول صفر قلماق 60 ساله مقابل خانه خود در روستای پست دره ایستاده است. شوهرش 10 سال پیش فوت کرده 9 فرزند دارد که هیچکدام به فکر و یاد او نیستند.
  • قاری خانم کیک 115 ساله، به سمت خانه خود در روستای گوک دره در حرکت است. او که مادر دو شهید است علارغم پیری شدید خود به کار کردن و باغداری علاقه بسیاری دارد. او حصیر، طناب پشمی و خرجین می‌بافد و از عدم رسیدگی و زندگی با درآمد کمش گلایه دارد.
  • اوغول خان فرهنگ 64 ساله به سوی خانه خود در روستای قاپان سفلی در حرکت است. او هفت فرزند دارد و چهار سال قبل شوهرش فوت کرده است. او از وضعیت بد معیشتی‌شان گلایه می‌کرد.
Published in: on 22 مه 2018 at 4:25 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

در روزهای ۲۵ و ۲۶ می ۲۰۱۳ حدود یکصد نفر از فعالان سیاسی، روزنامه نگاران و تحلیل گران ایرانی از کشورهای اروپایی و ایالات متحده در پارلمان سوئد گردهم آمدند. این گروه در همایشی دو روزه که توسط نهاد “اتحاد برای دموکراسی در ایران” برنامه ریزی شده بود به بررسی و بحث درباره بحران‌های کنونی در ایران پرداخت

VIDEO ( ENGLISH / PERSIAN ) :

.


شهریار آهی،  محسن سازگارا، فریدون احمدی، احمد رافت، علی اصغر رمضان پور

)
سخنرانی مهرانگیز کار برای آغاز همایش

رامین احمدی، حسن شریعتمداری، محمد مصطفایی، آرام حسامی
(بحث درباره انتخابات آزاد در ایران)
.

نشست برابری جنسیتی: کلاله شرفکندی، ناهید حسینی، مژده  پگاهی، امین ریاحی


نفش مذهب، گروه های اپوزیسیون و رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری ایران
علیرضا نوری زاده، کیانوش سنجری و مجید محمدی

 

Published in: on 28 آوریل 2018 at 12:44 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

  «پانته آ»،«صفیه»،«محمد»و«کورش»

«پانته آ»،«صفیه»،«محمد»و«کورش»
اسماعیل وفا یغمایی
تاریخ را باید خواند و باید شناخت و بر پایه تاریخ باید داوری کرد. میگویند و درست میگویند که در بررسی تاریخ نه باید در مدار جاذبه بود و نه دافعه ولی پس از شناخت و داوری درست میتوان بر پایه شعور و خرد جذب حقیقتی شد یا واقعیتی تلخ را دفع کرد. نفرت از جلادی که بعنوان مثال تیغ بر گلوی خواهر یا برادر ما نهاده طبیعی است و نمیتوان آن را دافعه دانست و دوست داشتن طبیعتی سرشار طراوت یا زنی و مردی را که به عشق او دلبسته و از او جز مهر ندیده ایم با قرار داشتن در مدار جاذبه های خرافی بسیار متفاوت است. سخن را کوتاه کنم و دو ماجرا را از سینه تاریخ پیش رو گذاریم و داوری کنیم کدام شایسته قبول و کدامشایسته رد و دفع است. دو ماجرا از پیامبری آسمانی و سرور کائنات و مفخر موجودات و دیگری شاهی زمینی که نه ادعای پیامبری داشت و نه اعجاز. این را بخوانیم و بیندیشیم نجاساتی که چهل سال است ایران را به تاریکی کشانده اند در چه تبار و تیره و مکتبی ریشه دارند و چه بر سر سرزمین آورده اند که زادگاه کورش و فرزندان ایرانزمین است. بیندیشیم و بیندیشیم.
کورش و پانته آ(559قبل از میلاد مسیح1180 سال قبل از محمد)
پانته‌آ (در لغت‌نامه دهخدا به صورت پان‌ته‌آ آمده) بانوی زیبایی از اهالی شوش بود که به اسارت کوروش  در آمد و بعد از ماجراهایی کوروش او را به شوهرش آبراداتاس که فرماندار شوش و در تابعیت بابل بود، رساند. آبراداتاس هم پس از مشاهدۀ جوانمردی کوروش  به او پیوست و در راه دفاع از او جان خود را فدا نمود. کوروش آرامگاهی برای این زوج ـ پانته‌آ و آبراداتاس ـ بنا نهاد که گفته می‌شود بقایای آن هنوز در عراق باقیست.
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش   عرضه می‌کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش که او را پانته‌آ می‌نامیدند و همسرش به نام «آبراداتاس» برای انجام دادن مأموریتی از جانب شاه خویش (نبونه اید شاه بابل) رفته بود.
چون وصف زیبایی پانته‌آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بگیرد. مادی‌ها اصرار داشتند که کوروش حداقل یک بار زن را ببیند تا شاید نظرش عوض شود و کوروش گفت: می‌ترسم او را ببینم و عاشقش شوم و نتوانم او را به شوهرش بسپارم. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از ندیمان که مردی به نام آراسپ – هم بازی کودکی کوروش- بود سپرد اما آراسپ خود عاشق پانته‌آ شد و خواست از او کام بگیرد، پانته‌آ به ناچار از کوروش کمک خواست. کوروش که مطلع شد از عجز و زبونی آراسپ که خود را در برابر عشق رویین تن می دانست به خنده درآمد و آرتاباس سردار خود را به همراه خواجه ای نزد وی فرستاد و به او تأکید کرد، آراسپ را تهدید نماید که مبادا از راه جبر و عنف به زن پاکدامنی چون پانته آ تجاوز کند، ولی به آرتاباس اجازه داد که با وی صحبت کند و از او خواست با تندی و شدت عمل با آراسپ برخورد کند و تا جایی که می تواند رعب و ترس در دلش ایجاد کند. آراسپ مرد نجیبی بود، به شدت شرمنده شد.[۴][۵]
پانته آ پس از مشاهدۀ رفتار جوانمردانه کورش قاصدی را مأمور ساخت تا به تاخت به سوی سرزمین باکتریان رفته و آبراداتس را از ماوقع کارها با خبر سازند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش بر خود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
خویشتن داری کورش، چشم پوشیدنش از یک زن اسیر، آن هم به زیبایی و جذابیت پانته آ، کاری غیرمنتظره و دور از حدس و گمان کمتر کسی بود. تا آن روزگار کسی به خاطر نمی آورد که پادشاهی از غنیمت جنگی خود صرف نظر نماید، حال آنکه آن غنیمت زنی به زیبایی پانته آ باشد. می‌گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ از طلاهای خود برای او کلاه خود و دستنبندها و بازوبندهایی از طلا و همچنین بالا پوشی ارغوانی که تا قوزک پای او را می پوشاند و منگوله ای بزرگ با پر عقاب که بالای کلاه خود می گذاردند به اندازۀ لباس ها و کلاه خود او تهیه دیده بود پیش آورد و بر او پوشاند و گفت :«تو بهترین زینت و زیور من خواهی بود.» سپس پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:
«ای آبراداتس، اگر در دنیا زنانی باشند که همسر خود را بیش از خود دوست و گرامی داشته باشند، به یقین یکی از آنان من خواهم بود، آیا حاجتی است که آن را به ثبوت برسانم؟ سوگند به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… من هم همان طور که که تو برای زندگانی با شرافت آفریده شده ای، جز به زندگانی با عزت و افتخار تن نخواهم داد. کورش شایستۀ این است که ما تا جان در بدن داریم در راه سپاسگزاری اش بکوشیم، او نسبت به ما حق بزرگی دارد. من در دست او اسیر بودم، اما نه تنها رفتاری که با بردگان و کنیزان معمول است در حق من روا نداشت، بلکه حتی نیت کوچکترین اهانت در برابر آزاد کردن من نیز به خاطرش خطور نکرد. مرا برای تو پاک نگه داشت، چنانکه گویی برای برادرش نگاه می داشت. کدام پادشاهی تا کنون چنین رفتاری با اسیر خود داشته است؟»[۴][۵]
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته‌آ بر سر جنازهٔ او رفت و شیون و زاری کرد. کورش که این خبر را بشنید آهی پر سوز کشید و بی درنگ بر اسب خویش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتم رو آورد. به گاداتس و گوبریاس امر داد که فاخرترین و مجلل ترین تزئینات را با خود بردارند تا جنازۀ آن مرد شریف را که شجاعانه جان خود را فدا کرده بود بپوشانند. سپس فرمان داد گله داران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمایند تا بر سر مزارش قربانی کنند.
کورش به محض این که پانته آ را دید که بر خاک نشسته و سر شوهرش را بر روی زانوی خود نهاده است، اشک در چشمانش حلقه زد، با حالی زار بگریست و بانگ برآورد: «دریغ، دریغ ای روح باوفا و شجاع که رفتی و ما را ترک گفتی. دریغ، دریغ ای آبراداتس برادر من.» آن گاه زانو بر زمین زد و دست آن یار دلیر را گرفت. ولی دست مرده در کفش باقی ماند، چون دشمنان با بی رحمی و شقاوت آن را از بدن جدا نموده بودند. درد و الم کورش از این اتفاق مضاعف شد. پانته آ شیون کنان دست بریده را از کورش گرفت، آن را بوسید و سعی کرد به بدن شوهرش ملحق کند. کوروش به ندیمان پانته‌آ سفارش کرد که مراقب او باشند، اما پانته‌آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و خنجری که به همراه داشت را در سینهٔ خود فرو کرد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد. کورش به محض این که از عمل پانته آ اطلاع یافت سراسیمه به آن محل دوید تا اگر به کمکی احتیاج بود مبادرت ورزد. خواجگان پر محبت و با وفا و دایه نیز چون این صحنه را بدیدند هر چهار نفر خنجرهای خود را از نیام برکشیدند و در همان محلی که بانویشان مقرر نموده بود بایستند، سینۀ خود را سوراخ کردند و به خاک در غلتیدند.[۲][۴]
پیکر آن دو دلداده و خدمه وفادارشان را با هزاران گل و سبزه های معطر پوشاندند و در میان حزن واندوه همگان آنها را در درون تابوتشان و در آرامگاه ابدیشان قرار دادند. – ایرانیان رسم به خاک کردن مردگان را نداشتند – بنا به دستور کورش نام آن دو عاشق وفادار بر ستون آرامگاهشان به زبان بابلی حک شد. می گویند این بنا که به یادگار آن دو همسر با وفا و خواجگانشان به دست کورش ساخته شد هنوز بر پاست، بر ستونی که به خط بابلی نام آن زن و شوهر منقور است، نوشته اند« علم داران». در یک روز از سال تمام زن و شوهران و هر زوج عاشقی به محل دفن آنها آمده به آنها ادای احترام کرده و یاد و خاطره آن زوج عاشق و پاکدامن را گرامی می دارند.[۲][۴] اطلاعات کاملی از داستان پانته‌آ و کورش بزرگ در کتاب کورشنامه گزنفون قابل دسترسی است.[۵]
پان ته آ – به لغت ایرانی به معنی نگهبان نیرومند (گرد آفرید) یا نگهبان فرد نیرومند را می‌دهد. اصل یونانی آن، یعنی دارای وحدت وجود با خدا یا تمام مزد… جاودان-پایدار.[نیازمند منبع]
پانویس
·  برگرفته از لغتنامه دهخدا
·  ·  فواد فاروقی. پانته‌آ بانوی افسونگر شوش. انتشارات پر. ص..
·  ·  علیرضا اسدی. «کورش و پانته آ شکوه عشق و عصمت». خانه کتاب ایلام: انتشارات جوهر حیات، 1393
·  ·  علیرضا اسدی. «کورش و پانته آ شکوه عشق و عصمت». خانه کتاب ایلام: انتشارات جوهر حیات، 1393.

·  گزنفون. کوروش نامه. 1386. 127-202.

تابلوی » کوروش» و «پانته آ » اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن ۱۸ میلادی
صفیه و محمد(620 میلادیهزار و صد و هشتاد سال بعد از کورش)
صفیه از گروه همسران محمد، پیامبر اسلامبود. صفیه دختر حیی بن اخطباز یهودیان مدینهو رییس قبیله بنی‌نضیربود. نسبش را از اسباط لاوی بن یعقوب و از نسل نضیر بن نحامبن ینحوم به هارونبن عمران، برادر موسیرسانده‌اند.
صفیه در کودکی بسیار مورد توجه پدر و عمویش ابویاسر بن اخطب که او نیز از سران یهود بنی نضیر و از اشراف مدینهبه شمار می‌آمد قرار داشت. با ظهور اسلامو هجرت محمدبه مدینه، او را با پدر و عموی صفیه دشمنی افتاد. مادرش «بره» دختر سموئیل نام داشت؛ او خواهر رفاعة بن سموئیل از شاخه یهودیان بنی‌قریظهبود که در ردیف یهودیان بنی نضیر بوده‌اند. صفیه در مدینه متولد شد. او نخست به ازدواج سلام ابن مشکمقریظی درآمد؛ ولی پس از مدتی از او جدا شد و به همسری کنان ابن ربیعبن ابی‌الحقیق که از شاخه یهودیان بنی‌نضیر بود رفت.
در سال چهارم هجرت و در پی جنگی که بین یهودیان بنی‌نضیر و مسلمانان به رهبری محمد پیش آمد یهودیان بنی‌نضیر شکست خورده و ملزم به ترک مدینه شدند. پس از تبعید از مدینه عده‌ای از سران بنی‌نضیر از جمله حیی بن اخطب و کنانه بن ربیع و دیگران به خیبرپناه بردند و در قلعه‌های آنجا ساکن شدند. پس از صلح حدیبیه، در اوایل سال هفتم هجرت محمد با یهودیان خیبر دوباره وارد جنگ شد و این منطقه را فتح کرد. در این جنگ کنان ابن ربیع شوهر صفیه به دستور محمد به دست زبیر بن عوامکشته شد و غنائم بسیاری نصیب مسلمانان گشت. در جریان فتح قلعه قموص که یکی از قلاع هفتگانه خیبر و دژ فرزندان ابی‌الحقیقبود زنان به اسارت گرفته شدند که از جمله آنان صفیه دختر حیی بن اخطب و یکی از دختر عموهایش بودند. در این جنگ پدرش و بستگانش نیز به‌دست مسلمانان کشته شدند.
محمد به بلال حبشیفرمان داد، صفیه اسیر و دختر عمویش را کنار بارها و جایگاه خود ببرد. «بلال»، این دو نفر را از کنار کشتگانیهودعبور داد و خدمت پیامبر آورد. پیامبر از جریان آگاه گردید، از جای برخاست و عبا بر سر «صفیه» افکند و از او احترام کرد و برای استراحت او نقطه‌ای را در لشکرگاه معین کرد، سپس با لحن تند به بلال گفت: «مگر مهر و عاطفه از دل تو رخت بربسته که این دو زن را از کنار اجساد عزیزان خود عبور دادی»؟ یکی از مسلمانان به نام دحیه کلبیدر نظر داشت تا از محمد صفیه را بخواهد. خود محمد ردای خویش را بر او افکند و به این طریق سربازانش متوجه شدند که محمد او را برای خود برگزیده است. او دختر عموی صفیه را نیز به دحیه کلبی بخشید. محمد به صفیه پیشنهاد مسلمانی و آزادی داد، سپس او را آزاد کرد و به همسری خویش درآورد و آزادی‌اش را مهریه‌اش قرار داد. ازدواج آن‌ها در راه برگشت سپاهیان به مدینه و در اردوی جنگی روی داد و در آن‌هنگام صفیه هفده سال داشت.
محمد چادری سراسری یا چیزی شبیه آن بر سر صفیه افکند و بر ترک شتری نشاند و او را به مدینه آورد و در خانه یکی از انصار منزل داد. عایشه نیز در حالی که نقاب زده بود از جمله زنان انصاری بود که به دیدار او رفتند. محمد صفیه را نیز چونان دیگر همسرانش ملزم به رعایت حجاب کرد و برای او هم مانند همسران دیگرش «نوبت» معین کرد.
پس از مرگ محمد، عمر بن خطاببرای او شش هزار درهممقرری سالیانه در نظر گرفت. او در سال سی و پنج هجری و در پی محاصره خانه عثمان بن عفان – خلیفه سوم- به کمک عثمان شتافت و از خانه خود تا خانه عثمان معبری گشود و از طریق آن آب و غذا به او و خانواده‌اش می‌رساند.
صفیه در سال پنجاه هجری در مدینه درگذشت؛ سعید بن عاصبر او نماز خواند و در قبرستان بقیعبه خاک سپرده شد.
منابع
·  حسینی، سید علی اکبر، صَفیَّه بنت حُیَّی بن اخطب (مقاله و منابع)، پژوهشکده باقرالعلوم
·  زوجات النبی صلی الله علیه وآله وسلم نوشته: امیر مهنا الخیامی.
·  هذا الحبیب یا محب نوشته: ابوبکر جابر الجزایری.
·  السیرة النبویه نوشته: ابوالحسن علی الحسینی الندوی.
·  عسکری، سیدمرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۱ – ۳، مترجمین: عطامحمد سردارنیا، محمدصادق نجمی، هاشم هریسی و محمدعلی جاودان، تهران: مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، چاپ نهم:
Published in: on 29 مارس 2018 at 6:14 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه